خطرها و فرصتها:

حملات افسار گسيخته جهاني آمريكا و مقاومت مردم

 

مقاله اي از مجله جهاني براي فتح شماره 28، 2002، www.sarbedaran.org\rim

نوشته: فاطمه رسولوكائو

 

الف ــ فصل جديدي گشوده مي شود

شايد تاريخ روز سه شنبه 11 سپتامبر 2001 را بايد بعنوان روزي كه آمريكا عليه جهان اعلان جنگ داد، در خاطر ثبت كرد. كساني كه مشتاقانه منتظر فرصت بودند تا نقشه هاي تدارك ديده را به عمل درآورند، از وقايع اين روز (حتي اگر دستي در آن نداشتند) آنطور كه هيتلر از آتش سوزي رايشتاگ در آلمان نازي استفاده كرد، سود جستند. جرج بوش، كه مدتها پيش از اين كابينه جنگي اش را تشكيل داده بود، قدم جلو گذاشت و اعلام كرد كرد كه هيئت حاكمه آمريكا حول محور جديدي متحد شده است. هدف بيسابقه است: يك جهان، يك امپراتوري.

آمريكا مي كوشد از طريق اعمال زور مناسبات جهاني را تغيير دهد. سياست مركزي آمريكا در همه كشوررها، چه آنجا كه در حال حاضر ارتش يانكي مشغول كشتار مردم است، چه آنجا كه براي كشتار مردمش تدارك مي بيند و بقيه جهان، همين است. اين سياست روي همه جوانب زندگي سايه افكنده است، منجمله بر روي فيلمها و مسابقات ورزشي. اين را در مسابقات المپيك زمستاني "سالت ليك سيتي" در آمريكا ديديم كه چقدر سياست زده و پليد برگزار شد.

جنبه عمده اين سياست دست زدن به خشونت بيشتر و عريان تر عليه ملل و خلقهاي تحت ستم جهان است. آمريكا مي خواهد نقش "پليس جهان" را در اشكال و سطوح كيفيتا نويني بازي كند. مي خواهد با به ميدان آوردن  قدرت نظامي جهاني اش و دخالت نظامي، استثمار جهاني را سازماندهي و تقويت كند. و مي خواهد بدون رقيب اينكار را بكند. بوش اعلام كرد ملل تحت ستم هيچ حقي كه آمريكا مجبور به احترام گذاشتن به آن باشد، ندارند. او عليه همه آنهائي كه "ارزشهاي ما" ـ يعني دستورهاي آمريكا را ـ قبول ندارند، اعلام جنگ نامحدود كرد. آمريكا با زير پا گذاشتن مرزهاي كشورها، قوانين بين المللي يا  هر مانع ديگر، بدلخواه نيروهاي نظامي اش را به اقصي نقاط جهان مي فرستد و حق خود مي داند كه در هر نقطه جهان سوم حكومت تعيين كند يا براي تضمين منافعش حكومتها را بردارد.

جنبه اي از اين جهاد آمريكائي متوجه "متحدين" سابق آمريكا نيز هست. تلاشهاي آمريكا براي ثبات بخشيدن به "محيط تجارت و سرمايه گذاري جهاني" به نفع همه كشورهاي سرمايه داري انحصاري كوچك و بزرگ است. و آمريكا تا كنون سعي كرده است در ميان ساير كشورهاي سرمايه داري امپرياليستي منفرد نشود. اما اين كشورها كه زماني متحدين آمريكا محسوب مي شدند اكنون به مقام اعضاي اتحادهاي مقطعي سقوط كرده اند، كه هر وقت آمريكا تمايل داشت، و با اين شرط كه آمريكا سهم عمده را ببرد، به كلوب اتحاد پذيرفته شوند. اكنون، حتي ناتو به چيزي در حد سايه ناتوي قبلي تبديل شده است.

براي مردم جهان، اين اوضاع خطرات روشني در بردارد. امپرياليسم كه اكنون آمريكا رهبري انحصاري آنرا به خود اعطا كرده، مايل است و بيشتر از سابق مي تواند، مستقيما وارد هر آنجا كه لازم مي بيند شود، و در ابعادي كه در سالهاي اخير امكان نداشت نيروي نظامي متمركزي را بكار برد، و همچنين اختناق در كشورهاي خود را به حدي برساند كه تا قبل از اين بايد برايش هزينه سياسي بالائي مي پرداخت.

هر چند مردم جهان آماج نهائي هستند، اما امپرياليستها در كوتاه مدت  نوكران سابق و مرتجعين كوچكتر را كه به اين يا آن درجه نافرماني كرده اند، مورد هدف قرار داده اند. اين مساله موجب گيجي در ميان توده ها شده است زيرا خود را با انتخابي مواجه مي بينند كه اصلا انتخاب  نيست. به ميدان آمدن قدرت نظامي امپرياليسم تحت رهبري آمريكا و اوضاع سياسي منتج از آن (منجمله تركيب گيجي و ترس، و حتي فلج شدن بخشي از نيروهاي اپوزيسيون) به معناي آنست كه اكنون ما با دشمن غداري روبرو هستيم كه تنش براي جنگ مي خارد ــ حداقل جنگهائي كه ميدان برايش مساعد است و مي داند در آنها پيروز مي شود.

جنگ عليه توده هاي انقلابي و جنگهاي خلقي كه اكنون در جريان است، ميدان نامساعدي براي امپرياليستهاست و آنها اين را مي دانند. بخشا به همين دليل امپرياليستها به واقعه 11 سپتامبر  به مثابه يك فرصت استثنائي خوشامد گفتند. اما آنها چه بخواهند چه نخواهند خود را به آماج تضادهاي جهان تبديل كرده اند و مردم جهان را عليه خود متحد مي كنند. آنها يكبار ديگر آنچه را كه مائوتسه دون بارها به خلقهاي جهان تاكيد كرد، ثابت مي كنند: قدرت سياسي از لوله تفنگ بيرون مي آيد.

امپرياليستهاي آمريكائي مصمم اند از فرصتهائي كه بدليل ناموزوني قدرت نظامي در ميان قدرتهاي بزرگ فراهم شده بحداكثر بهره جويند. اما با خطراتي كه ابعاد تاريخي دارد، مواجهند. آنها مي دانند كه براي دست يافتن به يك نظم نوين جهاني كه خوابش را مي بينند در قدم اول جهان بايد وارد يك بي نظمي بزرگ شود. آنها براي چنين چيزي آماده مي شوند؛ بخشي از اين آمادگي، تدارك براي سركوب مقاومت در "خانه" خود است. اما، اين قماري سخت خطرناك و از سر استيصال است. پنتاگون مي گويد هدفش كوبيدن و جلو رفتن براي "سلطه همه جانبه" در عرصه هاي نظامي و سياسي و در نهايت اقتصادي است. اما اگر در اين "كوبيدن و جلو رفتن" شكست بخورند، همه چيز را از دست خواهند داد. در درازمدت و يا حتي ميان مدت، هژموني آمريكا بر امپرياليستهاي ديگر نمي تواند تا مدت طولاني دوام آورد. همانطور كه يكي از نمايندگان امپرياليسم فرانسه هنگام بحث در مورد مناسبات آمريكا و اروپا گفت: "اين اوضاع دوام نمي آورد". مهمتر اينكه، تلاش آمريكا براي ايجاد يك نظم نوين، كليه مناسبات قدرت را زير سوال مي كشد، تلاطم ايجاد مي كند، و موجب راه افتادن و تمركز مقاومت در مقياس جهاني مي شود. تند شدن چرخ گرداب هر يك از اين تضادها ممكنست اوضاع را حتي در خود آمريكا كاملا از كنترل امپرياليستها خارج كند. اينكه از درون اين توفانها و هرج و مرج چه كسي فاتح بيرون خواهد آمد، هنوز تعيين نشده است.

 

ب ــ 2001 ـ1989: اقتصاد، سياست و تفنگهاي گلوباليزاسيون

همانطور كه لنين گفت، سياست بيان فشرده اقتصاد است و جنگ ادامه سياست به روشهاي ديگر است. اهداف جنگي آمريكا ربط زيادي به فروريختن برجهاي سازمان تجارت جهاني ندارد بلكه بيشتر به تجارت و سرمايه گذاري جهاني مربوط است.

نظام امپرياليستي، نسبت به اواخر قرن كه صنعت و بانكداري ادغام شدند و سرمايه داري انحصاري را بوجود آوردند و كشورهاي غني زير سلطه يك مشت مركز مالي در آمدند، در اساس تغيير نكرده است. از آن زمان به بعد جهان با روندهاي زير رقم خورده است: رقابت شديد ميان انحصارات و ميان كشورهاي سرمايه داري انحصاري، صدور سرمايه در جستجوي نرخ سودي كه در خود كشورهاي امپرياليستي ناممكن است، تجزيه جهان به كشورهاي امپرياليستي و ملل تحت ستم امپرياليستها، تقسيم جهان ميان قدرتهاي بزرگ، و تلاش دائمي امپرياليستها به تجديد تقسيم جهان بطوريكه به نفع يكي و به ضرر ديگري باشد؛ و مهمتر از همه انقلابات پرولتري جهاني.

اين نظامي است كه منابع طبيعي را از تن زخمي كره زمين جدا مي كند و مي بلعد. اما مهمتر از آن، از كار مردم جهان، از طريق استثمار، تغذيه مي كند. مردم را در كشورهاي امپرياليستي استثمار مي كند و با پائين نگاه داشتن دستمزد در كشورهائي كه مناسبات نيمه فئودالي در آنها حفظ شده، اقتصادي معوج دارند و ستم ملي و بي حقوقي كامل برقرار است، فوق سودهاي كلان بدست مي آورد. در اين نظام، صلح و سود ناسازگارند زيرا "نظم هاي جهاني" مرتبا صعود و سقوط مي كنند، اينكه چنگالهاي امپرياليستها چقدر مجكم در پيكر شكار فرو رفته باشد و اينكه قدرت نسبي آنها چقدر بالا و پايين برود، همه و همه در كوره گدازان جنگ محك مي خورد. بطور خلاصه، در اين نظام مناسبات قدرت جهاني بر زور متكي است.

در دوران "جنگ سرد"، هژموني (سركردگي) آمريكا در ميان قدرتهاي غربي بلامنازع بود. دو بلوك رقيب موجود بود كه هر يك بروشني تعريف شده بودند و در هر طرف فقط يك  كشور مي توانست جنگ هسته اي را رهبري كند. برخي كشورهاي اروپائي از اينكه نقش شريك فرودست را براي آمريكا بازي مي كردند راضي نبودند اما تنها آلترناتيو ديگر برايشان اين بود كه نقش شريك فرودست شوروي را بازي كنند؛ البته چنين سمت عوض كردني نيز مجاز نبود.(3) كشورهاي تحت سلطه نيز، اغلب، بطور روشن و واضح ميان اين دو بلوك تقسيم شده بودند و كوچكترين چالش عليه اين تقسيم بندي، عكس العمل شديد طرفين را بر مي انگيخت. زماني كه در انتخابات سال 1970 در شيلي، آلنده پيروز شد و با پيروزي وي آمريكا خطر گسترش نفوذ شوروي به آمريكا لاتين را احساس كرد، دست به يك قتل عام زد. (4)

سپس، به ناگهان يك بلوك (بلوك شرق تحت رهبري شوروي) مانند تار عنكبوتي كه شعله كبريت به آن گرفته باشد، درهم پيچيد.

ساده بگويم، اتحاد شوروي بر بخش بزرگي از جهان كنترل نظامي و سياسي داشت اما داراي منابع سرمايه اي كافي نبود كه بتواند ازين مناطق به حداكثر بهره بجويد؛ و غرب نمي توانست به مناطقي كه در آنجا كنترل سياسي و نظامي نداشت (براي مثال هند) بطور سودآور سرمايه صادر كند. گزينه هاي اقتصاد غرب بدليل آنكه نمي توانست در مناطق تحت نفوذ شوروي (مانند اروپاي شرقي) سرمايه گذاري كند، چون به تقويت شوروي مي انجاميد، محدود مي شد. شوروي قرباني بحراني شد كه در سراسر نظام امپرياليستي مي جوشيد و غرب و شرق را يكسان در بر گرفته بود. سقوط شوروي تمام حصار كشي هاي ژئو پلتيك تثبيت شده سابق را در بخش بزرگي از جهان بهم زد. اين مساله، و امكان استفاده از تكنولوژي هاي جديدي كه با هدف استفاده در جنگ جهاني (ميان دو بلوك) تكامل يافته بودند، فرصتهائي جديدي براي انبساط سرمايه بوجود آورد. اين رونق در بخشهاي كوچكي از جهان، به مدت دهسال براي عده اي نيك بختي و براي ميلياردها انسان فلاكت بيشتر به بار آورد.

سقوط شوروي، شرايط سياسي مساعد براي رشد جهش وار آن روندهاي اقتصادي كه از قبل موجود بود، فراهم كرد. سرمايه امپرياليستي توانست بطور همه جانبه تر به اكثر بازارهاي جهان نفوذ كند، به استثمار آنهائي كه قبلا دسترسي نداشت بپردازد و بطور كلي در سراسر جهان استثمار كار را تشديد بخشد. اين روند به "گلوباليزاسيون" (جهاني شدن) معروف شد. سرمايه توانست توليد و توزيع را در سطح بالاتري در مقياس جهاني سازمان دهد؛ سرمايه مالي با سرعت و در حجم بيسابقه اي از مرزهاي ملي به بيرون سرازير شد؛ امپرياليستها حتي توانستند بر سر سياستهاي كلان اقتصادي ميان خود به توافق برسند و آنرا به كشورهاي وابسته شان تحميل كنند. در دهه 1990 بنظر مي آمد كه كشورهائي مانند اندونزي، كره جنوبي، تايلند و ديگر كشورهاي آسياي شرقي  اقتصاد و صنايع مستقل خود را دارند. اما وقتي كه سرمايه مالي امپرياليستي به ناگهان، در جستجوي فرصتهاي مجتمل جديد، از آنجا به نقاط ديگر رخت بر بست، باعث فروپاشي اقتصاد اينها و آشكار شدن مناسبات واقعي شان با سرمايه داري جهاني شد.

صدور سرمايه هميشه يكي از مشخصات نظام امپرياليستي بوده است. صدور سرمايه امپرياليستي هم در اشكال مستقيم انجام شده (مانند مالكيت مستقيم انگليس بر سيستم راه آهن هند، مالكيت مستقيم فرانسويها بر كشتزارهاي كائوچو، مالكيت بلژيك بر معادن كنگو) و هم در اشكال غير مستقيم مانند وامهاي خصوصي و دولتي كه خون مردم زحمتكش كشورهاي وام گيرنده را مي مكد و به سرمايه مالي امكان مي دهد كه حتي در جائيكه مالكيت رسمي بر ابزار توليد ندارد، از طريق گرفتن بهره، استثمار كند و سود بدست آورد. امروزه، صدور سرمايه امپرياليستي به وراي كشاورزي و مواد خام، به وراي كنترل مستقيم توليد براي بازار داخلي رفته است. (توليد براي بازار داخلي عبارت بود از براه انداختن "صنايع جايگزيني واردات" كه در واقع يك كلاهبرداري بود؛ چون به ظاهر كشورهاي دريافت كننده اين صنايع صاحب توليد بودند اما در واقع سرمايه امپرياليستي همه چيز را تعيين مي كرد و سودها را مي برد.)

امروز، سرمايه در اشكال جديدي كار را در مقياس جهاني جهت توليد براي بازار جهاني، سازمان ميدهد. در بسياري موارد، اين كار با سرمايه گذاري مستقيم انجام مي شود (مثلا سرمايه گذاري مستقيم آمريكا و ژاپن در كارخانه هاي چين). يك شكل ديگر كه بطور فزاينده اي رواج مي يابد "پيمانكاري" است. در اين شكل از سرمايه گذاري، توليد يك قطعه (يا قطعات) و برخي اوقات كل يك خط توليدي به "پيمانكاران مستقل" جهان سوم كه كاملا وابسته به وارد كردن ماشين آلات سرمايه اي و فينانس سرمايه غربي هستند، واگذار مي شود. در اين موارد، امپرياليستهاي به ظاهر "مشتري"، همه كاره هستند. چون كليه جوانب پروسه را روزمره و در اجزاء خود كنترل مي كنند؛ هماطور كه مثلا مك دونالد شعبه هاي بظاهر مستقل زنجيره خود را كنترل مي كند. اكنون نه تنها كمپاني هاي چند مليتي عظيم بلكه شركتهاي سرمايه داري متوسط الحال و كوچك غربي نيز از امتياز استثمار مردان و زنان و كودكان جهان سوم برخوردارند.

با ظهور ارتباطات ديجيتالي، بخشهاي جديدي بوجود آمده كه سودها را به سوي غرب پمپ مي كند. يكي از رشد يابنده ترين بخشها "پيمان كاري خدمات" است. تقريبا همه شركتهاي چند مليتي در "مناطق ماوراء بحار" خدماتي مانند مركز اطلاعات تلفني، وارد كردن آمار به كامپيوتر، پاركهاي توليد نرم افزار و غيره براه انداخته اند. به اين ترتيب بخش بزرگي از كار "اداري" كه قبلا با دستمزدهاي غربي انجام مي شد، به لطف عقب ماندگي و فلاكتي كه گريبانگير كشورهاي جهان سوم است، با هزينه هاي بسيار كمتر در آنجا انجام مي شود و سودآوري كمپانيها (و بطور كلي سرمايه امپرياليستي) را بالا ميبرد.

"رونق" اقتصادي دوران كلينتون نه مديون وال استريت يا "سيليكان ولي" (شهرك صنايع كامپيوتري در كاليفرنيا)، بلكه مديون مشقت خانه ها (ماكيلادورا) در مرز آمريكا و مكزيك، "مناطق آزاد" جنوب شرقي چين و جمهوري دومينيكن، توليدي هاي تركيه و بنگلادش، مجتمع هاي برنامه نويسي كامپيوتري در بنگلور هند و غيره بود. اين "رونق" همچنين مديون تجزيه بيشتر پرولتارياي تحت استثمار كشورهاي امپرياليستي بود. اين تجزيه از همه جا بيشتر در خود آمريكا به چشم ميخورد.

با اين اوصاف، اين توسعه گلوباليزه (توسعه جهاني) با موانع چندگانه برخورد كرده است. اين موانع مربوط هم به عرصه هاي سياسي مربوط است و هم اقتصادي. اما اين دو با هم مرتبطند.

مانع اول مربوط است به قانون ذاتي سرمايه داري. سرمايه داري نظامي است كه بقايش وابسته به گسترده تر و شديدتر شدن مداوم استثمار است. رونق دهه 1990 براي عده اي نيك بختي و براي اكثريت فقط وعده و وعيد بهمراه داشت. بهرحال با وجود آنكه رشد و سودآوري كل سيستم بيشتر شده است اما در مقايسه با دوره ي بين سالهاي 1970 تا پايان جنگ سرد، بايد گفت كه ميانگين رشد جهاني هرگز به سطح آنچه كه در دهه 1970 بود نرسيد. سطح سودآوري كلي سرمايه نسبتا پائين است و اين مساله كماكان يك مانع جدي در مقابل انبساط آن است. در اواخر دهه 90 روشن شد كه بدون جهش كيفي در نفوذ يابي عميقتر در كشورهاي تحت سلطه، "رونق كلينتوني" غير قابل دوام است.

مضافا، براي آمريكا، و هر سرمايه دار ديگر، مشكل اصلي سودآوري كلي سيستم نبوده بلكه سهم خودش از سود است. فشارهاي رقابتي سرمايه هاي اروپا و ژاپن بر آمريكا هرگز تا اين حد نبوده است. در سال 1950 سهم آمريكا از توليد جهاني 50 درصد بود. اما در سال 1996 به 20 درصد رسيد. البته ممكنست اين رقم واقعيت را منعكس نكند چون سرمايه آمريكائي اكثر توليدات نقاط ديگر جهان را كنترل مي كند. اما اين واقعيت غيرقابل انكار است كه آمريكا ديگر صرفا با اتكا به قدرت اقتصادي اش نميتواند در رقابت با امپرياليستهاي ديگر سهم هاي بزرگتري از بازار و فرصتهاي سرمايه گذاري را به چنگ آورد. حتي در منطقه نفوذ تاريخي اش، يعني آمريكاي لاتين، سرمايه آمريكائي بهيچوجه از موقعيت انحصاري برخوردار نيست.

در همان حال، روند گلوباليزاسيون امواج بحران سياسي و مقاومت توليد مي كند. سرمايه امپرياليستي با نفوذ به كشورهاي مختلف، بافت اجتماعي آنها را يكي پس از ديگري مي گسلد، و پايه هاي اقتصادي، اجتماعي و سياسي رژيمهائي را كه اين نفوذيابي به آنها وابسته است، نابود مي كند. برخي مشخصات اين وضعيت تقريبا در تمام جهان سوم قابل مشاهده است.(6) قدرت سرمايه امپرياليستي كه حصارهاي بازار را درهم مي كوبد برخي كشورها را كه در غلات خودكفا بودند به واردات غلات وابسته كرده است. در كشورهاي ديگر، واردات گندم و محصولات گندمي، منبع معاش دهقانان را نابود كرده است. در بسياري از كشورها بخش بزرگي از طبقات مياني با ناباوري شاهد آنند كه بادكنك انتظاراتشان كه بواسطه گلوباليزاسيون باد شده بود، خالي مي شود. آنها ام. تي. وي. و كافه اينترنت دارند اما هيچ اميدي به كسب آن نوع زندگي كه در كانالهاي تلويزيوني آمريكا مي بينند ندارند و برخي اوقات حتي اميد به آينده را از دست داده اند. حتي در ميان طبقات بالائي احساس تحقير شدن در حال رشد است. مثلا، ديگر همه مي دانند كه بخشهائي از اقشار بالائي در عربستان سعودي حقارت ملي را كه آمريكا به آنها تحميل مي كند غير قابل تحمل مي يابند.

رژيمهاي كليدي وابسته به امپرياليسم دچار از هم گسيختگي شده اند. اما جايگزين كردن رژيمهائي كه براي چند دهه كشورهاي خود را براي امپرياليسم امن نگاه داشتند، كار ساده اي نيست. بطور مثال، سوهارتو در اندونزي را در نظر بگيريد. سوهارتو كه توسط سازمان سيا و پس از كشتار چند صد هزار كمونيست و مردم عادي در اندونزي به قدرت رسيد، يكي از تكيه گاه هاي مطمئن آمريكا در منطقه آسياي شرقي بود. ادغام فزاينده اقتصاد اندونزي در نظام سرمايه گذاري و مالي امپرياليستي قرار بود هم منبع ثبات باشد و هم سود؛ اما در عوض، بي ثباتي هاي بزرگتر بوجود آورد. زماني كه شورش ها و جنگهاي خياباني رژيم سوهارتو را مجبور به كناره گيري كرد، آمريكا نوكر جديدي در اندونزي بر سر كار آورد اما ديگر نتوانست آن بناي اتحاد طبقاتي و باندهاي پرورش يافته را كه سلطه آمريكا به آن متكي بود، دوباره مثل اول بسازد. سرنگوني موبوتو در زئير نيز مشكلات مشابه به بار آورد.

مكزيك، الجزاير (بخصوص خلق قبايلي) و كره جنوبي نيز متلاطمند. در خاورميانه، عزم جزم فلسطيني ها به اينكه بهر قيمتي شده از حيثيت انساني خود دفاع كنند، كل ساختار سلطه امپرياليسم را كه متكي به اسرائيل و شبكه مناسبات امپرياليستي با رژيمهاي وابسته به نفت است، تبديل به مشكلي كرده كه امپرياليستها هيچ راه حلي برايش ندارند. اعتراضات گسترده و رزمنده عليه گلوباليزاسيون آمريكاي شمالي و اروپا را در نورديده كه مثال آن را در چند دهسال اخير نديده بوديم.

بي ثباتي فزاينده، نارضايتي رشد يابنده، امواج مقاومت و در برخي مناطق مبارزه مسلحانه و جنگ خلق: اين ها مشخصه جهان در شب 11 سپتامبر بود. همانطور كه جنبش انقلابي انترناسيوناليستي در سال 2000 تحليل كرد: "هر چند هنوز، مانند گذشته، شاهد امواج بلند مبارزات انقلابي در مقياس جهاني نيستيم اما با اطمينان ميگوئيم كه يك موج جديد انقلاب جهاني پرولتري در حال ظهور است." (مصاحبه با كميته جنبش انقلابي انترناسيوناليستي، شماره 62 مجله جهاني براي فتح)

تمام امپرياليستها، به درجات گوناگون، با مشكلات مشابه مواجهند، كه آنان را وسوسه مي كند "لشگركشي كرده و بوميان را درهم بكوبند". اما اولا، اگر هم بخواهند، اكثرشان نمي توانند اينكار را بكنند. زيرا ارتشهايشان براي جنگ ميان امپرياليستها، مشخصا براي جنگ با شوروي سابق، درست شده اند و مناسب جنگهائي كه الان مورد نيازشان است، نيستند. ثانيا، همه آنها ميراث جنگهاي استعماري طولاني و شكست خورده در دهه 1950 و 1960 (بخصوص ويتنام) را دارند و به همين جهت با مخالفت هاي توده هاي كشور خود مواجه خواهند شد.

با اين اوضاف همه امپرياليستها به اين نتيجه رسيده اند كه دخالت نظامي مستقيم برايشان ضرورتي انكار ناپذير است. در سراسر دهه 1990 اينكار را تحت نام "كمكهاي بشر دوستانه" و حمايت از "حقوق بشر" انجام دادند. در فرانسه براي اينكار تئوري "حق دخالت" را اختراع كردند؛ يعني اينكه حمايت از حقوق بشر نسبت به احترام به مرزهاي يك كشور، اولويت دارد. معناي عملي اين تئوري در اوضاع كنوني جهان توسط يكي از راديكالهاي سابق به نام برنارد كوشنر كه بنيانگذار سازمان "پزشكان بدون مرز" بود، تشريح شد. كوشنر به مقام فرماندار اداري نيروي اشغالگر ناتو در كوسوو برگزيده شد. صراحت لهجه انگلوساكسونها از فرانسويها بيشتر است؛ براي همين "حق دخالت" را مترادف با عبارت معروف مستعمره چي انگليس، روديارد كيپلينگ، ترجمه كرده اند: "رسالت مرد سفيد در اشاعه تمدن". اين ايده كه غرب وظيفه دردناك هدايت ملل بدبخت تر را بر دوش دارد در بسته بنديهاي هومانيستي، در كشورهاي غربي به بازار آمده است. برخي از تحليل گران غرب شروع به استفاده از عبارت "تجديد استعمار" كرده اند. سفر توني بلر (نخست وزير انگليس) به كشورهاي آفريقايي در سال 2002 سمبل اين "تجديد استعمار" بود. حتي دستگيري پينوشه رهبر كودتاي 1973 در شيلي مي تواند بخشي از تلاش براي توليد بار مثبت اخلاقي براي سياستهاي استعماري و اينكه امپرياليستها مي توانند برتري اخلاقي ادعائي خود را تبديل به برتري قانوني، با مفاهيم واقعي در  زمينه هاي سياسي و نظامي كنند، باشد. (7)

در عين حال، رقابت ميان قدرتهاي امپرياليستي عامل مهمي است كه نمي گذارد آنها شرايط منظم و با ثباتي را براي استثمار همه جانبه در هر آنجا كه بدان نياز دارند، بوجود آورند. در پاره پاره كردن يوگوسلاوي اين مساله قابل مشاهده بود؛ آلمان، فرانسه، روسيه و آمريكا هر يك دنبال سهم خود بود(8). در جنگهاي دهشتناكي كه در آفريقاي مركزي براه افتاد رقابت ميان آمريكا و فرانسه نقش تعيين كننده اي در نسل كشي و قتل عام بوميان توسط يكديگر داشت. و در كلمبيا كمكهاي گاه به گاه اروپا (بخصوص آلمان) به گروه هاي چريكي مانع از آن شده است كه آمريكا بتواند آن كشور را "آرام" و "براي سرمايه گذاري امن"  كند. بطور كلي، در اغلب كشورهاي جهان سوم، رقابت ميان امپرياليستها مانعي در مقابل اين بوده كه بتوانند ثبات سياسي كه همه آنها نيازمندش هستند، ايجاد كنند.

وضعيت رژيمهاي جهان سوم، يك مساله كليدي در كليت اوضاع است. بدون وجود اين ساختارهاي سياسي و نظامي محلي، امپرياليسم نمي تواند سرمايه محلي را تابع و آمال توده هاي مردم را سركوب كند. دولتهاي نومستعمره اساسي ترين ساختارهاي سلطه امپرياليسم در كشورهاي جهان سوم هستند. در اغلب نقاط جهان، هيچيك از امپرياليستها جز آمريكا نمي توانند رژيمهاي مطابق ميل خود را بر سر كار بياورند و تحميل كنند. وقتي سرمايه هاي امپرياليستي وارد كشوري مي شوند كه رژيم آن تحت نفوذ يك قدرت امپرياليستي ديگر است، در زمينه بهره كشي دچار مشكلات جدي مي شوند، و اين امر در مناسبات ميان امپرياليستها نيز تاثيرات جدي ميگذارد. همانطور كه لنين گفت: در عصر امپرياليسم، جهان فقط مي تواند بر حسب قدرت نظامي امپرياليستهائي كه آنرا غارت مي كنند، تقسيم شود و بس.

 

ج ــ رشد ناموزون

گزارشي كه تحت نظارت وزير دفاع آمريكا، دونالد رامسفلد، نوشته شده پيش بيني مي كند كه تشديد سرمايه گذاري جهاني "شكاف ميان دارا و ندار را زياد خواهد كرد... اما آمريكا مي تواند با استفاده از قدرتي كه تركيب برتري فضائي، با برتري زميني، دريائي و هوائي برايش ايجاد مي كند، منافع و سرمايه گذاريهاي آمريكا را حفاظت كند... و براي آمريكا برتري نظامي فوق العاده اي فراهم كند.". برتري عليه آنهائي كه در مقابل  جهاني شدن مقاومت مي كنند، و همچنين برتري نسبت به قدرتهاي امپرياليستي ديگر كه رقباي آمريكا هستند.

زماني كه ساختمان سازمان تجارت جهاني و پنتاگون (وزارت دفاع آمريكا) مورد ضربه قرار گرفت، قدرتهاي ناتو براي اولين بار، يكي از بندهاي پيمان ناتو را كه ميگويد حمله به هر يك از اعضاي ناتو حمله به همه اعضاي آن محسوب مي شود، بيرون كشيدند و مورد استفاده قرار دادند. اما وقتي كه آمريكا به افغانستان لشگركشي كرد و همه آنها ميخواستند به اين خوان يغماي خونين بپيوندند، با بي احترامي به آنها گفت: "زنگ نزنيد، هر وقت لازم شد ما به شما زنگ مي زنيم." پيشنهادات فرانسه و آلمان براي فرستادن سرباز، با ناخرسندي آمريكا روبرو شد. بالاخره آمريكا، انگليس را در راس يك نيروي نظامي كه ربطي به ناتو نداشت قرار داد و فعاليت اين نيرو را محدود به كابل كرد و بقيه كشور را خودش برداشت. سپس آمريكا بدون اينكه ديگران را دعوت كند سربازانش را به فيلي پين، مستعمره سابقش، فرستاد. و با وجود مخالفت همه اعضاي ناتو اعلام كرد كه هدف حمله بعديش عراق است. ميانه آمريكا و متحدين سابقش در ناتو آنچنان شكر آب است كه وزير امور خارجه آلمان گله گذاري كرد "شركاي آمريكا اقمار وي نيستند." يعني اينكه آمريكا به آلمان همانطور برخورد مي كند كه زماني شوروي به آلمان شرقي مي كرد. آيا وزير خارجه آلمان با جنگ آمريكا عليه جهان مخالف است؟ وي مانند بقيه كشورهاي اروپائي از اين جنگ دفاع كرده و تمام تلاش خود را براي پيوستن به آن به كار بسته است. (9) مشكل آن است كه كشورهاي اروپائي، به لحاظ نظامي، در موقعيتي نيستند كه با پيوستن به جنگ آمريكا تغييري در قدرت آتش آن بوجود آورند. در فقدان چنين قدرت آتشي، آمريكا علاقه اي به كمك گرفتن از آنها ندارد و سعي مي كند جنگش را مستقل از آنها پيش ببرد و از برتري نظامي خود براي پيشبرد منافع متضادش با اروپائيها استفاده كند. در همان حال، امپرياليستهاي ديگر به خدمات ارتش آمريكا نياز دارند و هيچ راهي ندارند جز پرداختن قيمت خدمات مورد نيازشان؛ و از اين امر متنفرند.

در زمينه "قدرت نمائي نظامي" هيچ كشوري نمي تواند با آمريكا رقابت كند. منظور از "قدرت نمائي" ظرفيت به حركت درآوردن و گسيل داشتن سريع سرباز و ابزار جنگي در مقياس عظيم است. در اين زمينه حتي روسيه نمي تواند باآمريكا رقابت كند و اين تفاوت مهمي نسبت به اوضاع جهان در جريان جنگ خليج (1990) است. شوروي سابق نسبت به آن زمان، از هم گسيخته تر شده است؛ قدرت نظامي شوروي فروريخت چون قدرت اقتصاديش كه تكيه گاه آن بود ديگر نتوانست وزنش را تحمل كند. (10) تلاشهاي اوليه آلمان براي فرستادن سرباز به افغانستان و بدعت گذاري در اين زمينه بطور تحقير آميزي شكست خورد چون هواپيماي نفربرش بخاطر هواي بد تركيه نتوانست از زمين بلند شود. در نتيجه مجبور شد هواپيماهاي ايلوشين روسيه را قرض كند و خود را به افغانستان برساند. در واقع، در حال حاضر، اروپا حتي هواپيماهاي حمل و نقل نظامي نيز توليد نمي كند كه بتواند با هواپيماهاي آمريكائي كه براي مسافتهاي طولاني تانك و نفرات حمل مي كنند رقابت كند. اگر اروپا اينها را از بوئينگ خريداري كند با دست خود تلاش جمعي اروپائيها را براي رقابت با انحصار آمريكا در زمينه ساختن هواپيماهاي بزرگ (انحصاري كه اهميت استراتژيك نظامي و اقتصادي بسيار زياد دارد) از بين مي برد. تلاش اروپائي ها براي رويهم گذاشتن نيروهايشان و ايجاد يك نيروي ضربت اروپائي به جائي نرسيده است. فقط فرانسه ظرفيت خود را در فرستادن "سربازان نيروي مخصوص" به كشورهاي كوچك، بخصوص در آفريقا، براي قتل عام اهالي و زور گفتن به آنها، تكميل كرده است.(11) آمريكا را كه كنار بگذاريم، علاوه بر روسيه، تنها دو قدرت امپرياليستي ديگر (فرانسه و انگليس) صاحب موشكهاي هسته اي و نيروي دريائي هسته اي هستند.(12) امروز، انگلستان تنها متحد درازمدت آمريكاست؛ علت اين "مناسبات مخصوص" درهم تنيدگي فوق العاده سرمايه هاي آمريكائي و انگليسي است.(31) لندن به مانهاتان نزديك تر است  تا به پاريس. فرانسه، كه گويا در حال حاضر تنها كشوري است كه در حد يك رقيب آمريكا به حساب مي آيد، سلاح هسته اي دارد؛ اما تنها ناو هسته اي هواپيمابر فرانسه به نام شارل دوگل، بيشتر از آنكه در درياها سير كند در تعميرگاهها بسر ميبرد.

وقتي كه آمريكا بر روي ابزار تجاوز نظامي گسترده انحصار دارد، چرا بايد خود را مقيد به توافق با "دول متحد" كند؟ بودجه نظامي آمريكا از مجموعه بودجه نظامي همه رقباي بالقوه اش بيشتر است؛ و امسال 51 درصد يعني 50 ميليارد دلار افزايش داشته است. همين 51 درصد افزايش، بيشتر از بودجه سالانه اغلب قدرتهاي ناتو است. در كنفرانس بين المللي مونيخ كه در فوريه 2002 در رابطه با امنيت جهان تشكيل شد، ژنرالي كه رياست ناتو را دارد گله گذاري كرد كه قدرتهاي اروپائي در معرض تبديل شدن به "كوتوله هاي نظامي" هستند. در همين جلسه وقتي يك آلماني نگراني خود را از قصد آمريكا براي حمله به عراق اعلام كرد يك مقام آمريكائي (سناتور مك كين) به او گفت: "من به اين دوست آلماني توصيه ميكنم كه قبل از اينكه نيات و يا قدرت آمريكا را زير سوال بكشند بروند خودشان مقداري اسلحه بخرند."

صحبت در مورد دكترين نظامي جديد آمريكا زياد است. دكترين جديد مي خواهد با تركيب چند عامل، آمريكا را نسبت به پياده كردن نيروي نظامي گسترده بي نياز كند؛ و آمريكا بتواند با پياده كردن تعداد كمي نيروهاي مخصوص و با كمك يك نيروي محلي كه به مثابه گوشت دم توپ عمل كند، جنگهايش را پيش ببرد. اين چند عامل عبارتند از: توانائي آمريكا در توليد انبوه ابزار نظامي (مانند هواپيماهاي حمل و نقل نظامي، بمب افكنهاي دوربرد، هليكوپترهاي جنگي و ديگر هواپيماهاي تخصصي)، استفاده از تكنولوژي بالا (بمبهاي دقيق و موشكهاي كروز كه توسط ماهواره هدايت مي شود و هواپيماهاي جاسوسي بدون سرنشين، ارتباطات ديجيتالي و جاسوسي الكترونيكي) . به اين ترتيب آمريكا ديگر نيازي به جلب همكاري ارتشهاي اروپائي ندارد. اين دكترين نظامي مخصوص پيشبرد جنگ در مستعمره هاي سابق طراحي شده است و نه براي جنگ ميان امپرياليستها. هيچ امپرياليست ديگري، نيروي نظامي مشابه ندارد و در حال حاضر هيچيك از آنها توانائي تجديد سازماندهي سريع نيروي نظامي شان را ندارد. اين در حالي است كه جرج بوش مي خواهد در 5 سال آينده و با خرج 705 ميليارد دلار (سه چهارم يك تريليون دلار) اينكار را بكند.

اما اين عدم توازن نظامي ميان امپرياليستها، به درجات زيادي، دلايل تاريخي دارد؛  بخصوص مربوط است به تقسيم كار نظامي كه قدرتهاي ناتو در دوره اي كه تدارك جنگ با شوروي در اروپاي مركزي را مي ديدند. بنابراين، دليلي ندارد كه اين عدم توازن دوام بيابد. آمريكا بيش از 3 درصد از درآمد ناخالص ملي اش را صرف هزينه هاي نظامي مستقيم مي كند (بدون محاسبه بازپرداخت قرضهائي كه براي هزينه هاي گذشته گرفته بود، حقوق بيكاري نظاميان و غيره). اين رقم دو برابر ميانگين بودجه اروپاست. اما بريتانيا و فرانسه خيلي عقب نيستند. آلمان و ژاپن هم روي مسير ساختمان نظامي قرار گرفته اند. در واقع دكترين بوش به اروپا و ژاپن انگيزه هاي نظامي گري تازه اي تزريق مي كند. بطور مثال اخيرا ژاك شيراك اعلام كرد كه اروپا مستقلانه دست به ساختن "سيستم كنترل ماهواره اي زمين" به نام "گاليله" مي زند. ساختن اين سيستم هزينه بسيار سنگيني دارد اما همانطور كه شيراك گفت، اروپائيها نمي خواهند در يك برخورد نظامي، "خراجگزار آمريكا" شوند. آلمانيها اول ترديد كردند اما بعد قبول كردند.

واقعيت آنست كه اروپا به لحاظ اقتصادي تقريبا هم سطح آمريكاست؛ بنابراين عدم توازن نظامي كنوني نمي تواند هميشگي باشد. واقعيت ديگر آنست كه اكنون چنين عدم توازني موجود است. و اين يكي از دلايلي است كه آمريكا مي خواست تا دير نشده بجنبد و از فرصت استفاده كند؛ اگر 11 سپتامبر اتفاق نمي افتاد يك بهانه ديگر براي براه انداختن جنگش مي يافت.

 

د ــ از ابرقدرت به تك قدرت

شماري از گاوهاي جنگي آمريكا كه امروز در كابينه بوش جاي گرم و نرمي دارند، در اوايل دهه 1990 شروع به تدوين تئوري نظم نوين جهاني كردند. نكته عمده بحثشان اين است كه تسليم شدن شوروي كه رقيب عمده آمريكا بود، آنقدر راحت بدست آمد كه آمريكا در عملي كردن بخش دوم نيازش، يعني بريدن از "متحدين" و تصرف تمام جهان، غفلت كرد.

پل ولفوويچ، معاون وزير دفاع آمريكا و لوئيس ليبي معاون ديك چني در سال 1992 يك گزارش محرمانه براي پنتاگون (وزارت دفاع) نوشتند. نام اين گزارش "راهنماي سياست دفاعي 94 ــ 92" است. در اين گزارش مي گويند، آمريكا بايد "مانع از آن شود كه يك قدرت متخاصم بر مناطقي كه داراي منابع هستند سلطه بيابد و به مقام يك قدرت ارتقاء يابد؛ آمريكا نبايد بگذارد ملل صنعتي ديگر به فكر مصاف با رهبري آمريكا يا برهم زدن نظم اقتصادي و سياسي موجود بيفتند، بايد از ظهور يك رقيب جهاني بالقوه در آينده، پيشگيري كند." (14) اين گزارش عبارت "سلطه پدرانه" را نسبت به قدرتهاي امپرياليستي ديگر بكار مي برد.

هر چند اين نوشته محرمانه درست پس از جنگ عليه عراق و بفاصله كوتاهي پس از فروپاشي شوروي نوشته شده است، اما در آن زمان آمريكا نه مي توانست و نه نياز داشت كه به صورت امروز به اهداف ذكر شده در آن جامه عمل بپوشاند؛ زيرا امروز قدرت روسيه بيشتر تضعيف شده، ضرورت دخالت نظامي در جهان سوم حادتر شده، و تضادهاي ميان آمريكا و قدرتهاي امپرياليستي ديگر بيشتر شده است. اكنون كل هيئت حاكمه آمريكا متحدانه از اين سياست حمايت مي كنند، البته تا زماني كه اين سياستها كار كند. جايگاه نگارندگان اين گزارش محرمانه در قلب كابينه بوش، و اشغال پستهاي كليدي كابينه بوش توسط شخصيتهاي نظامي يا متجصصين نظامي و كهنه كاران "امنيت ملي" كه اين خط را دارند، نشانه آنست كه اين سياست نوين آگاهانه اتخاذ شده است.

هشدار بوش كه "يا با ما يا عليه ما" هم متوجه "دشمنان" است و هم "دوستان" سابق. يك مقام كابينه بوش كه اسمش را نگفته است سخنان ژنرال كالين پاول در جواب به انتقادات اروپائيها به طرح حمله به عراق را چنين تفسير كرد: "به موقع، اروپائيهائي كه از روي بخار معده حرف مي زنند، و بسياري از آنان مي خواستند كه ما وارد افغانستان شويم، در مي يابند كه آنها انتخاب دارند: سوار شوند يا پياده شوند." (15) البته در اينجا منظور از "پياده شدن" آنست كه از جلوي طرحهاي آمريكا كنار بروند يا اينكه كره زمين را ترك كنند. پس از فروپاشي بلوك شوروي صحبت زيادي در مورد ظهور يك جهان چند قطبي مي شد. طرح بوش يك جهان تك قطبي است.

از زمان آلمان نازي تا كنون هيچ قدرتي به اين عرياني براي كسب هژموني جهاني تلاش نكرده است. يا دقيقتر بگوئيم، از بعد از پايان جنگ جهاني دوم، يعني وقتي كه آمريكا پايش را در كفشهاي استعماري دشمنان (آلمان و ژاپن) و متحدان (انگليس و فرانسه) كرد. اما پس از جنگ دوم، آمريكا با دشمن شكست ناپذيري مانند بلوك سوسياليستي تحت رهبري اتحاد جماهير شوروي سوسياليستي روبرو شد. بعدا در شوروي سرمايه داري احياء شد و آن كشور به يك كشور سوسيال امپرياليستي (سوسياليست در نام و امپرياليستي در عمل) بدل شد. بدين ترنيب تبديل به رقيبي شد كه ميتوانست با آمريكا برابري كند.

 پروسه بيرون كشيدن آمريكا از قيد و بندهاي بين المللي، قبل از 11 سپتامبر شروع شد. آمريكا تقريبا همه معاهدات و كنوانسيونهاي بين المللي را رد مي كرد. تصميم بوش به بيرون كشيدن آمريكا از معاهده كيوتو كه آمريكا در سال 1997 آنرا امضاء كرده بود، در واقع پيام مخصوصي بود از سوي آمريكا به جهان حيرت زده: آمريكا ديگر خود را مقيد به هيچ چيز نمي داند، حتي مقيد به تحديد حقوقش در زمينه آلوده كردن هواي جهان. اين پيام، يك پيام ايدئولوژيك نيز بود: هيچ چيز مهمتر از سود نيست  و براي حكام آمريكا كره زمين همانقدر بي ارزش است كه مردم آن. واقعه شگفت انگيز ديگر در ديپلماسي بين المللي زماني رخ داد كه آمريكا حاضر نشد به پيمان بين المللي عليه سفيد كردن پول و فرار از ماليات، تعهد بسپارد. دليل اين كار، در نتيجه ورشكسته شدن كمپاني آنرون در آمريكا معلوم شد: استفاده از بانكهاي "ساحلي" كه تحت نظارت قرار ندارند براي عمليات مالي شركتهاي چند مليتي آمريكا حياتي است. حتي قبل از بوش، آمريكا حاضر به امضاء معاهده هاي منع توليد سلاحهاي بيولوژيك نبود. بوش، صدام حسين را بخاطر اينكه نمي گذارد بازرسان بين المللي سلاحهاي بيولوژيك وارد خاك عراق شوند تهديد به نابودي مي كند اما همين بازرسان حق ورود به خاك آمريكا را ندارند. آمريكا همچنين با كنوانسيوني كه "دادگاه جهاني" را تبديل به يك نهاد دائم كند مخالفت كرد، هر چند محاكمه ميلوسويچ توسط همين دادگاه را تائيد كرد. اعتراض آمريكا اين است كه اگر چنين معاهده اي امضا شود ممكنست روزي گريبان سربازان و مقامات آمريكائي را تحت عنوان جنايتكاران جنگي بگيرد.

دولت بن بوش، جهت عكس مسيري را كه پدرش بوش و كلينتون در زمينه سلاحهاي هسته اي داشتند، در پيش گرفته است. بجاي نابود كردن موشكهاي هسته اي آمريكائي در مقابل نابودي موشكهاي هسته اي روسي، آمريكا موشكهايش را در "جاي امني" پس انداز خواهد كرد و بودجه گسترش سلاحهاي هسته اي اش را اضافه خواهد كرد و حتي قصد  دارد آزمايشات هسته اي را براي تكامل سلاحهايش از سر بگيرد. هيئت حاكمه آمريكا يك پروژه ديگر بوش را كه خيلي برايشان عزيز است تصويب كرده اند: از سر گيري طرح ريگان در زمينه درست كردن سيستم سپر دفاعي ضد موشكهاي باليستيك (قاره پيما). پوتين، برخلاف پيشينان خود، بدون اعتراض اين را قبول كرده است؛ اروپائيها انتظار داشتند كه او معترض باشد و از اينكه او قبول كرده است ناراحتند. آمريكا بخاطر ترس از خطر شوروي سابق يا "دول ياغي" نيست كه خود را نيازمند اين سلاحها و سيستم ضد بالستيك كه بي اعتبار شده بود، مي بيند. زيرا خودش تنها كشوري است كه تا كنون از سلاح هسته اي استفاده كرده است. در حال حاضر، هيچ دولتي در جهان حتي فكرش را نمي كند كه روزي بتواند در حمله هسته اي به آمريكا، (ضربت اول) پيشدستي كند. در جريان جنگ خليج، صدام حسين كه اغلب از او بعنوان خطري كه در مقابلش بايد سپر ضد موشكي ساخت نام برده مي شود، حتي جرات نكرد از كلاهكهاي موشكي كه ادعا ميكرد دارد، عليه اسرائيل كه دشمني بسيار كوچكتر از آمريكاست، استفاده كند؛ زيرا از عواقبش مي ترسيد. آمريكا با حفظ هزاران موشك و ايجاد يك سپر ضد موشك باليستيك كه قادر است جلوي تعدادي راكت را بگيرد، آمريكا قصد دارد قدرتهاي هسته اي كوچكتر را خنثي كند و از اينكه بخواهند براي مقاومت در مقابل تهاجم نظامي غير هسته اي آمريكا از موشكهاي هسته اي خود استفاده كنند، بترساند. به اين ترتيب مي خواهد خود را در موقعيتي قرار دهد كه بدون ترس از تلافي ديگران دست به حمله هسته اي بزند.(16)

بطور خلاصه، آمريكا عريان و وقيحانه اعلام مي كند هر كاري را كه در خدمت به منافعش لازم ببيند انجام خواهد داد. يكي از دستياران كالين پاول اعلام كرد تا آنجا كه به آمريكا مربوط است "قانون بين المللي وجود ندارد". يكي از تحليل گران غربي اين را "برداشتن تعرفه هاي بازار جهاني خشونت" خواند. همانطور كه آمريكا به تعرفه هاي تجارت جهاني مي نگرد (مانند ماجراي فولاد) در اينجا هم هدفش آنست كه قيد و بندها را از دست و پاي خود بردارد اما به اين معنا نيست كه ديگران هر كاري در تقابل با منافع آمريكا خواستند بتوانند انجام دهند.

البته قانون بين المللي يعني قانون امپرياليستي؛ يعني توافقاتي كه قدرتمندترين كشورها براي حفاظت از منافع مشتركشان به بهاي لگدمال كردن بقيه جهان طراحي كرده اند. و در واقع، آمريكا مانند هر كشور امپرياليستي ديگر، هر زمان كه منافعش ايجاب كرده قوانين بين المللي را نيز زير پا گذاشته اند.  تجاوز آمريكا به پاناما هنگام رياست جمهوري پدر بوش در سال 1989 يكي از اين موارد است. خود آمريكا نوريگا را بوجود آورد و وقتي لازم ديد ارتش فرستاد و او را سرنگون كرد. در آن زمان آمريكا، هر كار كه دلش مي خواست مي كرد، اما ظاهر را تا حدي حفظ مي كرد. مثلا وقتي نوريگا را دستگير كردند و به آمريكا بردند، طبق كنوانسيون ژنو در مورد زندانيان جنگي با نوريگا رفتار كردند. اما زندانيان جنگي جرج بوش (پسر) در جزيره گوانتاموي كوبا به لحاظ قانوني و انساني، در وضعيت بسيار متفاوتي هستند. آمريكا علنا قوانين بين المللي را زير پا مي گذارد. يك نمونه بارز آن، زماني رخ داد كه دادگاهي در بوسني (كه با اصرار غربيها تشكيل شده بود) مي خواست شش مرد خاورميانه اي كه به اتهام تلاش براي بمب گذاري در سفارت آمريكا در سارايوو دستگير شده بودند را محاكمه كند. ولي بدليل فقدان شواهد كافي اين شش مرد تبرئه و از زندان آزاد شدند. سپس سربازان آمريكائي در نيمه شب آنها را (احتمالا با همكاري حكومت بوسني) دزديدند و به گوانتانامو بردند و در كنار زندانيان گوانتانامو كه شهروندان انگليس و فرانسه و كشورهاي ديگر هستند جاي دادند. درخواست كشورهاي متبوع زندانيان براي رسيدگي قضائي يا حتي براي ملاقات با آنان، بلا اثر مانده است.

آمريكا علنا تائيد مي كند كه زندانيان گوانتانامو زير بازجوئي بي وقفه و فشارهاي رواني هستند (منجمله محروميت سمعي و بصري و تحت آنچنان انفرادي كه حتي نمي دانند كجا هستند.) با آنها رفتارهائي مي شود كه طبق كنوانسيون ژنو با زندانيان جنگي ممنوع است. از آنجا كه در مطبوعات آمريكا و اروپا علنا از شكنجه حمايت شده است، حدس اين مسئله مشكل نيست كه در يك جزيره دور افتاده كه رسانه هاي گروهي و ناظرين بين المللي به آن دسترسي ندارند، چه مي گذرد. (وقتي اعتراضاتي صورت گرفت، صليب سرخ تحقيقاتي كرد و يك گزارش محرمانه تهيه كرد كه فقط بدست آمريكا داد.) پنتاگون، از روي اشتباه يا تفرعن، عكسي از زندانيان كه آنانرا در غل و زنجير و با چشم و گوش بسته نشان ميداد، منتشر كرد. با وجود اعتراضات بين المللي، بوش اصرار دارد كه اين زندانيان را طبق كنوانسيون ژنو بعنوان زندانيان جنگي به رسميت نشناسد ولي مي گويد در عمل با آنها همانطور رفتار مي شود و همزمان ادعا مي كند كه موقعيت اين زندانيان مساله ايست "مربوط به وكلا". پس سوال اينجاست كه چرا نمي خواهد موقعيت آنان را بعنوان زندانيان جنگي برسميت بشناسد؟ خودش جواب مي دهد، "براي اينكه دستمان باز باشد".

"دست باز" دقيقا همان چيزي است كه آمريكا در همه امور بدنبال آنست. مي خواهد به دنيا بفهماند كه هر كاري با هر كس دلش خواست، خواهد كرد. همين و همين. و براي كساني كه خوششان نمي آيد در قفس هاي گوانتانامو جا زياد است.

گوانتانامو، صرفا اردوگاهي براي زندانيان افغانستان نيست. بلكه سمبل آنست كه آمريكا با هر كس كه جلوي راهش بايستد همينطور معامله خواهد كرد. البته آمريكا تجزيه جهان به كشورهاي سلطه گر و تحت سلطه را تلويحا به رسميت مي شناسند و براي همين تفنگداران دريايي خود را براي دزديدن و دستگيري ژاك شيراك نمي فرستد (حداقل الان نمي كند). بهر حال، آمريكا مي خواهد با گوانتانامو به هشدار "سوار شويد يا پياده شويد"، جان ببخشد؟

اين تكروي به معناي آن نيست كه آمريكا قصد دارد در دنيا تنهائي عمل كند. بوش توجه زيادي به ايجاد ائتلافهاي مقطعي تحت رهبري آمريكا كرده است. ميان امپرياليستها هميشه همكاري براي پيشبرد منافع مشتركشان وحود داشته و خواهد داشت. مثلا، در حال حاضر سربازان فرانسوي در ساختن پايگاه هوائي قرقيزستان در كنار سربازان آمريكائي كار مي كنند. اما تا آنجا كه ممكنست آمريكا قصد دارد سريع و قاطع، بدون تلاش براي دست يافتن به يك توافق جمعي در ميان متحدانش عمل كند؛ استقلال خودش را بالاي همه چيز قرار دهد و استقلال بقيه (بخصوص ملل تحت سلطه) را به هيچ بگيرد. اين مساله ايست كه ميتواند مشكلات بزرگي در مناسبات ميان امپرياليستها ايجاد كند. ولفوويچ مساله را اينگونه تشريح كرد: "يك ائتلاف واحد نخواهد بود بلكه براي ماموريتهاي متفاوت، ائتلافهاي متفاوت شكل خواهد گرفت." و آمريكا اميدوار است كه عمدتا با "نيروهاي محلي" (يعني نوكرانش) كار كند تا با "شركاء" و رقبايش.

نزديكترين متحدين آمريكا، اكنون بايد وردست وي باشند. امپرياليستهاي ديگر، بايد ضعف خود را برسميت بشناسند و بر همين پايه با نقشه "جهان يك قطبي" همراه شوند. پس از 11 سپتامبر روسيه آنقدر خدمتگزار آمريكا شد كه يكباره پوتين در مقابل تركيبي از رشوه و تهديد، به "بهترين دوست" بوش تبديل شد. ميان آمريكا و روسيه اين تفاهم موجود است كه آمريكا دست از حمايت از جنبش استقلال طلبانه چچن كه در واقع طرحي است براي هر جه كوچكتر كردن روسيه بردارد (حداقل روسيه اميدوار است كه چنين تفاهمي موجود باشد). پوتين از تجاوز آمريكا به افغانستان حمايت كرد و از قرار به "بهترين دوستش" گفت كه با حمله آمريكا به عراق مخالفت نخواهد كرد. قبلا، روسيه در رابطه با هر دو كشور (افغانستان و عراق) نقشه هاي غارت گرانه و انگلي داشت. جالب توجه تر و غيرقابل انتظارتر از همه اينكه، پوتين با گسترش ناتو تا مرزهاي كنوني روسيه، منجمله تا كشورهاي بالتيك كه تا دهسال پيش متعلق به روسيه بود، توافق كرد و قبول كرد كه آمريكا در كشورهائي كه قبلا بخش آسياي مركزي شوروي بود، 31 پايگاه نظامي جديد بسازد و سربازان آمريكائي را بطور دائم در آنجا مستقر كند. پوتين حتي از عمليات اخير ارتش آمريكا در گرجستان حمايت كرد. گرجستان هم قبلا بخشي از شوروي بود و پس از فروپاشي شوروي، آمريكا و تركيه آنرا بعنوان مهره اي در مقابل روسيه تقويت مي كردند. اينها بدين معنا نيست كه در هيئت حاكمه روسيه، همه با تفسير پوتين از منافع روسيه توافق دارند؛ مطمئنا در آينده منافع روسيه امپرياليستي موجب تشديد رقابتهاي روسيه با آمريكا خواهد شد.

 

هـ ــ جغرافياي سياسي آخرالزمان

ليست كشورهائي كه بوش مي خواهد به آنها حمله كند يا تهديد به حمله كرده است، جالب توجه است. اين ممكنست جنون بنظر آيد اما نقشه اي است كاملا فكر شده و حساب شده جهت امن كردن جهان براي غارت آمريكا؛ و كل هيئت حاكمه آمريكا پشت آن است. براي مثال، قدرتهائي كه در افغانستان نفوذ دارند بر سر تشكيل يك دولت موقت در آنجا كشاكش طولاني داشتند. آمريكا، گروه ائتلاف شمال كه بيشترين جنگ را با طالبان كرده بود، به سبب آنكه بنظرش مي آمد بيش از اندازه به رقبا نزديك است، كنار زد؛ و آدم خودش، حامد كرزاي، مشاور سابق كمپاني يونوكال (در كاليفرنيا) را بر مسند قدرت نشاند. از ديدگاه غرب، افغانستان هيچ ارزشي ندارد مگر اينكه طرح خط لوله اين كمپاني در آن به اجرا درآيد. نماينده دولت آمريكا در افغانستان به نام زالمي خليل زاد هم از حقوق بگيران اين كمپاني نفتي بود.

يا به عراق نگاهي بيندازيم. در ابتدا، تحليل گران باورشان نمي شد كه آمريكا وارد جنگي شود كه متحدين اروپائي اش اينقدر از آن منزجرند. مخالفت اروپائي ها و اصرار آمريكائي ها بر سر حمله به عراق آنقدر برجسته بود كه يكي از تحليلگران غربي نوشت، "انگار اروپا مي خواهد مساله عراق را تبديل به موضوع هژموني آمريكا در سياستهاي جهاني كند تا به موضوع بيرحمي و خيانت صدام." اين ارزيابي درستي از مساله است. (17) كيسينجر كه در دوران نيكسون با رامسفلد (وزير دفاع كنوني) هم تيم بود، نوشت: "موضوع عراق ربطي به حملات تروريستي به آمريكا ندارد... موضوع عراق مساله ژئو پلتيك (جغرافياي سياسي) است."

با وجود آنكه آمريكا عراق را تحريم كرده اما فرانسه، آلمان، انگليس و روسيه علنا با حكومت عراق روابط تجاري دارند. در واقع، عملا سالهاست كه كل جهان، منجمله كمپانيهاي آمريكائي، با اين كشور روابط تجاري عادي دارند؛ ديك چني، تا قبل از اينكه به معاونت رياست جمهوري آمريكا برسد، از روساي كمپانيهاي نفتي آمريكائي بود كه با صدام حسين معامله مي كرد. در جنگ خليج، بوش (پدر) ظاهرا بدليل آنكه مي ترسيد اگر صدام سرنگون شود عراق چند پارچه شده و اين امر عامل بي ثباتي براي منافع آمريكا در كل منطقه شود، جنگ را در نيمه راه متوقف كرد. از آن زمان تاكنون رژيم صدام تبديل به سمبل محدوديتهاي قدرت آمريكا شده است. بوش (پسر) عمدتا مي خواهد اين محدوديت را سرنگون كند. او مي خواهد به قانع كننده ترين وجه نشان دهد كه وقايع دهسال گذشته و سياستهائي كه آمريكا اتخاذ كرد، نشان مي دهد كه سياست قدرت نمائي محدود، به كار امروز آمريكا نمي آيد. (18) در ژانويه گذشته، بوش به ناگهان ايران را به "محور اشرار" خود اضافه كرد. اين مساله، معمائي براي ناظرين شد. زيرا، رژيم ايران در جريان حمله آمريكا به افغانستان همكاريهاي ذيقيمتي با آن كرد؛ منجمله توافق كرد كه خلبانهاي آمريكائي را در صورت سقوط هنگام عمليات، نجات دهد؛ ايران با آمريكا از نزديك براي جوش دادن معامله اي براي ايجاد "حكومت موقت" در افغانستان همكاري كرد؛ به آمريكا اجازه داد از بنادر ايران براي حمل محموله هايش براي جنگ افغانستان استفاده كند و غيره. (19) ظاهرا ملاها هنگام تعظيم آنقدر كه بوش ميخواست خم نشده اند؛ بوش درخواستهاي بيشتري از ملاها دارد و تهديد كرده كه در هر حالت آنها را سرنگون خواهد كرد. يكي از دلايل اينكه حكومت ايران فكر كرد مي تواند ظاهرش را حفظ كند و مجبور به بوسيدن دنبه "شيطان بزرگ" نباشد، مقدار سرمايه گذاري هائي است كه آلمان، فرانسه و ديگر كشورهاي اروپائي در ايران كرده اند. كشوري كه از طريق فروش نفتش زندگي مي كند حداقل نياز به يك فرانسه دارد كه آنرا استثمار كند. بنظر مي آيد كه  خدمتگزار سياسي تمام و كمال و علني آمريكا شدن با خدمتگزار اقتصادي آن شدن، دو روي يك سكه اند. تهديد حمله به عراق، رژيم خامنه اي ـ خاتمي را وادار كرد نيروهاي افغاني را كه مخالف رژيم آمريكائي افغانستان هستند از خاك ايران اخراج كند و خارجيهائي را كه واشنگتن دوست ندارد (منجمله شهروندان اروپا) دستگير كند. اخيرا، ايران اعلام كرد به "شوراي ملي عراق" كه مورد حمايت آمريكا و گزينه آن براي جانشيني رژيم صدام است اجازه گشودن دفاتر در تهران ميدهد و آنها مي توانند از خاك ايران فراخوان سرنگوني رژيم صدام را صادر كنند و غيره. هيچكس از رژيمي كه با صدام در "يك محور" قرار دارد (مهم نيست چه نوع "محوري") انتظار اين همه خوش خدمتي نداشت. آمريكا شايد بتواند از طريق نقشه حمله به عراق رژيم ايران را آنقدر خم كند كه كاملا منطبق بر اراده اش شود يا اينكه وراث خميني را كاملا از حكومتي كه قابل قبول مي داند، حذف كند. اما در هر دو حالت، كليد تحميل اين تغييرات، اعمال .زور است.

فرستادن سربازان آمريكائي به يمن بخش ديگري از معماست. يمن بخودي خود اهميتي براي آمريكا ندارد. استقرار سربازان آمريكائي در يمن مربوط  است به پايگاه هاي دريائي آمريكا در يمن، قدرت درياي آمريكا مستقر در خليج، و روياي آمريكا مبني بر تبديل  خليج به يك درياچه آمريكائي.

همه علت استراتژيك بودن خليج فارس را مي دانند: نفت! اما مساله نفت فقط پول درآوردن نيست. نقل قولي كه از گزارش محرمانه ولفوويچ ـ لوئيس در مورد اهميت مناطق استراتژيك و انرژي آورديم را بخاطر بياوريد! اين حرفها، تحليلهاي لنين را در مورد اهميت نفت در جنگ جهاني اول به ياد مي آورد: امپرياليستها نفت را يك منبع استراتژيك مي دانند كه بايد آنرا كنترل كنند، نه فقط بخاطر آنكه خودشان از آن استفاده كنند بلكه همچنين بخاطر اينكه مانع استفاده رقبا از آن شوند. در واقع، امروز اروپا خيلي بيشتر از آمريكا وابسته به نفت خاورميانه است. ژاپن از همه بيشتر وابسته است. سودهاي حاصل از نفت، عظيم و حيرت انگيز است. اما مهمتر از آن، كسي است كه اين چاه هاي نفت را كنترل مي كند و دستش را بر گلوي اقتصاد اروپا و ژاپن دارد.

جالب است كه فيلي پين دومين كشور، پس از افغانستان بود كه آمريكا در اكتبر 2001 به آن حمله كرد و تعداد سربازاني كه به آنجا فرستاد پس از افغانستان، بيشترين تعداد بود. از 900 نظامي آمريكايي، 605 نفر سرباز جنگي هستند؛ برخي از اين سربازان همراه ارتش فيلي پين به كار گشت زني در مناطق روستائي گمارده شده اند.

در سال 1898، آمريكا با استفاده از شورش مردم فيلي پين عليه مستعمره چي هاي اسپانيائي جزاير فيلي پين را اشغال و به مستعمره خود تبديل كرد.(20)  گفته مي شود كه ارتش آمريكا براي اولين بار در فيلي پين تپانچه كاليبر 54 نيمه اتوماتيك را به سلاحهاي خود اضافه كرد، زيرا جنگجويان فيلي پيني آنچنان در مقابل آمريكا مقاومت مي كردند كه گلوله هاي كوچك نمي توانست آنها را از پيشروي باز دارد. جزاير فيلي پين تبديل به پايگاه هاي نظامي كليدي آمريكا در منطقه اقيانوس آرام شد. اهميت اين جزاير در نبردهاي استراتژيك كه در جنگ جهاني دوم بر سر فيلي پين درگرفت، منعكس شد. پس از جنگ، آمريكا مجبور شد دست از كنترل سياسي مستقيم فيلي پين بكشد اما كنترل سياسي و اقتصادي غيرمستقيم آنجا را حفظ كرد. پايگاه دريائي سوبيك به مثابه لنگرگاه كليدي ارتش آمريكا در منطقه اقيانوس آرام برجاي ماند تا اينكه در دهه 1980، در نتيجه يك خيزش توده اي رژيم ديكتاتوري وابسته به آمريكا، رژيم ماركوس، سرنگون شد و آمريكا بهتر آن ديد كه خودش سوبيك را ترك كند. شورش خلق ستمديده مسلمان در جزاير جنوبي فيلي پين، سالها مخل ثبات رژيمهاي مورد حمايت آمريكا در فيلي پين بوده است. اما قصد آمريكا محدود به مناطق پايگاهي مسلمانان در جزيره سولو نيست. طبق گزارشات خبري، سربازان آمريكائي هنگام پرواز بر فراز لوزان شمالي (كه در انتهاي ديگر اين مجمع الجزاير قرار دارد) به مبادله آتش با چريكهاي "ارتش نوين خلق" كه تحت رهبري "حزب كمونيست فيلي پين" است، پرداختند. روشن است كه هدف آمريكا محكم كردن مستعمره سابقش است و براي اينكار مي خواهد دست به يك حركت جدي بزند. اين اهداف محدود به فيلي پين نيستند. آمريكا در حال مذاكره با ويتنام است كه به پايگاه دريائي عظيم "كام ران" در آنجا دست پيدا كند. اين پايگاه را آمريكا در جريان جنگ ناموفقش براي فتح آسياي جنوب شرقي ساخته بود. اين پايگاه در اجاره روسيه بود اما روسيه در حال تخليه آن است زيرا از پس هزينه آن بر نمي آيد.

چند سال است كه كره شمالي سخت در تلاش براي جلب محبت آمريكاست. به اين جهت قرار گرفتن نامش در ليست "محور اشرار" تعجب آميز بود. كلينتون مي گويد او قرار بود براي پذيرش تسليم كره شمالي در ماههاي آخر رياست جمهوري اش در دسامبر 2000 به آنجا سفر كند. در واقع، سالها پيش كره شمالي بطور يكجانبه آزمايش موشكهائي را كه بوش از آن گله گذاري مي كند، قطع كرد. تا زماني كه اين مقاله نوشته ميشود هنوز روشن نشده است كه آيا هدف بوش جنگ عليه كره شمالي است يا خير. اما، بوش از روز اول رياست جمهوري اش اعلام كرد كه مايل به صلح با كره شمالي نيست. بوش با رد كردن سياست كلينتون در اين زمينه هم مي خواهد يك پيام سياسي بفرستد. اما در رابطه با كره شمالي، مهمتر از خود كره شمالي، سربازان آمريكائي مستقر در كره جنوبي است كه تعدادشان به 37000 ميرسد. بوش مي خواهد يك وضعيت نظامي معلق را در اين منطقه حفظ كند (خصومت كره شمالي و جنوبي و ارتش آمريكا). يك مولفه مهم آنست كه اين وضعيت به آمريكا امكان قلدري عليه چين (كه ظاهرا بوش اميدوار است هر چه محكمتر آنرا به مدار خود بكشد) و ژاپن (كه موجوديت امپرياليستي اش به استثمار كره جنوبي گره خورده است) مي دهد.

كشورهاي ديگري كه آمريكا در آنها حضور نظامي دارد يا قصد مداخله در آنها را دارد عبارتند از كلمبيا، يمن، اندونزي (كه مي خواهد مشاورين نظامي اش را به آنجا بفرستد) و حتي الجزاير (آمريكا كمكهاي نظامي به رژيم الجزاير را شروع كرده است؛  اين حركتي تحريك آميزي در حياط خلوت فرانسه است؛ تا كنون ارتباطات آمريكا عمدتا با بنيادگرايان اسلامي "تروريست" بوده است.) همه اين ها را كنار هم بگذاريد، نقشه اي حاصل ميشود مشتمل بر مناطقي كه آمريكا براي تامين منافع سياسي و اقتصادي استراتژيك خود، دخالت نظامي در آنها را ضروري مي داند. بدين ترتيب تصوير روشن تري از ضرورتهاي نهفته در جنون بوش بدست مي آيد.

 

و ــ دست زدن به جنگ قبل از اينكه دير شود

رابطه ميان سياست و اقتصاد پيچيده و پوياست. هر چيزي در اوضاع جهان امروز ريشه در يك روندي جهاني به نام "اجتماعي شدن همه جانبه توليد" و تضاد آن با تملك خصوصي دارد. لنين يك صد سال پيش اين وضع را تحليل كرد و گفت امپرياليسم در واقع آستانه توليد يك نظام تعاون و همكاري بين المللي از طريق انقلاب پرولتري است. اجبارهاي  اقتصادي (منجمله بحرانها، رقابتها و جبر "يا گسترش يا مرگ")  كه رفتار امپرياليستها را تعيين ميكنند، ريشه در اين تضاد دارند. مبارزه پرولتاريا و متحدينش آن نيز ريشه در اين تضاد دارد. حكام كشورهاي امپرياليستي در نهايت نمايندگان نيازهاي سرمايه امپرياليستي هستند و به دلخواه تصميم گيري نمي كنند. بلكه، سياستهاي جديدشان محصول كاركرد دروني اين نيازها و سياستهاي امپرياليستي است. شواهد زيادي نشان ميدهد كه كابينه بوش از زمان سركار آمدن، بدنبال فرصتي مانند 11 سپتامبر ميگشت تا با استفاده از آن خط سير نظامي، سياسي و اجتماعي آمريكا را عوض كند. بوش در مصاحبه اي كه 29 ژانويه 2002 با روزنامه واشنگتن پست انجام داد گفت، "من معتقدم جهان اين تصوير را از ما دارد كه ما آنقدر به ماديگرائي آلوده هستيم كه ديگر براي ارزشهايمان نمي جنگيم و اگر ضربه اي هم بخوريم جواب نخواهيم داد." در همان مقاله از قول رامسفلد نقل مي شود كه "وقتي بوش براي انتخابم بعنوان وزير دفاع با من مصاحبه مي كرد، از كلينتون انتقاد كرد كه هر وقت ارتش آمريكا در تهاجم به نقطه اي از جهان به مانعي برخورد كرده فورا عقب كشيده است و مثال شكست از ميليشياي سومالي را مي آورد." رامسفلد مي گويد، "من به بوش گفتم كه ارتش آمريكا بايد به جهان نظم بدهد. هيچ شكي باقي نگذاشتم كه در چنان لحظاتي بجاي اينكه به او بگويم عقب بكشيم خواهم گفت تعرض كنيم. و ميخواستم كه بوش اين را بداند. و او بدون ابهام به من جواب داد كه اين همان جوابي است كه ميخواست از من بشنود و با من، هم عقيده است." "تعرض كردن" همان كاري است كه بوش در اولين فرصتي كه براي جنگ پيش آمد، انجام داد. آنهائي كه بايد بدانند، مي دانند كه وقتي بوش به رياست جمهوري انتخاب شد، اين كارتها روي ميز بود.

رژيم طالبان وسط باتلاق متعفن "بازي بزرگ" زاده شد، يعني زماني كه امپرياليستها براي كنترل خط لوله هاي نفت و گاز آسياي مركزي عليه هم مانور مي دادند. در سال 1996 آمريكا به پاكستان چراغ سبز داد كه طالبان را به قدرت برساند زيرا فكر مي كرد با اينكار ثبات سياسي مورد نياز براي اجراي طرح لوله كشي يونوكال (از تركمنستان به افغانستان و سپس پاكستان) را ميتوان تامين كرد و كنترل آمريكا بر جريان نفت از جمهوري هاي سابق شوروي را تضمين كرد. براي آمريكا، ستمگري قرون وسطائي طالبان بر زنان مانعي محسوب نمي شد، بخصوص آنكه خط طالبان با برنامه فاشيستهاي مسيحي آمريكا كه در كابينه بوش از ارج و قرب مخصوصي برخوردارند، خوانائي داشت. حكومت آمريكا رژيم طالبان را آنچنان باب طبع و پرفايده يافت كه مانع از تحقيقات اف بي آي در مورد دست داشتن بن لادن در بمب گذاري ناوگان كول ـ يو.اس.اس. در آبهاي يمن، شد. زيرا اميدوار بود بدون سر و صدا طالبان را قانع به تحويل بن لادن كند و مجبور به قطع رابطه با طالبان نشود. (رئيس تحقيقات اف بي آي كه معترضانه استعفا داد به رياست امنيت ساختمان تجارت جهاني منصوب شد و در همانجا هم مرد). مذاكرات ميان آمريكا و رژيم طالبان تا ژوئيه 2001 ادامه يافت. طبق گزارش روزنامه فرانسوي فيگارو در اين ماه (يعني دو ماه قبل از انفجار 11 سپتامبر) رئيس منطقه اي سازمان سيا بن لادن را در بيمارستاني در دوبي هنگامي كه براي دياليز كليه اش بستري بود، ملاقات كرد. (21)

مذاكرات با طالبان به ناگهان در اوت 2001 قطع شد. بنظر مي آمد كه آمريكا از طالبان نااميد شده است و تنش براي جنگيدن در افغانستان مي خارد. بهر حالت فرصت دست داد. اينكه چه كسي اول شليك كرد مهم نيست. تهاجم آمريكا به افغانستان مانند حمايتش از طالبان به قصد ايجاد يك رژيم نيمه فئودالي پاترياركال وابسته به آمريكاست. بعلاوه، افغانستان آماج و دشمن آسان، و پيروزي نظامي و سياسي بر آن حتمي بود. افغانستان بهيچوجه شبيه به ويتنام كه در آن انقلابيون ويتنامي آمريكا را در هم كوبيدند و سراسر جهان را به حمايت از خود برانگيختند نبود. افغانستان به اين دليل اهميت داشت كه جاي راحتي براي آغاز افسارگسختگي جهاني آمريكا بود.

همانطور كه لنين نوشت: "جنگ مسير سياستهاي ماقبل جنگ را تغيير نمي دهد بلكه رشد آنرا تسريع مي كند." وقايع مابعد 11 سپتامبر، روندهاي تاريخي را عوض نكرد. اما، اينك اوضاعي كيفيتا متفاوت برقرار است.

 

ز ــ "جبهه داخلي"

بوش بر "سياست ائتلافي" و "عقب كشيدن"، خط بطلان كشيد. اما، اين سياستها به عدم تمايل آمريكا به استفاده از سربازان آمريكائي در نبردهاي مستقيم، بخصوص  نبردهائي كه احتمال كشته شدن تعداد زيادي از آنان هست، مرتبط بود؛ زيرا در داخل آمريكا نمي توانست جوابگوي چنان تلفاتي باشد. همه بخاطر دارند كه همين چند وقت پيش امپرياليستهاي اروپائي انتقاد مي كردند كه آمريكا به اندازه كافي به نقاط بحراني، سرباز نمي فرستد؛ بخصوص به نقاطي مانند يوگوسلاوي سابق كه اروپائيها نيرو فرستاده اند. اروپائيها گله مي كردند كه، "آمريكا از هوا بمباران مي كند، ما كشته ميدهيم و سازمانهاي غير دولتي هم غذا مي دهند."  آمريكا كماكان حتي بيشتر از سابق، روي آن حساب مي كند كه از طريق هوا و از راه دور كه براي سربازانش امن است بر سر مردم جهان باران مرگ نازل كند. اين به معناي كشتار غير نظاميان در جنگ است. گفته مي شود كه در افغانستان تعداد كشته هاي غير نظامي از سه هزار تا چندين هزار نفر بود. وقتي در يك كنفرانس مطبوعاتي خبرنگاران به رامسفلد گفتند كه يك دهكده و اهالي آن توسط بمبارانهاي آمريكا نابود شده اند و آنهائي كه زنده مانده اند در اين مورد شهادت داده اند، رامسفلد به آنان نصيحت كرد كه به اين جزئيات بي اهميت نپردازند.

با اين وصف، آمريكائيها بايد آماده بازگشت "كيسه حامل جسد" سربازان آمريكائي به خانه باشند. در عين حال كه "باريدن مرگ از آسمان" ستون فقرات استراتژي جنگي آمريكا باقي خواهد ماند، اما امپرياليستهاي آمريكائي مصمم هستند بر "وحشت ويتنام" فائق آيند. (منظور از وحشت ويتنام ترس امپرياليستها از گير كردن در يك جنگ خارجي و باختن در آن است). امپرياليسم آمريكا مي خواهد مردم آمريكا را عادت دهد كه براي رسيدن به هدف (يعني هدفهاي هيئت حاكمه آمريكا) كشته شدن سربازان آمريكائي را هم پذيرا باشند. زيرا خوب مي داند كه براي كنترل سياسي هر نقطه، بايد روي زمين آنجا سرباز داشت. همه امپرياليستها با هم مسابقه گذاشته اند كه ترس سربازانشان را از وارد شدن در نبردهاي مستقيم بزدايند. اين مسابقه ايست براي فتح سنگرها در جهان.

تغيير عظيم در سياست نظامي با تغيير سياست در درون جامعه آمريكا همراه بوده است. پس از 11 سپتامبر سياستمداران جناحهاي مختلف هيئت حاكمه آمريكا سخت مشغول تدارك يك جابجائي مهم در الگوي زندگي آمريكائيها (كه به قرارداد اجتماعي معروف است) بوده اند. در قرارداد اجتماعي قبلي كافي بود كه طبقه مياني منفعلانه با حكومت همراهي كند تا از راحتي و نيك بختي بهره مند شود. قرارداد جديد يك الگوي سخت و منضبط و منطبق بر روند روز، يعني جنگ نامحدود، است. در اين الگو آمريكائيها بايد مشتاقانه بسيج شوند و فداكاريهاي لازم را بكنند.

در سالهاي گذشته، صحنه سياسي آمريكا چندين بار با زمين لرزه هاي مهم به تكان در آمد. در واقع از بطن اين وقايع، دعواهاي سياسي دروني هيئت حاكمه، عوض شدن محورهاي وحدت و غيره، يك دستور كار نوين در حال شكل گيري بود. "جنگهاي فرهنگي" تلخي حول سقط جنين، خانواده پدرسالار و موضوعات فرهنگي (اينكه مردم چگونه زندگي مي كنند) درگرفت. اما هيچكس بطور علني نمي گفت كه مقصود اصلي از اين دعواها چيست (بجز چند مقاله تخصصي در مجلات سياست خارجي). اينكه هيئت حاكمه آمريكا واقعا به ايده ها و سيستم فكري بوش باور دارد يا مصلحت جويانه فكر ميكند براي تبليغات خوب است، مهم نيست. مهم آنست كه هيئت حاكمه آمريكا يك دستور كار اجتماعي و فرهنگي  سركوبگرانه و خفقان آور دارد. آنها بدنبال ايجاد وضعيت اجتماعي كيفيتا متفاوتي در آمريكا هستند؛ همانطور كه در سطح جهان بدنبال ايجاد امپراتوري افسارگسيخته كيفيتا متفاوتي هستند. من نمي خواهم دست به قياسهاي ساده اي كه ممكنست تاريخ آنرا تائيد يا رد كند، بزنم و البته تفاوتهاي عميقي ميان آلمان نازي و آمريكا موجود است. منجمله اينكه آلمان نازي يك قدرت امپرياليستي شكست خورده (در جنگ اول جهاني) بود كه مستاصلانه مي خواست از اين موقعيت بيرون بيايد حال آنكه آمريكا در راس جهان امپرياليستي نشسته و مصمم است اين موقعيت را حفظ كند، اما مي توان گفت آن مهندسي اجتماعي كه هيتلر در جامعه آلمان به آن دست زد با اهداف جهاني امپرياليسم آلمان و الزامات رسيدن به اين اهداف خوانائي داشت.

 

ح ــ خطرها و فرصتها

پس از جنگ جهاني اول استالين نوشت، "اهميت جنگ امپرياليستي كه دهسال پيش آغاز شد، منجمله در آنست كه همه تضادها را در يكجا گره زد و آنها را روي كفه ترازو انداخت، و به اين ترتيب نبردهاي پرولتاريا را تسريع و تسهيل كرد." اوضاع كنوني جهان در وجوه بسيار، متفاوت از آن زمان است. امروز تضاد ميان امپرياليستها عمدتا تحت تاثير تضاد ميان امپرياليسم و خلقهاي تحت ستم جهان است و توسط آن مشروط مي شود. با اين وصف، قياس اوضاع كنوني با آن زمان مفيد است، زيرا تضادهاي جهان درهم گره خورده اند و اين گره مرتبا كشيده ميشود و به صورت يك كلاف درهم تنيده "بروي كفه ترازو" پرتاب مي شود. وقايع فاجعه باري در حال انكشاف است و امپرياليستها و مرتجعين، جنگ يعني حل تضادها از طريق تفنگ را در مركز جهان گذاشته اند. كل اين ماجرا مي تواند به تسريع و تسهيل نبردهاي پرولتاريا و خلقهاي تحت ستم جهان در آغاز قرن بيست و يكم، خدمت كند.

براي اينكه چنين شود، براي فعال و مشخص كردن عوامل مساعد در اوضاع كنوني جهان، بايد سخت كار و كوشش كرد تا پرچم پرولتاريا با قدرت بيشتري وارد گرداب تند تضادها شود. در تاريخ زندگي "جنبش انقلابي انترناسيوناليستي" هيچگاه نياز به رهبري مائوئيستي و فرصتهاي ايجاد رهبري مائوئيستي در نقاط مختلف جهان، به اين حد برجسته نبوده است.

شكي نيست كه امواج مقاومت در راه است و حتي جرج بوش اين را ميفهمد. اين مقاومت به اشكال گوناگون و بطور ناموزون در نقاط مختلف جهان رشد خواهد كرد؛ مسلما توسعه آن نه در خط مستقيم بلكه موج وار خواهد بود. اما مهمترين سوال براي مائوئيستها اين است: آيا بايد با اين اميد كه شرايط جديدي برسد توجه خود را از آن بسوي ديگر بچرخانيم و به اين ترتيب در مقابل آن بايستيم؟ آيا بايد بدنبال اوضاع متناقض و جريانات بن بستي كه بطور خودبخودي سر بلند مي كنند، روان شويم؟ يا تلاش كنيم آنرا رهبري كنيم؟ چه كس ديگري مي تواند بدرستي تمام جويبارهاي مبارزه را به يكديگر جوش دهد، منافع مشترك توده ها و دشمنان مشترك توده ها را نشان دهد، و بداند كه در هر مرحله چه بايد كرد.

لنين نوشت، "تجربه اين جنگ... برخي را گيج و منگ مي كند و مي شكند؛ برخي ديگر را روشن و آبديده مي كند." او تاكيد كرد، آنچه را كه اوضاع نرمال مي پوشاند، اوضاع جنگ عريان مي كند و نشان ميدهد كه حيات نظام امپرياليستي در نهايت وابسته به استفاده از خشونت است. لنين گفت جنگ شرايط مساعدي براي اينكه پرولتاريا و خلق از طريق انقلاب قدرت خود را برقرار كنند ايجاد مي كند. بعضي ها از اين بي نظمي جهاني مي ترسند، برخي ديگر به آن خوشامد مي گويند. اما در هر حالت فعلا جريان روز است و ميليونها نفر را بحركت در خواهد آورد. و اين ميليونها وقتي وارد جنبش شوند با خودشان ديدگاه ها و منافعشان را نيز خواهند آورد. وقايعي كه در حال تكوين است بر روي آن مناسباتي كه اين جهان بر پايه اش مي چرخد پرتو مي افكند؛ نقاط قوت و ضعف مردم و دشمنانشان را نشان مي دهد و توده هاي مردم را بسيج و آبديده مي كند كه با دشمنانشان بجنگند. معناي حرفهاي لنين براي اوضاع كنوني آنست كه ما با دو امكان مواجهيم: با خطر درهم شكسته شدن توسط  دشمني كه بطور افسارگسيخته ضربه مي زند، با خطر انفعال و گامهاي غلط ؛ و نيز با ضرورت و امكان جواب گفتن  به اوضاع جديد و رهبري مبارزه در مقياسي جهاني. قبلا رهبري اين مبارزه يعني زماني كه مردم جهان با چنين دشمن افسارگسيخته و متمركزي روبرو نبودند، در اين ابعاد امكان ناپذير بود.

مقاومت جهاني و به ميدان آوردن مصممانه تر و پيگيرانه تر آلترناتيو پرولتري بشدت مورد نياز است. اين مقاومت اشكال گوناگوني به خود خواهد گرفت.

از يكسو، نياز به جنبشهاي توده اي در سطح بين المللي، متحد كردن هر آنكسي كه ميتوان متحد كرد، پيش كشيدن برنامه مبارزاتي پرولتاريا در اين نبردها و ازين طريق جلب توده هاي وسيع سراسر جهان به اينكه نه فقط  قوي تر و موثرتر با جنگ تجاوزكارانه امپرياليستها مقابله كنند بلكه نظام امپرياليستي را نيز بعنوان سرمنشاء تمام بي عدالتي ها و ستمهاي سراسر گيتي درك كنند و آماج قرار دهند.

در همان زمان، اوضاع جاري بين المللي امكان و ضرورت تسريع كار در راه كسب قدرت سياسي در هر كشور، ساختن و تقويت احزاب مائوئيستي كه قادر به رهبري چنين پروسه اي باشند را فراهم مي كند. مائوئيستها عمدتا با اين فعاليت مي توانند توانائي آن را بيابند كه در مقياس جهاني قدرتمندتر از هميشه در صحنه سياسي قدم بگذارند. شرايط انجام اين كار را به درجات گوناگون در افق كشورهاي مختلف مي توان ديد.

براي مثال، امروز جنگ خلق در نپال  روي اوضاع انقلابي كه در كل منطقه در حال رشد است تاثير مي گذارد و از آن تاثير مي گيرد. اين جنگ خلق الگوئي است كه نشان ميدهد براي چه بايد جنگيد و چگونه بايد جنگيد. ترس از پا گيري اين آلترناتيو در منطقه آسيا كه به بشكه باروت مي ماند، موجب شده كه امپرياليسم آمريكا و انگليس و هند (كه ژاندارم منطقه اي نظام سرمايه داري جهاني است) به فكر مقابله مستقيم با جنگ خلق در نپال بيفتند. روشن است كه رقابتهاي ميان مرتجعين مختلف منطقه، منجمله پاكستان و هند، و همچنين موج مقاومتي كه بر ضد "جنگ  عليه تروريسم" بلند شده است، شرايط  را براي انقلاب در سراسر اين شبه قاره مساعد مي كند.

در كشورهائي كه در خط اول جبهه جنگ نامحدود آمريكا قرار دارند، اوضاع انقلابي خيلي مستقيم تر تحت تاثير اين جنگ است. در ايران، ضديت دروغين رژيم اسلامي با امپرياليسم به آزمايش گذاشته شده و موجب روشنائي اذهان و بوجود آمدن فرصتهاي انقلابي مي شود. ثبات شكننده رژيم ارتجاعي تركيه از نگرانيهاي دائمي آمريكاست بخصوص آنكه استفاده از تركيه در اقدامات جنگي، فشارهاي سياسي و اقتصادي زيادي بر آن مي گذارد و موقعيتش را خطرناك تر مي كند. (22) يك مثال ديگر، سركوب فلسطيني ها يا آنطور كه شارون مي گويد "بزانو درآوردن فلسطيني ها" توسط اسرائيل است. اوضاع كنوني جهان نه تنها اشغال فلسطين توسط اسرائيل را ثبات نبخشيده بلكه مقاومت بيشتري نيز توليد كرده است. مقاومت ادامه دار مردم فلسطين، بي ثباتي سراسر منطقه را نيز افزايش داده است. بازگشت ارتش آمريكا به فيلي پين موجب براه افتادن امواج ضد امپرياليستي در سراسر كشور شده است و شرايط مساعدتري را براي متحد كردن توده هاي مردم حول پيشبرد مبارزه مسلحانه فراهم كرده است.

تاثيرات دقيق اين اوضاع بر هر كشور تحت سلطه، ناموزون بوده و پيش بيني اش سخت است. بطور كلي، ممكنست بالا بردن سطح خطرات توسط دولت بوش عواقب متناقضي داشته باشد. جنگهاي خلق الزاما طولاني هستند و با افت و خيز جلو ميروند. اما، همانطور كه در اغلب كشورهاي تحت سلطه، دولتهاي ارتجاعي بخاطر ضعف نسبي قدرت مركزيشان قادر نيستند در همه نقاط كشور، بخصوص در مناطق گسترده روستائي بطور موزون اعمال قدرت كنند، براي امپرياليستهاي آمريكائي نيز امكان ندارد كه به همه نقاط دنيا و بطور همزمان وارد شوند. بنابراين بايد انتخاب كنند.

در حال حاضر نيروهاي آمريكا در 100 كشور از 189 كشور عضو سازمان ملل مستقرند كه از زمان جنگ جهاني دوم سابقه ندارد. بسياري از آنها در مناطقي مانند آسياي مركزي كه نسبتا برايشان ناآشناست و بسيار دور از پايگاههاي مستقر در آمريكاست قرار دارند. اينها براي تامينات پشت جبهه اي خود وابسته به كشورهاي "دوست" در جهان سوم، مانند عربستان سعودي، هستند كه بهيچوجه ثبات ندارند. ارتش آمريكا هر چقدر هم كه "سبك بال و تيز دندان" باشد، اما مانند يك جوراب نايلوني كشيده شده است. ارتش آمريكا فقط بر حسب پخش شدن در مناطق جغرافيائي پهناور نيست كه كشيده شده است بلكه نسبت به توان اقتصادي آمريكا نيز بيش از اندازه كشيده شده است. قمار هيئت حاكمه آمريكا اين است كه فكر مي كند دير يا زود مي تواند حضور نظامي اش در نقاط مختلف جهان را تبديل به سودآوري اقتصادي كند. اين قمار، نيروهاي نظامي آنها را در مقياسي كه سابقه نداشته، در معرض شكنندگي قرار ميدهد.

آمريكا در مرحله اول جنگ خود موفق شد قدرتهاي امپرياليستي ديگر را به خط كند. اما منافع آنها روز به روز بيشتر در تقابل قرار ميگيرد و مانع از آن ميشود كه بتوانند براي هميشه اردويشان را متحد نگاه دارند. همكاري و رقابت از مشخصه هاي هميشگي مناسبات ميان امپرياليستهاست. شكافهاي ميان آمريكا و قدرتهاي اروپائي را مي توان در رابطه با مساله عراق و فلسطين مشاهده كرد. با تشديد مقاومت مردم  جهان، اين شكافها بيشتر هم خواهد شد.

تعريف رامسفلد از دكترين نظامي جديد آمريكا آنست كه آمريكا بايد بتواند در آن واحد در 4 ميدان جنگ درگير باشد. البته او فرض مي كند كه كسي با آنها نخواهد جنگيد و آمريكا در جنگها يكي پس از ديگري به پيروزي هاي سهل الوصول دست خواهد يافت. هنگام جنگ ويتنام، آمريكا فقط درگير يك جنگ بود؛ با وجود اين نتوانست در آن پيروز شود. اوضاع كنوني چالشي براي نيروهاي انقلابي هم هست كه سطح وحدت انترناسيوناليستي خود را ارتقاء دهند تا بتوانند مبارزه جهاني عليه امپرياليسم را بشكل متحدانه تري پيش برند.

براي بررسي وضع دروني كشورهاي امپرياليستي نيز مي توان درسهائي از تاريخ گرفت. در سال 5191 (يكسال پس از آغاز جنگ جهاني اول) لنين نوشت، " امپرياليسم در آغاز جنگ قوي تر از هر زمان به نظر مي رسد." لنين با كساني كه فقط اين جنبه از مساله را ديده و توجه نمي كردند كه با ادامه جنگ و محسوس شدن تاثيرات آن، در خود كشورهاي جنگ طلب اوضاع انقلابي رشد مي كند، مقابله كرد. او اضافه كرد، "اولا، هنگام جنگ حكومتها بيش از هر زمان نياز به توافق همه احزاب طبقات حاكمه و تبعيت "صلح آميز" مردم دارند. دوما، حتي در آغاز جنگ، و بخصوص در كشوري كه انتظار پيروزي سريع دارد و حكومت از هر جهت بنظر قوي مي آيد، هيچكس شكل گرفتن يك اوضاع انقلابي را منحصرا با آغاز جنگ معني نكرده است. بعلاوه "ظاهر" و واقعيت را نمي توان يكي دانست."

در حال حاضر در كشورهاي امپرياليستي، اوضاع انقلابي موجود نيست اما وضعيت هاي انقلابي بدون بحران هاي بزرگي كه نتيجه وقايعي مانند جنگ جاري هستند اصلا بوجود نمي آيند، و هيچكس نمي تواند با اطمينان بگويد كه آيا اين بحران يا بحران ديگري در آينده، به رشد اوضاع انقلابي در اين يا آن كشور امپرياليستي منجر خواهد شد يا نه. هميشه در شروع جنگهاي امپرياليستي يك موج ميهن پرستي ارتجاعي بلند مي شود. اگر گرايشات مردم در آمريكا و كشورهاي امپرياليستي ديگر را از نزديك بررسي كنيم، مي بينيم كه پيچيده تر از آنست كه در ظاهر بنظر مي رسد؛ اين مساله حتي در مورد توده هاي ميانه (يعني كساني كه نه پيشرو و نه ارتجاعي هستند) صادق است. وضعيت در كشورهاي امپرياليستي مختلف، متفاوت است. اما مسابقه تسليحاتي، ميليتاريزه كردن جوامع، فرستادن سرباز به اقصي نقاط جهان، براي رقابت بر سر غارت جهان همه آنها را درون گرداب خواهد كشيد. موقعيت آمريكا به مثابه كشور خط اول، مردم را بشدت به زندگي سياسي خواهد كشيد و مبارزاتي كه عليه جنگ صليبي آمريكا براه افتد تاثيرات عظيمي بر بقيه جهان خواهد گذاشت؛ همانطور كه رشد و شكوفائي مبارزات در كشورهاي ديگر به توده هاي مردم در آمريكا نيز قوت قلب خواهد داد.

مبارزه عليه ماشين جنگ و تجاوز امپرياليستي كه تحت رهبري آمريكا جلو ميرود، تاثيرات عميقي بر روند رشد انقلاب جهاني خواهد داشت. ماركس گفت اگر طبقه كارگر در مقابل سرمايه دارها مقاومت نكند خطر آنست كه به يك توده درهم شكسته و ذليل تبديل شود. همين حرف را بايد در رابطه با جنگهاي ناعادلانه كنوني گفت. امروز، مهاجرين خاورميانه اي در آمريكا زير قوانين حكومت نظامي زندگي مي كنند. انگليس متقاضيان پناهندگي را اردوگاه هائي كه شبيه اردوگاه هاي جنگي است حبس كرده است و طرحي دارد كه هر يك با خود يك كارت الكترونيكي به نام "كارت هشيار" حمل كند كه محتواي آن را حتي حامل كارت نمي داند. (32) اين شبيه قوانين آلمان نازي است كه يهوديها را مجبور مي كرد ستاره زرد به سينه بزنند كه معلوم شود يهودي هستند. جنگهاي استعماري كهن و نوين هميشه همراه است با سركوب مهاجريني كه در جستجوي كار، ميهن خود را ترك كرده و به كشورهاي متروپل مهاجرت كرده اند و بخش مهمي از طبقه پرولتارياي كشورهاي متروپل را تشكيل مي دهند. قتل عام تظاهر كنندگان الجزايري در پاريس، زماني كه فرانسه در الجزاير مي جنگيد، معروف است. در كشورهاي امپرياليستي، فقط در صورتي كه پرولترهاي پيشرو و نمايندگان مائوئيست آنها در كنار مردم جهان بايستند مي توانند شايسته حكومت كردن در جوامع نوين آتي شوند. آنها تنها به اين ترتيب مي توانند منافع كارگران و اكثريت مردم را نمايندگي كنند و آنان را براي مبارزه با هدف ايجاد جامعه اي نوين متحد كنند زيرا منافع اكثريت مردم اين كشورها در تضاد با جوامعي كه اسيرش شده اند، قرار دارد.

مضافا، در چارچوب اوضاع كنوني انقلابيون اين كشورها به لحاظ تشكيلاتي بايد (به قول لنين) كفشهاي تخته نازك را با "چكمه هاي پاشنه آهنين" عوض كنند. آنان اگر رسيدن اوضاعي كاملا متفاوت و معاني آنرا درنيابند ممكنست دچار اشتباهات شرم آور و شايد بسيار مهلك شوند.

در مواجهه با اوضاع كنوني، خطر از كف دادن استواري انقلابي موجود است. نمونه هائي از آنرا پس از 11 سپتامبر در جنبش ضد گلوباليزاسيون مشاهده كرديم. اين جنبش قبل از 11 سپتامبر خيز بلندي گرفت. در واقع تمام اقدامات سركوبگرانه اي كه كشورهاي امپرياليستي غربي پس از 11 سپتامبر اتخاذ كردند بخاطر گسترش جنبش جهاني ضد گلوباليزاسيون در قبل از 11 سپتامبر  بود. تيراندازي پليس به تظاهراتهاي ضد گلوباليزاسيون در گوتنبرگ(سوئد) و جنوا(ايتاليا) طلايه هاي آغاز دوران جديد در سياستهاي دولتهاي غرب بود. پس از 11 سپتامبر برخي نيروهاي شركت كننده در جنبش ضد گلوباليزاسيون سعي كردند اين جنبش را از مسائل مربوط به جنگ جاري جدا كنند. سوال واقعي مقابل شركت كنندگان اين جنبش اين بود: در كنار مردم جهان بايستيم يا خير؟ بدون ايستادن در كنار مردم جهان تمام حركات اعتراضي عليه مك دونالد و محصولات غذائي ژنتيكي و حتي عليه اختناق سياسي، بي معني مي شوند. براي مثال، كنفرانس ضد گلوباليزاسيون كه در پورتو الگره (برزيل) تشكيل شد موضعگيري قدرتمندي عليه جنگ آمريكا نكرد؛ به نمايندگان حكومتهاي اروپائي مانند فرانسه اجازه شركت داده شد، انگار كه آنها بخشي از مشكل نيستند. با بررسي اين نمونه ببينيم كه چگونه مي توان خواست ايجاد جهاني نوين را با چشم پوشيدن بر موانعي كه مقابل تولد اين جهان نوين است (امپرياليسم و نيروهاي مسلح و امنيتي و غيره آن) به هيچ و پوچ تبديل كرد. مثال ديگري بزنيم. بعضيها مصرند كه شعارها هم  عليه جنگ امپرياليستي باشد و هم عليه تروريسم. اين به معناي آن است كه نمي خواهند نوك پيكان مبارزه متوجه آمريكا و عليه طبقات حاكمه كشورهاي خودشان باشد. اينكار حتما مقاومت مردم را در گهواره خفه مي كند. آنهائي كه به اهميت ايجاد اتحاد گسترده، اتكا به توده ها، متحد كردن همه نيروها عليه جنگ صليبي آمريكا و جنگ امپرياليستي در همه اشكال آن پي برده اند، مي توانند وظايف سخت مقابل پا را خوب جلو ببرند و حقيقت وقايع جهاني را براي مردم روشن كنند و به آنها بگويند كه منافعشان در اتحاد با مردم جهان است و نه در اتحاد با امپرياليستها و حكومتهاي كشور خود.

همانطور كه "جنبش انقلابي انترناسيوناليستي" در يكي از اطلاعيه هاي جديدش نوشته است: "جهان وارد دوراني از تغييرات حيرت انگيز شده؛ هر آنچه كه به نظر تغيير ناپذير و ابدي ميرسيد توسط تضادهاي دروني اش به لرزه درآمده. زمانه ايست پر از فرصتهاي بزرگ و خطرات واقعي. زمانه ايست كه استواري پرولتريمان، موضع ماركسيست لنينيست مائوئيستي، ديدگاه و متد و نيز جهت گيري سياسي صحيح مان را يكجا ميطلبد كه بتوانيم از ميان توفانها پيشروي كنيم. امكان پيروزي نهائي در افق آشكار شده اما دست يافتن به آن مستلزم مبارزه و فداكاريهاي بيشتر است."

مائو گفت امپرياليسم هم ببر واقعي است و هم ببر كاغذي. و در نهايت فقط مردم قدرت واقعي هستند. ناديده گرفتن جنبه واقعي اين ببر، اشاعه توهمات خودكشي گونه است. اما چرا ببر كاغذي است؟ نه بخاطر آنكه آسمانخراشهاي آنها را مي توان فروريخت، بلكه بخاطر آنكه امپرياليسم در خانه و بيرون خانه اش دست به تبهكاري مي زند و نفرت مردم را بر مي انگيزد و آنان را عليه خود متحد مي كند. در نهايت مردم جهان (هم مردمي كه در دل هيولا زندگي مي كنند و هم مردم نقاط ديگر جهان) هستند كه مي توانند تضادهاي اين نظام را حل كنند. جهان هر چه بيشتر در اعماق فاجعه فرو مي رود؛ تنها با بسيج توده ها در يك مبارزه انقلابي تحت رهبري يك خط ماركسيست لنينيست مائوئيستي مي توان اوضاع را عوض كرد.

 

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

توضيحات

1ـ سوختن رايشتاگ (پارلمان آلمان) در سال 1933 بهانه اي به هيتلر داد كه به روش خود اعلام كند "يا با ما يا عليه ما" و حاكميت نازي را تثبيت كند. هيتلر به تثبيت حاكميت نازي نياز داشت زيرا در حال تدارك براي آغاز يك جنگ جهاني با هدف برقراري سركردگي امپرياليسم آلمان بود.

2ـ اين عبارات اقتصادي به ظاهر خنثي، در واقعيت به معناي هرج و مرج و فلاكت مردم جهان در مقياسي است كه تاريخ بشر به ياد ندارد. براي مثال، "كاركرد نرمال" تجارت جهاني به معناي نابودي كشاورزي زامبيا (در آفريقا) و وابستگي اين كشور به استخراج معادن مس توسط خارجيها بود. معناي ديگر همان "كاركرد نرمال" اين بود كه وقتي چند شركت بين المللي كه انحصار مس جهان را در اختيار دارند، در رقابت با يكديگر بيش از اندازه در كشورهاي جهان سوم مس استخراج كردند، معادن زامبيا بسته شد و سرمايه چمدانش را بست و به جاي ديگر رفت. صندوق بين المللي پول براي حل مشكل سرمايه داران امپرياليست مبني بر "كمبود امكانات سودآوري در زامبيا"، اقتصاد زامبيا را بيش از پيش براي نفوذ سرمايه امپرياليستي باز كرد. زامبيا را مجبور كرد محدوديتهاي تجاري كه كارخانه هاي نساجي را محافظت مي كرد، بر دارد. در اين كارخانه ها همسران، خواهران و فرزندان معدنچيان مس كار مي كردند. با برداشته شدن محدوديتهاي تجاري، كشور پر از پارچه هاي خارجي شد كه مثل سيل اين كارخانه ها را از  جا كند. يكي از زناني كه در بازار محلي با فروش چند گوجه فرنگي بچه هايش را زنده نگاه مي دارد گفت، "هيچكس به عمرش چنين فقري را نديده بود." در اندونزي درست پس از بحران مالي كه در نتيجه حركات ارزي بين المللي ايجاد شد، در فاصله چند هفته غذاي دهقانان از برنج به پوست درخت تنزل يافت. جهان هميشه شاهد قحطي، طاعون، و فجايع ديگر بوده است اما هيچوقت اين فجايع تا اين حد ساخته دست بشر نبوده اند.

3ـ اعضاي هر دو بلوك بخاطر منافع مشتركشان با هم متحد بودند و نه در نتيجه اعمال زور. اما سمت عوض كردن از يك بلوك به ديگري، غير مجاز بود. اين قانون نانوشته اي بود كه شوروي با حمله به چكسلواكي در سال 1968 يادآوري كرد. آمريكا هم همينكار را ميكرد اما پوشيده تر. براي مثال در ايتاليا، آمريكا با بخشهائي از هيئت حاكمه ايتاليا پروژه اي سري به نام "پروژه گلاديو" و تشكلات سري مانند "لژ پ 2 ماسونيك" را سازمان داده بود كه قرار بود در صورتيكه حزب كمونيست ايتاليا زياده از حد به قدرت نزديك شود، كودتا كنند.

4ـ هنري كيسينجر كه وزير امور خارجه نيكسون بود در آنزمان گفت، "ما نمي توانيم اجازه دهيم كشوري بخاطر بي مسئوليتي مردمش ماركسيست شود." او سازمان سيا را مسئول اجراي يك كودتاي نظامي خونين و سرنگوني آلنده در شيلي كرد. ژنرالهاي طرفدار آمريكا هزاران نفر را بعنوان مظنون به مخالفت با منافع آمريكا اعدام كردند، و شرايط را براي سرمايه گذاريهاي بيشتر آمريكا فراهم كردند.

5ـ آرژانتين مثال خوبي است. سرمايه اروپائي و اسپانيائي آنقدر در آن كشور و همسايه هايش متمركزند كه وقتي صندوق بين المللي پول اعلام كرد وامهاي آرژانتين را تمديد نمي كند يكباره بازار سهام اسپانيا سقوط كرد. در حاليكه بازار سهام آمريكا بحران  آرژانتين را راحت از سر گذراند. فرانسه و اسپانيا تلاش كردند اين تصميم صندوق را عوض كنند اما در سيستم راي گيري صندوق بين المللي پول، راي ها مساوي نيستند. بلكه برحسب قدرت هر كشور، راي ها وزنهاي متفاوت دارند و آمريكا از حق وتو برخوردار است. اين وسط، ميليونها آرژانتيني كه يك روز صبح از خواب بيدار شدند و ديدند در نتيجه سقوط ارز كشور، مفلس و مفلس تر شده اند، اصلا اهميتي ندارند.

6ـ براي اطلاعات بيشتر در اين زمينه به مقاله "تجارت آزاد: موتور رشد يا غارت" در مجله جهاني براي فتح شماره 26 رجوع كنيد.

7ـ اين استدلال كه "حقوق بشر" نسبت به "حقوق مرزي" اولويت دارد، به ظهور يك دكترين جديد پا داده است: "امنيت ملي" (البته امنيت ملي آمريكا) بر حقوق بشر اولويت دارد. يك روزنامه نگار غربي با نااميدي نوشت: "حقوق بشر، اكنون آرماني است كه در سالهاي دور دهه 1990 مد بود".

8ـ امروز، در دادگاه بين المللي لاهه، ميلوسوويچ اين آدمكش صرب كه هيئت حاكمه روسيه و بخش بزرگي از هيئت حاكمه فرانسه دوستش داشتند، به محاكمه كشيده شده است. در حاليكه آدمكشان حاكم بر كروآسي كه آمريكا و آلمان دوستشان دارند، هنوز در قدرتند.

9ـ آنها بالاخره به آرزوي خود رسيدند و در نبرد جنوب گرديز كه اولين جنگ منظم آمريكا در افغانستان بود شركت كردند. در آن نبرد سربازاني از استراليا، كانادا، دانمارك، فرانسه، آلمان و نروژ شركت داشتند و فرانسه در بمباران هوائي هم شركت داشت. براي چند روز، وزراي خارجه كشورهاي اروپائي لحنشان را نرم تر كردند.

01ـ ابزار جنگي كه شوروي توليد مي كرد، از كلاشينكوف تا جتهاي جنگي ميگ و بزرگترين هواپيماي جنگي نظامي، حداقل به لحاظ كيفيت با مال غرب برابري مي كرد. اما بودجه نظامي روسيه اكنون فقط 9 ميليارد دلار است. آمريكا روزانه يك ميليارد دلار صرف هزينه هاي نظامي مي كند. گفته مي شود كه تلاش شوروي براي حفظ برابري نظامي با غرب در شرايطي كه پايه اقتصادي بلوك شرق بسيار كوچكتر بود، ناموزوني هائي در اقتصاد شوروي ايجاد كرد كه از عوامل مهم فروپاشي آن بود. همين بلا مي تواند سر آمريكا كه هزينه هاي نظامي اش بسيار سريعتر از پايه اقتصادي اش رشد مي كند، بيايد.

با تضعيف هر چه بيشتر روسيه، توازن نيروهاي نظامي جهان را بهم زد؛ روياي پيوند زدن قدرت نظامي روسيه به اقتصاد اروپا هم بهم خورد. اين يك تفاوت مهم ديگر ميان اوضاع جهان در دهسال پيش و اكنون است.

11 ـ در چند سال گذشته فرانسه يك نيروي واكنش سريع پنجاه هزار نفره سازمان داده است.

12ـ تا آنجا كه به صحنه نظامي جهان مربوط است مي توان سلاحهاي هسته اي هند و پاكستان را ناديده گرفت. سلاحهاي هسته اي اسرائيل نقش معيني در حفاظت از اين پاسگاه صهيونيستي آمريكا در خاورميانه دارد.

13ـ احتمالا اين مدلي است كه آمريكا براي برخي يا همه كشورهاي امپرياليستي ديگر دارد؛ تقريبا شبيه امپراتوري رم كه طبقات حاكمه محلي بخشي از امپراتوري آن بودند، و تا زماني كه همه راه ها به رم ختم مي شد و رم سهم عمده را از جهان مي برد، به همه شان منفعت ميرسيد.

14ـ مقاله "حكومت جنگ سرد كه جنگي براي جنگيدن ندارد: آرزوهاي امپرياليستي آمريكا" در "لوموند ديپلوماتيك" ژوئيه 2001 نوشته فيليپ گولوب.

به عنوان اين نوشته كه قبل از 11 سپتامبر نوشته شده است، توجه كنيد. اين تحليل در مورد حركت آمريكا براي ايجاد يك جهان تك قطبي است. گولوب مي گويد كه رامسفلد حتي قبل از اينكه وزير دفاع بوش شود در مورد "تكرار پرل هاربر" هشدار مي داد. البته دقيق تر است بگوئيم فراخوان آن را مي داد. توجه كنيد كه افراد كابينه بوش، واقعه 11 سپتامبر را با واقعه پرل هاربر مقايسه كردند. واقعه پرل هاربر حمله ژاپني ها به ناو آمريكا در هاوائي بود كه بهانه اي شد براي ورود آمريكا به جنگ جهاني دوم. پرل هاربر نيز واقعه اي بود كه هيئت حاكمه آمريكا در آن زمان خوشامد گفت. شايد هم خودشان تحريكش كرده بودند.

15ـ به فاصله كوتاهي پس از آنكه كالين پاول همتاي فرانسوي خود را متهم به "داغ كردن" كرد، يك سخنگوي دولت آمريكا كه خود را معرفي نكرد گفته كالين پاول را به اين صورت ترجمه كرد كه فرانسويها "مثل زنان يائسه عمل مي كنند".  اين گفته وزير ديپلماسي!! بوش در واقع چارچوبه بحثها را تعيين مي كند: "مردان واقعي" در مقابل زنان و ضعيفه ها! اين نوع حرف زدن مشخصه ارتش آمريكاست كه به خصلت ماچو (زن ستيز و هوموفوبيك) خود بسيار غره است.

 16ـ آمريكا به تازگي اعلام كرده كه در حال ساختن سلاحهاي هسته اي "تاكتيكي" است كه در "جنگهاي نرمال" از آن استفاده خواهد شد. در واقع، افغانستان و عراق بعنوان آماج احتمالي نام برده شده اند. در گذشته استراتژيستهاي جنگي صحبت از "توازن وحشت" مي كردند. يعني هيچ يك از طرفين جرات استفاده از سلاح هسته اي را نداشت. اما اكنون در جهان پر جرات بعد از جنگ سرد، يكبار ديگر (پس از هيروشيما) احتمال جنگ هسته اي سربلند كرده است.

19ـ براي رژيمي كه در اوايل دهه 1980 به كنتراهاي نيكاراگوئه كه تحت حمايت آمريكا بودند اسلحه داد اينكار عجيب نيست.

20ـ آمريكا، پورتوريكو و كوبا را همانند فيلي پين در جنگ با اسپانيا در سال 1898 تصاحب كرد.

 

 

www.sarbedaran.org