مصاحبه با صدر گونزالو
از جهاني
براي فتح، شماره 18، 1371، www.sarbedaran.org\rim
تصميم
گرفتيم مصاحبه با صدر گونزالو را مجددا منتشر نمائيم زيرا او به اين “جرم” محكوم
شده كه ايده هاي منعكس شده در اين مصاحبه را فرموله كرده و از طريق ارائه آنها به
توده هاي خلق پرو، اين ايده ها را به يك نيروي مادي تبديل نموده است. ميليونها نفر
اين خط را بعنوان كليد رهائي پرو و نوع بشر اتخاذ كرده اند و سلاح بر كف، به نظم
كهن هجوم برده و كل جهان را بلرزه افكنده اند.
اين مصاحبه
پاسخي موجز و انكارناپذير به بهتانهاي بسياري است كه با جار و جنجال عليه صدر
گونزالو، حزب كمونيست پرو و بطور كلي مائوئيستها ايراد ميشود. صدر گونزالو در اين
مصاحبه، ايدئولوژي حزب، تاريخچه حزب، سياستها و استراتژي جنگ خلق، زمينه و
دورنماها در سطح داخلي و بين المللي، و برخي نكات درباره نحوه تكامل شخص خودش را
توضيح ميدهد. مائوئيستها و تمامي كساني كه خواهان فهم جنگ خلق در پرو هستند، اين
مصاحبه را گنجينه اي پنهان خواهند يافت كه شايسته مطالعه عميق است. هركس اين
مصاحبه را با ذهن باز بخواند، عليرغم هر ديدگاهي كه داشته باشد، به عظمت اين شخص
اذعان خواهد كرد.
وقتي اين
مصاحبه را ميخوانيد و بنحوي زنده تصويري موجز از برخورد تاريخي و فلسفي او، درك
عميقش از شرايط مشخص، تعهد كاملش به توده هاي خلق و اعتمادش به قابليت توده ها در
متحقق ساختن كمونيسم جهاني بدست مي آوريد آنگاه ميتوانيد بفهميد كه چرا حكام جهان
با چنين تعصبي كور از وي نفرت دارند و چرا عشق صميمانه ميليونها نفر در پرو و
كشورهاي ديگر نسبت به وي در حال افزايش است و مصممند اجازه ندهند هيچ آزاري به صدر
گونزالو وارد آيد.
با مطالعه
اين مصاحبه متوجه ميشويم كه وي در آينده چه خدمات عظيم ديگري ميتواند انجام دهد. ستمديدگان
جهان به هر كار ممكن دست خواهند زد تا تضمين كنند كه اين رهبر برجسته از ما ربوده
نشود.
مصاحبه
علاوه بر دركي كه از جايگاه اين شخصيت ارائه ميدهد، براي فهم چگونگي تحليل از
اوضاع كنوني اسارت صدر گونزالو و برخوردي كه بايد در قبال اين اوضاع در پيش گرفت
نيز كمك بزرگي است. توضيحات صدر گونزالو درباره “اوضاع دشوار” در بخش پاياني،
مشخصا به اين امر مربوط ميشود.
در كارزار
جهاني كنوني براي دفاع از جان صدر گونزالو، صف گسترده اي از نيروها و افراد از
اقشار گوناگون بميدان آمده اند تا دوشادوش مائوئيستها و انقلابيون ديگر براي اين
هدف نبرد كنند. اين اتحاد عالي فقط در صورتي ميتواند تقويت شود كه همزمان
مائوئيستها مستقلانه به ارائه ديدگاه هاي خود، منجمله ديدگاه هاي صدر گونزالو و
حزبش بپردازند. اميدواريم توزيع اين مصاحبه به گسترده ترين شكل و در بيشترين
زبانهاي ممكن، بعنوان جزئي از كارزار جهاني دفاع از جان صدر گونزالو، هم از طريق
اين مجله و هم به اشكال ديگر ادامه يابد.
اين تنها
مصاحبه اي است كه وي تا بحال انجام داده است. اين مصاحبه در ماه ژوئيه 8891 توسط “لوئيس
آرسه بورخا” و “جانت تالاوه را”، معاونين سردبير روزنامه “ال دياريو” چاپ ليما، در
خفا صورت گرفت. 200 هزار نسخه از آن، پيش از اينكه پليس امكانات روزنامه را نابود
و كاركنانش را اسير نمايد، توزيع گشت. “جانت تالاوه را” زنداني شده و بالاخره به
زندان كانتو گرانده فرستاده شد تا منتظر برگزاري دادگاه باشد. روز نهم ماه مه 1992،
متعاقب حمله قواي مسلح به زندان، او بهمراه 04 زن و مرد اسير ديگر نشان شده و
تيرباران گشت. “لوئيس آرسه بورخا” از پرو گريخت و در حال حاضر سردبير نسخه بين
المللي “ال دياريو” در بروكسل (بلژيك) است. اخيرا حكومت فوجيموري خواهان استرداد
وي به پرو جهت محاكمه اش شد. تنها اتهامي كه متوجه اوست “حمايت از تروريسم”، بخاطر
سردبيري “ال دياريو” و بالاتر از همه، انجام اين
مصاحبه
برجسته است. اين نشانه ديگري است از اينكه مصاحبه ذيل چقدر رژيم پرو و حاميانش را
آزار داده و ميدهد ـ جهاني براي فتح.
اهـــــــــــداف
ال دياريو: صدر
گونزالو، چه چيزي باعث شد بعد از سكوتي طولاني اين مصاحبه را انجام دهيد؟ و چرا ال
دياريو را انتخاب كرديد؟
صدر گونزالو:
از اينجا شروع كنيم كه حزب كمونيست پرو كه بيش از هشت سال است جنگ خلق را رهبري
ميكند، تا بحال در چند سند متفاوت نظراتش را بطور علني مطرح كرده است. ما هميشه
اعلام مواضع از سوي حزب را بسيار مهمتر دانسته ايم زيرا بدين ترتيب كاملا روشن
ميشود اين حزب كمونيست پرو است كه جرات كرده جنگ خلق را آغاز كند، آن را رهبري كند
و به پيش برد.
ما بمناسبت
كنگره حزب از اين فرصت استفاده كرده و اقدام به يك مصاحبه شخصي ميكنيم؛ و اين
اولين باري است كه فرصت انجام چنين مصاحبه مسرت بخشي، بخصوص با شما، دست داده است.
حزب ما با برگزاري كنگره يك وظيفه تاريخي كه مدتها انتظارش ميرفت را به انجام
رساند. ما چند ده سال براي انجام اين امر سرسختانه مبارزه كرديم ولي فقط جنگ خلق
بود كه شرايط انجام آن را مهيا نمود. بهمين دليل است كه ميگوئيم اولين كنگره،
نوزاد والديني كبير است: حزب و جنگ خلق. همانطور كه در اسناد رسمي مطرح شده، اين
كنگره سرفصلي در تاريخ حزب ماست؛ يك پيروزي است كه طي آن حزب ما توانسته مسير
طولاني طي شده را جمعبندي كند و سه عامل عمده وحدت حزب را تثبيت نمايد: ايدئولوژي
حزب كه ماركسيسم ـ لنينيسم ـ مائوئيسم، انديشه گونزالو مي باشد؛ برنامه؛ و خط
سياسي عمومي. بعلاوه اين كنگره مبناي استواري براي پيشروي بسوي كسب قدرت كه در
انتظار ماست، فراهم كرد. بنابراين كنگره يك پيروزي عظيم و يكي از دلايل اصلي انجام
اين مصاحبه است. دلايل ديگر مربوط است به بحران عميقي كه كشور ما را فراگرفته، به
تكامل قدرتمند و روز افزون مبارزه طبقاتي توده ها، به شرايط بين المللي و اينكه
روند عمده در جهان انقلابست.
و چرا اين
مصاحبه با ال دياريو انجام ميشود؟ خيلي ساده به اين خاظر كه ال دياريو يك سنگر
مبارزه بوده و امروز تنها تريبوني است كه واقعا به خلق خدمت ميكند. با وجود اينكه
امكان مصاحبه با سايرين، منجمله خارجيان، موجود بود ما معتقديم انجام مصاحبه با
نشريه اي مانند ال دياريو كه هر روزه تحت شرايط سخت واقعا براي خدمت به خلق و
انقلاب مبارزه ميكند، بيشتر با اصول ما وفق دارد. دليلش اينست.
ال دياريو: صدر
گونزالو، آيا حساب نتايج احتمالي انجام اين مصاحبه را كرده ايد؟ بگذاريد اينطور
بپرسم، آيا خطري در اينكه در حال حاضر علنا به صحبت بپردازيد نمي بينيد؟
صدر گونزالو:
اگر كمونيست هستيم از هيچ چيز نبايد بترسيم. بعلاوه، حزب ما آنقدر مستحكم شده كه
حتي به مصاف مرگ بشتابد؛ آنقدر كه ما جانمان را بر كف مي گيريم تا هر زمان كه
انقلاب طلب كند آن را نثارش سازيم. ما معتقديم كه اين مصاحبه از اهميت بسيار زيادي
برخوردار است: در خدمت حزب ماست، در خدمت انقلاب است، در خدمت خلق ما و طبقه ماست،
و ـ چرا كه نه ـ در خدمت پرولتارياي بين المللي، خلقهاي جهان و انقلاب جهاني است. بنابراين
هر خطري هم كه در ميان باشد را هيچ مي انگاريم. تكرار مي كنم، خصوصا با توجه
استحكامي كه حزب ما بدان دست يافته است.
مســائل
ايدئـولوژيـك
ال دياريو: صدر
گونزالو، بگذاريد در مورد يكي از مباني ايدئولوژيك حزب كمونيست پرو، يعني مائوئيسم
صحبت كنيم. چرا مائوئيسم را مرحله سوم ماركسيسم ميدانيد؟
صدر گونزالو:
اين نكته اي حياتي است كه نتايجي عظيم در پي دارد. براي ما، ماركسيسم يك پروسه
تكاملي است. اين پروسه عظيم، ما را به يك مرحله جديد، سومين و عاليترين مرحله
رسانده است. چرا از مرحله جديد، سومين و عاليترين مرحله صحبت ميكنيم؟ زيرا سنجش سه
جزء متشكله ماركسيسم بوضوح آشكار ميسازد كه صدر مائوتسه دون هر يك از اين سه را
تكامل داده است. بگذاريد يك به يك جلو برويم: در زمينه فلسفه ماركسيستي هيچكس
نميتواند خدمت عظيم وي به تكامل ديالكتيك را نفي كند؛ او كانون توجه را بر قانون
تضاد قرار داد و اثبات كرد كه تنها قانون اساسي است. در عرصه اقتصاد سياسي،
كافيست بر دو نكته پرتو افكنيم. اولي كه براي ما از اهميت بلافصل و مشخص برخوردار
است، سرمايه داري بوروكراتيك است. و دومي، تكامل اقتصاد سياسي سوسياليسم. بطور كلي
ميتوانيم بگوئيم، اين مائو بود كه واقعا اقتصاد سياسي سوسياليسم را تدوين كرد و
تكامل داد. در زمينه سوسياليسم علمي، كافيست به جنگ خلق اشاره كنيم. با صدر
مائوتسه دون بود كه پرولتارياي بين المللي به يك تئوري كاملا مدون و گسترده نظامي
دست يافت و بدين طريق طبقه ما، پرولتاريا، صاحب يك تئوري نظامي شد كه در همه جا
قابل بكاربستن است. ما معتقديم اين سه مسئله نشانگر يك تكامل با خصلت جهانشمول است.
از اين ديدگاه، ما با يك مرحله جديد روبروئيم. آن را مرحله سوم مي ناميم چون
ماركسيسم دو مرحله كه با ماركس و لنين مشخص ميشود را قبلا پشت سر گذاشته است. بهمين
خاطر است كه از ماركسيسم ـ لنينيسم صحبت ميكنيم. مائوئيسم عاليترين مرحله است چون
ايدئولوژي پرولتارياي جهاني از اين طريق به عاليترين تكامل تاكنوني خود، به
رفيعترين قله اش، دست يافته است. البته با اين درك كه ماركسيسم ـ معذرت ميخواهم
اگر تكرار ميكنم ـ يك وحدت اضداد ديالكتيكي است كه از طريق
جهشهاي عظيم
تكامل مي يابد و همين جهش هاست كه مراحل را به ظهور ميرساند. بنابراين ما، امروز
در جهان، ماركسيسم ـ لنينيسم ـ مائوئيسم و بويژه مائوئيسم را داريم. بنظر ما امروز
براي كمونيست بودن، بايد ماركسيست ـ لنينيست ـ مائوئيست و بويژه مائوئيست بود. در
غير اينصورت، نميتوانيم كمونيست راستين باشيم.
مايلم بر
اوضاعي تاكيد كنم كه بندرت بدان توجه شده، اما امروز مسلما شايسته بررسي دقيق است.
منظورم تكاملي است كه مائوتسه دون در تزهاي عظيم لنين درباره امپرياليسم داده است.
اين امر در شرايط كنوني و در مرحله اي
تاريخي كه در حال شكل گيري است،از اهميت بزرگي برخوردار است. اگر بخواهيم صرفا
فهرست وار به اين خدمات اشاره كنيم، بايد بگوئيم: مائو با بيان اينكه امپرياليسم
تا زماني كه نابوديش فرارسد بارها توطئه مي چيند و بارها شكست ميخورد، يك
قانونمندي را كشف كرده است. بعلاوه مائو دوره اي بيسابقه را در پروسه تكاملي
امپرياليسم با عبارت “50 تا 100 سال آينده” مشخص كرده كه طي آن، برمبناي درك ما،
امپرياليسم و ارتجاع را از صحنه گيتي پاك خواهيم كرد. مائوتسه دون به نكته ديگري
هم اشاره كرده كه امروز بيش از هر زمان بايد آن را مد نظر داشت. او گفت كه “دوره
اي از مبارزه بين امپرياليسم آمريكا و سوسيال
امپرياليسم شوروي آغاز گشته است.” ضمنا، همه ما از نظريه استراتژيك كبير وي آگاهيم
كه “امپرياليسم و تمامي مرتجعين، ببرهاي كاغذي هستند.” اين نظريه از اهميتي عظيم
برخوردار است و بايد بخاطر بياوريم كه صدر مائو آن را در مورد امپرياليسم آمريكا و
سوسيال امپرياليسم شوروي بكاربست. و هيچ دليلي وجود ندارد كه ما از اين دو هراسي
به دل راه دهيم. اما اين را هم بايد در نظر داشته باشيم كه مائو چگونه به تكامل
جنگ مي نگريست و اينكار را با پيروي دقيق از آنچه لنين درباره عصر جنگهاي برپاشده
در سطح جهان گفته بود، انجام ميداد. صدر مائو بما آموخت كه يك كشور، يك ملت، يك
خلق، هرقدر هم كه كوچك باشد، مي تواند قويترين استثمارگر و سلطه جوي كره ارض را
شكست دهد؛ در صورتيكه جرات كند و سلاح بردارد. بعلاوه، او بما چگونگي فهم پروسه
جنگ را آموخت و اينكه هيچگاه تسليم باج گيري هسته اي نشويم. بعقيده من اينها برخي
نكات است كه براي فهم چگونگي تكامل تزهاي كبير لنين درباره امپرياليسم، توسط
مائوتسه دون بايد در خاطر داشته باشيم. چرا در اين مورد اصرار ميكنم؟ زيرا
ميدانيم، همانطور كه خدمات لنين مبتني بر كار عظيم ماركس بود، تكاملات انجام شده
توسط مائوتسه دون نيز بر پايه كار عظيم ماركس و لنين، بر مبناي ماركسيسم ـ لنينيسم
صورت گرفت. بدون فهم ماركسيسم ـ لنينيسم، نميتوان مائوئيسم را فهميد.
بعقيده ما،
امروز اينها حائز اهميت بسيار است. براي ما فهم مائوئيسم در تئوري و پراتيك،
بمثابه مرحله سوم، جديد و عاليتر، امري تعيين كننده است.
ال دياريو: صدر
گونزالو، آيا معتقديد كه اگر خوزه كارلوس مارياتگي زنده بود از تئوريها و خدمات
صدر مائو دفاع ميكرد؟
صدرگونزالو:
مارياتگي بطور كلي يك ماركسيست ـ لنينيست بود. بعلاوه، نزد مارياتگي، بنيانگزار
حزبمان، تزهايي شبيه تزهايي كه صدر مائو آنها را جهانشمول كرد مي يابيم. نتيجتا،
بنظر من اگر مارياتگي زنده بود يك ماركسيست ـ لنينيست ـ مائوئيست مي بود. اين صرفا
حدس و گمان نيست بلكه نظري است كه بر درك از زندگي و كار خوزه كارلوس مارياتگي
استوار است.
ال دياريو: به
مسئله اي ديگر بپردازيم. ايدئولوژي پرولتاريا چيست و در پروسه هاي اجتماعي جهان
امروز چه نقشي بازي ميكند؟ كلاسيكها يعني ماركس و لنين و مائو براي حزب كمونيست
پرو چه معنايي دارند؟
صدر گونزالو:
امروز، فردا، و در دهه هاي توفاني كه ما در آن بسر مي بريم، اهميت عظيم و چشمگير
ايدئولوژي پرولتري قابل مشاهده است. اولا، هرچند ميدانم روشن است اما ميخواهم
تاكيد كنم كه اين ايدئولوژي، تئوري و پراتيك متعلق به آخرين طبقه در تاريخ است. ايدئولوژي
پرولتاريا محصول مبارزه پرولتارياي بين المللي است. بعلاوه مطالعه و درك كل روند
تاريخي مبارزه طبقاتي كه قبل از پيدايش پرولتاريا جريان داشت را در بر مي گيرد؛
بويژه مبارزه دهقانان و نبردهاي قهرمانانه بزرگي كه به پيش برده اند. اين
ايدئولوژي بالاترين سطح بررسي و شناختي است كه علم بدان دست يافته است. بطور
خلاصه، ايدئولوژي پرولتاريا، آفريده كبير ماركس، بالاترين جهان بيني است كه جهان
بخود ديده و خواهد ديد. يك جهان بيني و ايدئولوژي علمي است كه براي اولين بار نوع
بشر، عمدتا طبقه ما و خلق را به ابزاري تئوريك و علمي براي تغيير جهان مجهز كرد. و
ما ديده ايم كه پيش بيني هاي وي بوقوع پيوسته است. ماركسيسم دائما تكامل يافته و
بسطح ماركسيسم ـ لنينيسم و امروزه به ماركسيسم ـ لنينيسم ـ مائوئيسم رسيده است. و
مي بينيم كه فقط اين ايدئولوژي قادر است جهان را تغيير دهد، انقلاب كند و ما را به
هدف اجتناب ناپذير كمونيسم رهنمون شود. اين ايدئولوژي از اهميت بسزائي برخوردار
است.
ميخواهم روي
يك نكته تاكيد كنم: ماركسيسم ـ لنينيسم ـ مائوئيسم يك ايدئولوژي است اما ايدئولوژي
علمي است. با اين وجود، ما بايد خوب درك كنيم كه بورژوازي ميخواهد سطح ايدئولوژي
پرولتاريا را پايين بياورد و آن را صرفا بعنوان يك روش قلمداد كند؛ گذشت در مقابل
اين موضع بورژوازي جايز نيست. اينكار بمعناي كم ارزش كردن و انكار اين ايدئولوژي
است. ولي همانطور كه صدر مائو گفت “يكبار گفتن كافي نيست. بايد صد بار گفت. به
تعداد اندكي گفتن كافي نيست. بايد به خيلي ها گفت.” با اتكاء به اين گفته، ميگوئيم
كه ايدئولوژي پرولتاريا، ماركسيسم ـ لنينيسم ـ مائوئيسم، و امروزه عمدتا مائوئيسم
تنها ايدئولوژي قدرتمند است زيرا حقيقت دارد و واقعيات تاريخي گواه اين امر است. اين
ايدئولوژي، بجز آنچه تا اينجا گفته شده، محصول كار خارق العاده شخصيت هاي فوق
العاده تاريخي است كه برجسته ترين آنها ماركس، انگلس، لنين، استالين و صدر مائوتسه
دون مي باشند. ولي از ميان آنها ما روي سه نفر تاكيد ويژه ميكنيم: ماركس و لنين و
صدر مائوتسه دون سه درفشي هستند كه در ماركسيسم ـ لنينيسم ـ مائوئيسم، و عمدتا
مائوئيسم تجسم مي يابند. و امروز وظيفه ما بطور مشخص چيست؟ اينست كه درفش
ايدئولوژي خويش را برافرازيم، از آن دفاع كنيم و آن را بكار بنديم، و با جديت
مبارزه كنيم تا اين ايدئولوژي فرمانده و رهبر انقلاب جهاني شود. بدون ايدئولوژي
پرولتري هيچ انقلابي در كار نخواهد بود. بدون ايدئولوژي پرولتري، هيچ اميدي براي
طبقه ما و خلق نيست. بدون ايدئولوژي پرولتري، كمونيسمي در كار نيست.
ال دياريو: حال
كه صحبت از ايدئولوژي است، چرا انديشه گونزالو؟
صدر گونزالو:
ماركسيسم همواره بما آموخته كه مشكل در بكاربستن حقيقت عام نهفته است. صدر مائوتسه
دون بشدت بر اين نكته اصرار داشت كه بدون تلفيق ماركسيسم ـ لنينيسم ـ مائوئيسم با
واقعيات مشخص، رهبري انقلاب امكان پذير نيست؛ تغيير نظم كهن، نابودي آن و ايجاد
نظم نوين امكان پذير نيست. بكاربستن ماركسيسم ـ لنينيسم ـ مائوئيسم در انقلاب پرو،
انديشه گونزالو را بوجود آورده است. انديشه گونزالو در مبارزه طبقاتي خلق ما،
عمدتا پرولتاريا، در مبارزات بي وقفه دهقانان و در چارچوب وسيعتر انقلاب جهاني شكل
گرفته است؛ در ميانه اين نبردهاي تكان دهنده و با بكاربستن وفادارانه حقايق عام به
شرايط مشخص كشورمان شكل گرفته است. ما قبلا آن را انديشه راهنما ميخوانديم. و دليل
اينكه امروزه حزب از طريق كنگره عبارت انديشه گونزالو را قبول كرده، اينست كه با
تكامل جنگ خلق در انديشه گونزالو جهشي رخ داده است. خلاصه اينكه، انديشه گونزالو
چيزي نيست جز بكاربستن ماركسيسم ـ لنينيسم ـ مائوئيسم در واقعيت مشخص ما. و معناي
اين حرف اينست كه انديشه گونزالو بطور مشخص براي حزب ما، براي جنگ خلق و انقلاب
كشور ما عمده است. و من ميخواهم روي اين نكته تاكيد كنم. ولي براي ما اگر به
ايدئولوژي خود از زاويه اي جهانشمول نگاه كنيم، يكبار ديگر تاكيد ميكنم، مائوئيسم
عمده است.
ال دياريو: رويزيونيسم
چه نقشي بازي ميكند و حزب كمونيست پرو چگونه عليه آن مبارزه ميكند؟
صدر گونزالو:
اولا، بايد بخاطر داشته باشيم كه هركدام از پيشرويهاي ماركسيسم در دل مبارزه شديد
انجام گرفته است. و در پروسه تكاملي ماركسيسم، رويزيونيسم كهن سربلند كرد و در جنگ
جهاني اول سقوط نمود. اما از آن پس، ما كمونيستها با رويزيونيسم نويني مواجه شديم.
رويزيونيسم مدرن كه با خروشچف و نوكرانش شروع به رشد كرد و اكنون حمله جديدي عليه
ماركسيسم براه انداخته است. مراكز عمده اين رويزيونيسم، اتحاد شوروي و چين است.
رويزيونيسم
بعنوان نفي كامل ماركسيسم سربلند كرد. رويزيونيسم مدرن نيز هميشه سعي در جايگزين
كردن فلسفه بورژوائي بجاي فلسفه ماركسيستي دارد، عليه اقتصاد سياسي ماركسيستي حركت
ميكند و بويژه فقر رشد يابنده و اجتناب ناپذير بودن سقوط امپرياليسم را نفي ميكند.
رويزيونيسم ميكوشد سوسياليسم علمي را قلب كرده و تحريف كند. همه اينها براي مقابله
با مبارزه طبقاتي و انقلاب ، و اشاعه حماقت پارلماني و مسالمت جوئي است. همه اين
مواضع را رويزيونيستها توضيح داده اند. هدف آنها احياي سرمايه داري، ممانعت از
انقلاب جهاني و تضعيف روحيه رزمنده طبقه ما بوده و خواهد بود. ولي حس ميكنم در
اينجا تشريح چند نكته براي مشخص شدن مسئله لازمست: رويزيونيسم مثل هر امپرياليسم
ديگر عمل ميكند. براي مثال، اتحاد شوروي، سوسيال امپرياليسم شوروي، حماقت پارلماني
را موعظه ميكند و به اجراء ميگذارد. با هدف كسب هژموني جهاني به عمليات مسلحانه
دست ميزند. به اعمال تجاوزگرانه دست ميزند. خلقي را عليه خلق ديگر علم ميكند. توده
ها را بجان هم مي اندازد و در ميان طبقه ما و خلق تفرقه مي اندازد. رويزيونيسم
شوروي به هزار و يك شكل عليه آنچه واقعا ماركسيستي است، عليه هر آنچه به انقلاب
خدمت ميكند، ميجنگد. در اين زمينه ما يكي از نمونه ها هستيم. سوسيال امپرياليستهاي
شوروي يك نقشه تبهكارانه جهاني كشيده اند تا با توسل به هر آنچه در دسترسشان است
به يك ابرقدرت مسلط بدل شوند. از آن جمله است علم كردن احزاب قلابي كه فقط در اسم
كمونيست هستند. بقول انگلس، “احزاب بورژوائي كارگري”. رويزيونيستهاي چيني و همه
رويزيونيستها همينطور عمل ميكنند و تفاوتشان فقط در شرايط مشخصشان است؛ بسته به
اينكه سرنخشان دست چه كسي باشد.
بنابراين ما
موظفيم با رويزيونيسم مبارزه كنيم، مبارزه اي بي امان. ما بايد اين درس را بخاطر
داشته باشيم كه بدون مبارزه با رويزيونيسم نميتوانيم با امپرياليسم بجنگيم. كنگره
ما اعلام كرده كه بايد بطور بي امان و سازش ناپذير عليه امپرياليسم، رويزيونيسم و
ارتجاع در سطح جهاني مبارزه كنيم.
چنين مبارزه
اي را چگونه بايد به پيش بريم؟ در تمامي عرصه ها: ايدئولوژيك، اقتصادي و سياسي. ما
بايد در هر يك از اين عرصه هاي كلاسيك با آنها بجنگيم. چون اگر از مبارزه با
رويزيونيسم كوتاهي كنيم، كمونيست نيستيم. يك كمونيست موظف است بطور خستگي ناپذير و
با سرسختي عليه رويزيونيسم بجنگد.
و ما عليه
رويزيونيسم جنگيده ايم. ما از همان اوان رويزيونيسم بصحنه با آن جنگيديم. در اين
كشور، بخت با ما ياري كرد و توانستيم با اخراج آنها از حزب در سال 1964 خدمتي كنيم.
اين واقعيتي است كه هميشه سعي در مخفي كردنش دارند. ميخواهم اين نكته را خوب روشن
كنم كه اكثريت وسيع حزب كمونيست حول پرچم مبارزه عليه رويزيونيسم، پرچمي كه مائو
برافراشته بود، جمع شدند و رويزيونيسم را درون صفوف حزب كمونيست آن زمان نشانه
گرفته و به آن ضربه زدند تا اينكه “دل پرادو” و دارودسته اش را اخراج نمودند. از
آن زمان تاكنون ما نه تنها اينجا كه فراي مرزها، به نبرد عليه رويزيونيسم ادامه
داده ايم. ما در سطح بين المللي با رويزيونيسم مقابله ميكنيم. ما ضد سوسيال
امپرياليسم شوروي گورباچف، رويزيونيسم چيني دن سيائوپين فاسد، رويزيونيسم
آلبانيائي راميزآليا و دنباله روان خوجه رويزيونيست هستيم و بدين ترتيب ما با همه
رويزيونيستها مقابله ميكنيم؛ چه دنباله رو سوسيال امپرياليستها باشند، چه دنباله
روان رويزيونيستهاي چيني و آلباني و سايرين.
ال دياريو: صدر،
نماينده اصلي رويزيونيسم در پرو كيست؟
صدر گونزالو:
باصطلاح “حزب كمونيست پرو”، كساني كه نشريه “اتحاد” را منتشر ميكنند يا ميكردند،
ستون پنجم رويزيونيسم شوروي به رهبري رويزيونيست كهنه كار “خورگه دل پرادو” كه
برخي او را “انقلابي قديمي” ميخوانند. در رديف دوم، “وطن سرخ” قرار دارد كه
نماينده رويزيونيسم چيني است و مزدوران حزبش ستايشگر دن سيائوپين هستند.
ال دياريو: آيا
فكر ميكنيد نفوذ رويزيونيسم در ميان توده هاي پروئي موقعيت نامطلوبي براي انقلاب
ايجاد ميكند؟
صدر گونزالو:
اگر آنچه لنين بما آموخت و صدر مائو برآن تاكيد نهاد و تكاملش داد را بخاطر داشته
باشيم، مي بينيم كه رويزيونيسم مامور بورژوازي در صفوف پرولتارياست و نتيجتا به
انشعاب دامن ميزند. رويزيونيسم، جنبش كمونيستي و احزاب كمونيست را منشعب ميكند،
جنبش تريديونيوني را تقسيم ميكند و جنبش خلق را از هم گسسته و دچار انشعاب مي
نمايد.
روشن است كه
رويزيونيسم سرطان است؛ سرطاني كه بايد بيرحمانه نابود شود. والا، نميتوانيم انقلاب
را به پيش بريم. گفته لنين را بخاطر بياوريم كه خلاصه اش اينست، دو مسئله را
پيگيرانه بايد دنبال كنيم: مسئله قهر انقلابي و مبارزه بي امان عليه اپورتونيسم،
عليه رويزيونيسم.
من معتقدم
در كشور ما، با توجه به موقعيت توده ها، فقط ديدن اين مسئله كافي نيست. بلكه بايد
متوجه آنچه انگلس “كوه عظيم آشغال” خواند نيز باشيم. او بما آموخت كه وقتي جنبشي
چند دهسال طول ميكشد، مثل جنبش پرولتاريا، و بخصوص جنبش خلق، در كشور ما، مقدار
زيادي آشغال جمع ميشود كه بايد خرد خرد آن را جارو كرد. بنظر ما متوجه اين مسئله
هم بايد بود.
چقدر
ميتواند بر توده ها تاثير بگذارد؟ رويزيونيسم، در ميان توده ها به رواج تسليم طلبي
در مقابل ارتجاع داخلي، و بطور مشخص بورژوازي بزرگ و ملاكين و ديكتاتوري سرمايه
داري بوروكراتيك ـ ملاك كه دولت كنوني پرو است، خدمت ميكند. در سطح بين المللي،
تسليم امپرياليسم شده و به برتري سوسيال امپرياليسم شوروي يا آرزوهاي مشابه
قدرتهاي ديگري كه همين جهت را دارند، نظير چين، خدمت ميكند. ما معتقديم همراه با
رشد انقلاب و جنگ خلق، با حاد شدن مبارزه طبقاتي، خلق و پرولتاريا دركشان را مرتبا
ارتقاء ميدهند. و در عين حال، از آنجا كه پرولتاريا و خلق بالاجبار هر روز شاهد
خيانت رويزيونيستها و اپورتونيستهاي رنگارنگ هستند، و از آنجا كه در آينده بيش از
اينها خواهند ديد، مجبور خواهند بود رويزيونيستها از هر گوش و كنار جارو كنند و
اين رسالت خود را به بهترين وجه بانجام رسانند. متاسفانه همانطور كه انگلس بما آموخت، نميتوان آنها را يكدفعه از بين برد چون بخشي
از آن “كوه عظيم آشغال” هستند.
ال دياريو: آيا
معتقديد رويزيونيسم بطور قطعي در اين كشور شكست خورده است؟
صدر گونزالو:
آنچه بنيانگذاران ماركسيسم بما آموخته اند را تكرار ميكنم. هر اندازه رويزيونيسم
در هماهنگي با دولت ارتجاعي عمل ميكند، توده ها به نقش تنفر انگيز آن بيشتر پي مي
برند. خلق بطور كلي، و طبقه با ديدن اعمال رويزيونيستها و تا آن درجه كه بتوانند
عملكردشان را ببينند، بيش از پيش به نقش زيانبار آنان پي خواهند برد و به نقش
دلالي و خيانت آنها به كارگران، و به اپورتونيسمشان آگاه خواهند شد. رويزيونيستها
در سراشيب سقوطند و مدتهاست در اين وضع بسر مي برند. اين فقط بخاطر جنگ خلق نيست
بلكه اين پروسه از زماني آغاز شد كه رويزيونيسم از صفوف حزب رانده شد و بدان خاطر
كه در همان موقع دسته اي ديگر از كمونيستهاي جدي بميدان آمدند. اينها همان كساني
هستند كه امروز جنگ خلق را تحت رهبري حزب كمونيست پرو رهبري ميكنند. و ما فكر
ميكنيم توده ها، با همان غريزه طبقاتي كه مارياتگي مطرح ميكند، بيش از پيش اين
مسئله را درك خواهند كرد و از همين حالا هم دارند درك ميكنند.
رويزيونيسم
باخته است؛ روشن شدن اين موضوع كمي زمان مي برد. مسئله ديگر معين گشته، جارو كردن
و سوزاندن آشغالها آغاز شده است. همانطور كه گفتم فقط زمان مي برد. پروسه سقوط
آنها سالها پيش آغاز شد. و اگر از آنهم عقبتر برويم و به زمان آغاز برگرديم، بايد
گفته مان وقتي كه رويزيونيست شدند، همان موقع كه اصولشان را زير پا نهادند، “بازي”
را باختند. چيزي كه روشن نبود اين بود كه مبارزه طبقاتي چگونه تكامل خواهد يافت،
حزبي چون ما چطور نقش خود را عملي خواهد كرد، توده ها چگونه حزب را تغذيه كرده، از
آن به دفاع برخاسته و آن را به پيش خواهند برد، چگونه متوجه خواهند شد كه اين حزب
خودشان است و براي منافع آنان ميجنگد. و اين خود توده ها هستند كه حسابها را تسويه
خواهند كرد و حق كساني كه ده ها سال منافع اساسي پرولتاريا را فروخته اند و مي
فروشند كف دستشان خواهند گذاشت. و نيز خيانتكاراني كه در صدد اينكار برآمده يا
آغاز به اينكار كرده اند را محكوم نموده و تنبيه خواهند كرد.
ال دياريو: نظر
شما راجع به “انجيل گرائي جديد” كه توسط پاپ مطرح شده چيست؟
صدر گونزالو:
ماركس بما آموخت كه “مذهب افيون توده هاست.” اين يك تز ماركسيستي است كه امروزه
كاملا معتبر است و در آينده نيز معتبر خواهد بود. بعلاوه ماركس معتقد بود كه مذهب
يك پديده اجتماعي و محصول استثمار است و با از بين رفتن استثمار و ظهور جامعه نوين
از بين خواهد رفت. اينها اصولي است كه نميتوانيم ناديده بگيريم و هميشه بايد آنها
را بخاطر داشته باشيم. در مورد نكته قبل بايد بخاطر داشت كه مردم مذهبي هستند. اين
امر هيچوقت جلوي مبارزه آنها براي منافع اساسي طبقاتيشان، و بدين طريق خدمت به
انقلاب و بالاخص جنگ خلق را نگرفته و نخواهد گرفت. من ميخواهم مطلقا روشن كنم كه
ما به اين مذهبي بودن بعنوان مسئله آزادي عقايد مذهبي احترام ميگذاريم؛ همانطور كه
در برنامه مصوبه كنگره ما هم اين امر برسميت شناخته شده است.
بنابراين
سئوالي كه مطرح كرديد بنظر ما بواقع مربوط است به مسئله هرم قدرت روحانيت، به مقام
پاپ، اين تئوكراسي قديمي كه در رم باستان به ابزاري قدرتمند بدل گشته بود. بعدا
خود را با شرايط فئوداليسم تطبيق داد و قدرت وسيعي، حتي بيشتر از قبل، كسب كرد. ولي
هميشه كوشيد بر مبارزات مردم مهار بزند، منافع ستمكاران و استثمارگران را نمايندگي
كند، بعنوان سپر ايدئولوژيك مرتجعين عمل نمايد و با ظهور شرايط نوين خود را تغيير
و تطبيق دهد.
اگر درباره
رابطه بين كليسا و انقلاب بورژوائي، يعني انقلاب بورژوائي كهن، منظورم مثلا انقلاب
فرانسه است، فكر كنيم ميتوانيم بوضوح اين مطلب را ببينيم. كليسا بشدت از فئوداليسم
دفاع كرد و بعدا از طريق مبارزات بسيار و بعد از شكست فئوداليسم، تكرار ميكنم بعلت
مبارزه اي عظيم، خود را با نظم بورژوائي تطبيق داد و بار ديگر ابزاري در خدمت
ستمكاران و استثمارگران نوين شد. در شرايط حاضر ما شاهد يك پروسه تاريخي هستيم كه
توقف ناپذير است. عصر انقلاب جهاني پرولتري، عصري نوين كه از 1917 آغاز شد،
پرولتاريا را با اين مسئله مواجه ميسازد كه چگونه انقلابات را براي تغيير نظم فاسد
كهن رهبري كرده و جامعه اي واقعا نوين يعني كمونيسم را خلق كند. كليسا با اين عصر
نوين چگونه مواجه شده است؟ مثل سابق؛ براي بقاء خويش تلاش ميكند. و شوراي واتيكان
دوم بر اين پايه تشكيل شده است. كليسا كوشيد شرايطي بوجود آورد كه به او امكان دهد
اولا مثل هميشه از نظم كهن دفاع كند و ثانيا، خود را طوري وفق دهد كه بتواند به
استثمارگران نوين خدمت كرده و به بقاء خود ادامه دهد. اين جوهر واتيكان دوم است؛
بدنبال چنين چيزي است.
مسئله “انجيل
گرائي جديد” صراحتا به ديدگاه مراجع روحاني، بويژه پاپ، در مورد نقش آمريكاي لاتين
مربوط است. همانطور كه خودشان ميگويند و پاپ فعلي در سال 1984 گفت نيمي از كاتوليك
هاي جهان در آمريكاي لاتين زندگي ميكنند. نتيجتا ميكوشند از پانصدمين سالگرد كشف
آمريكا استفاده كرده و جنبش باصطلاح “انجيل گرائي جديد” را توسعه
دهند. بطور
خلاصه اميدشان اينست: از آنجا كه انجيل گرائي بطور رسمي در سال 1494 بعد از كشف
آمريكا شروع شد، با استفاده از اين سده جديد ميخواهند يك جنبش باصطلاح “انجيل
گرائي جديد” در دفاع از پايگاه خود كه نيمي از “قلمروشان” محسوب ميشود و قدرتشان
را حفظ ميكند براه اندازند. هدفشان اينست. بدين ترتيب هدف هرم قدرت روحانيت و مقام
پاپ عبارتست از دفاع از موقعيتشان در قاره آمريكا و خدمت به امپرياليسم آمريكا؛
يعني قدرت امپرياليستي مسلط در آمريكاي لاتين.
ولي ما بايد
اين طرح را در زمينه يك طرح و كارزار جهاني درك كنيم كه مربوط است به رابطه اش با
اتحاد شوروي در هزارمين سالگرد سلطه مسيحيت در آنجا، رابطه اش با رويزيونيسم چيني
و اعمال كليسا در لهستان، اوكرائين و غيره. اين يك طرح جهاني است و “انجيل گرائي
جديد” در اين چارچوب عمل ميكند. مثل هميشه در صددند از نظم اجتماعي موجود دفاع
كنند و سپر ايدئولوژيك آن باشند، زيرا ايدئولوژي ارتجاع، ايدئولوژي امپرياليسم
فرتوت گشته است. در آينده باز هم سعي خواهند كرد خود را بمنظور بقاء تطبيق دهند. ولي
دورنما متفاوت است و امور مثل سابق نخواهد بود. قانون ماركس عمل خواهد كرد: با
نابودي و محو استثمار و ستم، مذهب زوال خواهد يافت. و از آنجائي كه مقام پاپ در
خدمت طبقات استثمارگر است و در آينده طبقه استثمارگري در كار نخواهد بود، اين مقام
امكان بقاء را از دست داده و مذهب نيز زوال خواهد يافت. تا آن زمان، بايد آزادي
اعتقاد مذهبي را برسميت شناخت. تا بشر با پيشروي از دل شرايط عيني نوين بجائي رسد
كه به يك آگاهي روشن، علمي و جهانساز دست يابد. پس به “انجيل گرائي نوين” بايد در
چارچوب طرح كليسا براي بقاء تحت شرايط جديد و تغييراتي كه ميدانند بايد انجام
پذيرد نگاه كرد و آن را در اين چارچوب مورد تجزيه و تحليل قرار داد.
ال دياريو: صدر،
طبق آنچه گفتيد آيا ميتوان اينطور نتيجه گيري كرد، آيا منظورتان اينست كه سفرهاي پي
در پي پاپ به كشور ما با جنگ خلق و حمايت پاپ از رژيم گارسيا پرز ربط هائي دارد؟
صدر گونزالو:
معتقدم كه اينطور است. درست است. بطور عام، سفرهاي پاپ به آمريكاي لاتين با اهميت
اين منطقه ربط دارد و سفرهاي وي به پرو براي اينست كه از ما بخواهد سلاح هايمان را
زمين بگذاريم و بر سلاح هاي جنايتكاران آب تبرك بپاشد. اين عين كاري است كه پاپ طي
دو سفرش به پرو انجام داد.
ال دياريو: صدر،
بعد از آنكه حزب كمونيست پرو به قدرت دولتي دست يافت برخوردش به دستگاه روحانيت چه
خواهد بود؟
صدر گونزالو:
ماركسيسم بما آموخته كه كليسا را از دولت جدا كنيم. اين اولين كار ما خواهد بود. ثانيا،
تكرار ميكنم كه ما به آزادي اعتقادات مذهبي مردم احترام ميگذاريم؛ يعني اصل آزادي
اعتقاد و همينطور عدم اعتقاد و بي خدا بودن را بطور كامل بكار خواهيم بست. ما
اينطور به مسئله برخورد ميكنيم.
دربــاره
حــــزب
ال دياريو: به
موضوع ديگري كه در اين مصاحبه از اهميت زيادي برخوردار است بپردازيم؛ حزب. مهمترين
درس هائي كه ميتوان از تكامل حزب كمونيست پرو آموخت چيست؟
صدر گونزالو:
براي درك تكامل حزب و درسهائي كه ميتوان آموخت بايد تاريخ اين تكامل را بررسي كنيم
و اينكار با تقسيم آن به سه مرحله كه بر سه مرحله تاريخ معاصر پرو منطبق است، ميسر
مي باشد. دوره اول، بخش اول، بنيانگذاري حزب است. در اين مرحله شانس ما اين بود كه
خوزه كارلوس مارياتگي را داشتيم. يك ماركسيست ـ لنينيست پيگير. ولي، بطور اجتناب
ناپذير، با مارياتگي مخالفت شد، خط او را نفي كردند و كنگره موسس يعني وظيفه اي كه
او مطرح نمود اما خود موفق به عملي كردنش نشد، هيچگاه برگزار نشد. همانطور كه
ميدانيم كنگره موسسي كه برگزار شد، خط به اصطلاح “وحدت ملي” را مورد تاييد قرار
داد كه كاملا در تضاد با تئوريهاي مارياتگي بود. بدين ترتيب حزب با كله بورطه
اپورتونيسم سقوط كرد و تحت تاثير “برائودريسم” كه “دل پرادو” با آن ارتباط داشت
قرار گرفت. و سپس به رويزيونيسم مدرن مبتلا گشت. كل اين
پروسه، ما
را به مرحله دوم يعني مرحله بازسازي حزب ميرساند. اين مرحله بطور خلاصه مبارزه عليه
رويزيونيسم است. ما بوضوح ميتوانيم ببينيم كه اين مرحله از آغاز دهه 1960 با حدت
خاصي به جريان افتاد. در اين پروسه، اعضاي حزب عليه رهبري رويزيونيست متحد شدند و
همانطور كه قبلا گفتم اين رهبري در چهارمين كنفرانس به تاريخ ژانويه 1964 اخراج شد.
پروسه بازسازي تا سالهاي 1979 ـ 1978 همچنان جريان داشت و در اين زمان به پايان
رسيد. و سپس مرحله سوم آغاز شد؛ مرحله رهبري جنگ خلق. همان مرحله اي كه در آن بسر
مي بريم.
چه درسهائي
از اين ميتوانيم بگيريم؟ درس اول، اهميت مبناي اتحاد حزب و ارتباط آن با مبارزه دو
خط است. بدون اين مبنا و سه جزء آن (1 ـ ماركسيسم ـ لنينيسم ـ مائوئيسم، انديشه
گونزالو 2 ـ برنامه و 3 ـ خط سياسي عمومي) هيچ مبنائي براي ساختمان ايدئولوژيك و
سياسي حزب موجود نيست. ولي بدون مبارزه دو خط، هيچ مبنائي براي وحدت حزب موجود
نخواهد بود. بدون مبارزه دو خط محكم و پيگيرانه
درون حزب هيچ راهي براي درك جدي و عميق ايدئولوژي نيست، برنامه را نميتوان تدوين
كرد، خط سياسي عمومي را هم نميتوان، چه رسد به دفاع از آنها، اعمال آنها و تكامل
آنها. براي ما مبارزه دو خط اساسي است و اين برمي گردد به ديد ما از حزب بمنزله يك
تضاد و تطابق با قانون جهانشمول تضاد. درس دوم، اهميت جنگ خلق است. وظيفه مركزي يك
حزب كمونيست كسب قدرت براي پرولتاريا و خلق است. حزب وقتي تاسيس شد، بر پايه شرايط
مشخص بايد در پي عملي كردن كسب قدرت باشد كه فقط از طريق جنگ خلق ممكن است. درس
مهم سوم، نياز به ساختن و پرداختن رهبري است. رهبري، كليد است و بطور خودبخودي
تكوين نمي يابد؛ بلكه بايد از دل يك دوره طولاني مبارزه سخت و شديد بظهور رسد؛
بخصوص براي تامين رهبري جنگ خلق. درس چهارمي كه ميتوان گرفت نياز به زمينه چيني
براي كسب قدرت است. همانطور كه براي كسب قدرت، جنگ خلق ضروري است، تدارك ديدن هم
براي كسب قدرت الزام آور مي باشد. منظور چيست؟ ما بايد آن شكل هاي تشكيلاتي را
ايجاد كنيم كه عاليتر از اشكال سازماني مرتجعين باشد. معتقديم كه اينها درس هاي
مهمي است. درس آخر، انترناسيوناليسم پرولتري است. بايد هميشه مبارزه را بعنوان
بخشي از پرولتارياي بين المللي به پيش برد؛ هميشه انقلاب را بمنزله بخشي از انقلاب
جهاني نگريست و همانطور كه حزب ما ميگويد جنگ خلق را در خدمت به انقلاب جهاني به پيش برد. چرا؟ زيرا در تحليل نهائي يك حزب كمونيست، يك هدف
نهائي و غير قابل تعويض دارد: كمونيسم. و همانطور كه ثابت شده يا همه به اين مقصد
مي رسيم يا هيچكس نمي رسد. معتقديم كه اين مهمترين درس هائي است كه بايد استخراج
شود.
ال دياريو: صدر،
اهميت خوزه كارلوس مارياتگي براي حزب كمونيست پرو چيست؟
صدر گونزالو:
مارياتگي بنيانگذار حزب كمونيست است. او حزب را بر يك پايه روشن ماركسيست ـ
لنينيستي بنا نهاد و نتيجتا يك موضع ايدئولوژيك روشن نيز براي حزب تامين كرد. براي
وي ماركسيسم ـ لنينيسم، ماركسيسم عصر او، زمان او بود. او حزب را به يك خط سياسي
عمومي مجهز كرد. مارياتگي بزرگترين ماركسيستي است كه تا بحال قاره آمريكا خلق كرده
است. بزرگترين ميراث وي براي ما، تشكيل حزب كمونيست پرو است. ما كاملا متوجهيم كه
از دست دادن مارياتگي چه معنائي براي حزب داشت. ولي اين واقعيت بايد براي ما روشن
باشد كه او زندگي خود را وقف انجام اين كار بزرگ كرد. بنابراين مارياتگي فرصت
نيافت كه حزب را استحكام بخشد و تكامل دهد. فكرش را بكنيد، هنوز دو سال از تاسيس
حزب نگذشته بود كه مارياتگي درگذشت. حزب براي اينكه تحكيم و تكامل يابد تا وظيفه
تاريخيش را عملي كند نياز به زمان دارد.
اينجا
ميخواهيم به مسئله اي اشاره كنيم. از همان سال 1966 گفتيم كه راه مارياتگي را
هيچگاه نبايد رها كرد و وظيفه عبارت است از در پيش گرفتن مجدد اين راه و تكامل
بيشتر آن. ميخواهم بر تكامل بيشتر تاكيد بگذارم. چرا؟ زيرا ماركسيسم در سطح جهاني
به مرحله نويني رسيده كه امروز مائوئيسم است. در كشور ما، سرمايه داري بوروكراتيك
بطور مشخص درست بموازات مبارزه خستگي ناپذير پرولتاريا و خلق پرو كه هيچگاه دچار
وقفه نشد، تكامل يافته است. بهمين دليل بر آن شديم كه راه مارياتگي را مجددا در
پيش گيريم و آن را تكامل بيشتري دهيم. خدمت ما اين بود كه مارياتگي و اعتبار او را
در مورد قوانين عام دوباره كشف كنيم؛ قوانيني كه تغيير نيافته و فقط بايد همانطور
كه توضيح دادم در شرايط جديد ملي و بين المللي بكار بسته شوند. اين خدمت ما بوده
است.
خيلي چيزها
ميتوان گفت ولي بنظرم بهتر است روي چند نكته تاكيد كنيم. در سال 1975 سند “مارياتگي
را احياء و حزبش را بازسازي كنيد” منتشر شد. در اين سند مختصر، برخلاف تمام كساني
كه امروز خود را مارياتگيست مي نامند، نشان داديم كه مارياتگي همانطور كه خود
بدرستي اذعان داشت يك ماركسيست ـ لنينيست است. ما پنج جزئي كه خط سياسي عمومي وي
را تشكيل ميداد ذكر كرديم. نشان داديم كه در آثار مارياتگي تئوريهائي شبيه
تئوريهاي صدر مائو ميتوان يافت. اينجا كافي است به مسائل مربوط به جبهه متحد و
مسئله پر اهميت قهر اشاره كنيم. مارياتگي گفت “قدرت از طريق قهر كسب ميشود و با
ديكتاتوري از آن دفاع ميشود”، “امروز انقلاب پروسه اي خونين است كه از طريق آن
پديده ها خلق ميگردند”. او در سراسر زندگي پر شكوهش با سماجت از نقش قهر انقلابي و
ديكتاتوري طبقاتي دفاع كرد. بعلاوه او گفت اكثريتي كه در پارلمان داريد هر قدر هم كه زياد باشد فقط به درد انحلال كابينه
ميخورد، ولي هيچوقت بكار خلاصي از شر طبقه بورژوا نمي آيد. چيزي كه كاملا روشن است
و به دليل اينكه كليد تفكر مارياتگي است بايد مورد تاكيد قرار گيرد، اينست كه
مارياتگي ضد رويزيونيست بود.
بطور خلاصه،
ما مبارزه كرديم كه راه مارياتگي را از سر گرفته و تكامل دهيم. ولي اجازه دهيد يك
نكته ديگر را اضافه كنم: بد نيست از آنهائي كه خود را اينك مارياتگيست ميخوانند
بپرسيم كه قبلا راجع به وي چه فكر ميكردند؛ آنها آشكارا و مشخصا وي را رد ميكردند.
منظورم كساني هستند كه در تشكيلات “حزب متحده مارياتگيست” هستند. بله، كساني كه از
باصطلاح “چپ نو” مي آيند. كسانيكه ميگفتند مارياتگي از مد افتاده و متعلق به گذشته
است؛ و تنها بحثي كه داشتند همين بود. ولي مهمتر اينكه، آيا آنها و سايرين واقعا
مارياتگيست هستند؟ به “بارانتس لينگان” نگاه كنيد. او چگونه ميتواند مارياتگيست
باشد در حاليكه خود نفي كامل تئوريهاي روشن ماركسيست ـ لنينيستي است كه مارياتگي
در دوره خود با استواري و قاطعيت از آنها دفاع ميكرد. مارياتگي هيچگاه
پارلمانتاريست نبود. او پيشنهاد كرد كه از انتخابات بمنظور تبليغ و ترويج استفاده
شود. اين رويزيونيستهائي مانند “آكوستا” بودند كه در سال 1945 گفتند اين ايده ها
كهنه شده و وظيفه ما كسب كرسي در پارلمان است. اينكاري است كه امروز مارياتگيست
هاي دروغين، پيروان اصلاح ناپذير حماقت پارلماني انجام ميدهند.
خلاصه، ما
به مارياتگي اينطور نگاه ميكنيم: او بنيانگذار حزب كمونيست است. نقش او در تاريخ
ثبت شده و بطوريكه هيچكس قادر به انكار آن نيست و كار وي ضايع نخواهد شد. ولي لازم
بود كه راه وي را ادامه داده و تكامل دهيم. تنها راه منطقي براي پيشبرد آموزه هاي
بنيانگذار ماركسيست ـ لنينيستي مانند مارياتگي كه باز هم تكرار ميكنم تفكر او،
تئوريهائي شبيه تئوريهاي صدر مائو را در خود داشت، ماركسيست ـ لنينيست ـ مائوئيست
بودن است. همان چيزي كه ما اعضاي حزب كمونيست پرو هستيم. ما فكر ميكنيم كه
بنيانگذار حزب، سرمشق خوبي است و افتخار ميكنيم كه اين مارياتگي بود كه حزبمان را
بنا نهاد.
ال دياريو: صدر،
تاثير خوزه كارلوس مارياتگي بر تكامل آگاهي طبقاتي كارگران پرو چه بود؟
صدر گونزالو:
مارياتگي در جريان مبارزه حاد دستاوردهاي زيادي كسب كرد. مي بخشيد اگر در جواب
سئوالتان به مسائل ديگر هم مي پردازم. او قبل از سفر به اروپا، ماركسيست بود. اين
اولين نكته اي است كه ميخواهيم رويش تاكيد كنيم چون هميشه گفته شده كه او بعد از
سفر به اروپا، ماركسيست شد. اين مسئله كه تكامل وي در اروپا صورت گرفت فرق ميكند. روشن
است كه تجربه اروپا براي وي بسيار مهم بود. مارياتگي مبارزه بسيار مهمي را در عرصه
ايدئولوژيك براه انداخت. اين مبارزه در دفاع از آنچه وي سوسياليسم ميخواند انجام
گرفت. او از اين عبارت استفاده ميكرد زيرا طبق توضيح خودش، اين عبارت در اينجا
برعكس اروپا بي اعتبار نشده بود. ولي آنچه وي از آن دفاع ميكرد و به تبليغش مي
پرداخت، ماركسيسم ـ لنينيسم بود.
او مبارزه
سياسي بسيار مهمي براه انداخت تا حزب را تشكيل دهد. و اين همان بحث بين مارياتگي و
“هايا دلاتورره” است كه امروز راجع به آن بسيار صحبت ميشود و بطرز بيشرمانه و
مسخره اي تحريف ميشود. جوهر مسئله خيلي روشن است: مارياتگي تشكيل حزب كمونيست را
پيشنهاد كرد؛ حزب پرولتاريا. در صورتيكه “هايا دلا تورره” پيشنهاد تشكيل جبهه اي
شبيه گوميندان را جلو گذاشت و مدعي بود كه پرولتارياي پرو كوچكتر و ناپخته تر از
آنست كه بتواند حزب كمونيست را بيافريند. اين چيزي جز سفسطه گرائي نبود و بخاطر
سپردن اين مسئله اهميت دارد. مضافا، حزب آپرا وقتي در پرو تشكيل شد شبيه گوميندان
چانكايشك بود؛ يعني جلاد انقلاب چين كه كودتاي ضدانقلابي 1927 را پياده كرد. اين
موضوع را هميشه بايد بخاطر داشت. چرا روي اين مسئله تاكيد ميكنم؟ زيرا امروز آنها
دارند صحبت از هايا ـ مارياتگيسم و حتي هايا ـ لنينيسم ميكنند. مسخره است! مارياتگي
واقعا يك ماركسيست ـ لنينيست بود. هايا هيچوقت نه ماركسيست بود و نه لنينيست. هيچوقت!
او هميشه با تئوريهاي لنين مخالفت ميكرد. تاكيد روي اين نكته ضروري است چرا كه
نميتوانيم با سكوت از كنار اين تحريفات بيشرمانه بگذريم. در تحليل نهائي اين
تحريفات چيزي نيست جز بحث سرهم بندي شده و مغشوشي كه براي تبليغ ائتلاف بين آپرا و
“چپ متحد” امروزي از آن استفاده ميشود. اصل قضيه اينست؛ باقي چيزها حقه هاي پيش پا
افتاده اي بيش نيست.
خوب، ولي
حالا جواب سئوال شما. مارياتگي همه كارها را در ارتباط با توده ها، با پرولتاريا،
با دهقانان انجام داد. او از لحاظ تئوريك و عملي در تشكيل “كنفدراسيون عمومي
كارگران پرو” شركت جست. اين تشكيلات عمدتا محصول كار اوست. ولي كنفدراسيوني كه او
در اواخر دهه 1920 بنيان گذاشت با كنفدراسيون موجود كه نفي كامل آنچه مارياتگي
ايجاد نمود مي باشد، يكي نيست. بعلاوه او در كار با دهقانان هم پيشروي كرد. وي
مسئله دهقاني را مسئله اي مركزي مي ديد. اوبه مسئله، بعنوان مسئله ارضي و اساسا
مسئله سرخپوستها كه خود بخوبي آن را توضيح داده، نگاه ميكرد. مارياتگي كار خود را
در ارتباط با توده ها تكامل داد، راه را نشانشان داد، اشكال مشخص سازماني بوجود
آورد و براي تكامل بيشتر تشكيلات پرولتاريا و خلق پرو، قاطعانه عمل كرد.
ال دياريو: بحث
را در همين زمينه ادامه بدهيم. چرا حزب كمونيست پرو تا اين اندازه به نقش فراكسيون
در بازسازي حزب اهميت ميدهد؟
صدر گونزالو:
اين موضوع مهمي است كه خارج از صفوف حزب بخوبي درك نشده است. بگذاريد از اينجا
شروع كنيم: لنين مسئله فراكسيون را مطرح كرد به اين ترتيب كه فراكسيون يك گروه از
افراد هم فكر است كه از اتحاد عملي محكمي به حول اصول، در خالص ترين شكل خود
برخوردارند. يك فراكسيون بايد بطور علني مواضع سياسي خود را جهت پيشبرد مبارزه و
تكامل حزب اعلام دارد. اين مفهومي لنينيستي است كه ما براي ايجاد فراكسيون درون
حزبمان بكار بستيم. فراكسيون در اوايل دهه 1960 شروع به شكل گيري كرد و شكل گيري
آن مربوط بود به مبارزه جهاني ميان ماركسيسم و رويزيونيسم كه آشكارا در كشور ما
بازتاب يافته بود. فراكسيون به طرح اين مسئله پرداخت كه انقلاب را در پرو چگونه
بايد بظهور رساند. فراكسيون موضوعات مربوط به اين مسئله را در آثار صدر مائوتسه
دون كه تازه وارد كشور ما شده بود، يافت. چه مسائلي را كانون توجه خود قرار داديم؟
ما اين مسئله را طرح كرديم كه انقلاب در پرو محتاج حزبي است كه مباني ايدئولوژيك و
سياسي محكمي داشته باشد؛ دهقانان نيروي عمده در كشور ما هستند و در عين حال
پرولتاريا نيروي رهبري كننده است؛ راهي كه بايد در پيش گرفته شود از روستا به شهر
است. ما بدينگونه امور را به پيش برديم. فراكسيون به مبارزه عليه رويزيونيسم “دل
پرادو” خدمت كرد. ما بخشي از كساني بوديم كه براي كنار زدن و اخراج باند “دل پرادو”
از صفوف حزب متحد شدند.
چند
فراكسيون مختلف درون حزب موجود بودند و فراكسيون ما در چنين چارچوبي رشد مي يافت. يكي
از فراكسيونها تحت رهبري “پارادس” بود و دو فراكسيون ديگر عملكردي علني نداشتند و
بجاي رعايت معيار لنينيستي در مورد فراكسيون، همچون حزبي درون حزب عمل ميكردند. منظور
من “وطن سرخ” است و گروه باصطلاح “جين گان” آن و گروهي كه خود را “گروه بلشويك” ميخواند.
فراكسيون ما هم بود كه مركزش منطقه آياكوچو بود. نقطه تمركز فراكسيون ما كه خطش
قبلا در كنفرانس پنجم بسال 1965 تعيين شده بود، جلب توجه به مسئله 3 ابزار انقلاب
بود. اين امر به يك مبارزه دروني پا داد كه خوب رهبري نشد. بعلت فقدان انسجام، حزب
از هم پاشيد. بدين ترتيب كه اول “وطن سرخ” بخاطر پيگيري يك خط اپورتونيستي راست و
نفي صدر مائو و مارياتگي و نفي وجود اوضاع انقلابي در پرو، اخراج شد و از حزب رفت.
3 فراكسيون ديگر باقي ماند.
بعدا در
كنفرانس ششم كه بسال 1969 برگزار شد ما بروي دو موضوع كه فراكسيون مطرح كرده بود
يعني مباني اتحاد حزبي و بازسازي حزب بتوافق رسيديم. همانند سال 1967، فراكسيون
اين مسائل پايه اي را در يك جلسه گسترده كميسيون سياسي وقت مطرح كرد. “پارادس” و
گروه او نه با بازسازي حزب موافق بودند و نه با مباني اتحاد حزبي. و از آنجا كه
نمي توانستند حزب را كنترل كنند، طرحي براي نابودي آن ريختند. اين نقشه تبهكارانه
آنها بود. مبارزه اي حاد عليه اين انحلال طلبي راست براه افتاد. و در نتيجه دو فراكسيون
باقي ماند: فراكسيون ما و گروهي كه خود را “بلشويك” ميخواند و ميرفت كه انحلال طلب
چپ شود. بطور مثال آنها معتقد بودند كه در جامعه ثبات وجود دارد و بنابراين اوضاع
انقلابي موجود نيست. آنها ميگفتند فاشيسم ما را نابود خواهد كرد، كار توده اي
امكان ناپذير است، بايد تربيت كادرها از طريق گروه هاي
مطالعاتي را
مركز كار خود قرار دهيم و امثالهم.
در نتيجه
اين مبارزه، فراكسيون ما مجبور شد وظيفه بازسازي حزب را به تنهائي به دوش بگيرد. لنين
گفت زمانهائي ميرسد كه يك فراكسيون انقلابي راستين ملزم به بازسازي حزب است. اين وظيفه
اي بود كه فراكسيون به دوش گرفت. اينجا ممكن است بپرسند چرا چنين شد؟ چرا فراكسيون
برخلاف آنچه رايج بود و هست يك حزب ديگر نساخت؟ اولين دليل اينست كه حزب در سال 1928
بر يك مبناي ماركسيست ـ لنينيستي روشن تاسيس شد و ميزان زيادي تجربه انباشت؛
تجاربي كه از درسهاي مثبت و منفي حاصل شده بود. بعلاوه بقول لنين زمانيكه كسي درون
حزبي است كه منحرف گشته، به خطا رفته يا دارد با سر بورطه اپورتونيسم سقوط ميكند،
وظيفه دارد كه آن حزب را به راه صحيح بازگرداند. چنين كاري را نكردن يك جنايت
سياسي است. بنابراين اهميت فراكسيون اين بود كه چنين نقشي بازي كرد، به بازسازي
حزب خدمت نمود، و اينكار را با اتكاء به مباني
ايدئولوژيك
و سياسي آغاز كرد. ما خود را به مائوئيسم كه در آن زمان انديشه مائوتسه دون خوانده
ميشد متكي كرديم و در پي تثبيت خط سياسي عمومي برآمديم. وجه مشخصه مهم فراكسيون
بازسازي حزب بود و زمانيكه اينكار انجام شد ابزار موجوديت يافت: “رزمنده قهرمان”،
حزب كمونيست تراز نوين، حزب ماركسيست ـ لنينيست ـ مائوئيست، پيشاهنگ سازمان يافته
سياسي. اين يك “سازمان سياسي ـ نظامي” كه اغلب به نادرستي طرح ميشود نبود. بلكه
حزبي بود كه براي آغاز مبارزه جهت كسب قدرت، سلاح بر كف و از طريق جنگ خلق، ضرورت
داشت.
ال دياريو: حزب
چگونه در جريان جنگ خلق تغيير كرده است؟
صدر گونزالو:
اولين و مهمترين تغيير آن است كه فعاليتي كه به جنگ خلق منجر شد بما كمك كرد كه
مائوئيسم را بعنوان مرحله نوين و عاليتر و سومين مرحله ماركسيسم درك كنيم. بما كمك
كرد كه نظامي كردن حزب و ساختمان متحدالمركز آن را تدوين كنيم. از دل جنگ خلق، يك
ارتش چريكي خلق ساخته و پرداخته شد. از تشكيل اين ارتش در سال 1983 زمان زيادي
نميگذرد.
“ارتش چريكي خلق” مهم است. در انطباق
با جنگ خلق كه شكل عمده مبارزه است، اين ارتش شكل عمده تشكيلات است. ارتش چريكي
خلقي كه ما بنيان نهاده ايم و با شدت در حال گسترش است، بر پايه تئوريهاي صدر
مائوتسه دون و تز بسيار مهم لنين درباره ميليشياي خلق ايجاد گشته است. لنين با
توجه به اين امر كه ارتش ميتواند غصب گردد و براي احياء (نظم كهن ـ مترجم) مورد
استفاده قرار گيرد، معتقد بود كه ميليشياي خلق بايد عملكرد ارتش، پليس و دستگاه
اداري را عهده دار شود. اين نظريه اي مهم است و اين واقعيت كه لنين بعلت شرايط
تاريخي نتوانست آنرا به اجراء بگذارد چيزي از اهميت و اعتبارش كم نميكند. اين هم
بسيار مهم است كه صدر مائو توجه زيادي به وظيفه ايجاد ميليشياي خلق معطوف داشت. بنابراين
ارتش ما چنين جوانبي دارد و با توجه به چنين تجاربي تشكيل گشته است. اما همزمان،
جوانب خاص خود را هم دارد. ما ساختاري متشكل از سه نيرو داريم: يك نيروي عمده، يك
نيروي محلي و يك نيروي پايه اي. ما ميليشياي مستقل نداريم زيرا ميليشيا در صفوف
خود ارتش كه بر مبناي اين معيار تشكيل شده، متشكل است. اصول راهنماي ما همانهاست
كه ذكر شد، اما درست است بگوئيم كه با توجه به شرايط مشخص ما، “ارتش چريكي خلق” را
طور ديگري نميشد ايجاد نمود. اين ارتش توانسته است تحت هر اوضاعي دست بعمل بزند و
اگر در آينده ضروري شد ميتوان آن را دوباره با شرايط وفق داده و تجديد سازماندهي
نمود.
پديده ديگري
كه محصول جنگ خلق و دستاورد عمده آن است، “قدرت نوين” مي باشد. ما مسئله “قدرت
نوين” را بر مبناي آنچه صدر مائو در اثر “درباره دمكراسي نوين” مطرح كرده، با
مسئله جبهه متحد مرتبط مي بينيم. بعلاوه تجربه طولاني و تنفرانگيز جبهه گرائي در
پرو را هم از نظر دور نداشته ايم. مقوله جبهه متحد ديروز توسط باصطلاح “جبهه
رهائيبخش ملي” و امروز عمدتا توسط كساني كه خود را “چپ متحد” ميخوانند و ساير
هيولاهاي در حال شكل گيري نظير “همگرائي سوسياليستي” كه خيلي درباره اش تبليغ
ميشود، لوث شده و ميشود. بعبارت ديگر، ما همواره اصول و نيز شرايط مشخص واقعيات
خود را مد نظر داريم. (بهمين خاطر است كه نمي فهميم چرا ما را دگماتيست ميخوانند. بالاخره،
كاغذ هر چه رويش نوشته شود را قبول ميكند.) اين امر ما را به تشكيل “جبهه انقلابي
جهت دفاع از خلق” رسانده است. اينجا نكته اي ديگر مطرح ميشود. ما كساني بوديم كه نخستين
جبهه دفاع از خلق را در آياكوچو ايجاد كرديم. “وطن سرخ” بر اين نمونه قهرمانانه
چنگ انداخت اما آن را از شكل انداخت و جبهه خودش “ف. ا. د. ي. پ” را ساخت. حتي
عنوانش هم غلط است. اگر اين جبهه دفاع از خلق است، پس چرا از منافع خلق دفاع
نميكند؟ ما “جبهه انقلابي براي دفاع از خلق” را در مناطق روستائي ميسازيم كه در
شكل “كميته هاي خلق” به اساس “قدرت” تبديل ميشوند. كميته هاي خلق موجود در يك
ناحيه، منطقه پايگاهي رابوجود مي آورند و تمامي مناطق پايگاهي را بروي هم “جمهوري
دمكراتيك نوين خلق” در حال شكل گيري ميخوانيم. در شهرها ما “جنبش انقلابي دفاع از
خلق” را تاسيس كرده ايم كه آنهم در خدمت به پيشبرد جنگ خلق در شهر، جمع آوري نيرو،
تضعيف نظم ارتجاعي و گسترش اتحاد نيروهاي طبقاتي در تدارك براي قيام آتي است.
تغييرات
ديگر به مسئله كادرسازي مربوط ميشود. جنگ بروشني اين كار را بطريقي متفاوت به
انجام ميرساند. جنگ افراد را آبديده ميكند و بما اجازه ميدهد هر چه عميقتر با
ايدئولوژي خود درآميزيم و كادرهاي آهنيني ايجاد كنيم كه جرات مصاف با مرگ و بيرون
كشيدن نشان پيروزي از كام مرگ را داشته باشند. تغيير ديگري در حزب صورت گرفته كه
البته در سطح متفاوتي است ولي بايد بدان اشاره شود. اين تغيير به مسئله انقلاب
جهاني مربوط ميشود. جنگ خلق، حزب را قادر ساخت كه بوضوح نشان دهد چگونه با درك
ماركسيسم ـ لنينيسم ـ مائوئيسم، ما بدون تبعيت از هيچ قدرتي (ابرقدرتها و غير
ابرقدرتها) توانستيم جنگ خلق را گسترش دهيم و براي پيشبرد جنگ خلق به نيروي خود
اتكاء كنيم. همه اينها اعتبار بيسابقه اي را براي حزب در سطح بين المللي فراهم
آورده و اين چيزي بيهوده نيست. برعكس، اين تنها يك واقعيت ساده است. و ما را قادر نموده بطرز بيسابقه به انقلاب جهاني خدمت كنيم. حزب بدين
شكل از طريق جنگ خلق، رسالت خويش بعنوان حزب كمونيست پرو را به انجام ميرساند.
ال دياريو: كارگران
و دهقانان چگونه در ارتش چريكي خلق شركت ميكنند؟صدرگونزالو: دهقانان، بويژه
دهقانان فقير، در سطوح گوناگون بعنوان جنگجو و فرمانده، شركت كنندگان عمده ارتش
چريكي خلق هستند. كارگران نيز بهمين ترتيب، هرچند كه درصد كارگران در حال حاضر
ناكافيست.
ال دياريو: صدر
گونزالو، بيشترين جائي كه قدرت نوين رشد كرده كجاست؟ روستا يا شهر؟
صدر گونزالو:
ما قدرت نوين را فقط در مناطق روستائي ايجاد كرده ايم. در شهرها اين قدرت طي مرحله
نهائي انقلاب ايجاد خواهد شد. اين مسئله
بستگي به پروسه جنگ خلق دارد. فكر ميكنم بهنگام تجزيه و تحليل جنگ خلق ميتوانيم به
اين مسئله كمي بيشتر بپردازيم.
ال دياريو: بگذاريد
موضوع را كمي عوض كنيم. اسناد حزب كمونيست پرو شما را بعنوان رهبر حزب و انقلاب
معين نموده است. معناي عملي اين امر چيست و چرا با تئوري رويزيونيستي كيش شخصيت
فرق ميكند؟
صدر گونزالو:
در اين زمينه بايد چگونگي نگرش لنين به توده ها، طبقات، حزب و رهبران را بخاطر
آوريم. بعقيده ما، انقلاب، حزب و طبقه ما، رهبران ـ گروهي از رهبران ـ را مي
آفرينند. در هر انقلابي چنين است. مثلا انقلاب اكتبر را در نظر بگيريد. در آن
انقلاب، لنين و استالين و سوردلف و چند تن ديگر ـ يك گروه كوچك ـ را داشتيم. بهمين
ترتيب در انقلاب چين نيز با يك گروه كوچك از رهبران روبروئيم. صدر مائوتسه دون و
رفقايش كان شن، چيان چين، چان چون چيائو و ديگران. در همه انقلابات، منجمله انقلاب
ما، اينگونه است. نميتوانيم مستثني باشيم. اينجا نميتوان اين بحث را پيش كشيد كه
هر قاعده اي را استثنائي است. چون داريم در مورد قوانين معيني كه در كار است صحبت
ميكنيم. همه اين پروسه ها را رهبراني بوده، اما در همه آنها ما يك رهبر را مي
يابيم كه بر طبق شرايط، بالاتر از سايرين قرار گرفته و آنها را رهبري كرده است. همه رهبران را نميتوان دقيقا عين هم در نظر
گرفت. ماركس، ماركس است. لنين، لنين. و صدر مائو، صدر مائو است. هر يك از اينها
منحصر بفرد است و سايرين هم صرفا تكرار اينها نخواهند بود.
در حزب و
انقلاب و جنگ خلق ما، پرولتاريا بواسطه آميخته اي از ضرورت و تصادف تاريخي، يك
گروه رهبري را به ظهور رساند. بعقيده انگلس، ضرورت است كه رهبران و يك رهبر اصلي
را مي آفريند. اما اينكه اينها چه كساني باشند را تصادف تعيين ميكند كه اين امر
بواسطه مجموعه اي از شرايط كه در يك زمان و مكان خاص بهم پيوسته اند، صورت مي گيرد.
بدين سبب، در مورد ما نيز، يك رهبري شكل گرفت. اين امر نخستين بار در كنفرانس
سراسري وسيع حزب بسال 1979 برسميت شناخته شد. اما اين مسئله حاوي مسئله پايه اي
ديگري است كه نبايد ناديده گرفته شود و محتاج تاكيد است: هيچ رهبريتي
ـ مهم نيست در چه سطحي از تكامل باشد ـ نيست كه بر يك ساختار منسجم انديشه
متكي نباشد. همانطور كه در قطعنامه ها آمده، دليل اينكه يك فرد معين به عنوان رهبر
حزب و انقلاب مشخص ميشود با ضرورت و تصادف تاريخي بستگي دارد و در مورد ما خيلي
روشن مربوط است به انديشه گونزالو. هيچكدام از ما از قبل به نقشي كه انقلاب و حزب
بعهده مان مي گذارد آگاه نيستيم؛ و هنگاميكه وظيفه اي مشخص در برابرمان قرار گرفت
فقط بايد اين مسئوليت را تقبل كنيم.
ما طبق
ديدگاه لنين عمل كرده ايم كه ديدگاه صحيحي است. كيش شخصيت يك فرمولبندي
رويزيونيستي است. لنين عليه نفي رهبري بما هشدار داد و گفت طبقه ما و حزب و انقلاب
نياز دارند رهبراني براي خود پرورش دهند. بعلاوه لنين بر ضرورت ايجاد يك گروه از
رهبران اصلي و يك رهبريت تاكيد گذاشت. اينجا تفاوتي وجود دارد كه شايسته تاكيد است.
يك رهبر كسي است كه مقام معيني را اشغال ميكند؛ در حاليكه يك رهبر طراز اول و
رهبريت، بنا به درك ما، نشانه شناسائي رسمي حزب و آتوريته انقلابي است كه در جريان
مبارزه دشوار حاصل شده و محك خورده است. اينها كساني هستند كه درتئوري و پراتيك
قابليت خود در رهبري و هدايت ما بسوي پيروزي و دستيابي به آرمانهاي طبقه ما را به
اثبات رسانده اند.
خروشچف براي
ضديت با رفيق استالين بحث كيش شخصيت را پيش كشيد. ولي همانطور كه ميدانيم اين
بهانه اي براي حمله به ديكتاتوري پرولتاريا بود. امروز گورباچف بار ديگر اين موضوع
را بميان آورده؛ يعني همان كاري كه زماني رويزيونيستهاي چيني ـ ليوشائوچي و دن
سيائوپين ـ كردند. پس اين يك تز رويزيونيستي است كه در جوهر خود عليه ديكتاتوري
پرولتاريا و رهبري و رهبران روند انقلابي موضع گرفته تا بتواند سر انقلاب را از
تنش جدا كند. در مورد مشخص ما هدف اينست كه جنگ خلق را از رهبريش محروم سازند. ما
هنوز ديكتاتوري پرولتاريا نداريم ولي قدرت نوين را داريم كه طبق معيارهاي دمكراسي
نوين، يعني ديكتاتوري مشترك كارگران،
دهقانان و ترقيخواهان، تكامل مي يابد. آنها ميخواهند اين روند را بي رهبر كنند. مرتجعين
و خادمان آنها خيلي خوب به كار خود واقفند. آنها ميدانند كه بوجود آوردن رهبران
انقلابي و رهبري انقلابي كار ساده اي نيست. جنگ خلق، نظير جنگي كه در كشور ما
جريان دارد، به رهبران و رهبريت انقلابي نياز دارد، به كسي نياز دارد كه انقلاب را
نمايندگي كرده و در راس آن قرار بگيرد، به گروهي كه قادر باشند با سازش ناپذيري
انقلاب را هدايت كنند. خلاصه آنكه، كيش شخصيت يك فرمولبندي پليد رويزيونيستي است
كه هيچ قرابتي با درك ما از رهبري انقلابي
ـ دركي كه مطابق با لنينيسم است ـ ندارد.
ال دياريو: برگزاري
اولين كنگره حزب كمونيست پرو براي شما و حزبتان حائز چه اهميتي است؟
صدر گونزالو:
اكنون كه به اين نكته بازگشته ايم، بد نيست به چند نكته اشاره كنيم. مايلم تكرار
كنم كه اين يك پيروزي تعيين كننده است. اين اجراي وظيفه اي بود كه خود بنيانگذار
حزب جلو گذاشته بود. ما اولين كنگره حزب كمونيست پرو را برگزار كرديم. اين به چه
معني است؟ ما دوباره تاكيد ميكنيم كه هيچكدام از چهار كنگره اي كه تا سال 1962، در
طول دوره اي كه ما درون حزب موجود رشد ميكرديم، برگزار شد، هيچكدام كنگره
ماركسيستي نبوده است. هيچكدام كاملا از ديدگاه پرولتاريا پيروي نكرد. باز هم بر
آنچه الان گفتم تاكيد ميكنم، كنگره ما يك كنگره ماركسيستي بود، و چون در اين لحظه
از تاريخ برگزار شد، يك كنگره ماركسيست ـ لنينيست ـ مائوئيستي بود. و چون مائوئيسم
مرحله سوم و نوين و عاليترين مرحله است، در تحليل نهائي در ميان اين سه، عمده مي
باشد. ولي اينجا انديشه گونزالو هم مطرح است، چرا كه كنگره
بر پايه اين
انديشه قرار داشت؛ چيزي كه محصول بكار بستن حقيقت جهانشمول ماركسيسم ـ لنينيسم ـ
مائوئيسم به شرايط مشخص پرو است. به تمام اين دلايل اين يك “كنگره ماركسيستي،
كنگره ماركسيسم ـ لنينيسم ـ مائوئيسم، انديشه گونزالو” بود.
اين كنگره
بما امكان داد كل پروسه تكاملي خود را جمعبندي كرده و درسهاي مثبت و منفي آن را
بيرون بكشيم. اين كنگره بما امكان داد بر مبناي وحدت حزب تاكيد بگذاريم؛ اين مبنا
از سه جزء تشكيل شده است: 1 ـ ايدئولوژي ماركسيسم ـ لنينيسم ـ مائوئيسم، انديشه
گونزالو 2 ـ برنامه و 3 ـ خط سياسي عمومي و در مركز آن خط نظامي. دستاورد ديگر اين
كنگره اينست كه شالوده محكمي براي كسب قدرت سياسي كه در چشم انداز است، ريخت. تكرار
ميكنم، در چشم انداز است.
چيزي كه ما
را قادر به عملي كردن كنگره نمود اين بود كه در بحبوحه جنگ خلق بوديم. اين را
ميگوئيم چون در همان سال 1967 ما برگزاري كنگره پنجم را پيشنهاد كرديم. و در سال 1976
پيشنهاد كنگره بازسازي را جلو گذاشتيم. بمدت چند سال تلاش ميكرديم ولي نميتوانستيم
آن را متحقق كنيم. چرا؟ اين امر توضيحي است براي آنچه بر بسياري احزاب گذشته است؛
احزابي كه دارند آماده ميشوند دست به سلاح ببرند و مبارزه مسلحانه را آغاز كنند. آنها
گرفتار مبارزات داخلي بزرگ و تكان دهنده اي ميشوند كه به انشعاب منجر ميشود و
پروسه رشد مبارزه براي كسب قدرت از طريق قهر فلج ميشود. اين امر ما را واداشت كه
كنگره سال 1978 را به تعويق بيندازيم و صبر كنيم تا آن را در بحبوحه جنگ خلق
برگزار كنيم. دليل ما صرفا اين بود كه وقتي در جنگ هستيم، كيست كه بتواند با جنگ
خلق مخالفت كند؟ كنگره و حزبي مسلح، جنگ خلق قدرتمندي
را به پيش
مي برد؛ كيست كه بتواند با رشد جنگ خلق مخالفت كند؟ در چنين شرايطي قادر نخواهند
بود به ما آسيب جدي برسانند.
كنگره،
تكامل ما را در جوانب مختلف تسريع كرد. ما را قادر ساخت با ديد عميقتر به پروسه
جنگ خلق، و بخصوص آمادگي براي كسب قدرت نگاه كرده و آن را عميقتر درك كنيم. كنگره
جهشي را در مبارزه موجب شده و اين امر خوبي است. بايد اين مسئله را بوضوح خاطر
نشان كرد، هر چند ممكن است عده اي بخواهند آن را سوء تعبير كنند. ولي بطور خلاصه،
ما ديگر از سوء تعبيرات يا از سوي عوامل بيگانه و غير انقلابي به دردسر نمي افتيم.
كنگره روشن كرد كه در ارتباط با مبارزه دو خط در حزب، رويزيونيسم خطر عمده است.
اين امر
احتياج به قدري توضيح دارد. در حال حاضر خط اپورتونيستي راست در حزب موجود نيست،
صرفا برخوردها، ايده ها و رفتارهاي منفرد راست روانه و حتي برخي مواضع منفرد راست
روانه وجود دارد. ولي دقيقا با كاوش در اين مسئله، كنگره نتيجه گرفت كه آماج قرار
دادن رويزيونيسم بعنوان خطر عمده، بهترين راهي است كه حزب را قادر به مصونيت در
مقابل خط اپورتونيستي راست و ممانعت از بوجود آمدن چنين خطي كه همان خط
رويزيونيستي است، خواهد كرد.
صدر مائو
تاكيد كرد كه ما هميشه بايد نگران رويزيونيسم باشيم زيرا خطر عمده روياروي انقلاب
جهاني است. بنابراين ما اوضاع خارج از صفوف خود را هم در نظر ميگيريم، زيرا هر
گرايش راست روانه اي در حزب كه بشكل رفتار، ايده ها، برخوردها و مواضعي با ماهيت
راست متبلور ميشوند با پروسه هاي ايدئولوژيك، با بازتاب هاي مبارزه طبقاتي، و
كارزارهاي دولت ارتجاعي، با اعمال رويزيونيسم در كشور ما، با فعاليت هاي ضدانقلابي
امپرياليسم بخصوص رقابت دو ابرقدرت و نقش منحوس رويزيونيسم در سطح جهاني ربط دارد.
بنابراين حزب ما را آماده ميكند و ما بر هشياري خود مي افزائيم. و نتيجتا با دامن
زدن به يك مبارزه دو خط محكم و دورانديشانه در ميان خلق، تكرار ميكنم چون يك خط
اپورتونيستي راست موجود نيست، ميتوانيم از بروز يك خط رويزيونيستي جلوگيري كنيم. آنچه
گفتيم ممكن است سوء تعبير شود، ولي لازم است مسائل صراحتا مطرح گردد و افراد آموزش
بيابند. كنگره ما را مسلح كرده و از ما خواسته: مواظب رويزيونيسم باشيد! و بطور
خستگي ناپذير با آن بجنگيد! با رويزيونيسم هر جا كه خود را بروز دهد مبارزه كنيد و
اينكار را با ممانعت از رويزيونيسم و مبارزه با هرشكلي از رويزيونيسم كه خود را
درون حزب بروز دهد شروع كنيد. و به اين ترتيب ما براي نبرد با رويزيونيسم خارج از
صفوف خود و در سطح جهاني مجهزتر خواهيم بود. اين يكي از مهمترين نكات كنگره است.
كنگره به ما
توافق نظر عظيمي داده است. بله، توافق نظر. ما كاملا از نظريه لنين پيروي ميكنيم
كه گفت، براي اينكه يك حزب بتواند با شرايط مشكل و پيچيده اي نظير آنچه بطور
روزمره مقابل ما قرار دارد مواجه گردد (و در لحظات تعيين كننده اي كه در پيش است
بيشتر با چنين شرايطي روبرو خواهيم بود) بايد توافق نظر داشته باشد. براي دست
يافتن به يك خط معين و روشن، يك درك مشترك، براي برخورداري از وحدتي فولادين و
ايراد ضربات قدرتمند بايد مبارزه كنيم. بنابراين كنگره ما را از توافق نظر نيز
برخوردار كرده است؛ اما تاكيد ميكنم اين توافق نظر از طريق مبارزه دو خط بدست آمده
است. ما بدين شكل عمل ميكنيم. چرا چنين است؟ باز هم تكرار ميكنم، حزب يك تضاد است
و هر تضاد شامل دو وجه متنازع است. اين چيزي است كه كسي نميتواند از آن فرار كند.
بنابراين
حزب ما امروز از هميشه متحدتر است، و بخاطر وظيفه والايي كه بايد با استواري و
استحكام بر دوش گيرد متحدتر است. در يك سطح ديگر، روشن است كه حزب يك كميته مركزي
انتخاب كرد و از آنجائي كه اين اولين كنگره است، اين اولين كميته مركزي ما مي باشد.
ما همه اينها را از كنگره داريم و بالاخره همانطور كه خوب ميدانيم، از آنجا كه
كنگره بالاترين سطح حزب است، هر چه در كنگره مورد قبول واقع شده، به تصويب
بالاترين سطح تشكيلاتي رسيده است. امروز همه اينها ما را قويتر، متحدتر، مصممتر و
راسختر ميكند. ولي يك نكته هست كه ارزش تاكيد مجدد دارد. كنگره فرزند حزب و جنگ
است. بدون جنگ خلق انجام اين وظيفه تاريخي كه نزديك به 60 سال يعني از زمان تاسيس
حزب در سال 1928 معوق مانده بود، ممكن نميشد. ولي مهم اينست كه كنگره باعث توسعه
بيشتر جنگ خلق ميشود. سهمي كه جنگ خلق در تحقق كنگره اداء كرد را كنگره صد برابر بيشتر به جنگ خلق باز گرداند. اينك جنگ خلق قدرتمندتر است و در
آينده نيز صاحب نيروئي بسيار عظيمتر، بسيار بيشتر از گذشته، خواهد شد.
به تمام اين
دلايل، براي ما اعضاي حزب كمونيست پرو، كنگره يك سرفصل جاودانه پيروزي است و
مطمئنيم كه براي هميشه در تاريخ حزب ما ثبت خواهد شد. ما انتظار داريم كه پيامد
كنگره، خدمات عظيم به پرولتارياي پرو، به خلق پرو، به پرولتارياي بين المللي، و به
ملل تحت ستم و خلقهاي جهان باشد.
ال دياريو: برخي
ميگويند برگزاري اولين كنگره حزب كمونيست پرو ضربه بزرگي به نيروهاي ارتجاعي بود
زيرا تحت شرايط يك جنگ خلق حاد برگزار شد. نظر شما چيست؟
صدر گونزالو:
بنظر ميرسد اين ارزيابي درستي است و نشان ميدهد كه طبقه و خلقي در اين كشور هست كه
كار ما را، كاري كه حزب ميكند را درك ميكند. براي ما اين تبلور مهمي از برسميت
شناختن ماست كه وادارمان ميكند سختتر بكوشيم تا لياقت چنين اعتمادي، چنين اميدي را
داشته باشيم.
ال دياريو: آيا
قبل از برگزاري كنگره نياز به مبارزه براي تصفيه حزب موجود بود؟
صدر گونزالو:
نه. در مورد ما مبارزه همه جانبه در پلنوم نهم در سال 1979 براي شروع جنگ خلق در
گرفت. در آنموقع ما يك مبارزه بي امان
عليه خط اپورتونيستي راست كه مخالف شروع جنگ خلق بود براه انداختيم. در آن زمان
بود كه اخراج ها و تصفيه هاي حزبي صورت گرفت. ولي همانطور كه ثابت شده چنين تصفيه
هائي حزب را تقويت ميكند؛ و در مورد ما نيز چنين بود. اينكه ما جنگ خلق را شروع
كرديم و بمدت 8 سال آن را تداوم بخشيده ايم، گواه اين امر است. در كنگره چنين
مبارزه اي براي تصفيه حزب صورت نگرفت.
ال دياريو: خيلي
از مردم سئوال ميكنند كه قدرت و اراده حزب كمونيست پرو از كجا ناشي ميشود؟ آيا به
تربيت محكم ايدئولوژيك ربط دارد؟ پروسه اين كار چگونه است؟
صدر گونزالو:
قدرت اعضاي حزب بر پايه تربيت ايدئولوژيك و سياسي است. اين قدرت از طريق جذب
ايدئولوژي پرولتاريا و بكاربست مشخص آن يعني ماركسيسم ـ لنينيسم ـ مائوئيسم،
انديشه گونزالو، برنامه و خط عمومي سياسي كه وجه مركزي آن خط نظامي است تحكيم
ميشود. قدرت كادرها بر اين پايه رشد ميكند. چيزي كه ما بمقدار زيادي در آغاز جنگ
خلق بدان پرداختيم، كادرها بودند. تدارك جنگ خلق مسئله چگونگي آبديده كردن كادرها
را براي ما مطرح كرد و ما معيارهاي بسيار بالائي بر خودمان تحميل كرديم تا از
جامعه كهن ببريم، كه خود را كاملا و مطلقا وقف انقلاب كنيم و جان خود را بدهيم. اگر
پلنوم 1980 كميته مركزي و مدرسه نظامي را بخاطر بياوريم، آنجا اين مسئله خوب منعكس
شد. در پايان آن جلسات همه كادرها تعهد سپردند، ما همه بعنوان آغازگران جنگ خلق
مسئوليت گرفتيم. اين يك تعهد جدي بود كه بعدا همه افراد حزب به آن پيوستند.
اين پروسه
چطور بوقوع مي پيوندد؟ از اينجا شروع ميشود كه كادرهاي آينده قبل از پيوستن به حزب
در مبارزه طبقاتي آبديده ميشوند. هر يك از آنها در مبارزه طبقاتي شركت ميكند، رشد
ميكند و بكار نزديكتر با ما مي پردازد تا زماني ميرسد كه شخص، خود اين تصميم پر
اهميت را ميگيرد كه تقاضاي ملحق شدن به حزب را بكند. حزب موقعيت فرد، نقاط قوت و
ضعفش را بررسي ميكند (چرا كه ما همه نقاط قوت و ضعف داريم) و اگر لايق بود، در حزب
پذيرفته ميشود. بعد از پيوستن به حزب، تربيت ايدئولوژيك منظم آغاز ميشود. در حزب
است كه ما خود را به كمونيست تبديل ميكنيم. اين حزب است كه ما را كمونيست ميكند. يكي
از صفات مميزه اوضاع سالهاي اخير اينست كه كادرها در جنگ آبديده شده اند. بعلاوه
آنهائي كه مي پيوندند وارد حزبي ميشوند كه در حال رهبري جنگ خلق است، و نتيجتا
اينكار را قبل از هر چيز براي اين ميكنند كه تبديل به كمونيست، جنگنده ارتش چريكي
خلق، يا در برخي موارد گردانندگان يكي از سطوح دولت نويني كه ما در حال سازماندهي
آن هستيم، شوند.
بنابراين
جنگ خلق عامل بسيار مهم ديگري است كه به شكل گيري كادرها كمك ميكند. خلاصه اينكه
هر چند ما ايدئولوژي و سياست را نقطه شروع قرار ميدهيم، اين خود جنگ است كه كادرها
را شكل ميدهد. ما در كوره آتشين در تطابق با حزب شكل ميگيريم. و بدين ترتيب همه
رشد ميكنيم و خدمت ميكنيم. با وجود اين، در تفكر ما همواره بين خط انقلابي كه جنبه
مسلط مي باشد و خط مخالف، تضاد موجود است. هر دو خط موجودند، چرا كه هيچكس صد در
صد كمونيست نيست. در كله ما مبارزه اي بين دو خط در جريان است و اين مبارزه نيز در
شكل گيري كادرها كليدي است؛ با اين هدف كه خط انقلابي را در موضع مسلط نگهداريم. اين
چيزي است كه ما در انجام آن ميكوشيم.
كادرهاي ما
چنين شكل ميگيرند، و واقعيات نشان ميدهد كه آنان، همانند ديگر دختران و پسران خلق،
از چه توان قهرماني انقلابي برخوردارند.
ال دياريو: فكر
ميكنيد كه زندانها در روز 19 ژوئن 1986 شاهد يكي از عاليترين تجليات قهرماني اعضاي
حزب كمونيست پرو بودند؟
صدر گونزالو:
بله. اين يك تجلي عالي بود. اما بعقيده ما، عاليترين تجلي قهرماني انقلابي، خروش
خشماهنگ قهرماني، در مواجهه با قتل عامهاي 1984 ـ 1983 پديد آمد. يعني زماني كه
تازه جنگ ما با ارتش آغاز شد. اين گسترده ترين قتل عامي است كه تا بحال صورت گرفته
است. و در آن شاهد نمونه هاي عظيمي از تجلي روحيه جنگاوري خلق بوديم
كه بايد گفت جنبه عمده و حياتي بود.
بعلاوه، تجلي قهرماني، ايثار و فداكاري در سطح توده اي را شاهد بوديم ـ و نه فقط
از جانب كمونيستها، بلكه از جانب دهقانان، كارگران، روشنفكران، دختران و پسران خلق.
اين عظيمترين نمايش قهرماني انقلابي توده تا بحال بوده و بيش از هر تجربه ديگر ما
را آبديده ساخته است.
پس چرا 19
ژوئن را بعنوان “روز قهرماني” بزرگ ميداريم؟ 19 ژوئن روزي است كه به مردم ما و به
جهان نشان داد كه كمونيستهاي استوار و انقلابيون پيگير چه قابليتي دارند. از
انقلابيون پيگير گفتم چون در آن روز فقط كمونيستها نبودند كه جان باختند. اكثريت
جانباختگان از انقلابيون بودند. و بخاطر اينكه در يك روز و تاريخ مشخص بود به يك
مظهر تبديل شد در حاليكه، كشتار عمومي بمدت دو سال ادامه داشت و دربرگيرنده وقايع
پراكنده بسيار بود. 19 ژوئن يك تك واقعه بود، نمونه اي كه تاثيرات عظيمش سراسر پرو
و جهان را تكان داد. بهمين دليل ما روز 19 ژوئن را بعنوان “روز قهرماني” بزرگ مي
داريم.
ال دياريو: صدر
گونزالو، حزب چگونه دستگاه دولتي و منجمله ارتش چريكي خلق را تامين ميكند؟
صدر گونزالو:
فكر ميكنم كه اين سئوال احتياج به توضيح مفصل دارد. در ارتباط با مقوله حزب، صدر
مائو همانگونه كه ماركس و لنين و همه ماركسيستهاي كبير بما آموختند، گفت كه حزب يك
حزب توده اي نيست؛ اگر چه حزب داراي خصلت توده اي مي باشد. وقتي ميگوئيم داراي
خصلت توده اي، يعني چه؟ حزب يك سازمان برگزيده است، يعني همانطور كه استالين گفت
برگزيده اي از بهترين ها و افراد امتحان پس داده كه واجد شرايطند. اين برگزيدگان
در مقايسه با توده هاي وسيع از لحاظ تعداد قليلند. حزب از منافع پرولتاريا دفاع
ميكند و با تقبل مسئوليت رهائي پرولتاريا، مسئوليت منافع اين طبقه را بدوش ميگيرد.
اين رهائي تنها با فرارسيدن كمونيسم متحقق ميشود. اما از آنجا كه طبقات ديگر تشكيل
دهنده صف خلق نيز در انقلاب شركت دارند، حزب از منافع آنان نيز دفاع ميكند. زيرا
اين واقعيتي است كه پرولتاريا تنها هنگامي ميتواند خود را رها سازد كه ستمديدگان
ديگر را رها كند. راه ديگري براي رها ساختنش وجود ندارد.
بدين خاطر،
حزب داراي خصلت توده اي است اما يك حزب توده اي نيست. حزب توده اي كه اينروزها
درباره اش صحبت ميشود چيزي نيست مگر بيان مجدد مواضع گنديده رويزيونيستي. اينگونه
احزاب، احزاب دنباله روان و مقامات بوده و ماشين هاي تشكيلاتي هستند. حزب ما، حزب
جنگندگان، رهبران و ابزار جنگ است يعني همان چيزي كه لنين ميخواست. بعقيده من، ما
ميتوانيم اين را عميقتر درك كنيم اگر تعداد بلشويك ها بهنگام پيروزي انقلاب اكتبر
را بخاطر آوريم: 80 هزار نفر در يك كشور 150 ميليوني.