ناجيان فروتن
چگونه رژيم پل
پوت به كجراه رفت
از جهاني براي فتح شماره 25، 1378، www.sarbedaran.org\rim
نوشته: ف. ج
بخش اول: نگاهي
كلي به مقاله
ــــــــــــــــــــــــــــــــــ
موضع بررسي ما
در آوريل 1975 (دو
هفته پيش از سقوط سايگون در ويتنام) ارتشي از مردان و زنان جوان، دهقانان ضعيف
الجثه و يك لاقبا، حكومت وابسته به آمريكا در كشور همسايه ويتنام، يعني كامبوج (يا
كامپوچيه، به زبان خمر) را سرنگون كردند. در ژانويه 1979 (يعني حدود 44 ماه بعد)
اين رژيم با تهاجم ارتش ويتنام، از قدرت ساقط شد و تار و مار گرديد.
كوتاه بودن اين
دوره باعث سختتر شدن فهم مسئله مي شود. به علاوه، اسنادي كه شواهد عيني گسترده اي
از اتفاقات ارائه دهد، موجود نيست. حتي تحليل گران مسائل كامبوج بر سر ابتدايي
ترين فاكتها با هم توافق ندارند. يك مشكل عمده اين است كه حزب كمونيست كامپوچيه (ح. ك. ك.) تحت رهبري پل پوت، تا مدتهاي زيادي سياستها، اهداف و حتي
موجوديت خود در قدرت را مخفي مي كرد و هيچكدام از رهبران آن زمان حزب نيز براي
دفاع از خط حزب پا پيش نگذارده اند. اما علت اصلي گيجي در مورد آن دوره اين است كه
يك نظر ارتجاعي در مورد آن عموميت يافته است. غلبه اين نظر از يك سو بدين سبب است
كه به زور رسانه ها بخورد مردم داده شده و همچنين به خاطر آن است كه يك صداي مخالف
و افشاگر در برابر اين نظريه ارتجاعي قد علم نكرده است.
در اين نظريه
ارتجاعي، هرگاه ذكري از پل پوت مي شود (با توجه به اينكه دو دهه از سقوط رژيم "كامپوچيه دمكراتيك" وي مي گذرد) يك نتيجه گيري همواره مطرح مي شود:
"انقلاب بدتر است از دردهايي كه ادعاي درمانشان را دارد." بسياري از
بررسي ها، آمار و ارقام سنگيني از كشته شدگان دوره حكومت "كامپوچيه
دمكراتيك" ارائه مي دهند تا ثابت كنند نيروهايي كه امپرياليستهاي آمريكا را
از آسياي جنوب شرقي بيرون راندند از خود امپرياليستها بدترند.
در اينجا مهم است
كه حقيقت موضوع را بفهميم. حقيقت چيست؟ چه چيزي و كدام را باور كنيم؟ موضوع بزرگي
در مساله مورد بررسي ما مي باشد. خواننده اي كه نپرسد: "چرا بايد حرفهاي
معمول را باور كنم؟" هنوز به اين مساله پي نبرده است كه چگونه موضوع كامبوج
مورد استفاده قرار مي گيرد.
در اين مقاله ما
مي خواهيم باورهاي غالب در اين باره را سرنگون كنيم. بر خلاف آنان كه به غلط مدعي
اند قضاوتهاي آنها متكي بر بينش معيني نيست، ما موضع خود را به صراحت اعلام مي
كنيم:
همانگونه كه مائو
گفت: "شورش عليه ارتجاع برحق است". به عبارت ديگر، نقطه عزيمت ما اين
است كه جنگ خلقهاي هندوچين (ويتنام، كامبوج و لائوس) عليه امپرياليسم برحق و
عادلانه بود. انتقادات ما به رژيم پل پوت شديد است. اما اين واقعيت را عوض نمي كند
كه رژيم پل پوت با دهشتهايي كه امپرياليسم آمريكا براي كامبوج ايجاد كرده بود
رودررو بود. اگر قرار باشد كسي به خاطر جنايتكاري در آسياي جنوب شرقي محاكمه شود،
طبقه حاكمه آمريكا است. اتهام نسل كشي از سوي حكام آمريكا عليه رهبران ح ك ك در
اصل تلاش براي عوض كردن جاي حق و ناحق است.
اهداف بررسي ما
اشكال عمده ديگر
در ساير بررسي هاي تجربه مذكور، اين است كه اين تجربه اي "غيرمعقول" و
در نتيجه غير قابل توضيح است. ما از زاويه ماترياليسم ديالكتيك به اين تجربه
نگريسته ايم و بررسي كرده ايم كه هركدام از نيروها چكار مي كرد. (سياستها و برنامه
هايشان چه بود)، چه چيزي تحت آن شرايط عيني امكان پذير بود، و نتايج آن سياستها و
برنامه ها چه بود. بدين جهت است كه ما بر مسائل پايه اي كه ح ك ك مي بايست حل مي
كرد تمركز داده ايم.چهار مساله مرتبط به هم در اين وجود دارند:
1 ـ رابطه ميان كامبوج و ويتنام. اين مساله كل پروسه تكوين انقلاب كامبوج را
رقم زد. ح ك ك در تضاد حزب كمونيست ويتنام تلاش داشت انقلاب كامبوج را تابع
استراتژيك مبارزه ويتنام عليه امپرياليسم كند. پس از پيروزي كامبوج، از ديد رهبران
ح ك ك ويتنام به خطر عمده انقلاب تبديل شد. اين مسئله هم بطور عيني، و هم در ذهن
رهبران ح ك ك مسئله اي تعيين كننده بود. مسير انقلاب كامبوج به آن وابسته بود.
2 ـ نوع جامعه اي كه ح ك ك در پي ايجادش بود و نقش توده ها در آن. اين مشتمل
است بر راه انقلاب كامبوج بويژه مسئله اساسي انقلاب دو مرحله اي در شرايط خاصي كه
انقلاب هندوچين در ويتنام متمركز بود، كه فرصتها و محدوديتهاي خاص خودش را اعمال
مي كرد، جبهه متحد طي جنگ و پس از آن (منجمله رابطه بسيار پيچيده با پرنس سيهانوك)
و پيشبرد ساختمان سوسياليسم در كامبوج در زير سايه سنگين ويتنام (كه بخاطر وابستگي
روزافزونش به شوروي نتوانسته بود انقلاب اجتماعي اش را به پيش ببرد). بطور مثال
همه شنيده ايم كه دولت "كامبوج دمكراتيك" شهرها را بطور كامل تخليه كرد.
ما در اين مقاله به بررسي اين سياستها و علل انجام آنها خواهيم پرداخت.
3 ـ مسئله حزب. وضعيت دروني ح ك ك و درك
رهبرانش از ضرورت موجوديت حزب: تا سپتامبر
1977، مردم كامبوج نمي دانستند آنچه كه خودشان آنرا "سازمان" (آنگكار) و
مخالفين اش "خمرهاي سرخ" مي نامند، حزب كمونيست است. بعلاوه حزب به ميزان
زيادي به علت پيروزي ويتنام بر آمريكا، ناگهان به قدرت سياسي دست يافت. اين در
حالي بود كه هنوز خط مشي و صفوفش تحكيم نيافته بود و اين براي حزب يك معضل بود.
4 ـ مسئله برخورد ح ك ك به تجارب خارجي بطور عموم و مائوئيسم بطور خاص.
غالباً ادعا مي شود كه ح ك ك تحت تاثير مائوئيسم و انقلاب چين عمل مي كرده است.
اين ادعا در برخي موارد ناشي از ناآگاهي به حقايق است و در بعضي موارد تلاش
آگاهانه براي خراب كردن مائوئيسم. (2) خود ح ك ك هيچگاه چنين ادعايي نداشت. علي
رغم اينكه پل پوت طي انقلاب كبير فرهنگي پرولتاريايي در چين حضور داشت، و اگرچه
اين واقعه تكان دهنده جهاني كه پيشرفته ترين قله فتح شده توسط انقلاب جـهاني
پرولتري است، تاثيراتي خودجوش بر اوضاع سياسي كامبوج داشت، اما در هيچكدام از
اسناد و بيانيه هاي ح ك ك در زمان حيات مائو، هيچگونه سخني كه دال بر حمايت اين
حزب از انقلاب كبير فرهنگي باشد به چشم نمي خورد.
ح ك ك طرفدار چين
بود چون ويتنام طرفدار شوروي بود. (و به همين علت هم با كره شمالي، آلباني و
يوگوسلاوي رابطه داشت). و هرگاه كه اسناد ح ك ك به انقلاب چين اشاره مي كرد، منظور
كم ارزشتر نشان دادن آن در مقام مقايسه با انقلاب كامبوج بود. ح ك ك مدعي بود كه
"از لنين سرتر و از مائو برتر" است، و چنان انقلاب "منحصر به
فردي" را رهبري مي كند كه "در اين مورد بهتر است هيچ چيزي از تجارب
خارجي آموخته نشود." اما "خارجي" بودن تجربه انقلاب چين تنها علتي
نبود كه رهبري ح ك ك از آموختن آموزه هاي مائو در تكامل ماركسيسم، دوري جست. آنها
محتوايش را قبول نداشتند. همانگونه كه پيشتر خواهيم ديد، سياستهاي آنها كاملا خلاف
سياستهاي تكامل يافته توسط مائو بود. رهبري ح ك ك تا سپتامبر 1977 به ميزان زيادي
در ارتباطاتش با چين دست به عصا بود. اما از آن زمان به بعد مشتاقانه روابطش را با
دن سيائو پين (كه جانشينان مائو را سرنگون كرده بود) برقرار كرد. براي پل پوت مهم
نبود كه چه طبقه اي در چين بر سر قدرت است، چرا كه او فقط به يك متحد عليه ويتنام
احتياج داشت. (6)
مسائل ذكر شده
باعث مي شود به يك سلسله مسائل مهم ديگر پرداخته نشود، به ويژه به زمينه هاي بين
المللي كليه اين مسائل: نقش كامل آمريكا (منجمله حمايتش از ح ك ك پس از سقوط از
قدرت، و مقاصد كنوني اش در كامبوج)، نقش شوروي، و ماهيت تحولات در ويتنام به ويژه
پس از پايان جنگ ويتنام. در اينجا نمي توانيم يك بررسي كلي از نقش چين ارائه دهيم،
اگرچه چين تنها منبع حمايتي خارجي رژيم كامبوج دمكراتيك بود. اين كار محتاج بررسي
سياستهاي كلي چين در سطح جهاني است. بعلاوه، اين كار نيازمند بررسي اهداف متفاوت
خط راست و چپ درون حزب كمونيست چين در رابطه با كامبوج دمكراتيك است. ( مبارزه
ميان راست و چپ درون حزب كمونيست چين در اين دوره به اوج خود رسيد). در مورد اين
موضوع حدسها زياد است، اما اسناد يا حتي اطلاعات موثق بسيار اندك است.
شيوه بررسي
گفتيم كه تقريباً
تمام مدارك موجود در مورد كامبوج دمكراتيك (به ويژه براي كساني كه نمي توانند به
مدارك به زبان خمر رجوع كنند) توسط منابعي تامين شده اند كه با اين رژيم دشمني
دارند. اكثر تحقيقات بر مبناي گزارشات ضد و نقيض و مغرضانه (غالباً از مصاحبه با
پناهندگان كامبوجي در تايلند يا ساير نقاط) انجام شده اند. برخي از خود اين مصاحبه
كنندگان شديداً ارتجاعي اند. اما ح ك ك داراي خط مشي اي بود و آن را مي توان از دل
اين بررسي ها بيرون كشيد. حتي مهمتر از اين، اين خط مشي در اسناد دروني حزب كه
توسط آكادميسينها طي دهه ي گذشته ترجمه شده اند، موجود است. ما برخي از بررسيهاي
عمده آكادميك در اين مورد را انتخاب كرده و از دريچه خط مشي اعلام شده ح ك ك و درك
خودمان به آنها نگريسته ايم.
موضوع اصلي بررسي
ما از اين قرار است: كامبوج جامعه اي بود كه در درياي پرتلاطمي از تضادها غوطه ور
بود. اما اين جامعه در تحليل نهايي خيلي پيچيده تر از جوامع ديگر نبود، فقط در
شرايط حادتري بسر مي برد. براي چنين جامعه اي تنها يك راه نجات وجود داشت: سياست
انقلابي بايد به واقعيت مادي تبديل مي شد، ح ك ك بايد بر فعاليت آگاهانه بخش
فزاينده اي از توده ها تكيه مي كرد و اكثريت مردم را هماهنگ با منافع خلقهاي
هندوچين و سراسر جهان در راه ريشه كن كردن گام به گام جامعه كهن متحد مي كرد.
اينها موازيني است كه ما ح ك ك را بر آن پايه ارزيابي كرده ايم. در اين ميان و با
بررسي اين تجربه، دركمان از پيچيدگي انجام اين وظيفه و ضرورت و امكان پيشبرد آن
ارتقاء يافت.
براي دستيابي به
اين هدف، بخش دوم اين رساله را به بررسي كرونولوژيك شرايط پيروزي ح ك ك اختصاص مي
دهيم و بخش سوم به بررسي سياستهاي ح ك ك زماني كه زمام قدرت را به كف گرفت مي
پردازد. در بخش چهارم به مسائل تئوريكي مطروحه در اين تجربه، نگاهي مي اندازيم.
بخش آخر، توضيح مختصري است از آنچه كه پس از سرنگوني كامپوچيه دمكراتيك در 1979 رخ
داد ـ بويژه سرنوشت كامبوج در دهه گذشته كه در چنگال سازمان ملل، صندوق بين المللي
پول، و ساير نهادهاي امپرياليستي غربي گرفتار بوده است.
بخش دوم: پس منظر
پيروزي
ـــــــــــــــــــــــــــــــ
سلسله پادشاهي
آنگكور
كامبوج از دل
سلطنت سلسله آنگكور، كه طي قرون نهم تا چهاردهم ميلادي حكومت كردند، ايجاد گشت.
پانصد سال بعد، با ظهور ملت نوين سلسله معابدي كه آنها ساخته بودند، براي ملي
گرايان به نشان تشخص ملي خمرها تبديل شد.
دامنه تمدن هندو
مرزهاي هند را پشت سر گذاشت و به كامپوچيه رسيد. قبول اين تمدن توسط شاهان خمر تحولي
را پديد آورد. ظهور يك دولت مركزي مقتدر و متمركز امكان ساختمان يك سيستم آبياري
وسيع براي كنترل سيلابهاي فصل بارانهاي موسمي و ذخيره آب براي آبياري را بوجود
آورد. براي سرزميني كه نيمي از سال سيلاب زده و نيمي ديگر در خشكسالي بود، اين
تحولي حياتي محسوب مي شد. برخي تاريخ نگاران مي گويند كه پادشاهي آنگكور توانست بر
كشت برنج در فصل خشك احاطه يابد و برداشت سالانه دو سه بار برنج را امكان پذير
نمايد. ثروت دربار خمر افسانه اي بود. سلطه اش از سوي شرق از دلتاي مكونگ (جنوب
ويتنام) گذشته و به دريا مي رسيد. از سوي شمال تا بخش اعظم لائوس رفته و به چين مي
رسيد. از سوي غرب از تايلند گذشته و بخشي از برمه را دربرمي گرفت. اما معابدي كه
مثل سدها و كانالهاي آبياري از طريق كار "كوروه" يعني بيگاري اجباري
دهقانان ساخته شده بودند. به ويرانه تبديل شدند. چراكه اين نظام استثماري قابل دوام
نبود. مردم كه از دست نظام سلطنت به عذاب آمده بودند، از مذهب هندو بريدند و به
مذهب بودايي گرويدند.
"سيام" (تايلند كنوني) كه كشور قدرتمندي
بود از غرب فشار وارد مي آورد. ويتنام، مكونگ را تصرف كرد و در كامبوج به پيشروي
پرداخت. كامبوجي ها مي گويند كه فاتحين ويتنامي خمرها را زنده زنده تا گردن در خاك
فرو مي كردند، دهانشان را با ذغال داغ پر مي كردند تا كتري چايشان را روي سرشان
جوش بياورند. صحت و سقم اين داستانها معلوم نيست، با اين وصف براي تمام احزاب
سياسي كامبوج همينها يك نقطه رجوع شدند.
هنگامي كه فرانسوي
ها در اواسط قرن نوزدهم وارد كامبوج شدند، ديگر رمقي از سلطنت آنگكور باقي نمانده
بود. فرانسوي ها به قصد مستعمره كردن تمام كشورهاي دلتاي مكونگ آمده بودند. علتش
هم بخشاً مقابله با انگليسي ها در چين بود. فرانسوي ها در 1863 "نورودوم"
پادشاه كامبوج را وادار به امضاي قرارداد تحت الحمايگي با فرانسه كردند و در ازايش
فرانسوي ها قول دادند سلطنت وي را حفظ كنند.
كامپوچيه، مستعمره
فرانسه
فرانسوي ها هم
(مثل انگليسي ها) ابتدا با سودبري از تجارت ترياك و الكل آغاز كردند. اما بزودي
دريافتند كه اين كافي نيست. در سال 1884 كشتي هاي توپدار فرانسوي از طريق ويتنام
وارد دلتاي مكونگ شدند. نيروهاي فرانسوي به كاخ سلطنتي ريختند و پادشاه را وادار
به كناره گيري كردند. قصد آنها اين بود كه مالكيت زمينهاي كامبوج را بدست آورند و
كشتزارهاي خودشان را برپا كنند و مالياتهاي سنگين بر دهقانان ببندند. وقتي كه
دهقانان عليه فرانسوي ها بپاخاستند، استعمارگران از ويتنام سرباز آوردند . بنابر
نظر برخي تاريخ نگاران، آنها دويست هزار نفر (20% جمعيت) را
كشتند. "نورودوم" كه ابتدا فراخوان آن شورش را داده بود، دو سال بعد در
ازاي باز پس گرفتن سلطنت اش، به جنبش خيانت كرد.
فرانسوي ها براي
رتق و فتق امور اداري كامبوج، از ويتنامي ها استفاده مي كردند و به جز دربار شاه،
هيچ قشر ممتاز بومي ديگري بوجود نياوردند. مالياتي كه فرانسوي ها از كامبوج بدست
مي آوردند صرف هزينه هاي اداري استعمار فرانسه در ويتنام مي شد. فرانسوي ها با
تنبل خواندن خمرها و با گفتن اينكه خمرها "نژاد منحطي هستند"، سياستهاي
خود را محق جلوه مي دادند. فرانسوي ها براي سودآوري بيشتر و حفظ منابع كلي
امپراطوريشان در آسياي جنوب شرقي درجه محدودي مدرنيزاسيون را در ويتنام پيش مي
بردند. اما در كامبوج هيچ توسعه اي انجام ندادند، به جز ايجاد كشتزارهاي كائوچو و
ساير محصولات كشاورزي صادراتي. هيچ اقدامي در رابطه با حفظ سيستم ابياري قديمي
انجام نشد. واردات فرانسه به كامبوج، صنايع دستي اين كشور يعني ابريشم بافي و نخ
ريسي و صنايع تازه پاي بومي را از بين برد. ماليات بندي باعث رشد وام دهندگان نزول
خوار شد. چراكه دهقاناني كه پيش از آن ارتباطي با بازار نداشتند مجبور شدند براي
پرداخت ماليات به نزول خواران روي آورند. زمين هاي كشاورزي به قطعات كوچكتر و
كوچكتر تقسيم و بازتقسيم شد و دهقانان به رعيت وابسته تبديل شدند، كه بجاي اينكه
زمين خود را كشت كنند، مجبور بودند براي ديگران كه در واقع صاحب آنها بودند، كار
كنند. توليد سرانه برنج در كامبوج به نازلترين سطح خود در آسياي جنوب شرقي
رسيد.
"نورودوم سيهانوك" (نوه پادشاه كامبوج)
توسط فرانسوي ها به پادشاهي رسيد و بعداً تحت فرمان اشغالگران ژاپني حكومت كرد. او
پس از پايان جنگ جهاني دوم، فرانسوي ها را "دعوت" به بازگشت كرد. سرمايه
داري و فئوداليسم هر دو طي دهه هاي بعد بطور روزافزوني طاقت فرسا شدند. دربار
سلطنتي، عريض و طويل و بسيار پرزرق و برق شد. در برخي نواحي روستايي بويژه در
"باتامبان" و "سوي اين" نظام اربابي بسيار رايج شد. بطور عام،
تعداد دهقاناني كه ديگر صاحب زمين نبودند و بعنوان نسق دار يا اجاره دار كار مي
كردند، بسرعت رشد كرد. بويژه در دهه هاي پنجاه و شصت ميلادي، اين رقم در پايان
سلطنت سيهانوك در 1970 به نسبت يك به پنج رسيده بود. در عين حال كه بخش اعظم
دهقانان صاحب مقداري زمين بودند، بسياري خانوارها كمتر از يك هكتار زمين داشتند.
(يك خانواده چهار نفري به سختي با اين مقدار زمين گذران مي كرد.) آنها در عين حال
مجبور به اجاره كردن زمين و ابزار كشت نيز بودند. اكثر روستاييان به رباخواران و
دكانداران بدهكار بودند. بدهي بسياري از دهقانان بيش از درآمد سالانه شان بود.
ميزان سودي كه رباخواران اخذ مي كردند، عموماً 12 درصد در ماه بود.
آنان دست در دست تاجران داشتند. تجار، برنج را در ابتداي فصل كه زياد بود به قيمت
ارزان از دهقانان مي خريدند، سپس در آخر فصل كه كمبود برنج وجود داشت، به قيمت
گران و بطور نسيه به خود دهقانان مي فروختند. اين تاجران و رباخواران عموماً چيني
و يا خمرهاي چيني بودند.
همانگونه كه مائو
گفت وقتي مناسبات اجتماعي مانع رشد ابزار توليد مي شوند، اين ابزار از طريق مردم
زبان به سخن مي گشايند. مبارزه عليه آن مناسبات اجتماعي كه مردم اين كشور سابقاً
ثروتمند را به فقر محكوم كرده بود، آغاز شد.
طلبه هاي بودايي
نقش بزرگي در جنگهاي ضدفرانسوي در قرن نوزدهم بازي كرده بودند. در دهه هاي 1930 و
1940، معابد بودايي به مراكز مقاومت ملي، ابتدا عليه فرانسوي ها و سپس عليه ژاپني
ها تبديل شد. بوديسم بعنوان ايدئولوژي، يكي از پايه هاي اصلي نظام اجتماعي را
تشكيل مي داد، اما معابد بودايي تنها مراكز آموزشي و فعاليت روشنفكري بودند و تنها
نهاد سراسري واقعي (بجز نهاد سلطنت) محسوب مي شدند. اكثر پسران جوان چند سالي را
در لباس طلبگي سپري مي كردند. اين بدين معني بود كه روندهاي سياسي گوناگون در
معابد شكل مي گرفت.
جنبش كمونيستي
اوليه
در سال 1930 كه
نسيم انقلاب درجهان وزيدن گرفته بود، كمينترن (بين الملل كمونيستي) در زمينه جنگ
انقلابي در چين به هوشي مين، رهبر جنبش كمونيستي ويتنام، رهنمود تشكيل حزب كمونيست
هندوچين را داد. هسته مركزي اين حزب در ويتنام بود. جنبش كمونيستي ويتنام از ساير
نقاط هندوچين بسيار پيشرفته تر بود. جنبش كمونيستي در لائوس از مابقي مناطق
هندوچين عقب افتاده تر بود و عقب افتاده تر باقي ماند. در ابتدا در كامبوج، تنها
ويتنامي هاي كارگر مزارع كائوچو در شرق و چيني هاي بومي متعلق به طبقات متوسط شهري
عضو حزب بودند. بعدها با رشد جنبش ضد استعماري دهه 1940 تحت رهبري بودايي ها، حزب
به جلب طلبه هاي جوان و عضوگيري از ميان آنان پرداخت. 20 سال بعد بسياري
از كادرها و رهبران حزب از طلبه هاي بودايي سابق بودند.
جنگ جهاني دوم،
اين مبارزه استقلال طلبانه را دستخوش تحول ساخت. اندكي بعد، ويتنامي ها عليه
فرانسوي ها دست به قيام مسلحانه زدند. در آن زمان، جنبش كمونيستي بين المللي به
ويتنامي ها و چينيها رهنمود داد كه در پي رهايي ملي از طريق جنگ انقلابي برنيايند.
البته هيچكدام اين رهنمود را قبول نكردند. پس از پيروزي انقلاب چين در 1949، اين
كشور به مهمترين منبع حمايت خارجي براي انقلاب ويتنام تبديل شد. در همان دوره چيني
ها اين نقش را براي مردم كره نيز بازي كردند و به آنها در جنگشان عليه اشغالگران
آمريكايي كمك كردند. تا زماني كه ويتنامي ها در سال 1954 فرانسوي ها را بيرون
راندند، آمريكا هشتاد درصد مخارج جنگي فرانسه در اين جنگ را تامين مي كرد.
آمريكايي ها پيروزي ويتنام را براي ايجاد حلقه محاصره بدور چين سوسياليستي، حياتي
مي دانستند.
به دنبال منحل شدن
"حزب كمونيست هندوچين" در 1951، ويتنامي ها حزب كمونيست خودشان (حزب
زحمتكشان ويتنام كه در 1976 به حزب كمونيست ويتنام تغيير نام داد) را ايجاد كردند.
آنها ارتش خودشان را نيز داشتند. موفقيت كمونيستهاي كامبوجي بسيار متفاوت بود.
مسئله تنها اين نبود كه انقلابيون كامبوجي نسبت به انقلابيون ويتنامي از نظر
سياسي، تشكيلاتي و نظامي كمتر پيشرفت كرده بودند. وابستگي خارجي شان به ويتنام بر
اين حقيقت منطبق بود كه هيچ تشكيلات كمونيستي متمايزي نداشتند. كامبوجي ها به جاي
ايجاد حزب كمونيست، با پيروي از رهنمود ويتنامي ها يك جبهه متحد، به نام "حزب
انقلابي خلق خمر"، تشكيل دادند. آنها به جاي تشكيل ارتش خودشان (ارتشي كه در
عين حال كه محور وحدتش انجام وظايف بلافصل انقلاب بود، مي توانست عرصه آموزش دادن
در مورد اهداف دراز مدت كمونيستي و ايدئولوژي كمونيستي باشد) صرفاً با چريكهاي بوديست
و ناسيوناليست "ايساراك" كه بواسطه مبارزه عليه ژاپن سر بلند كرده
بودند، شروع به همكاري كردند. به عبارت ديگر، كمونيستهاي ويتنامي و كامبوجي، هر
دو، به گونه اي به كامبوج برخورد مي كردند كه گويي قرار نيست در آن كشور انقلابي
سازمان داده شود كه جزيي از انقلاب جهاني پرولتاريايي است. آنها به كامبوج صرفاً
بعنوان دنباله مبارزه در ويتنام، برخورد مي كردند.
رهبري حزب
زحمتمكشان ويتنام براي اين سياست، يك توجيه تئوريك داشت و بسياري از كامبوجي ها را
نيز به آن جلب كرده بود. آنها شرايط را در كامبوج براي انقلاب مساعد نمي ديدند و
معتقد بودند كه بسياري از دهقانان كامبوجي زمينداران كوچك مي باشند و تخاصم
اجتماعي به اندازه كافي در كامبوج تكوين نيافته است. آنها استدلال مي كردند كه
جنبش كمونيستي كامبوج به اين دليل بالاجبار ضعيف است و محكوم به عقب ماندگي است و
بنابراين حزب ويتنام بايد نقش حزب را برايش ايفا كند. يك سند از حزب كارگران
ويتنام در سال 1956 چنين مي گويد: "حزب زحمتكشان ويتنام حق خود مي داند كه بر
فعاليتهاي احزاب برادر در كامبوج و لائوس نظارت كند." (8)
يك تضاد، دهه هاي
آتي را رقم زد: از يك سو، جنبش ويتنام قوي بود و جنبش كامبوج را به پيش مي راند،
از سوي ديگر، ضعف جنبش كامبوج خوشايند ويتنامي ها بود و مي خواستند اين ضعف را
نهادينه كنند. ويتنامي ها بار اصلي نبرد را عليه فرانسوي ها و آمريكايي ها بر دوش
مي كشيدند: آنها عليرغم اينكه اين نبرد را
با فداكاريهاي قهرمانانه به پيش مي بردند، اما در عين حال مبارزات كشورهاي همجوار
را تابع مبارزه خود مي كردند. مي توان بحث كرد كه اين كار به صورت تاكتيكي قابل
توجيه است. (بطور مثال، تجمع نيروها در يكي از اين كشورها در جهت تحقق منافع كلي
انقلاب هندوچين). اما حزب زحمتكشان ويتنام اين را به يك استراتژي تبديل كرد كه طبق
آن انقلاب در كامبوج و لائوس بدون دخالت ويتنام امكان پذير نمي شد.
ويتنامي ها ارتش
استعماري فرانسه را در نبرد دين بين فو بطور كامل در هم شكستند. در سال 1954
فرانسه مجبور به مذاكره براي خروج از ويتنام شد. كنفرانس ژنو شرايط پايان دادن به
جنگ هندوچين را چنين تصويب كرد: ويتنام تقسيم مي شود؛ دولت انقلابي در شمال، و در
جنوب وحدت دوباره ويتنام به راي عمومي گذاشته مي شود. وضعيت در كامبوج پيچيده تر
بود. جنبش ايساراك داراي پايه بود و نيروهاي مسلح اش به هزاران نفر بالغ مي شد.
ليكن سيهانوك مثل هميشه دو جانبه بازي مي كرد. او در 1953 فرانسوي ها را قانع كرده
بود كه استقلال كامبوج را اعلان كنند. براي قانع كردن فرانسوي ها، سيهانوك به آنها
گفته بود اگر با وي معامله نكنند كامبوج بدست كمونيستهاي ويتنامي كه فرانسه با
آنها در جنگ بود، مي افتد. او در كنفرانس ژنو موفق شد موافقتنامه اي دال بر تضمين ادامه حكومتش در قبال بي طرفي
كامبوج، به دست آورد.
درسهاي تلخ
سر كمونيستهاي
كامبوج بي كلاه ماند. آنها ملزم بودند كه نيروهاي مسلح شان را منحل كنند. حدود يك
هزار نفر (تقريباً نيمي از فعالين انقلابي در آن زمان) به همراه نيروهاي ويتنامي
كه در كامبوج مي جنگيدند كامبوج را با كشتي به سوي ويتنام شمالي ترك كردند. آنچه
كه بخشاً براي ويتنام پيروزي بود، براي كامبوج شكستي سنگين بود. اين تجربه تاثيرات
عميقي بر هسته رهبري آتي حزب كمونيست كامبوج بر جاي نهاد. چه آنها كه در سالهاي
جنگ در پاريس به دانشگاه مي رفتند و چه امثال پل پوت كه موقعي به كامبوج رسيد كه
آرزوهايش كاملا بر باد رفته بود.
اين آغاز دوره اي
بود كه به "دوره سيهانوك" معروف شد. طي اين دوره سيهانوك به نفع پدرش از
پادشاهي كناره گرفت و در مقام "شاهزاده سيهانوك" كشور را از طريق مانورهاي
پارلماني، انتخابات فرمايشي و سركوب تا هنگام سرنگوني اش در 1970 اداره كرد. اين
دوره دوره اي بسيار پيچيده بود و با عروج مجدد مبارزه مسلحانه ويتنامي ها در سال
1959 پيچيده تر شد. اين جنگ متعاقب مخالفت آمريكا با برپايي انتخابات در ويتنام
جنوب (كه قرارداد ژنو آن را قبول كرده بود) آغاز شد. سيهانوك ابتدا اعلام چيزي به
نام "سوسياليسم خمر" كرد. سپس آن را به "سوسياليسم بودايي"
تغيير داد. جوهر دكترينش عبارت بود از: "حفظ ديوارهايي كه حافظ اصالت
نژادمان، سنتهايمان و باورهاي ديني مان است و استقلالمان را در برابر برخي كشورهاي
همسايه مصون مي دارد." هدف "سوسياليسم" اش همانگونه كه خود او
توضيح داد، عبارت بود از "جلوگيري از پيروزي كمونيسم در كامبوج". (9) او
مقصودش را كاملا عيان اعلان كرد: هدف وي از كليه سياست داخلي و خارجي اش عبارت بود
از حفظ حكومتش و تقويت كل نظامي كه اين حكومت مظهرش بود.
وضع كمونيستهاي
كامبوج تحت اين شرايط از بد، بدتر شد. آنها حزبي ساختند به نام "پراچه
چون" و بطور علني در انتخابات 1951 شركت كردند. تحليلگري مي نويسد:
"بزرگترين دستاورد ناشي از شركت حزب پراچه چون در انتخابات نصيب پليس شد، نه
حزب. تمام چپهايي كه خود را در مبارزات انتخاباتي علني كرده بودند، شناسايي
شدند". (10) اين حزب اجازه موجوديت قانوني داشت و تعدادي از اعضايش بطور
مخفي درون رژيم نفوذ كرده بودند. ليكن سيهانوك سياست كشتار و سركوب شديد كمونيستها
را بويژه در مناطق روستايي به پيش برد. تا زماني كه سيهانوك جنبش اعتراضي كارگران
را سركوب نكرده بود، كمونيستها توانستند به برخي موفقيتها در زمينه سازماندهي
كارگران صنعتي دست يابند. پليس سيهانوك علناً ناشر ارگان حزب پراچه چون را در
مقابل اداره نشريه به قتل رساند. رهبر اين حزب كه سالها پيش خيانت كرده و اطلاعات
به رژيم رد مي كرد، بالاخره بطور علني به حكومت پيوست. گفته مي شود كه در اواخر
دهه 1950، حدود 90% اعضاي حزب در مناطق روستايي از كف رفتند. بسياري توسط دشمن
كشته يا پراكنده شدند. مابقي هم به مرور پي كار خود رفتند. سند تاريخچه حزب كمونيست
كامبوج، بخش اعظم اين شكست را ناشي از روش منفعلانه غالب در حزب مي داند.
حزب كمونيست
كامپوچه در سال 1960 تاسيس شد. در آن زمان همانند حزب زحمتكشان ويتنام خود را حزب
زحمتكشان كامپوچيه ناميد. اين حزب تشكيلاتي زيرزميني داشت و وجودش نيز مخفي بود.
فعاليت علني آن از طريق حزب قانوني پرچه چون به پيش مي رفت. مناسبات عجيب آنها با
سيهانوك كماكان ادامه داشت. سيهانوك از يكسو دو كمونيست سرشناس را وارد كابينه و
يكي ديگر را وارد مجلس كرد، و از سوي ديگر صدر حزب را به قتل رساند. در سال 1963
يك شورش دانشجويي عليه سركوب پليس بوقوع پيوست. واكنش سيهانوك اين بود، انتشار
ليست اعضاي كميته مركزي حزب و تهديد به ريشه كن
كردن آنچه كه او "خمرهاي سرخ" ناميد.
اوضاع خارج از
كشور در آن دوره تاثيرات بسزايي بر هر دو طرف داشت. سيهانوك از قتل نگودين ديم
توسط سازمان سيا ناراحت بود. نگودين ديم خود دست نشانده آمريكا بود كه تاريخ مصرفش
سررسيده بود. او در واكنش نسبت به اين واقعه، مناسبات كامبوج با آمريكا را قطع كرد
و با دولت ويتنام شمالي و "جبهه آزادي بخش ملي" در ويتنام جنوبي
توافقنامه اي به امضاء رساند مبني بر اينكه آنها در ازاي به رسميت شناختن مرزهاي
كامبوج اجازه داشتند از خاك كامبوج استفاده كنند. (12) در همين زمان
كمونيستهاي كامبوج به نوبه خود از حوادث اندونزي در 1965 شديداً درس گرفتند. حزب
كمونيست اندونزي كه بطور علني و قانوني فعاليت مي كرد، اميدوار بود بتواند بدون
مبارزه مسلحانه، از طريق همكاري با رژيم ملي گراي سوكارنو به رهايي ملي دست يابد.
ولي در عوض، هم رژيم سوكارنو و هم حزب كمونيست توسط كودتاي دست راستي آمريكايي قلع
و قمع شده و تعداد بي شماري از مردم قتل عام شدند.
پل پوت صدر حزب مي
شود
كنگره دوم حزب
زحمتكشان كامپوچيه در 1966 نقطه عطفي بود. نام اين حزب به "حزب كمونيست
كامبوج" تغيير يافت و پول پوت صدر حزب شد. اكثريت رهبري و بخش اعظم اعضا و
كادرهايش (كه بسياري از آموزگاران و دانش آموزان را شامل مي شد) به مناطق روستايي
رفتند. مركز ثقل مبارزه حزب ابتدا به مرزهاي شرقي (كه در آنجا تماس و همكاري با كمونيستهاي
ويتنامي مجدداً برقرار گرديد.) رسيد. سپس به تپه هاي دورافتاده ايالت
"راتاناگاري" منتقل شد. براي تدارك مبارزه مسلحانه، حزب در مناطق
روستايي دست به ايجاد يك تشكيلات زيرزميني زد. خلقهاي قبايل كوهستاني كه سالها تحت
حكومت مركزي رنج برده بودند به حمايت از آن برخاستند. اين اقدامات، حزب كمونيست
كامبوج را رفته رفته از حزب زحمتكشان ويتنام دور مي كرد؛ حزب زحمتكشان ويتنام
معتقد بود كه هنوز موقعيت انقلابي در كامبوج وجود ندارد و بنابراين بايد از
اقداماتي كه همكاري سيهانوك را به خطر اندازد پرهيز كرد. (13) طنز قضيه در اين
است كه اوضاع كامبوج به شدت تحت تاثير جنگ بود و اين به نوبه خود تضادهاي داخلي
جامعه كامبوج را تا سرحد از هم گسستن شدت مي بخشيد.
چين از طريق بنادر
كامبوج به ويتنام تسليحات مي فرستاد. سيهانوك در اين وسط چند درصدي كميسيون مي
گرفت. به همين ترتيب، بخش بزرگي از محصول برنج كامبوج به "جبهه رهايي بخش
ملي" در ويتنام جنوبي فروخته مي شد. دولت كامبوج براي اينكه در اين معامله
سهيم شود، يك طرح مالياتي به نام "جمع آوري" وضع كرد. سربازها به
روستاها مي رفتند و دهقانان را مجبور مي كردند محصول برنج خود را به قيمت ارزانتر
از بازار به دولت بفروشند. در ساملوآت كه نزديك "باتامبانگ" است،
دهقانان شورش كرده و به پاسگاههاي نظامي حمله بردند. حزب كمونيست كامبوج با وجود
آنكه در سوي ديگر كشور فعاليت مي كرد، از اين شورشها حمايت كرد.
پل پوت اين اوضاع
را بعداً چنين توضيح داد: "اوضاع انقلابي در حال اوج گيري بود كه در سال 1967
در ساملوآت خيزش مسلحانه رخ داد.... اين جنبش خودجوش مردم بود. كميته مركزي حزب
هنوز تصميم به برپايي خيزش مسلحانه عمومي در سراسر كشور نگرفته بود." (14)
در حقيقت حزب هنوز
بطور رسمي آن خط التقاطي را كه از يك دهه پيش بر آن غلبه داشت، تغيير نداده بود.
اين خط التقاطي "تركيب مبارزه سياسي و مبارزه مسلحانه" ناميده مي شد.
مشخص هم نبود كه در حزب تا چه اندازه حول گسست كامل از پراتيك گذشته اتفاق نظر
بود. (گزارش شده كه حزب در منطقه شرقي بطور خاص، بر سر اين گسست مردد بود.) اما
تكوين اوضاع حكم خود را بر حزب تحميل كرد: "اين حقيقت محض است كه حزب ما هنوز
مبارزه مسلحانه را تاييد نكرده بود، اما در شرايطي كه دشمن جنگ داخلي گسترده اي را
آغاز كرده بود، حزب مي بايست بطور مسلحانه به پاسخگويي برخيزد".
سيهانوك
هواپيماهايي كه چيني ها براي جنگ مقاومت عليه آمريكا به او داده بودند را براي
بمباران روستاهاي كامبوج بكار گرفت. او علناً دستور داد كه شورشيان دستگير شده را
بلادرنگ و درجا اعدام كنند. او تهديد مي كرد كه شورشيان را كباب كرده و خوراك
كركسها مي كند. او دستور داده بود كه از به قتل رساندن زندانيان فيلم برداري كرده
و در سينماهاي شهر نمايش دهند. نيروهاي او براي زهر چشم گرفتن در مناطق روستايي،
كله هاي خردشده شورشيان را بر نيزه هاي چوبين مي كردند.اين شورش از ماه آوريل تا
ماه مه ادامه يافت.
حزب از اين زمان،
تدارك خيزش مسلحانه سراسري را با تمام قوا آغاز كرد و در ژانويه 1968 نخستين حمله
اش را عملي كرد. انقلابيون در اين زمان از سلاحهاي مدرن چنداني برخوردار نبودند.
رهبري حزب هنوز مي بايست خود را از زير ضربه نيروهاي سيهانوك خارج كند. ولي به هر
حال جنگ داخلي آغاز شده بود.
ويتنامي ها از اين
تحول چندان خرسند نبودند، اما به همكاريشان با ح ك ك ادامه دادند. "جبهه رهايي بخش ملي"
در ويتنام جنوبي درگير تدارك حمله "تت" در فوريه 1968 بود. اين حمله، يك
قمار سرنوشت ساز در رابطه با استراتژي قيام شهري بود. شكست اين قيام نشانه پايان
اتكاء گسترده بر استراتژي و تاكتيكهاي جنگ درازمدت خلق در ويتنام، و آغاز يك جنگ
متعارفي با هدف رسيدن به توافق از طريق مذاكره بود.
اما باز هم از طنز
روزگار، سيهانوك و ح ك ك و ويتنامي ها مي رفتند تا برخلاف ميلشان يكبار ديگر وارد
يك ائتلاف سه گانه شوند.
"جنگ سري" آمريكا در كامبوج
در ماه مارس 1969
آمريكا كارزار "سري" بمباران كامبوج را آغاز كرد. سيهانوك كه دستپاچه
شده بود، ژاكلين كندي (بيوه جان كندي) را براي ديدار از كامبوج دعوت كرد تا رابطه
خود را با آمريكا دوباره جوش دهد. اما ديگر دير شده بود. در ماه مارس 1970، ژنرال
"لون نول" نخست وزير سيهانوك، كه از ابتدا عامل سيهانوك در سركوب
كمونيستها بود، او را در يك كودتاي آمريكايي از حكومت ساقط كرد. آمريكا در پايان
ماه آوريل كامبوج را اشغال كرد. حدود سي هزار سرباز آمريكايي و چهل هزار سرباز
دولت دست نشانده آمريكا در ويتنام جنوبي مدت دو ماه شرق كامبوج را زير و رو كردند.
هدف اعلان شده آنها، ريشه كن كردن نيروهاي "جبهه رهايي بخش ويتنام" بود.
"جبهه رهايي بخش ويتنام" براي پرهيز از وارد شدن به يك نبرد تعيين
كننده، مركز ثقل خود را به طرف غرب منتقل كرد. سيهانوك ابتدا به پاريس و سپس به
پكن گريخت. چين به او گفت در صورت جنگيدن با آمريكا از او حمايت مي كند. سيهانوك
چند روز بعد درمقام رياست "جبهه متحد ملي كامپوچيه" (كه علائم اختصاري
نام فرانسوي آن فونك است) فراخوان مبارزه مسلحانه داد. خمرهاي سرخ هسته مركزي اين
جبهه را تشكيل مي دادند. او همچنين خواستار برگزاري كنفرانس براي متحد كردن خلقهاي
هندوچين عليه امپرياليسم آمريكا شد. سيهانوك به رياست دولت تبعيدي اين جبهه
"حكومت سلطنتي اتحاد ملي" گمارده شد. اما برنامه جبهه اشاره اي به نقش
سيهانوك در فرداي به قدرت رسيدن اين جبهه نداشت.
حزب كمونيست
كامبوج در آن زمان پنجاه هزار ميليشياي بومي و يك ارتش پنج هزار نفري داشت. اين
تعداد يك سال بعد دو برابر شد. همكاري نظامي نزديك ميان نيروهاي رهايي بخش دو كشور
ايجاد شد. يك زن ژورناليست آمريكايي كه در آن زمان در پنوم پن بسر مي برد چنين مي
نويسد: "آنها از نظر تجهيزات بسيار در مضيقه بودند. آنها به يك اندازه بر
تسليحات مصادره شده از نيروهاي آمريكايي و دريافت تسليحات از چيني ها و ويتنامي ها
متكي بودند." او چنين ادامه مي دهد: "اما زمان، بهترين كمكي بود كه
ويتنامي ها در اختيارشان گذاشتند كه از آن به بهترين نحو استفاده كردند".
پر واضح است كه
اين روند دو جنبه داشت. حزب كمونيست كامبوج مي بايست گام به گام نيروهاي مسلحش را
تقويت كند و براي اين كار به جز حمايت مردم كامبوج نقطه اتكايي نداشت. بنا به
عقيده كليه ناظران جدي، حمايت مردم كامبوج بسيار گسترده، عميق و قوي بود. دليل
اثباتي آنهم، گسترش مستمر ارتش انقلابي بود كه در 1973 به چهل هزار نفر رسيد. حتي
خريد مقدار زيادي تسليحات از مقامات و افسران فاسد رژيم لون نول براي حزب امكان
پذير بود زيرا در ميان كارگران مزارع كائوچو پايه داشت. اين كارگران محصول كائوچو
را در اختيار حزب مي گذاشتند تا با فروش آن هزينه خريد اسلحه را تامين كند. اما از
سوي ديگر، تا پايان سال 1972 بار عمده جنگ عليه رژيم لون نول را ويتنامي ها بر دوش
داشتند كه نيشهاي زهرآگين اين مرتجع را كشيده بودند. مهمتر از آن، امپرياليسم
آمريكا را در ويتنام به زانو درآورده بودند. در غير اين صورت رهايي كامبوج در آن
زمان ممكن نبود.
ويتنامي ها در
1973 آمريكايي ها را مجبور به انجام مذاكره در پاريس كردند و از حزب كمونيست
كامبوج نيز خواستند كه در اين مذاكرات شركت كند. ويتنامي ها در اين مذاكرات
خواستار خروج نيروهاي آمريكايي و توقف بمبارانها شدند كه در روي كاغذ بدانها دست
يافتند. آمريكا كه حاضر به قبول شكست نبود، جنگ را تا دو سال ديگر ادامه داد. اما
ديگر حاضر به دست زدن به هر ريسكي براي كسب پيروزي نبود. در چارچوب كلي جنگ آمريكا
در هندوچين اين دوره، مقطع تعيين كننده اي بود. كامبوجي ها بنابر اهداف جنگي
بلافصل خودشان، هيچ دليلي براي قبول آتش بس نمي ديدند زيرا آنها در سراسر كشور
منهاي پنوم پن، قدرت داشتند و به نظر مي رسيد كه پنوم پن نيز بزودي در دامنشان
بيفتد. ژنرال لون نول كه به اين واقعيت واقف بود، مصرانه خواهان آتش بس بود و
اعلام كرد كه حتي اگر ح ك ك در مذاكرات پاريس شركت نكند، او آماده است بطور يك
جانبه اعلام آتش بس كند. حزب كمونيست كامبوج هم با وقوف به اين حقيقت هر دو
پيشنهاد فوق را رد كرد.
به همان ميزان كه
اهداف بلافصل دو نيروي رهايي بخش هندوچين (ويتنامي ها و كامبوجي ها) در زمان
مذاكرات پاريس متفاوت بود، نتايج بلافصل وقايع در آن زمان نيز متفاوت بود. كامبوجي
ها از خروج آمريكايي ها از ويتنام نه تنها سودي نبردند، بلكه بالعكس، زيان ديدند.
طبق توافقنامه پاريس، آمريكا ديگر نمي توانست ويتنام را بمباران كند. آمريكا چنين
تصور مي كرد كه حمايت گسترده از رژيم دست نشانده اش در ويتنام جنوبي مي تواند اين
رژيم ارتجاعي را براي "مدت نسبتاً كافي" روي پا نگه دارد. اما آنها از
پيروزي قريب الوقوع خمرهاي سرخ نگران بودند. "ويليام كولبي" رئيس سازمان
سيا در آن زمان، بمباران كامبوج را "آخرين آس" آمريكا مي ديد.(17)
بخش اعظم كامبوج
بعنوان "منطقه بمباران" اعلام شد.(18) مذاكرات پاريس
درماه ژانويه انجام شد. هواپيماهاي آمريكايي در ماه فوريه دوباره در آسمان كامبوج
به پرواز درآمدند. طي مدت 140 روز كامبوج هر روز بمباران شد و دويست و
پنجاه هزار تن بمب روي آن ريخته شد. اين ميزان سه برابر مقدار بمبي است كه در
آخرين كارزار بمباران همه جانبه ژاپن طي جنگ جهاني دوم (كه نهايتاً به تخريب اتمي
هيروشيما و ناكازاكي انجاميد) روي اين كشور ريخته شد. هدف كارزار بمباران كامبوج
عبارت بود از ايجاد يك ديوار آتش به گرد پنوم پن. اين كارزار موفق شد رژيم لون نول
را مدت دو سال ديگر روي پا نگه دارد.
مناسبات دو حزب
كمونيست هندوچين، كه در بهترين زمانها نيز چندان با هم جور نبودند، در اين شرايط
رو به اضمحلال نهاد. بنابر گزارشات حزب كمونيست كامبوج، ويتنامي ها به آنها
پيشنهاد ايجاد واحدها و فرماندهي نظامي مشترك دادند، اما كامبوجي ها ترجيح دادند
استقلال خود را حفظ كنند. (19) ويتنامي ها كه در پي ايجاد نيروي هم خط
خود در كامبوج و بالا بردن سطح و عمق نفوذ خود در ميان حزب كمونيست كامبوج بودند،
از اوايل دهه هفتاد (پس از اشغال كامبوج توسط آمريكا و ايجاد "جبهه متحد ملي
كامپوچيه") ويتناميها شروع به بازگرداندن كامبوجي هاي تبعيدي كه بمدت 15 سال در شمال ويتنام بسر برده بودند، كردند. بسياري از اين كادرهاي
كامبوجي در ويتنام در عرصه هاي مختلف منجمله عرصه سياسي از سوي ويتنامي ها آموزش
ديده بودند. آنها در ابتدا مورد استقبال قرار گرفته و جذب واحدهاي حزب كمونيست
كامبوج شدند.
اما چند سال بعد
تقريباً همه آنها از حزب اخراج گشته و بسياري از آنها اعدام شدند. يكي از اسناد
سال 1976 حزب كمونيست كامبوج در اين زمينه مي نويسد: "گروه رزمندگان سابق كه
در هانوي تعليم يافته بودند، كاملا ويتنامي شده و چيزي از خمر در آنها نمانده بود.
آنها خدمتگزاران حلقه به گوش ويتنامي ها شده بودند." (20) اين تضاد تلخ
درون خود حزب كمونيست كامبوج نيز تظاهر يافت. نيروهاي فرماندهي حزب كمونيست كامبوج
در منطقه جنوب غربي، نيروهاي اين حزب در منطقه شرقي (همجوار ويتنام) را افرادي با
"جسم خمر و مغز ويتنامي" مي خواندند. جنگ لفظي ميان آنها به جنگ واقعي
كشيده شد. از قول رهبري حزب در منطقه جنوب غربي چنين نقل شده است كه كامبوجي ها دو
نوع دشمن دارند: "حاد و غير حاد. ويتنامي ها هنوز مانند رژيم آمريكايي لون
نول دشمن حاد ما نيستند. اما ويتنام دشمن شماره دو ما است". از ويتنام بعنوان
"دشمن موروثي" نيز ياد مي شد.(21)
جنگ برنج
اگر حزب كمونيست
كامبوج جز حمايت توده اي حامي ديگري نداشت، اما رژيم كامبوج تنها به اتكاي
هواپيماهاي 52 آمريكايي سرپا ايستاده بود. حتي مشاوران آمريكايي اين رژيم
نيز آن را يك فاجعه مي دانستند. اين رژيم بسيار فاسد و بي كفايت بود. تقريباً نيمي
از سربازان ثبت نام شده در پادگانهاي اين كشور وجود خارجي نداشتند. درجه داران
ارتش دريافتي ماهانه اين سربازان را به جيب مي زدند. تعداد درجه داران و افسران
ارتش اين كشور به نسبت تعداد سربازان از همه كشورهاي جهان بالاتر بود. حزب كمونيست
كامبوج براي مقابله با بمبارانهاي شديد و گسترده آمريكا از همان تاكتيك موثر
ويتنامي ها استفاده كرده و تا حداكثر امكان جنگجويان مسلح اش به نيروهاي مسلح
حكومت نزديك مي كرد. بسياري از تلفات اين بمبارانها را مردم غير نظامي تشكيل مي
دادند. بعلاوه، بمبهاي ناپالم و بقاياي بمبهاي فرو ريخته شده، بخشهاي عظيمي از
مناطق روستايي را تبديل به برهوت كرده بود. و هر جواني كه سالم مانده بود، مجبور
بود به يكي از طرفين جنگ بپيوندد. مسئله تغذيه مردم و نيروهاي نظامي براي هر دو
طرف روز به روز جدي تر مي شد. "شورش برنج" شهر پنوم پن را كه مملو از
جنگ زدگان بود، تكان داد. آمريكا مجبور شد مقدار زيادي برنج وارد كامبوج كند.
بقاياي رژيم لون نول آنقدر به اين واردات برنج وابسته شده بود كه سفارت آمريكا
ميزان موجودي برنج در كامبوج را بطور هفتگي به واشنگتن گزارش مي داد.
عليرغم بمبارانها،
وضع توليد برنج در برخي مناطق آزاد شده بهتر شد. اما نيازها بسيار بيش از اين بود.
در آن زمان ديگر زمينهاي زمينداران و ساير حاميان رژيم مصادره شده و ميان خانواده
هاي بي زمين به صورت فردي تقسيم شده بود. دهقانان با اشتياق فراوان گروههاي همكاري
متقابل ايجاد كرده و به كشت و زرع زمينهاي يكديگر كمك مي كردند. نيمي از جمعيت
كشور در مناطق آزاد شده بسر مي برد. اين مناطق توسط تشكيلات توده هاي نظير
"انجمن دهقانان" و همچنين "انجمن راهبان وطن پرست" اداره مي
شدند. (موجوديت سازمان "ائتلاف جوانان كمونيست" كه حزب نيروهاي خود را
از آن طريق جذب مي كرد، نظير موجوديت خود ح ك ك هنوز مخفي بود.) وام دهي در ازاي
محصول برنج ملغي اعلام شد اما تاجران كماكان به تجارت خود ادامه دادند. دهقانان
ديگر از دست فساد، تجاوز، دزدي، مستي و قمار رها شده بودند. دهقانان در برخي مناطق
به صورت داوطلبانه دست به ايجاد كئوپراتيوهايي دربرگيرنده ده تا سي خانوار زده و
سطح زندگي خود را ارتقاء داده بودند.
"آنگكار" در ماه مه 1973 آنچه را كه
"انقلاب دمكراتيك" مي خواند براه ا نداخت. اكنون اين كئوپراتيوها مي بايست
به "سطح عاليتر" ارتقاء يافته و سراسري مي شدند. واژه كئوپراتيو در
اينجا فريبنده است چرا كه مالكيت خصوصي اساساً ملغي نشده بود، وضعيت شهرها در
مناطق آزاد شده نيز همين گونه بود.
نشريه دروني ح ك ك
به نام "پرچم انقلابي" بعداً اين اوضاع را بدين نحو توضيح داد: "از
يكسو برخي پيشرفتها حاصل شده بود، و از سوي ديگر جامعه كماكان كهنه بود... زيرا
آنها كه صاحب زمين بودند مالكيت خصوصي خود بر زمين را حفظ كرده بودند. مضافاً
كارگران و دهقانان سابقاً بي زمين از دولت (انقلابي) زمين دريافت كرده بودند.
بنابراين، زمين بطور كل در مالكيت خصوصي باقي مانده بود." در شهر "كراتي" در شمال شرقي (بخشي
از مناطق آزادشده تحت نفوذ ح ك ك) "دولت ما حول محور آنها (سرمايه داران
كمپرادور) مي چرخيد... تمام نشانه هاي جامعه كهن در شهر كراتي ديده مي شد. موتور
سيكلتهاي هوندا مثل سابق در خيابان ها جولان مي دادند. ولي چريكهاي خسته و كوفته
ما در ميان گرد و غبار و گل و لاي پياده مي رفتند. اين نشان مي داد كه آنها
(كمپرادورها) كماكان اربابان جامعه بودند.... ما اگر اوضاع را به همان روال پيش مي
برديم، به هيچ جا نمي رسيديم". (22)
شهر كراتي بطور
كامل تخليه گشت و به شهر ارواح تبديل شد. پول، اعتبار و تجارت در مناطق روستايي
لغو شدند. برنج و ساير محصولات اوليه مستقيماً توسط دولت نوين جمع آوري شد. مالكيت
خصوصي بر زمين، بر وسايل زراعي، بر وسائط نقليه و غيره ملغي شد.
اين سند حزب ح ك ك
در ادامه اعتراف مي كند كه مصادره كامل مالكيت خصوصي در جريان يك جنگ رهايي بخش
ملي، هنگامي كه وظيفه عبارت است از متحد كردن حداكثر نيروها عليه امپرياليستها و
رژيم دست نشانده شان (منجمله متحد كردن بورژوازي ملي و سرمايه داران و زمينداران
بزرگ و ميهن پرست كه بند نافشان به جامعه كهن بسته است ولي گاهي مي توانند عليه
دشمن عمده جذب وحدت عمل شوند، مثلا خود سيهانوك) امر بي سابقه اي است. بعلاوه اين
سياست به مالكيت خصوصي در كليه سطوح به يكسان برخورد مي كرد ـ چه املاك زمينداران
فئودال و صاحبان مزارع (كه آماج انقلاب هستند)، و چه زمين دهقانان ـ و اين در
حاليست كه دهقان تنها با مصادره زمين مي تواند به رهايي دست يابد. پس بدين ترتيب،
غرض از اين اقدامات چه بود؟
پل پوت بعداً قصد
حزب از انجام اين اقدامات را چنين تشريح كرد: "زمينداران و تاجران كل محصول
برنج را جمع آوري كرده و به رژيم لون نول و ويتنامي ها مي فروختند. اقشار فقير
بدون برنج مي ماندند... ارتش انقلابي كامپوچيه كه در جبهه مي جنگيدند نيز بدون
آذوقه و برنج مي ماند و تنها با سوپ برنج تغذيه مي كرد... بدين دليل بود كه كميته
مركزي حزب تا در 1973 تصميم گرفت در مناطق آزاد شده كئوپراتيوهايي در سطوح داني و
عالي ايجاد كند." (23) يكي ديگر از رهبران حزب ح ك ك اين تصميم حزب در 1973 را
چنين بي تعارف توضيح داد: "ويتنامي ها بزرگترين مشكل ما بودند. آنها برنج ما
را مي خريدند. ما تصميم گرفتيم پول را ملغي كنيم. چون اگر مردم به پول احتياج نمي
داشتند، و اگر به شكل كئوپراتيوي زندگي مي كردند و دولت همه چيزشان را تامين مي
كرد، ديگر به ويتنامي ها برنج نمي فروختند." (24)
اين اقدامات در
روزهاي سخت جنگ و در گرماگرم يك خيزش انقلابي اتخاذ شدند. ظاهراً اين اقدامات در
همه مناطق آزادشده و همزمان به اجرا درنيامدند. در برخي نقاط فقط در روستاهاي
پيشرفته بكار بسته شدند، در نقاط ديگر براي همه اجباري بود. اينها اقداماتي صرفاً
تاكتيكي نبودند بلكه پيش درآمد قدرت گيري ح ك ك بودند. در واقع خصلت عمده ح ك ك و
مسائل سياسي و ايدئولوژيك برخاسته از
حاكميت آن از همين زمان خودنمايي مي كند و شكل ويژه در هم آميزي آنها ظهور مي
يابد.
ناسيوناليسم و
رويزيونيسم
به چهار نكته اي
كه در اول مقاله ذكر شدند بازگرديم:
نخست، برخورد حزب
ح ك ك به مسئله ويتنام: نگرش تحقير آميز ويتنامي ها نسبت به انقلاب در كامبوج و
تلاش آنها براي تابع كردن آن به منافع ملي خود، در حال تبديل شدن به فاكتور عمده
اي در شكل گيري انقلاب كامبوج بود. نمي توان بر اين عامل خارجي در چگونگي شكل گيري
انقلاب كامبوج بيش از اندازه تاكيد نمود، چرا كه اين عامل خارجي تعيين كننده واكنش
انقلابيون كامبوج نبود.
بايد توجه داشت كه
ارتباطات و تداخل نظامي اين دو مبارزه رهايي بخش ملي اين امكان را براي ويتنامي ها
فراهم آورد كه بر روند مبارزه در كامبوج تاثير بگذارند. بي شك عكس آن نيز ممكن
بود. اگر خط غلط حزب زحمتكشان ويتنام مشكل بزرگي براي كامبوج بود، نتايجش براي خود
مردم ويتنام حتي اسفبارتر از اين بود. (25) ويتنام براي انقلاب كامبوج يك مشكل بزرگ
بود. اما مزيت بزرگي نيز بود. آمريكا در ويتنام شكست خورده بود. مردم اين كشور از
هست و نيست خود براي مبارزه ضدامپرياليستي مايه گذاشته بودند. اين واقعيت كه
بسياري كامبوجيها در ويتنام زندگي مي كردند و بالعكس، بالقوه اين امكان را براي يك
خط انقلابي دركامبوج فراهم مي آورد كه بتواند بركل منطقه تاثير بگذارد. اما ح ك ك
قادر به ديدن اين نبود. آنها صرفاً جنبه منفي قضيه را مي ديدند. ديدگاه آنها از
منافع ملي كامبوج (آنهم درك خودشان از منافع ملي كامبوج) فراتر نمي رفت، درست
همانطور كه رويزيونيستهاي ويتنامي نمي دانستند چرا بايد نگران انقلاب كامبوج
باشند. ويتنامي ها گرايش به آن داشتند كه مبارزات مردم هندوچين را به انقلاب در
ويتنام و حمايت دو كشور ديگر از آن، تقليل دهند. در مقابل چنين خطي، ح ك ك نيز
قادر نبود ضرورت و امكان اشاعه يك انقلاب انترناسيوناليستي پرولتري تمام عيار در
سراسر منطقه هندوچين، در اتحاد با خلقهاي جهان (منجمله چين مائوئيستي كه در آن
اوضاع عامل بسيار مهمي بود) را درك كنند.
دوم، اين مطلب ما
را به اين سوال مي رساند كه آنها بواقع در پي چگونه انقلابي بودند؟ اين به تدريج
طي چند سالي كه ح ك ك قدرت سياسي سراسري را در دست داشت، روشن شد (كه در بخش بعد
بدان خواهيم پرداخت). اما حتي پيش از به قدرت رسيدن نيز در سال 1973 اقداماتي صورت
گرفت كه خط ح ك ك را مشخص مي كرد. خط ح ك ك پريدن از روي مرحله انقلاب دمكراتيك
ملي و حتي سوسياليسم بود. اين خط پس از كسب قدرت سراسري، شكل شگفت انگيزي به خود
گرفت. آماج انقلاب عوض شد: به جاي متمركز كردن آتش انقلاب بر آمريكا و رژيم لون
نول، مالكيت خصوصي بطور كل بعنوان دشمن اعلام شد. آنهم در كشوري كه هركس بالاخره
مالك چيزي بود. از نظر آنها بزرگترين اهانت اين بود كه برخي جوانان طبقه متوسط
"موتور سيكلت سوار مي شدند ولي رزمندگان خمرهاي سرخ در گل و لاي پياده راه مي
رفتند." (توجه كنيد كه از نظر نشريه "پرچم انقلابي" اين واقعيت كه
دهقانان سابقاً بي زمين اكنون صاحب زمين بودند، عامل افزايش شور و شوق آنها به پيشروي
انقلاب نبود بلكه زمينهايشان مي بايست مصادره مي شد.) عجز ح ك ك در درك امكان متحد
كردن خلقهاي هندوچين بر مبنايي انقلابي يك روي سكه بود. روي ديگر سكه عجز اين حزب
در درك اهميت متحد كردن اكثريت مردم كامبوج براي پيشبرد انقلاب بود.
سوم، يك شگفتي
اسفبار ديگر، روش برخورد ح ك ك به تضادهاي درون حزب بود. (بويژه برخورد ناعادلانه
به كادرهاي بازگشته از ويتنام). همانگونه كه ديديم، مبارزه عليه نفوذ
"ويتنام" در ح ك ك در اصل مبارزه ميان دو خط درون خود حزب كمونيست
كامبوج بود. اين تلاشي بود در جهت يافتن يك خط انقلابي در تقابل با خط غير انقلابي
غالب بر حزب. اما از آنجا كه به اين مبارزه نيز با عينك ناسيوناليستي نگريسته مي
شد، به غلط بعنوان مبارزه اي عليه دشمن خارجي (ويتنام و "افكار
ويتنامي") تلقي شد. اين جمعبندي غلط به يك مانع عظيم بر سر راه رشد حزب تبديل
شد و جهتگيري هاي انقلابي را تضعيف كرد. برخورد صريح سياسي به اين مسائل مي توانست
درك از وحدت درون حزبي را ارتقاء داده و اين وحدت را تحكيم بخشد. اما از آنجا كه
چنين برخوردي به قضيه صورت نگرفت، باعث تضعيف حزب شد. به جاي آموختن از اين
اشتباه، اين شيوه برخورد غلط نهادينه شد.
چهارم، ح ك ك مي
بايست به نقد خط سياسي، ايدئولوژيك و نظامي حزب زحمتكشان ويتنام (كه هيچگاه محكم
نبود و هرچه بيشتر جذب مدار سياسي ـ ايدئولوژيكي شوروي مي شد) دست مي زد. چنين
نقدي براي پرتو افكندن بر راه رهايي و سوسياليسم در كامبوج و متحد و منسجم ساختن
حزب ضروري بود. اين نقد به همين ميزان نيز در لائوس و ويتنام ضروري بود. اين يك
جنبه از "تجربه خارجي" بود كه ح ك ك تنها به بهاي از دست دادن موقعيت و
توانايي اش در رهبري هرگونه انقلابي مي توانست ناديده بگيرد. مسئله ديگر، پلميكهاي
مائو عليه رويزيونيسم مدرن تحت رهبري شوروي، و جمعبنديش از تجربه تاريخي جنبش
كمونيستي بين المللي، و خط و تجربه انقلاب فرهنگي در چين بود. اما آنها به جاي
اينكه ايدئولوژي و منافع پرولتارياي بين المللي را نقطه عزيمت خود قرار دهند، بر
مبنايي ناسيوناليستي نسبت به شووينيسم ويتنامي ها واكنش نشان دادند، و تضاد را غير
قابل حل كردند. عليرغم رهبري بسيار واقعي و شناخته شده ح ك ك بر خلق كامبوج و نقش
ارزشمند و قهرمانانه اش در مبارزه عليه امپرياليسم آمريكا (كه خدمت مهمي به انقلاب پرولتري بين المللي بود)، اين حزب پا به
پاي تكوين و تحكيم خطش طي جنگ، بيش از پيش به بن بست كشانده مي شد.
بخش سوم: به هدر
دادن پيروزي
ــــــــــــــــــــــــــــــــــ
رهايي
پنوم پن در 15 آوريل 1975 آزاد شد. تهاجم نهايي از نخستين روز سال آغاز شده بود.
نيروهاي انقلابي، شاهراه شماره يك كه پنوم پن را به سايگون وصل مي كرد بستند. آنها
مينهاي آبي را كه از چيني ها گرفته بودند، در عرض دلتاي مكونگ به سيم مي بستند و
هنگام عبور كشتي ها از آب بيرون مي كشيدند و آنها را از كار مي انداختند. بدين
ترتيب، اين راه آبي نيز بسته شد. آنها با استفاده از خمپاره اندازهاي سنگين (كه
ويتنامي ها از آمريكايي ها مصادره كرده و به آنها داده بودند) فرودگاه پايتخت را
گلوله باران كردند. بدين ترتيب فرودگاه را كه تنها راه ارتباطي رژيم لون نول با
آمريكايي ها بود از كار انداختند. آمريكا در هراس از آنچه سفيرش در كامبوج
"راه حل كنترل نشده" خوانده بود، لون نول را به تبعيد فرستاد و سعي كرد
با سيهانوك بر سر گسستن وحدتش با ح ك ك به توافق برسد. (26) سيهانوك اين
پيشنهاد را رد كرد، شايد بخاطر اينكه خيلي دير شده بود. ارتش ارتجاعي منفور (كه
روستاها، شهرها و سكنه شان را مورد تجاوز و تعدي و غارت قرار داده بود) درهم شكسته
شد و همزمان نيروهاي مسلح ح ك ك حلقه محاصره خود به دور شهرها را تنگتر كرد. شصت
هزار نفر، منجمله چندين گردان زنان، به همراه دهقانان ميليشياي محلي در ارتش
انقلابي مي جنگيد. ارتش لون نول چند برابر اين بود. اما ارتش تحت رهبري ح ك ك به
خاطر عادلانه بودن مبارزه اش به نيرويي شكست ناپذير تبديل شده بود.
آمريكا و رژيم دست
نشانده اش تمام اين مدت تلاش كرده بودند چنين وانمود كنند كه مي خواهند كامبوج را
از چنگ تجاوز ويتنامي ها نجات دهند و جنگ كامبوج را براي همين براه انداخته اند.
اما اكنون براي نخستين بار در تاريخ نوين اين كشور، كامبوج بطور كامل در دست
كامبوجيها بود. حتي يك مقام وزارت خارجه آمريكا در پنوم پن در آن زمان معترف است
كه: "مردم در روز 17 آوريل 1975 در بخش جمهوري (رژيم لون نول) با شور و شوق از
تسليم استقبال كردند." (27)
با وجود اين بايد
گفت كه دو كامبوج متفاوت يا دو بخش متفاوت در كامبوج كه رشد و توسعه اي متفاوت
داشتند، باهم رودررو شدند. پنوم پن تحت مالكيت فرانسوي ها (و حتي پيش از آن) و سپس
در سالهاي رونق اقتصادي دوران سيهانوك مثل بسياري پايتختهاي جهان سوم تبديل به
شهري مجزا از مابقي كشور شده بود. اقتصادش وابسته به سرمايه خارجي و صادرات برنج،
كائوچو و چند قلم كالاي توليدي ديگر بود. نقش اصلي اش عبارت بود از انبار و محل
توزيع اجناس خارجي در طول بخش اعظم قرن بيستم، اكثريت جمعيتش را غير خمرهاي متولد
كامبوج، بويژه چيني ها و ويتنامي ها، تشكيل مي دادند. پس از كسب استقلال از
فرانسه، سيهانوك در دوراني كه حال و هواي "مدرنيزه كردن" در سر داشت،
دستور داده بود كه پابرهنه راه رفتن و پوشيدن لباسهاي سنتي روستايي در شهر ممنوع
گردد. يك ميليون پناهنده كه طي بمبارانهاي آمريكا از مناطق روستايي به پنوم پن
هجوم آورده بودند (و جمعيت شهر را دو برابر، يعني دو ميليون نفر كرده بودند) چهره
شهر را تغيير دادند. اما در عين حال، اين شهر بازهم بيش از پيش از مناطق روستايي
بريده شد. در حاليكه ميليونها دهقان سالها در انقلاب شركت داشتند، اهالي پنوم پن
بطور اخص از قبل جنگ ارتجاعي و يا از طريق اعانات همسر سفير آمريكا (كه شوهرش در
حال پيشبرد كارزارهاي نابودي كامبوج بود) تغذيه مي شدند.
پنوم پن وقتي به
دست نيروهاي رهايي بخش افتاد چندان تحفه اي نبود. چندان خبري از تسليحات در
زرادخانه ها نبود، هيچ هواپيماي جنگنده، يا تانك يا تسليحات سنگين هم وجود نداشت.
مواد خام، ابزار يدكي يافت نمي شد و بدليل فقدان سوخت تقريباً الكتريسيته هم نبود.
بخش اعظم شهر بدون آب بود. هيچ دارو و يا وسايل بيمارستاني وجود نداشت. و مهمتر از
همه اينها، آذوقه و مواد خوراكي هم پيدا نمي شد. ذخاير برنج شهر كفاف يك هفته را
مي داد.
كل كشور هم وضعيتي
چندان متفاوت از اين نداشت. رژيم لون نول از مرك نيم ميليون نفر از كساني كه تحت
حاكميتش قرار داشتند گزارش داد. و گفته مي شود ششصد هزار نفر در مناطق آزاد شده
كشته شده بودند. آنهم در كشوري كه بيشتر از هفت يا هشت ميليون نفر جمعيت نداشت.
صدها هزار از بازماندگان جنگ به شدت ناقص و معلول شده بودند. آخرين گروه امداد
آمريكايي گزارش داده كه كامبوج "طي كمتر از پنج سال از يك صادر كننده بزرگ
برنج به يك وارد كننده بزرگ برنج تبديل شد، و در آوريل 1975 در معرض خطر قحطي قرار
گرفت." (28) حداقل نيمي از شاليزارهاي برنج توسط بمب شخم خورده و يا
بدون كشتكاري رها شده بودند. تهاجمات نظامي و بمبارانهاي هوايي آمريكا اغلب گاوهاي
شخم زن و ساير حيوانات اهلي را از بين برده بود. تقريباً نيمي از جمعيت كشور از
خانه و كاشانه شان رانده شده بودند. جاده هاي شوسه و راه آهنهاي كشور داغان شده
بودند. رودخانه ها به گاراژ اسقاطي كشتي هاي غرق شده تبديل شده بودند.
تحت چنين شرايطي
بود كه نيروهاي رهايي بخش به محض ورود به پنوم پن و شهرهاي بزرگ، آنها را از سكنه
خالي كردند. در عين حال، مطمئن نبودند كه آمريكايي ها بمبارانهاي هوايي خود را از
سر خواهند گرفت يا نه. جنگ در ويتنام كماكان ادامه داشت. چند هفته بعد (12 ماه مه) آمريكا حادثه "ماياگوئز" را آفريد. (توقيف يك كشتي
باري آمريكايي كه حاوي محموله تسليحات نظامي در آبهاي كامبوج بود، دستاويز حمله
آمريكا قرار گرفت كه طي آن اغلب تسليحات ناوي كامبوج و تنها پالايشگاه نفت اين
كشور در "كامپونگ سانگ" را از بين برد).
رسانه هاي آمريكا
و ساير امپرياليستها مدعي شدند كه تخليه پنوم پن و ساير شهرها، راهپيمايي مرگ است.
اما حتي بدخواهانه ترين گزارشات نيز هيچ شواهدي براي اثبات اين ادعا ارائه نداده
اند. همانگونه كه روزنامه نيويورك تايمز گزارش داده است: "در واقع خروج از
شهرها دور شدن از مرگ بر اثر قحطي بود... كه پيشاپيش واقعيت شهرها بود." (29) نيروهاي رهايي بخش خانه به خانه رفتند و از مردم خواستند كه به محض جمع
آوري اسباب و اثاثيه شان از شهر خارج شوند. هيچ زوري در كار نبود. مردم به صورت
خانوادگي از شهرها خارج مي شدند و در سر راهشان از نيروهاي رهايي بخش آب و آذوقه
دريافت مي كردند. برخي داروها نيز به آنها داده مي شد. اين ادعاي خبرگزاريهاي
خارجي صحت دارد كه بيماران و زخميها نيز از بيمارستانها تخليه مي شدند. آنها هر
جاي ديگري هم بودند چندان راحت نبودند. افسران ارتش و مقامات عالي رتبه رژيم لون
نول كه دستگير شدند، اعدام گشتند. اما تنها از "باتامبانگ" و ساير نقاط
در منطقه شمال غربي اخبار اعدامهاي دسته جمعي سربازان ارتش لون نول گزارش شده است.
مركزيت حزب بلافاصله دستور توقف اين اعدامها را صادر كرد. رسانه هاي آمريكايي كه
پوزه كشورشان به خاك ماليده شده بود، كارزار افشاي "جنايات خمرهاي سرخ"
را رهبري مي كردند. به همين جهت مناسب است گوشه اي از يك گزارش محرمانه سفارت
آمريكا در تايلند كه مسئول "جمع آوري اطلاعات" در مورد حوادث كامپوچيه
بود را نقل كنيم. طبق اين گزارش پس از نخستين ماه "گزارشات مربوط به كشتن بي
حساب مقامات دولتي و افسران نظامي رژيم
سابق كمابيش پايان يافت." (30)
اما تخليه شهرها
نه يك اقدام اضطراري زمان جنگ بود و نه سياستي ضروري براي تعديل يك وضعيت بي ثبات.
مبارزين خمر كه امر تخليه شهرها را سازماندهي مي كردند، به مردم مي گفتند كه اين
اقدامي موقت است. اما چنين نبود. و هيچگاه قرار نبود چنين باشد. در كنگره حزب
درماه مه 1975 تصميم گرفته شده بود كه شهرها را يكبار براي هميشه از بين ببرند.
بنابراين، تخليه شهرها كامل و دائمي بود. عده اي كارگر ماهر را به شهرها
فراخواندند و دهقانان را براي كار به كارخانه ها فرستادند و چند اداره دولتي و
سفارتخانه خارجي بازگشوده شدند. اما به
مدت چهار سال بخش زنده پايتخت محدود به چند بلوك مي شد. بقيه را تميز كرده و دست
نخورده باقي گزاردند تا جولانگاه علفهاي هرز شود.
تخليه شهرها تنها
نخستين گام از يك طرح وسيعتر بود كه طي ماههاي پيش از پيروزي انقلاب اتخاذ شد.
بازارها، مالكيت خصوصي، پول و دين همه ملغي شدند. تخليه شهرها گام تعيين كننده اي
در اين راستا محسوب مي شد. ح ك ك در ارگان داخلي اش نوشت: "اگر ما پنوم پن را
نگه مي داشتيم، (مالكيت خصوصي) قدرت خود را نگه مي داشت. درست است كه زماني كه ما
در مناطق روستايي بوديم نسبت به بخش خصوصي از نفوذ بيشتري برخوردار بوديم اما در
پنوم پن اين طور نبود و ما تبديل به اقمار آنها مي شديم." (31)
يك انقلاب
"منحصر به فرد"؟
حزب كمونيست
كامبوج خيلي خوب مي دانست كه اينها خلاف سياستها و تجارب تمام انقلابات سوسياليستي
تا كنوني بوده است. يك سند داخلي ح ك ك متذكر مي شود، "اخراج سكنه از پنوم پن
اقدامي است كه در انقلاب هيچ كشور ديگري يافت نمي شود." اينگساري وزير امور
خارجه به يك خبرنگار خارجي چنين توضيح داد كه "انقلاب خمرها سابقه اي ندارد.
آنچه ما تلاش داريم انجام دهيم، هرگز پيش از اين تاريخ انجام نشده است." (32)
در حقيقت رهبري ح
ك ك انقلابشان را كاملا منحصر بفرد مي دانستند. پل پوت در ماه ژوييه طي سخناني
براي سه هزار نمايندگان ارتش گفت: "ما به يك پيروزي كامل، قطعي و تميز دست
يافته ايم. يعني ما بدون هيچگونه رابطه يا دخالت خارجي پيروز شده ايم. ما جرات
كرديم كه از موضعي كاملا متفاوت از انقلاب جهاني مبارزه مان را پيش بريم... در
تمام جهان، از زمان برپايي جنگ انقلابي و از زمان تولد امپرياليسم آمريكا تا كنون
هيچ كشوري، هيچ خلقي، و هيچ ارتشي نتوانسته بود امپرياليستها را تا آخرين نفر
بيرون كند و بطور كامل بر آنها پيروز شود. هيچ كس تا كنون نتوانسته بود چنين
كند." (33)
پل پوت در اينجا
دو ادعا مي كند كه لازم است آنها را بشكافيم: نخست، اين كه هيچكس تا پيش از اين
نتوانسته بود آمريكا را شكست دهد، صاف و ساده دروغ بود. پس چين، كره و ويتنام چه
مي شوند؟ ظاهراً قصد پل پوت در اينجا مقايسه و مقابله كامبوج با ويتنام است كه از
شوروي و چين كمك دريافت كرده بود و بنابراين پيروزي اش "تميز" نبود. اين
درست است كه رهبري جنبش ويتنام در تمام عرصه ها (منجمله دكترين نظامي) از ماركسيسم
انقلابي روي گرداندند و در مبارزه براي رهايي ويتنام از چنگال آمريكا، كشورشان و
حيثيتشان را به امپرياليست ديگري به نام شوروي فروختند (و همين باعث شد كه پس از
سقوط بلوك شوروي، ويتنام مجدداً به چنگال غرب بيفتد) اما كامبوج نيز در خلاء و جدا
از زمينه جهاني به رهايي از آمريكا دست نيافت. (34)
ادعاي نخست كه به
وضوح ناسيوناليستي است در ارتباط تنگاتنگ با ادعاي دوم قرار دارد، كه بايد گفت ادعايي صحيح است:
حزب كمونيست كامبوج درسهاي ماركسيسم را كه مبتني است بر تجارب تاريخي و جهاني، در
مورد شرايط خاص كامبوج بكار نبست بلكه بقول خود اين حزب "از موضعي كاملا
متفاوت از انقلاب جهاني" حركت كرد. به كامبوجي هايي كه از اروپا بازمي گشتند
گفته مي شد كه "انقلاب خمر به خاطر ويژگيهايش، مانند الغاي پول و تخليه شهرها
از همه انقلابات جهاني برتر است." (35) اين انتقادي صريح به انقلاب چين بود:
"چين به كارگران دولتي دستمزد مي دهد و غيره. دستمزد به مالكيت خصوصي منتهي
مي شود، چون وقتي آدم پول داشته باشد براي خريد اين چيز و آن چيز پس انداز مي
كند." (36)
منحصر به فرد بودن
كامبوج اين بود كه مبارزه درآنجا نه عليه طبقات حاكمه كهن (كه فرض مي شد بطور
بازگشت ناپذيري در هم كوبيده شده اند) بلكه عليه هرگونه مالكيت خصوصي بطور عام و
كليه كساني كه به آن آلوده بودند ـ منجمله كليه طبقات شهري ـ بود. "ما طبقات
سرمايه دار و فئودال را سرنگون كرده ايم و به وارد آوردن ضربه بر آنها ادامه مي
دهيم. ما همچنين مالكيت خصوصي خرده بورژوازي، دهقانان و كارگران را آماج حمله قرار
داده ايم... ما مردم را از شهرها خارج ساخته ايم، و اين مبارزه طبقاتي ماست."
(37)
روي ديگر اين
"مبارزه طبقاتي" چيزي است كه بر سر مردمي كه از شهرها تخليه شدند آمد.
جمعيت كشور به دو گروه تقسيم شدند: "قديمي ها" (كساني كه پيش از آوريل
1975 در مناطق آزاد شده بسر مي بردند)، و "تازه واردين" (دستفروشان شهري
و دهقاناني كه درمناطق تحت كنترل لون نول زندگي مي كردند، كه طبق اسناد ح ك ك حدود
30% جمعيت و بر مبناي محاسبات ديگر نزديك به 40% جمعيت را تشكيل مي دادند.)
يك تقسيم بندي سود
آور
اين دسته بندي
منطبق بر تقسيم بندي طبقات اجتماعي نبود. در دسته اول، طبقات مختلف جاي داشتند. از
دهقانان فقير و بي زمين گرفته تا دهقانان مرفه (در طول جنگ رهايي بخش، قسمت اعظم
جمعيت غير دهقاني روستاها از مناطق روستايي فرار كرده بودند.) در دسته دوم، دايره
وسيعتري از طبقات جاي مي گرفتند. از سرمايه داران و فئودالها گرفته تا دكانداران،
روشنفكران، كارگران صنعتي و رانندگان ريكشا. (40) اين دسته بندي
منطبق بر تقسيم بندي هاي سياسي نيز نبود. چراكه هواداران و مخالفان انقلاب را در
يك گروه جاي مي داد. بطور مثال، تقريباً تمام اقليت چيني كامبوج (حدود 430 هزار نفر) كه در شهرها بسر مي بردند بعنوان "تازه واردين"
شناخته شدند و با نزولخواران بزرگ و كوچك، دكانداران و محصلين در يك جا قرار
گرفتند. قبلا بسياري محصلين چيني ـ خمر تحت تاثير انقلاب فرهنگي چين، راديكال شده
بودند. (سيهانوك نيز همان زمان كه از چين كمك دريافت مي كرد، انجمن دوستي كامبوج و
چين را منحل كرده بود) سخن گفتن به زبان چيني نيز ممنوع اعلام شد.
در حقيقت محصلين
از حاميان مهم حزب كمونيست كمپوچيه بوده و بسياري از آنها عضو حزب بودند. تا سال
1954 تحصيلات دوره دبيرستان بسيار محدود بود. (خيو پوناري كه با پل پوت ازدواج كرد، نخستين زن كامبوجي
فارغ التحصيل يك دبيرستان غير ديني بود كه بعداً براي تامين درآمد براي رهبري ح ك
ك يك دبيرستان ايجاد و اداره كرد.) سيهانوك در يك تلاش بي ثمر براي اينكه بدون
انجام انقلاب، كشور را مدرنيزه كند، يك چهارم بودجه كشور را براي آموزش و پرورش
هزينه كرد كه نتيجه اش يك ميليون تحصيل كرده بود كه بسياري از آنها بيكار و بي
آتيه بودند. عليرغم اينكه حزب تا زمان كسب قدرت سالها بود كه كار توده اي در شهرها
نكرده بود، اين جوانان آماده جذب افكار انقلابي بودند. همه اين تحصيلكردگان در رده
"تازه واردين" جاي گرفتند.
در آغاز، كليه
كساني كه اصلا از روستا آمده بودند اجازه داشتند به روستاهايشان بازگردند. مابقي
هم در چندين منطقه گردآورده شدند. به ويژه در مناطق جنوب غربي و شرق. همگي در
كئوپراتيوهاي مختلف جاي گرفته و مانند بقيه درمزارع كار مي كردند. اما با افراد
متعلق به دو گروه بندي فوق الذكر به تساوي رفتار نمي شد. كئوپراتيوها واحدهاي اقتصادي
و نيز سياسي بودند. آنها حكومت محلي پايه اي و تنها تشكيلات توده اي بودند و كليه
مسائل روزمره زندگي از طريق آنها پيش مي رفت. "قديمي ها" از "حقوق
كامل عضويت" در كئوپراتيوها برخوردار بودند. "تازه واردين" از تمام
حقوق برخوردار نبودند. آنها نمي توانستند براي كميته هاي رهبري كئوپراتيو يا هر
مقام ديگري كانديد شوند. سال بعد كه براي به نمايش گذاشتن وحدت ملي و موجوديت
دولت، قانون اساسي تصويب شد و مجلس برقرار شد، به آنها اجازه راي دادن داده نشد.
اسناد حزبي دال بر اين است كه "تازه واردين" به دو دسته نيز تقسيم مي شوند:
"اعضاي آزمايشي" و "ذخيره ها". روشن نيست كه اين تقسيم بندي
تا چه حد اجرا مي شد و چه تاثيراتي داشته است. اما خود اسناد حزبي چندان تفاوتي
ميان آنها قائل نمي شدند. "تازه واردين" را اگرچه تماماً دشمن تلقي نمي
كردند اما در بهترين حالت آنها را بي طرف محسوب مي داشتند و هيچ گونه ظرفيت پيشرو
بودن در آنها نمي ديدند. (41) غالباً به آنها گفته مي شد: "نگه
داشتنتان هيچ سودي ندارد. از دست دادنتان هيچ ضرري ندارد."شواهد چنين گواهي
مي دهند كه "بنياديون" ("قديمي ها" غالباً چنين نيز خطاب مي
شدند) "تازه واردين" را كه خيلي خوب به كار در مزارع وارد نبودند، سربار
مي دانستند. اما در برخي نواحي با آنها به خوبي رفتار مي شد. در برخي نواحي ديگر
با آنها بسيار بد رفتاري مي شد. بدترين سرپناه ها به آنها داده مي شد. و به آنها آذوقه هم كمتر داده مي شد. در
ابتدا، آنها را در مناطق نفوذ و قدرت حزب اسكان دادند. در سپتامبر 1975، جابجايي
دستجمعي دوم انجام شد. "تازه واردين" با راه آهن يا پاي پياده از منطقه
هاي شرق و جنوب غربي به منطقه هاي شمال و شمال غربي كه كم جمعيتتر بودند، كوچ داده
شدند. تنها حدود هشتصد هزار نفر به منطقه شمال غربي گسيل شدند. جمعيت آن منطقه طي
مدت چند ماه دو برابر شد. شرايط، بويژه در اين منطقه رو به وخامت بود.
يك مذهب دولتي
جديد
ح ك ك در همين
زمان يك كوچ توده اي گسترده ديگر را سازماندهي كرد. پيش از آن، رژيم لون نول كه
رژيم "فاشيسم بودايي" ناميده مي شد طرحهايي را عليه اقليت بومي ويتنامي
در كامبوج بعنوان بخشي از طرحهاي جنگ مذهبي عليه "تيميل"هاي ويتنامي به
احرا درآورده بود. (تيميل به زبان سانسكريت يعني كافر. اين واژه اي بود كه هم براي
كوبيدن ويتنامي ها بعنوان كمونيست و آتئيست بكار مي رفت و هم براي كوبيدن ويتنامي
هاي مسيحي كه از ديد كامبوجي ها تسليم
مسيحيت شده بودند.) سيصد هزار ويتنامي دهقان، كارگر مزرعه و غيره با چماق تكفير
راسيستي هيستريك كه از عداوت ناشي از حاكميت ويتنامي ها بر كامبوج در قرنها پيش
برمي خواست، توسط رژيم لون نول از كامبوج بيرون رانده شدند. طي پنج ماه پس از
پيروزي ح ك ك در كامبوج، اكثر يك صد و پنجاه هزار اقليت ويتنامي باقيمانده در
كامبوج نيز به ويتنام فرستاده شدند. دولت كامپوچيه دمكراتيك آنها را چنين تشريح
كرد : "ويتنامي هايي كه ويتنام بطور مخفي به كامپوچيه اعزام كرده بود و درون
جمعيت كشور مخفي شده بودند." (42) تنها ده هزار ويتنامي باقي ماندند،
كه اكثراً داراي همسر و خانواده خمر بودند و تنها عده قليلي از آنها از حوادث 5
سال آتي جان سالم بدر بردند.
يك اقليت غير خمر
ديگر كه آماج رژيم كامپوچيه بود، اقليت "چام" بود. اين اقليت كه مسلمان
بود و بر چند صد هزار نفر بالغ مي شد، داراي رسومات خاص خود بوده و در سراسر
كامبوج بويژه در حاشيه رودخانه ها، پراكنده بود. علاوه بر ماهيگيري، بسياري از
آنها تاجر يا قصاب (شغلي كه بودايي ها ترجيح مي دادند به اينها واگذار شود) بودند.
آنها به جنگجويان شجاع مشهور بودند. طي جنگ، هر دو طرف بسياري از آنها را جذب خود
كرده بود. ظاهراً اين اقليت كه از تبعيضات رژيم بودايي به تنگ آمده بود، در آغاز
از خمرهاي سرخ حمايت كرد. اما پس ازاينكه در سال 1973، زبان، لباس متفاوت، دين و
ظواهر مذهبي از قبيل ريش در كئوپراتيوهاي نوين ممنوع شد، از خمرها روي گرداندند. بعداً
رژيم لون نول آنها را زير بال و پر خود گرفت. (43) اين اقليت كه
بعنوان يك فرقه خاص سنتي و مذهبي با انقلاب ميانه خوبي نداشت، وقتي كه مورد پيگرد
دولت جديد قرار گرفت، سرسختانه به مقاومت برخاست و برخي كادرهاي ح ك ك را چه خمر و
چه چام، كشت. حكومت جديد روستاهايشان را بهم زد و خودشان را درميان "تازه
واردين" در كئوپراتيوها پخش كرد. تا زماني كه رسوم مذهبي شان را ترك كرده و
گوشت خوك مي خوردند (كه بدين ترتيب بارها امتحان مي شدند) آزاد بودند. به هر حال
مجبور بودند خمر شدن را بپذيرند.
اقليتهاي خمر
("خمرهاي عليا" يا افراد قبايل كوه نشين ) با پوستي تيره (در تقابل با
پوست سفيد چينيها، ويتنامي ها و غيره) بعنوان كامبوجي هاي "واقعي" محسوب
مي شدند.
مجموعه اين
سياستها يك رويكرد سيستماتيك را تشكيل مي داد: ح ك ك، از طريق فرمان دين و آيين را
لغو كرد. اما از عقب افتاده ترين تعصبات ملي و مذهبي استفاده كرد كه فشرده همه
آنها يك مذهب دولتي نوين بود: برتري نژاد خمر
اين خود با يك
جنبه ديگر رژيم كمپوچيه دمكراتيك منطبق مي شد و آگاهانه يا ناآگاهانه عدم تمايلشان
به گسست از ايده هاي سنتي را نمايندگي مي كرد. رژيم كامپوچيه دمكراتيك به تكرار شعار
"سوسياليسم بودايي" سيهانوك برنخاست اما سيهانوك حداقل بطور رسمي و در
اسم رييس دولت جديد بود (تا سپتامبر 1977 كه بي سرو صدا باز نشسته اش كردند) و
مقوله كمونيسم (كه سيهانوك غالباً بعنوان مسلك خيانت به بوديسم از آن ياد مي كرد)
هميچگاه بطور علني طرح نشد. در چنين شرايطي، بسياري از مردم فكر مي كردند
"سازمان" صرفاً بخش ناسيوناليستي تر و راديكالتر جبهه متحدي است كه
پادشاه بودايي رهبر ظاهريش مي باشد.
برنامه ساختمان
سوسياليسم
مدت كوتاهي پس
ازكسب قدرت، دولت نوين اسكناسهاي رژيم لون نول را فاقد ارزش اعلام كرد. اسكناسهاي
جديد با تصوير معابد "آنگكور وات" چاپ شدند. اما در آخرين لحظات دولت
تصميم گرفت آنها راپخش نكند. آنها اعلام كردند كه پول در كامبوج به تاريخ پيوسته
است.
اين اقدامي
راديكال بود، اما تصميمي انقلابي نبود.
اولا، اين اقدام
صرفاً يك گام شتاب زده كه از حس نفرت وافر نسبت به آنچه ماركس "رابطه پولي بي
عاطفه" خواند، سرچشمه بگيرد، نبود. منظور ماركس از رابطه پولي بي عاطفه،
رابطه اي است كه مناسبات ميان انسانها را به منافع خودپرستانه بدل مي كند. (44)
لغو پول هم مثل جهش به كئوپراتيوها در 1973 بعنوان اقدامي در مبارزه با دشمنان
توجيه مي شد: "اگر پول كاربرد داشته باشد، به دست افراد مي افتد... اگر به
دست افراد بد يا دشمنان بيفتد، با رشوه دادن به كادرهايمان آنها را فاسد مي
كنند... با پول مي توانند نظر مردم را عوض كنند و طي يك سال، ده سال يا دوازده سال
جامعه سالم كامبوج ما را مثل ويتنام كنند.(45)
ثانياً، فرم پول
ملغي شد ولي همانطور كه خواهيم ديد بعنوان يك مقوله كماكان پابرجاماند و در هنگام
تصميم گيري در مورد برنامه ريزيهاي دولت و زندگي مردم، قوانين پولي حاكم بود.
ح ك ك در سال 1976
يك برنامه اقتصادي چهار ساله ريخت و در يك رقابت بچگانه و كمدي وار ناسيوناليستي
با مائو و چين آنرا "جهش فوق بزرگ به پيش" ناميد. هدف اصلي اين برنامه
دو برابر كردن توليد برنج طي سالهاي 80 ـ 1977 بود تا كامبوج از اين طريق بتواند
4ر1 ميليارد دلار محصولات كشاورزي صادر كند. نود درصد اين ميزان بايد بوسيله فروش
برنج به خريداران هميشگي اش (هنگ كنگ، سنگاپور و كشورهاي آفريقايي) تامين مي شد.
تايلند هم بازار مهمي براي مابقي اين محصولات بود. سود حاصله مي بايست براي خريدن
ماشين آلات و مواد خام ضروري جهت مكانيزه كردن كشاورزي طي يك دوره ده پانزده ساله
و مدرنيزاسيون صنعت طي يك دوره پانزده بيست ساله استفاده مي شد.
از نظر ح ك ك
"حل مسئله آب" كليد دو برابر كردن توليد محصول برنج بود. راه حل ح ك ك
براي اين كار، ايجاد سيستم گسترده سدها و كانالهاي آبياري در سراسر كشور بود. هدف
اين بود كه ذخيره آبي از حد يك تن در هر جريب به حد متوسط سه تن در مناطقي كه يك
محصول در سال برداشت مي شد، و شش تن مربع يا بيشتر در تعداد زيادي از مناطق برسد
تا با اين آبياري امكان برداشت دوبار محصول در سال مهيا شود. براي دستيابي به اين
اهداف، كئوپراتيوها طي يك سال به "سطح عاليتر" ارتقاء يافتند و مزارع
بزرگتر ايجاد شدند كه مشتمل بر يك هزار كاركن بودند. اينها در تيمهاي كاري متحرك
متشكل بودند و قادر بودند پروژه هاي بزرگ انجام دهند. مالكيت خصوصي جز درمورد
لباس، خوراك، لوازم بهداشتي، دفتر كاغذ و چند قلم اجناس شخصي، ملغي شد. برنامه هاي
غذاخوري دستجمعي همگاني، فراگير و اجباري شده بود. افراد از فعاليتهاي جانبي نظير،
ماهيگيري، ميوه چيني، بادام چيني، مرغداري و غيره منع شدند، درحاليكه اين فعاليتها
نقش مهمي در ارتقاء سطح زندگيشان بازي كرده بود.
برخي منتقدين
جمهوري دمكراتيك كامپوچيه، اهداف بلند پروازانه اقتصادي آن را مسخره كرده و گفته
اند كه غير قابل حصول يا غير ضروري بودند. اما هدف ما در اينجا اين نيست. اشكال برنامه ح ك ك براي
"ساختمان سريع سوسياليسم" در سريع بودنش نبود، بلكه اشكالش اين بود كه
اصلا نمي توانست به سوسياليسم منتهي شود.
نخست اينكه
ساختمان سوسياليسم دركشوري كه هنوز با فئوداليسم و سرمايه داري بوروكراتيك (سرمايه
داري كه با فئوداليسم و امپرياليسم حلقه پيوند دارد) تسويه حساب نكرده، ممكن نيست.
برخلاف ادعاي برخي از منتقدين، ح ك ك قصد ايجاد يك جامعه "دهقاني در
بسته" را نداشت. نقشه ح ك ك رهايي دهقانان نبود، بلكه مدرنيزه كردن كامبوج از
طريق استثمار دهقانان بود. (در فصل چهارم به اين نكته بيشتر خواهيم پرداخت.)
ديگر اينكه، اين
طرح، سوسياليسم را با ماشين آلات مدرن عوضي گرفته بود. بدين علت است كه شعارهايشان
بسيار شبيه شعار "چهار مدرنيزاسيون" جناح راست حزب كمونيست چين در همان
زمان بود كه معتقد بودند افزايش توليد مهمترين جنبه ساختمان سوسياليسم است. در
تقابل با اين خط جناح راست، شعار مائوئيستي "انقلاب را در دست گيريد، توليد
را بالا ببريد" قرار داشت كه تاكيد مي كرد كليد رشد نيروهاي مولده (كه شامل ابزار
توليد و انسانها مي باشد) عبارت است از دگرگون كردن مناسبات توليدي كه در نهايت به
معناي مناسبات ميان انسانهاست. به اين مسئله نيز در بخش چهارم خواهيم پرداخت. بايد
گفت در جامعه كامبوج كه مناسبات پايه اي ميان افراد بر مبناي قهر سامان يافته بود،
ح ك ك صرفاً همان مناسبات كهن را در جامه اي نوين ارائه مي داد.
در واقع، رويكرد
اقتصادي ح ك ك در جوهر خود، سرمايه دارانه بود. سرمايه داري و سوسياليسم هر دو
براي بازسازي نيروهاي مولده خود نيازمند مازاد محصول (بيشتر و برتر از نياز معيشتي
مردم) هستند. اما در برنامه ح ك ك، برنج به مثابه سرمايه و به معناي كاملا سرمايه
دارانه بكار گرفته شده بود. برنج كالايي بود كه مي بايست در بازار بين المللي در
ازاي كالاهاي ديگر مبادله مي شد. بر خلاف تمام لاف و گزافهاي ناسيوناليستي ح ك ك،
تمام محاسبات اين برنامه به اصطلاح ساختمان سوسياليسم به دلار آمريكايي بيان شده
بود. جز اين نمي توانستند بكنند. (46) اگرچه يك كشور سوسياليستي مجبور است برخي
اقلام ضروريش را از خارج تهيه كند، اما اقتصادي كه حول خريد و فروش در بازارهاي
بين المللي سازماندهي مي شود، هرگز نمي
تواند به توسعه همه جانبه و متوازن داخلي كه براي مستقل شدن از امپرياليسم و
ساختمان سوسياليسم و حمايت از انقلاب جهاني ضروري است دست يابد. كامبوج حتي اگر
مشكل اعمال فشار خارجي از سوي امپرياليستها را حل مي كرد (مشكلي كه ظاهراً اميدوار
بود با فروش برنج به مستعمرات امپرياليستها و ساير كشورهاي وابسته به آنها به جاي
معامله مستقيم با خود كشورهاي امپرياليستي، حلش كند)، به هيچ وجه نمي توانست خود
را از چنگ فشارهاي قوانين بازار آزاد كند. اين برنامه كامبوج را بيشتر از پيش به
بازار جهاني سرمايه داري وابسته كرد. ظاهراً كامبوج بطور آگاهانه از الگوي كوبا
پيروي نمي كرد. تصميم كوبا در مورد به رهن نهادن كشور در ازاي صدور شكر مرگبار
بود. اما نوع كامبوجي اين رويزيونيسم تفاوتي با آن نداشت. (47)
اين برنامه
درمناطق هفتگانه كشور بطور متفاوت به اجرا گذارده شد. اين مسئله بيشتر بيانگر خطوط
متفاوت درون حزب بود تا شرايط متفاوت محلي. خود مركزيت حزب در سندي در "پرچم
انقلابي" تاكيد كرد كه انتخاب محل تمركز حمله هم در جنگ و هم در ساختمان
اقتصادي از اهميت استراتژيك برخوردار است. و اعلام كرد كه "منطقه شمال غربي
ميدان نبرد شماره يك ماست." (48) تصميم حزب بر اين مقرر شده بود كه منطقه
شمال و منطقه شمال غربي مي بايست سهم عمده توليد مازاد برنج را بعهده بگيرد.
بازدهي شاليزارهاي
برنج در منطقه وسيعتر شمال غربي بالاتر بود. اين منطقه قبل از انقلاب نيز منبع
اصلي صادرات برنج بود. اما سكنه 8ر1 ميليوني اين منطقه (يك چهارم جمعيت كل كشور)
اكثراً اهالي سابق شهرهاي پنوم پن و باتامبانگ بودند. هيچكدام از مناطق ديگر از
حيث تمركز "تازه واردين" به پاي اين منطقه نمي رسيد. بعلاوه بيشترين
وظيفه بر دوش اينها قرار گرفت. 40% شاليزارهايي كه قرار بود دوبار در سال
محصول بدهند در اين منطقه قرار داشتند.دولت هم قرار شد كه نيمي از برنج توليد شده
در آن منطقه را از آن خود كند. در صورتي كه اين نسبت در ساير مناطق 20% بود.
از زاويه سوسياليسم، اين تصميمات بسيار منحط بوده و در تقابل كامل با چين مائو قرار داشتند. در چين سياست: "دركشاورزي، از تاچاي بياموزيد" اتخاذ شد. تاچاي منطقه كشاورزي بسيار ناهمواري بود ولي آگاهي پيشرفته دهقانان سابقاً فقير آنجا باعث توسعه اقتصادي سريع بر پايه ايجاد مناسبات توليدي نوين شد. ح ك ك تصميم گرفت جهشهاي اقتصاديش را در بهترين مناطق كشاورزي از طريق ايجاد بزرگترين تمركز نيروي انساني كساني كه ح ك ك آنان را از انقلاب حذف كرده بود و در مناطقي كه ح ك ك نسبتاً ضعيف بود و قادر به رهبري نبود. اينجا منطقه اي بود كه تا آخرين لحظه در دست رژيم لون نول بود و ارتش ارتجاع آخرين جنگش را در آنجا انجام داد. بعلاوه بسياري از اين مردمان شهري براي اين نوع كار آمادگي نداشته و اصلا از كشاورزي سررشته اي نداشتند. در عين حال، منطقه جنوب غربي كه فقير بود و منطقه نفوذ و پايه حزب بود، چندان مكاني در اين تهاجم اقتصادي نداشت و بخش اعظم "تازه واردين" اش را از آنجا منتقل كردند. حزب در منطقه شرقي نيز پايه عميق داشت وقوي بود. با اين وجود به اين منطقه نيز جايگاه كوچكي در تهاجم اقتصادي منظور شده بود. به جاي اتكاء بر فعاليت آگاهانه زحمتكشان و تاكيد خاص بر تلاشهاي پيشروترين بر پايه منطقي، بسيار متفاوت عمل مي كرد . يك طرح مدرنيزاسيون رويزيونيستي عامل اصلي در اين تصميم گيري به ظاهر غير معقول بود. سرمايه با روشهاي مرموز و پوشيده كار مي كرد، اما قطعاً در مقام فرماندهي بود.