150 سال از صلاي نبرد "مانيفست كمونيست" مي گذرد

كارگران همه كشورها متحد شويد!

 

از جهاني براي فتح، شماره 23، 1377، www.sarbedaran.org\rim

 

هر پرولتر آگاهي از ديدار با نمايندگان مبارزه انقلابي كارگران كشورهاي ديگر سرشار از شور مي شود. آنان به پرس و جوي همه جانبه در باره پيشرفتها و مشكلات مبارزه “در آنجا” ميپردازند و ميخواهند از همه چيز مطلع شوند؛ و مشتاقند كه حمايت خود از برادران و خواهران هم طبقه اشان را اعلام كنند.

به همين ترتيب، كارگران آگاهي كه به هر دليلي مجبور به ترك كشورشان شده اند و اكنون در كشور ديگري مشغول كار و زندگي هستند، پس از مدتي پيوند مشتركي ميان خود و كارگران كشور محل زندگي خود احساس مي كنند.

البته كارگران هم مانند ديگران، در عين حال متعلق به ملتي هستند. اين مسئله نيز بر آگاهي و روشهاي برخوردشان به مسائل تاثير مي گذارد. در مورد كارگران ملل تحت ستم (كه در آنجا مبارزه عليه امپرياليسم خارجي يك مسئله مركزي در مبارزه انقلابي است) معمولا احساس وهويت ملي كارگران با شركتشان در مبارزه انقلابي مرتبط است.

اما در كشورهاي امپرياليستي طبقه كارگر ميان دو “قطب” تقسيم شده است. در يك سو، يك اقليت قدرتمند وصاحب نفوذ قرار دارد كه از امتيازات فراوان برخوردار است. موقعيت مادي و جهان بيني اين قشر آنرا در كنار طبقه حاكمه “خودي”، در ضديت با كارگران ساير ملل و در اتحاد با سلطه امپرياليستي بر كشورهاي تحت سلطه قرار مي دهد. در سوي ديگر،انبوه كارگراني قرار دارند كه “چيزي جز زنجيرهايشان براي از دست دادن ندارند” و با درجات مختلفي از آگاهي طبقاتي از اربابان امپرياليستيشان متنفرند و سريعا ميتوانند همسرنوشتي خود با پرولتارياي ساير كشورها (منجمله آنان كه تحت سلطه مستقيم “سرزمين پدري” آنها (1) هستند) را تشخيص دهند.

هر قدر هم شووينيسم و ناسيوناليسم قوي باشد،  كماكان اين واقعيت كه پرولتاريا يك طبقه بين المللي است از هر چيز ديگر قويتر است. كوتاه آنكه كارگران با پرولترهاي كشورهاي ديگر وجه اشتراك بيشتري دارند تا با استثمارگران و سرمايه داران كشور“خود”؛ كارگران كشورهاي تحت سلطه با كارگران كشوري امپرياليستي كه آنان را تحت ستم قرار ميدهد وجه اشتراك بيشتري دارند تا با استثمارگران و سرمايه داران كشور “خود” ـ حتي زماني كه بخشي از اين طبقات استثمارگر“خودي” در مبارزه انقلابي عليه امپرياليسم هم شركت كنند. احساسات انترناسيوناليستي خودجوش پرولتاريا از يك واقعيت عميق مادي ناشي مي شود. پرولتاريا يك طبقه واحد با منافع واحد است. منفعتش در پاك كردن كل جهان از لوث وجود ستم واستثمار است.

با اين وجود، اگر اين احساسات انترناسيوناليستي در همان سطح خودجوش رها شود، به زودي توسط گرايشات خودبخودي بورژوائي مانند احساسات شووينيستي و ناسيوناليستي غرق خواهد شد. گرايشات شوونيستي و ناسيوناليستي مرتبا توسط مرتجعين و رفرميستها تبليغ ميشود و توسط كاركرد سرمايه داري كه كارگران را در تقابل با هم قرار ميدهد تقويت ميشود. اگر كارگران و ستمديدگان به طور خود به خودي مي توانستند موضع و ماموريت طبقاتي خود را درك كنند، سرمايه داري به صورتي كه ما مي شناسيم ديگر نمي توانست يك نظام تحميق كننده و ظالمانه بر جاي بماند و ديگر نيازي به پيشاهنگ كمونيست كه بتواند منافع درازمدت و تاريخي ـ جهاني طبقه كارگر را نمايندگي كند، نميبود. در اين ارتباط بود كه ماركس و انگلس وظايف كمونيستها را در مانيفست كمونيست چنين بيان داشتند: رابطه كمونيستها با پرولتاريا در كليتش چيست؟ يكم، كمونيستها در مبارزات ملي پرولتارياي كشورهاي مختلف، منافع مشترك كل پرولتاريا را صرفنظر از مليتشان، در راس مسائل قرار مي دهند. دوم، كمونيستها در مراحل مختلف رشد مبارزات طبقه كارگر عليه بورژوازي، همواره و در همه جا منافع كل جنبش را نمايندگي مي كنند. (از بخش دوم، “پرولتاريا و كمونيستها”)

رشد وسيع نيروهاي مولده كه مشخصه عصر جديد بوده و جهان را به گونه اي بيسابقه در هم تنيده است، پرولتاريا را بر فراز تمام مرزهاي ملي به صورت يك طبقه به هم پيوند مي زند. اما اين رشد در جهاني صورت ميگيرد كه كماكان بسيار نابرابر است و تحت سلطه دول امپرياليستي رقيب قرار دارد. معدودي از كشورهاي جهان بر ثروت وابزار توليد مابقي جهان كنترل دارند و در كشورهاي امپرياليستي، در جريان رقابت شديد ميان سرمايه هاي ملي مختلف، كارگران يك كشور در تقابل با كارگران كشورهاي ديگر قرار داده ميشوند.(2)

بطور مشخص، تقسيم جهان به كشورهاي سلطه گر و تحت سلطه يكي از موانع بزرگ در تحكيم اتحاد پرولتاريا است. فائق آمدن بر اين تقسيم بندي يكي از مصافهاي بزرگ در مقابل جنبش انقلابي است. انترناسيوناليسم واقعي عمدتا از طريق حل اين مسئله شكل ميگيرد: پرولترهاي كشورهاي امپرياليستي بايد نسبت به مبارزات انقلابي در ملل تحت ستم آگاه شوند و به حمايت فعال از اين مبارزات برخيزند؛ در ملل تحت ستم مبارزه عليه امپرياليسم بايد با چشم انداز سوسياليستي پيوند خورد يعني اينكه مبارزه عليه امپرياليسم تنها مرحله اول در انقلابي است كه هدف نهائي اش برچيدن خود طبقات است. اينگونه است كه انترناسيوناليسم واقعي شكل مي گيرد.

چنين دركي از شالوده اتحاد ميان پرولتارياي كشورهاي مختلف (يعني اينكه فصل مشترك بيشتري ميان يك كارگر ايتاليايي و يك كارگر اندونزيايي وجود دارد، تا هركدام از آنها  با نماينده اي از بورژوازي “خودي” شان) از همان ابتدا يكي از سنگ بناهاي اساسي سوسياليسم بوده است ـ از يكصد و پنجاه سال پيش  كه در زمستان 1848،  ماركس و انگلس در مانيفست فراخوان قدرتمند زير را صادر كردند: “كارگران همه كشورها متحد شويد!” اين فراخوان قدرتمند بنيانگزاران كمونيسم، داراي يك سلسله مفاهيم ايدئولوژيك، سياسي و تشكيلاتي است. اين فراخوان بدان معناست كه مبارزه در هر كشور بايد به گونه اي به پيش برده شود كه هدف نهايي برقراري كمونيسم در سراسر جهان، همواره در مد نظرش باشد. به اين معناست كه بايد طرق عملي يافت شود تا جنبش پرولتري در يك كشور بتواند از مبارزات انقلابي در ساير كشورها حمايت كند. و همچنين بدين معناست كه كمونيستها به عنوان دسته پيشاهنگ پرولتاريا، بايد در سطح بين المللي بصورت تشكيلاتي متحد گردند. نبايد فراموش كرد كه خود مانيفست به عنوان بيانيه رسمي “انجمن بين المللي كارگران” (انترناسيونال اول) تهيه شده بود. ماركس و انگلس در ايجاد اين انترناسيونال نقش كليدي ايفا كردند. جنبش كمونيستي از همان بدو تولد يك جنبش بين المللي بود و به جز اين نميتواند باشد.

همچنين بايد گفت كه در تاريخ جنبش كمونيستي بين المللي و شايد به طور خاص در دوره اي كه جنبش نوين كمونيستي در مبارزه عليه رويزيونيسم خروشچفي شكل گرفت، كمونيستهاي انقلابي برخي جوانب اصول اساسي انترناسيوناليسم پرولتري را ناديده گرفتند.

اين مسئله تا حدي قابل درك بود. در سالهاي آغازين شكل گيري جنبش نوين كمونيستي در جريان مبارزه مائوتسه دون عليه خروشچف و جانشينانش، جنبش انقلابي در كشورهاي تحت سلطه به ويژه ويتنام بسرعت رو به رشد بود در حاليكه به دلايل مختلف  مبارزه انقلابي در كشورهاي امپرياليستي عقب بود. به علاوه، رويزيونيستهاي شوروي پرچم “انترناسيوناليسم پرولتري” را براي توجبه كردن جنايات امپرياليستي متعددشان (منجمله حمله به چكسلواكي در 1968 و افغانستان در 1979) بلند كرده و به گيجي در اين زمينه دامن زدند. آنها توجيهات شبه انترناسيوناليستي ديگري را هم براي سوسيال امپرياليسم خود اختراع كردند. مثلا: “تقسيم كار بين المللي” و “دكترين خود مختاري محدود”.

حزب كمونيست چين تحت رهبري مائو به عنوان پيشقراول مبارزه عليه رويزيونيسم مدرن، توجه خاصي به برابري حقوق احزاب عضو جنبش كمونيستي بين المللي داشت. تجارب منفي خود حزب كمونيست چين در اين رابطه بي تاثير نبود. در طول انقلاب چين، حزب كمونيست شوروي و انترناسيونال سوم ( كمينترن) به حزب كمونيست چين رهنمودهاي زيانبار داده و براي اجراي آنها فشار گذارده بودند. رهبران خطوط انحرافي نظير “وان مين” در دهه 1930 از روابطشان با جنبش كمونيستي بين المللي در جهت جا انداختن مواضع غلط خود در حزب كمونيست چين استفاده كرده بودند. امروزه آنهائي كه با تلاش براي ايجاد اتحاد ايدئولوژيك و سياسي و همچنين تشكيلاتي در جنبش كمونيستي بين المللي مخالفند، اغلب از اين تجارب منفي بعنوان استدلال استفاده ميكنند.

به علاوه، از آنجا كه طي چند دهه گذشته انترناسيونال كمونيستي وجود نداشته، اين ديدگاه شكل گرفته كه وجود انترناسيونال اصلا ضروري نيست. اين ديدگاه معتقد است كه موجوديت تشكيلات بين المللي مانع شكل گيري يك رهبري باكفايت و متكي به خود در احزاب مختلف مي شود. همچنين گفته ميشود كه يك مركز بين المللي هرگز نمي تواند واقعيات مشخص انقلابات معين را دريابد، و ضرورت يا ظرفيت هماهنگ كردن بين المللي ي جنبش انقلابي پرولتري موجود نيست.

شك نيست كه خطرات و مشكلات مربوط به يك تشكيلات كمونيستي بين المللي (و در تحليل نهايي يك انترناسيونال كمونيستي نوين)  كاملا واقعي است. اين نيز واقعيت دارد كه جهان به كشورهاي مختلف تقسيم شده است و پروسه انقلاب جهاني از طريق پيشبرد انقلاب در كشورهاي متفاوت و يا گروهي از كشورهاي مختلف پيش خواهد رفت. بنابراين، رهبري پروسه انقلاب جهاني همانند رهبري پروسه انقلاب در يك كشور واحد، نيست.

معذالك، انقلاب جهاني بايد داراي “ستاد مركزي” خود يعني صاحب يك انترناسيونال كمونيستي نوين باشد. انترناسيونالي كه بسيار كاملتر از امروز بتواند مبارزات انقلابي پرولتارياي همه كشورها را با هم پيوند زند. واقعيت اساسي اين است كه خود انقلاب جهاني پرولتري عليه يك دشمن جهاني (يعني نظام جهاني امپرياليسم ومرتجعين متحدش در ساير كشورها) بوقوع مي پيوندد. اين چنين انترناسيونالي انقلابيون سراسر جهان را براي كمك به انقلابات كشورهاي مختلف بسيج مي كند. اين انترناسيونال بهتر خواهد توانست در مقابله با جنايات امپرياليستها و مرتجعين، به عنوان ظرفي براي ارائه يك پاسخ بين المللي از سوي كارگران و ستمديدگان عمل كند. به طور مثال، تصور كنيد در صورت موجوديت يك انترناسيونال نوين، چه پاسخ قدرتمند و هماهنگي مي شد به جنايتكاران امپرياليست در جنگ خليج در سال 1991 داد.

اما نقش سياسي انترناسيونال كمونيستي از همه اينها مهمتر خواهد بود. انترناسيونال كمونيستي در هر گوشه جهان در راه اشاعه ماركسيسم ـ لنينيسم ـ مائوئيسم مبارزه خواهد كرد و به ايجاد احزاب پيشاهنگ كمك خواهد نمود. انترناسيونال كمونيستي وسيله اي براي پيشبرد يك جمعبندي ضروري از تجارب، مباحثه و مجادله ميان كمونيستهاي سراسر جهان خواهد شد. اينها همه براي تكامل درك جمعي كمونيستهاي جهان از مسائل انقلاب پرولتري ضروري هستند.

مائو زماني گفت: همه احزاب دارند سياستي را دنبال ميكنند؛ اگر يك حزب كمونيست سياست صحيحي را به پيش نمي برد، پس دارد سياست غلطي را پياده ميكند؛ و نيز اگر سياستي را آگاهانه به پيش نمي برد، پس دارد آنرا كوركورانه اجرا مي كند. اين تحليل مائو در رابطه با مسائل بين المللي نيز مصداق دارد. هر حزب انقلابي ضرورتا با واقعيت ابعاد بين المللي مبارزه مواجه مي شود و بايد خط و سياست معيني را نسبت به اين مسائل اتخاذ كند و ميكند ـ حال اين ميخواهد آگاهانه باشد يا ناآگاهانه. به علاوه، احزاب كمونيست به طور جداگانه، مسلما نميتوانند مسائل مربوط به انقلاب جهاني را به صحت و دقت يك انترناسيونال كمونيستي كه بر مبناي ماركسيسم ـ لنينيسم ـ مائوئيسم عمل مي كند، درك كنند. وجود يك انترناسيونال كمونيستي براي رهبري پروسه انقلاب جهاني ضروري است.

باز هم متذكر مي شويم، كه مسئله را نبايد عمدتا بر حسب به خط كردن نيروها و هماهنگ ساختن مبارزه عملي در سطح جهاني(هر قدر هم مهم باشد) درك كرد. بلكه نقش انترناسيونال به عنوان يك مركز سياسي است كه خصلتش را تعيين مي كند. خطوط سياسي، مانند ديگر ايده هاي بشر، در چارچوب مرزهاي كشورها بند نمي شود. نبردهاي بزرگ ميان ماركسيسم و رويزيونيسم هرگز به يك كشور محدود نشده است و امروز نيز كه جهان بيش از هر زمان ديگر در هم تنيده شده است، مبارزات خطي در يك كشور ضرورتا با تحولات در كشورهاي ديگر مرتبط است و بر تحولات كشورهاي ديگر تاثير ميگذارد. “ستاد مركزي” انقلاب جهاني بايد پيچيدگي هاي غامض روند انقلاب را در نظر بگيرد. انقلاب كشور به كشور (و يا ميان گروهي از كشورها) به وقوع مي پيوندد و به طور ناموزون و با سرعتهاي متفاوت توسعه مي يابد. انترناسيونال كمونيستي نوين نمي تواند جاي پروسه بكاربست ماركسيسم ـ لنينيسم ـ مائوئيسم به شرايط واقعي هر كشور خاص، و پروسه ايجاد يك رهبري قدرتمند و آزموده در هر كشور (كه بتواند انقلابش را به پيروزي برساند) را بگيرد. شعار اوليه كمينترن مبني بر “يك حزب جهاني براي انقلاب جهاني” تا آنجا كه اين معنا را القاء ميكرد كه انقلاب جهاني از محركهائي نظير محركهاي انقلاب در يك كشور پيروي مي كند و بايد به همان نحو رهبري شود، غلط بود. بدين جهت است كه “بيانيه جنبش انقلابي انترناسيوناليستي” بر ضرورتهاي زير تاكيد ميكند: بر ضرورت ايجاد يك انترناسيونال كمونيستي “تراز نوين”  كه به مثابه “يك مركز سياسي هدايت كننده عمومي” عمل كند و ضرورت “شكلي از سانتراليسم دمكراتيك كه بر مبناي اتحاد ايدئولوژيك و سياسي ماركسيست ـ لنينيست ـ مائوئيستها قرار دارد. اما ماهيت آن نميتواند همانند عملكرد يك حزب در يك كشور معين باشد. چرا كه اجزاي چنين تشكيلات بين المللي را احزابي تشكيل مي دهند كه داراي حقوق برابرند و هر كدام مسئول رهبري انقلاب در يك كشور معين به معناي سهم هر يك در تدارك و شتاب بخشيدن به انقلاب جهاني، ميباشند”.

در حقيقت مسئله برابري احزاب را تنها بر بستر سهم هر يك از انجام انقلاب جهاني، ميتوان فهميد. همانگونه كه لنين متذكر شد: “يك و تنها يك نوع انترناسيوناليسم واقعي وجود دارد و آنهم عبارت است از كار پر تلاش براي پيشبرد جنبش انقلابي و مبارزه انقلابي در كشور خود، و حمايت از اين مبارزه از طريق  كار تبليغي، ابراز همبستگي و كمكهاي مادي) و اين خط، و فقط اين خط، در كشورهاي ديگر بدون استثناء”. (وظايف پرولتاريا در انقلاب ما)

بنابراين، ديدگاه لنيني از انترناسيوناليسم بسيار گسترده تر از همبستگي مادي عليه يك دشمن مشترك (هر قدر هم ضروري باشد) ميباشد؛ چرا كه فراخوان انقلاب در “كشور خود” پيوندي ناگسستني با وظيفه حمايت از “اين خط ونه خط ديگري” در كشورهاي ديگر، دارد. لنين هرگز به “حقوق” رويزيونيستهاي كشورهاي ديگر در خيانت به كارگران كشور “خود” احترام نگذارد. به همين ترتيب،  مائو با صراحت به كمونيستهاي جهان فراخوان داد كه در صورت احياء سرمايه داري در چين، جنبش كمونيستي بين المللي وظيفه دارد با بورژوازي نوخاسته در آن كشور به مبارزه برخيزد.

سانتراليسم دمكراتيك مناسب ترين شكل تشكيلاتي براي مبارزه انقلابي پرولتارياست. اين شكل تشكيلاتي نه تنها در مورد يك حزب كمونيست صادق است، بلكه در مقياس جهاني نيز مناسب است اگرچه پياده كردنش در اين دو مورد مختلف متفاوت است. در واقع، اكثر استدلالهائي كه عليه ايجاد يك انترناسيونال كمونيستي آورده ميشود، در حقيقت ميتواند عليه ضرورت ايجاد احزاب پيشاهنگ نيز بكار برده شود. در سطح يك كشور نيز رهبري مركزي حزب نمي تواند جاي ابتكار عمل سطوح پائيني حزب را بگيرد، و براي تضمين صحت خط و سياستهائي كه ارائه ميدهد بايد اين سياستها را از تجارب حزب در كليتش بيرون بكشد و بر ساختار رهبري كه سطوح بالا و پائين را بهم مرتبط ميكند، متكي باشد. به همين ترتيب، اين سياستها بايد بر پايه تجربه اي كه از اجراي عملي آنها در سطوح پائيني بدست ميايد آزمايش شوند، كامل شوند و يا اينكه كنار گذارده شوند.

چنين دركي از سانتراليسم دموكراتيك منطبق است بر درك ماركسيست ـ لنينيست ـ مائوئيستي از رابطه ميان تئوري و پراتيك و از نقش تاريخساز توده ها. سانتراليسم دموكراتيك وسيله اي است كه از طريق آن درك پيشرفته ي حزب و توده ها متمركز و منظم ميشود و در خط و سياست متبلور ميگردد؛ و در شكل خط و سياست بار ديگر به ميان صفوف پائين حزب و توده ها برگردانده ميشود تا براي تغيير جهان از آن استفاده شود.

سوسيال دمكراتها و ضد كمونيستهاي رنگارنگ مدتهاي مديد است مدعي اند كه “منشاء گرايش استبدادي در كمونيسم” را كشف كرده اند! آنها ميگويند تشكيلات لنيني حزب كه لنين با وضوح كامل آنرا در اثر خود به نام “چه بايد كرد؟” تشريح كرد، سرچشمه اين “گرايش استبدادي” ميباشد. آنها ادعا مي كنند كه تشكيلات مخفي حزب، نيازش به داشتن انضباط اكيد، و ساختار سلسله مراتبي آن، همگي نطفه هاي “ديكتاتوري” را در خود مي پرورند. البته، اين منتقدين به يك معنا حق دارند. چون ساختار لنيني حزب در واقع انعكاسي از “ديكتاتوري پرولتري” آينده، ميباشد. ديكتاتوري پرولتاريا يعني ديكتاتوري بر عده قليلي استثمارگر وستمگر، و آزادي و دمكراسي براي اكثريت وسيع جامعه كه خودشان مجري اين ديكتاتوري هستند. همانطور كه لنين تاكيد كرد ديكتاتوري پرولتاريا، ده ها هزار بار دمكراتيك تر از دمكراسي بورژوازي است و اين طبقه سرمايه دار است كه مجبور است ديكتاتوري خود را كه ديكتاتوري يك اقليت كوچك بر توده هاست، به عنوان “دمكراسي براي همه” جا بزند و لاپوشاني كند. پراتيك واقعي جامعه بارها و بارها ثابت كرده است كه اين دمكراسي تنها براي خود طبقه سرمايه دار است.

بدون يك تشكيلات مبتني بر سانتراليسم دمكراتيك، خط و مشي پرولتري نمي تواند مهر خود را بر رهبري جنبش انقلابي بكوبد و ناگزير رهبري اين جنبش آگاهانه يا ناآگاهانه بدست نمايندگان ساير طبقات مي افتد. پرولتاريا كه بطور موثر از مشاركت سياسي وفرهنگي واقعي در جامعه سرمايه داري حذف شده است، نيازمند تشكيلاتي است كه بتواند منعكس كننده تجارب و نظرات پرولتاريا باشد. براي نيل بدين امر، به سيستم كميته هاي حزبي و ديگر ارگانهاي كلكتيو نياز است كه بتواند ماركسيسم ـ لنينيسم ـ مائوئيسم را در خدمت تكوين خط و سياستي جهت متحول ساختن جهان به كار گيرد.

تشكيلاتي كه فرم بورژوا دمكراتيك دارد پرچم برابري مطلق افراد را بلند مي كند، اما در واقع پرولتاريا به يك نظاره گر منفعل و بي صدا تبديل ميكند كه قادر نيست منافع طبقاتي خود را با قاطعيت پيش بكشد و خطيبان و گردانندگاني كه از قيد كنترل و نظارت پرولتاريا “آزاد” هستند، او را به هر سو كه مي خواهند مي كشند. بارها و بارها ديده ايم كه چگونه تشكلات “دمكراتيك” (چه اتحاديه هاي كارگري، چه سازمانهاي انقلابي در كشورهاي تحت سلطه) بنا به تصميم يك گروه كوچك از رهبراني كه به كسي حساب كتاب پس نميدهند، از مسير خود منحرف شده و به منافع اعضا و هواداران خود خيانت كرده اند. بله! خيانتهاي مكرر، دوگانگي در حرف و عمل، مدح طبقه كارگر را گفتن ولي عملا به طبقه ديگري خدمت كردن، همه اينها باعث ايجاد بدبيني در طبقه كارگر كشورهاي مختلف شده است.

منتقدين ما جواب خواهند داد: بله اما شما كمونيستها نيز خائيني داشته ايد، شما نيز احزاب سياسي ساخته ايد كه مدعي بوده اند ابزار انقلاب پرولتاريا هستند، اما در نهايت به منافع او خيانت كرده اند! و البته اين حقيقت دارد. رويزيونيستها در شوروي و چين تحت نام حزب طبقه كارگر، خيانتهايشان را انجام دادند. همان ساختاري كه پرولتاريا ايجاد كرده و ساخته بود توسط رويزيونيستها تبديل به ماشين سركوب شد كه يكبار ديگر پرولتاريا را به بردگي كشيد و حاكميت بورژوازي نوخاسته را تضمين كرد.

مائو تسه دون و انقلابيون حزب كمونيست چين تلاش فراواني بكار بردند تا اين مسئله را دريابند و راه حلي برايش بيابند. مائو با جمعبندي از احياي سرمايه داري در شوروي پس ازمرگ استالين، دريافت كه هيچ نوع شكل تشكيلاتي به تنهايي نمي تواند ضامن حاكميت منافع كارگران و دهقانان باشد، و هيچ رشته از قوانين نميتواند ضامن آن باشد كه ماركسيسم ـ لنينيسم ـ مائوئيسم سرنگون نخواهد شد. مائو در تجربه شوروي مشاهده كرد كه چگونه نظام شوراهاي كارگري كه در انقلاب اكتبر ايجاد شده بود، مي تواند به ابزار دست بورژوازي نوين تبديل گردد.

اما اين به معناي آن نيست كه مسئله شكل(فرم) براي پرولتاريا علي السويه است و اينكه اشكال متفاوت به يك اندازه به حال پرولتاريا و بورژوازي مفيد ميباشند.  بالكعس. يك تشكيلات پرولتري واقعي ضرورتا بايد داراي يك دمكراسي پرولتري واقعي باشد. چنين تشكيلاتي بايد اتصال ميان تئوري و پراتيك، ميان حرف و عمل را تضمين كند و ابزاري باشد كه سلطه تجارب، آمال و منافع كارگران و ديگر ستم ديدگان را تامين ميكند. تجربه مبارزه طبقاتي نشان داده است كه چنين شكلي تنها ميتواند يك تشكيلات مبتني بر سانتراليسم دمكراتيك باشد. براي نخستين بار اين لنين بود كه چنين شكلي را به صورت ماشيني مبارزه جو براي  تدارك و پيشبرد انقلاب اكتبر، تبيين كرد.

مبارزه ميان ماركسيسم و رويزيونيسم همچنين در عرصه تشكيلاتي نيز تبارز داشته است. رويزيونيسم همواره در پي آنست كه سيستم سانتراليسم دمكراتيك را با سيستم ديگري تاخت بزند، و يا آنرا از محتوا خالي كند و به پوسته اي تقليل دهد كه سلطه تشكيلاتي واقعي يك عده معدود كه در تقابل با منافع راستين پرولتاريا قرار دارند، را پنهان كند. حزب پيشاهنگ سرزنده ي مائو با ميليونها بند با پرولتاريا و توده هاي زحمتكش پيوند داشت و يك آن از تلاش  براي جمعبندي تجارب آنان در انجام انقلاب و متمركز كردن منافعشان باز نمي ماند. اين حزب كمونيست تحت رهبري مائو هيچ وجه اشتراك با حزب “كمونيستي” كه امروز تحت رهبري حكام نوين چين به يك دستگاه بوروكراتيك سركوبگر و غارتگر تبديل شده است، نداشت.

هدف از كليه اين بحثها آن است كه بگوئيم، همان مسائل اساسي خط و سياست كه داشتن يك تشكيلات مبتني بر سانتراليسم دمكراتيك در يك كشور معين را الزام آور ميكند هچنين بر ضرورت وجود يك انترناسيونال كمونيستي تراز نوين تاكيد ميكند ـ انترناسيونالي كه قادر باشد پروسه كلي انقلاب جهاني را رهبري كند و در اين رهبري كردن همواره پيچيدگي هاي اين پروسه و اين واقعيت كه انقلاب عمدتا به صورت كشور به كشور (يا در مجموعه اي از كشورها) به پيش خواهد رفت، را در مد نظر داشته باشد.

اگر يك مركز پرولتري قدرتمند در عرصه بين المللي موجود نباشد و يا در عوض، “چند مركزي” و يا “بي مركزي” معمول باشد، در اين صورت خطوط غير پرولتري و اپورتونيستي سلطه خواهند يافت. يك انترناسيونال كمونيستي بايد براي خدمت به تدارك و پيشبرد انقلاب در سطح كشورهاي مختلف و در سطح جهاني، ايجاد شود. اگر با چنين هدفي ايجاد نشود، با تعريف لنين از انترناسيوناليسم پرولتري در تقابل قرار گرفته و به سرنوشت انترناسيونال دوم دچار خواهد شد ـ يعني برگ انجيري براي پوشاندن ماهيت واقعي احزاب و سازمانهايي كه مدتها قبل دست از انقلاب و انترناسيوناليسم شسته بودند.

برخي استدلالها در باب خطرات بالقوه اي كه از موجوديت يك انترناسيونال كمونيستي ناشي مي شود از اين قرارند: اين تشكيلات مي تواند تحت نفوذ يك “حزب پدر” واقع شود، رهبري مركزيش مي تواند براي حل اختلافاتش با اعضا به اهرمهاي قدرت متوسل شود، و رهبري مركزي ممكن است بدين انحراف دچار شود كه بجاي بكار گيري خلاق و زنده ماركسيسم ـ لنينيسم ـ مائوئيسم براي درك مسائل يك كشور معين، به پيش فرضها و عقايد بي پشتوانه خود اتكا كند. هر قدر هم اين مسائل  واقعي باشند، اما نفي ضرروت وجود انترناسيونال كمونيستي آنها را حل نخواهد كرد. بالعكس، يك تشكيلات بين المللي كه صحيح عمل ميكند، به ويژه يك انترناسيونال كمونيستي تراز نوين، از بهترين جايگاه در بكارگيري آگاهانه ماركسيسم ـ لنينيسم ـ مائوئيسم براي حل مسائل مربوط به “كل و جزء” (يعني مبارزه انقلابي در يك كشور، و پيشروي انقلاب جهاني پرولتري در سراسر جهان) برخوردار خواهد بود. اين انترناسيونال كمونيستي از بهترين ساختار براي فشرده كردن تجارب پيشرفته كل پرولتارياي بين المللي، براي فراهم كردن وسيعترين عرصه مباحثه و مناظره ميان انقلابيون كشورهاي مختلف، برخوردار خواهد بود و خواهد توانست بدون آنكه مانع و كند كننده باشد راه را بر تكامل رهبري انقلابي در هر كشوري باز كند و به آن مساعدت كند.

تجربه نشان داده كه فقدان يك تشكيلات بين المللي هيچ تضميني براي جلوگيري از دنباله روي بنده وار از ديگران نيست. به طور مثال، همه ميدانند كه بسياري از احزاب كمونيست طي دهه هاي 1960 و 1970 مواضع حزب كمونيست چين را غير نقادانه اتخاذ ميكردند. اعتبار عظيم حزب كمونيست چين تحت رهبري مائو كه در روند مبارزه سرسختانه عليه رويزيونيسم و در پيشبرد ساختمان سوسياليسم در چين كسب شده بود، يك عامل بسيار مثبت در كمك به تربيت يك نسل جديد از انقلابيون و بوجود آمدن تشكلات جديد ماركسيست ـ لنينيست ـ مائوئيست در سراسر جهان بود. اما اين امر نمي توانست نافي آن باشد كه هر كدام از آن احزاب بايد مستقلا به بررسي مسائل حياتي انقلاب بپردازند. به ويژه آنكه، يك اختلاف عيني ميان نقش چين به عنوان يك دولت سوسياليستي از يك سو، و وظيفه پيشبرد انقلاب در كشورهاي معين از سوي ديگر وجود داشت. به علاوه، در آن دوره حزب كمونيست چين اشتباهاتي نيز مرتكب شد كه بدون شك مسئول برخي از آنها رهروان سرمايه داري كه در حزب كمونيست چين لانه كرده و پس از مرگ مائو قدرت را غصب كردند، بودند. خيلي مواقع احزاب طرفدار چين در سراسر جهان از اشتباهات حزب كمونيست چين كوركورانه جانبداري كردند؛ بطور مثال از “تئوري سه جهان” كه دن سيائوپين رويزيونيست علمدار آن بود.

پيروي گسترده از “تئوري سه جهان” دن سيائوپين، عمدتا بازتاب گرايشات غلط ايدئولوژيك و سياسي خود اين احزاب، منجمله تداوم برخي از از گرايشات غلط از مراحل اوليه جنبش كمونيستي، بود. اما اين واقعيت كه هيچ تشكيلاتي در سطح بين المللي براي پيشبرد مناظره و مباحثه حول اين مسئله و ساير مسائل حياتي آن زمان وجود نداشت، “مقابله” با سوء استفاده از اعتبار و نفوذ حزب كمونيست چين را مشكلتر كرده بود. به همين دليل اغلب نيروهاي جنبش كمونيستي بين المللي براي روياروئي با اوضاعي كه در سال 1976 بوجود آمد، آماده نبودند. در اين سال، دن سيائوپين و هواكوفن پس از مرگ مائو، نزديكترين ياران مائو را دستگير كردند، خط و مشي مائو را سرنگون نمودند و احياي لگام گسيخته سرمايه داري را در چين آغاز كردند، كه امروز همه تاثيرات هولناك آنرا به چشم ميبينند. البته باز بايد متذكر شويم كه هيچ گونه فرم تشكيلاتي به خودي خود نمي توانست ضامن پيروزي خط انقلابي در سطح بين المللي باشد. در حقيقت، چنين تفكري بسيار ساده لوحانه است. با اين وصف،  شك نداريم كه وجود چنين تشكيلاتي مي توانست موجب تقويت نيروهاي مخالف ضدانقلاب در چين شود و تماس گيري آنان با يكديگر و همسنگر شدن براي مبارزه عليه دن سيائوپين و دار و دسته غاصبان سرمايه دارش را تسهيل كند. (3) اين تلاشها سرانجام با ايجاد جنبش انقلابي انترناسيوناليستي در سال 1984 به ثمر رسيد. اما اگر تشكيلات متشكل از نيروهاي مائوئيست پيش از آن موجود بود، اين پروسه بي شك مي توانست سريعتر و قاطعتر به پيش برود.

 

تلاشهاي جاري براي اتحاد مجدد جنبش كمونيستي بين المللي

طي چند سالي كه از سقوط اتحاد جماهير شوروي و بلوك آن مي گذرد، اوضاع جهاني دستخوش تحولات عظيمي شده است. اين تحولات و آشوبهاي عمومي تر در اوضاع جهان،جنبش كمونيستي بين المللي را نيز تحت تاثير قرار داده است.

به طور مشخص، علاوه بر “جنبش انقلابي انترناسيوناليستي”، پروژه هاي ديگري با هدف ايجاد وسيله اي براي وحدت ميان احزاب و سازمانهاي مختلف منتسب به ماركسيسم ـ لنينيسم به جريان افتاده است.

دلايل اين مسئله چندگانه است. مسلما تمايل توده ها به وحدت با خواهران و برادران هم طبقه شان در ساير كشورها يك عامل مهم در حركت به سوي ايجاد اتحاد كمونيستي است. سقوط شوروي نيز “شيپور بيدار باشي” بود براي برخي نيروها كه قبلا جزء جنبش مائوئيستي بودند، اما به تدريج از اصليت خود دور شده و بشدت جلب آنچه كه شوروي سعي ميكرد به صورت “اردوگاه سوسياليستي” جا بزند، شده بودند.

حال كه برخي طرحها در جهت متحد كردن نيروهاي كمونيستي در سطح جهان به پيش گذارده شده است (كه جلوتر ماهيت يكي از آنان را بررسي خواهيم كرد) لازم است مسئله وحدت را دقيقتر بشكافيم. مقصود از وحدت چيست؟ پايه اين وحدت كدام است؟ چگونه به گذشته، حال و آينده جنبش كمونيستي بين المللي مرتبط مي شود؟همه مي دانيم كه تاريخ جنبش كمونيستي بين المللي پر بوده است از انشعابات متعدد، مناظرات بزرگ، مباحثات پر مشاجره وغيره. در حقيقت حتي مي توان گفت كه تاريخ جنبش كمونيستي بين المللي در ماهيت خود، تاريخ مبارزه دو خط مكرر ميان ماركسيسم و رويزيونيسم بوده است. (اين نظر در انطباق است با درك مائوئيستي از اصل فلسفي “تقسيم يك به دو” ).

پرولتاريا هيچگاه با پنهان كردن اختلافات در جنبش كمونيستي به وحدت نرسيده است. بلكه اتفاقا، اين وحدت تنها با خط كشي هاي روشن بر سر مسائل مهم كه در در هر مقطع معين روياروي جنبش قرار گرفته، و با متحد كردن كمونيستهاي انقلابي و كارگران پيشرو در مبارزه قاطع عليه رويزيونيسم و اپورتونيسم، حاصل شده است.

هيچكس نبايد مبارزه لنين عليه سوسيال ـ شووينيستهاي انترناسيونال دوم فراموش كند. اينها در جنگ جهاني اول كارگران  را به حمايت از بورژوازي خودي دعوت كردند. در آغاز اين مبارزه بزرگ، تنها صداي لنين و حزب بلشويك وبرخي عناصر انقلابي راستين ديگر در انترناسيونال دوم (مانند رزا لوگزامبورگ و كارل ليبكنخت از آلمان)  در ميان هلهله “رهبراني” كه بورژوازي خود را مي ستودند، به گوش ميرسيد. حتي آن بخشهايي از انترناسيونال دوم (يعني رهبران عاليمقامي مثل كارل كائوتسكي سانتريست) كه از حمايت آشكار از بورژوازي خودي امتناع ورزيدند، موضع انقلابي لنين مبني بر “تبديل جنگ امپرياليستي به جنگ داخلي” را مسخره كردند زيرا معتقد بودند بريدن از سوسيال شوونيستهاي جناح راست امكان ناپذير است. عليرغم اينكه ظواهر امر، بر انفراد لنين دلالت مي كرد، او توانست انقلاب اكتبر رابه پيروزي برساند و نه تنها اولين دولت پايدار پرولتري را بنيان نهد بلكه موج عظيمي از حمايت پرولترهاي كشورهاي سرمايه داري و خلق هاي ستمديده كشورهاي فئودالي و نيمه فئودالي را نسبت به انقلاب اكتبر برانگيزد. (4) پس از انقلاب اكتبر تقريبا تمام احزاب سوسياليستي كهن سال دچار انشعاب شدند. كارگران انقلابي درون اين احزاب از رهبران فرتوت جناح راست انشعاب كردند. احزاب كمونيست تشكيل شدند و در انترناسيونال جديدي متحد گشتند. انترناسيونال سوم در 1919 ايجاد شد.

چرا خط لنين توانست با آن سرعت از خط يك اقليت كوچك به يك جريان عظيم كه در انترناسيونال كمونيستي نوين متجلي شد، تبديل شود؟ علت اين بود كه مشاجره ميان لنين از يك سو و رويزيونيستها، اپورتونيستها و سانتريستهاي زمان خودش از سوي ديگر، نه مشاجره بر سر برخي مسائل جزئي، نه شعارهايي توخالي، و نه صرفا تئوريك بود. اين مقابله خطي، بيان فشرده مبارزه ميان منافع طبقاتي متضاد بود. خط لنين منافع پرولتاريا را در نابودسازي دهشتهاي سرمايه داري و جنگي كه به پا كرده بود ( جنگ جهاني اول) نمايندگي مي كرد. خط رويزيونيستي منافع يك بخش ممتاز كوچك از پرولتاريا (معروف به آريستوكراسي كارگري) را نمايندگي مي كرد. آريستوكراسي كارگري تا حد معيني از مافوق سودهاي نظام امپرياليستي كه از غارت خلقها و ملل ستمديده حاصل ميشد، منفعت مي برد. اين قشر در تشكلات كارگري، در ميان وكلاي مجلس، انجمنهاي تعاون متقابل حضور قابل توجهي داشت. اين قشر، بخش فوقاني كارگران بود كه با شليك اولين گلوله هاي جنگ امپرياليستي دست از هواداري لفظي خود از تعهدات سوسياليستي شست و در كنار بورژوازي خودي ايستاد.

اين قشر كوچك متفعن به كنار، پرولتارياي تحتاني هيچ منفعتي در حفظ نظام امپرياليستي نداشت. در اغلب كشورها نمايندگان اين روند انقلابي بسيار كوچك، پراكنده و تحت پيگرد بودند. اما پس از اينكه انقلاب اكتبر 1917 صحنه جهاني را اشغال كرد، كارگران همه كشورها به ويژه كارگران كشورهاي درگير جنگ كه هنوز هم مي بايست در طول جنگ به دستور بورژوازي خود به كشتار هم بپردازند، انقلاب اكتبر را متعلق به خودشان دانستند. كارگران آگاهتر در ميان آنها به سرعت به لنينيسم روي آوردند.

به عبارت ديگر، تاسيس انترناسيونال كمونيستي صرفا به خاطر اين نبود كه لنين توانست در روسيه انقلاب كند. مبارزه طبقاتي پرولتاريا منجمله مبارزه داخلي ميان دو جناح پرولتاريا (پرولتارياي انقلابي و آريستوكراسي كارگري) در كشورهاي سرمايه داري، به همراه تشديد فلاكت توده هاي مردم در كشورهاي درگير جنگ، همگي پايه مادي قدرتمندي براي خط راستين كمونيستي (خطي كه لنين برايش مبارزه ميكرد و نماينده اش بود) بوجود آورد. لنين در به انجام رساندن انقلاب اكتبر موفق شد چون خط انترناسيوناليستي وي منافع توده هاي پرولتر را نمايندگي مي كرد ـ  نه فقط بطور كل بلكه همچنين بطور في الفور، از جمله نياز عاجل توده ها به خروج از كشتارگاه جنگ جهاني اول. البته اين پايه انقلابي بطور مشخص در روسيه قوي بود. اما بهيچوجه بدانجا محدود نمي شد. با درجه اطمينان بالائي ميتوان گفت كه اگر يك خط انقلابي قوي و تشكيلات انقلابي در جاهاي ديگر هم حضور مي داشت، انقلاب علاوه بر روسيه تزاري در ساير كشورها نيز با موفقيت روبرو مي گشت.(5)

كساني كه معتقدند انترناسيونال كمونيستي را تنها پس ازيك انقلاب موفقيت آميز مي توان ايجاد كرد، درسهاي اساسي مبارزه عليه رويزيونيسم انترناسيونال دوم را درك نكرده اند. اين مبارزه هرگز “مانعي” در مقابل پيشبرد مبارزه انقلابي عملي در جهت كسب قدرت سياسي يا چيزي كه بتوان آنرا تا انجام پيشرويهاي علمي، “معوق” نگاه داشت. لنين از همان لحظه كه به خيانت انترناسيونال دوم در 1914 پي برد و آنرا تحليل كرد، با تلاشي مضاعف براي استقرار يك خط انقلابي نه تنها در كشور “خود” بلكه به نمايندگي از جانب پرولتارياي بين المللي در تشكلات بين المللي اش، كوشيد. در واقع، اين دو نبرد از هم تفكيك ناپذير بودند. بدين جهت، مبارزه لنين عليه انترناسيونال دوم خود يكي از شرايط موفقيت انقلاب اكتبر را تشكيل داد.

 

نبرد بزرگ مائو عليه رويزيونيسم مدرن

همزمان با “سخنراني مخفي” خروشچف در 1956 كه حمله اي همه جانبه بر استالين و بر ديكتاتوري پرولتاريا بود كه استالين نمايندگي مي كرد، مائو يك نبرد بين المللي بزرگ عليه آنچه كه بعدها به “رويزيونيسم مدرن” معروف شد، براه انداخت.

اين مبارزه منجر به يك انشعاب بزرگ در جنبش كمونيستي بين المللي ميان دو جناح آن شد: جناح انقلابي تحت رهبري مائو و حزب كمونيست چين و  جناح احزاب رويزيونيست كه از خروشچف و حزب رويزيونيست شوروي پيروي كردند. اگر چه اين مبارزه به تاسيس يك انترناسيونال كمونيستي منتهي نشد، ولي باعث پيدايش يك جنبش مائوئيستي بين المللي متشكل از تشكلات پيشاهنگ در بسياري كشورها گرديد. بر پايه قوه محركه اي كه مبارزه مائو عليه رويزيونيسم مدرن، و انقلاب فرهنگي كبير پرولتاريايي در چين بوجود آورده بود، در سراسر جهان احزاب مائوئيست تاسيس شد كه تدارك وبرپايي جنگ خلق رادر دستور كار خود قرار دادند. برپايي مبارزات مسلحانه قهرمانانه توسط انقلابيون مائوئيست در هند، فيليپين، تركيه، بنگلادش و ساير كشورها، نشانه اي از تاثيرات عميق انشعاب در جنبش كمونيستي بين المللي بود. ايجاد يك جنبش مائوئيستي بين المللي همچنين به تقويت مبارزات انقلابي خلقهاي ستمديده عليه امپرياليسم كه در اقصي نقاط جهان در جريان بود (منجمله مبارزه قهرمانانه خلق ويتنام) كمك كرد.(6)

مبارزه عليه رويزيونيسم مدرن، دو حزب كمونيست قدرتمند آن زمان(حزب كمونيست چين و حزب كمونيست اتحاد شوروي) را رو در روي يكديگر قرار داد. هر يك از اين دو تحت نام طبقه كارگر قدرت سياسي را در كشورهاي مربوطه در دست داشتند. اما ادعاي خروشچف و جانشينانش در اين مورد ادعائي دروغين بود و لعاب سرخي بود كه بر حاكميت بورژوازي در شوروي زده شده بود.

مناظرات بزرگ درون جنبش كمونيستي در اين زمان حتي از مبارزه لنين عليه رويزيونيستهاي دوران خودش شديدتر بود و منافع طبقاتي متفاوت و مخالف را نمايندگي ميكرد. شدت و سازش ناپذيري اين مبارزه، از اين واقعيت ناشي ميشد.  در اين مناقشات، مبارزه حياتي بر سر هدف ايجاد جامعه بي طبقه(جامعه كمونيستي) بود. درست مثل روحانيون كه بشارت حكومت خداوند بر روي زمين را مي دهند، رويزيونيستها در شوروي و بلوك شرق نيز فقط وعده جامعه كمونيستي را مي دادند. اما واقعيات جامعه تحت حاكميت رويزيونيستهاي شوروي همانقدر به وعده وعيدهاي مذهبي گونه آنها خوانائي داشت كه “عشق برادرانه” اهل كليسا با واقعيت جهنم سرمايه داري.

مائوئيسم بر اين اعتقاد بود كه تنها با ادامه انقلاب ميتوان تضمين كرد شرايط ايدئولوژيك، سياسي واقتصادي براي ايجاد جامعه اي كه در آن نيروي كار انسان ديگر يك كالاي مورد معامله نباشد، گام به گام بوجود آيد و تمايزات ميان شهر و روستا، كارگر و دهقان، كار يدي و كار فكري بطور مستمر كاهش يابد. مائوئيسم نماينده منافع كارگران و دهقانان در نبرد براي حفظ موقعيت مسلطشان بر جامعه و جلوگيري از پايمال شدن دستاوردهاي سوسياليسم توسط رويزيونيستها بود. زماني كه دهها ميليون كارگر، دهقان و روشنفكر انقلابي در چين در جريان انقلاب فرهنگي براي به پيش راندن هر چه بيشتر جامعه به سوي كمونيسم به پا خاستند، مردم سراسر جهان بطور زنده با اين اصول آشنا شدند.

رويزيونيسم به ويژه رويزيونيسم در قدرت (همانند رويزيونيسمي كه در شوروي و ساير كشورهاي اروپاي شرقي در قدرت بود) اهداف و برنامه اي ديگر داشت. در اين كشورها هيچ اقدامي در جهت از ميان برداشتن تقسيم كار يا ساير نشانه هاي به ارث مانده از نظام سرمايه داري، صورت نميگرفت. بالعكس، حاكمان نوين براي حفظ نابرابريها سرسختانه تلاش ميكردند چون به نفعشان بود. هدفي كه آنها پيش پاي كارگران قرار مي دادند، نه تغيير جهان بلكه بدست آوردن “سهم مناسب” در ازاي يك عمر سود رساندن به ديگران بود. اين همان ديدگاهي است كه همواره مشخصه اتحاديه هاي كارگري رفرميست و رويزيونيستهاي همه كشورها بوده است. سالها پيش از اين، ماركس از كارگران خواست كه شعار “دستمزد مناسب در ازاي يك روز كار مناسب” را طرد كنند و بر پرچمشان شعار انقلابي “الغاي سيستم مزدوري” را بنويسند.

در آن زمان برخي تلاش كردند كه بين مائوئيسم و رويزيونيسم نوع شوروي وحدت ايجاد كنند. چنين وحدتي به اندازه وحدت ميان استثمارگر و استثمار شونده بي معني است. وحدت ميان ماركسيستهاي انقلابي و رويزيونيستهاي سرسخت نمي تواند دوامي داشته باشد. و هر جا هم كه به نظر ميايد كه موجود است دير يا زود منفجر خواهد شد.

حال كه شوروي و بلوكش سقوط كرده، برخي نيروها مي گويند كه “اختلافات قديمي” ديگر نبايد مانع وحدت كمونيستها باشد. اين ديدگاه به وضوح در “پيشنهاديه براي وحدت جنبش كمونيستي بين المللي”  كه توسط “حزب كارگران بلژيك” و “حزب كمونيست بلشويك اتحاد سراسري” از روسيه، ارائه شده است به چشم مي خورد (اين سند در همين شماره در صفحه 28 جهت رجوع خوانندگان چاپ شده است.) بد نيست بخشي از اين “پيشنهاديه” را كه تحت عنوان “اختلافات سابق ميان احزاب ماركسيست ـ لنينيست قابل حل است” آمده، در اينجا نقل كنيم:

“امروزه در نتيجه احياي سرمايه داري در شوروي در زمان گورباچف، گرايش “طرفداران شوروي” فروپاشيده و  به گرايشات بيشماري تقسيم شده است. در دهه 1960  گرايش “طرفدار چين” به ظهور رسيد اما پس از مرگ مائو به گرايشات متعددي تقسيم شد. يك گرايش “طرفدار آلباني” و... يك گرايش “طرفدار كوبا” نيز عمدتا در آمريكاي لاتين رو آمد. برخي احزاب نيز موضع “مستقل” خود را عليرغم موجوديت اين گرايشات حفظ كردند.

“عليرغم هر موضعي كه در ارتباط با صلاح بودن يا ضرورت اين انشعابات در آن مقاطع تاريخي داشته باشيم، اكنون مي توان اين اختلافات را كنار نهاد و احزاب ماركسيست ـ لنينيست را كه به جريانات مختلف تعلق دارند با هم به وحدت رساند”.

نخست توجه كنيد كه طبق نظر “پيشنهاديه”، سرمايه داري در زمان گورباچف در شوروي احياء شد. يعني پس از سال 1984! موضع مائوئيستها همواره اين بوده كه بورژوازي نوين در شوروي قدرت را در 1956 كسب كرد و سرمايه داري را در آن كشور احياء نمود. اگر چه اين “پيشنهاديه” مكرر از “رويزيونيسم خروشچف” سخن مي گويد، اما در مورد دوره طولاني حاكميت برژنف سكوت مي كند. اين همان دوره اي است كه شوروي طبق تحليل مائو به كشوري كاملا سوسيال امپرياليستي تبديل شد و براي سيادت جهاني با بلوك امپرياليستي غرب به رهبري آمريكا، وارد رقابت شد.

اين “مسئله كوچك” در مورد تحليل از ماهيت شوروي را نمي توان طبق درخواست “پيشنهاديه” به سادگي كنار نهاد.

دوم اينكه، بايد متوجه بود كه “پيشنهاديه” معتقد است اين اختلافات را مي توان كنار نهاد چون صرفا مناقشات تاريخي هستند. در نگاه اول ممكنست به نظر آيد كه “پيشنهاديه” به پراگماتيسم توسل ميجويد و ميگويد چرا بر سر “جنسيت فرشتگان” جدل كنيم، وقتي كه ديگر فرشته اي در كار نيست.

اما در واقع “پيشنهاديه” در اينجا از صداقت به دور افتاده است.  مثلا “پيشنهاديه” برخي از “اختلافات تاريخي” را زير سئوال نمي برد: مثل مبارزه رفيق استالين عليه ترتسكي و بوخارين. اينها در حقيقت مبارزاتي مربوط به دوره پيش از 1956 هستند كه “پيشنهاديه” مي خواهد آن را به عنوان نقطه رجوع استفاده كند. برخي “اختلافات تاريخي” جديدتر مثل “اشغال چكسلواكي”، “نابود كردن گرايشي كه بدور چيان چين شكل گرفته بود در سال 1976... خط دن سيائوپين در دهه هشتاد و غيره”. اين ها را “پيشنهاديه”، “اختلافات واقعي بودند كه به افراط كاري تا حد آنتاگونيسم و انشعاب كشانده شدند” ميداند. (گزيده اي از “پيشنهاديه”)

بنابراين نويسنگان “پيشنهاديه” قطعاً نسبت به مسائل تاريخي بي تفاوت نيستند: آنها خيلي خوب مي فهمند كه اين مناقشات كاملا با مسائل حياتي مربوط به خط و مشي هاي متفاوت ارتباط دارند. “پيشنهاديه” در حقيقت “تاريخ” جنبش كمونيستي بين المللي را به روايت خود نقل مي كند: “جنبش كمونيستي بين المللي اتحاد و سمتگيري انقلابي خود را تا سال 1956 حفظ كرده بود و قدرت و نفوذش در سراسر جهان رو به گسترش بود. جنبش كمونيستي بين المللي اگر مي خواهد دوباره به عنوان يك جريان قدرتمند در صحنه جهاني ظاهر شود، بايد اين تاريخ مشترك را بپذيرد”.

به عبارت ديگر، سال 1956 نقطه اوج جنبش كمونيستي بين المللي بود. يعني پيش از اينكه رويزيونيسم خروشچفي از يك سو، و “سكتاريسم و الترا چپ” ازسوي ديگر باعث تضعيفش شوند. اين ارزيابي سياسي به عنوان سنگ بناي بازسازي  جنبش كمونيستي بين المللي ارائه مي شود، و در عين حال اضافه مي شود كه “در جنبش كمونيستي اختلاف نظرات بر سر خدمات مائو تسه دون تا مدتها باقي خواهد ماند...”

ما مي پرسيم، چرا مبارزه عليه “ايدئولوژي هاي سوسيال دمكراتيك و ترتسكيست شرط تكامل جنبش كمونيستي بين المللي” است (به قول “پيشنهاديه” ) ولي مسائلي نظير “خدمات” مائو تسه دون نبايد به ميان كشيده شود چون “وحدت جنبش كمونيستي بين المللي” را خدشه دار ميسازد؟ علتش اين است كه “پيشنهاديه” كه با تواضعي رياكارانه در باب ضرورت مباحث علمي و بيرون كشيدن حقيقت از ميان واقعيتها صحبت ميكند، در حقيقت تصميمش را پيشاپيش در موارد زير اتخاذ كرده است: رهبري مبارزه عليه رويزيونيسم مدرن توسط مائو، تحليل مائو از احياي سرمايه داري در شوروي و تكاملش به سوسيال امپرياليسم شوروي، انقلاب فرهنگي كبير پرولتاريايي و غيره، در بهترين حالت اشتباهات وي بوده اند.

مائوئيستها از تمام دستاوردهاي جنبش كمونيستي بين المللي (منجمله ساختمان سوسياليسم در شوروي تحت رهبري لنين و استالين) دفاع مي كنند. اما ما همچنين به تحليل نافذ مائو در مورد تضادهاي جامعه سوسياليستي، جمعبندي اش از اشتباهات و نقاط ضعف استالين و خطي كه عمدتا بر اين پايه  براي پيشبرد انقلاب تكامل داد، عميقا اعتقاد داريم. در حقيقت، درك تئوريك مائو از ماهيت جامعه سوسياليستي و پراتيك رهبري انقلاب فرهنگي كبير پرولتاريايي صرفا مهمترين خدمت وي محسوب نمي شود، بلكه فشرده تكامل كيفي ايدئولوژي، موضع، نقطه نظر و روش انقلابي پرولتري است. در واقع محور مائوئيسم است.

از اين رو است كه هرگونه “وحدت جنبش كمونيستي بين المللي” بدون رجوع به مائو به معناي وحدت عليه مائوئيسم است؛ يعني همان كاري كه “پيشنهاديه” و سمينار تلاش در انجامش دارند. اين سمينار در حالي كه درهايش را چهار طاق به روي نيروهاي رنگارنگ منجمله مخالفين سرسخت مائوئيسم (و برخي انقلابيون راستين) باز مي گذارد، اما نيروهاي جنبش انقلابي انترناسيوناليستي را حذف مي كند.(7) اين امر مجددأ نشان مي دهد كه “پلوراليسم” (يا روش تحمل عقايدي كه به ظاهر بسيار متفاوت از يديگر ميباشند ) غالباً پوششي است براي سركوب يك موضع انقلابي  پرولتري راستين.

از آنجا كه نويسندگان “پيشنهاديه” با تحليل مائو از خصلت جامعه سوسياليستي  مخالفند و با رهبري مائو در انقلاب سوسياليستي چين مخالفند، بررسي مسائل چين پس از مرگ مائو را با تحقير بي اهميت جلوه ميدهند. در اينجا نيز ابراز “من نميدانم” شك گرايانه و باز بودن ظاهري نويسندگان “پيشنهاديه” پوششي است براي پنهان كردن يك خط بسيار روشن. حزب كار بلژيك از سرنگوني خط مائو توسط كودتاي  هواكوفن ـ دن سيائوپين حمايت كرد. از آن زمان تاكنون نيز از حكام رويزيونيست چين در تمام موارد پشتيباني كرده است: نابودي كشاورزي سوسياليستي، كارزار “ثروتمند شدن شكوهمند است”، قتل عام ميدان “تين آن من” در 1989 و غيره. سال 1995، “نينا آندريووا” رهبر “اتحاديه سراسري حزب كمونيست بلشويكها” در كنفرانسي در هند اعلام كرد، علت انتقاد نيروهائي نظير جنبش انقلابي انترناسيوناليستي از رويزيونيستهاي چيني  آن است كه، “اينان خودشان هيچ تجربه اي در ساختمان سوسياليسم ندارند”.(8) در پاسخ بايد گفت، اتفاقا ما تجربه ساختمان سوسياليسم را داريم و مشخصا از تجربه انقلاب فرهنگي در چين و نقش عظيمي كه در پيشبرد سوسياليسم در تمام عرصه ها بازي كرد نيز برخورداريم. ما خواهان تجاربي نظير “سوسياليسم” نوع شوروي در سي سال آخر عمرش و “سوسياليسم” امروز چين نيستيم.

 

جنبش انقلابي انترناسيوناليستي، مركز جنيني مائوئيستهاي جهان است

تاسيس جنبش انقلابي انترناسيوناليستي در سال 1984 گامي عظيم بود در مهار زدن بر بحراني كه دامنگير جنبش مائوئيستي در سطح بين المللي بود و نيز گامي عظيم بود در ارتقاء سطح وحدت ايدئولوژيك و سياسي و تشكيلاتي آن. جنبش انقلابي انترناسيوناليستي از اين امتياز برخوردار بود كه بر پايه يك شالوده ايدئولوژيك و سياسي روشن، كه در “بيانيه جنبش انقلابي انترناسيوناليستي” تشريح شده است،  ايجاد شد. به طور خاص هسته نيروهاي مائوئيستي را كه عليه خيانت رويزيونيستها در چين به مبارزه برخاستند و از تكامل ماركسيسم ـ لنينيسم توسط مائو به مرحله اي نوين و سوم دفاع كردند، متحد كرد. بدين ترتيب جنبش انقلابي انترناسيوناليستي خط تمايز روشني با ساير گرايشاتي كه از دل جنبش مائوئيستي گذشته بدر آمده بودند (به طور مشخص گرايش “طرفدار چين” و گرايش “طرفدار آلباني”) و انديشه مائو تسه دون را رد كرده بودند، كشيد.

بر پايه چنين شالوده سياسي و  ايدئولوژيك اوليه ي مستحكمي، جنبش انقلابي انترناسيوناليستي توانست ساختار تشكيلاتي جنيني اي بوجود بياورد و بر اين پايه به درستي مدعي شد كه مركز جنيني نيروهاي مائوئيست جهان است. در واقع در آن سالها گرايش عمده نيروهاي كمونيست خارج از جنبش انقلابي انترناسيوناليستي اين بود كه به سرعت خود را از خط انقلابي مائو تسه دون و تجربه انقلاب پرولتري و ساختمان سوسياليسم در چين تحت رهبري مائو دور كنند. اغلب نيروهاي سابقا مائوئيست، بويژه تجربه انقلاب كبير فرهنگي پرولتاريايي را كه در وجود رهبراني چون چيان چين و چان چون چيائو و ديگر قهرماناني كه به قوه قهر توسط رهروان سرمايه داري در چين سرنگون شدند، تجسم ميافت، يا درك نكردند يا اينكه آنرا رد كرده و به بهتان زني عليه آن پرداختند.

جنبش انقلابي انترناسيوناليستي از 1984 به بعد همواره در حال پيشروي بوده است. اتخاذ ماركسيسم ـ لنينيسم ـ مائوئيسم در دسامبر 1993 مهمترين پيشرفت تكاملي آن بوده است. اين تصميم در نتيجه يك پروسه درازمدت مباحثه و مبارزه دروني و نيز در نتيجه پياده كردن مائوئيسم در پراتيك پيش برد وظايف انقلابي در همه كشورها (و بطور قابل توجه در پرو، كه حزب كمونيست پرو بعنوان يكي از اعضاي جنبش انقلابي ترناسيوناليستي،  به مدت بيش از 81 سال يك جنگ خلق راستين را به پيش برده است) اتخاذ شد.

پا به پاي ارتقاي سطح وحدت سياسي و ايدئولوژيك كه با تصويب سند “زنده باد ماركسيسم ـ لنينيسم ـ مائوئيسم” كسب شد، اقدامات تشكيلاتي متناسبي نيز براي تحكيم و بالا بردن توان جنبش انقلابي انترناسيوناليستي اتخاد شد تا هر چه بيشتر در راستاي ايجاد يك انترناسيونال كمونيستي تراز نوين بر مبناي ماركسيسم ـ لنينيسم ـ مائوئيسم، پيشرفت كند.

البته همواره نيروهاي مائوئيستي راستين ديگري نيز در خارج از چارچوب جنبش انقلابي انترناسيوناليستي وجود داشته اند. و بطور مشخص طي چند سال گذشته توجه برخي از اين احزاب به ضرورت متحد كردن نيروهاي مائوئيست جهان جلب شده است. كه اين تحول خود بخشي از بوجود آمدن قطب بندي جديد و تشديد آن در جنبش كمونيستي بين المللي است. تاكيد بر نقش جنبش انقلابي انترناسيوناليستي به عنوان مركز جنيني نيروهاي مائوئيست جهان به معناي “دست شستن” از نيروهاي خارج از اين جنبش نيست. جنبش مائوئيستي مي تواند و بايد با به هم پيوستن همه اين نيروها به هم، در جهت ايجاد يك انترناسيونال كمونيستي نوين (كه تبارز وحدت كيفيتا عاليتر كل نيروهاي مائوئيست جهان خواهد بود) پيش برود. اما اين پروسه پيشروي و وحدت تنها بر اساس يك خط و مشي مي تواند صورت بگيردـ اين پروسه بايد رهبري شود. راه ديگري وجود ندارد.

بي شك مبارزه در راه ايجاد يك انترناسيونال كمونيستي نوين، مسيري طولاني و پيچيده خواهد بود. مسائلي چند از تجارب (مثبت ومنفي) وحدت كمونيستها در سطح بين المللي وجود دارند كه هنوز جمعبندي نشده اند. مبارزه طبقاتي و تحولات بين المللي مرتبا مسائل جديدي را كه راه حل مي طلبند پيش ميكشند. نيروهاي كمونيست انقلابي هنوز به طور نسبي ضعيف هستند و تجربه ما در زمينه پيشبرد مبارزات انقلابي (به جز چند استثناء) هنوز نسبتا محدود است. وحدت تشكيلاتي ما نمي تواند بر وحدت سياسي ـ ايدئولوژيك ما پيشي بگيرد. امروز ما هم ضرورت يك پلاتفرم مشترك براي انقلابيون كمونيست جهان را ميبينيم و هم با مشكلات شكل گيري يك خط و مشي عمومي براي جنبش كمونيستي بين المللي آشنا هستيم. از همه اينها نتيجه مي شود كه بايد جسورانه اما با احتياط، مبارزه براي متحد كردن ماركسيست ـ لنينيست ـ مائوئيستهاي جهان را پيش ببريم. منافع پرولتارياي بين المللي به چيزي كمتر از اين قانع نيست.

“پرولتاريا چيزي براي از دست دادن ندارد،مگر زنجيرهايش را. در عوض جهاني براي فتح دارد. كارگران همه كشورها متحد شويد!”

 

توضيحات

(1) به طور مثال طي جنگ ويتنام تحول چشمگيري اتفاق افتاد، و آن حمايت اقشار وسيعي از پرولتارياي آمريكا به ويژه پرولتارياي سياهپوست از مبارزان رهايي بخش ويتنام بود.

(2) گرايش كنوني بسوي “گلوباليزاسيون” (جهاني شدن اقتصاد ـ مترجم) در واقع بيان و نيز حدت يابي هر دوي گرايش عصر امپرياليسم است: گرايش به درهم تنيدن هر چه بيشتر جهان و بنابراين تقويت پايه ها و ضرورت انترناسيوناليسم پرولتري؛ و همچنين گرايش به تشديد نابرابري و در نتيجه افزايش پايه و ضرورت مبارزات رهايي بخش ملي عليه امپرياليسم.

(3) موضع خائنانه حزب كار آلباني و رهبرش “انورخوجه” اين مبارزه را پيچيده تر كرد. او با حكام نوين چين متعاقب كودتاي دن سيائوپين به مخالفت برخاست. اما نقدش صرفاً متوجه “تئوري سه جهان” شد و اساسي ترين مسائل مربوط به مبارزه طبقاتي در چين  را (كه او كاملا به غلط دريافته بود) از قلم انداخت. او خيلي زود دست به يك حمله اپورتونيستي زشت عليه شخص مائو تسه دون زد. انورخوجه با سودجويي از فقدان يك تشكيلات كمونيستي بين المللي، تلاش كرد آلباني را به مركز جنبش كمونيستي بين المللي تبديل كند.

(4) كمون پاريس در 1871 نخستين تلاش پرولتاريا براي كسب قدرت سياسي بود. اما از آنجا كه هنوز نابالغ بود تنها 90 روز پايدار ماند.

(5) در حقيقت پس از انقلاب اكتبر تلاشهايي جدي براي انقلاب كردن در اروپا انجام شد. به طور مشخص مي توان از اين دو مورد نام برد: شورش اسپارتاكوس در آلمان تحت رهبري “كارل ليبكنخت” و “رزا لوگزامبورگ”، و جمهوري كوتاه مدت كارگران در مجارستان تحت رهبري “بلا كون”.

(6) رويزيونيستها همواره سعي كرده اند مبارزه در ويتنام را به عنوان نمونه اي براي اثبات ضرورت “وحدت جنبش كمونيستي بين المللي” علم كنند. منظورشان هم اين بوده كه مبارزه عليه رويزيونيسم مدرن كنار نهاده شود. سانتريسم “حزب كارگران ويتنام” حول مسائل اساسي مبارزات آن زمان، نيز اين موضع را تقويت مي كرد. اما در واقع موضع پيگير جنبش مائوئيستي و به ويژه خود چين انقلابي تحت رهبري مائو در حمايت از مبارزات مردم ويتنام بود كه مناسب ترين شرايط بيروني را براي پيشرفت اين مبارزه بوجود آورد. منجمله عناصر انقلابي تر در ويتنام را تشويق كرد كه مبارزه را تا دست يافتن به يك پيروزي قطعي پيش ببرند.

(7) در سال 1966 اين سمينار در آخرين دقايق دعوت خود را از  “جهاني براي فتح” پس گرفت. همين طور در سال 1977 اين سمينار دعوت خود را از حزب كمونيست انقلابي آمريكا، در آخرين دقايق، به دليل عضويتش در “جنبش انقلابي انترناسيونال”! پس گرفت.

(8) اين كنفرانس توسط تشكيلات جاناشاكتي “حزب كمونيست هند ( م.ل) ” در حيدرآباد برگزار شد.

 

www.sarbedaran.org