دمكراسي : بيش از هر زماني مي توانيم و بايد بهتر از آن را بدست آوريم

به قلم باب آواكيان؛ صدر كميته مركزي حزب كمونيست انقلابي آمريكا

 

از جهاني براي فتح 17، 1371، ، www.sarbedaran.org\rim

 

يادداشت نويسنده:

اين نقدي است بر سند "در باره دمكراسي پرولتري". اين نقد به عنوان بخشي از كتاب "كمونيسم دروغين مرد... زنده باد كمونيسم راستين"، در پاييز سال 1991 نوشته شد. در آخرين مراحل تدارك چاپ اين كتاب، خبر رسيد كه "كميته مركزي بازسازي، حزب كمونيست هند (ماركسيست ـ لنينيست) ـ طي اطلاعيه اي "انحلال ساختار سراسري حزب را اعلام كرده است." آنگونه كه از اين اطلاعيه  بر مي آيد، اين تصميم بنا بر نظر ك . ونو دبير (سابق) CRC، كه نويسنده اصلي "درباره دمكراسي پرولتري" نيز مي باشد، اتخاذ شده است.

اقدام به انحلال تشكيلاتي CRC آشكارا جهشي به عقب و همچنين در تداوم خط سياسي و ايدئولوژيكي "درباره دمكراسي پرولتري" ميباشد. مبادرت به انحلال CRC بمثابه يك تشكيلات سراسري در هند و استدلالي كه براي اين عمل ارائه ميشود بر اهميت تعميق انتقاد همه جانبه از خط مشي و جهانبيني اپورتونيستي تاكيد مي نهد كه بطور فزاينده اي به مشخصه رهبري CRC و  در راس آن ك . ونو تبديل شده است.

در پرتو مسائل فوق الذكر، در مشورت با كميته جنبش انقلابي انترناسيوناليستي، (CRC از اعضاي شركت كننده در جنبش انقلابي انترناسيوناليستي بوده است) تصميم گرفته شد كه اين مقاله به همراه مقاله "در باره دمكراسي پرولتري" در مجله جهاني براي فتح به چاپ رسد. همانگونه كه در اين جا ذكر شده، اميد از نوشتن اين نقد اين بوده است كه خدمتي به مبارزه رفقاي درون و برون CRC باشد تا مگر اين تشكيلات از مسير انحرافي كنوني باز گردد؛ "در باره دمكراسي پرولتري" را طرد كند؛ ميراث كبير انقلابي جنبش ماركسيست ـ لنينيست ـ مائوئيستي هند را زنده نگاه دارد؛ مجددا به آن اصول انقلابي كه حزب كمونيست هند (ماركسيست ـ لنينيست) بر پايه آنها تشكيل شد روي آورده و به پيشبرد اين اصول خدمت كند. متاسفانه رهبري CRC روندي عكس اين را اتخاذ كرده و به ورطه اپورتونيسم در غلطيده است، ليكن همين امر به مبارزه علني ميان صفوف CRC دامن زده است.

به دلايل بسيار، از آنجمله بدليل اهميت بسيار زياد انقلاب هند براي انقلاب پرولتري جهاني، خبر شروع مبارزه عليه خط اپورتونيستي كه CRC را به اين بحران كشاند، بسيار دلگرم كننده مي باشد. بيشك اين مبارزه پيچيده خواهد بود؛ و همين امر اهميت تعيين كننده انتقاد عميق و همه جانبه از خط رويزيونيستي كه بطور فشرده در "در باره دمكراسي پرولتري" بيان شده و درك كامل از ارتباط اين خط ، جهانبيني و متدولوژي آن  با ساير مواضع نويسندگانش را روشن تر مي كند.

يكبار ديگر، اميد است كه نقد سند "درباره دمكراسي پرولتري" بتواند به اين روند خدمت كند؛ و در عين حال، همانگونه كه در ابتداي اين نوشته نيز ذكر شد، هدف ديگر اين نقد عبارتست از خدمت به روندي كه طي آن "جنبش انقلابي انترناسيوناليستي بطور كل در عزم خود جهت وحدت بر مبناي ماركسيسم ـ لنينيسم ـ مائوئيسم محكم تر شده و از تجربه تاريخي ديكتاتوري پرولتاريا، در عين جمعبندي دقيق از اشتباهات و نيز دستاوردهاي جنبش بين المللي كمونيستي، سرسختانه دفاع كرده و بر آن مبنا پيشروي كند."باب آواكيان ـ دسامبر 1991

 

مقدمه

عنوان اين مقاله عمدا طوري انتخاب شده تا عنوان كتابي كه در باره مسئله دمكراسي، محتواي اجتماعي و طبقاتي آن، نقش تاريخي و رابطه آن با انقلاب پرولتري و هدف كمونيسم، نوشتم را تداعي كند. وقايع مهمي كه طي مدت كوتاه چند سال پس از انتشار اين كتاب رخ داد ـ بويژه تحولات عظيم در نوع حاكميت بورژوايي در شوروي و بلوك آن، بهمراه حوادث ميدان "تين آن من" در چين ـ آنچه در آن كتاب در باره امكان و ضرورت دست يافتن به چيزي بهتر از دمكراسي گفته ام را از اهميت بيشتري برخوردار ساخته است. اين وقايع، اهميت نتيجه گيري زير را برجسته كرده اند: "هر زمان كه سخن از دمكراسي، از هر نوع آن در ميان باشد نشانه اينست كه تفاوتهاي طبقاتي و تخاصمات اجتماعي ـ و بهمراه آنها ديكتاتوري ـ هنوز موجود است و في الواقع وجه مشخصه جامعه اند. هر آينه كه جامعه چنين نباشد، ديگر امكان يا ضرورت سخن گفتن از دمكراسي نيز در ميان نخواهد بود." (باب آواكيان، دمكراسي: آيا نميتوانيم به چيزي بهتر از آن دست يابيم؟، شيكاگو، 1986)

همانگونه كه ميدانيم، وقايع تكان دهنده در كشورهايي كه عموما به عنوان كشورهاي "كمونيستي" محسوب مي شدند واكنشهاي مهمي را بر انگيخته است. اين امر نه تنها در مورد توده هاي وسيع مردم صدق مي كند، بلكه در مورد نيروهاي آگاه انقلابي، منجمله درون صفوف كساني كه خود را كمونيستهاي انقلابي دانسته و برخط انقلابي مائوتسه دون و كل تاريخ جنبش كمونيستي بين المللي كه با ماركس، لنين و مائو مشخص ميشود اتكاء كرده اند نيز صادق ميباشد. يكي از واضحترين نمونه هاي اين امر سندي است كه اخيرا توسط كميته مركزي بازسازي، حزب كمونيست هند (ماركسيست ـ لنينيست) كه از اين به بعد به اختصار CRC خطاب خواهد شد، منتشر شده است. CRC تشكيلاتي است وابسته به جنبش انقلابي انترناسيوناليستي (ج. ا. ا) سند CRC تحت عنوان "در باره دمكراسي پرولتري" نه تنها بيانيه (ج. ا. ا) بلكه آن اصول اساسي كه شالوده اين بيانيه را تشكيل مي دهند و حتي كل تجربه پرولتارياي بين المللي و جنبش كمونيستي بين المللي در مورد اعمال ديكتاتوري پرولتاريا و پيشبرد تحول سوسياليستي جامعه را زير سوال برده و نفي مي كند.(1)

براي اينكه دقيقتر گفته باشيم، اين سند كمون پاريس در سال 1871 را بمثابه تنها تجربه صحيح ديكتاتوري پرولتاريا قبول دارد؛ يعني تجربه بسيار كوتاه و محدود كمون پاريس را در تقابل با كل تجربه تاريخي ديكتاتوري پرولتاريا در تمام جوامع سوسياليستي پس از انقلاب اكتبر 1917، قرار ميدهد. (2)

بحث اصلي سند CRC اين است كه: لنين پيش از انقلاب اكتبر، كمون پاريس را بمثابه الگوي ديكتاتوري پرولتاريا قبول داشت (همانگونه كه در "دولت و انقلاب" كه چند ماه پيش از انقلاب اكتبر نوشته شد، آمده است) معهذا، متعاقب كسب قدرت توسط انقلاب بلشويكي، لنين ديكتاتوري حزب كمونيست را بجاي قدرت سياسي توده هاي كارگر نشاند؛ و مابقي قضايا هم ديگر تكرار مكررات است. استالين اين ديكتاتوري حزب را به حد اعلي رساند و حتي مائو و انقلاب كبير فرهنگي پرولتاريايي هم از اين نظام ديكتاتوري حزبي گسست نكرد. بنابراين، كل تجربه تاريخي "انحصار قدرت سياسي" توسط حزب بايد مردود شناخته شود و انقلابات سوسياليستي آتي بايد به اعمال مو به موي الگوي كمون پاريس بازگردند.

ميان حملات چندين و چند ساله عليه لنينيسم و تهاجمات كنوني بر كمونيسم بطور كل و اين خط CRC نكات مشترك موجود است و ديدن اين نكات مشترك كار دشواري نيست.

به اين دليل، ارائه پاسخ علني و در قالب عبارات روشن و محكم به اين سند ضروري است. اين امري اجتناب ناپذير است ـ اين سند به سطح مخالفت سوسيال دمكراتيك كلاسيك با كمونيسم و انقلاب پرولتري سقوط كرده است. شايد اين اتهام زياده روي به نظر رسد، ولي در زياده روي به پاي اين سند نمي رسد؛ زيرا اين سند علنا كل تجربه ديكتاتوري پرولتاريا از زمان تشكيل اتحاد شوروي به بعد و جهت گيري اساسي آنرا ـ چه در شوروي تحت رهبري لنين و استالين و چه در چين تحت رهبري مائوتسه دون ـ اساسا معيوب دانسته و مي گويد بايد تمام اين تجربه را مردود شمرد و از آن بعنوان تجربه منفي  آموخت.

اين امر بويژه دردناك است هنگامي كه به ياد مي آوريم CRC خود را متعهد به دفاع از يك تاريخ انقلابي بسيار مثبت و مهم و تكامل آن مي دانست ـ تاريخي كه هويت آن با پيشرفته ترين تجربه و رهبري انقلابي درون جنبش بين المللي كمونيستي (از ماركس تا لنين و مائو) مشخص مي شود و شامل تجربه مبارزه مسلحانه توده هاي دهقان تحت رهبري انقلابيون كمونيست در اواخر دهه 1960 و اوايل دهه 1970  در هند مي باشد ـ اين مبارزه از روستاي ناگزالباري در ايالت بنگال غربي در بهار 1967 شروع شد و به "تندر بهاري" معروف  گشت؛ در آن زمان رهبري انقلابي حزب كمونيست چين اين "تندر بهاري" و راه انقلابي مربوط بدان را به عنوان پيشرفتي مهم ستود؛ اين جنبش حتي اگر اشتباهات و كمبودهائي هم داشت بدون شك يك تحول انقلابي عظيم و پر اهميت در آن منطقه و براي كل جهان بود.

بدين دليل، در پاسخ گويي به اين سند بايد روش مائو مبني بر "علاج بيماري براي نجات بيمار" را در پيش گرفت. اما مائو گفت كه برخي اوقات براي اينكه بيمار به حدت بيماري پي ببرد تا در پي علاج آن افتد، بايد به او شوك وارد كرد. اين سند CRC "پيش نويس" ناميده شده است: به اميد اينكه اين پيش نويس در نتيجه مبارزه سرسختانه رفقاي درون و برون CRC عليه خط آن، بطور كامل طرد شده و اين رفقا يكبار ديگر راه انقلاب را در پيش گيرند و جنبش انقلابي انترناسيوناليستي بطور كل در عزم خود در جهت وحدت بر مبناي ماركسيسم ـ لنينيسم ـ مائوئيسم قدرتمندتر گشته و از تجربه تاريخي ديكتاتوري پرولتاريا، در عين جمعبندي كامل از اشتباهات و نيز دستاوردهاي جنبش بين المللي كمونيستي، سرسختانه دفاع كرده و بر آن مبنا پيش روي كند. با اين روحيه و با اين هدف است كه اين نقد از سند CRC انجام گرفته است.

در ابتدا و براي دستيابي به چشم اندازي عمومي، ، نكات عام زير را ميتوان با مطالعه نقادانه اين سند جمعبندي نمود:

1 ـ فقدان ماترياليسم در اين سند شديدا چشمگير است. اين سند فاقد هرگونه دركي از تضادهاي اساسي مربوط به جامعه سوسياليستي كه يك جامعه در حال گذار است، مي باشد ـ بخصوص تضادهائي كه در زيربناي اقتصادي اما همچنين ميان زيربناي اقتصادي و روبنا موجود است. اينها مسائلي هستند كه مائو و ستاد فرماندهي انقلابي او بر آنها به عنوان مسائل تعيين كننده در مبارزه جهت دفاع از ديكتاتوري پرولتاريا و فراتر از آن در پيشبرد انقلاب تحت ديكتاتوري پرولتاريا و مبارزه عليه رويزيونيسم و جلوگيري از به قدرت رسيدن بورژوازي، تاكيد كردند. ليكن، سند CRC تمامي آنها را بي ربط دانسته و مي گويد مسائل اساسي اينها نيست!

خاصتر آنكه، اين سند نمي فهمد كه در جامعه سوسياليستي درون دسته بندي گسترده اي بنام "خلق" طبقات مختلف (علاوه بر اقشار پيشرو، مياني و عقب افتاده) وجود دارد. يا به عبارت صحيحتر، نقش تعيين كننده تحليل طبقاتي ماركسيستي تحت عنوان مخالفت با "تقليل گرائي طبقاتي" مردود اعلام ميگردد!

علاوه بر اين، هيچ توجه جدي به اين مسئله نمي شود كه دولتهاي سوسياليستي در جهاني كه هنوز عمدتا تحت سلطه امپرياليسم است تولد مي يابند و واقع شدن در حلقه "محاصره" امپرياليستها مشكلات مهمي براي آنها بوجود مي آورد. اينها ظاهرا هيچ اهميتي ندارند. بحث درباره مقولات دمكراسي و ديكتاتوري به دور از بررسي اين مسائل نشانه عدم جديت است و خاصتر نشانه آن است كه بحث كننده داراي تعصب و "نقطه ضعف" كلاسيك انواع سوسيال دمكراتهائي است كه با جهانبيني ايده آليستي مسئله دمكراسي را به شيوه اي "ناب" و "غير طبقاتي" و منتزع از محتواي حقيقي و بستر تاريخي ـ اجتماعي اش بررسي مي كنند.

2 ـ مباحثات سند CRC در باره نقش حزب (يا اين نقطه نظر كه در جامعه سوسياليستي نبايد براي حزب نقش پيشاهنگ قائل شد و اين نقش را نهادي كرد) به يك خط "گذار مسالمت آميز" منتهي ميشود. منطق اين مباحثات به اين نتيجه ختم خواهد شد كه دست يازيدن به سرنگوني قهري دشمن نيز نسبت به توده ها (و يا حد اقل نسبت به اقشاري از آنها كه در مبارزه مسلحانه شركت ندارند) عملي "جابرانه" و "نخبه گرايانه" است و بنابراين اساسا اشتباه ميباشد.

اما اين سند چنين نتيجه اي اخذ نميكند ـ و در حقيقت اعلام ميكند كه سرنگوني قهري بورژوازي ضروري است. علتش اينست كه اين سند منطق خود را تا "نتيجه منطقي" اش دنبال نميكند. در اين رابطه، اين سند از آن دسته سوسيال دمكراتها، آنارشيست ـ پاسيفيستها و غيره عقب است كه از مدتها پيش اين مباحثات را پيش كشيده و گفته اند كه جنگ، حتي جنگ انقلابي، خود به پيدايش نخبگان كمك كرده و به تمركز قدرت نزد دستگاهي كه ( حزبي كه در مركز نيروي مسلح انقلابي) جنگ انقلابي را رهبري كرده و پابپاي پيشبرد اين امر هسته رژيم سياسي نوين را ايجاد ميكند، منجر مي شود. افراد فوق الذكر غالبا اين بحث را با رد خط لنين در مورد نقش رهبري پيشاهنگ در رابطه با توده ها همراه مي كنند ـ اين خط لنين بويژه در اثر "چه بايد كرد" فشرده شده است. اين افراد غالبا مدعيند ريشه هاي "ديكتاتوري حزب" در همينجا نهفته است. سند CRC اين بحث تحريف آميز در مورد "ديكتاتوري حزب" را قبول ميكند، ولي سراغ "كشف" ريشه هاي آن در "چه بايد كرد؟" نميرود (در اينجا هم سند CRC از آنها "عقب" است).

از "ديكتاتوري حزب" گله كردن با گفتن اينكه "نمي بايست دست به اسلحه ميبردند" پيوند ناگسستني دارد ـ همانگونه كه لنين تصريح كرد، اين جمله اي است كه ضدانقلابيون در محكوميت كمون پاريس و نيز انقلاب اكتبر ساختند و همواره جمله مشترك همپالگي هاي آنان در مخالفت با كليه انقلابات راستين بويژه انقلابات پرولتري بوده است. در اينجا مهم است يادآوري كنيم كه تمام مبارزات مسلحانه انقلابي تاكنوني كه به كسب قدرت سياسي توسط پرولتاريا ختم شده، توسط يك اقليت آغاز گشته اند و احتمالا در آينده نيز چنين خواهد بود. اين مسئله چه در مورد مبارزات مسلحانه در كشورهاي جهان سوم كه جنگ دراز مدت خلق است و چه در كشورهاي امپرياليستي كه قيام شهري است، صدق ميكند. اين مبارزات مسلحانه پيش از اينكه اكثريت خلق (حتي در خود مناطقي كه مبارزه مسلحانه از آنجا آغاز ميگردد) به حمايت از آنها برخيزند، برپا ميشوند. اين مبارزه مسلحانه هر چقدر هم كه بطور اساسي بر توده ها متكي باشد، بهر حال عنصري از جبر را نه تنها عليه دشمن، بلكه به شيوه اي كيفيتا متفاوت ولي واقعي، حتي بر توده هاي متاثر از آن اعمال ميدارد ـ بطور مثال به معناي واقعي توده ها را و بويژه آنهائي را كه هنوز درگير نشده اند، مجبور به موضعگيري نسبت به خود مي كند.

بيشك انقلاب اكتبر 1917 تحت رهبري بلشويكها نيز چنين بود. به احتمال خيلي زياد هنوز اكثريت كارگران درون شوراها در سطح كل كشور ايده اقدام به قيام مسلحانه در آنزمان را قبول نكرده بودند. مسلما اين در مورد دهقانان سراسر كشور نيز صادق بود. و حتي در شهرهاي بزرگي كه قيامهاي مسلحانه نخست از آنجا آغاز شد (بويژه پتروگراد و مسكو) هنوز اكثريت كارگران غير صنعتي بطور آگاهانه زير پرچم بلشويكي نرفته بودند؛ و همين كارگران غير صنعتي بخشي از دسته بندي گسترده "خلق" را تشكيل ميدادند. بدين ترتيب، بر طبق منطق سند CRC هيچ نتيجه گيري ديگري نميتوان كرد مگر اينكه "نمي بايست دست به اسلحه ميبردند". "منطقا" نميتوان گفت كه پيشاهنگ هنگاميكه در قدرت است نبايد اراده خويش را بر توده ها تحميل كند، اما براي رسيدن به قدرت اجازه دارد چنين كند. تضادهاي موجود را ميتوان از طريق بكارگيري ديالكتيك ماترياليستي برطرف نمود؛ ولي اين كار از عهده منطق (بورژوايي) بكار گرفته شده در سند CRC خارج است.

البته اين يك حقيقت و حقيقتي برجسته است كه اقدامات بلشويكها در براه انداختن و رهبري اين قيامهاي مسلحانه، در جهت منافع اكثريت توده ها بود ـ نه تنها به معناي كلي و دراز مدت تاريخي، بلكه بر حسب پاسخگويي به نيازهاي بلافصل و عاجل توده ها و "اراده سياسي" ايشان. اما نكته اينجاست كه سند CRC اكنون معيارهائي از اين قبيل را مردود ميشمارد و منطق و نيازهاي دمكراسي صوري (بورژوايي) را بجاي آنها مينشاند، يعني بر شكل دمكراسي بدون توجه به محتواي اجتماعي و طبقاتي آن اصرار ميورزد. به عبارت ديگر، شكل را بر محتوا ترجيح ميدهد.

3 ـ همين منطق همچنين به رد ديكتاتوري پرولتاريا به عنوان يك نظام "غير دمكراتيك" منتهي خواهد شد. ديكتاتوري پرولتاريا نيز داراي عنصري از جبر است كه توسط دولت نه تنها نسبت به طبقات خصم بلكه همچنين نسبت به آحاد تشكيل دهنده (دسته بندي گسترده) خلق اعمال مي شود. سياستهاي پايه اي، از درجه بندي دستمزدها تا مسائلي از قبيل گسيل ميليونها جوان تحصيلكرده به روستاها جهت پيوند با توده هاي دهقان، همگي عنصري از جبر در خود دارند.

البته در رابطه با توده ها نبايد بر جبر اتكاء نمود، بلكه بايد بر آموزش و مبارزه بر پايه خط مشي سياسي و ايدئولوژيكي كمونيستي متكي شد. معهذا، عنصر جبر در مجموع از بين نمي رود. اين مسئله با موجوديت نابرابريهاي به ارث رسيده از جامعه كهن ـ مثل تفاوت ميان شهر و روستا، تفاوت ميان كارگر و دهقان، و تفاوت ميان كار يدي و كار فكري ـ مرتبط است. لنين در توضيح ضرورت دولت در جامعه سوسياليستي (حتي پس از اينكه مالكيت بر ابزار توليد كاملا اجتماعي ميشود) اين تضادها را علت ميشمارد. لنين تصريح نمود كه اين دولت ضروري است تا حل اين تضادها در جهت پيشروي بسوي كمونيسم تضمين گردد، ولي در عين حال اين قدرت دولتي ـ يعني ديكتاتوري پرولتاريا ـ براي اجراي "حق بورژوايي" نيز لازم است. (منظور از "حق بورژوائي" تبارز مناسباتي در قوانين و سياست هاست كه در برگيرنده عناصري از نابرابري بجا مانده از جامعه كهن ميباشد.) لنين براي توضيح بهتر نكته مورد نظرش و به شيوه اي تحريك آميز، اين دولت را "دولت بورژوايي بدون وجود بورژوازي" خطاب نمود (دولت و انقلاب ـ مجموعه آثار ـ مسكو ـ انتشارات پروگرس ـ جلد 25 ص 476)

منطق غالب بر اين سند نميتواند پاسخي به سئوال زير كه با همان منطق (بورژوايي) مطرح شده ارائه دهد: اگر سوسياليسم واقعا در جهت منافع اكثريت خلق است، اگر بر توده هاي خلق متكي بوده و بر منافعشان منطبق است و تنها منافع اقليت كوچكي از استثمارگران در مخالفت با سوسياليسم و در احياي سرمايه داري نهفته است، پس اصلا چه احتياجي به ديكتاتوري ميباشد؟

من در اين مورد به تفصيل در كتاب "دمكراسي: آيا به چيزي بهتر از اين نمي توانيم دست يابيم" (بويژه در فصل هفتم) سخن گفته ام. من در آنجا نقل قولهاي زيادي از كتاب لنين "انقلاب پرولتري و كائوتسكي مرتد" ذكر كرده ام. اين كتاب بسيار رك و صريح به اين نكته برخورد ميكند. لنين به تشريح پايه داخلي و نيز ارتباطات بين المللي بورژوازي مي پردازد كه وي را از امتيازاتي واقعي در برابر پرولتارياي تازه به قدرت رسيده و محروم از تجربه تاريخي اعمال قدرت برخوردار مي كند. او نشان ميدهد كه بخاطر اين دلايل ديكتاتوري پرولتاريا تا دوره اي طولاني ضروري خواهد بود.

لنين طي نخستين سالهاي عمر اتحاد شوروري مكررا به توضيح همين مسئله پرداخت. آثار اين دوره وي تحليلي اگر چه ابتدايي ولي پر مغز از دلايل ضرورت ديكتاتوري پرولتاريا براي تمام دوره طولاني گذار از سرمايه داري به مرحله اي عاليتر از جامعه بشري را ارائه ميدهند. و همانگونه كه ميدانيم، مائو اين تحليل را تكامل داد و به صورت اين تئوري سيستماتيزه نمود: سوسياليسم يك دوره گذار از سرمايه داري به كمونيسم است، طبقات و مبارزه طبقاتي طي اين دوره وجود دارد، و اينكه مبارزه عليه احياي سرمايه داري ضروري بوده و بايد انقلاب را تحت ديكتاتوري پرولتاريا ادامه داد. اما سند CRC قادر به ديدن اينها نيست. منطقش راه را بر توضيح ماترياليستي نكات زير مي بندد: چرا ديكتاتوري پرولتاريا طي سراسر دوره سوسياليسم مطلقا ضرورت دارد، و اينكه اين ديكتاتوري نه در تضاد بلكه در تطابق با اين واقعيت است كه سوسياليسم و پيشروي بسوي كمونيسم بر منافع اساسي پرولتاريا و توده هاي گسترده در برابر عده قليلي استثمارگر استوار است.

بجاي ادامه بحث در باره نتيجه گيريهاي كلي كه از سند CRC بيرون كشيديم، اكنون بهتر است به بررسي برخي مباحثات خاص اين سند بپردازيم. اين امر به "پروراندن" و تعميق و گسترش اين نتيجه گيري پايه اي كمك ميكند.

 

در باره وقايع اخير در بلوك سابق شوروي و چين

روش سند بگونه اي است كه از همان آغاز دنباله روي از توهمات دمكراتيك خرده بورژوايي ـ و تخيلات بورژوا دمكراتيك بطور كل ـ آشكار ميگردد. در همان نخستين جمله، وقايع چند سال اخير "در كشورهاي سابقا سوسياليستي نظير چين، شوروي و اروپاي شرقي" صرفا "خيزشهاي دمكراتيك" خوانده ميشوند. (پاراگراف I ـ 1  رجوع كنيد به سند CRC در همين شماره، صفحه 74)

اولا، اين وقايع منجمله خيزشهاي توده اي در اين كشورها در برگيرنده نيروهاي طبقاتي مختلفي بود كه تحت برنامه هاي مختلف گرد آمده بودند. اما مسئله اصلي اينست كه رهبري دست ايدئولوژي و سياست بورژوايي بوده است. آنها را صرفا به عنوان "خيزشهاي دمكراتيك" تعريف كردن، قصور از ارائه هرگونه تحليل طبقاتي جدي است و تصوير دمكراسي به شيوه بورژوازي است يعني پديده اي "همه گير" و "وراي طبقات". اين يعني دنباله روي از خود جوشي خرده بورژوايي و حداقل بطور غير مستقيم، ترغيب نيروها، جهانبيني و برنامه هاي بورژوايي كه در راس اين "خيزشهاي دمكراتيك" است.

نكته فوق يك واقعيت است، عليرغم اينكه اين سند به كلي گويي در اين مورد ميپردازد كه "نيروهاي ماركسيست ـ لنينيست به آنها (مردم) هشدار داده اند كه دمكراسي بورژوايي يا سرمايه داري بدون نقاب را نبايد بعنوان راه حل در نظر گرفت.” (پاراگراف I ـ 2) اين خيزشها را صرفابه صورت "دمكراتيك" توصيف كردن در حقيقت لاپوشاني ماهيت بورژوا ـ دمكراتيك آنها است. همانگونه كه مائو تصريح نمود، ماهيت هر پديده را جنبه عمده اش تعيين ميكند ـ كه در اين مورد عبارتست از سلطه نيروها و جهانبيني بورژوايي بر اين "خيزشهاي دمكراتيك".

مضافا، مهم است نگاهي به آنچه در نگاه اول ممكن است مسئله اي جزئي در فرمولبندي بنظر رسد، بياندازيم. در ابتداي پاراگراف (Iـ 2) به "كشورهاي سابقا سوسياليستي" خصلت "سوسيال فاشيست" داده شده است. (تاكيد از من) اين فرمولبندي نخست توسط مائو ارائه شد و سپس مائوئيستهاي جهان آنرا بكار گرفتند (منجمله حزب ما نيز در برخي موارد آنرا بكار برده است، اگر چه ما شكل حاكميت بورژوايي در شوروي زمان خروشچف، برژنف و امثالهم را بيشتر "دمكراسي رويزيونيستي" خوانده ايم) ليكن نكته مهم اينست كه مائوئيستها همواره محتواي طبقاتي ـ يعني ماهيت بورژوايي ـ اين حاكميت رويزيونيستي را مورد تاكيد قرار داده اند. در درك خود بخودي توده ها و نيز در تاريخ جنبش بين المللي كمونيستي، فاشيسم به عنوان چيزي "وراي طبقات"، چيزي "بدتر" از ديكتاتوري "متعارف" بورژوايي بحساب آمده و اين تبديل به توجيهي شده تا چارچوب مبارزه به دعواي ميان فاشيسم با دمكراسي بورژوايي محدود گردد. سند CRC نيز همين كار را مي كند: در سراسر اين متد واژه "سوسيال فاشيسم" براي اشاره به رژيمهاي رويزيونيستي مكررا و بطور پيگير مورد استفاده قرار گرفته و هنگامي كه در برابر "خيزشهاي دمكراتيك" نهاده ميشود، بوضوح اين مفهوم استنباط ميگردد كه دمكراسي ـ در واقع چيزي كه ماهيتا دمكراسي بورژوايي است ـ نسبت به "سوسيال فاشيسم" و بطور كلي نسبت به ديكتاتوري عريان، منجمله ديكتاتوري پرولتاريا، مقبولتر ميباشد.

لازم نيست زياد در متن بدنبال جمله پردازيهاي چند پهلو و ظريف بگرديم و بحثمان را بر استنتاج از اين نكات متكي كنيم. چون اين سند خيلي زود بر تمامي تجربه تاريخي ديكتاتوري پرولتاريا از انقلاب شوروي به بعد خط بطلان ميكشد و دمكراسي بورژوايي را بدون پرده پوشي چنداني بعنوان بديل در برابر آن قرار ميدهد. سند در همان پاراگراف نخست ميگويد كه در واكنش نسبت به "تاثيرات اين تحولات" ("موج اخير خيزشهاي دمكراتيك در كشورهاي سابقا سوسياليستي") كمونيستها "بايد عمق اين مسائل را درك كرده و پاسخهاي مناسبي پيدا كنند" از همينجا معلوم است كه اين سند پاسخهاي اساسي ارائه شده توسط ماركسيسم ـ لنينيسم ـ مائوئيسم را ناكافي و نادرست ميداند و در پي بازبيني اساسي و رد "تفسير سنتي ماركسيست ـ لنينيستي از احياي سرمايه داري در كشورهاي سابقا سوسياليستي" ميباشد. ( پاراگراف I ـ 3)

زياد طولي نميكشد كه اين نكته به وضوح بيشتر تشريح ميشود: "در چنين اوضاعي، اين وظيفه كمونيستهاي واقعي است كه به گذشته بنگرند و ريشه مسائلي كه جنبش كمونيستي با آنها روبرو بوده را تشخيص دهند. بدون پاسخگويي به موضوعات اساسي كه پيشاروي ما مطرح گشته اند، هيچ سازمان كمونيستي نميتواند در پراتيك خود پيشروي كند. اگر اين مسائل پايه اي براي مدت درازي بي جواب بماند كادرها را روحيه باخته خواهد كرد و تشكيلات را تضعيف خواهد نمود. بنابراين حل اين مسائل يا حداقل تلاش در جهت حل آنها بايد بمثابه يك وظيفه اضطراري سياسي قلمداد گردد. با چنين روحيه اي است كه از تمام كمونيستهاي راستين ميخواهيم كل تاريخچه جنبش كمونيستي و مفاهيم اساسي را كه تا كنون فرض مسلم ميدانستيم را مورد بررسي مجدد قرار دهيم تا بدين طريق تصوير روشني از ديكتاتوري پرولتاريا آنگونه كه تا به حال به پراتيك در آمده، بدست آوريم.” (پاراگراف I ـ 9)

نگاهي بدين "بررسي مجدد" بيفكنيم.

با يك نقل قول ديگر از اين سند شروع كنيم. در رابطه با "تفسير سنتي ماركسيست لنينيستي از احياي سرمايه داري" مي گويد "اين توضيح در رابطه با جنبه اقتصادي احياي سرمايه داري اساسا صحيح است، اما براي پاسخگويي به موضوعات سياسي عمده اي كه توسط توده هاي اين كشورها پيش كشيده شده ناكافي است. خواست عمده آنها انحلال سيستم سياسي موجود است ـ سيستمي كه ضامن انحصار حزب كمونيست مي باشد." I) ـ 3)

اولا كه جدا كردن سياست و اقتصاد بدين شكل، متافيزيكي است ـ يك توضيح نمي تواند در رابطه با جنبه اقتصادي صحيح، ولي در رابطه با جنبه سياسي اساسا نادرست يا "ناكافي" باشد؛ ثانيا رجوع به "توده ها" و "خواست عمده آنها" بشيوه سند CRC،  لاپوشاني اين واقعيت است كه هرچند "انحلال سيستم سياسي موجود" ممكن است هواخواه فراوان داشته باشد و بيان احساسات وسيع توده اي باشد، ولي اين خواست بيش از هر چيز خواست برخي نيروهاي بورژوا مي باشد، چه به لحاظ اينكه اين نيروها كه محرك ترويج اين خواست بوده اند و چه بطور اساسي تر از اين لحاظ كه اين خواست در تطابق با منافع مشخص اين نيروها بوده و نيازهاي آنها در شرايط كنوني را برآورده مي سازد.

سپس سند ادامه مي دهد: "تا آنجا كه به توده هاي اين كشورها مربوط مي شود، هيچ تفاوتي بين ساختارهاي پايه اي اين سيستم سياسي سوسيال فاشيستي با گذشته ـ زماني كه اين كشورها سوسياليستي بودند ـ وجود ندارد." (1 ـ 3) و سند بروشني توافق خود را با اين نكته بيان مي كند كه : "حتي در چين، جايي كه انقلاب فرهنگي به يك شرايط نوين سياسي پا داد، ساختار دولتي تحت دن سيائوپين در اساس تفاوتي با آنچه سابقا موجود بود ندارد.” (همانجا)

چه اظهاريه حيرت انگيزي! هيچ تفاوتي نيست؟! اين هيچ نيست مگر دنباله روي از عقب مانده ترين توده ها و بورژوازي كه مدتهاست چنين خطي را تبليغ مي كند. ارائه اين تحليل در مورد شوروي مضحك است ؛ اين ارزيابي نه فقط در رابطه با سالهاي اوليه يعني دوران رهبري لنين بلكه حتي در مورد دهه هاي بعدي، زمانيكه استالين رهبر شوروي بود، نيز غلط است. به چند نمونه بنگريم: جنگ عليه نيروهاي ضدانقلابي و مهاجمين امپرياليست در سالهاي اوليه جمهوري شوراها؛ مبارزات پرشور درون حزبي طي سالهاي دهه بيست (گرچه وجود فراكسيونهاي سازمان يافته درون حزب ممنوع شده بود)؛ بسيج گردانهاي آگاه به منافع طبقاتي خويش و خيزشهاي توده اي كه به تشكيل مزارع اشتراكي در اوايل دهه 1930 منتهي شد؛ بسيج توده ها طي صنعتي ساختن سوسياليستي كشور عليرغم بروز برخي گرايشات انحرافي معين در پيشبرد آن. همه اينها كه برشمرديم بهمراه نمونه هاي بيشمار ديگر شواهد واضحي هستند بر تفاوت ريشه اي ميان زمانيكه شوروي سوسياليستي بود و زمانيكه رويزيونيستها قدرت را غصب و سرمايه داري را در شوروي احياء كردند.

اين واقعيتي است كه بويژه پس از انجام تحولات عمده در اقتصاد شوروي (اواسط دهه 1930)، در حزب كمونيست شوروي و استالين به عنوان رهبر آن گرايشي بوجود آمد كه بيش از پيش بر تدابير اداري، متخصصين و غيره اتكاء كنند. اين مسئله اي است كه بايد نقد شود (و مورد نقد مائوئيستها قرار گرفته است) و دركمان از پايه هاي اين گرايشات انحرافي بايد تعميق يابد. اما تنها راه صحيح انجام اين كار، استفاده از اصول ماركسيسم ـ لنينيسم ـ مائوئيسم است، نه اصول دمكراسي بورژوايي. براي اين كار ضجه هاي تروتسكيستها، منشويك ها و كائوتسكيست ها و بطور كلي بورژوا ـ دمكراتها در مورد دهشتهاي بوروكراسي در زمان استالين (و لنين) نميتواند راهنماي عمل واقع شود؛ بلكه اين مائوتسه دون است كه سمت گيري صحيح را در اين مورد تعيين ميكند: "استالين زمانيكه بجز توده ها نقطه اتكاي ديگري نداشت، فراخوان بسيج همه جانبه حزب و توده ها را داد. (اشاره مائو به دوره اواخر دهه 1920 و اوايل دهه 1930 است) بعد از اينكه نتايجي از اين طريق بدست آوردند، از ميزان اتكاء به توده ها كاسته شد.” (مائوتسه دون، نقد اقتصاد سياسي شوروي) ليكن بايد همانند مائو متوجه بود كه ماركسيستهائي كه با كاستن از اتكاء خود به توده ها مرتكب اشتباه ـ حتي اشتباهات جدي ـ ميشوند با رويزيونيست هائي كه حاكميتشان بر ستم و استثمار توده ها متكي است، زمين تا آسمان فرق دارند.

گفتن اينكه اين تفاوت ريشه اي در تمامي نهادهاي جامعه (در آنچه واقعا بوقوع پيوست و در آنچه مبناي اين تحولات بود) و در مناسبات توده ها با اين نهادها و رفتارشان نسبت بدانها بازتاب نيافت، ايده آليسم و متافيزيك ناب است.

اين استدلال فرماليسم توخالي است. بر مبناي اين بحث چون نقش حزب كمونيست به عنوان رهبر كليه عرصه هاي سياسي و اقتصادي در جامعه نهادي شده بود، بنابراين فرقي نمي كند كه اين رهبري كدام راه را نمايندگي مي كند: راه سرمايه داري يا راه سوسياليستي. و توجيه اين استدلال تحت عنوان اينكه توده هاي "بي طبقه" "هيچ تفاوتي" ميان "ساختارهاي اساسي" سوسياليسم و سرمايه داري نمي بينند، در بهترين حالت دنباله روي از آن قشر توده ها و ايده هايي است كه شديدا به جهانبيني بورژوايي آلوده اند.

ارائه اين تحليل در مورد چين مسئله را بسيار مضحكتر ميكند. آيا نويسندگان اين سند تحولات عظيمي كه پس از كسب قدرت سراسري و بويژه طي انقلاب فرهنگي در تمام سطوح جامعه چين رخ داد را "فراموش" كرده اند؟ آنها ظاهرا "فراموش" كرده اند كه چگونه رويزيونيستها پس از مرگ مائو در سال 1976 قدرت را غصب كرده و بطور سيستماتيك اين تحولات را مورد حمله قرار داده و "پديده هاي نوين سوسياليستي" را از بين بردند ـ پديده هايي نظير كميته هاي انقلابي كه از سطوح پايه اي تا عالي، توده ها و رهبران را در اشكال حكومتي و اداري تركيب مينمودند؛ تركيبهاي سه در يك كه تركيب توده ها، كادرها و متخصصين و غيره در تمام سطوح جامعه بودند؛ مشاركت كارگران در مديريت و مشاركت مديران و مقامات بالا در كار توليدي كه يك سياست رسمي بود؛ مدارس كادر سازي 7 مه كه كادرهاي حزبي و دولتي از آن طريق به روستاها رفته و در كار توليدي و نيز مطالعه و مبارزه ايدئولوژيكي و سياسي شركت ميكردند؛ علوم و آموزش "فضاي آزاد"، بسيج توده ها و اتكاء بر آنها و تركيب متخصصين و توده ها و نيز پيوند تجربه عملي و مطالعه تئوريك؛ عرصه بهداشت كه سمتگيري توده اي بويژه بسوي توده هاي روستايي داشت و عدم اتكاي صرف به پرسنل حرفه اي پزشكي و در مقابل تربيت و گسيل "دكترهاي پابرهنه" به روستاهاي سراسر كشور و غيره.

 بعلاوه، رويزيونيستها تغييرات اساسي و تعيين كننده اي در ارتش رهائيبخش خلق بوجود آوردند. آنها خصلت انقلابي ارتش كه عبارت بود از اتكاء بر نقش پويا و آگاهانه سربازان و حمايت توده هاي گسترده را از بين بردند و يك نيروي مسلح "حرفه اي" بورژوايي بجاي آن نشاندند. همين ارتش "نوين" بود كه قتل عام ميدان تين آن من در سال 1989 را انجام داد. علاوه بر اين، رويزيونيستها تمام تلاشهاي رهبري انقلابي در رابطه با تقويت ميليشيا را پايمال كردند ـ ميليشيا دقيقا تبلور مسلح بودن خود توده ها، تحت هدايت يك خط پرولتري بود (حتي در شرايطي كه ارتش رسمي به دلايلي كه ارائه خواهد شد، تا مدتها نميتوانست منحل گردد.) (3)

آيا نويسندگان سند CRC واقعا انتظار دارند كسي كه در جريان اين مسائل بوده باور كند كه اين پديده ها هيچ تفاوت واقعي در ساختارهاي اساسي جامعه بوجود نمي آورند و يا توده ها ـ بويژه توده هاي كارگر و دهقان ـ از اين تفاوتها بي اطلاعند و يا ناچيزشان ميشمارند؟! آيا هنگاميكه كارگران باراندازهاي شانگهاي بر مبناي "ساختارهاي اساسي" چين سوسياليستي و ايدئولوژي پرولتري حاكم بر آن، شعار "ما اربابان باراندازيم، نه بردگان ترازو" را سر دادند و هنگاميكه كارگران يك بنگاه توليدي وارد دفتر شده و از پرسنل مديريت پرسيدند "پتكهايتان كجاست؟" ـ يعني كجاست مشاركت شما در كار توليدي بهمراه كارگران ـ آيا اين از اوضاع كنوني چين كيفيتا متفاوت نبود؟ آيا توده هاي كارگر اين تفاوتها را نمي بينند؟ آيا هنگاميكه كمونهاي خلق در روستاها متلاشي شده و ايجاد مزارع دهقانان مرفه ترغيب شد و در عين حال سياست اولويت دادن به كشاورزي در اقتصاد ملي به كناري زده شد؛ و هنگاميكه شعار "ثروتمندتر شدن افتخار است" بعنوان يك اصل راهنما بجاي "به خلق خدمت كنيد" نشست ـ عقبگردهاي ريشه اي صورت نگرفت و توده هاي زحمتكش به عينه اينها را نديدند؟ مجددا يادآوري كنيم، هنگاميكه سند CRC از "توده ها" سخن ميگويد، ظاهرا عقب افتاده ترين اقشار و بيشتر از همه بخشهايي از روشنفكران و ساير اقشار ممتاز كه به بيشترين نحوي تحت تاثير ايده هاي دمكراتيك بورژوائي "كلاسيك" و ايدئولوژي بورژوايي بطور عام قرار دارند را مد نظر دارد.

 

واقعيت كمون پاريس:انقلاب بلشويكي وانقلاب چين بمثابه تداوم و تعميق آن

اكنون به اين بپردازيم كه سند CRC به جمعبندي ماركس از كمون پاريس كه در اثر بسيار مهم او به نام "جنگ داخلي در فرانسه" آمده، چگونه مي نگرد ـ بويژه در رابطه با انحلال ارتش دائمي توسط كمون و نشستن توده هاي مسلح بجاي آن و عزل و نصب مقامات اداري كمون توسط انتخابات و راي همگاني مردم. اين بخش سند CRC همچنين يادآوري ميكند كه لنين اين تجارب اساسي را در "دولت و انقلاب" (و در ساير نوشته هايش طي دوره بلافاصله قبل از انقلاب و تا دوره اي پس از انقلاب اكتبر) مورد حمايت قرار داد. سند CRC چنين بحث ميكند كه سپس، حتي در زمان خود لنين، انحرافي پايه اي از اين مسير آغاز گرديد. (به پاراگرافهاي I ـ 2 تا VI ـ 6 مراجعه كنيد)

نخست، يك "بررسي تاريخي" اجمالي ضروري است. در اينجا يكبار ديگر توجه شما را به اين واقعيت جلب ميكنم كه در تجربه اتحاد شوروي (و سوسياليسم در كليت خود) تاكنون ثابت نشده كه اجراي كامل سياستهاي اتخاذ شده در كمون پاريس (و تا حدود زيادي سياستهاي اتخاذ شده در اوايل جمهوري شوروي)، سياستهايي كه ماركس اهميت تعيين كننده براي آنها قائل بود، امكان پذير بوده است. به يكي از جوانب كليدي اين سياستها توجه كنيد. تاكنون انحلال ارتش دائمي بعنوان يك نهاد و جايگزين كردن آن با توده هاي مسلح امكانپذير نبوده است. در مورد دلايل اين امر قبلا صحبت شده است: اين واقعيت كه انقلاباتي كه به سوسياليسم منتهي شدند، در كشورهاي پيشرفته سرمايه داري كه پرولتاريا اكثريت جمعيت (يا حداقل بزرگترين طبقه) را تشكيل ميدهد آنگونه كه ماركس و انگلس پيش بيني ميكردند رخ نداد؛ بلكه در كشورهايي كه از لحاظ تكنولوژيك عقب افتاده بوده و جمعيت دهقاني گسترده است و پرولتاريا اقليت كوچكي مي باشد، اتفاق افتاده اند. اين انقلابات در تعدادي كشورها بطور همزمان به وقوع نپيوسته اند، بلكه كمابيش هر كدام در زماني متفاوت در يك كشور انجام شده اند (از تجربه كشورهاي اروپاي شرقي پس از جنگ جهاني دوم ميگذريم كه در آنجا جوانبي از مناسبات اجتماعي دستخوش تغيير شدند ولي هرگز تحول سوسياليستي واقعي در جامعه انجام نگرفت) و دولتهاي سوسياليستي در جهاني كه هنوز تحت سلطه امپرياليسم است، موجوديت داشته اند.

در مورد اينكه چرا تاكنون ممكن نبوده كه كشورهاي سوسياليستي ارتش دائمي را از بين برده و توده هاي مسلح را در كليت خود به جاي آن بنشانند ـ و بعيد به نظر ميرسد در آينده نزديك هم ممكن باشد ـ ميتوان بطور خلاصه چنين گفت: انجام اينكار نيازمند تحول در مناسبات توليدي (و كلا مناسبات اجتماعي) و نيز پيشرفت نيروهاي مولده تا بدان حد است كه بتوان كل توده ها ـ و نه فقط بخش كوچكي از آنها ـ را در زمينه نظامي در سطحي كه واقعا براي رودررويي با ضدانقلابيون "داخلي" ونيز با نيروهاي مسلح كشورهاي امپرياليستي باقيمانده و ساير مرتجعين لازم است، سازمان و تعليم داد. هنگاميكه به اين حد دست يافته شد، ديگر ضروري نخواهد بود كه بخشي از توده ها در ارگان نظامي خاصي متشكل باشند و در مسائل نظامي تخصص يافته و اين مسائل بخش عمده فعاليتشان را تشكيل دهد. ارتش دائمي در اين حالت ميتواند جاي خود را به توده هاي مسلح بدهد. مجددا متذكر ميشوم، هيچ دولت سوسياليستي تاكنون نتوانسته به اين حد دست يابد و يا حتي بدان نزديك شود.

ماركس هنگام بررسي كمون پاريس (و لنين هنگام نوشتن "دولت و انقلاب") چنين تجربه اي نداشتند كه بتوانند جمعبندي كنند. عليرغم اينكه سمتگيري اساسي موجود در آثارشان در مورد ديكتاتوري پرولتاريا بايد تا حد بسيار زيادي مورد تاييد قرار گيرد، اما بسياري از جوانب خاص تحليل هايشان، درك ناكافي آنان را از شدت، پيچيدگي و مدت مبارزه براي به سرانجام رساندن تحول كمونيستي جامعه ـ و جهان ـ پس از استقرار ديكتاتوري پرولتاريا در يك يا چند كشور، منعكس ميكند. آخر، كمون پاريس تنها مدت دو ماه در بخشهايي ـ هرچند مهم ـ از فرانسه و نه در تمامي كشور، برقرار بود.

براي اينكه به شيوه اي تحريك كننده، محدوديتهاي تاريخي كمون پاريس را برجسته كنيم، لازم است آنچه در اين مورد در "دمكراسي: آيا نميتوانيم به چيزي بهتر از آن دست يابيم؟" نوشتم را تكرار نمايم:

"در اين رابطه بحث جيمز ميلر در مورد ديدگاه ماركس از كمون پاريس در سال 1871 شايان ذكر است:

"تركيب خيزش گران سال 1871 بنحو قابل توجهي به تركيب خيزش گران سالهاي 1792، 1830 و   1840 پاريس شباهت داشت: پيشه وران، صنعتگران و شاگردان كارگاه ها، توليدكنندگان مستقل، صاحبان حرفه ها و تنها تعداد اندكي كارگران كارخانجات صنعتي جديد. اگر چه كمون پاريس در سال 1871 را مي توان بعنوان آخرين تجلي فرهنگ سياسي خلقي فرانسه كه ژان ژاك روسو سه نسل پيشتر به شكل گيري آن كمك كرده بود بشمار آورد، بسيار مشكلتر است كه بويژه در پرتو تاريخ نگاري مدرن، بتوان آنرا منادي انقلاب جهاني پرولتري محسوب داشت.” (ميلر، روسو، صفحات 61 ـ 260)

"اگرچه نظرات ميلر يكجانبه اند و بويژه آخرين جمله اش غلط است (تعصبات بورژوايي ميلر نمي گذارد كه او بتواند كمون پاريس در سال 1871 را بعنوان "منادي انقلاب جهاني پرولتري" تشخيص دهد) گفته هايش چندان هم بي اعتبار نيستند و منعكس كننده اين واقعيت اند كه حتي كمون پاريس در برگيرنده عناصر انقلاب بورژوايي كهن و نيز انقلاب پرولتري نوين است و بنابراين نميتواند بعنوان الگوي تمام عيار يك دولت پرولتري بكار آيد (بويژه دولتي كه در نخستين مراحل انقلاب جهاني پرولتري و در محاصره دولتهاي قدرتمند بورژوايي است)" (باب آواكيان، دمكراسي...صفحات 39 ـ 38، پانويس 63)

ما نميتوانيم شيوه ايده آليستي و متافيزيكي در پيش گيريم و اصرار بورزيم كه سر واقعيت را بايد خم كرد تا بر تصويري كه ماركس (و لنين، بويژه پيش از انقلاب اكتبر) بر مبناي تجربه بسيار مهم وليكن بسيار محدود كمون پاريس طرح كردند، منطبق گردد. اگر قرار بر اصرار باشد، اصلا مي توانيم اصرار بورزيم كه پرولتاريا بايد بلافاصله از سرمايه داري به كمونيسم تمام عيار جهش كند و بدين ترتيب از تمام تضادهاي موجود در گذار سوسياليستي و ديكتاتوري پرولتاريا احتراز ورزد! آنچه كه ما بايد بر آن اصرار ورزيم عبارتست از بررسي خط مشي و پراتيك حاكم بر دولتهاي نقاطي كه چنين انقلاباتي در آنها بوقوع پيوست تا ببينيم آيا با آن جهتگيري اساسي كه ماركس در جمعبندي از كمون تعيين مي كند، منطبق هستند يا نه؛ آيا خطوط، سياستها، نهادها و ايده هايي كه مشخصه آن جوامع بود، در كل در جهت تحول جامعه بسوي امحاء طبقات و بهمراه آن، امحاء دولت (و حزب) سير مي كردند يا نه. برمبناي اين معيارها است كه بايد يكبار ديگر بر اين "تحليل سنتي ماركسيست ـ لنينيستي يمائوئيستيه" كه اتحاد شوروي تحت رهبري لنين و استالين و چين تحت رهبري مائو تداوم كمون پاريس بودند، تاكيد ورزيم.

اينجا لازم است به نكته ديگري نيز بپردازيم ـ جنبه ديگري از اينكه توقعات لنين در رابطه با خصلت انقلاب پرولتري بطور كامل برآورده نشد. لنين در نخستين سال پس از انقلاب اكتبر چنين نوشت:

"بداقبالي انقلابات پيشين اين بود كه شور انقلابي مردم كه اين انقلابات را در هيجان نگاه ميداشت و به آنها قدرت سركوب بيرحمانه عوامل فروپاشي را مي داد چندان دير نمي پائيد. دليل اجتماعي، يعني طبقاتي اين ناپايداري شور انقلابي مردم عبارت بود از ضعف پرولتاريا. پرولتاريا تنها طبقه اي است كه (اگر آگاه، منضبط و برخوردار از كميت كافي باشد) ميتواند اكثريت زحمتكشان و استثمارشدگان (به زبان عاميانه و ساده تر، اكثريت فقرا) را بسوي خود جلب كند و در نتيجه مدت زمان لازم جهت حفظ قدرت براي سركوب كامل استثمارگران و نيز عوامل فروپاشي را بدست آورد.

"اين تجربه تاريخي كليه انقلابات، اين تجربه (سياسي و اقتصادي) جهاني ـ تاريخي را ماركس در فرمولبندي بر ا، فشرده و گوياي خود جمعبندي نمود: ديكتاتوري پرولتاريا.” (وظايف عاجل حكومت شوروي، مجموعه آثار لنين، جلد 27، تاكيدات از متن اصلي است.)

در اينجا لنين انقلاب تحت رهبري پرولتاريا را با انقلابات پيشين كه طي آنها پرولتاريا نتوانست رهبري را بدست آورد و مبارزه را تا سرنگوني سرمايه داري به پيش براند، مقايسه ميكند. اما آنچه كه لنين در اينجا در مورد مشكلات مربوط به حفظ شور انقلابي توده ها ذكر ميكند، در برخي جنبه هاي مهم، در مورد خود انقلابات پرولتري نيز صادق بوده است.

اين نكته به آنچه تاكنون پروسه واقعي انقلاب پرولتري در جهان بوده (مورد بحث در بالا) و واقعيت مرتبط بدان باز ميگردد كه گذار از سرمايه داري به كمونيسم پروسه اي بسيار طولاني تر، پيچيده تر و پر افت و خيزتر از آن چيزي است كه پيشتر از اين ـ نه تنها توسط ماركس و انگلس، بلكه همچنين توسط خود لنين پيش از انقلاب اكتبر و طي دوره بلافاصله پس از آن ـ انگاشته ميشد (در اوايل دهه بيست، تنها طي چند سال آخر عمرش بود كه لنين بطور كاملتر با اين واقعيت روبرو گشت كه انقلاب شوروي به احتمال زياد بايد براي دوره اي "به تنهايي طي طريق كند.")

و همه اينها كه برشمرديم از نزديك مرتبط است با اين واقعيت كه مبارزه طبقاتي تحت سوسياليسم و بويژه خيزش هاي توده اي در دفاع از ديكتاتوري پرولتاريا و پيشبرد انقلاب تحت اين ديكتاتوري موج وار پيش ميروند و خصلتشان اين است. در رابطه با گفته لنين در مورد حفظ شور و انرژي انقلابي توده ها، نكته را ميتوان بدين شكل مطرح ساخت: آنگونه كه تاكنون تجربه نشان داده در شرايطي كه دوره گذار سوسياليستي و ديكتاتوري پرولتاريا بيش از آنچه انتظار مي رفت طول كشيد؛ و به فواصل كوتاه پس از نخستين انقلابات سوسياليستي، انقلابات سوسياليستي ديگر در جوامع از نظر تكنولوژيك پيشرفته تر رخ نداد؛ و كشورهاي سوسياليستي مجبور بودند در شرايط محاصره امپرياليستي بسر برند، بنابراين از توده ها نميتوان انتظار داشت بطور مداوم از سطح بالايي از انرژي و شور انقلابي برخوردار باشند، چنين انتظاري واقع بينانه نيست و در عمل هم چنين نبوده است. در واقع، داشتن چنين توقعي از توده ها نه تنها در تقابل با تجربه عيني است، بلكه در تضاد با اصول ديالكتيك نيز ميباشد.

به علت همين خصلت متضاد پروسه گذار از سرمايه داري به كمونيسم در سطح جهاني است كه نقش توده ها بمثابه اربابان جامعه و صاحبان ابزار توليد در نظام سوسياليستي واقعي است اما مطلق نيست ـ نسبي و شديدا متضاد است؛ و به دو طريق تبارز مي يابد ـ هم مستقيما از طريق دخالت خودشان در تمام عرصه هاي جامعه و هم با وساطت برخي ابزار، كه مهمترينشان دولت و حزب پيشاهنگ مي باشد ـ و اين همه خود جزئي از خصلت متضاد اين پروسه است.

يكبار ديگر اضافه كنيم، روش فرماليستي و اصرار بر دمكراسي صوري بمثابه جوهر مسئله نميتواند حتي به طور جدي به اين تضاد برخورد كند، تا چه رسد به حل آن. اصرار بر بكارگيري چنين روشي در حقيقت عمل كردن طبق اصول دمكراسي بورژوايي و از موضع منافع بورژوازي در حمله به ديكتاتوري پرولتاريا و تضعيف آنست. استدلالش هم آنست كه چون نظام ديكتاتوري پرولتاريا در تمام جوانب مهم با اصول دمكراسي صوري منطبق نيست در نتيجه نافي دمكراسي است ـ حتي براي كساني كه اين ديكتاتوري تحت نامشان انجام ميگيرد.

اجازه دهيد به نكات خاصتر اين مقوله بپردازيم.

سند CRC ميگويد: "اين برنامه كلي براي كسب قدرت توسط دومين كنگره سراسري نمايندگان شوراهاي كارگران و سربازان روسيه كه به تاريخ 26 ـ 25 اكتبر 1917 تشكيل گشت، به اجرا گذارده شد.” (پاراگرافV  ـ 2)

اما مهم است خاطرنشان سازيم كه بلشويكها براي كسب قدرت منتظر تشكيل اين كنگره نشدند ـ آنها قيام مسلحانه را پيش از اين كنگره آغاز كردند. همانطور كه در "تاريخ حزب كمونيست اتحاد شوروي (بلشويك) " آمده است اين كنگره سراسري شوراها هنگامي افتتاح شد كه "قيام در پتروگراد در اوج پيروزي بود و قدرت در پايتخت يپتروگراده في الواقع بدست شوراي پتروگراد افتاده بود.” (تاريخ حزب بلشويك، مسكو، 1939. فصل هفتم، بخش ششم) تروتسكي و برخي ديگر مخالف اين امر بوده و بر اين فرماليته اصرار داشتند كه قيام مسلحانه بايد توسط اين كنگره سراسري شوراها اعلام شود. همه اينها مرتبط است با نكته اي كه قبلا گفتم (در خلاصه نتيجه گيريهاي عام)، يعني اصرار بر دمكراسي صوري كه از مشخصات سند CRC است، منطقا به اين نتيجه گيري مي انجامد كه قيام مسلحانه تحت رهبري بلشويكها نقض دمكراسي و قصور از اتكاء به توده ها از طريق نهادهاي نمايندگيشان، در كسب قدرت سياسي بود. اين عين مباحثات تروتسكي در آنزمان است؛ و اگر در آن زمان به اين حرفها گوش داده مي شد به احتمال زياد قيام مسلحانه خفه ميشد و ديگر هرگز انقلاب اكتبري در كار نمي بود كه در موردش جدل شود.

سند CRC در مورد تصميم بلشويكها در رابطه با خروج از مجلس موسسان كوتاه مي آيد: "اين كاري قابل توجيه بود، بدين مفهوم كه قدرت شوراها كه توسط انقلاب به ظهور رسيده بود واقعا اراده سياسي اكثريت وسيع خلق را نمايندگي ميكرد.” به نظر ميرسد سند CRC معتقد باشد كه انحلال مجلس موسسان توسط كميته مركزي شوراي سراسري روسيه ـ و به ابتكار بلشويكها ـ صحيح بود. (رجوع كنيد به پاراگراف V ـ 4)

خوب توجه كنيد: "واقعا اراده سياسي اكثريت وسيع مردم را نمايندگي مي كرد.” اين صحيح است ـ و همانگونه كه قبلا تاكيد شد اين در مورد دست زدن به قيام مسلحانه نيز صادق بود، اگرچه اين قيام از طريق تصميم گيري كنگره سراسري شوراهاي روسيه و با تاييد رسمي اكثريت توده ها از مجراي ارگان هاي انتخابيشان، پيش نرفت. در حقيقت اين معيار ـ اينكه آيا امري با منافع اساسي و نيز "اراده سياسي" توده هاي خلق تطابق دارد يا نه ـ جوهر مسئله است و بسيار تعيين كننده تر از مسائل مربوط به دمكراسي صوري مي باشد. اما دقيقا همين محك است كه توسط اين سند در "بازبيني" تجربه تاريخي ديكتاتوري پرولتاريا (و نه فقط اين، بلكه در باز بيني "كل تاريخ جنبش كمونيستي و مفاهيم اساسي آن كه تا كنون آنها را فرض مسلم بحساب مي آورديم") "فراموش" ميشود و معيار دمكراسي صوري را بجاي آن مي نشاند.

سند سپس چنين ميگويد: "اما... سيستم سياسي نوين، تدريجا تحت كنترل حزب كمونيست قرار گرفت.” (پاراگراف V ـ 7) از اينجاست كه بحث راجع به "ديكتاتوري حزب" واضحتر ميشود. سند CRC ادعا ميكند كه: "بعدا لنين قاطعانه نقش حزب كمونيست را چنين اعلام كرد: بعد از دو سال و نيم كه از قدرت شورايي ميگذرد، ما در انترناسيونال كمونيستي به جهان اعلام كرديم كه ديكتاتوري پرولتاريا كار نخواهد كرد مگر از طريق حزب كمونيست. (كليات آثار لنين جلد 32، ص 199) بدين ترتيب حلقه دايره بسته ميشود. برنامه عملي استقرار ديكتاتوري پرولتاريا كه با شعار جذاب "همه قدرت بدست شوراها" آغاز شده بود، با اين واقعيت كه ديكتاتوري پرولتاريا از طريق حزب كمونيست اعمال ميشود و شوراها صرفا به چرخ دنده هايي در ماشين بدل گشته اند، به پايان ميرسد. هرچند انتقاد كائوتسكي از زاويه پارلمانتاريسم بورژوايي صورت ميگرفت، اما اين واقعيتي است كه در شرايط كنوني جهان، زماني كه يك نظام سياسي كيفيتا نوين آنگونه كه در يك ديكتاتوري پرولتري واقعي تصور ميشد، به يك واقعيت تاريخي مبدل نگشته است، اين طبقه نيست كه واقعا حكومت ميكند، بلكه حزبش است.” (پاراگراف V ـ 8)

در اينجا چند ادعا و تحريف در مسائل اساسي شده است؛ بنابراين لازم است قدري در مسئله تعمق كنيم. اولا، نميتوانيم براحتي از كنار جمله بظاهر معصومانه "هرچند انتقاد كائوتسكي از از زاويه پارلمانتاريسم بورژوايي صورت ميگرفت"، بگذريم. در حقيقت، نكته در همين "هرچند" نهفته است ـ مخالفت كائوتسكي با ديكتاتوري پرولتاريا تحت رهبري بلشويك ها، از زمان لنين به بعد، كاملا به "پارلمانتاريسم بورژوايي" آغشته بود. دقيقا همين موضع پارلمانتاريستي كائوتسكي بود كه او را به تحريف محتواي ديكتاتوري پرولتاريا و مخالفت با آن كشاند؛ و اين سند اساسا از همان موضع است كه به تحريف و تقبيح كل تجربه تاريخي ديكتاتوري پرولتاريا مي پردازد. در حقيقت، اين سند تماما مهر منطق كائوتسكي را بر خود دارد، "هرچند" بطور آشكار و كامل از كائوتسكي دفاع نميكند.

اين نكته، در استفاده از نقل قول هاي تحريف و تكه پاره شده از لنين و استالين در اين بخش از سند CRC منعكس شده است. نخست، نگاهي به شيوه برخورد سند به سخنان لنين در مورد اين نكته اساسي كه ديكتاتوري پرولتاريا بدون نقش رهبري كننده حزب كمونيست كار نخواهد كرد و لنين آن را روشن بيان مي كند، مي افكنيم.

در همين نوشته (و در همان صفحه اي) كه سند CRC از آن نقل قول مي آورد، لنين تصريح مي دارد كه اين بمعناي آن نيست كه حزب بجاي پرولتاريا ديكتاتوري اعمال مي كند، و يا اينكه حزب به نحوي از انحاء از پرولتاريا در اعمال اين ديكتاتوري جداست. وي روشن ميسازد كه اين پرولتاريا است كه ديكتاتوري را اعمال مي دارد ولي اينكار را بدون رهبري حزب نميتواند انجام دهد. لنين بازهم در همين صفحه و نيز در سراسر اين اثر خود (سخنراني لنين در دهمين كنگره حزب در ماه مارس سال 1921 ) تاكيد ميورزد كه گرايشات آنارشيستي و سنديكاليستي نمي توانند وحدت بين نقش رهبري كننده حزب و اعمال ديكتاتوري توسط توده هاي پرولتر را ببيند. او تصريح ميكند كه اتهاماتي كه در مورد ديكتاتوري حزب زده مي شود بر بستر و تا حدود زيادي بعلت نفوذ جو  تجزيه خرده بورژوازي سر بلند كرده اند؛ تجزيه اي كه در آن زمان در جمهوري شوروي در نتيجه جنگ داخلي درازمدت و جابجائي هاي عظيم و خرابي اقتصادي ناشي از آن جنگ و دوره پس از آن در جريان بود (موضع طبقاتي و جهان بيني بسياري از كارگران در چنين شرايطي تضعيف شده بود؛ پيوندهاي اقتصادي ميان كارگران و دهقانان، ميان شهر و روستا هنوز بطور كامل و بر پايه اي نوين بازسازي و تثبيت نشده بود.) اين پاسخ لنين به منتقدينش در آنزمان، پس از گذشت هفتاد سال پاسخ صحيح به نويسندگان سند CRC است.

و اما در مورد عبارت "شوراها صرفاً به چرخ دنده هايي در ماشين بدل گشته اند"! ظاهراً، نويسندگان سند فكر مي كنند با اضافه كردن كلمه "صرفاً" نكته عميقي ارائه كرده اند. ليكن در توضيحات لنين، هيچ "صرفاً" اي در آن مورد وجود ندارد. وي روشن ميسازد كه در حاليكه از يكسو، "بهتر است بگوئيم حزب، پيشاهنگ پرولتاريا را بخود جذب مي كند و اين پيشاهنگان ديكتاتوري پرولتاريا را اعمال مي دارند"؛ از سوي ديگر، وظايف حكومت "بايد از طريق نهاد هاي خاص و طراز نوين، يعني شوراها، پيش برده شوند.” (اتحاديه هاي كارگري، اوضاع جاري و اشتباهات تروتسكي، كليات آثار لنين، جلد 32) نويسندگان سند CRC درواقع اين نقل قول را از لنين ذكر ميكنند ولي اهميت آنرا در نمي يابند ـ ظاهراً آنها با بكارگيري استعاره "چرخ دنده" چنان گريبان خود را رها شده مي پندارند كه اين بخش از گفتار لنين دال بر اينكه شوراها كه "نهادهاي خاص و طرازنوين" اند و وظايف حكومت را به پيش مي برند، از چندان اهميتي براي آنها برخوردار نيست. (توجه داشته باشيد كه شوراها همان نهادهاي كهن جامعه بورژوايي نبوده، بلكه شكل كيفيتا نويني از قدرت دولتي هستند و وظايف حكومتي را به پيش ميبرند) چگونه و با چه جهانبيني ميتوان اهميت تاريخي اين را درنيافت؟

آري لنين با صراحت از اين صحبت مي كند كه "پرولتاريا در تمام كشورهاي سرمايه داري (ونه تنها در اينجا كه يكي از عقب افتاده ترينشان است) هنوز چنان متفرق و تحقير شده است و بخش هايي از آن چنان (توسط امپرياليسم در برخي كشورها) فاسد شده است كه تشكيلاتي كه كل پرولتاريا را در بربگيرد يلنين در اينجا اتحاديه هاي كارگري را بطور خاص در نظر دارده نميتواند مستقيماً ديكتاتوري پرولتاريا را اعمال دارد. ديكتاتوري پرولتاريا تنها ميتواند از طريق پيشاهنگي كه انرژي انقلابي طبقه را جذب كرده است، اعمال گردد". (همانجا) و در اينجاست كه لنين اين جمله معروفش را مي گويد؛ "كل جريان، مثل نظم و ترتيب چرخ دنده هاست" و "بدون تعدادي "تسمه نقاله" كه از پيشاهنگ تا توده طبقه پيشرو و از توده طبقه پيشرو تا توده زحمتكشان كشيده شده باشد، نميتواند كار كند.” (همانجا)

در اينجا بايد پرسيد: اشكال اين كار چيست؟ از كجاي اين عبارت ميتوان اين مفهوم را استنباط نمود كه حزب بجاي توده ها ديكتاتوري پرولتاريا و وظايف حكومتي را به پيش ميبرد؟ تنها مخالفتي كه ميتوان مطرح نمود ـ مخالفتي كه در سند CRC مطرح شده ـ اينست كه لنين بر نقش رهبري كننده حزب تاكيد ورزيده است. هر كسي در ابراز اين مخالفت آزاد است ـ و مطمئناً بورژوازي و انواع منشويكها، سوسيال دمكراتها و غيره از زمان لنين تاكنون با حرارت بسيار اين مخالفت خود را ابراز داشته اند. اما كسانيكه مدعي اند كمونيست بوده و ديكتاتوري پرولتاريا را بعنوان يك اصل قبول دارند، بايد نشان دهند كه توده ها حقيقتاً چگونه ميتوانند بدون نقش رهبري كننده حزب (يعني بدون نقش رهبري كننده نهادي شده حزب) ديكتاتوري پرولتاريا را اعمال دارند و از احياي سرمايه داري جلوگيري نمايند. هردو يكي هستند: قبول اين نقش رهبري در حرف و اصرار بر اينكه اين نقش رهبري كننده نهادي نشود، در حقيقت به معناي نفي كامل آنست. خواهيم ديد كه چگونه سند CRC سعي مي كند نشان دهد كه تحت سوسياليسم وضع توده ها بدون اين نقش رهبري كننده (نهادي شده) حزب تحت سوسياليسم بهتر است، و خواهيم ديد كه چگونه به وضعي فلاكتبار و بناگزير قاصر از اثبات اين نكته مي باشد.

براي اينكه موضوع نقش شوراها (وساير تشكلات توده اي) و رابطه آنها با حزب كمونيست را در ابعادي گسترده تر و تاريخي بررسي كنيم، ضروري است آنرا قدري "اسرارزدايي" كنيم. اولا، اگرچه شوراها به معنايي واقعي و برجسته ساخته دست توده ها بودند، اما ساخته اي صرفاً "خودجوش" و "صرفاً" توده اي نبودند. شوراها محصول مبارزه طبقاتي بودند و توده ها در اين مبارزه تحت تاثير نيروهاي سياسي متفاوت منجمله بلشويكها و منشويكها و سايرين قرار داشتند؛ و درون شوراها از همان آغاز كارشان، مبارزه اي سخت و مداوم ميان نمايندگان گرايشات مختلف كه نهايتاً نماينده منافع طبقاتي متفاوت بودند، در جريان بود.

يكي از نكات اصلي مبارزات اين مسئله بود كه بالاخره نقش سياسي شوراها چيست و بايد بخشي از چه روندي باشند. موضوع را ساده تر بيان كنيم. بلشويكها شوراها را ابزاري براي متشكل كردن توده ها جهت سرنگون ساختن نظم كهن، درهم كوبيدن دستگاه دولتي كهن و اعمال ديكتاتوري پرولتاريا مي دانستند. منشويكها و سايرين اينرا قبول نداشته و با آن مخالفت ميورزند. نظر آنها در مورد شوراها از ديدگاه خرده بورژوائيشان ناشي ميشد. هر زمان و به هر درجه كه شوراها تحت رهبري يا نفوذ آنها قرار مي گرفت، آنها را در جهت تبديل به تشكلات توده اي با سمت و سوي برنامه هاي سوسيال دمكراتيك و يا آنارشيستي و در تقابل با كسب قدرت دولتي و اعمال آن توسط پرولتاريا، سوق ميدادند. مبارزه بر سر اين اختلافات اساسي درون شوراها تا قيام اكتبر ادامه داشت، و پس از كسب قدرت نيز در اشكال متفاوتي به پيش رفت.

اين واقعيت دارد كه مدت كوتاهي پس از كسب قدرت، لنين به ضرورت انجام تعديلاتي در نقش شوراها و رابطه حزب با آنها واقف شد. اين نكته در نقل قول هائي از لنين كه در سند CRC آمده، انعكاس يافته است. اما اين مسئله بايد بر زمينه حوادث مشخص آن زمان و نيز چشم انداز تاريخي گسترده تر بررسي گردد. همانگونه كه در بالا ذكر شد، اوضاع عبارت بود از جنگ داخلي جانفرسا و ـ عليرغم كسب پيروزي در اين جنگ ـ از هم پاشيدگي، جابجايي و از هم گسيختگي اقتصادي و سياسي در سطح گسترده. در چنين شرايطي بسياري از عناصر پيشرو درون شوراها داوطلب شدند كه در مقام رهبران و كميسارهاي ارتش سرخي كه تقريباً در عرض يك شب تشكيل شد، با شتاب وارد عرصه جنگي تعيين كننده گردند. سايرين نيز در ديگر عرصه هاي بسيار مهم ولي متفاوت مبارزه بسيج شدند: از قبيل رسيدگي به اوضاع و مسائل بحراني گوناگوني كه بروز ميكرد؛ كمك به سركوب ضدانقلاب؛ شركت در كادر تامين مواد خوراكي؛ مديريت كارخانجات و غيره؛ پيوستن به حزب و تقويت آن.

واقعيت اينست كه در پايان جنگ داخلي، دهها هزار كارگر، سرباز و ملوان، مقامات پرمسئوليت اداري را بر عهده گرفتند (سياست جذب توده هاي پيشرو به درون دستگاه حكومتي بعدا تحت رهبري استالين نيز طي كارزارهاي ايجاد مزارع اشتراكي و صنعتي كردن سوسياليستي ادامه يافت) اما جنبه ديگر واقعيت اين بود كه نتيجتاً بسياري از بهترين و دورانديش ترين رهبران پرولتاريا نه در شوراها بلكه در نهادهاي ديگر جاي گرفتند؛ و بدين ترتيب، در رابطه با اداره مستقيم جامعه و كلا اعمال ديكتاتوري پرولتاريا يك جابجائي در وزن نسبي شوراها در مقام مقايسه با ساير نهادها، منجمله و بويژه حزب، صورت گرفت.

آنچه لنين با استفاده از قياس بسيار سوء تعبير شده اش در مورد چرخ دنده، تسمه نقاله و غيره، و با اظهار نظر عمومي ترش درباره نقش رهبري كننده حزب در اعمال ديكتاتوري پرولتاريا بيان ميكند، از اين قرار است: لنين از تجربه واقعي آن دوران حياتي چنين جمعبندي ميكند كه نميتوان صرفاً با اتكاء بر شوراها و يا بدون رهبري سيستماتيك (نهادي شده) حزب در شوراها (و ساير نهادها و تشكلات توده اي) ديكتاتوري پرولتاريا را به پيش برد. او نمي گويد كه شوراها ديگر نقشي تعيين كننده بازي نخواهند كرد ـ او تصريح ميدارد كه شوراها كماكان براي پيش برد وظايف حكومتي مورد استفاده قرار خواهند گرفت. او صحبت از جايگزيني حزب بجاي شوراها (يا ساير نهادها و تشكلات توده اي) در اعمال ديكتاتوري پرولتاريا نميكند. او نميگويد كه رهبران بجاي توده ها در اعمال اين ديكتاتوري تعيين كننده اند.(4)

در اينجا بنظر ميرسد كه صحبت در مورد يكي ديگر از روش هاي كمون پاريس كه ماركس آنرا داراي اهميت تعيين كننده ميدانست ـ يعني اصل "قابل تعويض بودن" يا "انفصال" رهبران ـ حائز اهميت باشد. مجددا ميگويم، تجربه تاريخي پرولتاريا نشان داده است كه پياده كردن اين اصل به معناي اكيدي كه ماركس از آن بحث ميكرد و بحثش را از كمون پاريس گرفته بود ـ يعني مقامات همواره توسط توده ها انتخاب و يا با راي ايشان معزول شوند ـ امكانپذير نيست.

بايد صريحاً گفت كه چسبيدن به برخورداري توده ها از حق رسمي تعويض رهبران، تا وقتي شرايط (تضادهاي) اجتماعي بگونه اي است كه برخي افراد كمتر از ديگران "قابل تعويض" اند، نديدن جوهر مسئله است. يك مثال افراطي ذكر ميكنم. اگر توده ها در چين سوسياليستي از حق راي دادن عليه مائو و عزل وي برخوردار مي بودند اگر از اين حق راي خود بطور احمقانه استفاده كرده و او را عزل ميكردند، با اين واقعيت تكان دهنده روبرو ميشدند كه مائوي ديگري براي جانشيني وي يافت نمي شود. در عالم واقعيات، آنها با شرايطي مواجه مي شدند كه فردي ميبايست نقشي را بازي كند كه از نظر رسمي شبيه نقش مائو باشد؛ يعني اينكه مناصب رهبري بالاخره توسط فردي پر شود و تقسيم كار در جامعه ـ بويژه كار يدي و فكري ـ بگونه اي است كه تنها بخش كوچكي از افراد قادر به ايفاي چنين نقشي هستند. عزل مائو توسط آراء تنها به معناي اين بود كه فردي با شايستگي كمتر ـ يا حتي بدتر از آن، فردي كه بورژوازي را بجاي پرولتاريا نمايندگي ميكرد ـ آن نقش رهبري را بازي مينمود. از زير اين قضيه نمي توان دررفت و چسبيدن به معيارهاي دمكراسي صوري نيز دردي را دوا نميكند.(5)

البته اين بدان معنا نيست كه تقسيم كار ميان رهبران و توده ها را بايد ابدي فرض كرد؛ اين فاصله بايد محدود شده و نهايتاً از بين برود؛ و اين بهيچ وجه بدان معنا نيست كه رهبران، و نه توده ها، اربابان واقعي جامعه سوسياليستي هستند. در چين انقلابي، تاكيد بسياري بر نقش توده ها در انتقاد از رهبران و در معنايي كلي تر نظارت بر آنها، نهاده ميشد. اين مسئله از طريق انقلاب فرهنگي در سطح كاملا نويني انعكاس يافت، و همانطور كه مائو تاكيد كرد، انقلاب فرهنگي اساساً چيز نويني را نمايندگي ميكرد ـ "شكل و شيوه اي براي برانگيختن توده هاي وسيع كه جوانب تاريك ما را بطور آشكار، همه جانبه و از پائين افشاء كنند.” (مائو بنقل از گزارش به نهمين كنگره سراسري حزب كمونيست چين، انتشارات زبانهاي خارجي پكن) عليرغم اهميت بسيار و بيسابقه اين امر، اين واقعيت كماكان پابرجاست كه در سراسر دوره گذار سوسياليستي نه تنها وجود رهبران ضروري است ـ و تضاد عيني بين رهبران و رهبري شوندگان وجود خواهد داشت ـ بلكه اين احتمال نيز وجود دارد كه اين امر به مناسبات استثماري و ستمگرانه بدل گردد.

با توجه به تضادهايي كه ماهيت گذار از سرمايه داري به كمونيسم را در سطح سراسر جهان تعيين مي كنند، اگر حزب نقش رهبري را درون دولت پرولتري ايفاء نكند ساير گروههاي سازمانيافته ـ دارودسته هاي بورژوايي ـ آنرا ايفاء خواهند كرد، و اين دولت ديگر پرولتري نمانده و سريعاً بورژوايي ميشود. به صراحت بايد گفت كه از نظر پرولتاريا، اشكال احزاب حاكمه در كشورهاي رويزيونيستي اين نبوده كه آنها قدرت سياسي را در "انحصار" خود داشته اند، بلكه اين بوده كه آنها از اين قدرت سياسي در جهت احياي سرمايه داري و حفظ آن استفاده كرده اند. مشكل آنست كه آنها واقعاً نه كمونيست اند و نه انقلابي ـ و بنابراين براي اعمال ديكتاتوري پرولتاريا و ادامه انقلاب تحت اين ديكتاتوري بر توده ها و بسيج آنان اتكاء نمي كنند.

همانطور كه فوقاً ذكر شد در چين طي دوره انقلاب فرهنگي، ابزار و شيوه هاي نويني  براي غلبه بر تفاوت ها و نابرابري هاي برجاي مانده از جامعه كهن بكار گرفته شد ـ ابزار و شيوه هايي براي محدود ساختن حق بورژوايي به حداكثر ممكن و در تطابق با شرايط مادي و ايدئولوژيك هر زمان معين. با اين وجود، اين تفاوت ها و نابرابري ها و تجلي آنان در حق بورژوايي كه پايه مادي طبقات، مبارزه طبقاتي و خطر احياي سرمايه داري را تشكيل ميدهد، بعنوان يك تضاد پايه اي در سراسر دوره گذار سوسياليستي باقي ميماند. اين مسئله اي است كه اساسا به شيوه اي فرماليستي (ظاهري، رسمي) نمي توان بدان برخورد نمود تا چه رسد به آنكه حلش كرد. به اين مسئله بايد از طريق براه انداختن مبارزه طبقاتي تحت رهبري كمونيست هاي انقلابي ـ و تبديل اين مبارزه به حلقه كليدي ـ برخورد شود. هيچ راه ديگري نيست؛ و اين دقيقاً همان شيوه اي بود كه تحت رهبري مائو بكار بسته شد.

بطور خاص در رابطه با توزيع درآمد، طي انقلاب فرهنگي كبير پرولتاريائي يك سمت گيري پايه اي و سياست هاي مشخصي كه از آن سمتگيري نتيجه مي شدند، براي كاستن تدريجي تفاوت دستمزدها اتخاذ شد ـ اين كار در انطباق با افزايش وفور همگاني و عمدتاً بوسيله بالا آوردن سطوح پائيني دستمزد انجام مي شد. بخش مهمي از اين سياست پائين نگاهداشتن تفاوت ميان دستمزد مقامات حكومتي و كارگران ساده بود ـ روحيه اساسي كمون پاريس در اين مورد به كمك گرفته شد و به اجراء درآمد ـ اگرچه اين تفاوت دستمزدها كماكان وجود داشت، ولي سمتگيري كاستن آنها بود. پياده كردن چنين اصولي، در تطابق با شرايط واقعي هر برهه زماني، بسيار مهم بود اما نمي توانست اين واقعيت اساسي را كه اين تفاوت ها و نابرابريها براي يك دوره تاريخي طولاني در جامعه سوسياليستي بقا خواهند يافت، تغيير دهد؛ و اگر يك خط پرولتري در فرماندهي جامعه سوسياليستي نباشد كه اين تفاوتها و نابرابريها را محدودتر كند، آنگاه اينها رشد كرده و به تضادهاي طبقاتي خصمانه بدل خواهند شد.

 

اعمال قدرت درجامعه سوسياليستي:رهبري، توده ها و ديكتاتوري پرولتاريا

با توجه به مطالب فوق الذكر، مجدداً به مسئله "ديكتاتوري حزب" مي پردازيم. سند CRC در ادامه مينويسد: "موضعي كه لنين در ارتباط با حزب و ديكتاتوري پرولتاريا اتخاذ كرد تفاوت چنداني با موضع استالين و عملكرد وي نداشت.” (پاراگراف V ـ 9) اين نكته اساساً صحيح است ـ اگرچه اين موضوع بشدت متضاد است، ولي در وجه عمده اش اين صحيح است كه استالين از اصل لنينيستي در رهبري ديكتاتوري پرولتاريا در شوروي پيروي كرد و آن را بكار بست؛ و اين اعتباري براي استالين است. اما سند براي بي اعتبار كردن استالين و لنين و مستدل كردن اتهاماتش عليه "ديكتاتوري حزب"، ميگويد "استالين مطرح ساخت كه ديكتاتوري پرولتاريا "در جوهر خود" همان ديكتاتوري حزب است، و در اعمال اين ديكتاتوري، حزب از شوراها همانند اتحاديه هاي كارگري، انجمن جوانان و غيره صرفاً بمثابه تسمه نقاله، استفاده مي كند.” (پاراگراف V ـ 9)

حيرت انگيز است كه سند CRC اين عبارت را از استالين نقل ميكند، ولي از آنچه كه وي بطور مفصل پيش و پس از اين نقل قول گفته، ذكري بميان نمي آورد. ابتدا، زمينه بلافصلي كه استالين از اين عبارت استفاده مي كند را نقل مي كنيم:

"عاليترين مظهر نقش رهبري كننده حزب در شوروي، در سرزمين ديكتاتوري پرولتاريا، اينست كه مثلا شوراها يا ساير تشكلات توده اي ما هيچ يك از مسائل مهم سياسي يا تشكيلاتي را بدون رهنمودهاي هدايت كننده حزب حل و فصل نمي كنند. اگر بدين معنا بگيريم، ميتوان گفت كه ديكتاتوري پرولتاريا در جوهر خود، "ديكتاتوري پيشاهنگش"، "ديكتاتوري" حزبش است كه نيروي عمده هدايت كننده پرولتاريا مي باشد". (استالين، مسائل لنينيسم، بخش پنجم: درباره مسائل لنينيسم، تاكيد از متن اصلي است)

استالين در ادامه بحث صفحات زيادي را به توضيح مطلب فوق اختصاص داده و مي گويد نبايد چنين برداشت كرد كه "مي توان بين ديكتاتوري پرولتاريا و نقش رهبري كننده حزب ("ديكتاتوري" حزب) علامت تساوي  گذاشت، يا ميتوان اولي را با دومي يكي شمرد، و يا ميتوان دومي يحزبه را جايگزين اولي ي پرولتارياه نمود.” (همانجا. تاكيدات از متن اصلي است) وي بروشني بحث مي كند كه ""در جوهر خود" به معناي "تماماً" نيست". (همانجا) و علت آنرا مفصلا شرح ميدهد. او نه تنها بطور مفصل عليه خطي كه تلاش دارد حزب را در اعمال اين ديكتاتوري بجاي توده ها بنشاند پلميك ميكند، بلكه بطور مشخص ميگويد "كسي كه نقش رهبري كننده حزب را با ديكتاتوري پرولتاريا يكي ميشمارد، حزب را جايگزين شوراها، يعني قدرت دولتي، مينمايد". (همانجا. تاكيدات اضافه شده اند)

استالين بر اهميت اعمال خط مشي توده اي تاكيد ميكند. او بر اين مصر است كه حزب بايد "مناسبات متقابل" صحيح، مناسبات "اعتماد متقابل" با توده ها برقرار سازد؛ و اين يعني اينكه "حزب بايد با توجه به حرف توده ها گوش فرا دهد، نسبت به غريزه انقلابي توده ها دقيق باشد، تجربه مبارزه توده ها را مورد مطالعه قرار دهد و صحت سياست خود را با آن بسنجد، و نتيجتاً نه تنها به توده ها ياد بدهد بلكه خويشتن نيز از آنان ياد بگيرد" (همانجا). وي عليه هرگونه گرايش به تبديل نقش رهبري كننده حزب، به ديكتاتوري عليه توده ها هشدار داده و موكداً تذكر ميدهد:

"آيا رهبري حزب را ميتوان با زور به طبقه تحميل نمود؟ خير، نميتوان. اين چنين رهبري بهرحال نميتواند زياد دوام بياورد. اگر حزب ميخواهد حزب پرولتاريا باقي بماند، بايد بداند كه مقدم بر هر چيز و عمدتا راهنما، رهبر و آموزگار طبقه كارگر است... اگر سياست حزب غلط باشد، اگر سياستش با منافع طبقه كارگر تلاقي پيدا كند، در اينصورت آيا ميتوان حزب را رهبر حقيقي طبقه دانست؟ البته نميتوان. در اينگونه موارد، اگر حزب بخواهد همچنان رهبر باقي بماند، بايد در سياست خود تجديد نظر نمايد، بايد سياست خود را اصلاح كند، بايد به اشتباه خويشتن اعتراف نموده و آنرا رفع كند.” (همانجا. تاكيدات از متن اصلي است)

باز هم استالين صفحات بسياري در تشريح نكات تعيين كننده بحث خود مينويسد تا نشان دهد كه حزب نميتواند در اعمال ديكتاتوري پرولتاريا بجاي توده ها بنشيند و يا با تحميل رهبري خود به آنان به قوه زور، عليه اراده و منافع توده ها ديكتاتوري اعمال كند.

اما سند CRC به هيچكدام از اينها اشاره نميكند؛ عبارت "در جوهر خود" را نقل كرده و اضافه ميكند كه استالين گفته است شوراها "صرفاً بمثابه تسمه نقاله" توسط حزب مورد استفاده واقع ميشوند؛ و همين. مشكل بتوان باور داشت كه نويسندگان اين سند زحمت خواندن كل مبحث مورد نظر را بخود نداده اند ـ و حيرت انگيزتر آنكه اگر خوانده اند، خودسرانه تصميم گرفته اند تمام مطالبي را كه استالين در مورد اين موضوع تشريح مي كند، ناديده بگيرند. اما باز هم ميگوئيم كه اين شيوه خاص كساني است كه از زاويه دمكراسي بورژوايي (حتي دمكراسي بورژوايي نوع راديكال يا "سوسياليستي") با تجربه تاريخي ديكتاتوري پرولتاريا مخالفت ميورزند. كساني كه از "موضوعات اساسي كه تاكنون فرض مسلم مي پنداشتيم" دست كشيده و به منطق بورژوايي درغلتيده اند، مجبورند به اين شيوه ها دست بياويزند.

ميتوان گفت كه عليرغم همه اينها، عليرغم همه آنچه كه استالين در مورد اين مسئله گفته و من نقل كرده ام، باز هم اين فرمولبندي، كه ديكتاتوري پرولتاريا "در جوهر خود" ديكتاتوري حزب است، يك فرمولبندي ناجور ميباشد. اين نكته بنظر من تا حدودي صحت دارد. از قضا، اين فرمولبندي ميتواند عليه همان مناسباتي كه استالين در باره شان مصرانه تاكيد مي ورزيد؛ يعني مناسباتي كه در آن توده ها ديكتاتوري پرولتاريا را تحت رهبري حزب اعمال ميدارند، مورد استفاده قرار گيرد. شايد بتوان فراتر رفت و متذكر شد كه اين فرمولبندي ميتواند گرايش سمتگيري "از بالا به پائين" را بجاي اتكاء به توده ها منعكس سازد و يا حداقل ترغيب نمايد. بويژه در پرتو تجربيات مثبت و منفي از آن زمان تاكنون بايد گفت كه اين نكته نيز تا حدودي صحت دارد. اين گرايش در خود استالين چشمگير شد. اما اين پروسه اي تك خطي نبود. همانگونه كه مائو متذكر شد، پروسه اي بود كه طي آن سمتگيري صحيح تر استالين، در برخي جنبه هاي مهمش، به ضد خود تبديل گرديد.

اما سند CRC طوري به مسئله برخورد ميكند كه گويي استالين از همان ابتدا سمتگيري عدم اتكاء بر توده ها را داشت، و پاي جاي پاي لنين گذارد و خطي را تبليغ كرد و به پيش برد كه ديكتاتوري حزب را جايگزين ديكتاتوري توده ها ميكرد. در حقيقت، لنين اين خط را شديداً ميكوبيد و استالين اين خط مشي را ـ بطور صريح، موكد و با استدلالات بسيار ـ در همان اثري كه خود سند CRC نقل كرده، مردود ميشمرد. استالين در آنجا ـ به تبعيت از لنين ـ ديدگاه درست و ديالكتيكي رابطه ميان حزب و توده ها، بمثابه رابطه ميان نيروي رهبري كننده و نيروي محركه را مطرح ميسازد.

سند CRC با تحريف گفته استالين  ـ "در جوهر خود" ـ آغاز ميكند تا اين نتيجه را بگيرد:

"از همين موضع، خصلت و جريان رشد روند بوروكراتيزه شدن و ظهور طبقات نوين بسادگي قابل رديابي است. تحت يك چنين ساختار سياسي، فقدان يك سياست آگاهانه براي تحديد حق بورژوايي و اتكاء فزاينده به انگيزه هاي مادي براي افزايش توليد، بنيان اقتصادي سرمايه داري بوروكراتيك را ريخت. و زمانيكه ما به مرحله اي ميرسيم كه مائو درمي يابد كه تحت ديكتاتوري پرولتاريا، بورژوازي از درون خود حزب سر بلند ميكند، تصوير كامل ميشود.” (پاراگراف V ـ 9 تاكيدات اضافه شده اند)

اين خلاف تحليل لنين از پايه هاي "ظهور طبقات نوين" و بويژه بورژوازي تحت ديكتاتوري پرولتاريا است. لنين به كاركنان حكومت شوروي و قشر درگير در كار فكري بطور عام و همچنين به تداوم توليد كوچك بعنوان منابع عمده ايجاد بورژوازي نوين اشاره نمود. ليكن  تحليل وي در ارزيابي ماترياليستي از تضادهاي اجتماعي و طبقاتي كه در جامعه سوسياليستي برجاي مانده بود، ريشه داشت. اين تحليل بدنبال يافتن سرچشمه يا منشاء بورژوازي نوين در "بوروكراسي" نبود. لنين حق داشت ـ او در مسير صحيحي حركت ميكرد ـ سند CRC كاملا از مرحله پرت است.

همانگونه كه قبلا گفتم، مائو تحليل ابتدائي لنين از اين مسئله را گرفته و آنرا تكامل داده و به يك خط فراگير تبديل نمود. سند CRC اين خط مشي ـ و واقعيت ـ را "وارونه" ميكند. اين سند بجاي حركت از تضادهاي موجود در زيربناي اقتصادي (تفاوت ها و نابرابري هاي برجاي مانده، جان سختي مناسبات كالايي و غيره) با در نظر گرفتن اوضاع بين المللي و سپس بررسي روبنا (بويژه نهادها و ايده هاي حاكم بر جامعه) در پرتو اين تضادها، در حقيقت از تحليل تحريف آميز تضادهاي روبنا آغاز كرده و آنها را بر زيربناي اقتصادي تحميل مي كند. اين سند رابطه سياست و اقتصاد و رابطه زيربناي اقتصادي و روبنا را معكوس ميسازد. اين شايد ظاهراً تحليلي مائوئيستي بنظر رسد، ولي درواقع نقطه مقابل آنست. اين شيوه تحليل ايده آليستي است، درصورتيكه شيوه مائوئيستي، شيوه ماترياليستي است. اين تحليل، انحرافات بوروكراتيك (برخي واقعي اند و بسياري ساخته و پرداخته اين سند) را شالوده يا عامل اساسي در ايجاد "پايه اقتصادي سرمايه داري بوروكراتيك" تصوير ميكند.

اين ديدگاه ايده آليستي در مورد پايه هاي توليد بورژوازي نوين در جامعه سوسياليستي و خطر احياي سرمايه داري بارها در سند CRC تكرار شده است؛ منجمله در اين تز حيرت انگيز:

"بنابراين، يلنينه به نتيجه رسيد كه صرفاً با تغيير ديكتاتوري اقليت بر اكثريت به ديكتاتوري اكثريت بر اقليت ميتوان ديكتاتوري پرولتاريا را جانشين ديكتاتوري بورژوازي ساخت. اينگونه بود كه هيچ گسست كيفي از ساختار كهن الزام آور نگشت. در نهايت، آن ساختار كهن كه قدرت سياسي را در دست رهبري دولتي متمركز ميسازد، به ظهور و تقويت يك طبقه نوين حاكمه از ميان خود طبقه كارگر و بدنه و رهبري حزبش مي انجامد". (پاراگراف IX ـ 2، تاكيدات اضافه شده اند)

در اينجا است كه ميتوان با صراحت بيشتر به اين نكته پي برد كه چگونه سند CRC روبنا ـ در حقيقت نماي تحريف شده اي از روبنا در جامعه سوسياليستي ـ را عنصر تعيين كننده در "ظهور و تقويت يك طبقه حاكمه نوين" ميداند.

مائو "تئوري نيروهاي مولده" ماترياليسم مكانيكي را رد كرد. اين تئوري، نيروهاي مولده و زيربناي اقتصادي جامعه را بطور تقريباً مطلقي تعيين كننده مي داند و نقش پوياي روبنا در تاثير متقابل بر زيربناي اقتصادي را نمي بيند، و قبول نمي كند كه انقلاب در روبنا و در مناسبات توليدي، در را به روي رشد و انكشاف نيروهاي مولده باز ميكند. اما مائو با ماترياليسم ديالكتيك به مقابله با اين ماترياليسم مكانيكي برخاست نه با ايده آليسم؛ (6) نه با خطي كه نقش نهايتاً تعيين كننده واقعيت مادي و بويژه زيربناي اقتصادي در رابطه با روبناي جامعه را انكار مي كند. اما سند CRC تحت لواي مخالفت با "تقليل گرايي اقتصادي" (پاراگراف VII ـ 4) خط مشي مائو را سوء تعبير ميكند، و درواقع نافي نقش تعيين كننده اقتصاد در رابطه با سياست است (و كمي جلوتر خواهيم ديد كه چگونه سند CRC ماترياليسم ماركسيستي را نيز بيش از پيش تحت عنوان نفي "تقليل گرايي طبقاتي" رد ميكند.)

باز هم تكرار ميكنم، خط مائوئيستي زيربناي مادي براي احياي سرمايه داري را در بقاياي تضادهاي موجود در مناسبات اجتماعي (بيش از همه در مناسبات توليدي) درون جامعه سوسياليستي و همچنين در مناسبات بين المللي، ميبيند. اين خط مشي اساسا در رابطه با اين تضادهاست كه روبنا را كانون توجه ميكند. خط سند CRC تضادهاي زيربناي اقتصادي را درجه دوم و تابعي از به اصطلاح عنصر تعيين كننده مي سازد: "عنصر تعيين كننده" از نظر سند عبارت است از وجود "چنين ساختار سياسي"، يعني ديكتاتوري پرولتاريا كه بر دمكراسي صوري بنيان نيافته است.

و اينك اجازه دهيد به بحث سند CRC در مورد مبارزه ميان تروتسكي و استالين بپردازيم و اينكه انتقادات تروتسكي نتوانست پاسخي "به هيچيك از سوالات اساسي پيشاروي ديكتاتوري پرولتاريا" ارائه دهد؛ اما تصادفاً ـ طوري برخورد شده كه گويا تصادفي بود ـ در "اختلاف مهم" بين استالين و تروتسكي بر سر امكان ساختمان سوسياليسم در يك كشور، حق با استالين بود. (رجوع شود به پاراگرافV ـ 10)

اما سوال اينست كه چطور ممكن بود حق با استالين باشد؟ چگونه استالين ميتوانست ساختمان سوسياليسم را در شوروي به پيش ببرد، در حاليكه (بيش از هر كس ديگري) مسئول اعمال ديكتاتوري حزب بر توده ها بود؟ او چه نوع سوسياليسمي را ميتوانست تحت يك چنين ديكتاتوري بنا كند؟ شايد هم هيچوقت در اتحاد شوروي جامعه سوسياليستي بنا نشد؟ و با استفاده از همين منطق، شايد در چين هم اصلا چنين نشد؛ در اين صورت زيربناي اقتصادي اين كشورها چه بود؟ آيا در تمام اين مدت سرمايه داري بودند، يا چيز ديگري؟ كه در اين صورت بالاخره به همان تحليل پايه اي تروتسكي مي رسيم.

باز هم متذكر ميشويم، اين خط به رابطه ميان اقتصاد و سياست، ميان زيربنا و روبنا بطور متافيزيكي برخورد ميكند، اگر چه نوعي "پيوستگي" هم در آن وجود دارد: اگر اين خط پياده ميشد، هم زيربناي اقتصادي و هم روبنا تحت تسلط بورژوازي قرار ميگرفت. شايد از قضا اين خط سعي دارد فرمولبندي خود مبني بر اينكه ـ دمكراسي توده اي بر مبناي الگوي اكيد كمون پاريس به علاوه شيوه "سنتي ماركسيست ـ لنينيستي" در زمينه اقتصاد سوسياليستي، شالوده جلوگيري از احياي سرمايه داري است ـ را بجاي فرمولبندي رويزيونيستي مبني بر اينكه ـ مالكيت دولتي به علاوه نهادي كردن نقش رهبري حزب برابر با سوسياليسم و يا ضامن آنست ـ بنشاند. هيچكدام از اين دو فرمولبندي "بهتر" از ديگري نيست ـ هر دو غلط هستند.

با توجه به تمام دلايلي كه برشمرديم، دست شستن از نقش رهبري كننده حزب به احياي سرمايه داري منتهي خواهد شد و درست به همان اندازه، اصرار بر اينكه اين نقش نهادي شده به خودي خود ضامن جلوگيري از احياي سرمايه داري است و نيز عدم توجه به خط مشي حزب در رابطه با تضادهاي واقعي و مادي روياروي ديكتاتوري پرولتاريا در درون هر كشور خاص و در سطح بين المللي، به احياي سرمايه داري منجر خواهد شد. يادآوري آنچه قبلا گفته شد خالي از فايده نيست: اگر حزب چنين نقش رهبري كننده نهادي شده اي را ايفا نكند، نيروي ديگري ـ در حقيقت دارودسته هاي بورژوايي ـ اينكار را كرده و حاكميت بورژوازي را نهادي خواهند كرد. علت اين امر، تضادهاي موجود در اساس جامعه سوسياليستي است و تحت چنين شرايطي امكان بكارگيري موبه موي ساختارهاي رسمي كمون پاريس وجود ندارد. بعلاوه همانگونه كه مائو گفت اگر هم چنين ساختارهائي بكار گرفته شوند، جاي فراواني براي مانور بورژوازي باز ميشود كه اين امر به تسلط آنها بر ساختارها و بر كل جامعه خواهد انجاميد.

برويم سراغ جمعبندي سند از آنچه كه "انتقادات تيز" رزا لوكزامبورگ از ديكتاتوري پرولتاريا در شوروي ميخواند. (رجوع شود به بخش 6) به نظر لوكزامبورگ، بلشويكها اساسا در اشتباه بودند، چرا كه آنها نيز مانند كائوتسكي "ديكتاتوري را در مقابل دمكراسي قرار ميدهند.” لوكزامبورگ چنين بحث ميكند كه موضع بلشويكها "از يك سياست سوسياليستي راستين فاصله بسيار دارد " او در واقع مي گويد كه بلشويكها "مدافع ديكتاتوري در ضديت با دمكراسي بوده، و بنابراين طالب ديكتاتوري مشتي افراد ميباشند، يعني طالب ديكتاتوري بر مبناي مدل بورژوايي.” (نقل قولهاي لوكزامبورگ در پاراگراف VI ـ 1 سند CRC به نقل از كتاب "رزا لوكزامبورگ سخن ميگويد"، نيويورك، 1970 . تاكيدات اضافه شده اند) باز هم اين همان "ديدگاه كلاسيك" خرده بورژوايي است كه بين بورژوازي و پرولتاريا ايستاده و در ديكتاتوري هر دو تبعيت منافع خرده بورژوازي از منافع طبقه حاكم را مي بيند، اما تفاوتهاي اساسي ميان ايندو ديكتاتوري را براحتي منكر ميشود.

سند CRC "انتقادات تيز" لوكزامبورگ را چنين مطرح مي كند:

"نظر لوكزامبورگ اينست كه مدل ديكتاتوري پرولتاريا پياده شده تحت رهبري لنين و تروتسكي ياحسنت!ه بعد از انقلاب اكتبر، در واقع در پي حذف خود دمكراسي، تحت اين عنوان بوده كه "نهادهاي دمكراتيك انتخاباتي خصلتي دردسر آفرين دارند"... "مطمئنا هر نهاد دمكراتيكي ـ مانند تمامي نهادهاي بشري ـ محدوديتها و كمبودهاي خود را دارد. اما راه چاره اي كه تروتسكي و لنين پيدا كرده اند، يعني حذف خود دمكراسي، بدتر از آن مرضي است كه خيال معالجه اش را دارند؛ چرا كه درست راه را بر آن منبع زنده اي كه تنها سرچشمه تصحيح تمامي محدوديتهاي ذاتي نهادهاي اجتماعي است مي بندد. اين منبع، زندگي سياسي فعال، نامحدود و پرانرژي وسيعترين توده هاي مردم است" ...رزا لوكزامبورگ در ضديت با اين نظريه لنين كه سيستم شورايي دمكراسي پرولتري يك ميليون بار بهتر از دمكراسي بورژوايي است، به ارزيابي از اوضاع تحت ديكتاتوري پرولتاريا اعمال شده توسط بلشويكها، پرداخت: "لنين و تروتسكي بجاي نهادهاي نمايندگي كه توسط انتخابات عمومي توده اي ايجاد شده اند، فقط شوراها را بعنوان تنها نماينده واقعي توده هاي زحمتكش نشاندند. اما با سركوب زندگي سياسي در سراسر كشور، حيات شوراها نيز بيش از پيش فلج خواهد شد. بدون انتخابات عمومي، بدون آزادي نامحدود مطبوعات و اجتماعات، بدون برخورد آزادانه عقايد، زندگي در نهادهاي عمومي به پايان ميرسد و صرفا به يك زندگي تصنعي تبديل مي شود كه در آن فقط بوروكراسي بمثابه يك عنصر فعال برجاي مانده است. حيات عمومي تدريجا به خواب ميرود و چند دوجين رهبر حزبي كه از انرژي پايان ناپذير و تجربه نامحدود برخوردارند، رهبري مي كنند و حكم ميرانند.” " (پاراگراف VI ـ 2 و VI ـ 4، گفته هاي لوكزامبورگ در سند CRC از كتاب "لوكزامبورگ سخن ميگويد" نقل شده است ـ ص 378، 391)

اين خط مشي سوسيال دمكراتيك است و اين واقعيت را به خوبي افشاء ميكند كه اين موضع بر ديدگاهي بورژوا دمكراتيك منطبق است ـ عليرغم اينكه لوكزامبورگ تلاش دارد ميان موضع خويش و دمكراسي بورژوايي خط فاصل بكشد. شكي نيست كه توده هاي مردم در شوروي آنزمان ـ بويژه سالهاي نخستين جمهوري شوروي ـ در سطحي گسترده تر و عميقتر از آنچه تاريخ تا آنزمان بخود ديده بود، با انرژي بسيار، فعالانه و آگاهانه در زندگي سياسي شركت داشتند و بحث لوكزامبورگ به هيچ وجه نمي تواند بر ارزيابي لنين از ديكتاتوري پرولتاريا در جمهوري شوراها، مبني بر اينكه براي توده هاي مردم "يك ميليون بار دمكراتيك تر" از هر دولت بورژوا دمكراتيك است، خط بطلان بكشد. ارائه بحثي خلاف اين ـ كاري كه لوكزامبورگ ميكند ـ و ادعاي اينكه بلشويكها سعي داشتند فعاليت سياسي توده ها را خفه كرده و "نفس دمكراسي" را مضمحل سازند، افشاگر ديدگاهي است كه فعاليت سياسي توده ها را با معيارهاي تنگ نظرانه فرماليسم بورژوا دمكراتيك محك ميزند و "نفس دمكراسي" را با دمكراسي كه طبق اصول بورژوا دمكراتيك به عمل در مي آيد، مي سنجد؛ و اين دقيقا كاري است كه لوكزامبورگ با تاكيد بر "نهادهاي نمايندگي كه توسط انتخابات عمومي توده اي ايجاد شده اند" و با مطرح كردن خواست آزادي "بي قيد و شرط" مطبوعات و اجتماعات، مي كند؛ توجه كنيد كه اينهمه را در ضديت با شوراها بمثابه نمايندگان حقيقي توده هاي زحمتكش مطرح مي كند.

سند CRC حتي از اينهم پيشتر رفته و ميگويد كه "نقص اساسي نظام شوروي" (خوب توجه كنيد: نقص اساسي) "توسط رزا بدين نحو برملا ميگردد: آن آزادي كه فقط براي هواداران حكومت، فقط براي اعضاي يك حزب باشد، هر چقدر هم كه شمارشان بسيار باشد، به هيچ وجه آزادي نيست. آزادي هميشه و منحصرا آزادي براي كسي است كه بگونه اي ديگر فكر مي كند.” (پاراگراف VI ـ 3، به نقل از كتاب "لوكزامبورگ سخن ميگويد")

اولا، اين تحريف و افتراء است كه گفته ميشود تنها هواداران حكومت و بلشويكها از آزادي برخوردار بودند. اين واقعيت دارد ـ و صحيح است ـ كه ضدانقلابيون بويژه هنگاميكه عليه حكومت شوروي دست به اسلحه بردند، سركوب شدند. بطور مثال، واقعه معروف شورش كرونشتات؛ و همانگونه كه لنين به صراحت معترف بود، توده ها هم در آن درگير بودند. اما زياد طولي نكشيد كه به قول لنين تحريكات ژنرالهاي سابق گارد سفيد (يعني ژنرالهاي سابق ارتش ضد انقلابي كه جنگ داخلي را عليه دولت پرولتاريا پيش برده بودند) در رابطه با حوادث كرونشتات، و روابط امپرياليستها با اين ژنرالهاي سفيد، برملا شد. معلوم شد كه خيزش كرونشتات تلاشي در جهت سرنگوني دولت پرولتري و احياي نظم كهن بود. بنابراين طبيعي و نيز درست است كه افراد شركت كننده در چنين شورشهاي ارتجاعي سركوب شوند. (رجوع كنيد به "كنگره دهم حزب كمونيست شوروي (بلشويك)، 12 ـ 8 مارس 1921 "، بخش دوم، "گزارش درباره كار سياسي كميته مركزي ح ك ش (ب) 8 مارس"، مجموعه آثار لنين، جلد 32)

اما انتقادات بسياري عليه حكومت و حزب انجام مي گرفت و "اجازه" داده شد كه انجام بگيرد. اينرا به وضوح ميتوان از مطالعه نوشته ها و سخنرانيهاي لنين طي آن دوره از حيات جمهوري نوين شوراها دريافت. لنين آشكارا صحبت از اين ميكند كه حزب و حكومت در جو ي خرده بورژوايي بسر مي برند و بايد روش كنار آمدن با اقشار خرده بورژوايي، بويژه در بين دهقانان را، بدون  دست كشيدن از منافع  بنيادين پرولتاريا، بياموزند. او كل مسئله را با معيارهاي تاريخي توضيح ميدهد، كه چگونه ميتوان بورژوازي بزرگ را به محض كسب قدرت سريعا خلع يد كرده و سركوب نمود، ولي در مورد توليد كنندگان كوچك و خرده بورژوازي بطور عموم بايد سياست همزيستي و مبارزه درازمدت را در پيش گرفت. او مسئله را بدينگونه بيان ميكند كه بايد خرده بورژوازي را هم تحمل نمود و هم  در شرايط مادي و جهانبيني اش تحول ايجاد كرد و اين امر بخشي از حركت بسوي محو تمايزات طبقاتي است. (چنين بحثي را ميتوان بطور مثال در اثر "چپ روي بيماري كودكانه" كه طي نخستين سالهاي جمهوري شوروي نوشته شده، يافت.) بدين ترتيب، معلوم ميشود كه نوشته ها و سخنرانيهاي لنين طي اين سالها (كه اتفاقا برخي از آنها بنحو تحريف آميزي در سند CRC نقل شده اند) روش پايه اي لنين در اين رابطه را روشن مي كنند و نشان ميدهند كه سمتگيري او اين نبود كه هركس حكومت و يا بلشويكها را مورد انتقاد قرار دهد بايد سركوب شده و حقوق سياسي اش نقض گردد.

سند CRC به جاي اينكه بطور جدي با آنچه لنين در باره اين تضادهاي پيچيده مي گويد دست و پنجه نرم كند، در انتقادات انحرافي لوكزامبورگ دنبال راهنما مي گردد. اين گفته لوكزامبورگ كه آزادي "هميشه و منحصرا آزادي براي كسي است كه بگونه اي ديگر فكر مي كند" اشتباه بودن اين انتقادات و سمتگيري اساسي شان را خوب آشكار مي كند. البته اين نكته با فراخوان لوكزامبورگ براي آزادي "بي قيد و شرط" مطبوعات و اجتماعات و غيره ربط دارد و منطبق است با دمكراسي بورژوايي كلاسيك كه آزادي را برابر با حقوق اقليت عليه "استبداد اكثريت" مي داند. بطور مثال، اين فرمولبندي شباهت بسيار با فرمولبندي هاي نوشته هاي كساني همچون جان استوارت ميل و آلكسي دوتوكويل در مورد دمكراسي و آزادي فردي دارد. در پاسخ به اين نكته، بايد اين پرسش را مطرح نمود: چه كسي ـ جز بورژوازي و ضد انقلابيون ـ بيش از همه تحت ديكتاتوري پرولتاريا "بگونه اي ديگر فكر مي كند"؟ شوخي نمي كنم. "نتيجه منطقي منطق" لوكزامبورگ در اينجا اينست كه به اين افراد بيش از هر كس ديگر بايد آزادي و حقوق كامل سياسي اعطا كرد. در اين صورت، تكليف ديكتاتوري پرولتاريا چه ميشود؟ (7)

بهتر است گفته هاي لوكزامبورگ در مورد آزادي، "همواره و منحصرا"، را با گفته هاي عميق مائو درباره اجزاء متشكله آزادي يا حقوق اساسي زحمتكشان در جامعه سوسياليستي مقايسه كنيم: حق كنترل جامعه، حق سلطه بر اقتصاد، حق كنترل و سركوب نيروهاي متخاصمي كه در صدد احياي سرمايه داري اند، حق اعمال حاكميت بر كليه عرصه هاي روبنا، به نظر مائو همه چيز از اين آزادي يا اين حقوق اساسي ناشي مي شود. اين ديدگاه بسيار عميق تر و درست تر از تعريف لوكزامبورگ از آزادي است. در حقيقت، اين قطب مخالف فرماليسم دمكراتيك لوكزامبورگ بوده و از كنه مطلب سخن ميگويد:"اينكه كنترل ارگانهاي (قدرت) و موسسات در دست چه كسي است، شديدا بر مسئله تضمين حقوق مردم تاثير دارد. اگر ماركسيست ـ لنينيستها كنترل داشته باشند، حقوق اكثريت گسترده تضمين خواهد بود. اگر راست روها يا اپورتونيستهاي راست كنترل داشته باشند، اين ارگانها و موسسات كيفيتا تغيير خواهند يافت و حقوق مردم در رابطه با آنها تضمين نخواهد بود. بطور مجمل مردم بايد از حق اداره روبنا برخوردار باشند.” (مائو، نقد اقتصاد سياسي شوروي، تاكيدات اضافه شده اند)

در اينجا نيز مائو، همچون لنين، ديدگاه صحيح ماترياليستي و ديالكتيكي در مورد رابطه ميان اعمال ديكتاتوري پرولتاريا توسط توده ها و نقش رهبري كننده پيشاهنگ كمونيست آنان را ارائه ميدهد.

به سراغ نكته ديگري در سند CRC مي رويم كه محتاج برخورد است: "اما عليرغم همه اين راهگشايي هاي مهم، اكنون مي توانيم ببينيم كه ديكتاتوري دمكراتيك نوين خلق كه بلافاصله پس از پيروزي انقلاب در چين برقرار شد و يا ديكتاتوري پرولتاريا كه بدنبال آن آمد، هيچ پيشرفت مهمي نسبت به چارچوب بنا شده توسط لنين و استالين را رقم نزد.” (پاراگراف VII ـ 2)

با توجه به روحيه و سمتگيري سند CRC ميتوان گفت: "شكر خدا!" تا حالا بايد روشن شده باشد "پيشرفت مهمي" كه نويسندگان اين سند متوجه فقدانش شده اند، در حقيقت عبارتست از دست شستن از ديكتاتوري پرولتاريا و بجاي آن اتخاذ الگوهايي متكي بر "انتقادات تيز" افرادي نظير لوكزامبورگ و افشاگريهاي او در مورد اينكه "نقص اساسي سيستم شوروي" عبارت بود از دور شدن از فرماليسم بورژوا دمكراتيك.

به بررسي فرمولبندي ديگري از اين سند ميپردازيم:

"مشكلات پايه اي پيشاروي اتحاد شوروي در زمان لنين و استالين، مثلا فقدان يك سيستم سياسي كه مردم بتوانند مستقيما در آن شركت كرده و اراده سياسي خود را اعمال كنند و يا اجتماعي كردن ابزار توليد كه به تمركز و بوروكراتيزه شدن كل سيستم انجاميد، تماما در چين نيز خودنمايي مي كرد. بدين ترتيب، همان پروسه احياي سرمايه داري كه در آنزمان به يك مرحله پيشرفته در اتحاد شوروي رسيده بود، در چين نيز آغاز گشت.” (پاراگراف VII ـ 3)

 

مبارزه طبقاتي در سوسياليسم و اشكال حاكميت توده اي

از آنجا كه چندين بار و از زواياي مختلف درباره تحليل اساسا غلط سند از نظام سياسي و رابطه آن با نظام اقتصادي در اتحاد شوروي (و كلا جامعه سوسياليستي) صحبت كرده ام، توجه تان را تنها به عبارت "بدين ترتيب" كه آخرين جمله بند فوق الذكر سند با آن شروع ميشود، جلب ميكنم. اين عبارت تجلي تداوم برخورد ايده آليستي و متافيزيكي به رابطه بين اقتصاد و سياست است كه پيش از اين بحث شد ـ بويژه در بخش انتقاد از "تحليل وارونه" سند CRC از پايه هاي احياء سرمايه داري. باز هم يادآوري ميكنم كه مائو اساس و پروسه بازتوليد بورژوازي در جامعه سوسياليستي و خطر احياي سرمايه داري را اصلا "بدين ترتيب" توضيح نداد.

در واقع، جلوه ديگري از ايده آليسم كه اينجا در استفاده از "بدين ترتيب" منعكس است، عبارتست از اين طرز تلقي كه احياي سرمايه داري عمدتا از سمتگيري اشتباه و سياستهاي غلط انقلابيون در چين و شوروي ناشي شد. در حاليكه در عالم واقعيت، خطر احياي سرمايه داري در تضادهاي بنيادين ريشه داشت كه مشخصه جامعه سوسياليستي كه جامعه اي در حال گذار از سرمايه داري به كمونيسم در سطح جهاني است، مي باشد؛ و پيروزي رهروان سرمايه داري نتيجه مبارزه طبقاتي درون خود كشورهاي سوسياليستي و نيز در سطح جهاني بود. ديدگاه سند CRC در مورد اين نكته تعيين كننده، پژواك جار و جنجالهايي است كه در اين روزها در مورد "ورشكستگي" كمونيسم مطرح مي شود و قبول ندارد كه آنچه در چين و شوروي اتفاق افتاد، در جوهر خود شكستي بود كه بورژوازي بين المللي بر پرولتارياي بين المللي تحميل كرد و اشتباهات انقلابيون از نقش درجه دوم برخوردار بوده و عمدتا اشتباهاتي بودند كه در راه حل و مشكلات واقعي و مقابله با خطراتي كه توسط خود امپرياليسم و موقعيت كماكان مسلطش بر جهان ايجاد شده بودند، به ظهور رسيدند. (8)  اينگونه شكستها از ديدگاه ماترياليسم تاريخي، بويژه در اوان تخاصمات انقلاب پرولتري با ضد انقلاب بورژوايي، شگفت آور نيستند. نكته اينست كه از تمام اين شكستها بايد آموخت ـ درسهاي واقعي را خوب دريافت ـ تا بتوان بارها عقب نشينيهاي موقت را به جهشهاي نوين و بزرگتر تبديل نمود و در طول نبرد تاريخي و مستمر به سوي پيروزي نهايي راه گشود.

ليكن نيل به چنين هدفي ممكن نخواهد بود اگر مختصات واقعي مبارزه درك نشود و تحليلهاي ايده آليستي جاي واقعيات را بگيرند ـ و اين شيوه ايست كه سند CRC اتخاذ مي كند:"در واقع او يمائوه هنگامي كه عرصه هاي مبارزه در روبنا و در مناسبات توليدي را تشخيص داد، به جنبه تعيين كننده مسئله نزديكتر گشت. به همين ترتيب، او اين واقعيت را دريافت كه قدرت سياسي در دست طبقه كارگر و ديگر توده هاي زحمتكش خلق قرار ندارد. اينجا بود كه وي به جنبه تعيين كننده مسئله سپردن قدرت سياسي به دست خلق پي برد.” (پاراگرافVII  ـ 4)

غلط است! مائو اين واقعيت را دريافت و گفت كه بخشهاي مهمي از روبنا در دست توده ها نيست و آنها را به پس گرفتن آن بخشهايي از قدرت كه رهروان سرمايه داري غصب كرده بودند، فراخواند. اما او هرگز نگفت كه رهروان سرمايه داري قدرت عالي را غصب كرده اند و نگفت كه قدرت سياسي مسلط بر جامعه در كليت خود در دست پرولتاريا نيست. انقلاب فرهنگي كبير پرولتاريايي در موقعيتي انجام شد كه پرولتاريا قدرت دولتي را در دست داشت ولي درگير مبارزه مرگ و زندگي بر سر جلوگيري از به قدرت رسيدن رويزيونيسم و احياي سرمايه داري بود ـ اين انقلاب ادامه انقلاب تحت ديكتاتوري پرولتاريا بود.

"قطعنامه 16 ماده اي" كه در اوايل انقلاب فرهنگي همچون رهنمود عمومي براي پيشبرد اين مبارزه انقلابي صادر شد، اين نكته را با صراحت بيان مي كند. اين قطعنامه ميگويد كه انقلاب فرهنگي كبير پرولتاريايي "مرحله نويني در تكامل انقلاب سوسياليستي در كشور ماست" و سپس ادامه ميدهد "اگر چه بورژوازي سرنگون شده است، ولي هنوز تلاش دارد از ايده ها، فرهنگ، رسوم و عادات كهن طبقات استثمارگر در به فساد كشاندن توده ها و به اسارت كشيدن ذهن آنان استفاده كرده و زمينه هاي بازگشت خود را فراهم آورد.” و پرولتاريا بايد به شدت با اين مصاف مقابله كند. هدف انقلاب فرهنگي چه بود؟ هدف مواجه با شرايطي كه توده ها قدرت سياسي را در دست ندارند نبود، بلكه عبارت بود از "مبارزه عليه آن مقاماتي كه راه سرمايه داري در پيش گرفته اند و سرنگون كردن آنها، انتقاد و طرد آن "مراجع" آكادميك آموزشي كه بورژوا و ارتجاعي اند، انتقاد و طرد ايدئولوژي بورژوازي و ساير طبقات استثمارگر، و تغيير محتواي آموزش، هنر و ادبيات و ساير عرصه هاي روبنا كه با زيربناي اقتصاد سوسياليستي تطابق ندارند، براي تسهيل رشد و تحكيم نظام سوسياليستي.” (قطعنامه كميته مركزي حزب كمونيست چين در مورد انقلاب فرهنگي كبير پرولتاريايي يقطعنامه 16 ماده اي 8 اوت 1966، پكن. تاكيدات اضافه شده اند)

و خود مائو طي مباحثه اي مهم با "چان چون چيائو" در اوج انقلاب فرهنگي (در واقع همان مباحثه اي كه سند CRC از آن نقل قول آورده است) روشن مي سازد كه:

"انقلاب كنوني ما ـ انقلاب فرهنگي كبير پرولتاريايي ـ انقلابي تحت ديكتاتوري پرولتاريا است و خود ما آنرا برپا داشته ايم. علت آنهم اينست كه بخشي از ساختار ديكتاتوري پرولتاريا غصب شده و ديگر نه به پرولتاريا بلكه به بورژوازي تعلق دارد. بدين جهت، چاره اي جز انقلاب نداشتيم.” (مائو، "رهنمود درباره انقلاب فرهنگي كبير پرولتاريايي در شانگهاي" به نقل از "آثار پراكنده انديشه مائوتسه دون" منتشره توسط خدمات مشترك تحقيقات و انتشارات، آرلينگتون، ويرجينيا، آمريكا، جلد2 تاكيدات اضافه شده اند)

سند CRC در اينجا "دو در يك" مي كند. سعي ميكند خط انحرافي خود در مورد "ديكتاتوري حزب" را با تحليل صحيح و كيفيتا متفاوت مائو از بورژوازي درون حزب (رهروان سرمايه داري) و ضرورت دست زدن به مبارزه عليه آنها و انقلابي كردن بيش از پيش خود حزب همچون بخشي از كل مبارزه براي ماندن بر مسير سوسياليسم و ادامه انقلاب تحت ديكتاتوري پرولتاريا تركيب نمايد.(9)

اما سند CRC كه با اصرار ميخواهد ديدگاه ايده آليستي خود را به واقعيت حقنه كند، اين جمعبندي را از انقلاب فرهنگي ارائه ميدهد: "همانطور كه مائو خود خاطر نشان كرد توده ها اين شكل نوين مبارزه يعني انقلاب فرهنگي را پروراندند. اين در واقع مبارزه اي عليه ساختارهاي بوروكراتيزاسيون موجود تحت ديكتاتوري پرولتاريا بود. چون اين مبارزه يك خيزش خودبخودي توده ها بود، انحرافات آنارشيستي آن نيز كاملا طبيعي بود. اما آنچه مي بايد انجام مي شد، سيستماتيزه كردن تمامي اين درسها در يك سيستم نوين سياسي و شكل مبارزاتي براي به اجراء گذاشتن تحت ديكتاتوري پرولتاريا بود. ولي متاسفانه نمي توانيم چنين تحول مثبتي را طي دوران حيات مائو مشاهده كنيم.” (پاراگراف VII ـ 5)

باز هم غلط اندر غلط!  در آغاز بايد گفت كه اين دنباله روي و كرنش به خودرويي است. طنز قضيه در اينجاست كه اين بحث "روي ديگر" (يا "عكس برگردان") بحثي است كه اغلب در مورد انقلاب فرهنگي مطرح ميشود و آنرا مبارزه دارودسته هاي بالايي برسرقدرت ميداند و مي گويد از توده ها به عنوان سياهي لشكر استفاده شد. انقلاب فرهنگي "خود جوش" نبود. انقلاب فرهنگي همچون تمام تلاشهاي انقلابي بزرگ، به معنايي اساسي توسط توده ها آفريده شد ولي توده ها از رهبري يك پيشاهنگ كمونيست برخوردار بودند ( به ياد بياوريم اين گفته مائو را كه "ما خودمان آنرا برپا داشتيم" و منظور از ما مقر فرماندهي پرولتري در حزب كمونيست چين است) بدون اين رهبري، انقلاب فرهنگي كبير پرولتاريايي دركار نمي بود. حتي اگر هم براه مي افتاد، در نطفه خفه ميشد و بيشك به قله ها و دستاوردهاي عظيم ـ بدانگونه كه انقلاب فرهنگي دست يافت ـ دست نمي يافت. انقلاب فرهنگي تركيبي از ابتكار توده ها و رهبري پيشاهنگ كمونيست بود.

نويسندگان سند CRC حاضر به قبول اين نكته نيستند، زيرا با خطشان كه قرار دادن توده ها در برابر حزب است جور در نمي آيد ـ خط آنها عبارت از اينست كه رهبري حزب در ديكتاتوري پرولتاريا چيزي نيست مگر "ديكتاتوري حزب" بر توده ها. بدين ترتيب، آنها ميگويند كه انقلاب فرهنگي كبير پرولتاريايي "در واقع مبارزه اي عليه ساختارهاي بوروكراتيزاسيون موجود تحت ديكتاتوري پرولتاريا" بود. خير، "در واقع" اين چنين نبود. در واقع آن چيزي بود كه مائو گفت ـ مبارزه اي انقلابي كه آماج حمله اش آن دسته مقامات پر نفوذ حزبي بود كه راه سرمايه داري در پيش گرفته بودند.

در اينجا به بررسي برخورد سند CRC به مباحثات مائو با "چان چون چيائو" در رابطه با كمون شانگهاي ميپردازيم. سند CRC ميگويد "همانطور كه در مباحثات مائو با چان چون چيائو در ارتباط با كمون شانگهاي مي بينيم، او هيچ پاسخ جديدي براي مسئله پايه اي كه طي انقلاب فرهنگي در مقابلشان قرار گرفت ، ندارد. در عوض، او به اين موضوع برمي گردد كه آتوريته نهايي حزب، حافظ ديكتاتوري پرولتارياست.” (پاراگراف VII ـ 5)

سند CRC اصلا نكته را نگرفته است. مسئله اين نيست كه مائو "پاسخ جديدي نداشت.” بلكه مسئله اينست كه نويسندگان اين سند پاسخ مائو را "درنمي يابند". نكته اساسي مائو اين بود كه تحت شرايط مسلط در چين در آنزمان ـ و با توجه اوضاع بين المللي ـ شكل كمون كه طي خيزش انقلاب فرهنگي در شانگهاي انكشاف يافت، در آن مقطع شكل مناسبي براي ديكتاتوري پرولتاريا نبود ـ يعني با شرايط مادي و بويژه قدرت نسبي طبقات مخالف در آن شرايط، وفق نداشت. به عبارت ديگر، مائو مي گفت اگر انقلابيون مبادرت به حفظ كمون شانگهاي كنند (و آنرا به سراسر چين گسترش دهند) منجمله الگوي كمون پاريس در سال1871 را اكيدا به اجرا بگذارند، آنگاه ضد انقلابيون خواهند توانست فورا حاكميت پرولتاريا را سرنگون كنند و يا در غير اينصورت از شكل كمون سوء استفاده كرده و آنرا به عكس خود تبديل كنند و از آن براي غصب قدرت از دست توده ها استفاده كرده و سپس سركوبشان سازند. باز هم، دليل اين امر چيزي بجز تضادهاي بنيادين جامعه سوسياليستي و نيز اوضاع بين المللي نيست.

زماني كه مائو مثال كمون پاريس را مي آورد، ميخواهد به اين نكته برسد. او گفت كه اگر كمون پاريس سركوب هم نميشد، به كمون بورژوازي تبديل ميگشت. به عبارت ديگر، با توجه به اوضاع واقعي در آنزمان، اگر كمون پاريس پا برجا ميماند و تلاش ميشد كه ديكتاتوري پرولتاريا در همان شكل حفظ شود، نيروهاي بورژوايي آنرا از درون فتح ميكردند. مائو بطور موثري تاكيد مي ورزد كه جوهر مسئله در محتوي نهفته است نه در شكل؛ و اينرا در تجربه اتحاد شوروي بكار ميگيرد:

"هنگاميكه شكل قدرت سياسي شورايي ماديت يافت، لنين به شوق آمده و آنرا خلقت خارق العاده كارگران، دهقانان و سربازان و نيز شكل نوين ديكتاتوري پرولتاريا خواند. اما لنين در آنزمان نميتوانست پيش بيني كند كه هر چند كارگران، دهقانان و سربازان ميتوانند از اين شكل قدرت سياسي استفاده كنند، ولي بورژوازي هم ميتواند، خروشچف هم ميتواند. بنابراين، شوروي كنوني از شوروي لنين به شوروي خروشچف تغيير يافته است.” (آثار پراكنده مائو، جلد 2، ص 452)

در اينجا هم نويسندگان سند CRC اگر چه اين گفته مائو را نقل ميكنند، اما در واقعا لب مطلب را در نمي يابند ـ آنها مشاهدات ژرف و تاريخي مائو را "گيجي مائو" ميخوانند! (پاراگراف VII ـ 5) اين نه مائو، بلكه نويسندگان سند CRC هستند كه درگيجي عميقي بسر مي برند. به نظر مي رسد كه فرماليسم بورژوا دمكراتيك و كلا توهمات و تعصبات بورژوا دمكراتيك چنان كورشان كرده كه واقعا نمي فهمند كه مائو دارد اين درس كلي را جمعبندي ميكند كه : مادامي كه طبقات و بويژه بورژوازي وجود دارد، هيچ شكلي، بخودي خود، نميتواند سد غيرقابل نفوذي در برابر احياي سرمايه داري باشد و بورژوازي ميتواند قدرت را غصب كرده و اشكالي را كه براي اعمال ديكتاتوري پرولتاريا تكوين يافته اند به نفع خود مورد استفاده قرار دهد.

بدين جهت، اصل (وجه عمده) موضوع، محتواست نه شكل. اين درك مائو در پيش بيني او كه متاسفانه درست درآمد نيز منعكس شده است: "اگر بورژوازي مارا سرنگون ساخته و قدرت را غصب كند، احتياجي به عوض كردن نام ندارد و كماكان آنرا جمهوري خلق چين خواهد خواند. مسئله اصلي اينست كه چه طبقه اي قدرت سياسي را در دست دارد. اين مسئله اساسي است، نه نام.” (آثار پراكنده مائو ، جلد 2)

اينها نكات كليدي بودند كه مائو در مباحثات خود با "چان چون چيائو" مطرح ساخت: اومي گفت بايد متوجه بود كه بورژوازي و پرولتاريا هر دو ميتوانند از ساختارهاي رسمي ايجاد شده تحت ديكتاتوري پرولتاريا استفاده كنند؛ و بايد به محتوا ـ محتواي طبقاتي ـ توجه داشت نه به شكل؛ و به طور اخص ميگفت كه تقليد از الگوي كمون پاريس در شرايط آنزمان در واقع بيشتر به نفع بورژوازي تمام ميشود تا پرولتاريا : چرا كه پرولتاريا را در اعمال ديكتاتوري خويش تضعيف ميكند و دست بورژوازي را در سرنگوني اين ديكتاتوري و يا خرابكاري در آن از درون و تبديلش به ضد خود، تقويت ميسازد. يك بخش كليدي از اين تحليل مائو تاكيد مشخص او بر لزوم رهبري پيشاهنگ بود. او ميگفت مهم نيست كه حزب كمونيست خطابش كنيد يا چيز ديگر، مهم اينست كه كماكان هسته اي از رهبران خواهيد داشت.

علتش اين نيست كه مائو مصمم به تحميل "ديكتاتوري حزب" بود. بلكه اساسا بدلايلي است كه در اينجا در مورد تضادهاي بنيادين موجود در گذار از سرمايه داري به كمونيسم در سطح جهاني گفته شد و اينكه شور و انرژي انقلابي توده ها و مبارزه طبقاتي بطور كل، نه در يك خط مستقيم بلكه موج وار و مارپيچي جلو مي رود. اين نكته بسيار مهم را تكرار ميكنم: تضادهاي نهفته در جامعه سوسياليستي ـ بويژه ميان كار يدي و فكري؛ و همچنين ميان شهر و روستا؛ و ميان كارگران و دهقانان و ساير تضادهاي اجتماعي عمده نظير اينها ـ در وجود يك تفاوت عيني ميان بخش پيشرو طبقه و كل طبقه متبلور خواهند شد.

اين نيز بنوبه خود در شكل گيري اجتناب ناپذير يك هسته رهبري كننده متبلور خواهد شد ـ و اگر اين هسته يك هسته رهبري كننده پرولتري نباشد، پس يك هسته رهبري كننده بورژوايي خواهد بود، چه به صورت آشكار و چه زير نقاب "سوسياليستي"؛ و اين مرتبط با اين نكته اساسي است كه اگر خط صحيح غالب نباشد، الزاما خط غلط غالب خواهد بود. و خط صحيح را بايد با مبارزه آگاهانه بدست آورده و آگاهانه هم پياده نمود. اگر قرار باشد كه ديكتاتوري پرولتاريابطور خودجوش اعمال شود، آخرالامر به تسليم دو دوستي آن به بورژوازي ختم خواهد شد.

به اين دلايل است كه مائو ميگويد بايد حزبي بمثابه هسته رهبري موجود باشد. و اين يكي از آن دلايل اساسي است كه شكل كموني تحت شرايط موجود نمي توانست كار را پيش ببرد ـ ديكتاتوري پرولتاريا را تضعيف كرده و به بورژوازي براي سرنگون ساختن اين ديكتاتوري و يا فتح آن از درون كمك مي نمود.

كل اوضاع بين المللي را نيز بايد به تمام اينها افزود: نهادها و تدابير لازم جهت مقابله با خطر تهاجم امپرياليستي، و چگونگي تداخل و ربط آن با وجود طبقات و مبارزه طبقاتي درون جامعه سوسياليستي و كليه تضادهايي كه در اين رابطه از آنها صحبت شد. بحث مائو پايه در فهم و درك عميق وي از اين مسائل دارد و نشانگر آن است كه او سخت با اين مسائل دست و پنجه نرم كرده است. اما سند CRC اينها را "درنمي يابد" و در عوض شيوه فرماليستي توخالي را اتخاذ ميكند.

گفتن اينكه مائو "به اين موضوع برمي گردد كه آتوريته نهايي حزب حافظ ديكتاتوري پرولتاريا است" ساده نگري بوده و نشانه عدم دريافتن اصل موضوع است. مسلم است كه مائو به دفاع از نقش رهبري كننده كلي حزب ادامه داد، اما در عين حال تصريح نمود كه خود حزب نيز بايد بعنوان بخشي از انقلابي شدن كل جامعه، دستخوش انقلاب گردد. حتي شيوه بازسازي حزب كمونيست در نتيجه موج خروشان انقلاب فرهنگي كبير پرولتاريايي نشان ميدهد كه مائو تلاش داشت تا حداكثر ممكن روح و اصول پايه اي كمون پاريس را بكار بندد ـ در عين حال كه معتقد بود نميتوان بسياري از اشكال و سياستهاي خاص كمون را بطور اكيد بكار بست. حزب از سطوح پائيني تا بالايي بازسازي شد و اينكار بصورت علني و از طريق جلسات توده اي علني انجام گرفت؛ كه طي آنها افراد واحدهاي حزبي كه مي بايست بازسازي ميشدند مورد انتقاد و نظارت كلي توده ها قرار گرفتند. باز هم اين چيزي نبود بجز بكارگيري روح و اصول پايه اي كمون پاريس؛ و بيان اين واقعيت بود كه ديكتاتوري پرولتاريا توسط توده ها و تحت رهبري حزب اعمال ميگرديد.

در رابطه با اشكال توده اي ديكتاتوري پرولتاريا، مائو از كميته هاي انقلابي بعنوان صحيح ترين شكل رهبري تحت شرايط آنزمان حمايت كرده و آنها را عموميت داد. لازم به تذكر است كه كميته هاي انقلابي نيز اساسا ساخته دست توده ها، تحت رهبري مقر فرماندهي پرولتري در حزب بودند. اين شكل ابتدا طي خيزشهاي توده اي در شمال شرقي چين، بطور خاص در استان "هيلون كيان" ايجاد شد و سپس جمعبندي گشته و درسراسر جامعه و در تمام سطوح عموميت داده شد ـ آري، نهادي شد. اين "پديده اي نوين" و فوق العاده مهم بود كه طي انقلاب فرهنگي خلق شد: همانگونه كه پيشتر ذكر شد، شيوه اي بود براي تركيب توده ها با كادرهاي حزبي و دولتي در اشكال واقعي حكومتي و اداري در تمامي سطوح جامعه چين.

جمعبندي سند CRC از اين تجربه نشان ميدهد كه اصلا آنرا نفهميده است. سند به همين راحتي ميگويد:

"در اينجا نكته عمده مورد نظر مائو اينست كه مهم شكل ساختار دولتي نبوده بلكه طبقه اي است كه قدرت را كسب ميكند. اين حرف نشان ميدهد كه تاكيد ماركس بر شكل نوين دولت تحت ديكتاتوري پرولتاريا تقريبا بطور كلي فراموش گشته است.” (پاراگراف VII ـ 5، تاكيدات در متن اصلي است)

به چه كسي اينرا نشان مي دهد؟! اصلا چنين چيزي را نشان نمي دهد. نويسندگان سند CRC يكبار ديگر مطلبي را خوانده اند (وحتي نقل كرده اند) اما آنرا نفهميده اند. بالعكس، آنچه كه اين تجربه به واقع نشان ميدهد اينست كه مائو بطور خاص توجه بسياري به اين موضوع معطوف داشت. مائو در عين حال كه تاكيد ميكرد شكل بخودي خود اصل موضوع نيست، باز هم توجه بسيار زيادي به وحدت ميان شكل ومحتواي ديكتاتوري پرولتاريا، بويژه به انكشاف اشكال نويني نمود كه بطور روزافزون توده ها را قادر ساخت كه حاكميت خود را بر جامعه تحكيم بخشند ـ ديكتاتوري همه جانبه بر بورژوازي اعمال كنند و اربابان اقتصاد سوسياليستي باشند.

اين مائو بود كه پيش از آن، عليرغم مخالفت شديد رويزيونيستهاي موجود در رهبري حزب، از توده ها در ايجاد كمونهاي خلق در روستاها حمايت و آنان رهبري كرده بود. كمونهاي خلق در عين حال كه در تمام زمينه ها مو به مو از الگوي كمون پاريس تقليد نميكردند، ولي اصول پايه اي آنرا بكار مي بستند. آنها اشكال نوين توليد سوسياليستي و مناسبات سوسياليستي، و تحولي نوين در روبنا بودند بطوري كه پيشرفت بيشتر در استقرار مالكيت عمومي اقتصادي را با اشكال پيشرفته تر اداره جامعه كه دخالت توده ها را در سطح وسيع امكانپذير مي ساخت، يكجا در خود جمع داشتند. عامتر آنكه، مائو همچنين تجربه  پيشرو در رابطه با استقرار اشكال نوين مربوط به مناسبات توليدي پيشرفته تر (در صنعت و كشاورزي)، يافتن طرق نوين براي درهم شكستن تقسيم كار كهن و درگيرساختن توده ها در اداره و مديريت و در عين حال درگير ساختن مديران، مسئولين و كلا كاركنان فكري جامعه در كار توليدي بهمراه زحمتكشان را جمعبندي نمود و به آنها عموميت بخشيد؛ البته همه اينهاطي انقلاب فرهنگي كبير پرولتاريايي جهش بزرگتري به پيش انجام دادند.

سند CRC با ناديده گرفتن اين تجربه تاريخي غني، بر فرماليسم ايده آليستي خويش پاي مي فشارد. چند صفحه بعد، سند CRC مجددا نكته پر معني مائو در باره اين واقعيت تاريخي كه شوراهاي لنيني به شوراهاي خروشچفي تغيير ماهيت دادند و درس واقعي كه از اين تجربه بيرون كشيد را سوء تعبير ميكند يا از درك آن باز ميماند. در حقيقت سند CRC چنين بحث ميكند كه، "مائو نيز اهميت ساختارسياسي تشكيلاتي نوين را درك نكرد" و به نظر مائو "كشف شوراها هيچ اهميتي نداشته است.” (پاراگراف VIII ـ 11)

باور نكردني است! همانگونه كه ديديم نظر مائو اصلا چنين نيست. اما طنز قضيه در اينست كه خود سند CRC قبلا بحث كرده بود كه شوراها هنگامي كه تحت رهبري نهادي شده حزب قرار گرفتند ديگر چيز كيفيتا نويني نبودند، اگر چه لنين تصريح كرد كه شوراها و نه حزب، وظايف حكومتي را بدوش داشتند و شوراها "نهادهاي خاص" از "طراز نوين" بودند. (رجوع كنيد با پاراگرافهاي V ـ 7 و V ـ 8) و حالا سند CRC اين حرف كه شوراها چيز كيفيتا نويني نبودند را به مائو نسبت ميدهد، در حاليكه مائو اصلا چنين چيزي نگفته و نكته اي كاملا متفاوت مطرح مي كند.

اجازه دهيد نگاهي به ارزيابي سند CRC از انقلاب فرهنگي كبير پرولتاريايي بياندازيم:

"انقلاب فرهنگي فقط بواسطه رهبري مائو امكان پذير شد و خارج از ساختار سياسي موجود تكامل يافت. هرچند مائو خاطرنشان ساخت كه طي كل دوران سوسياليسم نياز به انقلابات فرهنگي بسيار است، روشن است كه اين انقلابات در فقدان سيستمي  كه ضامن آنها باشد تداوم نخواهند يافت؛ و مائو و ديگر رهبران سوسياليسم در چين نتوانستند چنين سيستمي را ايجاد يا ترسيم كنند. تلاش آنها برقراري يك ديكتاتوري همه جانبه بر بورژوازي بود، يعني استفاده از همان چارچوب قديمي ديكتاتوري پرولتاريا. چنين برخوردي بگونه اي بس آمرانه جلوه كرد و به همين خاطر، حتي محتواي ضد بوروكراتيك انقلاب فرهنگي نيز بد جلوه داده شد.” (پاراگراف VII ـ 6)

ايده آليسم و متافيزيك بيش از پيش نشان داده ميشود. با توجه به تمام آنچه كه در رابطه با خصلت پرتضاد جامعه سوسياليستي گفته شد، چگونه چنين "تضميني" ميتوانست وجود داشته باشد؟ چه روشهايي يا كدامين نهادهاي رسمي ميتوانند وقوع انقلابات فرهنگي "تضمين" نمايند ("تضمين " موفقيت آنها پيشكش) ؟ در ضمن بايد پرسيد براي چه كسي "بگونه اي بس آمرانه" جلوه كرد ـ براي چه طبقه اي؟ سند CRC در اينجا هم گرايش پابرجاي خود در دنباله روي از عقب افتاده ترين اقشار و دفاع از تعصبات بورژوا دمكراتيك و بينش بورژوايي بطور كلي ـ منجمله، واضح بگويم، آنتي كمونيسم ناهنجارـ را به نمايش ميگذارد. در واقع، سند CRC كم و بيش علنا موضع بورژوازي و روشنفكران بورژوايي كه اين آتوريته عليه شان نشانه رفته بود و آزارشان ميداد، را اتخاذ ميكند. دراين رابطه بد نيست نظرات انگلس در استهزاي آنارشيستها را ذكر كنيم؛ انگلس در اينجا بنحو جالب توجهي از تجربه كمون پاريس استفاده كرده و به آن رجوع مي نمايد و اين درس را از آن تجربه جمع بندي مي كند:

"آيا اين عاليجنابان تاكنون شاهد انقلابي بوده اند؟ انقلاب بيشك آمرانه ترين چيز ممكن است. عملي است كه طي آن يك بخش از اهالي اراده خود را بزور تفنگ، سرنيزه و توپ كه همگي ابزارهايي بسيار آمرانه اند، بر بخش ديگري از اهالي تحميل ميكنند. دسته فاتح بايد حاكميت خود را به وسيله خوف افكندن در دل مرتجعين از طريق بكارگيري اسلحه حفظ كند. آيا كمون پاريس حتي يك روز هم بدون استفاده از آتوريته مردم مسلح عليه بورژوازي ميتوانست دوام بياورد؟ بالعكس، آيا نميتوانيم يكمون پاريسه را بخاطر استفاده ناكافي از آن آتوريته سرزنش كنيم؟" (به نقل از لنين، دولت و انقلاب، مجموعه آثار، جلد 52)

انگلس بيشك محتواي طبقاتي ديكتاتوري پرولتاريا را در نظر داشت. او نه از آتوريته به معنايي كلي يا انتزاعي، بلكه دقيقا از آتوريته انقلابي پرولتاريا دفاع ميكند. همين نكته در مورد مائو و ساير "رهروان سوسياليسم" در چين نيز صادق است. آنها به اعمال ديكتاتوري پرولتاريا توسط توده ها بر بورژوازي و كليه كساني كه مي خواستند سرمايه داري را احيا كنند، حيات و شكل دادند و آنرا رهبري كردند. (10) 

 

مشكل بوروكراسي،نقش حزب و ساختارهاي دولتي تحت سوسياليسم

مسئله بعدي. زيرعنوان "اشتباه اساسي"، سند CRC بدنبال اين است كه در يابد "لنين چگونه و از كجا به اشتباه رفت.” ولي با اين "اكتشاف" اشتباه اساسي خود را كه رد پايش در سراسر سند هويداست، عميق تر مي كند. نه تنها استدلالات سند بد و بدتر مي شوند، بلكه بحثهاي جديدي بميان مي آيد كه نشان دهنده گسست ـ يا عقب نشيني ـ واضح تري از ماركسيسم ـ لنينيسم ـ مائوئيسم است. باقي نقد حاضر از سند CRC عمدتا روي همين بحثهاي جديد ـ كه نشان مي دهيم چندان هم جديد نيستند ـ متمركز است.

سند CRC مي گويد: "در ساختار سياسي كمون پاريس، حزب كمونيست هيچ نقش مستقيمي بعهده نداشت.” (پاراگراف VIII ـ 4)

باز هم بلحاظ تاريخي، تنها ميتوان گفت "خدا را شكر!" منظورم اين است كه اگر يكي از بانفوذترين نيروهاي درون كمون پاريس چنين نقش رهبري "مستقيمي" بازي كرده بود، رهبري بدست حزبي مي افتاد كه نماينده حقيقي پرولتاريا نبود چرا كه نيروهاي رهبري كننده كمون پاريس هيچكدام واقعا كمونيست نبودند: سوسياليست بودند، ولي نه سوسياليست علمي. اين نيروها مخالفين سياسي ماركس بودند و اگر كمون بيشتر عمر مي كرد و رهبري آنها بر كمون تحكيم مي شد، كار بهرحال به احياء سرمايه داري مي كشيد. باز تكرار مي كنم، فقدان يك حزب پيشاهنگ كمونيست واقعي يك ضعف حياتي كمون بود. اين مربوط ميشود به نكته اساسي كه تجربه كمون پاريس داراي محدوديت بود و هر چند در واقع انقلابات روسيه و چين از روح و جهت اساسي كه ماركس در كمون پاريس تشخيص داد پيروي كردند، اما علم كردن تجربه بسيار محدود كمون در مقابل تجارب بسيار عظيم تر بعدي ديكتاتوري پرولتاريا، اشتباه است.

به نكته ديگري در سند CRC بپردازيم. "اينكه در شماي كلي ديكتاتوري پرولتاريا كه توسط لنين در "دولت و انقلاب" ارائه شده هيچ اشاره اي به نقش حزب نشده، جالب توجه است. اين ميتواند متاثر از ساختار سياسي كمون پاريس باشد. اما در روسيه، بر خلاف كمون پاريس، حزب بواسطه اينكه بعنوان پيشاهنگي كه منافع طبقاتي پرولتاريا را نمايندگي مي كرد تكوين يافته بود الزاما طي دوران انقلاب اكتبر نقشي حياتي ايفا نمود. پس اين سوال تئوريك مهم آن دوران بود و بايد پاسخ مي گرفت. بي توجهي كامل لنين به اين مسئله لغزشي جدي بود كه به اشتباه اساسي در تكامل درك از ديكتاتوري پرولتاريا انجاميد.” (پاراگراف VIII ـ 5)

واقعيتي است كه لنين در اثر "دولت و انقلاب " به نقش حزب در ديكتاتوري پرولتاريا نپرداخت. هدف او از نوشتن دولت و انقلاب در فاصله بين انقلاب بورژوا دمكراتيك فوريه 1917 و انقلاب پرولتري اكتبر 1917، اين بود كه ضرورت سرنگوني قهرآميز دولت بورژوايي، نابودي ماشين كهنه دولتي و ايجاد دولتي از نوع نوين ـ ديكتاتوري پرولتاريا ـ را نشان دهد. مسئله تئوريكي اساسي در آن لحظه تعيين كننده اين بود و نه نقش حزب در ديكتاتوري پرولتاريا.

"دولت و انقلاب" پلميكي بود عليه "سوسياليستهاي" اپورتونيست آن دوره (كه "محترم ترين" و با نفوذترينشان كائوتسكي بود.) اين افراد ضرورت قهر انقلابي و ديكتاتوري پرولتاريا را نفي و آموزه هاي بنيادين ماركسيستي در باره دولت را تحريف ميكردند ـ آموزه هائي مبني بر اينكه دولت ابزار سركوب طبقاتي است، با شكل گيري تخاصمات طبقاتي بوجود آمده و با نابودي اين تخاصمات و بطور كلي تفاوت هاي طبقاتي از طريق انقلاب پرولتاريا و تحول ريشه اي جامعه و دولت از بين خواهد رفت.) لنين در اين پلميك به جمعبندي ماركس و انگلس از تنها تجربه تاريخي ديكتاتوري پرولتاريا در آن زمان يعني كمون پاريس، اتكاء كرد. مسئله نقش پيشاهنگ حزب كمونيست در اعمال ديكتاتوري پرولتاريا هنوز بطور جدي مطرح نشده بود.

بعيد نيست اگر لنين با استنباط از تجربه كمون پاريس ـ بخصوص كه در كمون پيشاهنگ كمونيست واقعي موجود نبود ـ به نتايجي درباره ضرورت نقش پيشاهنگ حزب، نه تنها در سرنگوني قدرت كهنه دولتي بلكه در ايجاد و اعمال قدرت نوين، رسيده باشد. ولي نپرداختن به اين مسئله در دولت و انقلاب را "لغزشي جدي" كه به "اشتباهي اساسي" منجر شد دانستن، نشاندهنده يك طرز تفكر ايده آليستي و متافيزيكي است.

دقيقا اين تجربه انقلاب اكتبر و سپس اعمال قدرت توسط پرولتاريا بود كه مسئله نقش رهبري كننده حزب را به ميان كشيد و مطرح ساخت. مسلم است كه در آن هنگام، لنين چه در حيطه تئوريك و چه در حيطه پراتيك، مداوما در عرض چند سال بعد به اين مسئه پرداخت. او در نوشته ها و سخنراني هاي خود در اين دوره (سالهاي اوليه ديكتاتوري پرولتاريا در جمهوري شوراها و سالهاي آخر زندگي خود) بكرات در اين مورد بحث كرده و به تضادهاي مربوط به اين مسئله پرداخته است ـ در واقع در بخش هاي ديگر اين سند هم از اين نوشته ها و سخنراني ها نقل قول آورده شده است. (البته بطور تحريف شده و بمنظور متهم كردن لنين به تبليغ "ديكتاتوري حزب" بر توده ها) (11)

نوع مطرح شدن اين مسئله، خود رابطه واقعي بين تئوري و پراتيك را نشان مي دهد. در واقع همانطور كه لنين گفت مهمترين عملكرد تئوري برخورد به مشكلات عاجل روز، برخورد به مشكلات تئوريكي است كه توسط پراتيك مطرح مي شود.

به نكته ديگري از سند CRC بپردازيم: "بعد از كسب قدرت در اكتبر، كنگره شوراها به آتوريته رسمي قدرت سياسي نوين بدل گشت اما در واقع امر، حزب از پشت صحنه نقش حياتي در ارائه تمامي سياستها و تاكتيكهاي مهم ايفا مي نمود. اگر چه نقش حزب در ساختار دولتي نوين معين نگشته بود، اما در عمل شوراها را كنترل مي كرد.” (پاراگراف VIII ـ 6)

با كمال تاسف مي بينيم سند CRC ترس از همان شبحي را دامن مي زند كه عموما بورژوازي علم مي كند ـ شبح كمونيستهاي حقه باز كه نقشه هاي مخفي در سر مي پرورانند! و مي بينيم كه باز هم اين سند فرماليسم آشناي بورژوايي خود را پيش مي كشد (گله مي كند كه واقعا به ساختارهاي رسمي دمكراسي اعتنا نمي شد)، ولي اينبار تحت پوشش ضديت با فرماليسم (شوراها فقط آتوريته رسمي بودند ولي در پشت صحنه اداره امور عمدتا دست كمونيستها بود) در واقع اين امر اصلا "پشت صحنه" نبود. قبلا، سند CRC خود از لنين نقل قول آورده كه بلشويك ها ضرورت نقش رهبري كننده حزب را به "جهانيان اعلام كردند.” واقعيت اين است كه نقش حزب بعنوان نيروي رهبري كننده ديكتاتوري پرولتاريا در رابطه ديالكتيكي با توده ها كه براي اعمال اين ديكتاتوري بسيج شده بودند، با وضوح هرچه بيشتري تعريف مي شد. و لنين با مسئله، چه در تئوري و چه در پراتيك، به همين شكل برخورد كرد. استالين نيز بخصوص در ابتدا، عمدتا چنين كرد. (تحليل مائو را بياد آوريد: در ابتداي رهبري استالين، حزب بجز توده ها تكيه گاهي نداشت و بنابراين استالين خواستار بسيج همه جانبه توده ها و حزب شد، ولي بعدا كه از اين طريق دست آوردهايي كسب شد، اتكاء به توده ها تقليل يافت.

)سند CRC چنين ادامه مي دهد:

"بنابراين، تحت فشار شرايط، در مواجهه با تهديدات خارجي و داخلي، حزب مجبور شد كه نقش مركزي را بعهده گيرد و شوراها را به پشت صحنه براند.” (پاراگرافVIII ـ 7)

صحبت از "به پشت صحنه راندن" شوراها، عاميانه كردن مسئله و از بنياد غلط است. حتي "تحت فشار شرايط" و با وجود تغييرات ضروري كه در وزنه شوراها نسبت به ساير نهادها (از جمله و بخصوص نسبت به حزب ) در اداره جامعه و اعمال ديكتاتوري پرولتاريا داده شد (چنانكه قبلا صحبتش شد)، همانطور كه لنين گفت براي اجراي امور دولتي تحت رهبري حزب كماكان به شوراها تكيه مي شد؛ ولي اينجا بايد به يك مسئله تاريخي جامع تر يعني نقش شوراها (و ساير نهادها و تشكلات توده اي مشابه) در پروسه انقلاب سوسياليستي و پيشروي بسوي كمونيسم برگرديم.

استالين، در گفتگويي در باره انقلاب چين و بخصوص در پاسخ به سوالي در باره تشكيل و نقش شوراها در آن انقلاب (در سال 1927 يعني مراحل اوليه انقلاب چين) چنين بحث مي كند كه شوراها "ارگان قيام عليه قدرت موجود، ارگان مبارزه براي قدرت انقلابي نوين، ارگان قدرت انقلابي نوين اند.” (استالين "گفتگويي با دانشجويان دانشگاه سون ياتسن"، 13 مه 1927، سوال هشتم، در "در مورد اپوزيسيون" ـ پكن؛ انتشارات زبانهاي خارجي صفحه 689) ما قصد وارد شدن به مسائل خاص و بغايت پيچيده تاكتيكي مورد بحث استالين در باره انقلاب چين در آن دوران را نداريم، ولي اينجا استالين به يك مسئله مهم و جهانشمول اشاره مي كند. در تجربه انقلاب بلشويكي ( و اين در مورد انقلاب چين تحت شرايطي كه شوراها تشكيل شدند نيز صدق مي كند) شوراها از درون قيام توده اي بوجود آمدند و تا مدتي بعد از كسب قدرت (12) همان تحركي را كه در طول قيام داشتند حفظ كردند. ولي روشن بود كه اين تحرك را نمي توان بشكل "خط مستقيم" در همان سطح و براي مدت زماني طولاني حفظ كرد.

اين نيز مربوط است به نكاتي كه قبلا در باره مشكل حفظ انرژي و شور و شوق انقلابي توده ها مطرح شد. مبارزه طبقاتي و طغيانهاي انقلابي توده ها در جامعه سوسياليستي ( و در جامعه سرمايه داري) الزاما موج وار و مارپيچي تكامل مي يابند. و اين مسئله ناچارا در درجه تحرك ـ و گاهي در فقدان نسبي تحرك ـ ارگانهايي از قبيل شوراهاي تحت رهبري پرولتاريا انعكاس مي يابد.

اين واقعيت كه در شوروي، شوراها هميشه آن تحرك دوران خيزش توده ها براي كسب قدرت و سالهاي اوليه اعمال قدرت را نداشتند، بياني از اين تكامل عيني موج وار است و نه آنطور كه سند CRC مي گويد نتيجه حقه بازيها و اعمال شيطاني بلشويكها براي جايگزين كردن ديكتاتوري پرولتاريا با ديكتاتوري حزب.

و درست بر خلاف آنچه اين سند مي گويد، لنين از اين مسئله كه نه توده ها و بلكه "فقط حزب"، "مي تواند ديكتاتوري را اعمال كند"، اصل نساخت. (پاراگراف VIII ـ 7) او با جديت به مشكل چگونگي شركت توده ها در اداره دولت و مبارزه با گرايشات بوروكراتيكي كه مانع آن مي شوند، پرداخت. نوشته هاي او در سالهاي آخر زندگيش نشان مي دهد كه شديدا با اين مسئله دست به گريبان بود ولي در عين حال مجبور بود قبول كند كه بوروكراسي تا مدتها به اشكال مختلف به زندگي خود ادامه داده و به اين زوديها از بين نخواهد رفت.

يكي از شيوه هاي مهم لنين در رهبري مبارزه عليه بوروكراتيزه شدن و گرايش به فساد كه در حزب كمونيست بخاطر در قدرت بودن رشد ميكند، كارزار تصفيه حزب از كاريريست ها يكساني كه براي پيشرفت شخصي وارد حزب شده بودند ـ مه بود؛ اين تصفيه بخصوص شامل افرادي شد كه بعد از تثبيت قدرت و زمانيكه حزب نقشي رهبري كننده در نهادهاي جامعه، در اقتصاد و زندگي سياسي كشور ايفا مي كرد، به حزب پيوسته بودند. لنين اصرار داشت كه حزب، بخصوص هنگامي كه نيروي رهبري كننده پرولتارياي در قدرت است، بايد همواره از افرادي تشكيل شود كه حاضرند براي منافع پرولتاريا فداكاري كنند. در سال 1921  يعني دوران بعد از پيروزي در جنگ داخلي عليه ارتجاعيون بومي كه با شماري از قدرتهاي امپرياليستي مرتبط بودند ، لنين در مورد تصفيه حزب گفت:

"شكي نيست كه تصفيه حزب به امري جدي و بسيار مهم تبديل شده است."

"در برخي نقاط حزب عمدتا با كمك تجربه و پيشنهادات كارگران غير حزبي تصفيه مي شود؛ اين پيشنهادات و نمايندگان توده هاي پرولتر غيرحزبي به طور جدي مورد ملاحظه قرار مي گيرند. اين با ارزش ترين و مهمترين مسئله است. اگر ما در تصفيه حزب به اين شيوه، بدون استثناء و از بالا تا پائين، واقعا موفق شويم، دست آورد عظيمي براي انقلاب كسب خواهيم كرد."

"...حزب بايد از آناني كه از توده ها بريده اند تصفيه شود ( چه برسد به كساني كه حزب را در چشم مردم بي اعتبار مي كنند) طبيعتا ما به هرچه توده ها بگويند گردن نخواهيم گذاشت. چرا كه توده ها نيز گاهي ـ بخصوص هنگام خستگي و فرسودگي مفرط ناشي از سختي و رنج بيش از حد ـ غرق احساساتي ميشوند كه اصلا پيشرو نيست؛ ولي پيشنهادات توده هاي پرولتر غير حزبي و در بسياري موارد توده هاي دهقان غير حزبي، در ارزيابي از افراد و در انتقاد از كساني كه با انگيزه هاي خودخواهانه خودشان را به ما "چسبانده اند"، از آناني كه تبديل به "كميسرهاي متفرعن" و "بوروكرات" شده اند، بسيار با ارزش است. توده هاي زحمتكش حساسيت فوق العاده اي دارند. بنابراين مي توانند فرق كمونيستهاي صديق و متعهد را با آنهائي كه مايه نفرت كساني ميشوند كه با عرق جبين تامين معاش ميكنند و هيچ امتياز و هيچ "راهي به مقامات بالا" ندارند تشخيص دهند."

"براي تصفيه حزب در نظر گرفتن پيشنهادات مردم زحمتكش غير حزبي بسيار مهم است. اينكار نتايج بزرگي بهمراه مياورد. اين كار حزب را به پيشاهنگي قوي تر از آنچه بود تبديل مي كند. اين كار حزب را تبديل به پيشاهنگي مي كند كه با طبقه، بند هاي محكم تري دارد و حزب را در رهبري طبقه از ميان انبوه مشكلات و خطرات بسوي پيروزي، تواناتر مي كند.” (لنين، تصفيه حزب، منتخب آثار لنين. جلد 33، ص 40 ـ 39 تاكيد از لنين)

اين تصفيه هاي حزبي و ساير اقداماتي كه عليه بوروكراتيزه شدن حزب تحت رهبري لنين اتخاذ شد، نمي توانست بخودي خود مشكل را حل كند و نكرد ـ اين اقدامات نمي توانست تضادهاي بنياديني كه زاينده بوروكراتيسم و كاريريسم در ميان سردمداران حزبي و دولتي و غيره مي باشند را حل كند و نكرد. ولي اين سياستها نشان مي دهد كه لنين مصمم بود با بوروكراتيسم و كاريريسم و ساير گرايشاتي كه ميخواستند ماهيت حزب و دولت را عوض كرده و آن را به ابزاري براي ديكتاتوري بر توده ها تبديل كنند، بجنگد.

اين مشكل، ابداعات نوين، كشف شيوه ها و ابزار جديدي از مبارزه را طلب مي كرد ـ و انقلاب كبير فرهنگي پرولتري چين، آن ابداع نوين، آن شيوه و ابزار نوين مبارزه انقلابي تحت ديكتاتوري پرولتاريا بود. ولي همانطور كه مائو گفت تنها يك انقلاب فرهنگي نمي توانست همه مشكلات را حل كند؛ و نيز نمي توانست خصلت موج وار مبارزه طبقاتي و خيزشهاي توده اي ، كه خصلتي عيني است، را از بين ببرد. همانطور كه مائو گفت در طول جاده اي كه نهايتا به كمونيسم مي انجامد انقلابات فرهنگي متعددي لازم است و با وجود اين، انقلابات فرهنگي هميشه بوقوع نمي پيوندند. در آن دوراني كه انقلاب فرهنگي ميسر نيست بايد با گرايشات بوروكراتيك مبارزه كرد و اساسي تر از آن بايد راههايي يافت تا بتوان از طريق آن شور و تحرك آگاهانه توده ها را به حد اكثر ممكن بسيج كرد. ولي هيچ يك از اينها سدي آهنين و تضمين شده عليه احياء سرمايه داري نخواهد بود و اين واقعيت را كه در دوره هايي حتي در جامعه سوسياليستي "هيجان" انقلابي و ابتكار توده ها در اوج خود نيست، عوض نخواهد كرد.

در اينجا مسئله ديگري نيز مطرح است و آن برخورد حزب، بعنوان نيروي رهبري كننده ديكتاتوري پرولتاريا، به مخالفين و برخورد عقايد، چه درون حزب و چه بطور كلي در سطح جامعه، مي باشد. در مقاله "پايان / آغاز" و برخي نوشتجات ديگر، من به تبعيت از مائو به اهميت آزاد گذاشتن و حتي تشويق اختلاف نظر و برخورد عقايد تحت ديكتاتوري پرولتاريا بعنوان يك اصل عام تاكيد كرده ام. ولي در عين حال بايد متوجه بود كه به اين مسئله نيز نمي توان بطور مجرد و فرماليستي و با ديد دمكراسي "ناب" و "غير طبقاتي" برخورد كرد ـ شرايط معين و بالاخص  روابط طبقاتي و مبارزه طبقاتي چه در خود جامعه سوسياليستي و چه در سطح بين المللي بر اين مسئله نيز تاثيري تعيين كننده دارد.

گاهي امكانش هست ـ يعني در تطابق با منافع پرولتاريا است ـ كه به چنين مناظره و اختلاف عقيده "ميدان" داده شود و حزب نبايد در چنين فرصتهايي از "ميدان دادن" امتناع كند؛ گاهي هم بايد "صفها را فشرده" تر كرد و مبارزه ايدئولوژيك و مناظره و غيره را به شيوه اي محدودتر پيش برد؛ و در شرايطي كه چنين برخوردي ضروريست، حزب از اتخاذ اين روش هم نبايد طفره رود. با وجود اين، بايد اصل راهنما در تمام اين موارد پيدا كردن شيوه هايي براي بحث، ابراز نظر مخالف و مبارزه ايدئولوژيك، چه در درون حزب و چه در ميان توده هاي وسيع باشد؛ شيوه هايي كه با شرايط وفق داشته باشد و در آن شرايط مشخص بر منافع پرولتاريا منطبق باشد؛ و بايد از هر فرصتي براي حداكثر "ميدان دادن" استفاده كرد كه البته بايد در تطابق با منافع پرولتاريا يعني با اعمال ديكتاتوري پرولتاريا توسط توده ها و ادامه انقلاب تحت ديكتاتوري پرولتاريا و با رهبري حزب پيشاهنگ كمونيست باشد.

اين كار بايد انجام گيرد ـ حتي با وجود اينكه الزاما خطرات زيادي در برداشته و مكررا نظمي را كه تحت سوسياليسم جا افتاده، بهم خواهد زد؛ اما اينكار بايد به طريقي انجام شود كه پايه هاي احياء نظم كهن و سرمايه داري را تقويت نكرده بلكه تضعيف كند. اينجا بر مي گرديم به "جنبه مثبت تضادهاي حل نشده تحت سوسياليسم" و اصل مرتبط بدان كه:

"حزب در جامعه سوسياليستي بايد به دو صورت بمثابه پيشاهنگ عمل كند: نه تنها بعنوان حزب در قدرت بلكه در رابطه با شركت فعال و در واقع به ميدان آوردن توده ها و رهبري مبارزات آنها عليه آن جنبه هايي از نظم موجود كه در هر لحظه معين به مانعي در مقابل انقلابي تر كردن جامعه و در مقابل نيروهاي نوين نوپاي انقلابي تبديل شده اند. بطور خلاصه حزب بايد هم حزب در قدرت باشد و هم پيشاهنگ مبارزه انقلابي عليه آن جوانبي از قدرت كه راه رهايي كامل را سد مي كنند.” (باب آواكيان، "يادداشتي نهايي"، مجله انقلاب ـ پائيز 1990 ص 46، تاكيدات از متن اصلي است)

كليت اين مسئله سوالات عميقي را در بر دارد كه بايد با آنها دست و پنجه نرم كرد و پاسخ داد ـ ولي تكرار كنم، اينكار بايد با اتكاء به ماركسيسم ـ لنينيسم ـ مائوئيسم و با جمعبندي ماركسيست ـ لنينيست ـ مائوئيستي از تجربه تاريخي ديكتاتوري پرولتاريا صورت گيرد. نفي اين تجربه تاريخي و جستجوي "جواب هاي راحت" كه حزب را در مقابل توده ها قرار مي دهد، صريحا بگويم، شيوه كلاسيك ضد كمونيستي است. بيانيه جنبش انقلابي انترناسيوناليستي بر نكته اي تاكيد مي كند كه در پرتو وقايع اخير جهاني بيش از پيش اهميت يافته است:

"جمعبندي از تجارب تاريخي، خود هميشه صحنه مبارزه طبقاتي حاد بوده است: از زمان شكست كمون پاريس تاكنون، رويزيونيستها و اپورتونيستها بر شكستها و كمبودهاي پرولتاريا انگشت گذارده اند تا درست و نادرست را وارونه جلوه داده جاي عمده و غير عمده را عوض كرده و به اين ترتيب نتيجه گيري كنند كه پرولتاريا "نمي بايست دست به اسلحه مي برد.” ظهور شرايط جديد اغلب بمثابه توجيهي براي نفي اصول اساسي ماركسيسم، تحت عنوان "تكامل خلاق" آن، مورد استفاده قرار گرفته است. در عين حال اين نادرست و بهمان ميزان مضر است كه روح نقادانه ماركسيسم را كنار نهاده، از كمبودها و موفقيتهاي پرولتاريا همزمان جمعبندي نكرده و بدفاع از مواضعي كه در گذشته صحيح ارزيابي مي شد و اتكاء به آنها قناعت كنيم. چنين برخوردي ماركسيسم ـ لنينيسم را شكننده مي كند و در مقابله با حملات دشمن و هدايت پيشروي هاي نوين در مبارزه طبقاتي ناتوانش مي سازد. في الواقع، چنين شيوه اي روح انقلابي ماركسيسم را مي كشد.

"در واقع تاريخ نشان داده است كه تكاملات خلاق و واقعي ماركسيسم (و نه تحريفات رويزيونيستي و قلابي) در ارتباط لاينفك با مبارزه حاد در دفاع و پشتيباني از اصول پايه اي ماركسيسم ـ لنينيسم قرار داشته است. مبارزه لنين در دو جبهه عليه رويزيونيسم آشكار و عليه افرادي همچون كائوتسكي كه تحت پوشش "ماركسيسم ارتدكس" با انقلاب ضديت مي ورزيدند، و نبرد بزرگ مائو عليه رويزيونيستهاي مدرن كه تجربه ساختمان سوسياليسم در شوروي لنين را نفي مي كردند، در عين پيشبرد نقدي علمي و همه جانبه از ريشه هاي رويزيونيسم، شواهد اين مدعا هستند."

"امروزه برخوردي مشابه به مسائل و مشكلات آزارنده تاريخ جنبش بين المللي كمونيستي لازم است.” (بيانيه ج ا ا ـ ص 8)

متاسفانه سند CRC از اين برخورد صحيح بريده و خلاف آن مي رود. اين سند اصرار دارد بر اينكه "دو گام عملي توسط كمون پاريس برداشته شد: اولا، يك سيستم سياسي كه توسط ماموران قابل عزل دولتي اداره مي شود و ثانيا، جايگزين كردن خلق مسلح بجاي ارتش دائمي"؛ و مدعي است كه از اين زاويه در "قواي محركه" قدرت سياسي تعمق مي كند (پاراگراف VIII ـ 9 ، پاراگراف VIII ـ 10) و به اين ترتيب كاملا به نقطه نظر بورژوايي نزول مي كند. سند با توصيف ماهيت دولت شروع مي كند:

"طبقه مسلط در يك جامعه طبقاتي، قدرت سياسي را با ادعاي نمايندگي كل جامعه بكار مي برد. اين بازتاب تضادي ميان اراده سياسي طبقه حاكم و اراده سياسي جامعه بطور كل است. براي حل اين تضاد است كه قدرت در ساختار دولتي تمركز مي يابد و توسط طبقه حاكم بمثابه قدرت اجرائي اش بكار برده مي شود. بنابراين، اين تمركز اراده سياسي طبقه حاكمه تحت لواي اراده سياسي كل جامعه در شكل كنكرت دولت ( خصوصا در قدرت مسلح آن)، صفت مميزه قدرت سياسي در جامعه طبقاتي از ديرباز بوده است" (پاراگراف VIII ـ 10 ـ تاكيد از من است)

اين توضيح نادرستي از تضادهاي موجود و جوهر مسئله است. اعمال قدرت سياسي توسط طبقه غالب، ماهيتا و بنيادا به منظور حل "تضاد بين اراده سياسي طبقه حاكمه و اراده سياسي جامعه بطور كل " نبوده بلكه ماهيتا و بنيادا هدفش برخورد به تضاد ـ خصمانه ـ بين طبقه غالب و طبقه (يا طبقاتي) است كه طبقه غالب براي حفظ موقعيت مسلط خود در جامعه بايد بر آنها ديكتاتوري اعمال كند. و ريشه آن نه در برخوردي مجرد بين "اراده هاي سياسي" بلكه در شرايط مادي زيربنايي نهفته است ـ يعني برخورد منافع طبقاتي متفاوت كه منطبق بر مناسبات توده اي مادي مشخص است. ريموند لوتا توضيح موشكافانه زير را از مسئله ارائه مي دهد:

"دولت يك ساختار عيني جامعه است كه خصلتش نه توسط منشاء طبقاتي اعضاي رهبري كننده آن بلكه توسط تقسيم كار اجتماعي مشخصي كه خود جزئي از آن است و روابط توليدي اي كه بايد نهايتا به آن خدمت كرده و بازتوليدش كند، تعيين مي شود. (لوتا، "واقعيت هاي سوسيال امپرياليسم در مقابل دگم هاي رئاليسم بدبينانه: ديناميسم شكل بندي سرمايه در شوروي" از كتاب "اتحاد شوروي: سوسياليست يا سوسيال امپرياليست؟ بخش 2، شيكاگو، انتشارات RCP 1983 ـ ص 41 ـ تاكيد از من است.)

ولي سند CRC مسئله را درست برخلاف اين مطرح مي كند؛ تمركز بروي "تضاد بين اراده سياسي طبقه حاكمه و اراده سياسي جامعه بطور كل" نگرشي ايده آليستي به مسئله بوده و كار را به پرده پوشي ماهيت طبقاتي دولت مي كشد، (خواهيم ديد كه اين سند هم دقيقا در اين جهت پيش مي رود) سند در ادامه بحث خود مسئله را چنين ارائه مي كند:

"پرولتاريا در پي گسست كيفي از اين ساختار است. او مي بايد روندي را آغاز كند كه جامعه را بطور كل به جذب دوباره اين قدرت متمركز، قادر سازد؛ و جايگزيني ارتش دائمي با خلق مسلح يك گام اوليه مشخص در اين جهت است. در فقدان يك سيستم كامل اقتصادي، سياسي و اجتماعي كه ضامن اين جذب دوباره باشد، خود اين گام به تنهايي نخواهد توانست به هدف ياد شده خدمت كند. در كل اين روند، شرايط و ساختارهايي مي بايد ايجاد شود كه اراده سياسي كل جامعه بتواند بطور مستقيم بدون وساطت يك دولت بروز يابد و متحقق گردد. فقط بعد از اين است كه پرولتاريا مي تواند به هدف خود يعني جامعه اي كه در آن دولت ناپديد مي شود دست يابد. اگر پرولتاريا نتواند چنين آلترناتيوي را براي سيستم سياسي ارائه دهد، نخواهد توانست هيچ گسست كيفي از سيستم بورژوايي موجود انجام دهد.” (پاراگرافVIII ـ 10)

از قسمت آخر شروع مي كنيم. در اين بخش رابطه بين اقتصاد و سياست بطور ايده آليستي و متافيزيكي "وارونه" شده و به خود سياست ـ و بخصوص دولت ـ هم بطور ايده آليستي و متافيزيكي برخورد مي شود. در اين ميان مسئله تعيين كننده دگرگون كردن زيربناي اقتصادي در رابطه با "گسست كيفي از سيستم بورژوايي موجود" مطرح هم نمي شود و مسئله "ارائه آلترناتيوي براي سيستم سياسي " از زيربناي اقتصادي جدا مي شود و يا حداقل مسئله دگرگون ساختن زيربناي اقتصادي و فعل و انفعال آن با امر ايجاد دولتي از نوع نوين كه بنوبه خود به از بين رفتن دولت بطور عموم مي انجامد، اصلا در نظر گرفته نمي شود. فقط بطور سرسري به "سيستم كامل اقتصادي، سياسي و اجتماعي كه ضامن اين جذب دوباره باشد" اشاره مي شود و بجاي اينكه شرايط مادي زيربنايي را مركز توجه قرار داده و سيستم سياسي را در زمينه آن ـ يعني در رابطه ديالكتيكي با شرايط اقتصادي زير بنايي كه نهايتا تعيين كننده اند ـ بررسي كند، توجه اوليه و عمده را به مسئله سيستم سياسي معطوف مي دارد.

در فرمولبندي "در كل اين روند شرايط و ساختارهايي مي بايد ايجاد شود كه اراده ( سياسي) كل جامعه بتواند بطور مستقيم بدون وساطت يك دولت بروز يابد و متحقق شود" يك مسئله خيلي تعيين كننده از قلم افتاده است؛ مسئله اي كه "كل روند" را مشخص مي كند؛ يعني مسئله وجود طبقات و مبارزه طبقاتي كه مهمترينش تضاد و مبارزه خصمانه بين پرولتاريا و بورژوازي است؛ ولي همچنين تضاد و مبارزه بين كارگران و دهقانان، بين زحمتكشان و روشنفكران، و ساير تضادهاي اجتماعي را هم در بر مي گيرد، تضادهايي كه منعكس كننده تضادهاي طبقاتي اند و يا تخم تضاد طبقاتي و حتي تخاصم طبقاتي را در بردارند.

درست است كه با رسيدن به كمونيسم، كه لازمه اش تغيير انقلابي زيربناي اقتصادي و روبنا است، چنان سيستم سياسي و اداري بوجود خواهد آمد كه در واقع بيان اراده كل جامعه خواهد بود ـ البته اين به معني فقدان تضاد نيست . ولي روند رسيدن به كمونيسم از طريق انقلاب تحت ديكتاتوري پرولتاريا براي حل تضادهاي عميق اجتماعي و برخوردهاي طبقاتي ميسر مي شود و نه از طريق رشد كم و بيش تك خطي ساختارهايي كه "اراده سياسي كل جامعه" و "جذب دوباره قدرت دولتي توسط كل جامعه" را بيان مي كنند. (پاراگراف X ـ 3)

بعدا سند بما مي گويد كه "كل سيستم ديكتاتوري پرولتاريا كه از زمان لنين تا مائو در عمل پياده گشته، رفوزه شده است.” (پاراگراف VIII ـ 11) چون طبق نسخه اين سند يعني "آلترناتيوي براي سيستم سياسي" جلو نرفتند و طبق نظر اين سند در مورد چگونگي از بين بردن دولت (يا "جذب دوباره قدرت دولتي توسط كل جامعه") عمل نكردند. در اين مورد هم بايد گفت "خدا را شكر!" اگر "كل سيستم ديكتاتوري پرولتارياي در عمل پياده شده" كوشيده بود خط سند CRC را در عمل پياده كند، اين ديكتاتوري پرولتاريا خيلي زودتر از اينها مضمحل شده و سرنگون مي شد، و پرولتارياي بين المللي تمام آن تجارب غني تاريخي را كه از طريق درسهاي واقعي كسب كرده، نداشت. و بايد اضافه كنيم كه كاش اين ديكتاتوري پرولتاريا در امتحان سند CRC بيشتر از اينها "رفوزه" شده بود ـ يا، اگر بخواهيم مسئله را بشكل مثبت مطرح كنيم، كاش بيشتر از اينها در ممانعت از قدرت گيري بورژوازي موفق شده بود و هنوز در قدرت بود.

موضوع تعيين كننده و مورد اختلاف بين ماركسيسم ـ لنينيسم ـ مائوئيسم و خط سوسيال دمكراتيك سند CRC در مورد دولت و بخصوص ديكتاتوري پرولتاريا را تكرار و تاكيد مي كنم: اين سند طوري برخورد مي كند كه گويا به محض اينكه ديكتاتوري پرولتاريا بدست آمد، مسئله اساسي در پيشروي بسوي كمونيسم گسترش دمكراسي است ـ دمكراسي صوري. در حاليكه در واقعيت، نكته اساسي ـ يا همانطور كه مائو بروشني گفت، حلقه كليدي ـ مبارزه طبقاتي است.

در نوشتجات ماركس و انگلس (ولنين) مي توان فرمولبندي هايي يافت كه از برخي جهات بظاهر به آنچه در مورد "جذب دوباره قدرت دولتي توسط كل جامعه" در سند CRC آمده است شبيه مي باشد، ولي اين سند اصل مسئله را نمي بيند (يا نديده مي گيرد): دولت بر پايه شكاف جامعه به طبقات متخاصم بوجود مي آيد و ارگان يك طبقه ـ طبقه اي كه از لحاظ اقتصادي غالب است ـ براي سركوب ساير طبقات است: دولت ابزار ديكتاتوري طبقاتي است. اين مسئله در "منشاء خانواده، دولت و مالكيت خصوصي"، نوشته انگلس، بوضوح و بطور كامل ادا شده: "پس دولت از روز ازل موجود نبوده. جوامعي بودند كه بدون آن سر مي كردند و هيچ تصوري از دولت و قدرت دولتي نداشتند. در مرحله مشخصي از تكامل اقتصادي كه تقسيم اجتناب ناپذير جامعه به طبقات را به همراه داشت، وجود دولت، درست بخاطر اين تقسيم، لازم شد.” (انگلس، "منشاء ...” در ماركس و انگلس، آثار منتخب، مسكو: انتشارات پروگرس، جلد 3، ص 330) و دولت، هر كجا كه موجود باشد و به هر شكلي كه حكومت كند، "اساسا ماشين انقياد طبقه تحت ستم و استثمار است" (همانجا ص 332)

"جامعه بطور كل" هيچ "اراده سياسي" ندارد ـ حداقل در جامعه طبقاتي. ميتوان گفت طبقات "اراده سياسي" دارند؛ و تكرار مي كنم، قدرت دولتي (ديكتاتوري) براي برخورد به تضاد بين "اراده سياسي" طبقه غالب ( بطور اساسي تر منافع طبقاتي عيني آن) و طبقاتي كه مورد استثمار و ستم آن هستند بكار گرفته مي شود.

نكته اساسي كه اينجا بايد مورد توجه قرار داد اينست كه نيروي مسلح دولتي فشرده ترين تبلور قدرت سياسي است و تا وقتي دولت هست ـ بعبارت ديگر تا وقتي جامعه به طبقات تقسيم شده ـ نيروهاي مسلح بهرحال يكي از طبقات را نمايندگي مي كنند. اين نيروهاي مسلح نمي توانند "تمام خلق" و يا "كل جامعه" را بدون تمايز طبقاتي نمايندگي كنند. تحت شرايط سوسياليسم ـ كه نه تنها يك جامعه طبقاتي است بلكه جامعه ايست كه در آن تقسيمات طبقاتي خصمانه موجودند ـ فراخوان انحلال ارتش دائم (حرفه اي و تمام وقت) و جايگزيني آن با تسليح "تمام خلق" را دادن به معني درخواست حذف انحصار پرولتاريا بر نيروهاي مسلح است كه بنوبه خود به خواست انحلال ديكتاتوري پرولتاريا مي انجامد.

زيرا آن تضادهاي اساسي كه جامعه سوسياليستي را بمثابه جامعه گذار از سرمايه داري به كمونيسم رقم مي زند پايه هاي مادي براي ادامه موجوديت طبقات و بخصوص براي بازتوليد مستمر بورژوازي، ايجاد مداوم بورژوازي نوين چه از ميان كارمندان حزبي و دستگاه دولتي و چه بطور كلي از صفوف مردم مي باشد. در چنين شرايطي منحل كردن ارتش دائمي كه تحت رهبري حزب پرولتاريا (تنها حزب پيشاهنگ كمونيست آن) مي باشد (13) و جايگزيني آن با تسليح "تمام خلق" در واقعيت به رشد نيروهاي مسلح متفاوتي كه نمايندگي طبقات متفاوتي، از جمله بورژوازي، را مي كنند مي انجامد. حتي اگر طبقات حاكمه سرنگون شده و هواداران (علني) آنان از دسته بندي "تمام خلق" كه قرار است جايگزين ارتش دائم دولت پرولتري شود، حذف شوند، باز هم اين امر بوقوع خواهد پيوست. نيروهاي مسلح پرولتاريا تحليل رفته يا تضعيف خواهند شد و قدرت، از جمله قدرت نظامي ساير نيروهاي طبقاتي، و از آنجمله نيروهاي بورژوايي كه مترصد احياء سرمايه داري هستند، تقويت خواهند گشت. در واقع در چنين وضعي حفظ قدرت سياسي و ادامه پيشروي بسوي كمونيسم براي پرولتاريا غيرممكن خواهد بود. وقتي بياد داشته باشيم كه ضد انقلابيون "بومي " بدون استثناء بدنبال ايجاد وحدت با قدرتهاي خارجي امپرياليستي و ساير دول ارتجاعي هستند، اين مسئله را با وضوح بيشتري ميتوان ديد. نتيجتا انحلال نيروهاي مسلح تمام وقت و تعليم يافته، دولت پرولتري را در نبرد با تجاوز امپرياليستي و نيروهاي احياگر سرمايه داري درون كشور سوسياليستي بطور مهلكي فلج خواهد كرد.

البته اين بمعناي بي اهميت بودن تسليح توده هاي وسيع تحت سوسياليسم نيست و براي حفظ حكومت پرولتاريا نبايد تنها بر ارتش دائم تكيه كرد. در واقع چه از زاويه نبرد با حملات مسلحانه ضدانقلابي (وتجاوز امپرياليستي) و چه از زاويه پيشبرد تغيير انقلابي جامعه در جهت حذف تقسيمات طبقاتي (و به همراه آن دولت)، لازم و حياتي است كه در كنار ارتش دائم دولت پرولتري (تا فرارسيدن زمانيكه بتوان ارتش دائم را از بين برد) توده هاي وسيع "مسلح" بوده و مهمتر از آن وسيعا در ميليشياي خلق متشكل شده و تعليم ببينند.

ولي مسئله تعيين كننده، هم در رابطه ارتش دائمي و هم در رابطه با ميليشياي خلق، اين است كه تفنگ بايد واقعا دست توده ها باشد نه فقط بطور صوري. اين مسئله  به ماهيت رهبري اعمال شده در ارتش دائم و ميليشيا منوط است. و ماهيت اين رهبري نيز بنوبه خود بطور فشرده در خط متجلي ميشود ـ هم خط ايدئولوژيك و سياسي بطور عام و هم تبلور آن در سياستهاي مشخص. اين شامل روابط دروني داخل نيروهاي مسلح (از جمله ميليشيا) و روابط بين اين نيروهاي مسلح و توده هاي خلق است؛ همچنين مستلزم فرموله كردن قصد و هدف اساسي اين نيروهاي مسلح و اصول نبرد و دكترين آن است كه از اين هدف اساسي سرچشمه مي گيرد.

در همه اين موارد درك تفاوتهاي طبقاتي بين خلق و اصرار بر نقش رهبري كننده پرولتاريا و حزب پيشاهنگش كه در خط و سياستهايش تبلور مي يابد، تعيين كننده است. فقط بكاربست بي وقفه اين روش، و مبارزه مستمري كه كانون توجهش مسئله خط است، تعيين مي كند كه نيروهاي مسلح دولت پرولتري نماينده قدرت مسلح توده ها هستند و در تطابق با منافع انقلابي پرولتاريا عمل مي كنند يا نه.

 

انحلال تحليل طبقاتي تحت عنوان مخالفت با "تقليل گرايي طبقاتي

مسلما موضع سند CRC چنين نيست. اين سند بر ماهيت طبقاتي دولت پرده مي كشد. در واقع، تحليلش از دولت و روند زوال آن ("جذب دوباره قدرت دولتي توسط كل جامعه") نه تنها دولت پرولتري بلكه دولت بورژوايي را هم اساسا تحريف مي كند. تحت عنوان "ديكتاتوري بورژوائي و دمكراسي پرولتري" به اين (تجديد) نظر بر مي خوريم:

"لنين مطلقا حق داشت كه بگويد تمامي اشكال مختلف دولتهاي بورژوايي بناگزير ديكتاتوري بورژوازي مي باشند و كليه اشكال متفاوت ممكن براي دولت در حال گذار پرولتري اساسا ديكتاتوري پرولتاريا هستند. اما اين جنبه ديكتاتوري فقط جنبه اساسي آن است و نه همه آن. دولت دمكراتيك بورژوايي با يك سوال مهم در جامعه بشري دست و پنجه نرم مي كند. تضاد ميان فرد با جامعه. اما يك دولت بورژوا ـ فاشيستي هيچ جايي براي برخورد با اين تضاد حتي در آن سطح باقي نمي گذارد. هر چند هر دوي اينها اساسا ديكتاتوري هاي بورژوايي هستند. براي نخستين بار در تاريخ جامعه بشري، دمكراسي بورژوايي فرد را بمثابه يك موجوديت سياسي به رسميت مي شناسد و به او (زن يا مرد) نقشي هرچند صوري در سيستم سياسي ميدهد. ضعف اين دمكراسي بورژوايي آنست كه بر حاكميت مالكيت خصوصي كه توسط آن ديكتاتوري بورژوايي تضمين مي شود استوار گشته است. بنابراين برابري ادعائي آن نه فقط صوري بلكه دروغين نيز ميشود.” (پاراگراف 9 ـ 1) (14)

قبل از هر چيز، انتقاد كردن از دمكراسي بورژوايي بخاطر "ضعفهايش"، بشيوه سند CRC خود كاملا افشاگر است! ولي علاوه بر آن گفتن اينكه دمكراسي بورژوايي "به حاكميت مالكيت خصوصي استوار است" بسيار نادقيق و غلط مي باشد. بورژوا دمكراسي به سلطه مالكيت بورژوايي استوار است. اين نكته ممكن است جزئي و بي اهميت بنظر آيد ـ و ممكن است در متن ديگري چنين نيز باشد ـ ولي در زمينه تلاش سند CRC براي لاپوشاني پايه و خصلت طبقاتي دمكراسي بورژوايي اصرار بر اين نكته و كاوش پيامدهاي بعدي اش ضروريست. جوهر مالكيت بورژوايي استثمار پرولتاريا توسط بورژوازي است. ماركس و انگلس در مانيفست كمونيست دقيقا بر اين نكته تاكيد كردند. آنها نشان دادند كه "مالكيت خصوصي بورژوايي مدرن...بر تخاصمات طبقاتي، بر استثمار عده كثير توسط عده اي قليل استوار است.” آنها تاكيد كردند كه از نظر كمونيستها نابودي مالكيت خصوصي بمعني نابودي اين روابط و شرايط است ـ و بايد "به اين مفهوم" درك شود. (مانيفست حزب كمونيست، پكن؛ انتشارات زبانهاي خارجي، صفحات 51 ـ 50)

مالكيت خصوصي بطور عام لزوما اين تخاصم طبقاتي را در بر ندارد. مالكيت خصوصي، بعنوان يك دسته بندي كلي، به مالكيت خصوصي ابزار توليد محدود نشده و اجناس مصرف شخصي را نيز در بر مي گيرد. اين اجناس مصرف شخصي بخودي خود داراي روابط استثماري نيستند؛ و بهمين قياس مالكيت فردي (خصوصي) ابزار توليد نيز لزوما چنين روابطي را در خود ندارد (مثلا مزرعه اي كه متعلق به يك زارع بوده وخود روي آن كار مي كند) همانطور كه ماركس و انگلس روشن مي كنند اين مالكيت خصوصي بورژوايي (و ساير مناسبات آنتاگونيستي مالكيت نظير فئوداليزم و برده داري) است كه حامل اين روابط استثماري و تخاصم طبقاتي مي باشد، و كمونيسم با وجود اينكه هدفش نابودي هرگونه مالكيت خصوصي بر ابزار توليد و در واقع هرگونه توليد كالايي است، بين انواع گوناگون مالكيت خصوصي بوضوح تفاوت مي گذارد. (15) بسنده كردن به استفاده از عبارت كلي "مالكيت خصوصي" در اينجا، و صرفا اظهار اينكه دمكراسي بورژوايي "بر حاكميت مالكيت خصوصي استوار است" كمك به پنهان كردن تخاصم طبقاتي بنيادين جامعه سرمايه داريست ـ تخاصمي كه توسط جنبه صوري رابطه بين پرولتاريا و بورژوازي در توليد سرمايه داري نيز پنهان ميشود (در ظاهر چنين است كه اين رابطه بر مبادله برابر ميان مزد و نيروي كار قرار دارد، در صورتيكه در واقع يك رابطه استثماري است.)

تمجيدهاي علني اين بخش از سند CRC از دمكراسي بورژوايي واقعا چشمگير است ("براي نخستين بار در تاريخ جامعه بشري دمكراسي بورژوايي فرد را بمثابه يك موجوديت سياسي برسميت مي شناسد و به فرد نقشي هر چند صوري در سيستم سياسي ميدهد.") و مهم است توجه كنيد كه در اينجا براي جذاب تر نشان دادن دمكراسي بورژوايي آنرا در مقابل فاشيسم بورژوايي هم قرار مي دهد. باز هم اينجا با تحريفي روبروئيم كه تخاصم طبقاتي در دمكراسي بورژوايي را لاپوشان كرده يا در صدد تخفيف آن است.

همه اينها مهر آشناي التقاط رويزيونيستي بر خود دارد ـ از يك طرف دولتهاي بورژوا ـ دمكراتيك "الزاما ديكتاتوري بورژوازيند" ولي از طرف ديگر "موجوديت سياسي " فرد را به رسميت شناخته و به او "نقشي هر چند صوري در سيستم سياسي مي دهد.” سند CRC ("هر چند صوري") تصديق مي كند كه جوهر مطلب ديكتاتوري بودن همه دول بورژوايي است، ولي با بكار بردن روش التقاطي اش، اين جوهر را غير اساسي مي نماياند. بحث را بر "تضاد بين فرد و جامعه" متمركز مي كند و اين تضاد را با اين واقعيت اساسي كه همه اشكال دولت بورژوايي ديكتاتوري اند در يك رده قرار داده ـ يا در واقع از آن مهمتر مي داند. دقيقتر به مسئله نگاه كنيم.

در واقع نه فقط دولت بورژوا دمكراتيك، بلكه همه دولتها نه فقط با طبقات بلكه به اشكال متفاوت به افراد نيز برخورد مي كنند. در اين رابطه يادآوري نكته اي كه قبلا ذكر شد مهم است: ديكتاتوري پرولتاريا جنبه اي از بكاربست زور بر افرادي از ميان توده ها كه خود بطور كلكتيو ديكتاتوري اعمال مي كنند، نيز دارد. همه دولتها ـ همه ديكتاتوري ها ـ از منافع كلي طبقه حاكمه حمايت مي كنند و ديكتاتوري قبل از هر چيز و اساسا عليه طبقاتي بكار مي رود كه در تقابل خصمانه با طبقه حاكمه قرار دارند. ولي اين ديكتاتوري عليه منافع مشخص افرادي از طبقه حاكمه ، در آن موارد و تا جايي كه در تقابل با منافع عمومي طبقه حاكمه قرار گيرند، نيز اعمال مي شود.

درست است كه دمكراسي بورژوايي نسبت به اشكال قبلي دولت، حقوق افراد را به اشكال جديد و متفاوتي مطرح مي كند، ولي باز هم تحليل انگلس را تكرار مي كنم كه دولت با ظهور تخاصم طبقاتي بوجود آمده و تمام دولتها ماهيتا ابزار سركوب طبقاتي اند، و دولت بورژوا دمكراتيك نيز از اين قاعده مستثني نيست. ولي سند CRC آشكارا مي كوشد رابطه فرد با دولت را در جامعه بورژوا دمكراتيك از روابط طبقاتي و ديكتاتوري طبقاتي جدا كند. بما مي گويد لنين "با معادل گرفتن دمكراسي بورژوايي و دولت بورژوايي" "جنبه غير طبقاتي دمكراسي را كه در دمكراسي بورژوايي بازتاب يافته، از ديده فرو مي نهد. به رسميت شناختن نقش سياسي فرد در سيستم سياسي يك جامعه بواقع يك پيشرفت تاريخي در برخورد با تضاد غير طبقاتي ميان فرد و جامعه است.” (پاراگراف IX ـ 2)

وقتي لنين كائوتسكي را بخاطر "تبديل ماركس به يك ليبرال متعارف" افشا كرد (كائوتسكي ميخواست وانمود كند كه ماركس وقتي صحبت از ديكتاتوري پرولتاريا مي كرد منظوري نداشت، چرا كه اين عبارت خود نقض دمكراسي است!) اين نكته مهم را مطرح كرد: "ريشه هاي فلسفي اين پديده، نشاندن التقاط و سفسطه بجاي ديالكتيك است.” (انقلاب پرولتري و كائوتسكي مرتد ـ مجموعه آثار لنين ـ جلد 28 ص 234 ـ 233). سند CRC نيز وقتي مي كوشد افراد را از آن طبقه اجتماعي كه در جامعه طبقاتي به آن متعلقند جدا كند، وقتي براي دولت بورژوايي و تضادهايي كه با آن روبروست خصلت "دوگانه" قائل مي شود، وقتي بر "جنبه غير طبقاتي" دولت بورژوا دمكراتيك اصرار مي ورزد؛ به همين شيوه آشنا، التقاط و سفسطه را بجاي ماترياليسم ديالكتيك مي نشاند.

مائو و رفقايش در آخرين نبرد خود با دن سيائوپين و ساير رهروان راه سرمايه داري در چين نشان دادند كه منظور دن و شركاء چيست وقتي كه آنان مي گويند توجه به انقلاب به تنهايي كافي نيست بلكه بايد به توليد هم توجه كرد؛ و اينكه قوانين و مقررات در موسسات توليدي نه فقط به مناسبات بين افراد در توليد (روابط طبقاتي) بلكه به مناسبات بين افراد و طبيعت در روند توليد ("تضادي غير طبقاتي") هم مربوط است. انقلابيون چين گفتند كه مناسبات (يا تضاد) بين افراد و طبيعت در توليد را نمي توان اينگونه از مناسبات بين افراد در روند توليد (يعني مناسبات توليدي كه در جامعه طبقاتي، مناسبات طبقاتي است) جدا كرد. آنها نشان دادند كه اين التقاط رويزيونيستها كوششي است براي تحميل قوانين و مقرراتي با محتواي طبقاتي بورژوايي تحت پوشش "تضاد غير طبقاتي" و ميخواهند تحت لواي بالا بردن توليد انقلاب را خفه كنند و با خط مائو يعني "انقلاب را در يابيد، توليد را بالا بريد" مقابله نمايند.

سند CRC نيز وقتي مي گويد دولت بورژوايي فقط ابزار سركوب طبقاتي نيست بلكه "جنبه غير طبقاتي" نيز دارد، درست از همين نوع التقاط استفاده مي كند. مضمون و تاثير اين بحث، انكار و قلب اين واقعيت بسيار اساسي است كه دولت بورژوا دمكراتيك يعني دمكراسي فقط براي بورژوازي و ديكتاتوري بر پرولتاريا و توده هاي خلق. "فراموش" كردن اين مطلب و صحبت از "پيشرفت تاريخي" دمكراسي بورژوايي در "برخورد به تضاد غير طبقاتي فرد با جامعه" به معني فراموش كردن يكي از آموزه هاي اساسي ماركسيسم است: در جامعه طبقاتي افراد بطور بسيار اساسي و تعيين كننده اعضاء طبقات هستند و حتي "اراده" فردي آنها محصول شرايط اجتماعي و موقعيت طبقاتي آنهاست و نه زائيده يك جوهر فردي مستقل از روابط اجتماعي. (16)

اينجا براي روشنتر كردن مسئله و آشكارتر كردن پايه طبقاتي ـ و ديدگاه و منافع طبقاتي موجود ـ در مواضع سند CRC راجع به دولت بورژوا دمكراتيك و رابطه آن با افراد و با طبقات، بد نيست نگاهي به بخشهاي مهمي از آثار عمده ماركسيستي در اين مورد بياندازيم. اول گفته اي از انگلس مي آوريم كه در آن ماهيت طبقاتي به اصطلاح "اصول جهانشمول" انقلاب بورژوايي را برملا مي كند:

"مردان بزرگي كه در فرانسه، افكار را براي انقلاب (بورژوايي) كه در راه بود آماده مي كردند خود انقلابگراني افراطي بودند. اين اشخاص هيچگونه آتوريته بيروني را به رسميت نمي شناختند. از مذهب، علوم طبيعي، جامعه و موسسات سياسي انتقاد بيرحمانه و شديد مي شد: همه مي بايست مشروعيت خود را در مقابل محكمه عقل ثابت نمايند يا بوجود خود خاتمه دهند"

"اكنون، براي اولين بار روشني تجلي مي كند و براي اولين بار وارد قلمرو عقل مي شويم: حالا خرافات، بي عدالتي، امتيازات شخصي و بالاخره ستم توسط حقيقت ازلي، حق ازلي، تساوي مبتني بر طبيعت و حقوق تخطي ناپذير بشر مطرود مي شود و از بين مي رود."

"ما امروز مي دانيم كه اين قلمرو عقل همان قلمرو بورژوازي بود كه بصورت ايده آل در آورده شده بود؛ كه حق ازلي در عدالت بورژوايي تجسم يافت؛ كه برابري به برابري بورژوايي در مقابل قانون نزول كرد؛ كه مالكيت بورژوايي يكي از حقوق اساسي انسان خوانده شد؛ و حكومت عقل، قرارداد اجتماعي روسو، بمثابه جمهوري دمكراتيك بورژوايي وجود يافت؛ و جز اين نيز نمي توانست باشد. متفكرين بزرگ قرن هيجدهم نيز مانند پيشينيانشان قادر نبودند از محدوديتهاي تحميلي عصر خود بگذرند. (انگلس، سوسياليسم علمي، سوسياليسم تخيلي، منتخب آثار ماركس و انگلس جلد 3 ص 116 ـ 115)

ماركس نقل قول زير را "اصل راهنماي مطالعات" خويش خواند:

"انسانها در توليد اجتماعي موجوديت خود، وارد روابطي مشخص و ضروري مي شوند كه خارج از اراده آنهاست، يعني روابط توليدي منطبق بر آن مرحله مشخص از تكامل نيروهاي مادي توليدي. مجموعه اين مناسبات توليدي ساختار اقتصادي جامعه را تشكيل مي دهد؛ اين زيربناي واقعي است كه روبناي سياسي و قانوني از آن بر مي خيزد و اشكال مشخص آگاهي اجتماعي مربوط به خود را دارد. شيوه توليد زندگي مادي، روند زندگي اجتماعي، سياسي و فكري را در كليت خود تعيين مي كند. اين آگاهي انسانها نيست كه موجوديشان را تعيين مي كند بالعكس موجوديت اجتماعيشان است كه آگاهي شان را تعيين مي كند.” (ماركس، پيشگفتار و مقدمه كتاب "درآمدي بر نقد اقتصاد سياسي " ، پكن ؛ انتشارات زبانهاي خارجي، ص 3)

بالاخره لنين مي گويد:

"همه ميدانند كه توده ها به طبقات تقسيم شده اند؛...

و معمولا... طبقات توسط احزاب سياسي هدايت مي شوند؛ و احزاب سياسي عموما توسط گروه هايي كمابيش ثابت كه متشكل از با نفوذترين، پرتجربه ترين و معتبرترين اعضاء هستند هدايت مي شوند كه براي اشغال بالاترين مواضع مسئوليت انتخاب شده و رهبر خوانده مي شوند. اينها مسائل ابتدائي است.” (لنين، بيماري كودكي چپ روي ـ پكن ؛ انتشارات زبانهاي خارجي فصل 5 ، ص 29 ـ 28)

نكته زيربنايي و مشترك اين نقل قولها اين است كه افرادي كه ديدگاهشان منطبق بر جهان و جهان بيني بورژوايي است و توسط آن شكل مي گيرد ـ و اين در مورد خرده بورژواهاي دمكرات هم صدق مي كند ـ قادر به درك آن واقعيت مادي بنيادين كه محتواي يك جامعه معين و نهادها و ايده هاي آنرا تعيين مي كند، نيستند. آنها نمي توانند بدرستي زيربنا و ماهيت طبقاتي دمكراسي بورژوايي و عقايد بورژوا دمكراتيك در مورد آزادي، فرديت و غيره را بفهمند، و بر همين مصداق از درك صحيح محتواي دمكراسي پرولتري و ديكتاتوري پرولتري نيز عاجزند. روابط بين طبقات مختلف، بين افراد و طبقات، و بين اين طبقات و رهبري ايدئولوژيك و سياسي شان (احزاب) براي اين افراد روشن نيست.

سند CRC كه مي كوشد به تحليل "غير طبقاتي" ـ يا به تحليل خود از "جنبه غير طبقاتي" ـ اعتبار ببخشد، بخشي (يا بهتر بگوئيم يك قسمت از يك بخش ) از فصل اول "ايدئولوژي آلماني" ماركس و انگلس را نقل مي كند:"...در طول تكامل تاريخي ...تمايزي بين زندگي افراد تا بدانجا كه شخصي است و تا بدانجا كه توسط رشته كار و شرايط مربوط به رشته كار معين مي گردد، بوجود آمد" (ايدئولوژي آلماني منتخب آثار ماركس و انگلس مسكو ص 66)

در سند CRC نقل قول به اين شكل آمده (پاراگراف 13 ـ 4) و فقط هم همين قسمت نقل شده و يك قسمت مهم حذف شده است. اگر اين قسمت را بطور كامل بخوانيم مي بينيم كه قسمت از قلم افتاده، منظور ماركس و انگلس را درست بر عكس آنچه CRC ميخواهد بنماياند، ميرساند. ماركس و انگلس بروشني بيان مي كنند كه فرديت در جامعه طبقاتي درون روابط طبقاتي شكل گرفته و توسط آن شكل مي گيرد. مثلا درست در جمله بعد از قسمتي كه CRC نقل كرده، ماركس و انگلس مي گويند:

"منظور ما اين نيست كه مثلا اجاره دار يا سرمايه دار ديگر بصورت فرد مطرح نيستند؛ بلكه شخصيتشان توسط مناسبات طبقاتي كاملا مشخص شكل مي گيرد و تعيين مي شود و تمايز تنها در تقابل با يك طبقه ديگر ظاهر ميشود و در ميان خودشان فقط وقتي ورشكست شدند مطرح مي شود.” (منتخب آثار ماركس و انگلس جلد ا، ص 66)

اينجا ماركس و انگلس نمي گويند كه در جامعه طبقاتي "زندگي افراد" و بويژه كار آنها داراي يك "جنبه غير طبقاتي" است، بلكه مي گويند تضادي در اين واقعيت است كه آنها همچون افرادي مجزا زندگي و كار مي كنند اما نقش آنها در توليد و در جامعه بطور كل توسط روند كلي توليد اجتماعي و تقسيم كار آن شكل گرفته و توسط آن تعيين مي شود. در جامعه سرمايه داري كار (و موجوديت) افراد به توليد و مبادله كالايي و مهمتر از آن به پروسه انباشت سرمايه داري وابسته است. ماركس و انگلس اين نكته را باز كرده و بطور مشخص به مسئله آزادي فردي مي پردازند كه بويژه تحت سرمايه داري و خصوصا براي پرولتاريا، ظاهر آن (آزادي فردي) در تضاد با جوهرش (ستم و استثمار طبقاتي) قرار دارد. اينجا در قسمتي طولاني تر از همين اثر اين نكته را بسط مي دهند:

"اين مسئله در زمينداري (و حتي بيشتر از آن در قبيله) نيز پنهان است. براي مثال يك اشراف زاده همواره از اشراف است و عوام زاده هميشه از عوام و اين خصلت، صرف نظر از ساير روابطش، از شخصيت او جدا نشدني است. جدايي بين فرد شخصي و طبقاتي و خصلت تصادفي شرايط زندگي يك فرد، فقط با ظهور طبقه اي كه خود محصول بورژوازيست ظاهر مي شود. اين خصلت تصادفي تنها با رقابت و مبارزه ميان افراد ظاهر شده و رشد مي كند. بنابراين تحت سلطه بورژوازي افراد در خيال آزادتر از دوران قبل بنظر مي رسند، چرا كه شرايط زندگيشان تصادفي به نظر مي آيد؛ البته در واقعيت كمتر آزاد هستند چرا كه بيشتر در معرض خشونت امور قرار دارند. تفاوت سرمايه داري با زمينداري بويژه در تخاصم بين بورژوازي و پرولتاريا ظاهر مي شود. (همانجا تاكيد از من)

ماركس در گروندريسه اين نكته را بسط بيشتري ميدهد و مسئله اي را مطرح مي كند كه براي افشاء موضع و ديدگاه سند CRC بسيار بجاست:

"در روابط پولي و نظام مبادله اي توسعه يافته پيوندهاي وابستگي شخصي، پيوندهاي خوني، تربيتي و غيره از هم مي گسلد  بي اعتبار مي شود، يا حداقل بندهاي اشخاص با هم جنبه خصوصي پيدا مي كند؛ (و همين مايه شيفتگي دمكرات هاست) و افراد مستقل بنظر مي رسند (هر چند اين استقلال توهمي بيش نيست و در واقع بيشتر بي اعتنايي به يكديگر است  تا استقلال) و به ظاهر آزادند كه با يكديگر برخورد كنند و در محيطي آزاد به مبادله با يكديگر بپردازند. اين استقلال ظاهري فقط هنگامي است كه شرائط هستي ، روابطي كه پايه و مايه پيوندهاي اجتماعي افراد با يكديگرند، در نظر گرفته نشود (و همين خود نشان مي دهد كه شرائط مذكور خود كاملا مستقل از افرادند و گرچه آفريده جامعه اند اما به نظر طبيعي و خارج از نظارت افراد آدمي، مي رسند... با اين همه، بررسي دقيق تر اين مناسبات خارجي، اين شرايط، نشان مي دهد كه غلبه بر آنها براي توده افراد يك طبقه و غيره بدون نابود كردن آنها ممكن نيست. )ماركس، گروندريسه ترجمه مارتين نيكولاس؛ كتاب پنگوئن؛ ص 194 ـ 193؛ تاكيدات در اصل(

ببينيم تحريف مواضع ماركسيستي در مورد رابطه بين افراد و طبقات واصرار بر "جنبه غير طبقاتي" دولت بورژوا دمكراتيك و "تضاد غير طبقاتي فرد با جامعه" نويسندگان سند CRC را به كجا مي برد. طولي نمي كشد كه اين تحريفات به يك انتقاد كامل از "گرايش غالب" در "خطي كه كمونيستها از لنين به بعد دنبال كردند" مي رسد، يعني:

"يك گرايش تقليل گرايي طبقاتي ... بدين معني كه جامعه فقط بر حسب طبقه ومبارزه طبقاتي مورد تحليل قرار مي گيرد و بدين ترتيب جوانب غير طبقاتي پديده پيچيده جامعه ناديده گرفته مي شود. يكجانبه نگري لنين در درك پيچيدگيهاي ديكتاتوري پرولتاريا و بي توجهي كاملش به ضرورت تكوين يك سيستم سياسي به اين گرايش تقليل گرايانه طبقاتي ياري رساند ـ گرايشي كه همچنان بر كل جنبش كمونيستي مسلط است.” (پاراگراف X ـ 6)

ادعاي گنده اي است ! همه آنچه تا بحال، در انتقاد از اين سند، درباره تئوري و عمل لنين در رهبري ديكتاتوري پرولتاريا گفتيم بكنار، ولي مثل اينكه نويسندگان اين سند فراموش كرده اند كه لنين آثار متعددي در مورد حق ملل در تعيين سرنوشت خويش نگاشت و افرادي مانند روزا لوكزامبورگ را كه گرايش داشتند مسئله ملي را منحل كنند و ستم وارده به توده هاي ملل تحت سلطه را صرفا استثمار طبقاتي، آنهم به محدودترين معناي آن، مي خواندند، محكوم كرد. تازه اگر بخواهيم عبارت "تقليل گرايي طبقاتي" را برسميت بشناسيم، در مورد اين گرايش عاميانه اكونوميستي صدق مي كند كه همه تضادها را به سطح محدودترين تبلور رابطه كارگر و سرمايه دار تقليل مي دهد؛ و هيچكس بيشتر و پيگيرانه تر از لنين با اين گرايش اكونوميستي خاص مبارزه نكرد. ولي مبارزه لنين عليه تمام گرايشات اكونوميستي از زاويه يك طبقه مشخص بود ـ يعني پرولتاريا؛ و نكته هم همينجاست. نويسندگان سند CRC هم وقتي شبح "تقليل گرايي طبقاتي" را علم مي كنند منظورشان دقيقا تحليل طبقاتي ماركسيستي است. آنها از ريشه با اين گفته مائو كه "در جامعه طبقاتي همه بمثابه اعضاء طبقه معيني زندگي مي كنند و هر تفكري بدون استثناء مهر طبقاتي خورده است" مخالفند. (17) (مائو ـ درباره پراتيك، منتخب آثار، پكن؛ انتشارات زبانهاي خارجي، جلد 1 ص 296)

تصويري از اين امر را مي توان در مثالي كه خود مائو در "سخنراني در محفل ادبي و هنري ين آن" زد ببينيم. او درباره مفهومي كه توسط برخي هنرمندان مطرح مي شد ـ بحث "عشق به بشريت" ـ صحبت مي كند و مي گويد در واقعيت، در جامعه اي كه به طبقات تقسيم شده است، هر چند افراد در مورد عشق به بشريت صحبت مي كنند ولي پياده كردن آن در عمل براي هيچكس ميسر نيست؛ چرا كه جامعه به طبقات تقسيم شده و ممكن نيست بتوان هم به ستمديده عشق ورزيد و هم به ستمگر. خواه ناخواه بايد سمتگيري كرد؛ و در هر جامعه طبقاتي اين اساسا توسط روابط طبقاتي تعيين مي شود. ممكن است، بخصوص از نقطه نظر خرده بورژوايي، بنظر آيد كه "عشق به بشريت" خصلت طبقاتي ندارد ـ يا ماوراء روابط طبقاتي بوده و به تضادي "غير طبقاتي" مربوط مي شود ـ ولي در واقع هميشه (وتا وقتي جامعه به طبقات تقسيم شده) با مضموني طبقاتي تبلور مي يابد. تاكيد بر اين نكته، "تقليل گرايي طبقاتي" نيست ـ ماترياليسم ماركسيستي است.

ولي با استفاده از مفهوم خود سند CRC ("تقليل گرايي طبقاتي") بايد گفت هر چند همه امور جامعه لزوما بيان فوري و مستقيم طبقاتي نمي يابند ولي در تحليل نهايي همه را مي توان به بياني طبقاتي "تقليل" داد. مثلا وقتي مائو در اعلاميه سال 1968 در دفاع از مبارزه خلق آفرو ـ آمريكايي گفت كه تضاد بين توده هاي خلق سياه با طبقه حاكمه آمريكا در تحليل نهايي تضادي طبقاتي است، منظورش اين نبود كه مسئله ملي در بين نيست؛ بلكه ميخواست بگويد كه اين تضاد نهايتا از طريق انقلاب پرولتري حل خواهد شد. بطور كلي مبارزه ملي را در تحليل نهايي موردي از مبارزه طبقاتي خواندن، نفي اين نيست كه مسئله ملي ديناميزم خاص خودش را دارد، بلكه بدين معناست كه مسئله ملي نهايتا و ماهيتا مشروط به روابط بنيادين طبقاتي بوده و حل نهايي آن از طريق حل مبارزه طبقاتي و پيروزي نهايي پرولتاريا بر بورژوازي و دستيابي به كمونيسم ميسر است؛ يعني طبقات مختلف، چه در ميان ملل تحت ستم و چه در ميان ملل ستمگر در مورد مسئله ملي هم، مانند ساير موارد، ديدگاههاي متفاوتي خواهند داشت.

ديگر بايد روشن شده باشد كه ضديت سند CRC با "تقليل گرايي طبقاتي" در واقع يك خواست خرده بورژوايي براي "رهايي" از شيوه ماركسيستي تحليل طبقاتي و كل بينش و متدولوژي پرولتريست ـ خواستي است بموازات آرزوي "آزاد بودن" از پرولتاريا و ديكتاتوري اش در دنياي واقعي، و انكار تمام تجربه تاريخي ديكتاتوري پرولتاريا ("از لنين به بعد") اينجا نقل قولي از ماركس مي آوريم كه بسيار بجاست. اين گفتار در مورد يكي از انواع سوسيال دمكراسي خرده بورژوايي است كه در زمينه و شكل بخشا متفاوتي مبلغ "تغيير جامعه بشيوه اي دمكراتيك، ولي تغييري كه درون مرزهاي خرده بورژوايي صورت بگيرد" مي باشد. ماركس ميگويد:

"نبايد به اين پندار كوته بينانه دچار شد كه گويا خرده بورژوازي بر پايه اصولي براي پيشبرد مقاصد طبقاتي خودخواهانه خود مي كوشد. برعكس او معتقد است كه شرايط خاص رهايي اش در عين حال همان شرايط عامي است كه نجات جامعه معاصر و اجتناب از مبارزه طبقاتي فقط در چارچوب آن ميسر خواهد بود. ونيز نبايد تصور كرد كه تمام نمايندگان دمكراسي دكاندار يا مفتون دكانداران هستند اينان از نظر معلومات و موقعيت فردي خويش مي توانند زمين تا آسمان با آنها تفاوت داشته باشند. عاملي كه آنها را به نمايندگان خرده بورژوازي بدل مي سازد اينست كه مغز آنها نمي تواند از حدي كه خرده بورژوازي در زندگي خود قادر به گذشتن از آن نيست فراتر رود و بدينجهت در زمينه تئوريك به همان مسائل و همان راه حل هايي مي رسند كه خرده بورژوازي بحكم منافع مادي و موقعيت اجتماعي خود در زمينه پراتيك به آن مي رسد. بطور كلي رابطه نمايندگان سياسي و ادبي يك طبقه با خود طبقه اي كه نمايندگي آنرا دارند نيز بر همين منوال است..."

"ولي دمكرات از آنجا كه بيانگر خرده بورژوازي يعني بيانگر طبقه اي در حال گذار است كه در آن منافع دو طبقه برندگي خود را از دست مي دهد، مي پندارد كه اصولا مافوق تناقضات طبقاتي قرار دارد. دمكراتها برآنند كه عليه آنها طبقه ممتازي قرار دارد ولي آنها به اتفاق مجموع قشرهاي ديگر ملت مردم را تشكيل مي دهند و آنچه كه بدفاع از آن مشغولند حق مردم است، آنچه كه در آن ذينفعند منافع مردم است. به اين جهت لزومي نمي بينند كه در آستان مبارزه اي كه در پيش است به بررسي منافع و مواضع طبقات مختلف بپردازند.” (ماركس هجدهم برومر لوئي بناپارت ـ مسكو انتشارات پروگرس ـ صفحات 40 ـ 41 ـ 43 ـ 44 ـ تاكيدات از متن اصلي است)

 

ارزيابي از تجربه تاريخي

سند CRC، با ديدگاه خود، كل تجربه سوسياليسم را چنين جمعبندي مي كند:

 "...ما بعنوان كمونيست در عين حال كه از تلاش قهرمانانه براي خلق جامعه نوين و پديده هاي نويني كه در دل سوسياليسم به ظهور رسيدند (چيزهايي كه نقشي مثبت در تحول تاريخ بازي كردند) دفاع مي كنيم، اين وظيفه را بدوش داريم كه اشتباهات خود را كانون توجه قرار داده و تصحيح شان كنيم ـ نه اينكه آنها را تحت عنوان محدوديتهاي تاريخي توجيه نمائيم.” (پاراگرافIX ـ 6)

در جواب به اين، سه نكته را مي توان خاطر نشان كرد:1

ـ وظيفه اصلي ما كمونيستها در اين رابطه، بخصوص در شرايط خاص حاضر، اين است كه نه تنها "از تلاش قهرمانانه براي خلق جامعه نوين"، بلكه از دستاوردهاي عظيم تاريخي ديكتاتوري پرولتاريا در ايجاد جامعه اي بنيادا نوين (كه براي اولين بار در شوروي بظهور رسيد و سپس با انقلاب چين و انقلاب كبير فرهنگي پرولتري به قله هاي نويني رسيد) نيز دفاع كنيم. در عين حال ما بايد بر پايه اين دستاوردها، بيرحمانه و عميقا از اشتباهات خود انتقاد كنيم و در جستجوي شيوه هايي باشيم كه در آينده از اين اشتباهات اجتناب ورزيم و بطور كلي بكوشيم اشتباهات را به حداقل ممكن برسانيم.

سند CRC از يك طرف مدعي دفاع از "پديده هاي نويني كه از دل سوسياليسم بظهور رسيدند (چيزهايي كه نقشي مثبت در تحول تاريخ بازي كرده اند)" است و از طرف ديگر اصرار دارد كه "از لنين به بعد" خط و عمل كلي جنبش بين المللي كمونيستي در رابطه با مسئله تعيين كننده قدرت دولتي پرولتري معيوب بوده و چند سال بعد از انقلاب اكتبر "ديكتاتوري حزب" بجاي ديكتاتوري توده ها نشست و حتي انقلاب فرهنگي نيز نتوانست از اين چارچوب "ديكتاتوري حزب" بگسلد ـ بايد صريحا گفت كه اين برخورد اگر عوامفريبانه نباشد بسيار غيراصولي است. نتيجه گيري اصولي ـ از زاويه ماركسيستي ـ چنين تحليلي بايد اين باشد كه در اين جوامع هرگز دگرگوني سوسياليستي صورت نگرفت. سوسياليسم هر چند يك جامعه بي طبقه نيست ولي بيان يك تغيير تاريخي ـ جهاني است. از اينرو چطور مي تواند بفكر يك ماركسيست خطور كند كه حزبي بجاي رهبري توده ها و اتكاء به آنان ديكتاتوري خود را به آنان اعمال كرده و با اين وصف توانسته به چنين تغييرات تاريخي ـ جهاني دست بزند؟! اگر با اين ديد بنگريم "پديده هاي نوين" و بخصوص پديده هاي نوين سوسياليستي زيادي براي دفاع باقي نمي ماند.

2ـ در رابطه با اشتباهاتمان، قبل از هر چيز بايد بدرستي سنجيد چه اشتباه بود ـ و چه نبود؛ و بر اين پايه آنها را ريشه يابي كرد. اين ريشه ها برخي ذهني اند و برخي عيني؛ برخي از محدوديت تاريخي و تناسب ناموافق نيروهاي طبقاتي منتج شدند و برخي نتيجه اشكالات در ديدگاه و متدولوژي و اشتباهات در سياست و استراتژي بودند.

3ـ سند CRC نمي تواند يك ارزيابي صحيح و آموزنده از پيشروي هاي عظيم و اشتباهات واقعي موجود در اين تجربه تاريخي ارائه دهد. اين مسئله اتفاقي نيست: بدون ارزيابي صحيح از دست آوردها، تحليل درست از اشتباهات امكان ندارد و بالعكس (و اين كاملا با نكته اي كه "بيانيه جنبش انقلابي انترناسيوناليستي" بعنوان جهت گيري اساسي به آن اشاره مي كند مرتبط است ـ يعني جمعبندي از تجربه تاريخي خود عرصه مبارزه حاد طبقاتي است و انتقاد از اين تجارب و تكامل خلاق ماركسيسم با مبارزه حاد براي دفاع از اصول اساسي ماركسيسم رابطه تنگاتنگ دارد) ولي متاسفانه سند CRC از اصول اساسي ماركسيسم دست كشيده است.

 

تمركز، عدم تمركز و زوال دولت

همانطور كه ديديم موضع غلط در مورد نقش حزب، بخصوص تحت ديكتاتوري پرولتاريا، در دست كشيدن سند CRC از اين اصول نقش محوري دارد. اين سند حتي كار را بجايي رسانده كه مي گويد، "يك گرايش ديگر نيز توسط موضع لنين درباره نقش مركزي حزب در ديكتاتوري پرولتاريا ترغيب شد. اين گرايش كه تفكر مسلط در جنبش كمونيستي است بر اين پايه مبتني است كه در ارتباط با انقلاب اجتماعي همه چيز را حزب تعيين مي كند.” (پاراگراف IX ـ 7)

تنها با انكار واقعيت (پراتيك لنين بعنوان رهبر انقلاب اكتبر و جنبش بين المللي كمونيستي و خدمات او در تكامل تئوري ماركسيستي) است كه مي توان چنين موضعي را به لنين نسبت داد. ولي نسبت دادن اين موضع به مائو واقعا وقاحت مي خواهد. اين درك كه توده ها سازندگان تاريخند، آنها و فقط آنها نيروي محركه تاريخ جهان مي باشند، توسط مائو تبلور يافت ـ مائو به اين درك بيان فشرده تئوريك داد و بدون وقفه در عمل، در مبارزه براي كسب قدرت، در اعمال ديكتاتوري پرولتاريا و پيشبرد مبارزه انقلابي بسوي كمونيسم، آنرا بكار بست. و عجيب نيست كه سند CRC، با توجه به درك تحريف شده اي كه از عمل و "تفكر غالب" در جنبش بين المللي كمونيستي دارد، در حاليكه "از يك طرف" براي پيشاهنگ كمونيست نقش رهبري قائل مي شود، "از طرف ديگر" فورا و ماهيتا اين نقش را نفي مي كند.

مسئله، آنجا كه اين سند باصطلاح "جهت گيري نوين" را مطرح ميكند، روشنتر مي شود. طبق معمول اين جهت گيري "نوين" اصلا هم "نوين" نمي باشد، درك آشنايي است كه در ميان قشر خاصي از "سوسياليستهاي" بورژوا و خرده بورژوا متداول است. و چنانچه معمول اين نوع دركهاست، اين "جهت گيري نوين" عميقا در ايده آليسم ريشه دارد. تضادهاي واقعي درون جامعه سوسياليستي و در سطح بين المللي در اينكه تجربه تاريخي ديكتاتوري پرولتاريا در عمل از آنچه ماركس با جمعبندي از تجربه بسيار محدود و كوتاه كمون پاريس پيش بيني كرده بود تفاوت داشت، نقش اساسي داشتند. ولي سند CRC از دست كم گرفتن و ناديده انگاشتن اين تضادها دست بر نداشته اصرار دارد كه، "نقطه آغاز مي بايد يك درك كيفيتا نوين از قدرت سياسي پرولتري باشد. اين مي بايد بازتاب درك ماركس از كمون پاريس مبني بر جذب دوباره قدرت دولتي توسط كل جامعه باشد. بنابراين دولت پرولتري نبايد دولتي شبيه به دولت بورژوايي يا دولت تحت سوسياليسم ـ آنگونه كه تاكنون كمونيستها با تمركز كل قدرت در يك ساختار متمركز دولتي آنرا عملي ساخته اند ـ باشد. اين مي بايد يك سيستم سياسي نوين باشد كه دولت با آغاز روند جذب دوباره قدرت دولتي توسط جامعه، از طريق روند تمركز زدايي قدرت سياسي و با هدف رسيدن به مرحله اي كه اراده سياسي كل جامعه مستقيما بتواند بدون وساطت دولت تبارز يابد و متحقق شود، از جنبه دولت بودنش دست بكشد. چنين سيستمي تنها مي تواند از طريق اجتماعي كردن واقعي ابزار توليد تكوين يابد كه به نوبه خود فقط از طريق يك سيستم سياسي متكي بر دمكراسي پرولتري مي تواند تضمين گردد. اين سيستم سوسياليستي كه در آن زيربناي اقتصادي سوسياليزه و سيستم سياسي دمكراتيك پرولتري جوانب مكمل يكديگر هستند، بايد به خودي خود قادر به ادامه حيات بوده و تبديل به يك سيستم اجتماعي شود كه از جانب كل خلق قابل قبول بوده و توسط آنها تحت رهبري پرولتاريا بعمل درآيد.” (پاراگراف X ـ 3)

معادله را بنگريد: تمركز ـ بد؛ عدم تمركز ـ خوب. اين است انزجار كلاسيك خرده بورژوايي از حكومت پرولتاريا كه از طريق دولت، قدرتمند متمركز آن و كنترل متمركزش به اقتصاد اعمال مي شود. اين سند عملا خواهان انحلال دولت پرولتري ـ به محض تحكيم حاكميت پرولتاريا و اجتماعي شدن مالكيت ـ و جايگزيني آن با يك سيستم سياسي دمكراتيك بدون دولت است.

در واقعيت امر، زوال دولت به معناي از بين رفتن ساختار متمركز اداري نيست ـ در جامعه كمونيستي نيز به چنين ساختاري نياز است، هر چند كه اين ساختار، حتي در مقايسه با جامعه سوسياليستي ، ساختاري كاملا نوين خواهد بود. و روند زوال دولت ـ روند "جذب دوباره قدرت دولتي توسط كل جامعه" ـ اساسا بشكل تضعيف دستگاه متمركز دولتي و جايگزيني آن با نهادهاي سياسي غير متمركز تبلور نخواهد يافت. جوهر اين پروسه عبارتست از شركت توده هاي وسيع (و نهايتا تمام خلق) در اداره جامعه ـ هم در سطوح مركزي و هم در سطوح محلي ـ و اينكار بخشي از يك مبارزه كلي براي غلبه بر اختلاف بين كار يدي و كار فكري، و تقسيم كار ستمگرانه از هر نوع و نابرابري هاي مربوط به آن در جامعه است.

كمي بيشتر به مسئله تمركز ـ عدم تمركز و ديد معوج سند CRC از اين موضوع بپردازيم. در واقع "جهتگيري نوين" اين سند همان خط كهنه آناركو ـ سنديكاليستي است كه لنين مورد انتقاد قرار داد؛ اين خطي است كه عدم تمركز را در مقابل قدرت دولتي متمركز و كنترل اقتصاد توسط دولت پرولتري قرار مي دهد و رابطه ايندو را خصمانه قلمداد مي كند و رابطه ديالكتيكي و غير آنتاگونيستي بين شان را درك نمي كند. تحت ديكتاتوري پرولتاريا، اگر يك دولت مركزي قدرتمند و كنترل متمركز آن بر اقتصاد موجود نباشد، عدم تمركز ناچارا به برخورد منافع محلي و منفرد كشيده خواهد شد، به رقابت سرمايه دارانه پا خواهد داد و به احياء سيستم سرمايه داري خدمت خواهد كرد. در جهان واقعي امكان ندارد پرولتاريا بتواند بدون اعمال چنين تمركز قدرتمندي، بر دشمن ديكتاتوري اعمال كرده، در ميان خلق دمكراسي برقرار كند و بر اقتصاد مسلط باشد. بدون چنين تمركزي امكان حفظ يك اقتصاد همگون و متحد سوسياليستي، اقتصادي كه بر توسعه موزون و برنامه ريزي شده استوار بوده و منافع انقلابي پرولتاريا را نمايندگي مي كند، وجود ندارد؛ و بدون آن نميتوان منافع طبقاتي جامع تر پرولتاريا را در خطوط و سياستهايي كه كل جامعه را هدايت مي كنند، منعكس ساخت.

از طرف ديگر تمركز بدون اتكاء به توده ها و ميدان دادن به ابتكارات سطوح پائيني و محلي نيز به احياء سرمايه داري خواهد انجاميد كه (حداقل در ابتدا) شكل سرمايه داري دولتي بخود مي گيرد. بهمين دليل مائو تاكيد كرد كه در فرموله كردن برنامه هاي اقتصاد سوسياليستي و بهنگام پياده كردن اين برنامه ها، مانند هر كار ديگر، بايد خط توده اي بكار برده شده و اساسا بر فعاليت آگاهانه توده ها تكيه شود. ريموند لوتا تجربه بي همتاي اجراي خط "انقلاب را دريابيد توليد را افزايش دهيد" در چين سوسياليستي را چنين جمعبندي مي كند: "سيستم برنامه ريزي چين تصميم گيري را به آتوريته هاي سياسي محلي محول كرد كه در پيوستگي با جهت گيري سياسي متحد و اشكال نوين مديريت سوسياليستي، اعمال كنترل جمعي توسط پرولتاريا را افزايش داد. انقلابيون چيني نشان دادند كه تركيب كنترل سيستماتيك با آزمونهاي خلاق، كنترل مركزي با ابتكارات محلي، توازن با ارتقاء سطح و هماهنگي اقتصادي با كارزارهاي سياسي توده اي، امكان دارد. آنها سياست انقلابي را در فرماندهي توسعه اقتصادي قرار دادند. اين مدل بيانگر جهشي كيفي در تئوري و عمل برنامه ريزي سوسياليستي است..."

"مائو جمعبندي كرد كه زياده روي در كنترل از بالا به پائين (عمودي) بر اقتصاد، ابتكار عمومي را خفه مي كند. چنين سيستم برنامه ريزي به توانايي هاي محلي نقش كافي نداده و امكان استفاده خلاق از منابع محلي را سد مي كند. اين نوع برنامه ريزي، رهبري متحد بر اقتصاد را نيز تضعيف مي كند چرا كه هر قدر هم اطلاعات آماري و محاسبات قيمت دقيق در دست باشد، اداره كردن يك اقتصاد گوناگون و پيچيده از طريق فرمان هاي جزء به جزء از بالا، امكان پذير نيست..."

"چنين بود كه سياست باز گذاشتن دست آتوريته محلي در وحدت ديالكتيكي با رهبري مركزي متحد و برنامه ريزي متحد پياده شد. ابتكار محلي، رهبري متمركز و برنامه ريزي متحد را تقويت كرد نه تضعيف. ولي چسب واقعي اين سيستم كه ضامن تحقق منافع جمع و احتياجات انقلاب بطور كلي بود، چسب ايدئولوژيك سياسي بود و در اينجا بكاربست خط توده اي تعيين كننده بوده و تضمين مي نمود كه برنامه ريزي منطبق بر منافع توده ها و بر پايه بسيج آنان، انجام شود.” (لوتا، "برنامه ريزي مائوئيستي در تئوري و عمل: از سوسياليسمي كه آرزويش را در سر ميپرورانيم و قابل تحقق است، به دفاع برخيزيم" اين مقاله در شماره آينده مجله انقلاب (شماره 62) منتشر خواهد شد ـ تاكيدات از اصل است.)

 

اگر پيشاهنگ رهبري نكند چه كسي خواهد كرد؟

بيائيد با توجه به اين سوال به فرمولبندي "جهت گيري نوين" سند CRC برگرديم: "سيستم سوسياليستي كه در آن زير بناي اقتصادي سوسياليزه و سيستم سياسي دمكراتيك پرولتري جوانب مكمل يكديگر هستند، بايد بخودي خود قادر به ادامه حيات بوده و تبديل به يك سيستم اجتماعي شود كه از جانب كل خلق قابل قبول بوده و توسط آنها تحت رهبري پرولتاريا به عمل در آيد.” اينجا بايد پرسيد منظور از "كل خلق" چيست؟ آيا اين فرمولبندي استثمارگران سرنگون شده را نيز شامل مي شود؟ برخورد به استثمارگران نوپا كه از درون خود جامعه سوسياليستي سربيرون مي آورند چگونه است؟ عناصر منحط درون زحمتكشان چه مي شوند؟ بهرحال هيچ آدم منطقي نمي تواند منكر آن شود كه در جامعه سوسياليستي چنين افرادي پيدا خواهند شد. همينكه پذيرفته شد بايد بر اين گروهها ديكتاتوري اعمال شود به اين واقعيت بر مي گرديم كه "يك سيستم اجتماعي كه از جانب كل خلق قابل قبول باشد و توسط آنها به عمل در آيد" نمي تواند بلافاصله و يا در كوتاه مدت بوجود آيد ـ اين امر بدون يك مبارزه طولاني، و گاهي مبارزه بسيار حاد طبقاتي و در واقع دگرگوني كامل زيربناي اقتصادي و روبناي جامعه و تمامي جهان ميسر نيست.

"بايد بخودي خود قادر به ادامه حيات" باشد در اين زمينه چه مفهومي دارد؟ آيا بدان معناست كه اگر "تمام خلق" تصميم بگيرند كه اين نظام را نمي خواهند، بايد آنرا تا آينده نامعلومي كنار گذاشت ؟ مثلا تا زماني كه اين "تمام خلق" دوباره تصميم بگيرند كه حداقل براي چند صباحي، خواهان اين نظام اند؟ مزخرف بودن اين درك ـ كه مرتبط است با مزخرفات شبه خروشچفي "تمام خلق" بي طبقه ـ آشكار است.

اما آنها گفته اند كه اين "تمام خلق" بايد اين نظام "سوسياليستي" را "تحت رهبري پرولتاريا" به اجرا درآورد. ولي اينجا سند CRC با تضادي منطقي كه خود ساخته روبرو مي شود. طبعا، طبق منطق خود سند، ميتوان پرسيد: چه كسي به پرولتاريا "حق" اعمال رهبري داده است؟ آيا از نقطه نظر "تمام خلق" اين امر به همان هولناكي "ديكتاتوري حزب" نيست؟ ولي حتي اگر اين رهبري پرولتاريا مورد قبول واقع شود، در عمل چگونه اعمال خواهد شد (بعنوان يك نهاد يا "غير نهاد") و از چه ابزار و مكانيزم هايي بايد استفاده شود كه دوباره عملا بهمان وضعيتي كه پيشاهنگ پرولتاريا نقش رهبري كننده ايفا مي كند برنگرديم؟

در واقع باز هم منطق سند به اين نتيجه خواهد رسيد كه هيچ پيشاهنگي، حداقل پيشاهنگ پرولتري، نبايد موجود باشد. و در پس آن به اين نتيجه هم خواهد رسيد كه هيچكس، هيچ نيرو و طبقه اجتماعي را نبايد از صف "تمام خلق" كنار گذاشت؛ چه كسي به گروهي "حق" داده خود را به كرسي قضاوت نشاند و تصميم بگيرد چه كساني جزو "تمام خلق" محسوب مي شوند؟ البته اين سوال جوابي  دارد، ولي اين جواب با ديدگاه بورژوا ـ دمكراتيكي كه در اين سند موجودست، فراهم نخواهد شد.

بنظر مي رسد فعلا سند CRC مي پذيرد كه رهبري حزب پيشاهنگ براي سرنگوني قدرت دولتي كهن، در هم كوبيدن ماشين دولتي كهن و سپس "برقراري سيستم سياسي نوين" ضروريست (پاراگراف X ـ 4) و چنين ادامه مي دهد "حزب پيشاهنگ پرولتاريا مي بايد نقش رهبري كننده را تا زمانيكه سيستم سياسي نوين بطور موثر بكار افتد (از طريق كامل كردن روند اجتماعي كردن ابزار توليد و سپس تحكيم قدرت در دست طبقات حاكمه نوين تحت رهبري پرولتاريا) بازي كند. زمانيكه اين امر به انجام رسيد، حزب مي بايد از نظارت انحصاري اش بر تحولات انقلابي دست بكشد و بگذارد سيستم خودش كار كند. تحت سيستم دمكراتيك پرولتري، كارآرايي سيستم جديد از سوي خلق و از طريق يك روند دمكراتيك باز كه تمام خلق آزادانه از طريق تشكلات سياسي خودشان يا هر چيز ديگر در آن درگير خواهند بود، مورد قبول واقع شده يا رد خواهد شد.” (همانجا) يكبار ديگر سند در آشفته بازار تضادهاي منطقي كه خود ساخته گير كرده است.

يكم، در مورد سرنگوني قهرآميز نظام كهن و نقش حزب پيشاهنگ در آن، كه در ابتداي اين نقد به آن اشاره رفت، در ارتباط با سند CRC چند نتيجه گيري كلي كنيم: موضع اين سند در مورد به اصطلاح ديكتاتوري حزب بطور گريز ناپذير در پيوند با موضعي قرار دارد كه طبق آن سرنگوني قهرآميز هم، بخصوص اگر توسط حزب پيشاهنگ رهبري شود، غلط بوده ـ و عملي نخبه گرايانه و قهرآميز نه فقط عليه بورژوازي بلكه عليه توده هاي خلق است چون امكان دارد اين توده ها، حداقل در ابتدا، با حزب پيشاهنگ در مورد لزوم اين سرنگوني قهرآميز هم نظر نباشند. آيا اين سوال كه نظام كهن را بايد برانداخت يانه، نبايد به راي "تمام خلق" گذاشته شود؟ يا شايد بايد از "تمام خلق" منهاي طبقه حاكم و كسانيكه علنا از آن حمايت مي كنند، راي گيري كرد؟ ـ ولي باز به همان مشكل آزار دهنده بر مي خوريد: چه كسي تصميم مي گيرد، چه كسي "حق" دارد تصميم بگيرد، كه چه افرادي را بايد از صفوف "تمام خلق" كنار گذارد و چه كساني را نگذارد. طولي نخواهد كشيد كه اين مشغله فكري دمكراتيك صوري جاي هرگونه گرايشي به سرنگوني سيستم را بگيرد!

اين شايد، بنظر كاريكاتوري از موضع سند CRC برسد، اما اينطور نيست. تصادفي نبود كه خط خروشچف در مورد "دولت تمام خلقي" بخشي از يك مجموعه بود كه "گذار مسالمت آميز به سوسياليسم" را نيز در بر مي گرفت. با توجه به خط و منطقي كه در سند CRC پيش گذاشته شده نيز چنين وجه اشتراكي را ميتوان ديد. اگر بر اين خط و منطق پافشاري شود، ديري نخواهد كشيد كه نسخه كم و بيش آشكاري از "گذار مسالمت آميز" نيز پيچيده شود.

برگرديم به اين مسئله كه چه وقت و با چه معياري بايد تعيين كرد كه حزب ديگر نبايد داراي يك نقش رهبري نهادي شده در جامعه نوين باشد. اينجا هم به يكي ديگر از تضادهاي منطقي آشناي سند CRC برمي خوريم. چه كسي تعيين مي كند كه چه زماني "سيستم سياسي نوين بطور موثر" بكار افتاده است و مشخصا چه موقع "قدرت در دست طبقات حاكمه نوين تحت رهبري پرولتاريا" باندازه كافي تحكيم شده است كه پرولتاريا ديگر بايد از نقش خود دست بكشد؟ آيا حزب است كه تصميم مي گيرد؟ ولي اين خود يك تضاد است ـ حزب چطور مي تواند براي توده ها تصميم بگيرد كه آنها ديگر به نقش رهبري نهادي شده حزب نيازي ندارند؟ يا، اگر اين حزب نيست كه تصميم مي گيرد، اين تصميم توسط چه كساني و چگونه اتخاذ خواهد شد؟ به راي مردم گذاشته مي شود؟ چه كسي تصميم مي گيرد كه زمان راي گيري فرا رسيده، چه كسي سازماندهي اش مي كند و قواعدش را تعيين مي كند و غيره و غيره؟ مسخرگي اين سوالات انعكاس ايده آليسم اساسي خطي است كه در سند CRC پيش گذاشته شده است.

در بررسي جنبه اقتصادي بايد گفت كه تاكنون در هيچ يك از كشورهاي سوسياليستي روند اجتماعي كردن مالكيت بهيچوجه كامل نشد، بخصوص به آن مفهومي كه ماركس آنرا در نقد برنامه گوتا تصوير كرد (تمام انواع مالكيت به مالكيت تمام جامعه در مي آيد) و تجربه بما مي گويد كه براي رسيدن به توليد كاملا اجتماعي شده، به زماني دراز نياز است. هم در شوروي و هم در چين زمانيكه سوسياليستي بودند، امور هنوز به مرحله اي كه تمام ابزار توليد در مالكيت تمام خلق باشد تكامل نيافته بود و اين واقعيت يكي از دلايلي بود كه باعث مي شد كالاها و بهمراه آن قانون ارزش كماكان نقشي مهم، اگر نه تنظيم كننده، در اقتصاد ايفا كنند. در چين مالكيت جمعي گروههاي دهقان هنوز متداول ترين شكل مالكيت بود و تيم هاي نسبتا كوچك توليد هنوز واحدهاي اصلي محاسبه اقتصادي بودند. مائو، و بدنبال او چان چون چيائو، اين مسئله را تضادي مهم و دراز مدت تشخيص دادند، تضادي كه با موجوديت طبقات و مبارزه طبقاتي و توليد مثل مداوم بورژوازي تحت سوسياليسم پيوند تنگاتنگ دارد. سند CRC بدون برخورد به اينگونه سوالات حياتي، مي گويد وقتي روند اجتماعي شدن تكميل شد حزب بايد از نقش پيشاهنگ نهادي شده خود دست بكشد؛ اين نشانه اي ديگر و جدي تر از ايده آليسم اين سند است.

دقيقا بخاطر وجود اين تضادهاي عميق و انعكاس آنها در روبنا، حزب بايد تا مدتها ـ في الواقع در سراسر دوره تاريخي گذار سوسياليستي كه با اين تضادها رقم مي خورد ـ نقش رهبري كننده داشته باشد؛ و براي ايفاي صحيح آن ـ در رابطه صحيح با توده ها ـ اين نقش رهبري كننده بايد نهادي شود و اگر چنين نشود، همانطور كه قبلا اشاره شد، بخاطر تضادهاي كماكان موجود، لاجرم گروهي ديگر بر ديوان تصميم گيري خواهد نشست، گروهي از ميان دستجات بورژوازي.

 

چه نوع حزبي،چه نوع انقلابي؟

"جهت گيري نوين" سند CRC در تضاد با درك فوق الذكر بوده و معتقد است كه از زمان كسب قدرت، حزب، حتي زمانيكه هنوز بايد نقش پيشاهنگ ايفا كند، "مي بايد آتوريته اش را فقط بلحاظ سياسي از طريق نهادهاي انتخاب شده توسط خلق اعمال دارد" و بعلاوه حزب بايد بمثابه "يك حزب علني" عمل كند و "بسيار دمكراتيك بوده و حتي وجود فراكسيونها و غيره را بعنوان يك اصل مجاز شمارد.” (پارا گراف X ـ 5) و هنگاميكه عملكرد سيستم نوين سياسي و اقتصادي، بنا بر اصول ارائه شده توسط اين سند، تكوين يافت، حزب "مي بايد رسما از انحصار قدرت خود دست كشد" و "حق حاكميتش مي بايد كاملا متكي بر پشتيباني انتخاباتي بدست آمده بر پايه پلاتفرم حزب، نظير هر پلاتفرم ديگر باشد.” (پاراگراف X ـ 9)

باز هم ايده آليسم. اين در بهترين حالت بازي با انقلاب سوسياليستي است. اين حزب ممكن است بدرد جامعه سوسياليستي اي بخورد كه در يك دنياي خيالي و شاعرانه بوجود آيد، دنيايي كه در آن از محاصره امپرياليستي خبري نيست، زمينه اي براي توليد مثل مستمر بورژوازي درون خود جامعه سوسياليستي وجود ندارد، تمايزات اجتماعي و تضادهاي طبقاتي بين خود مردم ناچيز است، طبقات استثمارگر نفوذ ايدئولوژيك ندارند و قس عليهذا. ولي روشن است كه اين حزب هيچ ربطي به يك حزب انقلابي كه بايد بمثابه پيشاهنگ يك مبارزه طبقاتي قاطع (درون كشور و در سطح بين المللي) عمل كند، ندارد؛ و ربطي ندارد به حزبي كه بايد عليه دشمن طبقاتي برزمد، دشمني كه هنوز از پايه اي قدرتمند در سطح بين المللي برخوردار بوده و حتي درون جامعه سوسياليستي شرايط مادي قدرتمندي بنفعش عمل مي كند. (18)

يك "حزب علني" كه وجود فراكسيونها را "بعنوان يك اصل" مجاز مي شمارد و غيره، ممكن است "خيلي دمكراتيك" بنظر آيد. ولي در واقعيت اين دستورالعمل ساختن حزبي است كه "مراكز" متعددي دارد كه هيچكدامشان، بخصوص بهنگام مبارزه حاد طبقاتي، قادر به نمايندگي منافع انقلابي پرولتاريا نيستند ـ چنين حزبي به انحطاط فرقه گرايي بورژوايي در خواهد غلتيد. واقعا "خيلي دمكراتيك" است ـ خيلي بورژوا دمكراتيك است ـ اين "اصل" يك اصل بورژوايي است.(19)

فراموش نكنيم كه يكي از جوانب مهم تجربه حزب بلشويك، در رهبري انقلاب اكتبر و ايجاد دولت شوراها، عبارت بود از گسست از نفوذ سوسيال دمكراسي، كه يكي از نمايندگان برجسته اش حزب سوسيال دمكرات آلمان به رهبري كائوتسكي بود. اين گسست روندي بود كه در برخورد به جنگ اول جهاني به اوج خود رسيد و به گسست كامل انجاميد؛ جنگ اول تند پيچي بود كه در آن انحطاط اپورتونيستي اكثريت احزاب انترناسيونال دوم از كميت به كيفيت رسيد و بلشويك ها نيز در گسست از گرايشات غلطي كه در جنبش بين المللي سوسياليستي سلطه قابل ملاحظه اي داشت، از كميت به كيفيت رسيدند. يكي از حادترين كانونهاي اين مبارزه دقيقا مسئله حزب بود.

همانطور كه ميدانيم، بلشويكها، تحت رهبري لنين، جهت آماده شدن براي انقلاب اكتبر و رهبـري آن مجبـور شدند براي ايجاد و حفظ حزب پيشاهنگي كه براي انجام وظايف انقلاب پرولتري لازم بود، با چنگ و دندان بستيزند. بعد از كسب قدرت نيز بلشويكها مجبور شدند درك از حزب پيشاهنگي كه قادر به رهبري مبارزه ممتد باشد را تكامل داده و به آن جامه عمل بپوشانند. يكي از تبارزات مهم اين مسئله غيرقانوني كردن فراكسيونهاي درون حزب بود. هر چند به اين مسئله در ابتدا بعنوان اقدامي موقتي در مقابله با شرايط بغايت دشوار بعد از جنگ داخلي نگريسته مي شد، ولي واقعيتي است كه بعدا جنبه عمومي و دراز مدت يافت. و اين درست بود.

احزاب واقعا كمونيست، پيشاهنگان واقعي انقلاب پرولتري، نيازمند برخورد ديدگاههاي مخالف و مبارزه شديد ايدئولوژيك درون صفوف خود هستند، ولي اين امر بايد از طريق ساختار تشكيلاتي متحد حزب پيش رود و نه از طريق تشكيل فراكسيون هاي متشكلي كه هركدام رهبران و پلاتفرم هاي متفاوت خودشان را دارند و غيره. موارد جدي نقض انضباط و فعاليت فراكسيوني درون حزب كمونيست نزديك بود قيام اكتبر را نابود كند (كامنف و زينويف كه با قيام، يا حداقل با زمان آن، مخالف بودند، برنامه قيام را علني كردند و اينكار ميتواست نتايج مهلكي در برداشته باشد)؛ و اگر فراكسيونها (در سال 1921 ) غير قانوني نمي شدند، سر جمهوري نوين شوراها را به باد مي دادند و واضح است كه از ساختمان سوسياليسم تحت رهبري پرولتاريا ممانعت مي كردند. (20)

با خطي كه در مورد ماهيت و نقش حزب تحت سوسياليسم در اين سند CRC پيش گذاشته شد، چگونه پرولتاريا قادر خواهد بود رهبريش ـ درواقع ديكتاتوري همه جانبه اش ـ را در روبنا، از جمله در عرصه هاي مهمي مانند فرهنگ اعمال نمايد؟ در چنين حالتي، چه نوع فرهنگي، نماينده چه طبقه اي بر صحنه سلطه خواهد داشت؟ لازم به يادآوريست كه مائو از دلايل ضروري و بينهايت بموقع بودن انقلاب كبير فرهنگي پرولتري، يكي به اين نكته اشاره كرد كه حتي بعد از كسب قدرت و تا زمان وقوع انقلاب فرهنگي، آموزش و فرهنگ رويهمرفته در تسلط بورژوازي (بويژه رويزيونيست ها) باقي مانده بود. بيرون آوردن اين عرصه هاي حياتي از دست رويزيونيست ها و آغاز تغيير ريشه اي اين عرصه ها، مبارزه اي عظيم مي طلبيد. تصور اينكه خط پرولتري بر پايه خودرويي و بدون رهبري سيستماتيك و همه جانبه حزب بر عرصه فرهنگ غالب خواهد شد، ايده آليسم محض است ـ و براي ايفاي نقش رهبري، به يك حزب واحد كه بحول خطي واحد متحد باشد نياز است نه حزبي كه به فراكسيون ها تقسيم شده و اسير فراكسيونيسم مي باشد. در غياب اين رهبري، روبنا در سلطه بورژوازي درآمده و اين بنوبه خود بمعناي تسلط مناسبات سرمايه داري بر زيربناي اقتصادي مي باشد ـ و سرمايه داري در كل جامعه احياء خواهد شد. (21)

 

 مدل انتخاباتي بورژوايي يا رهبري توده ها براي بازسازي جهان

 آري، حزب بايد به توده ها تكيه كند نه به موقعيت پرنفوذ خويش؛ ولي تكيه به توده ها به اين معنا نيست كه مثل احزاب سوسيال دمكراتيك دنبال توده ها بيفتد و از چارچوب و محدوده بورژوا دمكراتيك سياست بازي براي كسب راي فراتر نرود و از زير بار مسئوليت خويش يعني ايفاي نقش پيشاهنگ و رهبري توده ها در انقلاب شانه خالي كند.

تا اينجا بايد روشن شده باشد كه در واقعيت ديد سند  CRC از عملكرد "سيستم دمكراتيك پرولتري" با سيستم بورژوا دمكراتيك تفاوت كيفي ندارد. طبق "مدلي" كه اين سند پيش مي گذارد "حق حاكميت" حزب كمونيست "كاملا متكي بر پشتيباني انتخاباتي بدست آمده بر پايه پلاتفرم حزب، نظير هر پلاتفرم ديگر" است؛ چنين "مدلي" در بهترين حالت شرايطي پيش مي آورد كه در آن مراكز قدرتي كه حول پلاتفرم هاي متفاوت گرد آمده اند، براي راي توده ها به رقابت برمي خيزند. نتيجه (بازهم در بهترين حالت) نوعي دولت "ائتلافي" است كه در آن "كمونيستها" و "سوسياليستها" ي گوناگون با نمايندگان ساير گرايشات "دمكراتيكي" كه بطور علني تر بورژوا و خرده بورژوا هستند، درهم مي آميزند و منافع اساسي توده ها را "متحدانه" زيرپا ميگذارند، هيچ تغيير ريشه اي در جامعه صورت نمي گيرد (وهر تلاشي براي انجام چنين تغييراتي فوراً و بيرحمانه توسط اين دولت "ائتلافي" سركوب خواهد شد) آيا به اندازه كافي ـ يا درواقع بسيار بيش از اندازه ـ در سراسر جهان تجاربي اينگونه نداشته ايم؟ (22)

اگر كسي با پروسه انتخاباتي آشنا بوده و دچار "نسيان سياسي" نباشد، با شنيدن اين نظريه كه يك چنين روند انتخاباتي به بيان "اراده سياسي" توده ها منتهي خواهد شد، خنده تلخي تحويل خواهد داد. فقط كساني كه بورژوا دمكراسي را از خود بورژوازي جدي تر ميگيرند، ميتوانند معتقد به اين نظريه باشند ـ آنها يا نياموخته اند كه اين دمكراسي و روند انتخاباتي اش ابزاري است در خدمت اعمال ديكتاتوري بورژوازي به توده ها، و يا "آموخته ها را بدور افكنده اند" البته اين بمعناي نامشروع بودن نقش انتخابات در جامعه سوسياليستي نيست، ولي بايد دانست كه روند رسمي انتخابات والاترين و اساسي ترين تبلور "اراده سياسي" توده ها نيست؛ در روندي كه "اراده سياسي" توده ها از طريق آن بيان مي شود، انتخابات فقط ميتواند يك نقش تبعي داشته باشد؛ و اينكه در جامعه طبقاتي، انتخابات نيز درست مثل ساير امور توسط روابط بنيادين طبقاتي تعيين شده و شكل مي گيرد؛ و در جامعه سوسياليستي انتخابات بايد منعكس كننده اعمال قدرت سياسي پرولتاريا و نقش رهبري كننده حزبش بوده و به آن خدمت كند.

توضيح زير در مورد نقش انتخابات در جامعه بورژوايي، در مورد روند (بورژوا) دمكراتيك انتخاباتي كه سند CRC براي "جامعه سوسياليستي" و "سيستم دمكراتيك پرولتري" خويش تصوير ميكند، نيز صادق است:

"خود روند انتخاباتي، مناسبات طبقاتي ـ و تخاصمات طبقاتي ـ بنيادين جامعه را مي پوشاند و شركت سياسي اشخاص منفرد شده در جاوداني كردن وضع حاضر را نهادي كرده و بدان بيان رسمي مي بخشد. اين روند مردم را به افراد ايزوله تبديل كرده و در عين حال موقعيت آنها را از لحاظ سياسي به يك موقعيت منفعل تقليل مي دهد و جوهر سياسي اين انفعال منفرد شده را تعيين ميكند ـ چرا كه هر شخص، منفرداً جدا از سايرين بر يكي از موضوعات مورد انتخاب تاكيد مي گذارد و اين موضوعات خود توسط قدرتي فعال كه ماوراء "توده هاي منفرد شده "شهروندان" قرار دارد فرموله و معرفي مي شوند.” (آواكيان، دمكراسي، ص 70 ـ تاكيد در اصل)

در سراسر سند CRC موارد زيادي از رجوع به "اراده سياسي" خلق و پرولتاريا ديده مي شود. ولي يكبار هم به اين مسئله توجه نشده كه براي تحقق، و يا حتي براي تعيين "اراده سياسي" پرولتاريا و توده ها هيچ راهي بجز نقش رهبري حزب ـ از طريق اعمال خط توده اي و كلا خط سياسي و ايدئولوژيك كمونيستي ـ وجود ندارد، درواقع سند CRC چنين نظريه اي را نفي كرده است.

در واقع همانطور كه ديديم، سند CRC مرتباً نقش پيشاهنگ حزب را در مقابل فعاليت آگاهانه توده ها مي گذارد. جاي شك و شبهه باقي نمي ماند: ميگويند وقتي ارتش دائم منحل شد و خلق مسلح جاي آنرا گرفت، و هنگاميكه حزب و "نقش پيشاهنگ" بجايي رسيد كه بر پايه پلاتفرم خود (نظير هر پلاتفرم ديگر) با ساير احزاب به رقابت بر سر آراء پرداخت، آنگاه است كه "در ساختار سياسي نوين، بر خلاف اشكال تاكنون اعمال شده ديكتاتوري پرولتاريا، خلق واقعاً صاحب قدرت و سلاح بر كف نقش بسيار فعالي در حيات كلي سياسي جامعه بازي خواهد كرد. بدين ترتيب بهترين ضامن عليه احياگري و بهترين شرايط براي كسب دوباره قدرت اگر احياء صورت پذيرد، فراهم خواهد گشت.” (پاراگراف X ـ 9، تاكيد از من است).

چه اظهاريه شگفت انگيزي! چطور كساني كه مثلا با انقلاب كبير فرهنگي پرولتري آشنايي دارند ميتوانند ادعا كنند كه توده هاي چين "نقش بسيار فعالي در كل حيات سياسي جامعه" بازي نمي كردند؟ ـ چه بطور كلي و چه بطور خاص و در مبارزه با رويزيونيسم و احياي سرمايه داري. با مقايسه انقلاب فرهنگي و "شورش هاي" (بورژوا) "دمكراتيك" اخير در چين بدون ذره اي ترديد ميتوان گفت كه در انقلاب فرهنگي، فعاليت انقلابي و ابتكار انقلابي آگاهانه توده هاي خلق چين "ميليونها بار بيشتر" تبلور يافت؛ و اين تنها به اين دليل است كه در انقلاب فرهنگي توده ها از رهبري پيشاهنگ كمونيست برخوردار بودند، در صورتيكه مبارزات اخير چنين رهبري نداشت. (23) درمبارزات اخير عوامل مثبتي موجود بود و نيروهاي مترقي و حتي انقلابي در آن شركت داشتند ـ احترام به مائو و دفاع از خط مائو بطور علني بيان مي شد و روشن بود كه مردم بين مائو و پيروان انقلابيش از يك طرف و حكام رويزيونيست فاسد كنوني از طرف ديگر تفاوت قائلند. ولي با اين وجود، بطور كلي نيروها و خطوطي كه در اين قيام توده اي موضع رهبري را اشغال كردند نماينده منافع بورژوازي بودند.

جا دارد پاراگراف زير را در مورد نقش حزب لنينيستي و رابطه آن با توده ها، كه هم در مورد مبارزه براي كسب قدرت و هم بعد از كسب قدرت و سراسر دوران گذار سوسياليستي صدق مي كند، تكرار كنيم:

"لنين از اصولي كه قبل از او توسط ماركس و انگلس تدوين شده بود فراتر رفت و بعلاوه از ذهنيت رسمي و عمل جنبش ماركسيستي آندوره گسست كرد و به اين ترتيب بود كه اين اصول را تكامل داده و بعمل درآورد. ولي لنين اينكار را بر پايه اصول اساسي ماركسيستي انجام داد، به متدولوژي آن وفادار ماند و در تطابق كامل با روح انقلابي و نقادانه ماركسيستي حركت كرد. علم كردن تجربه كمون پاريس كه بخشاً و نه عمدتاً، به دليل فقدان حزب لنيني شكست خورد يا انترناسيونال دوم كه به انحطاط كامل در غلتيده و آلت دست امپرياليسم شد، در مقابل اصول لنين، اگر بخواهيم با ملايمت بگوئيم، نشاندهنده طرز تفكر وارونه و رو به عقب است. ريشه يابي انحطاط انقلاب روسيه در خصلت و نقش حزب لنيني در تناقض با واقعيات بوده و نيز طفره رفتن از مشكلات اساسي است. بحث لنين در "چه بايد كرد" اين بود كه هرچه حزب متمركزتر و متشكلتر باشد، و بيشتر تشكيلات پيشاهنگ واقعي انقلابيون باشد، نقش و ابتكار توده ها در مبارزه انقلابي عظيم تر خواهد بود. صحت اين بحث در خود انقلاب روسيه و در همه انقلابات پرولتري با وضوح تمام به اثبات رسيد. هيچ كجا بدون چنين حزبي چنين انقلابي صورت نگرفته، و هيچ كجا فقدان چنين حزبي به رها شدن ابتكار توده هاي تحت ستم در مبارزه آگاهانه انقلابي خدمت نكرده است. و... گفتن اينكه چون ممكن است حزب پيشاهنگ لنيني منحط شده و به دستگاهي براي ستم به توده ها تبديل شود پس بهتر است چنين حزبي نباشد، مساوي است با اين بحث كه بهتر است اصلا انقلاب نشود. با اين شيوه نميتوان تضادهايي كه وجود چنين حزبي را ضروري ميكند، از بين برد ـ يعني آن شرايط مادي و ايدئولوژيك كه بايد با رهبري چنين حزبي تغيير كند تا تمايزات طبقاتي از بين رفته و در نتيجه آن نهايتاً به وجود حزب پيشاهنگ نيز نيازي نباشد.” (آواكيان ، براي دروي اژدها، شيكاگو، انتشارات RCP، 1983، ص 84، تاكيدات از متن اصلي)

 

 سانتراليسم دمكراتيك مبارزه دو خط و حفظ پيشاهنگ درجاده انقلاب

 سند CRC بحث خود در مورد حزب را با بررسي "اصل سانتراليسم دمكراتيك طرح و اعمال شده توسط لنين" بمثابه اصل تشكيلاتي احزاب كمونيست ادامه ميدهد. (پاراگراف XI ـ 2) سند CRC در تئوري سانتراليسم دمكراتيك را تاييد ميكند ولي در ادامه بحث ميگويد كه نهايتاً در بكار بست آن گرايشي مبتني بر تاكيد بيش از حد به سانتراليسم غالب شد و كار به حذف كامل دمكراسي رسيد (طبق گفته سند CRC اين امر كه بخصوص از زمان غيرقانوني شدن فراكسيون ها در حزب بلشويك بچشم مي خورد بعداً بعنوان يك اصل درآورده شد و مورد قبول احزاب كمونيست قرار گرفت) اين امر در "مقوله كلي حزب كمونيست مونوليتيك ييكدسته كه توسط استالين ارائه گشت و طي دوره كمينترن برقرار شد" بيان تئوريك يافت (پاراگراف XI ـ 4)؛ و حتي "تلاشهاي مائو براي تكوين مبارزه دو خط درون حزب" بعنوان "گامي جهت برقراري مجدد سبك كار سانتراليسم دمكراتيك بگونه لنين، بنحوي سيستماتيك تر"، هيچ بهبود اساسي بهمراه نداشت چراكه مائو هم نخواست از آن جهت گيري كه اولين بار با غيرقانوني كردن فراكسيون ها و سپس با كل تجربه رهبري استالين در شوروي و كمينترن پيش گذاشته شده بود گسست كند. نتيجتاً "مبارزه دو خط و غيره فقط برخي گام هاي كوچك تصحيحي، درون يك چارچوب كلي سابقاً مستقر شده بود" (پاراگراف XI ـ 5) آنچه سند CRC در مقابل اين گرايش مطرح ميكند نياز به "يك ارزيابي مجدد همه جانبه از مقوله حزب كمونيست و نقش آن در روند تاريخي ساختمان سوسياليسم و كمونيسم" است. (پاراگراف XI ـ 7)

تا اينجا به تفصيل منظور سند CRC از مفهوم و نقش حزب كمونيست را بررسي كرده ايم ولي بد نيست ببينيم چطور تحت عنوان "اسرار زدايي از حزب كمونيست" يك خط نسبي گرايانه و پراگماتيستي جلو ميگذارد. سند با اين حكم شروع مي كند كه "نقش حزب كمونيست بعنوان پيشاهنگ پرولتاريا مي بايد در جريان روند تاريخي آزموده شود و به اثبات رسد" و فقط وقتي حزب كمونيست "فهميد هميشه تابع آزمون واقعيات تاريخي است آنگاه ميتواند با پيچيدگي هاي واقعيت رو در رو گردد. فقط آنگاه است كه ميتواند بفهمد طبقه كارگر، خلق و يا تاريخ هيچ آتوريته اي را به او ارزاني نداشته اند.” (پاراگراف XII ـ 1)، سپس در مورد "تمايز كيفي ميان حزبي كه يك انقلاب را بسوي كسب قدرت رهبري مي كند و حزبي كه انحصار قدرت را بدست دارد" بحث مي كند: در مورد اول "حزب مجبور است خود ـ منقد باشد و مداوماً خط و پراتيكش را تصحيح كرده و تكامل دهد تا بتواند توده ها را براي انقلاب بسيج نمايد.” در حاليكه "در مورد دوم، فشار شرايط در جهتي خلاف اين عمل ميكند.” (پاراگراف XII ـ 1)

سند CRC بروي برخي مسائل عميق و واقعي انگشت مي گذارد و ممكن است بنظر آيد كه به شيوه اي صحيح و ديالكتيكي به اين سوالات برخورد مي كند. ولي متاسفانه اينبار هم چنين نيست. قبل از هر چيز بايد گفت كه هرچند حزبي كه در قدرت نيست مجبور است نسبت به خود ديد نقادانه داشته باشد و خط توده اي اعمال كند و نتيجتاً خط و توانائي اش در "بسيج توده ها براي انقلاب" را بطور مستمر تكامل دهد، ولي فشار اين ضرورت را تنها تا زماني احساس خواهد كرد كه اين حزب، حزبي انقلابي بوده و جهت گيري رهبري توده ها براي سرنگوني نظم كهن و پيشبرد مبارزه انقلابي در جهت كمونيسم را حفظ كند. بعبارت ديگر هر آن ممكن است كه حزب بجاي بكارگيري انتقاد از خود و جمعبندي نقادانه از خط و عمل خود و تكامل آن در جهتي انقلابي تر، درست عكس اين عمل كند ـ يعني راه انقلاب را رها كند و بدين ترتيب نياز به انتقاد از خود و تصحيح و تكامل مداوم خط و عمل خود جهت بسيج توده ها براي انقلاب را منتفي سازد.

اين نكته را اصلا نبايد دست كم گرفت. احزابي كه وظيفه رهبري مبارزه براي سرنگوني نظم كهن را بعهده مي گيرند در معرض فشاري واقعي و بسيار قدرتمند قرار دارند ـ فشار رها كردن اين مبارزه و تبديل شدن به احزاب رفرميست و رويزيونيست. در سند CRC اين فشارها نديده گرفته شده. تجربه تاريخي نشان ميدهد كه مقاومت در مقابل اين فشارها و ادامه راه انقلاب كاري است بس دشوار و مبارزه اي بي امان مي طلبد.

در مورد احزاب در قدرت بايد گفت كه هرچند فشاري واقعي در جهتي كه سند CRC مطرح ميكند موجود است ـ يعني در جهت عدم اعمال سيستماتيك خط توده اي و عدم جمعبندي نقادانه از خط و عمل خود ـ نبايد اصل را بر اين گذاشت كه اين احزاب به محض رسيدن به قدرت خواه ناخواه (يا بقول سند CRC، بخصوص اگر "انحصار قدرت" در دستشان باشد) منحط خواهند شد. اين واقعيت ندارد. در هر دو مورد سند CRC يك نكته را از معادله حذف كرده ـ يا حداقل بعنوان نكته تعيين كننده مطرح نمي كند ـ و آن دقيقا عبارتست از مبارزه ايدئولوژيك درون حزب بر سر مسائل مهم خطي. بنيادي ترين اين مسائل هدف نهائي حزب ـ كه في الواقع بايد مقاصد حزب را تعيين كند ـ و ارتباط اهداف و سياست هاي فوري حزب با اين هدف و نقش آنها در رسيدن به اين هدف نهائي مي باشد.

بيخود نيست كه سند CRC به مبارزه دو خط درون حزب كم بها داده و خدمات عظيم مائو به اين مبارزه را محدود و پر اشكال مي خواند. در واقع مائو با اصرار بر اهميت تعيين كننده مبارزه درون حزب بين دو خط ماركسيسم و رويزيونيسم، و دو راه سوسياليسم و سرمايه داري يك ابزار كليدي براي مقابله با گرايش حزب ـ بخصوص حزب در قدرت ـ به سقوط در ورطه رويزيونيسم بدست ما داد. و انتقاد مائو از نظريه غيرديالكتيكي "حزب يكدست" نقش مهمي در اين مسئله داشت. "مثلا در مقاله "صحبت در شن دو" مائو ميگويد "هميشه از وحدت يكدست صحبت كردن و از مبارزه دم نزدن ماركسيست ـ لنينيستي نيست" ـ "مائوتسه دون، پرداخت نشده ـ صحبت ها و نامه ها"، ويراستار استوارت شرام، لندن، نشر پنگوئن، ص 107)

مائو متوجه بود كه بطور عيني در حزب گرايشات متفاوتي موجود است كه انعكاس نيروهاي متفاوت و نهايتاً منافع طبقاتي متفاوت در جامعه هستند و وحدت حزب نسبي است نه مطلق. اين وحدت، نه ثابت بلكه متحرك مي باشد و از درون پروسه مبارزه ـ وحدت ـ مبارزه تكامل مي يابد. ولي مائو لزوم مبارزه درون حزب را در مقابل لزوم وحدت پولادين حزب بحول يك خط واحد و بر پايه آن ايفاي نقش ـ نهادي شده ـ در رهبري جامعه سوسياليستي تا رسيدن به كمونيسم، قرار نداد؛ درك اين مسئله اساسي است ـ و همين نشاندهنده تفاوت اساسي خط مائو با خط سند CRC مي باشد.(24)

مائو از زاويه فراكسيونيسم بورژوايي يا آنارشيسم خرده بورژوايي به مسئله مبارزه درون حزب برخورد نمي كرد. او متوجه بود كه در جامعه اي كه مهر تضاد و مبارزه طبقاتي خورده است، فراكسيون سازي درون حزب بطور اجتناب ناپذير به فراكسيونيسم بورژوايي خواهد كشيد. فراكسيون هاي متشكل نه تنها به وحدت عمل حزب لطمه ميزنند بلكه وحدت اراده حزب را نيز مختل مي كنند؛ توانائي حزب در رهبري توده ها و در يادگيري از آنها را ـ كه در كسب توانائي رهبري كردن توده ها ضروري است ـ تحليل ميبرند. فراكسيون ها نه تنها زنجيره فرماندهي حزب بلكه حتي اساسي تر از آن زنجيره شناخت حزب ـ يعني جريان يابي ايده هاي توده ها از سطوح پايه اي حزب به رهبري حزب ـ را نيز از هم مي گسلد. بطور خلاصه توانائي حزب در ايفاي نقش پيشاهنگ پرولتاريا در مبارزه انقلابي چه قبل و چه بعد از كسب قدرت مختل ميشود.

به تمام اين دلايل بود كه مائو هرچند بر اهميت و لزوم مبارزه دو خط درون حزب تاكيد گذارد ولي بر سه اصل زير نيز پافشاري كرد: به ماركسيسم عمل كنيد نه به رويزيونيسم؛ وحدت كنيد نه انشعاب؛ رك و صريح باشيد و توطئه چيني نكنيد. بهمين خاطر، مائو پيوسته مي گفت كه حزب كمونيست بايد دائماً خود را انقلابي كند ولي در عين حال بايد بر همه امور رهبري اعمال كند.

هدف خط مائو حفظ حزب بر جاده انقلاب و تقويت نقش آن بمثابه پيشاهنگ انقلابي است. ولي خط سند CRC، برخلاف خط مائو، حزب را درحد يك حزب رفرميست پائين مي آورد، حزبي كه در نسبي گرايي غوطه مي خورد، به دنباله روي از توده ها مي پردازد، و خطش را با تطبيق دادن اصول بر شرايط هر لحظه، تدوين مي كند. اين نكته را آنجا ميتوان ديد كه مي نويسند "منافع طبقه پرولتر تحت يك شرايط معين نيز بسيار نسبي بوده و با توجه به واقعيات متحول تغيير مي كند، هرچند كه نفع نهايي طبقه كارگر در ساختمان كمونيسم بمثابه يك هدف درازمدت برجاي مي ماند" (پاراگراف XII ـ 1) اين از بنياد غلط است، منافع طبقاتي پرولتاريا آنطور كه سند CRC ميگويد عوض نمي شوند؛ برخي تاكتيك ها يا حتي استراتژي ها، برخي سياست ها يا حتي برنامه ها ممكن است به اين شكل عوض شوند، ولي منافع طبقاتي پرولتاريا عوض نمي شود.

اختلاف ممكن است صرفاً لفظي بنظر آيد چراكه سند CRC كمونيسم را بعنوان "هدف درازمدت" نفي نمي كند؛ اما سند CRC اين هدف درازمدت را از "پرولتاريا تحت شرايط معين" جدا كرده و منافع طبقاتي پرولتاريا تحت شرايط معين را "بسيار نسبي" مي داند؛ يعني همه چيز ـ هر سياست مشخص و غيره اي ـ اگر چند جمله عام در مورد هدف نهايي كمونيسم را يدك بكشد ميتواند در خدمت منافع پرولتاريا باشد. فرمولبندي اين سند در مورد منافع طبقاتي، "دو در يك" است چون بطور التقاطي منافع طبقاتي پرولتاريا را با سياست هاي خاص و غيره در هر زمان مشخص مخلوط مي كند. درك درست و ديالكتيكي از مسئله اين است كه منافع طبقاتي پرولتاريا عوض نمي شود ولي در هر مقطع مشخص اين منافع در سياست هاي معيني بيان ميشود كه ممكن است تغيير كنند و مي كنند.

تكرار كنيم، نكته اينست كه هميشه و تحت هر شرايطي، هدف نهايي كمونيسم بايد مبناي حركت و قطب نماي همه چيز ـ تمام سياست ها، برنامه ها، استراتژي ها، و تاكتيك ها ـ باشد و همه اينها نه فقط در حرف، بلكه در عمل، بايد همچون اجزاء پلي باشند كه حال و آينده كمونيستي را به هم متصل ميكند. بين منافع پرولتاريا در هر زمان مشخص و منافع كلي پرولتاريا در رسيدن به كمونيسم يك همگوني اساسي موجود است و اين همگوني بايد در وحدت بين سياست هاي حزب در هر زمان معين و خط پايه اي پيشبرد مبارزه انقلابي براي رسيدن به كمونيسم منعكس باشد. سند CRC با التقاط، نسبي گرايي و پراگماتيسم خود اين وحدت را زير پا مي گذارد.

جاي تعجب نيست كه سند CRC، با توجه به نظرگاه كلي اش، ضرورت حزب كمونيستي را كه اصول تشكيلاتي آن منطبق بر اهداف انقلابي و ايدئولوژي پرولتاريا بوده و بيان اين ايدئولوژي و اهداف است قبول ندارد، درحاليكه حزب فقط در اينصورت مي تواند در سراسر دوره مبارزه طولاني و بي سابقه عليه دشمن طبقاتي قدرتمند و مستاصل نقش پيشاهنگ خود را ايفاء كند ـ و اين دشمن وقتي سرنگون شد و خطر نابودي تاريخي خويش را حس كرد، استيصالش صد چندان شده و بيش از پيش در صدد شكست پرولتاريا بر ميآيد. سند CRC از حزب مورد نقدش "اسرار زدايي" نكرده بلكه "انقلاب زدايي" كرده است؛ و اين در تطابق با همان ديد غيرانقلابي و سوسيال دمكراتيك از "سوسياليسم و كمونيسم" است كه متاسفانه سراپاي سند CRC را رقم مي زند.

 

نتيجه: مسئوليت انقلاب راگرفتن يا نفي آن

يا نفي آنتا اينجا به تزها و بحثهاي اصلي سند CRC برخورد كرديم و سوالي كه دوباره مطرح مي شود اينست كه كار آنهايي كه از دنبال كردن اين خط دست برنمي دارند به كجا خواهد كشيد. در آخر، سند به "چند سوال ديگر" ميپردازد كه عواقب گسترده تر اين خط و متدولوژي را عيان مي كنند. بويژه سعي مي كند نظريه ضديت با "تقليل گرايي طبقاتي" را بكار ببندد و "جنبه هاي غيرطبقاتي" يك رشته از مسائل مهم اجتماعي را عمده كند. بنابراين روشن است كه يك عقب نشيني كامل از اصول اساسي و شيوه هاي ماركسيسم ـ لنينيسم ـ مائوئيسم در جريان است.

و اين عقب نشيني نه تنها در مواضع مهم سياسي، بلكه در مورد مسائل مهم خط ايدئولوژيك نيز تبلور مي يابد. در اواخر سند و در حين بحث در مورد برخورد درست به اشتباهات و خدمت رهبران پرولتارياي بين المللي به اين جمله برمي خوريم: "حتي طي تجارب گرانبهاي انقلاب چين، فقط خدمات مائو براي غني كردن ماركسيسم بحساب آورده مي شد.” (پاراگراف XII ـ 2)

در جــواب بـه ايــن نـكته بـايد تـاكيـدكرد كه اينجا مسئله فرد مائو يا آتوريته او بعنوان يك رهبر بطور مجرد ـ يا رسمي ـ مطرح نمي باشد؛ و اينطور هم نيست كه مائو هيچ اشتباهي نكرده و نبايد از اين اشتباهات جمعبندي كرد. نكته اين است كه خط ايدئولوژيك و سياسي مائو بيان علمي فشرده تجارب غني انقلاب در چين و در سطح بين المللي است ـ اين خط، عبارت است از سنتز اين تجارب توسط تئوري كمونيستي و تكامل ايدئولوژي كمونيستي به سطحي نوين. عدم درك اين مسئله ـ يا بهتر بگوئيم، طفره رفتن از قبول آن ـ تحت عنوان اجتناب از توجه يكجانبه به خدمات آتوريته هاي رهبري كننده، بازهم نشانگر التقاط است. اين ايده آليسم و متافيزيك است كه در ضديت با ديالكتيك ماترياليستي، حلقه رابط بين پراتيك و تئوري (بعنوان فشرده پراتيك) را مي گسلد. اين نسبي گرايي است و در را بروي بحث متداول نسبي گرايانه كه معتقد است همه ايده ها به يك اندازه ارزش دارند، چهارطاق باز مي كند؛ و اين يكي ديگر از تبارزات عمده نگرش خرده بورژوايي اين سند است.

جريان خيلي شبيه موقعيتي است كه لنين در مقاله "ورشكستگي انترناسيونال دوم" توضيح مي دهد: يك چرخش عمده در وقايع جهان، عده اي را به جهت گم كردگي و وحشت انداخته و براي خلاصي از دست اصول شديداً به تكاپو افتاده اند. چراكه اين اصول، در راه كرنش به خودرويي توده ها (بخصوص كرنش به باورهاي خرده بورژوايي و توهمات دمكراتيك) و دنباله روي از بورژوازي زحمت جان هستند نه قاتق نان. قبلا شايد مي شد "مردم عادي" را بخصوص در مورد شوروي قانع كرد كه: "اين كمونيسم واقعي نيست.” ولي حالا همان "مردم عادي" شاهد پائين كشيده شده مجسمه هاي لنين در شوروي هستند و اين "ديد خود بخودي" (پرورده بورژوازي) در آنها تقويت ميشود كه "كمونيسم هرگز، حتي در سرزمين اولين انقلاب كمونيستي، چيز خوبي نبوده است."

اين نوع دنباله روي از نيروها و احساسات عقب مانده يكبار ديگر در پايان سند CRC بطرز فاحشي بچشم ميخورد. در پاراگراف آخر مي خوانيم: "زمانيكه مردم كشورهاي سابقاً سوسياليستي، استراتژي كمونيستي مبني بر انحصار قدرت حزب در طول دوره گذار سوسياليسم را به محكمه تاريخ مي سپارند، كمونيست ها صرفاً نمي توانند دلشان را با گفتن اينكه اين امر نتيجه افكار عقب افتاده توده هاست، خوش كنند. بالعكس، اين تجربه بازهم نشان مي دهد كه آموزه ماركسيستي مبني بر اينكه توده ها سازندگان تاريخند درست است.” (XIV ـ 2)

قبل از هر چيز گفتن اينكه "مردم" اين كشورها اصل نقش نهادي شده رهبري حزب را به "محكمه تاريخ سپردند" بسيار گزافه گويي است. مثلا در چين (واين مثال مهمي است)، توده ها اصلا چنين موضعي ندارند: بسياري از آنها فرق كيفي بين حزب كمونيست مائو و "حزب كمونيست" فاسد زيردست دن سيائو پين را واقعاً حس مي كنند. براي اولي احترام زيادي قائلند و دومي را بشدت تحقير مي كنند ـ و اين بخصوص در مورد توده هاي كارگر و دهقان صادق است.

در مورد شوروي بايد گفت كه هرچند هستند افرادي (بخصوص كارگران مسن) كه فرق كشور تحت رهبري استالين و دوران بعد را بطور كلي حس مي كنند (وبدلايل مختلف اولي را قويا ترجيح مي دهند)، ولي با اطمينان ميتوان گفت كه در شوروي (ودر ساير "كشورهاي سابقاً سوسياليستي" كه بخشي از بلوك شوروي بوده اند) تعداد افرادي كه در عمرشان يك توضيح سيستماتيك در مورد تحليل مائوئيستي از روند احياء سرمايه داري و ماهيت طبقات حاكمه در كشورهاي رويزيونيستي و برخوردهاي جناح هاي متفاوت درون اين طبقات حاكمه، بگوششان خورده باشد، بسيار كم است. اين تحليل علمي دقيقاً همان چيز مورد نياز است. ولي سند CRC بجاي ارائه يك تحليل ماترياليستي از آنچه در اين كشورها گذشت ـ از جمله تحليل طبقاتي از نيروها و خطوط درگير ـ از كرنش به گيج سري و عقب ماندگي بخشهايي از مردم در ارتباط با اين وقايع يك اصل فلسفي ساخته و مي گويد "اين تجارب بازهم نشان ميدهد كه آموزه ماركسيستي مبني بر اينكه توده ها سازندگان تاريخند، درست است."

مجسم كنيد اگر لنين ميخواست مثل سند CRC رفتار كند بايد در آغاز جنگ جهاني اول، يعني وقتيكه موج شوونيسم ملي روسيه را فرا گرفته بود، به پيشواز احساسات و تظاهرات شوونيستي توده هاي خلق روس مي رفت و مي گفت اين ها شاهد زنده "اين آموزه ماركسيستي" است كه "توده ها سازندگان تاريخند"! در واقع منطق سند CRC به اينجا مي رسد كه هرچه توده ها ـ و بخصوص توده هاي مياني و حتي عقب مانده، يعني آنها كه بيشتر از بقيه تحت تاثير بينش و تبليغات بورژوايي قرار دارند ـ در يك لحظه معين فكر مي كنند، تبلور منافع واقعي و والاي آنهاست. اين خيلي شبيه همان فرمولبندي رويزيونيستي است كه لنين شديداً آن را مورد انتقاد قرار داد: يعني "آنچه مطلوب است كه ممكن است و آنچه ممكن است همان چيزي است كه در آن لحظه معين بوقوع مي پيوندد.” با اين جهت گيري و شيوه نميتوان توده ها را در شكستن زنجيرهاي نظم كهن ـ كه در آن ميان زنجيرهاي فكري اهميت زيادي دارند ـ و ساختن جهاني نوين، طي يك مبارزه انقلابي، رهبري كرد. اين نسخه اي براي دنباله روي زبونانه از توده هاست كه آنها را اسير دور باطل ميكند؛ بدون اينكه هرگز از بند اين زنجيرها رها شوند.

در رابطه با وقايع اخير در كشورهاي رويزيونيستي (سابق) سوالات واقعي و عميقي بطور متمركز بروز يافته اند. براي جواب به آنها بايد در ماركسيسم ـ لنينيسم ـ مائوئيسم عميق تر شد و پايه خود را در اين علم محكمتر كرد و بر اين پايه، با شجاعت و برخورد علمي بيرحمانه، تجارب تاريخي جنبش بين المللي كمونيستي را بررسي كرد. ولي بازهم بگويم، در سند CRC برخوردي متفاوت موجود است و ماركسيسم ـ لنينيسم ـ مائوئيسم و "آن درك اساسي كه تا كنون از آن دفاع شده" آشكارا نفي مي شود.

نكته ديگري كه لنين در "ورشكستگي انترناسيونال دوم" مطرح كرد را بخاطر آوريم: چنين جهشي به رويزيونيسم از "ناكجاآباد" نيامده است بلكه انفجار برخي گرايش هاي غلطي است كه در دوراني طولاني تر رشد كرده اند. (لنين تشبيه غد ه چركيني كه مي تركد را بكار برده است) يكي از جنبه هاي مهم خطي كه در سراسر سند CRC بچشم ميخورد، دنباله روي از ناسيوناليسم است كه از مدتها پيش از ويژگي هاي خط CRC بوده است و بخصوص در نظريه "مجموعه انقلابات دمكراتيك نوين" تبلور مي يابد؛ اين نظريه بر آن است كه راه و محتواي انقلاب دمكراتيك نوين در هند حاصل جمع انقلاباتي جداگانه توسط ملل مختلف درون هند (كنوني) است. 25)

نويسندگان سند CRC مي گويند كه اين حزب هنگام فرموله كردن خط خود در مورد مسئله ملي "با مشكل تقليل گرايي طبقاتي" روبرو بود و ادامه ميدهند، "هرچند ما مسئله در تقابل قرار دادن مبارزه طبقاتي با مسئله ملي را حل نموديم، اما هنوز جنبه غيرطبقاتي مسئله ملي را به سبب برخورد تقليل گرايي طبقاتي خودمان درك نكرده بوديم.” (پاراگراف XIII ـ 2) ولي اكنون "به عمق شكستي كه جنبش كمونيستي بدليل نداشتن درك صحيح ديالكتيكي از جوانب طبقاتي و غيرطبقاتي دخيل در تكوين يك نظام سياسي و اقتصادي در دوره گذار سوسياليسم خورد" پي برده ايم؛ و نتيجتاً اكنون متوجه لزوم يك مبارزه هماهنگ عليه "تبارزات كنكرت اين برخورد تقليل گرايانه طبقاتي" شده ايم (همانجا)؛ تا در موقعيتي قرار گيريم كه بتوانيم بطور سيستماتيك تر متدولوژي و ديدگاه نوظهور خود را در مورد مسئله ملي و برخي مسائل مهم ديگر بكار ببنديم.

بعبارت ديگر بين مواضع غلط CRC بر سر تعدادي از مسائل يك رابطه موجود است. شكي نيست كه حركت رو به عقب CRC بدليل عوامل متعددي مي باشد و تحليل تمام ريشه ها و تكوين آنها خارج از بحث اين مقاله است. ولي CRC در روند اتخاذ يك موضع غلط در مورد رابطه بين مسئله ملي و انقلاب دمكراتيك نوين در هند ـ و همينطور ساير مسائل كليدي ـ بوضوح از جايگاه طبقاتي پرولتاريا كناره گرفت تا به موضع طبقاتي خرده بورژوايي بپيوندد، دنباله روي از انواع نيروهاي ناسيوناليست درون ملل تحت سلطه در هند نيز از آن جمله است. اين جايگاه خرده بورژوايي كه گرايش به مقاومت در برابر هر قدرت حاكمه متمركزي را با خود دارد (حال اين قدرت حاكمه نماينده پرولتاريا باشد يا طبقات ارتجاعي برايش فرقي نمي كند)، بنوبه خود به انكار "تفسير سنتي ماركسيست ـ لنينيستي" از تجربه تاريخي ديكتاتوري پرولتاريا ("از لنين به بعد") ـ كه مستلزم يك دستگاه دولتي مركزي قدرتمند و رهبري نهادي شده حزب پيشاهنگ كمونيست مي باشد ـ پا داد؛ و اين جهش در انكار اصول اساسي ماركسيسم ـ لنينيسم ـ مائوئيسم درباره مسئله اي به اين اهميت، بنوبه خود به يك بينش و متد غلط و اتخاذ مواضع غلط در مورد بسياري مسائل مهم ديگر خواهد كشيد ـ چنانچه كشيده است.

خود نويسندگان سند CRC مواضع سياسي غلطشان را در ارتباط با يكديگر دانسته و خودشان بخش تعيين كننده اي از آن بينش و متدولوژي كه مواضع غلطشان را بهم مرتبط مي كند آشكار مي سازند؛ كه عبارت است از: رها كردن موضع طبقاتي پرولتاريا و دست كشيدن از تحليل طبقاتي ماركسيستي ـ و درواقع ماترياليسم ماركسيستي در كل ـ تحت لواي مخالفت با "تقليل گرايي طبقاتي."

نويسندگان "درباره دمكراسي پرولتري" به آنچنان موضعي عقب نشسته اند كه در واقع گذشتن از افق محدود حق بورژوايي ـ و حتي گذر از مرزهاي دمكراسي صوري بورژوايي ـ را ناممكن و نامطلوب مي دانند. جواب آنها به اين سوال كه "آيا نميتوان به چيز بهتري دست يافت؟" منفي است. عليرغم اظهارات و يا نيات ايشان در مورد دفاع از هدف غائي كمونيسم، نويسندگان اين سند عقب نشسته و با "تم كلاسيك" مورد استفاده همه جناحهاي بورژوازي (از بورژوازي بي نقاب گرفته تا بورژوا ـ سوسياليست ها) هم آوا شده و همان آواز قديمي و بي حال را سر داده اند. آنها با كساني هم آواز شده اند كه امروزه بلندتر از هر روز جار مي زنند كه نميتوان و نبايد از اين مرحله از تاريخ بشر، مرحله اي كه در آن جامعه به طبقات تقسيم شده و با تخاصمات اجتماعي رقم خورده است، فراتر رفت.

موضع آنها، خواسته يا ناخواسته، توده ها را محكوم به ماندن در موقعيتي مي كند كه نمي توانند بپا خيزند و نظم كهن را سرنگون كنند، نمي توانند بر طبقات استثمارگر اعمال ديكتاتوري كنند و نمي توانند تحت اين ديكتاتوري انقلاب را تا رسيدن به هدف غائي كمونيسم به پيش برند. اين موضع توده ها را تحت سلطه سيستم اقتصادي استثمار سرمايه داري و سيستم سياسي بورژوايي منطبق بر آن، بحال خود رها مي كند ـ سيستمي كه بقول ماركس توده ها هرچند سال يكبار ميتوانند دسته اي استثمارگر را براي حاكميت و ستم بر خود انتخاب كنند. نفي تجربه تاريخي ديكتاتوري پرولتاريا در جامعه سوسياليستي و درسهائي كه كمونيست ها بايد از اين تجارب بياموزند و جايگزيني آن با مطالبه يك دمكراسي توهمي، نتيجه اي جز اين ندارد. اين نوع دمكراسي تحت شرايط سوسياليسم نه ممكن است و نه مطلوب و با رسيدن به جامعه كمونيستي در سطح جهان نه تنها غيرلازم بلكه به مفهومي عميق غيرممكن نيز هست.

اينجا قصد و هدف من بررسي تمام ارتباطات بين خط سراپا اپورتونيستي اين سند CRC در مورد ديكتاتوري پرولتاريا و ساير گرايشات غلطي كه مشخصه CRC است، نيست. مركز بحث من افشاي اين خط سراپا اپورتونيستي است كه يك بينش، شيوه و خط سياسي نادرست را در خود متمركز كرده است. همانطور كه در ابتداي نقدي بر سند CRC گفتم، اميدوارم اين نقد به رفقاي CRC كمك كند كه خود نقدي همه جانبه از اين سند ارائه داده و آن را طرد كنند و در عين حال ديگر مواضع CRC را بازبيني كنند، نقاط مشترك اين مواضع را با بينش، شيوه و خط نادرست اين سند (يا حداقل با جنبه هائي از آن) بيابند.

 

 

 

1 ـ اين سند CRC در دسامبر 1990، پيش از حوادث مربوط به كودتا و ضد كودتا در شوروي در تابستان 1991، انتشار يافت. اين حوادث باعث شد كسانيكه در شوروي در قدرت بودند تظاهر به "كمونيسم" را بطور كل كنار گذارند، و بر موارد تظاهرات توده اي آشكارا ضد كمونيستي افزوده گردد. همانگونه كه خواهيم ديد، اين سند از كل ميراث انقلاب پرولتري و ساختمان سوسياليسم ـ از انقلاب اكتبر تا انقلاب چين و انقلاب كبير فرهنگي پرولتاريايي ـ دست مي شويد. از آنجا كه واضح است كه وقايع چند سال اخير در چين و شوروي، حتي پيش از حوادث مربوط به كودتا و ضد كودتا در شوروي و وقايع پس از آن، محرك بلافاصله اين عقب نشيني نويسندگان سند CRC است، متاسفانه بايد قبول كنيم كه وقايع تازه اين عقب نشيني را در ذهن كساني كه كماكان با مفروضات آن سند موافقند، بيش از پيش معقول جلوه خواهد داد.

2 ـ در سراسر اين نقد، هر آنجا كه از مردود شمرده شدن "كل تجربه تاريخي ديكتاتوري پرولتاريا" توسط اين سند CRC صحبت ميكنم، منظورم بطور خاص تجربه اي است كه با انقلاب اكتبر 1917 آغاز گرديد. گرچه سند CRC مدعيست برخي دستاوردهاي اين تجربه تاريخي را قبول دارد، اما از بررسي اين سند ـ و حتي بر حسب آنچه گفته و بدون توجه به نتايج الزامي از مواضعش ـ معلوم ميشود كه كل اين تجربه را اساسا معيوب دانسته و مصر بر اينست كه سمتگيري نويني بايد اتخاذ گردد. همچنين بايد اضافه نمود، سند CRC در هنگام مقايسه تجربه محدود كمون پاريس با تجربه ديكتاتوري پرولتاريا از آن زمان به بعد، بجاي اينكه وحدت اساسي ميان آنها را دريافته و بر آن تاكيد ورزد، في الواقع روح و درسهاي اساسي خود كمون پاريس را بدور مي افكند.

3- رويزيونيستها نيروهاي ميليشيا را به كلي از بين نبردند، بلكه آنها را دگرگون كرده و به بخشي از دستگاه سركوب بورژوايي شان و در خدمت به حاكميت رويزيونيستي خويش بر توده ها، به ارتش دايمي ملحق كردند.

4 ـ نقش شوراها و بطور عام تر نقش نهادهاي انقلابي و تشكلات توده اي، در رابطه با روند گسترده تر و درازمدت تر تحول سوسياليستي جامعه، مسئله اي بسيار مهم و پيچيده است. در هنگام پاسخ به مباحثات بعدي سند CRC در مورد اينكه شوراها "به كنار رانده شدند"، به اين مسئله برخورد خواهم كرد.

5 ـ در حقيقت، اعضاي حزب كمونيست چين كه تعدادشان به ميليون ها نفر بالغ شده و درصد بسيار بالايي از كارگران و دهقانان را دربر ميگرفت، از حق راي رسمي عزل مائو برخوردار بودند. دقيقتر صحبت كرده باشم، آنها از حق انتخاب هيئت هاي نمايندگي براي شركت در كنگره حزبي برخوردار بودند. اين كنگره، اعضاي كميته مركزي حزب را انتخاب ميكرد و حق رسمي داشت كه از انتخاب مائو به كميته مركزي امتناع ورزد. اينكه آنها اينكار را نكردند و يا چرا چنين نكردند، از زواياي مختلف تائيد ديگري است بر نكته اساسي ما: نه شكل بلكه محتواي اجتماعي (طبقاتي) كه در تضادهاي مادي اساسي ريشه دارد، ماهيت مسئله است.

6 ـ در حقيقت "تئوري نيروهاي مولده" (و بطور كلي ماترياليسم مكانيكي) نهايتاً ايده آليستي است. اين تئوري بطور متافيزيكي ماده را از شعور جدا ميكند. بقول مائو، طريق تبديل ماده به شعور و شعور به ماده را درك نميكند. بدين ترتيب، نه پايه مادي كليه ايده ها را بدرستي درك ميكند، و نه اينكه چگونه ايده ها ميتوانند به نيروي مادي عظيم تبديل شوند.

7 ـ مهم است شيوه برخورد لنين به لوكزامبورگ را كه چه پيش از انقلاب اكتبر و چه پس از آن، سالها بر سر نكات بسيار بطور جدي با وي عدم توافق داشت، ذكر كنيم. عليرغم اينكه لنين انتقادات شديد بسياري از مواضع و متدولوژي لوكزامبورگ به عمل آورد، به عنوان رفيقي درون اردوگاه انقلاب با او مبارزه مينمود. خود سند CRC اذعان دارد كه لوكزامبورگ بسياري از اين انتقادات در مورد نظام نوين شوروي را از درون زندان كرده بود و "پس از خروج از زندان و كسب اطلاعات مستقيم درباره اوضاع روسيه، برخي از آن انتقادات را پس گرفت و در مورد برخي ديگر سكوت اختيار كرد. او دشواريهاي ناشي از اعطاي آزادي نامحدود به دشمنان را دريافت.” (پاراگراف VI ـ 6) اما متاسفانه عليرغم اين، سند CRC باز هم از انتقادات لوكزامبورگ مصرانه دفاع ميكند، بويژه در مورد مسئله دمكراسي تحت ديكتاتوري پرولتاريا، و آنها را بخش مهمي از زرادخانه خود در حمله به ديكتاتوري پرولتاريا در شوروي (و نيز چين) مي كند.

8 ـ براي مباحثه بيشتر در اين مورد رجوع كنيد به: باب آواكيان، "پايان يك مرحله ـ آغاز مرحله اي نوين"، نشريه انقلاب، شماره 60، پاييز 1990، شيكاگو، انتشارات RCP، "بعد بين المللي شكست در چين"، صفحات 11 ـ 9

9 ـ در واقع، خط سند CRC در اينجا اساسا در وحدت با خط اپورتونيسم "چپ" است كه طي انقلاب فرهنگي مطرح شد ـ خطي كه ميگفت كل رهبري حزب كمونيست و دولت (به استثناي مائو و چند تن ديگر) رويزيونيست بوده و بنابراين لازم است "به همه مظنون" بوده و حتي "همه سرنگون" شوند. اين خطي بود كه اگر در رهبري انقلاب فرهنگي قرار ميگرفت، به آن ضربه مي زد و به تقويت رويزيونيستها به رهبري "ليوشائوچي" و "دن سيائوپين" مي انجاميد. در حقيقت، مقر فرماندهي رويزيونيستي در حزب اين خط "چپ" را در جهت به انحراف كشاندن انقلاب فرهنگي ترغيب ميكرد و يا به هر صورت از آن سوء استفاده ميكرد.

10 ـ در اينجا لازم به يادآوري مجدد است كه انگلس (و ماركس) خط سير واقعي انقلاب پرولتري و آن شرايطي كه تاكنون ديكتاتوري هاي پرولتري با آن روبرو شدند را پيش بيني نميكردند؛ در همين رابطه، آنها طولاني بودن و پيچيدگي روند گذار از سرمايه داري به سوسياليسم را پيش بيني نكردند.

گفته انگلس متاثر از اين وضع بود. انگلس مي گويد كه فقدان تمركز و آتوريته به قدر كافي قدرتمند براي كمون پاريس حكم نابودي را داشت. و از سوي ديگر، "زمانيكه شما پيروز شديد، هر كاري كه دلتان خواست با اين آتوريته مي توانيد بكنيد.” (انگلس، به نقل از سند CRC، پاراگراف III ـ 5، نامه به "كارلو تراگي" تاكيدات از CRC ) نكته تعيين كننده آنست كه دست يافتن به چنان وضعيتي كه "شما پيروز شده ايد" ـ يعني وضعيتي كه پيروزي پرولتاريا آنچنان محكم و بطور غيرقابل برگشتي تثبيت گشته كه ديگر نيازي به يك تمركز و آتوريته قدرتمند نيست (و "هر كاري دلتان خواست با اين آتوريته مي توانيد بكنيد") ـ  تنها ميتواند حاصل يك مبارزه طبقاتي دراز مدت در جامعه سوسياليستي و نيز در سطح بين المللي باشد، و طي تمام اين دوران بايد با اتكاء به توده ها و تحت رهبري پيشاهنگ كمونيست، از اين قدرت و آتوريته متمركز دفاع كرد و آنرا اعمال نمود. دقيقا همين تمركز و آتوريته است كه مورد لعن سند CRC واقع ميشود.

11 ـ در واقع لنين  تا بعد از انقلاب اكتبر (حتي در نوشتجاتي كه تنها بعد از مرگش انتشار يافت) هيچوقت بطور سيستماتيك به اين مسئله نپرداخت و اين خود ضربه ايست به آنان كه مي گويند لنين از همان اول قصد داشت "ديكتاتوري حزب" را بنا كند و "چه بايد كرد" را سرنخ "ديكتاتوري حزب" مي دانند. (بحثي كه بين سوسيال دمكراتها و امثالهم بسيار متداول است)

12 -  در انقلاب چين اين به معني كسب قدرت در بخشهايي از كشور و مدتها قبل از كسب سراسري قدرت است.

13 ممكن است پرسيده شود كه چرا نميتوان ارتش دائمي تحت رهبري حزب را با تشكيلات ميليشياي توده هاي وسيع تحت رهبري حزب تعويض كرد. دليل اينكه چرا تابحال در جوامع سوسياليستي امكان داشتن چنين ميليشيايي بجاي (و نه در كنار) ارتش دائمي موجود نبوده قبلا بحث شد و برخي ارزيابي هاي كلي در باره شرايط لازمه براي برداشتن چنين قدمي ارائه گشت. ولي بايد توجه نمود كه نكته اي كه اينجا تاكيد كرده ام ـ يعني نقش رهبري كننده حزب در نيروها ي مسلح (ارتش دائم و ميليشيا) ـ دقيقا همان چيزيست كه سند CRC قاعدتا بايد با آن مخالفت كند. چرا كه هيچ چيز بيشتر از اعمال رهبري بر نيروهاي مسلح نشاندهنده "ديكتاتوري حزب" نيست. طبق منطق سند CRC، اين رهبري بدين معناست كه حزب انحصار نيروهاي مسلح كه خود بيان فشرده قدرت است را دارد. واضح است كه اين ديدگاه با آنچه اينجا ( در انتقاد به سند CRC) در مورد نقش رهبري در نيروهاي مسلح و ارتباط آن با اين مسئله اساسي كه آيا نيروهاي مسلح (ارتش دائم و ميليشيا) واقعا بيانگر قدرت مسلح توده ها و مدافع منافع انقلابي پرولتاريا هستند يا نه، گفته شد شديدا مغاير است.

14 اظهار نظر در مورد فرمولبندي "نه تنها صوري بلكه دروغين" ضروريست. "دروغين" و "صوري" را اينجا نمي توان زياد از هم جدا كرد. از آنجا كه "برابري ادعائي" دمكراسي بورژوائي ناچارا فقط "صوري" است لاجرم جنبه هايي از دروغين بودن را در خود دارد. ولي از طرف ديگر كاملا هم "دروغين" نيست ـ و برخي از جنبه هاي مساوات واقعي را در خود دارد. نكته اساسي ـ نكته عميقي كه ماركسيسم بر آن تاكيد دارد ـ اين است كه همه نوع برابري، حتي آن برابري موجود تحت ديكتاتوري پرولتاريا، در عين حال نابرابري نيز هست. بعلاوه برابري همانند دمكراسي، انعكاس موقعيتي است كه در آن تضادهاي طبقاتي هنوز موجودند؛ و در واقع برابري، بهمراه جنبه نابرابري خود، بذر تقسيم طبقاتي را در خود دارد، هرچند در جنبه صوريش چنين تظاهر ميكند كه تفاوت طبقاتي را قبول ندارد.

15 اين نقد بر سند CRC بخشي بود از كتاب "كمونيسم دروغين مرد، زنده باد كمونيسم واقعي" اينجا تكرار زيرنويسي كه در آن كتاب در بخش ديگري آمده بي فايده نيست:همانطور كه تاكيد شد هدف انقلاب كمونيستي از بين بردن آن روابط مالكيت است كه در آن افراد توسط افراد ديگر استثمار مي شوند و نه آنطور كه برژنف مي گويد "محروم كردن مردم از تمام مايملكشان"، ولي با وجود اين در گذار به كمونيسم ـ و بطور كاملتر در خود جامعه كمونيستي ـ بسياري از چيزهايي كه در جامعه حاضر جزء تعلقات فردي (يا در محدوده خانواده كنوني) بوده و بطور فردي مصرف مي شود، به درجات مختلف اجتماعي شده و در يك زمينه اجتماعي شده مصرف خواهند شد. از آنجمله است غذا (چه تهيه و چه مصرف آن) كه امروزه محدوده افراد يا خانواده هاي مجزا بوده و بخصوص باري بر دوش زنان اين خانواده ها مي باشد. و بطور كلي تر آنچيزهايي كه در جامعه كنوني براي مصرف بايد ابتدا بعنوان كالا خريده شوند (نه فقط غذا بلكه ساير احتياجات اوليه و برخي از اجناس مصرف شخصي) با محو توليد و مبادله كالايي بطور مستقيم و بدون واسطه پول (و ساير كالاهاي معادل) مطابق احتياج مردم و بدون واسطه قابل دسترسي خواهند بود. هر چند در اين زمينه ـ در غياب كالا و پول ـ تعلقات شخصي گوناگون (بخصوص اقلام مصرف شخصي) كماكان موجود خواهد بود، اما هرگز از سطح تعلقات شخصي تجاوز نخواهد كرد. يعني تبديل به يك منبع بالقوه براي انباشت ثروت شخصي و قابل تبديل به سرمايه و پايه اي براي استثمار سايرين نخواهد شد.

16 شايد لازم باشد اشاره كنيم كه انگلس در نامه اي كه در سال 0981 به بلوخ نوشت (ماركس و انگلس، نامه هاي منتخب، پكن انتشارات زبانهاي خارجي ص 78 -75) در مورد مسئله اراده فردي "زياده روي " كرد. قصد او در اين نامه اين بود كه تاكيد بيش از حدي را كه او و ماركس بالاجبار بر نقش زيربنايي نيروهاي مادي (توليدي) در تعيين پيشرفت اجتماعي بشر گذاشته بودند، "متعادل" كند. انگلس در اين نامه برخوردهاي جامعه را برخورد اراده هاي اجتماعي متعددي مي خواند كه نهايتا توسط نيروهاي مادي زيربنايي تعيين مي شوند. در اين توصيف يك واقعيت اساسي جا افتاده و يا "كنار گذاشته شده" و آن اينكه افراد و "اراده هاي اجتماعي" توسط موقعيت اجتماعي شان شكل مي گيرند و اين در جامعه طبقاتي بيش از هر چيز به معني موقعيت طبقاتي شان است. ولي اين گرايش خاص، در اين نامه خاص، اين واقعيت را كه انگلس، و ماركسيسم بطور كلي، معتقد به نقش طبقات و مبارزه طبقاتي (از زمان بوجود آمدن طبقات) است عوض نمي كند. اين مسئله چه در مانيفست كمونيست و چه در ساير آثار متعدد ماركسيستي مشهود است.

 17 ـ از اين نكته نبايد استنتاج كرد كه بين موضع طبقاتي يك فرد معين و طرز تفكرش در همه موارد يك رابطه مستقيم و فوري موجود است. همانطور كه ماركس و انگلس گفتند ايده هاي  حاكم بر جامعه، ايده هاي طبقه حاكم است و اين ايده ها تاثير قابل توجهي به افكار جامعه و حتي اعضاء طبقه ستمديده مي گذارد. بعلاوه ايده ها، كه از واقعيت مادي سرچشمه مي گيرند، بنوبه خود تاثير زيادي به واقعيت مادي مي گذارند. نتيجتا ايده ها، بويژه ايده هاي صحيح، توانايي زيادي در تاثيرگذاري وسيع بر مردم يك جامعه دارند. اين يك اصل اساسي ماترياليسم ديالكتيكي، ماركسيستي است. (اين اصل توضيح مي دهد كه چرا مثلا برخي افراد، بخصوص روشنفكراني كه از درون بورژوازي و خرده بورژوازي برخاسته اند، ديدگاه پرولتاريا را برگزيده و به مبارزه انقلابي مي پيوندند) ولي با همه اينها، در تحليل نهايي، بين موقعيت طبقاتي و ديدگاه توده هاي مردم يك انطباق كلي موجود است. و بطور كلي تر، اين حقيقتي است كه بقول مائو، در جامعه طبقاتي افراد بعنوان اعضاء يك طبقه مشخص زندگي مي كنند و همه افكار بدون استثناء مهر طبقاتي خورده است.

18 ـ سند CRC كاملا فراموش نكرده مبارزه طبقاتي را متذكر شود و مي گويد سيستم دمكراسي پرولتري مورد نظرش "مي بايد بيشتر تكامل يابد" ("از آنجا كه سوسياليسم خود يك دوره تحول انقلابيست") و "چنين تغييراتي در ساختارهاي سياسي ـ اجتماعي ـ اقتصادي، خود موضوع مبارزه طبقاتي خواهد گشت.” (همانجا) ولي اين درك مبهم از "مبارزه طبقاتي" بخشي از ديد خيال گونه سند CRC از "جامعه سوسياليستي" مي باشد كه در آن پايه مادي موجوديت و قدرت بورژوازي نه بطور جدي بحساب آمده ـ و نه حتي بدرستي فهميده شده است. "مبارزه طبقاتي" شان هم مثل "سوسياليسم" شان تخيلي است و هيچ ربطي به مبارزه طبقاتي واقعي و تعيين كننده اي كه بايد در سراسر دوران گذار سوسياليستي، بمثابه حلقه كليدي، جريان داشته باشد، ندارد. جايي كه ماهيت "دوره تحول انقلابي" تحريف شده و پايه تضاد طبقاتي و مبارزه طبقاتي، و مركزي بودن آنها، در سراسر اين دوره بد فهميده مي شود و نادرست مطرح مي شود، صحبت از "مبارزه طبقاتي" و "دوره تحول انقلابي" فايده اي ندارد.

19 ـ يكي از تبلورات مهم اين اصل بورژوايي اينست كه به ايده ها، و از آنجمله خطوط و "پلاتفرم هاي" احزاب سياسي ، بمثابه كالاهايي برخورد مي كند كه ارزششان در "بازار ايده ها" تعيين مي شود (و بويژه خرده بورژوازي ، مستعد گرفتاري در اين توهم مي باشد كه با عملي شدن "بازار آزاد" عملا مساوات برقرار خواهد شد. اينجا به يك مسئله توجه نشده و آن اينكه جوهر بازار سرمايه داري مشخصا سلطه و استثمار طبقاتي است.

20ـ ممكن است خيانت ضد انقلابي كامنف و زينويف در شرايطي كه از لحاظ سياسي (و هم به معني واقعي كلمه) مسئله مرگ و زندگي در ميان بود، نتيجه شركت ايشان در يك فراكسيون سازمان يافته نبوده باشد ـ و بهرحال، با يك اقدام تشكيلاتي مبتني بر غير قانوني كردن فراكسيون ها نميتوان از اين مسائل جلوگيري كرد ـ ولي اعمال آنها آشكارا خصلت فراكسيوني داشت: مطابق خط و انضباط خود و برخلاف خط و انضباط حزب عمل ميكردند. و بواقع هر قدر موجوديت فراكسيون ها طولاني مدت تر و تكامل يافته تر باشد، وحدت اراده و عمل حزب را جدي تر زير ضربه مي برد و توانائي ايفاي نقش پيشاهنگ، رهبري توده ها در مبارزه انقلابي، (براي كسب قدرت و ايجاد ديكتاتوري پرولتاريا و سپس پيشبرد انقلاب تحت اين ديكتاتوري) را از حزب سلب مي كند.

براي اينكه مسئله را بيشتر بشكافيم بد نيست شرايط خاصي كه منجر به غيرقانوني كردن فراكسيون ها در حزب بلشويك در سال 1921  شد را بررسي كنيم. اقتصاد جنگ زده اي كه در شرف فروپاشي كامل بود نيازمند بازسازي بود و بلشويك ها را بمصاف مي طلبيد، بايد با بخش هاي كليدي جمعيت (بخصوص در روستا) مجدداً پيوند برقرار مي كردند، و تشكيلات بايد در ميانه جابجائي اجتماعي، نارضايتي سياسي (از جمله در ميان طبقه كارگر شهري ) و تزلزل اقشار مياني، تقويت مي شد. جنگ داخلي با پيروزي خاتمه يافته بود، ولي سرنوشت انقلاب هنوز روشن نبود. وظايف نويني در پيش رو بود، تغييراتي جدي در سياست طلب مي شد (سياست اقتصادي نوين بيان سيستماتيك اين نياز بود) و بايد مهارت هاي نويني، بخصوص در زمينه مديريت اقتصاد، پرورش مي يافت. به مصاف وضعيت نوين رفتن حزبي متحد و مصمم ميخواست، ولي حزب خود تحت تاثير كشاكش و خيزش دوران جنگ داخلي بود، و جز اين نيز نميتوانست باشد. مبارزه دو خط شديدي بر سر راهي كه بايد در پيش گرفته مي شد، درگرفت. اين امر اجتناب ناپذير بود. ولي مشكل فزاينده فراكسيونيسم، پيگرد موفقيت آميز اين مبارزه را مشكل ميكرد.

گروه هاي گوناگون مخالف بحول پلاتفرم هاي جداگانه سازماندهي ميكردند، دستور جلسات حزب را به مسائل ثانوي ميكشاندند و تبعيت از پلاتفرم خود را به انضباط حزبي ارجح مي شمردند. خطر واقعي انشعاب حزب، در اين اوضاع وخيم ، لنين را نگران كرده بود. او نگران اين بود كه لزوم ليبراليزه كردن امور اقتصادي به گرايشات بورژوا ـ دمكراتيك درون حزب دامن زند. اوضاع بگونه اي بود كه عناصر فراكسيوني هر كجا و هر وقت كه دستشان مي رسيد، درصدد پياده كردن برنامه هاي خود برمي آمدند (مثلا پيروان تروتسكي سعي ميكردند برنامه خود در ميليتاريزه كردن اتحاديه ها را پياده كنند، سياستي فاجعه بار كه به سرخوردگي درون اتحاديه ها و بي اعتمادي كل جامعه به حزب پا ميداد، و اين درست زماني بود كه زنده كردن اعتماد عمومي به انقلاب بسيار اهميت داشت.

) هجوم اعضاء جوان و بي تجربه به حزب، بهمراه بسياري از سوسيال رولوسيونرها و منشويك هاي سابق ولي اصلاح نشده، زمينه مساعدي براي سازماندهي فراكسيون ها درون حزب بوجود آورد.

اگر فراكسيونيسم بحال خود رها مي شد، تصميم گيري و انجام تصميمات حزبي مشكلتر مي شد، وحدت حزب ضربه ميخورد و سياست هاي غلط آزادي عمل بيشتري بدست مي آوردند؛ خلاصه اينكه پايه هاي حكومت پرولتري تضعيف مي شد. بعلاوه، دقيقاً به اين خاطر كه بلشويك ها اكنون يك حزب در قدرت بودند، فراكسيونيسم ابعاد جديد و تهديد كننده اي بخود گرفت. دشمنان داخلي و خارجي انقلاب براي پيشبرد منافع خويش مي توانستند روي توطئه و كار فراكسيوني از طريق گروهبندي هاي نزديك به قدرت حساب باز كرده و از آن سود جويند، و اين در حالي بود كه تكثير گروه هايي كه حول برنامه هاي خود سازمانيافته بودند به دشمنان درون انقلاب فضاي بازتري جهت مانور و سازماندهي ميداد.

هرچند شرايط ويژه اي كه در سال 1921  به غيرقانوني كردن فراكسيون ها درون حزب بلشويك انجاميد، براي دولت نوين پرولتري و حزب رهبري كننده اش شرايطي بغايت بحراني بود، و هرچند وجود فراكسيون در يك حزب در قدرت پايه هاي قدرتمندي براي نيروهاي ضدانقلابي ايجاد ميكند كه بتوانند چه از داخل و چه از خارج كشور سوسياليستي، دولت سوسياليستي را تضعيف يا حتي سرنگون كرده و يا از درون منحطش كرده و به ضد خود تبديلش كند؛ با وجود اين، در اين مورد اصول عام تري دخيل مي باشد. تاريخ حزب بلشويك نشان مي دهد كه حتي قبل از كسب قدرت نيز بلشويك ها مجبور بودند از خط تشكيلاتي كه بر احزاب سوسياليست انترناسيونال دوم غالب بود، بطور كاملتر گسست كنند، خطي كه وجود فراكسيون و غيره را درون حزب مجاز ميشمرد. اين خط از ديدگاه و برنامه رفرميستي اكثريت اين احزاب (و پرنفوذترينشان)  نشئت مي گرفت ـ جهت گيري اين خط، رهبري توده ها براي سرنگوني و خرد كردن دستگاه دولتي كهن و ايجاد دولت نوين پرولتري نبود. غيرقانوني كردن فراكسيونها در حزب بلشويك در سال 1921  ـ و سپس تثبيت آن بعنوان يك اصل اساسي تشكيلاتي در احزاب كمونيست ـ بيانگر هم خط شدن كاملتر اصول و عمل تشكيلاتي با احتياجات عيني مبارزه انقلابي پرولتري، چه قبل و چه بعد از كسب قدرت بود.

در بحث بخش هاي نتيجه گيري سند CRC، بيشتر به مسئله فراكسيون هاي درون حزب مي پردازيم.

21ـ در جزوه "سه مبارزه عمده در جبهه فلسفي چين" اين هشدار مائو آمده كه "اگر ما يك اقتصاد سوسياليستي بنا ننهيم، ديكتاتوري پرولتاريائي ما به يك ديكتاتوري بورژوايي، به يك ديكتاتوري ارتجاعي فاشيستي بدل خواهد شد" ("سه مبارزه عمده" ـ پكن، انتشارات زبانهاي خارجي سال 1973، ص 19) و طرف ديگر قضيه اينست كه اگر پرولتاريا، در روبنا و از جمله عرصه هاي فرهنگ و ايدئولوژي، يك ديكتاتوري همه جانبه بر بورژوازي اعمال نكند، ساختمان اقتصاد سوسياليستي و ماندن بر جاده سوسياليستي امكان ندارد. خط سند CRC پژواك ـ يا درواقع "آنروي سكه" خط ليوشائوچي و پيروان فلسفي اوست. آنها، بعد از كسب قدرت سياسي سراسري در چين، مي گفتند كه طي يك دوره طولاني، اقتصاد بايد خصلتي داشته باشد كه "سنتز" سوسياليسم ـ سرمايه داري است و روبنا هم به بخش سوسياليستي خدمت كند و هم به بخش سرمايه داري و "هم در خدمت بورژوازي باشد" (همانجا ص 16) خط سند CRC "از يك جهت ديگر" به همينجا ميرسد چرا كه پايه هاي اعمال ديكتاتوري همه جانبه پرولتاريا بر روبنا را سست كرده و شرايطي بوجود مي آورد كه طي آن، در تئوري، نيروهاي مختلف طبقاتي در روبنا "شريك قدرتند"؛ و البته اين روبناي "سنتز" شده به معناي اين خواهد بود كه بورژوازي پرولتاريا را "سنتز" ميكند ـ يعني"ميبلعد" ـ و كنترل كل روبنا را به دست ميگيرد و جامعه را بشيوه خود دگرگون ميسازد و سرمايه داري را احياء ميكند.

22ـ احزاب كمونيست و سوسياليست متعددي به پارلمانتاريسم بورژوايي سقوط كردند و  يا شركت در دولت هاي "ائتلافي" در كنار انواع نيروهاي بورژوا را كانون تلاش هاي خود قرار دادند؛ ولي شايد بتوان گفت كه تجربه حزب كمونيست اندونزي در اواسط سال هاي 1960از تمام اين فجايع اسفبارتر بوده، كه به كشتار صدها هزار كمونيست (و ساير مردم اندونزي)، خرد شدن يك حزب كمونيست قدرتمند توسط ارتجاعيون انجاميد. قبل از اينكه كار به اينجا بكشد، حزب اندونزي بطور روزافزون توجه خود را به كار پارلماني و ساير اشكال مبارزه قانوني معطوف كرده بود؛ بطور روزافزون به موفقيت هاي پارلماني و مواضعش درون دولت ائتلافي (كه سوكارنوي بورژوا ـ ناسيوناليست در راس آن قرار داشت) تكيه ميكرد؛ و در نتيجه براي كودتاي ضدانقلابي اي كه توسط ارتش اندونزي (به رهبري سوهارتو) انجام گرفت ـ و سياي آمريكا علاوه بر پشتيباني از اين كودتا و هدايت آن از پشت صحنه در آن شركت فعال نيز داشت ـ آماده نبود. (رجوع كنيد به "سند تاريخي: انتقاد از خود حزب كمونيست اندونزي، 1966"، مجله انقلاب، شماره 55، زمستان، بهار 1987)

مسلم است كه حكومت سوكارنو نماينده ديكتاتوري پرولتاريا نبود، ولي وضعيت حزب كمونيست اندونزي در حكومت "ناسيوناليست" با موقعيتي كه حزب كمونيست، در صورت اعمال خط سند CRC در مورد چگونگي عملكرد حزب تحت ديكتاتوري پرولتاريا به آن دچار خواهد شد، جاي مقايسه دارد. همانطور كه قبلا ذكر شد، چنين حزبي در عمل از يك حكومت "ائتلافي" سر درمي آورد و قادر نخواهد بود رهبري مطلق خويش را اعمال كند ـ في الواقع اصلا قادر به اعمال رهبري نخواهد بود. حزب و بطور كلي توده هاي انقلابي در مقابل كودتاي ضدانقلابي (وقتل عام هاي متعاقب آن) شديداً آسيب پذير ميشوند. اينجا بازهم توجه به يك نكته حياتي است و آن اينكه در شرايط جامعه سوسياليستي "تمام خلق"، حتي اگر طبقه حاكم سرنگون شده را هم كنار بگذاريم، بسياري طبقات مختلف ـ از جمله نيروهاي نوپاي بورژوايي ـ را در بر ميگيرد، و"تسليح تمام خلق" درواقع به معني رشد اردوگاه هاي مسلح مختلف در ميان خلق است و اين شامل نيروهاي مسلحي كه بطور موثر تحت فرمان رهبري ضدانقلابي بورژوايي قرار دارند نيز ميشود.

23ـ بعلاوه بايد اشاره كرد كه در انقلاب فرهنگي به ميدان آمدن توده ها در اين وسعت به اين دليل امكان داشت كه انقلاب فرهنگي تحت ديكتاتوري پرولتاريا صورت گرفت در حاليكه وقايع سال 1989 توسط يك دولت بورژوايي، يك ديكتاتوري بورژوايي، سركوب شد.

 24ـ بسال 1962 مائو در يك سخنراني "درباره سانتراليسم دمكراتيك" مي گويد "فراكسيون هاي مخفي" را بايد ممنوع كرد، اما "ما از گروه هاي مخالف علني هراسي نداريم، فقط از گروه هاي مخالف مخفي مي ترسيم.” (مائوتسه دون، پرداخت نشده ـ ص 183) با توجه به روح كلي نظرات مائو و با خواندن اين مقاله مائو، روشن است كه او روي جهت گيري استقبال از مبارزه ايدئولوژيك، درصورتيكه آشكارا و علني پيش رود، تاكيد ميكند. و وقتي ميگويد از گروه هاي مخالفي كه مخفي نيستند نمي ترسيم، منظورش فراكسيون هاي متشكلي كه وحدت و انضباط مختص به خود را درون حزب برقرار مي كند و عليه خط و انضباط حزب فعاليت مي كند نيست. بلكه منظورش گروه هايي از افراد است كه بطور غيررسمي تر با هم در مي آميزند تا در مورد مسائل مشخص موضع واحدي پيش گذارند. مائو تاكيد ميكند كه "همه اعضاء رهبري كننده حزب بايد مروج دمكراسي باشند و بگذارند مردم حرفشان را بزنند" (همانجا) ولي همانجا تاكيد ميكند كه اين كار بايد بر اساس "پيروي اعضاء از انضباط حزبي، تبعيت اقليت از اكثريت و تبعيت تمام حزب از مركز" باشد. بعبارت ديگر افراد، حتي در صورت عدم توافق با يك سياست مشخص و يا خط غالب بر حزب، بايد از انضباط پيروي و وحدت را حفظ كنند ـ و منظور وحدت و انضباط حزب است نه فراكسيون ها. مائو ميگويد "اگر افراد انضباط شكني نمي كنند و مشغول فعاليت مخفي فراكسيوني نيستند بايد هميشه به آنها اجازه صحبت داد و حتي اگر اشتباه مي كنند، نبايد تنبيه شان كرد. اگر اشتباه مي كنند بايد به آنها انتقاد كرد ولي براي متقاعد كردنشان بايد استدلال را بكار گيريم.” (همانجا)

در اين رابطه مائو بر يك اصل مهم ديگر نيز تاكيد مي كند، "به كرات، ايده هاي اقليت درست از آب درمي آيد. تاريخ پر از چنين مثال هايي است. در ابتدا حقيقت نه در دست اكثريت بلكه در دست اقليت است.” (همانجا) ولي وجود فراكسيون ها درون حزب به فهم حقيقت و جلب سايرين بدان خدمت نمي كند بلكه به آن لطمه ميزند. و بهمين دليل حزب كمونيست چين تحت رهبري مائو هميشه در تلاش براي رسيدن به موقعيتي بود كه طي آن در تمام حزب (وبطور كلي در جامعه) بحث و مبارزه ايدئولوژيك و زنده و فعال صورت بگيرد، ولي فراكسيون هاي متشكل درون حزب را (حداقل به شكل تمام عيار، رسمي شده و "دائمي") مجاز نمي دانستند.

واقعيت اينست كه وجود فراكسيون هاي متشكل به فراكسيونيسم مي كشد ـ افرادي كه درون اين فراكسيون ها هستند خط و "وحدت" فراكسيون خود را وراي خط و وحدت حزب قرار مي دهند. در برخي موارد استثنائي كه رهبري حزب بدست عوامل اپورتونيست افتاده كه خط ضدانقلابي بر حزب تحميل كرده اند، ولي رها كردن بلافاصله حزب بدست اين رهبري و ايجاد حزب نوين صحيح نمي باشد، تشكيل فراكسيون انقلابي براي پيشبرد مبارزه جهت غلبه بر خط و رهبري اپورتونيستي، بمنظور بازسازي حزب بر پايه انقلابي، ممكن است ضرورت يابد. ولي اين مبارزه بعد از مدتي بايد به سرانجام برسد ـ يا خط انقلابي پيروز شده و حزب را بر پايه انقلابي بازسازي مي كند و يا خط و رهبري اپورتونيستي كاملا غالب ميشود، كه در اينصورت بايد از چنين حزبي بريد و بر پايه اصول انقلابي، و خط ايدئولوژيك، سياسي و تشكيلاتي ماركسيست ـ لنينيست ـ مائوئيستي، حزبي نوين ساخت.

25ـ طبق درك پايه اي لنينيستي، مسئله ملي در عصر امپرياليسم بخشي از انقلاب جهاني پرولتري است و جهت گيري لنينيستي عبارت است از دفاع از حق تعيين سرنوشت ملل تحت ستم و در عين حال ـ بويژه در رابطه با ملل مختلف درون يك كشور ـ سعي در پيشبرد مبارزه متحد انقلابي و ايجاد يك دولت انقلابي واحد و متحد در وسيعترين سرزمين ممكن و بر پايه مساوات بين ملل (و منجمله حق تعيين سرنوشت) با وجود اينكه مسئله ملي در هند مسئله اي پيچيده بوده و نياز به مطالعه دقيق دارد، ميتوان گفت كه خط CRC از خط و گرايش لنينيستي فوق الذكر منحرف شده است. خط CRC از دفاع حق تعيين سرنوشت در اين شرايط فراتر رفته و عملا جدايي را تبليغ مي كند و كار را بجايي مي رساند كه حتي به وجود جنبش هاي انقلابي مجزا و انقلابات دمكراتيك نوين جداگانه براي هر يك از ملل تحت سلطه اصرار ميورزد. اگر چنين خطي بعمل درآيد نتيجه اش اين خواهد بود كه در كشور هند، پرولتاريا ـ كه مي تواند و بايد از طريق نقش پيشاهنگ يك حزب چند مليتي متحد شود تا بتواند نقش رهبري را در يك انقلاب دمكراتيك نوين سراسري بازي كند ـ در امتداد خطوط ملي منشعب شده و در واقع درون ملل جداگانه تابع نيروهاي طبقاتي و برنامه هاي غيرپرولتري خواهد شد. اينجا بار ديگر مي بينيم كه چطور موضع CRC، مواضع ـ ديدگاه و منافع ـ پرولتاريا را رها كرده و در اين مورد دنباله روي نيروهاي بورژوا (وساير طبقات استثمارگر) ملل تحت سلطه كشور هند مي شود.)

 

 

www.sarbedaran.org