150 سال از صلاي
نبرد
"مانيفست
كمونيست" مي
گذرد
كارگران همه
كشورها متحد
شويد!
از
جهاني براي
فتح، شماره 23، 1377، www.sarbedaran.org\rim
هر پرولتر
آگاهي از
ديدار با
نمايندگان
مبارزه انقلابي
كارگران
كشورهاي ديگر
سرشار از شور مي
شود. آنان به
پرس و جوي همه
جانبه در باره
پيشرفتها و
مشكلات
مبارزه “در
آنجا”
ميپردازند و
ميخواهند از
همه چيز مطلع
شوند؛ و
مشتاقند كه
حمايت خود از
برادران و
خواهران هم
طبقه اشان را
اعلام كنند.
به
همين ترتيب،
كارگران
آگاهي كه به
هر دليلي مجبور
به ترك
كشورشان شده
اند و اكنون
در كشور ديگري
مشغول كار و
زندگي هستند،
پس از مدتي پيوند
مشتركي ميان
خود و كارگران
كشور محل زندگي
خود احساس مي
كنند.
البته
كارگران هم
مانند
ديگران، در
عين حال متعلق
به ملتي
هستند. اين
مسئله نيز بر
آگاهي و
روشهاي
برخوردشان به
مسائل تاثير
مي گذارد. در
مورد كارگران
ملل تحت ستم
(كه در آنجا مبارزه
عليه
امپرياليسم
خارجي يك
مسئله مركزي
در مبارزه
انقلابي است)
معمولا احساس
وهويت ملي
كارگران با
شركتشان در
مبارزه انقلابي
مرتبط است.
اما
در كشورهاي
امپرياليستي
طبقه كارگر
ميان دو “قطب”
تقسيم شده
است. در يك سو،
يك اقليت قدرتمند
وصاحب نفوذ
قرار دارد كه
از امتيازات
فراوان
برخوردار است.
موقعيت مادي و
جهان بيني اين
قشر آنرا در
كنار طبقه
حاكمه “خودي”،
در ضديت با
كارگران ساير
ملل و در
اتحاد با سلطه
امپرياليستي
بر كشورهاي تحت
سلطه قرار مي
دهد. در سوي
ديگر،انبوه
كارگراني
قرار دارند كه
“چيزي جز
زنجيرهايشان
براي از دست
دادن ندارند”
و با درجات
مختلفي از آگاهي
طبقاتي از
اربابان
امپرياليستيشان
متنفرند و
سريعا
ميتوانند
همسرنوشتي
خود با پرولتارياي
ساير كشورها
(منجمله آنان
كه تحت سلطه
مستقيم
“سرزمين پدري”
آنها (1) هستند)
را تشخيص دهند.
هر
قدر هم
شووينيسم و
ناسيوناليسم
قوي باشد، كماكان
اين واقعيت كه
پرولتاريا يك
طبقه بين
المللي است از
هر چيز ديگر
قويتر است. كوتاه
آنكه كارگران
با پرولترهاي
كشورهاي ديگر
وجه اشتراك
بيشتري دارند
تا با استثمارگران
و سرمايه
داران
كشور“خود”؛
كارگران
كشورهاي تحت
سلطه با
كارگران
كشوري امپرياليستي
كه آنان را
تحت ستم قرار
ميدهد وجه اشتراك
بيشتري دارند
تا با
استثمارگران
و سرمايه
داران كشور
“خود” ـ حتي
زماني كه بخشي
از اين طبقات
استثمارگر“خودي”
در مبارزه
انقلابي عليه
امپرياليسم
هم شركت كنند.
احساسات انترناسيوناليستي
خودجوش
پرولتاريا از
يك واقعيت
عميق مادي
ناشي مي شود.
پرولتاريا يك
طبقه واحد با
منافع واحد
است. منفعتش
در پاك كردن كل
جهان از لوث
وجود ستم
واستثمار است.
با
اين وجود، اگر
اين احساسات
انترناسيوناليستي
در همان سطح
خودجوش رها
شود، به زودي
توسط گرايشات
خودبخودي
بورژوائي
مانند
احساسات شووينيستي
و
ناسيوناليستي
غرق خواهد شد.
گرايشات شوونيستي
و
ناسيوناليستي
مرتبا توسط
مرتجعين و
رفرميستها
تبليغ ميشود و
توسط كاركرد
سرمايه داري
كه كارگران را
در تقابل با
هم قرار ميدهد
تقويت ميشود.
اگر كارگران و
ستمديدگان به
طور خود به
خودي مي
توانستند
موضع و
ماموريت طبقاتي
خود را درك
كنند، سرمايه
داري به صورتي
كه ما مي
شناسيم ديگر
نمي توانست يك
نظام تحميق كننده
و ظالمانه بر
جاي بماند و
ديگر نيازي به
پيشاهنگ
كمونيست كه
بتواند منافع
درازمدت و
تاريخي ـ
جهاني طبقه
كارگر را
نمايندگي
كند، نميبود.
در اين ارتباط
بود كه ماركس
و انگلس وظايف
كمونيستها را
در مانيفست
كمونيست چنين
بيان داشتند:
رابطه
كمونيستها با
پرولتاريا در
كليتش چيست؟
يكم،
كمونيستها در
مبارزات ملي
پرولتارياي
كشورهاي
مختلف، منافع
مشترك كل
پرولتاريا را
صرفنظر از
مليتشان، در
راس مسائل
قرار مي دهند.
دوم،
كمونيستها در
مراحل مختلف
رشد مبارزات
طبقه كارگر
عليه بورژوازي،
همواره و در
همه جا منافع
كل جنبش را نمايندگي
مي كنند. (از
بخش دوم،
“پرولتاريا و
كمونيستها”)
رشد
وسيع نيروهاي
مولده كه
مشخصه عصر
جديد بوده و
جهان را به
گونه اي
بيسابقه در هم
تنيده است،
پرولتاريا را
بر فراز تمام
مرزهاي ملي به
صورت يك طبقه
به هم پيوند
مي زند. اما
اين رشد در
جهاني صورت
ميگيرد كه
كماكان بسيار
نابرابر است و
تحت سلطه دول
امپرياليستي
رقيب قرار
دارد. معدودي
از كشورهاي
جهان بر ثروت
وابزار توليد
مابقي جهان
كنترل دارند و
در كشورهاي
امپرياليستي،
در جريان
رقابت شديد
ميان سرمايه
هاي ملي
مختلف، كارگران
يك كشور در
تقابل با
كارگران
كشورهاي ديگر
قرار داده
ميشوند.(2)
بطور
مشخص، تقسيم
جهان به
كشورهاي سلطه
گر و تحت سلطه
يكي از موانع
بزرگ در تحكيم
اتحاد
پرولتاريا
است. فائق آمدن
بر اين تقسيم
بندي يكي از
مصافهاي بزرگ
در مقابل جنبش
انقلابي است.
انترناسيوناليسم
واقعي عمدتا
از طريق حل
اين مسئله شكل
ميگيرد: پرولترهاي
كشورهاي
امپرياليستي
بايد نسبت به
مبارزات
انقلابي در
ملل تحت ستم
آگاه شوند و
به حمايت فعال
از اين
مبارزات
برخيزند؛ در ملل
تحت ستم
مبارزه عليه
امپرياليسم
بايد با چشم
انداز
سوسياليستي
پيوند خورد
يعني اينكه
مبارزه عليه
امپرياليسم
تنها مرحله
اول در انقلابي
است كه هدف
نهائي اش
برچيدن خود طبقات
است. اينگونه
است كه
انترناسيوناليسم
واقعي شكل مي
گيرد.
چنين
دركي از
شالوده اتحاد
ميان
پرولتارياي كشورهاي
مختلف (يعني
اينكه فصل
مشترك بيشتري ميان
يك كارگر
ايتاليايي و
يك كارگر
اندونزيايي
وجود دارد، تا
هركدام از
آنها
با نماينده
اي از
بورژوازي
“خودي” شان) از
همان ابتدا
يكي از سنگ
بناهاي اساسي
سوسياليسم
بوده است ـ از
يكصد و پنجاه
سال پيش
كه در زمستان
1848،
ماركس و
انگلس در
مانيفست
فراخوان
قدرتمند زير
را صادر كردند:
“كارگران همه
كشورها متحد
شويد!” اين
فراخوان
قدرتمند
بنيانگزاران
كمونيسم،
داراي يك سلسله
مفاهيم
ايدئولوژيك،
سياسي و
تشكيلاتي است.
اين فراخوان
بدان معناست
كه مبارزه در
هر كشور بايد
به گونه اي به
پيش برده شود
كه هدف نهايي
برقراري
كمونيسم در
سراسر جهان،
همواره در مد
نظرش باشد. به
اين معناست كه
بايد طرق عملي
يافت شود تا
جنبش پرولتري
در يك كشور
بتواند از
مبارزات
انقلابي در
ساير كشورها
حمايت كند. و
همچنين بدين
معناست كه
كمونيستها به
عنوان دسته
پيشاهنگ
پرولتاريا،
بايد در سطح
بين المللي
بصورت
تشكيلاتي
متحد گردند.
نبايد فراموش
كرد كه خود
مانيفست به
عنوان بيانيه
رسمي “انجمن
بين المللي
كارگران”
(انترناسيونال
اول) تهيه شده
بود. ماركس و
انگلس در
ايجاد اين
انترناسيونال
نقش كليدي
ايفا كردند.
جنبش كمونيستي
از همان بدو
تولد يك جنبش
بين المللي بود
و به جز اين
نميتواند
باشد.
همچنين
بايد گفت كه
در تاريخ جنبش
كمونيستي بين
المللي و شايد
به طور خاص در
دوره اي كه
جنبش نوين
كمونيستي در
مبارزه عليه
رويزيونيسم
خروشچفي شكل
گرفت،
كمونيستهاي
انقلابي برخي
جوانب اصول
اساسي
انترناسيوناليسم
پرولتري را
ناديده
گرفتند.
اين
مسئله تا حدي
قابل درك بود.
در سالهاي آغازين
شكل گيري جنبش
نوين
كمونيستي در
جريان مبارزه
مائوتسه دون
عليه خروشچف و
جانشينانش،
جنبش انقلابي
در كشورهاي
تحت سلطه به
ويژه ويتنام
بسرعت رو به
رشد بود در
حاليكه به
دلايل مختلف مبارزه
انقلابي در
كشورهاي
امپرياليستي
عقب بود. به
علاوه، رويزيونيستهاي
شوروي پرچم
“انترناسيوناليسم
پرولتري” را
براي توجبه
كردن جنايات
امپرياليستي
متعددشان
(منجمله حمله
به چكسلواكي
در 1968 و افغانستان
در 1979) بلند كرده
و به گيجي در
اين زمينه
دامن زدند.
آنها توجيهات
شبه
انترناسيوناليستي
ديگري را هم
براي سوسيال
امپرياليسم
خود اختراع
كردند. مثلا:
“تقسيم كار
بين المللي” و
“دكترين خود
مختاري محدود”.
حزب
كمونيست چين
تحت رهبري
مائو به عنوان
پيشقراول مبارزه
عليه
رويزيونيسم
مدرن، توجه
خاصي به برابري
حقوق احزاب
عضو جنبش
كمونيستي بين
المللي داشت.
تجارب منفي
خود حزب
كمونيست چين
در اين رابطه
بي تاثير
نبود. در طول
انقلاب چين، حزب
كمونيست
شوروي و
انترناسيونال
سوم ( كمينترن)
به حزب
كمونيست چين
رهنمودهاي
زيانبار داده
و براي اجراي
آنها فشار
گذارده بودند.
رهبران خطوط
انحرافي نظير
“وان مين” در
دهه 1930 از
روابطشان با
جنبش
كمونيستي بين
المللي در جهت
جا انداختن
مواضع غلط خود
در حزب
كمونيست چين
استفاده كرده
بودند. امروزه
آنهائي كه با
تلاش براي
ايجاد اتحاد
ايدئولوژيك و
سياسي و
همچنين
تشكيلاتي در
جنبش
كمونيستي بين المللي
مخالفند،
اغلب از اين
تجارب منفي
بعنوان
استدلال
استفاده
ميكنند.
به
علاوه، از
آنجا كه طي
چند دهه گذشته
انترناسيونال
كمونيستي
وجود نداشته،
اين ديدگاه شكل
گرفته كه وجود
انترناسيونال
اصلا ضروري
نيست. اين
ديدگاه معتقد
است كه
موجوديت
تشكيلات بين
المللي مانع
شكل گيري يك
رهبري
باكفايت و
متكي به خود در
احزاب مختلف
مي شود.
همچنين گفته
ميشود كه يك
مركز بين
المللي هرگز
نمي تواند
واقعيات مشخص
انقلابات
معين را
دريابد، و
ضرورت يا ظرفيت
هماهنگ كردن
بين المللي ي
جنبش انقلابي
پرولتري
موجود نيست.
شك
نيست كه خطرات
و مشكلات
مربوط به يك
تشكيلات
كمونيستي بين
المللي (و در
تحليل نهايي
يك انترناسيونال
كمونيستي
نوين)
كاملا واقعي
است. اين نيز
واقعيت دارد
كه جهان به
كشورهاي
مختلف تقسيم
شده است و
پروسه انقلاب
جهاني از طريق
پيشبرد
انقلاب در
كشورهاي
متفاوت و يا
گروهي از
كشورهاي مختلف
پيش خواهد
رفت.
بنابراين،
رهبري پروسه
انقلاب جهاني
همانند رهبري
پروسه انقلاب
در يك كشور
واحد، نيست.
معذالك،
انقلاب جهاني
بايد داراي
“ستاد مركزي”
خود يعني صاحب
يك انترناسيونال
كمونيستي
نوين باشد.
انترناسيونالي
كه بسيار
كاملتر از
امروز بتواند
مبارزات انقلابي
پرولتارياي
همه كشورها را
با هم پيوند زند.
واقعيت اساسي
اين است كه
خود انقلاب
جهاني
پرولتري عليه
يك دشمن جهاني
(يعني نظام
جهاني
امپرياليسم
ومرتجعين
متحدش در ساير
كشورها) بوقوع
مي پيوندد.
اين چنين
انترناسيونالي
انقلابيون
سراسر جهان را
براي كمك به
انقلابات كشورهاي
مختلف بسيج مي
كند. اين
انترناسيونال
بهتر خواهد
توانست در
مقابله با
جنايات امپرياليستها
و مرتجعين، به
عنوان ظرفي
براي ارائه يك
پاسخ بين
المللي از سوي
كارگران و ستمديدگان
عمل كند. به
طور مثال،
تصور كنيد در
صورت موجوديت
يك
انترناسيونال
نوين، چه پاسخ
قدرتمند و
هماهنگي مي شد
به
جنايتكاران
امپرياليست
در جنگ خليج
در سال 1991 داد.
اما
نقش سياسي
انترناسيونال
كمونيستي از
همه اينها
مهمتر خواهد
بود.
انترناسيونال
كمونيستي در هر
گوشه جهان در
راه اشاعه
ماركسيسم ـ
لنينيسم ـ
مائوئيسم
مبارزه خواهد
كرد و به
ايجاد احزاب
پيشاهنگ كمك
خواهد نمود.
انترناسيونال
كمونيستي
وسيله اي براي
پيشبرد يك
جمعبندي ضروري
از تجارب،
مباحثه و
مجادله ميان
كمونيستهاي
سراسر جهان
خواهد شد.
اينها همه
براي تكامل
درك جمعي
كمونيستهاي
جهان از مسائل
انقلاب پرولتري
ضروري هستند.
مائو
زماني گفت:
همه احزاب
دارند سياستي
را دنبال
ميكنند؛ اگر
يك حزب
كمونيست
سياست صحيحي را
به پيش نمي
برد، پس دارد
سياست غلطي را
پياده ميكند؛
و نيز اگر
سياستي را
آگاهانه به
پيش نمي برد،
پس دارد آنرا
كوركورانه
اجرا مي كند.
اين تحليل
مائو در رابطه
با مسائل بين
المللي نيز
مصداق دارد. هر
حزب انقلابي
ضرورتا با
واقعيت ابعاد
بين المللي
مبارزه مواجه
مي شود و بايد
خط و سياست معيني
را نسبت به
اين مسائل
اتخاذ كند و
ميكند ـ حال
اين ميخواهد
آگاهانه باشد
يا ناآگاهانه.
به علاوه،
احزاب
كمونيست به
طور جداگانه،
مسلما
نميتوانند
مسائل مربوط
به انقلاب
جهاني را به
صحت و دقت يك
انترناسيونال
كمونيستي كه
بر مبناي
ماركسيسم ـ
لنينيسم ـ
مائوئيسم عمل
مي كند، درك
كنند. وجود يك
انترناسيونال
كمونيستي
براي رهبري
پروسه انقلاب
جهاني ضروري
است.
باز
هم متذكر مي
شويم، كه
مسئله را
نبايد عمدتا
بر حسب به خط
كردن نيروها و
هماهنگ ساختن
مبارزه عملي
در سطح
جهاني(هر قدر
هم مهم باشد)
درك كرد. بلكه
نقش
انترناسيونال
به عنوان يك
مركز سياسي
است كه خصلتش
را تعيين مي
كند. خطوط سياسي،
مانند ديگر
ايده هاي بشر،
در چارچوب
مرزهاي
كشورها بند
نمي شود.
نبردهاي بزرگ
ميان
ماركسيسم و
رويزيونيسم هرگز
به يك كشور
محدود نشده
است و امروز
نيز كه جهان
بيش از هر
زمان ديگر در
هم تنيده شده
است، مبارزات
خطي در يك
كشور ضرورتا
با تحولات در
كشورهاي ديگر
مرتبط است و
بر تحولات كشورهاي
ديگر تاثير
ميگذارد. “ستاد مركزي”
انقلاب جهاني
بايد پيچيدگي
هاي غامض روند
انقلاب را در
نظر بگيرد.
انقلاب كشور
به كشور (و يا
ميان گروهي از
كشورها) به
وقوع مي پيوندد
و به طور
ناموزون و با
سرعتهاي
متفاوت توسعه
مي يابد.
انترناسيونال
كمونيستي
نوين نمي تواند
جاي پروسه
بكاربست
ماركسيسم ـ
لنينيسم ـ مائوئيسم
به شرايط
واقعي هر كشور
خاص، و پروسه
ايجاد يك
رهبري
قدرتمند و
آزموده در هر
كشور (كه
بتواند
انقلابش را به
پيروزي
برساند) را بگيرد.
شعار اوليه
كمينترن مبني
بر “يك حزب جهاني
براي انقلاب
جهاني” تا
آنجا كه اين معنا
را القاء
ميكرد كه
انقلاب جهاني
از محركهائي
نظير محركهاي
انقلاب در يك
كشور پيروي مي
كند و بايد به
همان نحو
رهبري شود،
غلط بود. بدين
جهت است كه
“بيانيه جنبش
انقلابي
انترناسيوناليستي”
بر ضرورتهاي
زير تاكيد
ميكند: بر ضرورت
ايجاد يك
انترناسيونال
كمونيستي “تراز
نوين”
كه به مثابه
“يك مركز
سياسي هدايت
كننده عمومي”
عمل كند و
ضرورت “شكلي
از سانتراليسم
دمكراتيك كه
بر مبناي
اتحاد ايدئولوژيك
و سياسي
ماركسيست ـ
لنينيست ـ
مائوئيستها
قرار دارد.
اما ماهيت آن
نميتواند
همانند عملكرد
يك حزب در يك
كشور معين
باشد. چرا كه اجزاي
چنين تشكيلات
بين المللي را
احزابي تشكيل
مي دهند كه
داراي حقوق
برابرند و هر
كدام مسئول
رهبري انقلاب
در يك كشور
معين به معناي
سهم هر يك در
تدارك و شتاب
بخشيدن به
انقلاب جهاني،
ميباشند”.
در
حقيقت مسئله
برابري احزاب
را تنها بر
بستر سهم هر
يك از انجام
انقلاب
جهاني،
ميتوان فهميد.
همانگونه كه
لنين متذكر
شد: “يك و تنها
يك نوع
انترناسيوناليسم
واقعي وجود
دارد و آنهم
عبارت است از
كار پر تلاش
براي پيشبرد
جنبش انقلابي
و مبارزه
انقلابي در
كشور خود، و
حمايت از اين
مبارزه از
طريق
كار تبليغي،
ابراز
همبستگي و
كمكهاي مادي)
و اين خط، و
فقط اين خط،
در كشورهاي
ديگر بدون
استثناء”.
(وظايف
پرولتاريا در
انقلاب ما)
بنابراين،
ديدگاه لنيني
از
انترناسيوناليسم
بسيار گسترده
تر از همبستگي
مادي عليه يك
دشمن مشترك
(هر قدر هم
ضروري باشد)
ميباشد؛ چرا كه
فراخوان
انقلاب در
“كشور خود”
پيوندي
ناگسستني با
وظيفه حمايت
از “اين خط ونه
خط ديگري” در
كشورهاي
ديگر، دارد.
لنين هرگز به
“حقوق”
رويزيونيستهاي
كشورهاي ديگر
در خيانت به كارگران
كشور “خود”
احترام
نگذارد. به
همين ترتيب، مائو با
صراحت به
كمونيستهاي
جهان فراخوان
داد كه در
صورت احياء
سرمايه داري در
چين، جنبش
كمونيستي بين
المللي وظيفه
دارد با
بورژوازي
نوخاسته در آن
كشور به
مبارزه برخيزد.
سانتراليسم
دمكراتيك
مناسب ترين
شكل تشكيلاتي
براي مبارزه
انقلابي
پرولتارياست.
اين شكل
تشكيلاتي نه
تنها در مورد
يك حزب
كمونيست صادق
است، بلكه در
مقياس جهاني
نيز مناسب است
اگرچه پياده
كردنش در اين
دو مورد مختلف
متفاوت است.
در واقع، اكثر
استدلالهائي
كه عليه ايجاد
يك
انترناسيونال
كمونيستي
آورده ميشود،
در حقيقت
ميتواند عليه
ضرورت ايجاد
احزاب
پيشاهنگ نيز
بكار برده
شود. در سطح يك
كشور نيز
رهبري مركزي
حزب نمي تواند
جاي ابتكار
عمل سطوح
پائيني حزب را
بگيرد، و براي
تضمين صحت خط
و سياستهائي
كه ارائه
ميدهد بايد
اين سياستها
را از تجارب
حزب در كليتش
بيرون بكشد و
بر ساختار
رهبري كه سطوح
بالا و پائين
را بهم مرتبط
ميكند، متكي
باشد. به همين
ترتيب، اين
سياستها بايد
بر پايه تجربه
اي كه از
اجراي عملي
آنها در سطوح
پائيني بدست
ميايد آزمايش
شوند، كامل
شوند و يا
اينكه كنار
گذارده شوند.
چنين
دركي از
سانتراليسم
دموكراتيك
منطبق است بر
درك ماركسيست
ـ لنينيست ـ
مائوئيستي از رابطه
ميان تئوري و
پراتيك و از
نقش تاريخساز توده
ها.
سانتراليسم
دموكراتيك وسيله
اي است كه از
طريق آن درك
پيشرفته ي حزب
و توده ها
متمركز و منظم
ميشود و در خط
و سياست متبلور
ميگردد؛ و در
شكل خط و
سياست بار
ديگر به ميان
صفوف پائين
حزب و توده ها
برگردانده
ميشود تا براي
تغيير جهان از
آن استفاده
شود.
سوسيال
دمكراتها و ضد
كمونيستهاي
رنگارنگ
مدتهاي مديد
است مدعي اند
كه “منشاء
گرايش
استبدادي در
كمونيسم” را
كشف كرده اند!
آنها ميگويند
تشكيلات
لنيني حزب كه
لنين با وضوح
كامل آنرا در
اثر خود به
نام “چه بايد
كرد؟” تشريح كرد،
سرچشمه اين
“گرايش
استبدادي”
ميباشد. آنها
ادعا مي كنند
كه تشكيلات
مخفي حزب،
نيازش به
داشتن انضباط
اكيد، و
ساختار سلسله
مراتبي آن،
همگي نطفه هاي
“ديكتاتوري”
را در خود مي
پرورند.
البته، اين
منتقدين به يك
معنا حق
دارند. چون
ساختار لنيني
حزب در واقع
انعكاسي از
“ديكتاتوري
پرولتري”
آينده،
ميباشد. ديكتاتوري
پرولتاريا
يعني
ديكتاتوري بر
عده قليلي
استثمارگر
وستمگر، و
آزادي و دمكراسي
براي اكثريت
وسيع جامعه كه
خودشان مجري اين
ديكتاتوري
هستند.
همانطور كه
لنين تاكيد كرد
ديكتاتوري
پرولتاريا،
ده ها هزار
بار دمكراتيك
تر از دمكراسي
بورژوازي است
و اين طبقه سرمايه
دار است كه
مجبور است
ديكتاتوري
خود را كه
ديكتاتوري يك
اقليت كوچك بر
توده هاست، به
عنوان
“دمكراسي براي
همه” جا بزند و
لاپوشاني كند.
پراتيك واقعي
جامعه بارها و
بارها ثابت
كرده است كه
اين دمكراسي
تنها براي خود
طبقه سرمايه
دار است.
بدون
يك تشكيلات
مبتني بر
سانتراليسم
دمكراتيك، خط
و مشي پرولتري
نمي تواند مهر
خود را بر
رهبري جنبش
انقلابي بكوبد
و ناگزير
رهبري اين
جنبش آگاهانه
يا ناآگاهانه
بدست
نمايندگان
ساير طبقات مي
افتد. پرولتاريا
كه بطور موثر
از مشاركت
سياسي وفرهنگي
واقعي در
جامعه سرمايه
داري حذف شده
است، نيازمند
تشكيلاتي است
كه بتواند
منعكس كننده
تجارب و نظرات
پرولتاريا
باشد. براي
نيل بدين امر،
به سيستم
كميته هاي
حزبي و ديگر
ارگانهاي
كلكتيو نياز
است كه بتواند
ماركسيسم ـ لنينيسم
ـ مائوئيسم را
در خدمت تكوين
خط و سياستي
جهت متحول
ساختن جهان به
كار گيرد.
تشكيلاتي
كه فرم بورژوا
دمكراتيك
دارد پرچم برابري
مطلق افراد را
بلند مي كند،
اما در واقع پرولتاريا
به يك نظاره
گر منفعل و بي
صدا تبديل
ميكند كه قادر
نيست منافع
طبقاتي خود را
با قاطعيت پيش
بكشد و خطيبان
و
گردانندگاني
كه از قيد
كنترل و نظارت
پرولتاريا
“آزاد” هستند، او
را به هر سو كه
مي خواهند مي
كشند. بارها و
بارها ديده
ايم كه چگونه
تشكلات “دمكراتيك”
(چه اتحاديه
هاي كارگري،
چه سازمانهاي
انقلابي در
كشورهاي تحت
سلطه) بنا به
تصميم يك گروه
كوچك از
رهبراني كه به
كسي حساب كتاب
پس نميدهند،
از مسير خود
منحرف شده و
به منافع اعضا
و هواداران
خود خيانت
كرده اند. بله!
خيانتهاي
مكرر،
دوگانگي در
حرف و عمل،
مدح طبقه
كارگر را گفتن
ولي عملا به
طبقه ديگري خدمت
كردن، همه
اينها باعث
ايجاد بدبيني
در طبقه كارگر
كشورهاي
مختلف شده است.
منتقدين
ما جواب
خواهند داد:
بله اما شما
كمونيستها
نيز خائيني
داشته ايد،
شما نيز احزاب
سياسي ساخته
ايد كه مدعي
بوده اند
ابزار انقلاب
پرولتاريا
هستند، اما در
نهايت به
منافع او
خيانت كرده
اند! و البته
اين حقيقت
دارد.
رويزيونيستها
در شوروي و
چين تحت نام
حزب طبقه
كارگر، خيانتهايشان
را انجام
دادند. همان
ساختاري كه پرولتاريا
ايجاد كرده و
ساخته بود
توسط رويزيونيستها
تبديل به
ماشين سركوب
شد كه يكبار
ديگر
پرولتاريا را
به بردگي كشيد
و حاكميت بورژوازي
نوخاسته را
تضمين كرد.
مائو
تسه دون و
انقلابيون
حزب كمونيست
چين تلاش
فراواني بكار
بردند تا اين
مسئله را
دريابند و راه
حلي برايش
بيابند. مائو
با جمعبندي از
احياي سرمايه
داري در شوروي
پس ازمرگ
استالين،
دريافت كه هيچ
نوع شكل
تشكيلاتي به
تنهايي نمي
تواند ضامن
حاكميت منافع
كارگران و
دهقانان باشد،
و هيچ رشته از
قوانين
نميتواند
ضامن آن باشد
كه ماركسيسم ـ
لنينيسم ـ
مائوئيسم
سرنگون نخواهد
شد. مائو در
تجربه شوروي
مشاهده كرد كه
چگونه نظام
شوراهاي
كارگري كه در
انقلاب اكتبر
ايجاد شده
بود، مي تواند
به ابزار دست
بورژوازي
نوين تبديل
گردد.
اما
اين به معناي
آن نيست كه
مسئله
شكل(فرم) براي
پرولتاريا
علي السويه
است و اينكه
اشكال متفاوت
به يك اندازه
به حال
پرولتاريا و
بورژوازي
مفيد ميباشند. بالكعس.
يك تشكيلات
پرولتري
واقعي ضرورتا
بايد داراي يك
دمكراسي
پرولتري
واقعي باشد.
چنين
تشكيلاتي
بايد اتصال
ميان تئوري و پراتيك،
ميان حرف و
عمل را تضمين
كند و ابزاري
باشد كه سلطه
تجارب، آمال و
منافع
كارگران و ديگر
ستم ديدگان را
تامين ميكند.
تجربه مبارزه
طبقاتي نشان
داده است كه
چنين شكلي
تنها ميتواند
يك تشكيلات
مبتني بر
سانتراليسم
دمكراتيك
باشد. براي
نخستين بار
اين لنين بود
كه چنين شكلي
را به صورت
ماشيني
مبارزه جو
براي
تدارك و
پيشبرد
انقلاب
اكتبر، تبيين كرد.
مبارزه
ميان
ماركسيسم و
رويزيونيسم
همچنين در عرصه
تشكيلاتي نيز
تبارز داشته
است.
رويزيونيسم
همواره در پي
آنست كه سيستم
سانتراليسم
دمكراتيك را
با سيستم
ديگري تاخت
بزند، و يا
آنرا از محتوا
خالي كند و به
پوسته اي
تقليل دهد كه سلطه
تشكيلاتي
واقعي يك عده
معدود كه در
تقابل با
منافع راستين
پرولتاريا
قرار دارند،
را پنهان كند.
حزب پيشاهنگ
سرزنده ي مائو
با ميليونها
بند با
پرولتاريا و
توده هاي
زحمتكش پيوند
داشت و يك آن
از تلاش
براي جمعبندي
تجارب آنان در
انجام انقلاب
و متمركز كردن
منافعشان باز
نمي ماند. اين
حزب كمونيست
تحت رهبري
مائو هيچ وجه
اشتراك با حزب
“كمونيستي” كه
امروز تحت
رهبري حكام
نوين چين به
يك دستگاه
بوروكراتيك
سركوبگر و
غارتگر تبديل
شده است،
نداشت.
هدف
از كليه اين
بحثها آن است
كه بگوئيم،
همان مسائل
اساسي خط و
سياست كه
داشتن يك
تشكيلات مبتني
بر
سانتراليسم
دمكراتيك در
يك كشور معين
را الزام آور
ميكند هچنين بر
ضرورت وجود يك
انترناسيونال
كمونيستي تراز
نوين تاكيد
ميكند ـ
انترناسيونالي
كه قادر باشد
پروسه كلي
انقلاب جهاني
را رهبري كند
و در اين
رهبري كردن
همواره
پيچيدگي هاي
اين پروسه و
اين واقعيت كه
انقلاب عمدتا
به صورت كشور
به كشور (يا در
مجموعه اي از
كشورها) به پيش
خواهد رفت، را
در مد نظر
داشته باشد.
اگر يك مركز پرولتري قدرتمند در عرصه بين المللي موجود نباشد و يا در عوض، “چند مركزي” و يا “بي مركزي” معمول باشد، در اين صورت خطوط غير پرولتري و اپورتونيستي سلطه خواهند يافت. يك انترناسيونال كمونيستي بايد براي خدمت به تدارك و پيشبرد انقلاب در سطح كشورهاي مختلف و در سطح جهاني، ايجاد شود. اگر با چنين هدفي ايجاد نشود، با تعريف لنين از انترناسيوناليسم پرولتري در تقابل قرار گرفته و به سرنوشت انترناسيونال دوم دچار خواهد شد ـ