اول اكتبر 1949:
"خلق چين بپا خاسته است"
بمناسبت پنجاهمين سالگرد انقلاب چين
از جهاني براي فتح شماره 25، 1378، www.sarbedaran.org\rim
روز اول اكتبر 1949، از ميدان "تين آن من" در قلب پكن، مائوتسه
دون با اين جمله برقراري جمهوري خلق چين را به جهانيان اعلام كرد: "خلق چين
بپاخاسته است!" امسال برگزاري متحدانه جشن پنجاهمين سالگشت اين پيروزي از
جانب انقلابيون پرولتر سراسر جهان، امري طبيعي و بجاست. ما اين پيروزي حماسي و
عظيم تاريخي را با تعميق درك خويش از درسهائي كه حاصل فداكاريهاي عظيم و سرانجام
كاميابي انقلاب بود جشن مي گيريم تا بتوانيم بهتر از گذشته اين درسها را بكار
بنديم.
در سال 1927، نيروهاي ضدانقلابي شكار كمونيستهاي چين را در شهرها آغاز
كردند. شمار كمونيستها در نتيجه كشتارهاي مرتجعين گوميندان بسيار كاهش يافت؛
بنابراين نيروهاي باقيمانده از شهرها خارج شدند و انقلاب را به مناطق وسيع روستائي
كشور كشاندند. بدين ترتيب يك پروسه مبارزاتي آغاز شد كه بيش از دو دهه به طول
انجاميد و شامل سه جنگ متمايز بود: انقلاب ارضي؛ جنگ ضد ژاپني؛ و سرانجام جنگ
داخلي عليه طبقه حاكمه گوميندان. در جريان انقلاب مائوتسه دون و حزب كمونيست چين
با انجام راهپيمائي طولاني و ديگر نمونه هاي بيسابقه اي كه از قهرماني ارائه
دادند، جهانيان را شگفت زده كردند. پيروزي 1949فصل تازه اي در مبارزات انقلابي
پرولتري در سطح جهان گشود، آتش مبارزه خلقهاي ستمديده آسيا و آفريقا و آمريكاي
لاتين عليه امپرياليسم را دامن زد و راه يك تجربه كاملا نوين در پيشبرد انقلاب
سوسياليستي را گشود.
مائو اصولي را تثبيت كرد كه امروزه جزء بديهيات است: در كشوري نظير چين كه
توده هاي دهقان اكثريت اهالي را تشكيل مي دهند و مستقيما از نظام نيمه فئودالي رنج
مي برند، دهقانان نيروي عمده انقلاب محسوب مي شوند. اما در آن زمان، فقط اقليت
ناچيزي از كمونيستها با ديدگاه مائو موافق بودند. اكثر كمونيستها اعتقاد داشتند كه
انقلاب در كشورهاي تحت سلطه و عقب مانده اي نظير چين فقط زماني فرا مي رسد كه
انقلاب پرولتري در غرب پيروز شده باشد. بعلاوه انقلاب در كشورهائي نظير چين همان
مسيري را خواهد پيمود كه انقلاب بلشويكي طي كرد؛ يعني طبقه كارگر نخست قدرت را در
شهرهاي كليدي خواهد گرفت و سپس جنگ با استثمارگران را در مناطق روستائي به پيش
خواهد برد.
توان مائو در فهم و ترسيم راه انقلاب از نبوغش ناشي نمي شد بلكه حاصل سنتز
تجربه هزاران هزار كمونيست و ميليونها توده در جريان پيشبرد انقلاب بود. اما اين
گنجينه تجارب كه سرشار از قهرماني، مبارزات سخت و شكستهاي تلخ بود بخودي خود نمي
توانست پاسخگوي مسائل انقلاب باشد. ساير رهبران از همين تجارب، نتيجه گيريهاي
متفاوتي كردند و به مواضع كاملا متضادي رسيدند. آنچه مائو "مبارزه دو
خط" ناميد بر سر تعيين آماج، اتحاد طبقاتي پايه اي، خصلت و راه انقلاب چين
براه افتاد.
برخلاف آنچه بعدها محققان بورژوا و رويزيونيستها ادعا كردند، مائو را
بهيچوجه نمي توان نماينده دهقانان چين و مبارزه ديرينه آنان دانست. مائو در عين
حال كه به دهقانان و پتانسيل انقلابي آنان اعتماد بسيار داشت و از مبارزات گذشته
درس آموزي كرد، اما خود نماينده يك طبقه متفاوت بود؛ نماينده پرولتاريا. يعني طبقه
اي كه كمي پيش از آن تاريخ، در نتيجه نفوذ امپرياليسم پا به عرصه حيات نهاده بود.
مائو مسلح به ايدئولوژي اين طبقه بود. او از اين ايدئولوژي كه در آن زمان ماركسيسم
ـ لنينيسم خوانده مي شد براي تجزيه و تحليل تضادهاي جامعه و جمعبندي از تجارب
انقلابي استفاده كرد. نكته مهمتر اينكه، مائو ماركسيسم ـ لنينيسم را در مورد مسائل
مشخص انقلاب چين بكار بست. مائو طي اين پروسه و نيز در جريان رهبري انقلاب
سوسياليستي و مبارزه عليه رويزيونيسم مدرن، علم پرولتري را به قله هاي نوين ارتقاء
داد؛ به آنچه كه امروز آن را ماركسيسم ـ لنينيسم ـ مائوئيسم مي خوانيم.
مائو دريافت كه كشورهائي نظير چين به يك انقلاب دمكراتيك عليه نظام كهنه
فئودالي و سلطه خارجي نياز مبرم دارند. پيش از او نيز كسان ديگري عليه اين دشمنان
جنگيده بودند. بورژوازي چين و برخي نمايندگان مترقي آن نظير سون ياتسن مبارزات
قدرتمندي را عليه امپرياليسم و جامعه و فرهنگ كهنه فئودالي رهبري كرده بودند.
ميليونها نفر از اقشار گوناگون مردم چين در اين مبارزات بسيج شده بودند، اما
سرانجام همگي اين مبارزات به شكست انجاميدند و يا طعم خيانت را چشيدند. (جنايتكار
بزرگ چانكايشك، جبهه گوميندان را كه توسط سون ياتسن ايجاد شده بود و متحد
كمونيستها بود، به يك دستگاه ضدانقلابي ترور و سركوب تبديل كرد.)
مائو خاطر نشان كرد كه بورژوازي در چين عاجز از رهبري پيروزمندانه انقلاب
دمكراتيك است. كل تاريخ قرن بيستم اين حقيقت را بارها مورد تاكيد قرار داده است:
طبقه بورژوازي در كشورهاي تحت سلطه مطلقا نمي تواند انقلاب دمكراتيك را به پيروزي
رهنمون سازد.
بخش عمده بورژوازي يعني طبقه سرمايه دار بوروكرات، به محمل عمده نفوذ
امپرياليسم در اين كشورها تبديل شده است. كل موجوديت بورژوازي بوروكرات، وابسته به
آنست كه امپرياليسم را حمايت و نمايندگي كند. بورژوازي بوروكرات با تمامي عناصر
عقب مانده فئودالي موجود در اقتصاد و فرهنگ اين جوامع سازش كرده و آنها را تقويت
مي كند. طبقه سرمايه دار بوروكرات، يك آماج عمده انقلاب و به قول مائو يكي از
"سه كوه بزرگي" است كه همراه با فئوداليسم و امپرياليسم بر دوش خلق
سنگيني مي كند.
مائو بخشي از بورژوازي را كه با امپرياليسم و فئوداليسم مخالفت مي كند،
"بورژوازي ملي" ناميد و آن را جزء اردوي خلق بشمار آورد. اما مائو اين
را هم خاطر نشان كرد كه بورژوازي ملي از نظر اقتصادي و سياسي ضعيف است و با
امپرياليسم و فئوداليسم بندهائي دارد. اين نيرو فقط مي تواند "به ميزان و
درجه معيني" از انقلاب حمايت كند و حتي مي تواند تحت شرايط معيني جانب دشمن
را بگيرد. رهبري انقلاب را بهيچوجه نبايد به اين طبقه سپرد. اولين "مبارزه دو
خط" مائو عليه راست روان حزب بود كه رهبري انقلاب را به بورژوازي واگذار كرده
و نتايج فلاكت باري ببار آوردند. كشتار كمونيستها و توده ها بدست قواي گوميندان كه
قبلا به آن اشاره شد، نتيجه اين سياست راست روانه بود.
مائو براي حاكم كردن اين درك كه فقط پرولتاريا مي تواند از طريق حزب
كمونيست خود پيشاپيش خلق قرار بگيرد و انقلاب دمكراتيك را بسوي پيروزي هدايت كند،
مبارزه كرد. مضافا مائو اين پديده را از يك نقطه نظر انترناسيوناليستي پرولتري
مورد تجزيه و تحليل قرار داد. مائو از اين شناخت لنيني حركت كرد كه در عصر
امپرياليسم، انقلابات دمكراتيك در كشورهاي تحت سلطه بخشي از انقلاب پرولتري جهاني
است. فقط پرولتاريا و حزبش مي توانند چنين انقلابي را رهبري كنند. بعلاوه، اين
انقلاب برخلاف انقلابات دمكراتيك كهن در عصر ماقبل امپرياليسم به سرمايه داري نمي
انجامد، بلكه به سوسياليسم و كمونيسم راه مي گشايد. در عين حال كه تفكر مائو بر
تحليل پايه اي لنين و انترناسيونال كمونيستي از جهان معاصر استوار بود، او قادر شد
بر پايه تجربه غني پيشرويها و نيز شكستهاي انقلاب چين اين درك اوليه را بنحو عظيمي
تعميق كند. او از عبارت "انقلاب دمكراتيك نوين" براي تشريح انقلاب
بورژوا دمكراتيك تحت رهبري پرولتاريا استفاده كرد. اين درك يك جزء اساسي از شناخت
مائوئيستهاي جهان به حساب مي آيد.
مائو با اشاره به "نوين" بودن انقلاب دمكراتيك، توجه همگان را به
تفاوتي كه اين انقلاب با انقلاب دمكراتيك نوع كهن داشت جلب كرد: انقلاب دمكراتيك
نوين مي بايست توسط طبقه كارگر رهبري شود. خصلت اين انقلاب، بورژوا دمكراتيك بود
زيرا فئوداليسم و امپرياليسم و سرمايه داري بوروكراتيك را آماج قرار مي داد، كل
بورژوازي را بمثابه دشمن مشخص نمي كرد و هدف از آن، برقراري سوسياليسم نبود. اين
فئوداليسم و امپرياليسم بودند كه بار عظيمي بر گرده خلق نهاده و نيروهاي مولده را
در چنگال خود خفه مي كردند. امكان و ضرورت متحد كردن كل خلق عليه اين دشمنان وجود
داشت. اين شامل متحدان ضعيف و متزلزل نظير بورژوازي ملي هم مي شد كه روياي يك چين
قدرتمند سرمايه داري و آزاد از سلطه امپرياليسم را در سر مي پروراند.
اشاره مائو به "نوين" بودن انقلاب دمكراتيك يك علت ديگر هم داشت
كه به موضوع بالا مربوط مي شد: اين انقلاب دمكراتيك، نوين است دقيقا بدين دليل كه
برخلاف انقلابات دمكراتيك پيشين در غرب نظير انقلاب فرانسه، به سرمايه داري نمي
انجامد بلكه به سوسياليسم راه مي گشايد. چرا؟ زيرا انقلاب دمكراتيك نوين از طريق
نابودي قهرآميز امپرياليسم و فئوداليسم، موانع عمده در راه ايجاد يك اقتصاد سرمايه
دارانه مستقل و قدرتمند را كنار مي زند. اما مهمتر از آن، رهبري پرولتاريا تضمين
مي كند كه انقلاب دمكراتيك راه مرحله دوم يعني انقلاب پرولتري سوسياليستي كه هدف
استقرار يك جامعه سوسياليستي را دنبال مي كند و بخشي از مبارزه جهاني براي كمونيسم
است را هموار سازد. همانطور كه مائو به روشني بيان كرد: "انقلاب دمكراتيك
نوين در را بروي سرمايه داري مي گشايد اما بيشتر از آن، راه سوسياليسم را باز مي
كند."
جنگ درازمدت خلق
در سال 1927ژوزف استالين خاطر نشان كرد كه يكي از شرايط مشخصه انقلاب چين
اين بود كه "انقلاب مسلح در تقابل با ضد انقلاب مسلح قرار گرفت." مائو
اين نكته را تكامل داد و ثابت كرد كه راه پايه اي انقلاب، پروسه جنگ درازمدت است.
دهقانان و بويژه دهقانان فقير، نيروي عمده انقلابند اما طبقه كارگر از طريق حزب
كمونيست خود، نيروي رهبري كننده است.
مائو مسئله كسب قدرت سياسي توسط نيروي اسلحه را دقيقا در سر لوحه كار
انقلاب قرار داد. او اين نكته را در اظهاريه مشهورش چنين جمعبندي كرد: "قدرت
سياسي از لوله تفنگ بيرون مي آيد." دشمنان مائو هرگز وي را بخاطر اين گفته و
مشخصا بخاطر بكار بستن اين اصل در چين نبخشيدند. ارتش تحت رهبري كمونيستها در چين،
سلطه سنگين امپرياليستها، سرمايه داري بوروكراتيك و فئوداليسم را در هم شكست. اما
اظهاريه مائو صرفا جمعبندي موجزي از عملكرد ديرينه و هميشگي طبقات استثمارگر بود.
آيا هيچگاه شده كه مرتجعين براي حفظ حاكميت خود به قوه قهر متوسل نشده باشند؟
تاريخ گواه آنست كه طبقه حاكمه "عدم توسل به قهر" را به گوش ستمديدگان
موعظه مي كند اما خود هر كجا كه براي حفظ حاكميتش ضروري باشد به شكنجه و حبس و
كشتار دست مي يازد.
مائو قوانين عام جنگ و نيز صفات مشخصه جنگ انقلابي خلق چين را مورد مطالعه
و بررسي قرار داد. او دريافت كه به علت خصلت جامعه چين، مي توان جنگ را آغاز كرد؛
حتي زماني كه دشمن به مفهومي كلي و استراتژيك قويتر از خلق است. اما از طريق
پيشبرد جنگ مي توان به تدريج اين اوضاع را عوض كرد و به جائي رسيد كه توان نيروهاي
خلق بر قواي دشمن برتري يابد و نيروهاي انقلابي بتوانند دست به تعرض استراتژيك
بزنند. راه جنگ درازمدت خلق، نيروهاي انقلابي را قادر مي سازد كه به استقبال
توفانها بشتابند و فعالانه نقاط ضعف خود را به قوت تبديل كنند. اين راه، توان
نيروهاي مسلح خلق را بر نقطه ضعيف دشمن متمركز مي كند. اين نقطه ضعيف، مناطق
گسترده روستائي در كشورهاي تحت سلطه است كه در آنجا دهقانان، نيازمند و تشنه نبرد
در راه رهائي هستند. بدين طريق نيروهاي انقلابي مي توانند "شهرها را از طريق
دهات محاصره كنند"، قدرت سياسي سرخ را ذره ذره در مناطق پايگاهي مستقر نمايند،
تا زماني كه شرايط در سراسر كشور و در پيوند با تحولات بين المللي، نيروهاي
انقلابي را قادر به تعرض و كسب پيروزي سراسري سازد.
زماني كه مائو اين راه را مطرح كرد، هنوز مسيري ترسيم ناشده به حساب مي
آمد. مائو و حزب كمونيست چين در كوره پراتيك انقلابي يك آموزه همه جانبه نظامي
پرولتري را تدوين كردند. اگرچه سرزمين هاي گسترده آسيا و آفريقا و آمريكاي لاتين
در برگيرنده كشورهاي گوناگون با شرايط بسيار متفاوت از يكديگرند؛ و هر يك از آنها
بكاربست خلاقانه ماركسيسم ـ لنينيسم ـ مائوئيسم در مورد مسائل جامعه و انقلاب را طلب
مي كند، اما جوانب عمومي آنچه "راه چين" نام گرفته، جهت گيري پايه اي
انقلاب در كشورهاي تحت سلطه را ارائه مي دهد. به همين خاطرست كه "بيانيه جنبش
انقلابي انترناسيوناليستي"، آموزشهاي مائو را "نقطه رجوع پايه اي"
براي اين كشورها مي خواند. تجزيه و تحليل تحولات مهمي كه طي چند دهه اخير در جهان
اتفاق افتاده بدون شك يك وظيفه حياتي است، اما اين وظيفه را با حركت از شالوده
مائوئيستي مي توان متحقق كرد، نه با تضعيف آن. بعلاوه، حتي در كشورهاي امپرياليستي
كه شكل بندي اجتماعي ـ اقتصادي مستلزم يك راه انقلاب متفاوت يعني قيام در شهرها و
سپس پيشبرد جنگ داخلي است، آموزش هاي مائو در مورد جنگ خلق يك كاربرد جهانشمول
دارد.
طي پنجاه سالي كه از پيروزي انقلاب چين مي گذرد، هر نوع "الگوئي"
براي خلقهاي ستمديده پيشنهاد شده است. اتحاد شوروي از سال 1956 توسط طبقه حاكمه
سرمايه دار نوخاسته غصب شد و به مركز رويزيونيسم مدرن تبديل شد. اينها كساني بودند
كه در حرف از ماركسيسم مي گفتند اما در خط و پراتيك واقعي خود، ماركس و لنين را
تقبيح مي كردند. طبيعتا رويزيونيستها مائو را دشمن سرسخت خود مي دانستند؛ زيرا او
بود كه براي افشاي ماهيت بورژوائي رويزيونيستها مبارزه كرد و با آنها به مقابله
برخاست. (حتي امروز هم دشنام ها و بهتان هاي رويزيونيستي عليه مائو كاملا پايان
نگرفته است. اگر چه اخلاف رويزيونيستها برخي اوقات بدشان نمي آيد خود را به مائو
بچسبانند، اما همزمان آموزش هاي او را زير سئوال مي برند.)
رويزيونيستها طرح به اصطلاح "راه رشد غير سرمايه داري" را در
مقابل كشورهاي آسيا و آفريقا و آمريكاي لاتين گذاشتند. اين نه راه جنگ درازمدت خلق
و انقلاب دمكراتيك نوين بود كه مائو ترسيم كرده بود، و نه سرمايه داري
"كلاسيك" كه قدرتهاي امپرياليستي غرب مبلغ آن بودند. در واقع "راه
غير سرمايه داري" به معناي ادامه حاكميت سرمايه داري بوروكراتيك در اتحاد با
فئوداليسم بود. تفاوت اساسي در اين بود كه طبقات حاكمه در اين كشورهاي "غير
سرمايه داري" به حكام واقعا سرمايه دار اتحاد شوروي مرتبط بودند. يعني به
كساني كه به مثابه يك قدرت مهم امپرياليستي سر بلند كرده و بلوك امپرياليستي تحت
رهبري آمريكا را بر سر سلطه جهاني به مصاف طلبيده بودند. هند يعني دومين كشور بزرگ
دنيا با صدها ميليون مردم ستمديده اش، گل سرسبد اين راه ضدانقلابي بود. نظام
اجتماعي ارتجاعي، دست نخورده باقي مانده بود. مبارزات انقلابي كه توسط كمونيستها
رهبري مي شد به طرز وحشيانه اي سركوب شده بود. و كل كشور همچنان به نظام جهاني
امپرياليستي قفل بود. جاي تعجب نيست كه فراخوان "راه ما راه چين" چنان
تاثير خيره كننده اي در هند و ساير كشورها گذاشت،
زيرا اين به معناي گسست از پارلمانتاريسم، خوشخدمتي و مسالمت در برابر طبقه
حاكمه، و اتحاد بين المللي با حكام خائن شوروي بود.
ساير اشكال رويزيونيسم نيز بر سر استراتژي پايه اي و خصلت انقلاب در
كشورهاي تحت سلطه، به جدال با مائوئيسم برخاستند. يك شاخه از رويزيونيسم كه با
عنوان "گواريسم" (بر گرفته از نام چه گوارا از رهبران انقلاب كوبا (از
آن ياد مي شود، مخالفت خود با مائوئيسم را در پشت برخي جملات چپ نمايانه پيرامون
"انقلاب سوسياليستي تك مرحله اي" پوشاند. اين خط، پتانسيل انقلابي
دهقانان را زير سئوال برد و پيشبرد جنگ درازمدت خلق را نفي كرد. در مقابل، بر
مبناي خط "گواريستي" قرار بود كه يك گروه كوچك از "منجيان"
اوضاع سياسي كل كشور را دگرگون كنند و از طريق قيام در شهر و يا فروپاشي رژيم
موجود به يك پيروزي سريع دست يابند.
اما اين خط كه "راه سريع و ميانبر" انقلاب بنظر مي رسد، در واقع
راهي است كه سريعا به تسليم طلبي مي انجامد؛ زيرا وظيفه واقعي بسيج توده ها براي
ريشه كن كردن جامعه كهن و انجام يك گسست پايه اي از نظام جهاني امپرياليستي را به
كنار مي نهد. هر كجا كه اين خط به عمل گذاشته شده، هرگز به استقرار حاكميت
پرولتاريا و خلق نينجاميده است. در مفهومي كلي، اين نوع مبارزه مسلحانه واقعا به
مثابه مكمل استراتژي مذاكره و اتحاد با بخشهاي به اصطلاح مترقي طبقات حاكمه در نظر
گرفته شده است.
به همين ترتيب، بعد از مرگ مائو و غصب قدرت توسط رهروان سرمايه داري در
چين، بسياري از دوستان و ستايشگران سابق چين انقلابي به كاروان نيروهاي ضد مائو
پيوستند. اين نيروها كه توسط انور خوجه رهبر آن زمان آلباني هدايت مي شدند، حملات
خود را بر آموزش هاي مائو در مورد خصلت مبارزه طبقاتي تحت سوسياليسم متمركز كردند؛
اما علاوه بر اين به كل پراتيك مائو در زمينه پيشبرد جنگ درازمدت خلق نيز حمله
بردند. خوجه همان اتهاماتي كه قبلا رويزيونيستهاي شوروي به مائو مي بستند را تكرار
كرد و گفت كه او نقش رهبري كننده پرولتاريا را كنار گذاشته و "پيشبرد جنگ
بدون دورنما" را تبليغ مي كند. اما در واقع مائو بر يك نكته اساسي تاكيد
گذاشته بود: پرولتاريا بايد كل خلق را در انجام انقلاب رهبري كند. بدين مفهوم،
مائو اين نكته مشهور لنين را بكار بست و تكامل داد كه يك كمونيست نبايد "منشي
تريديونيون باشد، بلكه بايد تريبون خلق باشد."
مائو پيروزي انقلاب دمكراتيك نوين در سال ~9#9 را "نخستين گام در يك
مارش ده هزار فرسنگي" خواند. بدين ترتيب او مبناي يك انقلاب عاليتر و عميقتر
يعني انقلاب سوسياليستي را نهاد و راه آن را هموار ساخت. از همان سال 1949 دو راه
سوسياليسم و سرمايه داري در چين در برابر هم قد علم كردند. اين روياروئي به طرق
حاد و پيچيده اي بروز كرد. اين روياروئي به مبارزاتي انجاميد كه از لحاظ قهرماني
ها دست كمي از راهپيمائي طولاني نداشت؛ و از لحاظ پيروزي ها خيره كننده تر از شكست
قواي گوميندان در سال 1949بود. انقلاب سوسياليستي در سال 1976 شكست خورد. اما پيش
از آن، انقلاب پرولتري طي انقلاب كبير فرهنگي پرولتاريائي در فاصله 76 ـ 1966به قله
هاي بيسابقه اي دست يافت و شالوده پيشرفت آتي آن منجمله در خود چين ريخته شد.
زماني كه شكوفه مرحله سوسياليستي انقلاب چين باز شد و مائو ايدئولوژي انقلابي را
بيشتر تكامل داد، اهميت آموزش هاي اوليه وي در مورد انقلاب دمكراتيك نوين بيش از
پيش مشخص شد. مائو مهمترين مبارزه اي كه جهان به خود ديده بوده را براي رهائي يك
ملت ستمديده به پيش برد، اما او يك ناسيوناليست نبود. موضع و ديدگاه و روش مائو،
پرولتارياي بين المللي را نمايندگي مي كرد. (1)
پيشروي انقلاب به مرحله دوم و بالاتر، يعني سوسياليسم، فقط بدان خاطر ممكن
شد كه رهبري طبقه كارگر بطور قاطع در سراسر دوران انقلاب دمكراتيك نوين برقرار
بود. در درجه اول اين به معناي رهبري حزب كمونيست مسلح به علم انقلاب پرولتري يعني
ماركسيسم ـ لنينيسم ـ مائوئيسم بود.
رهبري پرولتاريا صرفا در حرف نيست؛ اين يك رهبري ادعائي صرف نيست؛ فقط بيان
اميال ذهني چند رهبر هم نيست. رهبري پرولتاريا و حزب ماركسيست ـ لنينيست ـ
مائوئيست او در انقلاب دمكراتيك نوين، نتايج عميقي براي كل جريان انقلاب در بر
دارد، بر تمامي مسائل مربوط به استراتژي و تاكتيكهايش تاثير مي گذارد، و در
سياستهاي نيروهاي انقلابي در هر مرحله انقلاب تبارز مي يابد. طي تاريخ طولاني
انقلاب چين، اهميت حياتي مناطق پايگاهي نه فقط از زاويه نقش نظامي آنها در مقابله
با دشمن، بلكه به مثابه طريقي كه توده ها مي توانند تحت رهبري حزب كمونيست دگرگوني
اجتماعي را به پيش ببرند، روشن شد. در اين مناطق پايگاهي، قدرت سياسي نوين متكي بر
توده هاي خلق، فرهنگ نوين و جوانه هاي مناسبات اقتصادي نوين شكل گرفتند. اين مناطق
نقش مشعل راهنما را براي كل كشور بازي كرده و شرايط ادامه انقلاب تا كسب سراسري
قدرت را ايجاد نمودند. امروز اين تجربه بار ديگر در پرو، نپال و نقاط ديگر زنده
شده است.
براي مثال، اينكه آيا انقلاب قادرست زنان را برانگيزد تا به ستم
پدرسالارانه هزاران ساله ضربه بزنند، يا به جاي اينكار تحت عنوان "متحد كردن
مردم" مبارزه زنان را مانع مي شود يا حتي سركوب مي كند، كاملا به خصلت طبقاتي
انقلاب مربوط است؛ كاملا به اين مربوط است كه اهداف انقلاب در جهت جامعه بي طبقه
هست يا نه؟ اينكه آيا يك حزب ماركسيست ـ لنينيست ـ مائوئيست واقعي وجود دارد كه
فعالانه بخش پيشرو توده ها را با جهان بيني پرولتري آموزش دهد و تربيت كند و درون
حزب و ساير تشكلات سازمانشان دهد يا نه، كاملا در گرو اينست كه مبارزه به مرحله
انقلاب سوسياليستي خواهد انجاميد يا نه. بدون چنين حزب كمونيستي، نيات حسنه به
جائي نخواهد رسيد.
پنجاه سال مي گذرد و جذبه تاريخي پيروزي جنگ خلق در چين درخشنده تر از پيش
باقي است. اين نمونه بارز دستاوردهائي است كه تاكنون توسط طبقه ما حاصل شده است.
نمونه انقلاب چين، ما را از شور و هيجان سرشار مي سازد تا فصل هاي جديدي از حماسه
انقلابي پرولتاريا را به رشته تحرير درآوريم. ما با تعميق درك خود از درسهاي
انقلاب چين، بر توان خويش در رهبري توده ها مي افزائيم تا امر نابودي قهرآميز جهان
كهنه و آغاز ساختمان جهان نو را به پيش بريم. ـ
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
1) بحث در مورد تجربه انقلاب سوسياليستي
در چين از حوصله اين مقاله خارج است. در اين زمينه رجوع كنيد به مقالات مفصلي كه
در شماره هاي قبلي جهاني براي فتح بويژه شماره 7، 14و 20 منتشر شده است
www.sarbedaran.org