هنر و سياست

داستان هاي معاصر

 

از جهاني براي فتح، شماره 26، 1379، www.sarbedaran.org\rim

 

دو داستاني كه در اينجا مورد بررسي قرار مي گيرند، به يك موضوع مشترك مي پردازند: ستم بر زن. “آروند هاتي روي” نويسنده هندي و “باربارا كينگز اولور” نويسنده آمريكائي، اين موضوع را البته در چارچوب هاي اجتماعي و اوضاع تاريخي متفاوت، محور آثار خود قرار داده اند. بررسي آثار در صفحات فرهنگي “جهاني براي فتح”، نه به مفهوم قبول ديدگاه نويسندگان آنهاست، و نه به اين معناست كه آنان مدافع تحليل هاي سياسي ارائه شده در اين مجله اند.‏

اميدواريم كه بتوانيم خوانندگان “جهاني براي فتح” را در شماره هاي آتي با آثار مهم فرهنگي مترقي آشنا كنيم. آثار فرهنگي تاثير مهمي بر نحوه نگرش و مناسبات بخشهاي گسترده مردم با دنياي پيرامونشان مي گذارد. در اين عرصه، ايدئولوژي هاي طبقاتي گوناگون با هم رقابت مي كنند. از شما مي خواهيم كه موضوعات پيشنهادي و يا نقد و بررسي هائي كه خود تهيه كرده ايد را در هر زمينه، از تئاتر گرفته تا سينما، از موسيقي تا نقاشي و غيره را در اختيار اين مجله قرار دهيد. ما در پي هنر و ادبياتي هستيم كه مانند اين دو داستان، بار تحمل ناپذير نظم موجود را در جوانب و جلوه هاي گوناگونش افشاء كنند، و تصاوير آينده را در ذهن مردمي كه به خاطر ايجاد يك نظم متفاوت مبارزه مي كنند، به رقص در آورند. ما براي كمك به شناساندن آثار ارزشمندي كه درباره طبقه ما و روياها و بلندپروازي هايش، در چار گوشه دنيا توليد مي شود، روي شما حساب مي كنيم. اينها آثاري است كه معمولا از سوي دستگاه فرهنگي امپرياليستي ناديده گرفته شده يا سركوب مي شود.‏

‏ ‏

خداي مسائل كوچك

اثر: آروند هاتي روي

انتشارات راندوم، نيويورك، 1997‏

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

به قلم ج. ر.‏

‏ ‏

داستان “خداي مسائل كوچك” كه بسيار مورد تحسين قرار گرفته، از مسائلي حرف مي زند كه به هيچوجه كوچك نيست. اين داستان، تهاجم آتشيني است بر نظام اخلاقي منحطي كه در آن، ستم كاستي و مردسالاري به هم تنيده اند. بسياري از مردم، نه فقط در هند كه دور از مرزهاي آن، با چنين وضعي آشنايند.‏

ماجرا در استان سرسبز و شاداب “كرالا” در جنوب هند اتفاق مي افتد. سال 1969 است. “كرالا” پر از گل هاي موز است و درختان انگور، بوته هاي جك فروت و فلفل وحشي، مرغان سياه دريائي و مرغان بنفش ماهيخوار، عنكبوت هاي بزرگ، برنج زارهاي جوان و درختان كهنسال كائوچو. در اينجا، دنيا به نظر آرام مي آيد؛ حال آنكه در اشاره تلويحي كتاب به ويتنام، “در شرق دور، بر كشور كوچكي كه مثل ما، هم جنگل دارد و هم برنج زار، و هم كمونيست، آنقدر بمب ريختند تا سراسر شخم زده شد.” داستان، بغرنج و در هم تنيده است، بين گذشته و حال نوسان مي كند، و تفاسير گوناگوني در برابر خواننده مي نهد. از يك برش مختصر و گذرا در مي يابيم كه طي همان دوره، در هند گروهي از كمونيستهاي انقلابي وجود دارند كه “ناگزالي” ناميده مي شوند؛ در بين توده ها ريشه مي دوانند و با به اصطلاح كمونيستهائي كه به انقلاب پشت كرده، راه پارلمانتاريسم در پيش گرفته اند، مصاف مي كنند.‏

داستان از دريچه چشم “راهل كوچاما” پيش مي رود. “راهل” و برادر همزادش كه “استا” نام دارد، گوئي يك روح در دو كالبدند. هفت سال دارند. اگر “استا” خوابي ديده يا اگر مرد نوشابه فروش به آزار جنسي او پرداخته، “راهل” با وجود اينكه حضور نداشته، از ماجرا باخبر است. توجه آنان به مسائل كوچك پيرامونشان مرتبا با مسائل بزرگي همراه مي شود كه در دنياي بزرگترها پديد مي آيد؛ يعني جائي كه نظام اجتماعي، ستم بر زن را ديكته مي كند؛ جائي كه مناسبات كاستي و طبقاتي، افراد مورد علاقه آنان را به شكل شنيعي خرد مي كند. “بقيه بچه هاي هم سن و سالشان، چيزهاي ديگري ياد گرفتند. راهل و استا آموختند كه چگونه تاريخ بر سر خواسته هايش مذاكره مي كند و طلب خود را از كساني كه قوانينش را زير پا مي گذارند باز مي ستاند. آنان نجواي نفرت انگيزش را شنيدند؛ بو كشيدند.”‏

مادر دوقلوها كه “آمو كوچاما” نام دارد، يك مسيحي “ساوارنا” (از كاست هاي بالائي)، از خانواده اي تحصيل كرده و متعلق به بخش مرفه طبقه مياني است. او از دست سنت گرائي مذهبي و كتك هاي پدر حشره شناس خود مي گريزد، به كلكته مي رود و با يك بنگالي هندو مذهب ازدواج مي كند. شوهر كه در مزرعه چاي كار مي كند، دائم الخمر است و همسر و بچه هايش را كتك مي زند. مدير مزرعه از “آمو” مي خواهد كه معشوقه اش شود تا شوهرش را از كار اخراج نكند. “آمو” به خواست وي تن نمي دهد و به “آيه مه نم” در كرالا باز مي گردد. در جائي كه زنان نه مالك چيزي هستند و نه احترامي دارند، بازگشت يك زن طلاق گرفته به آبادي و خانه پدري، پيشاپيش يك عمل گستاخانه محسوب مي شود. او در زندگي يك شانس داشته، اما همسرش را اشتباه انتخاب كرده است. بنابراين بقيه افراد خانواده، به “آمو” و فرزندانش به ديده تحقير مي نگرند. بعلاوه، او را به خاطر خشم آشكاري كه نسبت به اين اوضاع خفقان آور و محيط اسارتبار از خود نشان مي دهد، خطرناك مي دانند. “آمو” با سرنوشت خويش به مثابه يك زن، به مصاف بر مي خيزد. وقتي كه او، “ولوتا” يكي از كارگران كارگاه ترشي سازي خانواده را كه از كاست “نجس ها” است در تظاهراتي در يكي از شهرهاي اطراف مي بيند، اميدوار مي شود كه “ولوتا” نيز عليرغم ظاهر خوشحالش، مثل خود او باشد: با سينه اي مالامال از خشم و كينه نسبت به دنياي متفرعن و ستمگري كه در آن زندگي مي كنند.‏

‏“ولوتا” همسايه آنهاست و خانواده اش از قديم خدمتكار “كوچاما”ها بوده اند. “ولوتا” و “آمو” با هم بزرگ شده اند. وقتي كه بچه بود، از چوب براي “آمو” اسباب بازي درست مي كرد و آنها را طوري به وي عرضه مي كرد كه “آمو” بتواند بدون اينكه دستش به يك “نجس” بخورد، اسباب بازي را بردارد. “ولوتا” اخيرا بعد از تصادفي كه به فلج شدن برادرش انجاميد به “آيه مه نم” برگشته بود تا نان شب خانواده اش را تامين كند. كارگاه ترشي سازي “كوچاما” نمي تواند بدون وجود “ولوتا” كه يك نجار و ماشينچي ماهر است، درست كار كند. او درست در دوره قيام “ناگزالباري” به مدت چهار سال از آبادي غيبش زده بود و مردم مي گفتند كه به احتمال زياد به “ناگزالي” ها پيوسته است. شكل راه رفتنش، نظر دادنش بي آنكه از او نظر خواسته باشند و اعتماد به نفسش، تناسبي با “نجس” بودنش نداشت. بعد آن غيبت طولاني، حالا اين خصوصيات “ولوتا” بيشتر به چشم مي آمد.‏

سومين كودك داستان، “سوفي مول” نام دارد كه دختر “چاكو”، برادر ناجور “آمو” است. “چاكو” تحصيل كرده دانشگاه آكسفورد است و اين بچه را از همسر انگليسي سابقش دارد. بعد از طلاق، “چاكو” نيز به آبادي برگشته تا كارگاه ترشي سازي را اداره كند. كارش اين شده كه زنان كارگر را تحت فشار قرار دهد و مجبورشان كند كه با او بخوابند. مادر مسيحي “چاكو” به آنچه “نيازهاي مردانه” مي نامد رضايت داده، ورودي ديگري براي خانه درست كرده كه زنان بتوانند بدون آنكه مزاحمش شوند رفت و آمد كنند. البته او گاه به گاه به اين زنان انعام هم مي دهد. وقتي كه همسر سابق و دخترش “سوفي مول” براي ديداري به كرالا مي آيند، دوقلوها بار ديگر جايگاه فرودست خود در خانواده را احساس مي كنند. دو هفته بعد، “سوفي مول” در رودخانه غرق مي شود.‏

برملا شدن روابط “ولوتا” و “آمو” با مرگ “سوفي مول” همزمان مي شود. “بيبي كوچاما” براي نجات آبروي خانواده نزد پليس مي رود و “ولوتا” را مسئول اين مرگ معرفي مي كند. اين اقدام به تعقيب و سرانجام قتل وحشيانه “ولوتا” مشروعيت مي بخشد. اما گناه واقعي وي “دست دراز كردن به قلمرو كاست هاي مطهر است.” گناه وي، داشتن روابط عاشقانه با زني از يك كاست بالائي است. زماني كه “آمو” و “ولوتا” به سرزمين ممنوع پا مي گذارند و قوانين زناشوئي “هزاران ساله” را مي شكنند، سه نماينده سنن مسلط بر جامعه يعني خانواده و پليس و ماركسيستهاي پارلمانتاريست، متحد مي شوند تا “آمو” را مجازات كنند، “ولوتا” را بكشند و زندگي دوقلوها را به هم بريزند. صاحبان قدرت، ابدي ها، كساني كه همه رشته ها را با دوران كودكي قطع كرده اند، مرداني هستند كه در كار دنيا، نه كنجكاوي مي كنند و نه شك. اينان هيچگاه از كاركرد دنيا متعجب نمي شوند، زيرا از آن باخبرند. اينان مكانيك هائي هستند كه قسمت هاي مختلف ماشين واحدي را سرويس مي كنند.”‏

تصويري كه نويسنده از لايه هاي مختلف جامعه كرالا ارائه مي دهد، بر چهره اخلاقيات سنتي و حافظانش خراشي سخت مي اندازد. “رفيق پيلايي”، يك ماركسيست پشت ميز نشين محل است كه وقتي كارگاه ترشي سازي كوچاما ديگر حاضر نمي شود برچسب قوطي هايش را نزد وي چاپ كند، مي كوشد كارگران كارگاه را عليه كوچاماها بسيج كند. نويسنده، خزيدن “دزدكي” كمونيسم به كرالا را در واقع نوع رفرميستي كمونيسم تصوير مي كند. اين جريان هرگز آشكارا ارزش هاي سنتي كاستي در اين محيط به شدت سنتي را زير سئوال نمي برد و هيچگاه واقعا با تمايزات موجود مبارزه نمي كند. هر چند مي كوشد بعنوان موافق اين ارزش ها شناخته نشود. قلم نويسنده، “پيلايي” را بيرحمانه افشاء مي كند. او نارهبري است كه بنظرش مبارزه با دشمن طبقاتي ربطي به دفاع از يك عضو كاست “نجس” كه به دروغ متهم به مرگ “سوفي مول” شده ندارد. “ولوتا” از اعضاي حزب اوست؛ البته يك “دردسر درست كن” است.‏

نويسنده انزجار خود از فريبكاري كاست بالائي در هند را بطور متمركز در ترسيم شخصيت “چاكو” و “بيبي كوچاما” (عمه آمو) بروز مي دهد. “بيبي كوچاما”، پاسدار فريبكار و بي جيره و مواجب سنن ارتجاعي و امتيازات كاستي است. او دوقلوهاي هفت ساله را تهديد مي كند كه اگر به بازرس پليس نگويند “ولوتا” قاتل “سوفي مول” است، مادرشان روانه زندان خواهد شد. (اين در حالي است كه دوقلوها شيفته “ولوتا” بودند و اغلب اوقات براي بازي كردن با او غيبشان مي زد.) زخم اين خيانت تحميلي براي هميشه بر دل بچه ها باقي مي ماند و بند مشتركي بين آنان و مادرشان ايجاد مي كند: “آگاهي به اينكه مردي را تا حد مرگ دوست داشتند.”‏

‏“ولوتا” به گفته خودش، با عشق ورزيدن به يك “غير نجس”، آگاهانه جان خود را به خطر مي اندازد. “آمو” در گذر از تجارب گوناگون اما تلخ زندگيش به مثابه يك زن، جرات گسست از ممنوعه ها و تابوها و عبور به آنسوي خط را به دست مي آورد. بعد از پايان دردناك روابط آنان و همكاري كثيف عمه اش با بازرس پليس، “آمو” اصرار مي كند كه حقيقت را مي گويد و خواهان اعلام بيگناهي “ولوتا” مي شود. به خاطر اين كار و نيز جرائم بيشماري كه در گذشته به مثابه يك مادر طلاق گرفته مرتكب شده، خانواده اش او را طرد مي كنند؛ چرا كه به بيان نويسنده، “آمو” را يك “تيغ برهنه و خطرناك” مي دانند.‏

اما آنسوي لحظاتي كه “آمو” و “ولوتا” از چيزهاي كوچكي كه در آن با بچه ها شريكند شگفت زده مي شوند، و آنسوي رابطه ممنوعي كه حكم مرگ آنان است، راه خروجي برايشان وجود ندارد. در كتاب حتي نشانه كوچكي از اينكه تاريخ به افرادي مثل اين دو نياز دارد تا به گونه اي متفاوت نوشته شود و از تيرگي رهائي يابد، نيست. با مرگ “آمو”، كتاب به درون خود عقب مي نشيند.يكي از نقاط قوت بزرگ نويسنده، توانائي وي در ترسيم معصوميت و انسانيت كودكان در تقابل شديد با قهرمانان بزرگسال داستان است كه قرباني نظم اجتماعي مي شوند؛ نظمي كه به آن گردن ننهاده اند؛ نظمي كه امور دنيوي، آداب و رسوم ستمگرانه و اعتقادات فئودالي جامعه اش، اينان را مجروح كرده يا مي كشد. “تيغ” نويسنده نيز براي اربابان و سروران كهنه و متجددي كه در داستان وي روي ميز تشريح قرار گرفته اند، به خوبي برهنه و خطرناك است.‏

‏ ‏

درباره نويسنده

‏“آروند هاتي روي”، نويسنده زن هندي، بعد از كسب مهمترين جايزه ادبي انگلستان كه “بوكر پرايز” نام دارد، در كشورش به شهرت رسيد و كتاب وي به چندين زبان ترجمه شد. اما وي از اينكه موج غرور و پشتيباني از اين موفقيت، از ناسيوناليسم هندي سرچشمه مي گيرد و نه تاثير خود كتاب، ابراز تاسف كرد. رهبر رويزيونيست حزب كمونيست هند (ماركسيست) در كرالا كه “نامبو ديري پاد” نام دارد، در داستان به اسم اصلي خودش هدف نيش نويسنده قرار گرفته است. جائي از او تحت عنوان “راهب عالي مقام برهمن در سياست هاي انتخاباتي ماركسيست هاي كرالا” ياد شده، جائي ديگر “سگ زنجيري و نوكر شوروي” لقب گرفته كه “همه ناگزالي ها را از حزبش اخراج كرده و مي كوشد نارضايتي مردم را در خدمت اهداف انتخاباتي خود قرار دهد.” اين شخص كوشيد با نوشتن نقدي بر كتاب “روي”، دست به ضد حمله بزند. او چنين وانمود كرد كه از اخلاقيات شخصيت هاي كتاب يكه خورده است و شورش “آمو” بنظرش نه ضروري مي آيد و نه واقعي. او با مرز تمايز قائل نشدن بين ارزش هاي اخلاقي ستمديده و ستمگر، بطور اجتناب ناپذيري جانب دومي را مي گيرد.‏

بعلاوه، “روي” نامه شديد الحني در محكوميت آزمايش انفجار بمب هسته اي در ماه مه 1998 بوسيله حكومت هند و پاكستان منتشر كرد. او جشني كه به افتخار بمب هسته اي در هند بر پا شد، و مردم در يك جو ضد غربي به خالي كردن جعبه هاي بزرگ كوكاكولا و پپسي در خيابانها پرداختند را مسخره كرد و گفت: “منطق اينان كمي مرا آزار مي دهد. كوكا فرهنگ غربي است، اما بمب هسته اي يك سنت كهن هندي است؟” “روي” بر “عوامفريبي غرب” و آمريكا كه خود را “ارباب كائنات” مي داند نيز آتش گشود و از آنها بعنوان “مخترع استعمار، آپارتايد، پاكسازي قومي، جنگ ميكروبي و سلاح هاي شيميائي” ياد كرد.‏

طي چند سال اخير، “آروند هاتي روي” به فعال و سازمانده مبارزه عليه پروژه توسعه دره “نارمادا” تبديل شده است. هدف از اين پروژه، احداث 3200 سد بر 419 انشعاب رودخانه “نارمادا” است. ساختن اين سدها كه چند سالي است شروع شده، موجب جابجايي به زور 25 ميليون مردم تهيدستي است كه معاش شان به دره اين رودخانه وابسته است. اكثر اين مردم از كاست “داليت” يا “نجس” و قبيله “آديواسي” هستند. “روي” مي گويد: پروژه مذكور “كه حكومت كاملا در آن درگير است، در اجزاء بيرحمانه اش، طريقه بغرنج محو كردن يك خلق، در پشت نقاب دلپذير دمكراسي” را برملا مي كند.‏

‏ ‏

انجيل زهري

اثر: باربارا كينگز اولور

انتشارات هارپر كالينز، 8991‏

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

به قلم ن. پ.‏

‏ ‏

ماجرا در سال 1959 اتفاق مي افتد. در روستائي كوچك در كشور كنگو. فرداي استقلال كشور از بلژيك است. پاتريس لومومبا رهبر رهائي ملي كنگو را تازه از زندان آزاد كرده اند تا با وي به “معارفه” بنشينند. دو سالي طول نمي كشد كه سازمان “سيا” و دستگاه مخفي بلژيك به كمك يكديگر لومومبا را از قدرت ساقط مي كنند و وحشيانه به قتل مي رسانند. در اين گرهگاه تاريخي كه تنش هاي سياسي در بطن اوضاع موج مي زند، كشيش “پرايس” وارد صحنه مي شود: او يك موعظه باف مسيحي است كه رسالت خود را رستگار و متمدن كردن “بوميان” ملحد مي داند. همسر و چهار دخترش با اكراه همراهش آمده اند. آنان براي اينكه از شر تعصبات نژادي و فرهنگي دهه 1950 در ايالات جنوبي آمريكا خلاص شوند، حاضر شده اند بار سبكتري را به دوش كشند: كلام خدا را! باري كه به بيان طعنه آميز يكي از دختران كشيش، “هيچ وزني ندارد.” اين در حالي است كه محيط زندگي آنان در آمريكا، با ضد كمونيسم لجام گسيخته آن دوران رقم مي خورد و خودشان هم كاملا از وضع دنيا و نقش مرگباري كه آمريكا در آن بازي مي كند، بي اطلاعند.‏

ماجرا از زبان مادر و دخترانش روايت مي شود ــ روايت هاي جداگانه، به زبان خاص و تفسير متمايز هر يك از آنان از وقايع. كشيش، يك واعظ يك پدر و يك شوهر مستبد و ستمگر است. به قول نويسنده، او مظهر آشكاري از “سوء تفاهم و تفرعن فرهنگي” امپرياليست هاي اروپائي و آمريكائي است كه آفريقا را تسخير كرده، تحت سلطه خود كشاندند. اين داستان حماسي، با استادي به سه موضوع و قيام عليه اين سه مي پردازد: استبداد پدرسالارانه در خانواده؛ تعصب مبلغان مذهبي كه از نظر تاريخي، با استعمار همدست و همراه بوده است؛ غارت آفريقا و برقراري رژيم هاي نواستعماري به وسيله قدرتهاي بزرگ.‏

هر چند كه نويسنده به افشاي دنياي كوچك يك خانواده مسيحي مي پردازد، اما مي توان برخي از جنبه هاي ستم بر زن كه در اين حيطه بروز كرده را به اشكال ديگر در اديان و فرهنگ هاي ساير نقاط جهان نيز مشاهده كرد. كشيش، تحصيل دخترانش را اتلاف وقت و كاري پوچ مي داند و آن را به “آب در هاون كوبيدن” تشبيه مي كند ــ كه يا آب را هدر مي دهد، و يا باعث شكستن هاون مي شود. كشيش چهره اي افراطي دارد ليكن نمونه اي نادر نيست. بدون شك از امپرياليست هاي غربي كه وي مظهر آنان در حيطه مسيحيت تحميلي است، افراطي تر نيست. اقتدار مردانه خداداد كشيش، روابط خفقان آوري را بر خانواده حاكم كرده است. اما در مقطعي از داستان كه همزمان با رسميت يافتن استقلال سياسي كنگوي مستعمره است، اين اقتدار دچار تلاشي مي شود.‏

دختران نوجوان به تدريج بيدار مي شوند. آنان شروع به فهم تفاوت هاي فرهنگي و مفهوم مبارزه مرگ و زندگي در كشوري مي كنند كه در انقياد سفيدهاست. دختران كشيش مي روند تا در كنگو به “حقيقتي” دست يابند كه با “حقيقت” مورد نظر طبقه متوسط سفيد در ايالات جنوبي آمريكا فرق دارد. اين آغاز زير سئوال بردن زندگي تحت سلطه پدري است كه يكي از دختران به طعنه وي را “خداي ما” مي نامد. خانواده آنان در اين كشور، خارجي است؛ تجاوزگري است با آداب و رسوم عجيب كه قصد “متمدن” كردن بوميان را دارد. دختران در مي يابند كه اهالي اين كشور به مراتب از آنان آگاه ترند؛ الطاف آمريكائي ها را نمي خواهند و به دردشان هم نمي خورد. عكس العمل هاي دختران به آنچه از اهالي كنگو درباره زندگي و بقاء مي آموزند، در عين سادگي، جالب است. و هر چه داستان جلو مي رود، اين عكس العمل ها با طعم تلخ واقعيت در هم مي آميزد.‏

بعد از پيروزي لومومبا در نخستين انتخابات ملي، كشيش از “ناداني” آفريقائي ها شكايت مي كند. مي گويد اينها نمي توانند درباره آينده خود تصميم بگيرند، و مسلما قدرت حكومت كردن ندارند. در مقابل، رهبر بوميان دهكده، برنامه هاي سفيدپوستان براي “اصلاح طرز فكر” سياهان را به مسخره مي گيرد: او در دفتر كار “خداي مجسم”، موافقت يا مخالفت با عيسي مسيح را به رفراندم مي گذارد؛ و عيسي شكست مي خورد.‏

كشيش به هنگام وعظ، واژه بومي “بينگالا” كه به معناي “زرين” است را بد تلفظ مي كند. در نتيجه، واژه اي كه براي توصيف مسيح انتخاب كرده، “زهري” از آب در مي آيد. دلمشغولي كشيش به غسل تعميد مردم كه با بي خبري و توهين نسبت به زندگي و آداب و رسوم بوميان درآميخته، خيلي زود نتيجه مخرب خود را آشكار مي كند. او به شكل خنده آوري مي كوشد مردم را وادارد كه براي غسل تعميد به رودخانه پا گذارند؛ ليكن خنده به گريه و درد مي انجامد. در اين رودخانه خطرناك، كودكان طعمه تمساح مي شوند. از اين پس، تصوير مسيح براي بوميان، تصوير يك “بچه خوار” است. اين ماجرا، خواننده را به نخستين نقطه عطف داستان مي رساند. فرزند كشيش نيز “خورده” مي شود: كاهن دهكده كه از تجاوز كشيش آمريكائي به سرزمينش خشمگين است، كاري مي كند كه مار بچه اش را نيش بزند و بكشد. بعد از اين واقعه، روز به روز از ايمان و اعتقاد كشيش كاسته مي شود. به هر طرف كه رو مي كند، عبارت “پروردگار، حافظ من خواهد بود” در سرودهاي مذهبي روزانه را به شكل رقت انگيزي پوچ مي يابد.‏

پا به پاي رساتر شدن صداي “طبل در جنگل” كه بپاخيزي توده هاي كنگو براي كسب استقلال سياسي و عليه “قرنها رنج و اندوه” را اعلام مي كند، تضادهاي دروني خانواده كشيش نيز به نقطه اوج خود نزديك مي شود. سرانجام مادر تصميم مي گيرد گامي بلند بردارد و از رنج ناشي از يك ازدواج ستمگرانه و سلطه سنگين نقش سنتي زن به مثابه بنده بي ترديد شوهر و خدا رها شود.‏

تقريبا 15 سال بعد، زماني كه مادر با گزارش كميته تحقيقات سناي آمريكا در مورد عمليات مخفي اين كشور در كنگو براي قتل لومومبا در ژانويه 1961 روبرو مي شود، از اين يكه مي خورد كه “جمعي از دولتمردان سفيد كه با انگشتان مانيكور شده، ارتشها و بمب هاي اتمي را كنترل مي كنند” چگونه مي توانند فردي مثل لومومبا كه خواهان رهائي خلق خويش است را فوق العاده خطرناك تصوير كنند. مادر به تشريح وقايع مربوط به استخدام يك ارتش از سوي آمريكا براي انجام كودتا تحت رهبري عروسك خيمه شب بازيشان يعني ژوزف موبوتو مي پردازد. موبوتو موفق شد لومومبا را كه فقط چهار ماه از انتخابش به نخست وزيري مي گذشت، سرنگون كند. اين وقايع، اينك كاملا آشكار شده است. البته لومومبا موفق به فرار از زندان شد، اما بعد از ايراد يك سخنراني دوباره دستگيرش كردند. او را به يك جنبش ارتجاعي جدائي طلب در استان “كاتانگا” كه مركز معادن مس است تحويل دادند. مزدوران بلژيكي، فرانسوي و آفريقاي جنوبي، پشت اين جنبش بودند. موبوتو كنترل حكومت مركزي را به دست گرفت و دوره جديدي از سلطه آمريكا آغاز شد. اين دوره تا سال 1997 كه بالاخره موبوتو از كشور گريخت، ادامه يافت.‏

نويسنده از زبان شخصيت هاي كتاب خود، در جاي جاي داستان نشان مي دهد كه چگونه موبوتوي فاسد و منفور، چاكرانه ذخائر غني الماس و ديگر مواد معدني را به قدرتهاي خارجي مي فروخت؛ و از نظر سياسي نيز فرمانبر آنها بود. او سريعا ثروت شخصي عظيمي اندوخت. و درست در همان زمان، خلق كنگو در گرسنگي غرق شد. موبوتو نمايش تعويض اسامي استعماري به آفريقائي را راه انداخت، و همزمان هزاران رزمنده راه رهائي و مخالفان سياسي خود را بيرحمانه سركوب كرد. يكي از دختران كشيش كه “”،  از روند وابستگي كشور به غرب از طريق وام هاي خارجي و پروژه هاي قلابي توليد برق نظير طرح ناكام “اينگاشابا” مي گويد: غربي ها يك “وام” چند ميليارد دلاري به زئير دادند و در مقابل، منابع كبالت و الماس اين يك كشور را تا ده ها سال ديگر غارت مي كننذ. وقتي كه دختر كشيش مي فهمد آمريكا “ باز هم به اين كارها ادامه مي دهد”، و اين بار در كشور همسايه كنگو يعني آنگولا، 30 ميليون دلار خرج تسليح نيروهاي مخالف مي كند تا “آگوستينو نتو” يكي از شخصيت هاي جنبش رهائيبخش ملي كه طرفدار شوروي است را بكشند و منافع نفتي آمريكا در آن كشور را حفظ كنند، حالش به هم مي خورد.‏

‏30 سال پاياني قصه زندگي خانواده “پرايس” در كتاب حماسي “باربارا كينگز اولور”، ما را به اواخر دهه 1980 مي رساند؛ به دوره خيزش هاي فزاينده توده ها براي به زير كشيدن موبوتو. نويسنده، ما را از پشت عينك هر يك از دختران خانواده از پروسه عذاب ــ تجربه ــ مكاشفه عبور مي دهد تا فروپاشي محتوم يك خانواده مسيحي آمريكائي تمام عيار را مشاهده كنيم. خواهر بزرگتر كه راشل نام دارد، از درون نگري عميقتر اجتناب مي كند و به دنياي مادي كوچكي مي چسبد كه بازتاب نگرش كوته بينانه و خودپرستانه اوست. انتخاب اول وي از ميان ازدواج هائي كه مي تواند به صرفش باشد، مزدوري است كه به احتمال زياد در مفقودالاثر كردن لومومبا شركت داشته است. خواهران همزاد، هر يك به روشي با پدر و شكستش در آفريقا برخورد مي كنند: در اين طنز زيركانه، “آدا” را مي بينيم كه لال است اما ماجرا را  روايت مي كند. وي مبارزه موفقي را پيش مي برد، بر نارسائي هايش پيروز مي شود، زندگيش را وقف پزشكي در مناطق حاره مي كند و دور خانواده متعارف مسيحي را خط مي كشد. “ليا” كه به هنگام نوجواني از بقيه بيشتر حرف پدر را گوش مي كرد، با آموزگاري ازدواج مي كند كه در جنبش رهائيبخش فعاليت مي كند. او در زئير مي ماند و بطور جدي به فهم ابعاد سياسي مبارزات توده هايي مي پردازد كه مي خواهند از حق دستيابي به يك آينده متفاوت و رها از چكمه غارتگران غربي برخوردار شوند. اين امر باعث تحولي عمده در ديدگاه “ليا” شده، ديگر به هيچوجه آمريكا را “وطن” خويش نمي داند.‏

مادر در رجوع به گذشته و مرور وقايع، عمق وابستگي و اطاعت خويش از دگم مسيحي شوهر كه زندگيش را شكل داد و به خفقان كشيد، وارسي مي كند. او به نظرات گذشته خود نگاه مي كند كه آيزنهاور، رئيس جمهور آمريكا را حقيقت مجسم مي دانست و دركي ساده انگارانه از خانواده داشت كه يك چارديواري شاد و امن مي ساخت: “من ابزار دست او بودم؛ حيوانش.... از آن زناني بودم كه خفقان مي گيرند و پرچم ملت را به هنگام جنگهاي تسخيرگرانه در هوا تكان مي دهند.” مادر، ترانه مذهبي دهكده را به ياد مي آورد: “تاتا نزولو!” كه معنايش به زبان بومي مي تواند “پدر بهشتي” باشد يا “پدر دام گذار”؛ بستگي به تلفظش دارد. او مسئله را چنين خلاصه مي كند: براي من معما اين بود كه دين “بيمه عمر است يا حبس ابد”. مادر، خود را مسبب مرگ كوچكترين فرزندش در آفريقا (همان كه به نيش مار كشته شد) مي داند. اين احساس گناه، خشم و خود خوري را در وي بر مي انگيزد. خود را محكوم مي كند كه چرا نتوانسته دخترانش را از “آتش غضب” شورش مصون نگاه دارد؛ چرا زودتر از اينها چشم نگشوده و روحيه اطاعت و تسليم را در هم نشكسته است.‏

‏“باربارا كينگز اولور” (نويسنده كتاب) كه در رشته بيولوژي تحصيل كرده، طي داستان بحثي را جلو مي گذارد كه همه شكل هاي حيات مداوما در حركتند. در بحث وي آشكارا اين تمايل وجود دارد كه به مقوله تغييرات اجتماعي نيز با عينك تدريج گرائي نگاه كند. بدين صورت كه انواع موجودات زنده، “به گونه اي دلپذير” خود را با محيطي كه آنها را غصب و “تسخير” كرده، تطبيق مي دهند. اين ديدگاه، به ويژه در نحوه نگرش مادر منعكس مي شود. نويسنده با چيره دستي، ابعاد سه گانه اين جانور درنده و غارتگر كه سيستم نام دارد را به تصوير مي كشد؛ و اينكه شورش عليه سيستم مانند رودي خروشان است كه باعث تغيير مي شود. از نظر مادر، “اين موجود” بالاخره محكوم به شكست است: “اشتباهش هميشه يكسان است ــ خواه همسري را تسخير كرده باشد، خواه كشوري را ــ از جايش تكان نمي خورد و ديرك از زيرش كشيده مي شود.”‏

علاقمندان آثار “كينگز اولور” مي گويند كه پيچيدگي شخصيت هاي وي و واقعيت اجتماعي بسيار متفاوتي كه ارائه مي دهد، ذهن آنان را به مصاف مي طلبد. اين واقعيت اجتماعي، كاملا با آنچه خود ديده اند و آموخته اند فرق دارد. براي مثال، زنان خانواده “پرايس” را نمي توان در دسته بندي هاي ساده اي كه با آگاهي سياسي بيشتر يا كمتر مشخص مي شوند، جا داد. آنان بازتاب اين واقعيتند كه آگاهي اجتماعي از دريچه يك عينك معين، به دست نمي آيد و با برداشتن فقط يك گام هم ميسر نيست. در واقع، نويسنده به جنگ مواضع و عقايد هر فرد مي رود. و چه شاعرانه، هم به انتخاب هاي فردي آنان در زندگي برخورد مي كند و هم به دنياي اجتماعي كه مكان اين افراد است.‏

بخش كوچكي از خوانندگان آثار “كينگز اولور” و معدود منتقدان بي چاك و دهاني كه انگيزه هاي سياسي شان با نويسنده فرق مي كند، مي گويند كه او زياده از حد به ادبياتش محتواي اجتماعي مي بخشد. در مقابل، “كينگز اولور” به روشني اعلام مي كند كه خوانندگان آثارش نياز به سياسي شدن دارند؛ تا بتوان پيچيدگي دنيا را به شكل ملموس، حتي الامكان در اختيار گسترده ترين مخاطبان قرار داد. در عين حال، او معتقد است كه مخاطبانش سزاوار يك داستان خوبند. او مي گويد كه نويسندگي برايش شكلي از فعاليت سياسي است. “كينگز اولور” در چند مصاحبه گفته كه هدفش بازگرداندن سياست به عرصه ادبيات است؛ و براي تشويق ديگران به اين كار، يك جايزه ادبي تعيين كرده كه روز اول ماه مه هر سال، به داستان هاي منتشر نشده مربوط به بي عدالتي ها و دگرگوني هاي اجتماعي تعلق مي گيرد. در مقدمه كتاب “انجيل زهري”، نويسنده از “موميا ابو جمال” (زنداني سياسي در آمريكا) به خاطر نظرات نقادانه اي كه بر نسخه دستنويس اين كتاب نوشته، قدرداني كرده است.‏

‏“كينگز اولور” براي گشودن چشم ها بر تاريخ، به داستان نويسي روي آورده است. او با قلمي طنزآميز و عميق، تنگ نظري اجتماعي را كه به سكوت يا سكوت قسمي پا مي دهد، ترسيم مي كند. يكي از دلايل استقبال زياد عامه از آثار وي، نگاه خوش بينانه اي است كه ارائه مي دهد. يعني درك حياتي اينكه انسانها قادرند بفهمند، دنياي خويش را تغيير دهند، و عليه زشتي مناسباتي كه ستمگران به شكل هاي مختلف برقرار مي كنند بپا خيزند. نگاه خوش بينانه “كينگز اولور” را نمي توان از اعتقاد راسخ و عشق وي به مردم جدا كرد.‏

 

www.sarbedaran.org