نقد كتاب:
«واقع بين باش، ناممكن
را طلب كن»
دهه
60 در کشورهای امپرياليستی
از مجله
جهاني براي فتح، شماره 12، 1367، www.sarbedaran.org\rim
اخيرا “همه” درباره
سالهاي 60 صحبت مي كنند، اما بهيچوجه اينطور نيست كه همه دلشان براي آن دوره تنگ شده
باشد. دهه 60 محبوب همگان نبود و كسانيكه امروز به بزرگداشتش برخاسته اند، جمعي با
اهداف متضاد هستند. بسياري از سوگواران امروز همانها هستند كه در روزهاي زندة دهه
60، از آن متنفر بودند و اكنون نيز با ابزار مجهز آمده اند تا آن سالها را هرچه
عميقتر در دل خاك جاي دهند. آنها بر اين انديشه كه جهان مي توانست يا مي بايد
متفاوت از وضعيت كنوني اش باشد خاك مي پاشند. بايد به مقابله با اين انتقامجويي
پليد برخاست. رايجترين نوع آثار، متعلق به مولفاني است كه داراي اعتباري از سالهاي
1960 هستند. اينان زيركانه و ماهرانه تر همان اهداف فوق را دنبال مي كنند و مدعيند
كه براي روشن كردن “دهه 60 واقعي” به كندوكاو برخاسته اند. اين از سوي ما نيز
كندوكاوي طلب مي كند. گروه بعد شامل كساني است كه به ستايش آن دوران مي پردازند،
اما بدين گرايش دارند كه به تنوع غني جريانات بهم پيچيده آنزمان از دريچه “امروز”
بنگرند ـ اين افراد از نقطه نظر موضع سياسي خاصي كه در اكثر محافل قشر روشنفكر
امروز غرب رايج است به مسئله مي نگرند و از جوانب انقلابي تلاقي پيچيده تضادهايي
كه آن دهه را رقم زد، غافل مانده يا آنرا تحريف مي كنند. بايد مسئله را قدري
بشكافيم.
هدف ما از بررسي
برخي كتابها كه اخيرا برسر اين موضوع انتشار يافته، ضايع كردن آن دهه، كاري كه
بورژوازي مي طلبد، نيست. در عين حال، ما مانند برخي نظرات خواهان احياي دهه 60 هم
نيستيم؛ چرا كه بناچار اينكاري رفرميستي خواهد بود. سالهاي 60 عليرغم تمامي
دستآوردهاي بزرگش شاهد پختگي كامل شرايط عيني و ذهني براي انقلاب در كشورهاي
امپرياليستي نبود؛ بلكه شاهد مقدمات عناصري بود كه زماني بورژوازي امپرياليستي را
در اين نقاط دفن خواهد كرد. ما از اين جهت حاميان متعصب سالهاي 60 هستيم كه هدفمان
عبارتست پيشبرد تا به آخر مبارزه. زماني كه از اين نقطه نظر حركت كنيم، مي توانيم
مصالحي مفيد و حتي اساسي جهت درك عميقتر مسئله مورد بحث از مجموعه كتابهايي كه در
مورد سالهاي 60 در كشورهاي امپرياليستي انتشار يافته، بيرون بكشيم. بعلاوه اين كتب
مختلف بنحو مفيدي مكمل يكديگرند.
سنگربنـدي در كشورهاي متروپل
كتاب “شصت و هشت”
اثرمورخ، رمان نويس و روزنامه نگار بريتانيايي ديويد كوت، بلندپروازترين كتاب در
مورد دهه 1960 است، زيرا مدعي است به بررسي تمام جهان طي آن سال سرگيجه آور و
پرواقعه پرداخته است.
تمركز كتاب بر
وقايعي است كه طي سال 1968 در بريتانيا، چكسلواكي، فرانسه و آمريكا رخ داد؛
فصلهايي نيز به ژاپن، ايتاليا، آلمانغربي پرداخته و مطالبي نيز به بلژيك، اسپانيا،
يوگسلاوي و مكزيك اختصاص يافته است. كتاب آغاز خوبي دارد: تهاجم “تت” در ژانويه
1968. تهاجم “تت” خيزشي بود كه نقطه عطفي در جنگ عليه تجاوز آمريكا در ويتنام گشت
و، همانگونه كه مولف اشاره مي كند،“بزرگترين و بي سابقه ترين موج احساسات
ضدآمريكايي تا آنزمان را درجهان بپا ساخت.” اين همچنين نقطه سياسي آغازين مولف مي
باشد: “بزرگترين شرارت عصر، جنگ ويتنام بود.” جانسون رئيس جمهور آمريكا،
“كانديداهاي صلح” ايالات متحده مانند رابرت كندي، يوجين مك كارتي و جورج مك گاورن
همه مصمم بودند اين جنگ را به طرق گوناگون دنبال كنند، و تمامي حكومتهاي عمده
اروپاي غربي و ژاپن آشكار و پنهان از آن حمايت كردند. براي كوت اين چيزيست كه آن
سال را چنان سالي ساخت.
تاريخ نگاري كوت با
نگاهي به اوج گيري جنگ و جنبش ضد جنگ در آمريكا در 1965، بحثهاي تند عليه جنگ در
ماه مه و اولين تظاهرات بزرگ ضد جنگ پائيز آن سال، از جمله سد كردن ترنهاي نظامي
در اوكلند در كاليفرنيا، آغاز مي شود. او سپس بسرعت به دادگاه بين المللي برتراند
راسل در مه 1967 در استهكلم مي رسد؛ در اين دادگاه تعداد زيادي از روشنفكران
برجسته آمريكا و اروپا، ايالات متحده را بخاطر جنايتهاي جنگ ويتنام محكوم كردند.
(اگرچه دوگل رئيس جمهور فرانسه، سعي نمود از تائيد تجاوز آمريكا به يك كشور، كشوري
كه فرانسه اخيرا از آن شكست خورده بود، اجتناب نمايد. با اين وجود برگزاري دادگاه
را در فرانسه منع كرد. دولت كارگري بريتانيا دادگاه را در آنجا ممنوع نمود.) در
ژانويه 1968 دانشجويان تظاهركننده توكيو به ناو آمريكايي انترپرايز كه از آنجا
بازديد مي كرد حمله كردند و به ساختمان وزارت امورخارجه ژاپن يورش بردند. همان ماه
شاهد آغاز جنبشي توسط دانشجويان و روشنفكران در لهستان براي آزادي هاي هنري بود كه
به برخوردهاي خونين خياباني و اعتصاب دانشگاه در ماه بعد انجاميد.
اول مارس در رم،
شهري كه بوسيله رويزيونيستهاي حزب كمونيست ايتاليا كنترل ميشد، پليس با شرارت بي
سابقه اي به دانشجوياني كه براي راهپيمائي در “ميدان اسپانيا” (مشرف به تپه اي در
مركز شهر) تجمع كرده بودند، حمله برد. دانشجويان مي خواستند با انجام تظاهرات
خواستار رفرم دانشگاهي شوند. در حاليكه دانشجويان نبردكنان موانع را از سر راه خود
بر مي داشتند، اتومبيلهاي مشتعل پليس، شهر را فلج كرده بود. دو هفته بعد يكبار
ديگر نبردسختي شهر را به هرج و مرج كشاند. دانشجويان كه در نبرد “ميدان اسپانيا”
دانشگاه رم را به تصرف در آورده بودند، اين بار بخاطر آنكه راه آنان بسوي سفارت
آمريكا مسدود شده بود با پليس به زدوخورد پرداختند. بيش از نيم ميليون دانشجو در
26 دانشگاه در اعتصاب بودند. اشغال دانشگاه در تورنتو با تصرف دانشگاه در تورينو
دنبال شد؛ در اين شهر دانشجويان “گارد سرخ” كه جوانان انقلاب فرهنگي چين را الگو
قرار داده بودند مدرسه را به كانون شورش عليه جامعه سنتي ايتاليا مبدل ساختند؛
شورشي كه تاروپود كارخانجات عظيم ماشين سازي فيات در آن شهر را در بر گرفت و بطور
افقي در سراسر كشور گسترش يافت.
نقطه تعيين كننده
در راديكاليزه شدن جنبش دانشجويي آلمانغربي قبلا در ژوئن 1967 رخ داده بود. در حين
تظاهراتي كه عليه حمايت حكومت آلمانغربي از شاه ايران كه از آلمان ديدن مي كرد، در
مقابل تالار اپراي برلين برگزار گشت، دانشجويي بضرب گلوله پليس كشته شد. در آوريل
1968، رودي دوشكه هدف گلوله قرار گرفت و تا پاي مرگ رفت. رودي دوشكه يكي از رهبران
مجمع دانشجويان سوسياليست آلمان بود كه نقش مهمي در زنجيره اعتراضات رزمنده ضد جنگ
در زمستان 68 ـ 1967 بازي كرده بود. بدنبال اين تيراندازي دانشجوياني كه پرچمهاي
سرخ و تصاوير روزالوكزامبورگ و كارل ليبكنخت (رهبران جانباخته قيام كمونيستهاي
آلمان در 1919) را حمل ميكردند ضمن حمله به تالار شهر برلين با پليس درگير شدند.
حوادث مشابه دهها شهر ديگر آلمانغربي را بلرزه درآورد. در فرانكفورت دانشجويان با
خواندن سرود انترناسيونال، سرود روحاني “جمعه نيك” را در كليساي سنت پيتر خفه
كردند. جنبش دانشجويي آلمان عليرغم راديكاليسم نسبتا گسترده اش، قادر به شكستن
حصار دانشگاه و خروج از آن نشد.
اين وقايع كمك كرد
تا تظاهرات ضدجنگ ويتنام با شتاب بيشتري گسترش يابد. هجوم جمعي محصلين و دانشجويان
به دفتر آمريكن اكسپرس در پاريس به دستگيريهايي جدي منجر گرديد. دانشجويان دانشگاه
پاريس در تاسيسات تازه ساز دانشگاه در حومه پاريس بنام “نانتر” كه از چندي قبل بر
سر برنامه ريزي كنترل شده زندگي محوطه دانشگاه با مقامات مسئول به زدو خورد
پرداخته بودند، ساختمان اداري را در 22 مارس تصرف كردند و خواستار آزادي
دستگيرشدگان تظاهرات، گرديدند. يكي از رهبران رويزيونيست حزب كمونيست فرانسه توسط
رئيس دانشگاه احضار شده و از او خواستند كه دانشجويان را آرام سازد. اما دانشجويان
او را از محوطه دانشگاه بيرون انداختند. با شدت يابي مبارزه، مقامات مسئول،
دانشگاه را تعطيل كردند. دانشجويان كه خود را مائوئيست مي خواندند برنامه يك مقام
حكومت ويتنام جنوبي براي سخنراني در دانشگاه محله لاتن را درهم شكستند. در سوم مه
500 نفر از فعالين در دانشگاه سوربن در محله لاتن گردهم آمدند و خواستار بازگشائي
“نانتر” شدند.
پليس ضدشورش محوطه
سوربن را محاصره كرد و دانشجويان را رمه وار سوار بر كاميونهاي صف كشيده خود نمود.
همينكه اولين كاميون سياه رنگ سنگين براه افتاد و سعي نمود از ميدان سوربن كه در
مقابل دانشگاه قرار دارد عبور كند، دانشجوياني كه در بيرون منتظر نتيجه واقعه
بودند مسير آنرا سد كردند؛ جنگ در گرفت. پليس ضدشورش ناگهان خود را تحت حمله و در
محاصره يافت. آنها وحشيانه به حمله پرداختند و جوانان و رهگذران منطقه دانشگاه را
بدون تبعيض كتك زدند. دستان جوان با مهارت ميله هاي آهنين يا هرآنچه يافت مي شد را
بكار برده و شيشه ها و آسفالت بخون آغشته را مي كاويدند و جلو مي رفتند، گوئي كه
مي خواهند به اعماق سنگفرشهاي باستاني ميدان دست يابند. سراسر “محله لاتن” به
ميدان نبردي تبديل شد كه در تاريخ اخير اروپا ديده نشده بود.
در 17 مارس، لندن
شاهد بزرگترين و بي سابقه ترين راهپيمائي تا آنزمان بود: 25000 نفر بسوي سفارت
آمريكا در ميدان گروس ونور هجوم بردند. طي ماههاي بعد، اخبار شورش در فرانسه و
برآمد متعاقب تيراندازي رودي دوشكه در برلين نيز در بريتانيا بازتاب يافت.
در آمريكا در 5
آوريل متعاقب قتل مارتين لوتركينگ ميليونها سياهپوست عليه پليس و 75000 سرباز
گاردملي در 110 شهر آمريكا بپاخاستند. شعله هاي آتش فضاي پشت كاخ سفيد را پوشانده
بود؛ بعداز جنگ جهاني دوم اين جدي ترين نبردي بود كه يك قدرت امپرياليستي را بلرزه
مي افكند. همچنين دانشجويان سياه و سفيد طي همان ماه، دانشگاه كلمبيا در نيويورك
را تصرف كردند و آنرا به مركز شورش در آن شهر تبديل نمودند. ارتباطات ميان كساني
كه دردانشگاه بودند و محله هاي سياهپوستان و پورتوريكوئي ها رد و بدل ميشد. طبقه
مياني شهر به دو كمپ متخاصم ـ كسانيكه از دانشجويان حمايت مي كردند و كسانيكه حامي
اقدام پليس عليه آنها بودند ـ تقسيم شد.
هفته دوم ماه مه،
شاهد تسخير تمامي دانشگاهها و بسياري از دبيرستانهاي فرانسه بود. برخي از كارگران
جوان، بويژه از ميان بخشهاي پائين كه آن زمان كم درآمدترين طبقه كارگر در
بازارمشترك اروپا بعد از ايتاليا بودند، ازچندماه قبل يك سري اعتصاب خشونت آميز
ابتدائي را شروع كرده بودند. اكنون ترنها از دامنه هاي ملال آور پاريس كارگران
جوان، جوانان بيكار، مردان جواني كه اخيرا از خدمت نظام معاف و يا از مدرسه حرفه و
فن كنار گذاشته شده بودند، همچنين تعداد بسياري از محصلين دبيرستانها را كه بطور
سراسري از طريق “كميته توده اي ويتنام” سازمان يافته بودند را با خود مي آوردند.
همه آنان همراه دانشجويان ممتازتر در بحثها و نبردهاي “محله لاتن” شركت مي كردند.
يك چيز ديگر نيز در زندگي سياسي فرانسه تازگي داشت: تعداد زنان جوان رزمنده چندان
كمتر از مردان نبود.
شب دهم ماه مه،
دانشجويان و جوانان دهها سنگر سنگي جهت محافظت از “محله لاتن” در مقابل حمله پليس
برپا داشتند. در ساعت 2 رگباري از گاز اشك آور و نارنجك دستي بروي سنگرها باريدن
گرفت. دهها ميليون نفر واقعه را بطور مستقيم از طريق راديو دنبال مي كردند. اگرچه
بالاخره تا سپيده دم پليس شورشيان را از محل بيرون راند، اما “شب سنگربندي”، باعث
انفراد حكومت گشت. اين احساس سراسر كشور را فرا مي گيرد: رژيم غيرقابل تحمل است.
دانشجويان و دوستانشان سوربن را تسخير مي كنند و برقراري يك مجمع عمومي سياسي و
دائمي با شركت طبقات مختلف از همه نقاط كشور را اعلام مي كنند. حرفهايي كه در اين
مجمع رد و بدل ميشود را تمامي محافل جدي تلقي مي كنند.
حداقل هزارنفر به
دهها دانشجوئي مي پيوندند كه مدرسه هنرهاي زيبا را تسخير كرده و آنرا به كارخانه
توليد پوستر تبديل نموده اند. دانشجويان هنرهاي زيبا شش هفته محل را در تسخير خود
دارند و در تيمهاي 200 نفره بكار مي پردازند. آنها طرحهاي خود را به “مجمع عمومي”
سوربن ارائه مي دهند و بدين طريق 35 پوستر مختلف را در دهها هزار نسخه بچاپ مي رسانند.
قوه تخيل، بي صبري، و تواني كه در مسخره كردن مقامات دولتي بكار رفته، در پائيني
ها شگفتي و خوشحالي و در بالائي ها وحشتي عظيم بوجود آورده است.
“حزب كمونيست فرانسه” بروي بصحنه مي
پرد، تا پرچم “حزب نظم” را از دست حزب گليست حاكم كه اينك در تنگنا قرار گرفته،
بربايد. رويزيونيستها از همان ابتدا دانشجويان “نانتر” و سوربن را تحت عنوان
“تحريك گران” تقبيح كردند. راست گرايان همه كاسه و كوزه ها را بر سر “يهودي سرخ”
دني كوهن ـ بنديت، دانشجوئي كه جنبش را در دانشگاه “نانتر” رهبري كرد شكستند؛ اين
موضع از زبان ژرژمارشه رهبر “حزب كمونيست” چنين بيان مي شود: روح پليدي كه پشت
تمامي اين آشوبها قرار دارد، “آنارشيست آلماني، كوهن ـ بنديت” است. ح.ك.ف مجبور شد
از ممنوع الورود شدن كوهن ـ بنديت به فرانسه توسط دولت حمايت نمايد. اما اين حزب
منافع و شيوه هاي خود راهم داشت.
ح ك ف براي اينكه
بر موج خيزش سوار شده و در عين حال بر آن مهار زند، در 13 مه اعلام يك اعتصاب 24
ساعته كرد. با اعتصاب يك ماهه قريب به ده ميليون نفر كارگر، كشور مي رفت كه فلج
شود. اوضاع بينهايت پيچيده بود. برخي كارخانجات بسته شد، زيرا رهبري اتحاديه اي “ح
ك ف” مي خواست بقول خودش “بلاي اولتراچپ” را از كارگران “خودي” دور كند و ابتكار
عمل را در دست داشته باشد. براي مثال رهبري قدرتمند اتحاديه CGT در كارخانه ماشين سازي بيلان كورت رنو
در نزديكي پاريس، براي دور نگهداشتن دانشجويان راديكال بفكر تصرف كارخانه و زنجير
كردن دروازه ها افتاد. با اين وجود برخي كارگران جوان براي اعلام همبستگي با
دانشجويان بروي پشت بام رفتند. در ديگر كارخانجات نفوذ راديكاليسم بر اعتصابيون
كاملا مسلط بود.
اين چنين بود قدرت
بالنده اين حركت كه مردم تقريبا در هر صنف قابل تصوري فراخوان گردهمآئيهاي پرهمهمه
توده اي را دارند. تب متشكل شدن مردم را گرفت. زنان خانه دار مجتمعهاي مسكوني كم
درآمد، كارمندان ادارات و متخصصان پردرآمد، موزه داران و ستاره شناسان، كاركنان
بيمارستانها و افراد از هر كسب و كار و منطقه براي سازماندهي نيازهاي عملي مبارزه
“كميته هاي عمل” را ايجاد كردند و بعلت فلج شدن آتوريته رسمي، جزءجزء امور زندگي
روزمره را نيز خود سازمان دادند. تا آخر ماه مه، 450 كميته اين چنيني بطور
خودبخودي و در هماهنگي سست با “مجمع عمومي” سوربن سربلند كردند. كارگردانهاي سينما
نيز سر به طغيان برداشته و فستيوال كان را اشغال نمودند؛ و “كميته عمل” در محل
فستيوال تشكيل شد و يك مانيفست انقلابي صادر كرد. كميته هاي عمل در هرگوشه و كنار
فرانسه ايجاد شد. ژرژپمپيدو نخست وزير وقت فرانسه با صداي برآشفته و آكنده از
بدبيني عليه جنگ داخلي قريب الوقوع هشدار داد. مورخان بعدها اين روز را، نخستين
روز از “هفته خطرناك” فرانسه ناميدند.
دو روز بعد (25 مه)
دولت با فدراسيون و اتحاديه كارفرمايان گردآمدند و مذاكره براي دستيابي به
توافقنامه اي را آغاز كردند. الگوي اين توافقنامه معاهده هاي 1936 بود كه به مهار
كردن موج ناآرامي پرولتري در آن سال خدمت كرد. نتيجه مذاكره 25 مه آن شد كه حداقل
دستمزد (دستمزد بسياري از كارگران) ناگهان 30% و ساير دستمزدها تا 10% افزايش يابد
و كار از 48 ساعت در هفته به 40 ساعت تقليل داده شود. (بقول لنين در دورانهاي
بحراني، رفرمهاي اقتصادي راحت ترين امتيازي است كه بورژوازي حاضر به دادن آن است.)
با اينحال زمانيكه ح ك ف اين قرارداد را به سنگر خود، يعني كارخانه بيلان كورت رنو
برد، مورد پذيرش واقع نشد. كارخانه هاي مبارز ديگر، تودهني محكمتري نثار ح ك ف
نمودند؛ در اين كارخانه ها دانشجويان پيرو مائو ماهها بود كه “بميان كارگران رفته
بودند.” دانشجويان باتصاوير ماركس، انگلس، لنين، استالين و مائو از “محله لاتن” تا
بيلان كورت راهپيمائي كردند. بروي پرچمي كه در تظاهرات حمل مي شد، نوشته شده بود:
“دستان كارگران، پرچم قيام عليه رژيم را از دستان ضعيف دانشجويان خواهد گرفت.
”اما عليرغم عمق بحران سياسي كه
گريبانگير دولت بود، جنبش اعتصابي بخودي خود نمي توانست مصافي واقعي را عليه كل
دولت بورژوايي اعلام كند. در 27 مه (همانروزي كه معاهده هاي پيشنهادي اعلام شد)
برخي دانشجويان، رهبران اتحاديه ها و بخشي از سوسياليستها در يك رژه وسيع استاديوم
ورزشي شارله تي شركت كردندتا “يك راه حل سياسي” براي بحران ارائه دهند. اين در
حالي بود كه تظاهرات خياباني ممنوع اعلام شده بود. آنان پيشنهاد نمودند كه پي ير
مندزفرانس، باصطلاح “چپ”، كه در ابتدا، جنگ فرانسه عليه الجزاير را رهبري كرده
بود، در راس “حكومت موقت” نشيند. و فورا انتخاباتي برگزار نمايد. يكي از رهبران
سوسياليست اتحاديه كارگري اعلام كرد كه “امروز امكان انقلاب وجود دارد.” در واقع
پيشنهاد آنها اين بود كه رژيم بدون انقلاب، تعويض شود؛ عينا همان مانوري كه چپ
پارلماني زماني آنرا بعنوان “كودتا” محكوم مي كرد (دوگل در سال 1958 از اين مانور براي
رئيس جمهور شدن استفاده كرد.)
روز 29 مه، پرزيدنت
دوگل، همسرش و دستيارانش خود را درون سه هليكوپتر انداختند و از انظار پنهان شدند.
تنها كلماتي كه خبرنگاران از زبان دوگل شنيدند، خطاب به همسرش بود: “مادام استدعا
مي كنم عجله كنيد.” طبقات دارا از شدت وحشت به سرحد ديوانگي رسيده بودند. روحيه
مردم كوچه و خيابان بطرز غيرقابل تصوري بالا بود. در واقع دوگل با هليكوپتر به
ايالت بادن ـ بادن در آلمانغربي رفت تا مخفيانه با فرماندهان ارتش فرانسه تشكيل
جلسه دهد. طرحي براي اعزام 02هزار سرباز فرانسوي از ارتش مستقر در خاك آلمانغربي
براي مقابله با پاريس تهيه گشت. ارتشياني كه زماني با دوگل برسر خاتمه جنگ الجزاير
مخالفت نموده بودند، مورد عفو واقع شدند؛ از جمله كسانيكه بخشوده گشتند، ژنرالي
بود كه زماني قصد كشتن دوگل را كرده بود و نزديك بود موفق شود.
روز بعد دوگل با
طبقات دارا اتمام حجت كرد: “يا حول من متحد شويد، يا كارتان ساخته است. اگر من
سرنگون شوم، حزب كمونيست هوادار شوروي قدرت را بدست خواهد گرفت.” اين استدلال، حتي
مورد پذيرش سوسياليستها قرار گرفت؛ سوسياليستها موفق شده بودند بخشي از جنبش
دانشجوئي و ديگر جنبشها را تحت لواي حمايت از قيام به همكاري با خود بكشانند. آنها
تحت آن شرايط مي ترسيدند هرحكومتي كه توسط اپوزيسيون تشكيل شود، مستعد است تحت
تسلط ح ك ف قرار گيرد. ح ك ف هم عقب نشست؛ اين نوع قيام عليه گليسم نه به خواست
آنها مبتني برشريك بر در قدرت حاكم شدن كمك مي كرد و نه در جهت منافع شوروي و
متحدانش بود. گفته مي شود افراد دوگل از رهبري ح ك ف خواست كه در كنار آنها
بايستند تا از فرانسه در مقابل سوسياليستها كه مي خواهند سياست خارجي كشور را تابع
منافع آمريكا نمايند، محافظت نمايند. بدين ترتيب تمامي احزاب ارتجاعي، راست و “چپ”
برسر يك نكته توافق كردند: اگر دوگل نباشد، مصيبت ببار خواهد آمد.
در پاسخ به دعوت
رئيس جمهور، صدها هزار زن و مرد شيك پوش در مقابل خيابان پرزرق و برق شانزه ليزه
ازدحام كردند و فرياد حمايت از حكومت، سرزمين پدري و پروردگار را سردادند. دختران پيشخدمت
را كارفرمايان بزور به راهپيمائي كشاندند. اما افرادي از طبقات تحتاني نيز در ميان
آنها حضور داشتند. بقول روزنامه ها، “حزب ترس” هم توان سازماندهي داشت: كميته هاي
گليستها در دفاع از جمهوري حداقل بهمان اندازه شورشگراني كه حكومت آنها را مورد
تهديد قرار داده بود در مورد تدارك يك جنگ داخلي جدي بودند.
همگامي موقت
سوسياليستها، “ح ك ف” و اتحاديه هاي كارگري وابسته به آن، و دانشجويان راديكال
خاتمه يافت. در اواسط ماه ژوئن پليس بارديگر سوربن را در اختيار خود در آورد. اما در
كارخانه فلن رنو، در 50 كيلومتري پاريس، جائيكه دانشجويان انقلابي طي زمستان گذشته
فعاليت نموده و پيوندهايي برقرار كرده بودند، 1500 دانشجو حلقه محاصره پليس را
شكسته و به چندهزار كارگر كه عليه پليس ضدشورش كه كارخانه آنان را اشغال كرده بود
مي جنگيدند، پيوستند. بمدت چند روز نبرد در جنگلهاي گرداگرد شهر ادامه يافت. يك
دانشجوي 17 ساله مائوئيست بدست پليس ضدشورش در آب خفه شد. يكبارديگر محله دانشجوئي
پاريس غرق آتش گشت. در روزهاي بعد دو كارگر كارخانه پژو واقع در منطقه سوشو در
جريان نبرد با پليس ضد شورش كشته شدند.
دولت تمام
تشكيلاتهاي مرتبط با شورش را منحله اعلام كرده و در صدد دستگيري رهبرانشان برآمد.
حزب كمونيست فرانسه، سوسياليستها و غيره آماده، نبرد پارلماني شدند. دوره نويني در
حركت مشترك دانشجويان و كارگران آغاز گرديد و دو راه خود را بوضوح نمايان ساخت.
اين وقايع، باعث شد
كه نبض جهان طي سالهاي بعد تندتر بزند. شوروي به فرونشاندن ناآرامي در مناطق
اروپايي تحت سلطه خود پرداخت. در ماه اوت، تانكهاي شوروي از طريق يك پل هوايي وارد
چكسلواكي شدند. رهبري حزب كمونيست چكسلواكي به نوعي ناسيوناليسم و رفرمهاي ديگر
روي آورده بودند، اما ناآراميها بيشتر ميترسيد تا از اشغالگران بهمين جهت “عدم
مقاومت” را توصيف كرد.
يك هفته بعد،
بدنبال موج حملات خشونتبار پليس به تظاهراتهاي ضد جنگ ويتنام همزمان با برگزاري
كنگره سراسري حزب دمكرات در شيكاگو، شكافها در جامعه آمريكا سرباز كرد. اين واقعيت
كه بخشي از هيئت حاكمه آمريكا به ضرورت خاتمه جنگ ويتنام واقف شده بود نيز برگسترش
جنبش ضدجنگ و ناهمگونيهاي درون آن پا داد، و در آمريكا هم دو راه آشكار شد ـ اگرچه
اين دو راه دقيقاً شكل فرانسه نبود. از يكسو، كانديداهاي حزب دمكرات كه قول پايان
بخشيدن به جنگ را ميدادند از جاذبه اي قدرتمند برخوردار بودند همانطور كه (در
فرانسه نيز اين ايده پا گرفته كه انتخابات باعث رسيدن به پيروزي سريع در كسب اهداف
جنبش توده اي ميگردد)با از سوي ديگر، بر زمينه بي اعتباري عمومي جامعه موجود
آمريكا دستجات آگاه انقلابي در ميان سياهان، مليتهاي تحت ستم و در جنبش دانشجويي
كه بسيار تحت تاثير اين تحولات بود، نضج يافتند.
حزب پلنگان سياه
جوانان مسلح سياهپوست، ملبس به اونيفورم كت و كلاه چرمي سياه را به مجلس
قانونگزاري ايالت كاليفرنيا فرستاد تا به اقدامات قانوني جهت خلع سلاح بيش از پيش
توده ها اعتراض كنند. بدين ترتيب در سال 1967، اين حزب بطور قدرتمندي به صحنه
سياسي آمريكا پا نهاد، پلنگان سياه بطور گسترده در ميان پرولتارياي سياهپوست و
امثالهم در ناحيه ساحلي سان فرانسيسكو و تقريباً در تمامي شهرهاي سياهپوست نشين
آمريكا، نفوذ روزافزون داشت. در سپتامبر 1968 پليس، هيونيوتون، رهبر پلنگان سياه
را به زندان افكند، يك سلسله حملات طولاني و مرگبار را براي نخستين بار با هدف
نابود ساختن پلنگان سياه براه انداخت و مقرهاي آنها را بست. يك درگيري خشونتبار و
طولاني كه در نوامبر 1968 با اعتصاب در كالج ايالتي سان فرانسيسكو آغاز شد،
دانشجويان سياهپوست و ساير اقليتها و راديكالهاي سفيدپوست( كه بسياري از آنها تحت
تاثير پلنگان سياه بودند) را عليه مديريت كالج كه از حكومت و ريگان فرماندار
كاليفرنيا دستور ميگرفت، برانگيخت. هر دو طرف توانستند نيروي سياسي قابل توجهي از
بين بخشهاي گوناگون اهالي ناحيه ساحلي سان فرانسيسكو و ساير مناطق كشور را بميدان
آوردند.
تظاهرات ضد جنگ در
اكتبر 1968 در لندن كه از تظاهرات قبلي اين شهر در ماه مارس توده اي تر بود، نيز
شاهد قطب بندي سياسي فزاينده اي بود. در آنزمان در دانشكده اقتصاد لندن و ساير
دانشگاههاي اشغالي، بحث حادي در مورد تهاجم يا عدم تهاجم به سفارت آمريكا درگرفت.
اگرچه حكومت ويلسون (حزب كارگر) شديدأ از جنگ آمريكا در ويتنام پشتيباني كرده بود،
اما جناح چپ حزب كارگر توانست در ازاي اعلام حمايتش از راهپيمائي، شرايط خود را بر
آن تحميل كند. ليكن، يك دسته كوچك مستقلا تهاجمي خشونتبار را عليه سفارت آمريكا به
پيش برد.
جنبش دانشجويي در
آلمانغربي نيز در بحبوحه مقابله با گازاشك آور و ماشينهاي آبپاش با مباحثاتي مشابه
روبرو بود. حوادث ايتاليا نيز از برخي جهات با حوادث مه ـ ژوئن فرانسه، ليكن در
ابعادي كوچكتر، تشابه داشت. در ژوئيه 1968، دانشجويان ژاپني نيز پس از سقوط يك جت
نيروي هوايي آمريكا در دانشگاه كيوشو ، 54 دانشگاه را اشغال كردند. دانشجويان مسلح
به چوب و چماق و كلاه كاسكت، مانع از جمع آوري لاشه متلاشي شده جت آمريكايي شده،
خواهان آن بودند كه بقاياي هواپيما بعنوان نشانه مبارزه عليه پايگاههاي آمريكايي
در ژاپن باقي بماند. در نوامبر، شوراي دانشكده هاي دانشگاه توكيو در حمايت از
خواسته هاي دانشجويان بطور دستجمعي استعفا داد.
هدف از ذكر خلاصه
اي از وقايع آن بود كه روشن شود كتاب كوت از چه جهت خواندني است و همچنين قصد آن
بود كه شرح مختصري از وقايع آن سالها ارائه شود. ( اگرچه اين شرح مختصر از ساير
منابعي كه در اين مقاله ذكر شده اند نيز بهره گرفته است) . شرح اين وقايع تا حدودي
محدوديت شيوه بررسي كوت را نيز نشان ميدهد. كتاب وي دربرگيرنده وقايع سال 1968 در
سراسر جهان نيست، چرا كه اگر اينچنين بود حجم آن از 400 صفحه بسيار بيشتر ميشد.
تمركز كتاب كوت بر جنبش دانشجويي در آمريكا و اروپاي غربي است. اگر اين كار( يعني
بررسي متمركز جنبش دانشجويي در آمريكا و اروپاي غربي) بطور آشكار اعلام ميشد و در
ضمن چنين بررسي متمركزي با درك از حوادث گسترده تر جهاني عجين ميگشت، كتاب كوت
بسيار ارزشمند ميشد، اما متاسفانه چنين نيست. واقعيت آن است حوادثي كه كوت مورد
ملاحظه قرار ميدهد بر بستر اين وقايع جهاني در حال شكل گيري بودند كوت ميتواند
تاريخ نگاري خود را بر جهان سوم و يا فاكتورهاي بين المللي متمركز نكند، اما غفلت
از آنها بهيچوجه قابل توجيه نمي باشد. اگرچه وي به “تهاجم تت در سال 1968” (
ويتنام) اهميت ميدهد، اما به اين نتيجه گيري حياتي نمي رسد كه اگر خيزش گسترده
توده هاي ملل تحت ستم عليه امپرياليسم و بويژه شكست نظامي سركرده امپرياليستهاي
غربي در كار نبود، حوادث آنسال در كشورهاي امپرياليستي بسيار متفاوت ميبود.
مضافاً، تصور كنيد اگر شوروي سرمايه داري و امپرياليست نشده بود مائو هم انقلاب
كبير فرهنگي پرولتاريايي را جهت حفظ سوسياليسم در چين برپا نميداشت و از انقلاب
جهاني پشتيباني نميكرد؟در عين حال، كوت تضادها و روندهاي بنيادين كشورهاي
امپرياليستي را بررسي نميكند. همين تضادها و روندها بودند كه بر بستر چنين جهاني،
پايه مادي و زمزمه هاي انقلاب در اين كشورها را فراهم آوردندبعلاوه، برخورد وي
بدين حوادث بگونه اي است كه انگار تضادها در كل كشورهاي امپرياليستي بلوك غرب (بجز
اسپانياي فاشيستي) يكسان بود. بهمين خاطر كوت قادر نيست تفاوت هاي مهم ميان پروسه
هاي فوق در كشورهاي متفاوت را توضيح دهد. عوامل فوق الذكر، گاه بررسي وي را بي روح
ميسازد. خواننده نخست با چهره هايي از ميان دهها هزار دانشجوي درگير با پليس يكي
پس از ديگري آشنا ميشود، تا همه چيز از توكيو گرفته تا تورينو محو ميگردد. ( مطالب
كتاب در مورد بويژه ژاپن، آلمانغربي و ايتاليا راضي كننده نيست.) در عالم واقعيات،
وقايع سال 1968 صريح و تيز، گوناگون وخاص بودند.
شكل ديگري كه از
همگوني اختياري كوت، كه بر اين حوادث تاريخي اعمال كرده، ناشي ميشود به تفاوتهاي
ميان زمان و سرعت و ويژگيهاي ملي هر كدام از اين حوادث برميگردد. بعبارت ديگر،
1968 سالي كليدي بود اما برخلاف گفته كوت پيش درآمد يك افت جهاني نبود. اسپانيا و
پرتغال با “دهه شصت” خود در اواسط دهه هفتاد روبرو شدند. دهه هفتاد بويژه نيمه نخست
آن، در ايتاليا دوره امواج سهمگين بود. جنبش 1968 در انگلستان بيشتر از هر جاي
ديگر تحت تاثير طبقه متوسط قرار داشت، اما دهه بعد شاهد مصاف طلبيهاي قهرآميز
طبقات تحتاني با نظام بود. حتي در رابطه با كشورهايي نظير ايالت متحده، كه دلائل
خوبي وجود دارد كه سال 1968 نقطه رجوع قرار گيرد. طرز تلقي كوت آن است كه 1968 اوج
بود و سالهاي متعاقب بر آن سالهاي سقوط به قهقراء است. چنين ارزيابي عمدتاً از اين
ديدگاه وي نشئت ميگيرد كه پديده ها هر چقدر راديكالتر ميشوند، بي ارزشتر ميگردند.
بنابراين بررسي
تكوين يابي تشكلاتي كه تحت تاثير ماركسيسم ـ لنينيسم ـ انديشه مائو بوده و يا سعي
مي كردند اين پرچم را بلند كنند، از چارچوب محدود كوت خارج است ـ نه بدلايل واقعه
نگاري (چراكه در بسياري كشورها تكوين اين پديده اي بود مربوط به سالهاي متعاقب 68)
بلكه بدلايل سياسي (چراكه بسياري از نيروهاي برجسته در فرانسه، ايتاليا، حزب
پلنگان سياه در آمريكا، در دوره اي كه كوت در كتابش مورد ملاحظه قرار ميدهد، خود
را حامي اين ايدئولوژي ميخواندند.) كوت عليرغم همه زوزه هاي رياكارانه اش درباره
“فاشيسم سرخي” كه مي كوشيد همه انديشه ها بجز انديشه مائو را در هم بكوبد، هيچ شكي
ندارد كه تنها شيوه انديشيدن خودش را ميتوان انديشه ناميد.
نقطه نظرات كوت
هنگامي بوضوح عيان ميشوند كه وي حوادث بلوك شرق و غرب را كنار هم مينهد. او
جنبشهاي دانشجويي بلوك شرق را كه بقول وي، حداكثر خواستشان بهره مند شدن از يك
دانشگاه ليبرال با يك كتابخانه ارزشمند است، “متعهد” ميداند. و آن را با
رفتارگستاخانه دانشجويان در غرب مقايسه ميكند كه دانشگاه را بهترين حالت جايي
مناسب جهت اعتراض ميدانند. كوت ظاهرأ هيچ ترسي ندارد كه وي را ساده لوح بخوانند؛
والا ادعا نمي كرد كه انقلاب كبير فرهنگي پرولتاريايي مائو و گاردهاي سرخ چين بعلت
“ابزار دولتي بودن”، بخشي واقعي از جنبش 1968 نيستند. كوت وقتي اين حرفها را ميزند
كه چند فصل از كتابش را به ستايش و ذكراحوال دوبچك (رئيس دولت چكسلواكي) و
دوروبريهايش، منجمله چند دوجين ژنرال كه با خفت و خواري توسط شوروي كنار نهاده شدند،
اختصاص داده است. بدين ترتيب، كوت ليبرال كه با ديكتاتوري پرولتاريا در چين مخالفت
ميورزد، در دفاع از ديكتاتوري بورژوايي ـ بويژه كه با امپرياليسم محبوبش رابطه
دارد تامل بخرج نميدهد.
واقعاً در اين
نوشته چيز زيادي در باره بلوك شرق دستگيرمان نميشود، و اين در حالتيست كه خود كوت
در آنزمان آنجا بود. بنظر ميرسد كه خودش را به كوچه علي چپ زده است. تا آنجا كه به
حوادث كشورهاي امپرياليستي غرب مربوط ميشود، درك وي چنين است: در ويتنام جنگ بود؛
“يك جنايت و يك اشتباه بزرگ” منفي. بنابراين اعتراض عليه اين جنگ قابل توجيه بود. قيد
و بندهايي دست وپاي دانشجويان و روشنفكران را مي بست. فشاري بيمورد بر افرادي از
اجتماع كه سرشان به تنشان مي ارزيد، وارد ميگشت. اين اعمال نيز مي بايست مورد
اعتراض قرار ميگرفت. تا آنجا كه مسائل به اين اهداف محدود ميشد، و اشكال مبارزاتي
زياده از حد خشونت بار نبوده و خلاف ديدگاههاي كنوني افرادي نظير كوت حركت نميكرد،
او با گشاده دستي به تشريحشان مي پردازد. آنچه او بيش از همه از آن تنفر دارد،
راديكاليزه شدن جنبش و قطب بندي ميان كساني است كه معتقد بودند جنگ ويتنام و ساير
بلايا “اشتباهاتي بزرگ” در يك جامعه مورد قبول ميباشد و قابل تصحيح است، با ديگران
كه جوامع خود را غير قابل تحمل دانسته و اين بلايا را بعنوان بخشي از يك نظام
اصلاح ناپذير امپرياليستي و بايسته سرنگوني ميديدند. از نظر كوت، همين
راديكاليزاسيون روبه رشد بود كه در اواخر دهه شصت اوايل دهه هفتاد جنبش را كشت.
بقول او( ظاهرأ به آمريكا اشاره دارد) بويژه اين مبارزين سياهپوست، فمينيستها و
ساير افراد غير معقول بودند كه “اتحاد” موجود را بر هم زدند: “اين شكاف در بينش
مشترك در دهه شصت مرگبار بود”. از لابلاي كلمات كوت ميتوان تاثيرپذيري وي از ابراز
مخالفت كنوني برخي محافل بورژوايي با تظاهراتهاي خياباني (كه در آن سالها بدلايل
گوناگون از برخي از آنها حمايت ميكردند) را مشاهده نمود. كوت ظاهرأ حس ميكند،
جنبشهاي اجتماعي كه بدلايل قابل قبولي براه افتاده بودند به ناگهان حوالي سال 1968
از كنترل خارج و افسارگسيخته شدند. توگويي كه روشنفكران كشورهاي امپرياليستي
يكمرتبه و بي دليل به سرشان زده بود. چرا پروفسورهاي سرشناس بسوي دانشجوياني كه
ميخواستند آرشيوها را بسوزانند، جلب ميشدند؟ چگونه زن يك رهبرسرشناس اركستر
ميتواند همقطاران پولدار خود را به مجلس مهماني جهت جمع آوري كمك مالي براي راديكالهاي
سياهپوستي كه از مائو نقل قول مياوردند و تفنگ حمل ميكنند، دعوت نمايد؟ كوت در حين
تشريح آن چيزي كه علناً دهشتناك و تقريباً افراطي گري غير قابل تصورش ميداند، براي
فاكتور ذهني، ايده ها و خطوط سياسي كه به جنبشهاي فوق الذكر را جان بخشيدند، بهاي
چندني قائل نيست. نتيجه اينكه، آن دوران و شخصيتهاي مليتي بيشتر از حد ناآشنا و
جدا از واقعيات كنوني بنظر ميرسند. علت اصلي عدم توجه كوت به بررسي ايده هاي افراد
شركت كننده در جنبش 68 آن ايده هاست و در عين حال اسير اين توهم است كه گويا خود
داراي هيچ نوع ايدئولوژي نيست.
شيوه بررسي كوت وي
را بدانجاميكشاند كه در اكثريت قريب به اتفاق موارد، بويژه در رابطه با كشورهاي
غير از انگلستان (كه بيش از حد مورد توجه كتاب است) ، بر منابع دست دوم،
ژورناليستهاي دولتي، و تحليلگران آن زمان اتكاء مي كند. در كتاب به جوانهاي آندوره
ـ وبويژه كسانيكه گرايشات فكري گوناگون و فعال را نمايندگي ميكردند ـ فرصت زيادي
براي صحبت كردن داده نشده است. بطور مثال، به سياهپوستان بعنوان پديده هاي
تهديدآميز يا سرگرم كننده برخورد شده و به خيزشهاي مليتهاي تحت ستم در آمريكا و
ساير كشورهاي امپرياليستي هرگز بطور جدي پرداخته نگشته است. كوت هرگز حزب پلنگان
سياه در آمريكا را واقعاً بررسي نميكند، زيرا بررسي يك تشكل انقلابي كه داراي پايه
قابل توجهي در ميان پرولتارياي سياهپوست بوده، اين فرضيه وي كه خيزش دهه شصت در
كشورهاي امپرياليستي از كارگران بدور بود را پا در هوا ميسازد. كوت هنگامي هم كه
ميخواهد از پلنگان سياه حرفي بزند، تام ولف رسواوخوش پوش سفيدپوست نقل قول مياورد
كه: پلنگان در محلات فقيرنشين نفوذ چنداني نداشتند. يك مثال شرم آور ديگر آنست كه
كوت بطرز احمقانه اي به نفي جنبش رهايي زنان مي پردازد براي بي اهميت جلوه دادن اين
جنبش در فصل “فيلم، سكس و رهايي زنان” (كه بترتيب اهميت ذكر شده اند!) به آن
برخوردي شود. خواننده اي كه براي كسب اطلاع صرفاً بدين كتاب رجوع ميكند هرگز متوجه
نميشودكه اشكالي در مناسبات غالب ميان مرد و زن وجود دارد؛ يا اينكه شورش عليه ستم
بر زنان چه نقش قدرتمندي در خيزش عمومي عليه مناسبات ناعادلانه اجتماعي ايفاء
ميكند. كوت بگونه اي رفتار مي كند كه گويي خواسته اصلي و مهم جنبش، روابط جنسي
گسترده تر، از همان نوع موجود در جامعه بورژوايي بوده است: از همان روابط گنديده
زرق و برق داري كه اكثر دستگاههاي لمپني بورژوايي در مقابله با جديت جوانان در آن
دوران به تبليغش پرداختند. موضع كوت ومنابعي كه براي بررسي انتخاب كرده باعث مي
شود كتاب تصوير سال 1968 را از ديد كساني عرضه كند كه هم بطور مبهمي هوادار آن
جنبش بودند و بطور مبهمي از آن هراس داشتند. اگرچه آنها جانب “ارباب” (آتوريته) را
نگرفتند، اما باز هم از نظر ايدئولوژي، “بالاي سي سال” بودند. ( برخي اوقات در دهه
شصت، سي سالگي را به شوخي بعنوان سني كه مرز ميان جوانان و “ارباب” بود تعيين
ميكردند اگرچه برخي از زنان و مردان مسن پيگيرانه در سمت انقلاب ايستادند و برخي
از جوانان نيز مترصد فرصت بودند تا در نخستين ايستگاه جنبش “از اتوبوس پياده
شوند.”) حيرت كوت از “عجيب و غريب” بودن آنروزها، يادآور شخصيت يكي از ترانه هاي
باب ديلان در سال 1968 است. اين شخصيت هم يك روزنامه نگار بود: “اينجا چيزي دارد
اتفاق ميافتد و آقاي جونز، تو نميداني كه چيست. اينطور نيست؟”
طنز ماجرا در اين
است كه افرادي اينچنيني در دهه شصت نقش مهمي در كشورهاي امپرياليستي بازي كردند.
اينجور نبود كه نظراتشان در آنزمان واقعاً بسيار راديكالتر از حالا بود. اما بر
متن شرايط همان زمان، هنگاميكه خيزش استثمارشدگان و ستمديدگان جهان در كشورهاي
امپرياليستي و در كشورهايي تحت ستم و استثمار امپرياليستي، ايده انقلاب را بدرجات
گوناگون، با دركهاي گوناگون و در كشورهاي گوناگون بروي صحنه پرتاب كرد، اينگونه
افراد حمايت بي قيد و شرط خود را از طبقات حاكمه در شرايطي كه آنان شديدأ نيازمندش
بودند دريغ كردند؛ يا حتي با داغ لعنت خوردگان زمين سمت گيري نمودند. در غير
اينصورت، مساله كسب انقلابي قدرت سياسي درون كشورهاي امپرياليستي حتي امكان طرح
شدن هم نمي يافت.
كوت با آميزه اي از
دلتنگي و انزجار، و نفي فاكتورهائي كه در آن سالها حتي اساتيد دانشگاهها را به اندكي
گستاخي واداشت، به گذشته مينگرد. تصوير او از گذشته، تصوير ادغام و تاثير متقابل و
مارپيچي ستم بي جا و راديكاليسمي بيمورد است؛ تصوير سرتسليم فرود آوردن روشنفكران
خوش نيت در برابر آن راديكاليسم بهنگام مقابله با آن ستمگري ـ بنظر وي اين مسئله
باعث “پيروزي انگيزه كسب سود و پرستش نيروهاي بازار در عصر ريگان و تاچر” در زمان
حاضر شده است. بعبارت ديگر، افراطي گري باعث افراطي گري شد: تراژدي اين بود كه
ميانه گرفته نشد. يعني اينكه، جنبشهاي دهه شصت بخاطر نبردشان عليه قواي احزاب
كارگر ـ ليبرال ـ سوسيال دمكرات، مسئول پيروزي راست افراطي در دوره كنوني هستند.
اولا، فاكتهايي كه كوت خودش عليه حزب دمكراتهاي آمريكايي، حزب كارگريهاي انگليسي،
رويزيونيستهاي و سوسيال دمكراتهاي اروپائي قطار ميكند، با اين نتيجه گيري در تضاد
قرار ميگيرد. ثانياً، عين دهه شصت امروز هم ارتجاع آشكار تنهاكارتي نيست كه در دست
بورژوازي قرار دارد. مورد فرانسه را در نظر بگيريد، كه بر خلاف تئوري “بي اعتبار”
كوت، اكنون داراي يك رئيس جمهور سوسياليست است؛ نخست وزير كنونيش همان كسي است كه
تظاهرات شارلتي را رهبري كرد و طي آن سوسياليستها مدعي شدند كه ماه مه 1968 يك“انقلاب”
بود. با اين وجود، فرانسه در ارتجاعي بودن دست كمي از آمريكا يا انگلستان ندارد و
اگر در مسئله عميق تر شويم ميبينيم كه حكومت شارل دوگل در سال 1968 بيش از زمان به
قدرت رسيدن سوسياليستها (يعني 13 سال بعد) رفرم داد. دهه شصت را نميتوان بخاطر
چهره عريان ارتجاع در دهه هشتاد مزمت نمود. هرچند امپرياليستها هرگز از مكيدن خون
انسانها سير نمي شوند، اما در دهه شصت آنها هم از نظر سياسي و هم از نظر
ايدئولوژيك در موضع تدافعي قرار گرفته بودند: نكته بحث همين جاست. احساس عمومي در
آنزمان اين بود كه سياستهاي حكومتها، زندگي جوامع امپرياليستي و حتي خود
امپرياليست غير قابل تحمل است و نمي بايست تحمل شود، احساس عمومي اين بود كه جهان
ميتواند و بايد زيرورو شود. نه تنها ريگانها و تاچرها بدرجات مختلف در موارد مختلف
افشاء شدند، بلكه چهره رقبايشان در درون سيستم نيز بر ملا گشت و خود سيستم نيز
مورد حمله واقع شد. امروزه، امپرياليستها در همه كشورها مجدانه زرادخانه سياسي خود
را براي زدودن آن افشاگريها و تجربيات كه توده ها همچنان از آندوره حفظ كرده اند،
بكار انداخته اند. و در همانحال مشغول پروبال دادن به جريانات ارتجاعي آشكار در
ميان اقشاري است كه غالباً در دهه شصت مجبور به خفقان گرفتن شده بودند. روندهاي
مشابهي در همه كشورهاي امپرياليستي در حال كار كردن هستند اگرچه در اشكال مختلف .
نبايد چنين نتيجه
گيري نمود كه بعلت “زياده روي” راديكالهاي دهه شصت بود كه آندوره و بحران سياسي
رژيمها تداوم نيافت.
پروسه مارپيچي خيزش
در كشورهاي امپرياليستي به موانعي جدي برخورد نمود، نيروهاي مياني جامعه كه در
ضديت با ناملايمات مشخص و بالفوري به ميدان مبارزه كشانده شده بودند قادر نبودند
كه عميقتر شده و به تصويري راديكالتر از متحول كردن كامل جامعه امپرياليستي برسد،
و در ميان نيروهاي راديكالتر اين گرايش موجود بود كه براي حفظ اين متحدين متزلزل
برنامه هاي خود را تعديل كند. اتفاقاً اگر قرار باشد كه يك ايراد در مورد جرياناتي
راديكال دهه شصت ذكر شود، بحد كافي راديكال نبودن درك و هدفشان در اغلب موارد است.
آنها در مورد استراتژي و ابزار انقلاب به اندازه لازم روشن نبودند، آنها خصلت
جوامعشان بطور كامل درك نكرده و تحليل درستي از پايه هاي انقلاب نداشتند؛ آنها
نميدانستند كه متحدان انقلاب كيانند و چه كساني در بهترين حالت ميتوانند به بي
طرفي دوستانه سوق داده شوند. در مقابل گرايش بسياري از راديكالها اين بود كه توده
هاي مردم را در جامعه يكدست ارزيابي كنند ـ درست همان كاري كه كوت ميكند. آنها به
اندازه كافي پيگير نبودند. اتهاماتيكه از سوي افرادي نظير كوت عليه جنبش دهه شصت
مطرح ميشود تنها در صورتي قابل اثبات است كه نشان داده شود مسير درپيش گرفته شده
از سوي اكثر نيروهاي راديكال آن دهه اساساً غلط بود چرا كه نظر آنها در مورد امكان
پذيري تحول انقلابي از بيخ و بن بي پايه بوده است. استدلال كوت بايد چنين باشد:
انقلابي رخ نداد، بنابراين انقلاب غير ممكن بود، بنابراين كاركردن در درون سيستم،(
هر چقدر هم كه ممكن است طبق فاكتهاي خود كوت بي ثمر باشد) كماكان بهترين چيزي است
كه ميتوان آرزويش را داشت.
آيا فرانسـه بســوي جنـگ داخلــي مي رفـت؟
هامون و روتمان
عليرغم سابقه ژورناليستي راديكال شان، همان فرض بنيادي كوت را قبول دارند. مضمون
مطرح شده در كتاب دوجلدي «نسل» اين است كه در واقع چپ راديكال فرانسه در دهه شصت
يك موتاسيون (تغيير ناگهاني ـ م) در جامعه فرانسه يك حركت سريع و اجبار ي بسوي
مدرنيزاسيون، و تغييري در مديريت ميان دو نسل متفاوت را اوضاع انقلابي انگاشت.
بخش بيشتر از اين
تاريخچه دوجلدي كه بشيوه اي نيمه داستاني نوشته شده، حول بيوگرافي دستجمعي
دانشجويان ممتازترين دانشكده هاي پاريس است. اين دانشجويان كساني بودند كه هسته
رهبري دو تشكل سرشناس تشكيل شده از دل 1968، يعني «چپ پرولتري» GP و گروه تروتسكيستي جوانان انقلابي
كمونيست JCR تشكيل ميدادند. (حزب كمونيست ماركسيست
ـ لنينيست فرانسه PCMLF كه مثل «چپ پرولتري»
خود را مائوئيست ميدانست و ساير گروههايي كه در دهه هفتاد بوجود آمدند، در اين
تاريخچه منظور نشده اند.) اكثر شخصيتهاي منتسب از سوي نويسندگان كتاب كه قرار است
نماينده اين نسل سياسي و كانون توجه آنها باشند، امروزه يا به مديران جديدي در سطح
بالاي جامعه فرانسه تبديل شده اند (مثلا يكي از شخصيتهاي اصلي كتاب، سرژ ژولي،
ناشر يك روزنامه است. او در كتاب كوهن ـ بنديت هم نقش اصلي را دارد) يا داغان شده
اند، و يا مرده اند. (مثل پير گلدمان، كه بنا به نوشته نويسنده در بسياري از موارد
با نظرات راديكال تر ژولي طي دهه شصت و اوايل دهه هفتاد موافق بود، اما پيش از
آنكه ابهاماتش برطرف شود بطرز مرموزي در خيابانهاي پاريس هدف گلوله قرار گرفت.
مراسم تشجيع جنازه گلدمان در سال 1979، با شركت رفقاي سابقش كه تنها چندسال بعد
پروسه ورود به دم و دستگاه دولتي را آغاز كردند، پيش درآمد كتاب را تشكيل ميدهد.)
نمي توان نواقص
متدولوژيك كتاب را بي ارتباط با نظرات نويسنده دانست. گفتن اينكه صرفا منافع شخصي،
باعث نگارش اين كتاب شده، اظهار نظري سطحي است. اين توجيه گر بخش بزرگي از كساني
است كه هم اينك در دستگاه حاكميت به مقامات و مناصبي رسيده اند. غلو نيست اگر
بگوئيم اين كتاب بخشي از بيوگرافي رسمي حكومت موجود است. با اين وجود، كتاب آنقدر
وسيع، متنوع و موجز است كه خواننده بتواند چندنكته را درك كند. عليرغم اينكه
(برخلاف كتاب كوت) شخصيتهاي اصلي اين كتاب بنابر نظرگاه سياسي نويسنده انتخاب شده
اند، اما هامون و روتمان به ذكر جزئيات برخي افكار، شيوه هاي برخورد و خطوط سياسي
موجود طي آن دوره مي پردازند و اين يكي از امتيازات مهم آنهاست ـ هرچند شخصيتي هاي
منتخب آنها سرانجام تواب مي شوند. بهمين خاطر، برخلاف شيوه بررسي كهنسالانه دهه
شصت توسط كوت، از كتاب هامون و روتمان رايحه واقعي سالهاي «رويا و باروت» بمشام مي
رسد.
(تفاوتهاي ميان اين دوكتاب تا حدي ناشي
از تفاوتهاي ميان آنچه كه در انگلستان كوت بوقوع پيوست و چيزي كه بصورت خيزش
انقلابي در سطحي بسيار بزرگتر در فرانسه بروز يافت، مي باشد. مطالعه كتابي جديد
بنام درفش سرخ ـ پرچم سياه كه يك بررسي خواندني از ماه مه 1968 در فرانسه ارائه مي
دهد را نيز توصيه مي كنيم. اين كتاب كه توسط دو روزنامه نگار جوان، هنگاميكه هنوز
از سنگرها شعله هاي آتش بر مي خاست، براي يك روزنامه انگليسي برشته تحرير در آمده،
نمونه ارزنده ايست از طرز تفكر برخي ديگر از روزنامه نگاران معاصر با كوت. اين
كتاب در عين حال كه بقول خود از انقلاب حمايت مي كند، اما آن پيشداوريهاي طبقاتي
كه كوت مصرانه خود را سخنگوي آن معرفي مي كند، را كنار نمي گذارد.)
نخستين جلد كتاب
هامون و روتمان در برگيرنده يك مسافرت طولاني با قطار بهمراه يك هيئت نمايندگي
دانش آموزان بسيار جوان دوره متوسطه، عضو سازمان جوانان حزب كمونيست فرانسه،است.
آنها براي شركت در گردهمايي جوانان كه خروشچف نيز درآن حضور خواهد يافت به مسكو
ميروند. در آندوره شبح حزب كمونيست بربخش بزرگي از جامعه فرانسه سايه افكنده بود.
اينجور حساب ميشد كه هركارگر، دانشجو ياروشنفكري كه جدي است و ارتجاعي نيست از حزب
كمونيست هواداري ميكند . درعين حال اين حزب ساليان سال بود كه هيچ جنبه انقلابي
نداشت. اين واقعيت بطور برجسته در حزب كمونيست از جنگ ارتجاعي فرانسه در الجزاير
نمايان گشت. حزب بعدا نيز هيچگاه با جنگ الجزاير مخالفت نكرد. جوانان در كتاب
هامون و روتمان مخفيانه به حمايت ازجنبش رهايي بخش الجزاير ميپردازند. حزب تاكتيك
دوگانه اي در اينمورد در پيش گرفت: هم اين حمايت را منع كرده ودرآن اخلال مينمود،
و هم تلاش داشت تا از انشعاب اين جوانان از حزب جلوگيري نمايد. اتحاديه جوانان
وابسته به حزب كمونيست دستخوش بحران گشت. برخي ازاعضاي آن تروتسكيست شده وبااينكار
به نوعي اپوزيسيون غيروفادار به حزب تبديل گشتند. اتحاديه جوانان كمونيست (ماركسيت
ـ لنينيست) تحت تاثير انقلاب فرهنگي چين، در 1967 تشكيل شد ودانش آموزان و
دانشجوياني كه ميخواستند به خلق خدمت كنند، ايجاد كميته هاي سيكل دوم دبيرستان
عليه جنگ ويتنام، و ورود به كارخانجات را آغاز نمودند. انفجار 1968 رخ داد:
گروههاي كوچك انقلابيون بطرز غير قابل انتظاري خود را در راس خيزشي توده اي يافتند
كه اصلا خوابش را هم نمي ديدند 0 اتحاديه جوانان كمونيست (ماركسيست ـ لنينيست)
ابتدا با آن مخالفت ميكرد چرا كه هراس داشت مبادا جنبش دانشجويي، كارگران را در
خود غرق كند. هنگاميكه پيشرفت جريانات طي بهار و تابستان 1968 اين نوع اكونوميسم
را كنار زد، اتحاديه دچار انشعاب شد. و در پائيز همان سال جاي خود را به «چپ
پرولتري» داد.
توپهاي انقلاب كبير
فرهنگي پرولتاريايي چين در سال 1966 تاثير بسزايي برخيزش مردم سراسر جهان بجاي
نهاد. اما در فرانسه، اين مسئله بشكل ويژه اي به خط تمايز ميان مخالفان سيستم با باصطلاح
ماركسيست ـ لنينيستهاي حزب كمونيست كه يكي از اركان اصلي سيستم بود، تبديل شد.
هرچند چنين نبود كه كليه كساني كه خود را مائوئيست مي خواندند، ماركسيست ـ لنينيست
ـ انديشه مائوتسه دون را فهميده بودند يا بدان اعتقاد داشتند. پس از ماه مه 1968
طيف راديكالترين مخالفين رژيم، همگي مائوئيست خوانده مي شدند و دوست و دشمن از
آنها به لقب مائو ياد مي كردند. اين واژه عام گرايشات سياسي بسيار متفاوتي را در
برمي گرفت: از كساني كه خود را مائوئيستهاي آنارشيست مي خواندند، تا جريانات جدي
تر.
هامون و روتمان
هنگام رجوع به گذشته، يك نكته را در مورد «مائوها» بخوبي تشخيص مي دهند و آن، نقش
شان در بي اعتبار ساختن حزب كمونيست فرانسه و بدين ترتيب راهگشايي براي حزب
سوسياليست كنوني بسوي قدرت است ـ بدون اينكه ائتلاف با حزب كمونيست هوادار شوروي
براي سوسياليستها ضروري باشد. پيش از سال 1968، سلطه حزب كمونيست هوادار شوروي بر
عرصه سياست رفرميستي، مانع از انشعاب فرآكسيونهاي سوسياليستي كه امروز حاكم هستند،
مي شد. از نظر هامون و روتمان همه فعاليتهايي كه «مائوها» پيش از متلاشي شدن
جريانات شصت و هشتي، و تا زمان انتخاب ميتران بعنوان رئيس جمهور در 1981 انجام
دادند، منفي بوده است. بي شك مثبت يا منفي بوده را فقط با معيار طبقاتي مي توان
مشخص نمود. اما اين نويسندگان با انگشت نهادن بر برخي حقايق، بر عدم تجانس جريان
هواخواه مائوئيست در فرانسه طي آن دوران، اصرار مي ورزند. لطيفه تلخي وجود دارد كه
بخوبي اين مسئله را بيان مي كند. رويزيونيستهاي حزب كمونيست ايتاليا قبل از توفان
دهه 60، بطور علني جدايي خود از لنينيسم و شوروي را اعلام كرده بودند. اما حزب
كمونيست فرانسه در عين حال كه بهمان اندازه رويزيونيست بود، موضع سخت تري در
هواداري از شوروي و موضع قلابي لنينيستي اتخاذ كرد و در همان حال بيست سال آرامش
در جنبش كارگري فرانسه تا 1968 را بخود نسبت ميداد وبراي خود اعتبار ساخته بود. يك
فرانسوي ناراضي از حزب كمونيست فرانسه كه از موضع حزب كمونيست ايتاليا دفاع مي
كرد، به دوستي كه جانبداري اش از مائو با نوعي تفكر سياسي متفاوت در دفاع از
انقلاب كوبا در هم آميخته بود، گفت: ما همه مائوئيستيم زيرا كه مخالف شوروي هستيم.
هنگام مطالعه كتاب بويژه جلد دوم آن كه دوره پائيز 1968 تا اواسط دهه هفتاد را در
بر مي گيرد، خواننده بيش از پيش با جريانات متضادي روبرو مي شود كه خود را
مائوئيست مي خوانند ولي موضع طبقاتي بسيار متفاوتي دارند و تنها نقطه اشتراك همگي
آنها مخالفت با حزب كمونيست فرانسه است.
(باز هم سرژ ژولي نمونه خوبي است چرا كه
او اواسط دهه 60 از درون جريان هوادار حزب كمونيست ايتاليا در حزب كمونيست فرانسه
سربلند كرد؛ برخي از اين عقايد را با خود بدرون «چپ پرولتري» كه او در ايجاد و
رهبريش نقش داشت برد، و هنوز هم آنها را در روزنامه اش ليبراسيون بروز مي دهد. اين
روزنامه يكي از اركان جناح گل سرخ نظام فرانسه و حكومت كنوني است.)
«اين فقط آغاز كار است»: از شعارهاي
معروف آن دوره بود. اما آغاز چه كاري؟ «شورش عليه حكومت» با ابهام همراه بود.
منافع طبقاتي متفاوتي در كار بود. در اين رابطه، خواننده با گوشه اي از عملكرد اين
امر درون سازمانهاي بيشمار و مهم دانشجويي در فرداي ماه مه 1968، مواجه مي شود.
بين برخي سياسي كاران قديمي، كه ورودشان به جنبش براي دست يابي به الزامات
موفقيتهاي بورژوايي بود، با بسياري دانش آموزان دوره متوسطه كه منشاء چندگانه و
غالبا محروم داشتند، برخورد وجود داشت. اين دانش آموزان از تربيت رويزيونيستي مبرا
بوده، و درگيريشان در جنبش انقلابي بمعناي دست شستن از تحصيل بود. اما همه چيز را
نمي توان با منشاء و موقعيت طبقاتي رهبران اين جنبش توضيح داد.
اين كه هامون و
روتمان شخصيتهاي كتابشان را صرفا بچه پولدارهايي كه مي خوانند كه پيش از رسيدن به
پست و مقام در صفوف بورژوازي جفتك مي انداختند، كاري برحق نيست، هرچند اين شيوه اي
بود كه برخي شخصيتهاي خاص كتاب دنبال كردند. حزب كمونيست فرانسه هم از اين واقعيت
كه دانشجويان در مدارس عالي ممتاز درس مي خواندند، سود جست و چنين بحث مي كرد كه
شورش ماه مه يك تحريك ضدكارگري بود. ايده هاي اين جوانان روشنفكر در ميليونها تن،
منجمله پرولترها شيوع يافت؛ بايد اين ايده ها مورد بررسي جدي واقع شوند.
بخشهاي زنده اي در
كتاب وجود دارد كه تلاش دانشجويان راديكال براي بكار بستن شعار پيوند با كارگران و
تلاش گروههاي مختلف كارگران براي پيوستن به دانشجويان انقلابي را تشريح مي كند.
آنچه مشهود است
وضعيت بغرنج در ميان اقشار مختلفي است كه انقلابيون سعي داشتند همه را بمثابه
كارگر يك كاسه كنند. تصوير طنزآلودي از: كارگران جواني را مي بينيم كه غالبا
گرفتار شرايط فلاكت بار اقتصاديند يا در كارخانجاتي كه در مناطق سابق روستايي سبز
شده كار مي كنند (كارخانجاتي كه اتحاديه ث.ژ.ت وابسته به حزب كمونيست فرانسه يا هر
اتحاديه ديگري در آنجا ضعيف است)؛ اينها برخي اوقات براي شكستن صف پليس و پيوستن
به دانشجويان آنچنان با پليس درگير مي شوند كه بجاي اضافه دستمزد بدستگير شدنشان
مي انجامد. از سوي ديگر، دانشجوياني را مي بيني كه انگيزه هاي انقلابيشان معمولا
با اين ايده كه جنبش انقلابي بايد حول دستمزدهاي بيشتر و شرايط كار بهتر براي
بردگان مزدبگير تمركز يابد، درهم آميخته است. صفحه اول روزنامه امر خلق (كه بعدا
ارگان «چپ پرولتري» گرديد) نوشت: ما 70 سانتيم خود را خواهيم ستاند! شعار براي
افزايش بسيار نازل دستمزد همراه است با تصوير پرولتري كه در حال جردادن يك پليس
ضدشورش است ـ اين تبليغات زماني صورت مي گرفت كه برخي اقشار كارگري با اين ايده كه
مي توان آنان را در قبال افزايش دستمزدي حتي چندين برابر اين خريد، مرزبندي كرده
بودند.
در ميان افرادي كه
هامون و روتمان كه آنها را مورد ارزيابي قرار داده اند اين نظر رواج داشت كه تا
وقتي كه كارگران اتحاديه اي زير نفوذ حزب كمونيست قرار دارند اين حزب از انقلاب
پرولتري ممانعت بعمل خواهد آورد؛ لذا تنها راه مقابله به اين اوضاع اثبات اين
موضوع در درازمدت است كه ما نسبت به رويزيونيستها، تريدينونيستهاي بهتري هستيم.
شعار وظيفه عاجل پيشنهادي از سوي اتحاديه جوانان كمونيست عبارت بود از اتحاديه
كارگري حامل مبارزه طبقاتي را بنا كنيم!هنگامي كه حوادث در مسير خود از اين خط
خارج شدند، تدارك جنگ داخلي در دستور كار «چپ پرولتري» قرار گرفت. پروسه كار اين
تدارك هم عبارت بود از تلفيق درگيريهاي قهرآميز با مبارزات روزمره حاشيهاي ترين
اقشار كارگري بويژه مهاجرين، كارگران جوان غير متخصص و زنان، و دانش آموزان سيكل
دوم دبيرستان، تا اينكه اين چاشني ها باعث انفجار شده و اكثريت مردم فرانسه را
بطور خودجوش بسوي انقلاب مسلحانه و كسب قدرت بكشاند.
نوعي تحليل طبقاتي
اوليه از كارگران بعمل آمد؛ منافع متضاد و روحيه كارگران متخصص، كارگران حقوق بگير
و استادكاران كه ث.ژ.ت آنها را مهمترين ميدانست، و كارگران غيرمتخصص و كارگران خط
توليد، و مقوله پرولتارياي واقعي مطرح شد. اما اين درك اوليه هم تحت الشعاع اين
نظريه قرار گرفت كه براي هرگونه انقلابي نه تنها تمامي كارگران كه 09درصد مردم
بايد بسوي پرچم انقلاب جلب شوند. اين شيوه برخورد بيشتر شبيه پوپوليسم غيرطبقاتي و
در برخي موارد شبيه رفرميسم احزاب سوسياليست و كمونيست فرانسه، البته منهاي
اصراراين احزاب در شركت در انتخابات، بود. اين نحوه برخورد در مغايرت با اين درك
لنينيستي قرار داشت: «امپرياليسم بناگزير بجابجايي در مناسبات طبقاتي يعني به
انشعاب در طبقه كارگر، ميان پرولتارياي تحت ستم و استثمار و بخش فوقاني كارگراني
كه از بورژوازي امپرياليستي منتفع شده و با آن در وحدت است، مي انجامد.» (بيانيه
جنبش انقلابي انترناسيوناليستي، 1984)
آنها از جنگ داخلي صحبت مي كردند اما عاجز از
ديدن عناصر يك جنگ داخلي واقعي بين دو صف بندي از اهالي براي انجام يك انقلاب
پرولتري پيروزمند بودند؛ در حالي كه اوضاع اين عناصر و علائم را رو آورده و در
مقابل چشم قرار داده بود.
رژيم در بحران بسر
مي برد، طبقات مياني بشدت به دو دسته مخالف يا موافق رژيم تقسيم شده بود. و بخشي
از پرولتاريا كه چيزي براي از دست دادن نداشت شديدا بتكان درآمده بود. چرا هيچ
اقدام واقعي براي قيام، براي برپاداشتن دومين كمون پاريس انجام نشد؟ ـ ارزيابي از
درجه پختگي اوضاع انقلابي نيازمند يك بررسي كاملا جدي است. كه نيروهاي انقلابي از
جهات مختلف بسيار ضعيف بودند ـ بويژه در زماني كه به بدترين وجهي در بحران افتاده
بود. همين ضعف نيروهاي انقلابي يك فاكتور در ممانعت از پختگي اوضاع انقلابي بحساب
مي آمد ( هرچند ضرورتا فاكتور كليدي نبود.) اما وجه عمده اين ضعف، قلت نيروهاي
انقلابي يا حتي تداركات تشكيلاتيشان نبود ـ اگرچه اينها هم نقاط ضعف قابل توجهي
بودند. اين ضعف اول از همه به خط سياسي ـ ايدئولوژيك راهنماي آنها برمي گشت.
با توجه به اشكالات
اساسي در موضع، نقطه نظر، و روشي كه توسط «چپ پرولتري» و ديگران داشتند، خطاهايشان
را نمي شد بسادگي رفع كرد. هامون و روتمان در اين رايطه بنقل حكايات كوتاه و جالب،
و فرازهايي از كتاب «بسوي جنگ داخلي» كه مانيفست «چپ پرولتري» بحساب مي آمد، مي
پردازند. اين كتاب از مائو و انقلاب فرهنگي ـ كه يكي از خطوط تمايز بنيادين ميان
ماركسيسم از رويزيونيسم بوده (وهست) ـ پشتيباني مي كند، اما در عين حال مسئله
پشتيباني از مبارزه مسلحانه را بمثابه خط تمايز اساسي مي داند. اين نكته بود كه
آنها را به امتزاج خطوط متضاد سياسي ـ ايدئولوژيك (ونظامي) مائو و چه گوارا كشاند
و آنان را از تشخيص و درك حياتي ترين مسئله يعني اهداف انقلاب عاجز گرداند. در
بهترين حالت «چپ پرولتري» دركي بسيار مبهم از اين مسئله داشت.
«چپ پرولتري» هنگام تعيين اين اهداف
بطور اپورتونيستي مائو را ضد استالين قلمداد مي كند، در حالي كه في الواقع موضع
مائو عبارت بود از تلاش مصرانه براي پشت سر گذاردن استالين و به وراي او رفتن در
امر تحول همه جانيه جامعه. «چپ پرولتري» اگرچه از انقلاب فرهنگي حمايت مي كند، اما
مقوله ديكتاتوري پرولتاريا و ضرورت آنرا كه مسئله اي مركزي در انقلاب فرهنگي بود
(و بهمان اندازه براي انقلاب در فرانسه مسئله اي محوري بود) به سطح قيام مشترك در
هر دو كشور عليه «آتوريته» تنزل مي دهد. آنچه در مواضع «چپ پرولتري» بچشم نمي خورد
دقيقا عبارت از اين بود كه چرا و چگونه انقلاب در فرانسه پرولتري است ـ يعني اينكه
آن چه اهدافي است كه سياست پرولتري از سياست رفرميستي سوسياليستها (و
رويزيونيستهاي طرفدار شوروي) ـ كه «انقلابشان» هدف تقويت امپرياليسم فرانسه را
دنبال مي كرد ـ متمايز مي سازد.
اين مسئله با مفاهيمي
بهمان اندازه التقاطي در مورد استراتژي انقلاب در هم مي آميخت. «بسوي جنگ داخلي»
مدعي است كه انقلاب در 1970 يا 1970 بوقوع خواهد پيوست. ما قصد نداريم بي صبري «چپ
پرولتري» را مسخره كنيم، زيرا اين روحيه بسيار بهتر از موضع تروتسكيستها بود كه پس
از ماه مه نتيجه گيري كردند، رژيم بحران پيش پايش را حل كرده و بنابراين هيچ چيز
نيايد جلوي شركت در مسابقه انتخاباتي را بگيرد. موضع «چپ پرولتري» بسيار بهتر از
آنارشيستهايي بود كه با دور شدن مركز توفان از دانشگاهها تاب تحمل نياورده و غالبا
به دنبالچه سوسياليستها و ساير رهبران اتحاديه هاي رفرميستي تبديل شدند كه براي
پايبند كردن مردم به اشكال مختلف در شوراهاي كارخانه و دانشگاه و بدور از مسئله
سرنگوني حكومت تلاش مي كردند. (امروز كوهن ـ بنديت، آنارشيست سابق، افسوس ميخورد
كه چرا از راهپيمائي معروف سوسياليستها بنام شارلتي پشتيباني نكرده بود.) اما
برنامه «چپ پرولتري» براي سرنگون ساختن حكومت چه بود؟
آنها جنگ داخلي را
نتيجه يك پروسه خودبخودي كه فعاليتهايشان بر آن تاثير برجاي مي نهد درك مي كردند،
نه بمثابه خيزش مسلحانه سازمان يافته توسط حزب پيشاهنگ متكي بر پرولتاريايي كه
چيزي براي از دست دادن ندارد. آنها معتقد به تمركز كار بر آماده كردن سياسي و
تشكيلاتي شرايط براي سازماندهي چنين خيزشي نبودند. آنچه كه «چپ پرولتري» حول آن
فعاليت مي كرد عبارت بود از مبارزه روزمره ضد كاپيتاليستي (اعتصابات، اشغال
كارخانجات، اشغال ساختمانهاي مسكوني و غيره) بشيوه اي تهاجمي و نه تدافعي. تو گويي
چنين مبارزاتي مي توانست نقشي بيش از تداركي براي يك تهاجم واقعي نظامي جهت سرنگون
ساحتن حكومت ايفا كند. در عوض «چپ پرولتري» مدعي بود كه جنبش انقلابي توده اي،
ارتش خلق است واينجاست كه توده ها سياست را به كف آورده و تاريخ را مي سازند ـ اين
پرده افكندن بر يك مسئله پيچيده و بنيادين بود. اين مسئله كه چگونه بايد از
مبارزات توده اي سياسي و اقتصادي به چيزي كيفيتا متفاوت، يعني سازمان دادن يك ارتش
انقلابي و كسب قدرت دولتي كه راهگشاي توده ها در ساختن تاريخ بطريقي نوين است،
عبور كرد. حتي در آغاز كار، «چپ پرولتري» ضرورت ايجاد يك حزب پيشاهنگ لنيني بمثابه
تنها طريق سازماندهي چنين انقلابي را نفي نمود. و اينگونه ديدگاهها هر روز بيش از
پيش مطرح گشت.
مراسم تشييع جنازه
پير اورني در چهارم مارس 1972، نمايانگر درجه گسترش جنبش انقلابي طي كمتر از
چهارسال از دوره شب سنگرها در محله لاتن بود و نشان مي داد كه اين جنبش هنوز تا چه
حد امكان پيشروي دارد. حكومت، تشكيلات «چپ پرولتري» و ارگان آن يعني امر خلق را
ممنوعه اعلام كرد. ژان پل سارتر و سيمون دوبووار دو روشنفكر سرشناس اروپايي حاضر
شدند اين روزنامه غيرقانوني را در خيابان و در مقابل در كارخانه ها بفروشند. هامون
و روتمان مي نويسند كه قواي جلودار «چپ پرولتري» كه از دانشجويان دانشگاهها و دانش
آموزان دوره متوسطه در خيزش عليه نظم حاكم تامين شده بود، اكنون از كارخانه به
كارخانه مي رفتند، پروپاگاند مي كردند، دردسر براه مي انداختند، اخراج مي شدند و
در جاي ديگر استخدام مي گشتند.
دراينجا و آنجا،
اين اقدامات جريان داشت: كارگران غيرمتخصص، معمولا جوانان و غالبا عربها و ساير
مهاجرين بخش قابل توجه روزافزون اعضاي تشكيلات را بوجود مي آوردند. شمار بسياري از
كارگران عرب از سرزمين خود براي كار به كارخانه هاي فرانسه كشانده شده بودند. حسن
استقبال آنها از انقلاب صرفا ناشي از تجربياتشان در فرانسه نبود، بلكه از جنبشهاي
رهائيبخش و جنگهاي انقلابي منجمله جنگ رهائيبخش الجزاير عليه فرانسه و از جنبش
جاري فلسطين در آن مقطع خاص نيز نشئت مي گرفت. پير اورني، فرزند يك كارگر كشاورزي،
تقريبا يك پرولتارياي تيپيك فرانسوي بود كه به مائوئيستها پيوست. او 19 ساله بود و
هنگامي كه در 1969 به «چپ پرولتري» پيوست در كارخانه رنو كار مي كرد. او سريعا به
يك انقلابي حرفه اي تبديل شد.
سه تن از اعضاي «چپ
پرولتري» ـ يك دانش آموز سابق مدارس ممتاز فرانسه، يك عرب و يك پرتقالي ـ كه از
كارخانه رنو در بيلانكو اخراج شده بودند، براي بازگشت به سركار به اعتصاب غذا دست
زدند. پير اورني بهمراه ساير فعالين «چپ پرولتري» كه پرچمهاي سرخ با خود حمل مي
كردند و به ميله هاي آهني مسلح بودند، به پخش اعلاميه در مقابل كارخانه پرداختند.
اينجا بود كه پير اورني به ضرب گلوله يكي از نگهبانان كشته شد. اتحاديه كارگري
ث.ژ.ت كه تحت نفوذ حزب كمونيست قرار داشت بخوبي مي دانست كه هژموني اش بر كارخانه
مورد تهديد قرار گرفته است، لذا اين جنايت را با درخواست دستگيري مائوئيستها پاسخ
گفت.
دويست هزارنفر در
مراسم تشييع جنازه شركت كردند؛ آنها از محله هاي كارگري شرق پاريس بسوي گورستان پر
لاشز كه چندين هزار نفر ديگر نيز در آنجا گرد آمده بودند، بحركت درآمدند. همه جا
انباشته بود از پرچمهاي سرخ، نوارهاي كاغذي سرخ و گلهاي سرخ. ث.ژ.ت از كارگران
خواسته بود كه در مراسم شركت نكنند و در حقيقت هراسش ازاين موضوع بي دليل نبود.
اما با اين وجود گروه كوچكي از اعضاي اتحاديه ث.ژ.ت و ث.اف.د.ت (تحت نفوذ
سوسياليستها است) به انبوه عظيم كارگران و پرچمهاي سرخشان پيوستند. چهره هاي شناخته
شده اي از نويسندگان و هنرپيشه هاي سينما نيز در ميان انبوه جمعيتي كه از اقشار
پائيني جامعه بودند بچشم مي خورد. آنها هم شعار سر مي دادند: ما انتقام پير ادرني
را خواهيم ستاند و سرود انترناسيونال مي خواندند. سخنگوي «چپ پرولتري» مخصوصا قسمت
آخر بند نخست سرود را تكرار مي كرد كه به خشونتي كه نشانه آغاز مرگ جامعه كهن است،
اشاره دارد. فرداي آنروز يكي از سرشناس ترين روزنامه نگاران حكومتي نوشت: جوانان
فرانسه ظاهرا ديگر هيچ اعتقادي به جهاني كه مقابلشان گذارده شده، ندارند.
اوضاع براي رهبران
«چپ پرولتري»، كه هامون وروتمان به نقل نظراتشان مي پرداختند، غيرقابل تحمل شده
بود؛ حس مي كردند به تله افتاده اند و روزنه اي براي نفس كشيدن ندارند، از يكسو،
شناخت آنها از استراتژي انقلابي بسيار نازل و در سطح دست زدن به اعمال پيشاهنگي يا
كماندوئي مثل گروگان گيري يكي از مديران كارخانه رنو در بيلانكو و غيره بود ـ
اگرچه اين كارها باب طبع پايه هاي اجتماعي «چپ پرولتري» بود اما بناگزير آنها را
بسوي آن سطحي از مقابله اي نظامي ميراند كه قادر نبودند در آن پيروز شوند. از سوي
ديگر، آنها از چگونگي تدارك يك انقلاب با اتكا بر بي چيزترين كارگران بي خبر
بودند. در عوض، رهبري «چپ پرولتري» احساسات اين پرولترهاي راديكال را مانعي در راه
جلب بخشهايي از كارگران كه هنوز تحت نفوذ رهبري حزب كمونيست قرار داشتند، بحساب مي
آورد. اين بي اعتنايي به اقليت راديكال و تلاش جهت شناخته شدن بعنوان سخنگوي
اكثريت (يا وجود آنكه اين اكثريت از روحيه اي انقلابي برخوردار نبود) «چپ پرولتري»
را بيش از پيش بدان سو مي راند كه قباي جنبش مقاومت فرانسه عليه اشغالگران نازي را
بتن كند. در اين راستا بود كه «چپ پرولتري» مراسم مسخره بزرگداشت شهداي جنبش
مقاومت فرانسه كه توسط دولت فرانسوي دست نشانده اشغالگران در مون واليرين به قتل
رسيده بودند را برپا داشت. رزمندگان شهيد جنبش مقاومت، اعضاي تشكيلات كارگران
مهاجر هوادار حزب كمونيست بودند كه خونشان ضامن بقاء مبارزه مسلحانه در پاريس طي
جنگ جهاني دوم شد ـ هرچند موضع حزب كمونيست فرانسه نسبت به آنها ناروشن بود. در
سال 1971 كه ديگر مدتها بود حزب كمونيست فرانسه كاملا بضد انقلاب بدل گشته و
هيچگونه مخالفتي با اين ادعا كه يهوديان و خارجيها مسئول بهم خوردن نظم كشورند، از
خود نشان نمي داد، برگزاري مراسم مشترك بزرگداشت اين شهدا با اين حزب مطرح نبود.
اما از آنجا كه «چپ پرولتري» بدنبال پرچمي بود كه بتواند سريعا اكثريت را بزير
بكشد، تلاش نمود تا ائتلاف زمان جنگ ميان حزب كمونيست و هواداران دوگل عليه اشغال
آلمان را از طريق اتحاد با يك چپ گليست سرشناس، و تجليل از شهداي ديروز و امروز
مبارزه عليه فاشيسم دوباره زنده كند. هدف سرنگوني امپرياليسم فرانسه ـ هر حكومتي
كه در قدرت بود فرقي نمي كرد ـ بخاطر مقاصد عملي جاي خود را به شعار و استراتژي
مقاومت عليه بورژوازي (كه با اشغالگر خارجي قياس مي گشت) داد. پيش بيني تاسف باري
در آنچه كه جرايد با تمسخر پيمان مقدس گليستي ـ مائوئيستي مي خواندند، وجود داشت.
نظرات غلط در مورد انقلاب با موفقيتي كاهش يابنده، با نظراتي كه مي خواستند كاملا
به انقلاب خيانت كنند تا بتوانند كاملا و بدون دردسر وارد سيستم شوند، در رقابت
بودند. اين جدل در سال 1973 به اوج رسيد. در اين نقطه، خيلي ها كه از درون جنبش
دانشجويي برخاسته بودند بطور روزافزوني فريفته نظريه مديريت كارگري مي شدند. اين
نظريه از مبارزه كاركنان كارخانه ساعت سازي ليپ سرچشمه مي گرفت. كاركنان اين
كارخانه با در اختيار گرفتن كارخانه ـ بجاي تعطيل كردن آن ـ تصميم گرفتند كه
خودشان آنرا بگردانند. كل ايده حزب پيشاهنگ بعنوان مانعي برسر راه اين اقدام
غيرانقلابي آگاهانه كنار گذاشته شد. اين روحيه، همزمان شد با موج جديدي از حملات
حكومت بر «چپ پرولتري» و رهبرانش. رهبري تصميم گرفت خود را از اين تنگنا نجات دهد.
همانگونه كه هامون و روتمان تعريف مي كنند، اين رهبري از پايه هاي پرولتري و طالب
انقلاب خود هراس داشتند. آنها تشكيلات را با شتاب و سرافكندگي منحل كردند.
قصد ما در اينجا
جمع بندي از جنبش ماركسيست ـ لنينيستي فرانسه نيست. بررسي از موضوع فوق، برخلاف
محتواي كتاب هامون و روتمان، نمي تواند تنها به «چپ پرولتري» محدود شود، بلكه بايد
ساير تشكلات و خطوط موجود در آنزمان بويژه پس از اوج گيري «چپ پرولتري» را نيز
مورد بررسي قرار داد. (شايان تذكر است كه حزب كمونيست فرانسه ماركسيست ـ لنينيست،
در فوريه 1968 توسط كساني ايجاد شد كه صفوف حزب كمونيست فرانسه را در اوايل دهه
شصت ترك كرده بودند. اين حزب طي كنفرانسي در سال 1972 چنين جمعبندي نمود كه، هرگز
بمثابه يك قطب مخالف «چپ پرولتري» ظاهر نشده زيرا خود به بسياري از انحرافات «چپ
پرولتري» مبتلا بوده و بدين جهت نتوانست نقش مهمي در حوادث 1968 و سالهاي متعاقب
آن ايفا نمايد. خواننده در انتهاي جلد دوم به اين نتيجه مي رسد كه چه فرصتهايي از
دست رفته است. برخلاف اظهارات شخصيتهاي كتاب هامون و روتمان، اين جوانان تلف شده
نيستند كه بايد بحالشان افسوس خورد، بلكه فرصت ايجاد يك حزب كمونيست راستين
برمبناي ماركسيست ـ لنينيست ـ انديشه مائوتسه دون از كف رفته، حزبي كه مي توانست
پايه اي مستحكم دربين پرولتارياي فرانسه و نفوذي واقعي در سراسر جامعه فرانسه
داشته باشد كه هرگز امكان استفاده از هرنقطه ضعف بورژوازي فرانسه را از دست ندهد و
از آن جهت برپايي يا تدارك قيام سود جويد. چنين دستآوردي حداقل مي توانست در
درازمدت تاثيرات انقلابي بيشتري در مقايسه باآنچه كه طي آن سالها در فرانسه حاصل
شد، برجاي نهد.
«مــا انقـــلاب را
بسيــار دوســت مي داشتيــم»
برخلاف كوت كه ايده
انقلاب را پوچ مي داند و برخلاف هامون و روتمان كه خواهان نيست و نابود شدن اين
ايده اند، كتاب داني كوهن ـ بنديت تلاش دارد تا حدي ميان ديوانگيهاي خيزش 1968 و
جنبشهاي اجتماعي كنوني رابطه اي بيابد. كوهن ـ بنديت شخصيتي است كه اكثر روزنامه
خوانها او را با حوادث ماه مه 1968 معنا مي كنند. امروزه او خود را يك ضدكمونيست
كامل و صلح طلب ميداند، نه يك تواب. كتاب كوتاه وي تا حدي به تضادهاي گوناگوني كه
طي آنروزها عمل مي كردند مي پردازد، اما بيشتر مطالب راجع به عقايد كنوني نويسنده
است.
كتاب كوهن ـ بنديت
شامل مصاحبه با افرادي است كه نقش مهمي طي دهه شصت و اوايل دهه هفتاد در فرانسه،
آلمانغربي، ايتاليا، آمريكا و برزيل ايفا نمودند. مصاحبه شوندگان امروزه هم مثل
سابق چيزي مشترك دارند، و آن اختلاف و تقابل در نظراتشان است. ابي هافمن چنين بحث
مي كند كه تظاهرات و اعتراض هنوز ضروري است، و جري رابين طرفدار پولدار شدن به
هروسيله ممكن است. يوشكا فيشر، راديكال سابق آلماني اخيرا به وزير داخله ايالت هسن
منصوب گشته، و ژولي از رهبران سابق «چپ پرولتري» به بيان اين سفسطه گري خائنانه
قديمي مي پردازد كه وقتي انقلابيون سابق موفق شوند، انقلاب موفق شده است و تداوم
انقلاب به دشمن بدل مي گردد. ژولي توضيح مي دهد كه انتخاب شدن ميتران سوسياليست
برياست جمهوري در سال 1981، پس از 13 سال از كف رفته، نشانه پيروزي جنبه مثبت جنبش
1968 بود. يك رهبر سابق ديگر «چپ پرولتري» كه هنوز در يك كارخانه كشتي سازي كار مي
كند و قبلا گروهي از كارگران اين شركت را براي مراسم تشجيع جنازه پير ادرني بسيج
كرده بود، توضيح ميدهد كه مديران سوسسياليست كنوني در كارخانه هاي ملي شده كنوني
بدتر از روساي سابق هستند. او مي گويد: ما به انقلاب احتياج داريم، اما ما
(كارگران) نمي توانيم اين كار را به انجام برسانيم. او از اينكه بسياري كارگران
همكارش در چنگال حزب كمونيست فرانسه (ويا رقيبش لوپن) گرفتارند، دچار ياس شده و از
اينكه اين افراد هرگز قادر نخواهند بود اونيفورمهاي آبي رنگ كارخانه را از تن
درآورند متاسف است. از اي جهت او طرفدار جنبش لختي ها شده است.
يك ژورناليست
برزيلي كه سابقا درگير مبارزه مسلحانه شده بود، توضيح ميدهد كه اكنون كشور داراي
قانون اساسي و انتخابات است و ديگر جايي براي قهر وجود ندارد. طنز مزخرف اين ادعا
در سريال تلويزيوني كه كتاب برمبناي آن نگاشته شده، بيشتر نمايان مي شود؛ در اين
سريال اين انقلابي سابق را مي بينيم كه بهمراه كوهن ـ بنديت از فراز تپه اي مشرف
بر ريودوژانيرو به دريا مي نگرد. او مي گويد كه به هدف دمكراسي دست يافته است. يك
انقلابي سابق ديگر اهل برزيل با عقايدي مشابه خاطرنشان مي سازد كه قهر براي كساني
كه جهت تحول اجتماعي مبارزه مي كنند، تنها پاسخ ممكن در هركشور تحت سلطه است، خواه
قانون اساسي داشته باشد خواه فاقد آن باشد.
يكي از جالب ترين
مباحثات كتاب از زبان يك فمينيست فعال آلمان است كه به ادعاي كوهن ـ بنديت مبني بر
تصحيح و رفع ستم بر زنان، شديدا مخالفت مي كند. عكسهاي فوق العاده زنانه يا مضحك و
اكثرا برهنه زنان در كتاب كوهن ـ بنديت هرگونه شك و شبه اي را در اين مورد برطرف
مي سازد. شايد چندش آورنرين مصاحبه ها، با اعضاي سابق بريگارد سرخ ايتاليا و
فرآكسيون ارتش سرخ آلمان انجام شده باشد. آنها توبه كارانه تاسف مي خورند كه چرا
قبل از اينكه كمترين توجهي به مسئله چگونگي سرنگوني بورژوازي امپرياليستي بكنند،
اسلحه بدست گرفتند.
كوهن ـ بنديت نيز مثا
هامون و روتمان، قهر را وسوسه بزرگ دهه شصت و هفتاد مي داند و مثل آنها نتيجه گيري
مي كند كه اوج گيري قهر، بسياري از راديكالها را وادار ساخت كه مشخص كنند كه آيا
خواهان سرنگوني سيستم هستند يا صرفا در پي ايجاد رفرم در آنند. اين بخشي از واقعيت
است هرچند كساني كه آن را بر زبان جاري مي سازند. تنها سعي دارند خيانت خود را
توجيه نمايند.
اولا، بسياري از
كساني كه بخشي از آن خيزش را تشكيل مي دادند، چيزي براي از دست دادن داشتند. و
هنگامي كه مشخص شد كه انقلاب پيروزمندي در كشورشان در آينده نزديك رخ نخواهد داد،
مجبور شدند بين دو آلترناتيو يكي را انتخاب كنند: يا امتيازاتشان را بمخاطره
بياندازند و يا به كرسي هاي گرم و نرمي كه بورژوازي برايشان مهيا ساخته بود، باز
گردند. ثانيا، و مهمتر اينكه، ديدگاه اين گونه افراد از افق تنگ مطالبه دمكراسي
بورژوازي كاملتر، فراتر نمي رفت: اينگونه آزادي بيش از هرچيز بمعناي آزادشدن از
مشكلاتي كه خود آنها در جامعه مواجهه بودند و منظور آنها از برابري نيز بيش از
هرچيز برابري امكانات براي خود و امثال خودشان بود. ماركس زماني درباره شورشگران
خرده بورژوا گفت، كه آنها شرايط رهايي خود را خواست جهانشمول بشر بحساب مي آورند.
با چنين كساني در آنزمان قهر ضرورتا خط تمايزي محسوب نمي شد. چرا كه گاهي در خدمت
اهدافشان نيز بود. اما نهايتا خيلي ها كليه اشكال مبارزه را بعنوان روشهاي اعمال
فشار بر طبقات حاكمه مي ديدند.
بسياري از كساني كه
كوهن ـ بنديت با آنها مصاحبه مي كند، بيش از اينكه صرفا مبارزان قديمي دهه شصت
باشند با يكديگر فصل مشترك دارند. اين كتاب نيز تاييدي است برآنچه در كتاب هامون و
روتمان آمده است. اگرچه خيلي ها كتاب كوچك سرخ (نقل قولهاي مائوتسه دون كه در
آنزمان پرفروش ترين كتاب جهان شد و حتي از انجيل هم بيشتر فروش مي رفت) را بر سر
دست تكان مي دادند، اما اين بدان معنا نبود كه اصل جهانشمول مائو يعني انقلاب
سرنگوني قهري يك طبقه توسط طبقه ديگر است. و اينكه هدف از جنگ پرولتاريا براي
رهايي كل بشر از طريق امحاء كليه طبقات و تمايزات طبقاتي است را درك كرده بودند.
انقلاب فرهنگي چين برخي اوقات بصورت يكجانبه بمثابه رهايي فرد تلقي مي شد. و همين
طرز تلقي غالبا در مورد خيزشهاي دهه شصت در غرب هم وجود داشت و در حقيقت يك جريان
ايدئولوژيك مهم درون آن بود. اين درك غلط از محتوا و اهداف انقلاب پرولتري روي
ديگر سكه عدم درك ضرورت استراتژيك تدارك و نهايتا رهبري جنگ انقلابي بود.
بدين ترتيب، امروزه
بسياري از مصاحبه شوندگان در كتاب كوهن ـ بنديت و خود نويسنده حمايت خود را از
سيستم پارلماني ابراز مي دارند. اين برابر است با نوعي كرنش در برابر امپرياليسم و
بي مايه ترين نوع جهل عامدانه در رويارويي با سيستمي امپرياليستي كه امروزه نيز
درست مثل بيست سال پيش، زندگي را براي اكثريت مردم جهان به جهنم تبديل ساخته است.
اما برخلاف عقيده بسياري از اين افراد، اينطور نيست كه در آينده ديگر هيچگاه با
تغييراتي ناگهاني در روحيه مردم روبرو نشويم وز مقابله قهرآميز طبقات مياني با
حكومتهاي كشورهاي امپرياليستي روبرو نشويم.
كتاب اتوبيوگرافيك
طارق علي نيز بهمين شكل پيش مي رفت. فقط با اين تفاوت كه چون از اول هم خيلي
راديكال نبود، خواننده در قبول اين ادعا كه ديدگاهش زياد تغييري نكرده، با مشكل
روبرو نمي شود. طارق علي كه در اوج اشتهارش تروتسكيست شد، كتابش را با ستايش از
گورباچف بعنوان سمبل شانس اصلاحات در زماني كه اصلاح گرايان غربي در نااميدي غرق
شده اند، تمام مي كند. خاطرات حكايت گونه اش با اشعار شعراي صريح اللهجه رومانتيك
انگليس همراه است ـ اين شعرا تحت تاثير انقلاب 1789 فرانسه قرار داشتند و در
اشعارشان، به تقبيح كساني از درون صفوفشان كه فقط بخاطر پاپيون زدن به جنبش بورژوا
دمكراتيك خيانت كرده بودند، مي پردازند. اين اشعار امروز مي توانند در مورد آمال
خود طارق علي بيشتر كاربرد داشته باشند، تا استفاده صرفا تشبيهي. او همچنين از محتواي
سياسي اين اشعار نيز بعنوان الگو بهره مي گيرد. طارق علي مي خواهد به تصحيح انقلاب
1640 انگلستان و عدم موفقيتش در ايجاد نهادهاي پايدار جمهوري و يا درهم كوبيدن
قدرت اقتصادي اشراف زميندار بپردازد. اينكار، مدتها پس از اينكه سرمايه داري
انگليس از انقلابيگري فاصله گرفته و در تاريخ بمثابه يك جمهوري كاملا انگلي و
نابودكننده ملل به ثبت رسيده كاملا ارتجاعي و احمقانه مي باشد و اين دقيقا محتواي
همان سوسيال دمكراسي است كه مدنظر طارق علي است. بعلاوه، اين مختوا با فرومايه
ترين نوع رفرميست همراه گشته است: براي جنبشها در جوامع سرمايه داري پيشرفته
غيرممكن بوده كه بتوانند حتي يك جهش هم از دولت سرمايه داري به سيستم سوسياليستي
انجام دهند. تنها چيزي كه طارق علي از آن نادم است، آن است كه در دهه شصت از درك
تدريجي بودن پروسه رفرم باز ماند.
طارق علي در يك خانواده
بورژوازي پاكستاني تولد يافت و سپس مونس و منقد رئيس جمهور وقت پاكستان شد. حال
بنظر مي رسد كه او به بورژوزازي انگلستان احساس نزديكي مي كند. انگليسيها، عقايد
طارق علي در مورد دهه شصت را در سطحي وسيع كه شايستگي اش را ندارد، منتشر ساخته
اند. اين كتاب در حقيقت بيشتر ماجراي بالايي هاست تا پائيني ها. اما قسمتهاي
خواندني دارد. اگرچه خانواده علي هوادار شوروي و باصطلاح كمونيست بودند، اما علي
تعريف مي كند چگونه هنگام ورود به دانشگاه آكسفورد، آنچه وي را هيجان زده كرد، نه
صحبت هاي محيط دانشگاه در مورد سوسياليسم، بلكه يك سخنراني عليه وجود خدا بود. او
بسرعت شنا در آبهاي چپ حزب كارگر را آموخت و سعي كرد حمايت از ويتنامي ها در جنگ
با اين اعتقاد كه جنبش ضدجنگ بايد درون محدوده هاي سياسي تعيين شده توسط
امپرياليستها پيش برود، امتزاج دهد.
كساني كه حرفهاي
جرايد را در مورد طارق علي بياد مي آورند كه او را رفيعترين قله راديكاليسم در
انگلستان مي خواندند، حتما تعجب خواهند كرد اگر بفهمند علي اوج فعاليت خود را
جلوگيري از حمله بخش بزرگي از جمعيت يكصد هزارنفري تظاهر كننده عليه جنگ ويتنام در
لندن بسال 1968 بسوي سفارت آمريكا مي داند. (همين جا ذكر كنيم كه عليرغم عنوان
قلابي و صرفا تبليغاتي كتاب دوره جنگهاي خياباني، جنگهاي خياباني چنداني در آن
بچشم نمي خورد.)
علت اتخاذ اين موضع
تاكتيكي، هراس طارق علي مبني بر جداييش از رده هاي بالائي و پائيني سياستمداران
حزب كارگر و حاميان آنها(عمدتا مقامات بالا) بود؛ يعني هدف علي جلب كساني بود كه
در صورت داشتن حق تعيين مواضع و موازين جنبش حاضر بودند، از جنبش حمايت كنند! طارق
علي حتي به اندازه اپوزيسيون چپ حزب كارگر عليه حضور آمريكا در ويتنام و يا به
اندازه سياستمداران آمريكايي ضد جنگ سرسخت نيست. حتي كوت (اين تاييد كننده سرمايه
داري) نيز در اين رابطه اندكي راديكالتر از علي است.
هرچند كساني كه در
آنزمان در انگلستان خود را مائوئيست مي خواندند، نسبت به فرانسه يا ساير كشورها
نيروي مهمي را تشكيل نمي دادند، اما جالب توجه اين است كه طارق علي «مائوئيستها»
را قطب مخالف آنچيزي ميداند كه خود خواهان آن بود ـ از مسائل تاكتيكي (در مورد
تظاهراتها) گرفته تا مسائل جهاني ستايش او از انقلاب چين كه از زاويه ناسيوناليسم
جهان سوم صورت گرفته، نسبت به انتقاد سختش از مائو بخاطر گسستن از شوروي جنبه تبعي
دارد. اين امر همراه است با عدم توانايي طارق علي در گسست واقعي از حزب كارگر؛
هرچند او مشتاق سلطه امپرياليستي نيست.
خيزشهاي دهه شصت در
اكثر كشورهاي امپرياليستي با شكاف در طبقات حاكمه تداخل نمود. در واقع اين شكاف
بواسطه اين خيزشها تعميق و گسترش مي يافت. متاسفانه اين نيز بسيار رسم بود كه راديكالها
در نتيجه اين مسئله دچار گيج سري شوند و بنام استفاده از ائتلافهاي گسترده فرصتهاي
انقلابي را از دست بدهند. جنبش دهه شصت در انگلستان به مقياس وسيعتري نسبت به ساير
كشورها، در گسست حتي موقتي از دستجات هيئت حاكمه عاجز ماند. نفوذ تروتسكيسم در
انگلستان خود تبارزي از اين امر بود. افلاج سياسي با تركيب جنبش (نسبتا يكدست از
طبقات مياني) دست بدست هم داده و نگذاشتند كه جنبش به اندازه كشورهاي ديگر پيشروي
كند. اگرچه عجز در تشخيص انقلاب پرولتري از انواع گوناگون سوسيال دمكراسي و
رويزيونيسم، و نيز عجز و ناتواني در تعيين راه انقلاب برپايه اين تشخيص، افرادي
نظير طارق علي را به شكل مضحكي درآورد، اما عموما واقعه اي اسف انگيز است.
آيا دوبــاره اتفــاق مي افتــد؟
هامون و روتمان مي
نويسند، اين ايده كه 1968 تنها آغاز كار است، يك درك غلط تاريخي بود، چرا كه در
حقيقت آنچه بعدا اتفاق افتاد، چيزي نبود مگر تنظيم مجدد و ناگهاني يك جامعه اساسا
سالم. كوهن ـ بنديت بنوبه خود ميگويد كه هنوز به شعار زير سنگفرش، ساحل در انتظار
ماست وفادار است ـ منظور وي شن هائي كه دانشجويان پس از كندن سنگفرشها يافتند
نيست0 به ديدگاهي كلي از يك جامعه اتوپيستي اشاره دارد. آنچه فرق كرده اين است كه
او اينك قصد دارد از طريق پارلمان به اين ساحل برسد. با در نظر گرفتن اينكه سيستم
پارلماني در كشورهاي امپرياليستي كاملا به استثمار و ستم ساير كشورهاي جهان وابسته
است، با توجه به نتايج بحرانها و انقلابات، مي توان دريافت كه اين عقايد بيشتر از
هر ايده ديگري از واقعيات بدورند.
اين نظريه كه دهه
شصت موفق شد ـ آنگونه كه جري رابين و سرژ ژولي بحث مي كنند ـ در حقيقت بدين معناست
كه اين افراد با تغيير موضع خود به موفقيت رسيدند. كساني هم كه از كسب پيروزي در
مورد حق سقط جنين و كنترل توليدمثل و شل شدن محدوديتها بر زندگي خصوصي و ساير
موارد بعنوان موفقيتجنبش ياد مي كنند. بهمان اندازه فريبكارند. طرح اينكه زندگي
تحت نظام امپرياليستي بتدريج قابل تحمل تر مي شود، بيش از پيش با وضعيت كنوني
بخشهاي وسيعي از توده ها در اكثر كشورهاي امپرياليستي و نيز در كشورهاي تحت سلطه
در تضاد است. شكل ديگر و روراست تر اين بحث توسط كوت ارائه مي گردد. او مي گويد،
دهه شصت با شكست همراه بود چرا كه جنگ ويتنام نه تنها متوقف نشد بلكه ساير جنگهاي
تجاوزكارانه امپرياليستي نيز براه افتادند، و دو دهه بعد شاهد تبارز ارتجاع هار و
عنان گسيخته بود، آنان كه جهان امپرياليستي كنوني را تيره و تار مي بينند، به
واقعيت نزديكترند تا كساني كه آنرا خوش رنگ و بو توصيف مي كنند. اما هر دو ديدگاه
داراي يك ايده مشتركند: اينكه سيستم امپرياليستي مي تواند بدون انقلاب به چيزي
متفاوت تبديل شود.
اين واقعيتي است كه
وقايع 1968 باعث انجام يكسري تعديلات در جامعه فرانسه شد. دهه پنجاه در آمريكا و
انگليس نيز شاهد نوعي بورژوا زدگي بخشهايي از كارگراني كه پيش از جنگ جهاني دوم
چيزي نداشتند. اين تغيير صف بندي در طبقه كارگر تا دهه شصت در فرانسه اتفاق
نيفتاده بود. پس از سال 1968 تشديد يافت. اين مهمترين وجه مدرنيزاسيون فرانسه
متعاقب 1968 بود. يك نمونه متفاوت ديگر اين است كه دهه شصت تا حدودي شاهد
مدرانيزاسيون جامعه آمريكا بويژه در زمينه لغو ساختار قانوني تبعيض نژادي بود كه
سابقا بندهاي نيمه فئودالي را تقويت مي نمود و سياهپوستان را به زمين پايبند مي
كرد. نمونه سوم، تحول در سيستم دانشگاهي قديمي موجود در اكثر كشورهاي اروپاي غربي
است. اينكار آخرالامر براي ارضاي نيازهاي متغير امپرياليسم كاملا ضروري بود. اما
ما مثال 1905 روسيه را هم داريم. در آنجا برخلاف سال 1968، حزب پرولتاريا كوشيد تا
قدرت را بدست آورد. آيا حكومت تزاري دست به انجام رفرمهاي مهم نزد ـ آيا طبقه
متوسط را در روستاها بوجود نياورد، پارلمان و غيره ايجاد نكرد و بعبارت ديگر، آيا
بمعناي انجام نوعي مدرنيزاسيون در كشور بدون اينكه لحظه اي توده ها را از يوغ رها
گردند، نبود؟ آيا در آنزمان بسياري افراد ـ منجمله برخي كوته بينان از ميان بلشويك
ها ـ نبودند كه لنين را در اشتباه دانستند و انقلاب را غيرممكن؟
في الواقع، از اين
واقعيت است كه انقلاب در كشورهاي امپرياليستي در دهه شصت براحتي نصيب هيچكس نشد،
نمي توان به اين نتيجه رسيد كه انقلاب كاري غيرممكن بود. اين بدان معنا نيست كه
شرايط براي يك قيام پيروزمند با اتكا بر پيشروترين بخش پرولتاريا كاملا مهيا بود ـ
بويژه اگر نقاط سياسي، ايدئولوژيك و تشكيلاتي نيروهاي انقلابي را در اوج بحران
رژيمهاي موجود در نظر داشته باشيم. اما با توجه به درجه انفراد حكومتها و قرار
گرفتن طبقات حاكمه در موضع تدافعي مي توان گفت كه واقعيات عيني به عناصر و فرصتهاي
بسياري را براي حركت همه جانبه بسوي انقلاب مهيا ساخته بود.
درسهاي جنبش دهه
شصت دو جنبه دارد كه نه تنها در مورد ديروز كشورهاي امپرياليستي بلكه در مورد
امروز آنها نيز صادق است: بحرانهاي انقلابي مي توانند بناگهان و بدون اخطار قبلي
ظاهر شوند؛ البته اين ظهور بي پايه نخواهد بود. اگر كمونيستهاي انقلابي نقش كامل
خود را در رهبري قيام هاي پيروزمند ايفا نكنند، هيچ بحراني بخودي خود، انقلاب
پرولتري نمي آفريند.
اينكه «انقلابيون
خيلي تندروي كردند و از سير حوادث پيشي جستند»، يك جمعبندي غلط است. درست برعكس،
آنها از جريانات عقب افتادند و نتوانستند حداكثر پيشروي ممكن را انجام دهند.
اگرچه جهان از دهه
شصت تا كنون دستخوش تحول شده، اما ماهيت جوامع امپرياليستي تغيير نكرده است. اين توهم
كه گويا جوامع امپرياليستي اساسا سالمند، متعلق به اقليت ممتاز اين جوامع است. كوت
عباراتي كه بيشتر شبيه به حرفهاي كوهن ـ بنديت است، روند وقايع جهان امروز را چنين
توضيح مي دهد: سبزها، نه سرخها ـ يعني اينكه جنبشهاي اجتماعي با سمت گيري
پارلمانتاريستي و نه خيزشهاي خارج از كنترل يا انقلابي. اگر به كل جهان(مثلا به
فلسطين، افريقاي جنوبي، هائيتي، كره جنوبي، الجزاير، برمه) بنگريم، خلاف واقع بودن
اين عبارات را مشاهده مي كنيم. آنچه در خود كشورهاي امپرياليستي بوقوع مي پيوندد و
نيز با حرفهاي كوت در تقابل قرار ميگيرد (برلين غربي، پاريس، نيويورك، لندن و
مادريد، همگي طي چند سال اخير شاهد شورشهاي مهم بوده اند.)
عقب گرد ناشي از
شكست در چين سوسياليستي و متعاقب آن تلاشي بخش عظيم جنبش كمونيستي بين المللي كه
مائو نقطه اميدشان بود، يك ضربه كاري محسوب مي شد. اما هنوز اين حقيقت پابرجاست كه
هرجا ستم هست، مبارزه هم هست. نفوذ و توانايي هاي رو به گسترش جنبش انقلابي
انترناسيوناليستي باعث اميدواري در انجام جهشهاي انقلابي است. در پرو، نه تنها يك
خيزش انقلابي، بلكه يك جنگ خلق تحت رهبري يك حزب كمونيست راستين مائوئيست، يكي از
احزاب تشكيل دهنده ج.ا.ا، به پيش مي رود. در واقع، اگر از نقطه نظر انقلاب به
سراسر كره زمين نظر افكنيم، كمتر نقطه اي است كه بتوان آنرا خيلي باثبات دانست.
مهمترين تفاوت ميان
دهه شصت و حال حاضر، در تفاوت آشكار ميان سطح كلي مبارزه درون كشورهاي امپرياليستي
در آنزمان و اكنون، نيست. بلكه اين تفاوت در سطح ذخاير نسبي است كه امپرياليستهاي
غربي ديگر آنها را در اختيار ندارند، و در اوجگيري كلي تضادهاي سيستم جهاني
امپرياليستي است. امروزه هيچ كشور امپرياليستي نمي تواند به همان سادگي كه
بورژوازي فرانسه در سال 1968 انجام داد، گريبان خود را از چنگ بحرانهاي اجتماعي،
خلاص كند. در آنزمان، بسياري از حكومتهاي امپرياليستي غربي مي توانستند تلاش كنند
تا خود را از كاري كه آمريكا به نيابت از جانب كل بلوك غرب در ويتنام انجام ميداد،
دور نگاه دارند. بعلاوه آمريكا توانست جلوي ضررهايش را بگيرد و خود را از جنگ
بيرون بكشد. در جهان كنوني، حتي يك جنگ منطقه اي نيست كه سريعا كليه قدرتهاي مهم
غرب و شرق را در اين يا آن شكل درگير خود نسازد، مضاف براين، بلوكهاي امپرياليستي
شرق و غرب نمي تواند از چنگ تضاد في مابين رها شوند ـ آنها نمي توانند آقائي
بلارقيب جهان را به يكديگر واگذار كنند.
آن شكافهاي جوامع
امپرياليستي كه به خيزشهاي دهه شصت پا داد، هنوز بسته نشده اند. قشر تحتاني
پرولتارياي بي چيز در كشورهاي امپرياليستي همچنان وجود دارد. و در حقيقت، قطب بندي
اقتصادي شديد و فزاينده اي در ميان كارگران مزدبگير در تقريبا تمام اين كشورها
بوجود آمده است. اگرچه بخش معيني از طبقات مياني نيك بخت تر شده اند، اما اين امر
ضرورتا در مورد كليه طبقات مياني اين كشورها صادق نيست. اصلاحات معيني در زمينه از
بين بردن ناهنجاريهاي غيرلازم انجام پذيرفته، اما چه كسي مي تواند با قاطعيت ادعا
كند كه هيچ عرصه اي از زندگي در كشورهاي امپرياليستي تابع الزامات سود و كشتار،
نيست. بسياري از مصاحبه شوندگان در اين كتابها بدين اشاره كرده اند كه رشد آگاهي
در مورد ستم بر زنان يكي از مهمترين دستآوردهاي دهه شصت است ـ اما آيا كسي واقعا
مي تواند مدعي شود كه امروزه اين ستم در حتي يكي از اين كشورها كمتر اعمال مي
گردد؟ واضح است كه طبقه اي وجود دارد كه چيزي براي از دست دادن ندارد، و مجبور هم
نيست كه به تنهايي در مقابل سرمايه امپرياليستي بايستد.
بزرگترين دستآورد
دهه شصت در كشورهاي امپرياليستي اين است كه انقلاب پرولتري سالها پس از اينكه
تصوير رايج رويزيونيستها و امپرياليستها آنرا كهنه شده اعلام كرده بود، دوباره در
صحنه ظاهر شد. تاثيرات متقابل شورش قهرآميز دانشجويان و جوانان را بطور عموم، و
خيزش قدرتمند بخشهاي معيني از پرولتاريا و جوشش عمومي در كل جامعه، بربستر انقلاب
فرهنگي در چين و توفان در كشورهاي تحت سلطه، باعث شد كه واقعي بودن ايده انقلاب،
در فرانسه و آمريكا (بعنوان دو نمونه تقريبا متفاوت) مجددا اثبات شود.
كسانيكه در دهه شصت
بدنبال بحرانهاي انقلابي دهه سي مي گشتند، نتوانستند عناصر بحران را بهنگام ظهور
مشاهده كنند. امروزه نيز يكي از فاكتورهايي كه باعث مي شود بعضي ها امكان بروز
بحرانهاي انقلابي در آينده نزديك در غرب را نبينند، اين است كه اصرار دارند عينك
دهه شصت را بر چشم بزنند ـ يعني اينكه انتظار دارند تا بر ميناي همان آهنگ و
ارتباط حوادث كه بيست سال قبل اتفاق افتاد، تظاهرات دانشجويان با اعتصابات و غيره
دنبال شود. معقولتر اين است كه تحول امور در جهان كنوني جوانب جديد و غيره منتظره
اي بخود خواهد گرفت. با توجه بدين نكته و با عنوان بخشي از پروسه مهيا ساختن
تحليل، خط و رهبري است كه بايد عناصر عيني و ذهني دهه شصت و كل آن تجربه را با دقت
نظر جمعبندي كرد و بكار گرفت، تا بتوان برخي كشورهاي امپرياليستي را طي دوره آتي
از چنگ امپرياليسم بدرآورد. براي ما تجربه دهه شصت در كشورهاي امپرياليستي قطعه
سنگي است كه نبايد بدورش افكند و نه بازيچه اش ساخت، بلكه بايد با آن خنجرهايمان
را تيز كنيم.