پرولتاريای
آگاه و مسئله
زن
مقاله
حاضر، متن
تنظيم شده
مصاحبه ايست
كه توسط نشريه
حقيقت
پيرامون
مسئله زن و
برخورد
كمونيستها به
اين مقوله با
يكي از رفقا
صورت گرفته
است. (1366)
حقيقت:
طى تاريخ
جديد، كمونيستها
و زنان
انقلابي آكاه
مبارزه اي سرسختانه
و دشوار را بگرد
مسئله زن به
پيش برده اند،
آموزگاران پرولتارياى
جهاني مباحث و
مجادلات
مشخصي را به اين
مسئله اختصاص
داده اند،
زنان انقلابي
درميدان نبرد
طبقاتي با
نثار خون
خويش، روز زن
و موجوديت
اجتماعي_سياسى
اين نيروي
قدرتمند را
رسميت بخشيده
اند، ليكن
قواي ارتجاع و
امپرياليسم، نگهبانان
نظام پوسيده
ستم
واستثمار، به
ياري نظريه
پردازان و
برنامه
ريزانشان به
تخطئه و لوث
كردن تمامي
اين مبارزات و
دستاوردها پرداخته
و سياست سركوب
را بگونه اي
پوشيده تر، مزورانه
تر و نتيجتا
موثرتر دنبال
نموده اند. امروز
بسختي ميتوان
حكام مرتجع يا
امپرياليستى
را پيدا كرد
كه بطور لفظي
از "آزادي و
حقوق اجتماعي
زنان" دفاع
نكنند. امروز نمايندگان
نقابدار و
آشكار
بورژوازي
مبارزه زنان
در راه رهائي
را " محترم مي
شمرند" و بسياريشان
به سنت
برگزاري روز
زن "ارج مي
نهند". در چنين
شرايطي،
برخورد
پرولتارياي
آگاه به اين
مسئله چگونه
بايد باشد؟
مرزتمايزميان
خط پرولتري
اصيل با
مدافعين
دروغين رهائي
زن چگونه
ترسيم
ميگردد؟
جواب:
مقوله ستم بر
زن در جامعه
طبقاتي و
چگونگي برخورد
پرولتارياي
آگاه به اين
مسئله را
ميبايد مورد
بازبيني قرار
داد. صيقل
دادن سلاح
مبارزه
آگاهانه انقلابي
بمنظور
زيرورو كردن
جهان ستم و
استثمار امپرياليستي
نميتواند جدا
از پالايش و
تحول انقلابي
ديدگاهها،
برخورد ها و
ايده هاي كمونيستهاى
انقلابي نسبت
به تك تك
مظاهر و جوانب
نظام
جنايتكارانه
موجود و در
اين ميان، به
ستم بر زن
بعنوان جنبه
اي بس مهم از
اين سيستم
استثماري
صورت پذيرد.
بيائيد
در همينجا يك
جهت گيري
عمومى را براي
كل اين بحث
مشخص کنیم. ما
كمونيستها
بايد برخورد
كيفيتا
متفاوتی را
نسبت به اين
مسئله ارائه
دهيم؛ برخوردي
كيفيتا متفاوت
از برخوردهاي
سنتي.اگر قرار
است در حركت
پرولتارياي
آگاه چيزي
بمثابه سنت در
نظر گرفته
شود، همانا
نفي تمامي
عادات و سنتهاست.
سنت كمونيستي
معنائي جز
رهائي از قيد
و بند سنت
ندارد. در طرح
و برخورد به
مسئله زن و ستم
بر زن نيز
ميبايد مرتبا
به عمق رفت،
شرايط را
زيرورو كرد، و
به دركي همه
جانبه تر و
طرق موثرتر
مبارزه دست
يافت، ميبايد
توده هاي وسيع
را در برخورد
به اين مقوله
تعلیم داد.
آنها بايد به
اين نكته
حياتي پي
ببرند كه منافعشان
در رهاكردن
خود و جهان از
تمامي اشكال
ستم و استثمار
و در ميان
آنها،از ستم
وارد بر زن
است. بنابراين،
اولين گام
براي حركت در
اين مسير، پا
فراتر گذاشتن
از محدوده هاي
سنتي، طرح بي
وقفه مسئله زن
و برخورد عمق
يابنده و همه
جانبه تر بدان
ميباشد. اين
جهت گيري
عمومي ماست.
اما در
شرايط حاضر
بايد به عاملي
توجه كرد كه براهميت
مسئله زن مي
افزايد و بر
آن تاكيد مينهد،
عاملي كه باعث
ميشود اين
مسئله و ضرورت
تاريخي حركت
بسوي حل آن،
بيش از بيش در
دستور روز
قرار گيرد.
مشخصا اين تشديد
تضادهاي جهان
است كه تعيين
كنندگي و اهميت
مسئله زن را
پيشاروي
پرولتارياي
آگاه و مبارزه
انقلابي توده
هاي تحت ستم
واستثمار براي
زير رو كردن
جهان
امپرياليستي
قرار داده
است. وقتي از
تشديد
تضادهاي جهان
صحبت ميكنيم
بهيچوجه قصد
جمله پردازي و
اظهارات اغراق
آميز نداريم.
آنچه در اين
مورد واضح
بوده و ديگر
همه بدان
معترفند همان
نكته ايست كه
در بيانيه
جنبش انقلابي
انترناسيوناليستي
به صراحت
ابراز شده
است: اينكه
شكافهاي جهان
عميقتر و
عميقتر
ميگردد، جهان
با فرياد طلب
تحول ميكند و
بدنبال راهي
است تا ساختار
بر پا شده بعد
از جنگ جهاني
دوم را
باانفجار در
هم شكند:
« جهان
پس از جنگ دوم
جهاني بسرعت
در حال از هم گسيختگي
است. روابط
اقتصادي و
سياسي بين
المللي تقسيم
جهان كه در
طول جنگ جهانی
دوم و پس از آن
برقرار شده بود
ديگر منطبق
بر نيازهاي
قدرتهاي
امپرياليستي
مختلف نيست كه
بطور " صلح
آميز " امپرا
توريهاي
سودشان را گسترش
و بسط دهند. هر
چند دنياي پس
از جنگ جهانی
دوم شاهد
تغييرات مهمي
در نتيجه
برخوردهاي میان
امپرياليستها
وبالاخص در
نتيجه مبارزات
انقلابي بوده
است اما امروز
تمام شبكه مناسبات
اقتصادي،
سياسي و نظامي
جهان
امپریالیستی
زير سئوال
رفته است. ثبات
نسبي قدرتهاي
اصلي
امپرياليستي
و رونق نسبي
معدودي از
كشورها كه بر
خون و فلاكت
اكثريت مردم و
ملل استثمار
شده جهان بنا
شده بود درحال
از هم پا شيدن
است.»
علائم اين
وضعيت در همه
جا نمايان است.
تبارزات
چركين و
جنايتكارانه
اين سيستم و
كليه
تضادهايش به
نقطه قليان
رسيده اند.
اين جهان
بالاخره
متحول خواهد
شدو شكل اين
تحول انفجاري
خواهد بود؛ يا
از طريق جنگ
امپرياليستي
و ياانقلاب، و
يا آميخته اي
از اين دو. در
اين ميان،
مسئله زن نيز
بمثابه مسئله
اي پر اهميت و
بعنوان بخش
لاينفكي از
تبارزات و تضادهاي
اين سيستم،
خصوصا در عصر
امپرياليسم تشديد
يافته است.
موقعيت زنان
در اين جامعه
و جوامع ديگر
بارزترين
مثال از تمام
نكبت و بدبختي
و اسارتي است
كه جامعه
طبقاتي و
مشخصا امپرياليسم
براي توده هاي
تحت استثمار و
ستم به ارمغان
آورده و هر
روز اين وضعيت
جهنمي را باز
توليد ميكند.
جنايات سيستم
امپرياليستي
بخوبي در موقعيت
زنان نمايان
است. حالا اگر
اين جهان قرار
است متحول
شود،و بطريقي
متحول شود كه
كمونيستهاي
انقلابي و
ستمديدگان
جهان در پي
آنند و در
راهش كمر بسته
اند،اگر قرار
است اين جهان
در جهت جامعه
اي عاري از
طبقات، عاري
از استثمار
متحول گردد،
مي بايد به
مسئله زن پاسخي
انقلابي داد.
اين يك ضرورت
و يك امر بديهست.
البته در
اينجا بحث ما
از حل كامل
اين مسئله در
يك انقلاب
خاص، يا در
مبارزات
رهائيبخش ملي
نيست، بلكه از
جهت گيري استراتژيك
وهدف غائي
صحبت ميكنيم.
حقيقت:
با توجه به
اوضاع بحراني
سيستم
امپرياليستي و
تحولات
اجتناب
ناپذيري كه در
پيش است، آيا
براي نيروهاي
طبقاتي غير
پرولتري، از
امپرياليستها
گرفته تا
جريانات
مختلف بورژوائي
و خرده
بورژوائي نيز
برخورد به مسئله
زنان از
اهميتي خاص
برخورد ار شده
يا خواهد شد؟
ج: در
حال حاضر تلاش
سبعانه
امپرياليستها
و مرتجعين در
آنست که شرايط
بردن جهان
بدرون توفانی
عظيم را تدارك
ببينند و پارو
زنان
كشتيهايشان
را بسيج
نمايند. آنها
ديوانه وار در
تلاشند كه
توده ها منجمله
زنان را بخدمت
ارتشهاي
ارتجاعي خود
در آورند. و
اين ارتشها
تنها شامل
سربازان مسلح
نميشود، بلكه
ارتشهاي
اجتماعي يا
بعبارتي پايه
هاي
اجتماعيشان
را نيز در بر
ميگيرد. آنها
بحث در مورد
مسئله زنان را
از اين زاويه
آغاز كرده
اند. دقيقا به
همان دليلي كه
لنين ميگفت:
در عصر
امپرياليسم
هيج كاري بدون
توده ها
نميتواند
انجام گيرد.
جه روشن بيني و
دور نگري
عميقي در گفته
هاي لنين
نهفته بود. امروز
ميتوانيم
مرتجعين
رنگارنگ را در
قالب "
مدافعان "
حقوق اجتماعي
زنان مشاهده
كنيم. همه
ادعاها و
تدابير اينان
در خدمت
اهدافي مرتجعانه
و
امپرياليستي
قرار دارد.
فراموش نكرده ايم
فرمان بسيج
زنان براي
شركت در جنگ
ارتجاعي
ايران و عراق
را در خاتمه
سال 1364. در
آنروزها به
يكباره دهان
كثيف مقامات
جمهوري
اسلامي بكار افتاد و توضيح
و تشريح
"نقش
اجتماعي زنان" و…
آغازگشت. بطور
مثال نخست
وزيرارتجاع
از اين صحبت
كرد كه نبايد
در مورد زنان
افكارعقب
افتاده داشت.
بايد روشنفكر
بود و فهميدكه
زنان چه نقشي
ميتواننددر
جامعه بازي
كنند.
اين موجود مرتجع
به فخرفروشي
در مورد همسرش
پرداخت كه چقدر
از نظر
اجتماعي فعال
بوده و بخاطر
آنكه از خدمه
هاي اجتماعي
فعال رژيم
تبهكار
جمهوري اسلامي
بحساب ميايد،
مورد افتخار
شوهرش ميباشد.
در
كشورهاي
امپرياليستي
پرداختن به
مسئله زن
اشكال ديگري
بخود ميگيرد. بطور
مثال در
آمريكا،
بهنگام
برگزاري
بازيهاي
المپيك، امپرياليستها
به تبليغ نقش
زنان ورزشكار
خصوصا
ورزشكاران
سياهپوست
پرداخته و با
يك تير دو نشان
زدند. [يعني
مسئله زن و
مسئله ملي را
يكجا مورد
توجه قرار دادند.]
امپرياليستهاي
آمريكائي
دستاوردهاي
ورزشي اين
زنان را نتيجه
و نشئت گرفته
از سحر و
جادوي سيستم
امپرياليستي
معرفي نمودند
و اضافه كردند
كه اين سيستم
بنفع بشريت چه
كارها كه
نميكند! در
واقع اهداف
اين تبليغات
از خلق افكار
عمومي تا خلق
ارتشهاي
ارتجاعي و
بخدمت در آوردن
زنان در اين
ارتشها را در
بر ميگيرد.
كشيدن زنان
بدرون زندگي
سياسي، و به
توليد بخشي از
ضرورتهاي
امپرياليستها
و مرتجعين
است، مثالي از
اين امر را
ميتوان در فعا
ليت پيگير و با
برنامه
جمهوري
اسلامي در
سازمان دادن پايه
اجتماعي خود و
اقشار عقب
افتاده زنان
براي مقاصد
سياسي و
ايدئولوژيك
رژيم، و
استفاده از
آنان در
ارگانهاي
سركوبگر يا
بعنوان نيروي
كار ارزان و
تقريبا مفت
جهت پيشبرد
امور مساجد و
تامين
نيازهاي جبهه
هاي جنگ
ارتجاعي
مشاهده كرد.
يا مثلا نمونه
تاريخي اين
مسئله در
كشورهاي
امپرياليستي
را ميتوان در
تاريخ آمريكا
جست. در آنجا
شخصيتي وجود
دارد بنام رز
آچار بدست.
اين شخصيت،
بخشي از تاريخ
تداركات جنگي
آمريكاست.
امپرياليستها
او را در جنگ
دوم جهاني خلق
كردند. او
شخصيتي است كه
در صنايع نظامي
كار ميكند و
واقعا از جان
مايه ميگذارد
تا منافع ملي
امپرياليستها
تا حد ممكن
سريعتر و همه
جانبه تر
برآورده شود.
رز آچار بدست
سريعتر از هر
مردي كار
ميكند و با
آچارش پيچ و
مهره هاي سلطه
امپرياليستي
را محكم ميسازد.
شخصيت
سازيهاي
اينچنيني تحت
حكومت اسلامي
نيز صورت
ميگيرد،
البته با
ويژگيهائي كه
برخاسته از
شرايط خا ص
ايران تحت
سلطه امپرياليسم
و اوضاع كنونی
است. شخصيتهائي
نظير "زهرا
خانم"
يا "مادران
نمونه اي" كه
فرزندان
كمونيست و
انقلابي خود
را به دستگاه
امنيتي رژيم
معرفي
ميكردند،
قرار بود چنين
نقشي بازي
كنند، و
همانطور كه
پيشتر گفتيم تلاشهائي
نيز براي
نمونه
سازيهاي
مدرنتر از
ميان شخصيتهاي
ارتجاعي توسط
افرادي نظير
موسوي نخست
وزير صورت
گرفته است.
يكي ديگر از
تاكتيكهاي
امپرياليستي،
خصوصا در
شرايطي كه
جنبش
ستمديدگان
منافع
استثمارگرانه
شان را شديدا
بخطر مي
افكند، تلاش
درمعرفي
رهبران و
نمايندگان
وابسته بخود
بعنوان
نماينده
ستمديدگان منجمله
نماينده زنان
_ است. بخصوص در
اوضاع امروز
كه زنان نيروي
انفجاري عظيم
و مهيبي را
تشكيل
ميدهند، اين
تاكتيك بيش از
پيش مورد
استفاده قرار
ميگيرد. بطور
مثال در كشورهاي
امپرياليستي،
برخي
شخصيتهاي
فمينيست علم
ميشوند تا بر خشم
زنان مهار
زده، از هدف
گيري كل سيستم
ستم و استثمار
بازشان دارند
و پتانسيل
انقلابيشان
را در بيراهه
هائي اصلاح
طلبانه و
ارتجاعي كاناليزه
كنند، تا براي
سيستم اشكالي
توليد نشود!
اينگونه
تاكتيكها فقط
به مرتجعين
حاكم و
امپرياليستها
محدود نشده و
حتي نيروهاي
بورژوائي
خارج از قدرت
و در
اپوزيسيون
نيز براي فريب
توده هائي كه
پتانسيل اينرا
دارند كه پايه
اجتماعي
پرولتاريا با
شند [و بسيج
آنها با اين
هدف كه خود
بقدرت برسند] دست
به اقداماتي
اينچنيني زده
و ميزنند.
حقيقت:
مثلا
مجاهدين؟
ج:
بله، مثلا
مجاهدين،
مسئله معروف
"انقلاب
ايدئولوژيك"
انتصاب يك زن
به رهبري
سازمان،اشك
تمساح ريختن
آنها بخاطر
تحت ستم بودن
زن، و اعطاي
"رهائي" به زن
از جانب رهبري
مجاهدين را در
نظر بگيريد.اينها اگر چه
با جارو جنجال
سعي كردند
موضع ارتجاعيشان
بر سر مسئله
زن را
ترقيخواهي
جلوه دهند اما
با اعلام
اينكه زني كه
در موقعيت
رهبري قرار
ميگيرد
نميتواند
"مشروط به مرد
ديگري باشد"
در واقع بار
ديگر حمايت
خود را از
موقعيت تحت
سلطگي زن، و
برتر بودن مرد
اعلام كرده و
به مردم وعده
همان سيستمي
را دادند كه
حق مرد سالاري
و سلطه مرد بر
زن، نهادي
بنيادين از آن
است.اينكه
زنان مجاهد و
رهبران زن اين
سازمان راضي
به چنين
موقعيتي
هستند و
داوطلبانه بر
آن گردن
ميگذارند، يا
حتي خود مبتكر
آن مي باشند،
تغييري در
ماهيت
ستمگرانه و
ارتجاعي اين
موضع نميدهد،
صحبت بر سر يك
مناسبات
اجتماعي معين
و كنكرت است.
مناسباتي كه متعلق
به جهان كهنه
ايست كه بايد
سرنگون شود و
حاميانش نيز با
آن به زباله
دان تاريخ
پرتاب كردند.
اشك
تمساح ريختن
براي زنان تحت
ستم، يكي از
ضرورتهاي
مجاهدين است.
چرا كه آنان
نيز ميدانند
بدون توده ها
كاري نميتوان
كرد و بخش
عظيمي از اين
توده ها زناني
هستند كه وزنه
اي مهم در
عرصه سياسي
ايران محسوب
ميشوند.
سازمان مجاهدين
نميخواهد خود
را از اين
نيرو محروم
كند. پس براي
كاناليزه
كردن بخشي از
اين نيرو در
خدمت اهداف
طبقاتي خود،
بالاجبار
بايد دست به يك
رشته تلاشهاي
سياسي بزند.
اما طنز تاريخ
را بنگريد: در
همانحال كه
رهبران
مجاهدين به
سخنرانيهاي
غليظ در مورد
ترقيخواهي
خويش در اين
زمينه
مشغولند،
بالاجبار مي
بايد به روشي
موثر (با
فداكاريهاي
رهبر وهمرديف
رهبرشان) اين
موضع تاريخي جهاني
جامعه طبقاتي
را به زنان
اعلام كنند كه
حتي درصورت
رسيدن به
مقاما ت مهم
سياسي و "رها
شدن" كماكان
مشروط به مرد
خودميبا شند!
حقيقت:
انقلاب ايران
شاهد حضور بي سا
بقه زنان در حيات
سياسي و مقاومت
جنبش توده اي
زنان در مقابل
رژيم ارتجاعي
جمهوري
اسلامي و
درطرف مقابل
شاهد سبعيت
وجنايت
بيسابقه
حكومت درقبال
زنان بوده
است. به اين
مجموعه چگونه
بايد برخورد
كرد، چه درسهاي
اسا سي را مي
بايد از اين
تجربه بيرون
كشيد؟ برخورد
جنبش
كمونبستي
ايران به اين مسئله و نيز به
حركت رژيم را
چگونه ارزيابي
ميكنيد؟
ج:
بياد داريم كه
ارتجاع تازه
بقدرت رسيده
در اسفند ماه 57
يعني كمتر از
يكماه بعد از
قيام، حملات
مرتجعانه خود
را به زنان
آغازكرد. رژيم
خيلي زود
فهميد كه خشم
زنان از آتش
جهنم نيز
سوزان تر است،
و موقتا
عقب نشست.
رژيم خميني
براي تحكيم
خويش بايد
هرچه سريعتر
دست بكار ميشد
تا روحيه
شورشگري و
انقلابي كه
تمام جامعه را
فراگرفته بود
درهم شكسته و
بزير
چنگالهاي خود
بكشد. ارتجاع
حاكم اينكار
را با حمله به
زنان آغاز كرد.
حمله به زنان،
پيام بسيار
روشني بود به
تمامي اقشار و
طبقات تحت ستم
و استثمار كه
رژيم خميني
قصد چه معامله
اي با آنان
دارد. متعاقب
اين حمله جنبش
انقلابي و
گسترده اي از
زنان براه
افتاد. غلبه
گرايشات
اكونوميستي
در ميان
كمونيستها و نداشتن
خط درست در
مورد مسئله زن
مانع از آن شد
كه كمونيستها،
حقيقت و اهميت
حمله رژيم به
زنان را
ببينند و آنرا
براي مردم
افشا كرده،
ضدحمله قدرتمندي
را سازمان
دهند. حتي
درون سازمان
ما نيز گرايشي
بود كه اين
حمله را حمله
اي به انقلاب،
و گامي در راه
تحكيم جمهوري
اسلامي نمي
ديد. اين بينش
مسئله زن را
كاملا منحل كرده
و منفعتي براي
طبقات تحت ستم
و استثمار در
سازماندهي يك
ضدحمله
قدرتمند و
برپائي يك جنبش
انقلابي بدور اين
مسئله مشاهده
نمي كرد. اين
بينش غالب
برجنبش
كمونيستي
ايران بود و نميتوانست
بفهمد كه جنبش
انقلابي زنان
چه خطر عظيمي
براي خميني، و
چه پتانسيل
عظيمي براي
انقلاب بحساب
مي آيد.
پرولتارياي
آگاه بايد در
اين جنبش
دخالت ميكرد و
نه تنها از
طغيانگري
زنان رزمجو و
تمام خواسته
هاي آنان در
مقابل رژيم
دفاع مينمود
بلكه ميبايد
سطح جنبش را ارتقاء
داده و آنرا
بمثابه بخشي
از تدارك خويش
در راه
انقلاب رهبري
ميكرد.
كمونيستها
بايد به مبارزه
اي گسترده و
عميق بر سر
مسئله زن در
كل جامعه و
بالاخص در
ميان طبقات و اقشار
تحت ستم و
استثمار دامن
ميزدند.اگر چه
ميبايست با
گرايشات
بورژوا
دمكراتيك
درون جنبش
زنان كه صرفا
مبارزه عليه
برخي تبعيضات
را بعنوان
برنامه اين
جنبش ارائه
ميدادند مبارزه
ميشد، اما اين
مبارزه بايد
بر پايه يك
تحليل
ماركسيستي از
جامعه و يك
برنامه سياسي
براي سرنگوني
سيستم و ارائه
مارکسیسم
لنینیسم
مائوئیسم در
ارتباط با
جنبش زنان
انجام ميگرفت.
بسياري از
كمونيستهاي
باصطلاح
"كارگري" در
مقابل مسئله
چادر سكوت
كردند.
درحاليكه
موظف بودند
ماهيت اين
پوشش ارتجاعي
كه سمبل تحقير
زنان و اثري
از آثار ستم
بر زن است را
بيرحمانه
براي همه زنان
و مردان كارگر
و ديگر اقشار
ستمديده
افشاء
ميكردند. حال
آنكه اينان
حداكثر به
اتخاذ اين
موضع بورژوا
دمكراتيك درغلتيدند
كه حمله خميني
بايد محكوم
شود زيرا
آزادي و حق
انتخاب پوشش
را سلب ميكند!
بدين ترتيب نه
تنها از فرصتي
كه براي افشاي
چهره كريه اين
رژيم بوجود
آمده بود
حداكثر
استفاده نشد،
بلكه به انرژي
انقلابي عظيمي كه
بميدان آمده
بود و رشد و
تعميقش مسلما
بر كيفيت
جنبشهاي توده
اي ديگر در سراسر
جامعه تاثير
ميگذاشت نيز
بديده تحقير
نگريسته شد.
اينها دقيقا
ريشه
درانحراف از
اصول كمونيسم
داشت.
حمله
ارتجاع
اسلامي به
زنان، حمله اي
ايدئولوژيك
نيز بود. اين
تلاشي بود
براي آلوده
كردن توده
هائي كه با
انقلاب بيدار
شده بودند به
سموم خرافه و مذهب،
تا سپس آنها
را خواب كرده
و به
تسليم
وادارشان
سازند. اين
حمله اي بود
جهت منفرد
كردن
كمونيستها در
ميان مردم، و نيروهاي
كمونيست اصيل
مي بايست
درتدارك ضدحمله،
همه اين حقايق
را ميديدند.
اين تجربه يكبار
ديگر نشان داد
كه دا شتن خط
درست
برسرمسئله زن تا
چه حد براي
پرولتاريا
حياتي و تعيين
كننده است و
فقدا ن آن في
الواقع اسلحه
انقلابيش را كند
مي سازد.
رژيم
حساب ميكرد كه
با استفاده از
اعتبار
انقلاب و با
عوامفريبي
سياسي و مذهبي
ميتواند بخش
عظيمي از توده
ها را در اين
رو در روئي
منفعل نگاه
دارد - كه تا
حدي در اينكار
موفق هم شد-
اما اين خيالي
با طل بود كه
بتواند برنامه
تعرض سبعانه
خود به زنان
را سهل و آسان
به پيش برد،
زيرا همان
انقلابي كه
اين حكومت
برگرده اش
سوار شد و
بقدرت رسيد،
نيروي
وحشتناكي را به
عرصه مبارزه
سياسي كشانده
بود. زنان
ثابت كردند كه
ضعيفترين آماج
حمله نيستند.
پس رژيم بسرعت
عقب كشيد وسياست
تعرض تدريجي
را در پيش
گرفت و پس از
قلع و قمع
نيروهاي
انقلابي و
سركوب
وحشيانه هر
نوع طغيان و
شورش و هر
علامتي از آن،
بر شدت ابعاد
تعرضش به زنان
افزود. اما
عليرغم تمام
اينها، جمهوري
اسلامي
امروزه مجبور
است بخش عظيمي
از انرژي و
توان ماشين
سركوبش را صرف
منفعل كردن
اين نيروي
وحشتناك
جامعه كند.
امروزه زنان
از انفجاري
ترين
اقشارجامعه
اند و رژيم اينرا
خوب ميداند.
كدام جامعه
معاصر را سراغ
داريد كه رژيم
ارتجاعيش تا
اين حد نيروي
سياسي،
ايدئولوژيك
وانتظامي جهت
سركوب قشر زنان
متمركز كرده
باشد؟
تلاشهاي
ديوانه وار رژيم
خميني در
تشديد ستم و
تحقير زنان
ميرود تا نيروئي
را بپا خيزاند
كه مانند
آتشفشاني منفجر
شده و سيل
گدازانش
بدنبال رژيم
روان گردد.
حقيقت:
تاثيرات
سياست طولاني
و مداوم
سركوبگرانه رژيم
عليه زنان را
برجنبش زنان،
روحيه عناصر درگير
درآن، وبطور
كلي برجامعه
را چگونه
ميبينيد؟
ج: شكي
نيست كه رژيم
تا بحال تلاش
زيادي بخرج
داده تا
بسياري قيود
گسيخته از دست
و پاي زنان در
جريان انقلاب
را دوباره
برقرار و محكم
سازد. واين هم
واقعيتي است
كه بسياري از زنان
پيشرو و
انقلابي كه در
دوره انقلاب و
پس از آن، از
زندان خانه و
عقايد كهنه
رها شده و به
بازي كردن نقش
فعال سياسي و
انقلابي
درجامعه پرداختند،
بخانه باز
گردانده شده اند.
اين درست است
كه بسياري از
سنن كهنه و
ارتجاعي
مانند ازدوا ج
اجباري،
محروم كردن
زنان از شغل و
تحصيل،
اتوريته مطلق
پدر، برادر،
شوهر بر زن، و
ايده هاي
پوسيده اي مانند
اينكه هدف يك
زن در زندگي
ازدواج و بچه
دار شدن و
پيشرفت شوهر و
فرزندش است، و
اينكه ارزش وي
با اين چيزها
سنجيده ميشود و
امثالهم، كه
با انقلاب
ضربات محكمي
خوردند دوباره
پس از شكست
موقتي انقلاب
جاني تازه گرفتند.
اما اينگونه
ايده هاي كهنه
هرگز جايگاه
سابق خود را
در ذهن توده
ها باز
نخواهند يافت.
بسياري از
زنان كه تا
مدتها موقعيت
بردگي زنان را
بخشي از
ساختار
اقتصادي و
مناسبات
اجتماعي ستمگرانه
نميديدند
شروع به فهم
اين حقيقت كردند.
بسياري ديگر
كه بدليل
ناآگاهي و در
عكس العمل به
فرهنگ و
ارزشهاي منحط
امپرياليستي
به موضع
واپسگرا و
فئودالي (و
همانقدر
ارتجا عي) در
مورد زنان
افتاده بودند
و تحت تاثير
ديدگاه
آخوندها و
جريانات
سياسي مذهبي
قرار گرفته
بودند، اينك
بيش از هر
زمان ديگر
آماده پذيرش
اين درك هستند
كه اين ديدگاه
ها موقعيت
بردگي زن را
بشكلي ديگر
باز توليد
ميكند و در
واقع، هيچ
نيست مگر
موعظه بازگشت
به ارزشهاي
هزار سال پيش،
تحت عنوان
رهائي از نكبت
و كثافات، و
رنجها و
ارزشهاي
تحقيرآميز
سيستم امپرياليستي،
ميفهمند كه
اين ديدگاه
هيچ نيست مگر
فريب و نيرنگ،
و اين
ايدئولوژي
طبقاتيست كه
به گذشته
مينگرد -
بورژوازي و
خرده بورژوازي
- و به ايده هاي
كهنه و پوسيده
دست مي يازد.
اما
تاثيرات
سياست
سركوبگرانه
رژيم بروي زنان
ستمديده را مي
بايد از يك
زاويه ديگر هم
مورد برخورد
قرار داد،
يعني قرار
دادن اين تاثيرات
بر متن شكست
موقتي
انقلاب، اين شكست
و تحكيم نسبي
رژيم براي
دوره اي
كوتاه، راه را
بر جهت كم
كردگي
ايدئولوژيك
سياسي در بين
بسياري از
توده هائي كه
با انقلاب
بدرون زندگي
سياسي كشيده
شده بودند،
باز كرد. آنها
بتنهائي قادر
به تحليل صحيح
از تغيير و
تحولات
نبودند و
نميتوانستند
بفهمند كه چرا
رژيم خميني
قادر شد از
درون سالهاي
توفاني 61-60
سالم بدر آيد.
رژيم با وارد
آوردن ضربه به
سازمانهاي
انقلابي، ژست
قدر قدرتي خود
را كامل كرد.
بواسطه اين
بود كه كشش
عظيمي در جنبش
توده اي براي
چرخش به عقب و
دوری از ارزشها
و سياستهاي
انقلابي
ايجاد شد. اين
ناشي از سرخوردگي
و غيرممكن
جلوه كردن
انقلاب در نظر
توده ها بود.
در بعضي موارد
اين كشش بشكل
مبارزه در راه
"اهداف
ممكن"،
مبارزه در "ا
شكال ممكن" و
"واقع
بينانه" ظاهر
گشت. بسياري
از زنان كه
عليه رژيم شاه
و نيز عليه
جمهوري اسلامي
مبارزه كرده
بودند، پس از
اين دوره به
"صلح" با رژيم
و كل جهان
امپرياليستي
تن دادند. نه
اينكه [آنطور
كه رژيم و نيز
نادمين از مبا
رزه انقلابي
ادعا ميكنند]
بسر عقل آمده
و واقع بين
شده باشند،
بلكه
بسياريشان
تحت فشار ا
وضاع ديگر تاب
و توان تحمل
نداشته و
بدنبال آن
بودند كه از
حالت غير
قانوني و
سرگرداني خارج
شوند. حتي
بسياري
آگاهانه
تصميم گرفتند كه
"فعلاْ سر و
ساماني بگيرند
تا ببينند بعد
چه ميشود: دانشگاهي،
شغلي، و البته
براي خيلي
آنها، تشكيل
خانواده اي،
اما عليرغم
اينكه
نياتشان چه
بود، به حكم
قوانين
ديالكتيك، پس
از چندي
افكارشا ن نيز
عوض شد و به
افرادي كيفيتا
متفاوت بدل
شدند. بسياري
از زنان طغيانگر
به "خانه
داران مطيع" و
"مادران
متعهدي" بدل
شدند كه بفكر
پيشرفت شوهر و خانواده
خود هستند.
خيلي از آنها
به لشكر انحلال
طلبان وقيح و
اردوي ضد
انقلاب
نپيوستند، اما
از آنجا كه
دست از مبارزه
انقلابي
برداشته بودند،
ارزشهاي غالب
بر جامعه بينش
و عملشان را
شكل داد. دوره
شكست موقت
انقلاب
اينگونه از
ميان زنان
قرباني گرفت.
حقيقت:
همانطور كه
گفتيد انقلاب
57 بخوبي
نشانگر نقش
عظيمي بود كه
زنان ميتوانند
ايفا كنند.
خيزش
خودبخودي
زنان باعث شد كه قيد و بندهاي
اجتماعي
بسياري بلرزه
درآيد، يا از
هم گسسته شود.
ستمديدگا ن
سراسر جهان با
ديدن تصاوير زنان
انقلابي ايرا
ن وشركت
قهرمانه شان
درنبردهاي
خياباني با
سلاح هائي كه
در دست داشتند
شور انقلابي
ميگرفتند. اين
تصاوير در همه
جا شادي و شوق
بر مي
انگيخت. آن
شخصيتي كه
توسط ماكسيم
گوركي در رمان
مادر ترسيم
شده را ميشد
در چهره زنان
ايران ديد.
ديديم كه اين
زنان انقلابي
ارزشهاي كهنه
زن بودن را
بدور
افكندند، آن
چهره و پوششي
كه تمام عمر
بعنوا ن تبارز
"طبيعي" زن
بودن بدان عادت
كرده بودند را
به يكباره
دگرگون سا
ختند. گذراندن
وقت در خانه و
خانواده و محل
كار، جاي خود
را به روي
آوردن به
خيابانها به
تظاهراتهاي
خونين و
ميتينگها داد.
رفتار "آرام"
واحترام
برانگيز و
"خانمانه"،
جاي خود را به
شركت فعال در بحثهاي
سياسي،
درگيريهاي
خونين
خياباني و اسلحه
بدوش كشيدن در
كوه ها داد.
آرامش "ذاتي زنانه"،
جاي خود را به
خشمي سوزان و
درنده داد.
جامعه با حيرت
به جايگاه و حركت
زناني
مينگريست كه
"قرار بود"
درصورت شركت
در گردهم
آئيهاي سياسي
توسط شوهر،
پدر يا برادر خود
همراهي بشوند
و در گوشه اي
دست به سينه
ومحترمانه
فقط گوش دهند،
اما اينك
مشتها و انگشتهاي
تهديدآميز
زنان بود كه
درفضا
ميچرخيد و
جامعه را به
تعجب
واميداشت.
با
توجه به اين
پتانسيل
انقلابي كه
امتحان خودرا
درصحنه
انقلابي عظيم
پس داده،
دوباره به اين
سئوال
برگرديم كه ما
كمونيستهاي
انقلابي
چگونه به
مسئله برخورد
ميكنيم و چه
دورنمائي را
براي حل مسئله
زن تصوير
مينمائيم؟
ملاحظات
نهائي ما در
اين مورد چه
جايگاهي
دارند؟ معيار
ومحك ما براي
سنجش پيگيري
واصالت حركت
ساير نيروهاي
طبقاتي
برسراين
مسئله چيست؟
ج:
پيش از هر چيز
بايد بگويم كه
حل مسئله زن،
يك تحول كيفي
است و نه كمي.
بدين معنا كه
اين ستم بخشي
از بنيان و اساس
جامعه طبقاتي
بوده و چنان
بخش لاينفكي
از آنست كه
مسلما بدون انجام
تحولات كيفي
در مناسبا ت
موجود اين ستم
ريشه كن
نخواهد شد. بر
همين راستا
بايد تاكيد كرد
كه مثلا تعداد
مبارزين زن در
يك تشكيلات، يا
تعداد زنان
فعال يا
جنگجوي
انقلابي
بخودي خود
معياري براي
صحت خط سياسي
ايدئولوژيك
يك نيرو در
مورد اين
مسئله مشخص و
درستي جهت
گيري و برنامه
عمليش در
راستاي حل اين
مسئله نيست.
مهمتر و تعيين
كننده تر از
هر مقوله ديگر،
مسئله خط است.
كيفيت خط در
ارتباط با
مبارزه
طبقاتي و كيفيت
خط در رابطه
با مسئله زنان
را بايد معيار
قرار داد. اين
مسئله با
تعداد حل
نميشود. البته
وقتي خط
كيفيتا انقلابي
پرولتري در
ميان باشد،
مبارزه مشخصي
براي تبديل
اين كيفيت به
كميت لازم
است. در صورت
فقدان اين
مبارزه،كيفيت
نيز نهايتا به
انحطاط كشيده
خواهد شد. اگر
كيفيت خطي خوب
باشد دير يا
زود سربازان
خود را گرد
خواهد آورد. زنان
و مرداني مسلح
به دركي عميق
و برخوردي
پيگير و همه
جانبه، جهت
متحول كردن
تمامي جوانب و
مناسبات
جامعه منجمله
مسئله زن بسيج
خواهند شد و
ارتش عظيم
انقلاب را
تشكيل خواهند
داد. واين
كاملا
ضروريست كه
ارتش بزرگي را
تشكيل دهيم،
چرا كه ميبايد
دشمن را هم از
نظر ايدئولوژيك
و هم از حيث
نظامي مغلوب
سازيم. بنابراين
اهميت جنبه
كمي را در
پرتو اساسي
بودن و تعيين
كننده بودن
جنبه كيفي
بايد در نظر
گرفت و معنا
كرد. كيفيت
محتواي
طبقاتي هر خطي
را بايد با "2
گسست و 4
سرنگوني" كه
ماركس در
"مبارزه طبقاتي
درفرانسه"
شرح ميدهد
اندازه گيري
كنيم. بايد
ببينيم كه هر
خطي چگونه به
اين 2 گسست و 4
سرنگوني
برخورد ميكند.
ماركس نوشت كه
انقلاب
كمونيستي
نيازمند دوگسست
راديكال است:گسست
راديكال از مناسبات
موجود مالكيت
و گسست از ايده
ها و روبناي
منطبق بر اين
مناسبات. او
خاطر نشان کرد
كه سوسياليسم
اعلام ادامه
دار بودن
انقلاب است،
كه اين بمعناي
واژگون ساختن
تمامي
مناسبات
توليدي كه اين
تمايزات از آنها
نشئت
ميگيرند،
وخصوصا
واژگون سا ختن
تمامي
مناسبات
اجتماعي كه بر
اين مناسبات
توليدي
استوارند،
وبالاخره
واژگون ساختن
تمامي ايده
هاي منتج از
اين مناسبات
اجتماعي ا ست.
بنابراين،
هر 4 سرنگوني، سرنگوني
4 كليت _
ضروريست. بقول
ماركس،اين
جوهر
ديكتاتوري
پرولتاريا در
دوره گذار
ميباشد. اين
نكته، بعدها
بطور برجسته و
چشمگيري توسط
كمونيستهاي
انقلابي تحت
رهبري مائو در
جريان
نبردهاي حاد
انقلاب فرهنگي
پرولتاريائي
در چين پيش گذاشته
شد. آنها بر
ضرورت 4
سرنگوني براي
تكميل وظيفه
ديكتاتوري
پرولتاريا در
دوره گذار تاكيد
داشتند. مسئله
زن نيز دقيقا
در اين دو گسست
و چهار
سرنگوني
ميگنجد و بخش
لاينفكي از
آنست. خلاصه
آنكه، 5/1 گسست و 5/3
سرنگوني
فايده ندارد. 2
گسست 4
سرنگوني: بايد
بدنبال اينكار
رفت، در همه
برخورد ها و
مبارزات اين
وظيفه را
مبناي جهت
گيريها قرار
دارد، بايد در
مورد اين
وظيفه دقيق و
عميق شد. در
مورد مفهوم و نيز
چگونگي
پيشبرد آن
تحقيق كرد.
همواره آنرا مطرح
نمود و در اين
مورد كوتاه
نيامد. فقط با
بردن اين
مسئله بطور
همه جانبه و
مداوم به ميان
توده هاي
ستمديده است
كه نيروي پيشآهنگ
پرولتري
ميتواند سطح
آگاهي سياسي
آنها را بطور
موثر و واقعي
ارتقاء داده و
رسالت انقلاب
را برايشان
روشن سازد.
ستمديدگان
جهان بايد اين
نكته را درك
كنند كه وظيفه
پرولتاريا
بدست آوردن آن
بخشهائي از حق
بورژوائي كه
استثمار
شوندگان از آن
محرومند نيست.
پرولتاريا
بدنبال آن
نيست كه سهمي
برابر از حق
بورژوائي
داشته باشد.
ما
كمونيستهاي
انقلابي با صداي
بلند اعلام
ميكنيم كه
پرولتاريا
بدنبال جائي
درزيراين
آفتاب براي
خودنيست،
بلكه ميخواهد
مدارچرخش
زمين را عوض
كند. ما خواها
ن متحول كردن
اين جهان كهنه
ايم، مسئله
اين است. بنابراين،
مفهوم 4
سرنگوني،
گسست كامل از
چارچوب جامعه
طبقاتيست و حل
مسئله زنان
نيز بخشي از
اين گسست است.
بعلاوه، حركت
براي حل اين
مسئله، جزئي
از نيروئيست
كه بخش بس
مهمي از قوه
محركه متحول
ساختن و به
پيش راندن
جامعه را
تشكيل ميدهد.
در واقع،
برخورد ما به
مسئله زن، نه
يك برخورد
اخلاقيست، و
نه بحثهاي ما در
اين مورد
بحثهاي
راسيوناليستي.
ما استدلالي
كاملا عملي
ارائه ميدهيم.
ما با اين مسئله
مشخص دست
وپنجه نرم
ميكنيم كه آيا
ستم بر زنان
از دوش جامعه
بشري برداشته
خواهد شد يا
نه؟ واين دو
برخورد با هم
تفاوتي كيفي
دارند. زنجير
ستم طبقاتي كه
جامعه بشري را
احاطه كرده از
حلقه هاي
متفاوتي
تشكيل گشته
است.اگر هر يك
از اين حلقه
ها بر جاي
بماند و در هم
شكسته نشود
بدان معناست
كه زنجير ستم
هنوز بجاي خود
باقيست. به
تعبيري
ميتوان گفت كه
اينها حلقه
هائي مولد
هستند و خود
را بازتوليد
ميكنند. اگر
پرولتاريا
برخوردي
پيگير به يك
يك اين حلقه
ها و همچنين
به كل اين
زنجير نداشته
باشد، خود
ضامن باز
توليد تماميت
زنجير
خواهدشد. اين
مسئله را
ميتوان به
رابطه انقلاب
دريك نقطه از
جهان و رهائي
يك جامعه مشخص
از يكطرف، با
مقوله انقلاب
جهاني وفتح كل
جهان از طرف
ديگر تشبيه
نمود. هر خطه
اي كه تحت
حاكميت
بورژوازي برجاي
بماند نقطه
ايست كه از
آنجا طبقه
استثمارگر
خواهد كوشيد
رجعت خويش را
به مواضع از
دست رفته سازمان
دهد و جريان
انقلاب جهاني
را عقب بزند.
به همين خاطر،
پرولتاريا نميتواند
بدون رها كردن
تمام بشريت
خود را رها
كند و بايد به
جامعه رها شده
بمثابه
پايگاه سرخي
براي
پرولتارياي
بين المللي و براي
فتح كل جهان
نگاه كند.
بايد بر اين
مسئله تاكيد
گذاشت كه چنين
برخوردي بر
اساس علمي استوار
است، زيرا
هرجنبه از
جهان (جوانب
اجتماعي يا
ايدئولوژيكي،
روبنائي يا
زيربنائي، و
نيز
جغرافيائي) كه
فتح نشده باشد
ميتواند هويت
كل پديده را
عوض كند، هويت
نويني برقرار
سازد،
زيربناي ستم
را براي رجعت
مناسبات
ستمگرانه
طبقاتي
گسترده ساخته
و باعث
عقبگردي
عظيمتر و
گسترده تر در
بعد جهاني شود.
با در نظر گرفتن
تمام اين
مسائل،
ميتوان
شباهتي ميان ضرورت
وجايگاه
انترناسيوناليسم
پرولتري با برخورد
پرولتري به
مسئله زن
ترسيم نمود.
هر دو اينها،
بخشهائي
لاينفك از امر
رها كردن بشريت
از ستم و
استثمار
طبقاتي و حركت
در جهت فتح جهان
مي باشند.
اينهاست
معيار و محك
ما براي سنجش
خط هر عنصر و
هر نيروي
اجتماعي در
قبال مسئله
زن.
پرولتارياي
انقلابي مرز
تمايز خود را
با ساير
نيروهاي
طبقاتي روي
اين اصول استوار
ميكند.
روش
پرولتارياي
آگاه در
برخورد به
مسئله زن در
شعار جنبش
انقلابي
انترناسيوناليستي
بصورت واضح و
قاطعي متبلور
شده است: "خشم
زنان را
بمثابه نيروي
قدرتمندي
براي انقلاب
برانگيزيم!".
اين موضع
طبقاتي ما
است. ما خواهان
برانگيختن
تمام و كمال
خشم زنان هستيم،
مي بايد انرژي
انقلابي زنان
به منتهي درجه
رها شود، زيرا
ما درجريان
تدارك
انقلاباتي هستيم
كه جهت
كمونيسم
دارند. چنين
انقلاباتي
تنها و تنها
بر پايه شور و
اشتياق
انقلابي و آگاهانه
توده ها تحقق مي پذيرند.
چنين
انقلاباتي به
خشم انقلابي
زنان بمثابه
نيروئي تعيين
كننده
نيازمندند.
مسئله زنان،
مسئله ايست كه
موضع را ديكال
و پيگير
انقلابي در ارتباط
با هر پديده
اجتماعي را
بزير ذره بين
مي آورد. اين
مسئله، ممكن
است براي درجه
پيگيري بروي مسائل
ديگر، انرژي
انقلابي زنان
تحت ستم نيروي
قدرتمندي است
كه بايد توسط
پرولتارياي
انقلابي
رهاشود
ومنتظر رها شدن
است. با طرح
مسئله زن،
مركز توجه
قرار دادن و
برخورد
پيگيرانه به
آن، ما نه
تنها انرژي نيمي
از ارتش خود
را رها خواهيم
كرد بلكه نيمه
ديگر را نيز غبارزدائي
ميكنيم. اين
غبار كهنه از
بروز تمام و
كمال انرژي
انقلابي
مردان نيز در
صفوف ارتش پرولتاريا
جلوگيري
ميكند. ما با
اين غبارزدائي،
اين انرژي را
شكوفا ساخته،
موضوعات اساسي
انقلاب را
برجسته تر مطرح
نموده، خط تمايز
پرولتاريا
وساير
نيروهاي
طبقاتي را
عميقتر ترسيم
خواهيم نمود.
مابا مركز توجه
قرار دادن و
برخورد ريشه
اي به مسئله
زن، برخي
مناسبات
ايدئولوژيك
اجتماعي كه در
كنه مناسبات
ستمگرانه بر
زنان قرار
دارند را مستقيما
بزير ضربه
خواهيم برد.
حقيقت:
در اينجا
اساسا و بدرستي
بر سر خطوط
تمايز و
معيارهاي
ايدئولوژيك
سياسي و دورنماي
متفاوتي كه
پرولتارياي
انقلابي
ارائه ميكند،
بحث شد. ولي
آيا اين جهت گيري
واصول در
پراتيك امروز
ما، يعني پيش
از آنكه شرايط
حل مسئله زن
بطور كامل
فراهم آمده باشد،
نميتواند
تبارزات عملي
داشته باشد؟
ج:
البته رها
كردن زنان
بايد تبارزات
عملي داشته
باشد. اين
تبارزات عملي
بسيار مهم
هستند. نه تنها
خط سياسي و
تئوري
انقلابي در
مورد مسئله زن
بايد درك شده
وتبليغ گردد
بلكه بايد
بعمل هم درآيد
وتبارزات
معيني در عمل
بروز دهد.
مثلا بسيار
مهم است كه در واحدهاي
رزمي وارتش
پرولتاريا، فرماندهان
زن وجود داشته
باشند؛ زنانی
باید باشند که
توان به عمل در
آوردن خط
سياسي وحمايت
از آن را دارا
بوده و در
برابر ديدگان
ستمديدگان
بمثابه نمونه
اي از رهبران
ظاهر گردند.
داشتن نمونه
هائي از چنين
فرماندهان
نظامي
ومبارزين
سياسي مطلقا لازم
است. البته
اين نبايد با
يكرشته شعبده
بازيهاي
اكونوميستي
بشكل اسلحه
دادن بدست
زنان و عكس
گرفتن از آنها
معادل قرار
داده شود.
صحبت بر سر
تبارزات و
محصولات اصيل
يك خط ماترياليستي
پيگير و
انقلابيست كه
توان پروراندن
چنين رهبراني
را دارد.
تأثيرات چنين
نمونه هائي نه
تنها بر زنان
بلكه بر مردان
ستمديده نيز
آشكار ميگردد و
انرژي
انقلابيشان
را بيشتر رها
ميكند. وجود
دسته هاي
چريكي زنان كه
قابليت رهبري
جنگ
پارتيزاني را
از نقطه نظر
سياسي و نظامي
داشته باشند
در ميان توده
هاي ستمديده
خصوصا دهقانان
شور و شوق انقلابي
بسياري ايجاد ميكند.
گوشه هائي از
اين تجارب را می بايستی
عموميت بخشيد
و بيش از پيش
بكاربست و
درسهاي بدست
آمده را
جمعبندي کرد.
حقيقت:
چرا عليرغم
پتانسيل عظيم
موجود در زنان
ستمديده،
صفوف احزاب
كمونيست جهان
و ارتشهاي
پرولتري
تعداد نسبتا
قليلي از
انقلابيون زن
را در خود جاي
داده است؟
ج:
واقعيت آنست
كه اين احزاب
وارتشها از
جهاني ديگر
(از يك سياره
كمونيستي ناب)
به كره ارض
صادرنگشته
اند. آنها
محصولي از
همين جامعه
طبقاتي
هستند، در دل
جوامع موجود
تولد يافته
ورشد كرده
اند. آنها رگه
هاي طبقات را
در خودحمل ميكنند
و نسبت به
طبقات درون
جامعه و تأثير
و نفوذ آنها
مصونيت
ندارند.
نتيجتاْ،
بينشهاي
مختلف طبقاتي بروي
تفكرشان
تأثير ميگذارد.
شکاف ميان زن
و مرد بمثابه شکاف
بسيار مهمي از
جامعه
طبقاتي، در
صفوف احزاب و
ارتشهاي
پرولتري و
تشكلات
انقلابي
منعكس ميشود.
خود اين مسئله
كه رهبران
كمونيست اغلب
از اقشار روشنفكري
هستند تا از
ميان كارگران
نيز انعكاسي
از شکاف مهم
ميان كارفكري
و كار يدي
درون جامعه
طبقاتيست.
اينگونه
تقسيمات نه
تنها دراحزاب
منعكس ميشوند
بلكه پايه
مادي ارتكاب
اشتباه و
انحراف را
فراهم كرده و
تا حدود معيني
موجب همراهي و
تن دادن به
آنچه موجود
است ميگردند.
تن دادن به تقسيمات
جامعه طبقاتي
زن و مرد، كار
فكري و كار
يدي و….
بصورت اهميت
كافي ندادن به
اين مسائل و
لزوم حركت در
جهت حل آنها و
به تعويق
انداختن اين وظيفه
مهم و امثالهم
ظاهر ميشود.
در جنبش كمونيستي
از ديرباز
گرايش كم اهميت
دادن به مسئله
زن وجود داشته
است؛ گرايشي
كه نبايد
منفرد و در
خود بحساب
آورده شود.اگر
مسئله زن بخش
لاينفكي از كل
پروسه انقلاب
و بينش
انقلابيست كه
هست،
بنابراين
انحراف در برخورد
به اين مسئله
نميتواند بي
ارتباط با ساير
گرايشات
انحرافي باشد.
مثلا اگر بر
حزب كمونيستي،
خط
اكونوميستي و
دنباله روانه
غالب باشد يا
به پاره اي
برخوردهاي
دنباله روانه و
اكونوميستي
مبتلا باشد،
اين حزب از
عواملي كه
بطور
خودبخودي در
رو بنا
موجودند
دنباله روي
خواهد كرد. يا
اگر حزبي، سطح
موجود مبارزه و
تشكل توده را
سطحي امكان
پذير و مطلوب
بداند، و در
واقع بسطوح و
اشكال
مبارزاتي
موجود عادت
كرده باشد و
نتواند بسطوح
عاليتر و عميقتر
بينديشد
بالاجبار به
دنباله روي از
گرايشات غلط
موجود در ميان
توده ها حتي
در ميان توده
هاي انقلابي
خواهدپرداخت.
اين دنباله
روي در
كشورهاي تحت
سلطه
امپرياليسم
با گرايشات
ايدئولوژيك
بورژوا
دمكراتيك
درهم مي
آميزد. تمايلات
قدرتمند
ناسيوناليسم
انقلابي با يكرشته
دركها و
مفاهيم
بورژوا
فئودالي نسبت
به مسئله زن
همراه ميشود و
تأثيرات خود
را بر صفوف
احزاب
كمونيستي و
تشكلات
انقلابي اين
كشورها اعمال
ميكند. معمولا
مرحله گرائي
مكانيكي و
حواله دادن حل
مسائل به
"مرحله اي
مناسب" شكل
بروز اين
گرايشات
انحرافي غير
پرولتريست.
حقيقت:
چرا در
كشورهاي تحت
سلطه اين
گرايشات
انحرافي بدين
شكل و با اين
حدت بروز
ميكند؟
ج:
كشورهاي تحت
سلطه مسائل و
تضادهاي
گوناگوني را
دارندكه همگي
پايه مادي يا عمدتا
پايه مادي
خيزشهاي انقلابي
وپتانسيل
عظيم برپائي
توفانهاي
انقلابي را
شامل ميشوند.
از طرف ديگر،
هر تلاش
انقلابي را
نبايد تلاش
پيگير
انقلابي محسوب
داشت. در
كشورهائي
نظير ايران كه
تحت ستم
امپرياليسم
بسر ميبرند و
سلطه همه
جانبه امپرياليسم
بر جامعه
اعمال ميشود،
تمايلات و
احساسات
ضدامپرياليستي
و انقلابي عظيمي
وجود دارد.
بدين مفهوم
انقلاب از
پايگاهي عظيم
و بسيار
گسترده
برخوردار است.
بخشهاي وسيعي
از مردم به
انجام
تغييرات
راديكال تمايل
دارند. و
البته اين
سئوال نيز با
قاطعيت مطرح
است كه رهائي
از شر مناسبات
موجود تا چه درجه،
تا چه حد بايد
به اجراء
درآيد؟ يا
بعبارت ديگر،
انقلاب بايد
بر چه اساسي
مبتني باشد؟ كشش
خودبخودي در
اين كشورها بسوي
"برابري" و
نوعي بورژوا
دمكراسي است
بدين معني كه
تمام ملت، از
هر قشر و طبقه
اي كه باشند،
بايد جايگاهي
برابر بدست
آورند. بنابراين
درعين وجود
تمايل گسترده
به انجام
تغييرات
انقلابي مي
بينيم كه
بواسطه رشد
ناكافي پايه
مادي
فرماسيون
اقتصادي
اجتماعي،
مقاومت قدرتمندي
نيز در برابر
لزوم تغييرات
همه جانبه و
عميق در جامعه
وتبديل آن به
پايگاهي براي تحول
انقلابي جهان
بچشم ميخورد.
اين كشش خودبخودي
وعقب مانده در
ميان
ستمديدگان،
خواسته هايشان
از انقلاب را
به كسب
استقلال
ودمكراسي تا
حد از
سرگذراندن
مناسبات عقب
مانده توليدي
و خروج اقتصاد
از حالت برزخي
تنزل ميدهد. بسياري
فقط بدنبال
دستيابي به
كشوري
پيشرفته هستند.
برمبناي اين
طرزتفكر،
برخورد به
مسئله زن به
جايگاهي تبعي
و درجه دوم
رانده شده و
حتي گاهي
كاملا برآن
سرپوش گذارده
ميشود. معمولا
در اين جوامع
دو گرايش در
برخورد به مسئله
زن بروز مي
يابد: برخوردي
بورژوادمكراتيك
كه بازكردن
راه ورود زنان
به عرصه توليد
در خدمت جامعه
اي پيشرفته
ومدرن را راه
حل مسئله
ميداند. و برخوردي
كه بشكل ترجيح
برخي مناسبات
عقب مانده
اجتماعي در
مقابل
مناسبات
تحميل شده به
مردم از جانب
"خارجيها"
بروز ميكند
[انگار كه آن
نوع ديگر
تحميلي نيست و
فرقي ميكند كه
ستم از جانب
"داخليها"
باشد يا
"خارجيها"].
تأثير سلطه
امپرياليستي
برموقعيت
زنان كه بشكل
رواج
پورنوگرافي و
فرهنگ منحط در
جوامع تحت سلطه
بروز ميكند و
بر تحقير و
پست شمردن
زنان استوار
است دربسياري
از موارد با ستم
و حقارت نوع
فئودالي
مقايسه ميشود
و ستمديدگان
حتي بدان
تمايل مي
يابند كه در
برابر اشكال
"خارجي" ستم
بر زنان، از
اشكال بومي
فئودالي
حمايت كنند.
توده هاي
ستمديده
بدليل آلوده
بودن به بينش
طبقات
ارتجاعي بطور
خودبخودي به
چنين گرايشي
دچار ميشوند
كه بايد آنان را
آگاه كرد. اما
برخي نيروهاي
سياسي كه حتي
مدعي "مبارزه
در راه
رهائي
ستمديدگان"
هستند خود
تئوريزه كننده
چنين بينشي مي
باشند. انگلس
ماهيت حاملين اين
بينش را بخوبي
تشريح ميكند:
« به
اصطلاح
سوسياليستها
را ميتوان به
سه گروه تقسيم
كرد. گروه
اوّل كساني
هستند كه
طرفدار جامعه
فئودالي و
پاترياركي
(پدرسالاري)
هستند، جامعه
اي كه توسط
صنعت سنگين
وتجارت جهاني
وجامعه
بورژوائي…
نابود شده يا
در حال نابود
شدن است. اين
گروه، از
امراض جامعه
كنوني اين
نتيجه گيري را
ميكنند كه
جامعه
فئودالي و
پاترياركي بايد
دوباره مستقر
شود زيرا از
اين امراض
نداشت. طرح
آنان
بطورمستقيم و غير
مستقيم به اين
هدفشان منجر
ميشود. اين
گروه
سوسياليستهاي
مرتجع،
عليرغم
همبستگي ادعائي شان و
اشكهاي داغ
ريختنشان در
مورد
بدبختيهاي
پرولتاريا،
بسختي از جانب
كمونيستها
مورد مخالفت
قرار
خواهندگرفت.
چون: 1)آنها
درتلاش براي
چيزي كاملا
غيرممكن
هستند، 2) آنها
خواهان
مستقركردن دوباره
حاكميت
اشرافيت،
استادكاران،
و مانوفاكتورها،
شاهان مستبد
يا فئودال،
مقامات،
سربازان و
احزاب سابق
مربوط به آنها
هستند. جامعه
اي كه اگر چه
چيزهاي منفي
جامعه امروزي را
نداشت، معهذا
حداقل به همان
اندازه امراض
ويژه خود را
داشت. و حتي
دورنماي
رهائي
كارگران
ستمديده از
طريق يك
سازماندهي
كمونيستي را
در بر نداشت. 3)
آنها هميشه
مقاصدواقعي
خود را زماني
آشكار ميكنند كه
پرولتاريا
انقلابي و
كمونيست
ميشود، كه در
اين صورت آنها
في الفور با
بورژوازي
عليه پرولتاريا
متحد ميشوند.»
پرولتاريا
بهيچوجه چنين
روشي را در
پيش نميگيرد.
پرولتارياي
آگاه ذهن
ستمديدگان را
از انتخاب
ميان كليه
اشكال
ارتجاعي ستم
(فئودالي يابورژوازي)
بسوي طريقي
ديگر رهنمون ميسازد.
بسوي ريشه كن
كردن عميق و
همه جانبه ستم
بر زنان.
پرولتارياي
انقلابي
ميتواند و
بايد بر اين
مبنا توده ها
را تربيت كرده
و پرورش دهد.
هر گونه بهانه
اي كه بخواهد
با پيش كشيدن
"شرايط مشخص
جامعه"،
"احترام به
سنن و آداب"، و
در نظر گرفتن
"روحيه توده"
در برخورد به
مسئله زن و امثالهم،
در ارائه
برخورد
راديكال و
انقلابي به
اينگونه مسائل
تعديل
ايجادكند،
صراحتا عقب
مانده وارتجاعي
بوده و در
خدمت منافع
طبقات
استثمارگر و
ستمكار و در جهت
تقويت و تحكيم
مناسبات ستم و
استثمار
طبقاتي قرار ميگيرد.
كمونيستهاي انقلابي،
مانندماتريالستهاي
عاميگرا نيستند
كه بقول
ماركس، وجود
رابطه بين
روبنا و زيربنا
را قبول داشته
باشند و حتي
مطرح كنند كه
شرايط مادي
متفاوت به
ايده هاي
متفاوت پا ميدهد،
ليكن حلقه
ارتباطي بين
پشت سر گذاشتن
شرايط مادي
معين و رسيدن
به شرايط نوين
منطبق بر ايده
هاي انقلابي
را نفهمند يا
بر آن سرپوش
گذارند.
كمونيستهاي
انقلابي،
پراتيك انقلابي
و برخورد
آگاهانه و
انقلابي را
معيار، ابزار
و طريق گذر از
كهنه به نو
قرار ميدهند.
بسياري ميگويند
ما هم برخورد
راديكال به
مسئله زن را
قبول داريم،
اما در يك
جامعه عقب
مانده با
ساختار نيمه
فئودالي يا
سرمايه داري
آميخته با
بقاياي
فئودالي،
پايه مادي
برای چنين
برخوردي
موجود نيست.
پس بگذاريد،
نخست شرايط
مادي پيشرفت
كند و توده
ها بسطح
بالاتري از
آگاهي دست
يابند، آنوقت
به برخورد
راديكال
خواهيم
پرداخت.
ما
صراحتا چنين
طرز تفكري را
محكوم ميكنيم.
اين درست است
كه يك خط مشخص
را در همه جا با
روش مشابه
نميتوان
پياده كرد،
اما از نقطه
نظر سياسي،
ايدئولوژيك،
تئوريك بايد در
همه جا عينا
پيشرفته ترين
درك از مسئله
را تبليغ و
ترويج نمود و
بكار بست. و
پيشرفته ترين
درك در مورد
مسئله زن در
درجه اول آن
است كه به اين
مسئله نبايد
بصورت تبعي و
درجه دوم برخورد
كرد.
حقيقت:
آيا اين
انحراف يا گرايشات
انحرافي فقط
در احزاب
كشورهاي تحت سلطه
زمينه نفوذ و
بروز دارد؟
ج:
خير. انحراف
در برخورد به
مسئله زن مختص
احزاب
كمونيست
كشورهاي تحت
سلطه نيست
بلكه در احزاب
كشورهاي
امپرياليستي
نيز ميتواند
ظاهر گردد.اگر
اين احزاب
عليه رفتار و
برخورد موجود نسبت
به زن كه توسط
بينشي
بورژوائي رنگ
و لعاب زده
شده و شكل
گرفته، بطور
فعال و
أگاهانه
مبارزه نكنند،
مسلما دير يا
زود و بدرجات
مختلف، بينش
انقلابيشان
از طريق
گرايشات
خودبخودي
موجود لطمه
خواهد خورد.
بنابراين،
مبارزه
آگاهانه كمونيستها
و نقش آگاهي و
ايدئولوژي و
تئوري انقلابي
ماترياليسم
ديالكتيك
پيگير امري
غيرقابل گذشت
و تعيين كننده
است. واحزاب و
تشكلات
كمونيستي مي
بايد با ديدي
نقادانه بخود
نگاه كنند،
نوع وظايف
ايدئولوژيك
خود را معين
سازند و اهميت
مبارزه در
روبنا را بار
ديگر مورد بررسي
قرار دهند.
مثالهاي
فراواني در
مورد اهميت
اين بازبيني و
نيز برخورد
نقادانه بخود وجود
دارد. تجارب
تاريخي
بسياري در
دستند كه
درخور توجه
اند. في المثل
وقتي
انقلابيون چيني
درسال 1940 چند
سال پيش از
پيروزي
انقلاب دمكراتيك
نوين فيلم رسته
سرخ زنان را
ساختند،
برخوردي معين
و ديدگاه
مشخصي را در
مورد مسئله زن
بنمايش
گذاشتند كه
انحرافات
بسياري را در
خودحمل ميكرد.
بعدها وقتي
اين فيلم
بمثابه بخشي
از فرهنگ
انقلابي توده
هاي چين مورد
بازبيني قرار
گرفت، اشكالاتش
به نقد كشيده
شد و
كمونيستها
تحت رهبري چيان
چين آنرا
دوباره
ساختند. نسخه
اوليه فيلم تفاسير
نادرستي از
علل ريشه اي
ستم بر زنان
ارائه ميداد و
نحوه غلطي از
برخورد به
مسئله زن را
به ميان
ستمديدگان
ميبرد. اين
تفاسير بوضوح
دنباله روانه
بود و از
نظرات موجود و
حاكم بر جامعه
گسست نكرده بود.
في المثل علت
آنكه قهرمان
زن تحت تأثير
ارتش سرخ قرار
ميگيرد و ارتش
سرخ الهامبخش
وي ميشود،
درنسخه اول بر
رابطه كهنه زن
و مرد استوار
است. بدين
معني كه فيلم
روشن نميكند
اين تغيير و
تحولات
انقلابيست كه
الهامبخش
قهرمان زن
ميشود يا عشق
مردي انقلابي كه
در راه
آرمانهاي
انقلاب جان
باخته است. در
نسخه دوم اين
تفاسير با
صراحت كنار
زده ميشوند.
رابطه زن و
مرد قطع
ميگردد و
برخورد زن
نسبت به
انقلاب بسيار
قدرتمندتر
ارائه ميشود.
در اينجا ديگر
حزب كمونيست
وارتش سرخ و
فرماندهانش
نقش حامي و
ياور زن را
ندارند، بلكه
مبارزه طبقاتي
عامل به ميدان
كشاندن زن و
رهاكننده پتانسيل
انقلابيش است.
ستم فئودالي
از زن يك
شورشگر ساخته
كه بدنبال راه
حل راديكال ميگردد
و از اينرو به
حزب كمونيست
كه رهبري كننده
چنين مبارزه
بنياديني است
مي پيوندد. شك
نيست كه
سازندگان
نسخه اول فيلم
نيز
انقلابيون درون
حزب كمونيست
چين در دوران
قبل از پيروزي
انقلاب
دمكراتيك
نوين بودند. و
آن فيلم را
بايد در متن
تاريخيش
بررسي كرد.
اما اين امر
مانع برخورد
نقادانه
كمونيستي به
ديدگاهها و
برخوردهاي
نادرست
سازندگان
نسخه اوّل نسبت
به مسئله زن
نشد. در واقع
تكامل و پيشرفت
مبارزه در راه
سوسياليسم و مبارزه
طبقاتي تحت
سوسياليسم و
گذر كردن از مرحله
انقلاب دمكراتيك
مسائل و جوانب
مختلف جامعه
طبقاتي را واضحتر
و برجسته تر در
مقابل پرولتاريا قرار
ميدهد و برخورد
علمي و
دقيقتري را
طلب ميكند.
هرچه مبارزه
بسوي كمونيسم
حادتر ميشود،
اين مسائل خود
را برجسته تر
نمايان
ميكنند و اين
امري طبيعي است. چرا
كه پيشروي در
اين راه نياز
به شخم عميقتر
زمين دارد و
رشد و تكوين
انقلاب خود
پايه عيني و
مادي عميقتر
شخم كردن را براي
پرولتارياي
آگاه فراهم مي
آورد. غرض
اينكه، تجارب
تاريخي و
مبارزات عميق
ايدئولوژيك سياسي
پرولتاريا در
سطح جهاني
معيارهاي نوين
و برخوردهاي
عميق و
راديكال و
علمي به مسئله
زن را بما
ارائه كرده
اند. اين
تجارب و اين برخورد
نقادانه به
انحرافات را
بايد بمثابه مقولاتي
جهانشمول در
نظرگرفت.
اينها نه صرفا
در شرايط چين
يا شوروي يا……. بلكه
درمبارزه
طبقاتي جاري
سراسر جهان
كار برد عملي
دارند. في
المثل اگر
قرار باشد
جنبش كمونيستي
ايران فيلمي
درباره
انقلاب و
مسئله زن
بسازد، مسلما
از صفرشروع
نميكند وبدون
شك تفاسيري در
حد نسخه اوّل
رسته سرخ زنان
ارائه
نميدهد، بلكه به
عميقترين درك
پرولتري از
مسئله ونحوه
برخورد به آن
تكيه ميكند. (1)
حقيقت:
ريشه هاي
تاريخي-اجتماعي
مسئله زن در
كجاست؟ تاريخ تكامل
اجتماعي
چگونه اين
مسئله را ثبت
كرده است؟
ج:
درتقسيم كار
اجتماعي بطور
كلي، بدليل
عملكرد
بيولوژيكي (كه
آنزمان علم
قادر نبود بر
آن غلبه كند)،
زنان كساني
بودند كه در
خانه مي
ماندند. زيرا
بهر حال اين
زنان بودند كه
بچه دار
ميشدند. تقسيم
كار اوليه در
جامعه
ابتدائي يعني
جامعه كنوني
قبل از برده
داري بوجود
آمد. اين
تقسيم كار
اوليه بدين
صورت بود كه
مرد براي كسب
معاش بيرون
ميرفت، و زن
در خانه مي
ماند و از
آتش، بچه ها و….. نگاهداري
ميكرد. اين
تقسيم كار با
ظهور مالكيت
خصوصي از
تقسيم كار صرف
به انقياد زن
تبديل شد و از
آن زمان تا
كنون در تمام
جوامع
طبقاتي، زن به
موقعيت پست و
تحت سلطه
رانده شده
است. با ظهور
مالكيت
خصوصي، تمام
ثروت، گاو و
گوسفند، برده
ها، زمين و
خانواده به
مرد كه چه
خودش بطور
مستقيم در
توليد درگير
بود، چه از
طريق برده
هايش به ثروت
خويش مي افزود،
تعلق گرفت. و
در تمام اشكال
مختلف جامعه
طبقاتي (از
برده داري
گرفته تا
سرمايه داري)
اين تقسيم كار
بمعناي نگاه
داشتن زنان در
موقعيت پست،
تحقير شده و
تحت سلطه بوده
است. زنان
ملزم بوده اند
كه مسئول بزرگ
كردن بچه ها
ونگاه داري از
خانواده باشند،
و بدين ترتيب
توسط كار فردي،
خرد كننده و
احمقانه خانه
خرد شوند و بيشتر
و بيشتر به
موضع تحقير شده
و فرودست در
جامعه رانده
شوند. كار
روزمره خانه
نه تنها زن را
فرسوده ميكند بلكه
او را تنگ نظر
و فردگرا بار
مي آورد. ميليونها
زن در سراسر
جهان بطور
روزمره در حال
انجام كاري
يكسان هستند و
اين عظيمترين
خط توليد خسته
كننده و
فرساينده
جهان است كه
طبقات دارا به
مردم ستمديده
تحميل ميكنند.
در جامعه
سوسیالیستی
این خط توليد
بايد برچيده
شود.
باظهورسرمايه
داري، زنان در
شمار گسترده و
عظيم وارد
توليد
اجتماعي شدند.
ليكن در اين
نظام نيز آنان
(زنان طبقات
دارا به كنار)
در عين حال كه
خارج از خانه
كارميكنند،
بايد مركز
توجهشان
خانواده و فرزندانشان
باشد.
اما
ستم بر زن كه
در تاريخ با
ظهور مالكيت
خصوصي بمنصه
ظهور رسيد،
خود عامل
قدرتمندي است
كه بر سپري
شدن اجتناب
ناپذير
مالكيت خصوصي
اشاره ميكند و
نشانه ايست بر
ناگزير بودن
عصرنوين، عصر
كمونيستي،
عصر جامعه
عاري از طبقات
و تمايزات
طبقاتي. عصر
بورژوائي پشت سر
گذاشته خواهد
شد و ستم بر زن
نيز بمثابه
يكي از مظاهر
اين عصر با
انقلاب جهاني
كاملا از ميان
خواهد رفت. اين
واقعيت كه
انقلاب
پرولتري
بالکل با هر انقلاب
ديگري تفاوت
دارد، و نيز اين
واقعيت كه ستم
بر زن و جامعه
طبقاتي عميقا
به يك ديگر
گره خورده اند،
كاملا به يك
ديگر مرتبطند:
انقلاب
پرولتري
خواهان
برقراري شكل
جديدي از
استثمار و ستم
طبقاتي و تخفيف
برخي دردها نيست،
بلكه درپي محو هر نوع
ستم
واستثماراست.
همانطوركه
جامعه طبقاتي
و تمايزات
طبقاتي در ستم
بر زن منعكس
ميشود، خلاص
شدن از اين
تمايزات نيز
با رهائي زن
از چنگال ستم عميقا
بهم وابسته
است. نه بدان
معنا كه كل
اين مقوله عام
در مسئله خاص
زنان منعكس
ميشود، بلكه
صحبت
برسرحضورعام
درخاص است.
اينكه ستم بر زنان
بخش لاينفكي
از جامعه
طبقاتي و ستم
طبقاتي است
باعث ميشود كه
بواسطه ستم،
تحقير و سركوب
مداوم، زنان
تمايل و
انگيزه
نيرومندي
براي خلاص شدن
از شر اين شرايط
اجتماعي در
خود داشته
باشند. نفع
زنان درآنست
كه ساختار
طبقاتي اين
ستم را بطور
علمي درك
كنند، چنين
دركي را بكار
بندند، و راه
ضروري خلاص
شدن از اين
ستم را در پيش
گيرند.
بنابراين،
وقتي زنان به
آگاهي دست مي
يابند و ريشه
هاي ستم و
تحقير و سركوب
وارد بر خود
را درك
ميكنند،
بدنبال راه
خروج از اين
اوضاع
ميگردند؛اوضاعي
كه ديگر
برايشان قابل
تحمل نيست.
آنها درپي راه
حل انقلابي،
پيگير و ريشه
اي هستند.
آنها راه
دگرگون كردن
كل جامعه و جهان
را جستجو
ميكنند.
اينچنين است
كه درك ريشه
هاي اصلي ستم،
جنگجوياني
اصيل و پيگير
و رزمندگاني براي
انقلاب
اجتماعي از
ميان زنان
آگاه پديد مي آورد.
حقيقت:
آيا ميتوان از
اين صحبت كرد
كه زن و مرد
بطورعام دو قطب
يك تضاد را
تشكيل
ميدهند؟ آيا
ميتوان مرد را
بطور عام
ستمگر و زن را
بطور عام تحت
ستم دانست؟
ج:
بگذاريد از
اينجا شروع
كنيم كه درون
طبقات محروم و
ستم ديده،
زنان
محرومترين و
ستمديده ترين
هستند. بر گرده
زنان بناي
عظيم و فراگير
قانوني،
فرهنگي،
سياسي سنگيني
ميكند. بنائي
كه وزني گران
داشته و ريشه
اي عميق دارد
و مرتبا توسط
ساختار و
سياستهاي
جامعه طبقاتي
بازتوليد
ميشود،
بطوريكه مرد
عامل قابل
اتكائي در
اعمال ستم بر
زن ميگردد.
واين چيز نفرت
انگيز حتي به درون
صفوف
انقلابيون نفوذ كرده
و در موارد
بسيار آنها را
منحط و گيج و
عوامفريب کرده
و خلع سلاحشان
ميكند. آري در
جامعه طبقاتي
مردان بطور
عام، خود
بنوعي تبديل
به عامل ستم
ميشوند؛ عامل
ستم بر زن. از
اين حرف
منظورمان اين
نيست كه مردان
پرولتر را بايد
استثمارگر،
تصاحب كننده
ارزش اضافه و
امثالهم
بحساب آورد.
منظوراين
نيست كه آنان،
مردان يك طبقه
ستمگرند. بلكه
اين واقعيت را
ميخواهيم
بيان كنيم كه
تحت نظام
ارتجاعي، مردان
پرولتر، خود
عامل توليد و
بازتوليد
شكلي از ستم
در خانواده، و
عليه زن (و
عليه فرزندان)
هستند. مردان
به طرق مختلف
به آتوريته
موجود، به
مناسبات
اجتماعي
توليدي غالب
صحه گذارده،
به آن كمك
ميرسانند مگر
آنكه برخوردي
فعال،
آگاهانه و
خستگي ناپذير
را براي متحول
ساختن خود،
بازسازي و
تجديد تربيت
بينش خويش
درپيش گيرند؛ دركشان
را از مسئله
ارتقاء داده و
بفهمند كه اين
جامعه، ستم بر
زن را از
كانالهاي
مختلف باز
توليدكرده،
اشاعه ميدهد و
يكي از اين
كانالها، خود
مرد است كه
اين ستم طبقاتي
را در شكل
مردسالاري به
اجراء ميگذارد.
بدون برخوردي
كاملا
آگاهانه بقصد
مبارزه عليه
اين گرايشات، هيچ
تضميني
نخواهد بود كه
انقلاب
پرولتري بثمر
برسد و مضافا
پس از انقلاب،
حق ارتجاعي
پدرسالاري
احياء نشود. اين
هيچ نيست مگر
احياي
ديكتاتوري
بورژوازي در اين
عرصه از
مناسبات
اجتماعي.
بنابراين
بصراحت
ميگوئيم كه در
تشكلات
كمونيستي
انقلابي مي بايد
به برخوردهاي
غير نقادانه و
درجه دوم دیدن
مسئله ستم بر
زن، و يا
هرگونه
مقاومت در
مقابل برخورد
علمي و فعال
به اين مسئله
درصفوف احزاب
ودر ميان توده
ها، بعنوان
نشانه بارزي
از انحراف
بورژوادمكراتيك
برخورد نمود.
اين معياري
است براي
تشخيص
دمكراتهاي
انقلابي از
كمونيستهاي
اصيل
وپيگير.اگر چه
اين تنها سنگ
محك نيست، اما
بدون شك معيار
بسيار مهمي براي
آزمودن موضع
كمونيستي
افراد يك تشكل
كمونيستي و
خود آن تشكل
كمونيستي است.
رفتار
مردان طرفدار
انقلاب در
دورانهاي خيزش
انقلابي و
همينطور در
مقاطع شكست
ويژگيهائي را
در مواجه
بامسئله ستم
بر زن نشان
ميدهد. مثلا
در دوران خيزش جنبش،
گرايش
فزاينده اي به
قبول تغيير و تحولات
انقلابي در مناسبات
موجود ميان
زن و مرد در
ميان مردان
انقلابي
ايجاد ميشود.
اما در عين
حال گرايشات
نادرست در اين
رابطه،
ميتواند بشكل
ديگري بروز
يابد. مثلا بشكل
صحه گذاشتن بر
تقسيم كار
موجود در
جامعه "بنفع
انقلاب" و
گردن گذاشتن
پراگماتيستي
به "وظايف"
مردان و زنان.
معمولا در اين
مقاطع مي شنويم
كه مرد وظايف
انقلابي مهمي
بر دوش
دارد و قابليت
پيشبرد آنها
را نيز دارد،
اما زن بي
تجربه است و
از ظرفيت و مهارت
لازم براي
انجام اين
وظايف
برخوردار
نيست. بنابراين،
فعلا مناسبات
و تقسيم كار
موجود در خانه
و در ابعادي
وسيعتر در
جامعه، بايد
تحمل گردد، و
آنرا فعلا
نميتوان
زيرورو كرد. و
توجيهاتي از
اين قبيل كه
تلاش براي
زيرورو كردن
اين مناسبات خطر
"بي ثباتي"
تشكيلات و
وقوع "هرج و مرج"
در صفوف آن را
بهمراه مي
آورد! اين
استدلالي
كاملا
پراگماتيستي
است. اتفاقا
در دوران اعتلا
و غليان
انقلابي مي
بايد انرژي
زنان بحد اعلي
رها گردد، مي
بايد مناسبات
كهن در اين ارتباط
بحداكثر از
ميان برداشته
شود و از دوران
خيزش و اعتلا
استفاده شود تا براي
تقسيم كار
نوين در
جامعه، زمينه
و شالوده سنن
و ميراث
انقلابي فردا
مستقر گردد.
اين درست در
نقطه مقابل
ديدگاه
پراگماتيستي
و غير پرولتري
قرار دارد كه
از ميان زن و شوهر انقلابي،
نقش اصلي شركت
درمبارزه را
به مرد ميدهد
و وظيفه زن را
"فعلا و
لاجرم" رسيدگي
بوضع خانه و
خانواده و
سرپرستي
كودكان معرفي
ميكند. يا اگر
در حرف هم اين
را نميگويد در
عمل چنين
ميكند. بطور
مثال
ميتوانيم
صحنه
گردهمائيهاي
سياسي در خانه
يك كارگر
انقلابي يا يك
روستائي را در
نظر بگيريم.
مردان به بحث
در مورد مسائل
مهم سياسي
ميپردازند و
وظيفه زنان
تهيه شام و
چاي و مهيا
كردن جاي خواب
و غيره است. و
در اين ميان حتي
يك لحظه هم
بفكر
انقلابيون
حاضر در جمع
خطور نميكند
كه اينجا هم
مناسبات ستمگرانه
اي برقرار است
و اگر قرار
است كارگران و
دهقانان براي
انقلاب آماده
شوند بايد با
آنها در مورد
اين مناسبات
بحث و مبارزه
ايدئولوژيك
كرد. درقبال
اين مسئله،
حتي اگر سكوت
نشود، هرگز
بعنوان شرط
مهم و حياتي
انقلابي بودن
برخورد
نميشود. اين
مناسبات
موجود در همين
خانواده
ستمديده و تحت
استثمار بخشي
از مناسبات
گنديده و
پوسيده جامعه
طبقاتيست. و
مبارزه نكردن
با آن يعني
سازش با
ارتجاع، يعني
سازش با آن
سيستمي كه
عليه آن
ميجنگيم.
پرولترهاي
انقلابي
نبايد
كوچكترين شكي
در مورد ضرورت
حياتي
رهاسازي
انرژي و ظرفيت
انقلابي زنان
ستمديده بخود
راه دهند.
پرولتاريا مي
بايد زنان را
تربيت كند و
به
انقلابيوني
در همه عرصه ها
تبديل کند.
بايد رهبران
سياسي،
فرماندهان
نظامي، تئوريسينها
از ميان زنان
تربيت شوند و
پا بميدان گذارند.
زنان بايد
تجربه كسب
كنند و در خط
مقدم باشند تا
توده ها بچشم
خودببينند كه
آنها
ميتوانند به
همان خوبي
مردان اين
نقشها را
بعهده بگيرند
ميتوانند به
همان صورت
رهبران سياسي
و نظامي
انقلاب باشند.
در
دوران شكست
وعقبگرد
انقلاب نيز
ديده شده كه
مردان درسطح
تشكلات
انقلابي يا بطور گسترده
در جامعه،
كاملا طريق
كرنش به خودروئي
در پيش
ميگيرند و تا
درجاتي به
عامل ستمگري،
و مبلغ
مناسبات شنیع موجود
بين زن و مرد
بدل ميشوند.
عملكردهاي
مشخصي از اين
ديدگاه و
رفتار
انحرافي ناشي
ميشود. بطور
مثال در عرصه
مبارزه دو خط
بسيار ديده ميشود
كه مردان با
هراس و نگراني
عملا نقشي سد
كننده را
ايفاء ميكنند.
نگرانيشان از
آنست كه شايد
همسرشان
مستقلانه از
خط ديگري
حمايت كند، خط
ديگري را
تبليغ كند و
براي خطي جز
خط شوهرش
بجنگد [اين
مثالي ملموس
براي جنبش
كمونيستي و
انقلابي ماست
كه دوره دشوار
شكست و مبارزه
حاد در عرصه
جمعبندي از
تجارب انقلاب
را از سر
ميگذراند.] در اين
منطق، زن
انقلابي و
كمونيست از حق
انتخاب و
پيشبرد
آگاهانه و
مستقلانه خط
سياسي محروم ميگردد
و اين هيچ
نيست جز سنت
وحق
پدرسالاري كهنه.
اين يعني
انحصاري كردن
حق سياسي درون
تشكيلات يا
خانواده براي
مردان. تأثير
عملي اين اقدام
بر مبارزه دو
خط جاري نيز
مخرب است. با اين
كاراز شكوفا
شدن همه جانبه
و كامل مبارزه
خطي و شركت
فعال تمام
اعضاء
تشكيلات (يا اعضاء
جامعه) در آن
جلوگيري مي
شود. با
اينكار در
پروسه تربيت،
تحكيم
وارتقاء اتكاء
بنفس زنان
انقلابي
كمونيست
زناني كه پتانسيل
رهبر شدن
و تئوريسين
شدن را دارند
اخلال ميشود.
عقب نگاه
داشتن زنان در
عرصه سياسي
ايدئولوژيك
با اسير كردن
آنان در زنجير
سنن پدرسالاري
همراه ميگردد.
بعلاوه،
بموازات نفوذ
گرايشات شكست
طلبانه در
ميان
انقلابيون به
اشكال پوشيده
يا آشكار مي
بينيم كه
مبارزه حادي
ميان زن وشوهر
(البته با اين
فرض كه زن از
نقطه نظر فهم
سياسي
واعتقادات
سياسي
ايدئولوژيك ودرك
اوضاع،
كمابيش با
شوهرش همساني
داشته باشد)
براه مي افتد
وشوهر تلاش
ميكندكه بينش
شكست طلبانه
خويش را بر همسرش
تحميل كند. در
اينجا
تضادهاي
بسياري بروز ميكند
و همينجاست كه
مرد تا درجه
معيني (در جامعه
يا در تشكل انقلابي)
به عنصر و
عامل فعال
ستمگران و
مبلغ ايده هاي
شكست طلبانه
پاسيويستي
تبديل ميشود، با
اين جهت گيري
كه مقاومت زن
انقلابي
كمونيست را
درهم شكند.
حربه مرد در
اين مبارزه،
همان حق
مردسالاري
است. با اتكاء
به اين حق،
مردبه قانع
كردن همسرش
ميكوشد. تلاش
ميكند وي را
بدنبال خط خود بكشد و به
تجربه ديده
ايم خصوصا
دردوره شكست
موقت انقلاب
كه اين برخورد
مردسالارانه
چه نقش مخرب و
ضدانقلابي
بازي كرده
است. معمولا
گرايش خودبخودي
قدرتمندي در
ميان بسياري
از مردان انقلابي
وكمونيست
وجود دارد كه
در همه حال
رابطه سياسي
ميان خود و همسرشان
را طوري شكل
دهند كه رفته
رفته زن به
زائده سياسي
وي بدل گردد و بدون
شوهرش از هويت
سياسي كاملي
برخوردار نباشد.
همانطور كه
گفتيم اين
گرايش
خودبخوديست،
اما بايد با
آن برخوردي
آگاهانه صورت
گيرد. بايد
دانست كه اين
گرايش وجود
دارد و بايد
بمصاف با آن
رفت. در غير
اينصورت،
نهايتا بر
ماهيت
انقلابي مرد
بالاجبار
تأثير گذاشته
و آنرا بضدخود
بدل خواهد
كرد. اين
پديده بطور
چشمگيري در
دوران مبارزات
خطي عظيم
نمايان ميشود.
زن محكوم است
كه خط نزديكان
مذكر خود از
برادر گرفته
تا شوهر يا
پدر را دنبال
كند. در اينجا
ضروريست اشاره
كنيم كه در
ميان
ستمديدگان
حتي درخانواده
كارگران
انقلابي يكي
از شنيعترين
اشكال ستم بر
زن بچشم
ميخورد: كتك
زدن همسر، به
اين امر نبايد
بمثابه پديده
اي اتفاقي يا
غير رايج برخورد
كرد. شرم
آورتر اينكه،
برخي گرايشات
اكونوميستي
براي "توضيح"
يا در واقع
توجيه اين
پديده، به
تئوري
بافيهاي
قلابي مي
پردازند. مثلا
درتوجيه اين
عنصر ستمگري
در ميان پرولترهاي
تحت ستم و
استثمار
ميگويند كه
مرد كارگر از
صبح تا شب
توسط جامعه به
اينسو و آنسو
پرتاب ميشود و
اعصابش خرد
ميگردد، پس
طبيعي است كه
وقتي بخانه
آمد بطور
خودبخودي
ناراحتيها را
بسر زن و بچه
اش خالي كند.
اينگونه
توجيهات نه
تنها
اكونوميستي و
دنباله
روانه، بلكه به
يك معنا
تئوريزه كردن
ستمگريست. كتك
زدن زنان را
بايد
بيرحمانه
محكوم کرد و
زنان را بطور
سياسي و عملي
بمقابله با آن
برانگيخت.
تجربه
كمونيستهاي
چيني در اين
ارتباط قابل توجه
است: آنها
اعلام
كردندكه اگر
مردي، همسرش يا
يكي از افراد
زن خانواده اش
را كتك بزند،
زنان بايد
دسته جمعي
حسابش را
برسند و درس
خوبي به او
بدهند. مرد
پرولتري كه
چنين رفتار
شرم آوري با
همسرش داشته
باشد و بتواند
بمحض ورود بخانه،
يكي از اعضاء
هم طبقه و
همسرنوشت خود
را بزير لگد
بگيرد و او را
تحت ستم قرار دهد،
نشان ميدهد كه
آنقدرها هم از
فشارهاي ستم و
استثمار
طبقاتي در رنج
نيست. او در
واقع مهر
تأييد بر
ستمگري مي
کوبد و تبعيت
خود را از اين
ديدگاه اعلام
ميكند كه:
بخشي از مردم
به ناگزير
بايد تحت ستم
باشند و بخشي
ديگر بايد نقش
ستمگر را بازي
كنند. او
اساسا بر
تمايز طبقاتي
صحه ميگذارد. واين
ديدگاهي است
كه براي انجام
انقلابي پيگير
و واقعي، گسست
از آن
ضروريست. توده
ها بايد درك
كنند كه نقش
اين ستم
درحفاظت از
تمايزات طبقاتي
چقدر حياتيست
و گردن گذاردن
به آن يا عمل
كردن به آن
هيچ چيز نيست
مگر حفاظت
فعال از جامعه
كثيف طبقاتي.
انگلس جمله
مشهوري دارد
كه مضمون آن چنين
است: آيا
مرداني كه
نسبت به ستم
بر زن بي تفاوت
بوده واز اين
امرآشفته و پريشان
نميشوند، نمي
فهمندكه
درتاريخ بشر مادرتباری
سرنگون شد
بدان خاطر كه
مشخص شود برده
هاي مذكر راچه
كسي به ارث
خواهد برد؟
نميفهمند كه
اين امر بخاطر
استقرار حقوق
مالكيت برده داران
بر ابزار
توليد بوقوع
پيوست؟
بنابراين،
همراهي و
دمسازي با اين
نوع ستم در
واقع عبارتست
از همراهي با بردگي
خودشان. و تا زمانيكه
طبقه تحت ستم
بااين نوع ستم
دمساز باشد
يعني ستم را
قبول كرده
است، يعني ستم
را بمثابه نظم
طبيعي
امورمنطقي
جلوه داده
است.
حقيقت:
اما بسياري از
مردم، حتي
عناصر
انقلابي، به تقسيم
كارطبيعي
ميان زن و
مرد، و
جايگاهي طبيعي
براي زنان
معتقدند و حتي
بحثهاي
بيولوژيك را
به پيش
ميكشند! در
اين مورد چه
ميتوان گفت؟
ج:
بيش از صدسال
پيش ماركس گفت
كه هركس چيزي
در مورد تاريخ
بداند،
همچنين
ميداند كه
تحولات عظيم
اجتماعي بدون
غليان زنان
ممكن نيست.
تمام رهبران انقلابي
پرولتاريا به
اهميت و نقش
غير قابل اجتناب
زنان در بثمر
رساندن
انقلاب تاكيد کرده
ند. اما همين
موقعيت ستمديدگي
كه به شورشگري
زن پاميدهد،
خود بخشا مانعي
است در مقابل شركت
كامل زن در
انقلاب.
هزاران زنجير
اقتصادي-اجتماعي
و سیاسی-ايدئولوژيك
بردست وپاي زن
بسته است،
ايده برتر
بودن مرد و
اينكه زنان
داراي نقش
اجتماعي بچه
زائيدن، بچه
داري كردن
وخدمت به
حانواده هستند،
واينكه
"جايگاه
طبيعي" زن در
جامعه
همينجاست، حتي
در ميان طبقات
تحت ستم
واستثمار
بسيار عميق و
گسترده است.
چرا كه بينش
بورژوازي در
ميان آنها نيز
نفوذ ميكند.
اين ايده هاي
جان سخت در ته
كله بسياري
وجود دارد.
خيليها هستند كه
جايگاه و
وظايف
"طبيعي" براي
زن قائل بوده
و در
واقع انعكاسي
از همان بينش
كلي كه نظم
حاكم بر جهان،
كائنات و جامعه
را طبيعي يا
الي الابد
تصوير ميكند
را ارائه ميدهند.
ممكن است چنين
بينشي بروز نطفه
اي داشته
باشد، اما
بهرحال
بسيارقدرتمنداست.
اين بينش خود
را در نحوه
برخورد به مسئله
فرزندان،
توليدمثل و
بازتوليد نسل
بشر نيز ظاهر
مي کند.
بگذاريد
سئوالي طرح
كنيم: چند
مرد، كدام
مرد، كدام
انقلابي كمونيست
را سراغ داريد
كه فكر نميكند
زائيدن، راه
طبيعي
بازتوليد نسل
بشر است و
قبول ندارد كه
زائيدن، كار
طبيعي و تقسيم
كارطبيعي
زنان در پروسه
توليداجتماعيست؟
بنظر خيليها
اين سئوال
شديدا عجيب
وغريب مي آيد
و برخوردهاي
ارتجاعي و هر
آنچه نهفته
بوده به يكباره
بيرون ريخته
ميشود. در
مقابل همه
اينها، بايد
با صراحت گفت
كه هيچ نظم
طبيعي و
خدادادي براي
امور وجود
ندارد. تاريخ
بشر يك تاريخ
طبيعي است؛
تاريخ مبارزه
براي متحول
كردن جهان
طبيعي و جهان
مادي در خدمت
توليد و
بازتوليد خود
و زندگيش است. تاريخ
تكامل بشر،
تاريخ مبارزه
است، مبارزه
اي طبيعي. ودر
اين مبارزه، درتكامل
بشر از حيوان
به انسان،
هنوز خصوصياتي
وجود دارند كه
كاملا انطباق
نيافته اند.
در تكامل بدن
انسان نيز
برخي تكامل
نيافتن ها
هنوز بچشم
ميخورد. مثلا
در مورد ستون
فقرات،
زانوها، يا
مثلا دندان
عقل و…….
اين تكامل
نيافتگي وعدم
انطباق ديده
ميشود. در
مورد نوع مونث
بشر نيز بايد
گفت كه تكامل
و تغييرات
زيادي صورت
گرفته و اين
پروسه تكاملي
در مورد
خصوصياتي
نظير حاملگي و
عادت ماهانه
نيز وجود
داشته است.
اما انسان
شناسي نشان
ميدهدكه دوره
حاملگي، پس از
قامت راست
كردن انسان، بمقدار
زيادي كوتاه
شده است.
بنابراين،
هيچ كاركرد
"طبيعي" ابدی ومطلق
در مورد امور
وجود ندارد.
بر همين راستا
ميتوان گفت كه
زايمان نيز پس
مانده ايست از
تحول بشر از
تكامل حيوان
به انسان.
پرولتاريا در
مورد اينهمه
تغيير و
تحولات، در
مورد تكامل
نژاد بشري چه
ميخواهد
بگويد؟ آيا
ميخواهد تا
ابد به تقديس
سنن بجا مانده
از گذشته
بپردازد، يا
اينكه از نظر
ديالكتيكي
تكامل را
توضيح ميدهد و
پروسه هاي بيشمار
و بي انتها را
تشريح ميكند؟
ما طرفدار اين
ديدگاه هستيم
كه از طريق
علوم خصوصا علم
پزشكي اما
همراه با
رهائي
طبقاتي، اين
تغييرات نيز
صورت خواهد
پذيرفت. تكامل
از طريق رهائي
از شر طبقات و
ستم طبقاتي و
ارتقاء درك ما
از ساختار
مادي ماده و
دخالت در
پروسه تغيير
آن انجام
خواهدگرفت. ما
به مسئله
تكامل برخوردي
مثبت در پيش
ميگيريم و
ميگوئيم
كه خواهان
برداشتن
بازتوليد از
دوش زنان هستيم.
با تكامل
آگاهي سياسي و
همينطور درك
عميقتر از علم
و بدن انسان،
احتمالا چنين
امري بوقوع
خواهد پيوست و
بازتوليد بشر
بسيار بي خطرتر
انجام خواهد
شد و بدين
طريق امكان
ظهور نسل بسيار
سالمتري از
بشر نيز بوجود
خواهد آمد.
درست است كه
اينها
طرحهائي براي
آينده اند،
اما تأثيرات
فلسفي و
ايدئولوژيك
بر برخوردهاي
معين امروز ما
ميگذارند.اگر
كسي راه
"طبيعي" و تنها
راه براي
بازتوليد بشر
را همين كه
هست در نظر
بگيرد، آنگاه
مي بايد به
موقعيت كنوني
زن در جامعه
بمثابه نظم
"طبيعي" امور
صحه بگذارد و
نهايتا به
اينجا برسد كه
نظم طبقاتي
كنوني نيز نظم
"طبيعي" امور
بوده، اظهار كند
كه در شرايط
موجود
نميتوانيم بر
اين نوع تمايزات
و بر اين
قانون جنگل
حاكم بر جهان
فائق آئيم،
نميتوانيم
تمايز بين كار
فكري و يدي را
از بين ببريم.
اين طرز تفكر
نهايتا شكست
طلبانه است.
بايد به ريشه
هاي فلسفي اين
قبيل انحرافات
برخورد كرد.
بايد
همانطوركه در
مورد مسئله
انقلاب در
ايران و در
ابعاد جهاني،
درباره انترناسيوناليسم
پرولتري و
غيره، بدنبال
ريشه هاي
فلسفي
انحرافات
ميگرديم، در
مورد مسئله زن
نيز همين طريق
را در پيش
گيريم.
بحث
را خلاصه كنيم
و به نكته
پاياني
برسانيم. اين
جنايات آشكار
ستم بر زن
چنان تبارزات
تكان دهنده و
شنيعي دارد كه
حتي توده هاي
غيرانقلابي
را هم به
موضعگيري
وادار ميكند.
كافيست به
هندوستان
نگاه كنيم كه
چگونه سنت
عروس سوزان
همچنان پا
برجاست و
همچون سندي
زنده بر محكوميت
جامعه طبقاتي
شهادت ميدهد.
به كردستان و
نقاط دیگر نگاه
كنيم كه چطور
زنان در سنين
پائين خريد و فروش
ميشوند و
ازدواج ها
بروش فئودالي
پيشاپيش صورت
گرفته اند. به
زنان اين
جوامع بنگريد كه
همانند
گوساله هاي
جوان براي اين
ياآن نياز
ساختار
اجتماعي بسوي
اين يا آن
مقصد می رانند
و آنها را
مانند
حيوانات داد و
ستد ميكنند.
اينها اشكال
عريان و
چشمگير جنايت
هستند، اما در
كشورهاي
امپرياليستي
نيز مظاهر ستم
بر زنان در
اشكالي
"تصفيه شده
تر" بچشم
ميخورند: زنان
را بمثابه
كالا به گردش
درميآورند. در
ميان زنان اين
كشورها كه قصد
مقاومت در
مقابل ستم را
دارند اين
شعار رايج شده
كه: ميخواهيم
كنترل بدن خود
را داشته
باشم. البته
اين بيانگر يك
بينش
بورژوائيست.
جنبش مقاومت
عليه ستم و
تحقير زنان در
جوامع
امپرياليستي
[جنبشهائي كه
جهت گيري
فمينيستي
دارند] نيز از
افقهاي
بورژوائي
فراتر نرفته اند.
مفهوم آن شعار
اين است كه زن
و بدن زن بمثابه
كالا نبايد
بعنوان
مايملك مرد به
بازار برده
شود، بلكه زن
خود بايد
كنترل اين
كالا را داشته
باشد. تفوق
اين بينش
بورژوائي بر
جنبش مقاومت
جويانه و
اعتراضات
زنان نبايد توجيهي
برعدم حمايت
از حركت
مبارزاتي و
تشويق مبارزه
آنها گردد.
بايد
ازطغيانگري
آنان حمايت
كرد، اما همه
بحث ما
اينجاست كه
اين طغيان
بايد
پيگيرانه و
علمي باشد تا
حدي كه بتواند
منبع ستم بر
زنان و كليه
مظاهر ستم
اجتماعي و
طبقاتي را
بخشكاند.
امروز
در عصر امپرياليسم
ما ميتوانيم
در افق، آينده
درخشاني را ببينيم
كه براي
اكثريت مردم
بوجود خواهد
آمد: يعني
سوسياليسم و
سپس جهان
كمونيستي.
جهاني كه در
آن طبقات،
استثمار و ستم
و انقياد بخشي
از جامعه توسط
بخشي ديگر
سرانجام محو
خواهد شد. جهاني
كه دستيابي به
آن بدون محو
ستم بر زن
امكان ناپذير
است. مبارزه
عليه اين ستم
بخش بسيار مهم
و حياتي از
درهم شكستن
سيستم سرمايه داري
ميباشد. ما
نميتوانيم
منتظر آينده
شويم تا
"كمونيسم سر
رسد و اين ستم
از بين برود."
بدون مبارزه
براي محو اين
ستم كمونيسمي
در كارنخواهد
بود. بكف
آوردن آن
آينده درخشان
فقط از طريق
مبارزه
قاطعانه و
سازش ناپذير عليه
سيستم سرمايه
داري و ستمي
كه اين سيستم
در هر عرصه اي
بر مردم وارد
ميكند، امكان
پذير خواهد
بود و مهمترين
اينها، ستم بر
زنان است. هدايت
جامعه در جهت
اين آينده
درخشان وظيفه
تاريخي
پرولتارياست.
حركت بسوي اين
آينده مي بايد
توسط
پرولتاريا و
حزبش رهبري
گردد. بايد
پرولتاريا و
حزبش توده ها
را نسبت به
منافعشان
آگاه كنند
وآنها را در
مبارزه عليه
هر تظاهري از
ستم بر مردم
بطور كلي، و
بخصوص ستم بر
زنان هدايت
نمايد.
شرايطي
بيسابقه
درحال تكوين
است. جهان با
فرياد طلب
تحول ميكند.
اين جهان بايد
زير و رو شود.
توده ها بايد
اوضاع را
كاملا درك
كنند، خطرات
را بفهمند،
چشمهايشان را
بازكنند و نقاط
قوت واقعيمان
را ببينند.
بايد چگونگي
تقويت توان
انقلابي را
درك كنند،
چگونگي
سازمان دادن
را ياد
بگيرند،
وجرئت تدارك
براي دوران گرهگاهي
درسطح جهان را
داشته باشند.
در اين
چارچوب،
ضرورت اتخاذ يك
موضع
كمونيستي و
انقلابي در
قبال زنان صد
چندان احساس
ميشود. اين
بخش عاجلي از
تدارك سياسي و
ايدئولوژيك
ماست.اگر قبول
داريم كه
شرايط متحول
كردن ريشه اي
بسياري از
نقاط جهان
فراهم خواهد
آمد و اگر
انقلابي تحت
رهبري كمونيستها
نظير آنچه در
پرو جريان
دارد و جامعه
پرو را بلرزه
انداخته و
تاثيراتي
جهاني بجاي
ميگذارد را
ضروري و امكان
پذير
ميدانيم،اگر
بدنبال تدارك
جدي برای جراحي
قطعي جهان
كنوني هستيم،
آنگاه بايد مسئله
زن را بمثابه
بخش بسيار
مهمي از اين
راه حل ريشه
اي در نظر بگيريم.
جايگاه عميق
اين مسئله را
در كار تداركاتي
امروز ببينيم.
در ايران و در
سراسر جهان
ميليونها نفر
گرد خواهند
آمد و خواهان
تشكل در جهت
اجراي راه حل
عميق و ريشه
اي پرولتاريا
خواهند شد.
براي آنكه
توان برانگيختن
و رهبري
خشم توده هاي
انقلابي را
داشته باشيم، بايد
درك كنيم كه
بخشي از
اينكار،
برانگيختن خشم
زنان بمثابه
نيروئي
قدرتمند در
راه انقلاب
است.
----------
توضيحات
تم
مركزي فيلم
مورد بحث،
تشكيل رسته
سرخ زنان بمثابه
دسته اي از
زنان جنگجوي
ارتش سرخ است. در
اين رسته از
فرمانده
گرفته
تاسرباز همگي
زن هستند. آنها
درگير نبرد ميشوند
وپرچم آرمان
پرولتري،
پرولتارياي بين
المللي وحزب
كمونيست را بر مي
افرازند. تم
مركزي فيلم بر نقش و جايگاه
زنان
درانقلاب و چگونگي
بمبارزه
كشيده شدنشان
استوار است.
مسئله
بازبيني و نقد اين
فيلم در ارتباط
نزديك با مبارزه
طبقاتي و مبارزه
دو خط
در جبهه
هنر قرار
دارد. في
المثل اين نقد در ارتباط
نزديك است با مسئله
رئاليسم و رمانتيسم
انقلابي. خط
مائوتسه دون
اين بود كه رئاليسم
انقلابي و رمانتيسم
انقلابي را
ميتوان بهم
آميخت. اما رويزونيستهاي
جبهه هنر عليه
مقرهاي
فرماندهي
پرولتري و مائو و رفقايش
موضع گرفته
اعلام نمودند كه اين
حرفها ايده
آليسم چپ است،
و خط
مائو پرولتاريا را در فيلمها بمثابه
قهرماني
مافوق بشر و بسيار بيش از
آنچه
انقلابيست
تصوير ميكند،
و اينكه
بايد
"رئاليست"
بود!
رويزيونيستها
در واقع ايده
اي تحقيرآميز
نسبت به توده
ها داشتند و به
شور و شوق و پتانسيل
انقلابي
موجود در آنها
كم بها ميدادند.
منافع آنها در
اين بود كه
توده ها از منافع
انقلابي خود و از درك
عميق نقش
تاريخيشان
[نقشي كه
ميتوانند با مسلح
شدن به
ماركسيسم
لنينيسم
مائوئيسم ايفاكنند]
دورشوند.
درنسخه اوليه
فيلم،
برخوردي رئاليستي
به توده ها خصوصا
توده هاي زن
را ميتوان
مشاهده کرد. و اين در نحوه
پيوستن آنها
به ارتش سرخ
تبلور مي
يابد. در فيلم
اوّل، حزب و ارتش
سرخ در ارتباط
با زنان
نقش ناجيان
فروتن را بازي
ميكنند. و ايمان
و وفاداري
زن انقلابي به
حزب و ارتش،
بمقدار زيادي
با مسئله مردم در هم آميخته
ميشود. از
فيلم ديگري
بنام دختر سپيد مو نيز دو نسخه
در دست
است. ساختن
نسخه دوم اين
فيلم نيز بخشي
از مبارزه
طبقاتي
مبارزه حاد دو خط
دوران انقلاب
فرهنگي بود، و بحثهاي
فراواني
را ميان
كمونيستها و رويزيونيستهای درون
حزب كمونيست
چين برانگيخت.
نحوه برخورد به
نسخه اوّل و دوّم
اين دو فيلم
ميتواند عمق
گرايشات
اكونوميستي و دنباله
روانه موجود
در ارتباط
بامسئله زن، در
ميان
انقلابيون و حتي
افراد فعال
يك تشكل
كمونيستي
(خصوصا مردان
كمونيست) را
بنمايش گذارد.
اين را ميتوان
با نشان
دادن فقط نسخه
اوّل امتحان
کرد. ميتوان ديد كه
نسخه اوّل با وجود همه
اشكالاتش
بدون هيچ نقدي
تحسين ميشود.
چرا؟ چرا مرداني
كه به تماشاي
آن نشسته اند
از انحرافات
موجود در فيلم
ناراحت
نميشوند و آنرا به نقد نمي كشند؟
چرا اين
اشكالات
ايدئولوژيك
مردان را
پريشان نميكند؟
اين امر حتي
بعد از نمايش
نسخه دوّم هم
پيش مي آيد،
بدين صورت كه
اختلافي بين
دو نسخه "ديده
نمي شود" و كسي
بدنبال اين
سئوال نميرود
كه چرا اصولا
نسخه دومي
ساخته شد.
تمام اينها
عمق مشكل را
نشان ميدهد. و اينجاست
كه دوباره
بايد به
سئوالي اساسي تر
بازگرديم: ما در پي
تدارك چه نوع
انقلابي
هستيم؟ بدنبال
جائي در زير آفتاب
يا بدنبال
تغيير مدار گردش
جهان؟ برخورد
غير نقادانه
به جهت گيريهاي
نادرست در
مورد مسئله زن
نشانگر
اشكالاتي عميق
و جدي است، و برخوردي
جدي ميطلبد.
زيرا كيفيت
آن انقلابي كه
در حال
تداركش هستيم
در خطر
است. امر سرنگوني
كليت جامعه
طبقاتي و برخورد
انقلابي به
مقوله 2 گسست و 4
سرنگوني در خطر است.