يادداشتهايي براقتصاد سياسي كوبا (بخش اول)
كشتزارهاي نيشكر
را بسوزانيد!
از جهاني براي فتح شماره 14، 1369، ، www.sarbedaran.org\rim
به قلم: رودي مامبيسا
مقاله حاضرنخستين بخش ازاين نوشته است. چگونگي
وابسته شدن كوبا به شكر و اينكه چگونه شكر، كاسترو و چريكهايش را به محافظين مسلح
خود تبديل نمود، نقطه تمركز اين مقاله است. بخش بعدي به نتايح اين امرپرداخته و
توسعه كلي اقتصاد كوبا طي سي سال اخير، مسئله "كمكهاي" شوروي ومقوله
"سوسياليسم وابسته" رابررسي ميكند.
ـ ج.ب.ف.
1 - مقدمه:"توريسترويكا"ي كاسترو؛
جو عمومي در كوبا محزون است. مسئله فقط فشاراوضاع
نيست ـ هرچند اوضاع هم فشار وارد مي آورد. مساله آن است كه كوبا به كجا مي رود.
يك دهه فعاليت براي "همگون و عقلائي
كردن" اقتصاد كه به كلاف سر درگمي مانند سه ميليون آئين نامه كاري
(بيش ازتعدادكل كارگران كوبا) و نرخهاي گوناگون قطعه كاري و طبقه بندي مشاغل
برمبناي سودآوري بنگاه يا بريگاد توليدي منتهي گرديد، نتوانست از ركود اقتصادي
مجدد كوبا ممانعت بعمل آورد. (1) كاهش جيره شير و گوشت وافزايش هزينه حمل و نقل و
بهاي ساير مايحتاج، همراه با كارزار "اصلاحات" كاسترو ارائه شد. ظاهر
پرزرق و برق "پيشبرد ساختمان سوسياليسم ازطريق انگيزه هاي معنوي"
نميتواند شباهت اين "اصلاحات" باطرحهاي متعارف صندوق بين المللي پول
مبني بر سفت كردن كمربندها كه همراه با كاهش واردات و افزايش صادرات، به قصد تامين
ارز براي بازپرداخت بدهيها به طلبكاران خارجي صورت ميگيرد، را لاپوشاني كند.
گفته شده كه كاسترو هنگام ديدارگورباچف از كوبا
درآوريل 1989 افسرده بنظرميرسيد، درحالي كه ازقرار به گورباچف خوش ميگذشت. اگرچه
جزئيات اندكي ازمذاكراتشان علني شده، اما عقيده عمومي براين است كه كوبا مجبور
خواهد بود قراردادهاي معيني با بنگاههاي شوروي منعقد سازد. اين بنگاهها بنوبه خود
مشمول موازين "حسابرسي هزينه" هستند. نتيجتا، توافقات اقتصادي كوبا و
شوروي جزء به جزء بررسي خواهند شد و قاعدتاً هرجزء بايد سودآوري نشان دهد.
عملكرد اقتصاد كوبا بدينگونه است: كوبا شكر توليد
ميكند؛ شوروي بخش اعظم آنرا به نرخ ثابت ميخرد و بخشاً به جاي آن نفت ميدهد؛ كوبا
اين نفت را بهمراه شكري كه روي دستش مانده در بازار جهاني به فروش ميرساند؛ سپس
كوبا از اين تركيب روبل و دلار براي واردكردن مواد خوراكي و ساير مواد و توليد شكر
بيشتر، استفاده ميكند. و اكنون كه بهاي نفت و شكر تواماً در بازارهاي جهاني پائين
است، بنظر ميرسد كه نياز به دلارهاي بيشتر جهت تسريع بازده سرمايه شوروي در كوبا،
اجتناب ناپذير باشد. فيدل كاسترو اخيراً مدعي شده كه "توريسم سودآورتر از نفت
است"؛ توگويي كشف بزرگي كرده است.(2) اين كشف براي بسياري از كوبايي ها تجديد
خاطره يك كابوس است. "دومين درو" نامي بود كه به صنعت توريسم اطلاق شده
و مكمل وابستگي كوبا به شكر خوانده ميشد و قرار بود كه بهمراه سلطه آمريكا از بين
برود. درسال 1959درهاوانا، يك صدهزار روسپي ـ يعني بيش از 10درصد كل جمعيت پايتخت
ـ به كار اشتغال داشتند. اين تعداد بهمراه هزاران راننده تاكسي، گدا و غيره
درانتظار تجار، توريستها و ملوانان آمريكايي بعضي خيابانها را به بازار مكاره تبديل
ميكردند. قماربازي، فعال ترين بخش اقتصاد كوبا بود. درسال 1959، سيصد هزار توريست
آمريكايي، كانادايي و اروپايي از انواع خدمات كساني كه توسط اقتصاد شكر به
"عناصر مازاد" تبديل شده بودند، بهره مند ميشدند.
(3)
درسال 1988، با اندكي تاكيد بيشتر بر پلاژهاي
ساحلي، كوبا 225 هزار توريست كانادايي و اروپايي را جذب كرد. حكومت كوبا اميدوار
است تا پايان دهه بعد اين رقم را به دو ميليون توريست درسال برساند. هتل بزرگ
هيلتون كه زماني ورود سياهپوستان كوبايي بدان ممنوع بود ـ و بعداً "كنفرانس
سه قاره" درسال 1966 به صورت سمبوليك در آن بر گزار شد كه طي آن امپرياليسم
آمريكا و چين انقلابي با هم مورد تقبيح قرار گرفتند ـ يكبار ديگر از زوج هاي برنزه
شده و شكم سير مونترالي و ميلاني پر شده است. كاباره هاي مملو از دختران رقاصه كه
زماني بعنوان سمبل انقياد كوبا مورد انزجار بودند، يكبار ديگر بكار افتاده اند تا
با به نمايش گذاردن ذلت پر زرق و برق زنان كوبايي، پولدارهاي مست خارجي را سرگرم
سازند. مذاكرات براي انعقاد قرارداد با آژانس كلوپ مديترانهclubmed در حال انجام
است. (4) پس از سي سال كمبود شديد مسكن، ساختمانهاي مسكوني نوساز، هتلهايي با ظرفيت
هزاران اتاق، پلاژهاي تفريحي و يك فرودگاه كاملا جديد طي پنج سال آينده در اشتراك
با سرمايه گذاران اروپايي ساخته خواهد شد.
يك ترانه اعتراضي كه جديدا بر سر زبانها افتاده
چنين ميگويد: "دلار مهمتراز مردم كوباست". چيزي را كه بسياري از كوبايي
ها مطمئن بودند بدست آورده اند ـ يعني، نقطه پايان بر اسارت كشورشان توسط آمريكايي
ها ـ اكنون بنظر مي رسد كه به معرض فروش نهاده شده است. كوبايي ها مي گويند كه
كاسترو، پرسترويكاي نوع خودش را دارد: "توريسترويكا".
يك سند حزبي متعلق به سال 1988 در مورد
"گسترش نارضايتي، نگراني، و خشم" در ميان مردم كوبا هشدار داده و تاكيد
بر لزوم اتخاذ تدابيري جهت كنترل "تبارزات بي انضباطي كاري و اجتماعي"
مي نهد.(5) كاسترو در سخنراني هاي ملال آورش در مورد فقدان روحيه و اشتياق در ميان
مردم هشدار ميدهد. روايات اخير ديداركنندگان از كوبا حاكي از گسترش بدبيني عمومي
نسبت به حكومت است.
"كمكهاي" سي ساله شوروي به كوبا به
قيمت از دست رفتن روح و روان اين كشور تمام شد (كه جلوتر بررسي خواهيم نمود) ولي
ثبات معيني را برايش دست وپاكرد (كه محتوي اين را نيز ارزيابي خواهيم نمود). واكنون
كه شواهد و قرائن از اين حكايت مي كنند كه پرسترويكاي گورباچف مشكلات بيشتري براي
كوبا در انبان دارد، اين ثبات نيز مورد ترديد قرار ميگيرد. كاسترو اخيراً دريك
جلسه محرمانه گفت: "اگرتنها يك كشور سوسياليستي درجهان وجود داشته باشد، آن
كوبا است." (6)اما اين گزافه گويي تنها زبان گوينده اش را آزار ميدهد. بسياري
اين استدلال مائوئيستي ما دال براينكه زمانيكه كاسترو دربغل شوروي افتاد سرمايه
داري در شوروي احيا شده بود را قبول ندارند؛ وقتي كه اين احتمال را
تائيد نمايند كه شوروي ممكن است دست از سوسياليستي بودن بكشد، آنگاه مجبور خواهند
بود به عقلاني بودن سياست سي ساله كوبا كه اين جزيره را به شوروي وابسته نمود، شك
كنند. يك "ديپلمات خارجي" كه مشخص نشده (احتمالا روسي) متذكر گشت:
"بيشتر از اينكه گورباچف به كاسترو احتياج داشته باشد، كاسترو به گورباچف
محتاج است."(7) تيره وتار بودن آينده كوبا كه در خارج و داخل كشور علني شده،
يك سوال اساسي را مطرح ميسازد: اول از همه، چگونه اين چنين شد؟
2 - چگونه شكر كوبا را آفريد
از آنجا كه خدايي وجود ندارد، وظيفه آفرينش كوبا
بر عهده شكر افتاد.
بسيار پيش از اينكه پاي شكر به اين جزيره برسد،
مردمي درآن مي زيستند. اما هنوز كوبا نشده بود، شكر چهره اين جزيره را تغيير داده
و خلقش را آفريد. خلقي كه تاريخشان تاريخ طغيان و جنگ بود: طغيان عليه مناسبات
توليدي در حال تكوين و ساير روابط اجتماعي كه از آن منتج شد و به شكر قدرت دهشتناك
اعطاء نمود.
اروپايي ها درقرن شانزدهم نيشكر را از هندوستان
به هند غربي بردند، و بردگان آفريقايي را نيز براي بريدن آنها بهمراه بردند. و
بنوبه خود، تجارت اين دو كالا يشكر و برده ـ م ه نيروي محركه اي در تكامل سرمايه
داري و پيروزي سياسيش دراروپا گرديد.
درسال 1793 بردگان در هائيتي عليه اربابان
فرانسوي خود شورش كرده و آنان را بيرون راندند. برخوردهاي سياسي دراز مدت ميان دول
استعمارگر برسرآن جزيره، مستعمره نشينان بيشتري را به كوبا سرازير كرد و نيز توسعه
تا آن زمان آهسته اش را شتاب بخشيد. سراسر قرن نوزدهم، اوج شكر در كوبا بود. شكر
فرمان پاكسازي جنگلهاي مناطق حاره راصادر كرد ـ درست مثل زماني كه امر به نابودي
بوميهاي جزاير كارائيب كه گردن به كار اجباري نمي گذاشتند، كرد. آثار اندكي از
زندگي قبلي جزيره باقي مانده است ـ بجز برخي نامهاي اماكن كه ديگر بي مسمي شده
اند، چيزي نمانده است.
شكر به اروپا فرستاده ميشد كه در آنجا به پول
تبديل شود و اين پول درآفريقا صرف خريد برده ميشد. بردگان به كوبا وساير نقاط در
"جهان نوين" فرستاده ميشدند تادر آنجا پايبند شده و شكر بيشتري توليد
كنند. در قرن نوزدهم، كوبا مقصد اصلي آفريقائيان بخت برگشته اي بود كه بدست سفيد پوستان
گرفتار ميشدند. بين سالهاي 1512 و 1865، ششصد هزار آفريقايي به كوبا آورده شدند.
بخش اعظم اين شمار پس از سال 1820 كه تجارت بين المللي برده به اصطلاح ممنوع شده
بود، دركوبا اسكان داده شدند. معذالك، جمعيت سياهپوست و "مولاتو" در
كوبا در اواسط قرن نوزدهم بيش از نصف اين رقم نبود.(8) آفريقايي ها پس از هفت تا
ده سال كار طاقت فرسا دراين كشتزارهاي نيشكر مي مردند. طبق يك بررسي كه درهمان
زمانها انجام شده، زنان و مردان برده 19
تا 20 ساعت در روز و 6 تا 7 روز در هفته كار ميكردند. اكثر برده داران
ترجيح ميدادندكه نيروي كار مورد نيازشان را از طريق خريد بردگان جديد تجديد كنند
تا اينكه بردگان چند ساعت درهفته به منظور تجديد نسل دست از كار بكشند. مادران
برده عموماً سقط جنين كرده و يا نوزاد را به محض تولد سر به نيست ميكردند. چرا كه
ترجيح ميدادند آنها براي برده شدن بزرگ نشوند.(9)
سفيد پوستان فقير بيشتر جذب كار در كشتزارهاي
قهوه و بويژه تنباكو ميشدند. تنها در نيمه دوم قرن نوزدهم بود كه گروههاي بزرگ
اروپائيان به كوبا سرازير شدند. چيني ها نيز به عنوان كارگر به كوبا آورده شدند.
در اوائل قرن بيستم، كارگران بيشتري از جامائيكا، هائيتي و نيز سرخپوستان
"يوكاتان" از مكزيك آورده شدند. امروز شمار سياه پوستان كوبا به اندازه
سياهپوستان ساير جزاير همسايه نيست (تخمينها، بنا به نظر هر محقق، حول يك سوم تا
اكثريت دور ميزنند). اما بدليل درصد بالاي آفريقايي هايي كه براي تجديد جمعيت به
كوبا آورده ميشدند، دراز مدت بودن تجارت برده (تاحدود 1880)، و ازبين رفتن بسيار
دير برده داري (1886) و اين حقيقت كه سفيد پوستان به كشوري آمدند كه از ديرباز
مسكن سياهان بود، كوبا را به "دختر آفريقا" بدل ساخت كه مورد تجاوز برده
داران قرار گرفت. وجوه تشابه زباني، مذهبي و ساير خصوصيات فرهنگي توده هاي كوبايي،
بويژه درميان اقشار فقير وبيشتر از همه در روستاها، با خلقهاي آفريقاي غربي به
سادگي قابل تشخيص است. در حقيقت اين خصوصيات فرهنگي تا حدي تمام كوبايي ها از هر
رنگ و نژادي را در بر ميگيرد.
طبق قوانين اسپانيا و مذهب كاتوليك كتك زدن گاو
ممنوع بود ولي كتك زدن برده ممنوع نبود. بردگان ميبايست كتك ميخوردند، چرا كه سر
به طغيان بر ميداشتند. غالباً كشتزارهاي نيشكر را به آتش كشيده و به كوهستانها مي
گريختند (بدين دليل براي چيدن دانه هاي شكننده قهوه و بويژه برگ تنباكو ينه برده
بلكهه كارگر آزاد به كار گرفته ميشد). طغيانهاي سازمان يافته عمده اي در سالهاي
1795 و 1844 به وقوع پيوست. رهايي از قيد بردگي بدون سرنگون ساختن رژيم برده دار
مورد حمايت اسپانيا، قابل تصور نبود. كوبايي ها از سال 1868، جنگي ده ساله براي
استقلال و رهايي را آغاز كردند. اسپانيا نيم ميليون سرباز براي سركوب يك ميليون
كوبايي گسيل داشت. در سال 1880 نيز يك شورش عمده ديگر آغاز گرديد كه شكست خورد. در
سال 1895، چريكهاي سفيد وسياه تحت فرماندهي يك ژنرال سياهپوست به يك جنگ ديگر دست
زدند كه اين بار موفق بود... اما درآستانه پيروزي بود كه آمريكا به اسپانيا اعلان
جنگ داده و مستعمرات آن كشور (كوبا، پورتوريكو، گوام و فيليپين) را از چنگش بدر
آورد.
نيروهاي آمريكايي كوبا را اشغال كردند. ماموريت
آنها دوگانه بود: زدن تير خلاص به اسپانيا و جلوگيري از تبديل كوبا به
"جمهوري سياه". ارتش شورشي و پيروزمند كوبا از ورود به شهرها منع شد و
منحل گشت. نيروهاي آمريكايي از سال 1898 تا سال 1902 اين جزيره را در اشغال
داشتند. آنها پيش از ترك كوبا "اصلاحيه پلات" را در قانون اساسي اين
كشور وارد ساختند، بر طبق مفاد آن آمريكا اجازه مي يافت به ميل خود در كوبا دخالت
كند. دهقانان خرد بدون داشتن سند بر روي زمينهاي فردي يا جمعي كشت مي كردند. يك
قانون جديد به تصويب رسيد كه شرط كشت را در دست داشتن سند مالكيت زمين قرار داد.
شركتهاي آمريكايي كه كشتزارهاي نيشكر را خريداري كردند، به كمك اين قانون توانستند
كساني را كه در راه گسترش سطح زمينهاي زير كشت نيشكر، جهت تامين مواد اوليه براي
كارخانجات مكانيزه و جديد تصفيه شكر، مانع محسوب مي شدند از سر راه كنار بگذارند.
نيروهاي آمريكايي براي حمايت از اين رسم دوباره درسال 1906 كوبا را تصرف كرده و
مدت سه سال در آنجا مستقر شدند. بار سوم در سال 1912 و بار چهارم در سال 1917، كه
اين كشور را اشغال كردند. اين بار 5 سال ماندند تا اينكه ارتش كوبا را بوجود آورده
و مهره هاي سياسي دست نشانده اي را بر مصادر امور گماردند تا برايشان حكومت كنند.
بعداً در ازاي اينكه شكر اين كشور به جايگاه ويژه اي در بازار آمريكا دست يابد،
كوبا كليه محدوديتها و تعرفه هاي گمركي بر واردات آمريكايي را لغو كرد. بعلاوه،
آمريكا، شرقي ترين ناحيه جزيره كوبا به نام "گوانتانامو" را غصب كرد كه
هنوز هم در آنجا يك پايگاه دريايي عمده دارد. بعدها آمريكا از
"گوانتانامو" براي تامين بمبهاي ناپالم براي حكومت كوبا در جنگ با
شورشيان فيدل كاسترو استفاده كرد. هواپيما هاي آمريكايي مستقر در
"گوانتانامو" مي توانند خود را در مدت سه دقيقه به
"سانتياگو"، دومين شهر بزرگ كوبا، برسانند.
سودآوري شكر طي چندين قرن وابسته به برده داري
بود ـ اگر چه اين برده داري خود در خدمت بازار جهاني در حال شكل گيري سرمايه داري
بوده و متقابلا كوباي برده نيز عميقاً مورد نفوذ سرمايه داري واقع شد. در اواسط
قرن نوزدهم، هاوانا پايتخت كوبا سومين شهر بزرگ قاره آمريكا محسوب مي شد ـ درست پس
از نيويورك و فيلادلفيا. كوبا جزء نخستين كشورهاي جهان بود كه از راه آهن سراسري
برخوردار شد ـ درست همزمان با آمريكا و پيش از اسپانيا (مالك مستعمراتي اش). في
الواقع شهرهاي كوبايي (مملو از سرمايه هاي آمريكايي كه در اواخر قرن نوزدهم به اين
كشور سرازير شده بودند) جزو نخستين شهرهاي جهان بودند كه از نيروي برق بهره مند
شدند. ليكن راه آهن براي حمل و نقل شكر ساخته شده بود، نه حمل و نقل مردم. و اين
نيروي برق براي روشن ساختن مناطق شهري محل سكونت صاحبان كشتزارها، بازرگانان و
كاركنان شهر نشين آنها، تفرج گاهها و باشگاههاي قايقراني و كاباره هاي آمريكاييها
بود، نه براي روشن ساختن حتي كورسويي در كلبه ها، كپرها و سرپناه هاي بي در و پيكر
مناطق روستايي.
و بالاخره وقتي كه منطق سودجويي خود سرمايه در
كوبا خواهان لغو برده داري جهت مكانيزه كردن كارخانجات شد، توسعه سريع جزيره نه به
معناي توسعه سرمايه كوبايي بلكه توسعه سرمايه آمريكايي در كوبا بود. كشاورزي كوبا
در جهت تامين آذوقه كارگران و تامين مواد مورد لزوم كارخانجات رشد نكرد. صنعت هم
در جهت تامين احتياجات كشاورزي و مابقي بازار داخلي توسعه نيافت. در عوض، كوبا به
كشوري تبديل شد كه عملا چيزي توليد نمي كرد و ذخيره اش بسيار اندك بود. تقريباً همه
چيزش از راه دريا و هوا از آمريكا (به فاصله 150 كيلو متري) وارد مي شد، و تقريباً
همه توليدش به همين طريق به آمريكا صادر ميشد. گفته ميشد كه ناحيه توليدي كوبا در
نيويورك، و انبارش در ميامي بود. خطوط تلفني ميان هاوانا و شهرهاي آمريكا بسيار
بيشتر از اين خطوط ميان هاوانا و ساير نقاط خود كوبا بود.
مهاجرين دهه بيست، ماركسيسم را با خود به كوبا
آوردند. حزب كمونيست كوبا بمثابه عضو انترناسيونال كمونيستي تاسيس شد. اين حزب،
اعتصابات و ساير مبارزات و حتي قيامهاي دهه 1930، هنگاميكه خواستار تشكيل شوراهاي
انقلابي كارگران صنعت توليد شكر شد، را رهبري كرد. اما اين حزب بجاي اينكه بر
دهقانان و زحمتكشان مزارع بمثابه متحدين طبقه كارگر صنعتي نسبتاً كوچك در صنايع
توليد شكر و سيگارسازي و بنادر اتكاء نمايد، نگاهش را بجاي ديگري دوخت. آخر كار
اين حزب به حمايت از فولجنسيو باتيستا (گروهبان سابق و سپس ژنرال دست نشانده
آمريكا) تحت نام وحدت عليه فاشيسم، ختم شد. حزب كمونيست كوبا طي دوره جبهه متحد
بين المللي عليه دول فاشيستي در مقطع جنگ جهاني دوم، وارد حكومت باتيستا گرديد. پس
از پايان جنگ جهاني دوم، باتيستا طبق دستور آمريكا، اين اتحاد را بر هم زد. در اين
مقطع ديگر انقلابيگري در كالبد اين حزب باقي نمانده بود. بجاي اينكه حزب كمونيست
مبارزه مسلحانه را براه انداخته و رهبري كند، اين فيدل كاسترو كه خود را هوادار
"دمكراسي جفرسوني" (10) ميخواند، بود كه به قصد سرنگوني حكومت باتيستا
اسلحه برداشت.
طبقات مختلف به دلايل مختلف با شرايط موجود در
كوبا، در تقابل قرار داشتند. كولونو coluno طبقه اي بود كه در تضاد شديد با حكومت باتيستا و سيستم كشاورزيش
قرار داشت. آنان كساني بودند كه خارج از اين سيستم، زمين اجاره مي كردند و يا مي
خريدند. كارگر استخدام مي كردند و نيشكر به كارخانجات مي دادند. بسياري از آنان
سرمايه داراني بودند كه از زمينهاي خود با كارآيي بسيار بيشتر از زمينهاي وسيع
صاحبان كارخانجات بهره برداري مي كردند. صاحبان موسسات توليد شكر زمينهاي بسيار
فراواني را مستقيماً در دست خود داشتند. براي آنها انحصار برزمين غالباً بسيار
مهمتر از كشت آن بود. و هميشه قسمت بزرگي از زمينهايشان بهره برداري نشده مي ماند.
"كولونو" ها با انواع و اقسام محدوديتهاي وضع شده توسط مالكان مزارع و
موسسات توليد شكر روبرو بودند. سرمايه كوبايي خود را در ساير عرصه هاي كشاورزي و
صنعت نيز تحت فشار مي يافت. پدر كاسترو يك اسپانيايي مهاجر بود كه
"كولونو" ي موفقي گشت. خود فيدل كاسترو رهبر يك حزب اپوزيسيون بورژوايي
و يك وكيل بود ـ در كوباي مستبد، فلاحتي، تعداد وكلا ده برابر تعداد متخصصين
كشاورزي بود. در اين شرايط، نيروهاي گوناگون اپوزيسيون از همگونيهايي برخوردار
بودند. اگر در چنين شرايطي، حزبي كمونيست با خط مشي درست و توانايي لازم براي
رهبري مبارزه عليه امپرياليسم و ملاكين و كمپرادورهاي كوبايي وابسته بدان موجود مي
بود، مي توانست از چنين اپوزيسيون بورژوايي استفاده كند. اما در عوض اين اپوزيسيون
بورژوايي بود كه حزب كمونيست را بدنبال خود كشيد.
اين حزب ابتدا با كاسترو مخالفت نمود ولي
آخرالامر در واپسين ماههاي جنگ، به او پيوست. "كارلوس رافائل رودريگه"
يكي از رهبران اصلي حزب و وزير "كمونيست" در كابينه باتيستاي جنايتكار
براي مذاكره با كاسترو به كوهستان سييراماسترا رفت. فيدل كاسترو به كمك كادرهاي
"جنبش 26 ژوئيه" خود و نظاير رودريگه از حزب كمونيست قبلي، در 1965 يك
حزب كمونيست "جديد" بوجود آورد. رودريگه امروز "ايدئولوگ" حزب
كاسترو محسوب مي شود.
مي توان چنين جمعبندي كرد كه اين شكر بود كه
باتيستا را بوجود آورد و هم او بود كه سرنگونش ساخت: ركود دراز مدت پس از جنگ و
سقوط تجارت شكر كوبا زمينه را براي بوقوع پيوستن حوادثي مهيا ساخت كه در آن
نمايندگان طبقات داراي كوبا سر به اعتراض برداشتند. اعتراض عليه چه؟ عليه سلطه
آمريكا و در ابتدا عليه شكر و در آخر كار (همانگونه كه خواهيم ديد) براي شكر. آنها
عليه "اعليحضرت شكر" شورش كردند، ولي آخرالامر وزراي كابينه اش شدند.
شكست باتيستا زياد به مقوله انقلاب مرتبط نبود.
مسئله به فرو ريختن رژيم باتيستا بيشتر شباهت داشت تا سرنگون شدنش. نيروهاي كاسترو
طي مدت 25 ماه در كوهستانها به انباشت نيرو پرداختند. آنان بخشي از اهالي شهر
بودند كه برايشان كوهستانهاي كم جمعيت و تقريباً غير قابل دسترس
"سييراماسترا" جاي خوبي براي جنگيدن بود ـ نه چيزي بيش از اين. در
روزهاي نخست، به كمك كشتكاران كوچك قهوه در سييرا وابسته بودند. از اينكه بگذريم،
آنها بجز در موارد منفرد، تلاش چنداني جهت شركت دادن توده هاي وسيع در مبارزه،
نكردند.(12) تلاش در جهت سازمان دادن اعتصابات عمومي در شهرها و روستاها در آوريل
1958، امروزه توسط بسياري از تاريخ دانان ناموفق ارزيابي ميشود، چرا كه نتايجش نا
موزون بود، در حاليكه سايرين آن را بعنوان نشانه حمايت توده هاي زحمتكش از كاسترو
ارزيابي ميكنند. در بهترين حالت، مي توان گفت كه توده ها تماشاگراني علاقمند بودند
ـ تعداد شورشيان حتي تا چند ماه آخر جنگ تنها چند صد نفر زن و مرد مسلح بود. ارتش
باتيستا هيچوقت در جنگ بطور قطعي شكست نخورد. آمريكا كه در بمباران نيروهاي كاسترو
به رژيم باتيستا كمك ميكرد، دو جانبه عمل كرده واز كاسترو نيز حمايت مي نمود.
سازمان سيا از طريق كانالهايي براي كاسترو پول فرستاد، كه او در تشخيص منبع اش
حيران مانده بود.(11)
هنگاميكه نيروهاي كاسترو از اينسوي جزيره وارد
شهر "سانتياگو دو كوبا" شدند، باتيستا پايتخت را از آنسوي جزيره ترك
گفت. آمريكا دومين كشور (پس از ونزوئلا) بود كه حكومت جديد كاسترو را برسميت
شناخت. سفير آمريكا در كوبا كه به دوستي نزديك با باتيستا معروف بود، عوض شد و
سفير جديدي بجايش فرستاده شد كه "به او حالي شده بود كه باور كند ميتوانيم
مناسباتي با هم برقرار سازيم كه به نفع هر دو كشور باشد." شيوه برخورد كاسترو
و آمريكا، هر دو، بهمين شكل بود. با اينحال، چند روز پس از اينكه كاسترو به قدرت
رسيد، آمريكا مجدداً براي حفظ منافع خود دوجانبه عمل كرده و طرح سوء قصد به جان
كاسترو را نيز براي موقع ضروري آماده ساخت.(12)
كاسترو از همان ابتدا براي متقاعد ساختن آمريكا
به اينكه وي راديكال نيست، دچار مشكل بود. "اولا و مهمتر از همه اينكه، ما
براي نابود ساختن ديكتاتوري و بنيان گذاردن شالوده هاي يك حكومت كه بواقع اكثريت
را نمايندگي كند، در كوبا مي جنگيم.... ما هيچ برنامه اي جهت خلع يد و يا ملي كردن
سرمايه هاي خارجي نداريم." اين عين گفته وي در سييرا، در مصاحبه با يك مجله
پرتيراژ آمريكايي است.(13) وي در 1959پس از پيروزيش، طي يك سخنراني در نيويورك
اعلام كرد: "من به صورت واضح و موجز گفته ام كه ما كمونيست نيستيم.... درها
بروي سرمايه گذاريهاي خارجي كه به توسعه صنعتي كوبا كمك كنند باز است... پيشرفت
براي ما بدون همكاري با آمريكا كاملا نا ممكن است."(14) اما پس از اينكه
حكومت كاسترو بخشي از زمينهاي بزرگترين كشتزارهاي نيشكر را گرفت، آمريكا شدت عمل بخرج
داد و كوبا را محاصره دريايي كرد. شوروي در زمان باتيستا از جمله خريداران شكر
كوبا بود. در اين زمان، كاسترو از شوروي خواست كه خريدش را دو برابركند. گفته
ميشود كه خروشچف پس از نخستين ديدارش با كاسترو چنين گفت: "كاسترو مجبور است
مثل براده آهن بسوي ما جذب شود."(15) آمريكا در آوريل 1961 به تجاوزي بزدلانه
و ناموفق به كوبا دست زد. كشتيهاي آمريكايي بسوي سواحل كوبا روان شدند. كاسترو
بعدها چنين ياد كرد: "من خصلت سوسياليستي انقلاب را پيش از جنگ
"جيرون" (خليج خوكها) اعلام كردم."(16) اصل مطلب اينست كه كاسترو
بدين ترتيب اعلام كرد كوبا با سلاحهاي روسي از خود دفاع خواهد نمود. در اول ماه مه
1691، كاسترو كه تا آنزمان هميشه مدال يمريمه باكره را بر سينه ميزد، اعلام كرد كه
او و رژيمش "ماركسيست ـ لنينيست" ميباشند. اين نخستين بار بود كه مردم
كوبا چيزي بجز هجويات ضد كمونيستي از كاسترو مي شنيدند.
او طي سالها سعي كرده كه اين تغيير موضع خود را
در مصاحبه هايي توجيه كند. كاسترو به "تادزولك" خبرنگار آمريكايي گفت كه
او قصد داشت سوسياليستي بودن كوبا را در اول ماه مه اعلام دارد، اما تجاوز آمريكا
به خاك كوبا اينكار را تنها چند هفته تسريع كرد. او همچنين توضيح داد كه اگرچه
مدتها بطور نهان خود را ماركسيست ميدانست، تنها پس از مواجه با تجاوز آمريكابود كه
به سوسياليسم بعنوان "مسئله عاجل" كوبا پي برد. پاسخ وي به اينكه چرا
اين مسئله را پنهان نگاه داشته بود، بسيار صريح است: "براي دست يافتن به برخي
چيزها، مي بايست پنهان نگاه داشته مي شد. يچرا كهه اعلامش باعث ايجاد مشكلات بسيار
بزرگي براي دست يافتن به آن چيزها مي گرديد."(17) گفته شده كه كاسترو طي جنگ
انقلابي به افراد نزديكش، مثل برادرش رائول و چه گوارا (كه علناً هوادار شوروي
بودند) تذكر داد كه "من مي توانم سوسياليسم را از قله توركينو، بلندترين
كوهستان كوبا، اعلام كنم. اما هيچ تضميني وجود ندارد كه پس از آن بتوانم از
كوهستان پائين بيايم."(18) اگر كاسترو در مورد "ماركسيست ـ
لنينيست" بودنش از همان روز اول، دروغ گفته باشد؛ بنابراين هيچ دليلي در دست
نيست باور كنيم كه اصلا روزي هم "ماركسيست ـ لنينيست" شد. اگر هم راست
گفته باشد، پس اين چه "انقلابي" است كه اهداف و آمالش را از مردم پنهان
مي دارد ـ يك كلاهبرداري؟
"تادزولك"، يكي از بيوگرافي نويسان
كمابيش معتبر كاسترو، چنين نظر ميدهد كه كاسترو در اواخر جنگ به اين مسئله كه چگونه
از شوروي به نفع كوبا استفاده كند فكر مي كرد؛ اگر چه نمي توانست حدس بزند كه اگر
قصد بيرون كردن شوروي و آمريكا را بكند چه نتيجه اي ببار مي آيد. زولك همچنين
اظهار نظر مي كند كه كاسترو بطور همزمان و يا مدتي كوتاه پس ازآن، مي بايست از
مباحثات شورويها و چيني ها و تقبيح خروشچف توسط مائو بخاطر سرنگون ساختن سوسياليسم
در شوروي و مخالفت با انقلاب در ساير نقاط جهان، مطلع شده باشد. 1960 شوروي به قصد
تقويت نيروهاي هوادارش در چين، جهت خرابكاري در اقتصاد چين تلاش كرده بود؛ سال
بعد، شوروي به مبارزه ضد استعماري "پاتريس لومومبا" در كنگو خيانت كرد.
كاسترو قاعدتاً مي بايست مي دانست كه با چه كساني طرف است. آيا وي روي اين امر
حساب باز كرد كه در چنين اوضاعي شوروي براي سوء استفاده از پرستيژ انقلاب كوبا
حاضر به پرداخت بهاي گزاف تري خواهد بود؟
اكنون پس از گذشت سالها از جريان، بيشك مي توان
پرسيد كه روند اوضاع چگونه ميشد اگر شوروي ها موفق به سوءاستفاده از پرستيژ انقلاب
كوبا در مبارزه خود عليه خط مشي سياسي ـ ايدئولوژيك مائوتسه دون نمي شدند؟ اهداف
اين مبارزه شوروي ها عبارت بود از تبديل مبارزات انقلابي جهان به سرمايه اي براي
سوسيال امپرياليستهاي شوروي. كوبا نقشي كليدي در نفوذ شوروي ها به درون كشورهاي
تحت سلطه بويژه در نيمكره شمالي (كه تا آنزمان در انحصار امپرياليستهاي غربي بود)
ايفاء كرد. خروشچف به چنگ آوردن كوبا را بزرگترين موفقيت خود به حساب مي آورد.
گفته ميشود چه گوارا كه غالباً جناح راديكال
انقلاب كوبا را نمايندگي مي كرد، هنگام جنگ در سييراماسترا در سال 1975 طي نامه اي به يكي از دوستانش، تقابل
نظراتش با كاسترو را بيان كرده است: "من بخاطر زمينه ايدئولوژيكم به گروهي
تعلق دارم كه معتقد است راه حل مسائل جهان در پشت پرده آهنين قرار دارد. من اينطور
درك مي كنم كه اين جنبش يجنبش 26 ژوئيه كاستروه يكي از بسيار جنبشهايي است كه تحت
تاثير خواست بورژوازي براي رهايي خود از قيد زنجيرهاي اقتصادي امپرياليسم بر پا
شده است. من همواره فيدل را بعنوان يك رهبر قاطع بورژواي چپ به حساب خواهم
آورد."(19) چه گوارا بعدها هنگاميكه كوبا را به قصد بوليوي ترك مي كرد (كه
بدست سازمان سيا در بوليوي به قتل رسيد)، طي نامه خداحافظي به كاسترو نوشت:
"تنهااشكال مهم من اين بود كه از همان نخستين روزها در سييرا ماسترا به تو
اعتماد زيادتر نكردم و ويژگيهاي تو را بعنوان يك رهبر و يك انقلابي به وضوح كافي
درك نكردم." (20)
شايد نظر روزهاي نخست چه گوارا در مورد كاسترو
صحيحتر بود. لب كلام انتقاد از خود چه گوارا اينست كه وي در آغاز درك نمي كرد كه
درجه تفاهم نهايي او و كاسترو تا چه حد است. چه گوارا همواره مدافع شوروي
رويزيونيستي و مخالف سرسخت چين انقلابي بود.
جاي تعجبي نيست كه توده هاي كوبايي به اندازه
امپرياليسم آمريكا از گرويدن كاسترو به "ماركسيسم ـ لنينيسم" هراسان
نشدند. از نظر كاسترو و چه گوارا، ماركسيسم ـ لنينيسم بجز مقابله با آمريكا چندان
معنا و مفهوم ديگري نداشت. ماركسيسم از نظر آنان چندان رابطه اي با تعريف ماركس از
ايدئولوژي پرولتري نداشت. ماركسيسم آن ايدئولوژي است كه پرولتارياي انقلابي را در
نابود سازي كليه مناسبات طبقاتي، كليه روابط توليدي مبتني بر آنها، و كليه مناسبات
و عقايد اجتماعي ناشي از آنها(21) راهنمايي مي كند. اما ماركسيسم از نظر آنها،
عبارت بود از كندن از امپرياليسم آمريكا و پناه بردن به آغوش سوسيال امپرياليسم
شوروي. از اين نقطه نظر بود كه آنان متحول كردن مناسبات اقتصادي كوبا را غير ضروري
تشخيص دادند، و في الواقع چنين نقطه نظري اين تحول را ناممكن ساخت. بررسي استراتژي
نظامي انقلاب كوبا، كه بعداً آنها تلاش كردند در مقابله با استراتژي جنگ خلق دراز
مدت مائو آنرا نزد ديگران به رهن بگذارند، در اين نوشتار نمي گنجد و بجاي خود
محتاج مطالعه و نقد ديگري مي باشد. (22) اما نكته مورد نظر در اينجا به لحاظ
اقتصاد سياسي اينست، راهي كه كاسترو و محفلش براي كسب قدرت سياسي اتخاذ كردند، با
آنچه در پي نيل بدان بودند و با آنچه كه آنها در حقيقت پس از كسب قدرت مي توانستند
انجام دهند، منطبق بود. گفته مي شود، اعتقاد انقلابيون چين اين بود كه كوبايي ها
بطور تصادفي به گنجي رسيده اند و از ديگران نيز ميخواهند براي چنين تصادف ميموني
حساب باز كنند. مسئله اينست كه كاسترو و همقطارانش اين گنج را تنها با ورود به
حيطه مناسبات اجتماعي معيني مي توانستند مورد استفاده قرار دهند و اين مناسبات نيز
مستقل از عقايد ذهني خوب يا بد آنها قوانين و عملكرد خود را داشت. تز ما اين نيست
كه كاسترو صرفاً استاد فريبكاري بود. هم پيش و هم پس از مدعي كمونيست بودن، رشته
خط دنباله دار و برجسته اي در حرفه سياسي اش بچشم مي خورد: تلاش در جهت كاستن از
بار فشار وارده از سوي آمريكا بر كوبا، و رساندن كوبا به توسعه اي معين. او ابتدا
تلاش كرد اين كار را به كمك آمريكا انجام دهد. شالوده اين اميد متناقض و عبث بر
ديدگاهي استوار بود كه نمي توانست راه عملي ديگري را بيابد و ببيند. بعداً
هنگاميكه اين كار ممكن نشد، افسار اعطائي خروشچف را به گردن انداخت (گفته شده كه
خروشچف كاسترو را بعنوان "اسب جوان رام نشده" توصيف كرده است). (23)
سي سال است كه كاسترو گنده گويي را با تملق گويي
از امپرياليسم، يكجا در هم آميخته است. بعبارتي، هنگاميكه كاسترو "ماركسيست ـ
لنينيست" بودنش را اعلام كرد، اين نه كاسترو بلكه شكر بود كه سخن مي گفت: شكر
براي اينكه بتواند از مرحله نيشكر بودن گذر كند مي بايست بفروش ميرسيد، شوروي
خريدارش بود. بدينگونه بود كه "سوسياليسم" وارد كوبا شد. "اعليحضرت
شكر" اين بار لباس نظامي بر تن نموده، ريش گذاشته و سيگار برگ دود مي كرد.
كاسترو شايد خواهان گسست ازسيستم توليد شكر اعمال شده توسط آمريكا بود، اما نمي
توانست از آن مناسبات توليدي كه به شكر قدرت فراوان ميداد، گسست نمايد.
3 -
كوبايي كه به كاسترو ارث رسيد
هنگام انقلاب كاستروئي در سال 1959، ورد زبان
همگان اين بود كه "كوبا بدون شكر نابود ميشود". يك سوم كل توليد كشور ـ دقيقاً
36 درصد توليد ناخالص ملي ـ صادر مي شد، و شكر 84 درصد اين رقم صادرات را به خود
اختصاص مي داد.(24) اين آمار تنها موقعي جايگاه واقعي خود را نشان مي دهد كه
دريابيم بيشترين تمركز سرمايه در بخش توليد براي صادرات بود. مصرف كود در صنعت
توليد شكر، طي واپسين پنج سال پيش از انقلاب تقريباً سه برابر گرديد. اين صنعت
درصد اعظم كل ماشين آلات در صنايع را نيز به خود اختصاص داد.(25) و اين در حالي
بود كه ريشه هاي خوراكي، قارچ و ساير سبزيجات خوراكي مردم با دست از دل خاك بيرون
آورده مي شد.
161 كارخانه توليد شكر در مناطق روستايي مستقر
بود. تنها 36 عدد از آنها تحت مالكيت مستقيم شركتهاي آمريكايي بود.(26) اما خود
تجارت شكر ـ مثل كل تجارت كشور ـ تحت تسلط سرمايه آمريكايي قرار داشت. بيش از يك
دوم زمين زيركشت كشور، به كشت نيشكر اختصاص داشت. و بخش اعظم زمين كشت نشده به
دامداري بسيار گسترده (و بطور نسبي غيرمولد) تخصيص يافته بود. 28 خانواده، شركت و
بنگاه بيش از 83 درصد كل زمين زير كشت نيشكر و
7، 22درصد كل اراضي را در اختيار داشتند.(27) در جوار كشتزارهاي گسترده نيشكر
متعلق به موسسات بزرگ، معمولا مايملكهاي متوسط متعلق به "كولونو" ها و يا
تحت سرپرستي آنها وجود داشت.
مسئله كليدي در توليد سودآور شكر اينست كه نيروي
كار بسيار گسترده اي بايد براي فصل درو كه فقط چند ماه طول مي كشد، حاضر باشد.
حدود 100 هزار نفر در تمام طول سال در خود تاسيسات تصفيه شكر كار مي كردند. وضع
آنها نسبت به ساير اهالي روستاها بهتر بود. حدود 400 هزار نفر نيز بمدت 2 تا4 ماه در سال به بريدن و
بار كردن نيشكر مي پرداختند. اكثر آنان سياهپوست و يا "مولاتو" بودند.
(28) درسال 1955، كارگران در كشتزارها بطور متوسط هريك به مدت 64 روز درسال به
ازاي هر روز يك دلار كار ميكردند. اين در حالي بود كه بهاي اكثر مايحتاج آنها
دربازار چيزي كمتر از بهاي آنها درخود آمريكا نبود.
درحالي كه مالكين كمتر از بهاي نيروي كار كارگران
(يعني هزينه تامين تداوم حيات و توان كار به اضافه هزينه تجديد نسلشان) را به آنها
مي پرداختند، پس چگونه اين سيستم مي توانست پايدار بماند؟ بر خلاف دوره برده داري،
به سادگي نمي شد براي اين كارگران جانشين پيدا كرد ـ اگر چه وارد كردن مداوم كارگر
از ساير نقاط جزاير كارائيب عنصري از اين مسئله را در خود داشت. اما اين سيستم خود
را باز توليد مي كرد، چرا كه دستمزد پرداختي، تنها بخشي از ممر حيات اين كارگران و
خانواده هايشان را تشكيل مي داد، و بقيه از جاي ديگر تامين ميشد. در دوره برده
داري، برده داران قطعه زمين كوچكي به هر برده ميدادند كه جهت تامين آذوقه اش آنرا
كشت كند (و بدين ترتيب از فرارشان و يا به آتش كشيده شدن كشتزارها توسط آنها جلوگيري
نمايند). بهمين گونه مالكان نيز بسيار كساني را كه بخشي از سال در ازاي دستمزد در
برداشت فصلي نيشكر و ساير محصولات كار مي كردند، به قطعه زميني كوچك يا به حد اقل
چند رشته خط باريك براي كشت سيب زميني و ساير ريشه هاي خوراكي ميان فواصل كشتزارها
و يا در حاشيه جاده ها دلخوش مي ساختند. اين چنين "امتيازاتي" باعث
ايجاد تعهدات شخصي آنان نسبت به مالكين مي شد.
بخش اعظم سال را اين افراد در موقعيت متناقض نيمه
پرولتر روستايي بسر مي بردند تا بردگان مزدوري تمام عيار.
گزارش شده كه يك كارگر تيپيك مزرعه در
"كاماگه" كه در اين آمارها نه دهقان بلكه كارگر مزدور قلمداد ميشود؛
عليرغم اينكه درآمد نقدش 118 دلار در سال بود، 9 تا10ماه از سال را به كمك آب
نيشكر و سيب زميني گذران مي كرد.(29) يك تحقيق در سال 1966 در كوبا (توسط يك محقق
اروپايي كه بخاطر فقدان آمار موثق در دوره پيش از انقلاب، از تخمين استفاده مي
كرد) نشان مي دهد كه 38 درصد از كساني كه در سال 1957 خود را "پرولترهاي
كشاورزي" اعلام كردند، در آنزمان صاحب يك قطعه زمين بوده و يا از آن بهره
برداري مي كردند.(30) اين رقم احتمالا شامل آن رشته زمين هاي باريك ميان مزارع يا
حاشيه جاده ها نمي شود. اين مردان و خانواده هايشان (زنان و كودكاني كه معمولا روي
اين قطعه زمينها كار مي كردند بدون اينكه بعنوان كارگر در هيچ آماري به شمارش
روند) هم زنداني اين قطعه زمينها بودند و هم محروم از آن و در اسارت
"لاتيفونديا" (مزارع بزرگ) بودند كه نه آنها را بطور كامل جذب مي كرد و
نه زمين كافي براي مستقل و مولد شدن به آنها ميداد. سودآوري شيوه توليد سرمايه
داري كه اين مردان را بعنوان كارگر مزدور به كار مي گرفت، به تداوم شيوه توليدي
ماقبل سرمايه داري وابسته بود.
درآن زمان تقريباً سيصدهزار خانواده دهقان نيز
وجود داشت كه از درآمدي به شكل دستمزد برخوردار نبودند، اين بخش شامل زمينداران
كوچك، اجاره داران، نسق داران و خوش نشينها مي شد. حد اقل 175 هزار خانوار آنها minifundistas“" بودند كه مالك
حداكثر 67 هكتار و ميانگين 15 هكتار زمين محسوب مي شدند. اين ميانگين
نابرابري بسيار زيادي را لاپوشاني مي كند. چرا كه برخي فقط آنقدر زمين داشتند كه
آذوقه خانواده شان را تامين كنند، و بسياري از اين حد هم محروم بودند.(31) اين
دهقانان اكثر آذوقه اهالي را تامين مي كردند؛ قدرت توليدي آنها نيز توسط موسسات
بزرگ توليد نيشكر كه زمين و ساير منابع را در انحصار داشتند (لاتيفونديا) و نيز
توسط قدرت سياسي صاحبان آنها، محدود مي شد.
ايالت "اورينته"، محل تولد كاسترو در
شرق كوبا، بويژه در دشتها، مقر بورژوازي روستا بود. در كوهستان سييراماسترا كه
ارتش كاسترو بوجود آمد و توسعه يافت، اكثر اهالي به كشت قهوه اشتغال داشتند. آنان
نسق داران تيپيكي بودند كه تا حدود 40 درصد از محصولشان را به مالك مسترد مي
داشتند. و يا خوش نشينان قطعه زمين كوچك تعبيه شده در دامنه كوه بودند كه هر زمان
به اراده مالك مي بايست آن را ترك مي گفتند. دوره عمر كشت مزارع (كه پس از پنج سال
حاصلخيز مي شود و تا چهل سال قابل كشت است) چنين معلوم مي دارد كه اخراج يك نسق
دار، يك خوش نشين و يا يك دهقان كه به مالك اجاره بهاء مي داد، برايش فاجعه بود. و
همين واقعيت، آتوريته مالكين را شديداً افزايش مي داد. كشت قهوه نيز به كارگران
بسيار زيادي احتياج دارد. اما غالباً كار شوهر و زن و فرزندان براي بخش اعظم سال
كافي بود. پسران بزرگ براي مدت چند ماه دروي قهوه برمي گشتند و سپس براي دروي
نيشكر و ساير محصولات به كشتزارهاي بزرگ مي رفتند. در غالب موارد، دستمزدشان تنها
اميد خانواده براي كاستن از بار قرض كمر شكني بود كه در ازاي زمين يا كالا (مالكين
بازرگاني را نيز در كنترل داشتند) به مالك بدهكار بودند، اگر چه در بعضي موارد
اميد به استفاده از دستمزد پسران بزرگ براي بدست آوردن زمين نيز وجود داشت.(32) در
عرصه كشت تنباكو در سوي ديگر جزيره كوبا، كشاورزان خرد و متوسط ـ تركيبي از مالك،
اجاره دار، و نسق دار ـ كه معمولا نسبشان نه به بردگان بلكه به اسپانيايي هاي قديم
ميرسيد، به كار بدون اجرت خانواده هايشان براي بخش اعظم سال و به كار كارگران
استخدام شده براي درو و جمع آوري برگ تنباكو وابسته بودند. (33)
پلومرغ كه از قرار غذاي ملي كوبايي ها است، بدور
از دسترس بسياري از روستائيان بود. در عوض، غذايشان را "سوپ خروس" تشكيل
ميداد كه در حقيقت چيزي بجز شكر تصفيه نشده و آب گرم نبود. بنا بر آمار سال 1953
كوبا، حدود دو سوم از سكنه روستاها در كلبه هائي بر روي گل و لاي زندگي ميكردند.
حدود 85 درصد آنها فاقد سيستم آبرساني و يا برق بودند. بيش از نيمي حتي از مستراح
هم برخوردار نبودند، و بيش از 90 درصد فاقد حمام يا دوش
بودند. توليد گوشت سرانه كوبا 32 كيلو گرم در سال بود. اما تنها 11 درصد از كل
خانواده هاي روستايي بطور مرتب شير مي نوشيدند و تنها 4 درصد بطور مرتب گوشت
ميخوردند.(34)
همه چيز، بويژه در شهرها، از آمريكا وارد ميشد:
بجز آبجو، نوشابه و برخي آذوقه. تقريباً 400 هزار نفري كه در استخدام كارخانجات
توليدي بودند، مثل ساير خواهران و برادرانشان در كشتزارها، معمولا براي بازار
خارجي كار ميكردند، نظير سيگار برگ، پوشاك، كفش، محصولات چوبي و چوب پنبه اي ـ غير
از برخي توليدات اغذيه جات براي مصرف داخلي (كه آنهم غالباً توسط شركت هاي
امپرياليستي كنترل ميشد). ربع ميليون نفر در بخش بازرگاني كار ميكردند. دو برابر
اين رقم در بخش متورم خدمات بكار اشتغال داشت.(35) خود همين نكته تصويري از اقتصاد
انگلي شهر ميدهد: جايي كه توده ها در خدمت تغذيه، تهيه البسه و فراهم آوردن وسايل
عيش و نوش طبقات ثروتمند و متوسط كه اكثرشان در نهايت به كشاورزي وابسته اند، كار
ميكردند. و يا در خدمتگذاري به توريستهاي آمريكائي، كانادائي و اروپايي جان مي كندند.
ساليانه صدها هزار توريست جذب وضعيت حقارت بار كوبا كه اقتصاد ناهنجارش خلقش را
مجبور ميكرد در خدمت آنان بدنبال شغلي باشند، ميكرد.
انقلاب ارضي: راهي كه انتخاب نشد
بردگاني كه سر به طغيان برداشته و به كوهستانها
پناه ميبردند و دهقاناني كه با اسپانيايي ها و آمريكايي ها مي جنگيدند، هميشه
كشتزارهاي نيشكر را به آتش مي كشيدند. حق با آنها بود. آنها حق به جانب بودند نه
تنها بدين خاطر كه شورششان برحق بود و به آتش كشيدن كشتزارها دشمن را به لحاظ
اقتصادي ـ نظامي به دردسر مي افكند، بلكه همچنين از نقطه نظر اقتصاد سياسي ماركسيستي
نيز محق بودند. كاسترو نيز در هنگام جنگ برخي كشتزارها را به آتش كشيد. بعداً
حكومت انقلابي نيز طي چند سال نخست دهه شصت، تلاشهايي جهت كاستن از وابستگي به شكر
و صنعتي كردن كشور از طريق استراتژي جانشيني واردات (توليد برخي اقلام مصرفي در
داخل كه قبلا از خارج وارد ميشد، با اين ايده كه كوبا بدين طريق خواهد توانست
بعداً سرمايه و ظرفيت تكنيكي كافي جهت توليد وسايل توليد را انباشت كند) بعمل
آورد. اما چنين بنظر رسيد كه كوبا نميتواند اين اقلام را به آن قيمت ارزاني كه
امپرياليستها به آنها ميفروختند، توليد كند. كاسترو خيلي سريع به تجديد و توسعه
كشتزارهاي نيشكر روي آورد.(36) و اين نقطه پايان نخستين دوره كوتاه انقلاب بود.
سياست اقتصادي نخستين حكومت كاسترو در 1959عبارت
بود از تعيين چهار صد هكتار بعنوان حداكثر نصاب كشتزارهاي بزرگ (لاتيفونديا)، و
توزيع مازاد اين حد نصاب ميان دهقانان كوچكتر. اين اقدام بيشتر بنفع دهقانان مرفه
و بورژوازي روستا بود ـ اگرچه بعضي نسق داران و خوش نشينان نيز صاحب سند زمين هايي
كه ميكاشتند، شدند و برخي دهقانان كوچك نيز بويژه در كشت تنباكو صاحب زمين بيشتري
شدند. پس از 1963 كه تصميم بر بازگشت نيشكر گرفته شد، 67 هكتار بعنوان حداكثر نصاب
تعيين گرديد ـ نه بدين خاطر كه مازادش ميان دهقانان كوچكتر توزيع شود، بلكه در
اختيار "لاتيفونديا" هائي قرار گرفت كه اكنون كشتزارهاي دولتي محسوب
ميشدند. بعداً پس از 1968 براي اينكه منابع انساني و اقتصادي بيشتري به كشت نيشكر
و توليد شكر اختصاص يابد، كارگران اين كشتزارها و موسسات از حق داشتن قطعه زمينهاي
كوچك خانوادگي محروم شدند. نتيجتاً، 80 درصد زمينها ملي شدند.
تحقيق سال 1966 (كه قبلا ذكرش رفت) روشن ميسازد
كه "اصلاحات ارضي" كوبا تنها تغيير اندكي در روستاها ايجاد كرد. حدود 4
نفر از هر 5 نفري كه پيش از بقدرت رسيدن كاسترو براي امرار معاش به قطعات كوچك
زمين وابسته بودند (بدون اينكه بر درآمد قابل ملاحظه دستمزدي متكي باشند) پس از آن
نيز وضعشان همينطور ماند، و مابقي به كارگران مزدور كشتزارهاي دولتي تبديل شدند.
تنها يك نفر از هر 10نفري كه عمدتاً دستمزد ممر حياتشان بود و يك نفر از هر 6 نفري
كه هم به دستمزد و هم به زمين متكي بودند، زمين كافي براي زندگي بدست آوردند و
اكثر آنان نيز به نيروي كار در كشتزارهاي دولتي اضافه شدند.(37) بعبارت ديگر، آنها
كه بيشتر داشتند بيشتر بدست آوردند، در حاليكه آنها كه كمتر از همه داشتند همان را
نيز از دست دادند.
چرا زمين ميان كساني كه در بردگي سيستم
"لاتيفونديا" قرار داشتند، تقسيم نشد؟ توضيح خود فيدل كاسترو بحد كافي
گويا است: "هنگام پيروزي انقلاب دريافتيم كه ايده تقسيم زمين هنوز رواج بسيار
دارد. اما در همان زمان نيز به اين نتيجه رسيده بودم كه، بطور مثال، اگر يك كشتزار
دوهزاروپانصد هكتاري داشته باشيم... و آنرا به دويست قطعه5 / 12 هكتاري تقسيم
كنيم، آنچه كه بناگزير اتفاق ميافتد اينست كه مالكين جديد بلافاصله كشت نيشكر را
در هر قطعه به نصف تقليل ميدهند و نصف ديگر را به كشت انواع و اقسام محصولات
كشاورزي براي مصرف شخصي خود اختصاص خواهند داد، كه در بسياري موارد اين زمين براي
آنها كافي نخواهد بود"(38) بعبارت ديگر، حكم بر تداوم كشت نيشكر و توليد شكر
بمثابه شالوده اقتصاد كوبا و حكم بر عدم تقسيم زمين ميان دهقانان تنها در ذهن
كاسترو و اطرافيانش جريان نداشت، بلكه ريشه عيني هم داشت. زمين تقسيم نشد چرا كه
براي توليد شكر بد بود. نيشكر ميبايست كشت ميشد، چرا كه مناسبترين محصول براي
كشتزارهاي بزرگ دولتي تحت مديريت عريض و طويل بوروكراتيك بود. توسعه همه جانبه
كوبا و تامين آذوقه مردم اين كشور، در اين رابطه از هيچ اهميتي برخوردار نبود.
همچنين مسئله پيشبرد خط مشي توده اي، به معناي
همگامي با خواسته هاي پيشرو توده هاي تحت استثمار و رهبري آن، اصلا مطرح نبود؛ اين
خواسته ها بسيار بيش از افكار كاسترو در تطابق با نيازهاي كوبا براي دست يافتن به
رهايي بودند. "رنه دومون" (كارشناس كشاورزي اهل فرانسه، كه در 1960
بعنوان مشاور كاسترو به كوبا فراخوانده شد) هنگامي كه مسئله چگونگي برخورد به
مسئله "لاتيفونديا" در ميان صفوف رژيم جديد مورد مباحثه بود، بهمراه
كاسترو از مناطق روستايي ديدن كرد. او در اين باره چنين مينويسد: "از من، و
نه از كارگران و دهقاناني كه مجبور بودند در اين موسسات كار كنند، خواسته شد كه
نظر بدهم. حتي منع شده بودم كه با آنها در اينمورد صحبت كنم. به من گفته شد كه
اينها بيسوادند و افكارشان معمولا خيلي محافظه كارانه است، اين وظيفه ما است كه
آنها را رهبري كنيم."(39)
اين "رهبري" كردن صرفاً عبارت از آن
بود كه كاسترو و محفل او، تحت لواي آنكه كار مزدوري در روستاهاي كوبا گسترده است و
از اين جهت ميتوان از روي مرحله انقلاب ارضي جست زد و با تبديل
"لاتيفونديا" ها به مزراع دولتي مستقيماً وارد مرحله "سوسياليستي"
شد، مزارع "لاتيفونديا" را به چنگ خود درآورند. بحث آنها اين بود كه
"لاتيفونديا" ها بايد بهمين شكل باقيمانده و حتي گسترش يابند، چرا كه
توليد گسترده بهترين راه براي توليد كم هزينه شكر است و شكر نيز كم هزينه ترين
محصول براي توليد شدن است.
اقتصاددانان كاپيتاليست و رويزيونيست، هر دو به
يكسان، معتقدند كه كوبا از "برتري نسبي" در توليد شكر برخوردار است، چرا
كه (با معيار پولي) نتايج بكارگيري مقدار معيني سرمايه در مقدار معيني زمين در
كوبا در عرصه توليد شكر نسبت به توليد مثلا برنج بيشتر است. يا بعبارت ديگر، "برتري
نسبي" در اين رشته بيش از بكارگيري سرمايه بلافصل موجود در كوبا در هر رشته
ديگر است. اين تئوري براي نخستين بار توسط "ريكاردو" در قرن نوزدهم
ارائه شد. بعداً رويزيونيستها آنرا "سوسياليستي" خواندند تا مفهوم خاص
خود از "تقسيم كار بين المللي " را محق جلوه دهند. بنا به اين تئوري، هر
كشور بايد بر توليد كالاهايي تمركز دهد كه به ارزانترين قيمت توليد ميكند و مابقي
چيزها را وارد نمايد ـ و اهميتي هم ندارد كه اگر اين امر منجر به سودآوري پائين و
يا حتي ضرر شود، كه ظاهراً اكثر كشتزارهاي دولتي كوبا در اواسط دهه هشتاد از اين
دست بودند. (40)
اين بيان منطق كاپيتاليستي در مورد مقوله سودآوري
است، نه بيان الزام پرولتارياي انقلابي به متحول ساختن كل جامعه و جهان. اين تئوري
كاملا در تقابل با تئوري و پراتيك ساختمان اقتصاد واقعاً سوسياليستي، در شوروي
لنين و استالين و سپس بويژه در شيوه ساختمان اقتصاد سوسياليستي متكي بخود مائو،
بود. زحمتكشان بسيار بيش از استثمارگران در اين امر ذينفعند كه زمان كار اجتماعاً
لازم در توليد را پايين آورند. اين مسئله ميتواند توسط مكانيزاسيون و تكنولوژي و
نيز محاسبه دقيق هزينه پولي، تعميق يابد. اما اين امر بايد در خدمت ـ و تابعي از ـ
ماموريت پرولتاريا براي "رهايي خود و بشريت" قرار گيرد.
بعلاوه، اين منطق سودآوري در كشورهاي تحت سلطه به
شكل خاصي عمل ميكند؛ اينها "فورماسيون هاي تبعي در مناسبات توليدي
امپرياليسم" هستند و ساختار اقتصاديشان "عمدتاً توسط نيروهاي بيرون از
آن شكل ميگيرد: توليدات، صادرات، واردات، تخصيص منابع و غيره اول از همه و بيش از
همه بازتاب تحت سلطگي شان است، نه الزامات دروني و مناسبات ميان بخشهاي گوناگون.
آنها به ضربان قلب ديگري پاسخ ميدهند."(41)
تبديل املاك و دارايي هاي توليد شكر به بنگاههاي
دولتي يك منطق كمپرادوري بود. بجاي ايجاد تحول انقلابي در مناسبات توليدي، اين
اقدام هم بطور دروني (برحسب مناسبات توليدي در كوبا) و هم بروني (برحسب مناسبات
كوبا با سيستم جهاني امپرياليسم)، در جهت حفظ مناسبات موجود (وتغييري محدود در
آنها) بود.
از نقطه نظر كالاها و قيمتها ممكنست كه توليد شكر
در كوبا سودآورترين باشد. اما از نقطه نظر رهايي كشور، توسعه اقتصادي ميبايست بر
مبناي توسعه همه جانبه كشاورزي صورت ميگرفت؛ حتي اگر، بطور مثال، توليد برنج در
كوبا ابتدا گرانتر از وارد ساختن آن تمام ميشد ـ آنچنان كه كاسترو طي يك سخنراني
در توجيه كاستن از زمين زير كشت برنج بنفع افزايش كشت نيشكر و بدور انداختن يك
قرارداد همكاري با چيني ها كه قرار بود به كوبا كمك كنند تا در توليد برنج خودكفا
گردد، بر آن اصرار داشت.(42)
اولا، موجوديت خود "لاتيفونديا" و
موقعيت مسلط شكر در كشاورزي كوبا تنها تا زماني امكانپذير است كه اين كشور تابعي
از بازار جهاني باشد. روابط توليدي مسلط در سطح خود كوبا يعني همان روابط موجود در
عرصه توليد گسترده و مدرن شكر، توسط روابط توليدي خارجي اين كشور بوجود آمده و
وابسته بدان است. اين تبعيت كوبا از بازار جهاني يك رابطه توليدي است كه بدون گسست
از آن نميتوان نيروهاي مولده اين كشور را رها ساخت ـ بويژه نيروهاي مولده اي نظير
خود زحمتكشان كشور كه توانائيشان در دگرگون ساختن كوبا و اغلب حتي امكان
كاركردنشان نيز توسط سازمان موجود توليد بين المللي سركوب شد.
هرچه سرمايه داري در عرصه توليد شكر بيشتر پيشرفت
ميكرد، مابقي اقتصاد بيشتر به بيرون گرايش مي يافت ـ يعني اينكه بخشهاي مختلفش
بجاي پيوند با يكديگر، بيشتر به پيوند با سرمايه خارجي تمايل پيدا ميكرد و هرچه
زمين، كار و ساير منابع در عرصه توليد شكر بيشتر متمركز ميشد، ساير بخشهاي اقتصاد
كوبا بويژه بخش تامين آذوقه براي مصرف داخلي بيشتر محروميت مي يافتند. بدينجهت
كوبا مجبور ميشد بيشتر وارد كند. و اين دور باطل بوضع ناهنجاري تكرار ميشد. داده
هاي لازم براي خود صنعت توليد شكر ـ مثل مواد شيميايي، ماشين آلات و وسائط نقليه،
و غيره ـ نيز وارد ميشد. برخلاف كشورهاي امپرياليستي كه سرمايه داري در آنجا بر
اساس يك بازار يكدست داخلي و توسعه موزون صنعت و كشاورزي رشد كرد، رشد سرمايه داري
در كوبا به معوج ساختن اقتصاد گرايش نشان داد. اين اعوجاج هم ناشي از وابستگي كوبا
بود و هم آنرا تعميق ميبخشيد؛ و در عين حال در برگيرنده نوعي مناسبات توليدي و غل
و زنجيري بر دست و پاي زحمتكشان كوبا بود.
ثانياً، سرمايه گذاري امپرياليستي، توسعه سرمايه
داري در توليد شكر را تسريع بخشيد. اما تاثيرات كلي اش متناقض بود. توسعه صنعت شكر
و به ميزان كمتري صنعت تنباكو، باعث رشد بالاي سرمايه داري در برخي زمينه ها
(منجمله بردگي مزدوري در سطح گسترده) در كوبا گرديد، كه اين كشور را به يكي از
پيشرفته ترين كشورهاي آمريكاي لاتين در سال 1959برحسب توليد سرانه (با معيار پولي)
تبديل ساخت.(43) ليكن در عين حال، سودآوري اش بر حفظ جوانب بسياري از بقاياي برده
داري و نيمه فئوداليسم استوار بود. بنا به تذكر لنين در بررسي اش از رشد سرمايه
داري در كشاورزي، غالباً بزرگترين املاك، از نظر ميزان كارآيي و سرمايه بري
پيشرفته ترين ها نيستند.(44) يك بررسي از ميزان زمين زير كشت در كشتزارهاي با
مساحت هاي متفاوت پيش از انقلاب كاسترو، يك جنبه از اين مسئله را نشان ميدهد. چرا
كه، هرچه مقياس كشتزار بزرگتر، درصد مساحت زير كشت كمتر است(45) و اين در حالي است
كه غالباً كشتزارهاي كوچك در مناطق مرتفع و كشتزارهاي بزرگ در دشتها قرار دارند.
اين مسئله با اين واقعيت ربط مييابد كه "لاتيفونديا" براي اينكه سودآور
باشد، ميبايست زمين را در انحصار خود در مي آورد ـ و اين در حالي است كه حتي
سرمايه كافي براي بهره برداري از آن زمين در اختيار نداشتند. خارج ساختن زمين از
دست دهقانان نه تنها بدين معنا بود كه زمين در انحصار "لاتيفونديا" قرار
ميگرفت، بلكه بدين ترتيب دهقانان مجبور ميشدند براي "لاتيفونديا" كار
كنند. در حاليكه املاك بزرگ "لاتيفونديا" از جهات مهمي كاپيتاليستي
بودند، اما پيشرفته ترين بخش كشاورزي كوبا (حتي بر مبناي معيارهاي كاپيتاليستي)
نبودند. آنها از تمامي قدرت اقتصادي و سياسي خود براي حفظ سيستم عقب افتاده و خرد
ميني فونديا minifundia و كونوكو conuco و تابع كردن ساير بخشهاي توليدي، استفاده
ميكردند. بطور خلاصه، اين صحيح است (همانطور كه كاسترو و مدافعينش مدعي اند) كه
سرمايه داري شدن توليد شكر به پرولتريزه شدن جمعيت روستايي و توسعه سرمايه داري مي
انجاميد. اما اين تنها يك بعد مسئله بود. اين چه نوع سرمايه داري بود؟ رشد سرمايه
داري در اين عرصه به نوعي بود كه بر حفظ شيوه هاي عقب افتاده استثمار متكي بوده و
تابع سرمايه خارجي، و بنابراين راه رشد كلي و موزون نيروهاي مولده را سد مي كرد.
مناسبات توليدي مستتر در سلطه توليد شكر ـ يعني وابستگي، اعوجاج و عقب ماندگي
مستمر ـ زنجيرهايي بر دست و پاي زحمتكشان كوبا مي افكند كه شكسته شدنشان تنها به
كمك ريشه كن كردن شكر امكان پذير بود. شكر آماج وجه دمكراتيك و وجه ملي انقلاب
كوبا شد. اما از نظر كاسترو و هوادارانش ابقاء موقعيت جاري شكر و ابقاء مناسبات
توليدي موجود، دو روي يك سكه بودند ـ آنهم سكه اي كه در ازاي آن خود را به
امپرياليسم فروخته بودند.
همانگونه كه كاسترو بروشني مي گويد، مسئله عبارت
بود از: كشت نيشكر يا تقسيم زمين. از زاويه رهايي كوبا از وابستگي، آن بخش از
اقتصاد كه بنظر ميرسيد سطح نيروهاي مولده اش پيشرفته ترين ميباشد ـ يعني توليد شكر
ـ در عين حال مضرترين بخش به حال رشد همه جانبه و مستقل اقتصاد كوبا بود و في
الواقع پتانسيل توسعه اقتصادي كشور را به بند مي كشيد. و درست از همين زاويه، عقب
افتاده ترين بخش نيروهاي مولده ـ اقتصاد خرد دهقاني ـ در برگيرنده برخي برتري هاي
اقتصادي بالقوه و مهم بود؛ چرا كه اين بخش، توليد محصولات صادراتي كمتر وابسته به
سرمايه امپرياليستي را شامل ميشد و مهمتر از هر چيز تامين كننده آذوقه مردم بود.
هنگاميكه كليه مناسبات توليدي موجود متحول شوند، اين بخش تنها شالوده توسعه اقتصاد
مستقل است.
محصولات خوراكي تيپيك كوبا، مثل ريشه هاي خوراكي،
برنج و لوبيا، نسبت به كشت نيشكر بسيار بيشتر كاربر بوده و كمتر محتاج داده هاي
سرمايه اي ميباشند. در سطح كنوني رشد نيروهاي مولده در كوبا (يا در اكثر كشورهاي جهان)
اين نوع محصولات به اندازه ساير محصولات، نظير شكر، بسادگي مكانيزه نمي شوند.
توليد محصولات اخير راحت تر گسترده گشته، بسيار متمركز شده و بصورت بوروكراتيك
اداره مي شوند. كشت محصولات خوراكي تيپيك كوبا تنها به دانش و ابتكار عمل كساني كه
روي آنها كار ميكنند، بستگي دارد. اين نكته بدين معنا نيست كه تملك فردي در
كشاورزي هميشگي شود و يا حتي پيش درآمد دستيابي سريع به سطوح مختلف كلكتيويزاسيون
و يا پيشروي سريع در سطح نيروهاي مولده باشد.
خردكردن "لاتيفونديا"، سوزاندن
كشتزارهاي نيشكر (و بدين ترتيب پاك كردن و آماده ساختن زمين براي كشت محصولات
جديد) و قادر ساختن بسياري از كارگران كشاورزي به بازگشت به كشاورزي خرد و زميني
كه بطور قطعي از آن جدا نشده بودند، لازمه اش گذر از مرحله توليد خرد بود. اين امر
راه را براي رشد سرمايه داري در كشاورزي باز مي نمود. اين يك واقعيت است. ليكن،
اين درهم شكستن نظام كهن همچنين مي توانست دروازه را بيش از پيش بروي سوسياليسم
بگشايد ـ مثل ثمرات اتخاذ اين تدابير در چين ـ چرا كه پايه سياسي و اقتصادي براي
كلكتيويزاسيون و توسعه سوسياليستي كشور را مهيا مي سازد.(46)
مسئله كليدي اينست كه براي اين كار به چه كساني
بايد اتكاء جست. در چين كه درجه كار مزدوري در روستاها بسيار پايين تر از كوبا
بود، امكان اتكاء جستن به استثمار شده ترين اقشار روستايي، يعني دهقانان فقير و بي
زمين، نابود ساختن مناسبات توليدي كهن، رها ساختن نيروهاي مولده (بويژه خودشان) و
تداوم انقلابي كردن مناسبات توليدي در سراسر دوره انقلاب ملي ـ دمكراتيك و انقلاب
سوسياليستي، وجود داشت.
بخش بزرگي از سكنه مناطق روستايي كه تحت فشار
"لاتيفونديا" قرار داشتند دهقانان مرفه و كشاورزان سرمايه دار بودند كه
حتماً و بدرجات مختلف در برابر گذر آتي به سوسياليسم مقاومت نشان ميدادند. اما از
سوي ديگر، بخش بزرگتر اين سكنه روستايي را دهقانان بي زمين و نيز پرولترهايي تشكيل
مي دادند كه منافعشان در انقلاب تمام عيار نهفته بود. اين افراد در جنگي انقلابي و
در ساختمان اقتصادي روستاها برانگيخته و سازماندهي نشده و مورد اتكاء قرار
نگرفتند. در عوض، كوبا بر ماشين آلات وارداتي و يا متكي به واردات وسايرداده ها،
بر اقتصاد دانان و متخصصين كشاورزي بلوك شوروي و رويزيونيستهاي آموزش ديده كوبائي
اتكاء نمود. اين افراد عموماً طوري عمل ميكردند كه تو گويي توليد گسترده، سطح
بالاي مكانيزاسيون و مالكيت دولتي بخودي خود انقلابي ميباشند.
ايدئولوگهاي انقلاب كوبا براي اينكه صحت شيوه اي
را كه برگزيده اند ثابت كنند، عموماً به تفاوت واقعي ميان كوبا و چين دوره مائوتسه
دون انگشت مي گذارند. بيشك اين تفاوتها عميق و مهم هستند. اما شباهت ها عميق تر و
مهمترند. اگرچه تاريخ فئوداليسم در كوبا همانند چين نبود، اما خود ساختار سرمايه
داري در كوبا بدرجاتي بر مبناي تداوم مناسبات ناشي از شيوه هاي توليدي ماقبل
سرمايه داري استوار بود. ثانياً، اين نكته از بحث مائو كه "رشد سرمايه داري
در چين، نه رشد سرمايه چيني بلكه رشد سرمايه خارجي در چين بود"(47) در مورد
كوبا نيز صادق بود ـ اگر چه سرمايه داري دركوبا بيش از سرمايه داري در چين رشد
يافته بود. مائو در مورد چين گفت: "طبقه مالك و طبقه كمپرادور، زائده هاي
بورژوازي بين المللي بوده و براي بقاء و رشد خود به امپرياليسم اتكاء دارند."
(48) دركوبا كه اقتصاد طبيعي (توليد خودكفا براي مصرف) ضعيفتر از چين و توليد
كالايي (توليد براي فروش) بسيار گسترده تر بود، "لاتيفونديا" ها و
بورژوازي بزرگ در صنايع (چه كوبايي، چه خارجي) نيز بسيار بيشتر به تبديل مستمر
سرمايه به كالا (شكر) و كالا به سرمايه (دستمزد و داده هاي فيزيكي) از طريق عملكرد
مدارهاي بين المللي سرمايه، وابسته بودند. بدين معني، بخش توليد شكر كه توسعه
سرمايه دارانه يافته، نقطه اي است كه اقتصاد كوبا از آن طريق به بيشترين حد با
امپرياليسم پيوند خورده، "زائده بورژوازي بين المللي" بوده و عامل توسعه
مستقل اقتصاد نيست. بعلاوه، سطح نيروهاي مولده در آن عرصه از كشاورزي ـ كشت
محصولات خوراكي ـ كه يك حكومت انقلابي بايد بيشترين اهميت را براي آنها قائل باشد،
بسيار پايين بود و بايد به بهاي از بين بردن برخي چيزها كه بنظر مي رسيد كوبا را
"پيشرفته" مي سازد، از بيشترين اولويت برخوردار شده و منابع تخصيص مجدد
يابند.
تجربه كوبا در مورد جستن از روي انقلاب ارضي،
درستي و عملي بودن اساسي خط مشي مائو در انقلاب دمكراتيك را نشان مي دهد ـ حتي در
كشورهاي بسيار پيشرفته تر از چين. بطور عام، انقلاب در كشورهاي تحت سلطه شكل جنگ
دراز مدت خلق را بخود ميگيرد، كه خود مرتبط است با پيشبرد انقلاب ارضي و ساختمان
مناطق پايگاهي انقلابي؛ مناطقي كه در آن دهقانان تحت رهبري حزب پرولتري قدرت سياسي
انقلابي را اعمال مي كنند.مناطق روستايي عرصه مبارزه مسلحانه كاسترو بود كه اكثريت
جمعيت كشور را در بر ميگرفت. كوهستان سييرا ماسترا صحنه نمايشي بود كه بازيگران
شهري نمايش خود را به اجرا درآوردند. حمايت توده ها در اين نمايش، از نقشي درجه
دوم برخوردار بود. در سناريوي كاسترو، زحمتكشان روستاها و شهرها در بهترين حالت
خود، اضافي بودند. بدون يك جنگ درازمدت توده اي تحت رهبري پرولتاريا در روستاها،
اين مردم چكار ديگري ميتوانستند بكنند؟ اگر چه نيروهاي كاسترو در پيروزي سريع و
بالنسبه ساده بر حكومت باتيستا "خوش شانس" بودند، اما از نظر پيشبرد
تحولات واقعي اقتصادي، اجتماعي و سياسي در عرصه روستاها اين وضع مساعدت چنداني
نداشت ـ اكثريت عظيم دهقانان براي انقلاب برانگيخته نشده، مسلح نگشته و به لحاظ
سياسي ـ ايدئولوژيك آموزش نديده بودند. بيشك براي كاسترو و نيروهايش، اين شيوه كسب
قدرت، كاملا منطبق بر آن بود كه پس از كسب قدرت با آن چه ميخواهند بكنند!
از نظر مائو، نكته محوري انقلاب ملي ـ دموكراتيك
عبارت بود از انقلاب ارضي تحت شعار "زمين به كشتگر". كوبايي ها هميشه
سياست ملي كردن "لاتيفونديا" ي خود را انقلابي تر از سياست تقسيم زمين
چيني ها قلمداد كرده اند. بنابر ادعاي كوبايي ها، بدين ترتيب آنها توانستند بخش
بزرگي از مالكيت خصوصي را با يك ضربت از بين ببرند، در حاليكه (با توجه به هدف
دراز مدت گذار تدريجي به مالكيت دولتي) چندين دهه پس از انقلاب در چين، مالكيت در
عرصه كشاورزي هنوز از سطح مالكيت كلكتيوي (جمعي ـ م) دهقانان فراتر نرفته بود.
ليكن بجز از اين طريق كه استثمار شده ترين و ستمديده ترين اقشار زمينهايي را كه در
آنها به بردگي كشيده شده بودند را مصادره كنند، اينها به چه طريق ديگري ميتوانستند
خودشان را رها ساخته و به رهايي كشور از قيد مناسبات توليدي نيمه فئودالي و وابسته
به امپرياليسم و ساير مناسبات ارتجاعي ناشي از اينها، كمك نمايند؟ به چه طريق
ديگري شرايط سياسي ـ اقتصادي مناسب براي گذار به سوسياليسم آماده ميشد؟
مصادره و توزيع زمين در چين ابتدا طي مراحلي و
برخي اوقات به شكلي معتدل در مناطق پايگاهي سرخ بر اساس قدرت سياسي مسلح دهقانان
تحت رهبري حزب كمونيست، انجام گرفت. پس از اينكه تحت هدايت خط مشي مائو قدرت دولتي
در سطح سراسر كشور كسب شد، در پي خط مائو طوفان عظيم دهقاني در مناطق روستايي براه
افتاد و كميته هاي دهقاني زمينها را بطور مساوي ميان افراد ـ منجمله زنان و
كودكان، دهقانان بي زمين و كشاورزان مزدوري ـ تقسيم كردند. غرض از اينكار اين بود
كه نيروهاي مولده به ريشه اي ترين وجه از چنگ ملاكين رها شود و كليه بقاياي
فئودالي در روبنا ـ منجمله حاكميت پدرسالاري، سلطه پدر بمثابه "بزرگ
خانواده" ـ مورد ضربه قرار گيرد. (49) اين در حاليست كه در كوبا در مناطقي كه
زمين تقسيم شد، اين بقاياي فئوداليسم در روبنا بدقت حفظ گرديد.
پس،انقلاب ارضي در چين براي تدارك شرايط عيني و
ذهني سوسياليسم اجتناب ناپذير بود. از آنجا كه دهقانان چيني تحت رهبري حزب
پرولتري، حاكميت خود را در مناطق روستايي برقرار كردند، توانستند پروسه سريع و اگر
چه گام به گام ارتقاء سطح كار كلكتيوي و مالكيت كلكتيوي را حتي پيش از دستيابي به
سطح بسيار بالايي از مكانيزاسيون، به پيش برند. بنا بر تاكيد مائو، اينچنين
سياستهايي پرولتاريا را قادر ساخت تا اتحاد نزديكي با دهقانان برقرار سازد، بويژه
بر دهقانان فقير اتكاء نموده و آنها را در مبارزه عليه كليه مظاهر جامعه كهن هم
پيش و هم پس از كسب قدرت توسط پرولتاريا، رهبري كند. مقوله دموكراسي نوين
مائوتسه دون متدي تئوريكي و پراتيكي بود كه چين عقب مانده به كمك آن توانست شرايط
را براي پيشرويش بسوي انقلاب سوسياليستي مهيا سازد.
موضوع كشتزارهاي بزرگي كه كوبا ملي نكرد و
كئوپراتيوهاي كشاورزي كه تشكيل داد، چه بود؟ از نظر بسياري از دهقانان،
كئوپراتيوهايي كه حكومت كوبا تشكيل داد، صرفاً شيوه اي بود كه زمينشان را از
چنگشان بدر آورد. چرا كه وقتي زمينهايشان در كشتزارهاي بزرگ دولتي ادغام شد و بخشي
به كشت نيشكر اختصاص يافت، آنها از حق نظر چنداني برخوردار نبودند. گذشته از اين،
تقريباً بمدت دو دهه تلاش چنداني جهت هدايت زمينداران خصوصي بسوي سطوح عاليتر
مالكيت از طريق كلكتيويزاسيون صورت نگرفت (كه بهر حال، اين امر بدون اتكا بر
استثمار شده ترين اقشار روستايي بجاي داراترها، امكانپذير نبود). بالعكس، تا حد
معيني قطب بندي كه مشخصه رشد سرمايه داري در كشاورزي است، صورت گرفت ـ يعني، تعداد
مزرعه داران خصوصي كمتر و ثروت هركدام بيشتر شد و مابقي به بردگان مزدور تبديل
شدند. افزايش تعداد كئوپراتيوها در دهه اخير را نميتوان بعنوان شاخص پيشرفت
نيروهاي مولده بحساب آورد. چرا كه ساختار و اهدافشان بعنوان واحدهايي اقتصادي، نه
ايجاد "كشتزارهاي سوسياليستي" ـ آنگونه كه در چين خوانده ميشدند ـ بلكه
سرمايه داري خردي بود كه به درجات مختلف در تضاد و همگوني با منافع سرمايه داران
دولتي بوروكرات ـ كمپرادور كوبا قرار ميگرفت.
طي دهه اخير تعاوني ها و كشت خانواري همچنان به
بقاء خود ادامه داده و در حقيقت بطور روزافزوني از نقش مهمي در كشاورزي كوبا
برخوردار گشته است. آنها بخصوص در عرصه توليد قهوه كه، بويژه در كوبا، از شيوه هاي
سرمايه بر نميتوان استفاده كرد، اهميت دارند. تعاوني ها و كشت خانواري در عرصه كشت
تنباكو كه بدون آنكه مالكيت خصوصي كار بي اجرت خانوارها و بويژه زنان را به جريان
اندازد، قادر به سودآوري نيست، عمده مي باشد. (50) همچنين شماري از كشاورزان بطور
شخصي بكار كشت غلات خوراكي و پرورش دام (مثل خوك) اشتغال دارند. در اواسط دهه 70، دولت كوبا بهاي پرداختي به كشاورزان بخش خصوصي در ازاي غلاتشان و
اجاره پرداختي براي زمينهاي تصرف شده شان (توسط املاك بزرگ توليد شكر) را پايين
نگه ميداشت تا اين خانواده ها را مجبور سازد اعضاي خود را جهت كار در
"لاتيفوندياهاي" بزرگ بفرستند ـ درست مثل پيش از انقلاب كاسترو. (51)
پابپاي تحول در مكانيزاسيون كشت نيشكر، احتياج به
اين نيروي كار كاهش يافت. اما در سال 1986، حكومت كوبا كه بخاطر رويارويي با بحران
شديد در تامين ارز خارجي، با كمبود داده هاي كشاورزي روبرو شد يكبار ديگر به
"تهاجم انقلابي" دست زد كه به از بين رفتن بازارهاي محلي منتهي گرديد ـ
بازارهائي كه كشاورزان بخش خصوصي محصولات و مواد خوراكي اضافي خود را در آنجا به
بهاي بيشتري نسبت به بهاي پرداختي دولت در ازاي اين اجناس بفروش ميرساندند. بيشك
غرض از اين اقدام، سمت دادن و كاناليزه كردن منابع بيشتري بسوي توليد شكر به بهاي
از بين بردن عرصه رشد كشت مواد خوراكي بود. اين نمونه ايست از چگونه سرمايه داري
بومي زير منگنه سرمايه خارجي رشد ميكند و از مجراي واسطه اين سرمايه خارجي، يعني
موسسات دولتي توليد شكر، به تبعيت آن درمي آيد. كسانيكه سعي دارند نكته اي خوب در
كاسترو بيابند چنين بحث ميكنند كه اگر كوبا هيچكاري نكرده باشد حداقل بقاياي
فئوداليزم را نابود ساخته است. ليكن، حتي اين قضاوت نيز يكجانبه است. لنين در
بررسي خود از شيوه هاي مختلف رشد سرمايه داري در كشاورزي، شيوه اي را كه خود
"شيوه پروسي" خواند، تشريح نمود. در اين شيوه، سرمايه داري در كشاورزي
بر اساس حفظ مايملكهاي سابق و تبديل ملاكين به سرمايه داران روستايي رشد ميكند.
اين شيوه راه توسعه اقتصادي همه جانبه كشاورزي را سد ميكند.(52) كشاورزي كوبا،
همانگونه كه خواهيم ديد، از زاويه مكانيزه تر شدن رشد كرده است. اما هم گامهايش و
هم رشد كيفي اش، در مقام مقايسه با آنچه كه انقلاب دموكراتيك نوين كه به انقلاب
راستين سوسياليستي منتهي شود ميتوانست امكانپذير سازد، عقب مانده است.
يك بوي زننده پروسي از بقاياي فئودالي در فضاي
كشتزارهاي دولتي كوبا پيچيده است. اكنون مديران دولتي در اين كشتزارها بر جاي
ملاكين سابق تكيه زده اند. و تغييري اندك در ساير مناسبات اجتماعي به ارث رسيده از
برده داري و نيمه فئوداليسم (منجمله ميان سياه و سفيد، ميان زن و مرد، و ميان
طبقات مختلف) صورت گرفته است. تحولي در اين رشته مناسبات متعاقب تصرف
"لاتيفوندياها" و موسسات توليد شكر توسط حكومت كاسترو صورت نگرفت و از
اين نظر كوبا با جمهوري دومينيكن كه در آنجا نيز حكومت بسياري از
"لاتيفوندياها" و اكثر موسسات بزرگ توليد شكر را دولتي كرد، يكسان است.
در كوباي كاسترو، اكثريت سكنه شاغل روستايي
اجتماعي شده اند ـ بدين معني كه سرمايه داري با جدا ساختن توده ها از زمين و تبديل
آنها به بردگان مزدور، آنها را اجتماعي ميكند ـ اما مالكيت بر ابزار توليد صرفاً
ملي شده است (در تصرف دولت) و نه اجتماعي (در تصرف كل جامعه). زمين، موسسات و همه
چيز در دستاني قرار دارند كه با منافع توده ها ضديت دارند ـ يعني حكومتي كه مازاد
توليد زحمتكشان كوبايي را تصرف ميكند تا آنرا به مالك واقعي كوبا، يعني سرمايه
امپرياليستي، تسليم كند. بر مبناي اين معيارها، هيچ انقلابي در عرصه مناسبات
مالكيت صورت نگرفته است. رشد نيروهاي مولده در كوبا براي انقلاب دربرگيرنده فوايد،
و نيز مضراتي است؛ اما اين رشد بخودي خود به معناي رهايي كارگران نيست ـ همانطور
كه تبديل بردگان به بردگان مزدور در موسسات توليد شكر كوبا توسط سرمايه داري در
انتهاي قرن نوزدهم، نبود؛ و بخودي خود رهايي كشور را نيز نزديكتر نميكند.
(ادامه دارد)
پانويسها:
1 ـ كريستو بال كي، "اصلاحات اقتصادي و
كلكتيويزاسيون در كشاورزي كوبا"، گاهنامه جهان سوم (لندن) ژوئيه 1988.
2 ـ "كوبا لبه باريك گوه سرمايه داري را
تصديق ميكند"، هفته نامه گاردين (لندن) 19 فوريه 1989.
3 ـ همانجا.
4 ـ گزارش كشوري؛ واحد تجسسي اكونوميست: كوبا،
شماره 4، 1988 (لندن) صفحه 31. (country report)
5 ـ اطلاعيه جلسه هيئت سياسي، به نقل از
"گزارش هفتگي لاتين در باره مجمع الجزاير كارائيب" (لندن) 3 نوامبر
1988.
6 ـ "عزلت جديد فيدل كاسترو"، لوموند
ديپلماتيك (پاريس) آوريل 1989.
7 ـ گزارشات منطقه اي آمريكاي لاتين: "مجمع الجزاير
كارائيب" (لندن) 19 ژانويه 1989.
8 ـ هيوف توماس، "كوبا، يا پيگرد
آزادي" (لندن، انتشارات آير اسپاتيس وود، 1971) صفحات 169، 33 ـ 1532.
9 ـ پيتر مارشال، "كوباي آزاد" (لندن:
انتشارات ويكتور گولانز، 1987) ص 20.
10ـ رجوع كنيد به كاسترو، "مانيفست جنبش 26
ژوئيه"، به نقل از رولاندو بوناچي نلسون والده (ويراستاران) "كوبا در
انقلاب" (نيويورك: انتشارات انكور، 1972).
11 ـ تاد زولك، "فيدل كاسترو: يك تصوير
انتقادي" (انتشارات هودر و استافتن: شركت هاچيسون، 1987) ص 469.
12 ـ همانجا، ص 526.
13 ـ همانجا، ص 474.
14 ـ همانجا، ص 554.
15 ـ همانجا، ص 580.
16 ـ همانجا، ص 606.
17 ـ همانجا، ص 338.
18 ـ همانجا، ص 520.
19 ـ نامه چه گوارا به رنه لامو لانور، به نقل از
كارلوس فرانكي، "فيدل كاسترو: يك تصوير خانوادگي" (لندن: انتشارات كيپ،
1984) ضميمه، ص 248.
20 ـ تاد زولك، ص 662.
21 ـ كارل ماركس، "مبارزه طبقاتي در فرانسه:
50 ـ 1848"، منتخب آثار (مسكو، انتشارات پروگرس، 1965) ج1، ص 282.
22 ـ رجوع كنيد به لني ولف، "گوارا، دبره و
رويزيونيسم مسلح"، مجله انقلاب (شيكاگو) شماره زمستان، بهار 1985.
23 ـ تاد زولك، ص 583.
24 ـ كارملو مسا لاگو، "اقتصاد كوباي
سوسياليستي" (انتشارات دانشگاه نيويورك، 1981) ص 8.
25 ـ سوزان شرودر، "كوبا: كتاب جيبي آمار
تاريخي" (بوستون: انتشارات جي.ك.هال، 1982) ص 243.
26 ـ همانجا، ص 257.
27 ـ فرانسيسكو لوپز سگررا، "كوبا: سرمايه
داري وابسته و تحت سلطه ( 1959ـ 1510)" (هاوانا: انتشارات كاسادلاس آمريكاس،
1972) ص 366.
28 ـ ماركوس وينو كور، "طبقات فراموش شده در
انقلاب كوبا" (بارسلون: انتشارات گريجالبو، 1979) ص 27.
29 ـ همانجا، ص 121. همچنين رجوع كنيد به لوپز
سگررا، ص 379.
30 ـ برايان پوليت، "بسوي تحول سوسياليستي
در كشاورزي كوبا" به نقل از پي.آي.گومز. (ويراستار). "توسعه روستايي در
مجمع الجزاير كارائيب" (لندن: انتشارات سي.هرست و شركاء، 1985) ص 163.
31 ـ رجوع كنيد به برايان پوليت، ص ص 161 ـ 156.
من براي كم كردن "كار بي اجرت" خانوادگي (مرداني كه براي پدر خود
و يا براي ساير خويشاوندانشان بدون دريافت اجرت كار ميكنند) از مقوله "كار
مزدوري"، اين ارقام را دستكاري كردم و در عوض آنرا در مقوله "كشاورزان
گنجانيده ام. همانگونه كه برايان پوليت متذكر ميشود، اين ارقام مربوط به سرشماري
سال 1953 در كوبا در اكثر موارد كار زنان و كودكان را به حساب نياورده است. در
رابطه با اين ارقام، همچنين رجوع كنيد به فرانسيسكو لوپز سگررا، ص 365.
32 ـ ماركوس وينو كور، ص ص 110 ـ 103.
33 ـ هيوف توماس، ص 1159.
34 ـ آدلفو مارتين بوريوس، "تاريخ سياسي
روستائيان كوبا"، به نقل از پابلو گونزالس كازنوا (هماهنگ كننده) "تاريخ
سياسي روستائيان آمريكاي لاتين" (مكزيك: انتشارات دي.اف 1984) ص 63. همچنين
رجوع كنيد به لوپز سگررا، ص ص 70 ـ 369.
35 ـ سوزان شرودر، ص 166.
36 ـ في الواقع در برخي كشورها، كشتزارهاي نيشكر
حدوداً هر پنج سال يكبار براي تعويض كشت نيشكر، به آتش كشيده ميشوند. اما از اين
تكنيك در كوبا استفاده نميشود.
37 ـ برايان پوليت، ص 164.
38 ـ لي لاكوود، "كوباي كاسترو، فيدل كوبا،
(نيويورك:انتشارات وينتيج، 1969) ص 96.
39 ـ رنه دومون، "نقد گسست"، به نقل از
موريس لوموان (ويراستار) كوبا: سي سال انقلاب (پاريس، انتشارات اوتره مان، 1989،)
ص 53.
40 ـ بنابر استناد به يك مصاحبه با كارلوس رافائل
رودريگه، نايب شوراي دولت و كابينه، به نقل از ميديا بنجامين، ژوزف كولينز، مايكل
اسكات، "پايان ناهار مجاني: خوراك و انقلاب در كوباي امروز" (انتشارات انستيتو
سانفرانسيسكو براي سياست خوراك و توسعه، 1984)
41 ـ ريموند لوتا، "آمريكا در سراشيب"
(شيكاگو: انتشارات بانر، 1984) ص 107.
42 ـ رنه دومون، "آيا كوبا سوسياليستي
است؟" (ونزوئلا: انتشارات تيمپو نوه وو، 1970) ص 119.
43 ـ كارملو مسا لاگو، ص 8.
44 ـ لنين، "رشد سرمايه داري در
كشاورزي"، مجموعه آثار (مسكو: انتشارات پروگرس، 1964) ج4، ص ص 134 ـ 119.
45 ـ برايان پوليت، ص 153.
46 ـ مائو تسه دون، "انقلاب چين و حزب
كمونيست چين"، ج2، ص 327.
47 ـ مائو تسه دون، "در باره دموكراسي
نوين"، منتخب آثار (پكن: انتشارات زبانهاي خارجي، 1976) ج2، ص 354.
48 ـ مائو تسه دون، "تحليل طبقات در جامعه
چين"، ج1، ص 31.
49 ـ مائو تسه دون، "مبارزه در كوهستان هاي
جين گان"، ج1، ص 104(پانويس 20).
50 ـ رجوع كنيد به ژان استاب، "مقوله انواع
در كشت تنباكو"، به نقل از آندرو زيمباليست (ويراستار) "اقتصاد
سوسياليستي بسوي دهه نود" (بولدر، لندن انتشارات لين رينر، 1987) ص ص 65 ـ
43. اين نتيجه گيري ژان استاب نيست.
51 ـ سوزان اكشتاين، "محدوديتهاي داخلي و
بين المللي موجود بر توليد كشاورزي بخشهاي خصوصي و دولتي"، مطالعات كوبا 32:
2، تابستان 1983 (پيتسبورگ).
52 ـ لنين، "رشد سرمايه داري در
روسيه"، ج3، ص ص 33 ـ 32. همچنين رجوع كنيد به "برنامه كشاورزي سوسيال
دمكراسي"، ج13، ص ص 347 ـ 238 (فصول 5 و 6).
www.sarbedaran.org