كردستان
درسهاي تلخ خيانت
نوشته س ـ غزال
از مجله جهاني براي فتح شماره 22، 1376 www.sarbedaran.org\rim
در يك عمليات دو هفته اي از تاريخ 31 اوت 1996،
ارتش صدام حسين و حزب دمكرات كردستان (ح د ك) به رهبري مسعود بارزاني، در ائتلافي
حيرت انگيز، نيروهايشان را يكي كردند و كل منطقه كردستان عراق را به اشغال خود
درآوردند. بارزاني يكي از جنگ سالاران كرد هوادار آمريكا است. اين حزب و اتحاديه
ميهني كردستان (ا م ك) كه تحت رهبري جلال طالباني است، با حمايت آمريكا و موتلفينش
در جريان جنگ خليج و طي عمليات “تامين آسايش”، بقدرت رسيدند و “حكومت كردي” را
تشكيل دادند. نيروهاي مشترك صدام حسين و بارزاني بسرعت نيروهاي “ا م ك” را از
مناطق تحت كنترلش به ايران راندند. عمليات سيا در “اربيل” (پايتخت حكومت كردي) نقش
بر آب شد و آمريكا بسياري از مزدورانش را به تركيه فرستاد.
عمليات “تامين آسايش” مرحله نهايي جنگ خليج
در سال 1991 بود كه در آن نيروهاي آمريكا يك ايستگاه نظامي و اطلاعاتي در شمال
عراق (جائيكه مرزهاي عراق و تركيه و ايران همديگر را قطع ميكند) ساختند. ارتش
تركيه، در شاخه جنوبي ناتو مسئوليت مهمي را در اين عمليات تقبل كرد. در اواسط
سپتامبر 1996 پس از اينكه ارتش عراق و قواي بارزاني در كردستان عراق پيشروي كردند،
آمريكا اعلام كرد كه ميخواهد پروژه “منطقه امن” را كنار بگذارد. اين پروژه كه گفته
ميشد ميخواهد كردها را در مقابل حملات رژيم عراق “پناه” دهد، با اين هدف براه
افتاده بود كه به اشغال كردستان توسط آمريكا چهره اي انساني ببخشد.
از آن زمان رژيم عراق از پا گذاشتن در اين
منطقه يا پرواز هواپيماهايش بروي كردستان عراق ممنوع شد. نيروهاي نظامي و غير
نظامي سازمان ملل در شهركها مستقر شدند و
در همينحال نيروهاي نظامي آمريكا در نزديكي مرز تركيه در “زاخو” استقرار يافتند.
سيا عملياتش را به خارج شهرهاي اصلي كردستان، مثل اربيل گسترش داد. سازمانهاي رسمي
و غير رسمي قدرتهاي اروپايي(عمدتا آلماني و فرانسوي) بسرعت خود را در اين “منطقه
امن” مستقر كردند. آنها مشغول جمع آوري اطلاعات، عمليات شناسايي و دلگرمي دادن به
رهبران كرد شدند، تا منافع فوري و آتي امپرياليستي خود را در عراق به پيش ببرند.
بعلاوه برخي فعاليتهاي جانبي مانند پخش كمكهاي امپرياليستي بين كردها را هم به پيش
بردند.
عمليات “تامين آسايش” يا پروژه “منطقه امن”
قرار بود جاي پاي محكمي براي حضور مستقيم آمريكا فراهم سازد. با اين وجود استراتژي
مذكور دچار تضادهاي غيرقابل حل زيادي شد. قدرتهاي اروپايي شروع به رقابت با نقشه
هاي آمريكا كردند. اين قدرتها همچنين نگران آن بودند كه تقسيم عراق عامل بي ثبات
كننده اي براي ديگر دولتهاي تحت سلطه امپرياليسم در منطقه، مثل تركيه، دولتهاي
خليج و ايران شود ـ بخصوص آنكه اين كشورها خود وارد بحرانهاي سياسي شده اند.
بعلاوه، ثابت شد كه ايجاد يك دولت نيمه مستعمره كارآمد در كردستان عراق، بلحاظ
اقتصادي و سياسي، كاري بس مشكل است. خيلي زود جنگهاي پياپي ميان “ا.م.ك” و “ح.د.ك”، دو فراكسيون
“حكومت كردي” راه افتاد. حزب كارگران كردستان (پ. ك.
ك) از كردستان عراق بعنوان صحنه اي براي دست زدن به عمليات چريكي عليه رژيم تركيه
استفاده كرد. رژيم اسلامي ايران مزدوران نظامي و اطلاعاتي اش را در عراق مستقر
كرد. فعاليتهاي اپوزيسيون عراق كه توسط سازمان سيا تامين مالي مي شد، و هدف بي
ثبات نمودن صدام حسين را دنبال مي كرد، به نتيجه نرسيد. استراتژي آمريكا دچار
تركهاي بسياري شد كه قابل ترميم نبود. بنابراين در سال 96-95 اين بحث در ميان طبقه
حاكمه آمريكا راه افتاد كه بايد پروژه فوق الذكر را كنار گذارند و اهدافشان را به
طرق ديگري دنبال كنند. هنگاميكه نيروهاي رژيم عراق و بارزاني وارد كردستان شدند،
آمريكا در همخوان كردن خود با اين موقعيت جديد سريع جنبيد: آنها انگار كه منتظر
چنين فرصتي بودند تا پروژه “منطقه امن” يا “تامين آسايش” را ول كنند. روزنامه هاي
آمريكائي اعلام كردند كه اين كار آمريكا تير خلاص به عمليات “تامين آسايش” بود و
آمريكا از مدتها قبل ميخواست آنرا ول كند. آمريكابودجه “تامين آسايش” را از 600
ميليون دلار در سال 92
به 21 ميليون دلار در سال 96 كاهش داده بود. بارزاني در توضيح ائتلاف خود
با صدام حسين گفت: از آنجا كه آمريكا بر حفظ تماميت ارضي عراق پافشاري ميكند، كار
ما خلاف ميل آمريكا نيست و چون نظر آمريكا اين است كه دولت كردي نبايد وجود داشته
باشد، بنظر ما صحيح است كه كردها مسائلشان را با صدام، حل كنند. اين واقعه چه چيزي را نشان ميدهد؟
امپرياليسم آمريكا، در نقش ژاندارم جهاني،
نمي تواند حركتهاي بي اجازه را كه موجب تضعيف حاكميت و جايگاهش ميشود، تحمل كند.
هر بار آمريكا ميخواهد ثابت كند كه به اصطلاح قدرت شكست ناپذيري است، عمليات تنبيه
صدام راه ميندازد. اما در واقع هر بار اين خونخواران توده هاي عراقي را بجاي صدام تنبيه ميكنند. يكبار ديگر
آنها زور بازوي نظاميشان را به كار گرفتند و با پرتاب موشكهاي كشتار جمعي توده هاي
عراقي را به خون كشيدند تا بر تعداد آناني كه هر روزه بخاطر تحريم اقتصادي جان مي بازند، بيفزايند (تحريمي كه
امپرياليستها از بعد از جنگ خليج، عليه عراق اعمال كرده اند).
وقايع اخير نشان داد كه ائتلاف بوجود آمده
توسط امپرياليستهاي امريكايي در جنگ خليج درحال فروپاشي است. اين بار آمريكا براي
موشك پراكني هايش عليه عراق بجز پشتيباني لفظي نتوانست چيزي سازمان دهد. بجز
انگلستان كشورهاي مهم اروپايي با گسترش “منطقه امن هوايي” يعني ممنوع كردن عراق از
پرواز در آسمان عراق، سر باز زدند.
بنابراين آمريكا بطور يكجانبه آنرا گسترش داد. روسيه پيشنهاد آمريكا را براي محكوم
نمودن صدام در سازمان ملل وتو كرد و بعدا اعلام نمود كه عراق حق دفاع از خود را
دارد. برخلاف موضع آمريكا، ساير قدرتها بر اجراي توافق “نفت در ازاي غذا” كه به عراق اجازه ميدهد بخشي
از نفتش را بفروشد، پا فشاري كردند. آنها برقراري “منطقه حفاظتي” توسط ارتش تركيه
در امتداد مرز عراق ـ تركيه را تاييد نكردند. عليرغم اين امر آمريكا از تركيه
خواست كه آنرا به پيش ببرد. اما اين هم صورت نپذيرفت. بعدأ وزير خارجه تركيه
“چيلر” طرحهايش را پس گرفت و از صدام حسين خواست كه كنترل مرزهاي عراق با تركيه را
بعهده گيرد. با اين وجود، او در عرض يك هفته دوباره طرح هاي “منطقه حفاظتي” را
تاييد نمود. كل اين ماجرا نشانه مهمي است از عمق مشكلات نظام امپرياليستي و شكست
امپرياليستها در رسيدن به اهدافي كه در جريان جنگ خليج اعلام كرده بودند. شكاف
قابل توجهي ميان آنچه كه آمريكا ميخواهد و آنچه كه ميتواند بدست بياورد، بوجود
آمده است. روياي نظم نوين جهاني كه در سيلاب خون جنگ خليج غسل تعميد داده شد، تحقق
نمي يابد. بادهائي كه بخاطر حاد شدن تضادهاي مهم سيستم جهاني سرمايه داري
ميوزند، موقعيت آمريكا و كنترلش را در
بسياري از زمينه ها تضعيف ميكند.
رقابت امپرياليستي
امپرياليستهاي آمريكايي با تالانگري خونين
در جنگ 1991 خليج، قصدشان را جهت شكل دادن به “نظم نوين جهاني” اعلام نمودند. آنها
اين جنگ را در ائتلاف با ساير قدرتهاي غربي و حمايت اتحاد شوروي سابق ، همراه با
شماري از نوكران جهان سومي شان به پيش بردند. جنگ خليج در بحبوحه سقوط پر سرو صداي
ديوارهاي بلوك شرق رخ داد. امپرياليستهاي آمريكايي و ساير قدرتهاي غربي قصد داشتند
از پيروزي شان در جنگ سرد بمنظور غلبه بر بحران عميقشان استفاده كنند. تخفيف تضاد
ميان امپرياليستها كه در اثر فروپاشي شرق (يعني بلوك امپرياليستي به سركردگي
شوروي) صورت گرفت قدرتهاي غربي را با فرصتها و همچنين ضرورتهاي نويني روبرو نمود.
در آنزمان سرمقاله جهاني براي فتح شماره 16سال 1991 موقعيت را بخوبي توضيح
داد:“تفرعن آمريكا را زياد نميتوان با فرصتهاي فزاينده اي كه اينك موقعيت اتحاد شوروي
در اختيار ماجراجوئي هايش قرار ميدهد توضيح داد. بلكه اين بيشتر از ضرورتي
برميخيزد كه همه امپرياليستها را به تحكيم مجدد و توسعه “عرصه هاي نفوذ” خود
واميدارد. نظم بعد از جنگ جهاني دوم بوضوح در حال پايان گرفتن است. همين حالا سقوط
بلوك شرق، كل جهان امپرياليستي را دچار بهم ريختگي ساخته است. همه قدرتهاي
امپرياليستي احساس ميكنند كه اكنون وقت غارت است و هركس از اينكار باز بماند،
رقيبانش زودتر از او دست به غارت خواهند زد. كشورهائي كه از ديرباز تحت سلطه
قدرتهاي امپرياليستي قرار دارند در حال حاضر سختيهاي فزاينده و بحران لاعلاج را
تجربه ميكنند و دستخوش تلاطمات و نارضائي هاي توده اي هستند.”
علت شتاب گرفتن حوادثي كه امروز در
خاورميانه شاهدش هستيم اين نيست كه گويا صدام حسين دوباره آمريكا را “تحريك” كرده
است. پاي موضوعات گسترده تري در ميان است كه به سياستهاي خاورميانه اي
امپرياليستها و مناسبات قدرت در منطقه مربوط ميشود. اين منطقه بخاطر اهميت
اقتصادي، سياسي و ژئواستراتژيك خود ـ مشخصا منابع نفتي و قرار گرفتن در سه راهي
آسيا و آفريقا و اروپا ـ همواره از نقاط حاد نظام جهاني امپرياليستي بوده است.
حوادث خاورميانه غالبا حدت يابي و تركيب پيچيده تضادهاي مهم جهاني، بويژه تضاد بين
امپرياليستها و تضاد بين امپرياليستها و خلقهاي جهان، را به ميزان زيادي منعكس
ميكند.
ائتلاف و توافق عمومي امپرياليستها كه تحت
رهبري آمريكا در جريان جنگ خليج برقرار شده بود، بحد زيادي نسبي شده است. بطوريكه
معمولا پيش از كسب هر توافق شكننده اي در مورد مسائل مهم جهاني و منطقه اي، ميان
آنها يكرشته برخوردها بوقوع مي پيوندد. با اين حال بر سر برخي مسائل مهم اصلا چنين
توافقاتي هم حاصل نميشود. بين نيروهائي كه چنگال خود را در خاورميانه فرو برده
اند، رقابت حادي بر سر سود و قدرت جريان دارد. دولتهاي مهم اروپائي به دقت از هر
روزنه اي در موقعيت و ساختارهاي سلطه آمريكا در خاورميانه، استفاده ميكنند و از هر
فرصتي براي پيشبرد منافع فوري و درازمدت خود سود مي جويند. براي نمونه، سازماندهي
مجدد اقتصاد عراق كه حول نفت متمركز است، عرصه مساعدي است كه قدرتهاي اروپايي
فعالانه به دنبالش هستند. حكومت عراق پيشاپيش به شركتهاي نفتي فرانسوي قول
امتيازات مهمي در زمينه استخراج و فروش نفت در منطقه شمالي كشور داده است.
در همين وقايع اخير كمي بعد از اينكه قواي
صدام ـ بارزاني بخش عمده كردستان عراق را تصرف كردند، فرانسه يك وابسته اقتصادي به
بغداد فرستاد. اين نخستين و تنها قدرت امپرياليستي بود كه به چنين كاري دست زد.
بعلاوه فرانسه در جريان درگيريهاي اخير بين اسرائيل و نيروهاي شبه نظامي حزب الله
در لبنان كه تحت الحمايه ايران و سوريه هستند، نقش ميانجي گرانه مهمي بازي كرد.
نميتوان به سادگي حكم داد كه آيا فرانسه در انتقال سلاح هائي كه ايران از طريق
سوريه بدست حزب الله ميرساند نقش داشت است يا نه. اما امپرياليستها از دير باز در
“دوره هاي صلح”،از كارگزارانشان براي پيشبرد رقابتهاي خويش استفاده كرده اند.
اروپائي ها بويژه آلمان و فرانسه بر سر
ايران نيز با آمريكا تضادهاي حادي دارند. اين امر در مخالفت جدي اين دولتها با
تحريم اقتصادي (و نقشه هاي نظامي احتمالي آمريكا) عليه ايران بازتاب يافته است.
هدف آمريكا از اين تدابير، بي ثبات كردن حكومت جمهوري اسلامي و يا تحميل يك
بازسازي دلخواه در قدرت سياسي طبقات كمپرادور ـ فئودال ايران، و نيز تضعيف موقعيت
رژيم در منطقه است.
قدرتهاي اروپايي بعد از انقلاب در ايران نقش
مهمي در سد كردن نفوذ شورويها در اقتصاد و سياست ايران بازي كردند و با اين روش
رشته هاي ايران با بلوك غرب را مستحكم نگاه داشتند. اروپا اينكار را به نيابت از
سوي كل بلوك غرب، منجمله رهبري اين بلوك يعني آمريكا، انجام داد. همان آمريكائي كه
نفوذش در ايران بواسطه آتشفشان انقلاب 1357 به لرزه درآمد. اينك كه دوران جنگ سرد
سرآمده، اروپائي ها و عمدتا آلمان و فرانسه ميخواهند كه نفوذ خود در ايران را به
يك حضور استراتژيك تبديل كنند. اين امر براي آنها بمعناي كسب اهرمهاي بيشتر در
خاورميانه است. امپرياليسم آلمان هيچگاه شعار “برلين ـ تهران، برلين ـ بغداد” خود
را كنار نگذاشت. اين شعار بيانگر نياز و خواست امپرياليستهاي آلماني به كسب يك
حيطه نفوذ در خاورميانه است.
اين قدرتها ساير سياستهاي منطقه اي آمريكا
را نيز به مصاف طلبيده اند. آمريكا بنوبه خود دست به ابتكارات مهمي براي سازماندهي
ساختارهاي امنيتي منطقه اي زده است. براي تحقق اين هدف، اينك ارتشهاي تركيه و
اسرائيل رسما به همكاري جهت ايجاد يك محور قدرتمند دست زده اند تا از منطقه نسق
بگيرند. مصر اعلام كرد كه خود را آماده پيوستن به اين محور ميكند. اين ژاندارمري
منطقه اي به كمك حضور مستقيم ارتش آمريكا در تركيه و منطقه خليج، شكل خواهد گرفت.
از ساير كشورهاي منطقه نظير ايران ميخواهند كه به اين چارچوب گردن گذارند. اينكه
چنين طرحي در حال حاضر موفق خواهد شد يا نه را هيچكس نميداند. جوجه ها را آخر
پاييز مي شمارند.
غليان توده هاي منطقه
تلاشهاي گوناگون آمريكا براي سازماندهي مجدد
ساختارهاي قدرت در منطقه خاورميانه و تحكيم سلطه اش در اين منطقه، در بهترين حالت
شكننده و متغيرند ـ خاصه روند به اصطلاح
صلح خاورميانه. اگرچه وجه المصالحه قرار دادن مقاومت ملي خلق فلسطين توسط ياسر
عرفات يك خدمت بزرگ به امپرياليسم و دولت اسرائيل بود، اما “روند صلح” به دليل
مقاومت توده هاي فلسطيني و مسائل حاد بيشماري كه در اين قسمت از جهان پيشاروي
دولتهاي ارتجاعي قرار دارد، ناكام مانده است. تضاد بين نظام امپرياليستي و خلقهاي
منطقه تشديد يافته است. روز به روز شيره جان مردم را بيشتر مي مكند و لگد مالشان
ميكنند، و به اين ترتيب آنها را هر چه بيشتر به صفوف مبارزه مي رانند.
اوضاع دولتهاي تحت الحمايه آمريكا در
خاورميانه متزلزل است. برخي دولتهاي خليج در تب بحران اقتصادي و سياسي مي سوزند و
پايگاه هاي آمريكا در عربستان سعودي آماج بمب گذاري شده اند. كلينتون با ناخرسندي
اعتراف كرد كه اگر آمريكا از نيروي زميني در خاك عراق استفاده كند يا اينكه
هواپيماهايش را در آنجا بر زمين بنشاند، ترس آن ميرود كه همان بلا و تحقيري بسر
سربازان آمريكائي بيايد كه در سومالي آمد. يعني اينكه مردم اجساد سربازان آمريكائي
را در خيابانها بر خاك بكشند و لگدمال كنند. در آخرين بحراني كه بين آمريكا و عراق
پيش آمد، حتي طبقه حاكمه تركيه اجازه استفاده از پايگاه هاي “اينجيرليك” را براي
بمباران عراق نداد. عربستان سعودي نيز از اينكار سر باز زد و كويت فقط بعد از آنكه
گوشش را كشيدند توافق خود را اعلام نمود. كارگزاران بومي آمريكا از اين ميترسند كه
مهر وابستگي به آمريكا به آنها بخورد و موجب تشديد بحران سياسيشان بشود. اين گرايش
در ميان رژيمهاي آمريكائي منطقه همچنين ناشي از آن است كه دولتهاي اروپائي نظير
آلمان نيز نفوذ قابل توجهي بر رژيمهائي مانند تركيه پيدا كرده اند. (اگرچه آمريكا
كماكان قدرت امپرياليستي مسلط در اين كشور محسوب ميشود.)
شورش دهقانان كرد در تركيه جريان دارد و حكومت به اصطلاح اسلامي “مدرن” تركيه كه
تازگي سر كار آمده توسط مبارزات قهرمانانه زندانيان سياسي انقلابي به مصاف طلبيده
شده و افشاء گشته است. اين زندانيان در تابستان 1996 دست به اعتصاب غذا زدند. توده
هاي اردن اخيرا عليه افزايش بهاي نان توسط ملك حسين، كه نتيجه سياست بنگاه هاي
اقتصادي امپرياليستي مبني بر ليبراليزه كردن اقتصاد آن كشور بود، شورش كردند. مصر
نيز كه تحت حاكميت حسني مبارك قرار دارد بواسطه خيزشهاي مشابه توده هاي گرسنه به
لرزه درآمده است. مردم، كشتاري كه آمريكا و ساير امپرياليستها و نوكرانشان طي جنگ خليج
در منطقه براه انداختند را فراموش نكرده و اين جنايت را نخواهند بخشيد.
“حكومت
كردي”: مزدور مشتاق امپرياليستها
وقايع اخير در عراق بخصوص از يك جنبه ديگر
حائز اهميت بود. اين اوضاع سياستهاي به اصطلاح “پراگماتيك” رهبران بورژوا ـ فئودال
مقاومت ملي كردستان را به نتيجه منطقي خود رسانيد. در جريان جنگ خليج در سال 1991،
اين رهبران به اشغال كردستان عراق توسط نيروهاي امپرياليستي خوشامد گفتند تا در
عوض سهم نا چيزي از قدرت نصيبشان شود. اين رهبران به توده هاي كرد قول دادند
كه تحت قيموميت امپرياليسم آمريكا سرنوشت
بهتري در انتظارشان خواهد بود. آنها به مردم گفتند كه امپرياليستهاي آمريكايي
(يعني همان كساني كه بتازگي دهها هزار عراقي را كشتار كرده بودند، همان كساني كه
بخاطر قتل عام ميليونها ويتنامي كه براي خواست عادلانه كسب رهائي ملي مبارزه
ميكردند، هنوز مورد تنفر مردم سراسر جهان ميباشند، همان كساني كه تنها قدرت كره
زمين هستند كه تا كنون سلاح هسته اي را كار برده اند) توده هاي كرد را از ستم ملي و فلاكت رها خواهند كرد. چه منطق بيمار و معوجي!
آنها در بين توده ها، امپرياليستهاي آمريكايي را تبليغ كرده و عكسهاي جورج بوش را
بعنوان “پدر” كردها به ديوارها آويختند. گاوچرانان و “رامبو” هاي آمريكايي از
واشنگتن آمدند و رفتند، سخنراني كردند، ادعا كردند كه براي كردها “دمكراسي” آورده
اند، و اعضاي سازمان “سيا” براي اداره “حكومت كردي” در آنجا مستقر شدند.
حزب دمكرات كردستان عراق (ح د ك) بتاريخ 31 اوت 1996 با رژيم عراق ائتلاف نمود و
فعلا مناطق تحت كنترل اتحاديه ميهني را تسخير كرده است. اين حزب از دير باز تحت
الحمايه سازمان سيا بوده است. ( براي آشنائي با تاريخ اين احزاب رجوع كنيد به
جهاني براي فتح شماره 5، سال 1986). در سال 75، “ح د ك” به رهبري ملا مصطفي
بارزاني (پدر مسعود بارزاني) جنبش مقاومت كردستان را به رژيم عراق تسليم كرد.
حركتي كه به “ئاش بي تال بزرگ” يعني “تسليم بزرگ” معروف شده است. “ئاش بي تال
بزرگ” پس از اينكه آمريكا به نيروهاي كرد از پشت خنجر زد و به حمايت از رژيم عراق
پرداخت، صورت گرفت. پس از ئاش بي تال بزرگ، جلال طالباني ( كه قبلا از ح د ك جدا
شده بود) و گروهي از انقلابيون جوان، “اتحاديه ميهني كردستان” را تاسيس كردند تا مبارزه
ملي ملت كرد را احياء كنند. براي سالها “ا م ك” جنگي عادلانه را عليه رژيم صدام حسين رهبري
نمود. اين گروه بعدا به يك گروه طرفدار شوروي سوسيال امپرياليستي و سپس به نيروئي
آشكارا طرفدار آمريكا تبديل شد.
بعد از جنگ خليج در سال 1991 آمريكا و
نيروهاي امپرياليستي ديگر با ايجاد ائتلاف ميان اين دو حزب، “حكومت كردي” را در
شمال عراق برپا نمودند. ركن اصلي اين قدرت سياسي “كردي” خود نيروهاي اشغالگر
امپرياليستي بودند. دو حزب مربوطه، مناطق تحت سلطه خود را شكل دادند و براي ساختن
ساختارهاي قدرتشان به فئودالها و قدرتمندان
محلي اتكاء كردند. اكثر فئودالهاي بزرگ و قدرتمندان بوروكرات و نظامي كه زماني
متحدين صدام حسين بودند، امتيازات اقتصادي و اجتماعي خود را تحت حمايت “ا م ك” و
“ح د ك” حفظ كردند. خيلي زود جنگهاي پراكنده ميان دو حزب بر سر قدرت و پول در گرفت
( پولهائي است كه توسط امپرياليستها به اين حكومت داده ميشد، درآمدهائي كه از پست
بازرسي مرزي بدست مي آمد و آنچه قرار است در آينده از قرارداد “نفت در مقابل غذا”
برسد).
تحت اين حكومت دست نشانده وضعيت توده ها
خرابتر شد. روستاهائي كه توسط حملات بيرحمانه هوايي و زميني ارتش صدام سوخته وخالي
شده بود، به صورت متروكه رها شدند. اين حكومت هرگز توده ها را تشويق به بازگشت به
روستاها و توسعه كشاورزي نكرد. اين راه حل عمده اي بود كه مردم اين منطقه
ميتوانستند هم از رژيم عراق كه كردستان را تحت محاصره اقتصادي قرار داده است مستقل
شوند، و هم از خرده ريزه هاي امپرياليستي كه بخش اعظم آن مستقيما به جيب احزاب
حاكم كرد و وابستگان فاسد آنها مي رود.
پر اهميت ترين فعاليت اقتصادي حكومت كردي
جمع آوري درآمدهاي حاصله از مبادلات تجاري عراق در پست هاي بازرسي مرزي ايران و تركيه
است كه به جيب “ح د ك” و “ا م ك” مي رود. اين وضعيت توده هاي مردم كردستان را بخشم
آورد. آنها دست به شورش زدند. در موارد متعدد، نيروهاي “ا م ك” و “ح د ك” بروي
مردم آتش گشودند. براي مثال در اواخر زمستان 1992 هنگاميكه اين حكومت هنوز تازه
بقدرت رسيده بود، توده هاي شهرك نصر نزديك سليمانيه عليه مقامات محلي تظاهرات
كردند چرا كه افراد “ا م ك” مواد غذايي آنها را ميدزديد. اين در حالي بود كه
كادرهاي اين حزب امتيازات ويژه داشتند. در اين تظاهرات نيروهاي “ا م ك” تيراندازي
نموده و سه نفر را كشتند.
تحت اين حكومت عملكردهاي فئودالي بخصوص عليه
زنان رواج يافت: مردان ميتوانند در كمال آزادي، زنان، دختران و يا خواهران خود را
به بهانه “بي ناموسي” يا “بي حيايي” بكشند. بر اساس گزارش يك گروه محلي، 75 زن
تنها در شهرك دوهوك در عرض چند ماه در سال 1996 بقتل رسيدند.
تعجب آور نيست كه حكومت كردي نه تنها قادر
نشد مناطق تحت كنترل خود را به منطقه پايگاهي براي پيشبرد جنبشهاي ملي كرد در
ايران و تركيه مبدل سازد، بلكه حتي با رژيمهاي آن كشورها براي شكار و سركوب اين
انقلابيون كه در كردستان عراق بسر ميبرند، همكاري كرد. يكي از نشانه هاي مهم فعاليت
مزدورمنشانه آنها به نيابت ازسوي رژيمهاي ارتجاعي
منطقه آغاز جنگ عليه “پ كا كا” (پارتي كريكار كردستان يا حزب كارگران
كردستان) بود. تدارك تبليغاتي جنگ را
طالباني شخصا آغاز نمود. او در پارلمان كردستان سخنراني كرد و با وقاحت از “نظم
نوين جهاني” و “دمكراسي” اي كه گويا از دل آن زاده شد، دفاع نمود و گفت: “ بما
ميگويند كه خائن و خود فروش و دست نشانده هستيم. اما آمريكا و انگلستان بما
هشدارداده اند كه اگر “پ كا كا” از خاك ما استفاده كند، بما كمك نخواهند كرد. “پ
كا كا” تروريست است. ما به آنها ميگوئيم
كه بروند با رژيم تركيه مذاكره و سازش كنند.”
حكومت كردي دست سرويسهاي اطلاعاتي و نيروهاي
نظامي جمهوري اسلامي ايران براي ترور انقلابيون ايراني و حمله به نيروهاي كرد
ايران كه بمدت دهسال از خاك كردستان عراق براي سازماندهي مبارزه عليه رژيم ايران استفاده كرده اند، را
كاملا باز گذاشت. در تابستان 1996 نيروهاي “اتحاديه ميهني” براي يك واحد دو هزار
نفره نظامي جمهوري اسلامي پوشش دفاعي فراهم كردند تا بتواند تا عمق 150 كيلومتري
خاك كردستان عراق يعني تقريبا تا آستانه ستاد مركزي “حزب دمكرات كردستان ايران” در
داخل كردستان عراق پيشروي كند و دست به حمله وحشيانه اي عليه اين حزب بزند.
اين فقط گواه ديگري است براين تجربه تاريخي
كه هر جنبشي هر چند هم عادلانه باشد، اگر
تحت رهبري نيروهاي فئودالي و بورژوايي قرار گيرد، مطمئنا حتي عليه برادران ملي
خود، با دشمن به معامله جداگانه خواهد پرداخت. چرا اينطور است؟ بخاطر آنكه
بورژوازي فقط منافع خود را دنبال ميكند و ايدئولوژي وي خودپرستي است. جنايات مخوف
رژيم عراق عليه خلق كرد را توده هاي ستمديده و انقلابيون كل منطقه خاورميانه هرگز
فراموش نكرده و نخواهند بخشيد. اما جنايات صدام عليه ملت كرد نميتواند بهانه اي
براي همراه شدن با جنايتكاران بزرگ امپرياليست باشد. در حقيقت در جنگ خليج يكي از
دلايل امپرياليستها در انتخاب آماجي مثل صدام حسين جنايتكار، پوشاندن ماهيت اعمال
تبهكارانه خودشان بود. رهايي توده هاي ستمديده يك جا را نميتوان بخرج خلقهاي
ستمديده يك جاي ديگر كسب نمود. تلاش براي انجام چنين كاري تنها به بدبختي بيشتر همه خلقها
خواهد انجاميد.
طالباني و تشكيلاتش كه خود را “چپ”
ميدانستند، به خود مي باليدند كه مبتكر سياستي “زيركانه” هستند كه كسي تا حالا به
فكرش نرسيده: يعني انجام خدماتي براي امپرياليستها، و در ازاي اين خدمات گدائي ي
تشكيل يك دولت كردي از آنان. اما گدايي سهم ناچيزي از قدرت در كردستان عراق در
ازاي انجام خدماتي براي امپرياليستها سياست قديمي و هميشگي طايفه بارزاني كه سالهاست تحت الحمايه سازمان
سيا ميباشند بوده است. البته اين امتياز را بايد به طالباني داد كه ميتوانست به
زبان بورژوائي ي “رئال پوليتيك”(سياست واقع گرا) اين سياست كهنه را بيان كند.
طالباني هرگونه اصولي گري انقلابي را خوار شمرده و ادعا ميكرد كه بر خلاف منتقدين
“دگم” خود كه فقط بلدند اصول انقلابي “موعظه” كنند، وي يك “رهبر عملي” است. به نظر
طالباني اصول انقلابي فقط به درد سخنرانيها براي اغفال مردم و بسيج سرباز از ميان
توده ها ميخورد، و سياستهاي تنگ نظرانه ناسيوناليستي، پراگماتيستي، و ارتجاعي است
كه بدرد “كارهاي عملي” ميخورد! زماني كه سوسيال امپرياليسم شوروي يك قدرت
امپرياليستي قوي بود، “اتحاديه ميهني” با همين منطق براي آن مديحه سرائي ميكرد. اين پراگماتيسم يا عملگرايي نارهبران
هيچگاه به درد توده ها نخورده است، زيرا فقط به طولاني شدن ستم و تشديد فلاكت خدمت
كرده است. با اين نارهبران با اين منطق، اصول سياسي را به حراج گذاشتند. با اين
منطق، انقلابيون كردستان ايران و تركيه را به كام رژيمهاي خونخوار روانه كردند. با
همين منطق در سه دهه گذشته پدر مسعود بارزاني و سپس برادرش و اكنون خودش، به سركوب
انقلابيون ايران و تركيه و خدمت به
رژيمهاي اين دو كشور پرداختند. و اتفاقا با همين منطق در گذشته، بارزاني مبارزين “اتحاديه ميهني ” را نيز سركوب ميكرد.
طالباني ادعا ميكرد كه ايجاد حكومت كردي تحت
الحمايه سازمان “سيا” اولين گام در راه
ايجاد يك دولت مستقل كرد است. اما بالعكس، اين گامي تعيين كننده در منحل كردن جنبش
مقاومت ملي كرد بود ـ جنبشي كه از سال
1975 به بعد و پس از ئاش بي تال بزرگ، شكل گرفته بود. ما نميتوانيم بگوئيم كه
بارزاني “عملگرا” تر است يا طالباني.
بگذار خودشان تعيين كنند. آنچه مهم است آن است كه توده هاي ستمديده كرد به اين
حقيقت مسلح شوند: تنها راه و به اين معنا كوتاهترين و عمليترين راه رهايي براي
توده هاي مردم، راه انترناسيوناليسم پرولتري
است. اين راهي است كه توسط ماركسيسم ـ لنينيسم ـ مائوئيسم ترسيم شده است.
اما براي آدمهايي مثل طالباني و طبقه اش كوتاهترين راه براي رسيدن به “قدرت” همانا
آويزان شدن به قدرتهاي ارتجاعي و
امپرياليستي است. توده هاي ستمديده كرد بايد به اين حقيقت آگاه شوند كه منافع
طبقاتيشان با منافع طبقاتي بورژوا ـ فئودالها و قدرتمندان كرد يكي نيست. راهي كه
اين نيروهاي بورژوا ـ فئودال مدافعش هستند براي توده ها هيچ خيري ندارد.
اكنون برخي نيروهاي كرد گله ميكنند كه
“آمريكا كردها را به حال خود رها كرده است.
”
آمريكا و فرانسه و بريتانيا از ديرباز براي پيشبرد منافع مستعمراتي و نومستعمراتي
خود در خاورميانه از “برگ كردها” استفاده كرده اند. آنها در دوره جنگ خليج بسال
1991 يكبار ديگر آن برگ را بازي كردند و حال هم دارند چنين ميكنند. به اين معنا
امپرياليستها واقعا در مورد كردها پيگير بوده اند. در بازي “عملگرائي”، هيچكس
نميتواند از آنها ببرد.
برخي درسهاي تلخ
بگذاريد با صراحت به برخي واقعيات نگاه
نمائيم و سئوالات تلخي را مطرح كنيم. توده ها و نيروهاي مترقي و انقلابي در
كردستان عراق، سابقه ي طولاني مقاومت در مقابل ستمگران ملي و پيشبرد مبارزه
انقلابي و نيز الهام بخشيدن و همكاري كردن با انقلابيون ساير كشورها را دارند.
قدرتهاي امپرياليستي ـ اول انگلستان و بعد آمريكا ـ بارها به آمال ملي آنها خيانت
كرده و سركوبشان كرده اند. پس چرا با وجود چنين تجربه اي، در كردستان عراق، سياست
وحدت با امپرياليسم جايگزين وحدت با خلقهاي ستمديده منطقه عليه امپرياليسم، شد؟اين
درست است كه نيروهاي طبقاتي بورژوا ـ فئودال بودند كه ائتلاف با امپرياليستها را
رهبري كردند و قلب و ستون فقرات به اصطلاح “حكومت كردي” را تشكيل دادند.
امپرياليستها هيچ نيروي سياسي ديگري را براي اينكار انتخاب نميكردند. نيروهاي
بورژواـ فئودال متحدان طبقاتي سرمايه داري جهاني در درون ملل ستمديده هستند. اما واقعيت تلخ آنست كه
سياست اين نيروهاي بورژوا ـ فئودال توانست توافق عمومي ملي و هواداران وسيعي بدست
آورد. بعبارت ديگر، برخي نيروهاي طبقاتي ديگر كه عمدتا ديدگاه و تمايلات بورژوازي
متوسط و خرده بورژوازي شهري را نمايندگي ميكردند، عامدانه و يا سهوا خط و سياستي
اتخاذ نمودند كه به سياستهاي امپرياليستي آمريكا و متحدينش در مورد عراق و كردستان
ياري رساند و به سياستهاي “اتحاديه ميهني” و “حزب دموكرات” در هواداري از
امپرياليسم، خدمت كرد. در سال 1991 در كردستان عراق بسياري از نيروهاي طرفدار
انقلاب واقعا قصد كمك به شكل گيري يك
توافق عمومي در هواداري از امپرياليستها را نداشتند، اما چون نتوانستند دست به يك
مبارزه ضروري عليه تجاوز امپرياليستها به عراق بزنند، بدون اينكه بخواهند عملا از
سمت “رامبوها” سر در آوردند.
هيچيك از نيروهائي كه خود را انقلابي، ضد
امپرياليست، “پرولتر” و “ماركسيست” مينامند به ضديت جدي با تجاوز امپرياليستي به
عراق برنخاست. آنها حضور نيروهاي اشغالگر امپرياليستي در كردستان عراق را افشاء
نكردند و با آن مخالفت ننمودند. آنها توده ها را براي درك ماهيت امپرياليسم
سازماندهي نكردند تا آنها بفهمند كه امپرياليسم يك دشمن طبقاتي است و هرگز در
پايمال نمودن استقلال ملي كردها و همه ملل ستمديده جهان ترديد بخود راه نداده است.
آنها از تاريخ كردستان بمثابه شاهد زنده اين حقايق استفاده نكردند. آنها از توده
ها نخواستند كه ائتلاف با بزرگترين جنايتكاران روي زمين را رد كرده و مبارزه اي را براي بيرون راندن
امپرياليستها از خاك كردستان عراق به پيش برند. آنها هيچوقت ماهيت “حكومت كردي” را
بمثابه يك زائده امپرياليستي، حكومت نيروهاي طبقاتي بورژوا ـ فئودالي و خائنان ملي
افشاء نكردند. آنها دست به افشاي رهبراني كه الگوي اسرائيلي ي “نجات ملي” را تبليغ
ميكردند، نزدند.
انتقادات برخي از اين نيروها به “حكومت
كردي”، صرفا به عدم اعطاي آزاديهاي كافي براي اپوزيسيون؛ خواست آزادي براي سازمان
دادن اتحاديه ها و راهپيمائيهاي توده اي جهت اعتراض به بيكاري و غيره، محدود ميشد.
آنها به اين كفايت كردند كه به ديدگاه اساسا ناسيوناليستي و رفرميستي خود رنگ و
لعاب “كارگريستي” بزنند و با همين خشنود بودند. آنها سعي نكردند ديد توده ها را وسعت
ببخشند تا نسبت به مسائل مهم سياسي حساسيت نشان دهند و مشتشان را عليه هر شكلي از
ستم كه بر اقشار مختلف مردم در جامعه و جهان اعمال ميشود، بلند كنند. آيا اين يك
تفاوت كليدي ميان ديدگاه پرولتري و ديدگاه تنگ نظرانه بورژوايي كه به اشكال مشخص
ناسيوناليسم، اكونوميسم و خودخواهي پراگماتيستي بروز ميكند، نيست؟ايده آليسم و
رفرميسم برخي از اين نيروها بسيار آشكار است. براي مثال در ژوئيه 1995، گروهي كه
“حزب كمونيست كارگري عراق” (ح ك ك ع) نام دارد و پايگاه فعاليتش در مناطق تحت
كنترل “اتحاديه ميهني” است، برنامه اي براي حل مسائل كردستان عراق ارائه نمود. اين
سازمان بخودي خود ممكنست اهميت چنداني نداشته باشد، اما خط و برنامه اش بيانگر
خطراتي است كه از برخورد اكونوميستي و سوسيال دمكراتيك به اوضاع بر مي خيزد.
برنامه آنها خواستار “بيرون رفتن كامل ارتش و پليس دولت مركزي (يعني رژيم عراق)
تحت نظارت نيروهاي سازمان ملل و مقامات بين المللي” و “برگزاري يك رفراندوم تحت
نظارت سازمان ملل” شده است تا “ مردم اين منطقه ـ كرد و غير كرد ـ تصميم بگيرند
آيا ميخواهند دولت مستقلي در چهارچوب عراق تشكيل دهند يا خير؟”. برنامه اين گروه
تصريح ميكند كه، “ نتيجه اين رفراندوم، رسمي و قانوني و لازم الاجراء خواهد بود.
”اين
يك نمونه رايج از توهمات سوسيال دمكراتيك روشنفكران بورژوا و خرده بورژواي رفرميست
ملل ستمديده است. در ضمن لازم است خاطر نشان كنيم كه اينها خودشان را “ضد
امپرياليست” ميدانند و حتي “اتحاديه ميهني” و “حزب دموكرات” را بمثابه احزاب
ناسيوناليستي كه “مهره هاي آمريكا و غرب و دولتهاي منطقه هستند” افشاء ميكنند
(قطعنامه دفتر سياسي ح ك گ ع).
اما با عرض معذرت از اين گروه، چند سئوال
داريم: آيا “مقامات بين المللي” مطرح شده در برنامه شما، موجوداتي متفاوت از
“آمريكا و غرب” هستند؟ و آيا سازمان ملل، مجمع بين المللي اين قدرتها و دولتهاي
كارگزارشان نيست؟ مگر غير از اينست كه “حكومت كردي” نيز از طريق انتخابات تحت
“نظارت” و حمايت “سازمان ملل يا مقامات بين المللي” بوجود آمد؟ آياهمين “برنامه”
شما پيشاپيش توسط “مقامات بين المللي” به اجراء درنيامده است؟ و آيا به همين خاطر
نبود كه به لحاظ عيني و برنامه اي با “نتايج آن” همراه گشتيد؟متاسفانه هيچ نيرويي
هرچند كوچك، پا به ميدان نگذاشت تا اين چشم بندهاي بورژوائي و خرده بورژوائي را از
هم بگسلد و واقعيت جهان را با بكارگيري عينك انترناسيوناليسم پرولتري به توده ها
نشان دهد. تنها ديدگاه و سياست انترناسيوناليستي
پرولتري ميتوانست در مقابل فلسفه بردگي كه نيروهاي فئودال ـ بورژوا به
كارگران و دهقانان و روشنفكران كرد تزريق ميكردند، برخيزد و بديلي ارائه دهد.
برخي ميگويند كه سياست حمايت از اين حكومت
ساخته و پرداخته ي سازمان سيا، براي دفع جنايات صدام حسين، سياستي صحيح بود. و ما
در جواب سوال ميكنيم: چرا فكر ميكنيد كه از دست جنايتكاري چون صدام حسين بايد به
آغوش آدمكشان حرفه اي چون امپرياليستهاي آمريكائي دويد و عدالت را از آنها گدائي
كرد؟ چرا اصلا بايستي از يك مرتجع به مرتجع ديگر پناه برد؟ چرا بايستي بدنبال سنت
بي سرانجام نيروهاي فئودال ـ بورژواي كرد كه توده ها را فقط بمثابه مهره نگاه
ميكنند و كاملا با مفاهيمي چون “اتكاء بخود” غريبه اند، افتاد؟ اين حقيقت كه برخي
نيروهاي عرب در عراق نيز براي مبارزه با رژيم صدام حسين، استراتژي اتكا به
امپرياليستها را اتخاذ كردند، نشان ميدهد كه با يك گرايش طبقاتي زهر آگين مشابه در
همه جا مواجهيم.
اين واقعيتي است كه برخي از نيروهاي كرد در
كردستان عراق فراخوان همبستگي و اتحاد ميان توده هاي كرد و عرب عراق را دادند. اين
خوبست. اما همبستگي و اتحاد ميان پرولترها و خلقهاي ستمديده جهان كه ما مائوئيستها
آنرا انترناسيوناليسم پرولتري مي ناميم، يك مسئله فرعي اخلاقي و يا كمك متقابل
نيست و امري دلبخواه هم نمي باشد. بلكه براي هر انقلاب يك مسئله مركزي است. اين
ديدگاه و سياستي است كه براي هر انقلابي يك ضرورت حياتي است. اين ضرورت را شكل
سازماندهي و عملكرد جهان، ساختار طبقاتي حاكم بر جهان، ديكته مي كند. ساختار جهاني
چارچوبه صف بندي طبقاتي را در هر كشور مشخص تشكيل ميدهد و اين صف بنديها را تعيين
ميكند. عدم درك اين روابط هميشه به بروز انحرافات در ميان نيروهاي انقلابي دامن
زده است ـ منجمله بشكل جدا نمودن ماهيت و
مواضع رژيمهاي ارتجاعي بومي از قدرتهاي امپرياليستي كه بر اين كشورها سلطه دارند.
اين جدا نمودن به دو نوع انحراف پا ميدهد. كه نمونه هر دو را ميتوان در جريان جنگ
خليج بسال 1991 و بعد از آن ديد. اولا، برخي نيروها (و بسياري از توده هائي كه
آرزوي شكست نيروهاي امپرياليستي را داشتند) در اوج نوميدي، اميدهايشان براي مبارزه
با تجاوز امپرياليستي را به صدام حسين و ارتش وي
بستند و فراموش كردند كه رژيم عراق را خود امپرياليستها براي خدمت به
نظامشان سازمان داده اند. بنابراين اين رژيم نمي تواند در مقابل تجاوز امپرياليستي
دست به يك مقاومت جدي بزند و نخواهد زد. امپرياليستها وقتي كه بنفعشان باشد، حتي
دست به سرنگون كردن برخي رژيمهاي كارگزار خود ميزنند. برخي از اين رژيمها ممكنست
در مقابل كنار گذاشته شدن مقاومت كنند ولي اين امر ماهيت آنانرا عوض نميكند. حساب
كردن بروي رژيمهاي عرب “ضد امپرياليست” توهم وسيعي را در ميان انقلابيون در
كشورهاي عربي بوجود آورده است. اين شكل از ناسيوناليسم مانعي در راه بوجود آمدن يك
گردان انترناسيوناليستي پرولتري واقعي و مبارز در كشورهاي عربي بوده است.
گرايش غلط ديگر اين است كه عمدا يا سهوا
جانب نيروي امپرياليستها گرفته شود؛ با اين توهم كه امپرياليستها نظام حكومتي
كشورهاي خود يعني دموكراسي بورژوائي را به كشورهاي نو مستعمره نيز بسط خواهند داد.
اين تصورات به هيچوجه واقعي نيستند. حكومت كردن از طريق ديكتاتوري فاشيستي در
كشورهاي نو مستعمره و پيش برد ديكتاتوري بورژوائي از طريق شكل دموكراتيك در
كشورهاي امپرياليستي، دو روي يك سكه هستند: دومي بخاطر اولي امكان دارد. درست به
همان شكل كه رفاه بخشهاي نسبتا وسيعي از مردم در كشورهاي امپرياليستي بدين خاطر
امكان پذير شده كه توده هاي وسيع در كشورهاي نومستعمره در فقر كشنده بسر مي برند.
امپرياليستها از طريق اتحاد با بورژوازي بزرگ وابسته، فئودالها و دول ارتجاعي اين
كشورهاست كه بر اين كشورها تسلط دارند. بنابراين با اتكا به امپرياليستها نميتوان
دول ارتجاعي اين كشورها را سرنگون كرد. اين دولتها و اربابان امپرياليستشان هر دو
آماج انقلاب دمكراتيك نوين (كه پيش در آمدي بر انقلاب سوسياليستي است) ميباشند.
يك دوره از جنبش مقاومت ملي در كردستان عراق
پايان يافته است و ضروري است كه نگاهي دوباره به ماهيت مسئله ملي و راه حل آن
كنيم. اين تجربه يكبار ديگر بر اين حقيقت عميق ماركسيستي ـ لنينيستي ـ
مائوئيستي پرتو مي افكند كه مسئله ملي، در
نهايت يك مسئله طبقاتي است. اين بدان معناست كه مسئله ملي در عصر امپرياليسم
نميتواند بوسيله نيروهاي بورژوا ـ فئودالي و ايدئولوژيهاي تنگ نظرانه ناسيوناليستي
حل شود.
ستم ملي موجود در چارچوبه كشورهاي تحت سلطه،
در ساختار بزرگتر وابستگي به امپرياليسم بافته شده است. به همين جهت نميتوان آنرا
در روندي مجزا و مجرد از حل مسئله ملي فراگير عصر امپرياليسم، كه عبارت است از
اسارت تمام ملتها و خلقها توسط امپرياليسم، حل كرد. ستم ملي مانند ديگر مسائل
دمكراتيك (كه ريشه كن كردن ستم و استثمار فئودالي در راس آنهاست)، بايستي از طريق
يك انقلاب دمكراتيك حل شود. اما اين انقلاب دمكراتيك تنها ميتواند تحت رهبري
پرولتاريا و در اتحاد با نيروهاي طبقاتي خلقي (عمدتا دهقانان فقير و بي زمين) عملي
شود. اين انقلاب بايستي توسط يك برنامه پرولتري انقلابي، و با هدف نهائي و دورنماي
آن هدايت شود ـ يعني بمثابه يك گام در گذار به انقلاب سوسياليستي و ايجاد پايگاهي
براي پيش برد انقلاب پرولتري جهاني.
براي مسئله ملي، مثل هر مسئله ديگر در اين
جهان، طبقات مختلف راه حلهاي متفاوتي دارند. بدين خاطر است كه ما مي گوييم مسئله
ملي در تحليل نهايي يك مسئله طبقاتي است. اين مسئله ميتواند و بايستي بمثابه بخش
تبعي از روند پيشبرد انقلابات دمكراتيك نوين و سوسياليستي حل شود. اين بدان معني
است كه كل روند انقلاب بايد توسط يك حزب واحد ماركسيست ـ لنينيست ـ مائوئيست كه
ريشه در ميان پرولتاريا و ستمديدگان كليه ملل درون يك كشور دارد، رهبري شود.
عملي نمودن سياستهاي دورانديشانه و انقلابي
پرولتري وظيفه ساده اي نيست، بخصوص در خطه دشواري مانند كردستان. اما همه مناطق و
كشورها، مشكلات خودشان را دارند. اين مشكلات ممكنست مانند بار و كششي بر روي افكار
برخي از انقلابيون عمل كرده و آنها را بسوي سياستهاي ناسيوناليستي، پراگماتيستي و
رفرميستي منحرف كند. اما بايد دانست كه اين كششها بر پايه ضعفهاي ذاتي در جهانبيني
انقلابيوني كه ايدئولوژي كمونيستي ندارند، عمل ميكنند. بنابراين پذيرش ايدئولوژي
صحيح ،كليد رسيدن به راه حلهاي صحيح سياسي براي مشكلات است. بطور خلاصه انقلابيون
نياز دارند كه خود را به ايدئولوژي علمي ماركسيسم ـ لنينيسم ـ مائوئيسم مجهز كنند.
درسهاي شش سال گذشته در كردستان بايستي جمعبندي
شده و توده ها به يك درك انقلابي از آنها مسلح
شوند. انقلابيون پيشرو كه شامل روشنفكران انقلابي كردستان است بايستي توده
هاي ستمديده را در رسيدن به جمعبنديهاي درست و يك درك انقلابي رهبري كنند. اماآنها
تنها زماني ميتوانند چنين كنند و تلاشي همه جانبه را براي تبديل امر بد به امر خوب
آغاز كنند كه توسط ماركسيسم ـ لنينيسم ـ مائوئيسم هدايت شوند. بعلاوه، اين درسهايي
نيست كه فقط بايد توسط توده ها و انقلابيون در كردستان عراق جمعبندي شود. همان
طبقات و همان گرايشات و همان انگيزه هاي كمپرادور ـ فئودالي تحت لواي “رهايي ملي”
و حتي “ماركسيسم” در جنبشهاي ديگر نيز موجود است. بطور قطع در جنبشهاي ملي كرد در
ايران و تركيه وجود دارد، اما بدين جا ختم نمي شود. اين تجارب تلخ بايستي سنتز شده
و درسهاي آن به مبارزات انقلابي ديگري كه توسط پرولتاريا و خلقها براه انداخته
ميشود، منتقل شوند. “جنبش انقلابي انترناسيوناليستي” مركز جنيني كمونيستهاي جهان
است و يكي از وظايف كليدي آن كمك به نيروهاي پيشرو براي درك و بكاربست صحيح
ماركسيسم ـ لنينيسم ـ مائوئيسم در هر كشور است. جنبش انقلابي انترناسيوناليستي
تجارب تاريخي ـ جهاني نبردهاي پرولتاريا براي پاك نمودن امپرياليستها و مرتجعين از
صحنه گيتي، را يكجا متمركز كرده و به انقلابيون كشورهاي مختلف منتقل ميكند. اين
بهترين راهي است كه جنبش انقلابي انترناسيوناليستي ميتواند به عناصر پيشرو انقلابي و گروهها در
عراق و در سراسر كردستان ياري رساند. ما بهمراه يكديگر بايد گذشته را چراغ راه
آينده كنيم. همانگونه كه صدر مائو ميگويد، راه پر پيچ و خم است اما آينده درخشان.
به اهتزاز در آوردن پرچم ماركسيسم ـ لنينيسم
ـ مائوئيسم
در صحنه سياسي جامعه
ساختارهاي سياسي اقتصادي حاكميت كه امپرياليستها
پس از جنگ جهاني دوم در بخشهاي مختلف جهان به پا كردند، شكاف برداشته اند. در
بسياري نقاط در فقدان يك آلترناتيو انقلابي قدرتمند كه قدم پيش گذاشته و با توسل
به زور اين ساختارها را كنار زند، هرج و مرج بسياري در صحنه سياسي بوجود آمده است.
مضاف بر نيروهاي خلقي متفاوتي كه در مقابل نظام پوسيده و فلاكتبار امپرياليستي
مقاومت كرده و بدنبال تغيير هستند، انحطاط نظام به بسياري از نيروهاي گريز از مركز
پا ميدهد. بطور مثال، سقوط بلوك شرق به تضادهايي پا داده است كه بنظر نمي آمد سر
بلند كنند. تجديد حيات جنگ سالاران در كشورها و مناطق مختلف علامت اين است كه چقدر
نظم قديمي جهان شكسته شده و چگونه ساختارهاي قدرت موجود قادر نيستند اين نيروهاي
ارتجاعي مختلف را مهار زده و تحت تبعيت خود درآورند. صحنه سياسي در قسمتهاي مختلف
خاورميانه درهم برهم و گيج كننده بنظر مي آيد. برخي از نيروهاي رفرميست ( منجمله
حزب كمونيست كارگري عراق كه در بالا ذكرش رفت) اين نوع موقعيت ها را بمثابه
“سناريوهاي سياه” توضيح ميدهند. منظورشان اين است كه، “نيروهاي عقبگرا” (تاريك
انديشان مذهبي و نيز اقشاري مانند دهقانان!) در تقابل با باصطلاح نيروهاي “ترقي خواه” (يعني كارگران ولي همچنين
بورژوازي اين كشورها) صحنه آرائي ميكنند.
و ما از اينها سوال ميكنيم كه بنظر شما توده ها و انقلابيوني كه با “سناريوهاي
سياه” روبرو ميشوند، چه بايد بكنند؟ كمك كنند كه ساختارهاي دولتي ارتجاعي نيمه
مستعمراتي و حاكميت امپرياليستها را از فروپاشي نجات بدهند؟! “سناريوي سفيد” آنها
جالب است: يك صحنه تميز و روشن موجود است كه در آن نيروهاي “ترقي” در يكطرف صف
كشيده اند و تمام مرتجعين در طرف ديگر و دولتهاي مرتجع و اربابان امپرياليستشان به
اندازه كافي قدرتمند هستند كه مانع از آن بشوند كه اين نيروهاي متخاصم با زبان
تفنگ با هم سخن بگويند. اينها(طرفداران برقراري سناريوي سفيد) به نيروهاي انقلابي
هشدار ميدهند كه صحنه رابيش از اين با دست زدن به انقلاب مسلحانه بهم نريزيد! اما
حقيقت موضوع چيست؟ بر خلاف تصور اينان حقيقت موضوع آن است كه فقدان ارتشهاي پرولتري،
مشكل عمده چنين اوضاعي است.
تنها ارتشي به رهبري يك حزب ماركسيستي ـ
لنينيستي ـ مائوئيستي ميتواند مشكلات ناشي از شكافها و تقسيمات محلي و ملي در ميان
ستمديدگان را حل كرده و توده ها را به حول منافع طبقاتي شان عليه امپرياليسم، نيمه
فئوداليسم و سرمايه داري بوروكرات متحد كند و جنگي را كه متكي به نيروي خود توده
هاست عليه هر نوع ستم منجمله ستم ملي رهبري نمايد. وجود چنين ارتشي ميتواند صحنه
جامعه را بشدت در جهت منافع خلق و انقلاب قطب بندي كند و دور باطل جنگ براي
جايگزين كردن يك دارودسته ارتجاعي بورژوا ـ فئودال با دارودسته ارتجاعي ديگر را در
هم شكند.
صحنه سياسي در بسياري از كشورها بطور
فزاينده اي توسط طيف وسيعي از نيروهاي سياسي اشغال خواهد شد. پرچمهايي كه بر آن
وعده هاي دروغين نوشته شده براي جلب فداكاري توده ها به اهتزاز در خواهند آمد. اين
نقدأ حالتي است كه در بسياري از مناطق وجود دارد: جنگ سالاران فئودال و نيروهاي
تاريك انديش مذهبي و بورژوا ـ فئودالها و همچنين نيروهاي خرده بورژوا با
ايدئولوژيهاي ناسيوناليستي همه ادعا ميكنند كه توده ها را در بيرون آمدن از جنون جامعه طبقاتي و سلطه امپرياليسم رهبري خواهند
كرد. رقابت ميان قدرتهاي امپرياليستي براي نفوذ در طبقات ارتجاعي اين كشورها و
اقدامات آنان جهت پاشيدن تخم بي ثباتي در حياط خلوت يكديگر، موجب اشاعه برخي
توهمات در ميان توده ها و برخي انقلابيون در مورد اين قدرتها خواهد شد. همانگونه
كه لنين اشاره كرد، حتي مرتجعين بدون توده ها در جهان امروز كار چنداني نميتوانند بكنند. نيروهاي ارتجاعي و
امپرياليستي رذيلانه از اشتياق توده ها
براي مبارزه با دشمنانشان سوء استفاده كرده و خواهند كوشيد آنها را بمثابه گوشت دم
توپ بسيج كنند. روشن است كه اين موقعيت پيچيده نيروهاي انقلابي كمونيست را با
مشكلات زيادي در راه ترسيم مسير پرولتاريا و خلق منجمله آغاز جنگ خلق و ساختن ارتش
خلق روبرو مي كند. اما همين موقعيت پيچيده و متضاد باعث تضعيف انسجام و ثبات نسبي
ساختارهاي دولت مركزي شده و موجب افزايش توانايي توده ها و انقلابيون در ضربه زدن
و بالاخره سرنگون كردن اين دولتهاي ارتجاعي ميشود ـ بشرطي كه اين انقلابيون و توده
ها تحت رهبري يك حزب واقعي مائوئيستي دست به جنگ خلق عليه اين دول بزنند. پيچيدگي
اوضاع، بسياري انقلابيون و حتي توده ها را به تامل واداشته وانتظار يك صحنه روشن
تر را مي كشند. اما واقعيت آن است كه انقلابها در كوران تلاطمات ساخته ميشوند. انقلابيون كمونيست بايستي تضادها
را در اوضاع كنوني بدقت بررسي كنند و طرق گشودن راه انقلاب پرولتري را از دل
اغتشاش وبي نظمي بيابند. براي اين كار،
دست يافتن به يك هويت ايدئولوژيك و سياسي و برنامه اي كه بطور روشن داراي ماهيت
پرولتري انقلابي است و در تضاد آشكار با ماهيت و برنامه همه نيروهاي ديگر قرار دارد، كليدي است. بايد ماهيت
و منافع طبقاتي ي پشت پرچمهاي گوناگوني كه در برابر توده ها به اهتزاز در آمده را
به آنان نشان داد و برنامه اي در تقابل با آنها جلو گذارد. و مسئله مهمتر آن است
كه بايد براي تبديل اين برنامه به يك نيروي مادي مبارزه كرد. ما بايد براي تبديل
پرچم پرولتري انقلابي به پرچم توده ها مبارزه كنيم و از دل مشكلات، راههائي را
براي اجراي اين برنامه پرولتري از طريق مبارزات سياسي انقلابي جسورانه و عمدتا از
طريق جنگ خلقي كه تحت هدايت اين برنامه بوده و آنرا در خود منعكس كند، بيابيم .