درباره اتحاديه سراسري حزب متحده (اتحاد شوروي)‏

يك “اكتبر نوين” بدون مائوئيسم امكان ناپذير است

 

از جهاني براي فتح، شماره 23، 1377، www.sarbedaran.org\rim

 

 

‏پس از اينكه شليك توپهاي انقلاب اكتبر، ماركسيسم ـ لنينيسم را در سراسر جهان گستراند، شهرهايي نظير مسكو، لنينگراد، باكو و ساير مراكز نخستين انقلاب پرولتري پيروزمند جهان از اهميت خاصي براي رهروان آزادي برخوردار شدند. در عين حال اتحاد جماهير شوروي طي دهه هاي اخير از جمله مراكز ارتجاع جهاني بوده است. يعني يك دولت سوسيال امپرياليستي استثمارگر تحت حاكميت رويزيونيستها كه پرولتاريا را در سال 1956 از قدرت ساقط و سرمايه داري را احيا كرد. شوروي از آن به بعد ديگر نه كعبه آمال انقلابيون كه يك دولت سركوبگر امپرياليستي مورد انزجار همه بود. ‏

زير بار فشارهاي گوناگون مانند فشار امپرياليسم آمريكا و بحران جاري نظام جهاني امپرياليستي (منجمله تشديد تضادهاي درون خود بلوك شوروي) شكل رويزيونيستي حاكميت بورژوائي در شوروي فروپاشيد و جاي خود را به شكل غربي حاكميت بورژوايي داد. قطب بندي طبقاتي بيش از پيش شديد شده، توده هاي شوروي سابق زير فشار بحران دست و پا مي زنند و موج جديد و بي سابقه اي از نارضايتي سر تا سر آن سرزمين را در بر گرفته است. همه اينها با بروز درگيريهاي نظامي در اكناف امپراطوري سابق شوروي سابق، تشديد ميشوند. ‏

از دل دود و خاكستري كه در پس سقوط رويزيونيستها بر جاي ماند، تعدادي حزب بيرون آمده كه پرچم ماركسيسم ـ لنينيسم را برداشته اند و مدعيند كه از تجربه شوروي به درستي درس گرفته اند و مصمم هستند كه مردم شوروي سابق را به سوي “اكتبر نويني” رهنمون شوند. گزارشات رسانه هاي گروهي طي چند سال اخير تظاهر كنندگاني را نشان مي دهند كه با پرچمهاي سرخ و عكسهاي استالين با پليس درگير مي شوند. ‏

اين نيروها چه كساني هستند؟ چه درسهائي از تجربه تلخ احياي سرمايه داري در شوروي بيرون كشيده اند؟ و چه راهي در پيش پاي مردم شوروي سابق مي گذارند؟

رابطه ميان اين نيروها بسيار سيال است و با اتحادها و انشعابهاي متعدد رقم ميخورد. هر از گاهي يك “اتحاد كمونيستي” از ائتلاف يكي دو گروه شكل مي گيرد كه معمولا در سطح روسيه حضور دارند و شعبه هائي نيز در برخي جمهوريهاي سابق مثل آذربايجان، اوكراين و غيره دارند. اگرچه سر در آوردن از اختلافات ميان آنها كار سختي است، اما به نظر مي رسد كه چند تا از آنها در راس گرايشات مشخصي قرار دارند. ‏

اولي “حزب كمونيست فدراسيون روسيه” حزب زيگانف تحت رهبري “گنادي زيگانف” است. زيگانوف رقيب بسيار نزديك بوريس يلتسين در انتخابات رياست جمهوري بود. عليرغم اينكه اين حزب مدعي است ادامه دهنده راه “حزب كمونيست اتحاد شوروي” سابق حزب كمونيست اتحاد شوروي است و در حرف هم از احياي شوروي سابق دم مي زند، اما برخي سياستهاي آنرا كنار نهاده و به طور مثال ضرورت اتكاء به بازار سرمايه داري را تبليغ مي كند. تعطح كه نسبت به ساير “احزاب كمونيست” تعداد زيادي از اعضاي سابق حزب كمونيست اتحاد شوروي را جذب كرده، خيلي تلاش داشته تا خود را به عنوان شريك قابل اعتماد احزاب سوسيال دمكرات غربي جا بيندازد. ‏

يك گروه ديگر تحت رهبري “ويكتور آنپيلوف” است. او در راس حزب “روسيه كارگران” قرار دارد. اين گروه از حزب ز?گانف به خاطر سياستهاي پارلمانتاريستي و تبليغ شيوه هاي سرمايه داري غربي انتقاد مي كند. آنپيلوف توسط رژيم يلتسين دستگير شد. او پس از آزادي بلافاصله يك ائتلاف انتخاباتي “كمونيستي” كه موضع حمايت مشروط از حزب ز?گانف را گرفت، علم كرد و پنج در صد آراء را در دور نخست انتخابات رياست جمهوري به دست آورد. اين گروه نيز در جنبش “احياي اتحاد جماهير شوروي سوسياليستي” فعال است. ‏

و بالاخره، نيروهاي كوچكي نيز وجود دارند. “اتحاديه سراسري حزب متحده” (حزب متحده سراسري) (كه نام قبلي آن “حزب متحده ي اتحاد شوروي” بود) و تحت رهبري “نينا آندريوا” قرار دارد، و “حزب كارگران كمونيست روسيه” عتلط تحت رهبري “تيولكين”، جزء اين دسته هستند. گروه تحت رهبري “ويكتور آنپيلوف” قبلا بخشي از “حزب كارگران كمونيست روسيه” بود. حزب متحده سراسري انتخابات اخير رياست جمهوري را بايكوت كرد و حزب ز?گانف را به عنوان يك حزب “رويزيونيست” مورد حمله قرار داد. گزارشات رسانه هاي گروهي در سطح بين المللي از پرچمهاي سرخ و عكسهاي لنين و استالين در تظاهراتها و جشنهاي بزرگداشت انقلاب اكتبر و اول ماه مه و غيره در روسيه، بيشتر از همه مربوط مي شود به حزب متحده سراسري و گروه “آنپيلوف”. اين دو گروه در كانون جنبش “احياي اتحاد جماهير شوروي سوسياليستي” قرار دارند. ‏

نقطه تمركز اين مقاله بر اين جريان آخر، به ويژه حزب متحده سراسري است. عمدتاً آنها هستند كه ادعاي نمايندگي جناح “چپ” مبارزات شوروي سابق را دارند. و اما در ارتباط با جناح بنديهاي خود اين جريان، بسياري از مواضع حزب حزب متحده سراسري و عتلط يكي است. اما ظاهرأ عتلط از نظر برخي اختلافات جدي، در جناح راست قرار دارد. به طور مثال، عتلط برخلاف حزب متحده سراسري خواستار برگزاري “كنگره بعدي” حزب كمونيست شوروي سابق شده و خود را ادامه دهنده راه اين حزب از زمان گورباچف مي داند. حزب متحده سراسري اما در سطح بين المللي بسيار فعال است و در چندين كنفرانس بين المللي در نقاط مختلف جهان طي چند سال اخير شركت كرده است. ‏

خط و مشي حزب متحده سراسري داراي ويژگيهايي است كه هنوز نظر برخي انقلابيون راستين را به خود جلب مي كند: مثلا ادعاي پايبندي به ماركسيسم ـ لنينيسم، قبول استالين به عنوان ادامه دهنده راه ماركس و لنين، تقبيح سخنراني مخفي خروشچف در كنگره بيستم حزب كمونيست شوروي به عنوان نقطه پيدايش اپورتونيسم در شوروي و در حزب كمونيست. اين حزب مدعي است كه حزب متحده سراسري براي پايان دادن به حاكميت طبقه سرمايه دار در روسيه و شوروي سابق و احياي سوسياليسم در آنجا تاسيس شده است. بعلاوه اين حزب اظهار تمايل كرده كه مي خواهد انتقادات مائو و حزب كمونيست چين نسبت به حزب كمونيست شوروي را بررسي كند. ‏

اما اين نوك زدنها در تحليل نهايي براي گسست راديكال از رويزيونيسم حزب كمونيست شوروي سابق كافي نيست. از وقتي كه استثمارگران رويزيونيست سرنگون شده و در سطح جهان افشاء و رسوا شده اند، اين نيروهاي جديد پا به ميدان گذاشته اند. اما قادر نيستند از تجربه تلخ سه دهه حاكميت رويزيونيستها درسي بياموزند. حزب متحده سراسري در سطح بين المللي سعي دارد كه مرزبندي ميان رويزيونيسم و مائوئيسم را مخدوش كند. آنها از انقلابيون مي خواهند كه “مجادلات قديم را كنار بگذارند” و مواضعشان بر سر مسائل شوروي سابق را تغيير دهند و به ائتلافات گسترده و نوين وارد شوند. ‏

ضروري است كه خط حزب متحده سراسري از نزديك بررسي شود. گزيده هاي مهمي از سخنرانيهاي مختلف “نينا آندريوا” (رهبر اين حزب) و نيز برنامه اين حزب (مصوبه كنگره موسس در سال 1991 در مينسك، روسيه سفيد) را در اينجا نقل و نقد مي كنيم. اين گزيده ها به نحوي انتخاب شده اند كه تا سر حد امكان تصوير كاملي از خط اين حزب در مورد مسائل مهم روياروي انقلابيون در روسيه كنوني ارائه شود. ‏

 

درباره احياي سرمايه داري در شوروي

اين حزب مينويسد: “از نظر اتحاديه سراسري حزب متحده ، ضدانقلاب بورژوائي كه اكنون در كشور به قدرت رسيده در تاريخ سي ساله اخير شوروي ريشه دارد. اين ريشه ها به نفوذ بورژوازي متوسط در حال رشد برميگردد. ‏

‏“كارزار ضداستالين متعاقب كنگره بيستم حزب كمونيست شوروي، در واقع پيش درآمد پروسه احياء بود. آن كارزار بر اعتبار سوسياليسم ضربه وارد آورد و مشكلاتي جدي در جنبش كمونيستي بين المللي ايجاد كرد و به خصومت با حزب كمونيست چين و تهييج دشمنان سوسياليسم در دمكراسي هاي توده اي اروپاي شرقي منجر شد. كادرهاي انقلابي به اتهام “دگماتيسم” و “استالينيسم” نابود شدند. آزار و وحشت روحي رواج يافت. . . و به دنبال اينها، خوره رويزيونيستي به جان اصول مقدماتي ماركسيسم ـ لنينيسم افتاد. اپورتونيسم در حزب لانه كرد. اقتصاد غيررسمي جان گرفت. طبقه كارگر بي سر و صدا از سياست كنار نهاده شد. دولت پرولتري به “دولت تمام خلقي” بدل شد. حزب كمونيست، “حزب تمام خلقي” اعلام شد. بارآوري توليدي كار پائين آمد و پيشرفت علمي و تكنيكي كند شد. بهاي وسايل مصرفي كه قبلا گرايش به نزول داشت، رو به افزايش نهاد. رهبران عاليرتبه حزب و دولت بي اعتبار شدند. هر مقام دولتي كه به قدرت مي رسيد، فرد پيشين را به سوء مديريت متهم مي كرد. جدايي كارگران بسرعت از دستگاه دولت بيگانه شدند كه تاثيرات منفي بر ساختمان سوسياليسم بر جاي نهاد. و در نهايت، همه اينها روي هم تلنبار شد و به اوضاع دهه هشتاد كه به درستي ركود ناميده شد، انجاميد. ‏

‏“گورباسترويكا دمكراسي بورژوايي را براي مردم شوروي به ارمغان آورد. اين باعث شد نيروهاي ضد شوروي با نيرنگ و ريا درون ارگانهاي قدرت نفوذ كرده و ضد انقلاب را رهبري كنند. ” (به نقل از مقاله “بايد از اول شروع كنيم” نينا اندريوا)‏

‏“حزب متحده ي اتحاد شوروي معتقد است كه با حوادث اوت 1991، يك انقلاب بورژوايي در نظام سياسي جامعه مان رخ داده است. سرمايه بر قواي مقننه، مجريه و قضاييه حاكم شده است. تحت فشار اين حاكميت و در پرتو جنايت دار و دسته گورباچف، حزب كمونيست شوروي روحيه اش را از دست داد و پس از پروسترويكا ـ ضد انقلاب تحت نام اين حزب انجام شد، منحل گرديد. كساني كه با سوء استفاده از عبارات سوسياليستي به قدرت سياسي رسيدند، بالاخره دست از آنها كشيدند. باند سرمايه داران مافيائي پس از كسب قدرت، خود را علني كردند. هر آنچه كه تا همين چند وقت پيش تحت مالكيت سوسياليستي بود، اكنون در دست دولت صاحبان و سرمايه داران است. ” (به نقل از: مقاله “برخي مسائل جاري” ـ نينا آندريوا، آوريل 1992) تاكيدات از ماست. ‏

در اينجا برخي انتقادات صحيح از خط رويزيونيستي حزب كمونيست اتحاد شوروي مطرح شده است: سخنراني مخفي خروشچف، جانشيني “دولت تمام خلقي” به جاي ديكتاتوري پرولتاريا، جانشيني “حزب تمام خلقي” به جاي حزب پرولتاريا و غيره تقبيح شده اند. اما با جاي دادن اين نكات صحيح در كنار نكات اشتباه، نهايتا تصويري از شوروي طي چند دهه اخير ارائه مي شود كه اساسا غلط است. نخست آنكه، نقطه عطف در احياي سرمايه داري در شوروي نه اوت 1991، بلكه 1956 است كه خروشچف و همدستان رويزيونيستش در آن زمان اهرمهاي حزب كمونيست شوروي را به دست گرفته و با تغيير مسير آن، پرولتاريا را از قدرت سرنگون ساخته و ديكتاتوري بورژوايي نويني ايجاد كردند. آيا اين صرفا يك خرده گيري در مورد تاريخ است؟ در صورتيكه آنچه طي اين 35 سال در شوروي گذشت را نيز “خرد” بدانيم، بله! آن 35 سال يعني اينكه دو نسل پرولتارياي شوروي به جاي اينكه از قدرتش براي ريشه كن ساختن استثمار و پيشروي به سوي جامعه بي طبقه استفاده كند، به نام سوسياليسم تحت استثمار سرمايه داري قرار داشت. يعني دو نسل قلدري امپرياليستي، خيانت به انقلابات و مبارزات رهائيبخش ملي، و حتي پيشبرد استثمار نومستعمراتي در سطح جهان تحت نام سوسياليسم. جنايات رويزيونيستهاي شوروي طي اين 35 سال تنها با جنايات رقباي امپرياليست يانكيشان قابل مقايسه است: از اشغال پراگ و سركوب خونين و ننگين مردم افغانستان گرفته تا باج گيري هسته اي از چين انقلابي. آنها حتي حاضر بودند در رقابت با امپرياليستهاي آمريكايي، جهان را در يك جنگ امپرياليستي براي تجديد تقسيم، به ويژه تقسيم مستعمرات و نو مستعمرات، با بمب هسته اي زير و رو كنند. ‏

آندريوا و شركاء با گفتن اينكه سرمايه داري در شوروي در اوت 91 احيا شد در واقع سياستهاي رويزيونيستها طي اين 35 سال را به “سوسياليسم” نسبت مي دهند؛ هرچند كه آن را سوسياليسم معوج و فاسد و راكد بخوانند. اين ديدگاه نهايتا سياستهاي جنايتكارانه، و جنايتكاران سرمايه دار دولتي پشت اين سياستها را تبرئه مي كند. در حقيقت، در هيچكدام از ده بيست نشريه و كتابي كه حزب متحده سراسري در خارج منتشر كرده (منجمله برنامه اش) كلمه اي در انتقاد از اشغال چكسلواكي و افغانستان توسط شوروي ديده نمي شود. ‏

تصويري كه آندريوا از احياي سرمايه داري در شوروي ارائه مي دهد چنين است: كارگران ذره ذره از قدرت دولتي جدا شدند، اپورتونيستها تدريجاً سر بلند كردند، اقتصاد غير رسمي آهسته رشد كرد، حزب كمونيست بيش از پيش روحيه اش را از دست داد و غيره. و همه اينها به تدريج طي اين 35 سال رخ داد. آندريوا اين پروسه را افتادن “خوره رويزيونيسم” به جان سوسياليسم مي نامد. ‏

اين ديدگاه، مبارزه طبقاتي واقعي تحت سوسياليسم را از نبرد مرگ و زندگي ميان انقلاب و ضد انقلاب، به يك پروسه تكاملي آرام تنزل مي دهد. سخنراني خروشچف آغاز يك پروسه طولاني فساد تدريجي نبود. اين سخنراني شليك توپهاي ايدئولوژيك بود كه كودتاي 1956 و كسب قهر آميز قدرت توسط طبقه بورژوازي نوين در شوروي را همراهي كرد. انقلابيون پرولتري در شوروي آن زمان به علت محاصره امپرياليستي، تجاوزات نازيها و نيز به جهت اشتباهات خودشان، بسيار ضعيف شده بودند. كودتاي 1956 تير خلاصي بر پيكر قدرت پرولتري بود كه ماهيت شوروي را تغيير داد. حزب متحده سراسري مدعي است كه غصب قدرت توسط رويزيونيستهاي خروشچفي به تدريج قدرت سياسي را طي 35 سال از چنگ طبقه كارگر بدر آورد. برعكس، بايد گفت كه رويزيونيستها در سال 1956 پرولتاريا را بار ديگر به پرولتارياي خلع يد شده، و دولت شوراها و ارتش سرخش را به ارگانهاي ديكتاتوري بورژوازي تبديل كرد. ‏

اين مائو بود كه روند احياي سرمايه داري در شوروي را تجزيه و تحليل كرده و درسهايي حياتي از ماهيت مبارزه طبقاتي در سوسياليسم جمعبندي كرد كه اكنون به خط كمونيستهاي انقلابي جهان تبديل شده است. فشرده جمعبندي مائو اين است: “به قدرت رسيدن رويزيونيسم، به قدرت رسيدن بورژوازي است”. اين همان نكته اي است كه حزب متحده سراسري قادر به دركش نيست. از نظر اين حزب، خروشچف و ساير رويزيونيستها در 1956 در راس هرم قدرت در حزب كمونيست شوروي قرار گرفتند ولي به يك ترتيبي شوروي تا 35 سال بعد سوسياليست ماند! اين ديدگاه وجوه اشتراك زيادي با ديدگاه تروتسكيستها در مورد سوسياليسم و به طور خاص شوروي دارد. تروتسكيستها معتقدند كه رهبري حزب كمونيست شوروي پس از دبير كل شدن استالين در دهه بيست، بوروكراتيك و ارتجاعي شد، اما شوروي به علت “اشكال اقتصاد سوسياليستي” اش كماكان سوسياليست ماند! اين ديدگاه سياست را ازاقتصاد جدا مي كند و مضمون اشكال اقتصادي را ناديده مي گيرد. نمي تواند درك كند كه تحت سوسياليسم مبارزه طبقاتي در درون حزب فشرده مي شود. از آنجا كه حزب قدرت سياسي را در دست دارد، غصب رهبري توسط يك خط رويزيونيستي، سركوب ستاد فرماندهي انقلابي پرولتاريا، و در هم كوبيدن نيروهاي انقلابي درون حزب، لحظه اي تعيين كننده در احياي سرمايه داري در شوروي و چين بوده است. رويزيونيستها نماينده بورژوازي نوخاسته و آن مناسبات توليدي سرمايه داري اند كه كماكان در جامعه سوسياليستي جان سختي مي كنند. ‏

مائو همچنين تحليل كرد كه وظيفه كمونيستهاي انقلابي اين است كه توده ها را به زير و رو كردن خاك جامعه كهنه و متحول كردن عقايد و مناسبات اجتماعي در راستاي نيل به كمونيسم برانگيزانند. اما همچنين گفت كه رويزيونيستهاي رهرو سرمايه داري در مناصب بالاي دستگاههاي حزب و دولت در هر گام از اين مسير (به ويژه در مقاطع كليدي) بيرون مي جهند تا مانع پيشروي شوند، انقلاب را به عقب بازگردانند و سرمايه داري را احياء كنند. اينكه سوسياليسم بتواند پيروز شده و به سوي كمونيسم پيش برود، يا اينكه بورژوازي نوين قدرت را مجددأ غصب كند، توسط يك سلسله نبردهاي “مرگ و زندگي” ميان مقر انقلابي درون حزب (با اتكاء بر بسيج توده ها) و مقر بورژوايي درون حزب (با اتكاء بر ارتباطات بين المللي و نيز پايه اجتماعيش درون خود جامعه سوسياليستي) تعيين مي شود. اين نبردها بر سر تعيين خط سياسي و ايدئولوژيك حزب در ميگيرند. انقلابيون پرولتري تلاش مي كنند خط انقلابي حزب را در جهت پيشروي به سوي كمونيسم تقويت نمايند. اما رهروان سرمايه داري به ناگزير به حركت در ميايند تا خط حزب را تغيير دهند و مانع پيشروي انقلاب شوند و مناسبات سرمايه داري را مجددأ استحكام بخشد. ماهيت خط سياسي و ايدئولوژيك حزب، مسئله سوسياليستي بودن جامعه يا احياء سرمايه داري در آنرا تعيين مي كند. بنابراين، كودتاي خروشچف و تحكيم خط رويزيونيستي در حزب كمونيست اتحاد شوروي صرفاً به معناي “ورود” عناصري از رويزيونيسم به شوروي نبود، بلكه به معناي پيروزي قطعي رهروان سرمايه داري در شوروي بود. از آن مقطع به بعد احياي سوسياليسم در شوروي نيازمند انجام انقلاب از پائين بوده است. ‏

حزب متحده سراسري به طور مكرر و به درستي متذكر مي شود كه خود استالين در طول رهبري و دفاعش از ساختمان سوسياليسم در شوروي كه دستاوردهاي عظيمي داشت، چنين تحليل داد كه مبارزه طبقاتي تحت سوسياليسم ادامه دارد. او به شدت عليه رويزيونيستها در حزب كمونيست مبارزه كرد و از سوسياليسم در برابر حملاتشان دفاع نمود. مائو و انقلابيون چيني از همه اينها تجربه آموختند. اما در عين حال، بايد متذكر شد كه استالين نتوانست دريابد كه خود طبقه بورژوازي كماكان در جامعه سوسياليستي به حيات ادامه داده و باز توليد مي شود. در واقع، او عكس اين را به غلط جمعبندي كرد. (1) اما بايد گفت كه ارائه اين جمعبندي غلط در 05 سال پيش يك چيز است، و تكرارش در اين دوره توسط حزب متحده سراسري كاملا يك چيز ديگر بخصوي آنكه در تقابل درك كيفيتا عاليتري كه مائو تكامل داد و كمونيستهاي انقلابي سراسر جهان از آن حمايت ميكنند، قرار مي گيرد. حزب متحده سراسري در اصل از نتيجه گيريهاي اشتباه استالين در رابطه با مبارزه طبقاتي در سوسياليسم در مقابل اين درك كيفيتا عاليتر دفاع مي كند. تحليل غلط استالين (مبني بر اينكه بورژوازي در سوسياليسم به عنوان طبقه از بين مي رود) تا حد زيادي نيروهاي انقلابي درون حزب كمونيست شوروي را خلع سلاح كرد. اين خطاي استالين را بخشاً مي توان به حساب محدوديتهاي تاريخي وي به اين معنا كه رهبر نخستين دولت سوسياليستي جهان بود، گذاشت. اما مائو متذكر شد كه خطاهاي وي ناشي همچنين از ديدگاه متافيزيكي استالين بود. يعني اينكه ديدگاهش در مورد جامعه سوسياليستي به طور كامل ديالكتيكي نبود. اصرار حزب متحده سراسري بر تقويت اين روش تحليلي غلط به اين ختم مي شود كه نيروهاي خارج ازحزب را به عنوان مجريان اصلي احياي سرمايه داري مورد حمله قرار مي دهد و رهروان اصلي سرمايه داري در حزب را از زير ضرب خارج مي كند. ‏

 

عوامل احياي سرمايه داري ‏

نيروهاي اجتماعي اصلي در روند “فاسد شدن رويزيونيستي” ازنظر آندريوا نه رهبران بالايي حزب، كه راه سرمايه داري در پيش گرفته بودند، بلكه “بورژوازي متوسط نوخاسته” است. آندريوا در مقالات ديگري (منجمله در “درباره مسائل جاري”) به طور مفصلتر بدين مسئله مي پردازد و نشان مي دهد كه منظور حزب متحده سراسري از “بورژوازي متوسط نوخاسته” نيروهايي خارج از حزب است. منجمله “سرمايه داران مافيايي” و “كاسبكاران و فعالين” بازار سياه كه از دهه پنجاه به صورت بخشي لاينفك اما غير رسمي درون جامعه شوروي حضور داشته اند. ‏

اين درست است كه لنين گفت وجود توده عظيم خرده بورژوازي خطري دراز مدت براي دولت سوسياليستي است. اما مائو بر پايه تجارب غني حاصله از ساختمان سوسياليسم در چين و شوري، اين درك را به سطحي كيفيتا عاليتر ارتقا داد و چنين جمعبندي كرد كه صاحب منصبان حزبي كه راه سرمايه داري را در پيش ميگيرند، خطر عمده براي احياي سرمايه داري در جامعه سوسياليستي هستند. آنها راس طبقه بورژوازي نوين را بوجود مي آورند. چرا كه آنان از موقعيت و قدرت لازم براي بازي كردن نقش كليدي در تعيين خط حزب برخوردارند و خط حزب است كه تعيين ميكند آيا تقسيمات طبقاتي تحديد يا گسترش مي يابند، اينكه توده ها بسيج مي شوند تا خاك سرمايه داري و جامعه طبقاتي را به توبره كنند يا در چنگ آتوريته مديران و بوروكراتها پس زده ميشوند، و اينكه آيا كشور سوسياليستي به انقلاب جهاني خدمت خواهد كرد يا به يك دولت ارتجاعي تبديل خواهد شد. ‏

با ارائه اين تحليل كه نمايندگان مناسبات توليدي سرمايه داري در خارج از دستگاه حزب و دولت قرار دارند، اين حزب توجه پرولتاريا و توده ها را از ميدان اصلي نبود ميان پرولتاريا و بورژوازي بر سر مسئله قدرت، و همه مسائل مهم كه جهتگيري و ماهيت جامعه را هم در زيربنا و هم روبنا، هم بطور ملي و هم بين المللي تعيين ميكنند، منحرف مي كند. در عوض، مسائل كليدي به چيزهائي مانند اينكه مثلا اقتصاد “غير رسمي” رشد كرده و اشكال سوسياليستي (نظير “مالكيت دولتي”) را بلعيده است يا خير، تنزل داده ميشوند. اگرچه خود اين پديده ها جلوه هايي از احياي سرمايه داري هستند، اما با اين متدولوژي، شكل “مالكيت دولتي” معيار سوسياليستي بودن يا نبوده جامعه ميشود. و ديگر مهم نيست كه آيا پرولتاريا در راس قدرت است و تحولات راديكال در جامعه را به پيش ميبرد يا اينكه افرادي نظير برژنف و شركاء بر سر كارند كه زير لواي “سوسياليسم” عملكردي تماما سرمايه دارانه دارند!‏

آندريوا و شركاء بدون استفاده از تحليل مائوئيستي، تنها زماني ميتوانند بورژوازي را ببينند كه بازار سهام و غيره برپا داشته اند و در شكل متعارف غربي اش ظاهر شود. آنها برژنف و شركاء را اپورتونيست و بوروكراتهاي فاسد و “متحجر” و حتي ماركسيست ـ لنينيست هاي منحرف مي شناسند، نه بعنوان نمايندگان بورژوازي و رهبران سرمايه داري دولتي در شوروي. بدين ترتيب آماج پيشاهنگ پرولتري را از بورژوازي بوروكرات شوروي و عوامل سركوبش (ژنرالهاي ارتش سرخ و كا گ ب) به جاي ديگر منحرف مي كنند. آندريوا و حزبش از تجارب انقلاب فرهنگي نياموخته اند. بدين جهت جاي تعجب نيست وقتي كه رويزيونيستهاي شوروي به لجن پاكني عليه انقلاب فرهنگي دست مي زنند، اينها نه تنها از انقلاب فرهنگي دفاع نمي كنند بلكه (همانگونه كه خواهيم ديد) از انقلابيون مي خواهند كه آنرا فراموش كنند. ‏

 

درباره ماهيت حزب كمونيست شوروي‏

حزب متحده سراسري همانگونه كه روند احياي سرمايه داري در شوروي و نيروهاي پيشبرنده اش را به غلط توضيح مي دهد، مدعي است كه حزب كمونيست شوروي به نوعي تمام طبقات جامعه را نمايندگي مي كرد. آندريوا گويد: “. . . چندين گرايش طي سه دهه اخير در حزب كمونيست شوروي در كنار هم همزيستي ميكردند: بلشويكها و منشويكها، تروتسكيتها و بوخارينستها، ناسيوناليستها و انترناسيوناليستها، ميهن پرستان و جهان وطنان، آنارشيست بعد از اينها و سلطنت طلبان، فرماندهان قزاق و سرهنگهاي يلتسين ـ به عبارتي يعني كل طيف سياسي كنوني. ” (به نقل از “برخي مسائل جاري” ـ نينا آندريوا ـ آوريل 1992)‏

برخلاف آنچه نينا آندريوا در اينجا مطرح مي كند، حزب كمونيست شوروي (فارغ از خصلت اعضايش) خود داراي خصلت طبقاتي در هم بر هم نبود، بلكه يك حزب سوسيال امپرياليست حاكم بر يك دولت سوسيال امپرياليستي بود. بايد از نينا آندريوا پرسيد: تفاوت ديدگاه او در مورد حزب كمونيست شوروي و ديدگاه تبليغاتي حزب دموكرات آمريكا و حزب كارگر “نوين” انگليس چيست؟ آيا اين احزاب “مردمي” هستند چون زنان، سياهپوستان، كارگران و غيره عضوشان هستند؟ يا احزابي كه نسل اندر نسل با وفاداري تمام امپرياليسم را نمايندگي كرده اند؟

ادامه بررسي برنامهحزب متحده سراسري نشان مي دهد كه هرقدر هم آنها خصلت حزب كمونيست شوروي را “مختلط” تعيين كنند، باز هم قاطعانه از اين نظريه دفاع مي كنند كه اين حزب و اتحاد شوروي در ماهيت خود در دهه هاي شصت، هفتاد و هشتاد سوسياليستي بوده و بنابراين بايد ازكل نهادها و دستگاههاي سياسي شوروي دفاع شود. اين نكته به خوبي در بررسي از نظر حزب متحده سراسري در مورد نيروهاي نظامي (كه به قول لنين بخش كليدي هر دولتي است) مشاهده مي شود. ‏

 

درباره كا گ ب، ارتش سرخ و ماهيت امپرياليستي شوروي

‏“در اين زمان (1991) نابودسازي با برنامه و سازمان يافته شالوده هاي اقتصادي، سياسي و ايدئولوژيكي نظام قانوني با مشاركت عمال نفوذي و جاسوسان قدرتهاي خارجي، بر تمام كمونيستها و كليه شهروندان دلسوز شوروي (كه هنوز فريب تبليغات ضد كمونيستي را نخورده اند) متاثر ميكند. بي شك اين بيش از هر نيروي ديگري، وظيفه نيروهاي انتظامي و پليس مخفي (چخيست ها) است كه تحت هيچ شرايطي نبايد نقش طبقاتي ـ سياسي خود را فراموش كنند. نقشي كه از زمان لنين و درژينسكي به آنها تفويض شده است. آرم پليس مخفي (سپر و شمشير) در سراسر جهان شناخته شده است. اين آرم يك افتخار اهميت اين آرم در دفاع از دستاوردهاي انقلاب اكتبر و نظام سوسياليستي است. . . . اين سپر و شمشير نبايد به دكوراسيون سالنهاي تئاتر تبديل شود. و مهمتر اينكه، رئيس جمهور ضد كمونيست حق ندارد از آنها عليه مردم استفاده كند. حذف رهبري حزب، نخستين گام در مسير “سياست زدايي” در ارگانهاي كا گ ب و ارتش در شوروي است. يلتسين شديدأ بر اين تاكيد دارد. “سياست زدايي” در كا گ ب به معني نابودسازي مهمترين نهاد مدافع دولت است. نهادي كه به همراه نيروهاي مسلح و نيروهاي انتظامي وزارت كشور تا كنون باشكست ناپذيري تمام توانسته به جنگ دشمنان سوسياليسم برود. (به نقل از: “براي سرزمين شورايي پدري؛ كشور كبيرمان برخيز” ـ 13 ژوئيه 1991 ـ مينسك ـ بلاروس). خود اين عنوان “كشور كبيرمان برخيز” مانند فراخوان شومي است به آن دسته از نيروهاي سوسيال امپرياليست شوروي كه قادر به هضم اين نيستند كه موقعيت ابرقدرتي خود را از دست بدهند و به نظم جهاني امپرياليستي به سركردگي آمريكا خو بگيرند. ‏

مضمون واقعي “ميهن پرستي شورايي” طي اين چهار دهه اخير چه بوده است؟ امروزه اكثريت عظيم مردم شوروي و سراسر جهان به ماهيت ارتجاعي شوروي در حمله به چكسلواكي و افغانستان (و كشتار هزاران تن از مخالفين اين تجاوزگري در آنجا، منجمله مائوئيستها) و بر سر كار آوردن و تعليم رژيمهاي دست نشانده در اتيوپي و آنگولا، آگاه هستند. (2) و البته نابكارانه مخالفان داخلي را نيز سركوب كرد. ميان عملكرد نيروهاي مسلح طي چند دهه گذشته وطي حاكميت سوسياليسم (منجمله دفاع قهرمانانه از سوسياليسم تحت رهبري استالين در برابر تجاوز امپرياليستهاي نازي طي جنگ جهاني دوم) بايد خط فاصلي عميق كشيد. بر متن مسائل كنوني، ستايش آندريوا از نيروهاي مسلح (“شكست ناپذيري تام در جنگ با دشمنان سوسياليسم”) نهايتا به معناي دفاع از سردسته هاي جنايتكاران سوسيال امپرياليست، و از كا گ ب است (كه انقلابيون پرولتري راستين درون حزب را طي دهه پنجاه سر به نيست كرد، سپس طي سالهاي طولاني هرگونه صداي اعتراضي را در گلو خفه كرد و بدين ترتيب نقشي كليدي در سركوب جنبش اعتراضي عليه سوسيال امپرياليسم شوروي در داخل و خارج بازي كرد). ‏

اين حمايت از كا گ ب و پليس مخفي ارتجاعي شوروي به معناي بيان مشخص خط حزب متحده سراسري بر سر ماهيت اتحاد شوروي و دستگاه سركوبگر دولت شوروي به طور عام است. به اين گزيده از برنامه حزب توجه كنيد. ‏

اين حزب مينويسد: “هدف عمده حزب ما در سطح بين المللي عبارت است از احياي تماميت ارضي و تحكيم استقلال كشور تا يك بار ديگر به مقام يك قدرت جهاني بزرگ برسد. امروزه سياست همزيستي مسالمت آميز هديه اي نيست كه جهان سرمايه داري به ما مي دهد، بلكه نتيجه تكامل مبارزه جهاني طبقه كارگر بين المللي و كشورهاي سوسياليستي عليه سرمايه انحصاري كشورهاي “متمدني” است كه 150 كشور جهان سوم را استثمار مي كنند. بهاي احتمالي شكست سوسياليسم در اين مبارزه مي تواند جنگ جهاني سوم باشد كه به نابودي بشريت مي انجامد. ‏

‏“وجود ارتش شوروي كه از اعضاي طبقه كارگر و براي حفاظت از منافع اين طبقه تشكيل شده، استقلال كشور و شهروندانش را پايدارانه به مدت هفتاد سال ضمانت كرد. اصلاحات كنوني در ارتش نه تنها در هدف تبديل نيروهاي مسلح، نيروهاي وزارت دفاع و كا گ ب به يك ارتش مزدور جدا از مردم است، بلكه مي خواهد آنها را در مناطق مختلف كشور از هم مجزا سازد. اين تنها به جنگ داخلي منتهي مي شود. ‏

‏“وظيفه عمده كمونيستهايي كه يونيفرم نظامي به تن دارند اين است كه انسجام صفوف خود را در نيروهاي مسلح و دريايي به عنوان “ستون فقرات” كادرهاي كارگر و دهقان حفظ كنند و نگذارند كه احياگران سرمايه داري آنها را به نيروهاي سركوبگر مردم تبديل كنند. ناگفته نماند كه نيروهاي مسلح در آينده نزديك بايد وظيفه اي دوگانه به عهده بگيرند: جلوگيري از دخالت امپرياليسم در مسائل داخلي كشورمان تحت عناوين مختلف، و جلوگيري از بورژوازي جنايتكار خودمان ازدست زدن به جنگ عليه كارگران (كه ديگر نمي توانند فشارهاي بي حد ناشي از احياي سرمايه داري “درنده خو” را تحمل كنند). “نيروهاي مسلح امروز بيش از هر زمان ديگري به حمايت گسترده مردم احتياج دارد. به ويژه براي يافتن راه حل براي مسائل اجتماعي پيش پاي سربازان و خانواده هايشان. نابودي توان نظامي ـ صنعتي كشور خيانت است. نه تضعيف، بلكه تنها تحكيم توان دفاعي كشور مي تواند وحدت مردم و ارتش را مستحكم كند. هرگونه اهانت به ارتشمان (اهانت به افتخار و تشخص مدافعين سرزمين پدري مان) بايد توسط قانون مجازات شود. ” (به نقل از “برنامه” حزب متحده سراسري ـ 1991) تاكيدات از ماست. ‏

در رابطه با “هدف عمده بين المللي” حزب متحده سراسري (بازگرداندن شوروي به مقام يك “قدرت جهاني بزرگ”) بايد از اصول لنين بر سر ارزيابي از مسائل سياسي استفاده كنيم: براي چه كسي و از سوي چه طبقه اي؟ آيا شوروي بايد دوباره به صورت يك ابرقدرت امپرياليستي نوع برژنفي احياء شود كه از قبل استثمار توده ها رشد كند و و مبارزات انقلابي در سطح جهان را با سلاحهاي اتمي (آنگونه كه با چين انقلابي مائو كرد) تهديد كند؟ اين حزب مدعي ماركسيسم ـ لنينيسم است ولي باز هم بي شرمانه و حتي با افتخار از آن ارتش ارتجاعي دفاع مي كند. ارتشي كه جناياتش ابعاد جهاني داشته است. ‏

‏“هدف عمده بين المللي” اين حزب كه در برنامه اش آمده، يعني احياي شوروي به مثابه يك “قدرت جهاني بزرگ” آنهم در كشوري مثل روسيه كه به مدت چندين قرن (به استثناي چند دهه حاكميت پرولتري) يك قدرت ارتجاعي بزرگ در اروپا بوده، نمايانگر خصلت شوونيسم امپرياليستي اين حزب است. حتي اگر مابقي برنامه اش هم درست بود (كه قطعاً نيست) همين يك موضع بر سر مسئله اي چنين محوري مثل ريختن يك قطره زهر در جام عسل است. ‏

به توده هاي ستمديده شوروي سابق تحت عنوان دفاع از “سوسياليسم” گفته مي شود كه وظيفه شان نه در هم شكستن اين نيروهاي مسلح بلكه حمايت از آنست! در ضمن اين “انقلابيون” مي خواهند قانوني بنويسند كه “هرگونه اهانت به افتخار و تشخص” نيروهاي مسلح شوروي (با دندانهاي اتمي) جرم محسوب شود! در حاليكه انقلابيون پرولتري واقعي در روسيه بايد اين ارتش را افشا كنند و هرآنچه از دستشان بر مي آيد براي بسيج توده ها و آموختن اين ضرورت به توده ها كه بايد اين ارتش وساير ارگانهاي دولت سوسيال امپرياليستي را در هم خرد كنند، انجام دهند. اين حزب كه مدعي لنينيسم است، بايد به آموزه هاي لنين در رابطه با شكست طلبي انقلابي طي جنگ جهاني اول رجوع كند. لنين به انقلابيون زمان خود گفت كه جنبش طبقه كارگر “در صورتي ميتواند نسبت به خود صادق باشد كه هر دو بلوك بندي بورژوازي امپرياليستي را به يك اندازه بد بداند و خواهان شكست بورژوازي امپرياليستي در تمام كشورها باشد و به هيچكدام از آنها نپيوندد”. (به نقل از اثر لنين به نام : “زير بيرق دروغين”)‏

 

درباره كودتاي اوت 1991‏

اين كودتا يك نمايش قدرت تعيين كننده بود ميان آن جناح از طبقه حاكمه شوروي كه در “كميته كشوري براي مسائل اضطراري” متشكل بود و ميخواست بخش مهمتري ازنظام رويزيونيستي سابق را حفظ كند و جناح يلتسين كه مي خواست سهم آنها را كمتر كند و اشكال غربي حاكميت را برقرار كرده و آشكارا با امپرياليستهاي غربي همكاري كند. “كميته كشوري” كه در بخشهايي از كا گ ب و ارتش نفوذ داشت، گورباچف را دستگير كرد و تلاش نمود تا “غرب گراها” را منكوب كند. اما ظاهرأ به خاطر عدم قاطعيتش شكست خورد و توسط نيروهاي يلتسين بازداشت و سپس آزاد شدند. بسياري از آنها اكنون فعال هستند. انقلابيون مائوئيست سراسر جهان هر دو طرف توطئه گر را محكوم كردند. اما نيناآندريوا و حزبش از كودتاي نافرجام هواداري كرده و به دفاع ازكودتاگران رويزيونيست نوع كهن كه دستگير شدند، برخاستند. ‏

اين حزب گفت: “يكي از وجوه پليد استبداد و آنارشي كه مداوماً بر حقيقت زخمه مي زند، تعقيب قانوني اعضاي “كميته كشوري” سابق و ساير شهروندان شوروي با استناد به ماده 46 قانون اساسي روسيه است. ” (به نقل از “خيانت به كشور”) ‏

‏“آيا بي اخلاقي نيست كه ژنرال وارنيكوف، ژنرال كريوچكف و مارشال يازوف (اعضاي رهبري “كميته كشوري”)، كساني كه زندگيشان الگوي خدمت واقعي به سرزمين پدري است، به “خيانت” متهم شوند؟‏

‏“رفيق وارنيكوف و رفيق يازوف در جواني در صفوف ارتش سرخ براي سربلندي، آزادي و استقلال سرزمين پدري مان عليه تجاوزگران فاشسيت آلماني جنگيدند و از آن زمان تا كنون زندگيشان با دفاع از سرزمين پدري و تقويت نيروهاي رزمي شوروي گره خورده است. رفيق كريوچكف زندگيش را وقف تقويت نيروهاي امنيتي دولت شوروي وتحكيم موضع بين الملليش كرده است. هيچ مبنايي براي متهم كردنشان به خيانت به منافع دولت شوروي وجود ندارد. . . ” (به نقل از: “بيانيه خطاب به جامعه شوروي و جامعه جهاني” ـ مصوبه كنگره موسس حزب متحده سراسري) . دوستان، حق با شماست! هيچ مبنايي براي متهم كردن اين افراد به خيانت به منافع سوسيال امپرياليسم شوروي وجود ندارد! كار آنها طي اين سالهاي طولاني، جنگيدن در راه دفاع از اين منافع بوده است. بايد گوشزد كنيم كه كريوچكف (كه آندريوا “رفيقش” مي خواند) رئيس كا گ ب بود! او در سال 8691 افسر جوان كا گ ب در پراگ (مجارستان) بود و به خاطر انجام وظيفه احسن در اجراي حكومت نظامي در 1981 در لهستان ارتقاء درجه گرفت و بعدأ مسئول هماهنگي عمليات كا گ ب و ارتش سرخ در جنگ افغانستان شد. مارشال يازوف به عنوان وزير دفاع شوروي طي جنگ افغانستان مسئوليتهاي مهمي (همانطور كه آندريوا مي گويد) در “تقويت نيروهاي رزمي شوروي” داشت. وي تحت حكومت گورباچف فرمانده عالي نظامي بود كه بر سركوب عمومي در گرجستان نظارت ميكرد. واقعه اي كه در سال 1989 در گرجستان رخ داد معروف است. طي تظاهراتي پليس مخفي با وحشيگري تمام دهها تن از تظاهركنندگان را با بيل به زير كتك گرفت تا اينكه به قتل رسيدند. يازوف از جمله كميته سه نفره مسئول شليك بمبهاي هسته اي شوروي بود. ورود چنين حيوانات خون آشامي به ارتش سرخ در چندين دهه پيش تحت حاكميت پرولتري و به قدرت رسيدنشان در آن، بيش از هر چيز صحت اين تحليل مائوئيستي را نشان ميدهد كه تحت سوسياليسم بورژوازي نوين درست در قلب حزب و دولت انقلابي نفوذ مي كند و بدين جهت بايد مرتبا خود را از لوث وجود چنين ميكروبهايي از طريق مبارزه طبقاتي تصفيه كند. (4)‏

حمايت فعال حزب متحده سراسري از چنين جلادان امپرياليست تنها معرف اين است كه اين حزب چقدر در باتلاق رويزيونيسم شوروي فرو رفته و هدفش از بسيج توده ها چيست و نيز اينكه در نظر دارد آخرالامر چه كساني را در راس امور قرار بدهد. ‏

 

استراتژي “حزب متحده ”: انقلاب يا احياي رويزيونيسم؟

اين حزب ميگويد، “حزب متحده ، سياسي كردن همه جانبه مبارزه كارگران به وسيله اعتصاب را “حلقه كليدي” فعاليت خود مي داند. ايجاد روابط سياسي با كلكتيو اعتصابيون در كانون اين اعتصابات قرار دارد: ضروري است كه خواسته هاي سياسي و اقتصادي پا به پاي هم پيشبرده شوند و كمك رساني به كلكتيوهاي اعتصابي در جهت كاناليزه كردن تمام اين فعاليتها در يك مجراي عمومي سازمان يابد تا مخالفت مردم با سياستهاي ضد مردمي حكومت احياگر را منعكس كند. “اعتصاب عمومي سياسي سازماندهي شده تحت شرايط مساعد و تحت رهبري يك تشكيلات مناسب، عاليترين شكل مقاومت سياسي كارگران است كه بايد بتواند فريب دهندگان توده ها (يعني عمال ضد انقلاب و كودتاي غير قانوني آنها كه خواهان نابودي شوروي هستند) را از اريكه قدرت بپراند. . . تنها اعتصاب عمومي سياسي و دعوت به نافرماني مدني مي تواند مانع جنگ داخلي شود. يعني اينكه از قتل عام مليتها، فجايع عمومي و دخالت خارجي ها به بهانه ارائه راه حل براي مشكلات داخلي سرزمين پدريمان، جلوگيري كند. اعتصاب عمومي سياسي مي تواند كارگران را از تفكر معقول برخوردار سازد، سطح آگاهي سياسيشان را ارتقاء دهد، و نيز شوراها را به عنوان ارگانهاي قدرت كارگري ـ دهقاني مجددأ ايجاد كند. اين شوراها، اين امكان را از رياست جمهوري، دولت، فرمانداريها، و ساير ارگانهاي ضد انقلابي سلب خواهند كرد كه بتوانند به حكومت مردم بر مردم تبديل شوند. ‏

‏“اعتصاب عمومي سياسي تنها و آخرين امكان براي از قدرت بيرون انداختن تمام كساني است كه به منافع ملي و اجتماعي مردم شوروي خيانت كرده اند. اين “حلقه كليدي” در تحولاتي است كه به شكست نهايي ضد انقلاب منتهي خواهد شد”. (به نقل از: “ما بايد از اول آغاز كنيم” ـ 1991). ‏

بسيار جالب است كه حزب متحده ي “لنينيست” چگونه از چنان عبارات اكونوميستي استفاده مي كند كه لنين در “چه بايد كرد؟”به شدت موردحمله قرار داده بود: به عبارتي نظير “سياسي كردن مبارزه كارگران از طريق اعتصاب”، “پيشبرد خواسته هاي سياسي و اقتصادي پا به پاي هم”وغيره. لنين نشان داد كه اينها تنها به انقياد مبارزه طبقه كارگر به ايدئولوژي بورژوايي و رفرميسم منتهي مي شوند. ‏

بايد گوشزد نمود كه اينها نشانه انحراف از برنامه انقلاب نيست؛ زيرا بنظر نمي رسد هدف اين حزب شامل داغان كردن ماشين دولتي در قدرت، سرنگون كردن آن از طريق يك جنگ انقلابي داخلي باشد؛ يعني هدفي كه لنين توده ها را در 1917 جهت انجام آن بسيج كرد. امروزه يك “اكتبر نوين” تنها از اين طريق امكانپذير است. ولي اين حزب استراتژي خود را بعنوان طرحي براي جلوگيري از جنگ داخلي ارائه مي دهد! طرح اين حزب “از قدرت راندن”، “از قدرت بيرون انداختن”، “تمامي كساني است كه مردم را فريب داده اند”، يا احياي شوراها براي “سلب امكان” حكومت كردن از دولت هاست. اينها طرح هاي رزمنده براي رفرم در دولت و استفاده از بسيج توده ها بعنوان اهرم فشار جهت سهيم شدن در قدرت است. مكمل اين برنامه، فراخوان به ژنرالها و اقشار فوقاني براي احياي شوروي بعنوان يك قدرت جهاني بزرگ است. ‏

بخشهاي كليدي برنامه اين حزب نشان مي دهد كه در پس جايگزيني يك جناح بورژوازي بجاي جناح ديگر است: هدف عمده بين المللي آن احياي شوروي بعنوان “يك قدرت بزرگ جهاني” است. اين هدف بعلاوه حمايت از مارشال هاي عاليرتبه رويزيونيست (كه در كودتاي اوت 1991 با جناح يلتسين سرشاخ شدند و شكست خوردند)، مخالفت با جنگ انقلابي داخلي، حمايت از اعتصاب عمومي براي “بيرون انداختن” قدرتمندان موجود و غيره، خطوط اساسي برنامه اين حزب را تشكيل مي دهند. اين برنامه طوري تنظيم شده كه رويزيونيستهاي پر قدرت حزب كمونيست شوروي سابق (نظير كريوچكف و دوستانش) را بر مبناي احياي قدرتي كه زماني هم در سطح ملي و هم بين المللي از آن برخوردار بودند، جلب كند. و بخشهاةي از توده ها را بعنوان گوشت دم توپ جهت دسترسي به اين خواسته بسيج كند. ‏

اين برنامه شباهت بسيار با نسخه رويزيونيستي و كلاسيك شوروي ها در جهان سوم دارد: جذب ناراضي هاي نيروهاي مسلح، بسيج كارگران بر پايه اي اكونوميستي، و استفاده از آنان بعنوان اهرم فشار در جهت سرنگون كردن بخشهاي غربگراي هيئت حاكمه و روي كار آوردن حاكميت رويزيونيستي خود بر مبناي مالكيت و كنترل دولتي تحت سلطه سوسيال امپرياليسم شوروي (نظير آنگولا، اتيوپي و ساير مناطق). (5)‏

برنامه نينا آندريوا براي برپايي “اكتبر نوين” نيست، بلكه براي دستيابي به “برژنف بهتر” است. ‏

 

درباره “هواداري” حزب متحده از استالين ‏

بر زمينه فوق الذكر است كه “هواداري” پرسروصداي اين حزب از استالين را مي توان بررسي كرد. بررسي نظرات آنها در مورد استالين نشان مي دهد، نخست آنكه هيچ تحليل جدي از دوره استالين ندارند و صرفاً جسته گريخته با عبارات كوتاهي از استالين و دستاوردهاي حزب كمونيست شوروي تحت رهبري وي و به ويژه پيروزيهايش در جنگ جهاني دوم، هواداري ميكنند و به همين قدر اكتفا مينمايند. آنها بحث چنداني بر سر رهبري استالين در ساختمان سوسياليسم در يك كشور و يا بسيج كارگران و دهقانان طي كلكتيو كردن كشاورزي ندارند. حتي تمجيدشان از پيروزيهاي شوروي در جنگ جهاني دوم در حد تمجيد از “دفاع ميهني” است. آندريوا مكررأ در اين رابطه از “فداكاريهاي عظيم خلق روس” سخن مي گويد. ‏

اين يك واقعيت و بخش مهمي از ميراث جنبش كمونيستي بين المللي است كه مردم روسيه و كل مردم شوروي در شكست دادن فاشيستهاي نازي فداكاريهاي عظيم كردند. اين خود باعث پيشرويهاي انقلاب جهاني (منجمله در چين) شد. استالين اين امر را رهبري كرد و انقلابيون جهان او را به خاطر اين دستاوردها مي ستايند. اما آنچه كه نينا آندريوا و دوستانش از آن دفاع مي كنند نه مضمون انقلابي بلكه شكل آنست. براي آنها مهم اين نيست كه اين ديكتاتوري پرولتاريا بود كه پيروز شد بلكه از نظر اين حزب مهم آن است كه “كشور كبير” شوروي پيروز شد (كه آنها مي خواهند باز هم به عنوان يك “قدرت جهاني بزرگ” ظهور كند) . آنچه در اين سوسياليسم آنها را مفتون كرده، نه انترناسيوناليسم پرولتري، بلكه “وطن پرستي نوع شوروي” است. ‏

با خالي كردن محتواي انقلابي دستاوردهاي استالين و اساسي تر از آن اينكه با در هم آميختن دو دوره متفاوت از تاريخ شوروي (سوسياليستي و سوسيال امپرياليستي)، آندريوا و حزبش پرچم استالين را براي مقابله با رويزيونيستها بلند نميكنند. بلكه ميخواهند از استالين در راستاي برنامه خودشان استفاده كنند كه عبارتست از احياي شكل رويزيونيستي حاكميت بورژوازي در شوروي سابق به جاي شكل علني كنوني آن. بايد به ياد بياوريم كه خود برژنف هم گهگاهي از استالين يادي مي كرد؛ اگرچه نه به اندازه آندريوا (بي شك اين يكي از دلايلي است كه حزب آندريوا موضع ملايمتري نسبت به برژنف ميگيرد). ‏

نميتوان تصور كرد كه يك نيروي انقلابي واقعي در شوروي سابق سر بلند كند بدون آنكه رهببران رويزيونيست بعد از استالين و نيز حاكميت سوسيال امپرياليستي شان را محكوم و تقبيح نكند. نينا آندريوا و دوستانش بدليل آنكه نتوانسته اند از رويزيونيستها گسست كرده و پرچم مائو را به اهتزاز درآورند، در وضعيت چندش آوري گير كرده اند. يكي اينكه از جنگهاي كثيف شوروي عليه انقلابهاي مردم جهان حمايت مي كنند. مائوئيستها در عين حال كه به خوبي به نقش امپرياليسم آمريكا در كشورهايي نظير افغانستان آگاه بودند، با قاطعيت تمام در كنار مردم افغانستان در جنگ عليه سوسيال امپرياليستهاي شوروي ايستادند و به پيروي از لنين از انقلابيون كشورهاي امپرياليستي خواستند كه خط شكست طلبي انقلابي پيش گيرند. به ويژه از كمونيستهاي انقلابي كشورهاي امپرياليستي انتظار مي رود در رابطه با سرزمين پدري “خودشان” اين چنين موضعي بگيرند. به طور مثال، مائوئيستهاي آمريكا با تمام وجود از ضرباتي كه خلق وينتام بر ماشين جنگي امپرياليسم آمريكا وارد آورد، استقبال كردند. لنين قاطعانه اعلام داشت كه انترناسيوناليستهاي واقعي بايد بي هيچ قيد و شرطي اين موضع را اتخاذ كنند تا دوستان و دشمنان واقعي توده ها را به آنها نشان دهند. ‏

 

دفاع آندريوا و حزب متحده از استالين بخاطر اين نيست كه وي يك پرولتر انقلابي بود. و انتقاد آنها از خروشچف و گورباچف بخاطر اين نيست آنها سرمايه دار بودند. آنها استالين را دوست دارند چون در جنگ جهاني دوم “پيروز” شد و شوروي را قدرتمند كرد. و از گورباچف خوششان نمي آيد چون نهايتاً “بازنده” شد. با همين منطق شوونيستي است كه اين حزب بر برژنف آسان مي گيرد (بدترين اشكال كارش را “ركود اقتصادي” مي داند). برژنف كه چكيده بورژوازي بوروكرات رويزيونيستي بود، با معيارهاي اين حزب (“افزايش قدرت روسيه”) كارش خيلي هم بد نبود!‏

به سختي مي توان دريافت كه آيا مسئله اين است كه حزب متحده نمي تواند ديدگاهش را از افق تنگ منافع ملي روسيه فراتر ببرد يا اينكه برنامه دارد تا با بخشهايي از نخبگان حاكم (هم سو در احياي شكل رويزيونيستي حاكميت و سوسيال امپرياليسم شوروي) متحد شود. اما در هر دو صورت خط اين حزب به يك نتيجه واحد مي رسد: احياي شكل رويزيونيستي حاكميت شوروي بر مبنايي سوسيال امپرياليستي . انقلابيون نمي توانند از اين خط پشتيباني كنند. ‏

انقلاب در روسيه و ساير جمهوريهاي سابق شوروي تنها بر پايه اتكا به مائو و بر آن پايه بازگشت به لنين، مي تواند پيشروي كند. حتي اگر آندريوا و حزبش به راستي تلاش داشتند خط استالين را دنبال كنند و انقلاب را بر پايه درك وي به پيش ببرند، نمي توانستند موفق شوند. علتش فقط ضعفهاي خط استالين نيست. و حتي عمدتا اين نيست. علت عمده اش آن است كه نمي توان به پيشرفته ترين شناخت و تئوري در مورد انقلاب پرولتري پشت كرد و به برخي مراحل پسين رجوع نمود و از آنجا شروع كرد. مثل اين است كه دانشمندي با رد كردن مكانيك كوانتوم يا تئوري نسبيت آينشتاين، بخواهد سرسختانه از مكانيك نيوتني دفاع كند. اين كار غيرممكن بوده و به ايدئاليسم مي انجامد و صرف چنين تلاشي موجب انواع و اقسام اشتباهات متدولوژيك مي شود. اين مسئله در عرصه علوم اجتماعي بيشتر صادق است ـ ـ به اين معنا كه بار سنگين تاريخ و سلطه طبقه بورژوازي باعث مي شود كساني كه از عاليترين سطح شناخت پرولتاريا روي برميگردانند، بسرعت به گرداب تفكر بورژوائي كشيده ميشوند. به عبارت ديگر، اگر هشتاد سال پيش مي شد تنها با اتكاء بر ماركس و لنين به انقلاب پرولتري در روسيه تزاري دست زد، اكنون ديگر اينگونه نيست و بدون مائو صحبتي از “اكتبر نوين” نمي تواند در ميان باشد. ‏

مسئله صرفاً اين نيست كه علم انقلاب را ماركسيسم ـ لنينيسم بناميم يا ماركسيسم ـ لنينيسم ـ مائوئيسم. خدمات مائو داراي نتايج عملي براي انقلابيون است: چگونه از دشمن تحليل بدهند، چگونه اتحادهاي استراتژيك ايجاد كنند، چگونه مبارزه (منجمله نظامي) براي كسب قدرت سياسي را به پيش ببرند و چگونه پس از گرفتن قدرت آنرا بكار برند. اين مسئله هم براي كشورهاي تحت سلطه و هم امپرياليستي صادق است. ديدگاههائي چون اينكه تئوريهاي مائو تنها در كشورهاي نيمه فئودال ـ نيمه مستعمره و يا تنها پس از كسب قدرت كاربرد دارند، احزاب كمونيست در آمريكا و روسيه يا در هند و برزيل را به يكسان بسوي رفرميسم سوق ميدهد. (6)‏

در اينجا بايد نكته اي را در مورد اينكه موضعگيري حزب متحده بر سر خدمات مائو تا چه حد ناشي از ناآگاهي است، متذكر شويم. بسياري از انقلابيوني كه شاهد ظهور اين نيروها در صحنه سياسي شوروي بودند، در ابتدا اميدوار بودند كه برخي از وجوه رويزيونيستي خط اينان صرفا ناشي از ناآگاهي است كه در پرتو آشنائيشان با آموزه هاي مائو (كه گفته ميشد با آن ناآشنا بوده اند) به مرور اصلاح شود. البته اين درست است كه توده هاي شوروي از مائو شناختي نداشتند. ولي اينهم درست است كه خود رويزيونيستها خروارها خزعبلات عليه مائو منتشر ميكردند كه شامل حملات بي شرمانه عليه انقلاب فرهنگي، فحاشي هاي راسيستي نظير “بدطينتي آسيايي مائو” و “خصلت دهقاني انقلاب چين” و غيره بود. (7) اگرچه نه تمامي بلكه اكثريت رهبري اين احزاب از اعضاي مقام دار حزب كمونيست شوروي سابق بوده اند. و مطمئناً به اين متون دسترسي داشته اند. بنابراين تا حدودي مي توان گفت كه آنها متعهد هستند اشكالات حزب قبلي شان را تصحيح كنند، به ويژه آنكه از حزب كمونيست آن دوره نيز تا حدودي دفاع مي كنند. امروز آنها از ضرورت مطالعه آثار مائو سخن به ميان مياورند. اما مهمترين ابتكار عمل حزب متحده در باره مائو اين بوده است كه اعلام كنند وقت آن رسيده است كه جنبش بين المللي كمونيستي “زخمهاي” ميان مائوئيسم و رويزيونيسم را “التيام دهد”. اين حرفها را در شرايطي ميزنند كه سقوط فضاحت بار رويزيونيسم شوروي را به چشم ديده اند. اين تنها به معناي فراموش كردن و مخدوش نمودن خط تمايزي است كه مائوتسه دون ميان رويزيونيسم و انقلاب ترسيم كرد. و در چند سال گذشته حتي نامي از مائو هم در نشرياتشان نبرده اند. و متاسفانه ادعاهاي اوليه شان در مورد اينكه با ذهني باز به آموختن از مائو خواهند پرداخت پوچ از آب در آمد. ‏

 

جنبش كمونيستي بين المللي ‏

اين حزب ميگويد: “احياي سرمايه داري در شوروي و كشورهاي سوسياليستي اروپا شديدأ توازن قوا را به نفع ارتجاع و امپرياليسم بر هم زده است. اين امر باعث بروز بحران در جنبش كارگري بين المللي و جنبش كمونيستي بين المللي شده و بر سه ستون اساسي فرآيند انقلابي بين المللي ضربه وارد آورده است: نظام دولتهاي سوسياليستي، مبارزات احزاب كمونيست در كشورهاي سرمايه داري، و جنبشهاي رهايي بخش ملي. شكست موقت سوسياليسم در اروپا و شوروي، مركز جنبش سوسياليستي و انقلابي جهاني را به كشورهاي آسيايي و آمريكاي لاتين منتقل كرده است. كشورهاي اين دو قاره اكنون از همه سو تحت فشار سرمايه بين المللي هستند. نيروهاي مترقي جهان تحت چنين شرايطي بايد از احزاب كمونيست چين، كره، كوبا، ويتنام و لائوس به طور مشترك حمايت كنند. آن دسته احزاب كمونيست كه از كنگره بيستم حزب كمونيست شوروي پيروي كردند اكنون در بحران عميق فرو رفته اند و بي شك آتوريته شان در ميان توده ها مضمحل شده است. تنها احزاب ماركسيست ـ لنينيستي كه تصميمات رويزيونيستي كنگره بيستم را طرد كردند اكنون از اين آتوريته برخوردار مي باشند. اپورتونيستها طي مدت سه دهه به آنها به عنوان “استالينيست”، “مائوئيست” و “پرو آلبانيست” برخورد مي كردند. وقايع دهه اخير نشان داد كه مواضع سياسي ـ ايدئولوژيك پايه اي شان صحيح بود. آنچه اكنون ضروري است عبارت است از انسجامشان، عمل متحدشان عليه دشمن مشترك، تكوين استراتژي و تاكتيكهاي مشترك در مبارزه طبقاتي و سازماندهي ساختارهايي جهت هماهنگ سازي جنبش كمونيستي بين المللي براي حفظ ميراث، سنت و تجارب كمونيسم بين المللي. بيانيه پيونگيان (مصوبه هفتاد حزب در آوريل 1992) نخستين گام در چنين راه دشوار و پيچيده است”. (به نقل از: “مبارزه طبقاتي در شوروي كنوني” ـ 14 ژوئيه 1992). ‏

‏“پايه تئوريك حزب، بايد در حرف و عمل، ماركسيسم ـ لنينيسم باشد و ماموريت تاريخي جهاني طبقه كارگر را به مثابه پايه هاي فلسفي، اجتماعي، اقتصادي و سياسي خود بگيرد: براي ساختن جامعه اي بدون طبقه كه در آن نه استثمار وجود داشته باشد و نه ستم، نه جنگ وجود داشته باشد نه بي عدالتي اجتماعي. ماركسيسم ـ لنينيسمي كه از بقاياي اپورتونيسم بري باشد و خلاقانه در انطباق با اوضاع و شرايط كنوني تكامل يابد. و نه به آن صورتي كه گورباچف با ادغام كردن “ايده آلهاي اومانيستي جهاني” و نظريات برنشتاين، كائوتسكي، برديف، مارتف، تروتسكي، بوخارين، جيلاس، لوفور، ويلي برانت و “پدران” انترناسيونال سوسياليستي كه ماركسيسم را تنها به يك مفهوم خرده بورژوايي ضد كمونيستي تبديل كردند، كرده است. در شرايطي كه سرمايه داري در كشورمان احيا شده، رجوع به جهان بيني كمونيستي و تجارب سياسي جمعبندي و تدوين و تكوين شده در آثار افراد زير ضروري است: استالين، مائو تسه دون، ديميتروف، تلمان، تورز، توگلياتي، هوشي مين، ايباروي، كيم ايل سونگ، كاسترو و ساير سياستمداران جنبش بين الملي كه لنين هم در كانون آنها قرار دارد. (به نقل از: “اوضاع جاري و وظايف ما” ـ سخنراني در كنگره موسس حزب متحده ي اتحاد شوروي” ـ نينا آندريوا ـ نوامبر 1991)‏

موارد فوق الذكر را يك به يك بررسي مي كنيم. نخست آنكه، آيا حوادث واقع شده در بلوك سابق شوروي “توازن نيروها را شديدأ به نفع ارتجاع و امپرياليسم بر هم زده است؟” پاسخ مختصر به اين پرسش فقط يك كلمه است: خير. ديدگاه حزب متحده و كليه كساني كه شوروي را سوسياليستي مي دانستند به طور عام يكسان است. حتي كساني كه آنرا يك كشور سوسياليستي “بد” مي دانستند چنين استدلال مي كردند كه شوروي در مقام مقايسه با آمريكا، به ايشان “فضاي مانور” مي داد. اما همانطور كه تجارب تراژيك كشورهائي نظير كوبا، آنگولا، ويتنام، اتيوپي، افغانستان و بسياري مناطق ديگر، نشان داد تنها فضاي مانوري كه براي آنها ايجاد كرد اين بود كه بتوانند از چنگ يك امپرياليسم استثمارگر در بيايند به چنگ يك امپرياليسم استثمارگر ديگر بيفتند. مردم جهان با سقوط سوسيال امپرياليسم شوروي و تغيير از يك شكل ديكتاتوري بورژوائي به شكلي ديگر، هيچ چيز از دست ندادند. ‏

بالعكس، مائوئيستها به درستي ميگويند كه سقوط حاكميت رويزيونيستي در شوروي ناشي از بحران عميق و مزمن نظام جهاني امپرياليستي بود. توده هاي مردم جهان با امپرياليستهاي غربي در هلهله كشيدن بخاطر سقوط رقباي رويزيونيست آنها شريك نميشوند. اما در عين حال، اين سقوط براي آنها تراژيك هم نبود. نخست آنكه، حكام شوروي، سركوبگر و استثمارگر بودند. دوم آنكه، سقوطشان بيانگر انشعاب و ضعف در اردوگاه دشمنان طبقاتي است؛ بيان ناپديد شدن جوامع زشت منظري است كه استثمارگر بودند اما نقاب سوسياليستي بر چهره كشيده بودند و بدين نحو در ميان توده هاي مردم گيجي ميپراكندند. اگرچه تضعيف شوروي به عنوان رقيب عمده آمريكا، براي آمريكا برتريهاي تاكتيكي معيني را فراهم ميكند، اما نتوانسته و نمي تواند بحران جهاني سرمايه داري را حل كند. اين اوضاع و شرايط انقلابيون مائوئيست را با مصاف هاي نوين روبرو مي سازد. در عين حال، آنها را با فرصتهاي نويني روبرو مي كند تا به شكل گيري نمايندگان راستين كمونيسم در خود بلوك سابق شوروي بپردازند. به علاوه، همانگونه كه در مقاله “درباره اوضاع جهاني” (جهاني براي فتح، شماره 21 سال 1995) تصريح شده، تضاد ميان كشورهاي امپرياليستي و ملل تحت ستم و تضاد ميان پرولتاريا و بورژوازي در كشورهاي امپرياليستي هر دو در حال تشديد هستند. ‏

تحليل حزب متحده از توازن قوا در جهان ارتباط نزديك دارد با نظراتشان در اين مورد كه “سه ستون اساسي پروسه انقلابي بين المللي” شديدأ ضربه خورده اند. ضربه اول به ستون اول آنها (دولتهاي “سوسياليستي”)، ضربه به توده هاي مردم نبود چرا كه اين دولتها نماينده مردم نبودند. ضربه به آنها در حقيقت باعث تضعيف پايه هاي مهم نظام امپرياليستي جهاني بود، چراكه بلوك شرق يك بلوك امپرياليستي بود. همين بحث در مورد احزاب به اصطلاح كمونيست در كشورهاي سرمايه داري (كه از نظر نينا آندريوا شامل احزاب پرو روس رويزيونيستي و بزرگ نظير فرانسه و ايتاليا است) نيز صادق است. اين احزاب هرچه در توان داشتند عليه مبارزات انقلابي در آن كشورها (به طور مثال در ماه مه 1968 در فرانسه) به كار گرفتند. ‏

و اما در مورد جنبشهاي رهايي بخش ملي نظير كوبا و نيكاراگوئه و غيره كه به زير بال و پر سوسيال امپرياليسم شوروي خزيده بودند، بايد گفت كه سقوط شوروي امپرياليستي واقعا باعث تضعيف روحيه و نيز موقعيت طبقات كمپرادور حاكم وابسته به شوروي در اين كشورها و همچنين نيروهاي گوناگون بورژوازي ملي تحت نفوذ رويزيونيستهاي شوروي، گرديد. بسياري از اين نيروهاي “رهائي بخش ملي” از آتوريته شان بر توده ها براي بده بستان با امپرياليستهاي غربي استفاده مي كنند. اما اين امر هيچ تغييري در وضعيت فلاكت بار توده هاي تحتاني (يعني همان اكثريت عظيم جامعه) بوجود نمياورد و آنان كماكان در فقر و فلاكت بسيار زياد بسر مي برند. در همه اين كشورها منجمله در بلوك شوروي سابق، اثرات بحران عمق يابنده اقتصاد جهاني بيش از پيش توده هاي مردم را زير فشار خود خرد ميكند. اما توده ها نيز به مقاومت برميخيزند. همانطور كه مائو بارها تاكيد كرد، هرجا ستم هست، مقاومت هم هست. خيانتهاي مداوم مشتي نيروهاي بورژوايي نظير “كنگره ملي آفريقا”، “سازمان آزاديبخش فلسطين” و “فارابوندو مارتي” در السالوادور، نبايد باعث روحيه باختگي انقلابيون واقعي گردد. ‏

حزب متحده سراسري در مورد قدرت امپرياليستها غلو مي كند و بر ضعف نيروهاي كمونيستي تاكيد بسيار مي نمايد تا بلكه جنبش كمونيستي بين المللي را قانع كند كه تفاوتهاي خود را كنار نهاده و در نوعي جبهه متحد تدافعي ضدامپرياليستي گردآيند: خوجه ايستها، مائوئيستها، كاستروئيستها، شوروي ايستها و غيره. بر اين مبناست كه آندريوا از سوي حزبش با حزب كارگر بلژيك “پيشنهاديه اي براي وحدت جنبش كمونيستي بين المللي” به طور مشترك تهيه كرده اند. آنها از جنبش كمونيستي بين المللي مي خواهند كه “انشعابات تاريخي خود را كنار نهاده” و “زخمهايشان را ترميم كنند”. (رجوع كنيد به صفحه 28) هدف اين فراخوان مخدوش كردن خطوط تمايز ميان انقلاب و ضدانقلاب، و به معناي وحدت كمونيستها با نيروهايي است كه هنوز دست از ميراث رويزيونيستي شان برنداشته اند. آنها عليرغم اينكه مدعي اند حاضر به يادگيري از نقدهاي مائو به رويزيونيستهاي شوروي هستند، اما او را در كنار كساني نظير كاسترو قرار مي دهند كه هرآنچه در توان داشت عليه آموزه هاي مائو به كار گرفت و از تمام جنايات خونبار سوسيال امپرياليستها حمايت كرد. و يا مائو را همسنگ رويزيونيستهاي كهنه كاري نظير “تولياتي” از حزب كمونيست ايتاليا، يا “موريس تورز” از حزب كمونيست فرانسه قرار مي دهند ـ همان “موريس تورز” كه مانع از آن شد كه حزب كمونيست فرانسه از فرصتهاي انقلابي ناشي از جنگ جهاني دوم استفاده كند و در عوض به زدوبند با بورژوازي فرانسه پرداخت. ‏

اين است آن نوع صف بندي بين المللي كه برنامه حزب متحده در پي آنست. اين برنامه و اين جبهه از همان بي پرنسيپي مختص رويزيونيستها برخوردار است و در اين برنامه و جبهه تنها جايگاهي كه به انقلابيون راستين پيشنهاد ميشود اطاعت از رويزيونيستهااست. نتيجه اين فراخوان براي انقلابيون جهان عبارت است از “حمايت” از احزاب “كمونيست” چين، كره، كوبا، ويتنام و لائوس كه سالهاست هيچكدام كاري به كار انقلاب نداشته اند. به طور مثال، از حزب كمونيست چين در برابر چه كس بايد حمايت كرد؟ از آنجائيكه حزب كمونيست چين با تمام توان آمريكا و امپرياليستهاي غربي را به آغوش كشيده است، اين حمايت تنها به معناي حمايت از حزب كمونيست چين در مقابل توده هاي مردم ميتواند باشد كه خواهان بازگشت به دوران مائو هستند. رويزيونيستهاي حزب كمونيست چين نشان داده اند كه حاضرند حمام خون به راه اندازند. ‏

نكته مركزي فراخوان حزب متحده عبارت است از مخدوش كردن خط تمايزي كه بر سر آن سي سال ميان مائوئيسم و رويزيونيسم مبارزه بوده است . اين “انشعابات قديمي” چيزي جز نبرد مائو عليه تلاش رويزيونيستهاي شوروي در دفن انقلاب و جا انداختن كشورهاي استثمارگر و ستمگر بلوك سابق به عنوان كشورهاي “سوسياليستي” نيست. ‏

نتيجه عملي جمعبندي آندريوا آن است كه اكنون حول دفاع از استالين و به ويژه لنين مي توان متحد شد. بنابراين، لنين “نقطه رجوع” كليه نيروهاي گوناگوني است كه تجارب كمونيستي شان مورد نياز است. ‏

اين در حاليست كه لنينيسم در اصل بخشي از خط تمايز در جنبش كمونيستي بين المللي است. اما آنچه كه آندريوا لاپوشي مي كند اين است كه امروز ديگر بدون اتكا به مائو نميتوان لنينيست بود. خدمات مائو بر مبناي گسترش و تكامل ماركسيسم ـ لنينيسم بود و اين علم را به مرحله نوين ماركسيسم ـ لنينيسم ـ مائوئيسم داد. امروزه بازگشت به لنين بدون مائو مثل بازگشت به ماركس بدون لنين در دهه بيست يا يدهه سي است. بي شك اين گونه افراد كه آندريوا و شركاء نام مي برند وجود خارجي دارند. اما نامشان نه كمونيست بلكه سوسيال دمكرات است. مائوئيسم نه تنها دربرگيرنده ماركسيسم ـ لنينيسم است، بلكه همانگونه كه دومين سند جنبش انقلابي انترناسيوناليستي (“زنده باد ماركسيسم ـ لنينيسم ـ مائوئيسم”) خاطرنشان مي سازد، در پرتو تكامل ماركسيسم ـ لنينيسم توسط مائو است كه وجوه نويني از خدمات خود ماركس و لنين نيز درك مي شود و خدمات اساسيشان به نحو تيزتري درك ميشود. ‏

و بالاخره اينكه بازگشت به لنين به عنوان خط تمايز، به دفن تحليل تعيين كننده مائو (خصلت سوسياليسم و مبارزه طبقاتي در سوسياليسم) ختم مي شود. لنين و استالين زنده نماندند تا شاهد احياي سرمايه داري در شوروي باشند. چگونه كسي مي تواند به طور جدي ادعا كند كه لنين و استالين اين پديده بي نهايت پيچيده را كاملا تحليل كردند. مائو با ايستادن بر شانه هاي آنها توانست چنين تحليلي ارائه دهد. اما او حتي از اين هم پيشتر رفته و مبارزه بسيار شديدي را طي انقلاب فرهنگي (كه عاليترين پيشروي انقلاب جهاني پرولتاريا تا كنون است) رهبري كرد. ‏

آنچه كه نيروهاي قماش آندريوا آنرا “انشعابات درون جنبش كمونيستي بين المللي” مي خوانند، خيلي زود خصلت “دروني” خود را از دست داد. و تبديل شد به مبارزه طبقاتي ميان نمايندگان بورژوازي نوخاسته در شوروي (تحت رهبري خروشچف) از يكسو و نمايندگان پرولتارياي بين المللي (تحت رهبري مائو) از سوي ديگر. اين يك جنگ سكتاريستي درون يك جبهه نبود، بلكه جنگ ميان خروشچف در دفاع از طبقه اش از يكسو و مائو در دفاع ازطبقه اش از سوي ديگر بود. منافع مائو در اين جنگ همان منافع پرولتارياي بين المللي و انقلاب جهاني، منافع تداوم انقلاب تحت سوسياليسم و كوتاه نيامدن بر سر هدف نيل به كمونيسم جهاني بود. از اين نقطه به بعد بود كه مائو به جايگاه پيشروترين رهبر پرولتارياي بين المللي (منجمله پرولتارياي شوروي) ارتقاء يافت. خيلي روشن بايد بگوئيم كه سياست ناديده گرفتن خدمات مائو براي “جوش دادن زخمهاي جنبش كمونيستي بين المللي” نيست، چرا كه رويزيونيستهاي شوروي ديگر بخشي از اين جنبش نبودند. آنها ضدانقلابيوني بودند كه ميخواستند جنبش كمونيستي بين المللي را در هم بشكنند. “جوش دادن زخمها” اين زخمها به معناي سازش دادن انقلاب و ضدانقلاب است. همانطور كه سي سال پيش امكان نداشت، امروز نيز امكان ندارد (شماره هاي بعدي “جهاني براي فتح” باز هم به ارائه تحليل از مبارزه مداوم درون جنبش كمونيستي بين المللي خواهد پرداخت. )‏

حزب متحده و ساير نيروهاي مشابه آنها، اخيرأ تلاش كرده اند تا مناسبات خود را با نيروهاي سانتريستي (ميانه گرا) كه طي يكي دو دهه اخير در حال اضمحلال بوده اند، محكم كنند. اما مائوئيستهاي راستين در پي ائتلافهاي بوروكراتيك با نيروهائي كه نهايت آمالشان بهترين دوران برژنف است، نميباشند. مائوئيستهاي بر تلاشهاي خود در جهت گسترش ماركسيسم ـ لنينيسم ـ مائوئيسم در سراسر جهان (منجمله در كشورهاي بلوك شوروي سابق) و در جهت ايجاد و تقويت احزاب مائوئيست متحد در “جنبش انقلابي انترناسيوناليستي”، براي برپايي و پيشبرد جنگ خلق در كشورهاي مختلف در اسرع وقت با هدف ايجاد كشورهاي سوسياليستي نوين به عنوان مناطق پاگاهي براي انقلاب جهاني، مي افزايند. عليرغم اينكه وجود نسل قديميتر انقلابيون كشورهاي مختلف براي پيشبرد اين تلاشها ضروري است، اما مائوئيستها بطور ويژه به نسل نويني كه در بحبوحه بحران عمق يابنده جهاني پا به ميدان مبارزه ميگذارد توجه ميكنند تا نسل نويني از كمونيستها را در راهپيمايي بي باكانه و استوار به سوي آينده اي مملو از مبارزات انقلابي توفنده، هدايت كنند. ‏

‏ ‏

جمعبندي ‏

نينا آندريوا و حزبش نتوانسته اند از رگ و ريشه هاي عميق رويزيونيسمي كه مشخصه حزب كمونيست شوروي طي سه و نيم دهه حاكميت بر شوروي سوسيال امپرياليستي بود، بگسلند. بدون درك تكامل كيفي كه در علم انقلاب توسط مائو تسه دون صورت گرفت، بدون گسست كامل از رويزيونيسم، نيروهاي نوظهور در شوروي سابق نخواهند توانست انقلاب را به پيش ببرند؛ نخواهند توانست مبارزه براي يك انقلاب همه جانبه با هدف سرنگون كردن حاكميت بورژوازي در روسيه از طريق جنگ خلق را، آغاز كنند و انقلاب در روسيه را به مثابه بخشي از انقلاب جهاني، به پيش ببرند. ‏

اكنون كه رويزيونيستهاي شوروي ساقط شده اند و زشتيهايشان را امپرياليستهاي روسي و غربي به گوش جهانيان رسانده اند، آندريوا و حزبش براي اينكه در سطح ملي و بين المللي گوش شنوائي براي خود پيدا كنند دست به انتقاداتي چند از دوره پس از 1956 زده اند. و حتي چند كلمه حرف محبت آميز در مورد مائو زده اند. اما تمام انتقاداتشان از شوروي سوسيال امپرياليستي تحت رهبري خروشچف، برژنف، آندرپف و غيره را به جوانب تبعي محدود كرده اند. حمايت لفظيشان از مائو نيز حول مسائل فرعي دور مي زند. و كاملا در مقابل انتقاد به ماهيت امپرياليستي شوروي رويزيونيستي گارد ميگيرند. ‏

مواضع آنها عمدتاً ناشي از ناآگاهي نيست، بلكه بيانگر اين است كه كماكان سخت در چنگ رويزيونيسم اسيرند. دهها ميليون پرولتر واقعي كه تحت حاكميت بورژوازي رويزيونيستي شوروي رنج بردند و در آتش نفرت از آنها مي سوزند و امروز اوضاعشان تحت حاكميت نوع غربي بدتر شده است، به چيزي بهتر از اينها نياز دارند. آنها به انقلابيون جواني نياز دارند كه نه از سينه سپر كردن در برابر سلاح دشمن هراس داشته باشند و نه از لگد زدن به كاسه كوزه “دگمهاي” رويزيونيستي كه در ميان نيروهاي “چپ” شوروي سابق غالب است. بدون ماركسيسم ـ لنينيسم ـ مائوئيسم هرگز سخني از “اكتبر نوين” نمي تواند در ميان باشد. (مسئوليت ترجمه تمام متون نقل شده از روسي به انگليسي به عهده جهاني براي فتح است). ‏

‏ ‏

توضيحات

‏1) استالين در اواخر عمرش (در كتاب “مسائل اقتصادي سوسياليسم”) امكان رشد عناصر سرمايه داري در جامعه سوسياليستي را، اگرچه به طور ناقص، مورد بحث قرار داد. ‏

‏2) سوسيال امپرياليسم شوروي به استثمارگري كلاسيك نومستعمراتي در كشورهاي درون و برون بلوكش نيز دست زد (نمونه هندوستان) و “تقسيم كار بين المللي” نوع خودش را نيز درون بلوك تحت سلطه اش برقرار ساخت. ‏

‏3) وقتي اتحاديه سراسري حزب متحده با تهديد مي گويد كه “شكست سوسياليسم” به جنگ جهاني سوم و “نابودي بشريت” منتهي مي شود نشان ميدهد كه تا چه حد حاضر است پا جاي پاي حزب كمونيست سابق گذارد. اين در حقيقت پژواك همان ادعاهاي قديمي رويزيونيستهاي شوروي است مبني بر اينكه سلاحهاي هسته اي آنها “سلاح براي صلح” و تنها عامل بازدارنده آمريكا از برپايي جنگ جهاني سوم است. در آمريكا هم ماركسيست ـ لنينيستهاي قلابي بودند كه مجيز امپرياليسم آمريكا را مي گفتند و مدعي مي شدند كه سلاحهاي ارباب آنها است كه صلح را تضمين مي كند. ‏

‏4) جاي هيچ شگفتي نيست كه آندريوا به حمايت از اين جلادان رژيم سابق شوروي بلند ميشود. او با انتشار مقاله اي در سال 1988 در يكي از نشريات شوروي به نام “سوويتسكايا روسيا” در سطح ملي شهرت يافت. رقيب اصلي گورباچف در آن زمان، ليگاچف (هوادار برژنف) پشت اين مقاله ايستاده بود. آندريوا كه در آن زمان استاد دانشگاه لنينگراد بود. در اين مقاله وي به انتقاد از “اضمحلال منفعلانه بنيه دفاعي وآگاهي ميهن پرستانه” پرداخت و به آناني كه “كوچكترين تبارز غرور ملي روسيه كبير را نشانه شووينيسم قدرت بزرگ” ميدانند، حمله كرد. او خواستار تجديد حيات توان نظامي، “نظم” ايدئولوژيك، تنبيهات شديدتر براي مجرمين و روحيه تهاجمي تر در دفاع از منافع روسيه شد. اين مقاله كه دم به دم ذكر خير استالين را مي كرد، در حقيقت فراخوان براي ايجاد “نظم و قانون” بود. ‏

‏5) براي مطالعه بيشتر در اين زمينه رجوع كنيد به “بيانيه جنبش انقلابي انترناسيوناليستي”. ‏

‏6) براي مطالعه بيشتر در اين زمينه رجوع كنيد به “جهاني براي فتح”، ويژه نامه مائو (شماره هفتم، سال 1986). ‏

‏7) يك نمونه متعارف از پلميكهاي حزب كمونيست شوروي چنين بود: “به سختي مي توان در مورد زيانهاي ايدئولوژيكي و عملي كه “انقلاب فرهنگي” چين به جنبش كمونيستي جهاني رساند، غلو كرد. ” (به نقل از: “نقد نظرات تئوريك مائو تسه دون”، انتشارات پروگرس، 1972) ‏

 

www.sarbedaran.org