ماركسيسم در برگيرنده هزاران حقيقت است، اما در تحليل نهائی  همه آنها در يك حقيقت خلاصه ميشود:

شورش كردن بر حق است

ـ مائوتسه دون

 

از مجله جهاني براي فتح، شماره 21، سال 1374 www.sarbedaran.org\rim

 

از سوی  :كميته رهبری  اتحاديه كمونيستهای  ايران(سربداران)                                                                               ژوئيه 1994

 

* "جنگ خلق ما، از همان ابتدا در خدمت انقلاب جهانی  پرولتری  بوده است و كماكان در اين مسير خواهد ماند؛ اين جنگ از حمايت طبقه كارگر جهانی  و خلقهای  جهان،انقلابيون و كمونيستهای  راستين و بطور اخص از پشتيبانی  جنبش انقلابی  انترناسيوناليستی  كه حزب به آن تعلق دارد بهره مند می  باشد."

ــ بنقل از جزوه "جنگ خلق را در خدمت به انقلاب جهانی  گسترش دهيد" ـ كميته مركزی  حزب كمونيست پرو ـ اوت1986

 

 رفقا

با احساس مسئوليت عميق نسبت به وظيفه انترناسيوناليستی  خويش و نسبت به خواهران و برادران طبقاتيمان در پرو، به ياد قهرمانان جانباخته در آن كشور، اعضاء و جنگاوران دلير حزب كمونيست پرو، و با تعهد و عزمی  راسخ برای  حفاظت از درفش سرخی  كه آنان با خون خود گلگونش ساختند و به دست ما سپردند، در مبارزه دوخط بسيار مهمی  كه آغاز گشته شركت می  كنيم.

با افتخاراين سند را در پاسخ به تقاضای  كميته جنبش انقلابی  انترناسيوناليستی  عرضه می  داريم و اميدواريم كه اين گام كوچك به وظيفه ای  كه بخشنامه كميته «جنبش انقلابی  انترناسيوناليستي»در مقابل جنبش گذارده، خدمت كند.

جهت گيری  عمومی  كه كميته «جنبش انقلابی  انترناسيوناليستي»راتخاذ نموده، راهنمای  اين نوشته بوده و ابراز نظرات احزاب «جنبش انقلابی  انترناسيوناليستي» به تعميق درك ما از مسئله مقابل پا كمك كرده است. بعقيده ما ارزيابی  كميته «جنبش انقلابی  انترناسيوناليستي»از اهميت مبارزه دو خط كنوني، از خطرات و فرصتهای  نهفته در اين وضعيت، از مسئوليت و نقش جنبش ما در قبال آن و سبك كاری  كه كميته برای  پرداختن به اين موضوع در پيش گرفته، تماما حائز اهميت فراوان بوده و كاملا صحيح است.

اين مبارزه بطور لاينفك با تكامل جنبش ما و بطور كلی  با روند انقلاب جهانی  پرولتری  مرتبط است. نه فقط بدان خاطر كه جنبش كمونيستی  همواره جنبشی  بين المللی  بوده بلكه بويژه به دليل نقشی  كه حزب كمونيست پرو و جنگ خلق تحت رهبريش در تكامل جنبش ما و اين مرحله از انقلاب جهانی  پرولتری  ايفاء كرده است. در آنروزها كه رژيم ارتجاعی  جمهوری  اسلامی  با كمك امپرياليستهای  يانكی  و سوسيال امپرياليستهای  شوروي، انقلاب ايران را در خون بهترين فرزندان خلق غرق می  كرد، آغاز جنگ خلق در پرو ما را دلگرم ساخت. اتحاديه كمونيستهای  ايران (سربداران) متعاقب شكست انقلاب و وارد آمدن ضربات جدی  به سازمان ما از سوی  رژيم كمپرداور ـ فئودال جمهوری  اسلامي، پروسه بازسازی  ايدئولوژيك، سياسی   و تشكيلاتی  خود را آغاز كرد. در اين پروسه، بهره جوئی  از تجارب حزب كمونيست پرو جايگاهی  بس عظيم داشت.

كميته «جنبش انقلابی  انترناسيوناليستي»و جنبش ما به نيابت از سوی  جنبش بين المللی  كمونيستی  موظف است كه با حزب كمونيست پرو و جنگ خلق، از لحاظ سياسی  و ايدئولوژيك بی  دريغ همياری  كند. وحدت عاليتری  كه اخيرا جنبش ما بدان دست يافته، سند پرافتخار "زنده باد ماركسيسم ـ لنينيسم ـ مائوئيسم" و ساير قطعنامه ها منجمله "درباره اوضاع جهاني" ابزار ذيقيمتی  در پيشبرد اين وظيفه ميباشند.

هدف ما از اين مبارزه دو خط كمك به برافراشته نگهداشتن درفش سرخ ما در پرو است. بعلاوه ميخواهيم راه را برای  آغاز جنگ خلق توسط ديگر احزاب جنبشمان هموارتر نمائيم. ما بايد به دركی  عميق از ماهيت آلترناتيوهای  گوناگون كه هر يك، راهی  برای  آينده حزب كمونيست پروو جنگ خلق ترسيم می  كند، دست يابيم؛ و بر اين پايه به حمايت از خط صحيح برخيزيم و به مبارزه با خط غلط بپردازيم. غلبه خط غلط بر پروسه انقلاب در پرو نه تنها شكستی  برای  جنگ خلق در پرو خواهد بود بلكه همچنين عقبگردی  جدی  برای  جنبش ما محسوب خواهد شد. از طرف ديگر اگر خط صحيح پيروز شود و سكاندار انقلاب پرو باقی  بماند، اين يك پيشروی  بزرگ خواهد بود. برای  تضمين يك فرجام پيروزمند، تكامل مبارزه دو خط، تعيين خط درست و خط غلط، و حمايت تزلزل ناپذير از خط صحيح و نيروهای  كه آن را نمايندگی  ميكنند كاری  اساسی  است.

تحت رهنمودهای  بخشنامه كميته جنبش انقلابی  انترناسيوناليستي، ما با دقت اسناد گوناگون را مطالعه كرده و به مطالعه تجارب تاريخی  پرولتاريا، و بازبينی  اسناد قابل دسترس حزب كمونيست پروپرداختيم. ما به تعميق دركمان از اصول ماركسيسم ـ لنينيسم ـ مائوئيسم درمورد مسائل مطروحه پرداختيم و همزمان مروری  دوباره بر تجربه خودمان كرديم. ما در محدوده توانائيهای  خود كوشيده ايم اوضاع عينی  پرو را دنبال كنيم تا شناخت خود از واقعيات عينی  آن كشور را بالا ببريم. به نظر ما در اين زمينه رفقای  حزب كمونيست پروبايد نقشی  مركزی  ايفاء كنند. چرا كه بدون ياری  آنها، دست زدن به آنچنان تحقيقی  كه ما را به تحليل مشخص صحيح از شرايط مشخص رهنمون شود ممكن نيست؛ و داشتن چنين تحليلی  لازمه تعيين خط صحيح برای  پيشبرد پيروزمندانه جنگ خلق تحت شرايط مشخص كنونی  است. در اينجا منظورمان صرفا يك جهتگيری  استراتژيك كلا صحيح نيست، بلكه خط را در مفهوم مشخصتر آن در نظر داريم.

در اين سند، بعنوان پيش درآمد اين پروسه،  ما به ارزيابی  نقادانه خط مدافع مذاكره صلح، پرداخته ايم. برای  اين منظور عمدتا از مقاله "تعريف نوين، تصميم نوين" يا "آسومير" (نام اسپانيائی  آن) (1)كه بازتاب اين خط است سود جسته ايم. اين اولين سند بسيط در مورد خط "مذاكرات صلح" (خطی  كه در زندانها سربلند كرد) بود كه بدست ما رسيد و توجه ما را جلب كرد. بعلاوه ما از سند ديگری  كه امضای  "زندانيان سنگرهای  درخشان نبرد" پای  آنست، بعنوان يك منبع تكميلی  درمورد اين خط استفاده كرده ايم. (اين سند را به اختصار "مقاله زندان" ميخوانيم.)(2)

علاوه بر وظيفه انتقاد از خطی  كه در اين اسناد منعكس شده، ما از اين فرصت برای  كنكاش عميقتر برخی  مسائل حياتی  انقلاب و تعميق درك خود از آنها، استفاده كرده ايم.

 

الف ـ سياست انقلابی  در پرو يعنی  جنگ انقلابي

آسومير به برخی  نكات مهم اشاره ميكند، بسياری  از اصول صحيح را رديف ميكند، به برخی  عوامل واقعی  در اوضاع كنونی  اشاره دارد. بعلاوه خط آسومير درباره اوضاع جهانی  و سرمايه داری  بوروكراتيك ـ كه تفاوت فاحشی  با خط شناخته شده حزب كمونيست پرودارد ـ جلب توجه ميكند. اما جوهر اين سند را بايد در برخوردش به مسئله جنگ انقلابی  بطور اعم و به جنگ خلق در پرو بطور مشخص جستجو كرد. اينجاست كه ماهيت آزار دهنده آسومير آشكار ميشود.

آسومير تعبير "جديدي" از تئوريهای  صدر مائو درباره جنگ و صلح ارائه ميدهد. آسومير با تحريف رابطه بين جنگ و سياست، و با شعبده بازی  در مورد اشكال مختلف مبارزه طبقاتی  سعی  ميكند مخاطبانش را قانع كند كه دنده عقب زدن و خزيدن از مبارزه مسلحانه به مبارزه سياسي، با اين اميد كه جنگ خلق را بعدا "از نو آغاز خواهيم" كرد، مجازست! سند ادعا ميكند كه كل پروسه جنگ ضدانقلابی  پيروز شده و تحت شرايط حاضر و در بهترين حالت،  جنگ خلق را فقط ميتوان "حفظ" كرد. "مقاله زندان" خط آسومير را به نتيجه گيری  منطقی  خود يعنی  لزوم خاتمه جنگ خلق ميرساند. اين مقاله ادعا ميكند كه حزب كمونيست پروبرای  نجات از شكست كامل و جلوگيری  از تلاشی  كامل حزب بايد به "مبارزه سياسی  بدون خونريزي" بازگردد و به حل معضل رهبری  كه بواسطه دستگيری  صدر گونزالو و عده ای  از رهبران رده اول حزب ايجاد شده است بپردازد. از قرار، مبارزه برای  "پيمان صلح" جهت تسهيل اين "عقب نشينی  عمومي" است. اينست جنبه عمده خط و برنامه اين اسناد. ساير مباحث منجمله تحليل به ظاهر عميق آسومير از اوضاع جهانی  كه به آن لقب "فروكش عمومی  سياسي" داده (با تاكيد بر اينكه يك فروكش استراتژيك و جهانی  است)، در خدمت به اين هدف است. بعلاوه ما معتقديم كه آسومير در تحليل از رشد اقتصادی  قسمی  كه اخيرا در پرو جريان داشته، ميخواهد چنين نتيجه گيری  كند كه اركان مادی  ادامه جنگ خلق ديگر موجود نيست.ماهيت تاسف بار اين اسناد حتی  اگر هزار بار هم تكرار كنند كه م ـ ل ـ م جهانشمول است يا از عظمت دستاوردهای  جنگ خلق در پرو سخن برانند، تغيير نخواهد كرد.

 

اهميت مركزی  تفنگ در تحقق رسالت پرولتاريا

قهر انقلابی  عاليترين شكل مبارزه برای  كسب قدرت است. اين همواره مسئله ای  تعيين كننده در مبارزه ميان ماركسيسم و رويزيونيسم بوده است. عدم درك قاطع اين مسئله به رويزيونيستها كمك خواهد كرد. رويزيونيسم ميگويد كه قدرت را ميتوان به شيوه های  غير قهرآميز كسب كرد. يا اينكه قدرت موجود را ميتوان به تدريج در جهت منافع خلق اصلاح كرد. رويزيونيسم معتقد است اگر هم زمانی  استفاده از قهر لازم افتد، برای  نابود كردن قدرت دولتی  موجود و استقرار دولت (ديكتاتوری  انقلابي) پرولتاريا و ستمديدگان نيست. بلكه صرفا وسيله ای  جهت فشار گذاشتن بر دولت موجود برای  رسيدن به توافق و شريك شدن در قدرت است.

پرولتاريا و خلق نميتوانند بدون استفاده از قهر سازمانيافته يعنی  جنگ انقلابي، قدرت را كسب كنند؛ زيرا دشمن طبقاتی  از طريق قهر سازمانيافته (دولت ارتجاعي) حكم ميراند. اين هم درمورد دولتهائی  كه ديكتاتوری  عريان در آن برقرار است صادق است  و هم در "دمكراتيك ترين" جمهوريهای  بورژوائي. دولت (ارتش، قوای  پليس، محاكم و غيره) ابزار ضروری  اين دول برای  تحميل نظام استثمار و ستمشان ميباشد. و توده های  ميليونی  در تجربه روزمره شان اين واقعيت را لمس ميكنند. بعلاوه تاريخ بارها و بارها نشان داده كه طبقات حاكمه  هنگامی  كه احساس كنند منافع اساسی  شان (حق حاكميت بر خلق و حق استثمار خلق) بخطر افتاده، از همه توان دولت خود برای  سركوب خلق استفاده خواهند كرد.

بهمين علت است كه  رهبران كبير ما، بخصوص رفيق مائو توجه ويژه ای  به تكوين و تكامل استراتژی  نظامی  انقلاب پرولتری  كرده اند. لنين در تاكيد بر مركزی  بودن اين مسئله گفت: "طبقه تحت ستمی  كه در پی  آموختن استفاده از سلاح، بدست آوردن سلاح، نباشد فقط سزاوار آنست كه با او مثل برده رفتار شود." (برنامه جنگی  انقلاب پرولتري)

 

التقاط در مسئله جنگ و سياست

آسومير اظهار ميدارد كه "مبارزه طبقاتی  يك جنگ طبقاتی  كبير و هميشگی  است كه توسط رهبران سياسی  هدايت ميشود. اين مبارزه دو شكل دارد: بدون خونريزي...و با خونريزي. هر دوی  اينها اشكالی  از جنگ كبير سياسی  هستند" " همانطور كه سياست جنگ بدون خونريزی  است، جنگ سياست با خونريزی  است"."....  و اگر واقع شود، هر زمان كه امكان پذير باشد، برای  آنست كه جنگ ناعادلانه را با جنگ عادلانه پاسخ دهد"، "جنگ بر اساس شرايط مشخص آغاز ميشود و توسعه می  يابد و زمانی  كه شرايط مشخص تغيير ميكند، اشكال مبارزه نيز بايستی  تغيير كند."

البته آسومير گاهی  اظهارات  صحيحی  را بشكل پارازيت آن وسط مياندازد بدون آنكه آنها را تشريح كند يا ربطشان را به نقطه نظرات خود دهد. بطور مثال ميگويد "اگر مانع كاملا بر طرف نشود، جنگ بايد ادامه يابد.

" سئوال اينجاست كه چه موقع ميتوان گفت مانع كاملا بر طرف نشده و عملكرد اين حرف در شرايط امروز چيست؟ آيا منظور آسومير همين جنگ خلقی  است كه جريان دارد، يا از جنگی  ناشناخته و ناموجود صحبت ميكند؟ يكی  از صفات مشخصه و برجسته التقاط گرائی  اينست كه چند اظهاريه صحيح هم چاشنی  شله قلمكارش ميكند تا ماهيت راست خود را بپوشاند.

اظهاريه آسومير درباره جنگ و سياست ـ يكی  با خونريزی  و ديگری  بدون خونريزی  ـ در نگاه اول شبيه به جمله صدر مائو است. اما شباهتها از ظواهر امر فراتر نميروند و در جوهر خود كاملا متفاوتند. صدر مائو بر اين حقيقت تاكيد ورزيد كه به لحاظ تاريخی  و اجتماعی  ضروری  است كه طبقه ستمديده مبارزه سياسی  خود را از طريق قهر انقلابی  به پيش براند. حال آنكه آسومير ميكوشد ارزش و جايگاه اشكال قهر آميز و غير قهرآميز مبارزه را در جريان تلاش  پرولتاريا برای  رسيدن به جامعه كمونيستی  همسنگ قلمداد كند تا بدين ترتيب ضرورت فوق الذكر را پرده پوشی  كند.

حالا از نزديك نگاهی  به خط آسومير در باره جنگ و سياست می  اندازيم:

 

1 ـ در فرماندهی  يك جنگ انقلابی  بايد يك سياست انقلابی  قرار داشته باشد

 رفيق مائو در مقاله "درباره جنگ طولاني" بروشنی  ميگويد كه كليه جنگها دارای  خصلتی  سياسی  ميباشند و رابطه ديالكتيكی  بين جنگ و سياست را تشريح ميكند. صدر مائو ميگويد: "وقتی  سياست به مرحله معينی  ميرسد كه ديگر نميتواند به طرق معمول پيش برود، آنگاه جنگ ميشود تا موانع را از سر راه بردارد.امااگر مانع كاملا بر طرف نشود، جنگ بايد ادامه يابد تا اينكه هدف بطور كامل متحقق شود." (درباره جنگ طولانی  ـ بخش "درباره جنگ و سياست" )

هر جنگی  دارای  هدف سياسی  معينی  است و تا رسيدن به اين هدف بايد ادامه يابد. همچنين، بين جنگ و سياست تاثيرگذاری  متقابل بسيار فعالی  در جريان است؛ يعنی  اينكه اين دو جنبه مرتبا در هم تداخل كرده و بر هم تاثير ميگذارند. از اينرو، در چارچوب مبارزه طبقاتی  فقط يك سياست انقلابی  ميتواند ما را به آغاز يك جنگ انقلابی  رهنمون شود. و زمانی  كه چنين جنگی  آغاز شد فقط يك سياست انقلابی  ميتواند آنرا بمنزله يك جنگ انقلابی  حفظ كرده و تكامل بخشد. سياستهای  رفرميستی  سازش طبقاتی  نه ميتوانند رهنمون آغاز يك جنگ انقلابی  باشند و نه وقتی  چنين جنگی  در جريان است ميتوانند به آن خدمت كنند.

از تاثيرگذاری  متقابل جنگ و سياست به اين نتيجه ميرسيم كه موضع طبقه ستمديده و هدف سياسی  يك جنگ انقلابی  است كه عمق و گستره جنگ، طرق هدايت آن به لحاظ استراتژی  و تاكتيكها و حتی  سياستهای  كلان و خرد (سياسی  و اقتصادی  و غيره)، مانورها و آرايش قوای  آن را معين ميكند. بطور مثال رفيق مائو اظهار داشت كه پيروزی  در جنگ مقاومت ضدژاپنی  از هدف سياسی  آن، يعنی  بيرون راندن اشغالگران ژاپن و ايجاد يك چين نوين جدا نيست؛ از رهنمود عمومی  مبنی  بر استواری  در جنگ مقاومت، سياست جبهه متحد، بسيج كل خلق، و از اين تئوری  كه خلق تعيين كننده است و نه سلاح، جدا نيست. درك اين مطلب بسيار مهم است. زيرا ما بر اين مبنا به سنجش سياست "پيمان صلح" آسومير خواهيم پرداخت تا ببينيم آيا اين سياست در خدمت جنگ انقلابی  و سياست انقلابی  در پرو است؟ يا اينكه با هر دو تضادی  آشتی  ناپذير دارد؟ بطور خلاصه سياستهای  رفرميستی  يا توسط يك جنگ انقلابی  تقبيح شده و كنار زده ميشوند و يا اگر حاكم شوند، شكست ببار آورده و سرانجام ماهيت انقلابی  يك جنگ را تغيير خواهند داد. از رابطه پويای  جنگ و سياست است كه اهميت عظيم خط ايدئولوژيك، سياسی  و نظامی  صحيح برای  يك جنگ انقلابی  نتيجه ميشود. تاريخ طبقه ما ثابت كرده كه برخی  اوقات فرجام يك مبارزه دو خط مهم ميتواند نقش تعيين كننده ای  در سرنوشت يك جنگ انقلابی  بازی  كند.

اگر نگاهی  به الگوی  كار برخی  از استراتژيهای  ضد چريكی  اخير بيفكنيم ميتوانيم ببينيم كه امپرياليستها از اين تاثير متقابل جنگ و سياست برای  فرسوده كردن جنبشهای  چريكی  و سرانجام ايراد ضربات مرگبار بر آنها استفاده كرده اند. آنها متناوبا بر پايه ايراد ضربات نظامی  سنگين، كوششهائی  را جهت "نرم كردن اين جنبشها از حيث سياسی  " آغاز كرده اند؛ سپس بار ديگر به تشديد حملات نظامی  پرداخته اند. امروز در پرو مرتجعين ميكوشند همين سياست را پياده كنند. آنها بر شدت عمليات خود عليه مناطق پايگاهی  افزوده اند. آنها بشدت می  كوشند كه پيروزيشان در دستگيری  رفيق گونزالو و ايراد ضربات ديگر بر ساختار حزب را به يك پيروزی  سياسی  مبدل كنند و از اين پيروزی  سياسی  برای  تقويت نقشه های   نظامی  خود عليه جنگ خلق استفاده نمايند.

 

2ـ آسومير ميگويد جنگ و سياست هردو اشكالی  از جنگ كبير سياسی  اند

صدر مائو تاكيد كرد كه جنگ عاليترين شكل مبارزه است و كسب قدرت از طريق قهر انقلابی  وظيفه مركزی  كمونيستها در همه جاست. حذف اين دو نكته بسيار مهم (عالی  ترين و مركزي) هنگام پيش كشيدن ارتباط اين دو شكل مبارزه بايكديگر، التقاط گرائی  ناب و اپورتونيسم زيركانه است. در سطح كلي، در مناسبات ديالكتيكی  ميان سياست و جنگ، اين سياست است كه جنبه عمده را داراست ـ يعني، اين هدف سياسی  جنگ است كه ماهيت و شرايط جنگ، و شيوه هدايت آنرا تعيين ميكند. از اينجا نتيجه ميشود كه سياست بايد بر تفنگ حكم راند و حزب بايد ارتش را رهبری  كند. اما وقتی  صحبت از  اقدامات ضروری  پرولتاريا و خلق برای  كسب قدرت سياسی  است، نبايد فراموش كنيم كه بين دو شكل مبارزه (سياسی  و مسلحانه)، اين مبارزه مسلحانه است كه عمده ميباشد و كليه اشكال ديگر بايد به تدارك آن خدمت كنند و پس از آنكه جنگ آغاز شد، ساير اشكال مبارزه بايد در خدمت توسعه و به پيروزی  رساندنش باشند.

اين اصل محصول ذهن اين يا آن فرد نيست، بلكه زائيده واقعيت عينی  است. شالوده اين حقيقت عميق، تخاصمات طبقاتی  است كه كل جهان به نقطه ای  رسيده كه فقط از طريق جنگ ميتواند حل شود ـ بويژه در كشورهای  تحت سلطه كه مدتهاست شرايط برای  آغاز جنگ انقلابی  عموما پخته است. در عصر امپرياليسم اين تخاصمات تشديد يافته و توسط كاركرد خود نظام امپرياليستی  بطور روزمره توليد و باز توليد ميشود. اين واقعيت كه مبارزات توده های  ستمديده مكررا به مبارزه مسلحانه ختم ميشود، گويای  اين حقيقت است. اين واقعيت كه دولتهای  ارتجاعی  بارها نيروهای  سياسی  درون جنبشهای  انقلابی  را قتل عام كرده، و حتی  پيش از آنكه دست به اسلحه ببرند، آنان را تحت پيگرد مستمر قرار داده و وحشيانه سركوب كرده اند، گواه قدرتمند آنست كه جنگ انقلابی  در دستور كار قرار دارد. اين واقعيت مكرر كه دولتهای  ارتجاعی  در كشورهای  تحت سلطه از طريق اعمال قهر عريان عليه خلق حكومت ميكنند، و از دوره های  گذرای  "فضای  باز" و "صلح" برای  تسكين موقتی  مردم و كشيدن انقلابيون و ساختارهای  حزبی  آنها به موقعيت علنی  سود می  جويند تا آنها را شناسائی  كرده و وحشيانه تر سركوب نمايند، نشانه بارز آنست كه جنگ مسئله روز است. جنگ خود را به جلوی  صحنه ميكشاند تا در برابر چشم انقلابيون قرار گيرد، تا او را برسميت بشناسند و  بر اين مبنا آگاهانه اقدام كنند.

 

 3ـ قوانين حاكم بر جنگ با قوانين حاكم بر سياست فرق دارد

آسومير ميگويد: "همانطور كه سياست جنگ بدون خونريزی  است، جنگ سياست با خونريزی  است.... هر دو اشكالی  از جنگ كبير سياسی  يعنی  مبارزه طبقاتی  هستند، و دومی  نتيجه رشد تضاد ميان انقلاب و ضد انقلاب است..."، "جنگ بر اساس شرايط مشخص آغاز ميشود و توسعه می  يابد و زمانی  كه شرايط مشخص تغيير ميكند، اشكال مبارزه نيز بايستی  تغيير كند..."ما پيش از اين نشان داديم كه چگونه آسومير مناسبات بين جنگ و سياست را تحريف كرده و نقش مركزی  مبارزه مسلحانه در مبارزه پرولتاريا و خلق برای  كسب رهائی  را مخدوش ميكند. آسومير يك كار ديگر هم ميكند. اين سند بنحوی  به اين دو شكل مبارزه برخورد ميكند كه گوئی  گذر از مبارزه سياسی  به جنگ، يك جهش محسوب نميشود؛ از اينرو ممكن و مجاز است كه جنگ را قبل از حل يا تخفيف قابل توجه آن تضادهای  اساسی  كه پايه آغاز جنگ بوده، خاتمه بخشيد.

جنگ برای  دست يافتن به اهداف سياسی  بر پا ميشود و برای  كمونيستهای  انقلابی  اين به معنای  كسب قدرت سياسی  است. اما جنگ قوانين تكاملی  و قوای  محركه مخصوص به خود را دارد. اين مسئله را مائو به تفصيل در مقاله "درباره جنگ طولاني" مورد بحث قرار ميدهد: "اما جنگ خصوصيات ويژه خود را دارد و در اين مفهوم نميتوان آنرا با سياست بطور اعم همسنگ قرار داد"

قانون اساسی  كليه جنگها عبارت از حفظ نيروهای  خودی  و نابودی  نيروهای  دشمن است. برای  رسيدن به اين هدف (حفظ ـ نابودي) در كليه جنگها طرفين متخاصم ميكوشند استراتژی  و تاكتيكهائی  را بكار گيرند كه بحال خودشان مساعد و بحال دشمن نامساعد است. اين نكته را مائو در گفتگو با نماينده سازمان آزاديبخش فلسطين چنين توضيح داد: كل منطق نظامی  به اين خلاصه ميشود كه "تو به شيوه خود بجنگ، من به شيوه خود."

نه تنها جنگ قوانين تكاملی  و قوای  محركه خود را دارد، بلكه در چارچوبهای  خاص، اين قوانين اشكال خاص بخود ميگيرند. از اينرو، جنگ انقلابی  قوانين مخصوص به خود را دارد. يعنی  اصول اساسی  جنگ با استراتژی  و تاكتيكهائی  بكار بسته ميشود كه با ماهيت و شرايط طبقه انقلابی  و دشمنانش خوانائی  دارد. بطور مثال در يك جنگ انقلابي، اتكاء به توده ها كليد پيروزی  است. بايد اضافه كنيم كه علاوه بر قوانين عمومی  جنگ انقلابي، جنگ انقلابی  در دو نوع كشورها (امپرياليستی  و نيمه فئودال ـ نيمه مستعمره تحت سلطه امپرياليسم)  قوانين خاص خود را دارد. حزب پرولتری  در هر كشور بايد با بكاربست اين قوانين عام، ويژگيهای  جنگ انقلابی  تحت هدايت خود در آنجا را كشف كند.

اين صدر مائو بود كه استراتژی  نظامی  پرولتاريا و بويژه استراتژی  نظامی  برای  كشورهای  تحت سلطه را بطور جامع فرموله كرد. نكات مركزی  اين استراتژی  بطور خلاصه عبارتند از: جنگ خلق ضرورتا طولانی  است؛ راه انقلاب محاصره شهرها از طريق دهات است كه به كسب گام بگام قدرت می  انجامد ـ بطور مشخص از طريق ايجاد مناطق پايگاهی  روستائی  كه در آنها حزب، توده های  دهقان (بويژه دهقانان فقير) را در اعمال قدرت سياسی  رهبری  ميكند؛ اين پايگاهها منبع سربازگيری  ارتش سرخ، تداركات و كسب برتری  اطلاعاتی  است؛ اين پايگاه ها ارتش سرخ را قادر ميكند كه نيروهای  دشمن را به عمق سرزمينهای  خودی  بكشاند و در آنجا كه نسبت به مناطق سفيد ميدانی  مساعدتر است به نبرد با دشمن بپردازد.

 بعلاوه، انديشه نظامی  مائوتسه دون گنجينه ای  از آموزه های  تاكتيكی  غنی  است كه يك نيروی  از حيث تعداد و منابع ضعيف را قادر به طولانی  كردن جنگ ميكند تا در چارچوب اين جنگ طولانی  با استفاده حداكثر از انرژی  و قدرت آگاهانه سربازان و فرماندهانش و تاكتيكهائی  از قبيل تحرك، انعطاف، برتری  اطلاعاتی  و  غيره دشمن را تكه تكه كند و قطعات آنرا يك بيك ببلعد. طی  13 سال جنگ خلق در پرو تحت فرماندهی   م ـ ل ـ م، كليه اين اصول با مهارت بكار گرفته شده، و شكست ناپذيری  استراتژی  جنگ خلق يكبار ديگر به اثبات رسيده است.

گذر از سياست انقلابی  به جنگ انقلابی  مستلزم جهشی  كيفی  در زندگی  حزب يعنی  مقر فرماندهی  جنگ، در شدت و دامنه مبارزه و البته تغييری  كيفی  در ابزار مورد استفاده است. ويژگيهای  جنگ به ايجاد يكرشته سازمانها و شيوه های  ويژه و يك پروسه مشخص جنگ پا ميدهد. اين سازمانها، ارتش و ملحقات آنرا تشكيل ميدهند و اين شيوه ها دربرگيرنده استراتژی  و تاكتيكهائی  است كه برای  هدايت جنگ طلب ميشود.

باآغاز جنگ، زندگی  نوينی  آغاز ميشود. اين فرض كه مرحله قبلی  را ميتوان برگرداند و از نو نمايش داد، خيال پردازی  متافيزيكی  است و بس.

وقتيكه جنگ آغاز شد هركس بخواهد وارد امور سياسی  شود بايد درگير اين جنگ شود و موضع خود را در قبال آن روشن كند. از اينجا به بعد سياست يعنی  همين جنگ كه خود تابع احكام معينی  است ـ احكامی  كه غفلت از آنها منجر به نابودی  حزب غافل خواهد شد.

 

راه پيروزی  در جنگ خلق پر پيچ و خم است

آسومير به اوضاع كنونی  جنگ جاری  در كشور چگونه مينگرد و چه طرحی  ميدهد؟

"ما با مشكلات نوينی  روبروئيم، آنها رابا بكاربست انديشه گونزالو حل كنيد...... برای  يك تصميم نوين و يك تعريف نوين مبارزه كنيد."

"اصول مورد سئوال نيست. مسئله كاربرد آنها بر طبق شرايط مشخص است (تجربه سالهای  60 و 70 را درنظر داشته باشيد.)"

"جنگ بر اساس شرايط مشخص آغاز ميشود و توسعه می  يابد و زمانی  كه شرايط مشخص تغيير ميكند، اشكال مبارزه نيز بايستی  تغيير كند...."، "هر زمان كه ممكن باشد" درمورد ما نيز كاربرد دارد، وقتی  كه با جنگی  ناعادلانه در پاسخ به جنگی  عادلانه (از جمله بعنوان پاسخی  در مقابل عمليات ما...) روبرو ميشويم."

"سياستی  كه بايد به اجراء در آيد: 1ـ درگير نشويد، خنثی  نمائيد و هر اقدامی  را با اقدام پاسخ دهيد...."

"...حزب در امور سياسی  قوی  است، اما ما حاضريم كه فقط چند نفر باقی  بمانند؛ ما آزموده ترين خواهيم بود......"

"طرف مقابل نيز هدف خود را دارد: اينكه جنگ خلق هرگز تكرار نشود." (تاكيد از ماست)

"بگذاريد شرايط حال را كه دارای  فرصتهای  نامطمئنی  است با آينده ای  كه دارای   دورنماهای  واقعی  و مطمئن است تاخت بزنيم."

"حزب كمونيست پرو خواهان صلح است، اختناق موقوف"

"چه كسی  در انتخابات خلق را نمايندگی  ميكند؟ هيچكس....."

اگرچه آسومير به صراحت نميگويد كه بايد در اين مرحله به جنگ خلق خاتمه بخشيد اما مسلما چنين دركی  را ميدهد، بويژه آنجا كه ميگويد: "كل پروسه جنگ ضدانقلابی  به موفقيت انجاميد." همه ميدانند كه هدف جنگ ضدانقلابي، تمام كردن جنگ خلق است. آسومير به وضوح اين درك را ميدهد كه جنگ خلق شكست خورده و بايد بقايای  آن را با "آينده" و امكان "تكرار" جنگ خلق در دوره ای  ديگر، زمانی  كه "دورنمای  مطمئني" موجود باشد، تاخت زد. و اينكار بايد از طريق مبارزه برای  "تصميم بزرگ" ـ يعنی  دست يافتن به صلح با نيروهای  مسلح دولت كهن ـ انجام شود. از بخش "شعارها" در اين سند ميتوان استنتاج كردكه در مقابل خاتمه بخشيدن به جنگ خلق، "اختناق موقوف" طلب ميشود! آسومير چگونه ميخواهد از اوضاعی  كه در آن "اختناق موقوف" است استفاده كند؟ طرح آسومير آنست كه حزب بايد به مبارزه سياسی  كه در ضمن شامل انتخابات نيز هست، برگردد!

"مقاله زندان" با صراحت بيشتری  فراخوان خاتمه جنگ خلق را صادر ميكند: "پيمان صلحی  كه ما پيشنهاد ميكنيم .... به حفظ استقلال ايدئولوژيك، سياسی  و تشكيلاتی  حزب خدمت خواهد كرد... اين يك سازش طبقاتی  است..." اين مقاله عهد ميكند كه برای  "خاتمه جنگی  كه بيش از 13 سال بطول انجاميده، و برای  برقراری  صلح كه برای  خلق و ملت و جامعه يك ضرورت گشته" مبارزه كند.

به يك كلام، در مواجهه با تعرض دشمن و ضرباتی  كه حزب كمونيست پرو و جنگ خلق در جريان اين حملات خورده است، خطی  سربلند كرده كه مدعی  است جنگ خلق شكست خورده و بايد حزب را از طريق يك سازش طبقاتی  كه به خاتمه جنگ خواهد انجاميد( يعنی  قبول رسمی  شكست) نجات داد و در مقابل اين سازش به كسب موقعيتی  قانونی  برای  حزب ("اختناق موقوف") نائل آمد.

 اين خط از سر تا ته غلط است. ولی  ما بر روی  زمينه های  عمده تمركز خواهيم كرد و  نتيجه خواهيم گرفت كه اگر اين خط عملی  شود نتايج اسفباری  برای  انقلاب پرو ببار آورده و عقبگردی  برای  انقلاب جهانی  پرولتری  خواهد بود.

 

1ـ "شرايط خاص" و تجربه حزب كمونيست پرو در دهه های  60 و  70

آسومير بر آن است كه پرولتاريا به موازات نوسان در "شرايط خاص" ميتواند بين دو شكل مبارزه نوسان كند!

جنگ، برخلاف دركی  كه آسومير ميخواهد القاء كند، بر پايه "شرايط مشخص" كه منظورش شرايط دم دست و منقطع و سطحی  است، به راه نمی  افتد. بلكه خاستگاه آن، شرايط ساختاری  ريشه دار و عوامل تعيين كننده ای  است كه پايه در تضادهای  استراتژيك دارد. در اينجا آسومير يك بحث صحيح يعنی  تاكيد لنين بر اينكه روح زنده ماركسيسم عبارت از تحليل مشخص از شرايط مشخص است را ميگيرد و آنرا به پراگماتيسم صرف تبديل ميكند تا در خدمت اپورتونيسم قرار گيرد. اين چيز جديدی  نيست و چندين دهه شگرد رفرميستها و رويزيونيستها بوده است.

تا آنجا كه به "شرايط مشخص" مربوط است، بايد بگوئيم كه در طول حيات هر جنگ خلق اين شرايط بارها عوض خواهد شد چرا كه در جريان جنگ، طرفين دستخوش دگرگونی  ميشوند؛ مضافا اينكه جنگ خلق در چارچوب يك اوضاع متغير جهانی  جريان دارد. (3) مسلم است كه تغيير در شرايط مشخص يك ارزيابی  جديد از شرايط مشخص را طلب ميكند و ظهور چنين شرايطی  ممكن است تغييراتی  در تاكتيكها و استراتژی  های  هدايت جنگ را نيز الزام آور كند. اما آسومير ميگويد كه با هر تغيير بايد ماشين جنگ را خاموش و روشن كرد!

وقتی  آسومير ميگويد "تجربه دهه های  60 و 70 را بخاطر داشته باشيد"، در واقع  ميكوشد از تاريخ حزب كمونيست پرو قبل از آغاز جنگ خلق كمك بگيرد. آسومير تلويحا ميگويد كه حزب كمونيست پرو در آن دو دهه به اين دليل جنگ را آغاز نكرد كه هنوز "شرايط مشخص" مساعد برای  آغاز جنگ فرا نرسيده بود. "جنگ بر حسب شرايط مشخص آغاز شده و گسترش می  يابد. زمانی  كه اين شرايط تغيير ميكند اشكال مبارزه نيز بايد تغيير كند."

بعقيده ما اين تحريف تاريخ حزب كمونيست پرو است. اين حقيقت ندارد كه حزب كمونيست پرو برای  شروع جنگ خلق منتظر ظهور نوعی  "شرايط مشخص" بود. حزب عمدتا منتظر تمام كردن بازسازی  خود از طريق مبارزه دو خط و تدارك ايدئولوژيك، سياسی  و تشكيلاتی  بود. به لحاظ عينی  تضادهائی  كه جنگ خلق بر پايه آنها آغاز شد از مدتها قبل پخته شده بودند و تبارز مشخص آن مبارزات دهقانان و ساير اقشار مردم در منطقه آغاز جنگ خلق و در ساير مناطق بود. انتخاب بهترين لحظه ممكن (لحظه و نه دهه) برای  آغاز جنگ (وقتی  حكومت دست بدست شده بود) فقط يك مسئله تاكتيكی  بود؛ و جنبه استراتژيك يا جهانی  هم نداشت. واقعيت آنست كه در سراسر دوره مبارزه دو خط، نيروهای  تحت رهبری  صدر گونزالو موفق شده بودند پلنومهای  كميته مركزی  حزب را وادار به گذراندن قطعنامه هائی  مبنی  بر لزوم دست زدن به مبارزه مسلحانه كنند ـ البته رويزيونيستهای  درون حزب هيچگاه اجازه تحقق چنين قطعنامه هائی  را ندادند. بنابراين القاء اين درك كه گويا در دهه های  60 و 70 حزب به اين دليل جنگ را آغاز نكرد كه منتظر وقوع شرايط عينی  "مشخص" يا "امكان پذير" بود، تحريف آشكار بوده و در تضاد با اين خط صحيح قرار دارد كه در كشورهای  تحت سلطه شرايط انقلابی  بطور ناموزون تكامل می  يابد و اين امر آغاز جنگ را از اين يا آن نقطه عموما امكان پذير می  سازد. بعقيده ما حزب كمونيست پرو قاطعانه از اين نقطه نظر حمايت ميكرد و همچنان می  كند. ما هيچگاه نشنيده ايم و در جائی  نخوانده ايم كه حزب كمونيست پرو جمعبندی  كرده باشد آغاز جنگ انقلابی  در دهه های  60 و 70 به لحاظ عينی  ناممكن بوده است. "بيانيه جنبش انقلابی  انترناسيوناليستي" بوضوح اين حقيقت عميق را بيان ميكند كه در كشورهای  تحت سلطه آفريقا، آسيا و آمريكای  لاتين، بطور عموم يك اوضاع انقلابی  وجود دارد كه البته با افت و خيز همراه است و مستقيم الخط پيش نمی  رود. و حزب كمونيست پرو هيچگاه با اين نقطه نظر مخالفت نكرده است. زمانی  كه "مير" (گروه طرفدار كوبا كه معتقد به تئوری  كانون چريكی  بود) در سال 1965 دست بنوعی  مبارزه مسلحانه زد، رهبری  قديم حزب كمونيست پرو آنرا بعنوان آوانتوريسم محكوم كرد. اما صدر گونزالو در جمعبندی  از آن سالها خاطر نشان ساخت: اگر پرولتاريا مبارزه مسلحانه را رهبری  نكند سايرين خواهند كرد؛ كافی  نيست كه صرفا اشتباهات آنها را محكوم كنيم؛ بلكه خود بايد مسئوليتهايمان را عملی  كنيم.

 

2ـ مشكلات را بايد در جريان جنگ حل كرد

بگذاريد نگاهی  گذرا به سير تحولات در روياروئی  انقلاب و ضدانقلاب از زمان شروع جنگ خلق در پرو و بويژه در دوره های  دشوار حيات جنگ خلق بياندازيم.جنگ خلق آغازی  ساده و محقرانه داشت. در ابتدا، تقريبا بی  تفنگ و سلاح بود. بر مبنای  يك استراتژی  و تاكتيكهای  صحيح، همراه با يك ارزيابی  درست از اوضاع، نقشه های  "آغاز" جنگ خلق ريخته شد. از طريق جنگ درازمدت، شعله ضعيف اوليه به آتشی  عظيم و پر خروش و خشماگين مبدل گشت. اين دستاوردی  فوق العاده مهم برای  پرولتاريا و ستمديدگان در پرو و سراسر جهان بود. ضد انقلاب پرو در مواجهه با جنگ خلق چه كرد؟ دروازه جهنمش را گشود و شياطين و سگهای  هار و نيروهای  اهريمنيش را عليه جنگ خلق رها ساخت.

آنها نخست كوشيدند مسئله را كوچك جلوه دهند. رژيم به نيروهای  پليس خود ماموريت سركوب انقلاب را داد. آنها جنايات عظيمی  عليه خلق مرتكب شدند اما با شكستی  حقارت بار روبرو شده و نخستين كميته های  خلق زاده شد. در مواجهه با پيشروی  قدرت دولتی  نوين، رژيم به اعزام "نيروهای  مسلح" يعنی  ستون فقرات دولت پرداخت. دولت در مقاطع مختلف وضعيت اضطراری  اعلام كرد و ميليونها نفر از اهالی  را تحت حكومت نظامی  قرار داد. اين اوضاعی  جديد در جنگ بود كه حزب بايد آن را تحليل كرده و مشكلاتش را حل مينمود. نيروهای  مسلح (ارتش) از طريق ايجاد باندهای  گشت محلی  و براه انداختن ترور سفيد در روستا، به استفاده از سياست به جان هم انداختن توده ها پرداختند. اين سياست سوزاندن همه چيز، غارت همه چيز و كشتن همگان بود كه راندن دهقانان به دهكده های  استراتژيك تحت حاكميت مستقيم ارتش را در پی  داشت. زمانيكه  آنها از اين راهها نتوانستند به مقصود برسند و مانع رشد جنگ خلق شوند به تبهكارانه ترين جنايتها دست يازيدند. آنها در آياكوچو شروع به كشتار دهقانان و تخريب آباديها و شهرهای  كوچك كردند. سياست كشتار در سال 1984 به اوج خود رسيد.

رژيم به لافزنی  در مورد اينكه جنگ خلق را نابود و يا راه پيشروی  آن را سد كرده، پرداخت. "سندرو ـ لوژيستها" (يعنی  محققينی  كه كارشان دنبال كردن وضعيت راه درخشان است)، فرصت طلبان و حتی  برخی  دوستان متزلزل انقلاب ميگفتند كه حفظ سنگرهای  جنگ خلق در سه استانی  كه تحت حمله قرار گرفته، ناممكنست. آنها طرح ميدادند كه نيروهای  انقلابی  بايد از اين مناطق بيرون رفته و در زمان مناسب بازگردند. اما حزب كمونيست پرو گفت: "ما به صحت اين حقيقت بزرگ كه صدر مائو خاطر نشان كرده اعتقاد داريم كه نبايد يك منطقه را ترك كرد مگر اينكه غير قابل دفاع بودنش بارها ثابت شده باشد." (جزوه "جنگ خلق را در خدمت به انقلاب جهانی  گسترش دهيد"، 1986ـ كميته مركزی  حزب كمونيست پرو) جنگ خلق ثابت كرد كه قدرتمندتر از استراتژی  دشمن و سبعيت دشمن است. ارتش چريكی  خلق و توده ها تحت رهبری  حزب كمونيست پرو ثابت كردند كه قادر به مقابله با حملات و قتل عامهای  مستمر هستند. سالهای  1983 و 1984، سالهای  مبارزه ميان احياء گری  و ضد احياء گری  بود: يعنی  در يكطرف جنگ ضدانقلابی  هدف نابودی  قدرت سياسی  نوين و احياء قدرت كهن را دنبال ميكرد و در طرف ديگر، جنگ انقلابی  هدف دفاع از قدرت نوين و در حال ظهور خلق، و گسترش و ساختن آن را. تحقق اين هدف جنگ انقلابی  فقط از طريق جدال سخت ميان ارتش چريكی  خلق و ارتش ارتجاعي، امكان پذير بود و بس. جنگ خلق بطور ناهمگون تكامل و رشد يافت يعنی  با سياليت، با احياء گری  و ضد احياء گري، عقب نشينی  ها و پيشرويها، تحكيم و گسترش رقم خورده بود.

در جريان اين سالها، ارتش چريكی  خلق تحت رهبری  حزب كمونيست پرو بر قوانين حاكم بر اين درگيريها مسلط شد و آبديده گشت و در ميان توده ها ريشه دواند. هر گام تكاملی  جنگ خلق تحت هدايت نقشه هائی  برداشته ميشد كه مبتنی  بر ارزيابی  از وضع طرفين جنگ، از "دو قطب" جنگ بود. هر نقشه اهداف سياسی  و نظامی  مشخصی  داشت و به مسائل تحكيم و پيشروی  جنگ می  پرداخت. به موازات پيشروی  جنگ خلق، امپرياليستهای  آمريكائی  بر مداخلات پنهانی  خود بشكل كمك بيشتر به نيروهای  مسلح و ايجاد پايگاهها و غيره افزودند و همزمان كوشيدند افكار عمومی  را با استفاده از بهانه "جنگ عليه مواد مخدر" برای  مداخلات آشكارخود آماده كنند. اما آمريكا به مداخله آشكار دست نزد. ايالات متحده به "جنگ با شدت كم" خود ادامه داد كه يكی  از اهداف آن زدن رهبری  جنگ خلق با استفاده از فعاليتهای  پيچيده مخفی  بود.

در سال 1990 امپرياليستهای  آمريكائی  بوضوح جنگ خلق را "تهديدی  برای  امنيت ملي" خود به حساب آوردند. بر پايه اين ارزيابی  آنها پای  اجرای  طرحی  جامع جهت بازسازی  و تقويت نهادهای  سركوبگر دولتی  رفتند تا اينكه كارزار سركوب همه جانبه ای  را به پيش برند. اين كارزار پيروزی  هائی  را برای  دشمن ببار آورد. مهمترين آن، دستگيری  صدر گونزالو و ايراد ضرباتی  به ساختار حزب بود. اين مهمترين پيروزی  نظامی  بود كه دولت كهن در جنگ ضد انقلابی  خود عليه جنگ خلق بدست آورد. اما چه بايد كرد؟ پيشروی  جنگ خلق در پرو هرگز نرم و راحت نبود. جنگ خلق در طول عمر سيزده ساله خود مداوما با مشكلات، پيچ و خمها، و اوضاع نوين روبرو شده است. اما همواره به آنها در چارچوب دفاع از جنگ خلق و گسترش آن نگريسته و در اين چارچوب به حل آنها پرداخته است. خلاصه آنكه، همه چيز حول محور نبرد، تحت هدايت استراتژی  و تاكتيكهای  صحيح و همراه با تلاش و سرسختی  و بذل خون حل شد. اين جهت گيری  فقط ميتواند از يك خط ايدئولوژيك و سياسی  ماركسيسم-لنينيسم-مائوئيسمی  ناشی  شود. اين جهت گيری  استراتژيك جنگ خلق است.

 

3ـ جنگ خلق فرسنگها با شكست فاصله دارد ، شكست قسمی  با شكست قطعی  فرق دارد!

 ادعای  آسومير مبنی  بر اينكه كل پروسه جنگ ضدانقلابی  به موفقيت انجاميده، ادعائی  بی  پايه است. اين مودبانه ترين پاسخی  است كه ميتوان به آسومير داد. بقول معروف، جوجه ها را آخر پائيز می  شمارند. حتی  "سندرو ـ لوژيستها" و تحليلگران يانكی  نيز چنين ادعائی  نمی  كنند. اگر چنين بود فوجيموری  مرتجع مجبور نميشد اينقدر مذبوحانه درباره ماجرای  "صلح" سر و صدا براه بياندازد و از آن برای  "برقراری  آرامش" استفاده كند. عمليات نظامی  "ويتنام كوچك" را عليه چه كسانی  براه انداختند؟ چرا بمباران روستاها را ادامه ميدهند؟ و چرا مذبوحانه دانشجويان و وكلا را می  ربايند و به قتل ميرسانند؟ آيا كسی  می  تواند منكر عمليات طنين انداز جنگ خلق شود كه زير رهبری  كميته مركزی  حزب كمونيست پرو، تحت دشوارترين شرايط در جريان است؟ بعقيده ما دستگيری  صدر گونزالو و ديگر رهبران و كادرهای  حزب كمونيست پرو و ضربات وارده بر ساختارهای  حزب شكستی  برای  جنگ خلق بود، اما اين  شكست هر چقدر هم كه بزرگ باشد، نميتواند كل پروسه جنگ خلق را زير سئوال ببرد ويا اين ضربه برای  جنگ خلق، ضربه ای  مرگبار باشد. ريشه كن كردن يك جنگ خلق سيزده ساله كه تحت رهبری  يك نيروی  مائوئيست قرار دارد برای  دشمن فوق العاده دشوار است. اين جنگ خلق به ژرفای  نفرت طبقاتی  توده هاست و آئينه تمام نمای  اشتياق سوزان آنان برای  كسب رهائی  می  باشد؛ اين جنگی  است كه تحت رهبری  يك نيروی  پيگير پرولتری  در جريان است. و جنگ خلق عوامل مساعد بسياری  در انبان دارد تا از آنها برای  پس زدن اين تعرض و دفاع از خود ـ و بر اين پايه، گسترش خويش بهره جويد.

بطور مثال امروز در پرو يك جمعيت دهقانی  بيدار وجود دارد. اين يك فاكتور نظامی  غيرقابل انكارست كه رژيم پرو و ارباب يانكيش نمی  توانند ناديده بگيرند. دهقانان و خلق بپاخاسته به يك نيروی  مادی  برای  جنگ خلق تبديل شده اند. حزب كمونيست پرو موفق شده زنان را برانگيزد تا زنجيرهايشان را بگسلند و به صفوف انقلاب بپيوندند؛ حزب توانسته شمار عظيمی  از رزمندگان زن را در كليه سطوح و جوانب جنگ خلق سازماندهی  كند. حزب كمونيست پرو موفق به بسيج بخش قابل توجهی  از پرولترهای  زاغه نشين در حاشيه شهرها شده است. 

مهمترين پايه جنگ خلق يعنی  خلق و بويژه دهقانان فقير، از هر زمان ديگر در تاريخ معاصر مبارزه طبقاتی  در پرو استوارترند و برگرداندن اين وضع به موقعيت سابق برای  دشمن كار ساده ای  نيست. همانطور كه موسسه تحقيقاتی  رند (همكار سازمانهای  اطلاعاتی  آمريكا) ميگويد: "...اين جنبش در مناطق كوهستانی  ريشه های  محكمی  دوانده... راه درخشان اينك از يك پايه توده ای  اساسی  در روستا برخوردار است و فعالانه به عضو گيری  از ميان نيروی  بيكاران شهری  مشغول است... راه درخشان ثابت كرده كه تشكيلاتی  ترميم پذير، انطباق پذير و بيرحم است. مجموعه اين خصائل راه درخشان رابه يك دشمن قدرتمند و جدی  مبدل كرده است." (نقل شده در مقاله "پرچم سرخ ما در پرو در اهتزاز است"، جهانی  برنی  فتح شماره 16)

توده های  پرو پس از قرنها سركوب وحشيانه و تحمل ذلت و خواری  از سوی  طبقات حاكمه بپا خاسته اند. حزب كمونيست پرو طی  13 سال جنگ خلق، توده های  ستمديده اين كشور (كارگران و دهقانان ـ بويژه دهقانان فقيرـ و روشنفكران) را جسورانه برانگيخته، و حول برنامه ای  كه منافع پايه ای  طبقاتی  شان را نمايندگی  ميكند، به حركت درآورده است. حزب كمونيست پرو راه ابتكار عمل آنان را گشوده و در راه بدست گرفتن سرنوشت خويش رهبريشان كرده و به آنان آموخته كه برای  كسب رهائی  خويشتن بجنگند. حزب كمونيست پرو به آنان تفنگ و احساس قدرتی  داده كه با آن ميتوانند برای  يك زندگی  نوين بجنگند. آنها در گذشته فقط خواب اين زندگی  را ميديدند. حزب كمونيست پرو بسياری  از دهقانان را با ايدئولوژی  و برنامه ای  مجهز كرده كه با آن ميتوانند به منافعشان دست يافته و جهان را تغيير دهند. مضاف بر اين، حزب كمونيست پرو بسياری  از آنها را درون حزب، ارتش و ساير تشكلات توده ای  سازمان داده است. به آنها ياد داده كه چگونه متحد شوند، دشمن را منفرد كنند و برای  نابودی  اش بجنگند. همه اينها توده ها را عميقا دگرگون كرده و بدانها توان پشت سر نهادن كارزارهای  سركوبگرانه اجتناب ناپذير دشمن و بازگشت به موضع تعرض را داده است.

خصلت انترناسيوناليستی  پرولتری  جنگ خلق در پرو، يعنی  اين واقعيت كه بعنوان جنگی  در خدمت توده های  پرولتر و ستمديده جهان به پيش برده شده، و به آنها راه حقيقی  رهائی  را نشان داده و پيشرفته ترين مبارزه انقلابی  در جهان امروزست، و اينكه حزب كمونيست پرو گردانی  از "جنبش انقلابی  انترناسيوناليستي" است، هزاران هزار توده پرولتر و ستمديده را در سراسر جهان برانگيخته و الهام بخشيده است. اين نيز يك نيروی  مادی  است كه امپرياليستها بايد به آن بپردازند. آنها در حال حاضر ميكوشند عمدتا با درهم شكستن جنگ خلق اين نيروی  مادی  را خنثی  كنند.

خلاصه آنكه، ايراد ضربات مرگبار به چنين جنگی  حتی  برای  يانكيهای  "ويتنام ديده" كه ادعا ميكنند "سرد و گرم روزگار چشيده اند"، كار بسيار دشواری  است.

درست قبل از دستگيری  رفيق گونزالو، تحليلگران امپرياليسم يانكی  در امور ضد چريكی  هشدار دادند كه امكان كسب قدرت توسط "راه درخشان" (بورژوازی  بين المللي، حزب كمونيست پرو را به اين نام ميخواند) در افق ظاهر شده است. اين حرف نشانه مرحله ای  است كه جنگ خلق به آن رسيده است.

همين تحليلگران امپرياليست كماكان عقيده دارند، با وجود ضرباتی  كه حزب كمونيست پرو خورده هنوز خيلی  مانده كه بتوان از خاتمه جنگ صحبت كرد. آنها تاكيد ميكنند كه بايد جنگ ضد انقلابی  خود را با پيگيری  ادامه دهند.

از همه اينها می  خواهيم نتيجه بگيريم كه پايه مادی  عظيمی  برای  دفاع از جنگ خلق وجود دارد و اگر با تمام قوا از آن دفاع نشود خيانتی  عليه توده ها در پرو و توده های  ستمديده سراسر جهان خواهد بود. تمام كردن جنگ خلق فقط به نيمه فئوداليسم، سرمايه داری  بوروكراتيك و امپرياليسم بويژه امپرياليسم يانكی  خدمت خواهد كرد. كاملا آشكار است كه تحميل يك شكست كامل به جنگ خلق برای  دشمن كار ساده ای  نيست. در تاريخ مبارزه طبقاتی  ممكنست مواردی  پيش آيد كه نيروهای  انقلابی  دچار شكست شوند و وضع طوری  باشد كه هيچ استراتژی  يا تاكتيك نظامی  كه بتواند وضع را دگرگون كند در ميان نباشد. ولی  در جنگ، حتی  زمانی  كه با چنين موردی  روبرو هستيم، اين ارزيابی  كه هيچ استراتژی  و تاكتيك دگرگون كننده ای  در ميان نيست را بايد كنار گذارد. زيرا نميتواند يك اصل عملياتی  بحساب آيد. اصل عملياتی  ما فقط ميتواند يك چيز باشد: حداكثر تلاش برای  چرخاندن اوضاع.(4)

 بهر حال مورد كنونی  بهيچوجه جزء مواردی  نيست كه با فقدان استراتژی  و تاكتيك روبرو باشيم. بعبارت ديگر فاكتورهای  مساعد عظيمی  برای  حزب كمونيست پرو وجود دارد تا وضع را بچرخاند و جنگ خلق را حفظ كرده و بر اين پايه آنرا گسترش داده و به پيروزی  برساند. همانطور كه صدر مائو گفت همه شكستها نسبی  هستند و بندرت ميتوان از يك شكست مطلق صحبت كرد. او ميگويد، از نقطه نظر استراتژيك ما فقط وقتی  ميتوانيم صحبت شكست را پيش بكشيم كه عملياتمان عليه يك كارزار "محاصره و سركوب" ناكام بماند. و اضافه ميكند كه حتی  اينهم يك شكست قسمی  و موقتی  است. "زيرا فقط نابودی  كامل ارتش سرخ در جنگ داخلی  است كه شكست كامل بشمار ميآيد." جنگ خلق در چين در نتيجه پيروزی  كارزار پنجم محاصره و سركوب چيانكايشك مناطق پايگاهی  وسيعی  را از دست داد، ارتش سرخ مجبور شد به بخشهای  ديگر كشور نقل مكان كند و 90 درصد از تعداد اعضای  حزب و ارتش سرخ و وسعت مناطق پايگاهی  كاسته شد. با اين وصف، صدر مائو تاكيد ميكند كه "از دست دادن مناطق پايگاهی  وسيع و جابجائی  ارتش سرخ يك شكست قسمی  و موقتی  بود و نه يك شكست كامل و نهائي." (مائو ـ "مسائل استراتژی  در جنگ انقلابی  چين" ـ جلد چهار منتخب آثار)

حتی  اگر يك ارتش انقلابی  با يك شكست كامل نظامی  مواجه شود، بايد حداكثر تلاشش را بكار برد تا بيشترين پيروزيهای  سياسی  را از آن بيرون بكشد. نبايد اجازه دهد كه تسليم طلبي، از شكست نظامی  يك شكست سياسی  بسازد. قبول آسان شكست ـ قبل از آنكه قوه ابتكار عمل و عزم راسخ رزمندگان و توده ها در كليه ابعاد آن به ميدان آورده شود ـ همان تاثيری  را بجای  خواهد گذاشت كه تسليم شدن. اينگونه تلاشها، حتی  اگر معجزه ببار نياورند، حداقل معادل آخرين نبردهای  سنگر به سنگر كمون پاريس خواهند بود. يعنی  معادل نبردهائی  كه برای  تعليم بيشتر توده هاو آماده كردنشان برای  نبرد آتي، سخت ضروری  بود. دوباره تاكيد ميكنيم كه ما حزب كمونيست پرو را در چنان وضعی  نميدانيم. خير! ما قويا معتقديم كه مسئله بر عكس است. يعنی  اينكه رفع دشواريها و كسب پيروزی  امكانپذيرست. جنگ خلق در پرو را ميتوان و بايد حفظ كرد و گسترش داد.

 

4_ سياست آسومير خلاف استراتژی  جنگ درازم دت خلق است

يكی  از خدمات عظيم مائوتسه دون تكامل جنگ درازمدت خلق در تئوری  و پراتيك بود. مائو نشان داد كه پرولتاريا در چين با ضرورت و امكان درگير كردن طبقات ارتجاعی  در جنگی  طولانی  روبروست. (بعدها مائو به اين درك رسيد كه اين حقيقت در عموم كشورهای  تحت سلطه امپرياليسم صدق ميكند). اين جنگی  است كه پرولتاريا آن را از موضع ضعيف آغاز كرده و طی  آن به تدريج موضع خود را تقويت ميكند.  جنبش ما حول سند "زنده باد ماركسيسم ـ لنينيسم ـ مائوئيسم!" كه ميگويد در كشورهای  تحت سلطه، مبارزه مسلحانه شكل عمده مبارزه و ارتش خلق شكل عمده تشكيلات توده ای  است، متحد شده است.

جنگ طولانی  برای  گذر پيروزمندانه از پيچ و خمهای  جنگ و انباشت قوا، امری  ضروری  و اجتناب ناپذير است. صدر مائو می  گويد طولانی  كردن جنگ، يك هدف استراتژيك است.

يكی  از كيفيات مهم جنگ خلق در پرو تحت رهبری  حزب كمونيست پرو اين بوده كه توانسته مانع از در نطفه خفه شدن جنگ بدست دشمن يا انحطاط آن بواسطه يك خط غلط شود. از اينرو بايد گفت كه حفظ و توسعه جنگ، از كوچك به بزرگ و از ضعيف به قوی  تبديل شدن اين جنگ، دستاورد عظيمی  است. تاكيد صدر مائو بر اينست كه ارتش انقلابی  بايد برای  كسب توانائی  طولانی  كردن جنگ تلاش كند؛ تا نيروهای  خود را گام بگام تقويت كرده و منتظر فرا رسيدن اوضاع مساعد برای  كسب سراسری  قدرت سياسی  شود و خود اين اوضاع را تسريع كند. جنگ طولانی  مساعد حال دشمن نيست بلكه مطلوب ارتش انقلابيست؛ جنگ طولانی  برای  كسب ابتكار عمل، برای  كسب مجدد ابتكار عمل وقتی  كه از دست رفته باشد، و برای  تحقق هدف "حفظ ـ نابودي" حياتی  است. ارزيابيهای  بدبينانه از اوضاع (از آن دست كه در سند آسومير و "مقاله زندان" مشاهده ميكنيم) به اتخاذ تدابير شكست طلبانه خواهد انجاميد كه بحال هدف طولانی  كردن جنگ و بنابراين حفظ و گسترش نيروهای  انقلاب مضر خواهد بود. زمانيكه يك ارتش انقلابی  به دلايل متعدد (مثلا تحليل و سياستهای  غلط يا اعمال فشار همه جانبه از سوی  دشمن كه مقاومت در برابرش ميسر نيست و غيره) ابتكار عمل را از دست می  دهد بايد با بكاربست قوانين جنگ انقلابي، مجددا آن را بدست آورد.

دست كشيدن از جنگ در مواجهه با مشكلات و يا حتی  در شرايط  به ظاهر چاره ناپذير، خلاف قوانين جنگ درازمدت خلق است. زيرا اگر نتوان جنگ خلق را با گذراز پيچ و خم ها طولانی  كرد، نيروهای  انقلاب هيچوقت نخواهند توانست قوای  لازم را برای  غلبه بر دشمن گرد آورند. رفقای  تركيه اين موضوع را چنين جمعبندی  كرده اند: "اينگونه، مبارزه مسلحانه هرگز نخواهد توانست انباشت قوا كرده و پايگاه اجتماعی  و سياسی  خود را توسعه بخشد! فقط يك لحظه فكرش را بكنيد: ارتش خود را بسازيم، نيروهای  چريكی  خود را بسازيم، بعد يك دفعه قرار شود مبارزه مسالمت آميز باشد!... چنين نظرگاهی  چه بر سر حزب خواهد آورد؟..."(5)

از اهميت  نقش مناطق پايگاهی  در حفظ جنگ چريكی  و توسعه آن هر چه بگوئيم كم گفته ايم. منطقه پايگاهی  عامل ضروری  مهم در ممكن كردن جنگ طولانی  و ساختن قدرت مسلح آنست. زنده نگاهداشتن آتش تا آنزمان كه به ايجاد مناطق پايگاهی  (در هر سطحش) پا دهد، دستاوردی  بس ارزشمند برای  انقلاب پرو بوده است. بايد از اين دستاورد برای  پس زدن پيشرويهای  دشمن و حفظ جنگ خلق و ـ بر اين مبناـ توسعه آن استفاده كرد. امروز، هركس كه بواقع خواهان حفظ نيروهای  انقلابی  در پرو است بايد خواهان تحكيم و توسعه ارتش انقلابی  و مناطق پايگاهی  باشد. "البته اين امر را بايد بطور مشخص در انطباق با شرايط مشخص حل كرد." (فصل ششم ـ بند 4 از مسائل استراتژی  در جنگ مقاومت ضد ژاپني) صحبت از اينكه برای  حل موفقيت آميز مشكلات كنونی  بايد شرايط نوين را به حساب آورد يك چيزست؛ و پيش كشيدن اينكه نميتوان هسته اين دستاوردها را حفظ كرد، چيزی  كاملا متفاوت. دومی  در تضاد با منافع اساسی  خلق قرار دارد.

 

5ـ زمانی  كه پرچم سرخ به اهتزاز در آمد، پائين آوردنش مطرح نيست

آسومير و "مقاله زندان" به مقوله جنگ طوری  برخورد ميكنند كه انگار بازی  است. در حالی  كه اينطور نيست! بالاخص يك جنگ انقلابی  كه بدليل محتوای  اجتماعی  اش جنگی  پرشور و بيرحمانه است. همانطور كه رفيق گونزالو خاطر نشان كرده: "ماركس بما آموخت كه با قيام، با انقلابات نميتوان بازی  كرد. وقتی  كسی  پرچم قيام را بلند ميكند، وقتی  سلاح برميدارد، ديگر پائين آوردن پرچم مطرح نيست. بايد تا كسب پيروزی  آنرا بالا نگاهداشت و هيچوقت آنرا پائين نياورد. اين چيزی  است كه او بما آموخت و مهم نيست كه چه بهائی  برای  آن بايد بپردازيم." (مصاحبه با "ال دياريو" ـ 1988)

جنگ ما بر پايه محتوای  اجتماعيش مورد قضاوت قرار ميگيرد. نكته اساسی  همه جنگها "حفظ نيروی  خودی  و نابودی  نيروی  دشمن است". اما اين قوانين در فعل و انفعال با محتوای  اجتماعی  جنگ و در تداخل با زمينه ای  كه جنگ در آن جاری  است، عمل ميكنند. هرچه هدف جنگ همه جانبه تر و خصومتها ريشه دارتر باشد اصل فوق بطور همه جانبه تری  ميدان عمل را در بر خواهد گرفت. "هرچه سياست اهدافی  عاليتر را اختيار كرده و حادتر باشد، جنگ نيز به موازات آن چنين خصائلی  را خواهد گرفت و اين وضع ميتواند به نقطه ای  برسد كه در آن، جنگ شكل مطلقش را كسب كند." (كلاوس ويتس ـ "درباره جنگ" ) مثلا امپرياليستها در جنگ با يكديگر، حريف را نابود نميكنند زيرا نميخواهند مبنای  توليد سرمايه داری  را از بين ببرند. در چنين جنگهائی  فقط در پی  به تسليم و سازش درآوردن حريف هستند. اما وقتی  پای  جنگ خلق در ميان باشد، آنها تا نابودی  جنگ خلق آرام نخواهند گرفت و تا رسيدن به اين هدف به فعاليتهای  خود ادامه خواهند داد؛ مگر اينكه شكست بخورند و دولتشان سرنگون شود. حتی  پس از اينكه يك دولت پرولتری  بطور مستحكم برقرار شود، امپرياليستها باز هم بدنبال واژگون كردن آن خواهند بود. "وقتی  از اين صحبت ميكنيم كه امپرياليسم درنده خو و وحشی  است، منظورمان اينست كه امپرياليسم هرگز ماهيتش را تغيير نخواهد داد. آنها كارد سلاخی  شان را بزمين نخواهند گذاشت......" (مائو ـ "كتاب سرخ" ـ بخش: جنگ و صلح)

پرولتاريا برای  كسب قدرت سياسی  بايد دولت كهن را نابود كند. قلب اين دولت، ارتش است كه بايد توسط ارتش انقلابی  مغلوب و در هم شكسته شود. اين جنگ بوضوح آنتاگونيستی  است كه در آن نيروهای  عظيم اجتماعی  به ميدان ميآيند و خطرات و فرصتها برای  طرفين درگير بسيار بالاست. اگر پرولتاريا ميتوانست صرفا ماشين دولتی  كهنه را بچنگ آورد و آنرا بكار اندازد، اين جنگ احتمالا به اين اندازه خونين و حاد نميبود. جنگهای  عادلانه انواع بسيار دارند، اما كليه آنها (در قياس با جنگهای  پرولتري) دارای  محتوای  اجتماعی   كيفيتا محدودتری  ميباشند. هدف نهائی  جنگهای  پرولتری  عبارتست از متلاشی  كردن و محو اركان مادی  امپرياليسم و كليه اشكال ستم و استثمار. اين جنگ ها قادرند انرژی  توده ها را بطور تمام و كمال رها سازند. به تسليم و سازش كشاندن جنگهای  انقلابی  كه رهبری  پرولتری  دارند دولتهای  ارتجاعی  را قانع نخواهد كرد. آنها از هر سازشی  برای  دست يافتن به هدف سياسی  جنگشان كه نابودی  جنگ خلق است، استفاده خواهند كرد. اين امری  طبيعی  است، زيرا جنگ وسيله ای  برای  اجرای  سياست است و ضرورتا بايد تابع خصلت آن بوده و با معيارهای  آن سنجيده شود. دشمن نيز با رجوع به مضمون اجتماعی  جنگ ما درباره اش قضاوت كرده و حكم صادر ميكند.

همانطور كه رفيق مائو خاطر نشان كرد: "عصر جنگهای  بشری  با تلاشهای  خود ما پايان خواهد يافت، و بدون شك جنگی  كه ما درگيرش هستيم بخشی  از نبرد نهائی  است. اما بدون شك جنگی  كه مقابل روی  ماست بخشی  از بزرگترين و بيرحمانه ترين همه جنگها نيز خواهد بود." ( جلد اول منتخب آثار ـ "مسائل استراتژی  در جنگ مقاومت ضد ژاپني" ـ بخش: هدف جنگ نابودی  جنگ است) واقعا كه جز اين نيز نميتواند باشد! همانطور كه ماركس گفت، كمونيسم همه جانبه ترين گسست از مناسبات كهن مالكيت، از مناسبات اجتماعی  برخاسته از آن، از روبنای  ايدئولوژيك ـ سياسی   حافظ و تقويت كننده كليه اين مناسبات و از ايده ها و عادات كهن است. چگونه جنگی  كه ايجاد چنين جامعه ای  را هدف خود قرار داده ميتواند خشونت بارترين و بيرحمانه ترين جنگها نباشد؟ چگونه بورژوازی  ميتواند نسبت به اين جنگ و رهبرانش بشدت كينه نورزد؟ هيچ جنگی  در تاريخ اين اندازه از جسارت و فداكاری  طلب نكرده است.

دقيقا بخاطر ماهيت جنگ انقلابی  است كه وقتی  آغاز شد نميتوان به عقب، به مبارزه عمدتا مسالمت آميز، بازگشت. اما رويزيونيستهای  مسلح و نيروهای  بورژوا ناسيوناليست غالبا چنين ميكنند. چرا و چگونه اين قبيل نيروها ميتوانند چنين كنند و ما نميتوانيم؟ اين بخاطر ماهيت رفرميستی  "جنگ" آنهاست. زيرا استراتژی  آنها نابودی  دولت كهن نبوده بلكه يافتن جائی  در آن دولت است. كار آنها نوعی  مبارزه مسلحانه يا در بهترين حالت "جنگ محدود" است كه صرفا شامل تهديد دشمن و رو كردن برگ مذاكرات در موقع مقتضی  است. بقول كلاوس ويتس، كار آنها "نه خطر كردن كه چانه زدن بر سر امتيازات حقير است." او در ادامه اين پديده را چنين تعريف ميكند: "وقتی  انگيزه ها و شدت تضاد طرفين جنگ ناچيز باشد، قابل تصور است كه يكی  از طرفين با مشاهده كمترين دورنمای  شكست، تسليم شود. اگر از همان آغاز دشمن چنين احتمالی  را احساس كند، يقينا بجای  آنكه راهی  طولانی  را برای  شكست كامل طرف مقابل بپيمايد، هم و غم خود را متوجه برآورده كردن آن احتمال خواهد كرد.... فرض كنيد كه يكطرف صرفا خواهان گرفتن امتياز كوچكی  از دشمن است. آنوقت تا آنجا ميجنگد كه نوعی  امتياز مشابه ناچيز را بدست آورد. امتيازی  كه برای  بدست آوردنش، تلاشی  ناچيز كافيست. دشمن نيز همينطور حساب خواهد كرد." ( "درباره جنگ" )

با اين وجود، تاريخ نشان داده كه حتی  نيروهای  رويزيونيست و بورژوا ناسيوناليست هم نبايد هميشه روی  اين حساب كنند. امپرياليستها و نوكران ارتجاعيشان در كشورهای  تحت سلطه امپرياليسم معمولا ريسك نميكنند و به كليه اقداماتی  كه ممكنست (عليرغم نيات مبتكرانش) جرقه ای  بر انبار باروت شود و آتش اشتياق توده های  ستمديده را جهت انتقام كشيدن و نابود كردن موجوديت آنان شعله ور كند، اجازه عرض اندام نميدهند. جنگی  كه تحت رهبری  جبهه آزاديبخش ملی  برای  استقلال الجزاير صورت گرفت، يك نمونه عبرت انگيز است. جبهه در همان آغاز جنگ خواهان مذاكره با امپرياليسم فرانسه شد و در برنامه اش فراخوان دست يافتن به يك راه حل مسالمت آميز را داد. اما فرانسه پاسخ آنها را با جنگ ضدانقلابی  گفت و فقط پس از آنكه يك ميليون الجزايری  جان باختند با مذاكره توافق كرد.

بعلاوه اوضاع جهاني، عنصری  تعيين كننده در چگونگی  برخورد امپرياليستها با يك نيروی  رويزيونيست مسلح است. مثلا در دوره "جنگ سرد"، امپرياليستهای  يانكی  و متحدان غربی  و نوكرانشان به هرگونه اقدامی  از جانب نيروهای  رويزيونيست يا بورژوا ناسيوناليست كه ممكن بود شكاف و مجرائی  برای  نفوذ شوروی  در كشورهای  تحت سلطه بلوك امپرياليستی  غرب باز كند، بيرحمانه برخورد ميكردند.

 

6ـ "دشمنت را بشناس، خودت رابشناس" يك اصل حياتی  در جنگ انقلابی  است. اشاعه توهمات خطرناك درباره دشمن، اپورتونيسم است

رفيق مائو تاكيد كرد كه راه اصلی  مقابل پای  يك ارتش انقلابی  برای  حفظ نيروهای  خود عبارتست از نابودی  نيروهای  دشمن. جنگ بدون ايده نابود كردن نيروهای  دشمن معنی  ندارد. زمانيكه جنگ آغاز شد يا نابود ميكنی  يا نابود ميشوي. اينطور بايد به قضيه نگاه كرد. هر چه خلاف اين باشد، يك توهم خطرناك است. يعنی  وقتيكه دشمن بدون هيچ ترديدی  از زور استفاده ميكند و از خونريزی  هيچ ابائی  ندارد، اگر شما از نابودی  نيروی  دشمن سر باز زنيد، او دست بالا را پيدا كرده و بزودی  نابودتان خواهد كرد. اين همان كاريست كه رژيم فوجيموری  سعی  ميكند انجام دهد. آنها در عينحال كه از "گفتگوهای  صلح" بهره ميجويند طرحهای  نظامی  خود را هم به پيش ميبرند. بين طرفين جنگ، فعل و انفعال موجود است. تا وقتيكه دشمن سرنگون نشده ميتواند شما را تكه تكه كند. بنابراين شما فقط بر يك طرف جنگ مسلطيد و كنترل طرف ديگر را نداريد. از اين استدلال ميخواهيم نتيجه بگيريم كه يك ارتش انقلابی  تحت هيچ شرايطی  ـ هرقدر هم دشوار و ظاهرا بدون چاره ـ نبايد اجازه دهد كه ذره ای  توهم در مورد نيات طرف مقابل بر ذهن و عملش سايه افكند.

دشمن نيز ميآموزد. اين توهم است كه فكر كنيم آنها از همه تدابير و ذخائرشان جهت نابودی  يك جنگ مائوئيستی  استفاده نخواهند كرد. برای  آنها درگير شدن در مذاكرات صلح جزء و تابعی  از استراتژی  نظامی  شان برای  نابودی  انقلابيون و انقلابيون بالقوه (پايه توده اي) است. آنها تا آنجا كه بتوانند اصل اساسی  جنگ را با تعصب عليه جنگ انقلابی  مائوئيستی  بكار خواهند برد. چرا كه هدف سياسی  جنگ انقلابي، نابودی  دولت كهن آنان و محو هميشگی  حاكميت طبقات استثمارگر از عرصه گيتی  است.(6)

وقتی  به مسئله اينطور بنگريم آنوقت بسادگی  ميتوانيم دريابيم كه جنگ، بويژه يك جنگ انقلابي، نميتواند پيش از تحقق هدف سياسی  اش به سرانجام برسد. اگر پيش از حل اين مسئله، يكی  از طرفين جنگ (فرضا طرف انقلابی  و ضعيفتر در يك جنگ انقلابي) از جنگ دست بكشد، احتمال اينكه دشمن نيز به تبع آن  دست از جنگ بكشد بسيار ضعيف است. دشمن ممكنست تاكتيكهای  خود را عوض كند اما به احتمال قريب به يقين  با جديت ميرود تا كار را تمام كند. (بهمين علت كمونيستهای  انقلابی  در مواجهه با سگی  كه درحال غرق شدن است بايد بدون كوچكترين ترديد بر سرش بكوبند تا زودتر غرق شود). صفحات تاريخ از زمان جنگ بردگان تاكنون مملو از تجارب تلخ در اين زمينه است. اين احكام در مورد جنگ خلق در پرو دو چندان صدق ميكند. زيرا نه تنها جنگی  انقلابی  است كه پرولتاريا رهبريش ميكند بلكه جنگ خلقی  است كه 13 سال با موفقيت پيشروی  كرده است. هرچند مرتجعين از همان ابتدای  جنگ خلق كوشيدند آن را در نطفه خفه كنند، اما اينك مجبورند به مراتب سخت تر تلاش كنند؛ زيرا جنگ خلق منظره سياسی  كشور را برای  هميشه دگرگون كرده است. اگر دولت پرو و امپرياليستهای  يانكی  فرصت يابند ـ كه جنگ خلق در پرو و انقلابيون جهان بايد از اين فرصت محرومشان كنند ـ كارزار طولانی  خون و آتش براه خواهند انداخت تا ريشه هائی  را حزب كمونيست پرودر اعماق جامعه پرو دوانده را از جا درآورند.

 

آيا اين بدان معناست كه هيچگونه سازشی  جايز نيست؟

آنجا كه سير وقايع مبارزه طبقاتی  انجام سازشهائی  را طلب ميكند يا بعبارت ديگر اين سازشها ضروری  ميشوند، بايد اصول زير را در اينكار مد نظر قرار داد: به منافع اساسی  خلق نبايد لطمه وارد آورد. اين بطور مشخص يعنی  حفاظت از جنگ خلق كه در حال حاضر مهمترين منفعت خلق پرو ميباشد. معنی  مشخص تر آن حفاظت از حزب، ارتش و قدرت نوين است. هيچيك از اينها را نميتوان منحل كرد. نكته ديگر اينست كه سازشها بايد به پروسه تكاملی  جنگ خدمت كنند نه بالعكس. زمانی  كه دو دشمن خونی  با يكديگر در جنگند، قانون حاكم بر سازشهای  طرفين (مثلا بر مذاكرات صلح) اينست كه هر يك به اين سازش بمنزله تداركی  برای  ادامه جنگی  كه بزودی  دوباره از سر گرفته خواهد شد، مينگرند. هر طرف جنگ اين نكته را ناديده بگيرد و آمادگی  خود را حفظ نكند يا به آن اندازه عقب نشينی  و سازش كند كه نتواند هر وقت خواست در موضع ادامه جنگ قرار بگيرد، در عرصه جنگ بازنده خواهد بود. صدر مائو همانموقع كه ضرورت مذاكره با چانكايشك را اعلام كرد، قبل از رفتن به مذاكرات چون چينگ يك نقشه عملياتی  برای  ارتش سرخ طراحی  نمود و اعلام كرد كه ارتش سرخ انحلال مناطق پايگاهی  را قبول نخواهد كرد. بنابراين ما نافی  نقش مانورهای  سياسی  و حتی  سازشها نيستيم. اما هرگاه چنين چيزهائی  لازم آيد بايد در خدمت پروسه جنگ باشد. زمانی  كه لازم آيد ميتوان يادداشتهای  ديپلماتيك رد و بدل كرد اما اينكار جای  جنگ را نميتواند بگيرد.(7)

آيا اين بدان معناست كه در جنگ نبايد هيچ وقفه ای  بيفتد؟ جنگ از دل افت و خيزها تكامل می  يابد؛ با پيشروی  در يك ناحيه و عقب نشينی  در ناحيه ديگر همراه است. جنگ با دوره های  تشنج و آرامش، اوج فعاليتها، تدارك و انتظار، و بالاخره پيشروی  و عقب نشينی  رقم خورده است. چنين وضعي، بويژه در مورد جنگ درازمدت خلق صدق ميكند. جنگ ميتواند دچار وقفه يا فروكش شود، اما تا زمانی  كه يك طرف كاملا طرف ديگر را نبلعد و مقهور خود نسازد شعله جنگ دوباره افروخته خواهد شد. حتی  درصورت عدم درگيری  يا آتش بس، نيروی  انقلابی  بايد بطور جدی  برای  جنگی  كه بزودی  دوباره آغاز خواهد شد، آماده شود. تا زمانی  كه ارتش ارتجاعی  نيروی  برتر است، نيروی  انقلابی  نميتواند روی  اين حساب باز كند كه ارتش ارتجاعی  به توافقات آتش بس پايبند خواهد بود. نيروی  انقلابی  نبايد اجازه دهد كه شرايط موقتی  و استثنائی  آتش بس توانائی  رزمی  اش را تحليل برده و در بين توده ها به توهمات دامن زند. حتی  وقتی  كه آتش بس تاكتيك صحيحی  باشد، نيروی  انقلابی  بايد محاسبه كند كه دشمن چگونه از اين آتش بس استفاده خواهد كرد و ماحصل آن چه خواهد بود.اما اين افت و خيزها در وضعيت جنگ را نبايد با خاموش و روشن كردن جنگ، عوضی  گرفت.

تمام كردن جنگ با اميد "تكرار" آن از موضعی  بهتر، خيالی  خام و توهمی  فوق العاده خطرناك است. در بهترين حالت نشانه نادانی  درمورد جنگ و بويژه جنگ انقلابی  است. حتی  اگر آسومير صدبار ديگر هم تكرار كند كه ماركسيسم_لنينيسم_مائوئيسمجهانشمول است، مشكلش حل نخواهد شد. مسئله عبارتست از بكار بست صحيح ايدئولوژی  علمی  جهانشمول ما به شرايط امروز: چه بر سر جنگ خلق، ارتش خلق و قدرت نوين خلق خواهد آمد؟ آسومير اين ايدئولوژی  را بكار نميگيرد و اينرا ميتوان از راه حلی  كه برای  انقلاب ارائه ميدهد فهميد. به راه حل آسومير حتی  نام "عقب نشينی  استراتژيك" يا "عقب نشينی  عمومي" نميتوان داد. اگر اين خط به اجراء درآيد فقط يك نتيجه دارد: تسليم شدن.

 

ب ـ حفظ دستاوردها

آخرين سند داخلی  كميته ريم خاطر نشان ميكند كه: "جنگ درازمدت خلق الزاما طولانی  خواهد بود و از پيچ و خمها، پيشرويها و عقب نشينی  ها عبور خواهد كرد تا به پيروزی  نهائی  دست يابد. پروسه جنگ ضرورتا دربرگيرنده جابجائی  هائی  در ائتلافات طبقاتی  و تغييراتی  در سياست نيروهای  انقلابی  خواهد بود. بعلاوه، بروز اختلافات در حزب ماركسيسم_لنينيسم_مائوئيسمی  ناگزير بوده و مبارزه دو خط متناوبا بر سر مسائل حياتی  مربوط به استراتژی  و تاكتيكهای  پيشروی  جنگ سر بيرون خواهد آورد.

 

حفظ كردن بد نيست، خيلی  هم خوب است

آسومير می  گويد: "جنگ خلق نمی  تواند گسترش يابد بلكه فقط می  تواند خود را حفظ كند. برای  پيروزی  در جنگ خلق شش مسئله واجب وجود دارد." "مقاله زندان" كه در جوانب بسياری  بحثهای  آسومير را به نحو صريحتری  به فرجام منطقی  شان ميرساند، تلاشهای  رهبری  خارج از زندان را در پافشاری  بر جنگ خلق محكوم می  كند و ميگويد:

"خاتمه اين مرحله كبير و شكوهمند از انقلاب جهانی  پرولتری  نه تنها بمعنای  به پايان رساندن اين گام، بلكه در عينحال به مفهوم آغاز و شكل گيری  مرحله جديدتر و عاليتری  از عصر انقلاب پرولتری  است، كه راه را ادامه ميدهد و خواهد داد. در اين چارچوب، خاتمه جنگ خلقی  كه از ماه مه 1980 آغاز شد فقط بمعنای  تاخت زدن وضعيت مملو از فرصتهای  نامطمئن (نامعلوم) موجود با آينده ای  واقعی  و مطمئن(معلوم) است. يعنی  در جهان و در كشور آنچه در معرض برد و باخت است نه فقط حال كه آينده طبقه و خلق است. امروز آنچه در انبان است ضعيف و زود گذر است، اما دهه های  پايدار و نبردهای  عاليتر و عظيمتری  در راه است؛ برای  تمامی  طبقات اما بخصوص برای  يكي: پرولتاريا... اما در اوضاع كنونی  اين جنگ نميتواند توسعه يابد و پيروزمند باشد، چه رسد به اينكه به كسب قدرت نائل آيد. بعلاوه، ادامه دادن تحت شرايط حاضر خطر فزاينده شكست و نابودی  را با خود حمل ميكند و ميتواند به يك فروپاشی  بيانجامد. و اين چيزی  نيست مگر "ديوانگی  و ارتكاب جنايتی  عظيم" عليه حزب، طبقه، خلق و انقلاب ....."

 

 1ـ رفع اغتشاش

اولا، نبايد اجازه داده موضوع مورد جدل مخدوش شود؛ مبارزه دو خط بر سر اين نيست كه چه شرايطی  برای  "پيروزي" يعنی  كسب سراسری  قدرت توسط حزب كمونيست پرو، ضروری  است. (8) بلكه بر سر اين است كه آيا بايد جنگ خلق را حفظ كرد(9) و بر پايه حفظ آن توسعه اش داد يا اينكه آنرا خاتمه بخشيد و به يك حزب سياسی  غيرجنگی  تبديل شد. زيرا از قرار "كل پروسه جنگ ضد انقلابی  به موفقيت انجاميده است" و "شرايط مشخص" اجازه حفظ و توسعه جنگ خلق را نمی  دهد.

ثانيا، هرگونه اغتشاش در مورد اينكه گويا حفظ مبارزه كار غلطی  است را بايد رفع كرد. حفظ كردن مبارزه كار بسيار خوبيست و بايد از آن حمايت كرد. فقط با حفظ كردن جنگ خلق در مواجهه با تهاجمات دشمن و خطوط نادرست است كه ميتوان شالوده جهشهای  آتی  در سير تكاملی  جنگ را ريخت. ما همواره بايد در چارچوب محدوديتهائی  كه شرايط عينی  به ما تحميل می  كند برای  دست يافتن به پيروزی  تلاش كنيم. صدر مائو تاكيد كرد كه ما بايد برای  كسب هر آنچه امكان عينی  و ذهنی  دستيابی  به آن وجود دارد با تمام قوا فعاليت كنيم و در پی  تحقق اهدافی  عالی  باشيم. "بيك كلام ما بايد قوه تخيل داشته باشيم ـ برخورداری  از رومانتيسيسم انقلابی  چيز خوبی  است" (آثار پرداخت نشده مائو ـ گرد آوردنده: استوارت شرام)

"مقاله زندان" تلاش ميكند چارچوبی  قلابی  برای  بحث بسازد. بدين ترتيب كه ميگويد يا بايد رهبری   همين الان نقشه های  دقيق برای  پيشروی  عرضه كند و يا "لنگ بيندازد!". اما در واقع سوال اين است كه آيا بايد با هدف حفظ و پيشروی  جنگ خلق برای  مشكلات جديد راه حل پيدا كرد، يا اينكه تسليم مشكلات شد و جنگ خلق را خاتمه داد؟ مبارزه بر سر اين است كه آيا بايد با تمام قوا به پيش رفت و در پی  تحقق اهداف عالی  بود و در چارچوب محدوديتهائی  كه شرايط  تحميل كرده "آثار پر شكوه بيشماری  را به صحنه آورد"، يا اينكه هر آنچه باقی  مانده را هم لگد مال كرد و گفت شما را به خير و ما را به سلامت؟ آيا بايد از دستاوردهايمان دفاع كنيم يا اينكه آنها را بر باد دهيم و عليه طبقه خود و خلق، در پرو و سراسر جهان مرتكب جنايت شويم؟

امروز همين خط تهديدی  خطرناك برای  جنگ خلق و حزب كمونيست پرو است. دلداری  دادنهای  "مقاله زندان" درباره "آينده روشن" و ترساندن از دهشتهای  "فروپاشي" در شمار بيمقدارترين موعظه های  مذهبی  اند. اگر اين خط مسلط شود، حال و آينده حزب كمونيست پرو نابود خواهد شد. اين پيشگوئی  نيست، بلكه حقيقت عميقی  است كه از تجربه طبقه ما در بيش از 100 سال مبارزه طبقاتی  پر پيچ و خم و خونين نتيجه شده است. ممكنست مشكلاتی  كه امروز مقابل پای  حزب كمونيست پرو و جنگ خلق قرار دارد، بسيار پيچيده و شرايط بسيار دشوار باشد. اما راهی  كه مقاله فوق وسط ميگذارد، مائوئيستی  نيست.

 

2ـ در باره نقشه های  دقيق و تصميمات سريع

"مقاله زندان" می  گويد: "در مخالفت با اين موضع پرولتری  حزبی  فراكسيون چپ و سرخ، فقط راست روان قرار دارند يا خط ساده انگارانه اولترا چپ مبنی  بر "حفظ مبارزه" بدون مبانی  روشن، دقيق و منسجم سياسی  و فاقد اهداف."

 آسومير نيز رفقائی  را كه در حال حفظ جنگ خلق هستند، "بلانكيست" ميخواند. در جواب به اين حرف، بجاست گفته صدر مائو را بخاطر آوريم: "به ما انتقاد ميكنند كه چرا خواهان بزرگی  و كاميابی  هستيم. پس خواهان چه باشيم؟ كوچكی  و شكست؟ آيا بايد گذشته را پرقدر و آينده را بيمقدار بشماريم؟ ما بايد آرزوی  بزرگی  و كاميابی  داشته باشيم. كسانی  كه اينرا باور دارند آدمهای  خوبی  هستند." (آثار پرداخت نشده مائو ـ صدر مائو با خلق سخن ميگويد ـ گرد آورنده: استوارت شرام) و زمانی  كه در جريان انقلاب فرهنگی  رويزيونيستها حمله به كادرهای  مائوئيست را آغاز كردند، صدر مائو به ما آموخت: "بايد از كادرهای  انقلابی  دفاع كرد و آنهم با حقانيت و جسارت كامل." ( "تحليل مائو از انقلاب فرهنگي" ـ ضميمه كتاب "تاريخ انقلاب فرهنگی  چين" ـ ژان دوبيه)

"مقاله زندان" بحث ميكند كه رهبری  خارج از زندان بايد همين حالا نقشه های  شسته رفته ارائه دهد؛ وگرنه بايد آنها را ناتوان بحساب آورد. بايد دست از جنگ بكشند و كنار بروند! اين تفرعن در برخورد به رفقائيكه تحت شرايطی  فوق العاده دشوار عمل می  كنند آزار دهنده است. ولی  ما با خونسردی  به آن پاسخ خواهيم گفت: بعضی  اوقات رهبران با تانی  عمل ميكنند، نه بدان خاطر كه فاقد ذهنی  فعال هستند بلكه ماهيت اوضاع به گونه ايست كه وقت بيشتری  برای  حلاجی  آن لازم است. و در چنين حالتی  اگر رهبران بدون داشتن پايه ای  محكم ـ يعنی  با شناختی  ناكامل از فاكتورهای  اساسی  ـ عجله كنند ممكن است كارشان را بدتر انجام دهند. اين بدان دليل است كه عامل ذهنی  همواره از عامل عينی  عقب است؛ بويژه در زمانهائی  كه تغييرات مهمی  در اوضاع عينی  واقع ميشود. رفيق مائو گفت: "ولی  برای  روشن كردن افكار و بررسی  سياست، وقت لازم است و ما هنوز خيلی  چيزها بايد بياموزيم." (10)

برخی  اوقات "روشن ساختن افكار" بناگزير از دل مبارزه درون رهبری  حزب به انجام ميرسد كه حتی  تحت شرايط جنگی  نمی  توان از آن احتراز كرد.

با اين بحث قصد نداريم از اهميت و حتی  اهميت حياتی  تصميم گيريهای  سريع توسط رهبران بويژه وقتی  كه از نزديك با دشمن درگير مبارزه هستيم، بكاهيم. معذالك، تصميمات عجولانه بی  پايه به اشتباهات ذهنيگرايانه و پيشرويهای  شتاب زده خواهد انجاميد (و بدتر از آن به "تعجيل" در منحل كردن دستاوردهای  جنگ!) خلاصه كلام، حرف ما اين است كه بايد بر مبنای  ديالكتيك پويای  ميان دانستن و عمل كردن، ميان بحساب آوردن عوامل عينی  و ذهنی   و در عين حال با تمام قوا تلاش كردن و در پی  تحقق اهداف عالی  بودن عمل كرد.

برخی  اوقات كه همه عوامل اساسی  شناخته شده نيستند، ممكنست تلاش برای  جمعبندی  فوری  از همه امور و تدوين تمام و كمال خط و سياستهای  دوره مقابل پا، كار درستی  نباشد. ماترياليسم چنين حكم ميكند. بما ميگويند كه يا حزب كمونيست پرو بايد همين حالا نقشه های  دقيق ارائه دهد و همين حالا ظرفيت خود را در توسعه جنگ خلق به ثبوت برساند يا اينكه جنگ را متوقف كند! اين ديگر چه منطقی  است؟ "مبانی  محكم سياسی  و هدف" چنين بحثی  چيست؟ با چنين منطقي، مائو نبايد راهپيمائی  طولانی  را سازمان ميداد. وقتی  مائو اين راهپيمائی  را شروع كرد حتی  نميدانست كه راهپيمائی  به شمال ختم خواهد شد. هدف فوری  راهپيمائی  طولانی  حفظ مبارزه بعد از شكستی  بود كه قوای  انقلاب در كارزار پنجم محاصره و سركوب از چانكايشك خورده بودند. اين شكست نتيجه غلبه يك خط نادرست "چپ" بود كه ماهيت طولانی  جنگ را ناديده ميگرفت. تازه در جريان راهپيمائی  طولانی  بود كه نشست گسترده دفتر سياسی  كميته مركزی  حزب كمونيست چين در سون زی  برگزار شد و رهبری  جديدی  كه صدر مائو در راس آن قرار داشت انتخاب گشت. تصميمات نشست به مبرمترين امور نظامی  و تشكيلاتی  محدود ميشد. و در پايان راهپيمائی  طولانی  بود كه كميته مركزی  حزب قادر به بررسی  و طراحی  سياستهای  دقيق گشت. (رجوع كنيد به پانويس اول مقاله ای  بنام "درباره تاكتيكهای  مبارزه عليه امپرياليسم ژاپن" ـ جلد اول منتخب آثار مائو) رفيق مائو بعدها به ادگار اسنو چنين گفت: "اگر منظورتان اينست كه ما نقشه های  دقيقی  داشتيم، پاسخ اينست كه خير نداشتيم. قصد ما اين بود كه حلقه محاصره را شكسته و خود را به ساير شوراها برسانيم. فراتر از اين صرفا يك تمايل محتاطانه موجود بود مبنی  بر اينكه خود را در موضعی  قرار دهيم كه بتوانيم با ژاپنی  ها بجنگيم." (نقل شده در كتاب "جنگ انقلابی  چين" ـ ديك ويلسون)

بنابراين برخی  اوقات ممكن و ضروريست كه حتی  بدون داشتن تصوير روشنی  از اينكه جنگ خلق در سير تكاملی  اش بسوی  كسب قدرت چه تحولاتی  را بايد از سر بگذراند، به حفظ  آن همت گماشت. هرچند چشم انداز كسب قدرت را هيچگاه نبايد از كف داد. اگر امروزه حزب كمونيست پرو جنگ خلق را حتی  فقط در سطح نازلی  حفظ كند، فردا در موضع بهتری  برای  پيشروی  بسوی  كسب قدرت خواهد بود. عدم درك اين مسائل بمعنای  عدم درك ماهيت ناموزون تكامل جنگ درازمدت خلق است كه مملو از پيچ و خم ميباشد.

 

3ـ ديالكتيك بين حفظ كردن و گسترش دادن

صدر مائو تاكيد كرد كه "حفظ مواضع و توسعه مواضع از يكديگر منفك نيست." ( مقاله "اوضاع و وظايف بعد از سقوط شانگهای  و تای  يوان" ـ جلد دوم منتخب آثار) او در سال 1930 نوشت: "آنها(رفقای  بدبين) از قرار معلوم بر اين عقيده اند كه چون اوج گيری  انقلاب هنوز خيلی  دور است، كوشش برای  انجام اين كار بسيار مشكل، يعنی  استقرار قدرت  سياسی  سرخ بيهوده است. (مقاله "از يك جرقه حريق برميخيزد" ـ جلد اول منتخب آثار) انور خوجه كوشيد تئوری  جنگ طولانی  صدر مائو را جنگی  "بی  پايان" و "بدون دورنما" جلوه دهد. قصد خوجه از اين بهتان زدن، آب كردن متاع رويزيونيستی  خودش بود. اما برای  مائو كاملاروشن بود كه جنگ خلق ضرورتا طولانيست و قدرت گام بگام كسب خواهد شد. مائو هرگز نگفت مبارزه مسلحانه را تنها زمانی  شروع كنيد كه دورنمای  پيروزی  سريع وجود دارد. خير. او همواره تاكيد كرد كه ارتش سرخ كوچك است و بايد تدريجا از ضعيف به قوی  تبديل شود. بعلاوه پيروزی  نهائی  در گروه عوامل ملی  و بين المللی  متعدد ديگری  نيز هست؛ عواملی  كه می  توانند مسير جنگ را طولانی  يا كوتاه كنند. حزب كمونيست پرو در گذشته بدرستی  از "ابدی  كردن جنگ" كه به رفرميسم و جنگ سالاری  می  انجامد، انتقاد كرده است.

 حزب كمونيست پرو بر پايه اين درك صحيح ، محكم چسبيدن به هدف جنگ خلق (يعنی  كسب قدرت برای  برقراری  دمكراسی  نوين و سوسياليسم) و از طريق اجرای  نقشه ها، جنگ خلق را بطور سيستماتيك در جهت تحقق اين هدف هدايت كرده است ـ يعنی  به برقراری  گام بگام قدرت سياسی  پرداخته و هر مرحله از جنگ را بنحوی  تدارك ديده و پيش برده كه زمينه را برای  پيشروی  به مرحله بعدی  آن و در جهت دورنمای  كسب كامل قدرت سياسی  مهيا سازد. اما اين پيشروی  نه مستقيم الخط بلكه موج وار بوده و دربرگيرنده احياء گری  و  ضد احياء گری  است. و جز اين نيز نمی  توانست باشد. بنظر می  آيد كه امروز جنگ خلق در پرو با تعرض سختی  از سوی  دشمن مواجه است و ميتوان تصورش را كرد كه اين بار پيشبرد مبارزه ضد احياء گری  پيچيده تر باشد. نيروهای  انقلابی  در اوضاع مشابه، با اتكا بر يك ارزيابی  صحيح از اوضاع و فرصتهای  عينی  و از طريق پايداری  ميتوانند بر مشكلات فائق آيند، پيشروی  كنند و تلاشهايشان حتی  ثمرات غير قابل انتظاری  را ببار آورد. اين طريق، كيفيتا "مطمئن تر" از وعده "آغاز مجدد" جنگ در آينده ای  نامعلوم است. جنگ پديده ای  مملو از ناروشنيهاست، و البته عاقبت  تسليم شدن روشن است: درماندگی  محض.

هيچيك از فعاليتهای  اجتماعی  بشر به اندازه جنگ دارای  عوامل نامعلوم نيست. از اينجا نبايد نتيجه گرفت كه پس داشتن استراتژی  و تاكتيك بيهوده است. خير. داشتن استراتژی  و تاكتيكهای  صحيح و ارزيابی  درست و دقيق از اوضاع كلی  و مشخص، اساس پيروزی  ماست ـ اما تنها چيزی  كه ميتواند ناروشنيهای  ناگزير جنگ را خنثی  كند پايداری  و شجاعت و جسارت است.

حفظ دستاوردها پروسه ای  نه منفعل كه كاملا پوياست. برای  پايداری  در جنگ بايد نقشه های  دشمن را درهم شكست، هسته اصلی  دستاوردها را تحكيم كرد و زمينه را برای  جهشهای  آتی  فراهم نمود.

راهپيمائی  طولانی  نه فقط هسته ارتش و حزب را با اتخاذ تدبير عقب نشينی  حفظ كرد بلكه در مسير خود ارتباطات حزب با توده ها را مستحكم نمود ـ رشته های  پيوند بيشتری  با توده ها برقرار كرد، و توانست بطور مستمر از ميان آنها برای  نيروی  عمده ارتش سرخ و قوای  محلی  آن سربازگيری  كند، و در عين حال برای  بهره برداريهای  آتی  زمينه چينی  نمايد.(12)

 

4ـ تحليل از شرايط جديد در جنگ

آسومير می  گويد: "... آنها (يعنی  رهبری  خارج از زندان) مشكلات نوين، جهت گيري... را تحليل نميكنند..."

.مسلم است كه بايد تحليل بكنند! و به نظر ما دارند می  كنند. ما بهيچوجه به ضرورت تحليل از شرايط جديد و مشكلات جديد با هدف طرح نقشه هائی  كه با واقعيت عينی  خوانائی  داشته باشند، كم بها نمی  دهيم. و معتقديم اصرار بر اينكه چيزی  تغيير نكرده و بنابراين نيازی  هم به سخت فكر كردن و تطبيق نقشه ها نيست، اشتباه است. ولي، همانطور كه مورد آسومير نشان می  دهد، مشكل عمده اين نيست كه آيا بايد از مشكلات و شرايط جديد تحليل كرد يا نكرد؛ مشكل عمده تحليل صحيح كردن از اين مسائل، پرهيز از ذهنيگرائی  در اشكال راست و "چپ"؛ و بر اين پايه تدوين استراتژی  و تاكتيكهای  صحيح برای  پيشبرد موفقيت آميز جنگ خلق تحت شرايط كنوني، است.

 برای  دست يافتن به چنين چيزی  بايد خط پايه ای  حزب را به مثابه حلقه كليدی  در دست گرفت. لازم است كه رابطه درستی  بين خط پايه ای  و تدابير مشخص برقرار شود. خط پايه ای  بايد در مقام فرماندهی  قرار گيرد و راهنمای  ما در اتخاذ تدابير و سياستهای  مشخص باشد. خط پايه اي، اصل اساسی  در كليه امور است. به اين دليل رفيق مائو تاكيد كرد كه "خط حلقه كليدی  است؛ وقتيكه درك شود همه چيز جای  خود را می  يابد". بدون اين، انقلابيون دچار اغتشاش فكری  شده و جهت گيری  روشن را از كف ميدهند و هر چه بيشتر گرفتار خطر كوته نظری  ميشوند. و در واقع به آنجا ميرسند كه چشم از منافع دراز مدت حزب و خلق بردارند و فقط متوجه مصالح كوتاه مدت شوند.

از سوی  ديگر، محكم چسبيدن به خط پايه ای  بهيچوجه مساوی  عدول از ارائه خط مشخص برای  شرايط مشخص نيست. در واقع بكار بست خط پايه ای  حزب  يعنی  همين.

ما از اينكه رهبری  (حزب كمونيست پرو) چه تحليل نوينی  از اين اوضاع بعمل آورده و اينكه آيا هيچگونه تغييرات ضروری  در نقشه های  جنگ داده شده است يا خير بی  اطلاعيم. اما حتی  اگر اينكارها را هم نكرده باشند، اعتباری  به ارزيابی  كاملا بدبينانه آسومير از شرايط و استراتژی  نوينش (يعنی  رسيدن به توافق صلح با رژيم فوجيموری  برای  خاتمه بخشيدن به جنگ خلق  به اميد "تكرار" آن در آينده)  نمی  بخشد. و راستی  مبنای  ارزيابی  و استراتژی  خود آسومير چيست؟ مهم است در نظر بگيريم كه برای  گروهی  از افراد كه از زندگی  جمعی  حزب و توده های  درگير در مبارزه كنده شده اند، و ذخيره اطلاعاتی  آنها توسط دشمن كنترل ميشود، دست يافتن به يك تحليل مشخص صحيح و بر آن پايه، رسيدن به استراتژی  و تاكتيكهای  صحيح، مشكل است.  تاكتيكهای  مبارزاتی  صحيح و تزلزل ناپذير يك حزب كمونيست فقط می  تواند در جريان مبارزه توده ای  يعنی  از طريق تجربه بظهور رسد.

هر رفيقي، حتی  از زندان، حق دارد نسبت به اشتباهات و كمبودهائی  كه ممكنست به تضعيف جنگ خلق بيانجامد هشدار دهد. اما اين كمبودها، خواه واقعی  يا خيالي، نمی  توانند بعنوان توجيهی  برای  ارائه پيشنهاد خاتمه جنگ خلق مورد استفاده قرارگيرند.

در تاريخ ما با انحرافات اپورتونيستی  "چپ" نيز مواجه شده ايم؛ نظير آنچه در حزب كمونيست چين وجود داشت و با تغييرات الزامی  در سياستهای  جنگ و مسير آن كه بواسطه تغييرات ناگهانی  و مهم در شرايط شرايط طلب ميشد، يا با سازشهای  ضروری  و جبهه های  متحد با بخشهائی  از طبقات استثمارگر مخالفت ميكرد. هرچند اينگونه انحرافات نيز در موارد مختلف لطمات قابل توجهی   وارد كرده اند و اغلب جاده صاف كن سياستهای  علنا راست روانه و تسليم طلبانه شده اند، يا خود تغيير شكل داده و سياستهای  آشكارا راست و تسليم طلبانه در پيش گرفته اند، اما تجربه نشان داده كه رويزيونيسم ـ يعنی  دست شستن از مبارزه انقلابی  جهت كسب قدرت و هدف نهائی  سوسياليسم و كمونيسم ـ تاريخا خطر عمده است. "خط مشخص" آسومير و "مقاله زندان" در تضاد با خط پايه ای  حزب كمونيست پرو برای  انقلاب پرو قرار دارد. تحليل ارائه شده از سوی  آنها غلط است و نقشه پيشنهاديشان بنحو مرگباری  نادرست است.

 

اگر جنگ خلق حفظ نشود، پرو جهنم روی  زمين توده ها خواهد شد

اسناد آسومير و "مقاله زندان"، هر دو ادعا ميكنند كه "خلق صلح ميخواهد"!

كدام خلق؟ خلق به طبقات تقسيم شده است. خلق از ديدگاه نويسنده كيست؟ به احتمال قوی  طبقات ميانی  كه هنگام راه افتادن ترور سفيد دشمن، صفوفشان بشدت دچار تزلزل ميشود و حتی  برخی  از آنها به دشمن می  پيوندند. در دوره های  شكست و حملات افسارگسيخته دشمن، بسياری  از نيروهای  طبقات ميانی  ماستها را كيسه ميكنند و اپورتونيستها و دهقانان مرفهی  كه به حزب پيوسته بودند به صفوف دشمن می  گريزند. كارگران، دهقانان و زاغه نشينان پايه قدرتمند جنگ خلق بوده اند و كماكان خواهند بود؛ البته اين را هم در نظر داريم كه ممكنست در ميان اين اقشار نيز فرسودگی  ناشی  از جنگ وجود داشته باشد. اما اينهم حقيقتی  است كه حملات دشمن عليه حزب كمونيست پرو آتش خشم بسياری  از اين توده ها را شعله ورتر كرده و آنها راسخ تر از گذشته پا پيش گذارده و بار به پيروزی  رساندن جنگ را بدون هيچ واهمه ای  بدوش خواهند كشيد.

ما از اينكه احساس و حال و هوای  بخشهای  مختلف خلق در پرو دقيقا چگونه است اطلاعی  نداريم (و جالب است  كه آسومير چگونه از پشت ميله های  زندان فوجيموری  توانسته از تمايل اقشار مختلف خلق به صلح باخبر شود.) حتی  اگر بين بخشهائی  از خلق كه پايه جنگ خلق هستند فرسودگی  جنگی  بوجود آمده باشد، قطع جنگ و بر باد دادن ثمرات 13 سال خونفشانی  و سخت كوشی  خلق راه حل نيست. اينگونه مشكلات راه حلهای  ماركسيسم_لنينيسم_مائوئيسمی  خود را دارد كه مسلما راه حل اسناد مورد بحث از اين دست نيست. مبارزه سياسی  مسالمت آميز كه در خط اسناد مورد بحث طرح ميشود، هيچوقت نميتواند ميليونها دهقان فقير روستاها كه تحت رهبری  پرولتاريا نيروی  عمده انقلاب دمكراتيك نوين هستند را برانگيزد و سازمان دهد.

حزب پيشاهنگ جنگ را بر پايه عطش بردگان به قيام عليه شرايط بردگيشان آغاز كرد. حتی  اگر برخی  افراد دست به سازش بزنند، مبارزه توده ها متوقف نميشود كه هيچ، دير يا زود به مبارزه مسلحانه هم كشيده ميشود. جنگ ويتنام نيز به همين ترتيب بعد از شكست امپرياليستهای  فرانسوي، تقسيم كشور به دو بخش شمال و جنوب و برقراری  صلح، مجددا آغاز شد. بعد از صلح، رژيم سايگون در مناطق سفيد مثل سگ هار به جان توده ها افتاد و به انتقامجوئی  از آنان پرداخت. چنين وضعی  برای  توده ها غير قابل تحمل شد. با وجود اينكه حزب هيچ طرحی  برای  مقاومت نداشت، توده ها دست به كار سازماندهی  مقاومت شدند.

چه بر سر ستمديدگان پرو خواهد آمد اگر "صلح" شود و آنها جنگ خلق و ارتش خود را از دست بدهند؟ وضع فلاكت بار هميشگی  آنها تشديد خواهد شد و علاوه بر آن دشمن كارزارهای  خونين و پليدی  را برای  انتقام از آنان براه خواهد انداخت با اين هدف كه ستمديدگان "پشت دست خود را داغ كنند و ديگر هيچوقت دست به اسلحه نبرند"؛ دشمن آنچنان كارزار ترور و كشتاری  به راه خواهد انداخت كه قبليها در قياس با آن معصومانه جلوه كنند. اينهم يكی  از دلايلی  است كه چرا وقتی  جنگی   را آغاز كرديم نميتوانيم در نيمه راه متوقفش كنيم.

اوضاع بعد از 13 سال زير و رو كردن جامعه عوض شده است. اين امر كه از نظر پرولتاريای  جهانی   عالی  است، برای  بورژوازی  بين المللی  يك كابوس بحساب می  آيد. اينك حزب پرولتری  در پرو و توده های  تحت رهبريش در صعود بسوی  قله پيروزی  به نقطه رفيعی  رسيده اند. در اين نقطه، هم فرصتها عظيمند و هم خطرات. آخرين نامه رفيق مائو به رفيق چيان چين به تاريخ ژوئيه 1976 تجسم اين حقيقت است كه تنها طريق، پيمودن بقيه راه و صعود به قله است: "در مبارزات دهسال گذشته من بارها سعی  كردم به قله انقلاب دست پيدا كنم اما موفق نشدم. اما تو ميتوانی  به قله برسي. اگر در اين كار غفلت كنی  به مغاك بی  انتهائی  سقوط خواهی  كرد. جسمت متلاشی  شده و استخوانهايت خرد خواهد شد."

 

خلق بدون ارتش خلق هيچ چيز ندارد

برقراری  قدرت سياسی  سرخ و تشكيل و حفظ يك ارتش خلق، جوانب اصلی  خط مائو برای  انجام انقلاب در كشورهای  ستمديده است. طرح هر نقشه ای  جهت دست زدن به تعديلات تاكتيكی  يا استراتژيك (چه از طريق مذاكرات و يا راههای  ديگر) بايد با در نظر داشتن اين اصول خط مائو باشد.

مائو بگونه ای  موجز اظهار داشت كه: "خلق بدون ارتش خلق هيچ چيز ندارد." اينكه مائو اين اظهار عقيده بسيار مهم را در مقاله "درباره حكومت ائتلافي" ميكند خيلی  معنی  دار است چرا كه موضوع بحث او در اين مقاله مناسبات بين حزب كمونيست چين و گوميندان و حتی  امكان همكاری  درازمدت ميان آنهاست.

مائو در اين بخش به تقاضای  چانكايشك اشاره دارد كه از حزب كمونيست ميخواست "سپاهيان مناطق آزاد شده را دربست به او تحويل دهد، و فقط با چنين شرطی  است كه ميتواند به حزب كمونيست را "قانوني" اعلام كند."

مائو چنين پاسخ ميدهد: "اين اشخاص به كمونيستها ميگويند "سپاهيان خود را بما تحويل دهيد تا ما بشما آزادی  بدهيم." از اين "تئوري" چنين نتيجه ميشود، آن احزاب سياسی  كه نيروهای  مسلح ندارند، بايد از آزادی  برخوردار باشند. حزب كمونيست چين از 1924 تا 1927 سپاهيان بسيار اندكی  داشت، اما همينكه دولت گوميندان به اجرای  سياست "تصفيه حزب" و ترور خونين پرداخت، كمترين اثری  از آزادی  برجا نماند. اكنون "جامعه دموكراتيك چين" و عناصر دموكرات درون گوميندان سپاهی  ندارند و آزادی  هم ندارند. طی  هجده سال اخير، كارگران، دهقانان، دانشجويان، و كليه عناصر مترقی  در محافل فرهنگي، آموزشی  و صنعتی  كه تحت سلطه دولت گوميندان بسر ميبرند ـ هيچكدام سپاهی  نداشتند و از آزادی  هم برخوردار نبودند." (جلد سوم منتخب آثار)

لازم نيست به گذشته های  دور برگرديم و از تجربه انقلاب چين به حقيقت حرف مائوتسه دون پی  ببريم. تجارب چند دهه گذشته در كشورهای  تحت سلطه ثابت كرده كه خلقهای  ستمديده بدون داشتن نيروی  مسلح خود نه تنها نميتوانند از آزادی  سياسی  برخوردار شوند بلكه بطور مستمر قربانی  سياستهای  سركوب خونين و كشتار مرتجعين ميشوند. نمونه اندونزی  در سال 1965 كه طی  آن صدها هزار كمونيست و كارگر و دهقان كشتار شدند درس غم انگيز و دردناكی  است. در سال 1937 در شيلي، دهها هزار كارگر و دهقان طالب انقلاب و افراد ترقيخواه بدنبال سرنگونی  نظامی  حكومت انتخابی  آلنده قتل عام شدند. در سال 1981 هزاران كمونيست، انقلابی  و ترقيخواه در ايران كه برای  سرنگونی  رژيم شاه مبارزه كرده بودند، توسط رژيم خمينی  اعدام شدند يا بزندان افتادند. در سال 2891، چند روز بعد از اينكه نيروهای  انقلاب فلسطين بر مبنای  باصطلاح ضمانتهای  امپرياليسم آمريكا از لبنان بيرون كشيدند، صدها تن از توده ها در اردوگاههای  صبرا و شتيلا كشتار شدند. بيك كلام، توانائی  خلق در بهره مند شدن از آزادي، در پيشبرد انقلاب و در دفاع از خود در برابر سركوبگری  دشمن طبقاتي، به داشتن ارتش خلق وابسته است.

 

نيروهای  حزب را بايد حفظ كرد. اما پيش از آن، بايد ماهيت حزب را بايد حفظ كرد

اصلا احزاب كمونيست به چه درد ميخورند؟ برای  انجام انقلاب نياز به حزبی  انقلابيست. يكی  از صفات مشخصه اصلی  جنگ خلق اين است كه بايد تحت رهبری  يك حزب كمونيست ماركسيسم_لنينيسم_مائوئيسمباشد. داشتن يك حزب سرخ عاملی  حياتی  برای  آغاز جنگ خلق و مهمتر از آن برای  گذراندن جنگ خلق از دل دشواريهای  عظيم، توسعه و بسرانجام رساندن آن است. در حفاظت از يك حزب، جنبه عمده را كيفيت آن تشكيل ميدهد: اينكه نماينده منافع طبقه ما و تجسم اراده آن در مقابل طبقات مخالف هست يا نه. صدر مائو در مبارزه عليه يك گرايش سازش طبقاتی  كه درون حزب سر بلند كرده بود چنين گفت: آيا "بايد حزب كمونيست را تا سطح ديكتاتوری  مالكان ارضی  و بورژوازي...تنزل داد؟" (مقاله "اوضاع و وظايف بعد از سقوط شانگهای  و تای  يوان" ـ جلد دوم منتخب آثار) او تاكيد كرد: "در سال 1927 تسليم طلبی  چن دوسيو انقلاب آنموقع را بشكست كشانيد. هيچيك از اعضاء حزب كمونيست نبايد  اين درس تاريخی  را كه بقيمت خون ما تمام شد، فراموش كند." (همانجا)

آسومير عليه "احزاب كاغذي" هشدار می  دهد (13)، اما ظاهرا خط آسومير چندان مخالفتی  با تبديل حزب كمونيست پروبه چنان حزبی  ندارد. زيرا استراتژی  پيشنهاديش حزب كمونيست پرو را دستخوش چنان تغييری  خواهد كرد كه بهترين حالتش تبديل شدن به يك حزب كاغذی  است.

آسومير می  گويد: "از حزب در برابر توفان و امواج دفاع كنيد و در پيروی  از خط ايدئولوژيك ـ سياسی  بعنوان عامل تعيين كننده در جنگ خلق پيگير باشيد." اين بطور كلی  اظهار عقيده خوبی  است. اما امروز در پرو پيگيری  در اتخاذ خط ايدئولوژيك ـ سياسی  صحيح مساوی  است با دفاع از جنگ خلق و تقويت آن در برابر توفان و امواج. در ميان وظايف حزب، اين يگانه وظيفه عمده است. فقط در جريان پيشبرد اين وظيفه كه مبارزه عليه خطوط نادرست جزئی  لاينفك از آن است، ميتوان از حزب دفاع كرد و آنرا تقويت نمود.

مقاله زندان اظهار ميدارد كه: "خط اولترا چپ مبنی  بر  حفظ مبارزه تا دم مرگ، با قرار دادن ما در بدترين شرايط، جنگ خلق و انقلاب را در مخاطره شكست می  افكند. اين خط همچون زن كوری  خواهد بود كه شم سياسی  ندارد. اين محصول خام ترين و مهيب ترين ذهنيگرائي، يكجانبه نگری  و سطحی  نگری  خواهد بود." (همانجا)

 بی  انصافی  نخواهد بود اگر بگوئيم كه همه اين صفات برازنده خود "مقاله زندان" است. حتی  يك "زن كور" هم شم سياسی  دارد. اما سئوال عمده اينجاست كه شم سياسی  كدام طبقه؟ در كشوری  كه بمدت 13 سال درگير يك جنگ داخلی  بوده، جدا كردن سياست از جنگ نتيجه كور يا كر و لال بودن نيست، بلكه نتيجه خط غلط است. وانمود كردن اينكه رژيم و ارباب يانكيش به حزب كمونيست پرو اجازه خواهند داد كه به اوضاع قبل از سال 1980 برگردد و تجربه دهه های  60 و 70 را تكرار كند، اگر "خام ترين و مهيب ترين نوع ذهنيگرائي" نيست پس چيست؟ دست شستن از جنگ خلق و منحل كردن نيروهای  مسلح خلق نقض كامل منافع اساسی  خلق است، لگد مال كردن دستاوردهای  13 سال جنگ انقلابی  است و بدترين نوع شكست را برای  پرولتاريا در پرو ببار خواهد آورد. شكستی  نه فقط نظامی  كه شكست سياسی  و ايدئولوژيك. وانمود كردن يك استراتژی  اينچنينی  بعنوان استراتژی  حافظ حزب، عوامفريبی  محض است. رفيق چيان چين هم ميتوانست سياست "واقع بينانه اي" را كه اين مقاله مدافع آنست، در پيش گيرد. اما بجای  اينكار، با رفيق همدوش خود چان چون چيائو به "حفظ مبارزه تا دم مرگ" پرداخت. اما آن دو نفر ديگر(يعنی  وان هون ون و يائو ون يوان) تصميم گرفتند سياست "عاقلانه" مورد نظر "مقاله زندان" را امتحان كنند. در نتيجه شخصا زنده ماندند و چاق و چله شدند. ولی  آيا اين را ميتوان "دستاوردي" در راه هدف پرولتاريا قلمداد كرد؟

اگر حزبی  بخاطر پايداری  بر منافع اساسی  توده های  تحتانی  به لحاظ نظامی  شكست بخورد، بارديگر مانند ققنوس از خاكستر خود برخواهد خاست. اما اگر بر اين موضع نايستد و اصول و منافع اساسی  توده ها را بباد دهد، آنوقت برای  هميشه نابود خواهد شد و بايد حزب نوينی  تشكيل شود. اين پروسه ای  بمراتب دردناكتر و دشوارتر خواهد بود.

حتی  در شرايط بس فوق العاده(كه دوباره تاكيد ميكنيم وضع كنونی  جنگ خلق در پرو اينگونه نيست)، يعنی  "زمانی  كه به لحاظ نظامی  هيچ اميدی  نيست، نمی  توان سياست را از جنگ جدا كرد: كماكان اهداف سياسی  تعيين خواهد كرد كه آيا بايد به نبرد ادامه داد يا خير... تسليم در مواجهه با يك شكست استراتژيك معين می  تواند شكست سياسی  را بر شكست نظامی  بيفزايد." (كتاب "جنگهای  عادلانه و ناعادلانه ـ يك بررسی  مائوئيستی  از جنگ" ـ نوشته: س. لئونارد)

همانطور كه رفقای  چينی  گفته اند: "اگر خط حزب صحيح باشد، حتی  اگر در آغاز سربازی  نداشته باشد سربازانی  خواهد يافت. ولی  اگر خط حزب غلط باشد حتی  اگر قدرت سراسری  و منطقه ای  را صاحب بوده و ارتشهائی  تحت كنترل داشته باشد، خرد خواهد شد." (كتاب "درك پايه ای  از حزب كمونيست چين" ـ نشر شانگهاي) اين تنها خط راهنمای  صحيح برای  "حفظ حزب" است. وگرنه حتی  اگر رژيم و ارباب يانكی  اش به حزبی  اجازه دهند كه نيروهايش را به لحاظ فيزيكی  حفظ كند و قادر باشد كه از حيث نفرات يك حزب بزرگ باقی  بماند، اما آن حزب ديگر يك حزب ماركسيست ـ لنينيست ـ مائوئيستی  نظير حزب كمونيست پرونخواهد بود. ممكن است افراد زيادی  در آن وجود داشته باشند، اما موضع طبقاتی  و سياسی  افرادش با حزب كمونيست پروتفاوت داشته و "جزئی  از نظم موجود" خواهند شد.

همانطور كه گفتيم خط صحيح ايدئولوژيك ـ سياسی  در حفظ حزب تعيين كننده است. يك خط زمانی  صحيح است كه منافع، آمال و جهان بينی  طبقه ما را نمايندگی  كند. و امروز در پرو، خط صحيح بطور مشخص در نوع برخورد نسبت به جنگ خلق بازتاب ميابد.

 

ج ـ شرايط جديد و مشكلات جديد

مشكل رهبری 

آسومير می  نويسد: "ما در مورد شماره 1 و 3 (رهبری  پرولتری  و تمركز استراتژيك) دچار اشكال شده ايم."

 بديهی  است كه احزاب كمونيست با از دست دادن رهبرانشان در جريان مبارزه طبقاتی  حاد، بالاخص رهبرانی  با مقام صدر گونزالو، با "مشكل رهبري" مواجه می  شوند. اين پديده جديدی  نيست و جنبش بين المللی  كمونيستی  بايد راه حل های  هر چه بهتری  برای  اين معضل بيابد. بدون شك امروز مشكل رهبری  يكی  از مصافهای  مقابل پای  رهبری  حزب كمونيست پروميباشد. با اين وجود ما معتقديم "راه حلي" كه آسومير القاء ميكند يا "مقاله زندان" با صراحت وسط ميگذارد، غلط است. ما معتقديم چنين "راه حلي" به پايان موقتی  موجوديت پيشاهنگ خواهد انجاميد، يا بر توان ادامه كاری  حزب آسيب بزرگی  وارد خواهد آورد.

تجربه جنبش بين المللی  كمونيستی  نشان داده كه هر ناكامي، بحرانی  را در جنبشها دامن زده است؛ گرايشی  مبنی  بر انحلال دستاوردها سر بلند كرده است. بويژه تحمل از دست رفتن رهبران عمده برای  جنبشها دشوار بوده است. شايد تجربه خود ما و پاره ای  از جوانب تجربه حزب كمونيست هند( ماركسيسم ـ لنينيسم)، كه ما برخی  از آنها را بررسی  خواهيم كرد، به روشنتر شدن بعضی  مسائل مربوط به بحث ما با خط آسومير كمك كند.

1_ اتحاديه كمونيستهای  ايران (سربداران)

بيان مختصر رئوس مطالب مربوط به بازسازی  اتحاديه كمونيستهای  ايران (كه بعدا واژه سربداران بنام آن افزوده شد)، تا حدی  اين پروسه را ساده جلوه می  دهد. اما در واقع اين پروسه ای  پيچيده بود كه بهيچوجه مستقيم الخط پيش نرفت. مسيری  بود كه در هر گام با خون عزيزترين رفقايمان هموار شد، و در هر پيچ شاهد كنار كشيدن رفيقان نيمه راه بود. طی  راه مبارزات درونی  متعددی  لازم آمد.

بايد خاطر نشان كنيم كه تجربه ما در بسياری  جوانب مهم با وضع كنونی  رفقا در پرو متفاوت بود و اين نكته را بايد در نظر گرفت. مهمترين فرق، فرقی  تعيين كننده، آنست كه حزب كمونيست پروتحت رهبری  صدر گونزالو، ماركسيسم_لنينيسم_مائوئيسم را قاطعانه تثبيت كرده و با موفقيت در شرايط مشخص پرو بكار بسته و در نتيجه يك خط ايدئولوژيك و سياسی  صحيح و جامع را تكامل بخشيده است. اما در مورد ما، ضربه دشمن  زمانی  وارد آمد كه مسائل مهم خط ايدئولوژيك و سياسی  هنوز حل نشده بود: مهمتر از همه اينكه تشكيلات ما دچار يك خط سانتريستی  در مورد انديشه مائوتسه دون بود؛ اين بيماری  متعاقب كودتا در چين و حملات خائنانه انورخوجه به صدر مائو گريبانگير اتحاديه شده بود.

بنابراين، مسئله مقابل ما فقط بازسازی  تشكيلات و برقراری  حلقه های  ارتباطيش با توده ها و سازماندهی  پراتيك آن نبود؛ بلكه وظيفه بازسازی  ايدئولوژيك و سياسی  سازمان نيز در ميان بود. البته كمی  قبل از اينكه ضربات دشمن بر سازمان ما وارد آيد، خط اپورتونيستی  راست كه از بورژوازی  دنباله روی  ميكرد را سرنگون كرده بوديم. آغاز مبارزه مسلحانه عليه جمهوری  اسلامی  تحت نام قيام سربداران (در شهر آمل ـ آبان 60 تا خرداد 61) يك ثمره اين گسست بود. هرچند اين قيام شكست خورد، اما برپائی  آن كل كشور را لرزاند، دشمن را به جنون كشاند و عشق و احترام پايدار توده های  انقلابی  سراسر كشور را بهمراه آورد. اين گسست، مقام مركزی   جنگ انقلابی  برای  كسب قدرت و تعيين كننده بودن رهبری  پرولتری  برای  انقلاب را در سازمان ما تثبيت كرد.

شكست قيام آمل به از دست رفتن رهبری  كليدی  و بخش مهمی  از نيروی  رزمنده ما انجاميد. چند ماه بعد يعنی  در تابستان 61، تعرضات سراسری  دشمن عليه سازمان كه عمدتا در شهرهای  بزرگ متمركز شده بود، آغاز شد. در نتيجه شكست قيام، جناح اپورتونيستی  راست حالت تعرضی  گرفت. زمانی  كه دشمن حملات خود را آغاز كرد تشكيلات دستخوش از هم گسيختگی  بود. در اين حملات كه طی  ماهها كار اطلاعاتی  به دقت تدارك ديده شده بود، دشمن موفق شد كل رهبری  كه در پايتخت مستقر بود و بخش مهمی  از كادرهای  ما را دستگير كند، و بيشتر ساختارهای  تشكيلاتی  و حلقه های  پيوند ما با توده ها را درهم شكند.

اين ضربه، يك سال بعد از اينكه رژيم به يك تصفيه درونی  پرداخت، نيروهای  رقيب را كنار زد، و كارزار سراسری  خونينی  براه انداخت بوقوع پيوست. اين كارزار دستگيری  و اعدام كمونيستها و فعالين جنبش توده ای  و انقلابيون، سركوب كليه جنبشهای  توده ای  و دستاوردهای  آنان درانقلاب، و بطور كل خفه كردن هر نوع مخالفتی  را شامل ميشد. كل اين حوادث خونين يكبار ديگر بوضوح تمام نشان داد كه خلق بدون داشتن ارتش خود هيچ چيز ندارد.

بعد از دستگيری  رهبري، گروهی  از جسورترين رفقای  جناح چپ كه هيچيك عضو رهبری  مركزی  (دفتر سياسی  يا كميته دائم) نبودند قدم جلو گذاشته و مسئوليت رهبری  را بدوش گرفتند. از آنجا كه مركزيت توسط دشمن نابود شده و ساختارهای  تشكيلاتی  متلاشی  شده بودند، مركزيت نوينی  تشكيل دادند. آنها به پشتوانه تعهد كمونيستی  و شم تيز طبقاتی  فهميدند كه چه بايد كرد. پس، پا به ميدان گذاشته، پرچم سرخ را برداشته و به اهتزاز درآوردند و رفقای  باقيمانده را حول آن بسيج كردند.

عاجلترين وظيفه، پيشگيری  از ضربات دشمن و از زير ضربه خارج كردن بيشترين افراد در كوتاهترين زمان و بر اين پايه سازماندهی  دوباره بود. برخی  جمعبنديهای  اوليه از وضع موجود انجام گرفت و رهنمودهائی  در اين چارچوب صادر شد.

كمی  پس از اينكه برخی  رهبران زندانی  اتحاديه به لحاظ ايدئولوژيك و سياسی  تسليم شدند و به تقبيح آرمانها و مبارزات ما پرداختند، موج انحلال طلبی  به مانع عمده تبديل شد. (اين رهبران بيشتر از جناح اپورتونيستی  راست بودند اما در ميانشان بودند كسانی  كه تاريخچه سياسی  بهتری  داشتند.) شكنجه گاه ها و سياهچالهای  جمهوری  اسلامی  مملو از مقاومت قهرمانانه رفقايمان بود اما دستگاه تبليغاتی  رژيم با حرارت از "ندامت" كمونيستها دم ميزد و از درز هر خبری  مبنی  بر  مقاومت كمونيستها جلوگيری  ميكرد. خلاصه آنكه دشمن علاوه بر حملات مستقيم ميكوشيد نيروهای  ما را بدين نحو تحليل ببرد. دشمن كوشيد افراد ما را به دو طريق از دور خارج كند: در درجه اول به ايراد ضربه مستقيم، دستگيری  و كشتار پرداخت. و در درجه دوم با استفاده از تسليم طلبی  برخی  رفقای  نيمه راه و افراد روحيه باخته تلاش كرد قوای  انقلاب را سرخورده و گيج كند. اما از سوی  ديگر استقامت و جسارت رهبری  جديد، همگام با مقاومت "تا دم مرگ" و قهرمانانه رهبران و رفقای  محبوب ما در زندان، نيروی  محركه الهام بخشی  بوجود آورد تا جمع آوری  مجدد قوا و بازسازی  صورت پذيرد. اين عامل واقعا حس اعتماد و روحيه عظيمی  را در بين توده های  پشتيبان ما و در صفوف ما برانگيخت.

ما برای  حفظ نيروهايمان بايد گرايش انحلال طلبانه را در تئوری  و عمل نابود می  كرديم. بايد ايدئولوژی  و منافع زشت بورژوائی  نهفته در همه اين تئوريها را افشاء می  كرديم و در پراتيك بر بازسازی  سازمان زير آتش مداوم و بيرحمانه دشمن پافشاری  می  نموديم. اين نقل قول لنين به شعار ما تبديل شد: "ما بشكل گروه فشرده كوچكی  در راهی  پر از پرتگاه و دشوار دست يكديگر را محكم گرفته و به پيش ميرويم. دشمنان از هر طرف ما را در محاصره گرفته اند و تقريبا هميشه بايد از زير آتش آنها بگذريم. اتحاد ما بنا بر تصميم آزادانه ماست، تصميمی  كه همانا برای  آن گرفته ايم كه با دشمنان پيكار كنيم و به منجلاب مجاور در نغلطيم.... و حالا از ميان ما بعضی  ها فرياد ميكشند: به اين منجلاب برويم! ( "چه بايد كرد" ) رهبری  ما به رفقا تاكيد كرد كه برای  برافراشته نگاهداشتن پرچم سرخمان بايد آنرا با خون خود آبياری  كنيم. (14)

در واقع انحلال طلبان ميخواستند حق شورش كردن، حق داشتن يك تشكل كمونيستی  و پايداری  در جاده انقلاب را منحل كنند و آن را از ما بگيرند. آنها برای  انجام موثر اينكار، ايدئولوژی  كمونيستی  و روحيه انقلابی  ما را مسخره ميكردند، به دستاوردهای  ما حمله ور ميشدند و به ظرفيت و توانائيهای  ما كم بها ميدادند(15) تا ما را از تعقيب به اصطلاح "راه شكست خورده" باز دارند. برای  غلبه بر اين گرايش انحلال طلبانه كه به اشكال راست و حتی  گاهی  "چپ" خودنمائی  ميكرد، دفاع از ميراث و دستاوردهای  انقلابی  ما كليدی  بود. ما قاطعانه به دفاع از هويت كمونيستی  خود، از سازمان خود و از تاريخچه اساسا درست آن، و بويژه از گسست خويش از خط اپورتونيستی  راست و مبارزه قهرمانانه سربداران برخاستيم. ما در حاليكه به اشتباهاتمان در همان حدی  كه شناختمان در آنزمان اجازه ميداد اذعان داشتيم، اما حاضر نبوديم  در مقابل انحلال طلبان سفره انتقاد از خود پهن كنيم.

سازمان ما گرايش انحلال طلبانه را شكست داد و حول يك خط انقلابی  و تعهدات محكم كمونيستی  متحد شد. برگزاری  شورای  چهارم اتحاديه نقطه اوج ايندوره بود. اما اين پايان پروسه مبارزه برای  بازسازی  نبود.

بايد از يكدوره كامل انقلاب و خط و پراتيك خويش در آن دوره جمعبندی  ميكرديم و راه پيشروی  را ترسيم مينموديم. اين مسئله كه اتحاديه هنوز به مسائل كليدی  دير پا در زمينه خط ايدئولوژيك و سياسي(ماركسيسم_لنينيسم_مائوئيسم و استراتژی  انقلاب) را پاسخ نگفته بود، اين پروسه را پيچيده ميكرد. بدون ريشه كن كردن اشكالات ايدئولوژيك و سياسی  نه توان انجام كامل وظيفه مبارزه با انحلال طلبی  و رويزيونيسم را داشتيم، نه قدرت ارائه يك جمعبندی  صحيح از خط و پراتيك مان طی  سالهای  بس متلاطم جامعه ارائه دهيم و مسير آينده را ترسيم كنيم.

در اين پروسه بعلت حملات "پيگرد و نابودي" قوای  امنيتی  كه هيچگاه دست از وظيفه ريشه كن كردن كامل اتحاديه برنداشت، رهبری  جديد ما دو بار ديگر ضربه خورد. فقدان ادامه كاری  رهبری  به تكامل ما واقعا لطمه زد ـ ما به نحوی  دردناك، ضرورت حياتی  حفظ رهبری  را دريافتيم.

احيای  مجدد سنن انترناسيوناليستی  سازمان يكی  از مهمترين نقاط قوت اين پروسه بود. اينكار برای  نبرد عليه رويزيونيسم و انحلال طلبی  و بطور كلی  برای  پروسه بازسازي، اساسی  بود. بسياری  از رويزيونيستها و نيروهای  بورژوا كوشيدند ما را جلب كنند و نام سربداران را به ليست جبهه هايشان بيفزايند و برای  اينكار از انحلال طلبان ما هم استفاده كردند. ما به آنها گوش نداديم و پای  بحث رفقای  خود از ساير كشورها نشستيم. پيوستن به "جنبش انقلابی  انترناسيوناليستي" كه مبارزه درونی  ديگری  را رقم زد، جهش بسيار مهمی  بود و در تكامل ايدئولوژيك و سياسی  ما نقش تعيين كننده ای  بازی  كرد. پيوستن به "جنبش انقلابی  انترناسيوناليستي" گنجينه ای  از تجارب تئوريك و پراتيكی  انباشت شده توسط طبقه جهانی  ما، و جديدترين آنها، يعنی  تجربه حزب كمونيست پرو و جنگ خلق تحت رهبريش را برای  ما به ارمغان آورد.

ما تجديد سازماندهی  را در پيوند نزديك با تلاش سخت برای  تبديل تئوريهای  خود به پراتيك و افزايش نيروی  مادی  مان به پيش برديم و اين تنها طريق تكامل يك تشكيلات آبديده با خط ايدئولوژيك ـ سياسی  صحيح بود.

بالاخره ما قاطعانه حول ماركسيسم_لنينيسم_مائوئيسم و استراتژی  جنگ خلق، محاصره شهرها از طريق دهات، و بدور يك ساختار تشكيلاتی  متحد شديم كه در مجموع از اين خط مشتق شده و در خدمت پياده كردن آنست. اين عاليترين وحدت ايدئولوژيك ـ سياسی  و تشكيلاتی  است كه سازمان ما طی  حيات طولانيش بدست آورده است. پيدايش اين تشكيلات جديد بزرگترين جهش در پروسه تشكيل حزب پرولتری  در ايران بود. اين پروسه ميرود كه به اتمام رسد.

 

2ـ حزب كمونيست هند (م ـ ل)

جمعبندی  از تجربه حزب كمونيست هند (م ـ ل) برای  بحث حاضر، حائز اهميت است. ما اميدواريم كه رفقايمان در هند اين وظيفه را بدوش  بگيرند. معذالك، سطح كنونی  شناخت ما اجازه ميدهد كه به ذكر چند نكته درمورد گرايش انحلال طلبانه ای  بپردازيم كه بعد از دستگيری  و مرگ رفيق چارومازومدار(بسال 1971 در زندان دشمن) سربلند كرد.

پس از اين واقعه، حزب مذكور به گروهبنديهای  متعدد تقسيم شد. انواع گرايشات انحلال طلبانه رشد كرد. بعضی  از آنها خط حزب و دستاوردهايش را كاملا منحل كردند؛ حرفشان اين بود كه: "چون شكست خورديم، پس همه چيز اشتباه بود"! برخی  ديگر تحت لوای  رفع اشتباهات (خيالی  يا واقعي)، تر و خشك را با هم سوزاندند. شكل ديگر رويزيونيسم اين بود كه در حرف از مبارزه دهه 70 (ناگزالباري) دفاع ميكرد، اما در عمل رفرميسم را پيشه مينمود. در اين ميان گرايش ديگری  هم در عكس العمل به فقدان رفيق چارومازومدار و بحران موجود در حزب بروز كرد؛ بدين شكل كه از مبارزه عمومی  سياسی  و ايدئولوژيك جاری  در كل هند و جهان كنار كشيد و با تنگ نظری  ناسيوناليستی  خود را به مسائل فوری  مبارزه مسلحانه محدود كرد. در واقع، برخی  گروهبنديهای  حزب كمونيست هند (م ـ ل)، مبارزه مسلحانه را حفظ كردند و ادامه دادند اما گرايش آنها اين بود كه چنين مبارزه ای  را از خصلت انترناسيوناليستی  پرولتری  جدا سازند و در نظر نگيرند كه بايد بخشی  از انقلاب جهانی  پرولتری  باشد.

تجربه جنبش بين المللی  كمونيستی  نشان ميدهد وقتی  رهبران اصلی  از دست ميروند و اوضاع جديدی  تكوين می  يابد. حفظ آنچه درست است و در عين حال، كنار گذاشتن آنچه بايد كنار گذاشته شود، كار دشواری  است. موارد الهام بخشی  از پيشروی  و ساختن گام بگام راه و حتی  انجام جهشهای  انقلابی  در اين پروسه وجود داشته است. ليكن تجارب تاسف باری  نيز بوده كه افراد بجای  محكم چسبيدن به دستاوردهای  خود و كسب فتوحات جديد بر پايه آنها، تحت اين عنوان كه "موفق نشديم"، "رهبری  موجود نيست"، "خط موجود نيست"، و غيره دستاوردها را به دست خويش نابود كرده اند.

بحث ما اين نيست كه نبايد اشتباهات را مشخص كرد و تصحيح نمود. اولا، اشتباهات ناگزيرند. ثانيا، جهان مرتبا درحال تغيير است. بنابراين هميشه عناصری  از خط وجود دارد كه بايد كنار گذاشته شود. اما اين كار را فقط ميتوان بر پايه دفاع از خط صحيح و پيشبرد آن انجام داد. در مبارزه طبقاتی  خيلی  مهم است كه ديالكتيك ميان حفظ خط و بازبينی  خط را خوب درك كنيم تا بتوانيم دو وجه متضاد آن را دريافته و جنبه عمده را مشخص كنيم؛ و بر اين پايه است كه بايد از يكطرف، آنچه را كه صحيح است بهمراه دستاوردها حفظ كنيم و پيشرفتهای  آينده را بر اين مبنا بنا كنيم. و از طرف ديگر، آنچه اشتباه است يا به واسطه تغييراتی  كه در جهان مادی  واقع شده است ديگر اعتباری  ندارد را كنار نهيم.

 

3ـ حزب كمونيست پرو

بدون شك ضربات اخير به رهبري، پروسه انقلاب در پرو و پيشاهنگ آن را با مشكلات بزرگی  مواجه ميكند. بوجود آوردن رهبران كار ساده ای  نيست. از دست دادن رهبران با تجربه ضربه ای  به تلاشهای  انقلابی  ماست. بنابراين حفظ رهبری  در برابر حملات دشمن يكی  از مهم ترين وظايف است. اين امر برای  حفظ ادامه كاری  انقلاب حياتی  است. ليكن در جنگ طبقاتی  چنين مسئله ای  هر آن ميتواند واقع شود. ما بايد از قبل برای  آن تدارك ببينيم و اينكار از طريق تكامل يك رهبری  جمعی  قدرتمند، پرورش جانشينان مائوئيست كه آماده قبول جسورانه مسئوليتهای  رهبری  باشند، امكانپذيرست. ما معتقديم اين اصل كه جنگ را با جنگيدن ميتوان آموخت، درمورد اين مسئله نيز صادق است: يعنی  كار رهبری  را با رهبری  كردن ميتوان آموخت.

لنين ميگويد، در مواجهه با بحرانها برخی  افراد كمر خم ميكنند و برخی  ديگر ـ اكثريت ـ آبديده ميشوند. اين در مورد حاضر نيز صادق است. ما به حزب كمونيست پرواعتماد داريم و خوشبين هستيم كه در اين پروسه حتی  آبديده تر خواهد شد. اعتماد و خوشبينی  ما از پايه مادی  محكمی  برخوردار است. دليل عام اينست كه حزب كمونيست پروحزبی  به لحاظ ايدئولوژيك قوی  است و طی  13 سال در كوره عاليترين شكل انقلاب، آبديده شده است. و دليل مشخص اينست كه حزب كمونيست پرودر مواجهه با چنين ضربه بزرگي، قدرت ترميم خود را به نمايش گذاشته، دوست و دشمن را شگفت زده كرد و پرولتاريای  بين المللی  را فوق العاده شادمان ساخته است. حزب كمونيست پروذخيره عظيمی  از تجربه و كادر در اختيار دارد؛ يك خط تكامل يافته برای  انقلاب پرو دارد؛  پيوندهای  ايدئولوژيك و سياسی  محكمی  با جنبش بين المللی  كمونيستی  دارد و "جنبش انقلابی  انترناسيوناليستي" وجود دارد كه ميتواند كل تجربه جنبش بين المللی  كمونيستی  (منجمله بهترين سنتهای  انترناسيوناليستی  كمينترن) را متمركز كرده و در اختيار حزب كمونيست پروقرار دهد. اين آزار دهنده است كه آسومير چنين دستاوردها و ظرفيت های  عظيمی  را نميبيند.

و بايد گفت اگر رهبری   حزب كمونيست پروواقعا هم دچار آن مشكلاتی  باشد كه اسناد مورد بحث ادعا ميكنند، راه پيشنهادی  اين اسناد نه فقط حلال چنان مشكلاتی  نيستند، بلكه به نحو خطرناكی  غلط هستند.

زمانی  كه رهبران اصلی  از دست ميروند، به صحنه آوردن رهبران جديدی  كه دارای  خط ايدئولوژيك و سياسی  صحيح و استوار بوده و بتوانند ماركسيسم ـ لنينيسم ـ مائوئيسم را با قدرت در برخورد به تضادهای  دائمی  و گوناگون پروسه انقلاب بكار بندند و انقلاب را به پيش هدايت نمايند، واقعا كار سختی  است. اما تاكيد ميكنيم كه اين مشكل را فقط با در پيش گرفتن روش ماركسيست ـ لنينيست ـ مائوئيستی  ميتوان حل كرد. يك رهبری  قدرتمند كمونيستی  فقط ميتواند در پروسه حل معضلات تئوريكی  و پراتيكی  انقلاب شكل بگيرد. خط ايدئولوژيك و سياسی  صحيح در اين پروسه نقش تعيين كننده دارد. امروز معضل كليدی  پيش پای  رهبری  حزب كمونيست پروكه راه حل ميطلبد، چيست؟ آيا چگونگی  خاتمه بخشيدن به جنگ به طريقی  منظم است؟ خير. از ديدگاه م ـ ل ـ ميمی  مسئله كليدی  اين است كه چگونه جنگ خلق را تحت شرايط جديد از دل پيچ و خمها حفظ كند و توسعه دهد. رهبران واقعی  كسانی  هستند كه بيباكانه در مقابل اين اوضاع قد علم ميكنند. اين رفقا در نتيجه دست و پنجه نرم كردن با امواج مشكلات جديد و  پيشبرد انقلاب، آزموده تر از پيش خواهند شد. توانائی  آنها در هدايت جنگ خلق جهت كسب فتوحات واقعی  و پيشروی  بسوی  پيروزي، حتی  بيشتر از گذشته خواهد شد. بايد از اين رفقای  رهبری  حمايت كرد و حفظشان نمود. هيچ راه ديگری  وجود ندارد. اين تنها راه صحيح است. بقيه راه ها به منجلاب می  انجامد!

"مقاله زندان" ميگويد كه بدون شخص گونزالو، انديشه گونزالوئی  وجود ندارد! آيا منظور اين است كه بدون صدر گونزالو خط پايه ای  انقلاب پرو كه تحت رهبری  او تكامل يافته را ديگر نميتوان به اجراء درآورد؟ اگر رفيق گونزالو دستگير نشده بود و به علل طبيعی  ميمرد، چه؟ احتمالا اينان خواهان رهبری  جنگ از "عالم غيب" ميشدند. اين حرفها مانند اباطيل مذهبی  است و آنها را نميتوان جدی  گرفت. اين نظرات خلاف درك ماترياليستی  از پروسه تكاملی  رهبران و نقش آنهاست. صدر گونزالو محصولی  از مبارزه طبقاتی  در سطح بين المللی  و ملی  و مشخصا حزب كمونيست پرواست. اين نكته به وضوح در مصاحبه وی  بسال 1988 با روزنامه "ال دياريو" منعكس شده است. اين حرف بدان معنا نيست كه انقلاب پرو و جنبش بين المللی  كمونيستی  به صدر گونزالو در صفوف مقدمش نياز ندارد. برعكس، خيلی  هم نياز دارند. با شناخت از اين حقيقت حياتی  بود كه ج.ا.ا فراخوان اضطراری  و قدرتمند "زمين و زمان را در دفاع از جان صدر گونزالو بهم بريزيد" را خطاب به توده های  مائوئيست و انقلابی  جهان صادر كرد و اهميت بين المللی  اين وظيفه را خاطر نشان ساخت. امروز نيز ج.ا.ا همه احزاب و سازمانهای  مائوئيست را به ادامه اين كارزار حياتی  فرا ميخواند. بله، به صدر گونزالو در رهبری  انقلاب پرو و صفوف مقدم جنبش بين المللی  كمونيستی  نياز فراوان است. اما نكته آنست كه پرولتاريا نميتواند در مواجهه با ناكاميها فلج شود؛ بلكه بايد از آنها جمعبندی  كند، درسهايش را بياموزد و انقلاب را ادامه دهد.

به عقيده ما در اينجا تاكيد بر دو جنبه مربوط به مسئله رهبری  مفيد است. از يكطرف، بايد تشخيص داد كه انقلاب در مسير خود، گروهی  از رهبران حزبی  و اشخاصی  را به ظهور ميرساند كه در راس  رهبری  قرار ميگيرند. تجربه نشان داده كه مورد تشخيص و قبول واقع شدن اين پديده هم محتاج زمان است و هم مبارزه سياسی  ـ ايدئولوژيك ميبرد. از سوی  ديگر بايد رابطه بين مسئوليت جمعی  و مسئوليت فردی  را درست در نظر گرفت. نقش شخصيتهای  رهبری  كننده مهم بوده و در مواقعی  در تاريخ طبقه ما و در حيات احزاب كمونيست تعيين كننده بوده است. اما آنها خود محصول يك مبارزه جمعی  هستند و بطور كلی  جنبه جمعی  بودن است كه عمده ميباشد.

بازهم تاكيد ميكنيم، برای  ما روشن است كه وظيفه ای  سخت و پيچيده بر دوش رهبری  حزب كمونيست پروافتاده است. ليكن مطمئنيم كه رفقای  حزب كمونيست پروقادرند بر اين مشكل فائق آمده و اين وظيفه را به انجام رسانند. اين واقعيت كه ضربه اخير مصادف با آغاز يك مارپيچ كاملا جديد در انقلاب پرو نبوده بلكه در بحبوحه مارپيچ موجود ـ مارپيچی  كه بايد ادامه يابد ـ واقع شده، به رهبری  جديد ميدان عمل و زمان ميدهد تا توانائيها و نقاط قوتش را توسعه داده و برای  مصافهای  آتی  آماده شود. اين بدان معنی  نيست كه رهبری  جديد نياز به انجام يك ارزيابی  صحيح از اوضاع جديد و شناسائی  تضادهای  جديد و ارائه راه حل برای  آنها ندارد. البته كه به چنين كاری  نياز دارد، زيرا انقلاب مرتبا به تضادهای  جديد پا ميدهد. ولی  برخلاف برخورد آسومير و "مقاله زندان"، اينكار فقط از طريق بكاربست قدرتمندانه ماركسيسم_لنينيسم_مائوئيسمو خط پايه ای  حزب امكانپذيرست. بيك كلام، به اعتقاد ما قلب مسئله اينست كه حزب بتواند خصلت طبقاتی  پرولتری  جنگ خلق را حفظ كند، آنرا به صورت يك نيروی  مادی  نگاه دارد و بر اين پايه، جنگ خلق را با هدف كسب پيروزی  و تبديل پرو به يك منطقه پايگاهی  سرخ برای  انقلاب جهانی  پرولتری  توسعه دهد. همانطور كه ماركس گفت: گل اينجاست، همينجا برقص!

 

اوضاع جهانی 

هر حزب ماركسيسم_لنينيسم_مائوئيسمی  بايد به تحليل صحيحی  از اوضاع جهانی  مسلح باشد. اين امر برای  تدوين استراتژی  و تاكتيكهای  صحيح جهت پيشبرد انقلاب در هر كشور حياتی  است. زيرا جهان چارچوب و بستری  است كه هر كشور در آن قرار دارد و در فعل و انفعال با تضادهای  منطقه ای  و ملي، اوضاع عينی  هر كشور را شكل ميدهد.

در مقاطع مختلف، مبارزات دو خط مهمی  درون جنبش بين المللی  كمونيستی  در مورد تغييرات مهم و ناگهانی  در اوضاع جهانی  براه افتاده است. اين تغييرات بنحوی  كلی  بر صف آرائی  طبقاتی  در هر كشور موثر ميافتد كه اين نيز بنوبه خود، در دوره ها و شرايط متفاوت ميتواند به مبارزه خطوط درون احزاب كمونيست پا دهد. ميتوان يك مثال از حزب كمونيست چين زد كه چگونه چرخش در اوضاع جهانی  بر صف آرائی  نيروهای  درون آن تاثير نهاد. وقتی  كه اوضاع جهانی  از دهه 60 به دهه 70 چرخش كرد و در اين چارچوب اتحاد شوروی  به تهديد بزرگی  برای  جمهوری  خلق چين تبديل شد، لين پيائو در پی  تسليم شدن به اتحاد شوروی  برآمد و دن سيائو پين و چوئن لای  چاره را در تسليم شدن به امپرياليسم آمريكا ديدند. يا بطور مثال، جنبش ما بدنبال سقوط بلوك شرق شاهد ظهور رويزيونيسم ونو از درون حزب كمونيست هند (كميته مركزی  بازسازي) بود. يكی  از عوامل مهم در خط همه اين رويزيونيستها، ارزيابی  آنها از اوضاع جهانی  و مهمتر از آن، برنامه شان در قبال اين اوضاع بوده است.

با درنظر گرفتن اين نكته به تحليل آسومير از اوضاع جهانی  نگاه ميكنيم.

 

1ـ بخاطر سقوط بلوك شرق، نميتوان انقلاب كرد!

آسومير ميگويد: "فروكش سياسی  عمومی  كنونی  از پروسه احياء گري، از خلق شدن افكار عمومی  نامساعد در مورد كل مرحله 140 ساله انقلاب برخاسته است. تا حالا اين فروكش سه سال طول كشيده است. در پرتو ماركسيسم كه برای  ترسيم استراتژی  انقلاب جهانی  پرولتری  در "موج كبير نوين" تعيين كننده است، ما می  فهميم كه چرا اين دوره دروازه ميان به اوج رسيدن يك مرحله از انقلاب جهانی  پرولتری  و آغاز موج كبير آتی  آن است. علاوه بر نكات ديگر، اين است استدلال مربوط به لزوم عقب نشينی  عمومی  سياسي." (تاكيدات از ماست-اتحاديه كمونيستهای  ايران(سربداران))

آسومير تحليل ميكند كه يك فروكش استراتژيك و جهانی  در اوضاع جهانی  فرا رسيده است و بر اين مبنا پيشنهاد ميكند كه انقلاب جهانی  پرولتری  بايد دست به يك عقب نشينی  عمومی  بزند. (16)

چرا آسومير فكر ميكند كه اوضاع برای  پيشروی  انقلاب نامساعد است؟ عمدتا بخاطر آنكه پس از سقوط شرق افكار عمومی  نسبت به كمونيسم نامساعد شده است.

افكار عمومي، بمفهوم روحيات و آرزوهای  طبقات مختلف خلق در هر دوره، عامل مهمی  است كه يك حزب انقلابی  بايد در تاكتيكها و سياستهای  خود مدنظر قرار دهد. اما بايد از آسومير سئوال كنيم: "افكار عمومي" نامساعد چگونه ميتواند بازتاب موقعيت تضادهای  بنيادينی  باشد كه زمينه ساز انقلابات هستند؟

برخلاف برخورد ايده آليستی  آسوميركه ارزيابی  اش از اوضاع جهانی  را بر "افكار عمومي" متكی  كرده، قطعنامه اخير جنبش انقلابی  انترناسيو ناليستی  درباره اوضاع جهانی  با بررسی  تضادهای  اصلی  جهان،به ارزيابی  از اوضاع جهانی  مينشيند. طبق تحليل اين قطعنامه تضادهای  اصلی  نظام امپرياليستی  تغييراتی  را از سر ميگذرانند و تضاد بين ملل ستمديده و قدرتهای  امپرياليستي، و تضاد بين پرولتاريا و بورژوازی  در كشورهای  امپرياليستی  درحال تشديد ميباشند. قطعنامه تاكيد ميكند كه بحران نظام امپرياليستی  درحال تعميق است و سقوط بلوك شرق تظاهر تكان دهنده ای  از بحران نظام بود. هرچند كه اين امر به تخفيف موقتی  تضادهای  درون امپرياليستها انجاميده است. قطعنامه به خيزش مبارزات در كشورهای  تحت سلطه بويژه جنگ خلق در پرو بعنوان يكی  از جوانب عمده اوضاع جهانی  اشاره دارد. قطعنامه بر مبنای  اين تحليل همه احزاب و سازمانهای  مائوئيست و توده ها را به هر چه بيشتر برانگيختن انقلاب فرا ميخواند.

اگر حوادث مهم جهان با اين شيوه ماترياليستی  ديالكتيكی  مورد تحليل قرار نگيرند نمی  توان آنها را بدرستی  درك كرد. بطور مثال بيائيد به قيامهای  توده ای  در كشورهای  بلوك شرق نگاه كنيم كه بخشهائی  از توده های  شركت كننده در آن، به دليل فقدان آگاهی  انقلابی  شعارهای  ضد كمونيستی  سر دادند. اما شورش توده ها عادلانه بود! بخشا بدين خاطر كه قيام آنها عليه دولتهای  رويزيونيست سركوبگری  بود كه ساليان سال خود را در پرچم متعفن "كمونيسم" دروغين پيچيده بودند. بعلاوه اگر به عمق اين شورشها نگاه كنيم خواهيم ديد كه محتوای  آنها ضد سرمايه دارانه بود. اين نيز حقيقت دارد كه سرانجام فراكسيونهای  مختلف طبقات حاكمه از اين قيامها در جهت تحقق اهدافشان سوء استفاده كردند. اما مگر حقيقت ندارد كه هرگاه كارگران و توده های  ستمديده از پيشاهنگ خود محروم باشند، ثمرات قيامشان ربوده خواهد شد؟ به جنبشهايشان خيانت خواهد شد؟ يا سركوب خونين در انتظارشان خواهد بود و يا جهت گم كردگي؟ آيا حزب كمونيست پرو عليه "كوه عظيم آشغال" در ميان توده ها مبارزه نكرده تا آنها را از شر ايدئولوژيهای  رويزيونيستي، مذهبی  و ساير ايدئولوژيهای  بورژوائی  برهاند؟ بعلاوه، يكی  از نتايج قيامهای  شرق اين هم بود كه از دوران احيای  سرمايه داری  تا به امروز، زمينه برای  اشاعه و نفوذ ماركسيسم_لنينيسم_مائوئيسم و ساختن احزاب مائوئيست جهت انجام انقلاب سوسياليستی  راستين در اين كشورها تا به اين اندازه مساعد نبوده است. يكی  از وظايف مهم انترناسيوناليستی  احزاب و سازمانهای  مائوئيست در جنبش انقلابی  انترناسيو ناليستی  عبارتست از كمك به كميته جنبش برای  انجام اين وظيفه.

تا آنجا كه به افكار عمومی  در كشورهای  ديگر مربوط ميشود بايد به آسومير يادآوری  كنيم كه شورش لس آنجلس نه از لحاظ فرم يك شورش "ضد كمونيستي" بود و نه در محتوا. اين قيام عليه ايالات متحده بود كه پرچمدار جهاد ضد كمونيستی  در سطح جهان بحساب می  آيد. يك سال بعد از شورش لس آنجلس، شهر مذهبی  مشهد در ايران با شورش توده ای  كه از سال 1980 به بعد بيسابقه بود، بلرزه درآمد. توده های  حاشيه نشين، هزاران نسخه قرآن را در مركز تبليغات اسلامی  شهر همراه با ساير مظاهر و ساختمانهای  دولتی  به آتش كشيدند. اين شورش عليه رژيمی  بود كه ماشين تبليغاتيش طی  دو سالی  كه از سقوط بلوك شرق ميگذشت، تبليغات هيستريك ضد كمونيستی  شبكه تلويزيونی  تصص و ساير رسانه ها فقط با افزودن يك "بسم الله" اسلامی  ميكرد و سپس كلمه به كلمه نشخوار مينمود. بيائيد قيام چياپاس در مكزيك را در نظر بگيريم كه همين چند وقت پيش براه افتاد. دهقانان چياپاس، اين پيام قدرتمند را به سراسر جهان مخابره كردند كه توده های  تحتانی  آمريكای  لاتين، تن به برنامه های  امپرياليستهای  يانكی  نخواهند داد. بعد از دستگيری  رفيق گونزالو، اين پر آوازه ترين كمونيست جهان، يك جنبش توده ای  جهانی  در دفاع از او برپا شد. اين جنبش را جنبش انقلابی  انترناسيو ناليستی  در جهان برپا كرد و دشمن را واقعا غافلگير نمود. اينها زمينه های  بسيار مساعدی  برای  انقلاب و كمونيسم ميباشند.

باز از آسومير ميپرسيم: آيا اين حقيقت ندارد كه همواره ايده های  حاكم، ايده های  غالب ميباشند؟ مگر نه اينكه مذهب در بين توده هائی  كه به انقلاب نياز دارند، نفوذ عظيمی  داشته است؟ راه حل كمونيستها چه بوده؟ مسلما دست شستن از انقلاب يا آهسته كردن آهنگ آن به اميد بهبود اوضاع در اين زمينه، راه حل نيست. فقط با حركت خلاف جريان است كه امر انقلاب تحت رهبری  حزب پرولتری  ميتواند پيشرفت كند. روح خط آسومير اين نيست. اگر ايده های  مسلط، ايده های  طبقات مسلط نبود، امر انقلاب به مراتب آسانتر از اينها ميبود. سازماندهی  شورش آگاهانه توده ها تحت رهبری  يك حزب انقلابی  با ايدئولوژی  و برنامه انقلابي، راه حل عمده اين مسئله است. در پرو، همراه با تبليغات حزب اين عمدتا جنگ خلق است كه اذهان توده های  ستمديده را از ايده ها و عاداتی  كه با منافع طبقاتيشان بيگانه است، ميشويد و پاك ميكند.حال ببينيم آسومير وقتيكه از "مشكل" افكار عمومی  نامساعد حرف ميزند، چه طبقاتی  را مد نظر دارد؟ به احتمال خيلی  زياد اقشار معينی  از روشنفكران كه در دهه های  60 و 70 به اصطلاح "ماركسيست" بودند و امروز از آن روی  گردانده اند. منظورمان اين نيست كه آنها ارتجاعی  بوده يا ارتجاعی  شده اند. خير. واقعيت اينست كه طی  دوره هائی  برخی  بورژوا ناسيوناليستها و خرده بورژواها ادعای  "كمونيست" يا "مائوئيست" بودن ميكنند و حتی  به حزب كمونيست می  پيوندند. و اين از ماهيت بورژوا دمكراتيك انقلاب در كشورهای  نيمه فئودال ـ نيمه مستعمره برميخيزد.

ما ميدانيم كه حزب كمونيست پرو همواره "ماركسيستهاي" قلابی  را افشاء كرده و امروز در مواجهه با اين واقعيت كه اين افراد ديگر خود را "ماركسيست" نميخوانند آزرده نخواهد شد! اما بيائيد بگوئيم كه بسيار خوب، احتمالا اكثريت روشنفكران كه روزی  "ماركسيست" بودند و افرادی  نظير پيروان "چپ متحد" و غيره اكنون حتی  حاضرنيستند كلامی  درباره ماركسيسم بشنوند. ولی  دهقانان و كارگران پرو چطور؟ آيا اكنون در مقايسه با دهه های  60 و 70 تعداد بسيار زيادتری  از آنها مشتاقانه خواهان گوش سپردن به ماركسيسم_لنينيسم_مائوئيسم نيستند؟ چرا. مطمئنا. سری  به دانشگاه سن ماركوس بزنيد! مثل دهه 60 نيست. اما به آياكوچو هم برويد! آنجا هم مثل دهه 60 نيست. در آنجا افكار عمومی  نسبت به كمونيسم بسيار بهتر از دهه 60 است. و اين چيزيست كه آسومير بحساب نميآورد. چشمان آسومير فقط طبقات معينی  را ميبيند.

تا زمانيكه دولت سوسياليستی  قدرتمند چين موجود بود، عظمتش بسياری  از عناصر خرده بورژوا و حتی  بورژوا ناسيوناليست را جلب ميكرد بطوريكه بعضا حتی  خود را مائوئيست می  خواندند. قشر ديگری  از همين طبقات و نيز بخشهائی  از بورژوازی  كمپرادور تحت تاثير قوه جاذبه يك ابرقدرت امپرياليستی  كه خود را "سوسياليست" می  خواند، قبای  "ماركسيستي" به تن كردند. اين نيروها می  خواستند به يك قدرت امپرياليستی  يعنی  اتحاد شوروی  تكيه كنند تا با قدرت امپرياليستی  مسلط يعنی  آمريكا (و ديگر قدرتهای  غربي) مبارزه كنند يا از آنها امتياز بگيرند. حال در شرايط جديد كاملا طبيعی  است كه بخش بزرگی  از اينها به "ماركسيست های  سابق" تبديل شوند ـ چه بهتر! از طرف ديگر، با مرگ كمونيسم دروغين بسياری  از افراد و توده ها از قيد لاشه سنگين رويزيونيسم رها شده و كمونيسم واقعی  گوش شنوای  بيشتری  پيدا كرده است. امروز از يكسو، مرگ كمونيسم دروغين و از سوی  ديگر، افزايش نفوذ كمونيسم واقعی  در نتيجه جنگ خلق در پرو و پيشرفتهای  احزاب و سازمانهای  ديگر جنبش انقلابی  انترناسيو ناليستيو فعاليتهای   خود جنبش بين المللی  كمونيستی  در چار گوشه جهان را شاهديم. بعلاوه با هر چه واضح تر شدن ورشكستگی  "اقتصاد بازار نوع غرب" حتی  آن نوع "افكار عمومي" كه به احتمال زياد مد نظر آسومير است نيز در صلاحيت پيروی  از امپرياليستهای  غربی  شك خواهند كرد.

سقوط بلوك شرق برخی  فرصتها را از لحاظ سياسي، اقتصادی  و نظامی  برای  امپرياليستهای  غربی  ايجاد كرده است، اما بيش از آن برای  اردوی  انقلاب فرصت آفريده است. (17) مائوئيستهای  جهان در پی  سقوط شرق نه تنها درفش سرخ را پائين نياوردند بلكه ضد حمله ای  را عليه تعرض ضد كمونيستی  بورژوازی  بين المللی  آغاز كردند؛ جنگ خلق با پيروزيهای  طنين افكن به پيشروی  ادامه داد و جنبش انقلابی  انترناسيو ناليستی  تقويت شده و در بين ستمديدگان جهان نفوذ بيشتری  كسب كرد. همه اينها ورشكستگی  امپرياليستها و مرتجعين را به نمايش گذاشت. آنها كمی  بعد مائوئيستها و بويژه جنگ خلق در پرو و جنبش انقلابی  انترناسيو ناليستی  را كانون حملات خود قرار دادند. آنها می  كوشند اين "سد" را در هم بشكنند تا بعدا با دست بازتر خيزشهای  خلقهای  جهان را سركوب كنند. آنها خود بخوبی  می  دانند كه دارند چه بر سر توده های  جهان می  آورند و ميدانند كه اين ستم حتما مقاومت توده ها را بدنبال خواهد داشت. بادی  كه در برجها می  پيچد خبر از توفانهای  آينده ميدهد و امپرياليستها و مرتجعين بدين نحو برايش آماده می  شوند.

 سقوط بلوك شرق احتمالا در برخی  نقاط جهان شرايط تاكتيكی  نامساعدی  برای  انقلابيون ايجاد كرده و در پاره ای  نقاط امتيازات تاكتيكی  ببار آورده است. فروپاشی  اين بلوك موقتا فضای  مانور بيشتری  برای  امپرياليستهای  يانكی  فراهم كرده تا بتوانند از هژمونی  خود در جهان امپرياليستی  برای  تامين منافع سياسی  و اقتصاديشان استفاده كنند و مشخصا چنگالهايشان را در آمريكای  لاتين عميقتر فرو كنند. بدون شك اين تغييرات بايد توسط جنبش ما در قاره آمريكا و بخصوص توسط ح ك پ در خدمت به پيشبرد جنگ خلق، مورد تجزيه و تحليل قرار گيرند. اما فروپاشی  بلوك شرق به لحاظ استراتژيك بنفع انقلاب جهانی  پرولتريست. اين امر هم از حيث ايدئولوژيك مطرح است و هم از نظر تضعيف شديد يكی  از اركان امپرياليسم.

 

2ـ بهبود اقتصادی  امپرياليسم بطور قسمی  و در نقاط دست چين انجام ميشود

 آسومير از نشست پلنوم سوم كميته مركزی  حزب كمونيست پرو چنين نقل ميكند كه: "امپرياليسم به آهستگی  اما مطمئنا درحال مرگ است." سپس اضافه ميكند: "اما در عينحال، يك بهبود در حال گذار در حال وقوع است... پايه های  مادی  اين اوضاع كدامند؟...... كامپيوترها، ارتباط جمعی  الكترونيكي، اينها پروسه های  بزرگ توسعه اند...... امور ژنتيكي، خصوصی  كردن ابزار توليد انباشت شده توسط دولت ... همه اينها مسائلی  هستند كه پايه های  بهبود درحال گذار اقتصادی  را فراهم ميكنند."

به دشواری  ميتوان آنچه در اقتصاد جهانی  ميگذرد را "بهبود درحال گذار" ناميد. زيرا هر نوع بهبودی  هم كه حادث شده صرفا قسمی  و بسيار دست چين شده بوده و نه تنها كل جهان را در برنمی  گيرد بلكه حتی  بخشهای  بزرگی  از آن را هم شامل نميشود. قاره آفريقا در كليت خود يك مثال برجسته است. اين قاره بعد از چند دهه مورد تجاوز قرار گرفتن از سوی  فعاليتهای  اقتصادی  امپرياليستی  اينك بحال خود رها شده تا بپوسد. هر نوع بهبود قسمی  و دست چين شده هم كه جريان دارد خيلی  بيشتر از آنكه نتيجه پيشرفتهای  كامپيوتری  و ژنتيكي!! باشد نتيجه استثمار وحشيانه كار ارزان در سراسر جهان بويژه در آسيا و آمريكای  لاتين است.

 بعلاوه چنين بهبودهائی  در تضاد با اين واقعيت قرار ندارند كه اقتصاد جهانی  امپرياليستی  بطور كلی  گرفتار بحران ـ بحرانی  عمق يابنده ـ است. اين حرف كه امپرياليسم دارد يك "بهبود در حال گذار" را از سر ميگذراند ستايشی  است بی  اساس از اقتصاد جهانی  كه از ميانه دهه 70 درگير يك بحران عموميت يافته بوده و دورنمای  بهبود هم ندارد. (18)

فرض كنيم اين "بهبود در حال گذار" در حال وقوع است. خوب چه نتيجه ای  بايد گرفت؟ آسومير ميخواهد از رونق اقتصادی  مستقيما فروكش انقلاب را نتيجه گيری  كند. بدين صورت كه اگر رونق اقتصادی  يا بهبود اقتصادی  در كار باشد ديگر كسی  نميتواند انقلاب كند. اين حرف هم از لحاظ تئوريك غلط است و هم تاريخ خلاف آنرا ثابت ميكند. در دهه 60 كه امپرياليسم آمريكا در زير ضربات ويتنام و جنبشهای  رهائيبخش ملی  ديگر در جهان و همينطور جنبشهای  انقلابی  توده ای  در خود ايالات متحده قرار داشت، كل بلوك غرب تحت رهبری  آمريكا شاهد شديدترين توسعه اقتصادی  بود و اين نقطه اوج قدرت اقتصادی  امپرياليستهای  آمريكائی  هم در سطح ملی  و هم در سطح جهانی  بود. در ويتنام، امپرياليسم آمريكا با سخت ترين مصاف خود روبرو شد و شكست خورد و اين شكست نقطه چرخش مهمی  در رشد بحران امپرياليستی  بود.

آسومير بر مبنای  حكم اقتصادی  "بهبود در حال گذار"، وقوع تغييرات مهم در اوضاع جهاني، برخی   قياسهای  تاريخی  و با اتكاء به اين تئوری  كه "گام های  تاريخ را با دهه ها اندازه ميگيرند" پيش بينی  ميكند كه پروسه غرق شدن امپرياليسم يانكی  يك دوره تاريخی  طولانی  را در بر خواهد گرفت. از اين رو پيشنهاد ميكند كه بايد آن اشكال مبارزاتی  را اتخاذ كرد كه با اين اوضاع خوانائی  داشته باشد: حال كه دشمن به اين زوديها سقوط نخواهد كرد، پس چرا وقت خود را تلف كنيم! بدون شك اگر خط و خطوطی  از قبيل آسومير بر جنبشهای  انقلابی  مسلط شوند، امپرياليسم يانكی  هرگز غرق نخواهد شد!

 

3ـ رابطه انقلاب در يك كشور و پيشرفت انقلاب جهانی  پرولتاريائي

آسومير اينطور القاء ميكند كه اين به اصطلاح فروكش سياسی  عمومی  دليل ديگری  است بر اينكه جنگ خلق در پرو بايد خاتمه يابد. به نظر ما حتی  تلويحا اين خط را جلو ميگذارد كه كل جنبش انقلابی  در جهان بايد دست به يك عقب نشينی  سياسی  عمومی  بزند.

حتی  اگر اوضاع جهانی  بهمان تاريكی  باشد كه بنظر آسومير ميرسد تنها نتيجه ای  كه ميتوان گرفت اينست كه جنگ خلق در پرو طولانی  تر خواهد شد. رفيق مائو در پاسخ به سئوال ادگار اسنو در مورد اينكه بنظر او جنگ عليه ژاپن چه زمان به هدف خود يعنی  مغلوب كردن و بيرون راندن امپرياليستهای  ژاپنی  خواهد رسيد، گفت: اين امر به عوامل گوناگون بستگی  دارد و اگر اين عوامل متحقق نشود جنگ طولانی  تر خواهد شد. همان موقع كسانی  بودند كه معتقد بودند اگر چين به جنگ مقاومت ادامه دهد قطعا شكست خورده و به انقياد ژاپن در خواهد آمد زيرا به نظر آنها چين بيش از آن قادر به ادامه مقاومت نبود. مائو گفت، اگر اين خط غالب شود آنوقت هيچگاه هدف جنگ ضد ژاپنی  متحقق نخواهد شد.

خط آسومير در مورد رابطه بين پيشرفتهای  انقلابی  در يك كشور و پيشرويهای  انقلاب جهانی  پرولتري، و كل چارچوب جهانی  غلط است. درك درست رابطه ميان اين دو، مسئله ای  مربوط به خط ايدئولوژيك ـ سياسی  است. ح ك پ همواره به انقلاب پرو بعنوان پايگاهی  برای  انقلاب جهانی  پرولتری  نگريسته و اين يكی  از نقاط قوت آن حزب بوده است. جنگ خلق در پرو كه متعاقب احيای  سرمايه داری  در چين آغاز شد و به جنبش بين المللی  كمونيستی  در برافراشته نگاه داشتن درفش سرخ ماركسيسم واقعی  يعنی  ماركسيسم_لنينيسم_مائوئيسم كمك كرد، خدمت فوق العاده مهمی  بحساب می  آمد كه به نيروهای  ما را در سراسر جهان دلگرم كرد.

رفيق مائو جمعبنديهای  مهمی  از رابطه بين كسب قدرت سياسی  در چين و چارچوب جهانی  ارائه داد. او گفت: "...ميتوان به هدف استراتژيك يعنی  طولانی  كردن جنگ نائل آمد، بدان معنی  كه ميتوان از يك طرف از فرصت برای  تقويت توان مقاومت خود استفاده نمود و از طرف ديگر به پيدايش تغييرات در اوضاع بين المللی  و تلاشی  دشمن كمك كرد. تا آنگاه بتوان به تعرض متقابل استراتژيك دست زد و مهاجمين ژاپنی  را از چين بيرون راند." (مقاله "مسائل استراتژی  در جنگ پارتيزانی  ضد ژاپني" ـ جلد دوم منتخب آثار) رفيق مائو همچنين به معضل فقدان حمايت بين المللی  پرداخت، اما تاكيد كرد كه چين ميتواند جنگ را طولانی  كند و بدين نحو به تسريع پيدايش يك اوضاع مساعد ياری  رساند.(19)

گفتن اينكه انقلاب بعنوان يك روند سياسی  وجود ندارد، چشم بستن بر تبارزات آشكار آن در سراسر جهانست. پس قيام چياپاس در مكزيك، يعنی  در كشوری  كه ويترين نمايشی  امپرياليسم آمريكا در آمريكای  لاتين بود، بيان چيست؟ درمورد لس آنجلس چه ميگوئيد؟ هائيتي، تركيه، ايران، بنگلادش، هند و نقاط ديگر كه رژيمهای  مرتجع مرتبا زير ضربات مبارزه و خيزش توده ای  قرار دارند، چه؟ و مهمتر از همه، درباره جنگ خلق در پرو چه ميگوئيد كه اين چنين حمايت گسترده ستمديدگان جهان را جلب كرده است؟ رفيق مائو خاطر نشان كرد كه برخی  افراد در ارتش سرخ هنگام مواجهه با شكست در يك نبرد يا به هنگام در محاصره افتادنه "...بدون اينكه خودشان متوجه شوند، وضع موقتي، ويژه و محدود خود را تعميم ميدهند و در ارزيابی  آن غلو ميكنند، گوئی  كه وضع چين و جهان جای  خوش بينی  ندارد و دورنمای  پيروزی  انقلاب دور و مبهم است. علت اينكه آنها در ارزيابی  پديده ها به صورت ظاهر ميچسبند و به بطن پديده نظر نمی  افكنند، آنستكه اين رفقا ماهيت اوضاع عمومی  را بطور علمی  تجزيه و تحليل نكرده اند. برای  قضاوت درباره اينكه آيا در چين اوج گيری  انقلاب بزودی  فرا خواهد رسيد، فقط يك راه موجود است: بايد با بررسی  دقيق تعيين نمود كه آيا تضادهائی  كه به اوج گيری  انقلاب منجر ميشوند، حقيقتا رشد يافته اند يا نه." (مقاله "از يك جرقه حريق برميخيزد" ـ جلد اول منتخب آثار)

تحليل آسومير يك درك غلط از عصر امپرياليسم و كاركردهای  آن، از رونق ها و بحرانهای  سرمايه داري، از تداخل سياست و اقتصاد با يكديگر، از رابطه انقلاب در يك كشور با انقلاب جهانی  و غيره را به نمايش ميگذارد. در ضمن آسومير ميكوشد همه اينها را در چارچوب امواج بزرگ ادواری  توضيح دهد. اين تبيين با حركت مارپيچی  پديده ها در طبيعت و جامعه در تضادست.

اشكال آسومير تخطی  از ماترياليسم ديالكتيك و تاريخی  تخطی  است. آسومير حقيقت قسمی  و نسبی  را حقيقت عام و مطلق قلمداد ميكند. تفكر آسومير بطور كلی  با اوضاع عينی  و واقعی  خوانائی  ندارد. آسومير آنچه كه در سطح ميگذرد را نه بعنوان دريچه ای  برای  كشف حقيقت بلكه بجای  خود حقيقت می  نشاند. آسومير جزء را بجای  كل ميگيرد.

 

نرخ رشد چند درصد بالا ميرود و راه بوركراتيك جان می  گيرد!

صدر گونزالو در اين باره گفت: "امروز آنها شالوده پيشبرد سياستهای  نئو ليبرالی  را ميريزند و درباره چگونگی  پيشبرد يك "انقلاب" جديد ياوه سرائی  ميكنند. اما همانطور كه در مرحله قبلی  حيات سرمايه داری  بوروكرات ديديم، دوره پی  ريزی  در مرحله سوم نيز بناگزير به بحرانی  ديگر خواهد انجاميد...." (از جزوه "انتخابات نه! جنگ خلق آري!" )

يكی  از دلايلی  كه آسومير برای  "ثبات" نو ظهور سرمايه داری  بوروكراتيك در پرو بدست می  دهد، بهبود اقتصادی  آنست. آسومير می  گويد: "واضح است كه آنها به لحاظ اقتصادی  دارند شالوده ای  می  ريزند... در سال 1993 متعاقب 5 سال بحران فزاينده، توليد ناخالص ملی  6 درصد رشد كرد... ما بايد بكوشيم كه قدمهای  برداشته شده، بهبودهای  بدست آمده را بمنزله واقعيات عينی  ببينيم."

بله. ولی  ما بايد بكوشيم همه واقعيات عينی  را ببينيم و نه پاره ای  از آن را ـ و آنهم نه بی  اهميت ترينشان را. ما بايد بكوشيم مفهوم اين تدابير اقتصادی  برای  اكثريت توده ها در پرو را درك كنيم و تاثيرش بر مناسبات پايه ای  ميان سرمايه داری  بوروكرات و توده ها، بر تخاصمات طبقاتي، را بفهميم. همانطور كه رفيق مائو خاطر نشان كرد، گوميندان سرزمينهای  گسترده و شهرهای  بزرگ و كوچك زيادی  داشت و از حمايت امپرياليستها بهره مند بود اما از توده ها جدا بود.

 

1ـ "فوجی  شوك" و جان گيری  سرمايه داری  بوروكرات

بگذاريد نگاهی  كوتاه به معجزه های  اقتصادی  جديد امپرياليستها در پرو بيندازيم. رژيم فوجيموری  تحت رهنمودهای  مستقيم امپرياليستهای  آمريكائی  يك برنامه جديد اقتصادی  را به اجراء گذاشته است. امپرياليستها نام اين برنامه را "اقتصاد بازار آزاد" و "خصوصی  كردن" گذاشته اند. مضمون اين برنامه بطور مختصر و مفيد ايسنت كه ميخواهند برای  كسب سود هر چه بيشتر، شيره توده های  پروئی  را بكشند و كشور را تا آنجا كه تيغشان ميبرد غارت كنند. برنامه اقتصادی  فوجيموري، توده های  پروئی  را بعنوان بردگان مزدی  ارزان به سرمايه داران كشورهای  گوناگون تقديم ميكند و به اراضی  و ذخائر پرو چوب حراج ميزند.(20)

تدابيری  كه در مورد اقتصاد پرو اتخاذ شده، بخشی  از تدابير جهانی  امپرياليستها برای  مقابله با بحرانشان است. يعنی  بخشی  از تدابير ضد بحران آنهاست كه آمريكای  لاتين بخصوص برای  امپرياليستهای  آمريكائی  در آن نقش مهمی  دارد. 70 درصد سرمايه گذاريهای  جديد آمريكا در آمريكای  لاتين بوده و ساير قدرتهای  امپرياليستی  غرب نيز بر سرمايه گذاريهای  خود افزوده اند.

ميتوان گفت كه امروز در آمريكای  لاتين نوعی  رشد اقتصادی  جريان دارد. بطور مثال،  بحران قرض موقتا تخفيف يافته، اما كشورهای  آمريكای  لاتين هنوز 500 ميليارد دلار بدهی  دارند كه می  تواند در غياب يك رشد قدرتمند اقتصادی  به يك منبع بزرگ بی  ثباتی  تبديل شود. سرمايه گذاری  های  خارجی  بنحو قابل ملاحظه ای  افزايش يافته اند.اما اين رشد بسيار ناموزون و بی  ثبات بوده و در كشورهای  مختلف به قطبی  تر شدن جامعه يعنی  تعميق شكاف ميان غنی  و فقير انجاميده و اين هنوز آغاز كار است.در نتيجه سرمايه داری  بازار آزاد و خصوصی  سازی  در آمريكای  لاتين شمار اهالی  "بسيار فقير" دو برابر شده است. در پرو قبل از اينكه رژيم فوجيموری  در سال 1990 بسر كار بيايد، ارزش واقعی  دستمزد كارگران نسبت به سال 1980، نصف شده بود. فوجيموری  سطح دستمزدها را پائين تر راند. سوبسيد مواد خوراكی  و سوختی  حذف شد و قيمت مايحتاج زندگی  بالا رفت. در اوائل سال 1991، ارزش واقعی  دستمزدها به يك سوم آنچه در زمان به قدرت رسيدن فوجيموری  بود، رسيد. 120 هزار نفر از كارگران شركتهای  دولتی  و وزارتخانه ها اخراج شدند. تحت فشار خرد كننده فقر اقتصادي، دهقانان بيشتری  به شهرها رانده شدند. برنامه اقتصادی  فوجيموری  متكی  بر جمع آوری  ماليات است كه بر طبقات ميانی  فشار می  آورد. با به اجراء درآمدن تدابير اقتصادی  جديد، شمار مردم "بشدت فقير" در پرو تقريبا دو برابر شد و از 7 ميليون به 13 ميليون رسيد. برای  توده های  خلق پرو، جان گرفتن "رشد اقتصادي" فقط يك معنا داشته: جان آنها را گرفته است! البته اين برنامه مسلما يك اقليت كوچك از سرمايه داران انگل بوروكرات، ملاكان، مقامات و ساير نوكران امپرياليسم را فربه كرده است.

آيا اين برنامه به رشد يك اقتصاد ملی  منسجم كمك ميكند؟ بهيچوجه. بالعكس، اقتصاد پرو را به امپرياليسم و به نيازها و اميالش وابسته تر ميكند و آنرا معوج تر و بحرانی  تر مينمايد. برنامه اقتصادی  جديد در پی  رفع تورم، كارآمدتر و رقابت جو تر كردن اقتصاد است. اين برنامه  شيره اقتصاد كشور را ميكشد تا پرو بتواند ماهانه 45 ميليون دلار را بابت قروض خود به  بانكهای  خارجی  و عمدتا آمريكائی  را بازپرداخت  كند. مهمترين بخش "بهبود" جاری  عبارتست از جاری  شدن سرمايه های  خارجی  به پرو. اما اين سرمايه گذاريهای  جديد چه خصلتی  دارد؟ سرمايه های  خارجی  كه وارد پرو شده اند عمدتا كوتاه مدت بوده و انگيزه ورود آنها، نرخ بهره بالا در بازار پرو و برقراری  سياستهای  نوينی  است كه خروج كامل سرمايه را مجاز ميشمارد. اين سرمايه ها طوری  جريان می  يابند و در حيطه هائی  به فعاليت ميپردازند كه بتوانند بسرعت خارج شوند. تعداد مشاغل ايجاد شده بواسطه اين سرمايه گذاريها بطرز رقت باری  نازل است. بسياری  از سرمايه گذاريها در بخش استخراج مواد خام است كه برای  كمپانيهای  چند مليتی  بسيار سود آور است، اما تاثيرات ثبات بخش ناچيزی  بر اقتصاد پرو دارد. بخش بزرگی  از اين سرمايه گذاريهای  در عرصه بورس بازی  است. بنگاههای  قديمی  با قيمتی  بسيار پائينتر از ارزششان فروخته می  شوند تا پرو بتواند از اين طريق قروضش را بپردازد. بجز دست بدست شدن مالكيتها، تنها چيزی  كه واقعا در نتيجه خصوصی  كردنها تغيير يافته، حمله شديدتر به توده هاست. مثلا، اين بنگاه ها بشرط بيكار سازيهای  عظيم و كاهش دستمزدها از دولت خريداری  ميشوند. بعلاوه، خصوصی  كردن تدبيری  است كه خاصيت يكبار مصرف دارد. يعنی  فقط يكبار ميتواند تكانی  به اقتصاد بدهد، ولی  قادر نيست درآمد مستمری  را برای  اقتصاد تامين نمايد. بطور خلاصه می  توان ديد كه برنامه فوجيموری  فرسنگها با تامين يك رشد اقتصادی  پويا و پايدار برای  پرو فاصله دارد.

اما بيائيد يك لحظه فرض كنيم كه اقتصاد پرو شاهد رشدی  پايدارتر نظير چين، اندونزی  يا تايلند است. آيا اين به معنای  نبود امكان انقلاب است؟ خيزش انقلابی  درايران درست زمانی  بوقوع پيوست كه رژيم شاه هر چند بحران زده بود اما كماكان يكی  از گلهای  سر سبد امپرياليسم آمريكا بحساب می  آمد. بطوريكه حتی  چند ماه قبل از انقلاب، كارتر رئيس جمهور يانكي، ايران  تحت حاكميت شاه را "جزيره ثبات و آرامش" خاورميانه خواند! بحث اين نيست كه  سرمايه داری  بوروكرات نميتواند شاهد هيچگونه رشد يا بهبود قسمی  باشد. اين طرز تفكر كه گويا سرمايه داری  بوروكرات برای  يك دوره طولاني، مستقيم الخط پيشروی  ميكند و سپس در سراشيب می  افتد و با سر به قعر گور شيرجه ميزند، غلط است. حتی  يك بحران عميق و طولانی  هم خط سير مستقيمی  ندارد. امپرياليستها همواره تلاش خواهند كرد كه سرمايه داری  بوروكرات را سر پا نگاهدارند، بالاخص در مناطقی  كه برايشان دارای  اهميت استراتژيك است. چرا كه اقتصادهای  اين كشورها بخشی  از اقتصاد جهانی  امپرياليسم است. اقتصادهای  بحران زده جهان سوم در عين حال كه برای  سودآوری  كلی  اقتصادهای  امپرياليستی  حياتی  بوده و ميباشند، خود منبع بحران برای  اقتصاد جهانی  امپرياليستی  بحساب می  آيند. امپرياليسم هر آنچه برای  بقايش لازم می  بيند را انجام ميدهد. اما هركس بر مبنای  بينش و منافع طبقاتی  خاص خودش به اين تلاشها نگاه كرده و از آنها ارزيابی  ميكند. يا با "نگاه" به آنها برای  خود دورنمای  دست شستن از انقلاب را ترسيم ميكند؛ يا برعكس هدف تشديد مبارزه برای  نابود كردن اين نظام آدمخوار را فرا روی  خود قرار ميدهد.

رشد اقتصادی  پرو بسيار ناموزون و بی  ثبات بوده و عيلرغم همه جاروجنجال ها، توليد ناخالص ملی  حتی  به سطح 1987 هم نرسيده است.آن چند درصد رشد در توليد ناخالص ملی  كه پايه استدلال آسومير در باره((جان گرفتن)) سرمايه داری  بوروكراتيك شده تا نقطه اتكايی  برای  استراتژی  خود بدست آورد نيز به قيمت فقيرتر شدن بيش از پيش توده ها حاصل شده است.

 

به اصطلاح ثبات دولت ارتجاعی  پرو

 آسومير علاوه بر  رشد اقتصادي، وجوه ديگری  را دال بر تثبيت دولت ارتجاعی  پرو ذكر می  كند: "....آنها شوراهای  قانونگذار خود را انتخاب كرده و قانون اساسی  را تهيه كردند. آنها در رفراندوم پيروز شدند و راه برای  انتخاب مجددشان باز شده است. اين بمعنای  تثبيت پايه های  بازسازی  دولت است."

نكته مربوط به رفراندوم واقعا خنده دار است. بجز شخص فوجيموری  و شركايش هيچكس رفراندوم را پيروزمند ارزيابی  نكرد. بهر صورت، آسومير بايد توضيح دهد كه چرا انجام نوعی  تجديد سازماندهی  در شيوه های  حاكميت دولت ميتواند پايه ای  برای  ثبات كوتاه مدت يا درازمدت يك رژيم ارتجاعی  باشد؟ اتفاقا، همين كودتای  فوجيموری  در ميان محافل امپرياليستی  مايه نگرانی  شده، زيرا نشانگر آنست كه رژيم حتی  در بين طبقات ارتجاعی  هم پايه محدودی  دارد. كشف چند كودتا عليه فوجيموری  نشان می  دهد كه وی  بر كل ارتش تسلط ندارد. نيروهای  مسلح پر از تضادند و هر چند وقت يكبار ژنرالهای  بزرگ به صحنه می  آيند و رژيم و يكديگر را متهم به قاچاق مواد مخدر، نقض حقوق بشر و غيره ميكنند. آنها حتی  در مورد چگونگی  پيشبرد جنگ ضد انقلابی  عليه حزب كمونيست پرو با هم توافق كامل ندارند.

اغلب رفرمهای  اجراء شده موجب تشديد تضادهای  درون مرتجعين شده است. بعلاوه، تدابير اقتصادی  منافع برخی  جناحهای  حاكم را به سود يك بخش ديگر تضعيف ميكند و اين موجب گسترش دامنه جدالهای  درونی  آنها ميشود.

تضادهای  درون محافل حاكمه پرو بدان معنا نيست كه آنها دولت خود را در زمينه مبارزه با جنگ خلق و سركوب اهالی  كارآمدتر نكرده اند. آنها چنين كرده اند و اين موضوعی  است كه بايد از طرف حزب كمونيست پرو مورد تحليل قرار گيرد و بدان پرداخته شود تا بتواند جنگ را با موفقيت هر چه تمامتر بسوی  پيروزی  هدايت كند.

اما يك چيز تغيير نكرده است: رژيم از توده ها جداست، مورد تنفر آنهاست و از لحاظ استراتژيك ببر كاغذی  است. همانطور كه اصول جنگ خلق بما ميگويد، بايد كاری  كرد كه اين ضعف استراتژيك دولت كهن بطور كامل بروز يابد؛ تا با اتكاء به آن به مصاف نقاط قوت تاكتيكی  دولت كهن رفت. در پروسه پيشبرد جنگ خلق هميشه دو گونه انحراف بوجود می  آيد. يكم، قوت تاكتيكی  دشمن را به جای  قوت استراتژيكش به حساب آوردن. دوم، كم بها دادن به توانائيهای  تاكتيكی  دشمن. كاری  كه آسومير ميكند اولی  است.

آسومير ادعا ميكند كه: "هيچ جنبش رهائيبخش قدرتمندی  موجود نيست"! برخی  اظهار نظرات آسومير آنچنان است كه انگار اين يادداشتها بجای  پرو از جايی  ديگر صادر شده اند! اگر جنگ خلق در پرو يك جنبش رهائيبخش قدرتمند نيست، پس چيست؟ نديدن اين واقعيت واقعا آزار دهنده است.در پرتوی  چنين اظهاراتي، مداحی  آسومير از دستاوردهای  جنگ خلق با وصف سجايای  يك مرده در مجلس ترحيمش شبيه است.

جنبه ديگری  كه آسومير بعنوان نشانه "جان گرفتن" سرمايه داری  بوروكراتيك ارائه ميدهد، "پيروزي" رژيم در جنگ ضد انقلابيست. ما قبلا به اين مسئله پرداخته ايم و قصد تكرار نداريم. اما فقط ميخواهيم به يك نكته اشاره كنيم. ماركس گفت انقلاب فشرده به ضد انقلاب فشرده پا ميدهد. معنای  حرف ماركس اينست كه دولت كهن تا آخرين نفس تلاش خواهد بر توانائيهای  خود بيفزايد تا جنگ انقلابي، جنگی  كه قصد سرنگونيش كرده را در هم شكند. دولت كهن نيز در جريان جنگ دستخوش تغيير و تحول ميشود.

هيچيك از نكاتی  كه آسومير برشمرده، به سرمايه داری  بوروكرات جان نخواهد بخشيد. البته سرمايه داری  بوروكراتيك ميتواند موقتا در اين يا حيطه عملكرد خود كارآمدتر شود. اما چنانچه جنگ خلق در پرو، راه پيشنهادی  آسومير را دنبال كند آنگاه  سرمايه داری  بوروكرات شانس بزرگی  به كف خواهد آورد تا به نوعی  ثبات درازمدت برسد.

 

سازش طبقاتی  پشتوانه خيانت ملی  است

 يكی  از استدلالات تئوريك هواداران آسومير كه در نوشته های  نيروهای  هوادار خط مذاكره در خارج از پرو ظاهر شده، اينست كه چون تضاد عمده از تضاد ميان خلق و فئوداليسم به تضاد ميان ملت و امپرياليسم تغيير يافته، ملت نيازمند صلح است.

در كشورهای  تحت سلطه، خطوط اپورتونيستی  راست اغلب از بحث "تضاد عمده ميان ملت و امپرياليسم است" بعنوان توجيهی  برای  سازش طبقاتی  با طبقات كمپرادورـ فئودال بومی  يا دنباله روی  از بورژوازی  ملی  سود جسته اند. مشكل اينجاست كه اين نوع خط، دولت كهن را نماينده امپرياليسم ارزيابی  نميكند و نمی  بيند كه امپرياليسم كشور را از طريق همين دولت كنترل ميكند. يكی  از ويژگيهای  اين خط، جدا كردن مبارزه عليه نيمه فئوداليسم از مبارزه عليه امپرياليسم است. اين خط، امپرياليسم را بعنوان چيزی  مجزا از مناسبات توليدی  درونی  می  بيند و پديده ای  "خارجي" بحساب می  آورد؛ بر همين مبنا، رهائی  ملی  را از انقلاب دموكراتيك نوين جدا ميكند. در حاليكه رهائی  ملی  و رهائی  اجتماعی  را تنها می  توان بطور لاينفك و بعنوان بخشی  از پروسه انقلاب دموكراتيك نوين كسب كرد.

دولت كهن پرو هرگونه تغييری  هم كه كرده باشد، بندهايش با امپرياليسم محكمتر شده است. و امپرياليستهای  يانكی  منافع خود را از طريق همين دولت كهن جلو ميبرند. مبارزه ضد امپرياليستی  عمدتا بمعنای  سرنگون كردن همين دولت است. امروز سازش طبقاتی  با دولت كهن، عين خيانت ملی  است. همانطور كه رفيق مائو تاكيد كرده، سازش طبقاتی  پشتوانه ای  برای  خيانت ملی  است.

 

نتيجه گيری  :مبارزه دو خط

"وقتی  كه خط زير سئوال ميرود، زمانی  كه وضعيت كلی  در خطر است.... هنگاميكه گرايش غلط مانند موجی  بلند بسوی  ما هجوم می  آورد، تنها جسارت انقلابی  پرولتری  و ذهنی  بيباك، ما را قادر ميكند كه  به مواضع پرولتاريا بچسبيم و با استواری  عليه اين روند غلط به مبارزه بپردازيم." (كتاب "درك پايه ای  از حزب كمونيست چين" ـ نشر شانگهاي)

دو سال و نيم پس از آغاز انقلاب كبير فرهنگی  پرولتاريائی  مائو اظهار كرد: "پنجاه سال است كه ما با هم سرود انترناسيونال را ميخوانيم. و هنوز افرادی  در حزب هستند كه ده بار كوشيده اند آن را نابود كنند و بنظر من آنها ممكن است ده، بيست يا سی  بار ديگر هم بدين كار اقدام كنند."

حزب كمونيست پرو شاهد مبارزات ايدئولوژيك و سياسی  درونی  مهم، بويژه در مورد وظيفه مركزی  پرولتاريا يعنی  كسب قدرت سياسی  از طريق قهر، و اصل "قدرت از لوله تفنگ بيرون می  آيد" بوده است. ح ك پ اين اصول را از طريق 13 سال جنگ، بخوبی  درون حزب تثبيت كرده است. با اين وجود، اينك مهمترين مبارزه دو خط از زمان آغاز جنگ خلق تاكنون، بر سر همين مسائل براه افتاده است. تا زمانيكه مبارزه طبقاتی  موجود است، مبارزه دو خط سر بلند خواهد كرد. بقول صدر مائو: "باد خواهد وزيد، برگها فرو خواهند ريخت و هيچ چيز نميتواند جلوی  آن را بگيرد."

همواره در حزب مبارزه درونی  وجود دارد و اين مسئله مايه سرزندگی  و پيشروی  آن است. اما اين مبارزه درونی  هميشه به سطح شكل گيری  دو خط منسجم مخالف يكديگر كه هركدام شخصيتهای  شناخته شده خود را دارد، تكامل نمی  يابد. مبارزات دو خط مهم هر چند وقت يكبار بوقوع می  پيوندد كه نتايج آنها سير بعدی  حزب و انقلاب را تعيين ميكند. وقوع چنين مبارزات دو خطی  اجتناب ناپذير است زيرا در نتيجه پيشروی  انقلاب، مسائل روی  هم انباشته شده و راه حل ميطلبند. اين واقعيت كه  ديوار چين پرولتاريا را از طبقات ديگر جدا نمی  كند و اينكه جهان، ماده هميشه در حال تغيير است و عامل ذهنی  را وادار ميكند برای  رسيدن به عينيت تلاش كند، حزب پرولتری  را مستعد ابتلاء به گرايشات غلط ميكند. اگر اين گرايشات تشخيص داده نشود و تصحيح نگردد، ميتواند باعث تغيير ماهيت آن حزب شود. مضافا، هميشه كسانی  پيدا خواهند شد كه در ميانه راه بايستند و عقبگرد را موعظه كنند.

اگر بدين صورت به مسئله نگاه نكنيم، در مواجهه با ظهور و گسترش راست روی  دچار گيجی  خواهيم شد. چنين شرايطی  بسيار جدی  است، زيرا اگر خطوط غلط پيروز شوند ماهيت حزب تغيير خواهد كرد. اما همين  شرايط ، در عين حال، بذر جهشهای  انقلابی  عاليتر در خصلت حزب را در بطن خود می  پروراند.

تاثيرات برپائی  يك مبارزه دو خط همه جانبه، بسيار گسترده است. اين تاثيرات فراتر از سرنگون كردن خط غلط و بزير كشيدن گروهی  رويزيونيست است. در اين پروسه، خصلت انقلابی  و توانائيهای  حزب در امر  هدايت انقلاب تقويت ميشود؛ كل بدنه و پايه حزب دستخوش تغييرات انقلابی  عظيمی  در زمينه ايدئولوژی  و درك سياسی  شده و توانائيهايشان در زمينه پيشبرد امور انقلاب بالا ميرود. چنين تحولاتی  يك بخش لاينفك از آماده شدن طبقه برای  كسب قدرت است.

در مبارزه دو خط جاري، منافع طبقات مختلفی  كه حامی  جنگ خلق در پرو بوده اند، مثلا منافع خرده بورژواها و بورژوا ناسيوناليستها، بازتاب می  يابد. بعلاوه در تاريخ احزاب كمونيست، مبارزات مهم ميان خط صحيح و خطوط انحرافی  گوناگون در جوهر خود انعكاسی  از مبارزه طبقاتی  درون جامعه در داخل حزب است.

خطی  كه در آسومير و "مقاله زندان" تبلور يافته يك پديده اتفاقی  و مجزا نبوده بلكه ريشه در شرايط اجتماعی  و تاريخی  معينی  دارد. برای  ريشه كن كردن اين خط بايد آن شرايط را شناسائی  كرد و به آن پرداخت.

برخی  از شرايط مادی  مشخص كه به ظهور چنين خطی  پا داده كدام است؟ پرو يك كشور نيمه فئودالی  و تحت سلطه امپرياليسم است. پرولتاريا برای  انجام انقلاب سوسياليستي، نخست بايد يك انقلاب دمكراتيك نوين را رهبری  كند. آماج اين انقلاب سه كوه امپرياليسم، نيمه فئوداليسم و سرمايه داری  بوروكرات است. اين انقلاب به نفع طبقات خلقی  است. اين انقلاب تحت رهبری  پرولتاريا و حزبش به پيش ميرود و نيروی  عمده اش را دهقانان (بويژه دهقانان فقير و بی  زمين) تشكيل ميدهد. اما ساير اقشار خلق (خرده بورژوازی  و برخی  اوقات بورژوازی  ملي) نيز در آن شركت می  جويند. بواسطه اين شرايط، بورژوا دمكراتها و عناصری  از خرده بورژوای  كه متحول نشده اند، ميتوانند به حزب راه يابند. بعلاوه بينش اقشار وسيع خرده بورژوازی  بر انقلابيون پرولتر و خط حزب تاثير ميگذارد. همه اينها به منبعی  برای  پيدايش گرايشات و خطوط نادرست درون حزبی  كه تحت چنين شرايطی  فعاليت ميكند، تبديل ميشود.

اما اين گرايشات و خطوط تحت چه شرايط مشخصی  امكان می  يابند كه كاملا شكفته شوند؟ بطور مثال، وقوع تغييرات تكان دهنده و ناگهانی  در اوضاع ملی  و بين المللي، و  پيچشهای  مهم در پروسه انقلاب و حيات حزب، شرايطی  هستند كه به ظهور اين نوع انحرافات كمك ميكنند. در شرايط وقوع اين تغييرات ناگهاني، حزب پيشاهنگ با مسائل و مصافهای  نوينی  مواجه ميشود كه خطوط صحيح و غلط در پاسخ به آنها ميتواند درون حزب تكوين يابد. ضربه ای  كه در ماه سپتامبر 1992 از جانب دشمن بر حزب كمونيست پرو وارد آمد يك واقعه تكان دهنده و ناگهانی  بود. اين ضربه بطور اجتناب ناپذير سئوالات مهمی  نظير چگونگی  ارزيابی  از اوضاع جديد و دست و پنجه نرم كردن با آن را پيش كشيد و اين مسئله را مطرح كرد كه خط صحيح برای  پيشبرد انقلاب تحت اين شرايط نوين چيست؟ اينها مسائل بسيار مهمی  هستند كه خطوط مختلف جوابهای  مختلف برای  آنها دارند. ترديدی  نيست كه جواب خط مورد بحث ما يعنی  آسومير و "مقاله زندان"، يك جواب پرولتری  نيست.

كل استدلالات اين دو سند نتيجه نگاه كردن از پشت يك عينك طبقاتی  معين است كه از آن پرولتاريا نيست. يا در بهترين حالت از تمايلات طبقات غير، دنباله روی  ميكند. بطور مثال ببينيد اين خط چگونه گذشته جنگ خلق را می  ستايد و آينده آنرا دفن ميكند، يا استدلالاتش در مورد اينكه  سرمايه داری  بوروكرات جان گرفته را در نظر بگيريد. به اين توجه كنيد كه ميگويد جنگ ضدانقلابی  پيروز شده، خلق خواهان صلح است، افكار عمومی  مثل دهه 60 مساعد كمونيسم نيست، و اوضاع جهانی  از نقطه نظر فرصتهای  انقلابی  نوميد كننده است. شيوه تفكر اين خط ذهنيگرائی  است، برخورد يكجانبه در مشاهده مسائل و تعميم يك جنبه به كل جوانب است. اين خط قادر نيست با اتكاء به دستاوردها به حل مشكلاتی  كه از اوضاع نوين برخاسته (مثلا مشكل رهبری  ) بپردازد. گرايش سياسی  ـ ايدئولوژيك اين خط،  پر بها دادن به دستاوردهای  دشمن، كم بها دادن به پتانسيل خلق، و در ميانه راه ايستادن به هنگام مواجهه با فشار مشكلات است.

در تحليل نهائي، آسومير يك پديده طبقاتی  است كه تحت يك مجموعه شرايط مشخص سربلند كرده و به آن بايد به همين ترتيب برخورد شود.(21)

مبارزات مهم دو خط در حيات احزاب كمونيست اهميت فراوان دارند. در عين حال، اين مبارزات بخاطر اينكه معمولا نيروهای  بزرگ و موضوعات بزرگی  را در بر ميگيرند، پيچيده هستند. در مبارزات درونی  لازمست خلاف جريان انحرافی  حركت كنيم. اما همزمان لازم است با يك خط درست عليه خط غلط مبارزه كنيم. اين هم مهم است كه به متحد كردن تعداد هر چه وسيعتر افراد توجه نمائيم. ضروری  است ميان سياستهائی  كه بطور جدی  غلط هستند و رويزيونيسم خط تمايز قائل شويم. بطور مثال، ميدانيم كه در تاريخ جنبش بين المللی  كمونيستی  موارد تاسف باری  وجود داشته كه كمونيستها دچار اشتباهات آزار دهنده ای  شده اند. اما در بين هر آنچه گفتيم يك جنبه عمده است و آن، حركت كردن عليه جريان غلط و دفاع از خط صحيح است.

اين واقعيت كه مبارزه خطی  مهم كنونی  از گوشه ای  سر بلند كرده كه پيشرفته ترين مبارزه پرولتاريا در آنجا جريان دارد، در نگاه اول شوك آور است. اما با دقت بيشتر ميتوان ديد كه اين خود گواه ديگری  بر ماترياليسم ديالكتيك و كاربرد صحيح آن توسط صدر مائو در زمينه حيات حزب است: يك پديده به دو وجه متضاد تقسيم می  شود. مبارزه دو خط كنونی  برای  كل جنبش امكان دستيابی  به جهشهای  انقلابی  بيشتر در خط و عمل، در راه تغيير جهان را بهمراه دارد.

 

كلام آخر

نوشته حاضر سهمی  است كه ما در خدمت به مبارزه كنونی  ادا ميكنيم. اين مبارزه به سازمان ما كمك خواهد كرد خدمات ح ك پ و جنگ خلق تحت رهبريش را عميقتر از گذشته درك نمايد. اين بنوبه خود به تكامل مبارزات ما برای  آغاز هرچه سريعتر جنگ خلق در ايران  خدمت خواهد نمود.

بعضی  بينشهای  بورژوا ناسيوناليستی  در ميان نيروهائی  نفعشان در حمايت از جنگ خلق در پرو بوده و هست، شايد اينكار را "مداخله" بنامند. پاسخ ما اينست كه پرولتاريای  بين المللی  در پيروزی  ح ك پ و جنگ تحت رهبريش، و انهدام كامل دولت كهنه پرو، عميقترين منافع را دارد. بدين خاطر ميتواند مسائل انقلاب پرو را بهتر از اين قبيل نقادان بورژوا ناسيوناليست و خرده بورژوا ببيند. اين در مورد كليه كشورها صادق است و ما آنرا در مورد مشخص خودمان عميقا تجربه كرده ايم. پس، اين وظيفه و تعهد انترناسيوناليستی  ماست كه بعنوان بخشی  از "جنبش انقلابی  انترناسيوناليستي" در مبارزه جاری  درگير شويم. معذالك، ما در اين مبارزه به دليل محدوديتهای  شناخت خود نميتوانيم بيش از اين جلو برويم. و اين وضع با تئوری  شناخت ماركسيست ـ لنينيست ـ مائوئيستی  تطابق دارد.

انقلابات پرولتری  جداگانه، بخشهای  جدائی  ناپذيری  از كل انقلاب جهانی  پرولتری  هستند. ما با زنجير به يكديگر پيوسته ايم. طی  دوره هائی  اين پيشرفته ترين گردان است كه بايد بار به جلو كشيدن بقيه را به دوش كشد. در دوره های  ديگر، اين سايرين هستند كه بايد به ياری  يك گردان بشتابند. به يك كلام، يا همه ما به كمونيسم می  رسيم يا هيچكدام.

 

زنده باد حزب كمونيست پرو!

رنده باد كميته مركزی  حزب كمونيست پرو!

زنده باد جنگ خلق در پرو!

زمين و زمان را در دفاع از جان صدر گونزالو بهم بريزيد!

زنده باد ماركسيسم ـ لنينيسم ـ مائوئيسم!

زنده باد انترناسيوناليسم پرولتري!

زنده باد جنبش انقلابی  انترناسيوناليستي!

كميته رهبری  اتحاديه كمونيستهای  ايران (سربداران) ـ ژوئيه 1994

 

پانويس ها 

1- مقاله آسومير نخستين بار در مطبوعات بورژوايی  انتشار يافت. بنابراين ما امكان وجود برخی  تحريفات را در آن نفی  نمی  كنيم. اما از آنجايی  كه نيروهای  هوادار خط مذاكره از اين مقاله دفاع كرده اند، واقعی  بودنش برايمان قابل قبول است.

2- ترجمه شده تحت عنوان" برای  توافق صلح مبارزه كنيد و مبانی  كنگره دوم را پی  ريزی  نمائيد!" باز تكثير از كميته "سول پرو" در فرانسه.

3 ـ جالب است كه آسومير سعی  ميكند تغييرات عظيم و ناگهانی  در اوضاع جهانی  را در خدمت برنامه خاتمه بخشيدن به جنگ خلق قرار دهد. ما بعدا به اين موضوع خواهيم پرداخت. اما بايد تاكيد كنيم كه اين تغييرات در "شرايط مشخص" منجر به تغيير در تضادهای  خلق با سه كوه امپرياليسم، فئوداليسم و سرمايه داری  بوروكرات كه اساس شروع و تكامل جنگ خلق است، نشده است.

4 ـ حتی  درمورد كمون پاريس، با وجوديكه ماركس و انگلس احتمال بر شكست آن ميدادند، اما توجه سياسی  و نظامی  بسياری  به آن معطوف داشتند. بعلاوه، انتقاد عمده آنها از كمون اين بود كه به اندازه كافی  پيگير و بيرحم نبود.

5 ـ رجوع به يكی  از تجارب جنبش ما فوق العاده روشنگر است. به گوشه ای  از يك سند پلميكی  مربوط به مبارزه دو خط درون حزب كمونيست تركيه (ماركسيسم _ لنينيسم) بسال 1985 توجه كنيد:

"چنين مبارزه مسلحانه اي، مبارزه مسلحانه از نوعی  كه كميته مركزی  تبليغش را ميكند، امكان پذير نيست رفقا! ... اول مبارزه مسلحانه، سپس مسالمت آميز، دوباره مسلحانه، و باز دوباره مبارزه مسالمت آميز! پيشبرد چنين مبارزه مسلحانه ای  امكان ناپذير است! حداقل اين نوع مبارزه مسلحانه را با اهداف ماركسيسم _ لنينيسمی  نمی  توان به پيش برد؛ اين در تضاد با قوای  محركه خود مبارزه مسلحانه قرار دارد.

قطع يا تخفيف مبارزه مسلحانه موضوع بسيار مهمی  است. مسائل جدی  را مطرح ميكند. اين امر فروپاشی  هائی  را باعث خواهد شد كه پديده مهمی  است. اين امر حتی  ميتواند در سطحی  بين المللی  پديد آيد و وقايع تكان دهنده در سطح ملی  را باعث شود؛ مثلا متلاشی  شدن حزب و امثالهم. بعبارت ديگر قطع جنگ در انطباق با چنان شرايطی  صورت می  گيرد ... با منطق فوق، تداوم مبارزه مسلحانه ناممكن است؛ اين منطق اكونوميسم مسلحانه است. وقتی  مبارزه مسلحانه براه افتاد انواع متعدد تاكتيكها برای  پيشبردش وجود خواهد داشت. اما همه آنها مبتنی  هستند بر پيشبرد مبارزه مسلحانه كه مسئله عمده است، تا بتوان بر دشواريها در كليه شرايط فائق آمد. وقتی  اينكار آغاز شد وظيفه حزب، وظيفه حزبی  كه مبارزه مسلحانه را پيش می  برد، اين است كه تحت هر شرايطی  آنرا تداوم بخشد. تداوم مبارزه مسلحانه با وجود شرايط متغير بايد حفظ شود. برای  تداوم كلی  و توسعه آن بايد تلاش شود. اگر توسعه آن ناممكن باشد بايد آنرا حفظ كرد، بايد آنرا در سطح موجود يا تحت شرايطی  بدتر، حفظ كرد و اينكار را وظيفه عمده خود دانست. حتی  اگر مجبور به محدود كردن دامنه مبارزه مسلحانه شويم كماكان بايد آنرا بعنوان فعاليت عمده به پيش ببريم. عوضی  نگيريد! اين حرف مبتنی  بر يك منطق دگماتيسم و قهرمان بازی  نيست. بلكه منطقی  است كه اگر از حيطه آن خارج شويم آنگاه بجای  اينكه مبارزه مسلحانه ما تابع علم ماركسيسم _ لنينيسم ـ انديشه مائوتسه دون باشد از شرايط موجود پيروی  خواهد كرد. شرايط، ما را به اين طرف و آنطرف هل خواهد داد، گاهی  بجلو و گاهی  بعقب. اين شرايط می  رود و شرايطی  ديگر فرا می  رسد: امروز مسالمت آميز، فردا مسلحانه. و نتيجه هيچ نخواهد بود مگر به بحران افتادن حزب ـ بحران سياسي، ايدئولوژيك و تشكيلاتي. بدون شك حزب كمونيست ابتكار عمل را از دست خواهد داد. حتما چنين خواهد شد."

6 ـ "هرچه محرك جنگ قويتر و شورانگيزتر باشد... جنگ به مفهوم مطلقش نزديكتر شده، نابودی  دشمن اهميت بيشتری  پيدا كرده، اهداف نظامی  و سياسی  جنگ بيشتر بر يكديگر منطبق خواهند شد..... (كلاوس ويتس ـ "درباره جنگ" )

7- تاكنون تنها يك نوع موضع و استدلال در حمايت از خط مذاكره بدست ما رسيده كه همين خط منعكس شده در آسومير و "مقاله زندان" است. البته امكان دارد كه يك "خط مذاكره" متفاوت هم وجود داشته باشد؛ خطی  كه به مذاكرات نه بعنوان راهی  برای  خاتمه جنگ خلق بلكه بمنزله مانوری  ديپلماتيك با هدف برخورد به مشكلات پيشاروی  اين جنگ بنگرد. اگر احيانا چنين موضعی  موجود باشد بايد استدلالات آن نيز بطور مشخص مورد بررسی  قرار گيرد.(با اين وجود، در پرتو نتايجی  كه پروسه تحقيق توسط جنبش انقلابی  انترناسيوناليستی  بدان دست يافته، ما قاطعانه از نظر فراخوان اين جنبش پشتيبانی  ميكنيم كه چنين ميگويد:"هيچ مبنايي-بلحاظ آزادی  و ضرورت اردوی  انقلاب از يكطرف و اردوی  ارتجاع از طرف ديگر – برای  دستيابی  به توافق صلحی  كه بمعنای  دست كشيدن از راه انقلابی  و وجهه المصالحه قرار دادن منافع اساسی  خلق نباشد، وجود ندارد. تحت جنين شرايطي، رژيم فوجيموری  و بطور كلی  طبقات حاكمه پرو و اربابان امپرياليست آنها فقط يك نوع توافق صلح را ميتوانند قبول كنند: توافقی  در مورد خاتمه جنگ در چارچوبی  كه به پروسه انقلاب در پرو نفع نرسانده، بلكه به آن لطمه زند. بنابراين اين پيشنهاد توافق صلح برای  خاتمه جنگ فقط می  تواند به اپورتونيسم منتهی  شود و بهيد با آن مبارزه كرد."-اتحاديه كمونيستهای  ايران(سربداران)، 1995)

آسومير توضيح نميدهد كه خلق در نتيجه اين به اصطلاح "پيمان صلح" چه بدست ميآورد و چه از دست ميدهد؟ چه شرايطی  جلو گذاشته شده است؟ بر سر چه چيزی  ميتوان سازش كرد و نكرد؟ درهر دو مورد برست ليتوفسك و چون چينگ ، لنين و مائو شرايط سازش را بروشنی  مطرح كرده و درباره اش استدلال نمودند. آسومير بجای  اينكار به يكسری  نقل قولهای  پراكنده اكتفا كرده كه به سختی  ميتوان آنرا جدی  گرفت.

8 ـ هر چند ما به اندازه كافی  از وضعيت كنونی  جنگ مطلع نيستيم، اما دور از احتياط نخواهد بود اگر بگوئيم كه به اعتقاد ما پيروزی  نهائی  جنگ خلق يا كسب سراسری  قدرت مسئله ای  مربوط به آينده است. يعنی  زمانيكه مجموعه نيروها و توانائی  های  جنگ خلق تا آن درجه تكامل بيابد كه بتواند نيروهای  دولت كهن را بطور قهرآميز مغلوب كند و بر آنها چيره شود. و اينكار احتمالا در برگيرنده پروسه ای  طولانی  تر و خونينتر خواهد بود. اگر آسومير انتظار پيروزی  سريعتر از اين را داشت، اين ديگر مشكل طرز فكر خودشان است.

9ـ بايد روشن كنيم كه وقتی  ما از "حفظ كردن" يا "پا بر جائي" صحبت می  كنيم منظورمان حفظ تك تك نقشه ها نيست. خير ما درك می  كنيم كه وضعيت جنگی  يك پروسه متغير است و بايد به همين ترتيب رهبری  شود. اين را هم نميگوئيم كه تك تك مناطق پايگاهی  بايد حفظ شوند. روشن است كه منطقه پايگاهی  ـ يا قدرت خلق ـ خود بازتابی  از رشد مادی  جنگ است؛ و ممكن است در جريان جنگ درازمدت خلق، ارتش انقلابی  در خدمت به حفظ و توسعه جنگ خلق، برخی  مناطق را رها كند و در آرايش قوای  خود حداكثر انعطاف پذيری  را به خرج دهد. اما اين زمين تا آسمان با انحلال داوطلبانه مناطق پايگاهی  و قوای  ارتش فرق دارد.

10 ـ كل نقل قول چنين است: "ولی  برای  روشن كردن افكار و بررسی  سياست، وقت لازم است و ما هنوز خيلی  چيزها بايد بياموزيم. حزب ما به اندازه كافی  نيرومند نيست، به اندازه كافی  متحد نيست، به اندازه كافی  محكم نيست. بالنتيجه نميتواند مسئوليتی  بزرگتر از آنچه اكنون دارد بر عهده گيرد. از اين پس در جريان جنگ مقاومت بايد حزب، ارتش، و پايگاههای  خود را باز هم توسعه دهيم و تحكيم كنيم. به منظور آنكه برای  كار عظيم آينده خويش آمادگی  ايدئولوژيك و مادی  داشته باشيم اين نخستين وظيفه ضروری  ماست." (مقاله "بررسی  ما و وضع حاضر" ـ جلد سوم منتخب آثار مائو)

11 ـ راهپيمائی  طولانی  ضرورتی  بود كه بواسطه شكست ارتش سرخ در برابر چانكايشك تحميل شد؛ چانكايشك سرانجام توانست كارزار موفقيت آميزی  را عليه كمونيستها به پيش ببرد، آنها را به گوشه ای  بيندازد و بسياری  از دستاوردهای  آنها را نابود نمايد و همه مناطق پايگاهی  آنها در منطقه كوهستانی  استان "شنسي" را از بين ببرد و پيشروی  آنان را متوقف كند. با همه اينها چيانكايشك نتوانست ضربه مرگبار نهائی  را بر كمونيستها وارد كند و همين مسئله گريبانش را گرفت و قدرت سياسيش را تضعيف كرد. در نتيجه اين شكست كمونيستها مجبور شدند به يك عقب نشينی  استراتژيك دست بزنند و اين عقب نشينی  استراتژيك همان راهپيمائی  طولانی  بود. اما اين راهپيمائی  نه تنها ذره ای  شباهت به مراسم عزاداری  نداشت بلكه به يكی  از مشهورترين فتوحات تاريخ جنگهای  معاصر جنگ تبديل شد.(به كتاب ديك ويلسون مراجعه كنيد)

راهپيمائی  طولانی  در اكتبر 1934 شروع شد. مقصد نهائی  در آغاز ناروشن بود. ارتش يكم، بعد از زير پا نهادن بيش از شش هزار كيلومتر و گذشتن از 12 استان و 18رشته كوه و 24 رودخانه به مرزهای  منطقه پايگاهی  شورائی  جديد در "شانسي" رسيد(اكتبر 1935). ساير ارتشها يكسال بعد به آنها پيوستند (كل ارتش سرخ با هم راهپيمائی  نمی  كرد.)  فقط 8000 نفر (يك بيستم از كل افراديكه راهپيمائی  را آغاز كرده بودند) به شانسی  رسيدند. بسياری  در جريان راهپيمائی  جان باختند و خيلی  های  ديگر در طول راه عمدا پشت سر ماندند تا از طريق جنگ چريكی  جلوی  حركات ارتش گوميندان را بگيرند. اين هشت هزار نفر طی  13 ماه بطور متوسط روزی  15 كيلومتر راهپيمائی  كردند. بطور متوسط روزی  يكبار با دشمن درگير شدند. آنها گاه 15 روز متوالی  درگير نبردهای  مهم بودند. در مجموع 150 روز به دلايل مختلف، از جمله بخاطر حل بحرانهای  درون رهبري، توقف داشتند.

راهپيمائی  طولانی  يك جنگ معظم عقب نشينی  بود اما بالاتر از آن، آزمونی  از استقامت و پيگيری  بود؛ نمايشگر از جان گذشتگی  رزمندگان ارتش سرخ بود. باقی  قوای  ارتش سرخ كه عامدانه پشت سر مانده بودند قهرمانيهای   عظيمی  از خود نشان دادند: "برای  نزديك به دوسال ... من حتی  موقع خواب هم كفشهايم را در نمی  آوردم. اغلب افراد ما چنين بودند ... ما شبيه افراد وحشی  شده بوديم كه بطور غريزی  زندگی  می  كنند و می  جنگند." (از كتاب "جنگ انقلابی  چين" ) همه اين كيفيات نظامی  فقط ثمره يك چيز ميتوانست باشد: خصلت طبقاتی  ارتش سرخ و ايدئولوژی  رهبری  كننده آن. ارتش چانكايشك از لحاظ نفرات ده برابر ارتش سرخ بود و مقدار زيادی  تسليحات سنگين داشت. اما در برابر اراده آهنين ارتش سرخ بجائی  نرسيد.

راهپيمائی  طولانی  مانند يك سفر تبليغاتی  بزرگ بود كه بذر انقلاب را در بسياری  از مناطق نوين كه مبارزات حزب كمونيست چين هنوز بدانجا راه نيافته بود، می  افشاند. از طريق اين راهپيمائی  بود كه حزب كمونيست چين به يك حزب واقعا سراسری  تبديل شد. در بسياری  از مناطق توده ها از آنها بعنوان نجات دهنده خوداستقبال ميكردند. حزب در بين اقليتهای  ملی  بفعاليت پرداخت. راهپيمائی  طولانی  اشتياق سوزان خلق چين به دگرگونی  اوضاع را تجسم بخشيد و تقويت كرد. هر چند اين راهپيمائی  يك عقب نشينی  بود اما واقعا توده های  چين را توانمند كرد، به آنها غرور بخشيد و اراده آنها را برای  پيمودن تا به آخر راه، قوی  تر كرد.

 مبارزه درون رهبری  بر سر نحوه هدايت و مسير راهپيمائی  ادامه پيدا كرد. در ماه دسامبر رفيق مائو عضويت خود در دفتر سياسی  را بازيافت و  در ژانويه 1935، در كنفرانس سون زي، آتوريته خط صحيح وی  و رهبری  وی  برقرار گشت. اين يك پيروزی  تعيين كننده برای  جنگ خلق و انقلاب چين بود.

12 ـ در اينجا مايليم توضيحی  در مورد رجوع مكررمان به راهپيمائی  طولانی  بدهيم: ما بهيچوجه قصد نداريم بطور غير مستقيم اين درك را بدهيم كه شرايط امروز پرو مستلزم انجام يك راهپيمائی  طولانی  يا چيزی  نظير آنست. اما بنظر ميايد كه مطالعه دقيق آن تجربه و آموختن درسهای  اساسيش برای  امروز حائز اهميت است. اينكه آيا عقب نشينی  در آن سطح مورد نيازست يا نه را خود رفقای  پروئی  بر مبنای  تحليل مشخص بايد تعيين كنند. حتی  اگر چنين چيزی  لازم افتد يقينا بعلت ويژگيهای  پرو شبيه به راهپيمائی  طولانی  نخواهد بودـ بهمانگونه كه آغاز جنگ در پرو ويژگيهای  خود را داشت.

13 ـ آسومير واژه "صد حزب كاغذي" را درست بعد از اشاره به جنبش انقلابی  انترناسيوناليستی  می  آورد. احتمالا قصدش  حمله ای  به احزاب و سازمانهای  جنبش انقلابی  انترناسيوناليستياست. برای  ما تعجب آور نيست كه جنبش انقلابی  انترناسيوناليستيخوشايند آسومير نباشد. چرا كه "جنبش انقلابی  انترناسيوناليستي" تحليل صحيحی  از فرصتهای  انقلابی  در جهان ارائه داده و بر مساعی  خود افزوده تا به نيروهای  ماركسيست _ لنينيست ـ مائوئيست جهت تشديد فعاليتهايشان برای  آغاز هر چه سريعتر جنگ خلق در هر كجا كه امكانپذير باشد، كمك كند. امروز، جنبش انقلابی  انترناسيوناليستيستون اصلی  حمايتهای  بين المللی  از جنگ خلق در پرو ميباشد. ما خود به تجربه ديده ايم كه چگونه خط انترناسيوناليستی  سازمان ما همواره با مقاومت عناصری  روبروست كه از مبارزه ما حمايت ميكنند اما دارای  يك خط سياسی  و ايدئولوژيك تا به آخر انقلابی  نميباشند.

14 ـ يكسال بعد از ضربات فوق الذكر يعنی  در بهار 1362، شورای  چهارم سازمان تحت رهبری  مركزيت موقت سازمان برگزار گرديد. در مصوبات اين شورا چنين آمده است: "در چنين دورانی  است كه برافراشته نگاهداشتن پرچم اصول و آرمانهای  طبقه كارگر و انقلاب نيازمند ايثار و از خودگذشتگی  پيگيرترين و پاكبازترين كمونيستها ميباشد. در چنين شرايطی  است كه كمونيستها و انقلابيون راستين و پيگيرترين پيشروان طبقه كارگر و خلق در تجربه محك زده ميشوند و از كوره نبردی  خونين و نابرابر، رهبران واقعی  توده آبديده گرديده و بيرون ميآيند."(مصوبات شورای  چهارم)

15 ـ بطور مثال آنها ضجه ميكردند كه: "نبايد به سلاح متوسل ميشديم"، "رژيم تثبيت شده است"، "توده ها عقب افتاده اند و خواهان انقلاب نيستند"، " يك پروسه درازمدت از كار آرام سياسی  لازم است"، "ما به يك دوره طولانی  از مطالعه و بازبينی  ماركسيسم نيازمنديم"، "برای  تشكيل يك سازمان به كسی  اعتماد نداريم، بنابراين فقط ميتوان محافلی  درست كرد"، "بايد اول افراد از طريق كار در كارخانه پرولتريزه بشوند"، "ما فاقد تئوريسين، رهبر و غيره هستيم"، "آن رهبران با تجربه نتوانستند كاری  از پيش ببرند، از شما بچه ها كه مطمئنا كاری  ساخته نيست" و غيره.

16 ـ آسومير برای  قياس شرايط كنونی  به تحليل از فروكش در دوره ماركس و انگلس دست زده و ميگويد: "برای  30 سال امكان كسب قدرت موجود نبود..." ما در اينجا قصد موشكافی  اين مطلب را نداريم، اما مايليم به چند نكته اشاره كنيم.در دوره ماركس و انگلس، سرمايه داری  هنوز به عاليترين مرحله اش، يعنی  عصر امپرياليسم و انقلابات پرولتري، عصری  كه برای  نخستين بار انقلاب جهانی  پرولتری  واقعا به پروسه ای   جهانی  تبديل شد، نرسيده بود. لنين نوشت: "دوره ای  از سرمايه داری  نسبتا "مسالمت آميز" وجود داشت كه طی  آن سرمايه داری  در كشورهای  پيشرفته اروپا بر فئوداليسم چيره گشت و در موقعيتی  بود كه می  توانست نسبتا آرام و موزون تكامل يابد؛ و بنحوی  "مسالمت آميز" در نواحی  بسيار وسيعی  از اراضی  هنوز اشغال نشده و كشورهائی  كه هنوز بطور نهائی  به درون شبكه سرمايه داری  كشيده نشده بودند، گسترش يابد. البته حتی  در آن عصر، كه تقريبا مقارن است با سالهای  بين  1871 و 1914، سرمايه داری  "مسالمت آميز" شرايطی  را بوجود آورده بود كه هم از جهت نظامی  و هم به معنای  عام طبقاتي، واقعا از مسالمت آميز بودن فاصله دوری  داشت. برای  نه دهم مردم كشورهای  پيشرفته و از نظر صدها ميليون خلقهای  مستعمرات و كشورهای  عقب افتاده، اين عصر نه عصر "صلح"، بلكه ستم و شكنجه و خوف بود كه ظاهر پايان ناپذيرش آنرا دهشتناكتر ميكرد. اين عصر برای  هميشه رخت بر بسته و عصر ديگری  از پس آن برآمده كه در مقام مقايسه متحركتر و مملو از تحولات ناگهانی  و فجايع و تضادهاست. عصريست كه به نظر توده های  زحمتكش ديگر نه دهشتی  بی  پايان، بلكه پايانی  بر همه دهشتهاست." ( از مقدمه لنين بر مقاله "امپرياليسم و اقتصاد جهاني" نوشته بوخارين)

طی  40 ساله اخير حيات امپرياليسم، همواره شرايطی  بوده كه به شرط آماده بودن عامل ذهنی  در اين يا آن كشور تحت سلطه امكان كسب قدرت وجود داشته و بسختی  ميتوان از دوره ای  نام برد كه چنين شرايطی  موجود نبوده است. به اعتقاد ما در اواخر دهه 70 و طی  دهه 80 يك فروكش نسبی  در روند انقلاب در جهان وجود داشت. اما حتی  اين فروكش هم فقط نسبت به دهه 60 فروكش بحساب می  آمد. و حتی  در دوره مورد بحث هم ما شاهد انقلاب ايران بوديم كه با وجود سقط شدن و به پيروزی  نرسيدن، امپرياليسم آمريكا را بلرزه افكند. مهمتر از همه، آغاز جنگ خلق در پرو است كه طی  همين دوره صورت گرفت. بنظر ما حتی  در دوره های  فروكش نسبي، انقلاب ميتواند و بايد پيشروی  كند. اما اين پيشروی  ناموزون خواهد بود ـ بدين معنی  كه در برخی  نقاط جهان افت امواج انقلاب را شاهديم و در برخی  نقاط ديگر خيز آن را. از اينجا ميتوان نتيجه گرفت كه در عصر امپرياليسم، فروكشها بسيار نسبی  هستند و طی  چنين دوره هائي، پيشرويهای  انقلابی  در بخشهائی  از جهان ميتواند به آفرينش اوضاع مساعدتر در كل جهان كمك كند.

بعلاوه آسومير تفسيری  متافيزيكی  از گفته رفيق مائو درمورد "50 تا 100 سال آينده" را همراه با يك نمودار به ما ارائه می  دهد. اولا روشن است كه مائو درباره دوره ای  صحبت می  كند كه از زمان حيات خودش شروع شده است. او بروشنی  دارد خصائل عمومی  عصر امپرياليسم را مطرح ميكند. مائو باندازه كافی  ماترياليست و ديالكتيسين است كه نكوشد امور صد سال بعد را، ورای  سير عمومی  حوادث، پيش بينی  كند. تفسير دلبخواه آسومير از اين نقل قول را نمی  توان جدی  گرفت. چرا آسومير نمی  تواند دنيا را بدون چپاندن پديده ها در سيكل های  50 تا 100 ساله بفهمد؟ ما حداقل يك چيز را ميدانيم: يك نقل قول را نميتوان جايگزين يك تحليل ماترياليست ديالكتيكی  و متكی  بر اطلاعات كافی  از اوضاع جهانی  كرد. روش ما بايد همان باشد كه صدر مائو در مقالات "درباره تضاد و درباره پراتيك" به ما آموخت.

 بعلاوه ما مبنای  نظريه تعرض استراتژيك انقلاب جهانی  پرولتری  و دوره بنديهای  مربوط به آن توسط آسومير را كاملا درك نميكنيم. از آنجا كه ح ك پ در گذشته بر اين نظر بوده كه انقلاب جهانی  پرولتری  در تعرض استراتژيك است، نخست مايليم درباره اين نظريه روشن تر شويم. اما به هر صورت يك چيز واضح است و آن اينكه انقلاب جهانی  پرولتری  هنوز آنقدر نيروی  مادی  انباشت نكرده كه بتواند وارد تعرض شود و قدرت سياسی  را در سطح جهانی  كسب كند. تا آنجا كه به نظريه آسومير درباره فروكش عمومی  سياسی  مربوط می  شود فكر ميكنيم كه بهيچوجه به اوضاع امروز جهان نميخورد. ما معتقديم كه انقلاب جهانی  پرولتری  در حال پيشرفت است و قويا معتقديم كه اوضاع جهانی  بطور روز افزون برای  آغاز و گسترش جنگ خلق در كشورهای  مختلف و كسب قدرت مساعد است.

17 ـ اين فرصتها در جهانی  برای  فتح شماره 15 مورد تحليل قرار گرفته و در اينجا به آنها نميپردازيم. اما جنبش ما بايد بطور جدی  به تحليل از سقوط بلوك شرق از جوانب مختلف اقتصادي، سياسي، ژئو استراتژيك، تاريخی  و غيره آن بپردازد و نتيجه گيريهای  مربوطه را برای  فعاليت انقلابی  ما استخراج نمايد. تاكنون رويزيونيستهای  متعدد از اين واقعه تكان دهنده برای  افشاندن بذر تسليم طلبی  و روحيه كشی  استفاده كرده اند. اگرچه كاركرد نظام جهانی  امپرياليستی  مرتبا مردم را به صحنه انقلاب پرتاب ميكند و بدين ترتيب زير آب گرايشات رويزيونيستی  زده ميشود، اما يك تحليل ماركسيست ـ لنينيست ـ مائوئيستی  لازم است تا هم سردرگمی  و اغتشاش را كاملا از صحنه پاك كند و هم يك ارزيابی  مشخص از اوضاع جهانی  در خدمت به پيشبرد پيروزمندانه نبردهايمان ارائه دهد.

18 ـ اين بحث از حوصله سند حاضر خارج است. اما مطالعه دقيق "آمريكا در سراشيب" نوشته ريموند لوتا با همكاری  فرانك شانون را برای  دستيابی  به دركی  ماركسيست ـ لنينيست ـ مائوئيستی  از كاركردهای  امپرياليسم و ماهيت بحران كنونی  توصيه ميكنيم. ما معتقديم كه اين اثر خدمت فوق العاده مهمی  به جنبش ماركسيستی  _ لنينيستی  ـ مائوئيستی  است و مطالعه آن برای  يافتن درك صحيح از كاركردهای  امپرياليسم و تكوين يك تحليل صحيح از اوضاع جهانی  ضروری  است.

19 ـ آسومير در اين بخش از برخی  تعغييرات در نطام"دولت" به عنوان بخشی  از تعغييرات جاری  در سطح جهان دم ميزند."اگر بطور خاص به مسئله دولت نگاه كنيم با گرايش كاهش عملكردهای  اجتماعيش مواجه ميشويم... بيمه ... درمان و آموزش ... همه اينها مسئله اوضاع گوناگونی  را مطرح ميكنند كه چارچوب پروسه های  دولت ارتجاعی  ديكتاتوری  بورژوازی  بزرگ را شكل ميدهد...."

در مقابل اين بحث ما بايد تاكيد كنيم كه در برخورد به مسئله دولت، كانون عمده توجه ما بايد آموزه های  لنين در اين زمينه باشد. عملكرد اجتماعی  دولت،  منكوب كردن توده ها توسط قهر ارتجاعي،  توسط ارتش،  پليس،  محاكم و غيره است. دولت در كشورهای  تحت سلطه امپرياليسم سر پا نگه داشته شده تا به هر وسيله ممكن از منافع امپرياليستها،  بورژوازی  بزرگ و ملاكان عليه توده ها پاسداری  كند. بعلاوه، دولت و انحصارات خصوصی  در هم تنيده شده اند. اين رفرميستها هستند كه اين دو را از هم جدا می  كنند.

20- در اينجا ما از مقاله مهمی  در نشريه "كارگر انقلابي" (ارگان حزب كمونيست انقلابی  آمريكا) استفاده كرده ايم كه "به معامله گذاشتن پرو" نام دارد. بعلاوه از يك مقاله تحقيقی  كه توسط حزب كمونيست انقلابی  آمريكا تهيه شده نيز سود جسته ايم.

21 ـ نتيجه گيری  درباره استدلالات نادرست و خصلت طبقاتی  خطی  كه در اين دو سند بازتاب يافته بمعنای  آن نيست كه ما داريم درباره خصلت طبقاتی  افرادی  كه خط اين اسناد را پيش گذاشته اند نتيجه گيری  می  كنيم. برای  اينكار بايد شناخت بيشتری  از آن افراد، منجمله از درجه پيگيری  شان در به اجراء گذاشتن اين خط داشت. كاری  كه ما كرده ايم بررسی  گفته های  آنهاست. ما ماهيت خط آنها را تحليل كرده ايم.