بمناسبت صد و پنجاهمين سالگرد انتشار مانيفست كمونيست
كميته جنبش انقلابي انترناسيوناليستي
از جهاني براي فتح شماره 25، 1378، www.sarbedaran.org\rim
اين متن سخنراني تهيه شده از طرفكميته جنبش انقلابي انترناسيوناليستي است
كه توسط جهاني براي فتح بمناسبت صد و پنجاهمين سالگرد انتشار مانيفست كمونيست در
دو سمينار ارائه شده است. اين متن مختصرا ويرايش شده است.
بخش اول ـ قدرت مانيفست از پرولتاريا سرچشمه مي گيرد.
در تاريخ بشر، معدود آثاري يافت ميشوند كه قدرت و نفوذي نظير مانيفست
كمونيست داشته باشند. تعداد آثاري كه همانند مانيفست، مسير تاريخ را تغيير داده از
اين نيز كمتر است.
مانيفست كمونيست از همان جمله آغاز يعني "شبحي در اروپا در گشت و
گذار است" تا سطر شورانگيز پاياني يعني "كارگران همه كشورها متحد
شويد!" پيام خويش را روشن و صريح و دقيق اعلام ميكند. اين پيام همچنان در دل
كساني كه خواهان رهائي از جهنم سرمايه داريند اميد و شور مي آفريند. امروز شبح
مانيفست كمونيست، نه فقط در اروپا بلكه در سراسر جهان، مرتجعين را به وحشت افكنده
است. مانيفست يكي از عظيمترين آثار نگارشي تاريخ بشر است؛ اين را حتي مخالفانش نيز
نميتوانند منكر شوند. مانيفست بدون شك نافذترين سند سياسي است كه تاكنون برشته
تحرير در آمده. مانيفست عميق ترين ايده ها را با چنان وضوح و دقت نظري تدوين و
عرضه كرده كه هر كارگر انقلابي با اندكي تلاش مي تواند آن را دريابد و درك كند:
مانيفست، ريشه هاي فلاكت در جامعه كنوني، روندهائي كه به ايجاد چنين جامعه اي
انجاميده و مهمتر از همه امكان آفرينش دنيائي عاري از استثمار را تشريح ميكند.
اما جملات پرشور مانيفست كمونيست به تنهائي نميتواند تاثير ماندگار و
توانائيش در به صحنه كشاندن نسلهاي جديدي از كمونيستها را توضيح دهد. در گذشته
آثار بزرگي نوشته شد كه برخي شان در مبارزه عليه ستمگري و استبداد و فقر لجام
گسيخته جانب توده ها را گرفت. اما هيچيك از آنها نتوانست و نمي توانست جذبه و
قدرتي نظير مانيفست كمونيست داشته باشد.
مانيفست كمونيست بازتاب ظهور يك طبقه نوين در تاريخ بشر است؛ بازتاب ظهور
پرولتاريا. مانيفست كمونيست بيان برنامه سياسي و رسالت تاريخي طبقه اي است كه از
ميانه قرن نوزدهم ميلادي پا به صحنه گذاشت؛ يعني هنگامي كه براي نخستين بار
مانيفست منتشر شد. از زمان پيدايش طبقات، زحمتكشان هيچگاه از مبارزه عليه اسثتمار
باز نايستاده اند. همانگونه كه مانيفست خاطر نشان مي كند "تاريخ كليه جوامعي
كه تاكنون وجود داشته تاريخ مبارزه طبقاتي است." بارها و بارها برنامه هاي
سياسي و رهبراني انقلابي به ظهور رسيده اند كه نماينده منافع و مبارزات استثمار
شدگان بوده اند. ولي فقط با ظهور پرولتارياي مدرن بود كه امكان تدوين و پيشبرد
برنامه اي سياسي با هدف محو كليه طبقات
پديد آمد. پرولتاريا طبقه اي است كه مستقيما روياروي طبقه سرمايه دار حاكم
قرار گرفته و استثمار وي منشاء ثروت طبقه سرمايه دار است.
ماركس و انگلس دو فرد معمولي بودند كه در زمان نگارش مانيفست هنوز سي سال
هم نداشتند؛ اما همانگونه كه مائوتسه دون خاطر نشان كرد آنها توانستند با اطمينان
خاطر پايان كار نظام سرمايه داري و نشستن كمونيسم بجاي آنرا پيش بيني كنند. تفاوت
خوش بيني انقلابي كه در صفحات مانيفست كمونيست موج مي زند با وعده هاي دروغين حقه
بازان مذهبي و طراحان رفرميست در كجاست؟ تفاوت عمده اينست كه ماركس و انگلس صرفا
"ايده هاي خوب" ارائه ندادند. ايده هاي آنها بر طبقه اي انقلابي اتكاء
دارد كه از بطن جامعه سربلند كرده؛ ايده هاي آنها، ايده هائي صحيح است. درك ماركس
و انگلس با نحوه سازمانيابي واقعي جهان و چگونگي پيشرفتش از مرحله اي به مرحله
ديگر مطابقت دارد. آنها شناخت گسترده اي كه تا آن زمان توسط متفكرين بزرگ طبقات
ديگر انباشت شده بود را جمعبندي و خلاصه كردند؛ و همزمان از طريق شركت تمام و كمال
در جريان تغيير جهان توانستند آن را بشناسند. دو پروسه تغيير و شناخت، بطور ناگزير
بهم وابسته اند. مانيفست نخست براي يك سازمان كوچك و ابتدائي كارگران انقلابي در
چند كشور اروپائي نگاشته شد. ماركس و انگلس از كيفيات روشنفكري بالايي برخوردار
بودند. اما آنها روشنفكراني تراز نوين محسوب ميشدند كه خود را در همه حيطه هاي
عملي و تئوريك تماما وقف مبارزه پرولتري كرده بودند.
اگر چه اينك با نگاه به گذشته مي توان گفت كه نظام سرمايه داري در دوران
حيات ماركس و انگلس هنوز نسبتا جوان بود، اما آنها توانستند چگونگي زير و رو شدن
جهان توسط اين نظام، و ريختن شالوده يك نظام اجتماعي عالي تر توسط سرمايه داري را
نشان دهند. آنها سبعيت و عوامفريبي طبقه حاكمه، و تضاد چشمگير بين تمركز عظيم
سرمايه در يك قطب و تمركز فقر در بين توده هائي كه آفريننده ثروتند در قطب مقابل
را افشاء كردند. امروز اين تضاد در مقياسي جهاني، بسيار شديدتر از زماني كه ماركس
و انگلس براي نخستين بار توجه همگان را بدان جلب كردند خودنمائي مي كند.
جهان امروز كماكان از همان قوانين پايه اي پيروي مي كند كه ماركس و انگلس
كشف كرده و در مانيفست بر آن تاكيد نهادند. سرمايه داران، ثروت و قدرت توليدي را
بدان درجه در دست خويش متمركز كرده اند كه اگر ماركس و انگلس زنده بودند نيز حيرت
مي كردند. آنها همزمان لشگرهاي جديدي از پرولترها را مداوما در هر گوشه جهان مي آفرينند.
احكام مانيفست كمونيست درباره سرمايه داري هيچگاه به اندازه امروز صادق نبوده.
براي مثال هيچگاه در تاريخ بشر، تقسيم ثروت اينچنين افراطي، چشمگير و خشم برانگيز
نبوده. در حالي كه روزانه در سراسر جهان پنجاه هزار كودك از بيماريهاي قابل
پيشگيري و از سوء تغذيه مي ميرند، مقدار عظيمي شير در اروپا به خاطر نبود بازار
انبار شده؛ و صدها پزشك فوق متخصص در آمريكا فكر و ذكر خويش را متوجه جراحي
پلاستيك و كاستن از وزن اضافه افراد در خدمت زيبائي شان ميكنند. در همان ابتدا،
مانيفست كمونيست به تشريح خصلت پوچ بحران مي پردازد. ماركس در مورد بحران چنين مي
گويد: "گوئي قحط و غلاء و جنگ عمومي خانمانسوزي جامعه را از همه وسايل زندگي
محروم ساخته؛ پنداري كه صنايع و بازرگاني نابود شده" چرا؟ علت اين امر فقدان
ثروت نيست بلكه همانطور كه ماركس خاطر نشان مي كند: "بيش از حد تمدن، بيش از
حد وسائل زندگي، بيش از حد صنايع و بازرگاني در اختيار خويش دارد." امروز
صدها ميليون نفر همچنان در اين كابوس پوچ بسر مي برند. آيا مي توان به نتيجه اي
غير از آنچه ماركس و انگلس بيان كردند دست يافت: "بورژوازي قادر نيست كه بيش
از اين طبقه حاكمه جامعه باقي بماند."
بخش دوم ـ يك خط پايه اي براي جنبش پرولتريا
گر چه مانيفست كمونيست صد و پنجاه سال پيش در دنيائي نوشته شد كه بنظر
بسيار متفاوت از دنياي كنوني مي آيد؛ اما هر كارگر آگاه كه امروز آنرا بخواند حتما
از جهت روشن و تعيين كننده اي كه ماركس و انگلس براي تكامل جنبش طبقه كارگر ترسيم
كرده اند، تعجب خواهد كرد. محتواي مانيفست كمونيست با مضمون جنبش كارگري تحت رهبري
ماركس و انگلس يكسان است. به يك كلام، انقلابيست.
تصويري كه مانيفست از جنبش طبقه كارگر ارائه مي دهد هيچ ربطي به درك و
عملكرد رفرميستي و رويزيونيستي ندارد. ماركس و انگلس اين ايده را كاملا رد مي كنند
كه جنبش كارگران بايد صرفا در پي بهبود شرايط طبقه كارگر و افزايش بهاي نيروي كار
باشد، و در عين حال نظامي كه بر خريد و استثمار نيروي كار استوار است را دست
نخورده بگذارد.
مانيفست خاطر نشان مي كند كه مبارزه طبقاتي بايد شكل يك مبارزه سياسي بخود
بگيرد و هدف آن بايد تبديل پرولتاريا به طبقه حاكمه باشد. هدف از قدرت سياسي
انقلابي پرولتاريا نيز تحول گام به گام سراپاي جهانست؛ آنسان كه هيچ نشاني از نظم
استثمارگرانه كهن بر جاي نماند و هيچ امكاني براي برقراري مجدد چنان نظامي در ميان
نباشد. اين قدرت سياسي كه منافع اكثريت عظيم جامعه را بيان مي كند ديكتاتوري
پرولتارياست.
حرف مانيفست كمونيست كاملا روشن است: هدف جنبش كمونيستي محو مالكيت خصوصي،
محو بورژوازي بمثابه يك طبقه و محو شرايطي است كه در آن بخشي از جامعه يعني اكثريت
آن، برده اقليتي است كه صاحب ابزار توليد است. كل جامعه رسمي بايد "زير و رو
شود." انگلس در مقدمه خود بر مانيفست كمونيست تاكيد مي كند كه تاريخ به نقطه
اي رسيده كه "پرولتاريا ديگر نميتواند از يوغ طبقه استثمارگر و ستمكار رهائي
يابد مگر آنكه در عين حال تمام جامعه را براي هميشه از قيد استثمار و ستم و مبارزه
طبقاتي خلاص كند." بعلاوه مانيفست تاكيد مي كند كه انقلاب كمونيستي معرف
"قطعي ترين شكل گسستن" از دستگاه ايده ها يا ايدئولوژي هائي است كه بر
پايه هزاران سال جامعه طبقاتي بنا شده و به توجيه و تقويت استثمار خدمت مي كند.
تاريخ جنبش پرولتري ما، بعد از مانيفست كمونيست نشان داده كه اين مبارزه
تا چه اندازه دشوار و طولاني خواهد بود. پرولتاريا دو بار موفق به كسب قدرت سياسي
شده و بطور جدي روند تحول جامعه را آغاز كرده. اين امر نخستين بار در اتحاد شوروي
تحت رهبري لنين و استالين و سپس در چين تحت رهبري مائو به پيش رفته. اين سه تن
مهمترين ادامه دهندگان راه ماركس و انگلس هستند. در تجربه شوروي و چين، پيشرفت
عظيمي در برانگيختن توده هاي مردم تحت رهبري پرولتاريا و حزب پيشاهنگ متشكل طبقه
صورت گرفت و پروسه متحول كردن جامعه و پاك كردن آن از نشانه هاي استثمار هزاران
ساله به پيش رفت.
در كشورهائي كه سوسياليستي بودند و طبقه كارگر حاكم بود، كساني پيدا شدند
كه به برنامه مانيفست يعني پيشروي بسوي جامعه بي طبقه پشت پا زدند. بحث طاس كباب
داغي كه خروشچف به كارگران شوروي وعده داد، و "مدرنيزاسيوني" كه دن
سيائو پين به توده هاي چيني قولش را داد، اساسا يكسان بود: انقلاب، كافيست؛ اينك
وظيفه كارگران و دهقانان توليد كردن است. معني اين حرف را مي دانيم: احياء سرمايه
داري، غصب قدرت توسط يك طبقه حاكمه سرمايه دار جديد، و انقياد توده ها و كل جامعه
در دام قوانين بيرحم سرمايه داري. سرانجام اينكه، طاس كباب به همگان نرسيد و
مدرنيزاسيون نيز معنائي جز فلاكت مدرن براي اكثريت جامعه نداشت. دهشتهاي احياي
سرمايه داري در چين، استثمار و ستم غير قابل تصور در كشوري كه زماني دژ درخشان و
پيشرو حاكميت طبقه كارگر بود، درسي تلخ اما حياتي براي تمامي ما دارد كه بايد آنرا
بياموزيم.
بعد از شكست حاكميت طبقه كارگر در اتحاد شوروي بسال 1956، مائوتسه دون
رهبر انقلاب چين به اين مسئله پرداخت كه چگونه مي توان در مسير مانيفست كمونيست
پايداري كرد، و چگونه مي توان كساني كه به هر شكل در پي برقراري مجدد نظام بردگي
مزدي هستند را عقب راند و در هم شكست. مائو مبارزه كرد تا كارگران، دهقانان و
روشنفكران انقلابي چين به دورنمائي كمونيستي كه نخستين بار توسط ماركس و انگلس
تكوين يافت، مسلح شوند. مفهوم اين دورنما، هيچ چيز نيست مگر وظيفه نبرد در راه محو
طبقات.
مائو اين نكته را فهميد كه جامعه كمونيستي مورد نظر ماركس و انگلس را نمي
توان فورا برقرار كرد. اما او مصمم بود گامهايي پياپي در اين جهت بردارد، خاك
جامعه كهن را ذره به ذره شخم زند، و وجوه اقتصادي، سياسي، اجتماعي و ايدئولوژيك
نظام كهنه استثمار كه هنوز متحول نشده را زير و رو كند. او مي دانست كه در جريان
پيشبرد اين انقلاب به ناگزير با مخالفت شوم بورژوازي نوخاسته اي روبرو خواهد شد كه
از درون خود حزب كمونيست سر برآورده؛ او مي دانست كه توده ها ضرورتا بايد اين
بورژوازي را بارها و بارها سرنگون كنند و انقلاب را ادامه دهند.
شكلي كه مائو براي حل مسئله يعني ادامه حركت بسوي كمونيسم و بعبارت ديگر
ادامه انقلاب تحت ديكتاتوري انقلاب كشف كرد، انقلاب كبير فرهنگي پرولتاريائي بود.
تحت رهبري مائو و ستادهاي انقلابي پرولتري درون حزب كمونيست، كارگران و دهقانان و
نسل نويني از روشنفكران انقلابي بپاخاستند و بخشهائي از قدرت سياسي كه توسط رهروان
سرمايه داري غصب شده بود را پس گرفتند. رهروان سرمايه داري همانها بودند كه مي
خواستند سرمايه داري را باز گردانند.
انقلاب فرهنگي يك مانيفست كمونيست جديد بود؛ يك مانيفست عملي. انقلاب
فرهنگي، طبقه كارگر و ستمديدگان سراسر جهان را با تصويري روشن و شورانگيز از جامعه
آينده برانگيخت:
جامعه اي كه در آن از استثمارگر و استثمار شونده خبري نيست،توده ها به جاي
اينكه اسير توليد باشند، آگاهانه و دستجمعي بر توانائي هاي توليدي كه خود طي
نسلهاي پياپي پديد آورده اند مسلط مي شوند؛ و از اين توانائي براي متحول كردن و
رها ساختن جامعه و پيشرفت جهان به مرحله اي استفاده مي كنند كه امروز ما فقط مي
توانيم رويايش را در سر بپرورانيم. اما روياي ما بر يك درك منسجم از آنچه جامعه را
تغيير شكل مي دهد و متحول مي كند استوار است. روياي كاملا علمي ماركس و انگلس از
طريق خيزش غول آساي انقلاب فرهنگي بيش از پيش پر رنگ شد. اين ايده كه در آغاز يك
تئوري سياه و سفيد بود، رنگ زنده مبارزه انقلابي بخود گرفت. در اين مبارزه حياتي
عظيم بود كه علم انقلابي ما به مرحله اي بالاتر و نوين انجاميد؛ به سومين مرحله
خود يعني ماركسيسم ـ لنينيسم ـ مائوئيسم.از همان آغاز، نبرد بين ماركسيسم و
اپورتونيسم بر سر اين سئوال متمركز شده:آيا جنبش طبقه كارگر جرئت اين را به خود مي
دهد و بايد بدهد كه هدفش را سرنگوني انقلابي كل شرايط اجتماعي موجود و "زير و
رو كردن" كل جامعه رسمي قرار دهد؟ و در پي برقراري ديكتاتوري و حاكميت خويش،
و حفظ و استفاده از اين حاكميت براي متحول كردن خود و جهان باشد يا نه؟طاس كباب
داغ و مدرنيزاسيون؛ يا يك دنياي كاملا متفاوت؟دنيائي كه ماركس و انگلس برايش مي
جنگيدند، يا استثماري كه خروشچف و دن سيائو پين و امثالهم برقرار كردند؟سوسيال
دمكراتهاي ديروز، سبزهاي امروز، "ماركسيست ـ لنينيستهاي" سابق كه راه
پارلماني در پيش گرفته اند، همه اين فرصت طلبان و رويزيونيستها كه پياپي مثل قارچ
از خاك جامعه سر بر مي آورند، در يك چيز مشتركند: هيچيك از آنها قادر نيست فراتر
از جامعه استوار بر استثمار و ستم را ببيند. در واقع اينان خواه نقشه اي آگاهانه
داشته باشد، خواه صرفا در پي حوادث روان شوند، به يك نقطه مي رسند: اينكه بر روند
بلعيدن كار انساني توسط سرمايه داري نظارت كنند و از آن نفع برند.
طبيعي است كه خط تمايز بين ماركسيسم و اپورتونيسم به شكلي بسيار برجسته در
حيطه برنامه نيز تبارز مي يابد. جاي تعجب نيست، كساني كه از نبرد براي سرنگوني
نظام بردگي مزدي دست شسته اند، مي كوشند توجه زحمتكشان را به اصلاحات حقيري معطوف
دارند كه هيچ فايده اي به حال فراخوان مانيفست يعني "سرنگوني همه نظام
اجتماعي موجود از راه جبر" ندارد.
لنين نبرد سرسختانه اي را عليه ماركسيست نماهاي دوران خود كه مخالف
سرنگوني انقلابي طبقه حاكم و برقراري ديكتاتوري پرولتاريا بودند به پيش برد. اين
رويزيونيستها مطرح مي كردند كه طبقه كارگر و توده ها بجاي در هم شكستن ماشين دولتي
كهنه، بنوعي ميتوانند همين دولت ارتجاعي را از طرق مسالمت آميز بچنگ آورند و از آن
براي انجام اصلاحات تدريجي استفاده كنند. انگلس خود در مقدمه اي بر چاپ بعدي
مانيفست كمونيست، در فرداي كمون پاريس بسال 1871، يعني نخستين تلاش در جهت انجام
يك انقلاب پرولتري، تاكيد كرد كه درس كمون شكست خورده اين است كه بايد دستگاه
دولتي موجود را در هم شكست.
مائو بعدها اين نكته را در جمله درخشان خويش چنين جمعبندي كرد كه
"قدرت سياسي از لوله تفنگ بيرون مي آيد." كمونيستها در همه جا براي
انقلاب پرولتري فعاليت مي كنند و فرصت طلبان و رويزيونيستها در هم جا عليه اين
انقلاب حركت مي كنند؛ مسلما اين نقش خاص آنهاست و بخاطرش از طبقات حاكمه پاداش مي
گيرند.
با وجود اين، صرف بدست گرفتن سلاح اين سئوال را پاسخ نمي دهد كه نبرد براي
كدامين طبقه و با چه هدفي انجام مي گيرد؟ كمونيستها از جانب پرولتاريا و با
دورنماي محو كل جامعه طبقاتي سلاح بر مي دارند. ساير نيروهاي طبقاتي نيز مي توانند
مسلحانه با طبقات حاكم بجنگند؛ اما آنها اينكار را بدون دورنماي پايان بخشيدن به
استثمار و جامعه طبقاتي انجام مي دهند.
بخش سوم ـ امپرياليسم بالاترين و آخرين مرحله سرمايه داري
جهاني كه امروز پيرامون خود مي بينيم نتيجه طبيعي همان جهان سرمايه داري
است كه ماركس و انگلس آن را براي نخستين بار در مانيفست تشريح كردند. ماركس و
انگلس از صنايعي صحبت كردند كه ديگر بر مواد محلي متكي نبوده بلكه بر مواد خامي كه
"از دورترين مناطق كره زمين فراهم ميشود" اتكاء دارند؛ و محصولات آنها
"در همه دنيا" مصرف مي شود. آنها از چگونگي تبديل "ثمرات فعاليت
معنوي ملل جداگانه به مايملك مشترك" صحبت كردند. امروز اين گرايش سرمايه داري
كه جهان را درون يك كل واحد به هم مي آميزد به يكي از برجسته ترين وجوه آن تبديل
شده و هيچ ناظري نمي تواند آن را انكار كند. تفكر درخشان ماركس و انگلس، و اعتبار
تحليل ماركسيستي توسط توانائي ماركس و انگلس در ترسيم خطوط عمومي اين سير تكاملي
مورد تاكيد قرار مي گيرد؛ آنهم در زماني كه اين روند هنوز مراحل اوليه اش را طي مي
كرد.
چقدر اين اظهاريه مانيفست صادق است، و امروز از هر زمان ديگر روشنتر است
كه بورژوازي در جستجوي سود "همه جا رسوخ مي كند، همه جا ساكن مي شود، با همه
جا رابطه برقرار مي سازد." بورژوازي نظام استثمارش را بمثابه ارباب بلامنازع
جهان ايجاد كرده.
اما ماركس و انگلس غيبگو نبودند. بعد از مرگ آنها، روند تكامل و توسعه
سرمايه داري كه توسط آن دو تشريح شده بود به سطحي كيفيتا نوين يعني به نظامي كه
امروز با آن آشنائيم ارتقاء يافت. لنين رهبر انقلاب اكتبر 1917 كه نخستين حاكميت
پايدار پرولتري را در اتحاد شوروي برقرار كرد، وجوه و قوانين سرمايه داري در عالي
ترين و آخرين مرحله اش را كشف و تشريح نمود و بر آن نام امپرياليسم يا سرمايه داري
انحصاري نهاد. اين يكي از خدمات عظيم لنين محسوب مي شود. لنين با يك سلسله خدمات
خود، ايدئولوژي انقلابي پرولتاريا را به دومين مرحله اش يعني ماركسيسم ـ لنينيسم
تكامل داد.
لنين امپرياليسم را بر پايه آموزشهاي ماركس و انگلس، و نه در مخالفت با
آنها، مورد تجزيه و تحليل قرار داد. او نبرد سختي را عليه كساني به پيش برد كه آن
روزها مطرح مي كردند امپرياليسم به خصلت پر هرج و مرج سرمايه داري نقطه پايان نهاده.
او در تئوري نشان داد و در عمل به اثبات رساند كه امپرياليسم، امكان انقلاب طبقه
كارگر را از ميان نبرده بلكه بر عكس، شرايط را براي سرنگوني سرمايه داري مهياتر
كرده.
لنين نشان داد كه رشد سرمايه داري و امپرياليسم، انقلاب پرولتري را از
نخستين گاهواره اش يعني كشورهاي سرمايه داري پيشرفته به همه جا گسترش داده و آن را
به يك پديده حقيقتا جهاني تبديل كرده. اين نكته مانيفست كه مهمترين محصول سرمايه
داري، گوركنان آن است، بيش از پيش با آفرينش لشكرهاي نوين گوركنان در كشورهاي
سراسر جهان مورد تائيد قرار گرفته.لنين نشان داد كه چگونه رقابت مرگبار سرمايه
داري كه توسط ماركس و انگلس تشريح شده، به آنجا رسيده كه مشتي قدرتهاي
امپرياليستي، جهان را تقسيم كرده اند. او نشان داد كه چگونه اين امر، قدرتهاي
امپرياليستي را بسوي جنگ مي راند. اين جنگ نه فقط عليه خلقهاي ستمديده كه نياز به
استثمار و سلطه بر آنان دارند، بلكه عليه رقباي امپرياليست است. دهشتهاي سرمايه
داري كه توسط ماركس و انگلس تشريح شده با يك جنايت عظيم جديد همراه شده: جنگ
جهاني. عصر امپرياليسم آشكارا با دو درگيري هولناك كه به سلاخي دهها ميليون نفر
انجاميد رقم خورده. اگر اين نظام نابود نشود، دير يا زود بار ديگر نوع بشر را با
جنگ جهاني تهديد خواهد كرد. آيا فقط همين يك مسئله كافي نيست تا بر اين حكم
مانيفست مهر تائيد بگذاريم كه: "جامعه نمي تواند بيش از اين تحت سيطره
بورژوازي بسر برد. بدين معني كه حيات بورژوازي ديگر با حيات جامعه سازگار
نيست"؟
ماركس و انگلس نشان دادند كه چگونه تارهاي سرمايه داري در هر گوشه جهان
تنيده شد و "ملل دهقاني" را به "ملل بورژوا" و خاور را به
باختر، وابسته كرد. انقياد كشورهاي كم توسعه آسيا، آفريقا و آمريكاي لاتين به مشتي
كشورهاي امپرياليستي يكي از مهمترين وجوه امپرياليسم است كه توسط لنين مورد تجزيه
و تحليل قرار گرفته. او نتايج عميق اين تحولات را در تكامل جنبش كارگري درك كرد.
فوق سود هاي حاصله از استثمار خلقهاي ستمديده بدين معنا بود كه سرمايه
داري مي توانست به بخشي از كارگران در كشورهاي پيشرفته رشوه بدهد و بخشهاي ديگري
را دچار رخوت سازد. در همان حال كه بخشي از كارگران پائينتر رانده شده و وحشيانه
تر از پيش مورد استثمار قرار مي گيرند، و بي خانماني به يك بيماري در حال گسترش در
ثروتمند ترين كشورها تبديل مي شود، بخشهاي ديگري از طبقه كارگر به خريد سهام در
بازار بورس مشغولند و به آنها اجازه داده شده كه به ازاي خدمت وفادارانه به طبقه
حاكمه "خودي"، از رفاهي شبيه به طبقه متوسط بهره مند شوند. فرصت طلبان و
رويزيونيستها، نماينده و سخنگوي اين بخش ممتاز هستند. كمونيستهاي انقلابي، نماينده
و سخنگوي پرولتاريا هستند كه مانيفست آن را چنين تشريح مي كند: "كسانيكه چيزي
براي از دست دادن ندارند مگر زنجير بردگي شان."
تحت امپرياليسم، سرمايه داران نه فقط محصولات خود بلكه سرمايه را نيز به
كشورهاي تحت سلطه خويش صادر مي كنند. آنها نه فقط در پي مواد خام، بلكه بيش از هر
چيز به دنبال مكيدن مازادي هستند كه توسط بخشهاي رو به رشد پرولتاريا در كشورهاي
تحت سلطه توليد مي شود.
امپرياليستها هر كجا كه وارد مي شوند، جوامع موجود را در نظام استثمار
جهاني خود ادغام مي كنند. آنها توسعه سرمايه داري را به اين كشورها معرفي مي كنند.
اما اين نوع خاصي از توسعه است كه تابع سرمايه امپرياليستي بوده و بسياري از وجوه
عقب مانده اشكال قبلي استثمار را در خود جذب كرده و تقويت مي كند. بنابراين
لباسهاي "بلو جيني" كه آمريكا طراحي كرده به خوبي مي تواند با آتش زدن
زنان در هند همزيستي كند؛ مستبدان محلي مي توانند همچنان در روستاهاي مكزيك يا پرو
بر سر كار بمانند و از آخرين مدلهاي كامپيوتر و برنامه هاي مايكروسافت براي محاسبه
و سازماندهي غارتگري خونين شان استفاده كنند.
مائوتسه دون جامعه چين را بر اساس تشريح ماركس و انگلس از سرمايه داري و
آموزه هاي لنين در مورد امپرياليسم مورد تجزيه و تحليل قرار دارد. او نشان داد كه
چگونه نفوذ امپرياليسم در چين، به پديده اي كه آن را "نيمه فئوداليسم"
ناميد انجاميده. جامعه فئودالي كهن جايگاهي واقعي دارد هر چند كه بخشا بواسطه
معرفي مناسبات سرمايه داري تغيير كرده. اين پديده همچنان در كنار طبقه سرمايه دار
بوروكرات كشور و سلطه امپرياليسم ،آماج انقلاب است.
مائو اين نكته اساسي مانيفست را درك كرد كه "كمونيستها همه جا از هر
جنبش انقلابي بر ضد نظم اجتماعي و سياسي موجود، پشتيباني مي كنند." او نشان
داد كه چگونه اين امر در شرايط مشخص چين به معناي اينست كه طبقه كارگر مي تواند و
مي بايد كل خلق و بويژه توده هاي وسيع دهقاني چين را براي پيشبرد يك انقلاب
دمكراتيك كه آن سه آماج را نابود ميكند، سازماندهي كند. چنين انقلابي در عين حال
كه كماكان بورژوائي است و بدنبال محو فوري سرمايه داري نيست، اما يك انقلاب بورژوا
دمكراتيك تراز نوين است. معنايش اينست كه اين انقلاب بمثابه بخشي از كل انقلاب
پرولتري جهاني توسط پرولتاريا رهبري مي شود. اين انقلاب بر انقلاب سوسياليستي راه
مي گشايد. اين دقيقا همان كاري بود كه مائو انجام داد. جنگ درازمدتي كه مائو، توده
هاي چين را در آن رهبري كرد، پيام مانيفست را در بين تمامي ملل تحت ستم طنين افكن
ساخت.
امروز درباره "گلوباليزاسيون" سر و صداي زيادي بلند است. بدون
شك طي ده ساله گذشته امپرياليستها دور ديگري از انبساط بيشتر و تشديد نظام جهاني
استثمار خويش را آغاز كرده اند. آنها مي خواهند تمامي ملل در برابر خداوندگار
آزادي سرمايه گذاري سر تعظيم فرود آورند. بدون شك صندوق بين المللي پول، درست
همانطور سياستهاي اجتماعي را به حكام كشورهاي تحت سلطه ديكته مي كند كه قدرتهاي
مستعمراتي قديم با فرمانداران و نايبان خود مي كردند. هر گاه نظام امپرياليستي طلب
كند، رژيم غذائي مردم سراسر جهان بايد تغيير يابد؛ كوكاكولا بايد جاي شير نارگيل
را بگيرد. اما همانگونه كه امروز در اندونزي شاهديم، دهقانان اجبارا دوباره به
خوردن ريشه درختان روي آورده اند؛ درست همان كاري كه اجدادشان به هنگام قحطي مي
كردند. در دنيائي كه بسياري از بيماريها مورد معالجه قرار نمي گيرند، امپرياليستها
مي خواهند تحت پرچم "مايملك فكري" تضمين كنند كه هيچ واكسني توليد نشود
تا انحصارات غول آسا بتوانند سود ببرند. آنها نه فقط بر مبناي منافع خويش در جهان
قانونگذاري مي كنند، بلكه از اعمال ترور عريان و اعزام سربازان و بمب افكنهاي شان
ابائي ندارند. طي دهه اخير، اين را در پاناما، سومالي، افغانستان، عراق و بسياري
از نقاط ديگر مشاهده كرده ايم.
در عين حال كه وجوه نويني مداوما در حال ظهور است اما دنياي جديد
گلوباليزاسيون به واقع هيچ چيز نيست مگر همان دنياي كهنه سرمايه داري و امپرياليسم
كه ماركسيسم ـ لنينيسم ـ مائوئيسم قبلا آن را تشريح كرده و محكومش ساخته.
گلوباليزاسيون تحليل پايه اي مائو از مفهوم امپرياليسم، فئوداليسم و سرمايه داري
بوروكراتيك را هم بنيادا تغيير نداده. شك نيست كه داغ سرمايه داري جهاني عميقتر از
پيش بر گوشت ملل ستمديده نقش بسته؛ اما امپرياليسم بهيچوجه وجوه بازمانده از
گذشته، يعني اشكال استثمار غير سرمايه داري را ريشه كن نكرده. در عين حال كه برخي
از اين اشكال تغيير يافته يا نابود شده، برخي ديگر تقويت شده. گلوباليزاسيون تقسيم
كشورها به تحت ستم و ستمگر را لغو نكرده؛ بلكه آنرا بيش از پيش برجسته ساخته.
گلوباليزاسيون نياز به انقلاب دمكراتيك نوين كه مائو آن را توضيح داد را نيز برطرف
نكرده؛ بلكه چنين انقلابي را جهت رهائي ملل ستمديده بيش از پيش ضروري ساخته.
گلوباليزاسيون پايه هاي جنگ خلق را نابود نكرده؛ بلكه برپائي چنين جنگهائي را به
يك وظيفه عاجل و مبرم تبديل كرده.
بخش چهارم ـ چه چيزي مرده و چه چيزي نمرده؟
در آغاز دهه حاضر، اتحاد شوروي و
بلوك شرق كاملا فرو ريختند. اما آنچه فروپاشيد چه بود؟ اين جامعه سوسياليستي
راستين نبود. جامعه سوسياليستي را چند دهه قبل خروشچف بخاك سپرده بود. ماشين عظيم
نظامي عصر برژنف هيچ ربطي به سوسياليسم نداشت. همانطور كه مائو گفت اين يك قدرت
سوسيال امپرياليستي بود. يك قدرت امپرياليستي كه از قوانيني مشابه با ساير
امپرياليستها پيروي مي كرد؛ و در عين حال بر خود حجاب نازك سرخ رنگي كشيده بود.
چگونه پرولتارياي جهاني مي تواند به خاطر فروپاشي يكي از بزرگترين دشمنانش متاسف
باشد؟ آن بلائي كه سرانجام بر سر كمونيستهاي قلابي بلوك شوروي آمد به درك مفهوم
كمونيسم، و آنچه كمونيستي نيست، كمك مي كند. از صحنه خارج شدن كساني كه از مدتها
قبل هدف ماركس و انگلس يعني جامعه بي طبقه را به يك كاريكاتور تبديل كرده بودند،
زمينه اي است براي اين كه پيام مانيفست رساتر از قبل طنين افكن شود و نسل نوين
انقلابيون پرولتر را الهام بخشد.
اما بدون شك دشمنان طبقاتي كماكان از فروپاشي شوروي براي به هجو كشيدن
ايدئولوژي راستين كمونيستي ما، و اعلام مرگ آن استفاده خواهند كرد. ايدئولوژي
ماركسيسم ـ لنينيسم ـ مائوئيسم فقط در صورتي پيروز خواهد شد كه نبردي سخت و طولاني
عليه دشمنان در عرصه تفكر و عمل به پيش برده شود.
در دهه 90، توهين به ايدئولوژي انقلابي ما و بهتان زدن به رهبران كبيري كه
طبقه ما به صحنه آورد، رايج شد. همانطور كه ماركس و انگلس در مانيفست خاطر نشان
كردند "ايده هاي رايج و شايع، هر زماني پيوسته تنها عبارت بوده از ايده هاي
طبقه حاكمه." امواج تلويزيوني آنها به همه جا راه مي يابد؛ توده ها با ايده
هائي بمباران مي شوند كه حرص و آز و مصرف را بالاترين فضيلت هاي بشري معرفي مي
كنند. هر نظريه اي كه تغيير دستجمعي و داوطلبانه توده ها و جهان بدست خود آنها را
مطرح كند، با فريبكاري كنار زده مي شود. پس چه جاي تعجب است اگر افراد گوناگوني را
مي بينيم كه طوطي وار حملات سرمايه داري عليه كمونيستها را تكرار مي كنند؟ اين افراد
كه شامل انقلابيون سابق نيز هستند بخيال خود ديد روشني دارند. در حالي كه در اغلب
موارد، صرفا به غرغره كردن دشنامهاي طبقه حاكمه مشغولند. هدف طبقه حاكم نيز هيچ
چيز جز پيشگيري از يك انقلاب كمونيستي نيست. جيغ و دادهاي بورژوازي مبني بر اينكه
ايدئولوژي كمونيستي "از دور خارج شده" از دهان كساني خارج مي شود كه در
قياس با غولهاي پرولتري نظير ماركس و انگلس، كوتوله هاي ايدئولوژيكي بيش نيستند.
امروز سقوط بورژوازي به ورطه محدود نگري ايدئولوژيك، تاريك انديشي و خودخواهي، حد
و مرزي نمي شناسد. اگر در گذشته بورژوازي مجبور بود با كليسا مبارزه كند، امروز در
جنين، "روح" را كشف مي كند. جالب اينجاست كه ما را "از دور خارج
شده" مي خوانند!
توده ها به مبارزه ادامه خواهند داد؛ راهي جز اين ندارند. شرايط زندگي تحت
امپرياليسم، و عملكرد سرمايه داري، پرولتاريا را به نبرد با بورژوازي وا مي دارد؛
ملل ستمديده را مجبور به مقاومت در برابر امپرياليسم مي كند؛ و قدرتهاي سرمايه
داري را به تشديد مبارزه دروني مي كشاند، كه اين برخورد باعث فلاكت فوري و خطرات
درازمدت براي جامعه بشري مي شود.
مبارزه طبقاتي را نمي توان بدون محو سرچشمه آن، يعني استثمار طبقاتي محو
كرد. سئوال اين نيست كه آيا پرولتاريا و توده ها نبرد خواهند كرد يا نه؟ سئوال اين
است كه با چه برنامه اي، تحت كدام ايدئولوژي و كدام رهبري خواهند جنگيد؟
تاريخ بارها نشان داده كه در غياب رهبري ماركسيسم ـ لنينيسم ـ مائوئيسم،
مبارزات پرولتاريا و خلق شكست خواهد خورد؛ يا اينكه منحرف شده و صرفا به ابزاري
براي نشستن گروهي از استثمارگران بجاي استثمارگران قبلي تبديل خواهد شد. بگذاريد
صراحتا بگوئيم: يا كمونيستهاي راستين موفق خواهند شد كه مردم را در پيشبرد جنگ خلق
بمثابه بخشي از نبرد جهاني جهت نابودي امپرياليسم و ارتجاع رهبري كنند؛ و يا
كارگران و دهقانان و ساير توده هاي انقلابي بدنبال پرچمهاي دروغين روان شده و
فداكاريها و رنجهاي آنها به رهائي شان منجر نخواهد شد.
كافيست به ويتنام نگاه كنيم كه مردمش يكي از قهرمانانه ترين مبارزات تاريخ
را به پيش بردند. از آنجا كه رهبري مبارزه در ويتنام دورنماي همه جانبه انقلابي
مانيفست را كنار گذاشت يا هيچگاه واقعا به آن دست نيافت، انقلاب را كنار گذاشت و
به عجز و لابه روي آورد. نه فقط كشور در مسير جامعه بي طبقه پيشرفت نكرده، بلكه حتي
دستاورد بزرگ جنگ يعني شكست امپرياليسم آمريكا نيز بواسطه آستان بوسي اجباري رهبري
ويتنام در مقابل آمريكا كم رنگ شده. آنها حتي مجبور شدند در مقابل اين
"امتياز" كه جائي در "نظم نوين جهاني" امپرياليستها بيابند،
به جنايتكاران جنگي امپرياليست غرامت جنگي بپردازند.
در تحليل نهائي، يا بورژوازي بر كره ارض حكم خواهد راند يا پرولتاريا؛ يا
نظام جهاني امپرياليستي با استفاده از هر نوع ارتجاع و عقب ماندگي سر پا خواهد
ايستاد، يا اينكه نظام سوسياليستي در هر كشور بر پا خواهد شد و خلقهاي جهان
دوشادوش هم بسوي جامعه كمونيستي بي طبقه آينده پيشروي خواهند كرد. به پيروزي
انقلاب پرولتري در كشورهاي مشخص بايد در اين چارچوب نگريست.
كشورهاي سوسياليستي كه ما بنا مي كنيم بايد جاده پيشرفت بسوي كمونيسم را
سنگفرش كنند و مناطقي پايگاهي براي پيشروي مبارزات مردم سراسر جهان باشند. دشمن
امپرياليستي بخوبي به اين نكته واقف است؛ بدون شك امپرياليستها در آينده دست به
تجاوز و آزار عليه هر رژيم سوسياليستي راستين خواهند زد و خواهند كوشيد آن را خفه
كنند؛ همانطور كه در گذشته چنين تلاشي كردند. طبقه كارگر و ستمديدگان بايد در هر
كجا و هر زمان كه ممكنست قدرت را كسب كنند؛ اين به احتمال زياد در يك مقطع زماني
معين، شامل يك يا چند كشورها خواهد بود. اما افق ديد و برنامه ما هرگز به مرزهاي
يك كشور واحد محدود نخواهد شد. ما مي توانيم و بايد "جهاني را بدست
آوريم" وگرنه دير يا زود هر آنچه كسب كرده ايم را از دست خواهيم داد.
ماركس و انگلس از همان زمان انتشار مانيفست كمونيست، مبارزه طبقه كارگر
را، مبارزه اي بين المللي مي ديدند و در پي ساختن تشكيلات بين المللي پرولتاريا
بودند. از نظر ماركس و انگلس، مبارزه ضروري پرولتاريا عليه "بورژوازي
خودي" فقط يك شكل بود كه مضمون آن را مبارزه بين المللي عليه كل شيوه توليد
سرمايه داري تشكيل مي داد. ماركس و انگلس تشخيص خصلت بين المللي اين مبارزه و هدف
نهائي كمونيسم جهاني را خط تمايز مركزي با ساير جنبشهاي سياسي مي دانستند كه تحت
عنوان طبقه كارگر فعاليت مي كردند.
با اين روحيه بود كه ماركس و انگلس در انترناسيونال اول كه سازمانهاي
نوبنياد طبقه كارگر در اروپا را گرد آورده بود، نقش رهبري كننده اي ايفاء كردند.
بعدها بعد از مرگ ماركس، انگلس به يك شخصيت كليدي انترناسيونال دوم تبديل شد. بعد
از پيروزي انقلاب اكتبر روسيه، لنين كه هيچگاه افق انترناسيوناليستي يا هدف
كمونيستي خويش را از دست نداده بود، امر سازماندهي انترناسيونال سوم يا
انترناسيونال كمونيستي را رهبري كرد. انترناسيونال سوم در اشاعه كمونيسم در چار
گوشه جهان نقشي شكوهمند بازي كرد. اين تشكل يك مركز فعاليت عملي مبارزه پرولتري
جهاني بود؛ و براي مثال به ايجاد و رهبري بريگادهاي بين المللي پرداخت كه كارگران
سراسر جهان را براي نبرد در كنار خواهران و برادران طبقاتي شان عليه فرانكو در
اسپانيا گرد آورد.امروز نياز به يك انترناسيونال كمونيستي نوين بيش از پيش احساس
مي شود. بايد يك مركز سياسي باشد كه همه كمونيستهاي راستين جهان را بر پايه
ايدئولوژي ماركسيسم ـ لنينيسم ـ مائوئيسم گرد آورده، بتواند قدرت طبقه ما را به
لحاظ بين المللي بهم آميزد و متمركز كند؛ بتواند تجارب و مبارزات كارگران و
ستمديدگان هر كشور را به مايملك مشترك انقلابيون سراسر جهان تبديل كند. دشمن ما،
دشمني بين المللي و سازمان يافته است و ما در مقابلش بايد تشكيلات بين المللي جنبش
كمونيستي را داشته باشيم. افق ديد روشن و بي ابهام انترناسيوناليستي مانيفست، بايد
بار ديگر به اصل راهنماي تمامي نيروهاي كمونيست جهان تبديل شود.
جنبش انقلابي انترناسيوناليستي كه در سال 1984 تشكيل شد، وظيفه خويش را
كمك به ايجاد چنين انترناسيونالي قرار دارد. اين جنبش در آغاز فقط شمار نسبتا
اندكي را شامل مي شد كه نه فقط عليه دشمن امپرياليستي بودند بلكه با جريانات مهمي
كه ادعاي "كمونيست بودن" داشتند نيز مخالفت مي ورزيدند. اين جريانات
مدعي "كمونيسم" شامل رويزيونيستهاي شوروي و بلوك شرق سابق بود؛ و نيز
كساني كه بعد از مرگ مائو بسال 1976 تازه در چين قدرت را غصب كرده و ميراث او را
سرنگون كرده بودند، و ساير گرايشات نظير دنباله روان انورخوجه رهبر آلباني كه از شكست چين براي براه انداختن
يك حمله همه جانبه عليه مائوئيسم سود مي جستند.
امروز بعد از گذشت 15 سال ما شاهد پيشرفت نيروهاي مائوئيست راستين هستيم.
جنگ خلق در پرو كه در زمان تاسيس جنبش انقلابي انترناسيوناليستي دوران كودكي خود
را مي گذراند، رشد و نمو يافت و به نقطه اي رسيد كه امكان كسب سراسري قدرت سياسي
را بدست آورد. اين امر نه فقط در محافل حاكمه پرو بلكه در دستگاه حاكمه اربابان
آنها يعني آمريكا نيز هراسي عظيم آفريد. عليرغم اينكه دستگيري رهبر انقلاب پرو ـ
يعني صدر گونزالو ـ "پيچي" را در جاده مبارزه ايجاد كرد، اما رفقاي حزب
كمونيست پرو نبرد را نه فقط عليه طبقه حاكمه ارتجاعي بلكه عليه كساني كه سابقا در
صفوف انقلاب بودند و سپس خواهان توقف جنگ و رسيدن به توافق با دشمن شدند ادامه
داده اند.
سال 1996 در نپال، برگ شكوهمندي از دفتر انقلاب گشوده شد. حزب كمونيست
نپال (مائوئيست) جنگ خلق را آغاز كرد. اين جنگ سريعا به سراسر كشور توسعه يافته و
بخشهاي وسيعي از مردم نپال را درگير مبارزه با جامعه كهن كرده. در ساير كشورهائي
كه جنبش انقلابي انترناسيوناليستي حضور دارد رفقا بر مبناي شرايط و راه مناسب در
هر كشور مشخص، تدارك آغاز يا تشديد مبارزه مسلحانه انقلابي جهت كسب قدرت را مي
بينند.
خارج از صفوف جنبش انقلابي انترناسيوناليستي، نيروهاي مائوئيست ديگري نيز
هستند كه در جاده انقلاب پيشروي كرده اند. در فيليپين، جنگ خلقي كه نسل قبل آغاز
كرد بعد از كارزار اصلاحي، زندگي و نيروي محركه نويني يافت. اين كارزار توسط رهبري
حزب و با هدف احياء و تثبيت مجدد ديدگاه و برنامه ماركسيستي ـ لنينيستي ـ
مائوئيستي كه حزب نخست بر آن پايه بنا شده بود، براه افتاد. در هند، شماري از
سازمانهاي مائوئيست همچنان پرچم انقلابي ناگزالباري را از طريق پيشبرد مبارزه
مسلحانه انقلابي در اهتزاز نگهداشته اند.
بنابراين، در عين حال كه نيروهاي مائوئيست كماكان در مقايسه با دشمن
امپرياليستي ضعيفند، اما اين را هم مي توان گفت نه فقط توان نيروهاي مائوئيست رو
به فزوني است بلكه درك و سطح اتحاد آنها نيز در حال رشد است. راستي مخالفان ما
امروز كجا هستند؟ كجايند رويزيونيستهاي طرفدار شوروي؟ كجايند دنباله روان خط تسليم
طلبي و احياء سرمايه داري در چين؟ چه بر سر طرفداران آلباني آمد كه به مائو بهتان
مي زدند؟ پيروزي پيروان راستين مانيفست كه هيچ نقطه اتكائي مگر توده ها و صحت خط
ايدئولوژيك و سياسي خويش نداشتند را به هيچوجه نمي توان ناچيز شمرد. آنها توانستند
توفان ضد كمونيستي كه بدنبال فروپاشي دولتها و حتي امپراتوريهاي رويزيونيستها براه
افتاد را از سر بگذرانند و حتي صفوف خويش را گسترش دهند.
اما اين حرف به معني سرآمدن مبارزه ايدئولوژيك عليه ماركسيسم دروغين يا
رويزيونيسم نيست. اپورتونيسم تا زمانيكه پايه طبقاتي آن در جهان موجود است، باقي
خواهد ماند. نبرد در دفاع از خط انقلاب پرولتري، در دفاع از ماركسيسم ـ لنينيسم ـ
مائوئيسم، يك مبارزه مداوم مرگ و زندگي براي كل جنبش بين امللي كمونيستي محسوب مي
شود. انترناسيونال كمونيستي تراز نوين كه ما بدنبال آن هستيم نه از طريق اجتناب از
مجادله ميان ماركسيسم و رويزيونيسم بلكه بر پايه يك پيروزي روشن و تعيين كننده از
جانب ماركسيسم ـ لنينيسم ـ مائوئيسم بر تمامي دشمنان آشكار و پنهانش ايجاد خواهد
شد.
اگر چه مبارزه براي اين انترناسيونال نوين بدون شك طولاني و پيچيده و دشوار
است، اما اين پروسه اي است كه ديگر آغاز شده است.
امسال در صد و پنجاهمين سالگرد انتشار مانيفست كمونيست، بايد بر تعهد و
هدف خويش كه هيچ چيز كمتر از يك جهان كاملا نوين و عاري از استثمار نيست تاكيدي
مجدد بگذاريم. بگذاريد سخن خود را با نتيجه گيري شورانگيز مانيفست پايان دهيم:
"كمونيستها عار دارند كه مقاصد و نظرات خويش را پنهان سازند. آنها
آشكارا اعلام مي كنند كه تنها از طريق واژگون كردن همه نظام اجتماعي موجود، از راه
جبر، وصول به هدفهايشان ميسر است. بگذار طبقات حاكمه در مقابل انقلاب كمونيستي بر
خود بلرزند. پرولتارها در اين ميان چيزي جز زنجير خود را از دست نمي دهند، ولي
جهاني را بدست خواهند آورد.
كارگران همه كشورها متحد شويد!"
www.sarbedaran.org