مسئله زن: بحثهاي تئوريك انگلس

 

از سلسله گفتارهاي راديويي "صداي سربداران" (1370-1368)

 

بدون شك براي درك بهتر آنچه امروز بر زن مي گذرد، و براي آنكه بتوان پرولتارياي انقلابي و خصوصا زنان پرولتر انقلابي را به دركي مسلح نمود، تا خود بعنوان پيشتاز براندازي ستم بر زن پا به ميدان گذارند، مي بايست از آنچه فراهم كننده زمينه هاي عيني و ذهني اسارت زن به شمار مي آيند، ديد همه جانبه تري داشت. مسلما آنچه زنان را در حصار زنجير ستم مضاعف نگهداشته، به ناگهان و اتفاقي بوجود نيامده، و داراي علتهاي تاريخي مشخص و معيني است. بدون دنبال كردن نقش زن در طول تاريخ در پروسه توليد اجتماعي، و رابطه اش با بازار توليد، نمي توان به اين علتها دست يافت. تحقيق پيرامون اين موضوع ما را به بررسي نقش زن در خانواده و تقسيم كار اجتماعي در دوره هاي مختلف موظف مي سازد. انگلس يكي از بنيانگزاران سوسياليسم علمي و رهبران جنبش كمونيستي ، در يكي از آثار ارزشمند خود، بنام منشاء خانواده، مالكيت خصوصي و دولت تحقيقات گسترده اي در اين زمينه ارائه داده است. امشب سعي مي كنيم از همين كتاب مطالبي را عنوان كنيم تا گامي در جهت شناسايي ريشه هاي تاريخي ظلم و تعدي بر زن به پيش برداريم. انگلس در بخش "پايان حق مادري" چنين مي نويسد:

"در مراحل ابتدايي بربريت، ثروت ثابت منحصر به خانه، لباس، زيورآلات خشن و وسائل تامين و تهيه غذا چون قايق، اسلحه و ساده ترين نوع ظروف آشپزخانه بود. غذا را مي بايستي روز بروز بدست آورد. اقوامي با اقتصاد شباني پيشرفته با گله هاي اسب و شتر، الاغ، گاو، گوسفند، بز و خوك خود، مانند آريائيهاي سرزمين هند در ايالات پنجاب و گنگ و جلگه هاي رود سيحون كه در آن هنگام پر آب تر بودند، و سامي ها در كنار دجله و فرات اكنون سرزمينهايي بدست آوردند كه فقط با مختصر نظارت و مراقبتي بطور روز افزوني بر تعداد احشامشان افزوده گرديد ... اما اين ثروت هاي جديد به چه كسي تعلق داشت؟ بدون شك در ابتدا متعلق به تيره ها بود ... با اطمينان مي توان گفت كه در آستانه شروع تاريخ هستند، همه جا گله هاي دام همانند آثار هنري قبايل بربريت، زيور آلات فلزي، لوازم تجملي، و بالاخره گله هاي بشري يعني برده ها، در تملك سران خانواده ها بودند.... اين ثروتها پس از آنكه به مالكيت خصوصي خانواده ها در آمدند و در نتيجه بسرعت افزايش يافتند، ضربه اي شديد به جامعه ايكه بر پايه ازدواج جفتي و تيره هاي مادر سالاري بنا شده بود، وارد نمودند. ازدواج جفتي در خانواده عنصر جديدي را وارد كرده، و در كنار مادر طبيعي، پدر طبيعي طفل را جاي داد. پدري كه احتمالا از بسياري از پدران امروزي واقعي تر بود. طبق تقسيم كار رايج درون خانواده، در آن زمان تهيه غذا و ابزار مورد لزوم به عهده مرد بود. بنا بر اين او هم مالك ابزار بوده و اگر زن و شوهري از هم جدا مي شدند. همانطور كه زن وسائل خانه خود را بر مي داشت، مرد نيز ابزار كار خويش را در اختيار مي گرفت. به همين ترتيب مطابق سنت اجتماعي آن زمان، مرد علاوه بر وسائل كار، مالك منابع جديد غذايي يعني دامها و پس از آن وسايل جديد كار يعني بردگان نيز محسوب مي شد ... بنا بر اين به نسبت ازدياد ثروت، از طرفي اين ثروت مقام مرد را در خانواده مهمتر از زن كرد و از طرف ديگر محركي بود براي مرد تا با استفاده از موضع قوي، قواعد سنتي توارث را بنفع فرزندانش براندازد... بدينگونه توارث مادري و قوانين پدرسالاري ارث ( كه در زماني قوانين مسلط بود) واژگون شد و بازماندگان پدري و قوانين پدر سالاري ارث جانشين آن گرديد... برانداختن حق مادري، شكست تاريخي ـ جهاني جنس مونث بود. مرد (بدين ترتيب) فرماندهي منزل را نيز بدست گرفت، مقام زن پايين آورده شد، و به برده ارضاء شهوت مرد و وسيله اي براي توليد فرزند تبديل گرديد. اين تنزل مقام زن كه بخصوص در ميان يونانيهاي باستان و از آن پيشتر در قرون كلاسيك كاملا مشخص بود، بتدريج پرده پوشي شده و گاهي نيز بشكل ملايمتري درآمد، ولي به هيچ وجه از بين نرفت."

انگلس در بخش "مردان، زنان و تقسيم كار" كتاب "منشاء خانواده، مالكيت خصوصي و دولت"، براي نشان دادن اهميت تقسيم كار در شكل گيري نقش زن در جامعه از گذشته تا كنون، بحث خود را چنين ادامه مي دهد:

"... با افزايش توليد در تمام شاخه ها يعني دامپروري، كشاورزي و صنايع دستي، نيروي كار، انسان را قادر كرد بيش از آنچه براي گذران زندگي خودش ضرورت داشت، توليد كند. اين امر در عين حال مقدار كاري كه هر يك از اعضاء تيره يا جماعت خانگي يا خانواده منفرد ميبايست انجام دهد را افزايش داد. افزايش نيروي كار، بيشتر مطلوب گشت. جنگ به اين امر پاسخ داد. اسرا به برده تبديل شدند. تحت شرايط تاريخي عام آن زمان، نخستين تقسيم كار اجتماعي بزرگ با افزايش قابليت توليدي نيروي كار، يعني ايجاد ثروت و وسعت بخشيدن به دامنه توليد ضرورتا بردگي را بدنبال خود داشت. نخستين تقسيم كار اجتماعي بزرگ به نخستين تقسيم بندي جامعه منجر شد و جامعه به دو طبقه تقسيم گشت: اربابان و بردگان، استثمار كنندگان و استثمار شوندگان.

اينكه مالكيت اشتراكي قبيله همراه با تيره احشام، در چه زماني بمالكيت فردي سران خانواده تبديل شده، تا بامروز هنوز معلوم نيست، اما اين تبديل ميبايست عمدتاً در مرحله مياني بربريت صورت گرفته باشد. احشام و چيزهاي جديد ديگري كه نمودار ثروت شدند، انقلابي در خانواده پديد آوردند. تهيه مايحتاج زندگي هميشه كار مرد بود، از اينرو وسايل را توليد مي كرد و آنها را در تملك خود داشت. احشام، وسايل جديد معيشت بودند و مرد در اهلي كردن آنها پيشگام بود وپرورش آنهارا بعهده گرفت. از اينرو مالكيت احشام و كالاها و نيز بردگاني كه در ازاي احشام و كالاها بدست آورده بود، باو تعلق داشت. اينك تمام مازاد توليد بدست مرد مي افتاد. زن تنها در مصرف آنها سهيم بود و در تملك آنها هيچ سهمي نداشت. شكارچي و جنگجوي "وحشي" باينكه مقام دوم را بعد از زن درخانه داشته باشد، قانع بود. شبان "نجيب تر" با تكيه بر ثروتش به موضع مقدم هجوم برده و زن را بزور عقب راند. و زن نمي توانست اظهار نارضايتي كند. تقسيم كار در خانواده، شكل توزيع ثروت را ميان مرد و زن تعيين كرده بود. اين تقسيم كار تغيير نكرده بود و با اين همه روابط خانگي پيشين را واژگون كرد، فقط باين علت كه تقسيم كار در خارج از خانواده تغيير پذيرفته بود. همان علتي كه قبلا موجب برتري زن در خانواده مي شد، يعني محدود بودن زن بكارهاي خانگي، اينك برتري مرد را درخانه تثبيت مي كرد. كار خانگي زن در مقايسه با كار مرد در كسب نان اهميت خود را از دست داد. كار مرد همه چيز بود و كار زن "جزئي" ناچيز را تشكيل مي داد. در اينجا مي بينيم كه رهائي زنان و برابري آنها با مردان تا آنزمان كه مردان از كار توليدي اجتماعي بركنار و به كارخانه كه امري خصوصي است، محدودند امكان ناپذير است و امكان ناپذير خواهد بود. رهائي زنان تنها هنگامي ممكن مي گردد كه زنان بتوانند در توليد به مقياس وسيع و اجتماعي شركت كنند و وظايف و امور خانه ميزان ناچيزي از وقت آنها را بخود مشغول كند. و تنها در زمان ماست كه صنايع مدرن به ميزان وسيع نه تنها بزنان اجازه مي دهد كه بمقياس وسيعي در توليد شركت كنند، بلكه درواقع آنرا طلب مي كند و علاوه براين تلاش دارد تا كار خانگي خصوصي را به يك صنعت عمومي تبديل نمايد. كه در نتيجه اين صنعت است كه رهائي زن ممكن گشته است. برتري واقعي مرد برخانه آخرين مانع را از سر راه حاكميت مرد برداشت. اين حاكميت مطلق با لغو حق مادر و پيدايش حق پدر و گذار تدريجي خانواده جفتي به تك همسري تقويت شد و خصلت دائمي يافت."

آري امروز نيز طبقات استثمارگر و نمايندگان سياسي آنها در مقام دولتها از تمام امكانات خويش بهره مي گيرند، تا اين تقسيم كار را تحكيم نموده، ازلي، ابدي و طبيعي جلوه دهند. ماداميكه اين دول ارتجاعي درقدرتند اين تقسيم كار بقوت خود باقي خواهد ماند. و مادامكه زنان براي محو ريشه هاي تقديس و تحكيم اين تقسيم كار حركت نكنند، حداكثر به رفرمهايي بيش دست نخواهند يافت. مبارزه زنان آزاده و انقلابي نه براي كاهش ستم و ايجاد شرايط زيست بهتر از طريق افزايش حقوق مدني خويش، بلكه ميبايست براي حذف ستم و از بين بردن منابع بازتوليد ايده هاي ارتجاعي درقدرتهاي حاكمه صورت پذيرد. برابري قانوني، به معناي برابري واقعي با مردان نيست. كمتر پيش مي آيد كه اين نوع به اصطلاح برابري در قوانين ارتجاعي و واپس مانده دولتها و طبقات استثمارگر تصريح نشده باشد. اينگونه تصريحات حداكثر رفرمهائي را ايجاب نموده و در مقابل ، اشكال ستم را بيش از پيش پيچيده تر و پوشيده تر ساخته است. خواسته هاي حقوقي، صنفي و كلا دمكراتيك زنان ميبايست درپرتو حضور هرچه فعالتر آنان در جنبش انقلابي و مبارزه سياسي، متحقق گردد. فقط و فقط ازاين طريق است كه مي توان برآداب و سنن پوسيده و منحط جامعه طبقاتي مردسالار، و در ادامه محو ريشه هاي جان سخت و ديرينه ستم و استثمار مضاعف برزنان فائق آمد. اگر مبارزات پارلمانتاريستي و رفرميستي يعني مبارزاتي كه قلب ارتجاع و امپرياليسم يعني دولتهاي حاكم را هدف قرار نداده باشد، توانست طبقه كارگر را به قدرت سياسي برساند، زنان نيز خواهند توانست از طرقي مشابه به خواسته هاي اساسي خود دست يابند! چنين چيزي جز توه م نيست! زنان انقلابي ميبايست فاصله بين رفرم تا انقلاب را بخوبي درك كنند و از همان ابتدا با شركت گسترده خود درمبارزه سياسي، آنهم نه بمثابه جزو تابعي از مرد، و براي نيل به قدرت سياسي و آگاه بودن به جايگاه خود در آن، آنچه ميبايد انجام پذيرد را انجام دهند. اگر پرولتارياي آگاه بتواند در سطحي گسترده از درون خود رهبران كمونيست و انقلابي برجسته اي از زنان تربيت كند، آنگاه امر رهايي واقعي زنان تا تحقق قطعي آن فاصله كمتري خواهد داشت!

تا زمان انگلس، موقعيت تبعي نيمي از نوع بشر هيچگاه مورد سئوال واقع نمي شد. تنها در اواسط قرن نوزدهم بود كه ماركس و انگلس منطق مبتني بر پيش داوريها و تعصبات را شكسته، ثابت كردند كه موقعيت تبعي زنان هيچ ربطي به ضعف جسماني و يا جنبه هاي باصطلاح طبيعي زنانه ندارد. بالعكس، ماركس و انگلس اين تئوري را پيش گذاشتند كه ستم بر زن محصول و نتيجه سازمان اجتماعي بشر بوده و اساسا در هر جامعه از سطح مشخص توسعه نيروهاي مولده و روابط توليدي مبتني بر آن منتج مي شود.

مرتبط ساختن موقعيت اجتماعي زن به تقسيم كار و روابط مالكيت و توزيع ثروت در يك زمان و جامعه معين منجر به طرح اين سوال شد كه اين وضع تا كي ادامه خواهد يافت؟ البته اين سوال موضوع اصلي بحثها نبود.

انگلس اشاره نمود كه تا قبل از سال 1860 فرض بر اين بود كه خانواده پديده اي ازلي بوده و بلحاظ تاريخي بهيچ وجه تغيير شكل نداده است. طبق اين بينش چند همسري از روز ازل پديده اي انحرافي بشمار مي آمد و تك همسري، پديده اي طبيعي.

انگلس گفت كه علم تاريخ بشر در اين زمينه كاملا تحت نفوذ كتاب "تورات" يهوديان قرار داشت. كتابي كه در آن تك همسري ستوده شده و چند همسري بمثابه پديده اي غير طبيعي در تاريخ بشر و حتي حيوانات تلقي مي گشت.

انگلس در جواب به آن دسته از محققين بورژوا كه اثبات طبيعي بودن تك همسري در زندگي بشر، يارگزيني پرندگان را مثال مي زدند مثال كرمها را به ميان كشيد و گفت در هر كدام از كرمها، بين 50 تا 200 جفت اندام جنسي وجود دارد و كرم در تمام طول زندگي اش بازتوليد نوع خود را به تنهايي انجام مي دهد.

مضافا انگلس اشاره كرد كه انسان از تيره پرندگان نبوده و مثال پرندگان براي اثبات باصطلاح طبيعي بودن تك همسري بيفايده است.

در آن زمان با وجوديكه پروسه تكاملي نوع بشر و يا شكل هاي ابتدائي اجتماعات بشري هنوز كشف نشده بود اما انگلس اين حكم مهم را اعلام كرد كه هيچ سازمان اجتماعي در خلاء بسر نبرده و از تماس متقابل با سازمان هاي اجتماعي پيش از خود رها نيست.

با چنين نگرشي بود كه كتاب "حقوق مادري" نوشته باخوفن فيلسوف آلماني توجه وي را جلب كرد.

باخوفن در كتابش با مطالعه و كند و كاو در ادبيات مربوط به تمدن هاي كلاسيك يونان و رم بطور مستند به اين نتيجه رسيده بود كه در اين اجتماعات ابتدائا مادرسالاري حاكم بوده است. باخوفن بر اين مسئله نام "حق مادري" نهاد.

باخوفن قادر نشد دلائل تغيير ريشه اي در اين وضعيت را مشخص كند، اما توانست همزماني اين تغيير در عقايد مذهبي را بمثابه انعكاسي از تغيير در شرايط مادي اجتماعات كهن درك كند و گفت در اين عرصه است كه مي توان دليل سرنگوني حق مادري را پيدا نمود.

سپس در سال 1871 لوئي هنري مورگان، زيست شناسي كه در ميان سرخپوستهاي مختلف آمريكاي شمالي كار مي كرد، تحقيقات بيشمارش در مورد فعاليتها و اشكال سازمان اجتماعي آن قبايل را منتشر ساخت.

آنچه از تحقيقات مورگان مي شد فهميد اين بود كه در جوامع سرخپوستي با نيروهاي مولده ابتدائيش شكل اصلي سازمان اجتماعي گروه نسبتا كوچكي از افراد است كه از طريق نسب مادري بهم مرتبط مي شوند. مورگان اين شكل پايه اي را تيره ناميد.

در آن جوامع بنظر مي رسيد كه زن نفوذ زيادي در تصميم گيريها داشته باشد. و دودمان از طريق زن، نقطه اتكاء عمده سازمان اجتماعي بحساب مي آمد.

ازدواجها غالبا درون قبيله صورت مي گرفت، اما غالبا خارج از تيره. و در اكثر موارد اين مرد بود كه وارد طايفه زن مي شد، نه بالعكس.

مورگان همچنين با تحقيق در مورد جوامع ابتدائي در نقاط مختلف جهان مشاهده كرد كه زنان در آن دورانها از مقام اجتماعي بالائي در جامعه برخوردار بوده و در زمينه تصميم گيري هاي اجتماعي، حتي مي توانسته اند رهبران مرد را انتخاب يا بركنار كنند. اين كشف مورگان ضربه سهمگيني بر عقايد عقب مانده رايج در قرن هجدهم محسوب مي شد. مورگان نشان داد كه بسياري از اين جوامع سپس دچار تغييراتي عظيم گشته و در آنها پدرسالاري بجاي مادرسالاري نشسته است.

مورگان قادر نشد دليل چنين تغييري را شرح دهد. اين انگلس بود كه به دليل چنين تغييري دست يافت و مطرح نمود كه علت اين امر توسعه فعاليتهاي توليدي بوده است. انگلس همچنين در مطالعاتش به اين نتيجه رسيد كه در جوامع اوليه روابط، برپايه تك همسري قرار نداشته است. يعني هنگامي كه جوامع مبتني بر استفاده صرف از طبيعت براي گذران زندگي بود، چند همسري هم از جانب مرد و هم از جانب زن برقرار بود. اما با تكامل جامعه و استفاده بيشتر از ابزارتوليدي، ازدواجها بيشتر تحت كنترل جامعه درآمد و ملاحظات سياسي و اقتصادي در ازدواجها دخيل گشت. در عين حال تقسيم كار موجود در جامعه بر حسب جنسيت، بخاطر دستيابي به منابع توليدي و بازده بيشتر طوري تكامل يافت كه مالكيت و توزيع ثروت عمدتا بدست مرد افتاد. بدنبال اين تكامل بود كه مردسالاري جانشين زن سالاري گشت.

بنا بر آنچه گفته شده است نتيجه مي گيريم كه يكم، در مرحله نخستين پيدايش جوامع بشري، سازمان اجتماعي اوليه اساسا اشتراكي بود، چرا كه زمينه مادي براي مالكيت خصوصي ابزار توليد وجود نداشت. لذا تمايزات اجتماعي بر پايه تمايزات در عرصه مالكيت هم در بين نبود. بنابراين وجود يك دولت مافوق مردم براي هماهنگ كردن مالكيت، توزيع، امور دفاعي و توسعه مالكيت ضرورتي نداشت.

دوم، مقام اجتماعي زن در جوامعه اوليه مادون مرد نبود. بالعكس، زنان نقش زيادي در تصميم گيريها داشتند.

سوم، حتي در زماني كه طبقات و سلسله مراتب وجود نداشته، تقسيم كاري بر مبناي جنسيت و در ارتباط  با توليد مثل موجود بوده است.

چهارم، زماني كه امر توليد بدست مرد افتاد و تقسيم اجتماعي بر مبناي مالكيت توسعه يافت، پدرسالاري جانشين مادرسالاري گشت.

بنابراين علم و تاريخ نشان مي دهد كه نظريات مبتني بر خصلت بشري يا باصطلاح "ويژگيهاي جنسي" بعنوان توجيهي براي سلطه و ستم مرد بر زن كاملا بي پايه و اساسند. يعني آنكه سلطه، پديده اي ذاتي و وابسته به نوع جنس مرد يا زن نبوده و چيزي غير قابل اجتناب و غير قابل تغيير نيست.                              

 

www.sarbedaran.org