جنبش
اصلاح در حزب
کمونیست فیلیپین
مائو در
قلب حزب جای می
گیرد
از
جهاني براي
فتح، شماره 23، 1377، www.sarbedaran.org\rim
اسناد
زير از
"انقلاب"
(مجله تئوريك
حزب كمونيست
فيليپين) باز
تكثير شده
است. اين
اسناد به يك
جنبش اصلاحي
مهم درون حزب
مي پردازد كه
طي چند ساله
اخير به پيش
برده شده است.
حزب
كمونيست
فيليپين كه در
سال 1969 همراه با
موج عظيم جنبش
هاي انقلابي
ملهم از انقلاب
فرهنگي تاسيس
شد، بخشي از
جنبش جهاني مائوئيستي
بوده است. اين
حزب مستقيما
از دل مبارزه
سرسختانه
انقلابيون
جوان عليه خط
و رهبري
رويزيونيستي
شوروي شكل
گرفت كه بعدا
در راس حزب
كمونيست
فيليپين قرار
گرفتند. حزب
آن مبارزه را
نخستين جنبش
عظيم اصلاحي
مي نامد.
اسناد
پايه اي حزب
كمونيست
فيليپين بر
تكامل اساسي
ماركسيسم ـ
لنينيسم توسط
مائوتسه دون قويا
تاكيد گذاشت.
حزب در بحبوحه
يك رشته قيام
قدرتمند توده
اي كه سپس كل
كشور را به
لرزه در آورد،
جنگ خلق را
عليه رژيم
آمريكائي
ماركوس آغاز
كرد.
اين
جنگ طي چند
سال توسعه
يافت، اما كمي
بعد حزب با يك
رشته تغييرات
سريع و تكان
دهنده در اوضاع
بين المللي و
ملي روبرو شد
كه كودتاي ارتجاعي
1976 در چين و
دستگيري صدر
بنيانگذار
حزب يعني
"خوزه ماريا
سيسون" و ديگر
رهبران تراز
اول آن را
شامل مي شد. در
آن اوضاع
دشوار، حزب
دچار جهت گم
كردگي شد.
ساليان سال
گذشت و موضعي
عليه رژيم دن
سيائو پين
اختيار نكرد.
يك سلسله
خطاها در
زمينه
استراتژي
نظامي و جبهه
متحد سر بلند
كردند؛ و اين
تمام ماجرا
نبود.
سئوالاتي بر سر
خصلت طبقاتي
اتحاد شوروي
مطرح شد و
اينكه مي
تواند منبع
كمكي براي
جنبش انقلابي
باشد. (براي
اطلاع بيشتر
رجوع كنيد به
جهاني براي
فتح شماره 8، 1987 و
شماره 12، 1988 كه
شامل نامه
سرگشاده
كميته جنبش
انقلابي انترناسيوناليستي
به رفقاي حزب
كمونيست
فيليپين است و
آنها را به
اتكاء مجدد به
مائو فرا مي
خواند.)
از
اواسط تا
اواخر دهه 1980،
اوضاع مسلما
جدي شده بود.
حزب به خاطر
ناتواني در
برخورد صحيح
به سقوط
ديكتاتوري
ماركوس و روي
كار آمدن
"كوري
آكينو"، و نيز
اشتباهات وخيمي
كه در برخورد
به مبارزه
درون حزبي و
مبارزه عليه
نفوذي هاي
دشمن در يك
منطقه معين
مرتكب شد (در
اسناد زير از
آن با عنوان
كارزار
"آهوس" ياد
شده است) به
شدت ضربه
خورد. گرايشات
سر بلند كردند
كه حتي خواهان
كنار گذاشتن
كامل انديشه
مائوتسه دون
بودند.
همانگونه كه
كميته مركزي
حزب اينك
جمعبندي
كرده، حيات
حزب واقعا به
خطر افتاده
بود.
زياد
طول نكشيد كه
آن دسته
نيروها در حزب
كه در پي
پشتيباني از
اتحاد شوروي
بودند به علت
فروپاشي بناي
رويزيونيستي
در آن كشور
ضربه سختي
خوردند و
تضعيف شدند.
با وجود اين،
تا سال 1992 طول
كشيد كه نيروهاي
انقلابي به
توان و درك
لازم براي
برپائي يك
كارزار اصلاح
واقعي درون
حزب دست
يابند. اين كارزار
توسط كميته
مركزي و صدر
آن، "ليواناگ"
رهبري شد.
كارزار
اصلاح،
كادرها را به
فهم تاثيرات
رويزيونيستي
رهنمون ساخت و
شور و شوق
انقلابي رفقا
را برانگيخت.
اين پروسه بيش
از آنچه
انتظار مي رفت
عمق و گسترش
يافت. پنج سال
است كه اين
كارزار،
البته به شكل
ناموزون به
پيش رفته است.
همانطور كه
ارزيابي هاي
رهبريهاي
منطقه اي و
رهبري مركزي
حزب (باز
تكثير در نشريه
"ربولوسيون")
نشان مي دهد،
اين كارزار شاهد
پيچ و خم هاي
غير قابل پيش
بيني بوده
است. حزب در
بحبوحه اين
پروسه، حضور
سراسري خويش
را حفظ كرد و
جنگ خلق را
ادامه داد. اين
گواه قدرتمند
ريشه هاي عميق
مائوئيسم در صفوف
حزب و
هوادارانش مي
باشد.
نيروهاي
رويزيونيست
درون و حول و
حوش حزب، رفقاي
انقلابي را
سرزنش مي
كردند كه بطور
"دگماتيستي"
به راه "لاك
پشتي" جنگ
طولاني خلق
چسبيده اند. آنها
وعده راه
"سريعتر و
آسانتر"
پيروزي را مي دادند.
راه آنها شامل
قيام گرائي
شهري يا عمليات
بزرگ و تعيين
كننده نظامي
بود كه براي
انجامش روي
حمايت بين
المللي حساب
مي كردند. اين
وعده هاي چپ
نمايانه،
پوششي بود بر
يك محتواي
عميقا
رفرميستي.
همانطور كه در
نقد اين خط
آمده بود: "اين
راه سريعتر و
آسانتر است چون
از هرگونه
انقلاب واقعي
چشم مي پوشد."
(براي آشنائي
بيشتر با خط
قيام گرائي
شهري رجوع كنيد
به مقاله "راه
رهائي، جنگ
درازمدت خلق
است"، نقدي بر
مقاله "پيش
بسوي يك
استراتژي
انقلابي براي
دهه 90" نوشته
عمر توپاز،
منتشره از سوي
مركز مطالعات
اجتماعي در
هلند ـ اين
نوشته را مي
توانيد از
دفتر "جهاني
براي فتح" در
لندن بخواهيد)
با توسعه و
تكامل كارزار
اصلاح،
محتواي راست
خط اپورتونيستي
"چپ" كاملا
آشكار شد.
سئوالات
بسياري مورد
مشاجره قرار
گرفت: از خصلت
جامعه
فيليپين
گرفته تا استراتژي
پايه اي جنگ
خلق؛ از خصلت
جبهه متحد گرفته
تا موضوعات
ديگر. اما
مهمترين
پيشرفتي كه در
جريان كارزار
اصلاح حاصل
شد، باز
گرداندن
آموزش هاي
مائو به قلب
حزب بود.
بويژه آموزش هاي
مائو درباره
استراتژي جنگ
خلق و انقلاب
دمكراتيك
نوين بطور جدي
مورد مطالعه
قرار گرفت.
اين كار در
ارتباط
لاينفك با
جمعبندي از
عملكرد حزب و
پيشبرد امر
انتقاد و
انتقاد از خود
در كليه سطوح
حزب انجام شد.
هدف جامعه بي
طبقه يعني
كمونيسم مورد
تاكيد مجدد
قرار گرفت، و
به
رويزيونيسم
منجمله رژيم
دن سيائو پين
در چين بطور
صريح حمله شد.
"جهاني براي فتح"
با اجازه حزب
كمونيست
فيليپين اين
اسناد را
بخاطر آشنائي
بيشتر
انقلابيون
جهان با اين
كارزار مهم
منتشر مي كند.
تمامي
كمونيستهاي
انقلابي بايد
از جنبش اصلاح
كه رفقاي حزب
كمونيست
فيليپين را به
دركي عميقتر
از ماركسيسم ـ
لنينيسم ـ
مائوئيسم
مسلح مي كند،
پشتيباني
كنند. آنها
بدين طريق مي
توانند جنگ
خلق را براي
غلبه بر رژيم
كمپرادوري ـ
آمريكائي و تبديل
فيليپين به يك
منطقه
پايگاهي سرخ و
قدرتمند براي
انقلاب جهاني
پرولتري
تقويت كنند و
به پيش رانند.
گزيده اي كه
از سند اول تحت
عنوان "بر
اصول پايه اي
خود دوباره
تاكيد كرده و
اشتباهاتمان
را اصلاح
كنيم" آورده
ايم مربوط به
بخش "در زمينه
ايدئولوژي"
است. اين سند
دو بخش ديگر
هم دارد كه
عناوين آنها
"در زمينه
سياست" و "در
زمينه
تشكيلات" است.
به همين ترتيب،
گزيده اي كه
از سند كميته
اجرائي،
كميته مركزي
آورده ايم به
بخش "اصلاح و
تحكيم
ايدئولوژيك"
مربوط مي شود.
عناوين بخش هاي
ديگر اين سند
چنين است:
"پيشبرد
انقلاب دمكراتيك
نوين" و
"تحكيم
تشكيلات".
***
دوباره بر
اصول پايه اي
خود تاكيد
كرده و اشتباهات
را اصلاح كنيم
كميته مركزي
حزب كمونيست
فيليپين،
ژوئيه 1992
يادداشت
هيئت تحريريه
"ربولوسيون":
اين نسخه
نهائي سندي
است كه توسط
كميته مركزي
حزب اصلاح و
تصويب شده
است.
....از
آنجا كه اين
سند مربوط به
جمعبندي
اشتباهات و
كمبودهاي مهم
مي باشد و يك
سند اصلاحي محسوب
مي شود، وجه
غالب آن
انتقادي است.
بنابراين در
پي تجليل از
دستاوردهاي
حزب نيست.
اين
سند پايه اي
جنبش اصلاحي
است كه اينك
جريان دارد.
"بازبيني كلي
اهميت تحولات
و تصميمات" (از
1980 تا 1991) ضميمه
سند حاضر است.
بيائيد
در بيست و
سومين سالگرد
سازماندهي مجدد
حزب بر اصول
پايه اي
انقلابي آن
تاكيدي دوباره
كنيم. اين
اصول مشعل
راهنماي ما در
ارزيابي و تجليل
از
دستاوردهاي
حزب بوده و در
عين حال، در
مقابله با
برخي اشكالات
ديرينه و
عقبگردهاي
بزرگ ما را
هدايت مي كند.
اصول
پايه اي ما در
اسناد
سازماندهي
مجدد، منجمله
در مرامنامه و
اساسنامه و
سند "اشتباهات
را اصلاح كنيم
و حزب را از نو
بسازيم"
ارائه شده
اند. ما پرولترهاي
انقلابي بايد
همواره خود را
با اين اصول
محك بزنيم.
اين
اصول نكات زير
را در بر مي
گيرند: تعلق
به تئوري
ماركسيسم ـ
لنينيسم، رد
رويزيونيسم
مدرن، تحليل
طبقاتي جامعه
فيليپين
بمثابه يك جامعه
نيمه مستعمره
ـ نيمه
فئودال، خط
عمومي انقلاب
دمكراتيك
نوين، نقش
رهبري كننده
طبقه كارگر از
طريق اين حزب،
تئوري جنگ خلق
و خط
استراتژيك
محاصره شهرها
از طريق دهات،
جبهه واحدي با
خط طبقاتي
انقلابي، سانتراليسم
دمكراتيك،
دورنماي
سوسياليستي و
انترناسيوناليسم
پرولتري.
طي
سال ها، اكثريت
غالب اعضاء و
كادرهاي حزب
از اين اصول
پيروي كرده و
پيروزي هاي
بزرگي در جهت
پيشبرد انقلاب
فيليپين به
دست آورده
اند. حزب تا
آخر نقش برجسته
اي در مبارزه
طولاني عليه
ديكتاتوري فاشيستي
آمريكائي
ماركوس بازي
كرد و انقلاب
فيليپين را به
نحوي جامع و
عميق به سطحي
عاليتر از پيش
ارتقاء داد.
اواسط
دهه 1980 حزب،
ارتش خلق،
جنبش توده اي
و جبهه متحد
انقلابي تحت
هدايت خط
عمومي حزب، و
با اتخاذ تاكتيكهاي
صحيح عليه
ديكتاتوري
فاشيستي
آمريكائي
ماركوس،
سياست پيشبرد
گام به گام و
همه جانبه و
مداوم انقلاب
مسلحانه، و
فداكاري ها و
مبارزات
شجاعانه
اعضاء و
كادرهاي حزب و
توده هاي انقلابي
به سطحي رسيد
كه از نظر
وسعت و قدرت
از زمان
سازماندهي
مجدد حزب
سابقه نداشت و
بسيار بالاتر
از سطح انقلاب
مسلحانه تحت
رهبري حزب
متحده سابق
بود.
در
عين حال،
اشتباهات و
انحرافات
فاحشي نيز موجود
بوده كه
ضرباتي جدي به
حزب و جنبش
انقلابي توده
ها وارد آورده
است. اشتباهات
و كمبودهاي
ديگري نيز
وجود داشته كه
هر چند به
اندازه
انحرافات
مذكور جدي نبوده
اند اما به
جاي خود زيان
آور بوده و يا
باعث كند شدن
جريان انقلاب
شده اند. در
مواجهه با پيشروي
قدرتمند
انقلاب و سقوط
سريع ديكتاتوري
فاشيستي
آمريكائي
ماركوس،
برداشتهاي
معيني از
پيشبرد
انقلاب در
درون حزب بروز
كرد كه از
اصول پايه اي
و تئوري و خط
جنگ خلق فاصله
گرفت. اين
نظريات كه
برخاسته از
ذهني گرائي و
بي صبري خرده
بورژوائي بود
شرايط مشخص و توان
نيروهاي
انقلابي را
ناديده گرفته
و مي خواست از
روي مراحل
ضروري پيشبرد
انقلاب بپرد و
به پيروزي
سريع دست
يابد.
از
همه بدتر، خطي
بود كه تركيبي
از قيام مسلحانه
شهري و درست
كردن ارتش
"منظم" را جلو
مي گذاشت؛ در
روستا مشوق
عمليات
ماجراجويانه
نظامي مي شد و
ديدگاه ناب
نظامي را مطرح
مي كرد؛ و در
شهرها مشوق
عمليات و
نظرات
كودتاگرايانه
و كرنش به
خودروئي توده
ها بود. پيله
كردن به قيام
شهري و ساختن
پيش از موعد
يك ساختار
سنگين اما ناپايدار
نظامي شامل
گردان ها و
هنگ ها كه
نيروي زيادي
را به خود
اختصاص مي داد
باعث شد كه
روستاها از
كادرهائي كه
شديدا براي
كار توده اي
مورد نياز
بودند، محروم
شوند. اين
كارها به
نادرست،
تدقيق و تطبيق
تئوري و
پراتيك جنگ
خلق و يا يك
تئوري و
استراتژي
عاليتر
خوانده شد.
بدين ترتيب
پايه هاي توده
اي ما تحليل
رفت و اين ما
را دچار
مشكلات ديگري
كرد. اين جدي
ترين مشكلاتي
بود كه حزب در
تاريخ سازماندهي
مجدد خود با
آن روبرو شد.
تا
مدتها هيچكس
اين انحرافات
و اشتباهات
جدي را تشخيص
نمي داد؛ از
آنها انتقادي
صورت نمي گرفت؛
طرد نمي شدند.
به اين
انحرافات
اجازه رشد
داده شد و
بخشي از
تشكيلات را
تحت تاثير
قرار داد.
نتيجتا جهت گم
كردگي و لطمات
فراواني ببار
آمد. جاي پاي
اين انحرافات
چنان سفت شد
كه در مقابل
انتقاد و
اصلاح
ايستادگي
كرده و اينك
حيات حزب و
جنبش انقلاب
را به درجاتي
به خطر افكنده
اند.
با
وجود اين، خط
صحيح و
طرفدارانش
كماكان دست بالا
را دارند و مي
توانند بيش از
اينها خط غلط
را پس بزنند.
بايد بدانيم كه
در جوانب
متعدد ما
كماكان نسبت
به سال هاي 1967، 1977 يا 1980
قويتريم. توان
كلي حزب، ارتش
خلق و جنبش
توده اي در
روستا و شهر
كمابيش در سطح
سال هاي 84 ـ 1983
است. اگر
انحرافات و
اشتباهات را
تصحيح كنيم و
در مسير صحيح
گام هاي محكمي
برداريم،
قدرتي را كه
بدست آورده و
تاكنون حفظ
كرده ايم براي
پيشروي در جهت
آخرين مرحله
دفاع
استراتژيك
كافي خواهد
بود. پايه هاي
محكمي براي
رهبري بيش از
پيش توده ها
(برانگيختن و
متشكل كردن و
بسيج آنها) و
دست زدن به
عمليات تعرضي
در حد توانمان
(اقدامات توده
هاي و تعرضات
مسلحانه
تاكتيكي) وجود
دارد.
در
سال هاي 92 و 93
دشمن لاف مي
زد كه مي
تواند حزب و
خلق را شكست دهد؛
اما اين خيال
بافي بود.
نظام حاكم
گرفتار يك
بحران سياسي و
نظامي حدت
يابنده است.
جناح هاي
سياسي متفاوت
طبقات
استثمارگر
بيش از پيش به
جان هم افتاده
اند. طبقات
استثمارگر
بومي و شركت ها
و بانك هاي
چند مليتي
همچنان
اقتصاد ماقبل صنعتي
نيمه مستعمره
و نيمه
فئودالي را
غارت مي كنند.
بحران،
مقاومت توده
هاي وسيع خلق
را بر مي
انگيزد و
زمينه مساعدي
براي انقلاب
مسلحانه و
جنبش قانوني
دمكراتيك
پديد مي آورد.
ما
انقلابيون
پرولتر بايد
استوار
بايستيم؛ همانطور
كه بلشويك ها
قبل از جنگ
اول جهاني در
دوران توسعه
سريع سرمايه
داري و تبديل
آن به امپرياليسم
مدرن عمل
كردند و در
برابر رويزيونيستهاي
كلاسيكي كه
انترناسيونال
دوم را غصب
كرده بودند
ايستادند.
همانطور كه
آنها طي جنگ
دوم جهاني در
نبرد با
فاشيسم و قبل
و بعد از آن
دوران،
ايستادگي
كردند. در
دوران تيره
كنوني نيز كه
رژيم ها و
احزاب
رويزيونيست
حاكم در نتيجه
فروپاشي
اتحاد شوروي،
جاي خود را به
رژيم هاي
سرمايه داري و
ديكتاتوري
طبقاتي بورژوايي
عريان داده
اند و سرمايه
داري بنظر بي
رقيب؟؟؟ و
شكست ناپذير
مي آيد، ما
بايد محكم
بايستيم.
بحران
مزمن نظام
اجتماعي نيمه
مستعمراتي و نيمه
فئودالي وخيم
تر شده و
شرايط را براي
پيشرفت
انقلاب
درازمدت
مسلحانه ما
مهيا مي كند.
در برابر
چشمان ما تضاد
ميان قدرتهاي
سرمايه داري،
تضادهائي كه
بين اين
قدرتها و
تعداد روز افزوني
از
نومستعمرات
مقروض وجود
دارد، تضاد
طبقات حاكم
بومي و اربابان
خارجي آنها از
يكطرف و خلقها
و ملل تحت ستم
و استثمار از
طرف ديگر، و
تضاد بين
بورژوازي و پرولتاريا
در حال تشديد
است.
تمام
كارزارهاي
ضدانقلابي،
خواه قهرآميز
و خواه
فريبكارانه،
شكست خواهد
خورد اگر حزب
از تجربه اش
درست جمعبندي
كند و به نقد و
طرد اشتباهات
و انحرافات
مهمي برخيزد
كه به حزب و
جنبش انقلابي
توده ها بطور
جدي لطمه زده
و اينك
موجوديت آنها
را به خطر
افكنده است.
حزب مي تواند
با تكيه به دستاوردهاي
گذشته و حال،
انتقاد و
انتقاد از خود
در تمامي
مراحل جنبش
اصلاح، و پيش
گذاشتن صحيح
وظايف نوين،
خود را هر چه
بيشتر تقويت
كند.
در
مقابل حملات
دشمن و
انحرافات و
اشتباهاتي كه
باعث لطمات
بسيار به
نيروهاي
انقلابي و خلق
شده، ما تمامي
كادرها و
اعضاي حزب را
فرا مي خوانيم
كه بر اصول
اساسي مجددا
تاكيد كرده، كمبودها
و اشتباهات و
انحرافات
عمده را تشخيص
داد و اصلاح
كنند و حزب را
از نظر
ايدئولوژيك و
سياسي و
تشكيلاتي
تحكيم بخشند.
با
وجود نتايج
نامطلوبي كه
توان ما را در
برخي مناطق به
شدت تحليل
برده، هنوز
افرادي هستند كه
عجله كاري مي
كنند و برخي
نيز هستند كه
بين موضع چپ
افراطي و موضع
راست روانه
تاب مي خورند.
براي يافتن
جهت درست و
تحكيم حزب و
جنبش انقلابي
توده اي، خيلي
مهم است كه
كمبودها و
اشتباهات
عمده را از
نظر ايدئولوژيك
و سياسي و
تشكيلاتي
ريشه يابي
كنيم و تاثيرات
زيان بار آنها
را تشخيص
دهيم.
دستاوردها
و اشكالات
مشخص بيشماري
را مي توان
نام برد؛ ولي
هدف اساسي ما
در اين سند،
شناسائي و نقد
و اصلاح آن
كمبودها و
اشكالات و
انحرافاتي
است كه بر
موقعيت كنوني
حزب و جنبش
انقلابي و
پيشرفت آن،
مهمترين
تاثيرات را
داشته اند. هر
چند ما مطالعه
و بررسي
گسترده تجارب
گذشته و شرايط
حاضر را در
دستور كار
قرار داده
ايم، اما اين
امر جايگزين
جمعبندي ها و
ارزيابي ها از
زواياي
گوناگون
نيست؛ انجام
چنين كاري
ضروري است.
رويهمرفته،
حزب هنوز از
قدرت و سر
زندگي قابل توجهي
برخوردار است
كه لازمه حل
مشكلات ديرينه
و فائق آمدن
بر شكست هاي
بيسابقه مي
باشد. ما توان
تحكيم خود و
پيشبرد
انقلاب را
داريم.
الف
ـ در زمينه
ايدئولوژي
ما
پرولترهاي
انقلابي از
گنجينه عظيم
تئوري ماركسيست
ـ لنينيستي
بهره برده و
اصول اساسي را
كه راهنماي
امر انقلابي
ما در مراحل
انقلاب
دمكراتيك
نوين، انقلاب
سوسياليستي و
كمونيسم است
از آن استخراج
كرده ايم.
بايد به اين
كار ادامه
دهيم وگرنه ب
سرنوشت احزاب
رويزيونيست
حاكم (و
دنباله روان
اردوگاه آنها)
دچار مي شويم
كه از سه دهه
قبل شروع به
تجديد نظر در اصول
اساسي
انقلابي كرده
و از آن منحرف
شده و بالاخره
طي چند سال
اخير آن را
منحل كردند.
بدون
تئوري
انقلابي هيچ
جنبش انقلابي نمي
تواند موجود
باشد. ما فقط
در صورتي مي
توانيم در
مبارزه
انقلابي
پيگير بوده و
از حقوق و
منافع خلق
دفاع كنيم،
روي خط درست
بمانيم و پيروزي
هاي بيشتري
كسب كنيم كه
نقاط اتكاء
ايدئولوژيك
محكمي داشته
باشيم. نتيجتا
بايد بطور جدي
به مطالعه
تئوريك
بپردازيم.
مطالعه
و فعاليت
سياسي براي
برانگيختن،
متشكل كردن و
بسيج توده ها
اكيدا ضروري
است. ولي كافي
نيست. نبايد
خود را به
مطالعه گاه به
گاه اوضاع
كشور راضي
كنيم. بعلاوه
نبايد با جار
و جنجال رسانه
هاي گروهي
بورژوائي و يا
فشارهاي متحدان
نامطمئن و بي
ثبات خود دچار
نوسان شويم.
همواره بايد
بر سر تئوري و
ايده هاي خود،
و منافع
پرولتاريا و
ستمديدگان
فيليپين و
سراسر روشن
باشيم.
ما
بايد موضع،
ديدگاه و روش
ماركسيست ـ
لنينيستي خود
را حفظ كرده و
ارتقاء دهيم.
بايد همواره
دانش خويش را
در زمينه
فلسفه
ماترياليستي،
ماترياليسم
ديالكتيك،
اقتصاد
سياسي،
سوسياليسم
علمي، انقلاب
دمكراتيك
نوين،
ساختمان حزب،
جنگ خلق و
ساختمان جبهه
متحد بالا
ببريم.
از
زمان
سازماندهي
مجدد حزب،
مطالعه
تئوريك در سه
سطح به پيش
رفته است: سطح
پايه اي كه بر
تاريخ جامعه و
انقلاب
فيليپين و
اسناد پايه اي
خودمان تمركز
داشته است؛
سطح مياني كه
به مطالعه
قياسي انقلاب
فيليپين با
انقلاب چين و
ساير جنبشهاي
انقلابي پرداخته
و با استفاده
از منتخب هفت
جلدي آثار مائو
به پيش رفته
است؛ و سطح
پيشرفته كه بر
اصول اساسي
تئوري
ماركسيست ـ
لنينيستي
متمركز بوده و
با استفاده از
مهمترين آثار
ماركس، انگلس،
لنين،
استالين و
مائو را براي
بحث و مطالعه
فردي با اعضاي
حزب و با
واحدهاي حزبي
انجام شده
است.
ولي
از اواخر دهه
1970، ما مرتبا از
اين ساختار آموزش
تئوريك دور
افتاده و به
آثار مائو كم
بها داده ايم.
اعضاي حزب
بيشتر به
نوشته هائي
رجوع كرده اند
كه اهميت كمتر
و نيز ارتباط
كمتري به
مبارزه
انقلابي ما داشته
اند؛ هر چند
اين كار هم
بطور سطحي
انجام گرفته
است.
بعلاوه
از اواخر دهه
1970، جز در مورد
كلاس هاي پايه
اي حزب و برخي
كارزارهاي
مطالعاتي
پراكنده كه
بعد محدودي
داشته، ما در
زمينه دوره ها
و منابع
مطالعاتي جهت
آموزش تئوريك
در سطوح مياني
و پيشرفته
دچار كمبود فاحش
بوده ايم. در
سال 1982 ـ 1981 ترجمه
هاي جديدي از
اصول پايه اي
بازسازي حزب و
ساير آثار
پايه اي مهم
به زبان
فيليپيني توزيع
شد ولي تعدادش
محدود بود.
آثار متفكران
و رهبران كبير
كمونيست نيز
كمياب شده و
در دسترس توده
هاي حزبي
نيست.
سطح
پايين آموزش
تئوريك
نتيجه
انكار ناپذير
كوتاهي در
زمينه آموزش تئوريك
اين بوده كه
كادرها و
اعضاي حزب،
بخصوص آنهائي
كه از اواخر
دهه 1970 به اين
طرف عضوگيري شده
اند، از سطح
دانش تئوريك
نازلي
برخوردارند.
عدم شناخت
فزاينده اي
نسبت به تجربه
انقلابي حزب
خودمان و
تجارب
انقلابي
گذشته و حال
ساير احزاب به
چشم مي خورد.
شناخت كمي از
افكار و عقايد
خرده
بورژوائي كه
در داخل و
خارج حزب سر
بلند مي كنند
وجود دارد؛
شناخت در زمينه
انتقاد و
مبارزه با اين
افكار اندك
است و همين
مسئله اعضاي
حزب و توده
هاي انقلابي
را آسيب پذير
ساخته است. آن
دسته از
كادرها كه از
لحاظ
تشكيلاتي
ارتقاء يافته
اما دانش تئوريك
نازلي دارند،
نه تنها در
زمينه ايدئولوژي
بلكه نتيجتا
در كار سياسي
و تشكيلاتي
خود نيز در
معرض خطاها و
انحرافات جدي
قرار گرفته اند.
زمينه
براي ذهني
گرائي در درون
حزب، از جمله
گرايشات
دگماتيستي و
رويزيونيستي،
فراهم است. به
جاي يك ديدگاه
جامع و كامل و
همه جانبه از
مسائل و رشد
تئوريك از
موضع انقلابي
پرولتري، يك
ديد يك جانبه
و تنگ نظرانه
و جسته گريخته
نسبت به امور
موجود است.
مختصات اين
ديد بستگي
دارد به اين
كه كدام
انحراف از
جانب برخي
عناصر باب شده
است.
براي
مثال، عناصري
هستند كه در
مورد نقش فعلي
شهر محل
فعاليتشان
غلو مي كنند.
آنها برخي وقايع
برجسته نظير
قيام هاي مسكو
و
پتروگراد،قيام
ويتنامي ها در
سال 1945، حمله
"تت" در سال 1968،
و تعرض نهائي
چريكهاي
نيكاراگوآ در
سال 1979 را از
زمينه تاريخي
واقعه جدا
كرده، اصرار
دارند كه
"مبارزه
شهري،
ديناميسم خاص
و يا مستقل
خود" (جدا از
كل استراتژي)
را دارد. آنها
مي كوشند يك
"استراتژي
جديد" قيام
مسلحانه شهري
ابداع كنند و
بطور دگماتيك
آن را به كل
تئوري و پراتيك
جنگ خلق تحميل
كنند؛ يا در
مقابل جنگ خلق
آن را علم
كنند.
جنگ
خلق نافي قيام
مسلحانه در
زمان مناسب
نيست. براي
مثال، قيام
هاي مسلحانه
گسترده طي سال
هاي 98 ـ 1896 و 99 ـ 1898 در
بسياري از
استان هاي
كشور را در
نظر بگيريد كه
اولي عليه
حاكميت
استعماري
اسپانيا و دومي
عليه جنگ
تجاوزكارانه
آمريكا بر پا
شد. يا قيام
هاي اواخر 1944 و
اوايل 1945 در
جزيره
"لوزون" عليه
قواي منهزم ژاپن
را در نظر
بگيريد. ارتش
انقلابي
فيليپين و
"هوك بالا
هاپ" نيز هر يك
در دوره خود
به محمل حركت
توده هاي
متشكل و غير
متشكل تبديل
شدند.
از
هم پاشيدگي
ارتش ضد
انقلابي و
موجوديت يك
نيروي مسلح
انقلابي، پيش
شرط يك قيام
توده اي
پيروزمند است.
انكار ضرورت
پيشبرد جنگ
خلق و ساختن
مرحله به
مرحله ارتش
خلق، در
شرايطي كه
نيروي دشمن
هنوز دست
نخورده است و
دچار از هم
پاشيدگي
نشده، نه فقط
به معني سوء
استفاده عوامفريبانه
از يك خواست
طبيعي يعني پيروزي
سريع مي باشد
بلكه نيروهاي
انقلابي را به
دست خويش به
نابودي مي
كشاند.
حتي
زماني كه يك
پديده يا
پروسه بطور
تمام و كمال
بررسي شده، و
حتي دو جنبه
متضادش نيز
شناخته شده،
اشتباهاتي رخ
داده است: در
تشخيص اينكه
تحت شرايط
معين و در
زمان معين،
كدام جنبه عمده
است و كدام
غير عمده؛ يا
به اين صورت
كه جنبه عمده
تشخيص داده
شده ولي جنبه
غير عمده
كاملا يا عملا
ناديده گرفته
شده است.
مثلا
آن جريان فكري
را در نظر
بگيريد كه به
اشتباه تحريم
سال 1986 انجاميد.
رهبري مركزي
به درستي
اعلام كرد كه
انتخابات
آبكي رياست
جمهوري در آن سال
قلابي بوده و
ماركوس تقلب
خواهد كرد و
پيروز خواهد
شد. تحت يك
شرايط مشخص و
تا يك مقطع زماني
معين، جنبه
عمده مسلما
همين بود.
يعني صندوق
راي و
"باتاسانگ
پامبانسا"
(قوه مقننه
فيليپين)
ماركوس را
"پيروز"
اعلام مي كرد.
ولي
تغيير شرايط
باعث شد كه
جنبه غير عمده
رو بيايد. يك
شورش نظامي
راه افتاد كه
آمريكا پشت آن
بود؛ نيروهاي
متشكل
ارتجاعي
(منجمله كليساي
كاتوليك) و
نيروهاي
مترقي نيز در
يك صف قرار
گرفتند و يك
خيزش عمومي به
راه افتاد. از همان
نوامبر 1985 مي شد
تشخيص داد كه
جنبه غير عمده
پتانسيل
زيادي دارد كه
به عمده تبديل
شود.
اشتباه
در برخورد به
جنبه هاي
متضاد مي
تواند به شكل
تلاش در تركيب
كردن و آشتي
دادن جنبه عمده
و جنبه غير
عمده بروز
كند.
ماترياليسم
ديالكتيك مي
گويد يك پديده
يا پروسه را
در صورتي مي
توان كاملا
شناخت كه جنبه
عمده و جوانب
غير عمده اش
شناخته شده
باشند. وقتي
با يك پديده
يا پروسه
پيچيده روبرو
هستيم بايد
تضاد عمده و
تضادهاي فرعي
آن را بشناسيم.
براي
مثال، خطي
نظير خط
استراتژيك
محاصره شهرها
از طريق دهان
بر مبناي
تئوري جنگ
خلق، يك خط
صحيح است. خط
ديگري كه در
پي پيروزي
يكباره و
شراكت فوري در
قدرت با
بورژوازي است،
بي آنكه لزوما
ارتش خلق
مرحله به
مرحله آنقدر
قوي شده باشد
كه بتواند
ماشين
بوروكراتيك ـ
نظامي دولت
ارتجاعي را در
شهرها نابود
كند، يك خط
اشتباه است.
در نتيجه اين
خط، كادرهاي
حزب منجمله
آنها كه در
ليست سياه
دشمن قرار دارند،
در نهادهاي
كاركنان حزبي
در شهرها
متمركز مي
شوند تا قيام
مسلحانه را
"تدارك ببينند"؛
و ارتش خلق
پيش از موعد و
به گونه اي ناپايدار،
به صورت
واحدهاي بزرگ
جنگي و گروه هاي
وسيعي از
افراد نظامي
سازمان داده
مي شود.
خط
غلط را به
هيچوجه نمي
توان بمثابه
خط غلط تشخيص
داد؛ زيرا در
حرف از جنگ
خلق و رهبري
حزب دفاع مي
كند؛ كادرهاي
حزب را به كار مي
گيرد؛ و پايه
هاي توده اي
موجود در شهر
و روستا سوار
مي شود ـ اگر
چه همزمان
آنها را تضعيف
مي كند. ضمنا
اين خط داراي
جوانبي است كه
در كوتاه مدت
اعتبار دارند.
مثلا اينكه
تعرضات واحدهاي
بزرگتر
نظامي، زماني
كه پايه توده
اي هنوز چندان
محدود نشده يا
از دست نرفته،
موثرتر هستند.
پيشنهاداتي
كه در مورد
تغيير
استراتژي به
يك استراتژي
"قيامي"، و
كاستن از
اهميت ايجاد پايگاه
ها و مبارزه
ضد فئودالي
مطرح شده بود،
رد شده است؛
اما بطور همه
جانبه مورد
انتقاد قرار
نگرفته است.
بدتر اينكه
اينگونه
پيشنهادات
اجازه يافته اند
تحت پوشش هاي
مختلف به حيات
خود ادامه
دهند. مثلا به
شكل حركت براي
پيروزي تعيين
كننده انقلاب
از طريق "ضد
حمله
استراتژيك"
در چارچوب
مرحله دفاع
استراتژيآ و
"استفاده از
فرصت ها" از
طريق تركيب
قيام شهري و
ساختن ارتش
"منظم" براي
ضد حمله
استراتژيك.
در
واقع ملغمه اي
از خطوط غلط و
درست وجود دارد
كه به خطوط
غلط اجازه مي
دهد درست و
حسابي جا بيفتند؛
تا وقتي كه
بالاخره حزب
دچار شكستهاي
بزرگ شده و
بيدار شود. در
غياب نقد و
طرد روشن و
پيگير با هر
آنچه اشتباه
است،
سازشكاري به خطاها
اجازه مي دهد
كه همچون زالو
به بدنه صحيح
اصول، حزب،
ارتش خلق و
جنبش توده اي
انقلابي
بچسبند.
زشت
ترين نمونه
ناتواني در
تشخيص جوانب
عمده و فرعي
يك پديده يا
پروسه را در
كارزار
"آهوس" ديديم.
(كارزار
هيستريكي كه
عليه
خبرچينان در ميندانائو
به راه افتاد.)
ما در اين كارزار
آشكارا شاهد
تجاوزات جدي
به حقوق مدني،
كشتن رفقا و
ساير افراد به
ناحق، و
متعاقب آن نابودي
نيروهاي
انقلابي
بوديم. و همه
اينها تهوع
آور است. ولي
كماكان تا
مدتها اين
كارزار مثبت
ارزيابي مي
شد؛ با اين
بهانه كه
احتمالا توانسته
عوامل نفوذي
را از ميان
بردارد ـ حتي
اگر به قرباني
شدن و مرگ
صدها رفيق خوب
و افراد
بيگناه منجر
شده است.
دلايل
مختلفي كه
بعنوان عوامل
اصلي كارزار "آهوس"
مطرح شده يا
كاملا با
وقايعي كه تحت
مسئوليت
كميسيون
ميندانائو بي
ارتباطند و يا
ربط مستقيمي
به آن ندارند.
اين دلايل،
رابطه واقعي
كه بين خط
ايدئولوژيك،
سياسي و
تشكيلاتي و
شكستهاي منتج
از آن با
كارزار
هيستريك ضد
خبرچينان وجود
دارد را مي
پوشاند.
بدترين نظريه
اي كه از طرف
برخي عناصر به
پيش گذاشته
شده اينست كه
آن كارزار يك
پيروزي
انقلابي بود.
جنگ
خلق و انقلاب
دو مرحله اي
اينكه
در ساختار
آموزش تئوريك
بخش بزرگي
بايد به
مطالعه آثار
مائو و انقلاب
چين اختصاص
يابد يك تصميم
گيري بي حساب و
كتاب نيست.
مائو نماينده
مرحله اي در
تئوري و
پراتيك است كه
تكامل مهمي در
ماركسيسم ـ
لنينيسم
محسوب مي شود.
آثار مائو،
ماكرسيسم ـ
لنينيسم را هر
چه عميقتر به
شرق عرضه كرده
است. و اين
آثار از شرايط
نيمه
مستعمراتي و نيمه
فئودالي
برخاست كه
اساسا شبيه به
شرايط فيليپين
مي باشد.
نمونه
هاي جنگ خلق
در چين و
ويتنام بيشتر
از هر انقلاب
مسلحانه اي در
كشورهاي ديگر
با جنگ خلق
جاري در
فيليپين
خوانائي
دارند. اين
نمونه ها نشان
مي دهند كه بحران
مزمن شرايط
نيمه فئودالي
زمينه اي براي
جنگ درازمدت
خلق بوده و تا
به امروز بهتر
و بيشتر از هر
نمونه ديگر به
مبارزه ما مي
خورد.
ما
همچون
انقلابيون
ويتنامي،
اصول پايه اي
را از انقلاب
چين و آثار
مائو فرا
گرفته ايم. ما اين
اصول را طبق
شرايط خودمان
بكار برده ايم
و هرگز از يك
تجربه بطور
دگماتيك و
مكانيكي
الگوبرداري
نكرده ايم.
تجربه ما با
تجربه جنگ خلق
در چين چند
تفاوت مهم
دارد:
1) ما
علاوه بر
روستا، از
خصوصيت مجمع
الجزايري
كشور نيز براي
تقسيم و تضعيف
نيروهاي دشمن
استفاده كرده
ايم.
2)
ارتش خلق چين،
طي مرحله دفاع
استراتژيك،
جنگ منظم
متحرك را به
پيش برده و
مناطق
پايگاهي
وسيعي نيز
ايجاد كرده
بود. ما همانند
ويتنامي ها
كار را با جنگ
چريكي و پايگاه
و مناطق چريكي
به پيش برده
ايم.
3) در
دوره مبارزه
ضد ژاپني، يك
دوره كامل
انقلاب ارضي
به راه افتاد
كه شامل قيام
هاي دهقاني و
مصادره زمين
بود و مقدمه
كارزار بس
موفق تقليل
اجاره و از
بين بردن
رباخواري شد.
ما قبل از اجراي
برنامه
حداكثر،
سياستي را
تعقيب كرده ايم
كه آن را
برنامه حداقل
انقلاب ارضي
مي ناميم.
شرايط
عيني و
نيروهاي ذهني
انقلاب جاري
فيليپين چنان
است كه مي
تواند انقلاب
دو مرحله اي
(دمكراتيك
نوين و
سوسياليستي)
را به انجام
برساند. اين
همان انقلاب
دو مرحله اي
است كه نخست
توسط لنين
تعريف شد و
سپس مائو آن
را دقيقتر و
عميقتر مطرح
نمود.
بنابراين
انقلاب فيليپين
شبيه
انقلابات
چين، ويتنام،
كره، كوبا و
ساير
انقلاباتي
است كه مي
توانند از
مرحله
دمكراتيك
نوين به مرحله
سوسياليستي
گذر كنند. از
اين زاويه،
انقلاب ما در
رده بالاتري
نسبت به
انقلاباتي
قرار دارد كه
بايد در شرايط
سلطه سياسي و
اقتصادي
بسيار عقب
مانده و حتي
راسيستي (نظير
بيشتر نقاط
آفريقا) انجام
مي شد. و نيز
بالاتر از
انقلاباتي
است كه رهبري
انقلابي در آن
هدف انجام
انقلاب سوسياليستي
را دنبال نمي
كرد (نظير
انقلاب نيكاراگوآ).
بدترين
نوع دگماتيسم
كه بدترين
لطمات را به حزب
وارد كرد
عبارت است از
تحميل اكيد
الگوي ساندينيست
ها يا برخي
جوانب و وقايع
مربوط به انقلاب
ويتنام خارج
از متن تاريخي
آنها بر تجربه
موفق جنگ خلق
خودمان؛ با
اين هدف كه
جنگ خلق را به
قيام گرائي
سوق دهند و
ايده هاي خوزه
لاوا مبني بر
پيروزي سريع
نظامي كه يك
ديدگاه صرفا
نظامي و تبلور
ماجراجوئي
نظامي است را
جلو ببرند
(البته بدون
اينكه به پيروي
از خوزه لاوا
اذعان كنند.)
بذر اين ايده
ها نخست از
اويل دهه 1980
درون رهبري
مركزي جوانه
زد و نفوذش را
گسترش داد.
اين ايده ها
در سال 1983 در
ميندانائو
بمثابه يك خط
آشكارا قيام
گرايانه بروز
كرد. سپس از
اوايل دهه 1980 به
بعد در چارچوب
برنامه "ضد
حمله
استراتژيك"
در سطح سراسري
ترويج شد.
حزب
در اسناد
مربوط به
بازسازي خود،
مهم ترين و
اساسي ترين
عوامل در
تاريخ و شرايط
فيليپين، در
مبارزه
طبقاتي و جنبش
انقلابي كشور
را كاملا در نظر
گرفت. در عرصه
ايدئولوژيك،
بارزترين
دستاورد حزب
عبارت است از
تلفيق تئوري
ماركسيست ـ لنينيستي
با شرايط خاص
فيليپين. اين
كار شامل
تشخيص شرايط
پايه اي و
خصلت كنوني
انقلاب
فيليپين،
نيروهاي
محركه آن و
دشمنانش، استراتژي
و تاكتيك
هايش، وظايفش
و دورنماي
سوسياليستي
آن بود.
حزب
اشتباهات
گوناگوني كه
از جانب رهبري
هاي سابق طي سال
هاي 38 ـ 1930 در
اولين حزب
كمونيست، و در
حزب موتلفه اي
كه از 1938 به بعد
از ادغام حزب
كمونيست و حزب
سوسياليست
تشكيل شد را
مورد انتقاد
قرار داد.
اينها اشتباهاتي
دگماتيستي،
امپيريستي يا
رويزيونيستي،
و
اپورتونيستي
"چپ" و راست
بودند.
يكي
از اشتباهات
مهم ذهني
گرايانه و
اپورتونيستيي
كه نقد و طرد
شد، خط
ماجراجويانه
خوزه لاوا
بود. اين خط
پيروزي سريع
نظامي، و
ساختن گردان و
تيپ بود؛ بدون
اينكه يك پايه
وسيع و ريشه
دار توده اي
(از طريق كار
ذره ذره و
دردناك توده
اي) درست شده
باشد تا
شالوده اين
نيروهاي
نظامي گسترده
شود. زماني كه
درس هاي تاريخ
خويش را
فراموش مي
كنيم، تكرار
اشتباهات
ناگزير است.
خط
خيزش
خودبخودي
توده اي و
قيام مسلحانه
شهري بنظر
تازه و مد روز
مي آيد؛ زيرا
الگوي ساندينيست
ها را بنمايش
مي گذارد يا
يك رشته پاراگراف
از آثار
ويتنامي ها را
عرضه مي كند.
ولي اين خط در
واقع كپيه
برداري و زنده
كردن زير جلكي
همان تزهاي
كهنه "ساكداليستي"
است كه از
زمان رفيق
"كريسانتو اوانگليستا"
بدرستي نقد و
طرد شده است.
ما پرولترهاي
انقلابي بايد
از تجارب
انقلابي
گوناگون در
كشورهاي ديگر
درس بگيريم؛
ولي بايد بدانيم
چگونه هر يك
از آنها را بر
حسب اهميت
جهاني و
ارتباط و
قابليت
انطباقشان با
مبارزه مردم
خودمان مورد
ارزيابي قرار
دهيم. اينكه
رهبران
ساندينيست را
در زمينه كسب
قدرت سياسي و
انجام انقلاب
سوسياليستي
در جايگاهي
بالاتر از
مائو
بنشانيم،
تبارزي از درك
نازل تئوريك،
ذهني گرائي و
اپورتونيسم
است. ما بايد
انتقاد از خود
جبهه
ساندينيستها
در مورد اينكه
چرا بعد از ده
سال قدرت را
از كف داد،
مطالعه كنيم.
www.sarbedaran.org