كلمبيا
استراتژي قيام در مقابل جنگ خلق و قدرت سياسي سرخ
نوشته گروه كمونيستي انقلابي كلمبيا (گ.ك.ا)
از جهاني براي فتح 12، 1368، www.sarbedaran.org\rim
مقدمه
گروه كمونيستي از بدو تشكيل، يعني سال 1982،
وظيفه ايجاد حزب كمونيست انقلابي را در مقابل خود قرار داده و در انجام آن كوشا
بوده است؛ به اين مفهوم گ.ك.ا.، حزبي در حال شكل گيري است.
گ.ك.ا. در پروسه ايجاد وتدوين خط سياسي درك خود
را از علم انقلاب يعني ماركسيسم لنينيسم انديشه مائوتسه دون عميقتر كرده و توانسته
اين علم را بطور صحيح تر بكار بندد، نتيجتا نظرات نادرست (خود مترجم) در مورد
وظايف و راه انقلاب را اصلاح نموده است. گ.ك.ا. به اين درك رسيده كه ساختمان
ايدئولوژيك و سياسي، و تدوين خط سياسي حزب از ساختمان دو سلاح اساسي ديگر انقلاب
يعني ارتش و جبهه جدايي ناپذير بوده، و ساختمان اين سه، اصلي جهانشمول است كه مي
بايد بطور مشخصي در كلمبيا، با ويژگيهايش بعنوان يك كشور تحت سلطه امپرياليسم
پياده شود. نتيجتا امر ساختمان و در ارتباط با آن خط سياسي حزب با درستي يا
نادرستي برخوردش به مسئله مبارزه مسلحانه و جبهه متحد گره خورده است.
گ.ك.ا. به حقيقت قدرتمند نظرات مائو در مورد
"طرح مبارزه مسلحانه از همان ابتداي كار" و نياز اتكاء بر نيروي نظامي
پرولتاريا براي ايجاد قدرت سياسي سرخ و مناطق پايگاهي انقلابي دست يافته است.
بهمين منوال گ.ك.ا. به درك روشنتري از خصلت جامعه، خصلت و قوانين انقلاب و وحدت
بين حقيقت جهانشمول ماركسيسم لنينيسم انديشه مائوتسه دون و بكار بست آن در شرايط
مشخص كلمبيا دست يافته است.
براين اساس گ.ك.ا. تصديق مي كند كه قبلا برسر درك
از جوهر دمكراسي نوين حامل نظراتي اشتباه بوده است، ولي اين بمفهوم نادرست بودن
همه نظرات ما در مورد دمكراسي نوين نيست. با وجود اينكه بسياري از نيروها از نحوه
تقسيم كنوني جمعيت بلحاظ كمي، و درجه بالاي شهرنشيني (دوسوم شهري و يك سوم
روستايي) بطور ساده انگارانه سوسياليستي بودن مرحله انقلاب كلمبيا را نتيجه مي
گيرند، گ.ك.ا. كماكان معتقد است كه مرحله اول اين انقلاب، دمكراتيك نوين و راه
استراتژيكش جنگ خلق است. ما كماكان برآنيم كه استقلال كامل و همه جانبه از
امپرياليسم و حل مسئله ارضي و نابودي انحصار به زمين كه اينك در دست ملاكين است دو
وظيفه اساسي انقلاب دمكراتيك را تشكيل ميدهد.
تشكيلات ما با تصحيح و تكامل خط سياسي خود، قدرت
و انسجام دروني بيشتري پيدا كرده و سطح سياسي ايدئولوژيك اعضايش ارتقا يافته است.
ما برپايه بحث و مبارزه بين نظرات متفاوت در مورد مسائل خطي به يك مرزبندي روشن با
نظريات مبتني بر باصطلاح "استراتژي قيامي" كه از زمان پيروزي
ساندنيستها، در كشورهاي تحت سلطه مد شده دست پيدا كرده ايم. ما، سند حاضر كه بخش و
محصولي از اين مرزبندي است را به كمونيست ها و همه انقلابيون عرضه مي كنيم.
مرزبندي ما با "گرايش قيامي" بمفهوم
استراتژي انقلاب در كشورهاي تحت سلطه، بمعناي يكسان گرفتن اين خط با راه و جهت
گيري جنگ انقلابي در كشورهاي امپرياليستي نيست، ميدانيم كه در كشورهاي نوع دوم
انقلاب بايد با قيام در شهرها، هنگاميكه شرايط غلبه بر بورژوازي مهياست، آغاز شود.
بعلاوه، در كشورهاي امپرياليستي نيز، مثل كشورهاي تحت سلطه، هرگونه انقلابي، يا
حداقل هرگونه انقلاب پرولتري تنها با هدايت ماركسيسم لنينيسم انديشه مائوتسه دون
ميسر است. اين حرف بهيچوجه بيان دگماتيسم حقير نيست. ما ايمان داريم كه بدون
پيشروي بر اساس ماركسيسم لنينيسم انديشه مائوتسه دون انقلاب واقعي در كلمبيا امكان
ناپذير است؛ راه صحيح پيشروي اين است كه نقطه عزيمت خود را انقلاب چين، انقلاب
كبير فرهنگي پرولتاريايي و دستآوردهاي جنبش انقلابي انترناسيوناليستي كه تشكيلات
ما به شركت در آن افتخار مي كند قرار دهيم.
***
توده هاي خلق در كلمبيا با دو راه متضاد مواجهند؛
يك طرف، راه ضدانقلاب است: راه امپرياليسم، سرمايه داري بوروكرات و نيمه
فئوداليسم. رفرميسم بورژوازي بزرگ، نوعي سرمايه داري را رشد ميدهد كه در خدمت
منافع سرمايه خارجي بخصوص سرمايه آمريكايي است؛ در عين حال از انحصار برمالكيت
ارضي و قدرت سياسي طبقاتي ملاكان حفاظت مي كند. ماحصل بحرانهاي حدت يابنده
اقتصادي، بي ثباتي سياسي و سركوب است. طرف ديگر، جاده انقلاب قرار دارد: اين جاده،
پرولتاريا و توده هاي خلق را تحت هدايت حزب كمونيست واقعي پرولتاريا، حزبي كه در
حال شكل گيري است، به دمكراسي نوين، سوسياليسم و بالاخره كمونيسم مي رساند. پرولتاريا
و حزبش با برپايي جنگ خلق اين راه را خواهند گشود. اين كار تنها راه حل دو مسئله
عظيمي است كه بر دوش انقلاب قرار دارد: مسئله ملي يا رهايي كشور از يوغ
امپرياليسم، و مسئله ارضي بعنوان قلب مسئله دمكراتيك. اين دو وظيفه بزرگ متقابلا
بهم مرتبط است.
در جاده انقلاب نيز دو راه وجود دارد؛ دو راه
منطبق بر دو نگرش متضاد كه بر سر هدايت طبقه كارگر و توده هاي خلق با يكديگر
برخورد دارند. انقلابيون، كارگران آگاه، پيشروان و خود توده ها بايد ايدئولوژي ها،
سياستها و طبقات درگير را بررسي كرده و از اين دو راه يكي را انتخاب كنند: يا
استراتژي "قيامي"، يا كمونيسم انقلابي يعني راه پرولتاريا و مرام و
استراتژي جنگ خلق. اين دو راه به دو آينده متفاوت براي توده هاي خلق و ملت منتهي
ميشوند: يكي آينده "گرايش قيامي" كه مضمونش مذاكره، انقياد ملي و وجه
المصالحه قرار دادن مبارزات انقلابي خلق نزد امپرياليسم و بخشي از بورژوازي
بوروكرات و طبقات حاكمه و ملاك است؛ و ديگري انقلاب دمكراتيك نوين كامل و همه
جانبه براي نابودي سلطه امپرياليسم، بورژوازي بوروكرات و ملاكان، و ايجاد نظم و
دولت و جامعه نوين بر خرابه هاي نظم كهن. جمهوري و دولت دمكراتيك نوين بروشني هدف
سوسياليسم را در مقابل خود داشته و بعنوان منطقه پايگاهي و براي انقلاب جهاني عمل
خواهد كرد؛ انقلابي كه بشريت را بسوي كمونيسم رهنمون خواهد شد. "قيام
گرايان" در كميته هماهنگي چريكي سيمون بوليوار (ك چ س ب) (يك تشكيلات فراگير
كه اخيرا همه گروههايي كه در مقاله حاضر مورد نقد قرار گرفته اند را در خود جمع
كرد -- ج.ب.ف) متشكلند. نظرات اينان رفرميستي است و اگر هم براي قدرت دولتي مبارزه
مي كنند نه از زاويه منافع پرولتاريا بلكه از زاويه منافع طبقاتي خرده بورژوايي،
بورژوازي ملي و حتي بخش جديدي از بورژوازي كمپرادور طرفدار شوروي است كه ميخواهد
با ملاكان و بخشي از بورژوازي ملي، متحد شده و بر راستاي منافع خود و سوسيال
امپرياليسم شوروي برقدرت دولتي تكيه زند...امپرياليسم يك رابطه توليدي بين المللي
است، رابطه اي كه در آن سرمايه مالي بين المللي از طريق ايجاد روابط توليدي و
بورژوازي بوروكرات در كشورهاي تحت سلطه، بر اقتصادهاي اين ملل ، مسلط مي گردد.
بورژوازي بوروكرات نقش كارگزار سرمايه مالي امپرياليستي را دارد؛ بعلاوه طبقه ملاك
نيز بعنوان پايه اجتماعي نفوذ امپرياليستي عمل مي كند. امپرياليسم، عمدتا از طريق
صدور سرمايه، يك سرمايه داري بوروكراتيك را ايجاد مي كند كه در خدمت سرمايه خارجي
قرار دارد و نتيجه اينكار، اعوجاج و ناموزوني اقتصاد كلمبياست. در عين حال،
"رشد" حاصله با منافع طبقه كارگر و توده هاي خلق و حتي بخشي از سرمايه
خصوصي كه خصلت ملي دارد، در تضاد است.
ستم امپرياليسم بر كشور كه ارتباطي تنگاتنگ با
كنترل انحصاري بر زمين دارد، راه حلي ريشه اي را مي طلبد؛ و اين يعني نابودي
امپرياليسم، سرمايه داري بوروكرات و نيمه فئوداليسم. جوهر انقلاب دمكراتيك نوين
عبارتست از ديكتاتوري طبقات انقلابي تحت رهبري پرولتاريا بقصد پايان بخشيدن به ستم
امپرياليستي و مناسبات اجتماعي نيمه فئودالي و راه گشودن بر سوسياليسم. بدون جنگ
انقلابي توده ها دستيابي به اين هدف غيرممكن است. در مقابل، "استراتژي
قيامي" راه تكامل سرمايه دارانه و راه حل توهم آميز و تخيلي ايجاد يك كشور
"سرمايه داري مستقل" را پيش مي گذارد و براي آن مي جنگد. نسخه طرفدار
شوروي اين استراتژي، خواهان يك كشور سرمايه داري بوروكراتيك وابسته به سوسيال
امپرياليسم است. اين دو راه حل يك وجه مشترك دارند...
صفات مشخصه گرايش قيامي
خط فاصل بين "استراتژي گرايش قيامي" و
جرياني كه اخيرا بخود نام "قدرت خلق" داده را بايد در چارچوب همين اوضاع
رسم كرد و بعد از آن است كه مشخصا به تحليل "استراتژي گرايش قيامي" در
كلمبيا خواهيم پرداخت. عناصر اساسي اين استراتژي به "راه نيكاراگوآ"
تعلق دارد، هرچند كه در كلمبيا ويژگيهاي خاص خود را داراست.
نخست به توضيح مشخصات اساسي مي پردازيم:
1) از نظر استراتژي قيامي، چون جنبش هاي توده اي
بمثابه محور مبارزه مطرح بوده و اساسا در شهرها متمركزند، نقطه تمركز اين استراتژي
شهرهاست.
از اين استراتژي چنين نتيجه ميشود كه نيروهاي
"سياسي" نقش تعيين كننده و نيروهاي نظامي نقش تبعي دارند؛ و اينكه مبارزه
توده ها مهم است و نه "پيشاهنگي" كه توده ها صرفا نقش طرفدارش را بازي
كنند. اين استراتژي اتحادهاي قابل انعطاف با اپوزيسيون بورژوايي را از پيشاهنگ
مهمتر مي شمارد؛ و نيز به پشتيباني نيروهاي قدرتمند در سطح بين المللي از قبيل
سوسيال دمكراسي (انترناسيونال دوم) و سوسيال امپرياليسم شوروي دل مي بندد.
2) "استراتژي قيامي" ذاتا طالب محدود
كردن آماج انقلاب دمكراتيك نوين، موعظه اتكا به شكل هاي بورژوا دمكراتيك، و سرپوش
نهادن بر ضرورت نابودي دولت و رژيم ارتجاعي مي باشد. از آنجا كه "استراتژي
قيامي" به سوسيال امپرياليسم شوروي و سوسيال دمكراسي وابسته است، در
"مبارزه ضدامپرياليستي" ادعائيش فقط امپرياليسم آمريكا را مد نظر دارد؛
و آنهم بطريقي محدود. از هرچه بگذريم، امپرياليسم اروپايي (سوسيال دمكراسي) بخشي
از بلوك امپرياليستي بسركردگي آمريكاست و سوسيال امپرياليسم شوروي هم فقط خواهان
مقابله با بخشي از جناحهاي طرفدار آمريكاي طبقات حاكم است و نه كل دولت و طبقات
حاكمه. جهت گيري استراتژيك شوروي عبارتست از غصب دولت توسط كودتا، مذاكره و يا
اعمال خشونت، جهت شراكت در قدرت سياسي با بخشي از نيروهاي طرفدار آمريكا و طرفدار
اروپا.
3) در استراتژي قيامي تشديد جنگ چريكي مطرح است و
نه تبديل آن به جنگ متحرك يا جنگ موضعي؛ هرچند ممكن است چنين اشكالي نيز بخود
بگيرد. استراتژي قيامي پيش بيني مي كند كه سقوط دولت در نتيجه تركيبي از اعتصاب
عمومي، خيزش توده اي و جنگ چريكي صورت خواهد گرفت.
جاي يك فاكتور عميقا در اين استراتژي خالي است و
آن عبارتست از نقش دهقانان در انقلاب. دنباله روان مدل ساندنيستها، دهقان را نيروي
عمده نمي دانند. هدف آنها در روستا استقرار يك "اقتصاد مختلط" است كه از
طريق حفظ مزارع بزرگ و متوسط سرمايه دارانه و تركيب آن با شكل هاي "خودگرداني"
تحقق مي يابد.
جنگ چريكي از نظر "استراتژي قيامي"
عنصري كليدي در بسيج مداوم توده ها و بخصوص دهقانان فقير و كارگران روستايي، و
ايجاد ارتش سرخ انقلابي جهت نابودي نظم كهن نيست. جنگ چريكي در استراتژي جنگ خلق،
امري ضروري در بسيج توده ها و ارتقا سطح سياسي آنهاست. رهبري پرولتاريا و حزب
كمونيست اساس اين استراتژي است. ليكن از نظر "استراتژي قيامي" جنگ
چريكي، در كنار تظاهرات، بسيج، اعتصابات، فشارهاي ملي و بين المللي، صرفا اهرم
فشاري براي چنگ انداختن به قدرت سياسي است.
يكي از تفاوتهاي جنگ چريكي و "استراتژي
قيامي" در اين است كه جنگ چريكي به توده ها، و سازماندهي، تسليح، بسيج و
آموزش سياسي ايدئولوژيك آنها اهميت بسيار ميدهد. شركت آگاهانه و فعال توده هاي خلق
در انقلاب و جنگ عامل كليدي جنگ خلق است. در حاليكه "استراتژي قيامي"،
توده ها را نه براي فعال كردن پتانسيل انقلابي سركوب شده شان، بلكه جهت تبديل آنها
به گروه فشار، بسيج و سازماندهي مي كند.
4) ...عليرغم اينكه گرايش طبقاتي "استراتژي
قيامي" تا حدي پايه اجتماعي دهقاني را حفظ مي كند، اما رو بسوي خرده
بورژوازي، بخشهايي از بورژوازي ملي و نيروهاي اپوزيسيون درون خود طبقات حاكم، يعني
نيروهاي بقول ايشان "مترقي"، دارد.
ارجح دانستن مبارزه سياسي به مبارزه نظامي در
"استراتژي قيامي"، نقطه مقابل آموزه جنگ خلق است. جنگ خلق مبارزه
مسلحانه را عاليترين شكل مبارزه ميداند؛ چرا كه توده ها تنها از اين طريق مي
توانند قدرت سياسي را كسب كنند، آنرا بسازند و از آن بدفاع برخيزند؛ اين يعني
مبارزه براي نابودي نظم و دولت كهن و ساختمان ذره ذره دولت و نظم نوين راهي كه به
كسب قدرت و اعمال كنترل بر سراسر جامعه و تجديد سازماندهي آن مي انجامد.
ا.ك.-ارم: يك گام به پس؟
بيائيد در شكلي كه "استراتژي قيامي" در
كلمبيا بخود ميگيرد دقيق شويم. پيشاپيش همه؛ "اتحاد كاميليست ارتش رهائيبخش
ملي" (ا.ك – ارم) قرار دارد. (كاميليست از كاميلو تورز مي آيد، او يك كشيش
طرفدار كوبا بود كه با اين جنبش ارتباط داشت ج.ب.ف.) ارم در ژوئيه 1964 در كوههاي
استان سانتاندر (شرق كلمبيا) بعنوان يك "تشكيلات سياسي نظامي" قدعلم كرد
و اهدافش عبارت بود از الف) كسب قدرت براي طبقات خلقي و پيشبرد راه قيامي بعنوان
شكل عمده مبارزه. اما چرا ارم راه قيام را شكل عمده مبارزه ميدانست؟ چون "طبق
برداشتي كه از جنگ خلق بمثابه جنگي كه توسط اكثريت عظيم استثمارشدگان عليه اقليت
استثمارگر صورت ميگيرد داريم، معتقديم كه وقتي كانالهاي قانوني بروي اكثريت خلق
بسته است يك پيشاهنگ مسلح بايد بپاخيزد تا ادامه مبارزه براي قدرت سياسي را تضمين
كند." ("يك قدم عقب نمي رويم، يا مرگ يا آزادي!" مصاحبه با فابيو
واسكزكاستانو، مجله ساكس، ژوئيه 1976). ارم خواهان برقراري "يك دولت دمكراتيك
انقلابي و بهمين سياق، اجراي يك برنامه انقلابي و دمكراتيك براي رهايي ملي"
بود. ب) ارم مي گفت "صحنه اصلي مبارزه در آمريكاي لاتن و كلمبيا
روستاست." چرا كه در دهه 1960 جمعيت روستايي بيشتر از جمعيت شهري بوده، طبقه
كارگر "پختگي لازم براي رهبري يك مبارزه انقلابي واقعي" را نداشت، و نيز
"كارمخفي در كوهها مي تواند به پيش برده شود" بعلاوه، دهقانان
"پيشاهنگ اين مبارزه اند"، زيرا روستا را بهتر از هركسي مي شناسند. ج)
ارم به "دفاع صريح از انقلاب كوبا" و "تحسين ثبات ايدئولوژيك رهبري
اين حكومت انقلابي و در راس آن فيدل كاسترو در هدايت خلق كوبا" مي پرداخت.
ارم از ابتداي تاسيسش به "مناطق
پايگاهي" بعنوان تاكتيك مي نگريست: "اولين مرحله زندگي چريكي از اين
دوره ها گذشت: يكم، حفظ خود در شرايط مخفي؛ دوم، شناسايي منطقه؛ سوم، تعليم نظامي
چريكها؛ چهارم، ايجاد پايگاه انقلابي در ميان دهقانان؛ پنجم ايجاد واحدهاي اطلاعات
و ارتباطات." در آن زمان ارم جنگ دراز مدت را يك "روحيه" و
"يك برخورد تاكتيكي استراتژيك" مي ناميد. ارم، چه آنموقع و چه اكنون
عبارت "پايگاه ميان دهقانان" را بشيوه گوارا بكار مي برد. ولي نظريه اي
كه "پايگاه" را معادل با نفوذ در ميان توده ها قرار ميدهد كاملا با
برداشت مائوتسه دون از مناطق پايگاهي فرق دارد. "پايگاه ميان دهقانان" و
"اردوگاههاي پايگاهي ثابت"، مفاهيمي گواريستي بوده و باز هم تكرار مي كنيم
با مفهوم ماركسيست لنينيستي از مناطق پايگاهي مغايرت دارند. (بعدا به اين نكته باز
ميگرديم). اين امر در مورد جنگ طولاني بعنوان استراتژي يا بمثابه "برخورد
تاكتيكي استراتژيك" نيز صادق است.
خط ارم در زمان تاسيس تبلور دمكراتيسم انقلابي
خرده بورژوازي راديكال و ناسيوناليست بود. ارم انقلاب كوبا را بيان خطي مي ديد كه
"راه قيام را نشان داد، راهي كه خلقهاي آمريكاي لاتن بايد در پيش
گيرند."... اين خط چريكي نوع گوارائي يمعتقدين به كانونهاي چريكي مترجمه با
خط احزاب كمونيست طرفدار شوروي در تضاد قرار داشت، هرچند كه فوكوئيستها هميشه در
آخر كار قصد توافق با اين احزاب را داشتند؛ ميخواستند كه ح.ك (حزب كمونيست) آنها
را از لحاظ نيروي جنگجو تامين كند و راه حل سياسي را نشان بدهد. بعبارت ديگر خط
گواريستي كه "قيام گرايان" ارم تبليغش را مي كردند براي پيشبرد سياست
خود به نيروهاي شهري نياز داشت. اينگونه بود كه ارم، جبهه متحد كاميلو تورز را جذب
كرد و درصدد جذب پشتيباني حزب كمونيست طرفدار شوروي و سازمان جوانان جنبش انقلابي
ليبرال (جال - MRL) بخشي از
بورژوازي بزرگ) برآمد. بنابراين خط كنوني ا.ك ارم شكل "بالغ"
"استراتژي قيامي" است كه بر ملغمه اي از گواريسم و ساندنيسم استوار
است...
اين "تشكيلات سياسي نظامي" در دوره
حياتش بواسطه كارزارهاي "محاصره و سركوب" ضربات شديدي خورده ولي تغيير
كيفي در نحوه برداشت و عقايد اساسي اش حاصل نشده است...
1) حال آنها مي گويند كه به
استراتژي "جنگ درازمدت خلق" معتقدند، ولي دركشان از اين عبارت چيست؟ مي
گويند اين استراتژي با "قدرت خلق" كه "رابطه جديدي بين پيشاهنگ و
توده ها"ست بيان ميشود؛ "پيشاهنگان نقش مشاركت جويانه توده ها را تقويت
و تاكيد برنقش خود را كم مي كنند." اين عبارات ساندنيستي معني سياسي خاصي
دارد: منظور از "پيشاهنگ"، چريكها و تشكيلات "سياسي نظامي"شان
است، از "توده ها" يا "نيروهاي سياسي" عمدتا نيروهاي شهري از
قبيل اپوزيسيون بورژوايي مدنظر است و نه توده هاي كارگر و دهقان.
در نگرش گواريستي براي ناميدن چريكها يا
"سازمانهاي سياسي نظامي"، واژه "پيشاهنگ" استفاده مي شود:
"بايد تاكيد شود كه مبارزه چريكي، نبرد توده ها، نبرد خلق است؛ چريك هسته
مسلح است، پيشاهنگ رزمنده خلق است..." (چه گوارا، "اصول عام مبارزه
چريكي"). آنها چريك را "پيشاهنگ مسلح هسته بزرگ خلقي كه پشتيباني اش مي
كند" نيز مي نامند.
كايتانو كارپيو، رويزيونيست السالوادوري تعريف
ذيل را از "تشكيلات سياسي نظامي" ارائه داد: "تشكيلات سياسي نظامي،
اجراي استراتژي سياسي نظامي در عمل است، اين يعني تركيب تمامي شيوه هاي
مبارزه."
از اينجا نتيجه ميشود كه واحد چريكي، رهبري سياسي
جنبش توده اي بوده و بدين مفهوم براي ترسيم استراتژي سياسي و نظامي هيچ احتياجي به
حزب نيست. واحد چريكي نيروي رهبري كننده است و شكل عمده مبارزه توده ها، مبارزه
سياسي (اعتصاب، بسيج، راهپيمائي دهقانان به شهر، حماقت پارلماني و غيره). اين
موضوع آنجا روشن ميشود كه به نقش صرفا كمي جنگ چريكي در "تركيب تمام شيوه هاي
مبارزه" توجه كنيم، هرچند كه رهبري جنبش با تشكيلات چريكي باشد. FMLN (جبهه فاراباندومارتي) در السالوادور كه تشكيلاتي
سياسي نظامي است و "همه شيوه هاي مبارزه" را براي قيام رهبري مي كند،
نمونه اي از اين دست است.
از آنجا كه قيامگران شكل اصلي تشكيلات توده اي را
نه ارتش، بلكه سازمانهاي توده اي وابسته به احزاب سياسي اپوزيسيون مي دانند، طبيعي
است كه مبارزه چريكي را هم بخش كمكي از كل جنبش بحساب آورند؛ وقتي مي گويند
"پيشاهنگان نقش مشاركت جويانه توده ها را تقويت و تاكيد بر نقش خود را كم
كنند" منظورشان همين است.
در اصل، گواريسم و ساندنيسم لزوم حزب كمونيست
اصيل كه تنها تضمين رهبري جنگ خلق مي باشد را رد كرده، شديدا با آن مخالفت مي
ورزند. شايد بهتر بگوئيم كه آنها منكر لزوم سه سلاح جادويي يك انقلاب واقعيند: يك
حزب مبتني بر ماركسيسم لنينيسم انديشه مائوتسه دون، ارتشي كه توسط اين حزب رهبري
شود، و جبهه متحدي از طبقات انقلابي براي پيشبرد اين جنگ.
اك.ارم بعنوان نماينده وفادار التقاط سالوادوري - ساندنيستي - گواريستي، آنچنان "استراتژي جنگ دراز مدت خلق" را
پيش مي گذارد كه: نافي حزب، يعني هسته رهبري كننده جنگ درازمدت خلق است. اك ارم
بواسطه نفي حزب، فقط مي تواند "استراتژي جنگ دراز مدت خلق"
را"رابطه جديدي بين پيشاهنگان و توده ها" معرفي كند. بعبارت ديگر،
استراتژي جنگ دراز مدت خلق از نظر اك.ارم يعني ايجاد نوعي رابطه بين چريكها و بسيج
بخشهايي از توده ها.
وقتي قيام گرايان اك.ارم نيروهاي سياسي را عمده
مي بينند و نيروهاي نظامي يا چريكها را تبعي، در واقع به ماركسيسم لنينيسم انديشه
مائوتسه دون حمله مي كنند. چرا كه م ل م معتقد است حزب عاليترين شكل تشكيلات
پرولتاريا است، ارتش شكل عمده تشكيلات توده اي است و حزب بر ارتش فرمان مي راند، و
ساير اشكال سازماندهي توده ها تابع شكل اصلي آن تحت رهبري حزب مي باشند. بدون اين
شروط، ديگر حتي نيازي به صحبت در باره جنگ خلق نيست. جنگ طولاني يك استراتژي است.
خصلت طولاني بودن از اين واقعيت ناشي مي شود كه جنگ انقلابي نمي تواند بسرعت پيروز
شود. "خصلت طولاني جنگ با اين واقعيت توضيح داده مي شود كه نيروهاي ارتجاعي
قوي هستند، در حاليكه نيروهاي انقلابي تنها ذره ذره قدرت كسب مي كنند. بنابراين
هرگونه بي صبري مضر بوده و بدنبال نتيجه سريع روان شدن، نادرست است."
(مائوتسه دون). اين اصل در مورد كلمبيا صادق است هرچند كه برخي منكر آنند. براين
مبنا، جنگ درازمدت خلق بايد در روستا تمركز يابد و نه در شهر. عمده كردن شهرها، از
جمله شهرهاي بزرگ و تبليغ قيام، استراتژي مبتني برنتيجه سريع است و نه استراتژي
جنگ طولاني.
2) اك ارم فراخوان تشكيل يك "جبهه وسيع
سياسي" شامل "سازمانهاي خودمختار توده ها" را ميدهد. توده ها از
طريق سازمانهايشان درگير پروسه ايجاد يك قدرت جديد مي شوند كه "نطفه دولت
نوين" خواهد بود. بعلاوه اين امر با "پيشاهنگ دستجمعي" ميسر مي
شود، "مقوله اي كه بما اجازه ميدهد نيروهاي انقلابي را در يك بلوك همگون و
باثبات متحد كرده و بتوانيم براي تشكيل يك جبهه وسيع سياسي شرايط را مهيا
كنيم." آيا با "قدرتي" كه از طريق كار در جنبشهاي سياسي توده بدست
آمده است ميتوان دولت نوين را بنا نهاد يا با رهبري توده ها در جنگ؟ لب مطلب
كماكان نقش توده ها در انقلاب و جنگ انقلابي است. همانطور كه نشان داديم روشن است
كه "پيشاهنگان" (يا چريكها) قرار نيست عامل اصلي يا قهرمان داستان
باشند، اما قدرت سياسي خلق چگونه بنا ميشود؟ آخر، قدرت سياسي خلق بمعناي قدرت
دولتي است و قدرت دولتي يعني قدرت مسلح توده هايي كه ديكتاتوري خود را اعمال مي
كنند.
در آمريكاي لاتن بطور اعم و در كلمبيا بطور اخص
يك سنت "جبهه گرايي" موجود است. بايد تفاوت اين را با مفهوم جبهه طبقات
انقلابي روشن ساخت."جبهه گرايي" را كه در حال حاضر توسط ساندنيستها
تبليغ ميشود، مي توان بعنوان اتحاد سياسي نيروها و احزاب سياسي كه با رژيم كنوني
مخالفند تعريف كرد. يعني وحدت احزاب خرده بورژوازي، بورژوازي ملي و بخشي از طبقات
حاكمه، حول يك برنامه مشخص. معمولا "جبهه گرايي" متمايل به استفاده از
پارلمان است. بعضي احزاب، هم "بازوي مسلح"شان را دارند وهم "جبهه
" شان را. بعضي ديگر جنگ را تقبيح و فقط جبهه را تبليغ مي كنند. خاصه، نوع ويتنامي
"جبهه آزاديبخش ملي" بسيار رايج است و نامهاي مختلفي بخود ميگيرد كه از
آن جمله اند: "جبهه وطن پرستان"، "جبهه خلق"، "اتحاد وطن
پرستان" و غيره. مضمون چنين جبهه هايي برداشت محدود و تنگ نظرانه از وظايف
انقلاب دمكراتيك ملي، كم بها دادن به رهبري حزب پرولتاريا و ترويج ناسيوناليسم تنگ
نظرانه است. بتازگي شاهد رواج "جبهه وسيع سياسي" نوع السالوادوري هستيم،
منظور اين جريان تبليغ مبارزات آزاديبخش ملي است و نه انقلاب دمكراتيك نوين.
شكي نيست كه "قيام گرايان" دارند از
"ابداعات" دوره معاصر آمريكاي مركزي درس مي گيرند. از نظر آنها براي
ايجاد "جبهه وسيع وطن پرستان" در كنار پيشاهنگ سياسي (چريكها) ميتوان
گروههاي سياسي اپوزيسيون ديگري نيز داشت و مخلوطي از "دمكراسي مستقيم"
(گردهم آيي هاي توده اي و غيره) و "دمكراسي انتخابي" (انتخاباتي نظير
انتخابات شهرداريها) را بكار گرفت. بدين ترتيب "قدرت محلي" "سازمان
خودمختار توده ها" با انتخابات پارلماني بورژوادمكراتيك تلفيق ميشود. مركزثقل
اين "جبهه گرايي" توده هاي تحتاني نبوده، بلكه نيروهاي اپوزيسيون خرده
بورژوايي، بورژوازي ملي، بخشهايي از بورژوازي بزرگ و نيز استفاده از طويله هاي
پارلماني مي باشد.
البته مرزبندي با "جبهه گرايي" نبايد
به نفي اهميت جبهه اي كه ماركسيسم لنينيسم انديشه مائوتسه دون مطرح مي كند و شامل
طبقات انقلابي است، منجر شود. تفاوت اساسي ما با اك.ارم و ساير "قيام
گرايان" در مورد جبهه اين است كه آنها هيچوقت مسئله ديكتاتوري را مطرح نمي
كنند. طبقات حاكمه ارتجاعي، ديكتاتوري طبقاتي بورژوازي و ملاكين را بر توده ها
اعمال مي كنند. "جبهه وسيع سياسي" اك.ارم چه نوع ديكتاتوري را عرضه مي
كند؟ ديكتاتوري بورژوازي، بخصوص بخشي از بورژوازي ملي، احتمالا در اتحاد با
بورژوازي بزرگ و ملاكين. بدين طريق خرده بورژوازي شهري نيز به قدرت مي رسد و همگي
با هم به اعمال اين ديكتاتوري كه "حكومت مردم" نام گرفته، مي پردازند.
اگر هدفشان اين نيست، پس چه نوع ديكتاتوري را مطرح مي كنند؟ جوابشان اينست:
"هيچ، چرا كه ما خودكامه نيستيم."
جبهه طبقات انقلابي، يك ديكتاتوري و بيان مشخص
دولت نوين و قدرت سياسي انقلابي نويني است كه در مناطق پايگاهي انقلابي شكل مي
گيرد. انقلاب دمكراتيك نوين از نظر سياسي بمعني اتحاد طبقات انقلابي "براي
اعمال ديكتاتوري" بر امپرياليستها، بورژوازي كمپرادور و بوروكرات و بر
ملاكين، خائنين و ارتجاعيون است. انقلاب و ارگانهاي انقلابي قدرت سياسي چيزي نيست
جز جبهه طبقات انقلابي تحت ديكتاتوري پرولتاريا. روشنتر بگوئيم، "منظور از
خلق چيست؟ در چين، در مرحله كنوني، خلق عبارتست از طبقه كارگر، دهقان، خرده
بورژوازي شهري و بورژوازي ملي. اين طبقات تحت رهبري طبقه كارگر و حزب كمونيست متحد
مي شوند، حكومت خاص خود را بنياد مي نهند، دولت خاص خود را برمي گزينند و نسبت به
سگان زنجيري امپرياليسم يعني طبقه مالكان ارضي و بورژوازي بوروكرات ديكتاتوري
اعمال مي كنند." (مائوتسه دون، درباره ديكتاتوري دمكراتيك خلق.) ارگانهاي
قدرت سياسي، دولت نوين و جمهوري دمكراتيك نوين در گرماگرم جنگ خلق و در مناطق
پايگاهي انقلابي بتدريج شكل گرفته و رشد مي كنند. بدون مبارزه مسلحانه نه مي توان
دولت نوين را بنيان نهاد و نه مي توان دولت كهنه و ارتجاعي را نابود ساخت. سخن
كوتاه، قدرت سياسي از لوله تفنگ بيرون مي آيد. اك.ارم "پيشاهنگ دستجمعي"
را بجاي حزب، و "جبهه سياسي وسيع" و يا "جبهه گرايي" را بجاي
جبهه طبقات انقلابي مي نشاند.
بايد به تحريف (ويا در مواردي عدم درك)
رويزيونيستي جبهه طبقات انقلابي نيز اشاره شود. از نظر اينها، رهبري انقلاب
دمكراتيك نوين و جبهه با بورژوازي ملي است. ماركسيسم لنينيسم انديشه مائوتسه دون
معتقد است كه بورژوازي ملي در برخي موارد و تا حد معيني مي تواند در جبهه و انقلاب
شركت كند. منظور هم نه همه بورژوازي ملي بلكه تنها انقلابي ترين نيروهايش است.
همانطور كه مائوتسه دون مي گويد "بورژوازي ملي: فقط در دوره هاي مشخص و بدرجه
معيني متحد ماست" و نكته مهمتري كه به آن اشاره مي كند، اينست كه "سراسر
تاريخ انقلاب ثابت مي كند، انقلاب بدون رهبري طبقه كارگر شكست ميخورد و با رهبري
طبقه كارگر پيروز مي شود. در عصر امپرياليسم، هيچ طبقه ديگري، در هيچ كشوري نمي
تواند انقلاب حقيقي را به پيروزي برساند. دليل اين امر انقلاباتي است كه چندين بار
بوسيله خرده بورژوازي و بورژوازي ملي چين رهبري شد و همه به شكست انجاميد"
(مائوتسه دون درباره ديكتاتوري دمكراتيك خلق) امروز در كلمبيا بسياري جريانات
موجوديت بورژوازي ملي را نفي مي كنند؛ حال آنكه، بورژوازي ملي نقشي مهم بازي كرده
و في المثل مبارزه مسلحانه را هم به پيش برده است. مضحك اينجاست كه جريانات فوق
الذكر يا خودشان نمايندگان همين طبقه اند و يا مي خواهند با اين طبقه وحدت كنند.
بهرصورت تاريخ و واقعيات نشان مي دهد كه رويزيونيستها خطاكارند.
3) اينها بهنگام بحث درباره جوانب عمده استراتژي
خود، اهميت درجه اول را به جنبش سياسي توده ها و مبارزه وسيع سياسي در اتحاد با
طبقات مياني و "شخصيت هاي دمكرات" كه ضامن واقعي بودن "جنبش وسيع
سياسي" هستند، مي دهند. بعلاوه طبق اين بحث، بخشهاي گوناگون توده ها در تشكلات
مختلفي "متمركز" ميشوند كه ميبايد به هم پيوسته و "كميته هماهنگي
ملي توده ها" را تشكيل دهند؛ عين آنچه در السالوادور صورت گرفته است.
اينجا دوباره با يكي ديگر از "ابداعات"
آمريكاي مركزي مواجه مي شويم. نظريه السالوادوري ها جبهه چريكي، كميته هماهنگي ملي
توده ها (كه سازمانهاي مختلف توده اي در آن شركت مي كنند)، جبهه دمكراتيك انقلابي
(يعني اتحاد احزاب اپوزيسيون بورژوايي) و دولت دمكراتيك انقلابي را در بر مي گيرد.
همه اينها تحت رهبري FMLN است (جبهه
آزاديبخش ملي فارابوندومارتي) در بخش قبلي اين نوشته به ماهيت اين استراتژي
پرداخته شد.
4) اك.ارم معتقد است كه انقلاب به "پشت جبهه
بين المللي" محتاج است كه اساسا از خلقهايي كه به ساختمان سوسياليسم
مشغولند" تشكبل مي شود: بعلاوه بايد كوشش شود "تا با بهبود كار براي كسب
همبستگي بين المللي با ساير خلقهاي مبارز و بخصوص خلقهاي آمريكاي لاتن فضاي
استراتژيك بدست آوريم؛ هدف ما بايد متحد كردن جنبش انقلابي قاره باشد و در عين حال
بايد بكوشيم تا نيروهاي بينابيني را كشيده يا حداقل خنثي نگاه داريم، اين كار از
طريق برقراري رابطه با دول و احزاب مترقي انجام مي شود و در اين ميان تاكيد بر دول
سوسياليستي است"....
اك.ارم طرفدار شوروي است ولي با طرفداران كله
گنده تر شوروي ,UP, FARC, PCcً تضاد دارد. (به ترتيب: حزب كمونيست
كلمبيا؛ ارتش آن، نيروي مسلح كلمبيا؛ و حزب سياسي قانونيش اتحاد وطن پرستان -
ج.ب.ف)
اك.ارم
نظرات متمايل به شوروي را با ديدگاههاي سوسيال دمكراسي مسيحي تركيب مي كند.
استفاده از عبارات شبه ماركسيستي در ديپلماسي بين المللي حقه اي بيش نيست...اك.ارم
ارتش خود را دارد و در شهر و روستا پايه اجتماعي دارد؛ بهمين خاطر مي تواند ادعا
كند كه "كوتاهترين" و "سريعترين راه" كسب قدرت سياسي در
كلمبيا راه قيامي است؛ آنها مي گويند جنگ خلق "خيلي طول مي كشد" و راه
مناسبي نيست. يكي از دلايل عديده اك.ارم اين است كه نيكارگوئه "نشان
داد" خط نظامي انقلابي كه مائوتسه دون تدوين كرد اعتبار ندارد. شايد راه
نيكاراگوئه خيلي كوتاه بود ولي آيا اين كشور اكنون تحت حاكميت ديكتاتوري
پرولتارياست؟ اين سوسياليسم است كه آنجا ساخته مي شود؟ آيا كمك كوبا، اين عامل
سوسيال امپرياليسم شوروي، براي تضمين ساختمان جامعه ايست كه در آن توده ها حاكم بر
سرنوشت خويش بوده و مجبور نيستند انقلابشان را وجه المصالحه با هيچ قدرت
امپرياليستي قرار دهند؟
نبرد عليه كي....؟
رويزيونيستهاي حزب كمونيست كلمبيا (ماركسيست
لنينيست)، ح ك ك (م.ل) نيز راه قيام گرايي را پيش مي نهند.
منشاء خط كنوني اينها از كنگره يازدهم حزبشان در
سال 1980 است، يعني وقتي كه حزب براساس خوجه ايسم "بازسازي" شد. در آن
زمان به بهانه رد "انحرافات مائوئيستي" قبلي خود ماركسيسم لنينيسم
انديشه مائو و مفهوم جنگ خلق را رد كردند.
پيشتر از اين، در كنگره دهم حزب (1965) كه كنگره
موسس نيز محسوب ميشد (ح ك ك (م ل) خود را ادامه دهنده ح ك قديمي و 9 كنگره قبلي آن
مي داند - ج ب ف) مطرح گشت كه كلمبيا "كشوري است اساسا سرمايه داري با بقاياي
فئوداليسم"، انقلاب نمي تواند بورژوا دمكراتيك (از نوع نوين) يا دمكراتيك
نوين باشد بلكه "ميهني خلقي ضدامپرياليستي" است؛ يعني خلقي است ولي
دمكراتيك نيست. آنها از "انقلاب قاره اي" اسم بردند و انقلابات ملي
مختلف را نفي كردند؛ آنها وجود بورژوازي ملي را نفي كردند. آنها گفتند شرايط
انقلاب را خود چريكها كه بمثابه "كانون قيام گر" عمل مي كنند بوجود مي
آورند. ح ك ك (م ل) در كنگره دهم نه برپايه ماركسيسم لنينيسم انديشه مائوتسه دون
بلكه با تروتسكيسم و گواريسم بنيان گذاشته شد. البته ماركسيسم لنينيسم انديشه مائوتسه
دون تاثيراتي هم داشت ولي صرفا بشكل اين ايده غلط كه فقط مي توان بعضي جنبه هاي
تئوري نظامي مائوتسه دون را قبول كرد. ح ك ك (م ل) از سال 1965 تا 1976، با امواج
التقاط به اينسو و آنسو كشيده شد تا اينكه بالاخره در 1976 چندپاره گشت. ح ك ك (م
ل) از حزب، جبهه و ارتش انقلابي برداشتهايي نادرست داشت. ارتش آزاديبخش خلق (EPL) "بازوي مسلح" حزب بود و جبهه كه آن را
"جبهه آزاديبخش ملي وطن پرست" مي ناميدند در واقع چيزي نبود جز يكي از
اشكال گرايش جبهه اي سن[تي در آمريكاي لاتن. ح ك ك (م ل) هيچوقت بدنبال انقلاب
دمكراتيك نوين نبود. در جريان فروپاشي سياسي و ايدئولوژيكي حزب، ماركسيسم لنينيسم
انديشه مائوتسه دون كنار گذاشته شد و تكه تكه شدن تشكيلات را نتيجه داد. اين امر
يكي از فرآكسيونهاي حزب را برآن داشت كه كه در سال 1980، خود را به هيبت خوجه ايسم
"بازسازي" كند. رويزيونيسم ح ك ك (م ل) كنوني، ريشه هاي تاريخي مشخص خود
را دارد.
جمعبندي رويزيونيستهاي ح ك ك (م ل) از اين دوره
بقرار زير است: "در سال 1965 افراد در منطقه شمال شرقي نفوذ كردند تا با
فعاليت خود شرايط را براي قيام مهيا سازند. اشتباهات چريكي در جريان كار اصلاح شد
ولي تاثير منفي تئوري مائوتسه دون در مورد جنگ درازمدت خلق كماكان ادامه
داشت." از نظر خوجه ايستها، "تاثيرمنفي" تئوري و استراتژي جنگ خلق،
بدوي گرايي در رهبري مبارزه مسلحانه بود. ح ك ك (م ل) از اين نظر كه مسئله جنگ خلق
را مطرح ميكرد مثبت بود ولي از همان ابتدا، انتقاد از خودش بر سر فوكوئيسم پيگير
نبود و از اين درك رويزيونيستي بلحاظ تئوريك و پراتيك گسست ننمود.
ح ك ك (م ل) تا مدتهاي مديد مائوتسه دون و انقلاب
كبير فرهنگي پرولتاريايي را تبليغ ميكرد؛ و البته بسياري تشكلات و محافل ديگر نيز
بودند كه خود را مدافعين ماركسيسم لنينيسم انديشه مائوتسه دون ميخواندند. عليرغم
اينكه نبايد جنبه مثبت مسئله را از نظر دور داشت، ولي در واقع امر "جنبش
مائوئيستي" كلمبيا در سالهاي 1960 جرياني رويزيونيستي بود كه به دو شكل
متفاوت بروز كرد. اولا، برخورد چريكي به مبارزه مسلحانه كه در ح ك ك (م ل) تبلور
مي يافت. جنبه مثبت برخورد فوق اين بود كه براي مبارزه مسلحانه در امر انقلاب
اهميت قائل بوده و راهي غير از اين را موجود نمي دانست؛ جنبه منفي اش اين بود كه
تفاوت بين مبارزه مسلحانه و جنگ خلق اينكه جنگ خلق به جنگ چريكي محدود نمي شود
هرچند جنگ چريكي اساسي است را نمي فهميد و هيچگونه تدارك ايدئولوژيك ، سياسي و
تشكيلاتي براي شروع جنگ خلق را مدنظر نداشت. تشكيل ارتش (EPL) نه حاصل كار نقشه مند بلكه بدليل "ضروريات
روز" براي دفاع از خود بود. تجارب ساير فراكسيونهايي كه از ح ك ك (م ل) قديم
جدا و درگير مبارزه مسلحانه شده اند، مثل رسته پدرولئون آربودا (پلا)، برملغمه رويزيونيستي گوارا و ماريگلا ييك فرد برزيلي كه
خودآموز كوچك جنگ چريكي شهري را در سالهاي 1960 برشته تحرير درآورد ج ب فه مبتني
بود و نه خط نظامي پرولتاريا.
گرايش عمده ديگر درون "جنبش مائوئيستي"
جريان رويزيونيستي بود كه جنگ خلق را در حرف قبول داشت ولي هيچوقت آنرا به عمل در
نياورد. اين گرايش به بهانه "نبود شرايط عيني و ذهني انقلاب"، كار تدارك
جنگ خلق را به تعويق مي انداخت. درك غلط از پيش شرطها مانع جمع آوري نيرو از طريق
مبارزه مسلحانه بود. در مورد شرايط عيني گفته مي شد كه نخست بايد توده ها را از
طريق جنبش هاي اقتصادي توده اي در سطح كشور جلب نمود. اين حرف مبتني بر معيارهايي
بود كه به پيشرفت اوضاع انقلابي برمبناي خطوط انقلاب روسيه نگاه ميكرد. در مورد
نيروهاي ذهني گفته مي شد كه بايد حزب را ساخت، و حزب سازي را از ساختمان ارتش و
جبهه كاملا جدا ميكرد. گفته مي شد كه ارتش "بازوي مسلح" حزب است. بعضي
تشكلات، جبهه را بهانه اي براي شركت در حماقت پارلماني مي دانستند. برخي سازمانهاي
"م.ل"، حامل خط "تشكيلات سياسي نظامي" بودند. آنها بدون اينكه
واقعا در موقعيت جنگي باشند دست به عمليات مسلحانه مي زدند اين نوعي گرايش چريكي
در مقياس كوچك بود. براي اينكه مفهوم كمونيستي انقلابي از جنگ خلق، در تئوري و
پراتيك مبارزه طبقاتي و عمل انقلابي توده ها، جايگزين انحرافات فوق الذكر شود،
بايد پيگيرانه با اين انحرافات مبارزه نمود و آنها را تصحيح كرد...حال كه ح ك ك (م
ل) ماركسيسم لنينيسم انديشه مائوتسه دون، تئوري دمكراسي نوين و استراتژي و تئوري
جنگ خلق را رد كرده، چه چيزي را ارائه مي دهد؟
اولا، آنها خود را فقط ماركسيست لنينيست مي
نامند. آيا مي شود خود را "م ل" خواند و مائوتسه دون را برسميت نشناخت؟
مسلما نه. غيرممكن است كسي ماركسيست لنينيست باشد ولي خدمات فنا ناپذير مائوتسه
دون به علم انقلاب را در تمام جوانبش و نه فقط در چند زمينه مختصر تئوري نظامي
قبول نداشته باشد و از آن دفاع نكند، معتقد نباشد كه علم انقلاب يك كل واحد و
همگون به نام ماركسيسم لنينيسم انديشه مائوتسه دون است. اينكه آيا بايد برپايه
ماركسيسم لنينيسم انديشه مائوتسه دون جلو رفت يا نه در نهايت بدين معناست كه آيا
خواهان انقلاب واقعي هستيم يا نه. نفي مائوتسه دون كنه رويزيونيسم ح ك ك (م ل) است
و از اينجاست كه يك خط سياسي غلط برمي خيزد.
ثانيا، آنها استراتژي قيامي و انقلاب سوسياليستي
را موعظه مي كنند؛ ولي مسير اين قيام ملغمه اي است از راه قيامي، "راه
اكتبر"ي كه لنين براي كشورهاي امپرياليستي فرموله كرد و مقدار زيادي
ساندنيسم.
در يك كشور تحت سلطه امپرياليسم، انقلاب از دو
مرحله مي گذرد: انقلاب دمكراتيك نوين و انقلاب سوسياليستي. تركيب التقاطي اين دو
مرحله متفاوت نشانه "خلوص ايدئولوژيك" نيست، بلكه علامت انحراف عميق
ايدئولوژيك و تحليل غلط از جامعه كلمبيا است.
انقلاب كلمبيا نمي تواند انقلاب پرولتري
سوسياليستي باشد چرا كه منافع طبقات و اقشار گوناگون با دمكراسي مطابقت دارد نه با
سوسياليسم. تاريخ خواهان محو سلطه امپرياليسم، سرمايه داري بوروكراتيك و نيمه
فئوداليسم است؛ و محو اين دشمنان بمفهوم استقرار سوسياليسم نبوده، بلكه استقرار
دمكراسي، يعني دمكراسي نوين را معنا مي دهد.
انقلاب دمكراتيك نوين تنها مالكيت خصوصي
امپرياليستها، بورژوازي بزرگ و زمينداران بزرگ را از ميان مي برد. ولي
رويزيونيستهاي تروتسكيست ح ك ك (م ل) فقط برمبناي اميال ذهني خود، بدون اينكه وجود
اقشار اجتماعي و طبقات بورژوايي كه آماج انقلاب دمكراتيك نوين نيستند در نظر
بگيرند، معتقدند همه جور مالكيت خصوصي، كلا همه جور سرمايه داري در كلمبيا، بايد
"با يك امضاء" از بين برود. وقتي خوجه ايستهاي ح ك ك (م ل) بحث انقلاب
سوسياليستي را مي كنند، منظورشان اين است كه اصلا انقلاب نمي خواهند .
ح ك ك (م ل) مي گويد كلمبيا يك "كشور سرمايه
داري انحصاري دولتي" است و در اين زمينه نظرات طرفداران شوروي را قبول مي
كند. اصل مسئله در سرمايه داري انحصاري دولتي بودن يا نبودن كلمبيا نيست، بلكه
بايد مشخص كرد اين مفهوم در كشور تحت سلطه چه معنايي مي يابد. سئوال اينست كه چه
نوع سرمايه داري در كلمبيا وجود دارد؟ در اينجا سرمايه انحصاري دولتي از نوع سرمايه
داري دولتي موجود در كشورهاي امپرياليستي نيست؛ اين سرمايه مالي امپرياليستي نيست
بلكه شكل مشخص و ويژه اي است بنام سرمايه بوروكراتيك. امپرياليسم براي اعمال سلطه
خويش سرمايه بوروكراتيك را بوجود مي آورد. ولي از آنجا كه ح ك ك (م ل) تفاوت بين
كشورهاي امپرياليستي و كشورهاي تحت سلطه امپرياليسم را مخدوش مي كند، "سرمايه
داري انحصاري دولتي" را همان سرمايه مالي امپرياليستي مي انگارد؛ و اين كاملا
غلط است. اعتقاد به وجود چيزي بنام "سرمايه انحصاري دولتي" در كلمبيا
مشابه با سرمايه مالي امپرياليستي، مسلما به آنجا مي رسد كه در زمينه سياست، بغلط
از وجود "فاشيسم" (ديكتاتوري ارتجاعي ترين بخش بورژوازي) صحبت شود و در
زمينه اقتصاد نيز امپرياليسم مساوي با شركت هاي چندمليتي و صندوق بين المللي پول و
بانك جهاني و غيره و يك "دشمن خارجي" قلمداد گردد. التقاط عجيبي است. در
كلمبيا نه بورژوازي مالي وجود دارد و نه سرمايه مالي؛ در عوض يك بورژوازي بوروكرات
بمثابه كارگزار سرمايه مالي امپرياليستي وجود دارد، بدون اينكه واقعاً مالك آن
سرمايه باشد. اين "سرمايه داري انحصاري دولتي" با سرمايه امپرياليستي،
با منافع كمپرادوري و با ملاكين رابطه نزديك دارد. در واقع اين "سرمايه
انحصاري دولتي"، سرمايه بوروكراتيك (كمپرادور و فئودال) است.
ح ك ك (م ل) كلمبيا را كشوري سرمايه داري مي داند
و نتيجتا موعظه گر انقلاب سوسياليستي، قيام و جنگ داخلي است. براي پيشبرد چنين
انقلابي اينها طرح يك جبهه خلقي را ارائه مي دهند؛ اين "جبهه اي
تاكتيكي" از همان نوع "استراتژي قيامي"هاست؛ اينها مبلغ يك باصطلاح
"همگرائي دمكراتيك" هستند كه ائتلافي است از بخشهايي از خرده بورژوازي،
بورژوازي ملي و حتي نيروهاي اپوزيسيون درون طبقات حاكمه با هدف "رفرمهاي دمكراتيك".
اينها با دركي كاملا رويزيونيستي از اين بحث مي كنند كه جبهه و
"همگرائي" بايد شخصيت هاي بورژوا را كه با "فاشيستي شدن"
مخالفند در بربگيرد. ح ك ك (م ل) درك خاصي از تضاد عمده و آماج انقلاب دارد.
اين حزب وقتي از "فاشيستي شدن دولت"
صحبت مي كند، آماج حمله را ميليتاريسم و فاشيسم ميداند و مثل طرفداران شوروي مدعي
است "شخصيت هاي دمكراتيكي" در ميان هيئت حاكمه موجودند كه
"فاشيست" نبوده و با "پروسه فاشيستي شدن" مخالفند. ح ك ك (م
ل) براساس چنين ادعاهايي در مورد "فاشيسم" در كلمبيا است كه نتيجه مي
گيرد، در كشور دو اردوگاه موجود است: "يك طرف فاشيستها و ارتجاعيون؛ طرف ديگر
طبقه كارگر، توده هاي مردم و نيروهاي دمكرات انقلابي." (ضميمه ليبراسيون،
ارگان EPL، 1987).
اين تضاد است چون "جنبش چريكي كه ما جزيي از
آن هستيم دقيقا برچنين زمينه اي خواهان وحدت جنبش انقلابي دمكراتيك مي باشد.
بالنتيجه در كنار جنبش چريكي مي تواند يك جنبش دمكراتيك همگرايانه بوجود بيايد كه
از پروسه فاشيستي شدن و ميليتاريزه شدن جلوگيري كرده و راه حلي سياسي براي وضعيت
جامعه بدست دهد.
" راه حل سياسي پيشنهادي ح ك ك (م ل) يك
بندو بست، يك توافق از طريق مذاكره با طبقات حاكمه اي است كه دولت ارتجاعي بوروكرات
ملاك را اداره مي كنند. اين راه حل شامل رفرم در قانون اساسي، رفراندوم ، تشكيل
مجلس ملي موسسان، و به يك كلام رفرم سيستم حكومتي و ارگانهاي ارتجاعي قدرت سياسي
است. ح ك ك (م ل) براي بدست آوردن اين "معجزات" است كه فراخوان تركيب
"همه اشكال مبارزه" را صادر مي كند؛ جنبش سياسي را عمده مي بيند و جنبش
و مبارزه چريكي را كمكي بحساب مي آورد. اينجاست كه گرايش ساندنيستي ح ك ك (م ل)
آشكار مي گردد. اين حزب از نقطه نظر نظامي خواهان تشكيل يك ارتش منظم با تكيه
برتكنيك، آموزش پيشرفته در زمينه تاكتيك و شيوه ها، تخصص فرماندهان در جنگ موضعي و
متحرك، و نيز ايجاد ميليشيا و گارد از افراد عادي محلي است. اما مسئله واقعي
"آموزش پيشرفته در زمينه تاكتيك و شيوه ها" نيست؛ مسئله اين است كه چنين
"آموزش پيشرفته اي" برخط نظامي رويزيونيستي متكي است. خط نظامي
رويزيونيستي سلاح، تكنيك و تكنولوژي را عمده مي داند، و بجاي تكيه بر توده ها،
تكيه براين فاكتورها را تبليغ مي كند. خط نظامي رويزيونيستي هرچند كه تا حدودي به
توده ها تكيه مي كند ولي به بسيج و ارتقا سطح آگاهي سياسي آنها نمي پردازد.
تاكيد برنامه "جبهه خلقي" بر راي
عمومي، رفراندوم و مجلس ملي موسسان بعنوان "مكانيسم هايي كه تحقق تغييرات
مورد نياز اين كشور را امكانپذير مي سازند" است. هدف از مبارزه ضدامپرياليستي
مطلوب اين جبهه، "حق تعيين سرنوشت خلقها" براي دفاع از "حق حاكميت
ملي و منابع طبيعي" است. آنها مسئله ارضي را درجه دوم مي دانند و آنرا به
"رفرم دمكراتيك ارضي" برپايه "مصادره دولتي بدون ضرر" تقليل
مي دهند يعني نهايتا مذاكره و بندوبست. آنها بدنبال سودجوئي از مبارزه
ضدامپرياليستي هستند، تا بتوانند با دست بالاتر با امپرياليسم وارد مذاكره شوند،
يا از موضع برتري با ملاكين برسر "مصادره" زمينهايي كه در اختيارشان است
به مذاكره بپردازند. ح ك ك (م ل) نماينده منافع خرده بورژوازي "راديكال"
است و از نقطه نظر سياسي عمدتا به سمت شوروي گرايش دارد.
منافع بورژوازي، و بويژه بورژوازي ملي، و خرده
بورژوازي را مي توان در خطوط و برنامه هايي پيدا كرد كه هدف خود را حل مشكلات يك
ملت تحت ستم از ديدگاه طبقات فوق الذكر قرار داده است. جامعه موجود، نيروهاي
اجتماعي گوناگون را به شركت در انقلاب، و از آنجمله در مبارزه مسلحانه، وا ميدارد.
ولي آنها با ايده هاي تنگ نظرانه و كوته بينانه در مورد مفهوم يك انقلاب دمكراتيك
نوين كامل و عميق در انقلاب شركت مي كنند. اين امر در مورد ح ك ك (م ل) هم صدق مي
كند.
پائيز پدر سالاران؟
نيروهاي طرفدار شوروي، طتاً FARC قط، از لحاظ طبقاتي نماينده بورژوازي كمپرادور، برخي
نيروهاي طرفدار شوروي (UP, FARC, PCc) در ميان ملاكين و بخشي از
بورژوازي ملي هستند. ديدگاه عمال ارتجاعي سوسيال امپرياليسم شوروي در كلمبيا و
دركشان از مفهوم انقلاب، استراتژي قيامي است: تركيبي از خط بورژوايي طرفداري از
شوروي بعلاوه خط نظامي ويتنامي ها با چاشني ساندنيسم. جنبه عمده خط بورژوايي
طرفدار شوروي است. اين نيروهاي سياسي نظامي "استراتژي قيامي" را در نكات
زير فشرده مي كنند:
1) مبارزه توده اي در تركيب با عمليات چريكي و
بعنوان جنبه كمكي آن مبارزه. بقول رهبر UP "ائتلاف جنبش مسلحانه در روستا با جنبش هاي شهري و اتحاديه
اي." نكته مركزي در اينجا، همان تئوري رويزيونيستي "تركيب همه اشكال
مبارزه" مي باشد. در اين تئوري التقاطي شهر و روستا از اهميت يكسان برخوردار
بوده و نتيجتا براهميت حياتي تعيين مركز ثقل و وظيفه مركزي پرده ساتر كشيده مي
شود.
فرمول "ائتلاف" جنبش مسلحانه در روستا
و "كار شهري اتحاديه اي" مركزثقل را تعيين نمي كند؛ چرا كه طبق تئوري
رويزيونيستي كارعمده مبارزه مسلحانه در روستا نبوده، بلكه استفاده از اشكال ديگر
مبارزه نظير اعتصابات شهري (بستن دكان ها و خواباندن كل فعاليت اقتصادي - ج ب ف)،
بسيج دهقانان براي رفرم، "مهاجرت" دهقاني )راهپيمائي از روستا به سمت شهر -- ج ب ف)، اشكالي از مصادره زمين،
حماقت پارلماني و عمليات چريكي بعنوان كمكي براي همه اينهاست. جاكوبر آرناس درباره
رابطه مبارزه چريكي با مبارزه توده اي چنين پاسخ گفت: "وظيفه (عمليات چريكي)
دقيقا تحريك يك تهاجم توده اي بسوي اعتصابات محلي و سراسري است كه ما بنوبه خود با
عمليات نظامي از آن دفاع خواهيم كرد." (مجله كروموس، آوريل 1988، بوگوتا) بعبارت ديگر براي طرفداران شوروي مبارزه مسلحانه شكل
عمده مبارزه نيست و ارتش شكل اصلي تشكيلات توده اي نيست. بلكه "تشكيلات سياسي
توده اي"، اتحاد وطن پرستي (UP)، است و اين بيان درك "جبهه گرايي" بورژوايي آنهاست.
البته حزب مسئول اين خط سياسي، يعني ح ك ك، تبلور عقب ماندگي، افلاج و طرفداري از
امپرياليسم شوروي بوده و نمي تواند در مورد جنگ انقلابي و رهبري پرولتري هيچ چيز
مثبتي به كسي ياد دهد. ارتجاع طرفدار شوروي در كلمبيا از خط التقاطي كه توسط ژنرال
ويتنامي نگوين جياپ فرموله شده پيروي مي كند و كار در شهر و روستا را به يك نسبت
پيش مي گذارد. آنها از تركيب تمام اشكال سياسي و نظامي مبارزه و لزوم
"پايگاه" داشتن "در روستا" هم صحبت مي كنند كه دركشان از
مسئله، شبيه "كنترل منطقه اي" السالوادوري ها است. اين هيچ ربطي به
نظريه مناطق پايگاهي انقلابي ندارد. تز مشهور اين جريان درباره "تركيب تمام
اشكال مبارزه" براي تبديل "جنبش چريكي" به "يك جنبش وسيع توده
اي" هيچ ربطي به جنگ انقلابي توده ها ندارد چراكه هدفش "گسترش جنبش هاي
توده اي شهري و روستايي جهت رفرم و عليه ميليتاريسم و فاشيسم" است. اساس
مسئله از نظر آنها، حفظ و رشد قابليت دفاع از خود در پروسه دمكراتيك انقلابي، يا
"قدرت جنبش مسلح جهت مذاكره" است.
جوهر خط و استراتژي طرفدار شوروي مبارزه براي
رفرم در رژيم سياسي، ارگانهاي قدرت سياسي دولت بوروكرات ملاك طرفدار آمريكا، و
نفوذ تدريجي در دولت از طريق "گشايش هاي دمكراتيك" (رفرمها، فشار توده
اي و نظامي، مذاكره بين چريكها و رژيم ارتجاعي) است. "گشايش دمكراتيك"
موردنظر كل "چپ قانوني"، ستاره قطبي تمام فعاليت هاي كنوني طرفداران
شوروي است؛ FARC و UP هردو تابع اين خط هستند. بهمين دليل هم هست كه FARC در سال 1984 "آتش بس موقتي"
را (با دولت ج ب ف) امضاء كرده و براي تضمين "عدم تقلب در پروسه
انتخابات" فراخوان "آتش بس حين انتخابات" را مي دهد؛ به همين دليل
است كه اكنون خواهان "آتش بس نامحدود" بوده و همه نيرويش را در جهت راي
گيري عمومي گذاشته. نيروهاي طرفدار شوروي به ائتلافي محكمتر با بخشهايي از ملاكين
و طبقات حاكمه طرفدار آمريكا محتاجند. اين صفت مشخصه "استراتژي قيامي"
است كه در سطح ملي بدنبال ائتلاف با نيروهاي اپوزيسيون بورژوائي باشد؛ در عين حال،
"متحد طبيعي خلقها" يعني اتحاد شوروي نيز راه استراتژيك را در سطح بين
المللي به آنان نشان ميدهد.
با وجود اينكه در حال حاضر نيروهاي طرفدار شوروي
ميخواهند از رفرمها و گشايشهاي دمكراتيك سود جويند، اين امكان نيز موجود است كه از
طريق كودتا، جنبش قيامي، انتخابات و يا مجموعه اي از اين طرق براي كسب قدرت حركت
كنند.
2) فعلا نيروهاي طرفدار شوروي در موقعيتي نيستند
كه دست به قيام بزنند....
3) نيروهاي طرفدار شوروي FARC معتقدند براي انجام "استراتژي قيامي"شان
بايد طبق مدل FMLN در السالوادور
جلو بروند؛ يعني جهت وحدت عمل بين گروههاي چريكي همانطوري كه CGSB فراخوانش را داده "گام به گام" حركت كرده
و براين پايه يك فرماندهي مشترك متحد تشكيل دهند. البته طبق گفته خودشان، اين
امكان ر ا هم مدنظر دارند كه همه گروههاي چريكي را درون FARC متحد كنند. اين هدف با تحميل برنامه ها و منافع
ارتجاعي FARC بر ديگر
بخشهاي جنبش چريكي و اعمال سلطه برآنها مي تواند عملي گردد. و نتيجتا "قدرت
مذاكره" اين جريان را افزايش دهد. اين كاري است كه در واقع در حال انجامش
هستند. آنها مي خواهند از راه وحدت جريانات چريكي و جنبش هاي "اتحاديه اي و
غير نظامي" قدرت سياسي را بدست بياورند تا بهدف "پالايش و تقويت بخش دولتي
اقتصاد بمنظور استقلال كامل اين بخش از سرمايه چندمليتي صندوق بين المللي پول
بمثابه مظاهر آن دست يابند تا اين بخش بتواند بخش هدايت كننده اقتصاد كلمبيا
شود." معناي اين حرفها چنين است: دولت بجاي آنكه تحت كنترل امپرياليسم آمريكا
باشد، بايد تحت كنترل سوسيال امپرياليسم شوروي قرار گيرد. ساير
"بوليواريست"هاي CGSB هم با اين خط موافقند.
مشكل طرفداران شوروي اين نيست كه چگونه دولت
نويني بسازند، بلكه مشكلشان در چگونگي "پالايش" دولت ارتجاعي موجود است؛
بنحوي كه بتواند به حاكميت بورژوازي بوروكرات طرفدار شوروي خدمت كرده و ديكتاتوري
ارتجاعي برطبقه كارگر و توده هاي خلق را تحكيم نمايد.
4) آنها معنقدند براي گرفتن قدرت دولتي بايد آماج
انقلاب را به بخش طرفدار آمريكاي بورژوازي بوروكرات، باصطلاح نيروهاي
"ميليتاريست"، محدود نمود. طرفداران شوروي مي خواهند از طريق مذاكره به
توافقاتي با نمايندگان امپرياليسم اروپا (سوسيال دمكراتها) دست يابند. آنها بعضي
را "فاشيست" و برخي را "دمكرات" مي نامند. طرفداران شوروي از
ديرباز مبلغين اصلي تئوري دولت ارتجاعي دوبخشي بوده اند: يك بخش خلقي و يك بخش
ضدخلقي. آنها از سرنگوني آلنده در شيلي درس آموزي كرده اند. البته اين درس ربطي به
لزوم پيشبرد جنگ چريكي توده ها ندارد. برعكس، درسي كه هوادارن شوروي آموخته اند
اينست كه اگر نيرويي صاحب ارتشي باشد كه حمايتش كند، آنوقت مي تواند از طريق حماقت
پارلماني بقدرت برسد. براي همين هم هست كه ايدئولوژيست هاي FARC از امكانات متعدد موجود براي كسب قدرت، از انتخابات،
اعتصابات عمومي و قيام و غيره صحبت مي كنند. آنها بهيچوجه معتقد نيستند كه توده ها
سازندگان تاريخند و از طريق جنگ خلق جامعه نوين را بنا مي نهند.
5) در عرصه نظامي، FARC يك ارتش ارتجاعي و مزدور، تبلور خط
و منافع سياسي ملاكين و بورژوازي كمپرادور طرفدار شوروي، و عامل سوسيال امپرياليسم
شوروي است. اين محتواي بورژوايي و طرفدار شوروي خط آنهاست. نقشه FARC، "كار" براي "ايجاد يك ارتش منظم سي
هزارنفره" است. چرا كه طبق گفته دون مانوئل تيروفيخواه "TIROFIJO" ي"چشم مرده" رهبر FARC -- ج ب ف) بدون دست يافتن به اين پيش شرط دست زدن به
قيام غيرممكن است. اين خط بورژوايي، عمدگي را به اسلحه و تكنيك مي دهد و مثل
ويتنام "تشكيل واحدهاي نخبه كماندو" را واجب دانسته، از توده ها براي
حمايت لجستيكي استفاده مي كند. ولي FARC براي ايجاد چنين ارتشي به "يك جنبش قدرتمند توده اي بمثابه
پيش شرط اساسي" هم نيازمند است.....
شراكت در قدرت
در سال 1970 وقتي حزب پوپوليست دست راستي ANAPO در انتخابات رياست جمهوري شكست خورد و نتيجتا منشعب
شد، ام 19 بوجود آمد. (اين تاريخ در نام رسمي سازمان نيز جاي گرفته است: جنبش 19
آوريل -- ج ب ف) اين گروه هميشه خود را نه بعنوان يك گروه چپي بلكه بعنوان يك
"تشكيلات سياسي نظامي"، يك تشكيلات ناسيوناليستي با گرايشات سوسيال
دمكراتيك تعريف كرده؛ تشكيلات ماركسيست لنينيستي كه جاي خود دارد. اين تشكيلات از
لحاظ طبقاتي نماينده منافع بخشي از بورژوازي ملي و خرده بورژوازي شهري است. بخشي
از ام 19 هم حاصل جدائي از FARC است؛ اينها همان افرادي هستند كه "هيچ آينده اي" در FARC نديدند. جمعبندي ام 19 از جنبش كلمبيا آنها را به
اين اعتقاد رساند كه بايد "مظاهر سرزمين پدري" را احياء كرده، ندا در
دهند كه بين الملل پرولتري و انترناسيوناليسم پرولتري "مزخرفات" از مد
افتاده است.
خط پايه اي ام 19، "جنگ كردن بخاطر
صلح" است. منظور آنها از اين خط، مذاكره و گفتگوي سراسري براي شريك شدن در
قدرت مي باشد. پيشنهاد آنها يك "دولت گذار" تحت عنوان "معاهده
ملي" است؛ چرا كه بقول خودشان "كلمبيا بواسطه جدل و خونريزي در جنگي كه
ما خواهانش نيستيم تجزيه مي شود" و "مقوله دمكراسي" بخطر مي افتد.
دمكراسي ام 19 عبارتست از ديكتاتوري بورژوازي؛ قواي قضائيه، مقننه و مجريه؛
پارلمانتاريسم و راي گيري عمومي براي "تمام مردم" دمكراسي مورد نظر
اينها، بورژوادمكراسي نوع كهن و پوسيده اي است كه در عصر امپرياليسم و انقلابات
پرولتري در يك كشور تحت سلطه امپرياليسم امكان پذير نيست.
ديدگاههاي كنوني ام 19 ناشي از شكستهايي است كه
در زمينه نظامي متحمل شده است. در ضمن نقطه نظرات ام 19 نشان ميدهد كه چگونه
بورژوازي ملي از لحاظ اقتصادي ضربه خورده و ديگر مخاطبينش را درون طبقات حاكمه از
دست داده است. اين سازمان از زمان پيوستنش به كميته هماهنگي چريكي سيمون بوليوار
تئوري هاي "همگوني دمكراتيك براي صلح و زندگي" و "متمركز شدن"
تشكلات توده اي را پذيرفته، نكاتي از قبيل "بدهي خارجي و حاكميت ملي"،
"راه حل سياسي براي برخورد نظامي" را در برنامه خود وارد كرده و بخصوص
بدفاع از صنايع كوچك و متوسط در مقابل انحصارات برخاسته است. اگرچه اين نكته از
شكلي دمكراتيك برخوردار است، اما جوهر قضايا چيز ديگري است.
ام 19 خط "قيام گرايي" هم دارد ولي در
نظراتش پيگير نيست. آنها بودند كه براي اولين بار تبليغ جنگ شهري و متعاقبش پيشبرد
جنگ متحرك و موضعي در روستا پرداختند. جنگي كه ام 19 در روستا پيش ميبرد تحت هدايت
يك طرز تفكر شهري است. شايد بتوان ام 19 را آشكارترين نماينده خط نظامي بورژوايي
"كلاسيك" متعلق به ارتش هاي منظم دانست كه با تئوري هاي گواريستي تلفيق
شده است. ام 19 بقول خودش، در عرصه هاي سياسي و نظامي "انديشه سيمون
بوليوار" را محترم مي شمارد.
نظرات ام 19 نوعي ويژه از "قيام گرايي"
است؛ آنها هيچوقت نابودي دولت ارتجاعي را مطرح نكرده اند، چرا كه به مسئله دولت
كاري ندارتد. ام 19 با دركي اتوپيستي خواهان يك كشور "مستقل سرمايه
داري" است.
قدرت سياسي سرخ و جنگ خلق
اخيرا زياد درباره "قدرت خلق" صحبت مي
شود. مثلا اك.ارم مي گويد قدرت خلق از زاويه "حدادي اشكال قدرت محلي" يك
مسئله تاكتيكي بوده و موجد "فضاها"يي است كه در آن دمكراسي، تبارزات
فرهنگي، اشكال سازماني و غيره تمرين مي شود و از طريق آن، مشكلات اقتصادي را مي
توان حل كرد. اين "قدرت" قرار است جايگزين قدرت سياسي
"اليگارشي" شود و از آنجا يك "تهاجم عمومي تاكتيكي" صورت بگيرد.
آنها خواهان تركيب پارلمانتاريسم بورژوا دمكراتيك با "شركت مستقيم" يا
"تشكيلات خودمختار توده ها" هستند. آنها علاوه بر مطالبه انتخابات
شهرداري ها (كه تا همين اواخر توسط دولت منصوب مي شدند -- ج ب ف( خواهان "مجمع عمومي" بمثابه نهادي براي خنثي كردن
شوراهاي سنتي شهري هستند. اين شبيه همان "انجمن ها"يي است كه ح ك ك (م
ل) خواهان است. UP شوراهاي شهر
را "مراكز عمومي ميهني" مي خواند. تنها كاري كه بايد بكنيد اين است كه
اسم اين نهادهاي ارتجاعي را عوض كنيد و در يك چشم بهم زدن قدرت خلق برقرار ميشود!
طرفداران شوروي در مورد اين "مراكز عمومي ميهني" مي گويند كه
"انتخابات خلقي شهردارها آينه اي بدست ما ميدهد كه خود را در آن وارسي كرده و
نشان دهيم كه تا چه حد قادر به اعمال قدرت سياسي هستيم." نتيجتا اين قبيل
انتخاباتها راهي براي "دمكراتيزه كردن" جامعه است.
دفاتر شهرداريها و شوراهاي شهر نيروي مقننه و
مجريه محلي دولت ارتجاعيند؛ آنها ارگانهاي قدرت سياسي ارتجاعي بوروكرات ملاك بوده
و تحت كنترل گامونالهايمستبدين فئودال محلي ج ب فه قرار دارند. انتخابات خلقي
شهردارها از نظر آنها راهي است جهت "رفرم" و "دمكراتيزه" كردن
رژيم سياسي و ارگانهاي ارتجاعي قدرت، و در عين حال دست نزدن به تركيب سيستم
دولتي....
قدرت خلق چيست؟ يا بعبارت صحيحتر قدرت سياسي سرخ
چيست و چگونه ساخته مي شود؟ براي ساختن قدرت سياسي انقلابي شرايط زير را بايد در
نظر گرفت:
وجود حزبي از انقلابيون كمونيست. قدرت خلق بدون
اين پيش شرط غيرممكن است. تجربه تاريخي چه در كلمبيا و چه در سطح بين المللي گواه
اين امر است. اين يك شرط مهم است. حزب بايد در ارگانهاي قدرت سياسي نقش رهبري ايفا
كند.
وجود يك ارتش انقلابي از توده ها. طبق تئوري
ماركسيستي دولت، ارتش جزء اصلي قدرت دولتي است. قدرت سياسي از لوله تفنگ بيرون مي
آيد. ارگانهاي قدرت سياسي نمايندگان دولت جديدند كه از طريق مبارزه مسلحانه ساخته
مي شود. جبهه طبقاتي انقلابي اين شكل دولت دمكراتيك نوين را بيان مي كند.
تكوين، تحكيم قدرت سياسي سرخ تنها بر اساس مناطق
پايگاهي انقلابي ميسر است.
با براه انداختن جنگ خلق است كه قدرت سياسي ساخته
مي شود، يعني زمانيكه توده هاي مسلح و متشكل به بزرگ مالكين و ارتجاعيون ضربه وارد
مي آورند. قدرت سياسي محلي بزرگ مالكين، گامونالها و آتوريته هاي شهري بايد
نابودشوند؛ قدرت مسلح ارتجاع منجمله باندهاي مسلح تحت رهبري ملاكان و غيره بايد
داغان شود. قدرت سياسي انقلابي توده هاي دهقان و كارگر بايد ذره ذره بنا شود.
دولت دمكراتيك نوين يعني ديكتاتوري كارگران و
دهقانان بر ارتجاعيون. ارگانهاي قدرت سياسي يعني مجامع توده اي و سانترآليسم
دمكراتيك. همه اينها قدرت سياسي است.
موجوديت قدرت سياسي سرخ وابسته به تكامل اوضاع
انقلابي است.
رفرم ارضي بايد توسط ابزار انقلابي و قهرآميز
تعميق شود.
بنابراين مسئله اصلي هر انقلاب، كسب قهرآميز قدرت
بوده و در كلمبيا اين امر معناي كنكرت استراتژي جنگ خلق مي يابد؛ ساختمان قدرت
سياسي در طول اين جنگ هم مسئله اصول است و هم مسئله استراتژي. اگر مثل UC - ELN اين امر را صرفا مسئله اي تاكتيكي بدانيم، بدان معني
است كه مسئله را به حد اشكال سازماني بدون دورنما تنزل داده ايم. همه نيروهاي پيرو
"مشي قيامي" كه صحبت از قدرت سياسي مي كنند هيچوقت نمي گويند مدافع چه
نوع ديكتاتوري و يا چه سيستم دولتي، و خواهان چه نوع ارگانهاي قدرت سياسي، يا
سيستم حكومتي هستند 0 در اينجا به تروتسكيستهاي نوع جديد كه درباره "قدرت
كارگران" حر[افي مي كنند، نمي پردازيم. آنها حتي سزاوار اشاره هم نيستند.
تئوري و استراتژي جنگ خلق كه در طول انقلاب چين
توسط مائو تدوين شد را نمي توان معادل يا مشابه مشي چريكي دانست، يا شبيه باصطلاح
"استراتژي قيامي" محسوب داشت.
مائوتسه دون با نشان دادن رابطه بين ناموزوني
اوضاع انقلابي (مرتبط با تكامل ناموزون اجتماعي اقتصادي جامعه) و طولاني مدت بودن
جنگ معتقد بود كه جنگ دراز مدت خلق يك استراتژي است. او اشاره كرد كه
"انقلاب، بمثابه يك حكم، اول در آن مناطقي كه نيروهاي ضدانقلاب در مقام
مقايسه ضعيف هستند آغاز مي شود، رشد مي كند و به پيروزي مي رسد؛ در حاليكه در
نقاطي كه نيروهاي ضدانقلاب قوي هستند به كندي رشد مي كند." ("درباره
تاكتيكهاي ضدامپرياليسم ژاپن"). تكامل ناموزون انقلاب ايجاب مي كند كه جنگ
بلحاظ استراتژيك درازمدت باشد. ولي اين يك جنبه مسئله است. جنبه ديگر اين است كه
درازمدت بودن جنگ خلق با قدرت امپرياليسم رابطه دارد. قواي امپرياليستها و طبقات
حاكمه از نيروهاي انقلاب قوي ترند، هرچند توسط جنگ نابودسازي مي توان دشمن را ذره
ذره نابود كرد و توازن قوا را بهم زد. منظور مائو از اينكه جنگ دراز مدت است اين
نبود كه صرفا مسئله زماني است؛ او هشدار داد كه بي صبري بيش از حد "هيچگاه
ثمر نمي دهد." با وجود اين، صرف اعتقاد به اين واقعيت كه دشمن قوي است و
نيروهاي انقلابي ضعيفند نيز طولاني بودن جنگ را تعيين نمي كند. "نه در تئوري
و نه در پراتيك، يك مبارزه طولاني صرفا از ضديت ضعيف با قوي، نتيجه نمي شود. اين
مبارزه صرفا بواسطه ضديت بزرگ با كوچك، مترقي عليه ارتجاعي، طولاني نمي گردد....
نتيجه گيري ما از مناسبات متقابل همه عوامل درگير در هردو طرف نشئت گرفته
است."
تئوري و استراتژي جنگ خلق يك ديدگاه صرفا نظامي
نيست. مائو آنرا براساس تحليل خود از نقاط ضعف و قوت ارتجاعيون، و همينطور
پرولتاريا و خلق در عرصه هاي نظامي، سياسي اقتصادي و فرهنگي، فرموله نمود.
اين يك استراتژي است براي تضعيف سياسي دشمن و
تقويت سياسي نيروهاي خلق با هدف پيروزي نظامي و تربيت توده ها در امر ساختمان و
اعمال قدرت نوين دولتي و آماده كردن آنها براي سرنگوني امپرياليسم و طبقات
ارتجاعي، سازماندهي مجدد و ساختمان جامعه نوين تحت رهبري پرولتاريا. استراتژي جنگ
خلق مجموعه اي از عوامل سياسي، ايدئولوژيك، اقتصادي، فرهنگي و نظامي را در بر مي
گيرد.
انقلاب در يك كشور تحت سلطه امپرياليسم بايد از
دو مرحله مجزا گذر كند: انقلاب دمكراتيك نوين و انقلاب سوسياليستي؛ و استراتژي جنگ
خلق با اين واقعيت ارتباط تنگاتنگ دارد. تنها با تكيه برجنگ درازمدت خلق است كه مي
توان انقلاب دمكراتيك نوين را به پيش برد و به پيروزي رساند. اين حقيقتي است چرا
كه برنامه دمكراسي نوين در عرصه سياسي فراخوان دولت جديد و جمهوري دمكراتيك نوين
را مي دهد؛ در عرصه اقتصادي مصادره شركتهاي امپرياليستي و متعلق به ارتجاعيون و
اراضي مالكين، اجراي سيستم "زمين به كسي كه روي آن كار مي كند"، و حمايت
و تحديد سرمايه خصوصي با خصلت ملي را در دستور دارد؛ در عرصه فرهنگي خواهان فرهنگ
نوين است كه نطفه اش انقلاب فرهنگي است. برنامه دمكراسي نوين تنها برپايه جنگ خلق
كه برايش پايه جنگ چريكي است قابل تحقق مي باشد.
آنهايي كه "انقلاب سوسياليستي و جنگ
خلق" يا "رهايي ملي و جنگ خلق" را موعظه مي كنند، كنه مطلب را درك
نكرده اند. بهمين دلايل جنگ خلق تنهابه رهبري پرولتاريا و حزب كمونيست انقلابي آن
ميسر است؛ هيچ طبقه ديگري توان پيشبرد آنرا ندارد. براي بعمل درآوردن برنامه
دمكراتيك نوين استراتژي و تئوري جنگ خلق ضرورت دارد؛ و بالعكس هدف از جنگ خلق و
نطفه اش جنگ چريكي، پيشبرد برنامه دمكراتيك نوين است. قدرت سياسي، اقتصاد نوين و
فرهنگ نوين از طريق جنگ خلق بدست مي آيد. جنگ چريكي و ارتش سرخ چريكي اجراي تدريجي
دو وظيفه اساسي دمكراسي نوين را ميسر مي كند. يعني: استقلال كامل و همه جانبه از
امپرياليسم، و نابودي سيستم نيمه فئودالي، و محو انحصار مالكيت زمين در دست
زمينداران بزرگ. جنگ خلق يعني دمكراسي انقلابي و ضدامپرياليسم پيگير.
ساير طبقات اجتماعي نظير خرده بورژوازي و بخشهايي
از بورژوازي ملي قادرند جنبشها و مبارزه مسلحانه را رهبري كنند ولي تنها مي توانند
كاري محدود با اهداف محدود انجام دهند و اين بخاطر درك بورژوايي شان از انقلاب و
منافع طبقاتي شان است. اين نيروها اشكال متفاوتي از ناسيوناليسم تنگ نظرانه را تبليغ
كرده و چه در مورد حل "مسئله ارضي" و چه در مبارزه ضدامپرياليستي پيگير
نيستند. پرولتاريا و حزب كمونيست اصيلش مي توانند به اين نيروها كمك كنند تا در
راهي كه با پرتو كمونيسم انقلابي روشن شده بعنوان متحد پاپيش بگذارند.
استراتژي جنگ خلق يك جزء لاينفك ايدئولوژيك دارد
كه عبارتست از آموزش توده ها و بسيج آنها در ساختمان ارگانهاي قدرت سياسي بطوري كه
در جريان جنگ تربيت شوند و به سطح بالايي از آگاهي سياسي و استحكام ايدئولوژيك دست
يابند، تا براي زماني كه كنترل تمام جامعه را بدست آورده و به سازماندهي مجدد آن
مي پردازند آماده باشند.
استراتژي جنگ خلق، جنگ توده هاست؛ سازماندهي
آنها، بسيج آنها و اتكا به آنهاست. يكي از اصول اساسي جنگ خلق اعتماد به پتانسيل
انقلابي توده هاست. شكل مشخصي كه اين اصل بخود مي گيرد، بسيج و سازماندهي دهقانان،
بخصوص دهقانان فقير، پرولتارياي شهري و روستايي، و خرده بورژوازي بمعني سازماندهي
آنها در ارتش چريكي مي باشد تا امر نابودي قدرت سياسي كهن و ساختمان قدرت نوين و
دولت دمكراتيك نوين را به پيش برند. "قيام گرايان" چه طرفدار شوروي،
رويزيونيستها، سوسيال دمكراتها و چه مسيحيان، مجبورند تا حد معيني به توده ها تكيه
كنند. ولي اينكار را بمنظور بيدار كردن نيروي توده ها براي نابودي كهنه و خلق نو
انجام نمي دهد، بلكه آنها توده ها را ابزاري براي اعمال فشار بر دولت ارتجاعي و
دستيابي به توافق از طريق مذاكره مي دانند. آنها توده ها را فقط تا حدي كه با منافعشان
جور در بيايد بسيج مي كنند، چرا كه از توان انقلابي توده ها مي ترسند؛ چرا كه نمي
خواهند و نمي توانند انقلاب را تا به آخر به پيش برند.
وقتي كه نقطه عزيمت ما دراز مدت بودن جنگ باشد،
آنگاه ايجاد مناطق پايگاهي انقلابي جهت توانايي در رهبري انقلاب و جنگ انقلابي، يك
مسئله استراتژيك مي شود.
با اين حساب مناطق پايگاهي انقلابي در جنگ چريكي
چيستند؟ "اين مناطق پايگاههاي استراتژيكي هستند كه نيروهاي چريكي با تكيه
بدانها وظايف استراتژيك خود را انجام مي دهند و بهدف خود كه عبارت از حفظ و بسط و
توسعه نيروهاي خودي و نابودي و بيرون راندن دشمن مي باشد، نائل مي آيند. بدون وجود
چنين پايگاههاي استراتژيكي، هيچ نقطه اتكايي جهت اجراي وظايف استراتژيك و يا نيل
بهدف جنگ موجود نخواهد بود. بطور كلي نبرد بدون پشتگاه يكي از ويژگيهاي جنگ چريكي
در پشت جبهه دشمن است، زيرا نيروهاي چريكي در اين مناطق از پشت جبهه عمومي كشور
جدا هستند. ولي جنگ چريكي بدون وجود مناطق پايگاهي نه مي تواند مدت زيادي دوام
يابد و نه قادر است بسط و توسعه يابد. اين مناطق پايگاهي در واقع پشتگاه جنگ چريكي
را تشكيل مي دهند." (مائوتسه دون، "مسائل استراتژي در جنگ چريكي ضد
ژاپني").
وجود برخي شرايط براي ايجاد مناطق پايگاهي لازم
است: 1) وجود نيروهاي مسلح؛ 2) وجود يك حزب كمونيست انقلابي؛ 3) تحميل شكست به
دشمن با استفاده از نيروهاي مسلح، با پشتيباتي توده هاي خلق؛ 4) بسيج توده ها در
مبارزه انقلابي در جريان مبارزه، سازماندهي دسته ها و واحدهاي چريكي، و در ضمن،
ايجاد تشكلات انقلابي توده اي، سازماندهي كارگران، دهقانان، جوانان، زنان، بچه ها،
تجار و متخصصين، "با توجه به درجه آگاهي سياسي و اشتياقشان به نبرد."
در جريان مبارزه انقلابي، با اتكا بر توده هاي
خلق، قدرت سياسي كهنه گامونالها و ساير دشمنان عيان و پنهان توده ها نابود مي شوند
و قدرت نوين، قدرت سياسي سرخ، تحكيم شده توان انقلابي توده ها را بكار مي گيرد.
ارگانهاي قدرت سياسي بايد برنامه دمكراتيك نوين و سياستهاي جبهه متحد را به عمل
درآورند، اين يعني مفهوم خاص بخشيدن به دولت نوين ديكتاتوري كارگر دهقان تحت رهبري
پرولتاريا و حزب كمونيستش؛ و بدين ترتيب توده هاي خلق عليه امپرياليسم، بورژوازي
كمپرادور و بوروكرات و ملاكين متحد مي شوند.
توان توده هاي بسيج شده در جريان مبارزه انقلابي
بطور كامل، همه جانبه و ذره ذره مناسبات اجتماعي و توليدي كهن را در هم شكسته،
مناسبات اجتماعي و توليدي نوين را بنا مي نهد، و سياست و اقتصاد و فرهنگ نوين را
بظهور مي رساند.
خط اقتصادي كه در مناطق پايگاهي دنبال مي شود
بايد بر پايه برنامه دمكراتيك نوين و جبهه متحد و خودكفايي باشد كه بخشي از آن
پيشبرد و تعميق رفرم ارضي با شيوه هاي انقلابي است. مي بينيم كه مناطق پايگاهي،
نيز مانند خود استراتژي جنگ خلق، صرفا مقوله اي نظامي نيست. همانطور كه مائو گفت
مناطق پايگاهي، پشتگاه استراتژيك انقلاب است. منظور پرولتاريا پشتگاهي است كه توسط
انقلاب پرولتري جهاني ايجاد شده باشد؛ و اين كاملا خلاف نظر رويزيونيستي است كه
توسط امثال ساندنيستها در مورد "منطقه پشتگاه بين المللي" تبليغ مي شود.
مسئله استراتژيك منطقه پايگاهي انقلابي با اين كه
آيا ميخواهيم سيستم امپرياليستي، سرمايه داري بوروكرات و نيمه فئوداليسم را نابود
و ريشه كن كنيم و يا برعكس ميخواهيم با رژيم ارتجاعي يا بخشهايي از آن به سازش
برسيم، كاملا مرتبط است. همانطور كه مائوتسه دون مطرح كرد، "از آنجا كه
امپرياليسم مقتدر و متحدان مرتجع او در چين مدت مديدي است كه شهرهاي كليدي كشور را
به اشغال خود درآورده اند، اگر نيروهاي انقلابي نمي خواهند با امپرياليسم و
نوكرانش سازش كنند، بلكه مصمم هستند بمبارزه خود ادامه دهند؛ اگر آنها قصد دارند
نيروهاي خود را ذخيره و آبديده كنند و تا موقعيكه بقدر كافي نيرومند نشده اند، از
نبرد تعيين كننده با چنين دشمن قوي احتراز جويند، بايد مناطق روستايي عقب مانده را
به مناطق پايگاهي مترقي و مستحكم، به دژهاي بزرگ نظامي، سياسي، اقتصادي و فرهنگي
انقلاب مبدل سازند تا با اتكا بدانها عليه دشمن درنده كه با تكيه به شهرها به
مناطق روستايي حمله مي كند، مبارزه نمايند و از اين طريق در جريان پيكار طولاني
بتدريج به پيروزي نهايي انقلاب دست يابند." ("انقلاب چين و حزب كمونيست
چين") جمعبندي مائو در شرايط كنوني كلمبيا صادق است.
استراتژي جنگ خلق از خطوط استراتژيك محاصره شهرها
از طريق دهات پيروي مي كند، و اساس آن استقرار اين يا آن نوع منطقه پايگاهي در
روستاها و شهرهاي كوچك برپايه جنگ چريكي است. اين امر امكان بپاخيزي توده هاي شهري
كه به قيام منجر مي شود را نفي نمي كند؛ نافي استفاده از اعتصابات و تعطيل عمومي
در مناطق مشخص هم نيست. ولي اين اشكال بخشي از استراتژي كلي جنگ خلق هستند و نمي
توان از آن جدايشان نمود. نكته مركزي قابليت حزب كمونيست انقلابي در بسيج دهقانان
براي شركت در انقلاب دمكراتيك نوين تحت رهبري پرولتارياست.
www.sarbedaran.org