ناجيان فروتن

چگونه رژيم پل پوت به كجراه رفت

 

از جهاني براي فتح شماره 25، 1378، www.sarbedaran.org\rim

 

نوشته: ف. ج

بخش اول: نگاهي كلي به مقاله

ــــــــــــــــــــــــــــــــــ

موضع بررسي ما

 

در آوريل 1975 (دو هفته پيش از سقوط سايگون در ويتنام) ارتشي از مردان و زنان جوان، دهقانان ضعيف الجثه و يك لاقبا، حكومت وابسته به آمريكا در كشور همسايه ويتنام، يعني كامبوج (يا كامپوچيه، به زبان خمر) را سرنگون كردند. در ژانويه 1979 (يعني حدود 44 ماه بعد) اين رژيم با تهاجم ارتش ويتنام، از قدرت ساقط شد و تار و مار گرديد.

كوتاه بودن اين دوره باعث سختتر شدن فهم مسئله مي شود. به علاوه، اسنادي كه شواهد عيني گسترده اي از اتفاقات ارائه دهد، موجود نيست. حتي تحليل گران مسائل كامبوج بر سر ابتدايي ترين فاكتها با هم توافق ندارند. يك مشكل عمده اين است كه حزب كمونيست كامپوچيه (ح. ك. ك.) تحت رهبري پل پوت، تا مدتهاي زيادي سياستها، اهداف و حتي موجوديت خود در قدرت را مخفي مي كرد و هيچكدام از رهبران آن زمان حزب نيز براي دفاع از خط حزب پا پيش نگذارده اند. اما علت اصلي گيجي در مورد آن دوره اين است كه يك نظر ارتجاعي در مورد آن عموميت يافته است. غلبه اين نظر از يك سو بدين سبب است كه به زور رسانه ها بخورد مردم داده شده و همچنين به خاطر آن است كه يك صداي مخالف و افشاگر در برابر اين نظريه ارتجاعي قد علم نكرده است.

در اين نظريه ارتجاعي، هرگاه ذكري از پل پوت مي شود (با توجه به اينكه دو دهه از سقوط  رژيم "كامپوچيه دمكراتيك"  وي مي گذرد) يك نتيجه گيري همواره مطرح مي شود: "انقلاب بدتر است از دردهايي كه ادعاي درمانشان را دارد." بسياري از بررسي ها، آمار و ارقام سنگيني از كشته شدگان دوره حكومت "كامپوچيه دمكراتيك" ارائه مي دهند تا ثابت كنند نيروهايي كه امپرياليستهاي آمريكا را از آسياي جنوب شرقي بيرون راندند از خود امپرياليستها بدترند.

در اينجا مهم است كه حقيقت موضوع را بفهميم. حقيقت چيست؟ چه چيزي و كدام را باور كنيم؟ موضوع بزرگي در مساله مورد بررسي ما مي باشد. خواننده اي كه نپرسد: "چرا بايد حرفهاي معمول را باور كنم؟" هنوز به اين مساله پي نبرده است كه چگونه موضوع كامبوج مورد استفاده قرار مي گيرد.

در اين مقاله ما مي خواهيم باورهاي غالب در اين باره را سرنگون كنيم. بر خلاف آنان كه به غلط مدعي اند قضاوتهاي آنها متكي بر بينش معيني نيست، ما موضع خود را به صراحت اعلام مي كنيم:

همانگونه كه مائو گفت: "شورش عليه ارتجاع برحق است". به عبارت ديگر، نقطه عزيمت ما اين است كه جنگ خلقهاي هندوچين (ويتنام، كامبوج و لائوس) عليه امپرياليسم برحق و عادلانه بود. انتقادات ما به رژيم پل پوت شديد است. اما اين واقعيت را عوض نمي كند كه رژيم پل پوت با دهشتهايي كه امپرياليسم آمريكا براي كامبوج ايجاد كرده بود رودررو بود. اگر قرار باشد كسي به خاطر جنايتكاري در آسياي جنوب شرقي محاكمه شود، طبقه حاكمه آمريكا است. اتهام نسل كشي از سوي حكام آمريكا عليه رهبران ح ك ك در اصل تلاش براي عوض كردن جاي حق و ناحق است.

 

اهداف بررسي ما

اشكال عمده ديگر در ساير بررسي هاي تجربه مذكور، اين است كه اين تجربه اي "غيرمعقول" و در نتيجه غير قابل توضيح است. ما از زاويه ماترياليسم ديالكتيك به اين تجربه نگريسته ايم و بررسي كرده ايم كه هركدام از نيروها چكار مي كرد. (سياستها و برنامه هايشان چه بود)، چه چيزي تحت آن شرايط عيني امكان پذير بود، و نتايج آن سياستها و برنامه ها چه بود. بدين جهت است كه ما بر مسائل پايه اي كه ح ك ك مي بايست حل مي كرد تمركز داده ايم.چهار مساله مرتبط به هم در اين وجود دارند:

1 ـ رابطه ميان كامبوج و ويتنام. اين مساله كل پروسه تكوين انقلاب كامبوج را رقم زد. ح ك ك در تضاد حزب كمونيست ويتنام تلاش داشت انقلاب كامبوج را تابع استراتژيك مبارزه ويتنام عليه امپرياليسم كند. پس از پيروزي كامبوج، از ديد رهبران ح ك ك ويتنام به خطر عمده انقلاب تبديل شد. اين مسئله هم بطور عيني، و هم در ذهن رهبران ح ك ك مسئله اي تعيين كننده بود. مسير انقلاب كامبوج به آن وابسته بود.

2 ـ نوع جامعه اي كه ح ك ك در پي ايجادش بود و نقش توده ها در آن. اين مشتمل است بر راه انقلاب كامبوج بويژه مسئله اساسي انقلاب دو مرحله اي در شرايط خاصي كه انقلاب هندوچين در ويتنام متمركز بود، كه فرصتها و محدوديتهاي خاص خودش را اعمال مي كرد، جبهه متحد طي جنگ و پس از آن (منجمله رابطه بسيار پيچيده با پرنس سيهانوك) و پيشبرد ساختمان سوسياليسم در كامبوج در زير سايه سنگين ويتنام (كه بخاطر وابستگي روزافزونش به شوروي نتوانسته بود انقلاب اجتماعي اش را به پيش ببرد). بطور مثال همه شنيده ايم كه دولت "كامبوج دمكراتيك" شهرها را بطور كامل تخليه كرد. ما در اين مقاله به بررسي اين سياستها و علل انجام آنها خواهيم پرداخت.

3 ـ مسئله حزب. وضعيت دروني ح ك ك و درك رهبرانش  از ضرورت موجوديت حزب: تا سپتامبر 1977، مردم كامبوج نمي دانستند آنچه كه خودشان آنرا "سازمان" (آنگكار) و مخالفين اش "خمرهاي سرخ" مي نامند، حزب كمونيست است. بعلاوه حزب به ميزان زيادي به علت پيروزي ويتنام بر آمريكا، ناگهان به قدرت سياسي دست يافت. اين در حالي بود كه هنوز خط مشي و صفوفش تحكيم نيافته بود و اين براي حزب يك معضل بود.

4 ـ مسئله برخورد ح ك ك به تجارب خارجي بطور عموم و مائوئيسم بطور خاص. غالباً ادعا مي شود كه ح ك ك تحت تاثير مائوئيسم و انقلاب چين عمل مي كرده است. اين ادعا در برخي موارد ناشي از ناآگاهي به حقايق است و در بعضي موارد تلاش آگاهانه براي خراب كردن مائوئيسم. (2) خود ح ك ك هيچگاه چنين ادعايي نداشت. علي رغم اينكه پل پوت طي انقلاب كبير فرهنگي پرولتاريايي در چين حضور داشت، و اگرچه اين واقعه تكان دهنده جهاني كه پيشرفته ترين قله فتح شده توسط انقلاب جـهاني پرولتري است، تاثيراتي خودجوش بر اوضاع سياسي كامبوج داشت، اما در هيچكدام از اسناد و بيانيه هاي ح ك ك در زمان حيات مائو، هيچگونه سخني كه دال بر حمايت اين حزب از انقلاب كبير فرهنگي باشد به چشم نمي خورد.

ح ك ك طرفدار چين بود چون ويتنام طرفدار شوروي بود. (و به همين علت هم با كره شمالي، آلباني و يوگوسلاوي رابطه داشت). و هرگاه كه اسناد ح ك ك به انقلاب چين اشاره مي كرد، منظور كم ارزشتر نشان دادن آن در مقام مقايسه با انقلاب كامبوج بود. ح ك ك مدعي بود كه "از لنين سرتر و از مائو برتر" است، و چنان انقلاب "منحصر به فردي" را رهبري مي كند كه "در اين مورد بهتر است هيچ چيزي از تجارب خارجي آموخته نشود." اما "خارجي" بودن تجربه انقلاب چين تنها علتي نبود كه رهبري ح ك ك از آموختن آموزه هاي مائو در تكامل ماركسيسم، دوري جست. آنها محتوايش را قبول نداشتند. همانگونه كه پيشتر خواهيم ديد، سياستهاي آنها كاملا خلاف سياستهاي تكامل يافته توسط مائو بود. رهبري ح ك ك تا سپتامبر 1977 به ميزان زيادي در ارتباطاتش با چين دست به عصا بود. اما از آن زمان به بعد مشتاقانه روابطش را با دن سيائو پين (كه جانشينان مائو را سرنگون كرده بود) برقرار كرد. براي پل پوت مهم نبود كه چه طبقه اي در چين بر سر قدرت است، چرا كه او فقط به يك متحد عليه ويتنام احتياج داشت. (6) 

مسائل ذكر شده باعث مي شود به يك سلسله مسائل مهم ديگر پرداخته نشود، به ويژه به زمينه هاي بين المللي كليه اين مسائل: نقش كامل آمريكا (منجمله حمايتش از ح ك ك پس از سقوط از قدرت، و مقاصد كنوني اش در كامبوج)، نقش شوروي، و ماهيت تحولات در ويتنام به ويژه پس از پايان جنگ ويتنام. در اينجا نمي توانيم يك بررسي كلي از نقش چين ارائه دهيم، اگرچه چين تنها منبع حمايتي خارجي رژيم كامبوج دمكراتيك بود. اين كار محتاج بررسي سياستهاي كلي چين در سطح جهاني است. بعلاوه، اين كار نيازمند بررسي اهداف متفاوت خط راست و چپ درون حزب كمونيست چين در رابطه با كامبوج دمكراتيك است. ( مبارزه ميان راست و چپ درون حزب كمونيست چين در اين دوره به اوج خود رسيد). در مورد اين موضوع حدسها زياد است، اما اسناد يا حتي اطلاعات موثق بسيار اندك است.

 

شيوه بررسي

گفتيم كه تقريباً تمام مدارك موجود در مورد كامبوج دمكراتيك (به ويژه براي كساني كه نمي توانند به مدارك به زبان خمر رجوع كنند) توسط منابعي تامين شده اند كه با اين رژيم دشمني دارند. اكثر تحقيقات بر مبناي گزارشات ضد و نقيض و مغرضانه (غالباً از مصاحبه با پناهندگان كامبوجي در تايلند يا ساير نقاط) انجام شده اند. برخي از خود اين مصاحبه كنندگان شديداً ارتجاعي اند. اما ح ك ك داراي خط مشي اي بود و آن را مي توان از دل اين بررسي ها بيرون كشيد. حتي مهمتر از اين، اين خط مشي در اسناد دروني حزب كه توسط آكادميسينها طي دهه ي گذشته ترجمه شده اند، موجود است. ما برخي از بررسيهاي عمده آكادميك در اين مورد را انتخاب كرده و از دريچه خط مشي اعلام شده ح ك ك و درك خودمان به آنها نگريسته ايم.

موضوع اصلي بررسي ما از اين قرار است: كامبوج جامعه اي بود كه در درياي پرتلاطمي از تضادها غوطه ور بود. اما اين جامعه در تحليل نهايي خيلي پيچيده تر از جوامع ديگر نبود، فقط در شرايط حادتري بسر مي برد. براي چنين جامعه اي تنها يك راه نجات وجود داشت: سياست انقلابي بايد به واقعيت مادي تبديل مي شد، ح ك ك بايد بر فعاليت آگاهانه بخش فزاينده اي از توده ها تكيه مي كرد و اكثريت مردم را هماهنگ با منافع خلقهاي هندوچين و سراسر جهان در راه ريشه كن كردن گام به گام جامعه كهن متحد مي كرد. اينها موازيني است كه ما ح ك ك را بر آن پايه ارزيابي كرده ايم. در اين ميان و با بررسي اين تجربه، دركمان از پيچيدگي انجام اين وظيفه و ضرورت و امكان پيشبرد آن ارتقاء يافت.

براي دستيابي به اين هدف، بخش دوم اين رساله را به بررسي كرونولوژيك شرايط پيروزي ح ك ك اختصاص مي دهيم و بخش سوم به بررسي سياستهاي ح ك ك زماني كه زمام قدرت را به كف گرفت مي پردازد. در بخش چهارم به مسائل تئوريكي مطروحه در اين تجربه، نگاهي مي اندازيم. بخش آخر، توضيح مختصري است از آنچه كه پس از سرنگوني كامپوچيه دمكراتيك در 1979 رخ داد ـ بويژه سرنوشت كامبوج در دهه گذشته كه در چنگال سازمان ملل، صندوق بين المللي پول، و ساير نهادهاي امپرياليستي غربي گرفتار بوده است.

 

بخش دوم: پس منظر پيروزي

ـــــــــــــــــــــــــــــــ

سلسله پادشاهي آنگكور

كامبوج از دل سلطنت سلسله آنگكور، كه طي قرون نهم تا چهاردهم ميلادي حكومت كردند، ايجاد گشت. پانصد سال بعد، با ظهور ملت نوين سلسله معابدي كه آنها ساخته بودند، براي ملي گرايان به نشان تشخص ملي خمرها تبديل شد.

دامنه تمدن هندو مرزهاي هند را پشت سر گذاشت و به كامپوچيه رسيد. قبول اين تمدن توسط شاهان خمر تحولي را پديد آورد. ظهور يك دولت مركزي مقتدر و متمركز امكان ساختمان يك سيستم آبياري وسيع براي كنترل سيلابهاي فصل بارانهاي موسمي و ذخيره آب براي آبياري را بوجود آورد. براي سرزميني كه نيمي از سال سيلاب زده و نيمي ديگر در خشكسالي بود، اين تحولي حياتي محسوب مي شد. برخي تاريخ نگاران مي گويند كه پادشاهي آنگكور توانست بر كشت برنج در فصل خشك احاطه يابد و برداشت سالانه دو سه بار برنج را امكان پذير نمايد. ثروت دربار خمر افسانه اي بود. سلطه اش از سوي شرق از دلتاي مكونگ (جنوب ويتنام) گذشته و به دريا مي رسيد. از سوي شمال تا بخش اعظم لائوس رفته و به چين مي رسيد. از سوي غرب از تايلند گذشته و بخشي از برمه را دربرمي گرفت. اما معابدي كه مثل سدها و كانالهاي آبياري از طريق كار "كوروه" يعني بيگاري اجباري دهقانان ساخته شده بودند. به ويرانه تبديل شدند. چراكه اين نظام استثماري قابل دوام نبود. مردم كه از دست نظام سلطنت به عذاب آمده بودند، از مذهب هندو بريدند و به مذهب بودايي گرويدند.

"سيام" (تايلند كنوني) كه كشور قدرتمندي بود از غرب فشار وارد مي آورد. ويتنام، مكونگ را تصرف كرد و در كامبوج به پيشروي پرداخت. كامبوجي ها مي گويند كه فاتحين ويتنامي خمرها را زنده زنده تا گردن در خاك فرو مي كردند، دهانشان را با ذغال داغ پر مي كردند تا كتري چايشان را روي سرشان جوش بياورند. صحت و سقم اين داستانها معلوم نيست، با اين وصف براي تمام احزاب سياسي كامبوج همينها يك نقطه رجوع شدند.

هنگامي كه فرانسوي ها در اواسط قرن نوزدهم وارد كامبوج شدند، ديگر رمقي از سلطنت آنگكور باقي نمانده بود. فرانسوي ها به قصد مستعمره كردن تمام كشورهاي دلتاي مكونگ آمده بودند. علتش هم بخشاً مقابله با انگليسي ها در چين بود. فرانسوي ها در 1863 "نورودوم" پادشاه كامبوج را وادار به امضاي قرارداد تحت الحمايگي با فرانسه كردند و در ازايش فرانسوي ها قول دادند سلطنت وي را حفظ كنند. 

 

كامپوچيه، مستعمره فرانسه

فرانسوي ها هم (مثل انگليسي ها) ابتدا با سودبري از تجارت ترياك و الكل آغاز كردند. اما بزودي دريافتند كه اين كافي نيست. در سال 1884 كشتي هاي توپدار فرانسوي از طريق ويتنام وارد دلتاي مكونگ شدند. نيروهاي فرانسوي به كاخ سلطنتي ريختند و پادشاه را وادار به كناره گيري كردند. قصد آنها اين بود كه مالكيت زمينهاي كامبوج را بدست آورند و كشتزارهاي خودشان را برپا كنند و مالياتهاي سنگين بر دهقانان ببندند. وقتي كه دهقانان عليه فرانسوي ها بپاخاستند، استعمارگران از ويتنام سرباز آوردند . بنابر نظر برخي تاريخ نگاران، آنها دويست هزار نفر (20% جمعيت) را كشتند. "نورودوم" كه ابتدا فراخوان آن شورش را داده بود، دو سال بعد در ازاي باز پس گرفتن سلطنت اش، به جنبش خيانت كرد.

فرانسوي ها براي رتق و فتق امور اداري كامبوج، از ويتنامي ها استفاده مي كردند و به جز دربار شاه، هيچ قشر ممتاز بومي ديگري بوجود نياوردند. مالياتي كه فرانسوي ها از كامبوج بدست مي آوردند صرف هزينه هاي اداري استعمار فرانسه در ويتنام مي شد. فرانسوي ها با تنبل خواندن خمرها و با گفتن اينكه خمرها "نژاد منحطي هستند"، سياستهاي خود را محق جلوه مي دادند. فرانسوي ها براي سودآوري بيشتر و حفظ منابع كلي امپراطوريشان در آسياي جنوب شرقي درجه محدودي مدرنيزاسيون را در ويتنام پيش مي بردند. اما در كامبوج هيچ توسعه اي انجام ندادند، به جز ايجاد كشتزارهاي كائوچو و ساير محصولات كشاورزي صادراتي. هيچ اقدامي در رابطه با حفظ سيستم ابياري قديمي انجام نشد. واردات فرانسه به كامبوج، صنايع دستي اين كشور يعني ابريشم بافي و نخ ريسي و صنايع تازه پاي بومي را از بين برد. ماليات بندي باعث رشد وام دهندگان نزول خوار شد. چراكه دهقاناني كه پيش از آن ارتباطي با بازار نداشتند مجبور شدند براي پرداخت ماليات به نزول خواران روي آورند. زمين هاي كشاورزي به قطعات كوچكتر و كوچكتر تقسيم و بازتقسيم شد و دهقانان به رعيت وابسته تبديل شدند، كه بجاي اينكه زمين خود را كشت كنند، مجبور بودند براي ديگران كه در واقع صاحب آنها بودند، كار كنند. توليد سرانه برنج در كامبوج به نازلترين سطح خود در آسياي جنوب شرقي رسيد. 

"نورودوم سيهانوك" (نوه پادشاه كامبوج) توسط فرانسوي ها به پادشاهي رسيد و بعداً تحت فرمان اشغالگران ژاپني حكومت كرد. او پس از پايان جنگ جهاني دوم، فرانسوي ها را "دعوت" به بازگشت كرد. سرمايه داري و فئوداليسم هر دو طي دهه هاي بعد بطور روزافزوني طاقت فرسا شدند. دربار سلطنتي، عريض و طويل و بسيار پرزرق و برق شد. در برخي نواحي روستايي بويژه در "باتامبان" و "سوي اين" نظام اربابي بسيار رايج شد. بطور عام، تعداد دهقاناني كه ديگر صاحب زمين نبودند و بعنوان نسق دار يا اجاره دار كار مي كردند، بسرعت رشد كرد. بويژه در دهه هاي پنجاه و شصت ميلادي، اين رقم در پايان سلطنت سيهانوك در 1970 به نسبت يك به پنج رسيده بود. در عين حال كه بخش اعظم دهقانان صاحب مقداري زمين بودند، بسياري خانوارها كمتر از يك هكتار زمين داشتند. (يك خانواده چهار نفري به سختي با اين مقدار زمين گذران مي كرد.) آنها در عين حال مجبور به اجاره كردن زمين و ابزار كشت نيز بودند. اكثر روستاييان به رباخواران و دكانداران بدهكار بودند. بدهي بسياري از دهقانان بيش از درآمد سالانه شان بود. ميزان سودي كه رباخواران اخذ مي كردند، عموماً 12 درصد در ماه بود. آنان دست در دست تاجران داشتند. تجار، برنج را در ابتداي فصل كه زياد بود به قيمت ارزان از دهقانان مي خريدند، سپس در آخر فصل كه كمبود برنج وجود داشت، به قيمت گران و بطور نسيه به خود دهقانان مي فروختند. اين تاجران و رباخواران عموماً چيني و يا خمرهاي چيني بودند.

همانگونه كه مائو گفت وقتي مناسبات اجتماعي مانع رشد ابزار توليد مي شوند، اين ابزار از طريق مردم زبان به سخن مي گشايند. مبارزه عليه آن مناسبات اجتماعي كه مردم اين كشور سابقاً ثروتمند را به فقر محكوم كرده بود، آغاز شد.

طلبه هاي بودايي نقش بزرگي در جنگهاي ضدفرانسوي در قرن نوزدهم بازي كرده بودند. در دهه هاي 1930 و 1940، معابد بودايي به مراكز مقاومت ملي، ابتدا عليه فرانسوي ها و سپس عليه ژاپني ها تبديل شد. بوديسم بعنوان ايدئولوژي، يكي از پايه هاي اصلي نظام اجتماعي را تشكيل مي داد، اما معابد بودايي تنها مراكز آموزشي و فعاليت روشنفكري بودند و تنها نهاد سراسري واقعي (بجز نهاد سلطنت) محسوب مي شدند. اكثر پسران جوان چند سالي را در لباس طلبگي سپري مي كردند. اين بدين معني بود كه روندهاي سياسي گوناگون در معابد شكل مي گرفت.

 

جنبش كمونيستي اوليه

در سال 1930 كه نسيم انقلاب درجهان وزيدن گرفته بود، كمينترن (بين الملل كمونيستي) در زمينه جنگ انقلابي در چين به هوشي مين، رهبر جنبش كمونيستي ويتنام، رهنمود تشكيل حزب كمونيست هندوچين را داد. هسته مركزي اين حزب در ويتنام بود. جنبش كمونيستي ويتنام از ساير نقاط هندوچين بسيار پيشرفته تر بود. جنبش كمونيستي در لائوس از مابقي مناطق هندوچين عقب افتاده تر بود و عقب افتاده تر باقي ماند. در ابتدا در كامبوج، تنها ويتنامي هاي كارگر مزارع كائوچو در شرق و چيني هاي بومي متعلق به طبقات متوسط شهري عضو حزب بودند. بعدها با رشد جنبش ضد استعماري دهه 1940 تحت رهبري بودايي ها، حزب به جلب طلبه هاي جوان و عضوگيري از ميان آنان پرداخت. 20 سال بعد بسياري از كادرها و رهبران حزب از طلبه هاي بودايي سابق بودند.

جنگ جهاني دوم، اين مبارزه استقلال طلبانه را دستخوش تحول ساخت. اندكي بعد، ويتنامي ها عليه فرانسوي ها دست به قيام مسلحانه زدند. در آن زمان، جنبش كمونيستي بين المللي به ويتنامي ها و چينيها رهنمود داد كه در پي رهايي ملي از طريق جنگ انقلابي برنيايند. البته هيچكدام اين رهنمود را قبول نكردند. پس از پيروزي انقلاب چين در 1949، اين كشور به مهمترين منبع حمايت خارجي براي انقلاب ويتنام تبديل شد. در همان دوره چيني ها اين نقش را براي مردم كره نيز بازي كردند و به آنها در جنگشان عليه اشغالگران آمريكايي كمك كردند. تا زماني كه ويتنامي ها در سال 1954 فرانسوي ها را بيرون راندند، آمريكا هشتاد درصد مخارج جنگي فرانسه در اين جنگ را تامين مي كرد. آمريكايي ها پيروزي ويتنام را براي ايجاد حلقه محاصره بدور چين سوسياليستي، حياتي مي دانستند.

به دنبال منحل شدن "حزب كمونيست هندوچين" در 1951، ويتنامي ها حزب كمونيست خودشان (حزب زحمتكشان ويتنام كه در 1976 به حزب كمونيست ويتنام تغيير نام داد) را ايجاد كردند. آنها ارتش خودشان را نيز داشتند. موفقيت كمونيستهاي كامبوجي بسيار متفاوت بود. مسئله تنها اين نبود كه انقلابيون كامبوجي نسبت به انقلابيون ويتنامي از نظر سياسي، تشكيلاتي و نظامي كمتر پيشرفت كرده بودند. وابستگي خارجي شان به ويتنام بر اين حقيقت منطبق بود كه هيچ تشكيلات كمونيستي متمايزي نداشتند. كامبوجي ها به جاي ايجاد حزب كمونيست، با پيروي از رهنمود ويتنامي ها يك جبهه متحد، به نام "حزب انقلابي خلق خمر"، تشكيل دادند. آنها به جاي تشكيل ارتش خودشان (ارتشي كه در عين حال كه محور وحدتش انجام وظايف بلافصل انقلاب بود، مي توانست عرصه آموزش دادن در مورد اهداف دراز مدت كمونيستي و ايدئولوژي كمونيستي باشد) صرفاً با چريكهاي بوديست و ناسيوناليست "ايساراك" كه بواسطه مبارزه عليه ژاپن سر بلند كرده بودند، شروع به همكاري كردند. به عبارت ديگر، كمونيستهاي ويتنامي و كامبوجي، هر دو، به گونه اي به كامبوج برخورد مي كردند كه گويي قرار نيست در آن كشور انقلابي سازمان داده شود كه جزيي از انقلاب جهاني پرولتاريايي است. آنها به كامبوج صرفاً بعنوان دنباله مبارزه در ويتنام، برخورد مي كردند.

رهبري حزب زحمتمكشان ويتنام براي اين سياست، يك توجيه تئوريك داشت و بسياري از كامبوجي ها را نيز به آن جلب كرده بود. آنها شرايط را در كامبوج براي انقلاب مساعد نمي ديدند و معتقد بودند كه بسياري از دهقانان كامبوجي زمينداران كوچك مي باشند و تخاصم اجتماعي به اندازه كافي در كامبوج تكوين نيافته است. آنها استدلال مي كردند كه جنبش كمونيستي كامبوج به اين دليل بالاجبار ضعيف است و محكوم به عقب ماندگي است و بنابراين حزب ويتنام بايد نقش حزب را برايش ايفا كند. يك سند از حزب كارگران ويتنام در سال 1956 چنين مي گويد: "حزب زحمتكشان ويتنام حق خود مي داند كه بر فعاليتهاي احزاب برادر در كامبوج و لائوس نظارت كند." (8)

يك تضاد، دهه هاي آتي را رقم زد: از يك سو، جنبش ويتنام قوي بود و جنبش كامبوج را به پيش مي راند، از سوي ديگر، ضعف جنبش كامبوج خوشايند ويتنامي ها بود و مي خواستند اين ضعف را نهادينه كنند. ويتنامي ها بار اصلي نبرد را عليه فرانسوي ها و آمريكايي ها بر دوش مي كشيدند:  آنها عليرغم اينكه اين نبرد را با فداكاريهاي قهرمانانه به پيش مي بردند، اما در عين حال مبارزات كشورهاي همجوار را تابع مبارزه خود مي كردند. مي توان بحث كرد كه اين كار به صورت تاكتيكي قابل توجيه است. (بطور مثال، تجمع نيروها در يكي از اين كشورها در جهت تحقق منافع كلي انقلاب هندوچين). اما حزب زحمتكشان ويتنام اين را به يك استراتژي تبديل كرد كه طبق آن انقلاب در كامبوج و لائوس بدون دخالت ويتنام امكان پذير نمي شد.

ويتنامي ها ارتش استعماري فرانسه را در نبرد دين بين فو بطور كامل در هم شكستند. در سال 1954 فرانسه مجبور به مذاكره براي خروج از ويتنام شد. كنفرانس ژنو شرايط پايان دادن به جنگ هندوچين را چنين تصويب كرد: ويتنام تقسيم مي شود؛ دولت انقلابي در شمال، و در جنوب وحدت دوباره ويتنام به راي عمومي گذاشته مي شود. وضعيت در كامبوج پيچيده تر بود. جنبش ايساراك داراي پايه بود و نيروهاي مسلح اش به هزاران نفر بالغ مي شد. ليكن سيهانوك مثل هميشه دو جانبه بازي مي كرد. او در 1953 فرانسوي ها را قانع كرده بود كه استقلال كامبوج را اعلان كنند. براي قانع كردن فرانسوي ها، سيهانوك به آنها گفته بود اگر با وي معامله نكنند كامبوج بدست كمونيستهاي ويتنامي كه فرانسه با آنها در جنگ بود، مي افتد. او در كنفرانس ژنو موفق شد موافقتنامه اي  دال بر تضمين ادامه حكومتش در قبال بي طرفي كامبوج، به دست آورد.

 

درسهاي تلخ

سر كمونيستهاي كامبوج بي كلاه ماند. آنها ملزم بودند كه نيروهاي مسلح شان را منحل كنند. حدود يك هزار نفر (تقريباً نيمي از فعالين انقلابي در آن زمان) به همراه نيروهاي ويتنامي كه در كامبوج مي جنگيدند كامبوج را با كشتي به سوي ويتنام شمالي ترك كردند. آنچه كه بخشاً براي ويتنام پيروزي بود، براي كامبوج شكستي سنگين بود. اين تجربه تاثيرات عميقي بر هسته رهبري آتي حزب كمونيست كامبوج بر جاي نهاد. چه آنها كه در سالهاي جنگ در پاريس به دانشگاه مي رفتند و چه امثال پل پوت كه موقعي به كامبوج رسيد كه آرزوهايش كاملا بر باد رفته بود.

اين آغاز دوره اي بود كه به "دوره سيهانوك" معروف شد. طي اين دوره سيهانوك به نفع پدرش از پادشاهي كناره گرفت و در مقام "شاهزاده سيهانوك" كشور را از طريق مانورهاي پارلماني، انتخابات فرمايشي و سركوب تا هنگام سرنگوني اش در 1970 اداره كرد. اين دوره دوره اي بسيار پيچيده بود و با عروج مجدد مبارزه مسلحانه ويتنامي ها در سال 1959 پيچيده تر شد. اين جنگ متعاقب مخالفت آمريكا با برپايي انتخابات در ويتنام جنوب (كه قرارداد ژنو آن را قبول كرده بود) آغاز شد. سيهانوك ابتدا اعلام چيزي به نام "سوسياليسم خمر" كرد. سپس آن را به "سوسياليسم بودايي" تغيير داد. جوهر دكترينش عبارت بود از: "حفظ ديوارهايي كه حافظ اصالت نژادمان، سنتهايمان و باورهاي ديني مان است و استقلالمان را در برابر برخي كشورهاي همسايه مصون مي دارد." هدف "سوسياليسم" اش همانگونه كه خود او توضيح داد، عبارت بود از "جلوگيري از پيروزي كمونيسم در كامبوج". (9) او مقصودش را كاملا عيان اعلان كرد: هدف وي از كليه سياست داخلي و خارجي اش عبارت بود از حفظ حكومتش و تقويت كل نظامي كه اين حكومت مظهرش بود.

وضع كمونيستهاي كامبوج تحت اين شرايط از بد، بدتر شد. آنها حزبي ساختند به نام "پراچه چون" و بطور علني در انتخابات 1951 شركت كردند. تحليلگري مي نويسد: "بزرگترين دستاورد ناشي از شركت حزب پراچه چون در انتخابات نصيب پليس شد، نه حزب. تمام چپهايي كه خود را در مبارزات انتخاباتي علني كرده بودند، شناسايي شدند". (10) اين حزب اجازه موجوديت قانوني داشت و تعدادي از اعضايش بطور مخفي درون رژيم نفوذ كرده بودند. ليكن سيهانوك سياست كشتار و سركوب شديد كمونيستها را بويژه در مناطق روستايي به پيش برد. تا زماني كه سيهانوك جنبش اعتراضي كارگران را سركوب نكرده بود، كمونيستها توانستند به برخي موفقيتها در زمينه سازماندهي كارگران صنعتي دست يابند. پليس سيهانوك علناً ناشر ارگان حزب پراچه چون را در مقابل اداره نشريه به قتل رساند. رهبر اين حزب كه سالها پيش خيانت كرده و اطلاعات به رژيم رد مي كرد، بالاخره بطور علني به حكومت پيوست. گفته مي شود كه در اواخر دهه 1950، حدود 90% اعضاي حزب در مناطق روستايي از كف رفتند. بسياري توسط دشمن كشته يا پراكنده شدند. مابقي هم به مرور پي كار خود رفتند. سند تاريخچه حزب كمونيست كامبوج، بخش اعظم اين شكست را ناشي از روش منفعلانه غالب در حزب مي داند.

حزب كمونيست كامپوچه در سال 1960 تاسيس شد. در آن زمان همانند حزب زحمتكشان ويتنام خود را حزب زحمتكشان كامپوچيه ناميد. اين حزب تشكيلاتي زيرزميني داشت و وجودش نيز مخفي بود. فعاليت علني آن از طريق حزب قانوني پرچه چون به پيش مي رفت. مناسبات عجيب آنها با سيهانوك كماكان ادامه داشت. سيهانوك از يكسو دو كمونيست سرشناس را وارد كابينه و يكي ديگر را وارد مجلس كرد، و از سوي ديگر صدر حزب را به قتل رساند. در سال 1963 يك شورش دانشجويي عليه سركوب پليس بوقوع پيوست. واكنش سيهانوك اين بود، انتشار ليست اعضاي كميته مركزي حزب و تهديد به ريشه كن  كردن آنچه كه او "خمرهاي سرخ" ناميد.

اوضاع خارج از كشور در آن دوره تاثيرات بسزايي بر هر دو طرف داشت. سيهانوك از قتل نگودين ديم توسط سازمان سيا ناراحت بود. نگودين ديم خود دست نشانده آمريكا بود كه تاريخ مصرفش سررسيده بود. او در واكنش نسبت به اين واقعه، مناسبات كامبوج با آمريكا را قطع كرد و با دولت ويتنام شمالي و "جبهه آزادي بخش ملي" در ويتنام جنوبي توافقنامه اي به امضاء رساند مبني بر اينكه آنها در ازاي به رسميت شناختن مرزهاي كامبوج اجازه داشتند از خاك كامبوج استفاده كنند. (12) در همين زمان كمونيستهاي كامبوج به نوبه خود از حوادث اندونزي در 1965 شديداً درس گرفتند. حزب كمونيست اندونزي كه بطور علني و قانوني فعاليت مي كرد، اميدوار بود بتواند بدون مبارزه مسلحانه، از طريق همكاري با رژيم ملي گراي سوكارنو به رهايي ملي دست يابد. ولي در عوض، هم رژيم سوكارنو و هم حزب كمونيست توسط كودتاي دست راستي آمريكايي قلع و قمع شده و تعداد بي شماري از مردم قتل عام شدند.

پل پوت صدر حزب مي شود

كنگره دوم حزب زحمتكشان كامپوچيه در 1966 نقطه عطفي بود. نام اين حزب به "حزب كمونيست كامبوج" تغيير يافت و پول پوت صدر حزب شد. اكثريت رهبري و بخش اعظم اعضا و كادرهايش (كه بسياري از آموزگاران و دانش آموزان را شامل مي شد) به مناطق روستايي رفتند. مركز ثقل مبارزه حزب ابتدا به مرزهاي شرقي (كه در آنجا تماس و همكاري با كمونيستهاي ويتنامي مجدداً برقرار گرديد.) رسيد. سپس به تپه هاي دورافتاده ايالت "راتاناگاري" منتقل شد. براي تدارك مبارزه مسلحانه، حزب در مناطق روستايي دست به ايجاد يك تشكيلات زيرزميني زد. خلقهاي قبايل كوهستاني كه سالها تحت حكومت مركزي رنج برده بودند به حمايت از آن برخاستند. اين اقدامات، حزب كمونيست كامبوج را رفته رفته از حزب زحمتكشان ويتنام دور مي كرد؛ حزب زحمتكشان ويتنام معتقد بود كه هنوز موقعيت انقلابي در كامبوج وجود ندارد و بنابراين بايد از اقداماتي كه همكاري سيهانوك را به خطر اندازد پرهيز كرد. (13) طنز قضيه در اين است كه اوضاع كامبوج به شدت تحت تاثير جنگ بود و اين به نوبه خود تضادهاي داخلي جامعه كامبوج را تا سرحد از هم گسستن شدت مي بخشيد.

چين از طريق بنادر كامبوج به ويتنام تسليحات مي فرستاد. سيهانوك در اين وسط چند درصدي كميسيون مي گرفت. به همين ترتيب، بخش بزرگي از محصول برنج كامبوج به "جبهه رهايي بخش ملي" در ويتنام جنوبي فروخته مي شد. دولت كامبوج براي اينكه در اين معامله سهيم شود، يك طرح مالياتي به نام "جمع آوري" وضع كرد. سربازها به روستاها مي رفتند و دهقانان را مجبور مي كردند محصول برنج خود را به قيمت ارزانتر از بازار به دولت بفروشند. در ساملوآت كه نزديك "باتامبانگ" است، دهقانان شورش كرده و به پاسگاههاي نظامي حمله بردند. حزب كمونيست كامبوج با وجود آنكه در سوي ديگر كشور فعاليت مي كرد، از اين شورشها حمايت كرد.

پل پوت اين اوضاع را بعداً چنين توضيح داد: "اوضاع انقلابي در حال اوج گيري بود كه در سال 1967 در ساملوآت خيزش مسلحانه رخ داد.... اين جنبش خودجوش مردم بود. كميته مركزي حزب هنوز تصميم به برپايي خيزش مسلحانه عمومي در سراسر كشور نگرفته بود." (14) 

در حقيقت حزب هنوز بطور رسمي آن خط التقاطي را كه از يك دهه پيش بر آن غلبه داشت، تغيير نداده بود. اين خط التقاطي "تركيب مبارزه سياسي و مبارزه مسلحانه" ناميده مي شد. مشخص هم نبود كه در حزب تا چه اندازه حول گسست كامل از پراتيك گذشته اتفاق نظر بود. (گزارش شده كه حزب در منطقه شرقي بطور خاص، بر سر اين گسست مردد بود.) اما تكوين اوضاع حكم خود را بر حزب تحميل كرد: "اين حقيقت محض است كه حزب ما هنوز مبارزه مسلحانه را تاييد نكرده بود، اما در شرايطي كه دشمن جنگ داخلي گسترده اي را آغاز كرده بود، حزب مي بايست بطور مسلحانه به پاسخگويي برخيزد".

سيهانوك هواپيماهايي كه چيني ها براي جنگ مقاومت عليه آمريكا به او داده بودند را براي بمباران روستاهاي كامبوج بكار گرفت. او علناً دستور داد كه شورشيان دستگير شده را بلادرنگ و درجا اعدام كنند. او تهديد مي كرد كه شورشيان را كباب كرده و خوراك كركسها مي كند. او دستور داده بود كه از به قتل رساندن زندانيان فيلم برداري كرده و در سينماهاي شهر نمايش دهند. نيروهاي او براي زهر چشم گرفتن در مناطق روستايي، كله هاي خردشده شورشيان را بر نيزه هاي چوبين مي كردند.اين شورش از ماه آوريل تا ماه مه ادامه يافت.

حزب از اين زمان، تدارك خيزش مسلحانه سراسري را با تمام قوا آغاز كرد و در ژانويه 1968 نخستين حمله اش را عملي كرد. انقلابيون در اين زمان از سلاحهاي مدرن چنداني برخوردار نبودند. رهبري حزب هنوز مي بايست خود را از زير ضربه نيروهاي سيهانوك خارج كند. ولي به هر حال جنگ داخلي آغاز شده بود.

ويتنامي ها از اين تحول چندان خرسند نبودند، اما به همكاريشان با ح ك ك   ادامه دادند. "جبهه رهايي بخش ملي" در ويتنام جنوبي درگير تدارك حمله "تت" در فوريه 1968 بود. اين حمله، يك قمار سرنوشت ساز در رابطه با استراتژي قيام شهري بود. شكست اين قيام نشانه پايان اتكاء گسترده بر استراتژي و تاكتيكهاي جنگ درازمدت خلق در ويتنام، و آغاز يك جنگ متعارفي با هدف رسيدن به توافق از طريق مذاكره بود. 

اما باز هم از طنز روزگار، سيهانوك و ح ك ك و ويتنامي ها مي رفتند تا برخلاف ميلشان يكبار ديگر وارد يك ائتلاف سه گانه شوند.

 

"جنگ سري" آمريكا در كامبوج 

در ماه مارس 1969 آمريكا كارزار "سري" بمباران كامبوج را آغاز كرد. سيهانوك كه دستپاچه شده بود، ژاكلين كندي (بيوه جان كندي) را براي ديدار از كامبوج دعوت كرد تا رابطه خود را با آمريكا دوباره جوش دهد. اما ديگر دير شده بود. در ماه مارس 1970، ژنرال "لون نول" نخست وزير سيهانوك، كه از ابتدا عامل سيهانوك در سركوب كمونيستها بود، او را در يك كودتاي آمريكايي از حكومت ساقط كرد. آمريكا در پايان ماه آوريل كامبوج را اشغال كرد. حدود سي هزار سرباز آمريكايي و چهل هزار سرباز دولت دست نشانده آمريكا در ويتنام جنوبي مدت دو ماه شرق كامبوج را زير و رو كردند. هدف اعلان شده آنها، ريشه كن كردن نيروهاي "جبهه رهايي بخش ويتنام" بود. "جبهه رهايي بخش ويتنام" براي پرهيز از وارد شدن به يك نبرد تعيين كننده، مركز ثقل خود را به طرف غرب منتقل كرد. سيهانوك ابتدا به پاريس و سپس به پكن گريخت. چين به او گفت در صورت جنگيدن با آمريكا از او حمايت مي كند. سيهانوك چند روز بعد درمقام رياست "جبهه متحد ملي كامپوچيه" (كه علائم اختصاري نام فرانسوي آن فونك است) فراخوان مبارزه مسلحانه داد. خمرهاي سرخ هسته مركزي اين جبهه را تشكيل مي دادند. او همچنين خواستار برگزاري كنفرانس براي متحد كردن خلقهاي هندوچين عليه امپرياليسم آمريكا شد. سيهانوك به رياست دولت تبعيدي اين جبهه "حكومت سلطنتي اتحاد ملي" گمارده شد. اما برنامه جبهه اشاره اي به نقش سيهانوك در فرداي به قدرت رسيدن اين جبهه نداشت.

حزب كمونيست كامبوج در آن زمان پنجاه هزار ميليشياي بومي و يك ارتش پنج هزار نفري داشت. اين تعداد يك سال بعد دو برابر شد. همكاري نظامي نزديك ميان نيروهاي رهايي بخش دو كشور ايجاد شد. يك زن ژورناليست آمريكايي كه در آن زمان در پنوم پن بسر مي برد چنين مي نويسد: "آنها از نظر تجهيزات بسيار در مضيقه بودند. آنها به يك اندازه بر تسليحات مصادره شده از نيروهاي آمريكايي و دريافت تسليحات از چيني ها و ويتنامي ها متكي بودند." او چنين ادامه مي دهد: "اما زمان، بهترين كمكي بود كه ويتنامي ها در اختيارشان گذاشتند كه از آن به بهترين نحو استفاده كردند".

پر واضح است كه اين روند دو جنبه داشت. حزب كمونيست كامبوج مي بايست گام به گام نيروهاي مسلحش را تقويت كند و براي اين كار به جز حمايت مردم كامبوج نقطه اتكايي نداشت. بنا به عقيده كليه ناظران جدي، حمايت مردم كامبوج بسيار گسترده، عميق و قوي بود. دليل اثباتي آنهم، گسترش مستمر ارتش انقلابي بود كه در 1973 به چهل هزار نفر رسيد. حتي خريد مقدار زيادي تسليحات از مقامات و افسران فاسد رژيم لون نول براي حزب امكان پذير بود زيرا در ميان كارگران مزارع كائوچو پايه داشت. اين كارگران محصول كائوچو را در اختيار حزب مي گذاشتند تا با فروش آن هزينه خريد اسلحه را تامين كند. اما از سوي ديگر، تا پايان سال 1972 بار عمده جنگ عليه رژيم لون نول را ويتنامي ها بر دوش داشتند كه نيشهاي زهرآگين اين مرتجع را كشيده بودند. مهمتر از آن، امپرياليسم آمريكا را در ويتنام به زانو درآورده بودند. در غير اين صورت رهايي كامبوج در آن زمان ممكن نبود. 

ويتنامي ها در 1973 آمريكايي ها را مجبور به انجام مذاكره در پاريس كردند و از حزب كمونيست كامبوج نيز خواستند كه در اين مذاكرات شركت كند. ويتنامي ها در اين مذاكرات خواستار خروج نيروهاي آمريكايي و توقف بمبارانها شدند كه در روي كاغذ بدانها دست يافتند. آمريكا كه حاضر به قبول شكست نبود، جنگ را تا دو سال ديگر ادامه داد. اما ديگر حاضر به دست زدن به هر ريسكي براي كسب پيروزي نبود. در چارچوب كلي جنگ آمريكا در هندوچين اين دوره، مقطع تعيين كننده اي بود. كامبوجي ها بنابر اهداف جنگي بلافصل خودشان، هيچ دليلي براي قبول آتش بس نمي ديدند زيرا آنها در سراسر كشور منهاي پنوم پن، قدرت داشتند و به نظر مي رسيد كه پنوم پن نيز بزودي در دامنشان بيفتد. ژنرال لون نول كه به اين واقعيت واقف بود، مصرانه خواهان آتش بس بود و اعلام كرد كه حتي اگر ح ك ك در مذاكرات پاريس شركت نكند، او آماده است بطور يك جانبه اعلام آتش بس كند. حزب كمونيست كامبوج هم با وقوف به اين حقيقت هر دو پيشنهاد فوق را رد كرد. 

به همان ميزان كه اهداف بلافصل دو نيروي رهايي بخش هندوچين (ويتنامي ها و كامبوجي ها) در زمان مذاكرات پاريس متفاوت بود، نتايج بلافصل وقايع در آن زمان نيز متفاوت بود. كامبوجي ها از خروج آمريكايي ها از ويتنام نه تنها سودي نبردند، بلكه بالعكس، زيان ديدند. طبق توافقنامه پاريس، آمريكا ديگر نمي توانست ويتنام را بمباران كند. آمريكا چنين تصور مي كرد كه حمايت گسترده از رژيم دست نشانده اش در ويتنام جنوبي مي تواند اين رژيم ارتجاعي را براي "مدت نسبتاً كافي" روي پا نگه دارد. اما آنها از پيروزي قريب الوقوع خمرهاي سرخ نگران بودند. "ويليام كولبي" رئيس سازمان سيا در آن زمان، بمباران كامبوج را "آخرين آس" آمريكا مي ديد.(17) 

بخش اعظم كامبوج بعنوان "منطقه بمباران" اعلام شد.(18) مذاكرات پاريس درماه ژانويه انجام شد. هواپيماهاي آمريكايي در ماه فوريه دوباره در آسمان كامبوج به پرواز درآمدند. طي مدت 140 روز كامبوج هر روز بمباران شد و دويست و پنجاه هزار تن بمب روي آن ريخته شد. اين ميزان سه برابر مقدار بمبي است كه در آخرين كارزار بمباران همه جانبه ژاپن طي جنگ جهاني دوم (كه نهايتاً به تخريب اتمي هيروشيما و ناكازاكي انجاميد) روي اين كشور ريخته شد. هدف كارزار بمباران كامبوج عبارت بود از ايجاد يك ديوار آتش به گرد پنوم پن. اين كارزار موفق شد رژيم لون نول را مدت دو سال ديگر روي پا نگه دارد.

مناسبات دو حزب كمونيست هندوچين، كه در بهترين زمانها نيز چندان با هم جور نبودند، در اين شرايط رو به اضمحلال نهاد. بنابر گزارشات حزب كمونيست كامبوج، ويتنامي ها به آنها پيشنهاد ايجاد واحدها و فرماندهي نظامي مشترك دادند، اما كامبوجي ها ترجيح دادند استقلال خود را حفظ كنند. (19) ويتنامي ها كه در پي ايجاد نيروي هم خط خود در كامبوج و بالا بردن سطح و عمق نفوذ خود در ميان حزب كمونيست كامبوج بودند، از اوايل دهه هفتاد (پس از اشغال كامبوج توسط آمريكا و ايجاد "جبهه متحد ملي كامپوچيه") ويتناميها شروع به بازگرداندن كامبوجي هاي تبعيدي كه بمدت 15 سال در شمال ويتنام بسر برده بودند، كردند. بسياري از اين كادرهاي كامبوجي در ويتنام در عرصه هاي مختلف منجمله عرصه سياسي از سوي ويتنامي ها آموزش ديده بودند. آنها در ابتدا مورد استقبال قرار گرفته و جذب واحدهاي حزب كمونيست كامبوج شدند.  

اما چند سال بعد تقريباً همه آنها از حزب اخراج گشته و بسياري از آنها اعدام شدند. يكي از اسناد سال 1976 حزب كمونيست كامبوج در اين زمينه مي نويسد: "گروه رزمندگان سابق كه در هانوي تعليم يافته بودند، كاملا ويتنامي شده و چيزي از خمر در آنها نمانده بود. آنها خدمتگزاران حلقه به گوش ويتنامي ها شده بودند." (20) اين تضاد تلخ درون خود حزب كمونيست كامبوج نيز تظاهر يافت. نيروهاي فرماندهي حزب كمونيست كامبوج در منطقه جنوب غربي، نيروهاي اين حزب در منطقه شرقي (همجوار ويتنام) را افرادي با "جسم خمر و مغز ويتنامي" مي خواندند. جنگ لفظي ميان آنها به جنگ واقعي كشيده شد. از قول رهبري حزب در منطقه جنوب غربي چنين نقل شده است كه كامبوجي ها دو نوع دشمن دارند: "حاد و غير حاد. ويتنامي ها هنوز مانند رژيم آمريكايي لون نول دشمن حاد ما نيستند. اما ويتنام دشمن شماره دو ما است". از ويتنام بعنوان "دشمن موروثي" نيز ياد مي شد.(21)

 

جنگ برنج

اگر حزب كمونيست كامبوج جز حمايت توده اي حامي ديگري نداشت، اما رژيم كامبوج تنها به اتكاي هواپيماهاي 52 آمريكايي سرپا ايستاده بود. حتي مشاوران آمريكايي اين رژيم نيز آن را يك فاجعه مي دانستند. اين رژيم بسيار فاسد و بي كفايت بود. تقريباً نيمي از سربازان ثبت نام شده در پادگانهاي اين كشور وجود خارجي نداشتند. درجه داران ارتش دريافتي ماهانه اين سربازان را به جيب مي زدند. تعداد درجه داران و افسران ارتش اين كشور به نسبت تعداد سربازان از همه كشورهاي جهان بالاتر بود. حزب كمونيست كامبوج براي مقابله با بمبارانهاي شديد و گسترده آمريكا از همان تاكتيك موثر ويتنامي ها استفاده كرده و تا حداكثر امكان جنگجويان مسلح اش به نيروهاي مسلح حكومت نزديك مي كرد. بسياري از تلفات اين بمبارانها را مردم غير نظامي تشكيل مي دادند. بعلاوه، بمبهاي ناپالم و بقاياي بمبهاي فرو ريخته شده، بخشهاي عظيمي از مناطق روستايي را تبديل به برهوت كرده بود. و هر جواني كه سالم مانده بود، مجبور بود به يكي از طرفين جنگ بپيوندد. مسئله تغذيه مردم و نيروهاي نظامي براي هر دو طرف روز به روز جدي تر مي شد. "شورش برنج" شهر پنوم پن را كه مملو از جنگ زدگان بود، تكان داد. آمريكا مجبور شد مقدار زيادي برنج وارد كامبوج كند. بقاياي رژيم لون نول آنقدر به اين واردات برنج وابسته شده بود كه سفارت آمريكا ميزان موجودي برنج در كامبوج را بطور هفتگي به واشنگتن گزارش مي داد.

عليرغم بمبارانها، وضع توليد برنج در برخي مناطق آزاد شده بهتر شد. اما نيازها بسيار بيش از اين بود. در آن زمان ديگر زمينهاي زمينداران و ساير حاميان رژيم مصادره شده و ميان خانواده هاي بي زمين به صورت فردي تقسيم شده بود. دهقانان با اشتياق فراوان گروههاي همكاري متقابل ايجاد كرده و به كشت و زرع زمينهاي يكديگر كمك مي كردند. نيمي از جمعيت كشور در مناطق آزاد شده بسر مي برد. اين مناطق توسط تشكيلات توده هاي نظير "انجمن دهقانان" و همچنين "انجمن راهبان وطن پرست" اداره مي شدند. (موجوديت سازمان "ائتلاف جوانان كمونيست" كه حزب نيروهاي خود را از آن طريق جذب مي كرد، نظير موجوديت خود ح ك ك هنوز مخفي بود.) وام دهي در ازاي محصول برنج ملغي اعلام شد اما تاجران كماكان به تجارت خود ادامه دادند. دهقانان ديگر از دست فساد، تجاوز، دزدي، مستي و قمار رها شده بودند. دهقانان در برخي مناطق به صورت داوطلبانه دست به ايجاد كئوپراتيوهايي دربرگيرنده ده تا سي خانوار زده و سطح زندگي خود را ارتقاء داده بودند.

"آنگكار" در ماه مه 1973 آنچه را كه "انقلاب دمكراتيك" مي خواند براه ا نداخت. اكنون اين كئوپراتيوها مي بايست به "سطح عاليتر" ارتقاء يافته و سراسري مي شدند. واژه كئوپراتيو در اينجا فريبنده است چرا كه مالكيت خصوصي اساساً ملغي نشده بود، وضعيت شهرها در مناطق آزاد شده نيز همين گونه بود.

نشريه دروني ح ك ك به نام "پرچم انقلابي" بعداً اين اوضاع را بدين نحو توضيح داد: "از يكسو برخي پيشرفتها حاصل شده بود، و از سوي ديگر جامعه كماكان كهنه بود... زيرا آنها كه صاحب زمين بودند مالكيت خصوصي خود بر زمين را حفظ كرده بودند. مضافاً كارگران و دهقانان سابقاً بي زمين از دولت (انقلابي) زمين دريافت كرده بودند. بنابراين، زمين بطور كل در مالكيت خصوصي باقي مانده بود."  در شهر "كراتي" در شمال شرقي (بخشي از مناطق آزادشده تحت نفوذ ح ك ك) "دولت ما حول محور آنها (سرمايه داران كمپرادور) مي چرخيد... تمام نشانه هاي جامعه كهن در شهر كراتي ديده مي شد. موتور سيكلتهاي هوندا مثل سابق در خيابان ها جولان مي دادند. ولي چريكهاي خسته و كوفته ما در ميان گرد و غبار و گل و لاي پياده مي رفتند. اين نشان مي داد كه آنها (كمپرادورها) كماكان اربابان جامعه بودند.... ما اگر اوضاع را به همان روال پيش مي برديم، به هيچ جا نمي رسيديم". (22)

شهر كراتي بطور كامل تخليه گشت و به شهر ارواح تبديل شد. پول، اعتبار و تجارت در مناطق روستايي لغو شدند. برنج و ساير محصولات اوليه مستقيماً توسط دولت نوين جمع آوري شد. مالكيت خصوصي بر زمين، بر وسايل زراعي، بر وسائط نقليه و غيره ملغي شد. 

اين سند حزب ح ك ك در ادامه اعتراف مي كند كه مصادره كامل مالكيت خصوصي در جريان يك جنگ رهايي بخش ملي، هنگامي كه وظيفه عبارت است از متحد كردن حداكثر نيروها عليه امپرياليستها و رژيم دست نشانده شان (منجمله متحد كردن بورژوازي ملي و سرمايه داران و زمينداران بزرگ و ميهن پرست كه بند نافشان به جامعه كهن بسته است ولي گاهي مي توانند عليه دشمن عمده جذب وحدت عمل شوند، مثلا خود سيهانوك) امر بي سابقه اي است. بعلاوه اين سياست به مالكيت خصوصي در كليه سطوح به يكسان برخورد مي كرد ـ چه املاك زمينداران فئودال و صاحبان مزارع (كه آماج انقلاب هستند)، و چه زمين دهقانان ـ و اين در حاليست كه دهقان تنها با مصادره زمين مي تواند به رهايي دست يابد. پس بدين ترتيب، غرض از اين اقدامات چه بود؟

پل پوت بعداً قصد حزب از انجام اين اقدامات را چنين تشريح كرد: "زمينداران و تاجران كل محصول برنج را جمع آوري كرده و به رژيم لون نول و ويتنامي ها مي فروختند. اقشار فقير بدون برنج مي ماندند... ارتش انقلابي كامپوچيه كه در جبهه مي جنگيدند نيز بدون آذوقه و برنج مي ماند و تنها با سوپ برنج تغذيه مي كرد... بدين دليل بود كه كميته مركزي حزب تا در 1973 تصميم گرفت در مناطق آزاد شده كئوپراتيوهايي در سطوح داني و عالي ايجاد كند." (23) يكي ديگر از رهبران حزب ح ك ك اين تصميم حزب در 1973 را چنين بي تعارف توضيح داد: "ويتنامي ها بزرگترين مشكل ما بودند. آنها برنج ما را مي خريدند. ما تصميم گرفتيم پول را ملغي كنيم. چون اگر مردم به پول احتياج نمي داشتند، و اگر به شكل كئوپراتيوي زندگي مي كردند و دولت همه چيزشان را تامين مي كرد، ديگر به ويتنامي ها برنج نمي فروختند." (24)

اين اقدامات در روزهاي سخت جنگ و در گرماگرم يك خيزش انقلابي اتخاذ شدند. ظاهراً اين اقدامات در همه مناطق آزادشده و همزمان به اجرا درنيامدند. در برخي نقاط فقط در روستاهاي پيشرفته بكار بسته شدند، در نقاط ديگر براي همه اجباري بود. اينها اقداماتي صرفاً تاكتيكي نبودند بلكه پيش درآمد قدرت گيري ح ك ك بودند. در واقع خصلت عمده ح ك ك و مسائل سياسي و ايدئولوژيك  برخاسته از حاكميت آن از همين زمان خودنمايي مي كند و شكل ويژه در هم آميزي آنها ظهور مي يابد.

 

ناسيوناليسم و رويزيونيسم

به چهار نكته اي كه در اول مقاله ذكر شدند بازگرديم:

نخست، برخورد حزب ح ك ك به مسئله ويتنام: نگرش تحقير آميز ويتنامي ها نسبت به انقلاب در كامبوج و تلاش آنها براي تابع كردن آن به منافع ملي خود، در حال تبديل شدن به فاكتور عمده اي در شكل گيري انقلاب كامبوج بود. نمي توان بر اين عامل خارجي در چگونگي شكل گيري انقلاب كامبوج بيش از اندازه تاكيد نمود، چرا كه اين عامل خارجي تعيين كننده واكنش انقلابيون كامبوج نبود.

بايد توجه داشت كه ارتباطات و تداخل نظامي اين دو مبارزه رهايي بخش ملي اين امكان را براي ويتنامي ها فراهم آورد كه بر روند مبارزه در كامبوج تاثير بگذارند. بي شك عكس آن نيز ممكن بود. اگر خط غلط حزب زحمتكشان ويتنام مشكل بزرگي براي كامبوج بود، نتايجش براي خود مردم ويتنام حتي اسفبارتر از اين بود. (25) ويتنام براي انقلاب كامبوج يك مشكل بزرگ بود. اما مزيت بزرگي نيز بود. آمريكا در ويتنام شكست خورده بود. مردم اين كشور از هست و نيست خود براي مبارزه ضدامپرياليستي مايه گذاشته بودند. اين واقعيت كه بسياري كامبوجيها در ويتنام زندگي مي كردند و بالعكس، بالقوه اين امكان را براي يك خط انقلابي دركامبوج فراهم مي آورد كه بتواند بركل منطقه تاثير بگذارد. اما ح ك ك قادر به ديدن اين نبود. آنها صرفاً جنبه منفي قضيه را مي ديدند. ديدگاه آنها از منافع ملي كامبوج (آنهم درك خودشان از منافع ملي كامبوج) فراتر نمي رفت، درست همانطور كه رويزيونيستهاي ويتنامي نمي دانستند چرا بايد نگران انقلاب كامبوج باشند. ويتنامي ها گرايش به آن داشتند كه مبارزات مردم هندوچين را به انقلاب در ويتنام و حمايت دو كشور ديگر از آن، تقليل دهند. در مقابل چنين خطي، ح ك ك نيز قادر نبود ضرورت و امكان اشاعه يك انقلاب انترناسيوناليستي پرولتري تمام عيار در سراسر منطقه هندوچين، در اتحاد با خلقهاي جهان (منجمله چين مائوئيستي كه در آن اوضاع عامل بسيار مهمي بود) را درك كنند.

دوم، اين مطلب ما را به اين سوال مي رساند كه آنها بواقع در پي چگونه انقلابي بودند؟ اين به تدريج طي چند سالي كه ح ك ك قدرت سياسي سراسري را در دست داشت، روشن شد (كه در بخش بعد بدان خواهيم پرداخت). اما حتي پيش از به قدرت رسيدن نيز در سال 1973 اقداماتي صورت گرفت كه خط ح ك ك را مشخص مي كرد. خط ح ك ك پريدن از روي مرحله انقلاب دمكراتيك ملي و حتي سوسياليسم بود. اين خط پس از كسب قدرت سراسري، شكل شگفت انگيزي به خود گرفت. آماج انقلاب عوض شد: به جاي متمركز كردن آتش انقلاب بر آمريكا و رژيم لون نول، مالكيت خصوصي بطور كل بعنوان دشمن اعلام شد. آنهم در كشوري كه هركس بالاخره مالك چيزي بود. از نظر آنها بزرگترين اهانت اين بود كه برخي جوانان طبقه متوسط "موتور سيكلت سوار مي شدند ولي رزمندگان خمرهاي سرخ در گل و لاي پياده راه مي رفتند." (توجه كنيد كه از نظر نشريه "پرچم انقلابي" اين واقعيت كه دهقانان سابقاً بي زمين اكنون صاحب زمين بودند، عامل افزايش شور و شوق آنها به پيشروي انقلاب نبود بلكه زمينهايشان مي بايست مصادره مي شد.) عجز ح ك ك در درك امكان متحد كردن خلقهاي هندوچين بر مبنايي انقلابي يك روي سكه بود. روي ديگر سكه عجز اين حزب در درك اهميت متحد كردن اكثريت مردم كامبوج براي پيشبرد انقلاب بود.

سوم، يك شگفتي اسفبار ديگر، روش برخورد ح ك ك به تضادهاي درون حزب بود. (بويژه برخورد ناعادلانه به كادرهاي بازگشته از ويتنام). همانگونه كه ديديم، مبارزه عليه نفوذ "ويتنام" در ح ك ك در اصل مبارزه ميان دو خط درون خود حزب كمونيست كامبوج بود. اين تلاشي بود در جهت يافتن يك خط انقلابي در تقابل با خط غير انقلابي غالب بر حزب. اما از آنجا كه به اين مبارزه نيز با عينك ناسيوناليستي نگريسته مي شد، به غلط بعنوان مبارزه اي عليه دشمن خارجي (ويتنام و "افكار ويتنامي") تلقي شد. اين جمعبندي غلط به يك مانع عظيم بر سر راه رشد حزب تبديل شد و جهتگيري هاي انقلابي را تضعيف كرد. برخورد صريح سياسي به اين مسائل مي توانست درك از وحدت درون حزبي را ارتقاء داده و اين وحدت را تحكيم بخشد. اما از آنجا كه چنين برخوردي به قضيه صورت نگرفت، باعث تضعيف حزب شد. به جاي آموختن از اين اشتباه، اين شيوه برخورد غلط نهادينه شد.

چهارم، ح ك ك مي بايست به نقد خط سياسي، ايدئولوژيك و نظامي حزب زحمتكشان ويتنام (كه هيچگاه محكم نبود و هرچه بيشتر جذب مدار سياسي ـ ايدئولوژيكي شوروي مي شد) دست مي زد. چنين نقدي براي پرتو افكندن بر راه رهايي و سوسياليسم در كامبوج و متحد و منسجم ساختن حزب ضروري بود. اين نقد به همين ميزان نيز در لائوس و ويتنام ضروري بود. اين يك جنبه از "تجربه خارجي" بود كه ح ك ك تنها به بهاي از دست دادن موقعيت و توانايي اش در رهبري هرگونه انقلابي مي توانست ناديده بگيرد. مسئله ديگر، پلميكهاي مائو عليه رويزيونيسم مدرن تحت رهبري شوروي، و جمعبنديش از تجربه تاريخي جنبش كمونيستي بين المللي، و خط و تجربه انقلاب فرهنگي در چين بود. اما آنها به جاي اينكه ايدئولوژي و منافع پرولتارياي بين المللي را نقطه عزيمت خود قرار دهند، بر مبنايي ناسيوناليستي نسبت به شووينيسم ويتنامي ها واكنش نشان دادند، و تضاد را غير قابل حل كردند. عليرغم رهبري بسيار واقعي و شناخته شده ح ك ك بر خلق كامبوج و نقش ارزشمند و قهرمانانه اش در مبارزه عليه امپرياليسم آمريكا (كه خدمت مهمي به  انقلاب پرولتري بين المللي بود)، اين حزب پا به پاي تكوين و تحكيم خطش طي جنگ، بيش از پيش به بن بست كشانده مي شد.

 

بخش سوم: به هدر دادن پيروزي

ــــــــــــــــــــــــــــــــــ

رهايي

پنوم پن در 15 آوريل 1975 آزاد شد. تهاجم نهايي از نخستين روز سال آغاز شده بود. نيروهاي انقلابي، شاهراه شماره يك كه پنوم پن را به سايگون وصل مي كرد بستند. آنها مينهاي آبي را كه از چيني ها گرفته بودند، در عرض دلتاي مكونگ به سيم مي بستند و هنگام عبور كشتي ها از آب بيرون مي كشيدند و آنها را از كار مي انداختند. بدين ترتيب، اين راه آبي نيز بسته شد. آنها با استفاده از خمپاره اندازهاي سنگين (كه ويتنامي ها از آمريكايي ها مصادره كرده و به آنها داده بودند) فرودگاه پايتخت را گلوله باران كردند. بدين ترتيب فرودگاه را كه تنها راه ارتباطي رژيم لون نول با آمريكايي ها بود از كار انداختند. آمريكا در هراس از آنچه سفيرش در كامبوج "راه حل كنترل نشده" خوانده بود، لون نول را به تبعيد فرستاد و سعي كرد با سيهانوك بر سر گسستن وحدتش با ح ك ك به توافق برسد. (26) سيهانوك اين پيشنهاد را رد كرد، شايد بخاطر اينكه خيلي دير شده بود. ارتش ارتجاعي منفور (كه روستاها، شهرها و سكنه شان را مورد تجاوز و تعدي و غارت قرار داده بود) درهم شكسته شد و همزمان نيروهاي مسلح ح ك ك حلقه محاصره خود به دور شهرها را تنگتر كرد. شصت هزار نفر، منجمله چندين گردان زنان، به همراه دهقانان ميليشياي محلي در ارتش انقلابي مي جنگيد. ارتش لون نول چند برابر اين بود. اما ارتش تحت رهبري ح ك ك به خاطر عادلانه بودن مبارزه اش به نيرويي شكست ناپذير تبديل شده بود. 

آمريكا و رژيم دست نشانده اش تمام اين مدت تلاش كرده بودند چنين وانمود كنند كه مي خواهند كامبوج را از چنگ تجاوز ويتنامي ها نجات دهند و جنگ كامبوج را براي همين براه انداخته اند. اما اكنون براي نخستين بار در تاريخ نوين اين كشور، كامبوج بطور كامل در دست كامبوجيها بود. حتي يك مقام وزارت خارجه آمريكا در پنوم پن در آن زمان معترف است كه: "مردم در روز 17 آوريل 1975 در بخش جمهوري (رژيم لون نول) با شور و شوق از تسليم استقبال كردند." (27) 

با وجود اين بايد گفت كه دو كامبوج متفاوت يا دو بخش متفاوت در كامبوج كه رشد و توسعه اي متفاوت داشتند، باهم رودررو شدند. پنوم پن تحت مالكيت فرانسوي ها (و حتي پيش از آن) و سپس در سالهاي رونق اقتصادي دوران سيهانوك مثل بسياري پايتختهاي جهان سوم تبديل به شهري مجزا از مابقي كشور شده بود. اقتصادش وابسته به سرمايه خارجي و صادرات برنج، كائوچو و چند قلم كالاي توليدي ديگر بود. نقش اصلي اش عبارت بود از انبار و محل توزيع اجناس خارجي در طول بخش اعظم قرن بيستم، اكثريت جمعيتش را غير خمرهاي متولد كامبوج، بويژه چيني ها و ويتنامي ها، تشكيل مي دادند. پس از كسب استقلال از فرانسه، سيهانوك در دوراني كه حال و هواي "مدرنيزه كردن" در سر داشت، دستور داده بود كه پابرهنه راه رفتن و پوشيدن لباسهاي سنتي روستايي در شهر ممنوع گردد. يك ميليون پناهنده كه طي بمبارانهاي آمريكا از مناطق روستايي به پنوم پن هجوم آورده بودند (و جمعيت شهر را دو برابر، يعني دو ميليون نفر كرده بودند) چهره شهر را تغيير دادند. اما در عين حال، اين شهر بازهم بيش از پيش از مناطق روستايي بريده شد. در حاليكه ميليونها دهقان سالها در انقلاب شركت داشتند، اهالي پنوم پن بطور اخص از قبل جنگ ارتجاعي و يا از طريق اعانات همسر سفير آمريكا (كه شوهرش در حال پيشبرد كارزارهاي نابودي كامبوج بود) تغذيه مي شدند.

پنوم پن وقتي به دست نيروهاي رهايي بخش افتاد چندان تحفه اي نبود. چندان خبري از تسليحات در زرادخانه ها نبود، هيچ هواپيماي جنگنده، يا تانك يا تسليحات سنگين هم وجود نداشت. مواد خام، ابزار يدكي يافت نمي شد و بدليل فقدان سوخت تقريباً الكتريسيته هم نبود. بخش اعظم شهر بدون آب بود. هيچ دارو و يا وسايل بيمارستاني وجود نداشت. و مهمتر از همه اينها، آذوقه و مواد خوراكي هم پيدا نمي شد. ذخاير برنج شهر كفاف يك هفته را مي داد.

كل كشور هم وضعيتي چندان متفاوت از اين نداشت. رژيم لون نول از مرك نيم ميليون نفر از كساني كه تحت حاكميتش قرار داشتند گزارش داد. و گفته مي شود ششصد هزار نفر در مناطق آزاد شده كشته شده بودند. آنهم در كشوري كه بيشتر از هفت يا هشت ميليون نفر جمعيت نداشت. صدها هزار از بازماندگان جنگ به شدت ناقص و معلول شده بودند. آخرين گروه امداد آمريكايي گزارش داده كه كامبوج "طي كمتر از پنج سال از يك صادر كننده بزرگ برنج به يك وارد كننده بزرگ برنج تبديل شد، و در آوريل 1975 در معرض خطر قحطي قرار گرفت." (28) حداقل نيمي از شاليزارهاي برنج توسط بمب شخم خورده و يا بدون كشتكاري رها شده بودند. تهاجمات نظامي و بمبارانهاي هوايي آمريكا اغلب گاوهاي شخم زن و ساير حيوانات اهلي را از بين برده بود. تقريباً نيمي از جمعيت كشور از خانه و كاشانه شان رانده شده بودند. جاده هاي شوسه و راه آهنهاي كشور داغان شده بودند. رودخانه ها به گاراژ اسقاطي كشتي هاي غرق شده تبديل شده بودند.

تحت چنين شرايطي بود كه نيروهاي رهايي بخش به محض ورود به پنوم پن و شهرهاي بزرگ، آنها را از سكنه خالي كردند. در عين حال، مطمئن نبودند كه آمريكايي ها بمبارانهاي هوايي خود را از سر خواهند گرفت يا نه. جنگ در ويتنام كماكان ادامه داشت. چند هفته بعد (12 ماه مه) آمريكا حادثه "ماياگوئز" را آفريد. (توقيف يك كشتي باري آمريكايي كه حاوي محموله تسليحات نظامي در آبهاي كامبوج بود، دستاويز حمله آمريكا قرار گرفت كه طي آن اغلب تسليحات ناوي كامبوج و تنها پالايشگاه نفت اين كشور در "كامپونگ سانگ" را از بين برد).

رسانه هاي آمريكا و ساير امپرياليستها مدعي شدند كه تخليه پنوم پن و ساير شهرها، راهپيمايي مرگ است. اما حتي بدخواهانه ترين گزارشات نيز هيچ شواهدي براي اثبات اين ادعا ارائه نداده اند. همانگونه كه روزنامه نيويورك تايمز گزارش داده است: "در واقع خروج از شهرها دور شدن از مرگ بر اثر قحطي بود... كه پيشاپيش واقعيت شهرها بود." (29) نيروهاي رهايي بخش خانه به خانه رفتند و از مردم خواستند كه به محض جمع آوري اسباب و اثاثيه شان از شهر خارج شوند. هيچ زوري در كار نبود. مردم به صورت خانوادگي از شهرها خارج مي شدند و در سر راهشان از نيروهاي رهايي بخش آب و آذوقه دريافت مي كردند. برخي داروها نيز به آنها داده مي شد. اين ادعاي خبرگزاريهاي خارجي صحت دارد كه بيماران و زخميها نيز از بيمارستانها تخليه مي شدند. آنها هر جاي ديگري هم بودند چندان راحت نبودند. افسران ارتش و مقامات عالي رتبه رژيم لون نول كه دستگير شدند، اعدام گشتند. اما تنها از "باتامبانگ" و ساير نقاط در منطقه شمال غربي اخبار اعدامهاي دسته جمعي سربازان ارتش لون نول گزارش شده است. مركزيت حزب بلافاصله دستور توقف اين اعدامها را صادر كرد. رسانه هاي آمريكايي كه پوزه كشورشان به خاك ماليده شده بود، كارزار افشاي "جنايات خمرهاي سرخ" را رهبري مي كردند. به همين جهت مناسب است گوشه اي از يك گزارش محرمانه سفارت آمريكا در تايلند كه مسئول "جمع آوري اطلاعات" در مورد حوادث كامپوچيه بود را نقل كنيم. طبق اين گزارش پس از نخستين ماه "گزارشات مربوط به كشتن بي حساب مقامات دولتي و  افسران نظامي رژيم سابق كمابيش پايان يافت." (30) 

اما تخليه شهرها نه يك اقدام اضطراري زمان جنگ بود و نه سياستي ضروري براي تعديل يك وضعيت بي ثبات. مبارزين خمر كه امر تخليه شهرها را سازماندهي مي كردند، به مردم مي گفتند كه اين اقدامي موقت است. اما چنين نبود. و هيچگاه قرار نبود چنين باشد. در كنگره حزب درماه مه 1975 تصميم گرفته شده بود كه شهرها را يكبار براي هميشه از بين ببرند. بنابراين، تخليه شهرها كامل و دائمي بود. عده اي كارگر ماهر را به شهرها فراخواندند و دهقانان را براي كار به كارخانه ها فرستادند و چند اداره دولتي و سفارتخانه  خارجي بازگشوده شدند. اما به مدت چهار سال بخش زنده پايتخت محدود به چند بلوك مي شد. بقيه را تميز كرده و دست نخورده باقي گزاردند تا جولانگاه علفهاي هرز شود.

تخليه شهرها تنها نخستين گام از يك طرح وسيعتر بود كه طي ماههاي پيش از پيروزي انقلاب اتخاذ شد. بازارها، مالكيت خصوصي، پول و دين همه ملغي شدند. تخليه شهرها گام تعيين كننده اي در اين راستا محسوب مي شد. ح ك ك در ارگان داخلي اش نوشت: "اگر ما پنوم پن را نگه مي داشتيم، (مالكيت خصوصي) قدرت خود را نگه مي داشت. درست است كه زماني كه ما در مناطق روستايي بوديم نسبت به بخش خصوصي از نفوذ بيشتري برخوردار بوديم اما در پنوم پن اين طور نبود و ما تبديل به اقمار آنها مي شديم." (31)

 

يك انقلاب "منحصر به فرد"؟

حزب كمونيست كامبوج خيلي خوب مي دانست كه اينها خلاف سياستها و تجارب تمام انقلابات سوسياليستي تا كنوني بوده است. يك سند داخلي ح ك ك متذكر مي شود، "اخراج سكنه از پنوم پن اقدامي است كه در انقلاب هيچ كشور ديگري يافت نمي شود." اينگساري وزير امور خارجه به يك خبرنگار خارجي چنين توضيح داد كه "انقلاب خمرها سابقه اي ندارد. آنچه ما تلاش داريم انجام دهيم، هرگز پيش از اين تاريخ انجام نشده است." (32) 

در حقيقت رهبري ح ك ك انقلابشان را كاملا منحصر بفرد مي دانستند. پل پوت در ماه ژوييه طي سخناني براي سه هزار نمايندگان ارتش گفت: "ما به يك پيروزي كامل، قطعي و تميز دست يافته ايم. يعني ما بدون هيچگونه رابطه يا دخالت خارجي پيروز شده ايم. ما جرات كرديم كه از موضعي كاملا متفاوت از انقلاب جهاني مبارزه مان را پيش بريم... در تمام جهان، از زمان برپايي جنگ انقلابي و از زمان تولد امپرياليسم آمريكا تا كنون هيچ كشوري، هيچ خلقي، و هيچ ارتشي نتوانسته بود امپرياليستها را تا آخرين نفر بيرون كند و بطور كامل بر آنها پيروز شود. هيچ كس تا كنون نتوانسته بود چنين كند." (33)

پل پوت در اينجا دو ادعا مي كند كه لازم است آنها را بشكافيم: نخست، اين كه هيچكس تا پيش از اين نتوانسته بود آمريكا را شكست دهد، صاف و ساده دروغ بود. پس چين، كره و ويتنام چه مي شوند؟ ظاهراً قصد پل پوت در اينجا مقايسه و مقابله كامبوج با ويتنام است كه از شوروي و چين كمك دريافت كرده بود و بنابراين پيروزي اش "تميز" نبود. اين درست است كه رهبري جنبش ويتنام در تمام عرصه ها (منجمله دكترين نظامي) از ماركسيسم انقلابي روي گرداندند و در مبارزه براي رهايي ويتنام از چنگال آمريكا، كشورشان و حيثيتشان را به امپرياليست ديگري به نام شوروي فروختند (و همين باعث شد كه پس از سقوط بلوك شوروي، ويتنام مجدداً به چنگال غرب بيفتد) اما كامبوج نيز در خلاء و جدا از زمينه جهاني به رهايي از آمريكا دست نيافت. (34) 

ادعاي نخست كه به وضوح ناسيوناليستي است در ارتباط تنگاتنگ با ادعاي  دوم قرار دارد، كه بايد گفت ادعايي صحيح است: حزب كمونيست كامبوج درسهاي ماركسيسم را كه مبتني است بر تجارب تاريخي و جهاني، در مورد شرايط خاص كامبوج بكار نبست بلكه بقول خود اين حزب "از موضعي كاملا متفاوت از انقلاب جهاني" حركت كرد. به كامبوجي هايي كه از اروپا بازمي گشتند گفته مي شد كه "انقلاب خمر به خاطر ويژگيهايش، مانند الغاي پول و تخليه شهرها از همه انقلابات جهاني برتر است." (35) اين انتقادي صريح به انقلاب چين بود: "چين به كارگران دولتي دستمزد مي دهد و غيره. دستمزد به مالكيت خصوصي منتهي مي شود، چون وقتي آدم پول داشته باشد براي خريد اين چيز و آن چيز پس انداز مي كند." (36) 

منحصر به فرد بودن كامبوج اين بود كه مبارزه درآنجا نه عليه طبقات حاكمه كهن (كه فرض مي شد بطور بازگشت ناپذيري در هم كوبيده شده اند) بلكه عليه هرگونه مالكيت خصوصي بطور عام و كليه كساني كه به آن آلوده بودند ـ منجمله كليه طبقات شهري ـ بود. "ما طبقات سرمايه دار و فئودال را سرنگون كرده ايم و به وارد آوردن ضربه بر آنها ادامه مي دهيم. ما همچنين مالكيت خصوصي خرده بورژوازي، دهقانان و كارگران را آماج حمله قرار داده ايم... ما مردم را از شهرها خارج ساخته ايم، و اين مبارزه طبقاتي ماست." (37)

روي ديگر اين "مبارزه طبقاتي" چيزي است كه بر سر مردمي كه از شهرها تخليه شدند آمد. جمعيت كشور به دو گروه تقسيم شدند: "قديمي ها" (كساني كه پيش از آوريل 1975 در مناطق آزاد شده بسر مي بردند)، و "تازه واردين" (دستفروشان شهري و دهقاناني كه درمناطق تحت كنترل لون نول زندگي مي كردند، كه طبق اسناد ح ك ك حدود 30% جمعيت و بر مبناي محاسبات ديگر نزديك به 40% جمعيت را تشكيل مي دادند.)

 

يك تقسيم بندي سود آور

اين دسته بندي منطبق بر تقسيم بندي طبقات اجتماعي نبود. در دسته اول، طبقات مختلف جاي داشتند. از دهقانان فقير و بي زمين گرفته تا دهقانان مرفه (در طول جنگ رهايي بخش، قسمت اعظم جمعيت غير دهقاني روستاها از مناطق روستايي فرار كرده بودند.) در دسته دوم، دايره وسيعتري از طبقات جاي مي گرفتند. از سرمايه داران و فئودالها گرفته تا دكانداران، روشنفكران، كارگران صنعتي و رانندگان ريكشا. (40) اين دسته بندي منطبق بر تقسيم بندي هاي سياسي نيز نبود. چراكه هواداران و مخالفان انقلاب را در يك گروه جاي مي داد. بطور مثال، تقريباً تمام اقليت چيني كامبوج (حدود 430 هزار نفر) كه در شهرها بسر مي بردند بعنوان "تازه واردين" شناخته شدند و با نزولخواران بزرگ و كوچك، دكانداران و محصلين در يك جا قرار گرفتند. قبلا بسياري محصلين چيني ـ خمر تحت تاثير انقلاب فرهنگي چين، راديكال شده بودند. (سيهانوك نيز همان زمان كه از چين كمك دريافت مي كرد، انجمن دوستي كامبوج و چين را منحل كرده بود) سخن گفتن به زبان چيني نيز ممنوع اعلام شد.

در حقيقت محصلين از حاميان مهم حزب كمونيست كمپوچيه بوده و بسياري از آنها عضو حزب بودند. تا سال 1954 تحصيلات دوره دبيرستان بسيار محدود بود. (خيو پوناري  كه با پل پوت ازدواج كرد، نخستين زن كامبوجي فارغ التحصيل يك دبيرستان غير ديني بود كه بعداً براي تامين درآمد براي رهبري ح ك ك يك دبيرستان ايجاد و اداره كرد.) سيهانوك در يك تلاش بي ثمر براي اينكه بدون انجام انقلاب، كشور را مدرنيزه كند، يك چهارم بودجه كشور را براي آموزش و پرورش هزينه كرد كه نتيجه اش يك ميليون تحصيل كرده بود كه بسياري از آنها بيكار و بي آتيه بودند. عليرغم اينكه حزب تا زمان كسب قدرت سالها بود كه كار توده اي در شهرها نكرده بود، اين جوانان آماده جذب افكار انقلابي بودند. همه اين تحصيلكردگان در رده "تازه واردين" جاي گرفتند. 

در آغاز، كليه كساني كه اصلا از روستا آمده بودند اجازه داشتند به روستاهايشان بازگردند. مابقي هم در چندين منطقه گردآورده شدند. به ويژه در مناطق جنوب غربي و شرق. همگي در كئوپراتيوهاي مختلف جاي گرفته و مانند بقيه درمزارع كار مي كردند. اما با افراد متعلق به دو گروه بندي فوق الذكر به تساوي رفتار نمي شد. كئوپراتيوها واحدهاي اقتصادي و نيز سياسي بودند. آنها حكومت محلي پايه اي و تنها تشكيلات توده اي بودند و كليه مسائل روزمره زندگي از طريق آنها پيش مي رفت. "قديمي ها" از "حقوق كامل عضويت" در كئوپراتيوها برخوردار بودند. "تازه واردين" از تمام حقوق برخوردار نبودند. آنها نمي توانستند براي كميته هاي رهبري كئوپراتيو يا هر مقام ديگري كانديد شوند. سال بعد كه براي به نمايش گذاشتن وحدت ملي و موجوديت دولت، قانون اساسي تصويب شد و مجلس برقرار شد، به آنها اجازه راي دادن داده نشد. اسناد حزبي دال بر اين است كه "تازه واردين" به دو دسته نيز تقسيم مي شوند: "اعضاي آزمايشي" و "ذخيره ها". روشن نيست كه اين تقسيم بندي تا چه حد اجرا مي شد و چه تاثيراتي داشته است. اما خود اسناد حزبي چندان تفاوتي ميان آنها قائل نمي شدند. "تازه واردين" را اگرچه تماماً دشمن تلقي نمي كردند اما در بهترين حالت آنها را بي طرف محسوب مي داشتند و هيچ گونه ظرفيت پيشرو بودن در آنها نمي ديدند. (41) غالباً به آنها گفته مي شد: "نگه داشتنتان هيچ سودي ندارد. از دست دادنتان هيچ ضرري ندارد."شواهد چنين گواهي مي دهند كه "بنياديون" ("قديمي ها" غالباً چنين نيز خطاب مي شدند) "تازه واردين" را كه خيلي خوب به كار در مزارع وارد نبودند، سربار مي دانستند. اما در برخي نواحي با آنها به خوبي رفتار مي شد. در برخي نواحي ديگر با آنها بسيار بد رفتاري مي شد. بدترين سرپناه ها به آنها داده  مي شد. و به آنها آذوقه هم كمتر داده مي شد. در ابتدا، آنها را در مناطق نفوذ و قدرت حزب اسكان دادند. در سپتامبر 1975، جابجايي دستجمعي دوم انجام شد. "تازه واردين" با راه آهن يا پاي پياده از منطقه هاي شرق و جنوب غربي به منطقه هاي شمال و شمال غربي كه كم جمعيتتر بودند، كوچ داده شدند. تنها حدود هشتصد هزار نفر به منطقه شمال غربي گسيل شدند. جمعيت آن منطقه طي مدت چند ماه دو برابر شد. شرايط، بويژه در اين منطقه رو به وخامت بود.

 

يك مذهب دولتي جديد

ح ك ك در همين زمان يك كوچ توده اي گسترده ديگر را سازماندهي كرد. پيش از آن، رژيم لون نول كه رژيم "فاشيسم بودايي" ناميده مي شد طرحهايي را عليه اقليت بومي ويتنامي در كامبوج بعنوان بخشي از طرحهاي جنگ مذهبي عليه "تيميل"هاي ويتنامي به احرا درآورده بود. (تيميل به زبان سانسكريت يعني كافر. اين واژه اي بود كه هم براي كوبيدن ويتنامي ها بعنوان كمونيست و آتئيست بكار مي رفت و هم براي كوبيدن ويتنامي هاي مسيحي كه از ديد  كامبوجي ها تسليم مسيحيت شده بودند.) سيصد هزار ويتنامي دهقان، كارگر مزرعه و غيره با چماق تكفير راسيستي هيستريك كه از عداوت ناشي از حاكميت ويتنامي ها بر كامبوج در قرنها پيش برمي خواست، توسط رژيم لون نول از كامبوج بيرون رانده شدند. طي پنج ماه پس از پيروزي ح ك ك در كامبوج، اكثر يك صد و پنجاه هزار اقليت ويتنامي باقيمانده در كامبوج نيز به ويتنام فرستاده شدند. دولت كامپوچيه دمكراتيك آنها را چنين تشريح كرد : "ويتنامي هايي كه ويتنام بطور مخفي به كامپوچيه اعزام كرده بود و درون جمعيت كشور مخفي شده بودند." (42) تنها ده هزار ويتنامي باقي ماندند، كه اكثراً داراي همسر و خانواده خمر بودند و تنها عده قليلي از آنها از حوادث 5 سال آتي جان سالم بدر بردند. 

يك اقليت غير خمر ديگر كه آماج رژيم كامپوچيه بود، اقليت "چام" بود. اين اقليت كه مسلمان بود و بر چند صد هزار نفر بالغ مي شد، داراي رسومات خاص خود بوده و در سراسر كامبوج بويژه در حاشيه رودخانه ها، پراكنده بود. علاوه بر ماهيگيري، بسياري از آنها تاجر يا قصاب (شغلي كه بودايي ها ترجيح مي دادند به اينها واگذار شود) بودند. آنها به جنگجويان شجاع مشهور بودند. طي جنگ، هر دو طرف بسياري از آنها را جذب خود كرده بود. ظاهراً اين اقليت كه از تبعيضات رژيم بودايي به تنگ آمده بود، در آغاز از خمرهاي سرخ حمايت كرد. اما پس ازاينكه در سال 1973، زبان، لباس متفاوت، دين و ظواهر مذهبي از قبيل ريش در كئوپراتيوهاي نوين ممنوع شد، از خمرها روي گرداندند. بعداً رژيم لون نول آنها را زير بال و پر خود گرفت. (43) اين اقليت كه بعنوان يك فرقه خاص سنتي و مذهبي با انقلاب ميانه خوبي نداشت، وقتي كه مورد پيگرد دولت جديد قرار گرفت، سرسختانه به مقاومت برخاست و برخي كادرهاي ح ك ك را چه خمر و چه چام، كشت. حكومت جديد روستاهايشان را بهم زد و خودشان را درميان "تازه واردين" در كئوپراتيوها پخش كرد. تا زماني كه رسوم مذهبي شان را ترك كرده و گوشت خوك مي خوردند (كه بدين ترتيب بارها امتحان مي شدند) آزاد بودند. به هر حال مجبور بودند خمر شدن را بپذيرند.

اقليتهاي خمر ("خمرهاي عليا" يا افراد قبايل كوه نشين ) با پوستي تيره (در تقابل با پوست سفيد چينيها، ويتنامي ها و غيره) بعنوان كامبوجي هاي "واقعي" محسوب مي شدند.

مجموعه اين سياستها يك رويكرد سيستماتيك را تشكيل مي داد: ح ك ك، از طريق فرمان دين و آيين را لغو كرد. اما از عقب افتاده ترين تعصبات ملي و مذهبي استفاده كرد كه فشرده همه آنها يك مذهب دولتي نوين بود: برتري نژاد خمر

اين خود با يك جنبه ديگر رژيم كمپوچيه دمكراتيك منطبق مي شد و آگاهانه يا ناآگاهانه عدم تمايلشان به گسست از ايده هاي سنتي را نمايندگي مي كرد. رژيم كامپوچيه دمكراتيك به تكرار شعار "سوسياليسم بودايي" سيهانوك برنخاست اما سيهانوك حداقل بطور رسمي و در اسم رييس دولت جديد بود (تا سپتامبر 1977 كه بي سرو صدا باز نشسته اش كردند) و مقوله كمونيسم (كه سيهانوك غالباً بعنوان مسلك خيانت به بوديسم از آن ياد مي كرد) هميچگاه بطور علني طرح نشد. در چنين شرايطي، بسياري از مردم فكر مي كردند "سازمان" صرفاً بخش ناسيوناليستي تر و راديكالتر جبهه متحدي است كه پادشاه بودايي رهبر ظاهريش مي باشد.

 

برنامه ساختمان سوسياليسم

مدت كوتاهي پس ازكسب قدرت، دولت نوين اسكناسهاي رژيم لون نول را فاقد ارزش اعلام كرد. اسكناسهاي جديد با تصوير معابد "آنگكور وات" چاپ شدند. اما در آخرين لحظات دولت تصميم گرفت آنها راپخش نكند. آنها اعلام كردند كه پول در كامبوج به تاريخ پيوسته است.

اين اقدامي راديكال بود، اما تصميمي انقلابي نبود.

اولا، اين اقدام صرفاً يك گام شتاب زده كه از حس نفرت وافر نسبت به آنچه ماركس "رابطه پولي بي عاطفه" خواند، سرچشمه بگيرد، نبود. منظور ماركس از رابطه پولي بي عاطفه، رابطه اي است كه مناسبات ميان انسانها را به منافع خودپرستانه بدل مي كند. (44) لغو پول هم مثل جهش به كئوپراتيوها در 1973 بعنوان اقدامي در مبارزه با دشمنان توجيه مي شد: "اگر پول كاربرد داشته باشد، به دست افراد مي افتد... اگر به دست افراد بد يا دشمنان بيفتد، با رشوه دادن به كادرهايمان آنها را فاسد مي كنند... با پول مي توانند نظر مردم را عوض كنند و طي يك سال، ده سال يا دوازده سال جامعه سالم كامبوج ما را مثل ويتنام كنند.(45)

ثانياً، فرم پول ملغي شد ولي همانطور كه خواهيم ديد بعنوان يك مقوله كماكان پابرجاماند و در هنگام تصميم گيري در مورد برنامه ريزيهاي دولت و زندگي مردم، قوانين پولي حاكم بود.

ح ك ك در سال 1976 يك برنامه اقتصادي چهار ساله ريخت و در يك رقابت بچگانه و كمدي وار ناسيوناليستي با مائو و چين آنرا "جهش فوق بزرگ به پيش" ناميد. هدف اصلي اين برنامه دو برابر كردن توليد برنج طي سالهاي 80 ـ 1977 بود تا كامبوج از اين طريق بتواند 4ر1 ميليارد دلار محصولات كشاورزي صادر كند. نود درصد اين ميزان بايد بوسيله فروش برنج به خريداران هميشگي اش (هنگ كنگ، سنگاپور و كشورهاي آفريقايي) تامين مي شد. تايلند هم بازار مهمي براي مابقي اين محصولات بود. سود حاصله مي بايست براي خريدن ماشين آلات و مواد خام ضروري جهت مكانيزه كردن كشاورزي طي يك دوره ده پانزده ساله و مدرنيزاسيون صنعت طي يك دوره پانزده بيست ساله استفاده مي شد.

از نظر ح ك ك "حل مسئله آب" كليد دو برابر كردن توليد محصول برنج بود. راه حل ح ك ك براي اين كار، ايجاد سيستم گسترده سدها و كانالهاي آبياري در سراسر كشور بود. هدف اين بود كه ذخيره آبي از حد يك تن در هر جريب به حد متوسط سه تن در مناطقي كه يك محصول در سال برداشت مي شد، و شش تن مربع يا بيشتر در تعداد زيادي از مناطق برسد تا با اين آبياري امكان برداشت دوبار محصول در سال مهيا شود. براي دستيابي به اين اهداف، كئوپراتيوها طي يك سال به "سطح عاليتر" ارتقاء يافتند و مزارع بزرگتر ايجاد شدند كه مشتمل بر يك هزار كاركن بودند. اينها در تيمهاي كاري متحرك متشكل بودند و قادر بودند پروژه هاي بزرگ انجام دهند. مالكيت خصوصي جز درمورد لباس، خوراك، لوازم بهداشتي، دفتر كاغذ و چند قلم اجناس شخصي، ملغي شد. برنامه هاي غذاخوري دستجمعي همگاني، فراگير و اجباري شده بود. افراد از فعاليتهاي جانبي نظير، ماهيگيري، ميوه چيني، بادام چيني، مرغداري و غيره منع شدند، درحاليكه اين فعاليتها نقش مهمي در ارتقاء سطح زندگيشان بازي كرده بود. 

برخي منتقدين جمهوري دمكراتيك كامپوچيه، اهداف بلند پروازانه اقتصادي آن را مسخره كرده و گفته اند كه غير قابل حصول يا غير ضروري بودند. اما هدف  ما در اينجا اين نيست. اشكال برنامه ح ك ك براي "ساختمان سريع سوسياليسم" در سريع بودنش نبود، بلكه اشكالش اين بود كه اصلا نمي توانست به سوسياليسم منتهي شود.

نخست اينكه ساختمان سوسياليسم دركشوري كه هنوز با فئوداليسم و سرمايه داري بوروكراتيك (سرمايه داري كه با فئوداليسم و امپرياليسم حلقه پيوند دارد) تسويه حساب نكرده، ممكن نيست. برخلاف ادعاي برخي از منتقدين، ح ك ك قصد ايجاد يك جامعه "دهقاني در بسته" را نداشت. نقشه ح ك ك رهايي دهقانان نبود، بلكه مدرنيزه كردن كامبوج از طريق استثمار دهقانان بود. (در فصل چهارم به اين نكته بيشتر خواهيم پرداخت.)                      

ديگر اينكه، اين طرح، سوسياليسم را با ماشين آلات مدرن عوضي گرفته بود. بدين علت است كه شعارهايشان بسيار شبيه شعار "چهار مدرنيزاسيون" جناح راست حزب كمونيست چين در همان زمان بود كه معتقد بودند افزايش توليد مهمترين جنبه ساختمان سوسياليسم است. در تقابل با اين خط جناح راست، شعار مائوئيستي "انقلاب را در دست گيريد، توليد را بالا ببريد" قرار داشت كه تاكيد مي كرد كليد رشد نيروهاي مولده (كه شامل ابزار توليد و انسانها مي باشد) عبارت است از دگرگون كردن مناسبات توليدي كه در نهايت به معناي مناسبات ميان انسانهاست. به اين مسئله نيز در بخش چهارم خواهيم پرداخت. بايد گفت در جامعه كامبوج كه مناسبات پايه اي ميان افراد بر مبناي قهر سامان يافته بود، ح ك ك صرفاً همان مناسبات كهن را در جامه اي نوين ارائه مي داد.

در واقع، رويكرد اقتصادي ح ك ك در جوهر خود، سرمايه دارانه بود. سرمايه داري و سوسياليسم هر دو براي بازسازي نيروهاي مولده خود نيازمند مازاد محصول (بيشتر و برتر از نياز معيشتي مردم) هستند. اما در برنامه ح ك ك، برنج به مثابه سرمايه و به معناي كاملا سرمايه دارانه بكار گرفته شده بود. برنج كالايي بود كه مي بايست در بازار بين المللي در ازاي كالاهاي ديگر مبادله مي شد. بر خلاف تمام لاف و گزافهاي ناسيوناليستي ح ك ك، تمام محاسبات اين برنامه به اصطلاح ساختمان سوسياليسم به دلار آمريكايي بيان شده بود. جز اين نمي توانستند بكنند. (46) اگرچه يك كشور سوسياليستي مجبور است برخي اقلام ضروريش را از خارج تهيه كند، اما اقتصادي كه حول خريد و فروش در بازارهاي بين المللي سازماندهي مي شود،    هرگز نمي تواند به توسعه همه جانبه و متوازن داخلي كه براي مستقل شدن از امپرياليسم و ساختمان سوسياليسم و حمايت از انقلاب جهاني ضروري است دست يابد. كامبوج حتي اگر مشكل اعمال فشار خارجي از سوي امپرياليستها را حل مي كرد (مشكلي كه ظاهراً اميدوار بود با فروش برنج به مستعمرات امپرياليستها و ساير كشورهاي وابسته به آنها به جاي معامله مستقيم با خود كشورهاي امپرياليستي، حلش كند)، به هيچ وجه نمي توانست خود را از چنگ فشارهاي قوانين بازار آزاد كند. اين برنامه كامبوج را بيشتر از پيش به بازار جهاني سرمايه داري وابسته كرد. ظاهراً كامبوج بطور آگاهانه از الگوي كوبا پيروي نمي كرد. تصميم كوبا در مورد به رهن نهادن كشور در ازاي صدور شكر مرگبار بود. اما نوع كامبوجي اين رويزيونيسم تفاوتي با آن نداشت. (47)

اين برنامه درمناطق هفتگانه كشور بطور متفاوت به اجرا گذارده شد. اين مسئله بيشتر بيانگر خطوط متفاوت درون حزب بود تا شرايط متفاوت محلي. خود مركزيت حزب در سندي در "پرچم انقلابي" تاكيد كرد كه انتخاب محل تمركز حمله هم در جنگ و هم در ساختمان اقتصادي از اهميت استراتژيك برخوردار است. و اعلام كرد كه "منطقه شمال غربي ميدان نبرد شماره يك ماست." (48) تصميم حزب بر اين مقرر شده بود كه منطقه شمال و منطقه شمال غربي مي بايست سهم عمده توليد مازاد برنج را بعهده بگيرد.

بازدهي شاليزارهاي برنج در منطقه وسيعتر شمال غربي بالاتر بود. اين منطقه قبل از انقلاب نيز منبع اصلي صادرات برنج بود. اما سكنه 8ر1 ميليوني اين منطقه (يك چهارم جمعيت كل كشور) اكثراً اهالي سابق شهرهاي پنوم پن و باتامبانگ بودند. هيچكدام از مناطق ديگر از حيث تمركز "تازه واردين" به پاي اين منطقه نمي رسيد. بعلاوه بيشترين وظيفه بر دوش اينها قرار گرفت. 40% شاليزارهايي كه قرار بود دوبار در سال محصول بدهند در اين منطقه قرار داشتند.دولت هم قرار شد كه نيمي از برنج توليد شده در آن منطقه را از آن خود كند. در صورتي كه اين نسبت در ساير مناطق 20% بود.

از زاويه سوسياليسم، اين تصميمات بسيار منحط بوده و در تقابل كامل با چين مائو قرار داشتند. در چين سياست: "دركشاورزي، از تاچاي بياموزيد" اتخاذ شد. تاچاي منطقه كشاورزي بسيار ناهمواري بود ولي آگاهي پيشرفته دهقانان سابقاً فقير آنجا باعث توسعه اقتصادي سريع بر پايه ايجاد مناسبات توليدي نوين شد. ح ك ك تصميم گرفت جهشهاي اقتصاديش را در بهترين مناطق كشاورزي از طريق ايجاد بزرگترين تمركز نيروي انساني كساني كه ح ك ك آنان را از انقلاب حذف كرده بود و در مناطقي كه ح ك ك نسبتاً ضعيف بود و قادر به رهبري نبود. اينجا منطقه اي بود كه تا آخرين لحظه در دست رژيم لون نول بود و ارتش ارتجاع آخرين جنگش را در آنجا انجام داد. بعلاوه بسياري از اين مردمان شهري براي اين نوع كار آمادگي نداشته و اصلا از كشاورزي سررشته اي نداشتند. در عين حال، منطقه جنوب غربي كه فقير بود و منطقه نفوذ و پايه حزب بود، چندان مكاني در اين تهاجم اقتصادي نداشت و بخش اعظم "تازه واردين" اش را از آنجا منتقل كردند. حزب در منطقه شرقي نيز پايه عميق داشت وقوي بود. با اين وجود به اين منطقه نيز جايگاه كوچكي در تهاجم اقتصادي منظور شده بود. به جاي اتكاء بر فعاليت آگاهانه زحمتكشان و تاكيد خاص بر تلاشهاي پيشروترين بر پايه منطقي، بسيار متفاوت عمل مي كرد . يك طرح مدرنيزاسيون رويزيونيستي عامل اصلي در اين تصميم گيري به ظاهر غير معقول بود. سرمايه با روشهاي مرموز و پوشيده كار مي كرد، اما قطعاً در مقام فرماندهي بود.

 

درو فاجعه

درو محصول در پايان سال 1975 (كه يك نبرد واقعي در غلبه بر خساراتي بود كه امپرياليسم آمريكا وارد آورده بود) در كمال تعجب موفقيت آميز بود. اما نتايج درو سال بعد فاجعه بار بود. بويژه در منطقه شمال غربي، بسياري ازمردم از سوء تغذيه و بيماري جان سپردند ـ هم سالمندان زحمتكش در شاليزارها، و هم جوانان كه در تيمهاي متحرك براي ساختن پروژه هاي آبياري كار مي كردند. كئوپراتيوهاي گسترش يافته، توسط كميته هاي سي نفره (متشكل از "قديمي ها"، كادرهاي حزبي با ارتشي) اداره مي شدند. خود حزب بعداً گزارش داد كه در آنجا با "تازه واردين" بسيار بدرفتاري شده است. خانم اينگ تيريت (وزير امور اجتماعي جمهوري دمكراتيك كامپوچيه) در اواسط 1977 در ماموريت از سوي مركزيت حزب (كه وي از رهبرانش بود) از اين منطقه بازديد كرد: "شرايط در آنجا عجيب و نامطبوع بود. در ايالت باتامبانگ، من ديدم كه آنها (كادرها) همه افراد را وادار به رفتن به شاليزار مي كردند. شاليزارها از دهكده بسيار دور بودند. مردم خانه نداشتند و همه بسيار بيمار بودند... من مي دانم كه دستور نخست وزير (پل پوت) اين بود كه سالخوردگان، زنان حامله، زناني كه كودكان را سرپرستي مي كنند نبايد به كار در شاليزارها وادار شوند. اما من ديدم كه همگي در زير آفتاب سوزان در شاليزارها كار مي كردند. بسياري از آنها دچار اسهال و مالاريا بودند." (49)

رهبري حزب ح ك ك دريافت كه اشكال بزرگي موجود است. كار بيش از اندازه يك مشكل ملي شده بود. يك گزارش در اواخر سال 1976 (كه گفته مي شود گزارش پل پوت است) مي گويد: "امسال تا اين زمان قدرت نيروي كار بسيار ضعيف بوده است. تنها در منطقه شرق قدرت نيروي كار ضعيف نيست." (50) به اكثر افراد خوراك كافي داده نمي شد. اين گزارش در مورد ذخاير آذوقه چنين مي گويد: "در برخي جاها مسئله به خوبي حل شده است. اما سه چهارم كشور نتوانسته چنين كند." (51) "بعضي از رفقا طوري با تازه واردين رفتار مي كنند كه انگار همه تازه واردين دشمن هستند. آنها باور ندارند كه ا ينها مي توانند به لحاظ سياسي رشد كنند و آگاهي سياسي كسب كنند، و يا بتوانند مسائل معيشتي را حل كنند. اين يك درك بسيار غلط در ميان رفقا است. اگر اين واقعيت داشت ما نمي توانستيم مردم را بطرف خود جذب كنيم كه از نظر سياسي، آگاهي و پيشبرد وظايف محوله منتج از خط حزب به ما بپيوندند." (52) 

اين گزارش از نظر تجمع نكات درست و نادرست بسيار تكان دهنده است. حزب تشخيص داد كه اوضاع خراب است. و براي حال مردم ابراز نگراني كرد. حزب بدرستي دريافت كه براي حفظ قدرت بايد مشكلات معيشتي مردم را حل كند و مردم را متحد كند. اما گزارش قادر به تشخيص سرچشمه مشكلات نيست.

موضع ح ك ك اين بود كه "فردگرايي آماج عمده انقلاب است و ميان فردگرايي فئودالها و سرمايه داران و ديگر طبقات غير فقير نظير كشاورزان مستقل، زحمتكشان يدي مستقل هيچ فرقي نيست." (53) بدليل داشتن چنين ديدگاهي واضح است كه ح ك ك نمي توانست ميان تضادهاي درون خلق از يكسو و تضاد با دشمنان از سوي ديگر، تمايز قائل شود. با چنين خطي به هيچ وجه نمي توانست مردم را متحد كند. بعلاوه، از آنجا كه كئوپراتيوها بر مبناي "اصل همكاري داوطلبانه و منافع متقابل" (آنگونه كه مائو درباره جنبش كئوپراتيوي در چين نوشت) (54) بنا نشده بودند، و از آنجا كه ح ك ك نمي توانست كئوپراتيوها را درجهت برآوردن نيازهاي پايه اي مردم (حداقل به تدريج) رهنمون شود، پس چگونه مي شد انتظار داشت كه مردم اندك علاقه به مشاركت فعال در آنها داشته باشند.

ناتواني كادرهاي حزب در جلب حمايت مردم و گرايش به تحميل جبري سياستهاي حزب در گزارش فوق الذكر و گاهي در ساير اسناد مورد انتقاد واقع شده است. اين گزارش رهنمودي كه براي حل مشكل ميدهد اين است كه كادرها بايد "ميان مردم زندگي كنند و براي حل مشكل تربيت شوند تا بتوانند خودشان را با مردم متحد كنند." (55) باز هم تكرار مي كنيم كه مشكل در چگونگي پيشبرد خط توسط اعضاي حزب و كميته هاي كئوپراتيوها نبود. مشكل در اصل خط حزب بود. اما رهبري ح ك ك مصمم بود كه ريشه مشكل را در پياده كردن خط بيابد و نه در خود خط. تمركز اصلي گزارش بر اشتباهات و ضعفهاي اعضاي حزب نيست، بلكه بر فعاليتهاي توطئه گرانه و خرابكارانه تاكيد مي ورزد: "دشمنان مخفي در عين حال كه از دستورات ما تا حدي پيروي مي كنند، تلاش مي كنند از رسيدن مواد خوراكي به مردم جلوگيري كنند. اين افراد در ارتش ما جاي گرفته اند. ظاهرشان شبيه مجريان قانون است. آنها رهنمودهاي بخشنامه اي  ما را بر مي گيرند و از آنها در بدرفتاري با مردم استفاده مي كنند، مردم را محروم نگه مي دارند، و بي توجه به بيماري يا عدم سلامتشان از آنها كار مي كشند". (56)

در واقع بخش اصلي گزارش اين بود: "حزب ما از درون بيمار شده است. ما از دوره انقلاب توده اي و دمكراتيك به اين بيماري دچار شده ايم (به عبارت ديگر در دهه هاي شصت و هفتاد ميلادي). دقيقاً نمي دانم كه در كجاي حزب است... جستجوي ما براي يافتن ميكروب در حزب ناموفق بوده است. اين ميكروبها پوشيده عمل مي كنند. اما با پيشروي انقلاب سوسياليستي مان، نفوذ هرچه قويتر آن در گوشه و كنار حزب، ارتش و درميان مردم مي توانيم اين ميكروبهاي زشت را شناسايي كنيم. ما مصمم هستيم كه عناصر خائن را كه براي حزب و انقلاب مشكل ساز هستند اخراج كنيم. اگر بيشتر از اين صبر كنيم، ميكروبها صدمات بيشتري به ما وارد مي كنند.... بعنوان مثال، يك محفل خرابكاري را كه تازگي در هم كوبيديم بطور مخفي طي انقلاب توده اي و انقلاب دمكراتيك سازمان يافته بود. درآن دوره، چنين افرادي مي توانستند با ما هم صف شوند. اما اين افراد در دوره انقلاب سوسياليستي بايست كنار زده شوند. اكنون، سال 1976، سال مبارزه طبقاتي پر تب و تاب و پرزحمت است. ميكروبهاي بسيار ظاهر شده اند. شبكه هاي بسياري رو آمده اند." (57)

"اينگ تيريت" طي مصاحبه اي با يك خبرنگار غربي بسيار با صراحت بود: "عوامل بيگانه درون صفوف ما رخنه كرده بودودند و به عالي ترين سطوح حزبمان دست يافته بودند. سال 1976 بود و ما هنوز كنترل كامل بر اوضاع نداشتيم. قدرت در دست مسئولين منطقه اي بود... آنها ميليونها نفر را تحت كنترل داشتند. و دولت ما بر هيچ چيز كنترل نداشت جز چند كارخانه (در پنوم پن). فقط همين." (58) شوهر وي بنام "اينگساري" كه وزير امور خارجه  و از رهبران بلند پايه حزب بود، "نيم روس" (مسئول منطقه شمال غربي) و "سوفيم" (مسئول منطقه شرقي) را متهم مي كند كه شكافهاي ميان مردم را تشديد مي كرد تا بتواند دست به خرابكاري بزند. (59) بالاخره به اين دو نفر برچسب عوامل ويتنام زده شد. اولي اعدام شد و دومي هنگام دستگيري كشته شد. (60) 

 

جنگ پنهان درون حزب

اين دشمنان مخفي چه كساني بودند؟ بدون شك تعدادي دشمن مخفي وجود داشت. درون حزب كمونيست چين نيز جناح را ست با پياده كردن سياستهايي كه منطبق بر نيازهاي زمان و احساسات توده ها نبود، بارها در ساختمان سوسياليسم خرابكاري كردند. در حقيقت يكي از بزرگترين درسهايي كه مائو از تجربه انقلاب فرهنگي و ساختمان سوسياليسم در شوروي بيرون كشيد اين بود كه با رشد انقلاب سوسياليستي كليدي ترين نبردهاي ميان بورژوازي و پرولتاريا درون خود حزب بر سر تعيين كردن سياستها و خطوط مختلف درگير مي شود. اما ح ك ك چيز ديگري مي گفت. طبق ديدگاه ح ك ك مسئله بر سر خط نبود ـ خطي كه مي بايست مشخص مي شد، مورد انتقاد قرار مي گرفت، عليه اش مبارزه مي شد و نهايتاً مغلوب مي گشت. و سطح وحدت حزب ارتقاء مي يافت. حتي وقتي كه ح ك ك در مورد افرادي كه طي انقلاب دمكراتيك به حزب پيوستند صحبت مي كند، منظورش آن چيزي نيست كه مائو مي گفت. مائو در مورد "بورژوا دمكراتهايي كه رهروان سرمايه داري مي شوند" هشدار مي داد. اينها كساني بودند كه طي دوره انقلاب دمكراتيك نوين به حزب پيوسته بودند اما در برابر انجام دگرگونيهاي سوسياليستي از طريق ادامه انقلاب مقاومت مي كردند. اما ح ك ك معتقد بود كه نفوذ ويتنامي ها باعث تضعيف كامبوج شد و اين ضعف در را بروي اين دشمنان پنهان حزب باز كرد. رهبري ح ك ك مدعي بود كه قدرت اين دشمنان مخفي بدليل آن است كه ويتنام حمايتشان مي كند. استدلال رهبري ح ك ك براي اثبات اين ادعا اين بود كه با الغاي پول و با جذب طبقات توانگر  كهن در درون كئوپراتيوها ديگر پايه هاي اجتماعي ظهور طبقات متخاصم مبارزه طبقاتي خصمانه در درون جامعه كمپوچكمپوچيه يا حزب، از بين رفته است. و از آنجايي كه پايه هاي اجتماعي دروني اين مسائل از بين رفته، بنابراين دشمنان تنها پايه هاي بيروني مي توانند داشته باشند. (61) 

پيش از اين گزارش كه مربوط به اواخر سال 1976 است، رهبري حزب كادرهايي را از منطقه شرقي براي "تصفيه" شمال غربي به آنجا گسيل داشته بود تا كادرهايي را كه مظنون به مشكل تراشي بودند، ريشه كن كند. بعدها "اينگساري" از اين شكايت داشت كه كادرهاي منطقه شرقي افرادي را به غلط بعنوان خطا كار مجازات كرده و كشتند. (62) بعد از اين گزارش، كادرهاي منطقه جنوب غربي براي تكرار همين "تصفيه ها" به آنجا گسيل شدند. آنها متوجه شدند  كه برنجي موجود نيست، در حاليكه گزارشات حاكي از اين بود كه سهميه ها داده شده اند و سهميه دولت هم تحويل شده است. ظاهراً تعدادي از "قديمي هاي" اخراجي به رهبري كئوپراتيوها منصوب شدند. ظاهراً تعدادي از "قديميها" در منطقه شمال غربي بعنوان مجازات در اين رابطه كشته شدند. "تازه واردين" در ابتدا از كادرهاي جنوب غربي كه ازنظر سياسي ظريفتر عمل مي كردند و رفتارشان با آنها خوب بود، استقبال كردند. برخي از "تازه واردين" به جاي "قديمي" هاي اخراجي به رهبري كئوپراتيوها منصوب شدند. ظاهراً تقسيم بندي "قديمي"، "تازه وارد" در اين منطقه تا حدودي تضعيف شد. اما مسئله در زمان برداشت محصول بعدي دوباره رو آمد. برداشت محصول بسيار بد بود. بر مبناي برخي گزارشات، نيمي از شاليزارها كشت نشده بود، چرا كه مردم از گرسنگي و بيماري چنان ضعيف بودند كه ياراي كار كردن نداشتند. (63) با وجود اين مركز ميزان سهميه دولت را هيچ كاهش نداد. در عوض يك دور جديد از "تصفيه" را براه انداخت. 

ح ك ك ساختماني راكه سابقاً مدرسه بود (بنام تول سلنگ) به زندان براي كساني كه خطاهاي سياسي جدي داشتند، تبديل كرد. اين ساختمان در نزديكي پايتخت قرار داشت. تمام زندانهايي كه وارد اين محل شدند، شكنجه شدند و تقريباً تمامشان نيز اعدام گشتند. بررسي كشتار در مناطق روستايي بسيار سختتر است. اما آنچه تول سلنگ را ويژگي مي بخشد آن است كه در اين زندان، حزب يك پرونده قطور با تمام جزئيات درمورد هر زنداني، گذشته طبقاتي و اعترافات آنها نگه مي داشت. اين اعترافات مفصل دال بر وجود آنها بود. بعدها ويتنامي ها پس از اشغال كامبوج در 1979، براي بي اعتبار كردن ح ك ك، توسلنگ را ايجاد كردند. هيچگاه كسي ادعا نكرده كه مدارك موجود در آنجا ساختگي بودند. "اينگساري" واقعي بودن برخي از آنها را تاييد كرده است. (64) "كانگ كك آي" (مشهور به "دوش") كه مسئول اين زندان بود، اخيراً كليات برخي از اين اسناد و امضاي خودش را پاي آنها تاييد كرده است. (65) 

 

يك شيوه ارتجاعي

هيچ رژيم سوسياليستي تا كنون بطور سيستماتيك از شكنجه استفاده نكرده است. شكنجه در چين غير قانوني بود. بايد توجه داشت كه مائوتسه دون درست قبل از ورود به بحث در مورد "ضدانقلابيوني كه در حزب رخنه كرده اند" با قاطعيت در مورد غير قانوني بودن شكنجه صحبت مي كند. (66) يكي از دلايل اين اصل آن است كه ممكن است دشمن از طريق شكنجه بتواند برخي از انقلابيون را وادار به عملكرد ارتجاعي وخبر چيني عليه انقلابيون ديگر كند، اما باهيچ شكنجه اي نمي توان يك فرد ارتجاعي را تبديل به يك فرد انقلابي كرد. حقيقت حرفهايي  كه آدمها زير شكنجه مي گويند همواره زير سئوال است. و اين زير سوال بودن براي انقلابيون پرولتري بسيار مسلم تر است. بعلاوه، شكنجه انقلاب را بي حيثيت مي كند و فضايي را بوجود مي آورد كه مانع انجام مبارزه صحيح و ضروري عليه خطهاي غلط درون حزب است.

در چين، هنگامي كه مائو تحليل كرد كه در درون حزب يك مقر فرماندهي بورژوايي موجود است، او و ساير رهبران (چپ) حزب موضوعات اساسي مورد جدل را به ميان توده ها بردند و انقلاب كبير فرهنگي پرولتاريايي را برپا داشتند تا خطوط و سياستهاي بورژوايي را درمعرض انتقاد توده ها قرار دهند. آنها اين مسئله كه در جامعه سوسياليستي هنوز پايه مادي و امكان ظهور بورژوازي نوين موجود است را تبديل به يك موضوع فراگير توده اي كردند و همين سياستهاي نوين در صحبت زير و رو كردن گام به گام آن "خاكي" كه بذر بورژوازي در آن رشد مي كند تبيين كردند، و در عين حال آگاهي توده ها و حزب را از طريق مطالعه آثار پايه اي ماركسيستي و بررسي و نقد كامل و همه جانبه خطوط بورژوايي، ارتقاء دادند. اما در كامبوج، همانگونه كه سند فوق الذكر مي گويد، هنگامي كه رهبري ح ك ك دريافت كه يك "مبارزه مرگ و زندگي" حيات حزب را تهديد مي كند، به مخفي كاري، شكنجه و اعدام روي آورد. 

در ابتدا، از 750 اعدامي كه در 1976 در زندان "تول سلنگ" انجام شد، اكثراً از افراد جامعه قبلي به حساب مي آمدند: نظاميان رژيم لون نول، كاركنان دولت سابق، دانشجويان، كارگران كارخانجات و غيره. آنها به ارتباط داشتن با سازمان سيا اعتراف مي كردند. زوي توآن (مسئول منطقه شمال) نيز زير شكنجه به ارتباط داشنتن با سازمان سيا اعتراف كرد و در سال 1977 اعدام شد. اما اعترافات "نيم روس" (مسئول منطقه شمال غربي) مثل انفجار بمب بود: او گفت كه ويتنامي ها يك حزب ديگر به موازات و درون حزب ح ك ك درست كرده اند. طي مدت دو سال پس از اين حدود بيست هزار نفر در اين زندان شكنجه و اعدام شدند. اين موضوع مانند طبلي بود كه مرتب بر آن مي زدند. هر دستگيري و شكنجه و اعتراف منتج به دستگيري و شكنجه و اعترافات عده اي ديگر از رهبران و اعضاي حزب و زنان و فرزندانشان مي شد. و اين قتلهاي ديوانه وار تكرار مي شدند. اسناد دقيق بدست آمده از اين وحشتكده بدون ترديد نشان مي دهد كه افراد آنقدر شكنجه مي شدند تا به آنچه شكنجه گران مي خواستند اعتراف كنند. مقررات شكنجه گاه چنين بود كه شكنجه با "دست" و به آرامي صورت پذيرد تا به نتيجه دلخواه برسد. اگر قبل از اينكه زنداني اعترافي بكند، زير شكنجه بميرد، شكنجه گر در كار شكنجه قصور كرده بود. اعترافات معمولا چندين بار چركنويس مي شد تا بالاخره يك نسخه "پاكنويس" از آن تهيه ميشد.

ح ك ك ناكاميهاي كمپوچيه دمكراتيك را به مثابه مسائل مربوط به خط و مبارزه سياسي و ايدئولوژيك نمي ديد و مطمئناً ضرورت ترويج آن در ميان توده ها را نيز در نظر نمي گرفت. نتيجتاً اين ناكاميها را به يك مسئله پليسي تقليل داده و به روشهاي پليسي سعي در حل آنها داشت. اعدامهاي صورت گرفته توسط رژيم كمپوچيه دمكراتيك را بايد در پرتو اين اشكال اساسي خطي بررسي كرد و نه بر حسب "روحيات كامبوجي" يا كينه غيرقابل توضيح حزب و پايگاه توده ايش. (اين اعدامها را حتي نمي توان بر حسب خشم عادلانه اي كه حملات وحشيانه آمريكا توليد كرده بود، توضيح داد.) 

 

مسائل واقعي

مسئله اختلافات و رقابت ميان مناطق كشوري در كامپوچيه (كه تا زمان پيروزي انقلاب بطور نسبتا جدا از يكديگر رشد كرده بود.) يكي از جدل انگيزترين موضوعات ميان پژوهشگران مسائل كامبوج است. هيچ مدرك و شاهدي دال بر وجود خطوط رقيب وجود ندارد. اما واضح است كه مسائل خطيري موجود بود. غالباً از پل پوت و مركزيت ح ك ك بعنوان "مبتلايان به بيماري پارانويا" (همه را دشمن تلقي كردن) نام برده شده است. به قول يك شاعر، حتي مبتلايان به پارانويا هم بالاخره دشمن دارند. توطئه هايي موجود بود، اين ها مبارزه مرگ و زندگي حول مسائل اساسي مربوط به خط مشي انقلاب كامپوچيه بود. اشكال كار اين نبود كه ح ك ك درمورد اين مسائل خيالاتي شده بود. بلكه اشكال كار اين بود كه نمي توانست آن را به شيوه اي ماركسيستي حل كند. وجود يك مجموعه از مسائل معلوم است: بر سر جمعبندي از تاريخچه ح ك ك و نقش ويتنام در آن نظرات متناقضي موجود بود.

ويتنامي ها نيازي به ايجاد يك حزب سياسي متفاوت در كامبوج نداشتند چرا كه از همان ابتداي تاسيس ح ك ك خط ويتنامي ها در آن حضور داشت و ويتنامي ها در آن نفوذ داشتند. تقريباً تنها مسئله سياسي در اين جنگ مرگبار درون حزب كه ميتوان اسناد مخالف در اين مورد را يافت، اختلاف بر سر تاريخ تاسيس حزب است. يك سند كه قبل از انقلاب نوشته شد از منطقه شرقي است تاريخ تاسيس آن را 1951 مي داند. يعني زماني كه حزب "پراچي چون" تحت نفوذ ويتنامي ها ايجاد شد. (67) سند "تصميمات كميته مركزي در مورد برخي مسائل" مربوط به سال 1976، مستقيماً به اين تاريخ حمله مي كند: "مسئله تاريخچه حزب: تاريخ تولد حزب 1960 است نه 1951 (كه ما را به ديگران پيوند مي زند) ـ يك گسست تميز لازم است!" (68)

يكي از موارد مهم مورد اختلاف ميان ح ك ك و حزب زحمتكشان ويتنام، و نيز درون خود بدنه و رهبري ح ك ك همواره  چگونگي رابطه با شاهزاده سيهانوك بود. اينكه آيا مي توان يا نمي توان مبارزه انقلابي دركامبوج را تابع اميد به ايجاد يك ائتلاف ضد آمريكايي با شاهزاده كرد. حزب زحمتكشان ويتنام به روشني به سيهانوك بيشتر اعتماد داشتند تا به كمونيستهاي كامبوجي. چراكه آنها از زاويه منافع و اهداف بلافصل جنگ خودشان به مسائل مي نگريستند. اما براي رشد تزلزل درميان بخشي از اعضاء ح ك ك در ارتباط با گسست همه جانبه از جامعه كهن نيازي به تاثيرات خارجي (ويتنام) نبود. بخشي از اعضاي حزب، بخصوص آنهايي كه در نظام سياسي دو چهره سيهانوك جايي براي خود يافته بودند، نمي خواستند از جامعه كهن گسست همه جانبه كنند و به پيشواز بي ثباتي هاي ناشي از جنگ عليه اين جامعه، بروند. در واقع اين بخشي از تجربه هر حزبي كه تدارك دست زدن به جنگ خلق را مي بيند، مي باشد.

به يك معناي بسيار پايه اي و استراتژيك، خط منتسب به رهبري ح ك ك صحيح بود: اگر ح ك ك ارتش انقلابي خودش را ايجاد نمي كرد ـ كه بدون برپايي جنگ و انجام انقلاب ارضي نمي توانست چنين كند ـ در اين صورت قادر نبود كامبوج را از چنگ آمريكا رها كند. (96) در واقع بدون اين كار بعيد بود كه سيهانوك به جبهه متحد رهبري ح ك ك بپيوندد. همانگونه كه حزب ح ك ك به درستي در مورد نيروهاي سيهانوك نوشت: "اگرچه آنها نمي خواستند به ما بپيوندند، ولي هنگامي كه توفان سر رسيد، به پناهگاه ما پناه آوردند، چراكه ما از قبل پناهگاه ساخته بوديم." (70)

از اين زاويه، انقلاب كامبوج چندان از انقلاب چين متفاوت نبود. در آنجا هم مسئله چگونگي برخورد با چيانكايشك بسيار مهم و يكي از حساس ترين مسائل بود. چرا كه مسائل اساسي مانند تحليل طبقاتي از جامعه چين، اولويت انقلاب ارضي و جنگ خلق، ماهيت استراتژيك جبهه متحد و مسئله ائتلافات تاكتيكي، مسئله داشتن نيروي نظامي مستقل تحت رهبري حزب، و غيره را در بر مي گرفت. اين مبارزات حياتي درون حزب كمونيست چين، نيروي محركه پيشرفت هم از زاويه تكامل خط مشي آن، و هم از زاويه رشد آگاهي و وحدت اعضايش. اين واقعيت دارد كه سردمداران خط انحرافي كه گاهي هم در حزب غلبه داشتند، نهايتاً خيانت كردند و به اين يا آن شكل به دشمن پيوستند. اما اگر مائو به مسائل ساده برخورد و سعي مي نمود آنها را با استفاده از روش ترور حل كند، كاملا شكست مي خورد و در حقيقت خط مشي اي كه تحت رهبري او تكامل يافت هيچگاه شكل نمي گرفت. 

باز هم تكرار مي كنيم كه مسئله "تجربه خارجي" بسيار اساسي است. مسئله مبارزه طبقاتي تحت سوسياليسم و مبارزه ميان دو  مشي درون حزب كه بيان فشرده مبارزه طبقاتي درون جامعه است، يكي از مسائلي است كه پرولتاريا از زماني كه سوسياليسم براي اولين بار برقرار شد، با آن دست و پنجه نرم كرده است. تجربه اي كه مائو از آن جمعبندي كرد و درسهايي بيرون كشيد، بسيار گران تمام شده بود. ح ك ك برخي از درسهاي تجارب قبل را كه مربوط به مسائل بلافصل مقابل پايش بود را درك كرده بود. اگر چنين نكرده بود به پيروزي دست نمي يافت. اما با مردود دانستن اين تجارب، ح ك ك محكوم بود كه نه تنها نتواند فراتر از لنين و بالاتر از مائو برود بلكه امكان تصحيح اشتباهاتش كه روز به روز ابعاد هولناكتري بخود مي گرفتند را كاملا از بين ببرد.

 

مارپيچ سقوط

رژيم جديد هرچه بيشتر در مشكلات فرو مي رفت، رهبري ح ك ك بيشتر به استفاده از نيروي قهر عريان پناه مي برد . و اين تعجب آور نيست. آنها ضرورتاً خواهان بكارگيري قهر نبودند. اين شيوه اي نبود كه آنها از اول انتخاب كردند. اگر اين چنين شيوه اي را از ابتدا بكار مي بردند مسلماً نمي توانستند مردم را بسيج كرده و به قدرت سياسي دست يابند. و در اعمال قهر عليه توده ها به گرد پاي آمريكا و رژيم وابسته به آمريكا در كامبوج هم نمي توانست برسد. رهبران بازمانده حزب، حتي خود پل پوت بارها تاكيد كرده اند حوادثي كه تحت رژيم آنها رخ داد عليرغم نيتشان بود. يك خبرنگار خارجي مكالمه كوتاه خود با پل پوت را اندكي پيش از مرگ او چنين تشريح  مي كند: "به او گفتم كه مردم در شهر از او متنفرند و فكر مي كنند كه او مسئول كشتار مردم است. او گفت كه از تعداد كشته شدگان آگاه است. وقتي اين را گفت به گريه افتاد. گفت او به افرادي كه بسيار به او نزديك بودند اعتماد كامل داشت. آنها در آخر كار همه چيز را به افتضاح كشيدند." (71) با اين وجود عقلشان به روش ديگري نمي رسيد.

"جهش فوق بزرگ به پيش" در گرداب ضدانقلاب فرو مي رفت. رسانه هاي گروهي امپرياليستي از همان ابتداي پيروزي خمرهاي سرخ خبر از "جنايات" آنها در كامبوج مي دادند. اين اخبار در آن زمان يا دروغ بودند و يا غلوآميز. امپرياليستها دولتشان را در هندوچين از دست داده بودند و غرور ارتجاعيشان جريحه دار شده بود. اين دروغها از اين غرور جريحه دار شده نشئت مي گرفت. اما بعداً، بخصوص پس از سال اول، و در بحبوحه اوضاع آشفته سياسي كامبوج  كشتارهاي جمعي شروع شد و گسترش يافت. بطور مثال، تا اواخر سال 1976، مركزيت حزب از كشتن سربازان ارتش لون نول خودداري مي كرد اما اين سياست صحيح بعداً تغيير كرد. درحاليكه افسران ارتش لون نول دستشان به خون مردم و انقلابيون آغشته بود، سربازان معمولا مامورين بلااراده بودند. وقتي اين سياست صحيح ملغي شد، از ميان "تازه واردين" سربازان سابق ارتش لون نول بيرون كشيده مي شدند و غالباً همراه خانواده هايشان به قتل مي رسيدند. (كشتار زن و فرزندانشان ظاهراً بدين علت صورت مي گرفت كه آنها بعداً از انقلاب انتقام نگيرند، ولي در واقع از ديدگاه فئودالي نسبت به خانواده ناشي مي شد.) باز هم در اينجا مي توان مغايرت حيرت آور اين وضع با يك انقلاب واقعي را ديد. اين سياست نه تنها صدها هزار نفر را كه خنثي و يا حامي رژيم نوين در كامبوج بودند را به موضع دشمن راند بلكه محيطي بوجود آورد كه "تازه واردين" و ديگران بيش از پيش دچار خوف و وحشت شده و با رژيم مخالف شدند.

درحقيقت، كل جو سياسي روز به روز منحط تر مي شد. مركزيت حزب ممكن است دستور كشتار مردم در كئوپراتيوها را صادر كرده يا نكرده باشد. اما كشتار شبانه گروههاي مردم در مزارع دورافتاده كشور كه در رسانه هاي غربي معادل رژيم پل پوت معرفي مي شد، نتيجه ناگزير خط خود مركزيت ح ك ك بود. ابزارآلات كشاورزي و حيوانات اهلي بسيار كم و پرارزش بودند. گزارش سال 1976، محافظت از آنها (به تلاش براي تحقق اهداف اقتصادي تعيين شده) را بعنوان شكل اصلي مبارزه طبقاتي مطرح مي كند. در چين نيز استفاده اقتصادي از منابع مردم و نگهداري از آنها بعنوان مسئله مربوط به آگاهي طبقاتي مطرح مي شد. اما برخورد ح ك ك به اين مسئله منطبق بر خط  كلي اش بود. جاي شگفتي نبود اگر شهري ها پس از خستگي ساعتها كار روزانه از سر بي توجهي يا بدشانسي و يا حتي لجبازي عقب افتاده، پاي يك گاو را بشكند و يا يك خيش را خراب كنند. اما هيچكدام از اينها آنان را به دشمنان اصلاح ناپذير انقلاب تبديل نمي كند. اما از اين قبيل حوادث معمولا چنين نتايجي گرفته مي شد، بويژه اگر آن فرد منشاء طبقاتي "بد" يا "مسائل" ديگري داشت. رهبري كئوپراتيوها بطور روز افزون نگران و مستاصل (و يا شايد سرخورده) مي شد و به خشونت توسل مي جست. 

در پانزده ماه آخر عمر كامپوچيه دمكراتيك تحولات معيني صورت گرفت و رژيم تغيير مسير داد. از آنجا كه عمر رژيم يك مرتبه به سر رسيد، معلوم نيست كه مقصد نهايي روند اين تحولات چه بود. شايد ح ك ك تمايل يافته بود كه كامبوج را به يك كشور رويزيونيستي "متعارف" تبديل كند.

بالاخره در سپتامبر 1977 به مردم كامبوج اين راز اعلان شد كه "سازمان" همان حزب كمونيست است. مخفي كاري يك اصل اساسي براي هر حزبي است كه در تدارك برپايي جنگ خلق عليه نظام كهن است. اما بايد توجه داشت كه ماركس و انگلس در مانيفست كمونيست اعلام كردند "كمونيستها عار دارند نظرات خود را پنهان كنند". حركتي كه در سال 1977 انجام شد بيانگر تغيير در شيوه برخورد به توده ها نبود. بلكه بيشتر مصرف خارجي داشت. اين امر در چارچوب كارزار "نرمال كردن" موقعيت كامپوچيه دمكراتيك و پايان دادن به انفراد ديپلماتيكش انجام گرفت و بويژه نمايانگر تلاش براي وارد شدن به ائتلاف نظامي با چين بلافاصله پس از كودتاي دن سيائو پين  عليه مائوئيستها در چين، بود.

در همين چارچوب بود كه دولت در اواسط سال 1978 تغييرات عمده اي را در سياستهايش اعلام كرد. رهبري ح ك ك كه براي ايجاد صنايع مدرن برنامه داشت، مطمئناً مي دانست كه اين كار را بدون مهندسين و تكنيسينها نمي تواند به پيش ببرد. تحصيل كردگان (بويژه فارغ التحصيلان خارج از كشور كه پس از بازگشت به كامبوج متعاقب پيروزي انقلاب، "تازه واردين" لقب گرفته بودند) يك مرتبه ارج و قرب يافته، خورد و خوراكشان خوب شد، و به بازگشت به پنوم پن دعوت شدند. نمايندگان بعدي ح ك ك در تجمعات آنها سخنراني مي كردند و به آنها مي گفتند كه بدرفتاري با آنها سوء تفاهم و ناشي از تحريكات سازمان سيا و ويتنام عليه انقلاب بود!اين بخشي از تلاش گسترده در جهت حمايت توده اي بود. يك مقاله در ارگان ح ك ك در ماه مارس 1978 بر ضرورت "جمع آوري نيروها" تاكيد مي ورزد و مي گويد: "اعضايي كه حقوق كمال دارند و اعضاي آزمايشي كئوپراتيوها و حتي ذخيره ها بايد به بررسي، مشاهده و جمعبندي بپردازند. در عين حال، اعضايي كه حقوق كامل دارند ابتدا بايد جداگانه به مطالعه بپردازند، و اعضاي آزمايشي و ذخيره ها هم با هم اين كار را انجام دهند. آنها بايد تجربه اندوزي كنند و اشكالات را بارها و بارها تصحيح كنند. بدين ترتيب، همگي رشد خواهند كرد. ما بايد اعضاي داراي حقوق كامل را تربيت كنيم و به سطح بالايي برسانيم..." (72) حداقل در بسياري از مناطق تمايزگذاري ميان "قديمي ها" و "تازه واردين" از بين رفت.

 

يك جنگ بد

مذاكرات ميان كامبوج و ويتنام بر سر دستيابي به توافق نهايي در مورد تعيين خطوط مرزيشان با يكديگر، از زمان استقلال هر دو كشور آغاز شده و  ادامه يافته بود. ويتنام مرز زميني را كه استعمارگران فرانسوي تعيين كرده بودند قبول نداشت. (در حقيقت، فرانسوي ها صد سال پيش اين مرزها را براي حل و فصل منازعات ميان دو كشور به نفع ويتنام تعيين كرده بودند.) مخالفت با اين مرزها از سوي ويتنام نقض توافقنامه آنها با رژيم سيهانوك در سال 1967 بود، ويتنام اين مسئله را به اهرم فشار دائم عليه كامبوج تبديل كرد. كامبوج هم بنوبه خود اعتبار مرزهاي دريايي، رودخانه اي و آبي تعيين شده توسط فرانسوي ها را كه به خط "برويه" معروف است، رد كرد. البته ارزش اين بخش از قلمرو كمتر بود. (اما احتمال دارد اميد به اينكه ممكن است در اين منطقه نفت پيدا شود آن را براي كشوري مثل كامبوج كه هيچ منابع هيدروكربن نداشت، پرجاذبه مي كرد.) به هر حال مناسبات ميان دو كشور تا سال 1977 متشنج اما كلا باثبات بود و هر دو كشور از حركات تند ديپلماتيك يا عمليات نظامي احتراز مي جستند. 

اينكه چگونه ورق برگشت و اوضاع تغيير كرد دقيقاً مشخص نيست و در بررسي ما نيز جايگاه چنداني ندارد. اما زمان وقوعش مهم است. تخاصمات از زماني آغاز شد كه هر دو كشور دچار بحران داخلي شده بودند. يك سال بعد هنگاميكه ويتنام كاملا در اردوگاه شوروي جاي گرفت و آمريكا تلاش داشت با چين كه در آن رويزيونيستها قدرت را گرفته بودند دست به ائتلاف بزند، يك جنگ تمام عيار ميان ويتنام و كامبوج شروع شد.

ح ك ك متقاعد شده بود كه ويتنام در پي انجام يك كودتاي دروني در كامبوج است. اين لب كلام اعترافات "كوي توآن" و "هونيم" از رهبران سابق بود. به نظر مي آيد در پايتخت  و شهر "سيم ديپ" بمبهايي منفجر شده بود. انتقال بيست هزار نيروي ارتش به پايتخت (معادل كل جمعيت غير نظامي شهر) نشانه نگراني عميق نسبت به اين مسئله بود. نخستين نشانه هاي روشن آنچه كه مي توانست رخنه و يتنامي ها يا طرفداران آنها باشد در اواخر 1978 (در آستانه تهاجم ويتنام به كامبوج) پديدار گشت. سه روزنامه نگار غربي در  پي دعوت دولت كامپوچيه به اين كشور مسافرت كرده بودند. (رژيم تلاش داشت حمايت بين المللي براي خود جلب كند.) در آخرين شب اقامتشان در كامبوج، حمله اسرارآميزي به محل اقامت آنها در منطقه جنوب غربي در نزديكي پايتخت انجام شد. "ملكوم كالدول" كه يكي از نويسندگان برجسته غربي و هوادار رژيم جديد بود، آن شب پس از اينكه خوشحال از انجام يك مصاحبه اختصاصي با پل پوت بازگشته بود، كشته شد. 

بسياري از كارشناسان نظامي بورژوا مي گويند كه كامبوج در اوايل 1977 به چندين تهاجم نظامي كوچك درمناطق تاريخاً مورد منازعه دست زده بود. جنگ در اواسط سال ديگر تمام عيار شد. حمله كامبوجي ها براي گوشمالي ويتنام با شكست روبرو شد. ويتنام با تمام قوا به ضدحمله دست زد. جبهه شرقي بدون جنگ چنداني سقوط كرد. در اواخر سال 1977، كامپوچيه تمام مناسبات ديپلماتيك خود با ويتنام را قطع كرد.

سال 1978 برخورد جديدي رخ نداد. مركزيت، دو تيپ نظامي را براي دستگيري رهبري منطقه شرق اعزام كرد. بسياري از نيروهاي منطقه شرق به سوي نيروهاي درحال پيشروي ويتنام فرار كردند. ارتش ويتنام، آنها و خمرهاي بومي ويتنام را در واحدهاي ويژه براي جنگ در خاك كامبوج سازماندهي كرد. واكنش كامبوج، انتقال گروه كثيري از غير نظاميان منطقه شرق به منطقه شمال غربي بود.

اهداف جنگي ويتنام را مي توان به وضوح از عملياتش دريافت: نهايتاً نه تنها كامبوج را اشغال كرد و ارتش كامپوچيه را تار و مار كرد، بلكه يك نيروي 051 هزار نفري در آنجا گماشت. اشغال كامبوج توسط ويتنام يك دهه طول كشيد تا اينكه شوروي سقوط كرد و رهبران ويتنام به صرافت جلب سرمايه گزاريهاي خارجي افتادند. بدين ترتيب، نمي توان قبول كرد كه ويتنام صرفاً براي حفظ خود به كامبوج حمله كرد.

در عين حال كامپوچيه به شيوه اي ارتجاعي در برابر تهديد ويتنام ايستاد. راديو پنوم پن فراخوان داد "پيش به سوي پالايش نيروهاي مسلحمان، حزبمان و توده هاي مردممان... در راه دفاع از خاك كامبوج و نژاد كامبوجي.... هركدام از ما بايد سي ويتنامي را بكشد... دو ميليون سرباز براي جنگ با ويتنام كافي است. چون جمعيت ويتنام پنجاه ميليون است... ما تنها دو ميليون سرباز براي در هم كوبيدن پنجاه ميليون ويتنامي لازم داريم، و هنوز شش ميليون ديگر از ما باقي مي مانند. ما براي پيروزي بايد نبردمان را بدينگونه طراحي كنيم." (73) 

اين فراخوان شگفت انگيز حزبي است كه خود راحزب كمونيست مي خواند. از نظر رهبري كامپوچيه شايد اين تنها شيوه بسيج مردم كامبوج براي جنگ بود. اما با صدور فراخوان جنگ نژادي، آنها شكست خود را تضمين كردند. دولت ويتنام تماميت ارضي را خدشه دار و تهديد كرده بود. اما حداقل به همان اندازه آمال انقلابي مردم ويتنام را لگدمال كرده بود. كليه خلقهاي هندوچين  نيازمند انقلاب دمكراتيك نوين و سوسياليستي بودند. يك حزب انقلابي در كامبوج مي توانست با تمام قوا براي وحدت با كارگران و دهقانان ويتنامي تلاش كند و از هواداران سياست انقلابي در ويتنام حمايت كند. اصلا چرا ح ك ك با تمام قوا براي جلوگيري از جنگي كه عليه منافع توده هاي هر دو كشور بود، تلاش نكرد؟

به نظر مي رسد كه ح ك ك مشتاق برخورد نظامي بود. ظاهراً حزب فكر مي كرد كه جنگ (با ويتنام) بالاخره مشكلات داخليشان را برطرف كند. هم از طريق ايجاد موجي از وحدت ملي و هم از طريق پايان دادن به دخالتهاي ويتنام. علاوه بر اين، ح ك ك فكر مي كرد كه جنگ را مي برد. البته معلوم شد كه تحليلي بسيار ذهني بود. 

پل پوت به دو روزنامه نگار غربي ديگر كه به كامبوج دعوت شده بودند گفت كه ويتنام به تنهايي نمي توانست كامبوج را شكست دهد زيرا "در ويتنام چيزي نيست". او گفت كه نقشه ويتنام اين بود كه شوروي نيروهاي پيمان ورشو را از اروپا براي اشغال كامبوج بفرستد. ولي آمريكا و متحدين آسياي جنوب شرقي او اين حركت را تاب نخواهند آورد و مضافاً اين كار جبهه اروپايي امپراتوري شوروي را تضعيف كرده و آن را آماج حملات ناتو مي كند.

شوروي كه خود را با توافقنامه ميان آمريكا و چين مورد تهديد مي ديد، به حمايت خود از ويتنام ادامه داد. برژينسكي مشاور امنيت ملي جيمي كارتر رييس جمهور آمريكا بعداً با افتخار اعلام كرد كه "من از چيني ها خواستم كه از پل پوت حمايت كنند، من تايلند را تشويق به حمايت از كامپوچيه دمكراتيك كردم." (75) در فوريه 1979، چين با 250 هزار سرباز براي "درس دادن به ويتنام" به اين كشور حمله كرد ولي ويتنامي ها به آنها درس بهتري دادند. اميد و محاسبات ح ك ك به اينكه از طريق ائتلافهايي ارتجاعي به نجات كامبوج و پيروزي نائل آيد بطرز وحشتناك غلط از آب درآمد.   

ويتنام در دسامبر 1978 با همان استراتژي "شكفتن لاله" كه سايگون را ساقط كرد، به كامبوج حمله كرد. نيروهاي مسلح ويتنام عبارت بود از يكصد هزار ويتنامي و سي هزار كامبوجي. كل هشتاد هزار نيروي مسلح كامپوچيه در مرزهاي شرقي مستقر شدند. به اين حساب كه جنگ موضعي در خواهد گرفت. نيروهاي ويتنام از شمال و جنوب مواضع آنها را در هم كوبيدند و در مركز كامبوج به هم رسيدند. سپس پخش شدند. بخشي از آنها به طرف شرق، از پشت سر به نيروهاي كامبوجي مستقر در مرز حمله بردند. مابقي در جهت غرب و همه جهات پراكنده شدند. دو هفته بعد، در روز هفتم ژانويه 1979 پنوم پن را به اشغال درآوردند.

رهبري ح ك ك  با خفت تمام مثل لون نول با هليكوپتر فراري شدند.

 

بخش چهارم: برخي مسائل استراتژيك

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

درباره مالكيت خصوصي و برابري

براي براه انداختن يك بحث تحريك آميز بگذاريد نقل قول ماركس و انگلس در مانيفست كمونيست را نقل كنيم: "به يك معنا، تئوري كمونيستها را مي توان دريك جمله خلاصه كرد: لغو مالكيت خصوصي" (76)

آيا اين همان كاري نيست كه ح ك ك مي خواست انجام دهد؟ و چرا نبايد سريع و يك شبه انجامش مي دادند؟

درك آنها از مسئله دو اشكال داشت كه ارتباط لاينفك با يكديگر داشتند. يكي درك غلط آنها از مالكيت خصوصي و ماهيت و نقش متضادش در كشوري مثل كامبوج بود ـ يعني مسئله انقلاب دمكراتيك نوين. دومي درك غلط از معناي نفي سرمايه داري بوسيله سوسياليسم بود. خط و سياست ح ك ك عليرغم استفاده از ترمينولوژي ماركسيستي، در هر دو زمينه عميقاً ضد ماركسيستي بود.

بنيانگزاران ماركسيسم در مانيفست كمونيست توضيح مي دهند كه منظورشان اين نيست كه "پيشه ور خرد و دهقان كوچك" را از بين مي برد.  "نيازي به از بين بردن آن نيست. چرا كه تكامل صنعت تا حد زيادي آنرا از بين برده است و هر روز بيش از پيش از بين مي برد." اين نوع مالكيت خصوصي بسيار پيش از سرمايه داري وجود داشته است و تجربه انقلابات سوسياليستي نشان داده كه حتي بسيار پس از آنكه سرمايه داري بعنوان يك نظام ازبين برود، باقي خواهد ماند. آماج اصلي سوسياليسم، سرمايه است. سرمايه "آن نوع مالكيت خصوصي است كه كار دستمزدي را استثمار مي كند، و فقط در شرايطي تزايد مي يابد كه ذخيره جديدي از كار دستمزدي براي دور جديدي از استثمار به آن برسد." بنابراين سرمايه نوع خاصي از مالكيت خصوصي است: محصول كار دستجمعي كارگران است كه توسط طبقه اي نسبت به آنان منافع متخاصم دارد، تصاحب مي شود. بنابراين "سرمايه دار بودن، قدرت شخصي نيست، بلكه قدرت اجتماعي است". بوضوح بر اين نكته تاكيد شده است كه هدف "از ميان بردن تملك خصوصي محصولات كار... كه براي توليد مجدد زندگي بكار مي رود" نيست. "ما تنها مي خواهيم خصلت مصيبت بار اين تملك را از ميان ببريم زيرا در اين طرز تملك كارگر تنها براي آن زنده است كه بر سرمايه بيفزايد و تا زماني اجازه دارد زنده بماند كه مصالح طبقه حاكمه اقتضا كند". 

براي توضيح، بسط و كاربست تحليل بالا در مورد كامبوج، اجازه بدهيد ابتدا به اين جنبه از مالكيت خصوصي بپردازيم. برخلاف پيش بيني ماركس و انگلس در اواسط قرن نوزدهم، تا كنون تمام انقلابات سوسياليستي در كشورهايي رخ داده اند كه نه مالكيت سرمايه داري، بلكه مالكيت خرد معمولترين نوع مالكيت در آنجا بوده است. (حتي در روسيه كه يك كشور امپرياليستي بود، اكثريت جمعيت دهقان بود.) چين هم تحت حاكميت "سه كوه" امپرياليسم، فئوداليسم و آنچه مائو سرمايه داري بوروكرات خواند ( آن نوع سرمايه داري كه با امپرياليسم، زمين داران بزرگ و دولت حلقه هاي اتصال دارد) قرار داشت.

كامبوج در بسياري موارد از چين متفاوت بود ولي باز هم در موارد اساسي چندان متفاوت نبود. اكثريت وسيع مردم تحت ستم و استثمار هر سه كوه بود. بطور خاص، دهقانان نمي توانستند با كار روي زمين حتي معيشت خود را تامين كنند زيرا مداوماً به اين سه باج مي دادند. چه به شكل اجاره و ساير اشكال استثمار توسط ملاكين فئودال و چه به ماليات بگيران و ربا خواران كه اضافه توليد شده توسط دهقان را مي مكيدند. اين اضافه بطور عمده، دوباره در توليد سرمايه گزاري نمي شد. بلكه صرف تامين يك سلسله مراتب اشرافيت فئودالي (بويژه دربار) و دم و دستگاه اداري مستعمره چي ها و دست نشاندگان آنها (دولت فئودال ـ سرمايه داري بوروكرات سيهانوك) و ساير اشكال انگلي (نظير رباخواران و سلسله مراتب بودايي) مي شد.

 

انقلاب دمكراتيك نوين

همانگونه كه بيانيه جنبش انقلابي انترناسيوناليستي به درستي مطرح مي كند، "آماج انقلاب در اين دسته از كشورها عبارت است از امپرياليسم خارجي، بورژوازي كمپرادور ـ بوروكرات، و فئودالها. اين طبقات در پيوند تنگاتنگ با امپرياليسم قرار دارند و بدان وابسته اند. انقلاب در اين كشورها از دو مرحله مي گذرد: نخست، انقلاب دمكراتيك نوين كه مستقيماً به مرحله دوم، يعني انقلاب سوسياليستي مي انجامد. خصايص، اهداف و وظايف مرحله نخست انقلاب، پرولتاريا را قادر و ملزم مي سازد تا با تمام طبقات و اقشاري كه مي توان حمايتشان از برنامه دمكراتيك نوين را جلب كرد، جبهه واحد گسترده اي  تشكيل دهد. اما اين كار بايد برمبناي رشد و تحكيم نيروهاي مستقل پرولتاريا، منجمله نيروهاي مسلح پرولتاريا تحت شرايط مناسب و اعمال هژموني طبقه كارگر بر ساير اقشار انقلابي توده، خصوصاً دهقانان فقير انجام پذيرد. سنگ بناي اين اتحاد، همانا وحدت كارگر ـ دهقان و پيشبرد انقلاب ارضي است. (يعني مبارزه عليه استثمار نيمه فئودالي در نقاط روستايي و يا تحقق شعار "زمين به كشتگر" است) كه يك بخش مركزي برنامه دمكراتيك نوين است." (77)

حتي اين مرحله دمكراتيك نوين نيز به صورت كامل در كامبوج پيش نرفت. در آغاز، آماج انقلاب به درستي تعيين شدند و دهقانان براي يك جنگ رهايي بخش و انقلاب ارضي بسيج شدند. اما در همان حدود  دو سال پيش از پيروزي، گرايشي رو آمد كه باعث ايجاد گيجي در مورد اهداف انقلاب شد. در سال 1976، ح ك ك كه "جهش فوق بزرگ به پيش" كامبوج (يك سال پس از پيروزي انقلاب) را با "جهش بزرگ به پيش" چين (هفت سال پس از پيروزي انقلاب ) مقايسه مي كرد، چنين گفت: "بي شك حزب ما درنگ نكرد. ما از دوره انقلاب ارضي و تحول اجتماعي گذر نكرديم. ما از دوره انقلاب دمكراتيك خلق به سوسياليسم جهش كرديم". (78) معني اين  حرف اين است كه تفاوت صرفاً بر سر سرعت تحولات نبود بلكه راه آنها متفاوت بود.

كئوپراتيوها در كامبوج بخشي از پروسه باز توزيع انقلابي زمين نبودند. بلكه بالعكس، اين كئوپراتيوها بر مبناي مصادره زمينهاي دهقانان توسط دولتي بود كه برنامه هاي اقتصاديش آنها را بيش از پيش به بازار جهاني زنجير كرد. اگر مانيفست كمونيست را درك كنيم درمي يابيم اين ادعا كه كامبوج "اساساً يك جامعه كلكتيوي" شده بود، كاملا بي اساس است. مانيفست مي گويد: "در يك جامعه بورژوايي، كار زنده چيزي نيست جز وسيله اي براي افزايش كار انباشته. در جامعه كمونيستي (ماركس وانگلس در اينجا منظورشان از كمونيسم، همان سوسياليسم بمثابه مرحله نخست جامعه كمونيستي است)، كار انباشته وسيله اي است براي وسعت بخشيدن، غني كردن و پيشرفت بقاي كارگر". با توجه به وضعيت توده ها در كامپوچيه دمكراتيك، واضح است كه آنها در كداميك از اين دو جامعه مي زيستند. جهش كامبوج به سوي سوسياليسم نبود، بلكه به سوي سرمايه داري بود.

 

كئوپراتيوهاي كشاورزي

كئوپراتيوها يكي از شالوده هاي اساسي ساختمان سوسياليسم در چين بودند. اما ايجاد كئوپراتيوهاي سطح عالي (كمونهاي خلق) نقطه اوج پروسه اي بود كه با انقلاب دمكراتيك نوين آغاز گشت. بلافاصله پس از كسب قدرت سراسري (و حتي پيش از آن در بعضي مناطق آزاد شده)، دهقانان تحت رهبري حزب كمونيست چين براي كسب زمين بپاخاستند. بدون مالكيت بر زمين (هم  زنان و هم مردان) هيچ تضمين وجود نداشت كه آنها از قيد فئوداليسم رها شوند. اگر چنين نمي شد آنها چگونه مي توانستند احساس كنند كه چيزي تغيير كرده است؟ در واقع، مناسبات فئودالي مي توانست به اشكال نوين مجدداً ظاهر شود. همانگونه كه مائو خاطر نشان كرد، انقلاب دمكراتيك نوين در را به روي سرمايه داري مي گشايد. اما بيش از آن به روي سوسياليسم مي گشايد. در اين كئوپراتيوها دهقانان مي توانستند مزاياي يكپارچه كردن نيروي كار و زمين خود را دريابند. در عين حال مي توانستند ببينند كه رشد سرمايه داري در كشاورزي به ناگزير دهقانان را به فقير و غني قطب بندي مي كند و بنابراين سوسياليسم تنها راه نجات براي اكثريت جامعه است. در چين، بدون اتلاف وقت، دهقانان در گروههاي همكاري متقابل و كئوپراتيوهاي كوچك و سطح پايين سازماندهي شدند. در اين كئوپراتيوها، زمين به صورت كلكتيو كشت مي شد اما هر كس به ميزان نسبت زمين، حيوانات باركش، و ابزار كارش از محصول سهم مي گرفت. (اين شيوه در كامبوج تا پيش از سال 1975 در مناطق آزاد شده و در برخي مناطق پس از آن نيز بكار گرفته مي شد و بسيار مقبول پسند دهقانان بود.) سپس در اواسط دهه 1950 حزب كمونيست چين به دهقانان فراخوان داد كه "بر مبناي اصل تعاون داوطلبانه و منافع متقابل، اتحاد خود با يكديگر را كه تا آن زمان بر پايه اين كئوپراتيوهاي كوچك  و نيمه سوسياليستي بود، يك مرحله پيشتر برده و در كئوپراتيوهاي بزرگ توليدكنندگان كشاورزي كه كاملا خصلت سوسياليستي داشتند، جمع شوند. (بعبارت ديگر، افراد در اين كئوپراتيوها بر مبناي كارشان در توليد، سهم مي بردند، نه بر مبناي ميزان زمين يا سرمايه اي كه گذارده اند.) اين پروسه گام به گام به دهقانان كمك مي كند كه از طريق تجربه شخصي خويش به تدريج به آگاهي سوسياليستي دست يابند و به تدريج شيوه زندگيشان را تغيير دهند بدون اينكه يك مرتبه با تحولات ناگهاني غير قابل هضم روبرو شوند. اين شيوه گذار باعث مي شود كه معمولا از كاهش بيش از اندازه محصول طي مثلا سال اول و دوم جلوگيري شود. و در واقع بايد افزايش سالانه محصول را تضمين كنند. و اين كار شدني است." (80)

در كامبوج همه مجبور بودند در مزارع كئوپراتيوي زندگي كنند، در حاليكه كئوپراتيوها در چين تكيه بر دهقانان فقير و لايه هاي تحتاني دهقانان ميانه حال ايجاد مي شدند. اين كئوپراتيوها طي مدت بسيار كوتاه چنان بازدهي بالا بدست آوردند كه دهقانان مرفه خواستار پيوستن به آنها شدند. اما تا زماني كه توان سياسي دهقانان متشكل در كئوپراتيو رشد نكرده بود، از پيوستن دهقانان مرفه به آنها جلوگيري مي شد.

 

اقتصاد سوسياليستي چيست؟

درك ح ك ك از سوسياليسم به همان اندازه اشتباه بود كه دركش از دمكراسي نوين اشتباه بود. به غلط چنين مي انگاشت كه هرچه در مالكيت عمومي است، به خودي خود سوسياليستي است. ماركس مالكيت عمومي سوسياليستي را با مالكيت اجتماعي تعريف مي كرد، نه با مالكيت دولتي. به عبارت ديگر، مالكيت دولتي نيز مي تواند يك شكل از مالكيت خصوصي به معناي ماركسيستي آن باشد و بي شك دركامبوج پيش از انقلاب، چنين بود. در اين شكل از مالكيت خصوصي، اضافه توليد شده به نفع عده اي قليل غصب مي شود، "در حاليكه كارگر از اين جهت زندگي مي كند كه بر سرمايه بيفزايد، تا زماني اجازه زندگي دارد كه منافع طبقه حاكمه اقتضا كند."

سوسياليستي شدن و سوسياليستي ماندن جامعه به اين عوامل بستگي دارد: اينكه توده هاي زحمتكش هرچه بيشتر موج وار به اربابان توليد (خود پروسه توليد، مناسبات ميان مردم در توليد و تخصيص اضافه)، و به اربابان حكومت و كل جامعه تبديل شوند و جامعه را گام به گام ولي به صورت مستمر به سوي الغاي آنچه كه انقلابيون چين آنها را "چهار كليت" مي خواندند پيش ببرند. (يعني الغاي تمايزات طبقاتي بطور عموم، الغاي كليه مناسبات توليدي كه شالوده اين تمايزات است، الغاي كليه مناسبات اجتماعي كه براين مناسبات منطبق است و الغاي كليه ايده هاي ناشي از اين مناسبات اجتماعي). اين نكته احتياج به يك بررسي عميق دارد (رجوع كنيد به اقتصاد مائوئيستي: گروه نويسندگان شانگهاي). اما حتي با يك بررسي كلي هم مي توان دريافت كه راه كامبوج از راه چين متفاوت بود. عليرغم اينكه ح ك ك  ادعا مي كرد كه "كامبوج بيست سي سال جلوتر از چين بود."

بررسي مائو از تجربه ساختمان سوسياليسم در جهان منجمله و بويژه تجربه شوروي و تجربه چين، او را به اين درك رساند كه سوسياليسم يك دوره گذار تاريخي نسبتاً طولاني است. كتاب "اقتصاد مائوئيستي" توضيح مي دهد: "مناسبات توليدي غير سوسياليستي هنوز براي مدت معيني در جامعه سوسياليستي پا برجا خواهند بود.... از سوي ديگر، خود مناسبات توليدي غير سوسياليستي يك پروسه تحول و تكامل از وضعيت جنيني به كمال و بلوغ را از سر مي گذراند. در جامعه سوسياليستي، "كمونيسم از نظر اقتصادي هنوز نمي تواند كاملا به مرحله بلوغ برسد و يا بطور كامل از سنتها يا آثار بقاياي سرمايه داري عاري باشد." تاسيس نظام مالكيت عمومي سوسياليستي، نفي بنيادين نظام مالكيت خصوصي بود. اما اين بدان معنا نيست كه مسئله مالكيت كاملا حل شده است. حق بورژوايي در عرصه مالكيت هنوز بطور كامل محو نشده است. بعلاوه از آنجا كه نظام كالايي، مبادله از طريق پول، توزيع بر مبناي كار، كماكان عمل مي كند و تفاوتهاي پايه اي ميان كارگر و دهقان، شهر وروستا، كار يدي و كار فكري هنوز موجود است، و حق بورژوايي هنوز تا حد بسيار جدي در مناسبات متقابل ميان مردم موجود است و موقعيت مسلطي در عرصه توزيع دارد. اين حق بورژوايي در دوره تاريخي سوسياليسم نمي تواند بطور كامل منحل شود، و حتي در برخي زمينه ها اجازه ابراز وجود قانوني دارد و تحت حمايت دولت است. تحت ديكتاتوري پرولتاريا، حق بورژوايي تنها محدود مي شود. ديكتاتوري پرولتاريا شرايط محو حق بورژوايي از صحنه تاريخ را فعالانه مي آفريند." (81)

حق بورژوايي به آن مناسبات اقتصادي و اجتماعي گفته مي شود كه بطور رسمي برابري طلبانه است اما در واقع عناصر نابرابري را در خود حمل مي كنند. (82) ح ك ك به خيال خود مشكل نابرابريهاي اجتماعي و بنابراين طبقات را يك شبه با الغاي پول و دستمزد، حل كرده بود. ولي حق بورژوايي به ناگزير كماكان به حيات خود ادامه مي داد. بطور مثال، در زمينه نابرابريهاي "طبيعي"، جوانان سالم در نظام توزيعي آنها بيش از معلولين و سالمندان جيره دريافت مي كردند. از آنجا كه سطح توليد بسيار پايين بود، مواد خوراكي براي تغذيه برابر همگان كافي نبود. يك مثال ديگر، امتيازات اجتناب ناپذير معيني بود كه به كادرهاي رهبري داده مي شد: نظير حمل و نقل، راديو و غيره. بعلاوه براي تضمين بقاي آنها، اين كادرها از دارو و مواد خوراكي بيشتر برخوردار بودند. برابري مطلق غير ممكن بود. همانگونه كه مائو در برابر رو آمدن اين چنين نظراتي در روزهاي اوليه ايجاد ارتش سرخ در چين گفت: "تساوي گري مطلق در دوراني كه سرمايه داري هنوز نابود نشده است، بجز يك تصور واهي دهقاني و خرده بورژوايي چيز ديگري نيست و حتي در جامعه سوسياليستي نيز تساوي مطلق نمي تواند وجود داشته باشد، زيرا در آن موقع محصولات مادي طبق اصل "از هركس به اندازه توانش و به هركس به اندازه كارش" و طبق مقتضيات كار توزيع مي شود." (83)

ماركس گفت: "تحت كمونيسم، جامعه برمبناي "از هركس به اندازه توانش، به هركس به اندازه نيازش" سازمان مي يابد." اما براي رسيدن به اين مرحله، حق بورژوايي بايد گام به گام محدود شده و تدريجي ملغي شود. بطور خلاصه، جهش ازاصل "به هركس به اندازه كارش"، به اصل "به هركس به اندازه نيازش" تنها با رشد آگاهي كمونيستي توده ها (كه نيروي محركه جامعه هستند) ورشد توليد (كه نيازهاي مردم را بطور واقعي برطرف كند) امكانپذير است. لغو ظاهري حق بورژوايي توسط رژيم كامپوچيه دمكراتيك نه تنها يك توهم بود، بلكه بي عدالتي ها و حق كشي هاي واقعي را پنهان مي ساخت ـ نظير امتيازات "قديمي ها" بر "تازه واردين"، كه در حقيقت بوي متعفن مناسبات فئودالي ازآن بر مي خاست چراكه وابستگي هاي خانوادگي نقش تعيين كننده در تقسيم مردم به "قديمي" و "تازه وارد" بازي مي كردند. اگر رژيم پابرجا مي ماند و يا موفق مي شد كشور را صنعتي كند، اين نابرابريها (كه بالقوه در همان زمان هم مرگبار بودند) مرگبارتر مي شدند. 

ح ك ك با از بين بردن دستمزد، پول و غيره تنها سوسياليسم و كمونيسم را به استهزاء كشيد و در واقع هيچكدام از كارهايشان با معيارهاي كمونيسم (برطرف كردن نيازهاي توده ها كه اصلا انجام نشد) و سوسياليسم (در نظر گرفتن كار هركس در دريافت سهمش از توزيع) وفق نداشت. در عوض، با جيره هاي غذايي ناكافي و گرسنگي دادن، نيروي كار كردن و علاقه به كار را در آنها از بين مي برد و بدين ترتيب سطح توليد را پايين مي آورد. كار آنها شبيه چيزي بود كه مائو در ارتباط ديگري گفته بود ـ از گاو مي خواهيم شير بدهد  ولي اجازه نمي دهيم علف بخورد.

پل پوت مسئله را اين چنين مي ديد: "سرمايه براي ساختن صنايع مان را از كجا مي آوريم؟ سرمايه ما اساساً از كار مردم ما حاصل مي شود. مردم ما با كار كردن، توليدات كشاروزي را رشد مي دهند... ما يك منبع مهم ديگري براي ايجاد سرمايه داريم. يعني اين واقعيت كه دستمزد نداريم. فقدان دستمزد خود يك منبع بزرگ ايجاد سرمايه است." (84) عليرغم اينكه مازاد توليد تحت سوسياليسم و سرمايه داري منبع ايجاد سرمايه است، اما در اينجا كاملا و عامداً تفاوت ميان اين مازاد در سوسياليسم و در سرمايه داري ناديده گرفته مي شود. در حاليكه "كار انباشته ابزاري جهت گسترش، تقويت و ترفيع بقاي كارگر است." به جاي اين، آنها اصل اساسي سرمايه داري را برگرفتند، يعني كشيدن شيره توده كارگر، در بسياري موارد تا دم مرگ. (85) بر پايه اين ديدگاه، نه برنج بلكه مناسبات اجتماعي عقب افتاده اي كه نيروي كار را ارزان ساخته امتياز برتر كامبوج در تجارت خارجي است ـ درست بر پايه همين ديدگاه، امروز سرمايه هاي غربي براي برپايي كارگاه هاي توليدي لباس به كامبوج هجوم مي آورند. 

از نظر تاريخي، اتفاقاً بزرگترين اشتباهي كه در رابطه با حق بورژوايي مرتكب شدند اين بود كه در مقابل لغو گام به گام آن مقاومت كردند. تا "چهار كليت" محو نشده است "بقاي بورژوازي و يا پديدار شدن بورژوازي نوين امكان پذير خواهد بود." (86) در كشور ما هنوز نظام كالايي برقرار است. نظام دستمزدي نيز نابرابر است زيرا بر مبناي مقياس هشت رتبه اي قرار دارد. اين گونه چيزها را در ديكتاتوري پرولتاريا تنها مي توان محدود كرد. بنابراين اگر افرادي نظير لين پيائو به قدرت برسند (مائو در اينجا تجارب مبارزه دو  خط مشي پيشين درون حزب را در يك مبارزه جديد عليه دن سيائو پين بكار مي گيرد)، به سادگي مي توانند نظام سرمايه داري را برقرار كنند. بدين علت است كه ما بايد هرچه بيشتر آثار ماركسيست ـ لنينيستي مطالعه كنيم". (87) اين يكي از مهمترين خدمات مائو بود كه در گير و دار مبارزه براي جلوگيري از غصب كنترل حزب و دولت توسط افرادي نظير دن سيائو پين آنرا هشدار داد.

اما ح ك ك همين كار را به شيوه اي "منحصر بفرد" انجام داد. پول ملغي شده بود اما توليد كالايي كماكان ادامه داشت: كئوپراتيوها، برنج و ساير محصولات را (به ارزش دلار) در ازاي دريافت كالاهاي ديگري به دولت تحويل مي دادند. برنج مهمترين كالا محسوب مي شد، نه بدين جهت كه به كار تغذيه مردم مي آمد، بلكه بدين سبب كه در بازار جهاني مبادله شدني بود. از نظر كامپوچيه دمكراتيك تغيير جهت دادن نيرو و منابع از اين تشكيل سرمايه به تلاشهاي ديگر مانند مبارزه با مالاريا و ساير بيماريها كه از مردم تلفات مي گرفتند، سودآور نبود. (88) در واقع از آنجا كه هدف توليد نه ارضاي نيازهاي توده ها بلكه انباشت سرمايه بود، خود نيروي كار كماكان كالا بود. تحت چنين شرايطي، الغاي پول تنها پرده ساتر نازكي بود كه چهره سرمايه داري را مي پوشاند، و فقدان دستمزد تنها لاپوشان كردن استثمار بسيار وحشيانه اي بود كه جريان داشت.

در حقيقت، خط ح ك ك چندان هم "منحصر بفرد" نبود. در "اقتصاد مائوئيستي شانگهاي" آمده است كه ليوشائوچي و چن پوتا كه رهبران دار و دسته رويزيونيستي در حزب كمونيست چين بودند، پيش از موقع خواهان برچيدن توليد كالايي شدند. مائو چنين پاسخ داد: "تلاش براي برچيدن زودرس توليد كالايي و مبادله، و نفي زودرس نقش سازنده كالا، ارزش، پول، و قيمت، براي ساختمان سوسياليسم مهلك است و بدين سبب هم غلط است." كتاب "اقتصاد مائوئيستي" چنين ادامه مي دهد: "توليد كالايي سوسياليستي را نبايد از بين برد بلكه بايد آن را براي برقراري پيوند ميان صنعت و كشاورزي چين، ميان مناطق شهري و روستايي رشد داد. اين براي پيشبرد ساختمان سوسياليسم ضروري است. (89) 

چان چون چيائو (يكي از نزديكترين رفقاي مائو، از رهبران "گروه چهار نفره" كه دستگيريشان پس از مرگ مائو نشانه وقوع كودتاي ارتجاعي در چين بود) آن را چنين مطرح مي كند: "آن نوع "كموني كردن" كه توسط ليوشائوچي و چن پوتا تبليغ مي شد نبايد دوباره اجازه سر بلند كردن بيابد. ما همواره متذكر شده ايم كه ما نه تنها بيش از اندازه كالا نداريم بلكه هنوز در چين وفور كالا نيست. بنابراين تا زماني كه كمون ها چيز چنداني براي عرضه ندارند تا به همراه گروههاي توليدي و دسته هاي كاري و كموني شوند، و شركتهاي تحت مالكيت عموم مردم هنوز توليداتشان را براي تحقق شعار "به هركس به اندازه نيازش، به سطح انبوه نرسانده اند تا نيازهاي هشتصد ميليون مردم چين برآورده شود، ما ناگزير هستيم همچنان به توليد كالايي، مبادله از طريق پول، و توزيع بر  مبناي كار ادامه دهيم. ما تدابير مناسبي جهت محدود كردن زيانهاي اين چيزها بكار برده و مي بريم. ديكتاتوري پرولتاريا، ديكتاتوري توده هاست." (90)

به عبارت ديگر، مسئله صرفاً به خاكسپاري پول و توليد كالايي نيست. بلكه مسئله اين است كه چگونه شرايط مادي و سياسي لازم براي از بين بردنشان را مهيا كنيم. نه اينكه در حرف آنها را، "ملغي" كنيم و در عمل مناسبات باب طبعشان را ابقاء كنيم. 

چيزي براي از دست دادن وجود ندارد

درس سياسي جهانشمول مهم ديگري كه مي توان از تجربه كامبوج گرفت. هر كشوري به نوبه خود مجموعه به هم پيچيداي از تضادهاست كه از اين ميان، تضاد ميان توليد اجتاعي (به نمايندگي پرولتاريا) و مالكيت خصوصي (به نمايندگي بورژوازي) تضادهاي بي شمار ديگري را تحريك مي كند و يا با آنها تداخل مي يابد. طبقه اي كه چيزي براي از دست دادن ندارد هم در كشورهاي امپرياليستي و هم در كشورهاي عمدتاً دهقاني، در اقليت است. با اين وجود حزب كمونيست با حركت از منافع و مواضع انقلاب پرولتري بين المللي، بايد بر تحتاني ترين (اقشارو طبقات) اتكا كند تا وسيعترين اقشار مردم را در هر مقطع براي مبارزه عليه منبع بلايايي كه بر اكثريت وسيع، در آن كشور و در تمام جهان نازل شده، بجنگد و نهايتاً آن را نابود كند. يعني اينكه، كمونيستها بايد با احساسات طبقاتي استثمارشده ترين ها وحدت كرده و آنها را به سطح جهان بيني رهايي بخش ماركسيسم ـ لنينيسم ـ مائوئيسم ارتقاء دهند. اين مصافي است در مقابل كمونيستهاي همه كشورهاي جهان كه با آن دست و پنجه نرم مي كنند. 

سرود انترناسيونال مي گويد: "برما نبخشد فتح و شادي، خدا، نه شه، نه قهرمان، با دست خود گيريم آزادي، در پيكارهاي بي امان" يعني اينكه هيچكس، چه با نيت خير چه با نيت شر، نمي تواند زحمتكشان جهان را نجات دهد، مگر خودشان. مصرع پاياني اين سرود، "انترناسيونال است نژاد انسانها" بر اين نكته تاكيد دارد كه پرولتاريا تنها با نابود كردن تمام طبقات و هر آنچه كه بويي از طبقات برده، يا به عبارت ديگر با رها ساختن نژاد انسانها، مي تواند خود را رها سازد.

 

حزب

در اينجا به مسئله حزب مي رسيم. راز حزبي كه موجوديت، خط مشي، سياستها و ايدئولوژيش را از نظر توده ها به صورت راز سربه مهر نگاه مي دارد، در آن است كه "سوسياليسم" اش در واقع سرمايه داري است.

ح ك ك نسبت به وظيفه رهبري ميليونها نفر توده هاي كامبوجي در مسير بنا نهادن يك جامعه نوين خيلي كوچك بود. اين حزب در هنگام پيروزي تنها چهارده هزار عضو داشت. رقم عضويت تا سال 1977 روي همين تعداد نگه داشته شد. كمتر از نيمي از كئوپراتيوها داراي شعبه حزبي بودند. (91) بعبارتي، پيش از اينكه ح ك ك و جنبش انقلابي در موقعيت استفاده از قدرت سياسي قرار گرفته باشند يعني بتوانند جامعه را رهبري كنند، ويتنامي ها با ايجاد شرايط براي پيروزي زودرس در واقع آنان را "خلع سلاح"كردند. چيني ها بر پايه دو دهه جنگ خلق به رهايي دست يافته و به سوسياليسم گذار كردند. طي آن دو دهه، حزب تربيت يافت و آبديده شد و بخشهاي وسيعي از توده ها در كوران انقلاب ارضي، قدرت سياسي انقلابي و مبارزه مسلحانه متحول شدند.

شرايط، باعث شد كه قدرت سياسي يكباره از آن ح ك ك شود. با وجود اين اگر ح ك ك از كسب قدرت سياسي سرباز مي زد، در حقيقت به منافع مردم كامبوج  و انقلاب جهاني خيانت كرده بود. بدون اينكه به حدس و گمان بر سر اينكه غير از اين چه مي تواند بشود متوسل شويم بايد بگوييم كه در هر حالت آنها خلاف آنچه كه بايد انجام مي دادند، كردند: آنها مي بايست بطور ويژه اين ديدگاه جهانشمول را بحساب مي آوردند كه انقلاب، يك پروسه دراز مدت است كه كمونيستها در آن پروسه مي بايست براي تغيير شرايط بجنگند. نه چشم بر آن شرايط ببندند و نه اينكه سر تسليم در برابرش فرود آورند. بطور مثال به اين شكايت "اينگ تيريت" توجه كنيد: "در پايتخت هيچ چيز تحت كنترل ما نبود مگر كارخانجات". اين نقل قول غالباً توسط رهبران حزب منجمله پل پوت پس از سرنگوني تكرار شد. اين اعتراف از سوي حزبي كه شهرها را تخليه كرده بود تكان دهنده بود. حتي اگر چنين بود، مسئله مقابل كمونيستها آن است كه اين معضل را چگونه حل كنند. حزب كمونيست شوروي كه عمدتاً در شهرهاي بزرگ فعاليت داشت، پس از كسب قدرت با مسئله مشابهي در روستاها روبرو گرديد. براي همين مي بايست نيازها و تمايلات واقعي اقشار مختلف دهقاني و ساير مردم را تحقيق و بررسي مي كرد و براين پايه سياستهاي معيني اتخاذ مي كرد تا بتواند آنها را گام به گام به پيش رهبري كند. و در عين حال تربيت سوسياليستي گسترده اي را درميان آنان پيش ببرد و پيشروان توده ها را به حد اعضاي حزب ارتقاء دهد. اما ح ك ك  بجاي اتخاذ اين روش تلاش كرد ديدگاههايش را به زور قهر و خشونت اعمال كند. سريعاً هم در برابر عملكرد واقعيات مادي جهان (كه هيچگاه دركشان نكرده بود و آخرالامر هم كنترلي رويشان نداشت) سپر انداخت و تسليم شد.

چگونه حزبي كه "مخفي" است مي تواند رهبري كمونيستي واقعي بر توده ها اعمال كند؟ اين چنين حزبي تنها مي تواند به يك معناي بورژوايي فقط دستورالعمل صادر كند و بر اجرايشان نظارت كند. و هيچگاه نمي تواند به يك معناي كمونيستي، بدون پيشبرد خط مشي توده اي، بدون اجراي اصل از توده ها به توده ها، بدون توضيح سياستها، اهداف و ايدئولوژيش به توده ها، آنها را به خود جلب كند و خطش را بدين شيوه به يك نيروي مادي تبديل نمايد.

يك حزب پرولتري، يك حزب طبقاتي است ـ نه فقط برحسب ايده هايش بلكه بطور مادي. اين تفاوت مهم ميان يك حزب پرولتري و يك تشكيلات توطئه گر انقلابي از نوع بورژوايي (بلانكيستي) است. ايدئولوژي و خط حزب بايد بر جهان بيني و منافع انقلاب پرولتري بين المللي منطبق باشد. اما سخن ما در اينجا در مورد چيزي بيش از گروهي از افراد با عقايد سوسياليستي است. اگر حزب بيان حركت آگاهانه آن بخش از توده ها كه تربيت كمونيستي مي يابند نباشد، صرفاً مي تواند صاحب برخي عقايد درست باشد و سعي كند در مسيري انقلابي طي طريق كند، اما نمي تواند سياستهاي درستي را براي پيشروي در مسير پرپيچ و خم مبارزه طبقاتي فرموله كند، چه رسد به اينكه موفق به پياده كردن اين سياستها شود. در بهترين حالت جهت خود را از دست خواهد داد.

ح ك ك بيشتر شبيه يك محفل كوچك بود تا يك حزب ـ نه به خاطر اندازه اش، بلكه به علت رفتارش. همانگونه كه مائو نوشت: "آنان كه داراي طرز تفكر محفلي هستند در برابر اين نظر كه بايد تمام نيروهاي مثبت را بكار گرفت، بايد تمام كساني را كه متحد شدني هستند، متحد كرد، بايد تمام عوامل منفي را به عوامل مثبت تبديل كرد تا بتوان امر كبير ساختمان سوسياليسم را به پيش برد، مقاومت مي كنند." (92)

منظور ما اين نيست كه ح ك ك پايگاه اجتماعي نداشت. به نظر مي رسد كه اين حزب از حمايت پرشوري در ميان دهقانان فقير و بويژه مردان و زنان جوان كه در جامعه پدرسالار كامبوج بطور خاصي تحت ستم بودند، برخوردار بود. اما اين حزب به جاي اينكه از طريق اتكاء به پيشروان، توده هاي مردم را جلب كند، اين پايه اجتماعي را بر مبناي بلافصل خودشان جلب كرد و بيشتر از ساير اقشار مردم به آنها امتياز داد، و صرفاً به اعمال ديكتاتوري بر بقيه مردم پرداخت بدون آنكه ميان طبقات حاكمه سابق و مردمي كه تحت ستم آن طبقات بودند، تمايزي قائل شود.

همين خط چندين بار طي انقلاب چين سر بلند كرد: خط "دهقان فقير" كه به جاي بسيج توده هاي فقير براي متحد ساختن مردم، تلاش داشت بر عقب افتاده ترين احساسات انتقام جويي و منفعت جويي اين توده ها دست بگذارد. لنين اينگونه احساسات را چنين توصيف كرد: "قبلا آنها بخور بخور مي كردند، حالا نوبت من است كه بخور بخور بكنم." اين هيچ نيست مگر ايدئولوژي سرمايه داري و وسيله پيدايش طبقه جديدي از استثمارگران.

ح ك ك چنين نوشت: "بطور مشخص، ما بر نيروي كارگران اتكاء نكرديم. كارگران (در اسم) پيشاهنگ بودند، اما به صورت واقعيت مشخص پيشاهنگ نشدند. واقعيت مشخص اين است كه فقط دهقان وجود داشت. بنابراين ما از كسي كپيه برداري نكرديم..." (93) بي شك اين درست است: در چين زمان مائو و در تمام كشورهايي كه از آن زمان تاكنون جنگ خلق واقعي برپا شده است، كمونيستها به عضوگيري از ميان پرولترها و تربيت آنها براي پيشبرد اين وظيفه توجه عظيمي مبذول داشته اند. و روي تهيدستان تكيه كرده اند تا اقشار وسيع دهقاني را از طريق دگرگون كردن تمام جهان بيني شان و كمك به آنان براي انكه تبديل به دهقانان سوسياليست با جهان بيني پرولتري شوند، رهبري كنند. يك روي سكه مطلق ح ك ك به تعيين اقشار كليدي طبقه كارگر و بسيج و تربيت پرولترهاي انقلابي (94) بود و روي ديگر سكه همان اندازه بي علاقگي در تربيت ماركسيستي بخشي از دهقانان، بود. آنها نه تنها هيچ بخشي از دهقانان را مجهز به موضع، روش و خط پرولتارياي بين المللي نكردند، بلكه ماركسيسم را به هيچ درجه و شكلي به ميان آنها نبردند.

اما اين مسئله ح ك ك را به يك حزب دهقاني نيز تبديل نكرد، اگرچه ديدگاه هايش تا اندازه اي با برخي گرايشات خودجوش معين ميان برخي دهقانان مطابقت داشت ـ بويژه تنفر طبقاتي ميان دهقانان كه در واقع بايد در را بروي مجهز كردن آنان به آگاهي همه جانبه طبقاتي بگشايد. بجاي اين، احساسات فوق عليه منافع انقلابي گسترده تر دهقانان بكار گرفته شد.

از آنجا كه ح ك ك براي رهبري مردم از خط مشي توده اي پيروي نمي كرد، و از آنجا كه توده ها را در انجام كارهايي رهبري مي كرد كه در واقع عليه منافع توده ها بود تعجب آور نيست كه به اعمال ديكتاتوري عليه توده ها توسل جست.

مائو در اينباره صريحاً مي گويد: "ديكتاتوري را در صفوف خلق نمي توان بكار برد. خلق نمي تواند روي خودش ديكتاتوري اعمال بكند و نيز بخشي از خلق نمي تواند بخشي ديگر را سركوب كند. عناصر قانون شكن درون خلق بايد تسليم قانون شوند. ولي بين اين عمل و اعمال ديكتاتوري جهت سركوب دشمنان خلق فرق اصولي موجود است. درون خلق، سانتراليسم دمكراتيك حاكم است. قانون اساسي ما تصريح مي كند كه شهروندان جمهوري خلق چين از آزادي بيان، مطبوعات، اجتماعات، اتحاديه ها، نمايشات، تظاهرات، ايمان مذهبي و غيره برخوردارند. ما طرفدار آزادي با رهبري و دمكراسي تحت هدايت مركزيت هستيم. و به هيچوجه منظورمان آن نيست كه مسائل ايدئولوژيك و مسائل مربوط به تشخيص غلط و درست را درميان خلق مي توان با تدابير قهري حل و فصل كرد." (95)

ممكن است ح ك ك براي حفظ قدرت سياسي به صرافت متحد كردن مردم افتاده باشد. ولي نمي توانست اين كار را بكند. از يك سو، آنها در مقابل انقلاب فرهنگي و تئوري و پراتيك آن مبني بر "اعمال ديكتاتوري همه جانبه پرولتاريا" روي خود را برگرداندند. آنها در مقابل تجربه اين انقلاب كه طي آن حزب كمونيست توده ها را در استفاده از قدرت سياسي شان براي دگرگون كردن كل جامعه، رهبري كرد، سكوت كردند. از سوي ديگر، آنها كوچكترين دركي از پيچيدگي و متناقض بودن جامعه سوسياليستي نداشتند. آنها قادر به تشخيص تفاوت ميان تضادهاي درون خلق (كه منافع درازمدتشان بطور اساسي يكسان است) با تضادهايي كه با دشمنان (كه منافعشان در تخاصم با منافع توده ها قرار دارد) موجود است، نبودند. اسناد اين حزب مملو از چنين شعارهايي است: "خط مشي توده اي"، "كادرها به ميان توده ها مي روند" و "به مردم گوش بدهيد"، "خلق را متحد كنيد"، و غيره . عدم توجه به اين نكته و بحساب نياوردن آن و در عوض آنان را همجنس مرتجعين حاكم پيش و پس از آنها قلمداد كردن، اشتباه است  و ما را از حقيقت مسئله دور مي كند. نكته بر سر اين است كه آنها خطي انحرافي داشتند. اين خط انحرافي صرفاً يك ايده انحرافي نبود. اين خط به ناگزير به نيروي مادي قدرتمندي تبديل شد زيرا منطبق بود بر روشي كه جهان ارتجاعي سازمان يافته است.

در جهان امروز، توليد كنندگان خرد و نيروهاي خرده بورژوا نمي توانستند بر هيچ جامعه اي حاكم شوند. هر نوع منطق سرمايه داري (چه كوچك، چه بزرگ) نهايتاً بايد در برابر خواستهاي سرمايه امپرياليستي سر تسليم فرود آورد. شايد بتوان گفت كه ح ك ك به شيوه "منحصر بفردي" داشت مي رفت كه نوع حكومتي را در كامبوج برقرار كند كه شبيه آن در دهه هاي اخير در بسياري كشورهاي جهان سوم ديده شده است. در اين كشورها نيروهاي بورژوازي ملي تبديل به سرمايه داران بوروكرات شدند، و كشيدن شيره جان دهقانان از طريق دولت و ساير اشكال استثماري كلكتيو براي تصاحب اضافه آنان، مكمل تسليم شدن به بازار جهاني است.

 

انترناسيوناليسم پرولتري 

ح ك ك طي سندي در مورد تاريخچه حزب چنين مطرح مي كند كه در عين حال كه مطالعه تجربه احزاب خارجي نقشي مثبت در تاسيس حزب در دهه شصت بازي كرد، حزب بسياري تجارب بد ناشي از كپيه برداري و يادگيري از تجارب خارجي را نيز داشت. اين تجارب در رابطه با مشكلات كوچك و بزرگ، نتايج بدي براي حزب ببار آورد. از يك سو، اين تجارب ما را كاملا به جهل كشاند. ازسوي ديگر، در پيشرفت جنبش انقلاب اخلال كرده و گاهي موجب نابودي آن شد و مانع پيشرفت حزب ما شد. بدين ترتيب، چه بهتر كه از تجارب خارجي چيزي نياموزيم." (96) اين عمدتاً يك جمعبندي غلط از رابطه با ويتنامي ها است. اما حمله به چين و مائو نيز هست. مهمترين علت اينكه آنها مشتاق آموختن از ديگران نبودند اين بود كه آنچه را به آنها آموزش مي دادند قبول نداشتند و مورد پسندشان نبود. آنها خط مائو را رد كردند. نه از اين جهت كه چيني بود. بلكه بدين سبب كه جهانبيني و منافع كاملا متفاوتي ازجهان بيني و منافع ايشان را نمايندگي مي كرد. بدين علت است كه اين مشكل آنها به مرور بدتر شد. گزارش شده كه حزب در اوايل به دنبال دستيابي به درك درست از مسائل بود. بدين جهت، كادرهاي حزب آثار مائو و استالين را مطالعه مي كردند. اما پس از اينكه حزب خط مشي خود را تحكيم بخشيد، ديگر از اين خبرها نبود.

يك چيز ماركسيستي را آنها مسلماً دوست نداشتند و آن استهزاي "كمونيسم ملي" توسط ماركسيسم است. هيچ حزبي نمي تواند نماينده منافع اكثريت توده هاي مردم يك كشور باشد مگر اكثريت وسيع توده هاي مردم جهان را نمايندگي كند. بي شك اين به معناي آن نيست كه همه توده ها را مي توان به يكباره جذب كرد، و توده ها به پيشرو و ميانه و عقب افتاده تقسيم نمي شوند. همانگونه كه مانيفست مي گويد: "در مبارزات ملي پرولتارياي كشورهاي مختلف، آنها (كمونيستها) منافع مشترك كل پرولتاريا را مستقل از مليتشان، خاطر نشان كرده و مطرح مي سازند." هر حزب كمونيست كه انقلاب را در يك كشور تحت سلطه و يا يك كشور امپرياليستي رهبري كند، صرفاً يك گردان جنبش پرولتارياي انقلابي بين المللي است كه هدفش كمونيسم جهاني است.

بواقع، رهايي كامبوج، چه براي مردم كامبوج و چه براي مردم جهان، يك پيروزي به هدر داده شده است.

 

بخش پنجم: سرنوشت كامبوج

ــــــــــــــــــــــــــــــ

پس از سرنگوني رژيم پل پوت، آمريكا هيچ مشكلي در حمايت از بقاياي ارتش اين رژيم نداشت. در اواخر دهه 1970 و اوايل دهه 1980، امدادهاي بين المللي تحت رهبري آمريكا هزاران جنگنده خمر را در جنگلهاي منطقه مرزي غرب كامبوج و در اردوگاههاي پناهندگي در تايلند تامين مي كرد. (97) آمريكا و سازمان ملل دست نشانده اش تا يك دهه بعد نيز "جبهه متحد ملي" تحت رهبري ح ك ك را كه سيهانوك هنوز بطور رسمي رياستش را بعهده داشت، بعنوان دولت قانوني كامبوج به رسميت مي شناخت.

اگر سقوط بلوك شوروي نبود، ويتنامي ها كماكان به اشغال كامبوج ادامه مي دادند. اگر سقوط شوروي باعث تغييرات بنيادين در عرصه بين المللي نمي شد، آمريكا نيز كماكان به حمايت خود از "جبهه متحد ملي" ادامه مي داد و عضويت "جبهه متحد" در سازمان ملل كماكان پابرجا باقي مي ماند.

پس از سقوط شوروي آمريكا ديگر سودي در حمايت از خمرهاي سرخ نداشت. اولا، آمريكا بخاطر آنكه وحشيانه منافعش را از طريق بمب افكنهاي ب 52 و جهت بيرق "كمكهاي بشردوستانه" پيش مي برد نياز دارد كه تاريخ هندوچين را بازنويسي كند و خود را كه نسل كش درجه اول است مخالف سرسخت كشتار مردم اين خطه جا بزند. ثانياً، آمريكا خواهان محاكمه سران، ح ك ك شد تا بدين وسيله بهتر بتواند دولت بر سر كار پنوم پن را به زانو درآورد. (رييس اين دولت "هوسن" است، او مسئول سابق منطقه شرقي است كه زماني "جسم خمر و مغز ويتنامي" ناميده مي شد و اكنون مورد حمايت چين بود.) در دوره اشغال كامبوج توسط ويتنام، قحطي در كامبوج بيداد مي كرد. اشغالگران ويتنامي و دولت دست نشانده آنها بنام "جمهوري خلق كامپوچيه"، دهقانان را تشويق مي كردند كه براي راه اندازي آبراه هايي كه زمان ح ك ك ايجاد شده بود و اكنون به گل نشسته بودند، "گروههاي همبستگي" تشكيل دهند. آنها برخي اهداف اقتصادي خمرهاي سرخ را نيز دنبال كردند. جانشينان ح ك ك كه اكنون با نام "حزب انقلابي خلق كامپوچيه" قدرت سياسي را به دست داشتند، خود را ادامه ح ك ك كه (به قول آنها) در 1951 تاسيس شد مي دانستند. ح ك ك براي جلب حمايت غرب (و شايد دفن گذشته خودش) در سال 1981 خود را منحل كرد تا جبهه متحد عليه ويتنام را تقويت كند.

آخرالامر، حتي سيهانوك كه ظاهراً تحت نام وي مي جنگيدند، نيز ح ك ك را رها كرد. در 1989 با پادرمياني آمريكا يك دولت ائتلافي متشكل از نيروهاي قديمي طرفدار آمريكا و نيروهاي جديد طرفدار ويتنام به روي كار آمد. سيهانوك دوباره رييس كشور و شاه شد. پسرش، شاهزاده راناريد كه ظاهراً چندان ازحمايت پدر برخوردار نبود، سالها بر سر كنترل كشور با هون سن كشمكش داشت تا اينكه بالاخره هون سن در اواخر دهه 90 او را به وسيله يك كودتا ساقط كرد.  

اقبال خمرهاي سرخ و حاميان ارتجاعي خارجيشان ناپديد شد. آنها چند هزار نيروي مسلح خود را حفظ كردند و ظاهراً حمايت توده اي داشتند. اما در نهايت در بهترين حالت به يك گروه شورش بي هدف و در بدترين حالت به راهزن تبديل شدند. آنها از طريق قاچاق مواد مخدر، قاچاق چوب درخت جنگلها، و قاچاق جواهر از طريق تايلند روزگار مي گذارنند. اگر حمايت دولت ارتجاعي تايلند نبود از بين رفته بودند. در اواسط دهه نود آنها با هون سن معامله اي كردند. در ازاي حمايت از دولت، او به آنها اجازه بازسازي و حتي حدي قدرت سياسي داد. اين بار بعنوان شركاي بي مدعا در طرح ارتجاعي "تثبيت" كامبوج، اينگ ساري در 1996 تسليم شد و مورد بخشش ملوكانه قرار گرفت. طي دو سال بعد، خيوسامفان (دومين رييس سابق دولت كامپوچيه دمكراتيك)، نوآن چي (معاون دبير حزب) بهمراه برخي از تحصيلكردگان پاريس ديده كه هسته اوليه كادرها و هواداران پل پوت را ايجاد كرده بودند، نيز تسليم شدند. 

شهر مرزي پايلين (غرب باتامبانگ، در منطقه شمال غربي) و حومه اش به جولانگاه آنها تبديل شد ـ به همان شكلي كه هر بخش از مناطق روستائي كامبوج توسط يك جنگ سالار محلي اداره مي شود. فرماندار اين بخش، يك فرمانده سابق ارتش خمرهاي سرخ بود كه بعدا بطور رسمي از طرف دولت به اين پست منصوب شد. معاون او، پسر اينگساري است. نيروهاي نظامي و انتظامي آن منطقه، جنگندگان سابق خمرهاي سرخ هستند. واحدها و ساختار فرماندهي آنها مثل سابق دست نخورده باقي مانده است. تنها تفاوت اينست كه اين 2000 نفر به جاي پيژاماهاي سياهشان اكنون يونيفورم دولت جديد را مي پوشند. اكنون بسياري از چريكهاي سابق سوار بر موتورسيكلت هاي هوندا در خيابانها مي چرخند؛ رهبران سابق ح. ك. ك. فعاليتهاي گسترده "مشروع" و شبكه هاي قاچاق را اداره مي كنند. شهرشان پايلين داراي "كازينوي بين المللي قيصر" است كه سرمايه داران تايلندي را به خود جلب مي كند. ده ها روسپي خانه، يك بانك و ميكده هاي بيشماري دارد كه تفرجگاه چريكهاي سابق است. اينگساري و خيوسامفان در ويلاهاي محافظت شده اي مشرف به شهر زندگي مي كنند. (98) پل پوت در آوريل 1998 مرد. رفقاي سابق اش او را كه به اعدام محكوم شده بود در خانه اش تحت نظر نگاه داشتند. آنها يك خبرنگار خارجي را دعوت كردند تا در آستانه مرگ با وي مصاحبه كند. در حقيقت آنها با اينكار مي خواستند ثابت كنند كه ديگر با او نيستند. در مبارزات درون حزبي كه منجر به دستگيري پل پوت شد، او دستور اعدام يكي از مقامات نظامي حزب به نام سون سن و 14 تن از افراد خانواده اش را صادر كرده بود. پل پوت بعدا چنين توجيه كرد كه كشتن طفل شيرخوار اين خانواده يك تصادف بود. آخرين رهبر تاريخي ح. ك. ك. در جنگل، كه پل پوت را سرنگون كرد كوشيد در سال 1999 بر سر تسليم خود با دولت به توافق برسد. اما وي را دستگير كردند. اين فرد كه تاموك نام دارد و مسئول منطقه جنوب غربي بوده اينك در انتظار محاكمه است و اين به موضوع كشمكش ميان آمريكا و هون سن تبديل گشته است.

بد نيست بپرسيم كه يك دهه پس از اينكه غرب دوباره كامبوج را به چنگ آورده، با اين كشور چه كرده است؟

"صنعتي" شدن كامبوج ظاهرا جنبه مثبت اوضاع است. تا ژانويه 1999 يكصد و ده كارگاه دوزندگي رسمي با 72 هزار كارگر، و 39 كارخانه با 110 هزار شغل جديد اجازه تاسيس يافتند. آمريكا و اتحاديه اروپا به محصولات كامبوج اجازه مي دهند كه با تعرفه هاي پايين به بازارهايشان وارد شوند. البته سرمايه هائي كه در كامبوج كار مي كند، سرمايه هاي غربي است. غربي ها سودش را مي برند و كامبوجي ها زجرش را مي كشند. دستمزد بسياري از كارگران در صنعت رو به رشد دوزندگي در ازاي 48 ساعت كار هفتگي اخيرا از 40 دلار به 30 دلار تنزل يافت. حتي دستمزد كارگراني كه مزد بالا دريافت مي كنند از ساعتي هشتاد سنت به ساعتي پنجاه سنت (نيم دلار) تنزل يافته است.

كامبوج ظاهرا هنوز واحد پول خود را ندارد. كارگران دلار آمريكائي دريافت مي كنند. هنگام بحران مالي شرق آسيا، كامبوجي ها به شدت آسيب ديدند. زيرا اندونزي و تايلند ارزش پولهاي خود را در ازاي دلار آمريكا پايين آوردند. بدين ترتيب از نظر ارزان كردن نيروي كار، روي دست كامبوج بلند شدند.

يك "صنعت" بزرگ ديگر در كامبوج، روسپيگري است كه بيشترين شغل را ايجاد مي كند. استثمارگران بومي و خارجي از قبل صدها هزار زن و مرد جوان و بيكار كه اكثرا از روستا به شهر آمده اند، تغذيه مي كنند. تعداد آنها تا 600 هزار نفر هم تخمين زده شده كه اكثرا به بيماري ايدز مبتلا هستند. كامبوج از نظر سرعت رشد بيماري ايدز، در آسيا اول است.

تخمين موقعيت 85 درصد از جمعيت 4ر11 ميليوني كه هنوز در مناطق روستائي بسر مي برند، از خارج بسيار مشكل است. چرا كه آنها براي رسانه هاي تحت كنترل امپرياليستها مهم نيستند. واقعيتي كه اينك بسيار آشكار شده اينست كه در كشوري كه سابقا دهقانان چندين تن ماهي از يك هكتار آب بيرون مي كشيدند، اكنون نسل ماهي در حال انقراض است. "تنل ساپ" (درياچه بزرگ در مركز كامبوج كه بزرگترين درياچه آب شيرين آسياي جنوب شرقي محسوب مي شود) به خاطر عمليات چوب بري براي بازار لوكس غرب اينك به گل و لاي نشسته است. گزارش شده كه كامبوج طي پنج سال آينده كاملا از درخت تهي خواهد شد. كازينوهائي كه در سواحل درياچه بنا مي شوند، دهكده هاي ماهيگيري و نواحي پرورش ماهي را نابود مي كنند. بنگاه هاي امدادرساني در مورد بروز خطر قحطي گسترده مرتبا هشدار مي دهند.

كامبوج به معناي واقعي كلمه آشغالداني امپرياليستها شده است. آنها زباله هاي شيميائي زهرآگين را كه هيچ كشوري حاضر به قبول آن نيست در كامبوج دفن مي كنند. وخامت اين مسئله بالاخره به رسانه هاي غرب راه يافت؛ زيرا يك شورش اعتراضي عليه مرگ كارگران در يكي از اماكن دفن زباله بوقوع پيوست. محل شورش، بندر سيهانوك ويل در جنوب غربي كشور بود. يعني همانجائي كه زماني نه چندان دور تسليحات چيني براي جبهه رهائيبخش ملي ويتنام در آن پياده مي شد. 

اوضاع كامبوج را مي توان چنين جمعبندي كرد: در نتيجه تجاوز آمريكا و جنگهاي متعاقب آن، كامبوج داراي بيشترين تعداد معلولين جنگي در دنيا است. هنوز سيستم درماني واقعي در اين كشور وجود ندارد. جاده ها و راه آهني كه طي بمبارانهاي هوائي آمريكا تخريب شدند، هيچگاه بازي سازي نشدند. محصول برنج هيچگاه به سطح پيشين خود بازنگشت. نيمي از كودكان اين كشور دچار گرسنگي يا سوء تغذيه مزمن هستند. نرخ مرگ و مير كودكان هنگام تولد تا پنج سالگي در كامبوج از جمله بالاترين نرخها در جهان است.

اوضاع كامبوج را از نظر سياسي ـ اقتصادي چنين است: از نظر سياسي تحت قيموميت سازمان ملل است. از نظر اقتصادي، تحت قيموميت صندوق بين المللي پول است. سرمايه گذاري در كامبوج بطور مستقيم و غير مستقيم توسط آمريكا و اروپا كنترل مي شود. دولت كامبوج يك دولت ائتلافي متشكل از تمام احزابي است كه طي نيم قرن گذشته بر اين كشور حاكم بوده اند.

البته هيچكس اينها را نسل كشي نمي داند و خواستار محاكمه جنايتكاران نمي شود. زيرا روال عادي زندگي در نظام امپرياليستي چيزي جز اين نيست. 

 

توضيحات

ــــــــــــــــــــــــــ

1) به همين جهت است كه كنگره آمريكا و دولت كلينتون ميليونها دلار به بررسي "جنايات كامبوج" اختصاص داده اند. آنهم در زماني كه بودجه هاي تحقيقاتي را بطور كل محدود مي كنند. ارقام متفاوتي در مورد تعداد كساني كه در كامبوج كشته شده اند ارائه شده است. يكي از بالاترين ارقام متعلق به "بن كيرنان" است. او يكي از محققان سرشناس در اين زمينه است كه زماني از ويتنام هواداري مي كرد و اكنون رئيس "پروژه تحقيق در مورد جنايات كامبوج" در دانشگاه "يل" است. بودجه اين پروژه را دولت آمريكا تامين مي كند. او رقم جمعيت كامبوج در سال 1975 را از رقم جمعيت كامبوج در سال 1979 كسر كرد. نتيجه، يك و نيم ميليون نفر بود كه در جمهوري دمكراتيك كامپوچيه، جان خود را بر اثر گرسنگي، بيماري، جنگ و اعدام از دست دادند. اما اين رقم جاي بحث بسيار دارد.طي اين دوران جنگ جاري بود و سرشماري انجام نمي شد. حكومت آمريكائي كامبوج در سال 1975 مي توانسته رقم جمعيت را بالا برده باشد. و حكومت طرفدار ويتنام كامبوج در سال 1979 مي توانسته اين رقم را پايين آورده باشد. ارقامي كه حكومت كامپوچيه دمكراتيك چندين بار ارائه داده بود با هم جور در نمي آمدند. "بن كيرنان" عامدا ارقام بي پايه و منتشر نشده يك پژوهشگر خصوصي را پايه كار خود قرار داده است. "مايكل ويكري" كه از آمار سازمان سيا استفاده كرده، رقم مردگان (به هر علتي) را حدود هشتصد هزار مي داند. رجوع كنيد به "بن كيرنان"، "رژيم پل پوت" (انتشارات دانشگاه يل، 1996) صفحه 457، آمار ادعائي ويكري را نيز در اينجا ذكر و بررسي كرده ايم. "تاموك" رهبر ح. ك. ك. طي مصاحبه اي در سال 1997 به مجله "بررسي اقتصادي شرق دور" چنين گفت: "واضح است كه پل پوت عليه بشريت جنايت كرده است. اما من با آمار آمريكائي مبني بر ميليونها كشته موافق نيستم. اما فكر مي كنم رقم صدها هزار درست باشد." (23 اكتبر 1997)

ما اين روش ارتجاعي را قبول نداريم كه براي لاپوشاني يك سلسله جنايات، ادعا شود كه جنايات ديگري بزرگترند. اما حتي بر اين مبنا نيز، جنايات آمريكا بسيار بيشتر از جنايات ديگران است. جنگ آنها در هندوچين يكي از خونين ترين جناياتي است كه جهان تاكنون به خود ديده است. ميزان بمب هائي كه آمريكا بر ويتنام ريخت بيش از سه برابر مقدار بمب هائي است كه طي جنگ جهاني دوم ريخته شد. اين بمب ها دو ميليون ويتنامي را كشت و ده ميليون نفر را آواره كرد. و در كامبوج، آمريكا يك رژيم دست نشانده را در سال 1970 به روي كار آورد و سپس نيروهاي خود را به آنجا فرستاد. هواپيماهاي ب ـ 52 آمريكا مدت بيش از 3 سال بلاوقفه بر سر كامبوج بمب فرو ريختند. نيم ميليون تن مواد منفجره و ناپالم، مناطق روستائي را شخم زد و باعث قحطي بيسابقه شد. يك ميليون كامبوجي در آن جنگ كشته شدند. با وجود اين، "پروژه تحقيق در مورد جنايات كامبوج" اين را در برنامه خود نمي گنجاند.

2) شايعه مائوئيست بودن ح. ك. ك. را شوروي ها براي نخستين بار بر سر زبانها انداختند. براي مثال: ولاديمير سيمونوف؛ "كامپوچيه: جنايات مائوئيست ها و خط سيرشان"، انتشارات نووستي، 1979 . هدف آنها خراب كردن مائوئيسم و چين مائو از طريق همبسته وانمود كردن آن با پل پوت. خوب است بدانيد كه شوروي از قطع رابطه با رژيم آمريكائي لون نول در كامبوج خودداري كرده بود.

3) "كيرنان" كه سعي ندارد ح. ك. ك. را مائوئيست قلمداد كند، معترف است كه "نه پل پوت، نه اينگساري، نه خيو سامفان، نه هيچكس ديگر از مركزيت ح. ك. ك. از انقلاب فرهنگي در زمان وقوعش هواداري نكرد." (رژيم پل پوت، صفحه 127) يك محقق سرشناس ديگر مي نويسد: "هيچ شاهدي دال بر ارتباط ح. ك. ك. با راديكال هاي چين در دوره 71 ـ 1965 وجود ندارد." (تيموتي كارني؛ "پيروزي غير منتظره"، به نقل از كارل دي جكسون ـ ويراستار ـ "كامبوج طي دوره 87 ـ 1975: ملاقات با مرگ"، انتشارات دانشگاه پرينستون، 1989، صفحه 24)

4) مصاحبه هاي نقل شده در كتاب "رژيم پل پوت"، صفحه 148

5) "خلاصه اي از تاريخچه تفسيري حزب: سند منطقه شرقي"، به نقل از كارل جكسون؛ "ملاقات با مرگ"، صفحه 264

6) فاكتها از اين قرارند: 

"پل پوت در اواخر سال 1967 در يك مدرسه آموزشي حزب در جنگلهاي شمال شرقي كامبوج تدريس كرد. او در مدت 9 روز سخنراني حتي يك بار هم نام انقلاب فرهنگي را بر زبان نراند و بندرت از چين ذكري مي كرد. تنها يك بار گفت: چين كشور بزرگي است." (كيرنان، رژيم پل پوت، صفحه 127 ـ به نقل از يكي از شركت كنندگان در آن مدرسه)

پل پوت درست پس از كسب قدرت در ژوئن 1975 به طور مخفيانه به هانوي و چين سفر كرد. پي از اين سفر، چين كمكهاي اقتصادي (نه نظامي) وسيعي در اختيار كامپوچيه دمكراتيك قرار داد.

وقتي مائو در سپتامبر 1979 درگذشت، كامپوچيه دمكراتيك عزاي عمومي پنج روزه اعلام كرد. پل پوت كه تازه نخست وزير شده بود طي يك پيام راديوئي گفت: "مائو بزرگترين آموزگار پس از ماركس، انگلس، لنين و استالين بود." يك پيام ديگر ح. ك. ك. به حزب كمونيست چين از انقلاب فرهنگي عليه "مقرهاي ضدانقلابي ليوشائوچي و دن سيائوپين" تمجيد كرد. (كه نت كين؛ تشريح ترور، به نقل از كارل جكسون، "ملاقات با مرگ"، صفحات 221 ـ 219، همچنين اليزابت بكر؛ "وقتي جنگ پايان گرفت"، صفحات 278 ـ 277)

كيرنان از منابع دست دوم چنين نقل مي كند كه رهبران ح. ك. ك. نفرت خود از گروه چهار نفر (نزديكترين رفقاي مائو كه دستگيري آنها در سال 1997 نقطه عطف كودتاي رويزيونيستي دن سيائو پين بود) را در دوره مبارزات شديد درون حزب كمونيست چين متعاقب مرگ مائو بيان داشته بودند. (كيرنان؛ "رژيم پل پوت"، صفحات 156 ـ 155) در عين حال هيچكدام از اين ادعاها مستند نيست و محتواي سياسي اش مشخص نيست. بدين سبب نمي توان يك بحث جدي را بر مبناي آن پيش برد. چندين نويسنده سعي كرده اند كه رژيم پل پوت را به گروه چهار نفر (و بالاتر از آنها، به مائو) وصل كنند. اين كار بر مبناي شباهتها ادعائي بين آنها انجام گرفته است. سياستهاي ح. ك. ك. و جهش بزرگ به پيش و انقلاب فرهنگي در چين را يكسان قلمداد مي كنند. ما در متن مقاله، با بررسي و مقايسه اين سياستها، چنين ادعائي را رد كرده ايم.

آنچه جاي شك ندارد اينست كه پس از كودتاي دن سيائو پين، پل پوت و ساير رهبران ح. ك. ك. كه ژستهاي انقلابي مي گرفتند و در پي جلب حمايت احازب كمونيست بودند و چشم به چين مائو داشتند، به پكن رفتند و دن سيائو پين را در فرودگاه در آغوش كشيدند. پل پوت طي سخنراني در چين موجوديت ح. ك. ك. را براي نخستين بار علني كرد. او با رجوع به تاريخچه حزب گفت: "ما همچنين از تجربه انقلاب جهاني و به ويژه از آثار رفيق مائوتسه دون آموختيم. تجربه انقلاب چين نقش مهمي در آن زمان بازي كرد." (به نقل از كارل جكسون؛ "ملاقات با مرگ"، صفحات 230 ـ 219) او از مائو نام مي برد ولي خائنان به ميراث مائو را در آغوش مي كشيد. اين سخنراني از طريق راديو در سراسر چين پخش شد، ولي در خود كامبوج پخش نشد.

7) اكثر اسناد ح. ك. ك. كه به دست آمريكا يا ويتنام افتاد به زبان خمر است. و آن اسنادي كه ترجمه شده اند نيز غالبا غير قابل دسترسي هستند. بسياري سخنراني هاي راديوئي (مهمترين رسانه در كامبوج) توسط "اداره راديوهاي خارجي" دولت آمريكا ضبط و ترجمه مي شد. در ارجاع به اين دو نوع منبع، ما محققان اصلي را ذكر كرده ايم. علاوه بر چهار سند كامل ح. ك. ك. كه در كتاب كارل جكسون بنام "ملاقات با مرگ" چاپ شده، همه جانبه ترين و در دسترس ترين سند ح. ك. ك. به انگليسي، متعلق به ديويد چاندلر، بن كيرنان، چانتو بوآ ـ ويراستاران و مترجمان ـ "برنامه پل پوت براي آينده: اسناد محرمانه رهبري كامپوچيه دمكراتيك، 77 ـ 1976" (دانشگاه يل، گزارش شماره 33 مطالعات آسياي جنوب شرقي، 1988) اين گزارش و برخي مطلب ديگر در مورد كامبوج را مي توان از طريق پست از نشاني انتشارات دانشگاه يل و نيز از نشاني پست الكترونيكي اين دانشگاه دريافت كرد.

8) به نقل از اليزابت بكر؛ "وقتي جنگ پايان گرفت"، انتشارات سايمون اند شوستر، 1986، صفحه 345 . در اين مورد، همچنين رجوع كنيد به ديويد چاندلر؛ "تراژدي تاريخ كامبوج"، انتشارات دانشگاه يل، 1991، صفحه 48 

9) به نقل از ديويد چاندلر، منبع بالا، صفحه 87

10) اليزابت بكر، "وقتي جنگ پايان گرفت"، صفحه 97

11) "خلاصه اي از تاريخچه تفسيري حزب"، به نقل از كارل جكسون، "ملاقات با مرگ"، صفحه 257

12) همانطور كه از سيهانوك انتظار مي رفت، او شركتهاي ملي شده آمريكائي را در اختيار اطرافيان خود قرار داد. ذخاير طلاي كامبوج از آمريكا به فرانسه منتقل شدند و ژنرال دوگل رئيس جمهور وقت فرانسه براي يك بازديد رسمي به كامبوج دعوت شد.

13) ويلفرد بورشت كه يكي از خبرنگاراني بود كه جنگ را از زاويه منافع ويتنامي ها گزارش مي كرد و محرم اسرار حزب زحمتكشان ويتنام بود در سال 1967 نوشت كه از او خواسته شد درباره "مبارزه مسلحانه اي كه قرار بود عليه سيهانوك آغاز شود" بنويسد. "صحبت از موقعيت انقلابي در آن زمان در كامبوج احمقانه بود." ـ ويلفرد بورشت، "در سنگر"، لندن، 1979، صفحه 324

14) سخنراني پل پوت در سال 1977، به نقل از ديويد چاندلر، "تراژدي تاريخ كامبوج"، صفحات 167 ـ 166

15) "تاريخ حزب كمونيست كامپوچيه" (به زبان خمر) سند تند نويسي شده اي بود كه گفته مي شود توسط اينگساري در سال 1974 منتشر شده است. به نقل از كيرنان "چگونه پل پوت به قدرت رسيد"، انتشارات ورسو ـ انتشارات نيولفت، 1985، صفحات 251 ـ 250

16) اليزابت بكر، "وقتي جنگ پايان گرفت"، صفحه 148

17) به نقل از ديويد چاندلر، "تراژدي تاريخ كامبوج"، صفحه 224

18) يعني منطقه اي كه خلبانان آمريكائي اگر بعنوان مواضع دشمن به آن مشكوك مي شدند حق داشتند بدون اجازه قبلي مورد حمله قرار دهند كه اساسا عبارت بود از تمام افراد، حيوانات، خانه هاي مسكوني و شاليزارهاي خارج از مناطق تحت كنترل حكومت.

19) دولت دمكراتيك كامپوچيه، "اسناد سياه و شواهد تجاوزات و ضميمه سازيهاي ارضي ويتنام عليه كامپوچيه"، 1978

20) "آخرين نقشه"، به نقل از كارل جكسون، "ملاقات با مرگ"، صفحه 301

21) كيرنان، "چگونه پل پوت به قدرت رسيد"، صفحه 362

22) "پرچم انقلابي"، اوت 1975، مترجم: تي ام كارني، ويراستار: كيرنان، "چگونه پل پوت به قدرت رسيد"، صفحات 963 ـ 863

23) سخنراني پل پوت در سپتامبر 1978 به نقل از اليزابت بكر، "وقتي جنگ پايان گرفت"، صفحات 163 ـ 162

24) مصاحبه تيون پرازيت، به نقل از اليزابت بكر، "وقتي جنگ پايان گرفت"، صفحه 163

25) براي بررسي مشي سياسي و نظامي حزب زحمتكشان ويتنام در دوره اواخر دهه هفتاد رجوع كنيد به "ويتنام: سقط انقلاب"، نشريه انقلاب (ارگان ترويجي كميته مركزي حزب كمونيست انقلابي آمريكا) دوره چهارم، شماره 8 ـ 7، ژوئيه ـ اوت 1979

26) ديويد چاندلر، "تراژدي تاريخ كامبوج"، صفحه 234

27) تيموتي كارني، "سازماندهي قدرت"، به نقل از كارل جكسون، "ملاقات با مرگ"، صفحه 35

28) به نقل از كيرنان، "رژيم پل پوت"، صفحه 163

29) به نقل از نوام چامسكي و ادوارد هرمان، "بعد از توفان: هندوچين پس از جنگ"، و "بازسازي ايدئولوژي استعماري"، انتشارات ساوت اند، 1979، صفحه 161

30) تلگراف سفارت، 26 اوت 1975، به نقل از كيرنان، "رژيم پل پوت"، صفحه 92

31) به نقل از كيرنان، "رژيم پل پوت"، صفحه 96

32) هر دو به نقل از ديويد چاندلر، صفحه 240

33) "پرچم انقلابي"، اوت 1975، به نقل از كيرنان، "رژيم پل پوت"، صفحه 94 ـ تاكيدات از خود نويسنده است.

34) كامبوج عمدتاً به نيروي خود متكي بود. اما كمكهاي مهمي طي جنگ و نيز پس از آن از چين دريافت كرد. نخستين كشتي مملو آذوقه كمتر از يك هفته پس از پيروزي از چين وارد شد. در اواسط ماه سپتامبر، چين به كامبوج پيشنهاد يك ميليارد دلار كمك اقتصادي بدون بهره داد ـ منجمله بيست ميليون كمك بلاعوض. اين مبلغ بيشترين مقدار كمكي بود كه چين تا آن زمان به كشوري داده بود. آمار از "فصلنامه چين"، به نقل از كيرنان، "رژيم پل پوت"، صفحه 129

35) مصاحبه ها، به نقل از كيرنان، "رژيم پل پوت4، صفحه 148

36) سندي از ح. ك. ك.، "بررسي كنترل"، به نقل از كيرنان، "رژيم پل پوت"، صفحه 147-137 "پرچم انقلابي"،

37) "حدادي آگاهي پرولتاريا براي اينكه تا آنجا كه ممكن است تيزبين و قدرتمند شود"، به نقل از كارل جكسون، "ملاقات با مرگ"، صفحات 279 ـ 271

38) "درباره كنترل و اجراي خط سياسي جمع آوري نيروها براي جبهه دمكراتيك ملي حزب"، 22 سپتامبر 1975، به نقل از كيرنان، "رژيم پل پوت"، صفحه 16

39) كيرنان، "رژيم پل پوت"، صفحه 458

40) "پرچم انقلابي"، "حدادي آگاهي پرولتاريا..."، صفحه 278

41) رجوع كنيد به "به پيشبرد كار ساختمان حزب و افزودن بر قدرت كلكتيوهاي خلق توجه كنيد"، به نقل از كارل جكسون، "ملاقات با مرگ"، صفحه 296

42) تنها تبليغات فاشيستي لون نول انتظار مي رفت اقليت ملي ويتنامي را كه چندين نسل در كامبوج زندگي كرده بودند (مثل كامبوجي هائي كه چندين نسل در ويتنام زندگي كرده بودند) چنين تشريح كند. اما متاسفانه اين نقل قول از "اسناد سياه" حكومت كامپوچيه دمكراتيك آورده شده است.

43) اليزابت بكر، "وقتي جنگ پايان گرفت"، صفحات 263 ـ 262

44) ماركس و انگلس، "مانيفست حزب كمونيست"

45) "بررسي كنترل"، به نقل از كيرنان، "رژيم پل پوت"، صفحات 99 ـ 98

46) به معناي معمول كلمه. براي اين برنامه و اسناد سياسي مربوطه رجوع كنيد به چاندلر، كيرنان، بوآ (ويراستاران) "برنامه پل پوت براي آينده"

47) رجوع كنيد به "يادداشتهائي بر اقتصاد سياسي كوبا"، جهاني براي فتح، شماره هاي 14 و 15، (91 ـ 1990)

48) "خلاصه اي از گزارش درباره نظرات راهنماي رفقاي نماينده تشكيلات حزبي در مجلس منطقه"، به نقل از چاندلر، كيرنان، بوآ (ويراستاران)، "برنامه پل پوت براي آينده"، صفحه 25 . توجه داشته باشيد كه اين برنامه براي مدتي در حزب مورد بحث قرار گرفت، عليرغم اينكه موجوديت حزب در آن زمان هنوز سري بود.

49) مصاحبه با اينگ تيريت، به نقل از اليزابت بكر، "وقتي جنگ پايان گرفت"، صفحه 247

50) گزارش فعاليت هاي مركزيت حزب بر طبق وظايف سياسي عمومي سال 1976، به نقل از "برنامه پل پوت براي آينده"، صفحه 197

51) همانجا، صفحه 188

52) همانجا، صفحه 206

53) همانجا، صفحه 182

54) مائوتسه دون، "درباره مسئله كئوپراتيوهاي كشاورزي"، منتخب آثار، انتشارات زبانهاي خارجي، 1971

55) "گزارش فعاليتهاي مركزيت..."، به نقل از "برنامه پل پوت براي آينده"، صفحه 205

56) همانجا، صفحه 207

57) همانجا، صفحات 185 ـ 184

58) مصاحبه با اليزابت بكر، صفحه 247

59) همانجا، صفحه 245

60) گفته مي شد كه "سو نيم" عامل ويتنام در ح. ك. ك. بود. ولي او كامبوجي هاي بازگشته از ويتنام را سر به نيست كرد و اين خلاف آن اتهام است. اما ظاهرا بر سر برخورد به ويتنام بين مركزيت حزب و منطقه شرق اختلاف نظر وجود داشت.

61) بايد توجه داشت كه جمعبندي اين سند اينست كه با توجه به "دشمنان مخفي" و "شبكه هائي در درون حزب"، موجوديت حزب بايد سري بماند. "دشمن همچنين مايل است كه ما خودمان را علني كنيم تا بتواند خوب ما را ببيند و بعد بتواند به اهداف درازمدتش دست يابد. علني شدن حزب، حفاظت از رهبري را مشكل مي كند. در سپتامبر و اكتبر گذشته، ما راجع به علني شدن فكر كرديم، اما از آن زمان تاكنون اسناد نشان داده اند كه دشمن به هر طريق ممكن تلاش داشته ما را در هم شكند..." جمعبندي اين بود كه "تصميم به علني شدن معوق شود." پاي اين استدلال مبني بر اينكه علني شدن حزب، رهبران را به مخاطره مي افكند، چوبين است. زيرا پل پوت و ساير رهبران ارشد حزب به عنوان گردانندگان حكومت شناخته شده بودند. اين فقط موجوديت حزب نبود كه مخفي مانده بود، بلكه كمونيست بودنشان را هم مخفي كرده بودند.

62) مصاحبه با اليزابت بكر، صفحه 275

63) چارلز اچ توينينگز، "اقتصاد"، به نقل از كارل جكسون، "ملاقات با مرگ"، صفحه 145

64) مصاحبه با اليزابت بكر، صفحه 275

65) او در سال 1992 دوباره غسل تعميد شد و چند سالي را با نام ديگري براي سازمان ملل و سازمان هاي غير دولتي در غرب كامبوج كار كرد. در ماه مه 1999، او مصاحبه مفصلي با "نات تاير" نويسنده مجله "بررسي اقتصادي شرق دور" داشت.

66) مائوتسه دون، "نكات عمده قطعنامه دفتر سياسي"، منتخب آثار، جلد پنجم، انتشارات زبانهاي خارجي، 1997

67) "خلاصه اي از تاريخ تفسيري حزب"، به نقل از كارل جكسون، "ملاقات با مرگ"، صفحه 251

68) چاندلر، كيرنان، بوآ (ويراستاران)، "برنامه پل پوت براي آينده"، صفحه 4

69) چند مسئله تاكتيكي در اين چارچوب مطرح است. براي چين غلط نبود كه سيهانوك را به حركت عليه آمريكا تشويق كند ـ به ويژه تا آنجا كه سيهانوك بطور مشخص به جنگ ضدامپرياليستي كمك كند. چنين همچنين كمك در اختيار ح. ك. ك. گذاشت. چه پس از رهائي، چه طي مبارزه رهائيبخش هيچ مدرك و سندي دال بر اينكه چين از اين كمكها در جهت فشار وارد آوردن بر ح. ك. ك. براي پيروي از سياست خارجي چين استفاده كرده باشد، وجود ندارد. ح. ك. ك. بعدا گفت كه اين حزب طي آخرين سال آن دوره، حملات سياسي خود را بر لون نول (نخست وزير سيهانوك) و تداركاتش براي كودتا متمركز كرده بود، نه بر خود سيهانوك. (از "اسناد  سياه...")

70) "درسهاي مختصر"، به نقل از "برنامه پل پوت براي آينده"، صفحه 220

71) نات تاير، "مجله بررسي اقتصادي شرق دور"، 23 اكتبر 1997

72) "به پيشبرد كار ساختمان حزب و افزودن بر قدرت كلكتيوهاي خلق توجه كنيد"، به نقل از كارل جكسون، "ملاقات با مرگ"، صفحه 296

73) نوار راديوئي از بي بي سي، به نقل از كيرنان، "رژيم پل پوت"، صفحات 394 ـ 393

74) اليزابت بكر، "وقتي جنگ پايان گرفت"، صفحات 432 ـ 431

75) نقل شده در منبع بالا، صفحه 440

76) ماركس و انگلس، "مانيفست حزب كمونيست"

77) بيانيه جنبش انقلابي انترناسيوناليستي، چاپ كرالا (هند)، 1998

78) "برنامه چهار ساله حزب براي ساختمان سوسياليسم در تمام عرصه ها"، به نقل از "برنامه پل پوت براي آينده"، صفحه 46

79) همانجا، صفحه 45

80) مائوتسه دون، "درباره مسئله كئوپراتيوهاي كشاورزي"

81) "اقتصاد مائوئيستي و مسير انقلابي بسوي كمونيسم: كتاب آموزشي شانگهاي"، ريموند لوتا (ويراستار)، انتشارات بنر، 1994، صفحات 25 ـ 24 . ترجمه اي است از كتاب آموزشي چيني منتشره در سال 1975 تحت عنوان "مباني اقتصاد سياسي"

82) رجوع كنيد به پيشگفتار ريموند لوتا بر "اقتصاد مائوئيستي"38) مائوتسه دون، "درباره تصحيح نظرات نادرست در حزب"، منتخب آثار، جلد اول

84) سخنراني پل پوت تحت عنوان "مي رويم تا بيرق پيروزي شكوهمند حزب كمونيست كامپوچيه را در دفاع از كامپوچيه دمكراتيك، پيشبرد انقلاب سوسياليستي و ساختمان سوسياليسم برافرازيم"، به نقل از اليزابت بكر، "وقتي جنگ پايان گرفت"، صفحه 198

85) برنامه سال 1976 چنين مي گويد: "ما بايد از سال 1977 به بعد بتوانيم پنجاه تا صد در صد نيازهاي مادي مردم را برطرف كنيم." (برنامه چهار ساله حزب، صفحه 111) از اين مي توان بي تفاوتي آنها نسبت به زندگي و مردم را فهميد. و دريافت كه چرا اين برنامه مخفي بود. بانك جهاني و صندوق بين المللي پول هم چنين محاسباتي مي كنند اما بدينگونه رك و بي پرده بيانش نمي كنند.

86) كتاب آموزشي اقتصاد سياسي، صفحه 21

87) به نقل از كتاب آموزشي چيني، صفحه 9

88) برنامه سال 1976 طرح توليد ضد آفات و دارو را تا پايان آن دوره چهار ساله به تعويق انداخت. اگرچه برنامه از حمايت از رشد داروهاي سنتي سخن مي گويد اما هيچ تلاشي در جهت انجام اينكار به روش عملي صورت نگرفت. بدون در نظر گرفتن عواقب كار، به مردم نسخه داده مي شد. چين به كامبوج پيشنهاد فرستادن "پزشكان پابرهنه" اش را براي انتقال تجربه در تركيب داروهاي سنتي و مدرن داد. اما اين هم مثل مابقي پيشنهادات چين رد شد. زيرا رژيم كامپوچيه مايل نبود پاي خارجي ها به روستاهاي اين كشور برسد.

89) كتاب آموزشي اقتصاد سياسي، صفحه 109

90) چان چون چيائو، "درباره اعمال همه جانبه ديكتاتوري پرولتاريا بر بورژوازي". به نقل از "مائو پنجمي بود: واپسين نبرد مائوتسه دون"، ريموند لوتا (ويراستار)، انتشارات بنر، 1978، صفحه 219

91) كيرنان، "رژيم پل پوت"، صفحه 313 . براي اطلاع از نظرات ح. ك. ك. در مورد حزب رجوع كنيد به پرچم انقلابي، مقاله "حدادي آگاهي پرولتاريا..."، به نقل از كارل جكسون، "ملاقات با مرگ"

92) مائوتسه دون، "درباره حل صحيح تضادهاي درون خلق"، منتخب آثار، جلد پنجم

93) "درسهاي مختصر از تاريخ جنبش انقلابي كامپوچيه تحت رهبري ح. ك. ك."، به نقل از كارل جكسون، "ملاقات با مرگ"، صفحه 219

94) اين گزارش موقعيت سياسي كارگران را براي باقي ماندن در شهرها "بسيار پيچيده" مي بيند و مي گويد كه نمي توان به "افراد متعلق به اقشار تحتاني كه جديدا در شهرها بوجود آمده اند و بسيار متنوع هستند" اعتماد كرد. نتيجه گيريش اينست كه آنها هم مثل "اقشار فوقاني جامعه" نبايد وارد كادر رهبري كئوپراتيوها شوند و از هيچ حق سياسي برخودار شوند. اين نظر در بخش مربوط به خطر "شبكه هاي دشمن در زير خاك" آمده است! ("گزارش فعاليتهاي مركزيت حزب بر مبناي وظايف سياسي عمومي" سال 1976، به نقل از "برنامه پل پوت براي آينده"، صفحه 208

95) مائوتسه دون، "درباره حل صحيح تضادهاي درون خلق"

96) "خلاصه اي از تاريخ تفسيري حزب"، به نقل از "ملاقات با مرگ"، كارل جكسون، صفحه 264

97) برژينسكي (يكي از مقامات دولت آمريكا) به اين مسئله اشاره كرده است. رجوع كنيد به اليزابت بكر، "وقتي جنگ پايان گرفت"، صفحه 440

98) رجوع كنيد به روزنامه نيويورك تايمز، 24 ژوئيه و 28 دسامبر 1998 ـ و ساندي تايمز (لندن) 19 آوريل 1998

 

www.sarbedaran.org