با
سلاح
نقد
جمعبندی
از گذشته
اتحاديه
کمونيستهای ايران
سلاح
نقد :
جمع بندی از
گذشته
اتحاديه
کمونيست های
ايران
جنبش بين
المللی
کمونيستی و
رابطه آن با
انقلاب ايران
، - ديدگاه ها و
پراتيک
اتحاديه
برخورد به
مقوله حزب
پيشاهنگ
پرولتاريا
خط
اتحاديه
کمونيست های
ايران جهت
پيشبرد انقلاب
"مورد
مشخص" خرده
بورژوازی
سنتی در
حاکميت
خمينی:
نماينده خرده
بورژوازی
سنتی؟ يا
نماينده
روحانيت سنتی
و روابط نيمه
فئودالی و
کمپرادوری
دنباله
روی از خمينی
در وظايف ضد
امپرياليستی
انقلاب
خط و مشی
انحاديه در
قبال مسئله
ارضی – دهقانی و ساير وظايف
دمکراتيک
انقلاب
محدوديت
ها و ضعف های
تاريخی
سربداران
ضربه 1361 ،
بازسازی
تشکيلات و
شورای چهارم
اتحاديه
نوشته
حاضر عمده بحث
های انتقادی
درونی اتحاديه
کمونيست های
ايران (سربداران)
را در دوران
بازسازی بعد
از ضربه
تابستان 1361 در
بر می گيرد.
اساس اين
نوشته بر
مباحث و مبارزه
ی درونی سال
های 62- 1361 استوار
است که جمع
بندی از تجربه
اتحاديه
کمونيست های
ايران در
دروان قيام 57 و
متعاقب آن، و
ارائه سنتز
اين تجارب را
شامل می شد. اين
بررسی به ما
نشان می دهد
که چگونه يک
نيروی کمونيستی،
نه به واسطه
اتکاء و پافشاری
بر اصول جهان
شمول
مارکسيسم –
لنينيسم -انديشه
مائو تسه دون،
بلکه بر عکس
دقيقا بواسطه
انحراف، عدم
درک روشن و در
مقاطع مشخصی
دست شستن از
برخورد علمی و
نگرش
ديالکتيکی
ماترياليستی
و آموزش های
انقلابی
پرولتری، از
انجام وظائف
اساسی خود باز
می ماند و
فرصت های
مساعد تاريخی
را تا حد
تعيين کننده
ای از دست می
دهد.
اگر چه
اين نوشته در
برخورد به
اتحاديه
کمونيست های
ايران و
انحرافات
متعددش لحنی
شديدأ انفقادی
دارد اما
اشتباه است
اگر به آن بعنوان
"انتقاد از
خودی" صرف،
نگاه شود. اين
بيان تاريخچه
ای از اتحاديه
کمونيست های
ايران يا حرکت
سربداران – به
مثابه حرکتی
که در گذشته
اتفاق افتاده
و به اصطلاح
"دفترش بسته
شده " – نيست،
بلکه با هدف
درس آموزی و
بکار بستن هر
چه قاطع تر
اصول انقلابی
راهنمای پرولتاريای
جهانی در
پراتيک امروز
و فردای کمونيست
های ايران
نگاشته شده
است.
آنچه بر
اهميت و ارزش
اين جمع بندی
نقادانه می
افزايد، هم
کوشی موثر و
صميمانه جنبش
بين المللی
کمونيستی در
تهيه ی آن می
باشد. کمونيست
های انقلابی
در هر گوشه
جهان به تجربه
شکست کمونيست
ها در انقلاب 57
ايران و دوره
متعاقب آن،
بدرستی بعنوان
تجربه شکست
خويش نگاه می
کنند. فرصتی که
در عرصه
مبارزه ی
طبقاتی در
ايران از کف
رفت و نيز
فرصت های
مساعدی که در
افق نمايان
گشته اند،
همگی فرصت
هايی برای
دامن زدن و
پيشبرد انقلاب
جهانی
پرولتری بوده
و هستند. از
اين رو،
پرولتاريای
متعهد و آگاه
در پروسه جمع
بندی و سنتز
تجارب انقلاب
57، بدون در نظر
داشت مرز های
مصنوعی
"مليتی" شرکت
جست و برای پاسخگويی
به وظيفه
انترناسيوناليستی
پرولتری حرکت
نمود.
بخش های
اصلی اين
نوشته
همانطور که
قبلا گفتيم در
سال های 1362-1361 حول
برخورد به
ديدگاه ها و
سياست های
اتحاديه کمونيست
های ايران در
مورد حاکميت،
انترناسيوناليسم
پرولتری،
حزب، مسئله
کردستان، جنگ
ايران و عراق،
دادگاه گروهی
از رهبران،
کادرها و
اعضای
اتحاديه
کمونيست های
ايران تهيه
گشته است.
بعد از
برگذاری
شورای چهارم
سازمان و تدوين
مصوبات آن، ا.
ک.ا (سربداران)
وارد فاز جديدی
از فعاليت خود
گشته که با
شرکت در
کنفرانس بين
المللی احزاب
و سازمان های
م.ل به سال 1984 و پيوستن
به جنبش
انقلابی
انترناسيوناليستی
رقم می خورد.
در اينجا
کوشيده ايم تا
جمع بندی نقادانه
خود را به
محدويت ها،
کمبود ها و
اشتباهات
موجود و
مصوبات شورای
چهارم –
بعنوان آخرين
سند رسمی علنی
در مورد خط و
مشی سازمان –
نيز بسط دهيم.
در راه
نقد گذشته
بايد آگاه بود
که با هر سلاحی
نمی توان به
انجام اين مهم
برخاست.
سرنوشت آن
دسته از
کمونيست ها که
برای جمع بندی
نقادانه از
تجارب خويش به
سلاح
بورژوايی چنگ انداختند،
چيزی جز تلاشی
هويت ايدئولوژيک-سياسی
و در غلتيدن
به انحلال
طلبی نبود. ما
در اين راه
سلاح نقد پرولتری
را بکار گرفته
ايم که هيچ چيز
نيست مگر
مارکسيسم –
لنينيسم –
انديشه مائو
تسه دون.
اتحاديه
کمونيست های
ايران
(سربداران)
زمستان 1365
*******
قيام
22 بهمن 57
هماگونه که به
مثابه گشايشی
بر دهه 1980
تاثيری فوق
العاده بر
وقايع جهانی
گذارد، آغاز
پروسه سقط انقلاب
و شکست نيرو
های م– ل را نيز
رقم زد. اين
واقعه برای
جنبش پرولتری انترناسيوناليستی
و اتحاديه
کمونيست های ايران
به مثابه
جزيی از آن،
سئوالات مهمی
را پيش آورد
که می بايست
حل گردند، و
درسهای مهمی
را مطرح کرد
که می بايست
آموخته شوند.
تجربه انقلاب
ايران تاکيدی
بود بر گشوده
شدن چشم اندازهای
فوق العاده
جهت انقلاب--
چشم
اندازهايی که
ناشی از تعميق
بحران امپرياليسم
و رقابت دو
بلوک امپرياليستی
می باشد -- و
همچنين شاهدی
بود بر مصاف
های دشواری که
پيش پای جنبش
بين المللی
کمونيستی
(ج.ب.ک) قرار گرفته
-- جنبشی که در
ايران و در
مقياس جهانی
بطور جدی از
تحولات عينی
عقب مانده
است. اين تضاد
حاد که ج.ب.ک با
آن روبرو ست،
بويژه در تجربه
اتحاديه
کمونيست های
ايران بطور
فشرده خود را
نمايان ساخت.
به اين مفهوم،
دست آوردهای
اتحاديه
کمونيست های
ايران نيز در
دست و پنجه
نرم کردن با
اين اوضاع و
همچنين
انحرافات
سازمان--
انحرافاتی
جدی-- می بايست
مشخص گشته و
مورد تحليل
علمی قرار گيرد
تا بتوان از طريق
يک پروسه
انتقادی به
گسست از
انحرافات سانتريستی
در جنبش
ايران و ج.ب.ک
نسبت به م-ل-
انديشه مائو
نائل آمده،
سازندگی را
آغاز کرده و شکست
را به ضد خود
بدل کنيم.
اين
حقيقتی است که
تجربه شکست
جنبش
کمونيستی ايران
آب به آسياب
آگنوستيسيم،
انفعال و تسليم
طلبی ريخته
است. اين
واقعيتی است
که بسياری از نيروهای
روحيه باخته
(بسياری از انقلابیون
م-ل سابق) در
تقبيح اصول
انقلابی م - ل و
انديشه مائو
با يکديگر به
مسابقه
برخاسته اند و
برای ادعاهايشان
تجربه ايران
را گواه می
گيرند، اما در
مقابل اين
انحراف و
ارتداد، راه والائی
قرار دارد که
انترناسيوناليسم
انقلابی پرولتری
بدان متعهد می
باشد. مسلمأ م -
ل ها مرتکب
اشتباهات
فاحشی شدند،
جنبش ما فرصت
های مهمی را
از دست داده و
شکست های سختی
را نيز به جان
خريده است،
اما از اين
همه نمی توان
و نبايد شکست
ايده های
انقلابی و
اصول رهائيبخش
پرولتاريا را
برداشت نمود.
کدامين انقلاب
پيروزمند را
سراغ داريد که
توسط پرولتاريا
رهبری شده و
مجبور به از
سر گذراندن
آزمون های
دشوار و حتا
شکست های سخت
نشده باشد؟
اين حقيقتی
است که شماری
از تاريخی
ترين پيشرفت ها
در پی شکست
های بزرگ بدست
آمدند. فی
المثل،
تاريخچه
خدمات لنين در
مقابله با
انحطاط انترناسيونال
دوم، يا راه
پر پيچ و خم
کسب پيروزی در
انقلاب چين و
عظيم ترين
خدمات مائو به
دانش م-ل در
عرصه ادامه
انقلاب تحت
ديکتاتوری پرولتاريا
و فتح قله
رفيع انقلاب
فرهنگی در پی احيای
سرمايه داری
در شوروی را
در نظر بگيريد.
سئوالی که در
ارتباط با
جنبش کمونيستی
ما بايد مطرح
شود چنين است،
آيا ما
کمونيست ها از
اشتباهاتی که
باعث عقب
گردهای موجود
گشته برای خود
اصل ساخته و
در نتيجه،
فرصت های جديدی
که برای
پيشروی بسوی
اهدافمان در
افق ظاهر گشته
را به دور
خواهيم
افکند، يا
اينکه
مسئوليت های
تاريخی خود را
بدوش خواهيم
گرفت تا جنبش
م - ل را برای
تحقق انقلاب
پرولتری در ايران
و در سراسر
جهان بر پايه
خطی صحيح بر
پا داشته و در
اين راه از
هيچ تلاشی
دريغ نورزيم.
در اين
نوشته، بدون
آنکه قصد
ارائه يک جمع
بندی کامل از
پروسه انقلاب
57 را داشته
باشيم،
برخورد به
اشتباهات
کليدی ايدئولوژيک
– سياسی
اتحاديه
کمونيست های
ايران را هدف
قرار می دهيم.
اينها
اشتباهاتی
بودند که خط
سازمان ما را
تضعيف کرده،
از برايی آن کاسته،
و دليل عجز ما
در پيشروی از
ميان پيچ و خم
های انقلاب 57
شدند.
نخست از موقعیتی
که بلافاصله
بعد از قیام 57
با آن روبرو
بودیم آغاز می
کنیم و خط و
مشی خود را در
ارتباط با آن
موقعیت مورد
ارزیابی قرار می
دهیم. در زمان
انقلاب 57
نیروهای م- ل
هنوز جوان،
کوچک و نسبتا
از مبارزه
عمومی مردم
جدا بودند--
بویژه سازمان
ما که در خارج
از کشور تشکیل
شده بود.
اتحادیه
به
میزان زیادی
با انقلاب
فرهنگی و مبارزه
بین المللی
علیه
رویزیونیسم
شوروی مشخص می
شد و بطور
نزدیکی به
گرایش بین
المللی مائو
ئیستی مربوط
می شد. در واقع
ا.ک.ا خود یکی
از سازمان های
زاده "انقلاب
کبیر فرهنگی
پرولتاریائی"
بوده و بر
مبنای نگرش
شورشگری
آگاهانه و
مبانی استوار
ضد اکونومیستی
پرورش یافته
بود. لیکن
بهنگام بازگشت
نیروهای
اتحاديه
کمونيست های
ايران در سالهای
انقلاب به
ایران و آغاز
تلاش آن برای
سود جستن از
فرصتهای
مساعد
انقلابی ، سازمان
ما مبتلا به
گرایشی شد که
آن نگرش و مبنای
استوار را
مورد تهدید
جدی قرار داد.
واقعیت آن است
که ج.ک.ب مراحل
اولیه بررسی و
حل مسائل
کلیدی
ایدئولوژیک و
سیاسی را از
سر می گذراند
و پرولتاریای
بین المللی
هنوز جمعبندی
عمیق و همه
جانبه ای از
کودتای
بورژوازی در
چین ارائه
نکرده بود.
مبارزه
ایدئولوژیک-
سیاسی ما با
تئوری" سه
جهان" و
حاملین آن ،
در پاره ای
موارد اساسی
نه با اتکا به
پیشرفته ترین
تجارب پرولتاریای
جهانی ، ونه
با تلاش جهت
تکامل و ارتقای
سطح دانش
پرولتاریا،
بلکه با تکیه
به برخی سیاستها
واصول به ارث
مانده از
کمینترن و شاهد
گرفتن بعضی از
تاکتیک های
مشخصا غیر
قابل تعمیم به
پیش رفته بود.
تزلزل
در مورد
اندیشه
مائوتسه دون
که تبارز آشکار
خود را در عدم
مرزبندی قاطع
و علنی با خط دگما-رویزیونیستی
حزب کار
آلبانی نشان
میداد، مسلما
در دور گشتن
سازمان ما از
سیاستهای پرولتری
موثر افتاده و
زمینه مساعدی
را برای ظهور،
رشد– و غلبه–
انحرافات
اکونوميستی
باز می کرد.
اگر انقلاب
فرهنگی با
گسستی عمیق،
اکونومیسم و
استنتاجات
سیاسی-تشکلیلاتی
آنرا زیر ضربه
برده، مقهور
ساخته و نقطه
عزیمت نوینی
را برای
کمونیستهای
جهان به ثبت
رساند؛ اگر
انقلاب
فرهنگی هسته
مرکزی و روح
"چه بايد کرد"
لنين را از
زير آوار
اکونوميسم
دير پای ج.ب.ک بیرون
کشید و عنصر
آگاهی را با
قدرتمندی و
وضوح در
جایگاه اصلیش--در
راس همه
اقدامات و تحولات،
در مقام رهبری
پروسه ها-- نشاند،
باید اذعان
کنیم که اساس
اين پيشرفت ها
و دستآوردها
بعد از کودتای
بورژوازی در
چين از سوی بسياری
نيروهای م– ل
نادیده گرفته
شد و بجای آن
احیای تزها و
بر خوردهای
اکونومیستی
باب گردید. به
یک کلام ،
تزلزل بر اصول
م-ل اندیشه
مائو (گرایش
سانتریستی)
بوجوه مختلف
اکونومیسم پا داد:
از نقطه نظر
سیاسی،
دنباله روی از
گرایشات
خودبخودی
توده ها و
تابعیت از سير
خودروی وقايع
و تحولات، و
از نقطه نظر
ايدئولوژيک–
تشکيلاتی
فراموش کردن
وظیفه مبرم
ایجاد ستاد
رهبری کننده
پرولتری-– حزب
طبقه کارگر-- و
موکول کردن
این مهم به
"توده ای " یا
" کارگری" شدن
سازمان.
اشکال
دیگری که
تصویر
انحرافات
اتحادیه را در
دوره مورد بحث
تکمیل می کرد،
اصل ساختن از یک
تاکتیک مشخص
در عرصه
مبارزه
طبقاتی و مطلق
کردن یک قیاس
تاریخی بود:
تاکتیک منفرد
کردن دشمن
عمده به
حداکثر و زدن یک
به یک دشمن.
بنابر
این ا.ک. ا با
بدوش کشیدن
بار تزلزل
بروی رفیعترین
قله فتح شده
توسط
پرولتاریای
بین المللی--
اندیشه
مائوتسه دون--
با زنجیر
گرایش
اکونومیستی
بر پا و بالاخره
با به چشم
داشتن عينک
"يک به يک زدن
دشمنان" پا به
عرصه ای نوين
و پیچیده
گذاشت، که رد پای
هر یک از
اینها را طی
بحث بروشنی می
توان مشاهده
کرد.
در
این هنگام
خمینی بهمراه
نیروهائی که
عنان انقلاب
را بدست گرفته
و با استفاده
از نفوذ قدرتمند
سنت و مذهب
حمایت اکثریت
مردم را کسب کرده
بودند، دولت
جمهوری
اسلامی را بنا
نمود. بعلاوه
، صف بندی
نیروها در سطح
بین المللی،
خصوصا شیوه
برخورد
دوبلوک
امپریالیستی--
در وهله نخست
نسبت به
انقلاب و سپس
نسبت به حکومت
نوبنیاد
اسلامی-– عملا
به نفع خمینی
و شرکا در کار
تحکیم قدرت تمام
شد و سدی در
راه تعمیق
انقلاب ایجاد
نمود. این
بدان معنا
نیست که چشم
انداز عینی
بعد از انقلاب
تیره و تار بود.
بیهیچوجه! چرا
که میلیونها
نفر با خیزش
انقلابی به
زندگی سیاسی
کشیده شده و
بخشهای مهمی
از مردم-- ملیت
های تحت ستم
کرد و ترکمن،
کارگران و دهقانان
پیشرو،
دانشجویان و
دیگر جوانان،
و زنان مبارز-- برای
رهائی از قیود
بورژوائی و
فئودالی که رهبری
خمینی بر
انقلاب تحمیل
می کرد
بپاخاسته بودند.
همچنین در
درون هیئت
حاکمه جدید به
مدت دو سال
شکاف هائی جدی
وجود داشت و
این مسئله امر
تحکیم کامل قدرت
دولتی را
ناممکن
میساخت. این
موقعیت مسلما
برای جنبش
کمونیستی
گشایش های
مهمی را جهت
پیشبرد
فعالیت
انقلابی
بوجود می
آورد. البته
متعاقب سقوط
شاه شرائط
عینی چنان
نبود که نیروهای
پرولتری
بتوانند
بسرعت در
پیشاپیش صفوف
انقلاب قرار
گیرند، رهبری
را از چنگ مرتجعین
در آورند و
انقلاب
دمکراتیک و ضد
امپریالیستی
پیروزمند را
متحقق سازند.
با این وجود
مسلما فرصت
های عظیمی
برای کار انقلابی
وجود داشت.
همانگونه که
لنین گفت،
کمونیستها می
توانستند بر
هر عرصه
فعالیت مستقل
خود " مهر پرولتری"
بکوبند و از
همه مهمتر،
انباشت نیروهای
انقلابی (
پروراندن
پیشاهنگ
پرولتری ) و آمادگی
جهت فرصتهای
آینده برای
کسب قدرت را به
انجام رسانند.
این کار مسلما
بر جنبش
انترناسیونالیستی
پرولتری نیز
تاثیری بسزا
می داشت. تحت
یک خط صحیح
امکان این نوع
فعالیت موجود
بود و این خود
می توانست راه
را برای
استفاده از
موقعیت عظیم
انقلابی در
مقطعی حساس
(گرهگاه سال 1360)
برای ما
بگشاید.
در آن
شرایط برای ما
و کل جنبش
کمونیستی این
سئوال مطرح
شد: چگونه ضعف
خویش را به
قدرت تبدیل
کنیم، چگونه
برای شرائط
تشدید اجتناب
ناپذیر تضاد
ها و قطبی شدن
طبقات آماده
شویم، چگونه برای
بزیر کشیدن
نیروهای
بورژوا
اسلامی از اریکه
قدرت و به پیش
راندن انقلاب
تدارک ببینیم؟
سازمان ما
از یک روحیه
اصیل
اتنرناسیونالیستی
برخودار بود و
اصولا بعنوان
جریانی متعهد به
آموزشهای
مائو و مبارزه
ضد رویزیونسیم
شوروی شناخته
می شد. همین
بنیادهای ایدئولوژیک-
سیاسی بود که
اتحادیه را به
بخشی از جنبش
پرولتری
انترناسیونالیستی
تبدیل می کرد.
ما بدرستی
خصلت
دمکراتيک
انقلاب ايران
را درک می
کرديم و می
دانستيم که
تنها زمانی
اين مرحله
پايان خواهد
يافت که قيود
مناسبات اسارت
بار
امپرياليستی
بطور کامل
گسسته شده و حاکميتی
انقلابی بر
قرار شود.
بعلاوه ما در
اصول به ضرورت
رهبری طبقه
کارگر برای
انجام کامل
اين وظائف صحه
می گذاشتيم و
نيروهايی که
در رهبری
انقلاب قرار
گرفته بودند
را به هيچ وجه قادر
به هدايت
پيروزمندانه
آن نمی دانستيم.
از سويی ديگر،
ما ظاهرا
تاکيدی بسيار
بر ضرورت
ايجاد حزب
پيشاهتگ
پرولتری
داشتيم. ( کمی
جلوتر به
انحرافات
مشخص خود در
مورد مسئله ايجاد
حزب خواهيم
پرداخت ) و
توجه بسياری
به تحکيم رشته
های ارتباط
خود با طبقه و
تامين اتحاد
کارگران و
دهقانان
معطوف داشتيم.
برای مثال
حقيقت (ارگان
اتحاديه
کمونيست های
ايران ) در
شماره 27 خود
تحت عنوان
"انقلاب
ايران و تکامل
سياسی آن"
چنين نوشت (اين
مقاله در واقع
قطعنامه
مصوبه شورای
دوم سازمان در
بهار 1358 جهت
تدوين خط و
مشی سازمان در
شرايط نوين
بود) :
" عمده اين
مسائل همانا
عبارت است از
حل انقلابی و
نهايی مسئله
پايه ای
دمکراسی
ايران، يعنی
مسئله ارضی–دهقانی
و مسئله درهم
کوبيدن کامل و
قطعی وابستگی
اقتصادی
ايران به
امپرياليسم
آمريکا و خرابکاری
امپرياليسم
در رشد آزاد و
مستقل جامعه ی
ما. اين قدرت،
قدرت انقلابی
مشترک کارگران
و دهقانان و پيشه
وران ايران،
قدرت توده
هاست." (حقيقت 27-
صفحه 2)
ما
در طول هشت
ماه نخستين
بعد از سقوط
شاه فعاليت
هايی را به
قصد تشکيل يک
حزب پيشاهنگ
کمونيستی به
پيش برديم.
اتحاديه
کمونيست های
ايران در
مبارزات
پيشرويی که
عليه تلاش های
جمهوری
اسلامی-- جهت
بريدن سر انقلاب--
بر پا گشته
بود شرکت جسته
و يا از آنها
حمايت نمود.
نمونه مشخص
اين فعاليت
ها، شرکت فعال
ما در مبارزات
انقلابی خلق
کرد بود.
در
تمام اين دوره
اتحاديه
کمونيست های
ايران تلاش گسترده
ای برای پخش
نشريات
کمونيستی کرد.
طی اين دوره
بود که جمهوری
اسلامی با
اجرای دو
مانور مهم
انتخاباتی،
جنبش کمونيستی
و انقلابی را
آزمود و ما در
قبال اين مانور
ها در مجموع
مواضعی صحيح
اتخاذ کرديم.
انتخابات
جمهوری
اسلامی ( در
فروردين 58 ) و
مجلس خبرگان (
مرداد 58 )
بدرستی از
جانب اتحاديه
کمونيست های
ايران تحريم
شد و فعاليت تبليغاتی
وسيعی در ضديت
با اين مضحکه
های عوامفريبانه
در شرايط
تشديد
اقدامات
سرکوبگرانه و
ارتجاعی
حاکميت عليه
صفوف انقلاب،
از سوی
تشکيلات ما به
پيش برده شد.
اما
عليرغم اين
جهت گيری
انقلابی، درک ما
از همان ابتدا
از وظايف
پيشاهنگ پرولتری
در مرحله
انقلاب دمکراتيک
التقاطی بوده
و بيشتر بطرف
اکونوميسم و
ناسيوناليسم
سنگينی می
کرد. اين
التقاط –
حداقل قسما –
از جنبه های
نادرست خط
کمينترن
سرچشمه می گرفت،
جنبه هايی که
هنوز هم در
ج.ب.ک به
اغتشاش دامن
می زند و
وسيعا بر
نيروهای م.ل
نوخاسته که
برای گسست از
رويزيونيسم مدرن
تلاش می کنند،
تاثير گذاشته
است. 1
خط و
پراتيک کلی
اتحاديه
کمونيست های
ايران در دوره
ی 60- 57 دارای یک گرایش
قوی پراگماتيسم
و ماترياليسم
مکانيکی به
شکل گرايش کم
بها دادن به
اصول مرکزی و
مهم م-ل-
انديشه مائو،
التقاطی بودن
در مورد نقش راهنما
و تعيين کنندهء
خط
ايدئولوژيک–
سياسی و کم
بهايي به
وظايف تئوريک
پيش پای جنبش
کمونيستی در
سطح ايران و
جهان، بود.
اين گرايش را
می توان تحت
عنوان تحقيرنمودن
"عنصر آگاهی"
در ارتباط با
جنبش توده ای
خلاصه نمود.
درک ما از
مسئوليت های
بين المللی
مان نيز تنگ
نظرانه و
مکانيکی بود و
وظايفی که مستقيما
با کوشش های
عاجل برای
پيشبرد
انقلاب در
ايران مربوط
نبودند را
ناديده می
گرفتيم.
بعد
از گذشت 8 تا 9
ماه از
سرنگونی رژيم
سلطنتی، آنگاه
که ثابت شد
انباشت نيرو
تحت پرچم
مستقل ما کار
دشواری است، و
زمانيکه
مبارزه ی
خودبخودی ضد
آمريکايی بعد
از اشغال
سفارت آمريکا
در آبان 1358
فوران کرد، و
بدنبال آن با
شروع جنگ
ايران و عراق
در پاييز 59،
گرايش
التقاطی
اوليه ما راه
را برای يک خط
آشکارا راست
باز کرد. تاثیر
رويارويی با
اين موقعيت
پيچيده، وخيم
و سخت بر
اتحادیه این
بود که روند مبارزه
دشوار جهت جمع
آوری نيروهای
انقلابی حول
منافع دراز
مدت و اساسی
پرولتاريا--
بويژه نياز به
ايجاد حزب
پيشاهنگ پرولتری--
تحت الشعاع گرایش
های پراگماتيستی
قرار گرفت؛ و حرکات
سراسیمه جهت
بدست آوردن
پايه توده ای
از طريق
دنباله روی از
جريان
خودبخودی
جنبش و
احساسات توده
ای، جای تدارک
همه جانبه
برای انقلاب
دمکراتيک
نوين تحت
رهبری
پرولتاريا و
پيشبرد
استراتژی کسب
قدرت سياسی از
طريق جنگ خلق
نشست.
اتحاديه
کمونيست های
ايران برنامه
ديگری که عمدتا
اين تدارک را
به فراموشی
سپرده و بدنبال
حمايت از
"جنبه های ضد
امپرياليستی"
اين يا آن
جناح هيئت
حاکمه جديد بود
را برگزيد و
اين مساوی بود
با دست شستن
از رهبری
انقلاب
دمکراتيک.
در
عين حال
اتحاديه نسبت
به مسئوليت
های بين
المللی نيز
تنگ نظرانه
برخورد کرد و عملا
به مسائل
ايران "توجه
اختصاصی "
مبذول داشت. در
اينجا بود که
بيشتر بند های
ما با ج.ب.ک قطع
شد. خلاصه آنکه،
نقش پيشاهنگ
پرولتاريای
انقلابی و وظائفی
که از جانب
پرولتاريای
بين المللی بر
دوش
نمايندگان
سياسيش قرار
گرفته بود، به
کناری نهاده
شد -- هم در عرصه
مسئوليت نسبت
به ج.ب.ک و هم در
ستيز برای کسب
رهبری در
پروسه انقلاب
ايران.
البته
نمونه های
بسياری در
تاريخ جنبش
پرولتری يافت
می شود که
برای بسياری
نيروها گام
زدن با جريان
خودبخودی مبارزات
توده ای و
تمايلات آنی
مردم تنها راه
عملی و
واقعگرايانه
بنظر می آمده،
حال آنکه
پافشاری بر
اصول و
بکاربست دانش
مارکسيسم،
برخوردی
"ايده
آليستی" و تهی
از مفاهيم
زندگی حقيقی
جلوه کرده
است. در
ايران، اين
موجی بس
اغواگر بود، زيرا
در انقلاب 57، %90
مردم عليه
سلطنت صف
آرايی کرده
بودند ( اگرچه
اين امر تا حد
زيادی به
چگونگی واکنش
آمريکا نسبت
به انقلاب
ايران مربوط
می شد، آمريکا
محرک يک جنگ
داخلی تمام
عيار نشد، يا
بهتر بگوييم تلاش
زيادی برای
جلوگيری از
سقوط شاه بعمل
نياورد.
بعلاوه بعد از
سقوط سلطنت
پرولتاريای
آگاه با شرايط
پيچيده ای
روبرو گشت.
توده های مردم
در تلاطم
بودند و عليه
تلاش های ضد
انقلابی آمريکا
مبارزه می
کردند. خمينی
و شرکاء به
حمايت از اين
مبارزه
برخاستند و در
واقع کوشيدند
در رأس آن
قرار گرفته،
آنرا تحت
کنترل خويش
درآورند--و
درآوردند. به
اين شرائط
اغواگر بايد
يک ضرورت
تاريخی را نيز
اضافه کرد که
پرولتاريای
آگاه با آن
مواجه بود:
يعنی متشکل
کردن خود برای
جبران زمان از
دست رفته،
يعنی گسترش و
تحکيم صفوف
خود و همزمان
با آن ، تاثير
بر جريان
انقلاب پيش از
آنکه ضربه
قطعی ارتجاع –
که انتظارش می
رفت – بر پيکر
انقلاب فرود
آيد.)
با
اين اوصاف،
اگر تجربه
اتحاديه در
انقلاب قرار
است چيزی را
نشان دهد، اين
واقعيت است که
هيچ چيز غير
عملی تر و غير
واقع بينانه
تر از کم بها
دادن به مسائل
اصولی و
دنباله روی از
سير خودبخودی
تحولات --تحت
عنوان "منافع
پرولتاريا"--نیست!
از طرف ديگر
نشان می دهد
که
انترناسيوناليسم
و وظائف بين
الملی
پرولتاريا
شعارهای زود
گذر يا ژست
های اخلاقی بی
معنی که اهمیت
عملی اندکی
برای تکامل
انقلاب در یک
کشور خاص
دارند، نیست.
بلکه ارتباطی
حياتی با
توانايی
پيشروی در يک
کشور مشخص
دارد – سير
انقلاب پرولتری
در سطحی جهانی
به کنار .
پراگماتيسم
ما ، گرايش
فزاينده ما به
رها کردن اصول
{ برای
باصطلاح
اجتناب از
ايزوله شدن موقتی
از جريان عمده
جنبش توده ای }
و دور گشتنمان
از ج.ب.ک { و بطور
کلی، فدا
نمودن منافع
دراز مدت و
واقعی پرولتاريا
در برابر کسب
امتيازات و
برتری های کوتاه
مدت و حتا
واهی } سبب شد
که اتحاديه در
زمانيکه
امکان پيشروی
داشت از خود
قابليتی نشان
ندهد ( و راستی
که اين پيشروی
برای آينده
انقلاب اهميتی
بسيار داشت. )
-----------------------------------------------------
1- در اينجا
لازم
است بر يک
نکته تاکيد
گذاريم: پرولتاريا
برای گذر به
سوسياليسم
ناگزير است انقلاب
دمکراتيک
پيروزمندی را
پشت سر گذارد،
و برای اين
کار برنامه
حداقل خويش را
تدوين نموده،
تشکلات
متناسب و مورد
نياز اين
مرحله از
انقلاب را
سازماندهی
کند؛ اما همین
ضرورت—بقول
مائو-- باعث می
شود که
پرولتاریا مرتبا
با
"بورژوادمکرات
هايی با
گرايشات کمونيستی"
در
صفوف حزب يا
پيرامون پرچم آن
مواجه شود.
بعلاوه، اين
موقعيت عينی
در کشورهای
تحت سلطه
همواره
نمايندگان
سياسی پرولتاريا
را نيز با خطر
انحرافات
بورژوادمکراتيک
و
ناسيوناليستی
روبرو می کند.
پرولتاريای
آگاه می بايد
نسبت به اين
واقعيت عينی و
خطرات
برخاسته از آن--
که استقلال
ايدئولوژيک و
سياسی طبقه را
تهديد می کند-- هشيار
بوده و مداوما
با جوانب و زمينه
های گوناگون
بروز اين انحراف
مشخص مبارزه کند.
از اين رو، در
برخورد به
انحرافاتی که
دامن گير
مجموعه ی جنبش
کمونيستی
ايران و مشخصا
اتحاديه شد
نباید زمينه ی
مادی مذکور را
از نظر دور داشت.
جنبش
بين المللی
کمونيستی و
رابطه آن با
انقلاب ايران
- ديدگاه
ها و پراتيک
اتحاديه
جنبش
کمونيستی از
ابتدای بسته
شدن نطفه اش
يک جنبش بين
المللی بوده
است. اين يک
تعليم و دستور
معنوی نيست،
بلکه حقيقتی
است استوار بر
اين واقعيت که
طبقه کارگر يک
طبقه واحد
جهانی است و
موقعيت و
مبارزه اش
توسط قوانين
حرکت سيستم جهانی
( بخصوص در عصر
امپرياليسم )
مشروط می گردد؛
طبقه ای که
رهايی اش
مشروط به
الغای طبقات
در هر کشور و
رهايی بشريت
در کل بوده و
پيشرفت تلاش
های انقلابيش
در هر نقطه ی
جهان از
پيشرفت های
خطی (تئوريکی
و پراتيکی ) و
کمّی جنبش در
مقياس جهانی
تاثير گرفته و
بر آن تاثير
می گذارد.
به همين
دليل است که
انترناسيوناليسم،
ديدگاه
ايدئولوژيکی
پرولتاريا
است، و
سازماندهی
بين المللی برای
پيشبرد امر
پرولتاريا {
يعنی تحکيم
اصول
ايدئولوژيک و
علمی آن و
ايجاد اتحاد
بين المللی
حول اين اصول،
و ماديت تشکيلاتی
بخشيدن به اين
وحدت، تحليل
تحولات نوين و
سنتز تجارب و
پاسخگويی به
مشکلات نوين و
از اين طريق
ارتقاء اصول
ايدئولوژيک و
علمی، کمک به
شکل گيری دسته
های پيشاهنگ و
احزاب
کمونيست در هر
آنجا که موجود
نيستند و
تقويت آنهايی
که موجودند،
به يک کلام
تامين رهبری
پرولتری بر
پروسه های انقلابی
در سراسر جهان
} و در مجموع
تقويت جنبش
انقلابی
پرولتاريا در
سطح بين
المللی کاری
اساسی می
باشد. بايد
دانست که توان
انجام دومی
(سازمان دهی
بين المللی )
بسته به اين
است که نيروی
پرولتری در هر
کشور تا چه حد
انترناسيوناليسم
را به مثابه
يک مولفه
حياتی بينش
خود محکم
چسبيده و صفوف
خود و کارگران
و زحمتکشان را
مسلح به آن می
کند. و نيز،
تربيت
انترناسيوناليستی
عنصر تعيين
کننده ای در
پروسه آگاهی
بخشيدن به
طبقه کارگر می
باشد. اين
تربيت صرفا با
توضيح
همسرنوشتی
کارگران يک
کشور با
کارگران کشورهای
ديگر انجام
نمی گيرد بلکه
بستگی بدان دارد
که کارگران و
زحمتکشان
آگاه هر کشوری
و در رأس آنها
حزب
پيشاهنگشان
تا چه حد به
اين وظيفه
انترناسيوناليستی--
که در بالا به
جوانب مختلف و
پيوسته بهم آن
اشاره شد --
جامه عمل می
پوشانند و به
آن عمل می
کنند.
اينها
اصول اساسی
مارکسيسم
انقلابی از
زمان پيدايش
اين علم می
باشد. مارکس و
انگلس در
مانيفست
کمونيست
اعلام کردند که
کمونيست ها با
اين حقيقت
متمايز می شوند
و : " در مبارزه
ملی
پرولتاريای
کشورهای مختلف،
آنها (کمونيست
ها) منافع
مشترک تمامی
پرولتاريا،
مستقل از هر
مليتی را ،
مطرح کرده و
به پيش می
گذارند..."
مارکس و انگلس
با اين ديدگاه
در سال 1864
انترناسيونال
اول را بنيان
نهادند. اين
اصول بعد ها
بوسيله لنين
تکامل يافت. او
پيشگام
مبارزه عليه
اپورتونيسم و
سوسيال شووينيسم
انترناسيونال
دوم گرديد.
لنين در سال 1919
امر ايجاد
انترناسيونال
سوم را رهبری
کرد. مائو از
اين ميراث
دفاع کرد و
آنرا بکار
بست و اعلام
نمود : " طبق
ديدگاه
لنينی،
پيروزی نهايی
يک کشور
سوسياليستی
نه تنها کوشش
های
پرولتاريا و
توده های وسيع
مردم در کشور
خود را طلب می
نمايد، بلکه
پيروزی
انقلاب جهانی
و محو نظام
استثمار فرد
از فرد در
جهان -- که
رهايی نوع بشر
را به همراه
خواهد آورد --
را نيز در بر
می گيرد." و
سپس به
کارگران چين هشدار
داد که سر خود
را به توليد و
"کارخانه خود"
گرم نکنند،
انقلاب جهانی
را مد نظر
داشته باشند.
در
سال 1980 اولين
کنفرانس بين
المللی احزاب
م-ل جهان
تشکيل شد و
بيانيه ای را
به تصويب
رساند که گام
مهمی در
بازسازی ج.ب.ک
و در جهت غلبه
بر بحران آزار
دهنده آن بود.
سازمان ما از
شرکت در اين
کنفرانس، و
متعاقب آن از
امضای
"بيانيه
مشترک " (پاييز
1980 ) امتناع
ورزيد.
دلايلی که
از طرف سازمان
برای امتناع
از امضاء
بيانيه ارائه
می شد به قرار
زير بود: ما در
مورد انور
خوجه موضع
گيری نداريم،
ما با موضع بيانيه
در مورد رشد
سرمايه داری
در کشور های
تحت ستم
توافقی
نداريم و
احساس می کنيم
نظريه مذکور
اين امکان را
نفی می کند که
مناسبات نيمه
فئودالی- نيمه
مستعمره
کماکان می
تواند در برخی
کشورهای تحت
سلطه، بويژه
ايران موجود
باشد، و مهمتر
از همه اينها --
از نقطه نظر
ما در آن زما--
بواسطه ضعف
درونی و وظائف
بلاواسطه و
مبرم در ايران
و نياز بکار
با حداکثر
مخفی کاری
قادر نيستيم
وقت خود را
صرف حل اين
مسائل نمائيم. در کنار اين
قبيل
استدلالات،
بسياری
بيانيه و
کنفرانس اول
احزاب را زود
رس خوانده و
معتقد بودند
اتحاديه و يا
هر نيروی
ديگری در
ايران، بی
آنکه پايه ای
در ميان طبقه
کارگر کسب
کرده باشد نمی
تواند ادعای
نمايندگی
پرولتاريای
ايران را در
عرصه بين
المللی
بنمايد.
آنچه که
تمامی اين
مخالفت ها را
رقم می زد درکی
پراگماتيستی،
تنگ نظرانه و
ناسيوناليستی
از وظائف
پرولتاريا بود
که نه تنها با
انترناسيوناليسم
پرولتری تناقض
داشت، بلکه از
جمله علل شکست
سياسی اتحاديه
نيز گشت. (2)
نتيجه
منطقی
استدلال
"پايه
نداشتن" اين
خواهد بود که
بطور مثال
مارکسيست های
انقلابی در کشور
های
امپرياليستی
می بايد پرچم
پرولتاريا را
به زمين
گذارده و بدنبال
سوسيال
دمکرات ها،
رويزيونيستها
يا رهبران
امپرياليستی
سازمان های
کارگری براه
افتند، زيرا
آنها بيشترين
تعداد
کارگران را گرد
خود جمع آورده
اند. يا در
جنبش های ملل
تحت ستم
پرولتاريا می
بايست عرصه را
به
بورژواناسيوناليست
های گوناگون
واگذار کند-- کاری
که اتحاديه در
دوران غلبه خط
راست انجام
داد--زيرا اين
بورژواها
مسلما در دوره
های معين، نسبت
به انقلابيون
اصيل، پيروان
بيشتری در بين
توده ها
دارند.
در قلب
اين تاکيد غلط
بر فاکتور
کميت، ديدگاهی
پراگماتيستی
و اکونوميستی
وجود دارد که
جايگاه تعيين
کننده ايدئولوژی
و سياست را در
مبارزه
انقلابی
پرولتاريا
تحقير کرده و
بی ارزش می
نماياند. اين دیدگاه
از دستيابی به
حقيقت باز می
ماند. همانطور
که مائو گفت : "
درستی يا
نادرستی خط ايدئولوژيک
- سياسی همه
چيز را تعيين
می کند." از ديدگاه
مارکسيسم
انقلابی در يک
کشور حتا اگر
فقط يک
کمونيست هم
وجود داشته
باشد-- حتا اگر
اکثريت قاطع
طبقه کارگر در
اين کشور نيز
ناآگاهانه در
ضديت با آن
کمونيست
انقلابی قرار
داشته باشند--
اين امر در
اين حقيقت
تغييری ايجاد
نمی کند که او
نماينده
پرولتاريای
آن کشور در
عرصه بين
المللی است.
واقعيت آن است
که دليل اساسی
تر امتناع
اتحاديه از
امضای بيانيه مشترک
را می بايست
در موضع
التقاطی
سازمان در ارتباط
با انديشه
مائو تسه دون
جستجو کرد-- التقاطی
که با امتناع
از موضع گيری
عليه انور خوجه
و حملات
رويزيونيستي
اش به ميراث مائو
آشکار گشت، تا
بدانجا که
شورای سوم
اتحاديه بطور
رسمی انديشه
مائو را از
مبانی ايدئولوژيک-
سياسی خود حذف
کرد. هر چند
غلبهء اين خط
انحلال
طلبانه
نتوانست
گرايش قوی مائويستی
در بطن
اتحاديه را
ريشه کن کند.(3)
بايد گفت
که موضع
اتحاديه در
ارتباط با
مائو به عنوان
يک مسئله
متمايز کننده
خطی در جنبش
کمونيستی-- در
بهترين حالت--
التقاطی بود.
والا چگونه می
توانيم عدم
موضع گيری خود
را بر سر انور
خوجه توضيح
دهيم؟ اين سکوت
در عمل به
مفهوم امتناع
از اتخاذ
موضعی محکم
عليه حملات
همه جانبه
خوجه به مائو
بود. اتحاديه
در سال 1358 به
موضع علنی حزب
کمونيست
انقلابی -
آمريکا (آر. سی.
پی) عليه خوجه
اعتراض کرد به
اين بهانه که
سکتاريستی
بوده و می
تواند
نيروهای اصيل
انقلابی را در
درون جنبش
کمونيستی به
اصطلاح از
يکديگر جدا کند.
در واقع منظور
اتحاديه تنها
می توانست
"جدايی "
نيروهایی که
استوارانه از
مائو دفاع می
کردند از
جرياناتی
باشد که مخالف
قرار دادن
انديشه مائو
بعنوان خط
تمايز در سطح
بين المللی
بودند. پراتيک
ما در جنبش
ايران بيانگر
آن بود که
اعتقادی به خط
تمايز بودن
مسئله مائو
نداشتيم. برای
مثال به تلاش
های اتحاديه
کمونيست های
ايران در راه
تشکيل حزب
نگاهی
بياندازيم :
نخست کنفرانس
وحدت ( در سال 1358 )
و سپس طرح
تشکيل ستاد
نيروها، در
هيچيک از
اينها، هيچ
گونه تلاشی از
جانب اتحادیه
در دفاع از
ميراث وی
بعنوان يک اصل
تمايز مارکسیست-لنینیستی
صورت نگرفت.
اگر چه بحث و
جدل با ديگر
گروه های خط 3 و
تلاش برای
رسيدن به وحدت
با بخشی از
آنها، مبارزه
برای ارتقای
سطح وحدت
سياسی-- اگر
زمينه چنين
وحدتی وجود
داشت-- کاری
نادرست نبود،
اما اين تلاش
ها تنها در صورتی
می توانست در
ايجاد يک
پيشاهنگ اصيل
پرولتری موثر
افتد که مسائل
اصلی جنبش
کمونيستی را
نقطه عزيمت و
اساس حرکت
قرار می داد.
وحدت با اين
نيروها بعنوان
پيش شرطی برای
تشکيل حزب
بدون در نظر گرفتن
نقطه عزيمت،
به معنای آن
بود که ما
بجای ايجاد
پيشاهنگ
پرولتری
همانند
ديگران در گرداب
جهت گم کردگی
دست و پا زده و
راه خلاصی را
خود بر روی
خويش ببنديم.
يکی از
استدلالات
اتحاديه
کمونيست های
ايران برای چنين
سازشی اين بود
که هيچ سازمان
ديگری جز
اتحاديه حاضر
نيست با يک موضع
مائوئیستی
پيش قدم تشکيل
حزب شود. اما
اتحادیه درست
هنگامی چنين "
انعطافی " را بر
سر اصول بخرج
می داد که به
هيچ وجه حاضر
به "انعطاف"
بر سر موضع سياسيش
در مورد خمينی
نبود. ما بر به
اصطلاح خصلت
دوگانه خمينی
پافشاری
کرديم و اين
خود يکی از
دلائل اصلی
تلاشی طرح
ستاد نيروها
بود. در واقع
اين انديشه
مائو نبود که
از سوی سازمان
ما بعنوان
معيار و محک و
پايه وحدت در
درون صفوف
جنبش
کمونيستی
ايران قرار
داده می شد،
بلکه نحوه
برخورد به
حاکميت يا
مشخص تر از آن،
جناحی از
حاکميت، را
عملا معيار
وحدت می گرفتيم.
اينجا
بار ديگر به
نکته تعيين
کننده يعنی اهميت
اصول، اهميت
يک خط صحيح
ايدئولوژيک-سياسی
بر می گرديم.
ما تلاش زيادی
برای برخورد
به مسائل عميق
تئوريک-سياسی
که بعد از غصب
قدرت توسط
رويزيونيست
ها در چين،
ظهور يافته
بود انجام
نداديم. اين
مسئله با مشکل
ديگری همراه
شد. اتحاديه
کمونيست های
ايران می
کوشيد بخش
هايی از آموزش
های مائو را
که مورد پسندش
بود گرفته و
آن را با کرنش
به خودرويی
خود ترکيب
کند. نتيجه
آنکه تمام موازين
صحيح در مورد
تمامی مسائل
پايه ای واژگون
می شد و کوشش
های التقاطی
برای آشتی
دادن مارکسيسم
و اپورتونيسم
به متلاشی
کردن بدنه واحد
دانش
مارکسيسم
منجر می گشت.
رشد اگنوسيتيسم،
سانتريسم و
انحلال طلبی
نتيجه محتوم
انحرافات ياد
شده بود.
تاريخ ج.ب.ک-- از
انترناسيونال
دوم گرفته تا
تجربه احزاب
اندونزی و ويتنام--
بيان سرنوشت
محتوم
نيروهايی است
که به مسائل خطی
متمايز کننده
در زمان خود
برخوردی
اگنوستيکی،
التقاطی و
انحرافی
داشتند.
جنبش م-ل
ايران نيز از
اين قاعده
مستثنی نبود. به
اندازه کافی
روشن است که
قصور گروه های
خط 3 در درک،
حمايت و دفاع
استوار از م-ل-
انديشه مائو
عنصر اساسی
ديدگاه
انحرافی آنها
بر سر پروسه
انقلاب در
ايران بود و
در تکامل خود
به انحطاط
کامل، انحلال
طلبی و يا
تسليم نهايی
بخش وسيعی از
عناصر آن به
رويزيونيسم
مدرن انجاميد.
در مقابل
اتحاديه
کمونيست های
ايران نيز
بجای در دست
گرفتن سلاح
مائو و دفاع
استوار از
انديشه مائو
تسه دون، دست
چين کردن برخی
مقولات در
آموزش های
مائو را که به
طور
پراگماتيستی
مقيد می
نمودند پيشه
کرد. اين کار،
حرکت به پيش و
گسست از
اکونوميسم و
ناسيوناليسم
ميراث
کمينترن را
غير ممکن می ساخت
و به تحريف
برخی اصول
مائويستی در
باره توده ها
و توجه به
نيازهايشان- در شکل
مشخص کرنش به
خودرويی-- می
انجاميد. در
مواجهه با
شکست جدی
پرولتاريا در
چين و مسائلی
که در اوضاع
بين المللی
ظاهر گشت،
اتحاديه با
ناديده گرفتن
بحران ج.ب.ک خود
به يکی ديگر
از قربانيان
آن بدل گرديد.
ما از
شرکت در
مبارزه بين
المللی جهت
دفاع از م - ل
انديشه مائو
امتناع
ورزيديم و
گفتيم ترجيح
می دهيم که
اول انقلاب
ايران را به
پيش بريم! اين
"ترجيح"
بيانگر درک
نادرست ما از
رابطه پيشبرد
انقلاب ايران
با اجرای
مسئوليت های انترناسيوناليستی
مان بود. ما
اين دو را در
تقابل و متضاد
با هم جلوه
داديم و در
عمل از انجام
هر دو باز
مانديم.
چنين
برخوردی به
سياست و وظايف
انترناسيوناليستی
منحصر به
اتحاديه
کمونيست های
ايران نبوده و
عميقا ريشه در
درک نادرست از
پروسه تاريخی-جهانی
انقلاب
پرولتری و ديناميسم
انقلاب در هر
کشور دارد.
اين نگرش اساسا
نافی اين
واقعيت است که
با ظهور
امپرياليسم
اين پروسه
بطور عينی يک
پروسه واحد
تاريخی- جهانی
گرديده است.
انقلاب ايران
بطور چشمگيری
اين واقعيت
عينی را در
وقوع و نحوه
تکاملش تصوير
کرد. زيرا
همانطور که
ديديم انقلاب
57 پيش از آنکه
با ويژه گی
های مبارزه
طبقاتی درون
ايران--ويژه
گی هايی که
خود در متن
تحولات
تاريخی- جهانی
شکل گرفتند--
تعيين شود،
بيشتر توسط
اوضاع بين
المللی شکل
گرفت. ما
اساسا
مسئوليت های
بين المللی
خود را کنار
گذاشته بوديم
و در عمل از
ج.ب.ک بريديم تا
بهتر بتوانيم
مبارزه را در
ايران به پيش
ببريم. اين
سياست نه تنها
پرولتاريای
بين المللی را
از دستاورد
هايی که
سازمان ما می
توانست و می بايست
در پروسه
تدوين خط
عمومی ج.ب.ک به
آرمغان آورد
محروم نمود،
بلکه از توان
پيشروی ما کاست
و روحيات
ديرپای
انترناسيوناليستی
مان را از ما
گرفت و به
غلبه موج
خودبخودی
ناسيوناليستی
در صفوف
اتحاديه
کمونيست های
ايران انجاميد.
وقتی
ديالکتيک
ميان ديدگاه
يک جريان
سياسی نسبت به
جنبش بين
المللی و خط
سياسيش را در
داخل کشور
"خود" بررسی
می کنيم، برای
ما مشخص می شود
که چگونه کم
بها دادن به
مسئوليت های
انترناسيوناليستی
نشئت گرفته و
مرتبط با
سياست سازش در
قبال موج
قدرتمند
ايدئولوژی
ناسيوناليستی--در
مرحله
دمکراتيک و
ملی انقلاب
ايران--بوده
است. برای
مثال اين
ناسيوناليسم
در مخدوش شدن
موضع ما نسبت
به خصلت و
جايگاه خمينی
موثر افتاد.
همين بينش عامل
تمايل
اتحاديه
کمونيست های
ايران به تنزل
اهداف مبارزه
پرولتری شد تا
از اين طريق
قبايی "ضد
امپرياليستی
" برای خمينی
بدوزد و مشخص تر
اينکه ، هم و
غم خود را به
جلوگيری از
انجام يک
کودتای
امپرياليستی
دست راستی
توسط نيروهای
خارج از حکومت
معطوف سازد.
از سوی ديگر،
تجربه ما
نمايانگر
مشکلات
پرولتاريا در مرحله
انقلاب
دمکراتيک نيز
بود. : مشکل
مقاومت در
مقابل جاذبه
حرکت
خودبخودی
بطور عام، و
ايدئولوژی
ناسيوناليستی
بطور خاص.
---------------------------------------
توضیحات:
2- جالب
توجه است که
در غلتيدن
سازمان ما به يک
انحراف و گم
کردن جهت گيری
اساسی
پرولتری به
تنگ نظری
ناسيوناليستی
و محدودنگری
در برخورد به
ماهيت و
عملکرد
نيروها در سطح
ملی و بين
المللی نيز پا
داد. فی
المثل،
زمانيکه موضع
گيری های عميقا
ضد انقلابی
انور خوجه و
حزب کار
آلبانی عليه
انديشه مائو
تسه دون به اوج
رسيده و
نظرات سراپا
رويزیونيستی
اين حزب در
عرصه های
مختلف (
فلسفه، اقتصاد
و مبارزه
طبقاتی )
بوضوح آشکار
گشته بود،
"حقيقت"
صرفا موضع
دولت آلبانی
در پشتيبانی
از اشغال
سفارت را ملاک
قرار داده
نوشت:
"
تنها يک کشور
در دنيا بود
که از اين
حرکت جسورانه
ضد امپرياليستی
مردم به دفاع
برخاست. و
آنهم کشور کوچک
سوسياليستی
آلبانی می
باشد. دولت
آلبانی با اين
موضع گيری
بجای خود نشان
داد که مدافع
خلق هاست و
مردم ايران
نيز بايد از
اين رفتار انقلابی
دولت آلبانی
بگرمی
استقبال
نمايند...... اين
نشان دهنده
اصالت
انقلابی اين
دولت کارگری
می باشد. "
(حقيقت 4 "
انعکاس بين
المللی تسخير
... " – 29 آبان 1358 )
3- از اينجا
بود که ارگان
سازمان گاه
بگاه به مائو
به مثابه
آموزگار بزرگ
طبقه کارگر
اشاره می کرد.
مثلا در
شهريور 1359
حقيقت نوشت : "
امروز اتحاديه
کمونيست های
ايران تنها
سازمانی در
کشور ماست که
قاطعانه از
مائو و ميراث
تئوريک غنی او
دفاع می کند "
، و ادامه داد
که " هر گونه
شکی نسبت به
تئوری ها و
نظرات مائو شک
نسبت به م – ل می
باشد. در زمان ما
هر کس که آثار
تئوريک و
تعاليم مائو
را منکر گردد
به معنای
واقعی کلمه
نمی تواند
مارکسيست باشد"
و بعنوان
نتيجه گيری
اظهار کرد که
پذيرفتن
تعاليم مائو
يک مسئله
ايدئولوژيک
برای تمامی
مارکسيست های
واقعی در کشور
ما و در سراسر جهان
می باشد و اين
تنها پايه
اتحاد اصولی
ايدئولوژيک
است". اواخر
سال 59 بخش
تحقيقات
سازمان که زير
نظر هيئت
تحريريه
اداره می شد، تصميم
به ترجمه و
نشر کتاب
ارزنده
"خدمات فنا ناپذير
مائو" نوشته
باب آواکيان
گرفت که با فرا
رسيدن ماه های
بحرانی 1360 اين
کار به زمانی
ديگر واگذار
شد.
برخورد
به مقوله حزب
پيشاهنگ
پرولتاريا
مائو
آموخت:
"اگر قرار
است انقلابی
باشد، بايد يک
حزب انقلابی
وجود داشته
باشد. بدون يک
حزب انقلابی،
بدون يک حزب
ساخته شده براساس
تئوری
انقلابی
مارکسيستی-لنينيستی
و به شيوه انقلابی
مارکسيستی-لنينيستی
، رهبری طبقه
کارگر و توده
های وسيع مردم
در جهت شکست
امپرياليسم و
سگان زنجيريش
غير ممکن است"
اغراق
نيست اگر بگوئيم
پرولتاريا
بدون حزب
انقلابی خود
که با پيشروترين
تئوری
انقلابی مسلح
باشد، هيچ چيز
ندارد. در
تاريخ، هيچ
طبقه ای بدون
رهبری سياسی خود
که از
دورانديش
ترين و
آگاهترين
نمايندگان
منافعش تشکيل
يافته، قادر
به کسب قدرت
نبوده است.
چگونه اين امر
ميتواند در
مورد پرولتاريا
که هدفش محو اختلافات
طبقاتی در
مقياس جهانی است
و انقلابش
مستلزم ريشه
ای ترين گسست
از روابط سنتی
مالکيت و ايده
های سنتی است
و مبارزه اش بايد
از ميان پيچ و
خمهای
گوناگون و
مراحل پيچيده
و مشخصی بگذرد
که مستلزم
رهبری کسب
مسلحانه قدرت
و تغیير جامعه
و ادامه
انقلاب تحت
حاکميت
پرولتارياست،
صدق نکند؟ با
اين وجود در
جنبش بين
المللی ما حتی
در بين
انقلابيون
اصيل، ضعفهای
تاريخی موجود
بوده که
کماکان به
حيات خود
ادامه ميدهد:
کم بها دادن
به ضرورت يا
اهميت عنصر
آگاهی که در
کم بها دادن
به نقش حزب
پيشاهنگ
تبلور می
يابد، گرايش
کرنش به
خودروئی و
بسوی تفکر
غلطی که می
گويد انقلاب
با برخاستن
توده های تحت
ستم و پرولتاريا
و مبارزه و
فداکاريهای
متعالی آنها
بوقوع خواهد
پيوست و حزب
بيان متشکلی
به اين حرکت
خواهد داد، بی
آنکه احتياجی
به تغيیر مسير
آن به طرف يک
قطب انقلابی
آگاه درميان
باشد.
هيچ فرد
انقلابی
نبايد با اين
واقعيت که
توده ها
سازندگان
تاريخند
مخالفت کند.
ليکن توده ها
در طول قرون و
همچنين در
دوره حاضر مبارزه
کرده،
قهرمانانه
فداکاريها
نموده و کشته
ها داده اند،
و منافع طبقات
بيگانه را نيز
به پيش برده
اند! همانطور
که در سال 1900
زمانی که
ايجاد يک حزب
پيشاهنگ
راستين، ضروری
ترين و
عاجلترين
وظيفه جنبش
کمونيستی جوان
روسيه بود،
لنين مطرح
کرد: "وظيفه آن
نه خدمت منفعل
به جنبش طبقه
کارگر در هر
يک از مراحل
جداگانه آن،
بلکه عرضه
کردن منافع
جنبش بمثابه
يک کل و مشخص
ساختن هدف
نهائی و وظايف
سياسی اين
جنبش و حراست
از استقلال
ايدئولوژيک و
سياسی آن می
باشد." (وظايف
عاجل جنبش ما-
مجموعه آثار
جلد 4 )
در عصر
امپرياليسم و
انقلاب
پرولتری،
لنين و مائو
با تمام قدرت
عليه تمام
اشکال
اپورتونيسم
که حزب را از
خصلت پيشاهنگ
بودنش--که
بايسته آن است--
تهی می کردند،
نبرد کردند. از
طريق رهبری
حزب، بر مبنای
قانونمندی و
تکامل اوضاع و
مبارزه
طبقاتيست که
توده ها بطور
کنکرت تعليم
يافته و از
لحاظ
ايدئولوژيک،
سياسی و
تشکيلاتی
برای گذر از
پيچ و خمهای
پروسهء
انقلاب آماده
ميشوند و از
طريق رهبری
حزب است که به
هنگام رسیدن
اوضاع مناسب،
توده ها در
جهت پيشبرد
انقلاب هدايت
می شوند و
بايد بشوند.
بعيد
است يک
کمونيست
انقلابی از
اين بحث کند که
تجربه انقلاب
ايران و چشم
اندازهای آتی
آن-- همراه با
جوانی، نا
پختگی و
ضعفهای
نيروهای م-ل
تبلور بسياری
از تضادهای
مقابل پرولتاريای
بين المللی در
ايندوره
نبوده و
(همانطور که
در بخش پيشين
گفتيم) اجبار
و اضطرار به
ايجاد حزب
پيشاهنگ را با
قاطعيت
پيشاروی ما
قرار نداده
است.
ما در آندوره
درک عامی از
نياز به حزب
را مطرح کرديم
و به اقداماتی
جهت ايجاد حزب
دست زديم.
(بطور مشخص
کنفرانس وحدت
در تابستان و
پائيز 1358 که
بواسطه عدم
توافق نظری
رهبری گروهها
از هم پاشيد).
از جانب
اتحاديه مبارزه
ای عليه آن
جرياناتی که
تحت بهانه پيشبرد
"مبارزه جاری
برای
سوسياليسم"
(يعنی مبارزه
اقتصادی
کارگران) و
"ايجاد پايه
در ميان طبقه"
به اهميت و
اضطرار امر
پرولتاريا در
ايجاد حزب کم
بها می دادند
براه افتاد. ولی
خط و مشی و
پراتيک
اتحاديه حول
اين تعيين کننده
ترين مسئله با
اشکالات و
اشتباهات
بسيار جدی
همراه بود.
سازمان ما تا
حدودی عليه
اکونوميسم کلاسيک
مبارزه کرد،
اگر چه خود به
اندازه کافی
از اين بيماری
بطور ريشه ای
نگسست. ايجاد
حزب وظيفه
عاجل
مارکسیست-لنینیست
ها بود و قيام 57
نه تنها از
اين ضرورت نکاست بلکه در
واقع آن را عاجلتر
کرد. مسئوليت
بدست گرفتن
رهبری و
ابتکار عمل در
مبارزه برای
ساختن حزب
مشخصأ بر دوش
اتحاديه بعنوان
پيشروترين
نماينده جنبش
مائوئيستی در ايران
سنگينی می
کرد. کوتاهی
ما در اين
جبهه نه فقط
يک اشکال جدی،
بلکه ضعفی
تعيين کننده
بود که سهم
بسياری در عجز
پرولتاريا در
تأثيرگذاری
عميق بر بحران
انقلابی و
همچنين عقب
نشينی سياسی
طبقه کارگر در
دوره اخير
داشت.
اشتباهات
عمده اتحاديه
در مورد اين مسئله
را می توان در سه
شکل مجزا اما
کاملأ مرتبط
بهم ترسيم
کرد:
1- ما
وظيفه ايجاد
حزب را نسبت
به ساير وظايف
انقلاب و
بخصوص نسبت به
مبارزه فی الفور
سياسی عليه
امپرياليسم
آمريکا، به
موضعی تبعی
رانديم و در
کل، توجهی
بغايت اندک به
اين مسئله کردیم.
سازمان ما طی
آندوره تلاشی
برای بدوش
گرفتن
مسئوليت
تشکيل حزب از
خود نشان نداد.
برای مثال به
بخش نتيجه
گيری گزارش
شورای سوم تحت
عنوان "نکاتی
در باره
موقعيت کنونی
جنبش
کمونيستی
ايران" رجوع
می کنيم. در
اين سند بطور
عام در مورد
انحرافات
گروه های
مختلف م-ل بحث
ميشود ولی از
هيچ نقشه يا
ارزيابی مشخص
برای تدوين يک
برنامه
کمونيستی جهت
ايجاد حزب
پرولتری خبری
نيست، بجز
اظهار نظر مبهمی
در خاتمه
گزارش که:
"بايد
بپای
سروسامان
دادن به جنبش
کمونيستی و
کارگری کشور
خود رفته و به
سهم خود در
راه متحد
گردانيدن آن،
که تنها بر
پايه اصول
جاودانی م-ل و
تلفيق مشخص
اين اصول با
انقلاب
کشورمان ميسر
است، گام برداريم."
(گزارشی......_ صفحه
23)
حتی اگر
منظور
اتحاديه از
"سروسامان
دادن"، تشکیل حزب
پيشاهنگ بود
بايد اذعان
کنيم که رابطه
میان "جنبش
کارگری و کمونيستی"
و اين "اصول
جاودانی م-ل و
تلفيق مشخص
اين اصول با
انقلاب ايران"
کاملأ ناگفته
باقی گذاشته
شد.
2-
اتحاديه
کمونيست های
ايران تا حدی
نياز به ايجاد
حزب را حس
ميکرد و برای
انجام آن قدم
بر ميداشت ولی
درست بخاطر
التقاط بر سر
اصول، از
پيشبرد
مبارزه برای
تدوین و تکامل
خط و مشی
سياسی-
ايدئولوژيک
پرولتاريا،
بعنوان مسئله
کليدی و تعين
کننده در
ساختن حزب،
باز می ماند.
3-
اتحاديه در
نهايت مبتلا
به درکی کوته
بينانه از
وظايف واقعی
پرولتاريا و
پيشاهنگ پرولتری
بطور عام، و
مشخصأ از
وظايف مربوط
به مرحله
دمکراتيک و ضد
امپرياليستی بود
و بشدت به
وظايف عميق
تئوريک-سياسی
و عملی که
انقلاب بر دوش
عنصر آگاه می
گذارد، کم بها
می داد. همگام
با تکامل
اوضاع جامعه،
سازمان ما
بيشتر و بيشتر
نياز عاجل به
ايجاد
تشکيلاتی در
سطحی عاليتر
را به ضرورت
وحدت چپ برای
ايجاد قدرتی سازمان
يافته با هدف
بسيج توده ها
در مبارزه ضد
امپرياليسم
آمريکا تنزل
داد.
موانع
پيش پای ما
چندان کوچک و
سهل نبود و
بهمين خاطر
نمی بايست به
دنبال راه های
"ساده و سريع"
برای پی ريزی
حزب می گشتيم.
همانطور که
قبلاً اشاره
شد، بهنگام
وقوع انفجار
توده ای در سال
57، جنبش
کمونيستی
بسيار
نامتکامل و
ضعيف بوده و
برای تأثير
گذاری جدی بر
سير وقايع با
مشکلات عظيمی
روبرو بود.
اين مسئله ای
عجيب نبود که
طبقات دیگر،
پايگاهی
بمراتب
وسيعتر از
کمونيستها--
حتی در ميان
پايگاه
اجتماعی و
متحدين
بالقوه پرولتاريای
انقلابی-- را
دارا بودند.
ولی بطور کلی
عاملی که اين
ضعفها را بر
طرف نشدنی می
کرد وجود
ضعفها نبود،
بلکه سر تسليم
فرود آوردن در
مقابل آنها بود.
اتحاديه برخی
از تضادهای
اصلی در راه
ايجاد حزب را
دريافت، اما
بشکلی نادرست
در صدد حل آنها
بر آمد.
اين که
بخش بزرگی از
جنبش
کمونيستی
ايران در خارج
از مرزها
تکامل يافت،
در کار تطبيق
اصول جهانشمول
مارکسيسم با
پراتيک مشخص
انقلاب و
همچنين در امر
گرد آوری
نيروهای
اجتماعی تحت
پرچم
پرولتاريا
مشکلات معينی
ايجاد می کرد.
بطور مشخص
اتحاديه نيز
بخاطر ورود
دير هنگامش به
صحنه انقلاب
ايران از سوی
جنبش و توده
ها مورد
انتقادات
فراوانی قرار
گرفت. ليکن
مسئله اينست
که يک نيرو چگونه
به اين انتقاد
برخورد ميکند؟
اپورتونيستها
و ساير
نيروهای
متخاصم هميشه از
ضعفهای واقعی
پرولتاريا
عليه طبقه ما
سوء استفاده می
کنند. در
ايران نيز اين
قبيل نيروها
عوامفريبانه
احساسات
ناسيوناليستی
و ضد
امپرياليستی
را به بازی
گرفته به چپ،
داغ "آمريکائی"
زدند تا جنبش
کمونيستی را
از توده ها
منفرد کنند،
در کوتاه مدت
حرکتش را فلج
کنند و در
زمان مناسب
آنرا از ميان
بردارند. حتی
در ميان صفوف
جنبش چپ نيز
از چنين بحث
ها و حربه
هائی بجای مبارزه
ايدئولوژيک
اصولی
استفاده می
شد. سازمان ما
بخاطر اينکه
از خارج کشور
آمده بود با
مشکلی حاد
مواجه شد اما
اين برای کمونيستها
مشکل جديدی
نبود.
با
در نظر گرفتن
شرايط مشخص
سلطه
امپرياليسم و
ماهيت حکومت
شاه، بخش
وسيعی از نسل
جوان مارکسيستهای
ايران در خارج
کشور پرورش
يافتند، جائی
که آزادی
بيشتری برای
پيشبرد
مبارزه در راه
روشنگری
ايدئولوژيک-سياسی
موجود بود.
اين نتيجه
عملکرد
امپرياليسم،
نتيجه سلطه
امپرياليستی
بر کشورهای
"جهان سوم" و
انحصاری کردن
ابزار توليد
پيشرفته،
تکنولوژی و
شناخت علمی
است که غالباً
علم م-ل توسط
روشنفکران
تحصيل کرده
"خارج" از ملت
به ملل تحت
ستم معرفی می
شود. نقش
روشنفکران
تحصيل کرده در
اروپا در
تشکيل اکثريت
احزاب
کمينترن در
جهان "سوم"-- از
جمله حزب
کمونيست چين --
نمونه هائی از
اين دست
هستند.
اتحاديه
در آغاز تا
حدی در مقابل
اين انتقاد ايستادگی
کرد ولی
مداوما در
موضعی دفاعی
فرو رفت و تا
حد زيادی به
آگنوستيسم درغلتيد
و تسليم جريان
عمومی گشت.
ما
در عين اينکه
بر وظيفه صحيح
و لازم
درآميختن با
توده ها و
پايه گيری در
ميان آنها
تأکيد می
کرديم اما با
درکی التقاطی
اين وظيفه را
هم تراز با
امر تدوين خط
و مشی و
برنامه
پرولتری برای
انقلاب و
تشکيل حزب
پيشاهنگ قرار می
داديم، يا
بهتر بگوئيم
به غلط اين
وظيفه را نوعی
"پيش شرط" يا
در تخالف با
انجام آن امور
اساسی و عاجل
بشمار می
آورديم. ديد
اتحاديه از
مسئوليت کسب
رهبری، تدوين
خط و مشی، و
ساختن حزب
بواسطهء
فلسفه
آگنوستيکی
محدود شده بود
و همين نحوه
نگرش به مسائل
بود که بعدها
در مخالفت با
امضای بيانيه
مشترک احزاب و
سازمان های
مارکسیست-لنینیست
جهان در سال1980
تبلور يافت.
نگرش اتحاديه
انکار
آگنوستيکی حقيقت
م- ل را منعکس
ميکرد و بنوعی
امر تکامل
انقلاب ايران
را با تجربه
ملموس توده ها
و احساسات خود
بخودی آنها
بيشتر مرتبط
می دانست تا با
علم مارکسيسم.
البته واقعيت
اينست که وقتی
ميليونها
توده فريب
چهره ظاهراً
انقلابی خمينی
را خورده
بودند، محکم
چسبيدن به
مارکسيسم و
حرکت بر خلاف
جريان عمومی
مسلماً در
کوتاه مدت ما را
در میان بخش
هائی از مردم
منفرد می کرد،
ولی نتيجه
نهائی وقايع
بوضوح ثابت
کرد که اين به
اصطلاح "گرايش
فکری روشنفکری"(مارکسيسم_لنينيسم)
بيش از آن
گرايش عمومی حاکم،
واقعی بود.
اگر اتحاديه
محکم به اصول
چسبيده بود
مسلماً می
توانست
احترام بسيار
و جاپای محکمی
بدست آورد و
بخش پيشرو
توده ها را
برای گذار از
پيچ و خمهای
گريز ناپذير
پروسه انقلاب
تربيت و آماده
کند.
اصول
اساسی م- ل
بايد به
مشخصترين شکل
با تجارب غنی
توده ها و
تجارب انقلاب
ايران درهم
آميخته شوند.
در اين راه
نيز تکامل بيش
از پيش علم
رهائی طبقه
کارگر
ضروريست. يک
حزب پرولتری
بايد در ارتباط
نزديک با
پراتيک
اجتماعی
ساخته شود،
ولی پيشبرد
اين کار پروسه
پيچيده ايست
که بخشی از آن
را مبارزه
عليه "ناصحين
بدی" تشکيل می
دهد که به
جنبش می گويند
دقيقاً آنچه
را که دردست
داريد يعنی
علم مارکسيسم
را رها کنيد و
در عوض "توده ها"،
"پراتيک" و
"نتايج فوری و
ملموس" را بچسبيد.
برای
رهبری موفقيت
آميز اين
پروسه بايد
بخاطر داشت که
پراتيک، بخودی
خود پاسخگوی
وظايف پيچيده
مقابل پای
رهبری انقلاب
نيست. پراتيک
بايد در پرتو
و با درنظر
داشت تئوری
انقلابی،
جمعبندی شده و
بعمل در آورده
شود. ضرورت
پراتيک
انقلابی نافی
اين واقعيت
نيست که
مبارزه
تئوريک درجای
خود يک جبهه
بغايت مهم
نبرد برای
جنبش
کمونيستی است.
اين حقيقت
تلخی است که
شماری از
آموزش های مهم
و شناخته شده
لنين در باره
مبارزه
تئوريک (ودر
مورد عرصه
وظايف
پرولتاريا در
انقلاب)
همانهائی
هستند که بحد
زيادی ناديده
گرفته شده
اند. بهمين
علت است که
آثار "فراموش
شده ای" نظير
"چه بايد کرد؟"
را بايد
دوباره و
دوباره
مطالعه کرد:
«بدون
تئوری
انقلابی جنبش
انقلابی نيز
نمی تواند وجود
داشته باشد.»
«در چنین
موقعی که
شیفته وار
بدنبال شکل
های کاملا
محدود فعالیت
عملی می روند
و در عین حال
هم آنرا با
موعظهء مد شدهء
اپورتونيسم
هم آغوش می
سازند نمی
توان بقدر
کفايت روی اين
فکر پا فشاری
نمود. و اما
برای سوسيال
دمکراسی روس
بر اهميت
تئوری بعلت
وجود سه کيفيت
ديگر افزوده
می گردد که
آنرا اغلب
فراموش می
نمايند:
اول اينکه
حزب ما فقط
تازه دارد شکل
می يابد، تازه
دارد سروصورت
می گيرد و هنوز
حسابش را با
ساير
جريانهای
فکری انقلابی
که جنبش را به
انحراف از راه
درست تهديد می
نمايند،
تسويه نکرده
است. بر عکس
خصوصيت ايام
اخير .... اينست
که در آن،
همانا
جريانهای
انقلابی غير
سوسيال
دمکراتيک
احيأ می شوند.
در اينگونه شرايط
خطائی که در
نظر اول "بی
اهميت" است می
تواند موجب غم
انگيزترين
عواقب شود و
تنها اشخاص
کوته نظر می
توانند
مباحثات فراکسيونی
و مشخص ساختن
دقيق خرده
اختلافات را بی
موقع يا زائد
بشمارند.
آينده سوسيال
دمکراسی روس
برای ساليان
دراز ممکن است
به تحکيم اين
يا آن "خرده
اختلاف" منوط
و مربوط باشد.
دوم
اينکه، نهضت
سوسيال
دمکراسی
بنابر ماهيت
خود جنبه بين
المللی دارد.
معنای اين نه
تنها آنست که
ما بايد با
شونيسم ملی
مبارزه کنيم بلکه
اين نيز هست
که نهضتی که
در يک کشور
جوان آغاز می
شود فقط در
صورتی می
تواند موفقيت
حاصل نمايد که
تجربه ممالک
ديگر را بکار
بندد. برای
اينکاربستن
هم تنها
آشنائی ساده
با اين تجربه
و يا فقط
رونويس کردن
سادهء آخرين
قطعنامه ها
کافی نيست.
برای اينکار
بايد توانست
به تجربه
مذکور با نظر
انتقاد نگريست
و آنرا
مستقلاً
بررسی نمود.
هرکس اگر
همينقدر در
نظر خود مجسم
کند که نهضت
کارگری کنونی
با چه عظمتی
رشد نموده و
شاخه دوانده
است پی خواهد
برد که برای
انجام اين وظیفه،
چه قوای
تئوريک و
تجربه سياسی و
هم چنين تجربه
انقلابی مورد
لزوم می باشد.
سوم
اينکه، وظايف
ملی سوسيال
دمکراسی روس
چنان است که
تا کنون در
مقابل هيچ يک
از احزاب سوسيال
دمکرات جهان
چنين وظايفی
قرار نگرفته
است. پائينتر
بر ما لازم می
آيد در باره
آن تکاليف
سياسی و
سازمانی که مسئله
آزادی همه
مردم از يوغ
حکومت مطلقه
آنها را بر
عهده ما می
گذارد سخن
بگوئيم. ولی
اکنون فقط می
خواهيم اين را
خاطر نشان
سازيم که نقش
مبارز پيشرو
را تنها حزبی
می تواند بازی
کند که تئوری
پيشرو راهبر
آن باشد.» (چه
باید کرد؟ تأکيدات
تماماً از
لنين است).
معضل
پايه گرفتن در
ميان توده ها
نيز، امری بسيار
پر اهميت برای
کمونيستهاست--
نه فقط بمنظور
توانائی در
کار انقلاب
بهنگام فرارسيدن
فرصت ها يا
تسريع
تحولات، بلکه
جهت پيشبرد
پروسه آزمودن
و تدوين خط
صحيح در بوتة
پراتيک
انقلابی. ولی
نداشتن پايه
وسيع توده ای
نبايد بعنوان
عذری بر عقب
ماندگی در
جبهه های
تئوريک--سياسی
استفاده شود و
نبايد عليه
اين واقعيت علم
شود که خط
ومشی سياسی-
ايدئولوژيک عنصر
راهنما و
تعيين کننده
در ايجاد حزب
پرولتری و
بطور عام در
رهبری انقلاب
است. اين يک خط
و مشی - سياسی
ايدئولو ژيک
صحيح است که
نقش کليدی را در
پايه گرفتن بر
اساسی
انقلابی و
پرولتری در جريان
وقايع بازی
ميکند.
روشی
که اتحاديه در
مواجهه با
وظايف دشوار و
اساسی
پيشاروی خود
اتخاذ کرد
متأسفانه
بکار اکونوميستهای
دوران لنين
شبيه بود-- به
آنها که جمله
مارکس مبنی بر
"هر قدمی که جنبش
عملی بر می
دارد از يک
دوجين برنامه
مهمتر است" را
علم می کردند،
آنرا خارج از
متن بکار می
بردند تا به
اهميت مبارزه
تئوريک کم بها
دهند. جواب
متقابل لنين در
مورد روش
سازمان ما نیز
صدق می کرد:
«
تکرار
اين سخنان در
ايندوره تشتت
تئوريک بمثابه
آنست که شخص
هنگام مشاهده
تشييع جنازه
فرياد بزند:
خداوند به کارتان
برکت بدهد و
هر چه ببريد
تمام نشود!».
واقعيت
آنست که
گامهای سريع
انقلاب ايران
بر جنبش
کمونيستی
پيشی گرفت؛
کار چپ عمدتاً
عکس العمل
نشان دادن بود
و برنامه و
تاکتيک هايش از
اين واقعه به
آن واقعه
تکامل می يافت
و منافع دراز
مدت و اساسی
پرولتاريا
بيشتر و بيشتر
تحت الشعاع آن
مبارزه ای که
در هر مقطع
شدت يافته
بود، قرار می
گرفت. بطور
خلاصه
"معادله
برنشتينی"
مبنی بر "جنبش
همه چيز، هدف
نهائی هيچ
چيز" بيشتر و
بيشتر نگرش
کمونيستهای ايران
را بيان
ميکرد. اين
دنباله روی، جنبش
مارکسیست-لنینیستی
را بجائی برد
که بطور
ناگزير بايد
می برد: به
انحراف و دست
شستن از اهداف
اساسی و اصول
تعيين کنندة
پرولتری. در
اين ميان
اتحاديه شديداً
عليه مبلغين
مبارزه اقتصادی
در ميان
کارگران
مبارزه می
کرد، اما خود
آنجا که مسئله
حزب به ميان
می آمد عملاً
خطی شبيه به
آن جريانات را
توصيه می کرد.
اگر
پرولتاريا بخش
پيشروئی دارد
که می بايد برای
پيچ و خمهای
مسير انقلاب،
برای گذار از
مرحله
دمکراتيک
نوين به مرحله
سوسياليستی و پيچيدگی
تحولات و
ضروريات
مبارزه بين
المللی، برای
کمونيسم
تربيت و آماده
گردد، پس بايد
حزبی نيز باشد
تا از لحاظ
سياسی و ايدئولوژيک
اين بخش پيشرو
را بر مبنای
دراز مدت ترين
منافع تربيت
کند. تدارک و
رهبری از اين
زاويه-- و فقط
از اين زاويه--
اساسی است که
پرولتاريا
بتواند
مشکلات را پشت
سر نهاده،
فرصتها و وظايف
اين مرحله از
انقلاب را درک
کرده و آنها را
پاسخگو باشد.
بايد در نظر
داشت که اين
بخشی از
مبارزه جهانی
و تاريخی برای
کمونيسم است و
از اين زاويه
می بايد
مبارزه را بر
مبنای نقش،
وظايف، ميدان
عمل و جايگاه
تعيين کننده
پيشاهنگ
پرولتری در هر
کشور معين به
پيش برد. اما
اتحاديه طی
دوره سه ساله 60 –
1357 چنين عمل نکرد
و با وجود اين
که به مسائلی
همچون ماهيت
طبقه حاکمه و
تدوين تاکتيک
در قبال آن-- آنهم
بشکل نادرست--
توجه داشت،
اما هيچ
پيشرفت قابل
توجهی در جهت
تدوين خط و
مشی کلی
انقلاب
دمکراتيک در
ايران و
مشخصاً در باره
استراتژی کسب
قهر آميز قدرت
سياسی از طريق
جنگ خلق حاصل
نکرد.
خلاصه
کنيم، اگر چه
می بايد
فاکتور
ناپختگی جنبش
مارکسیست-لنینیستی
و از جمله اتحادیه
را در آندوره
از نظر دور
نداشت، اما
بايد اذغان کرد
که گرايش کرنش
بخودروئی،
برخوردهای
نادرست و عقب
نشينی ما در
مبارزه برای
تبديل جنبش
کمونيستی به
نيروئی
پيشآهنگ و
شايستهء اين
عنوان، عمدتأ
يک مسئله خطی
بود. برای غلبه
بر ناپختگی،
برای حل تضاد
ميان جهل و
شناخت، و تضاد
بين درک لزوم
صعود به قله و
جرأت انجام
اين کار بايد
ديالکتيک
آنرا دريافت.
اگر از عدم
شناخت به چگونگی
صعود به کوه اصل
بسازيم، در
آموختن تلاش
نکنيم و سپس
اعلام کنيم که
چنين کاری
اصولاً اهميت
درجه اول ندارد
هرگز نمی توان
از کوه بالا
رفت!
ليکن
بايد آگاه بود
که در آن
شرايط-- و هم
امروز-- تأسيس
يک حزب نيز
بخودی خود همه
مشکلات را حل
نمی کرد و نمی
کند. يعنی
اينکه مسئله
پيشآهنگ
پرولتاريا در
اساس يک مسئله
صرفاً
تشکيلاتی
نبوده بلکه در
کنه خود دقيقاً
مسئله خط و
مشی و بطور
مشخص تر مسئله
تدوين برنامه
و استراتژی
پايه ای برای
انقلاب دمکراتيک
نوين و
سوسياليستی
بر زمينه مبارزه
سراسری جهانی
است. در واقع،
شالوده ايجاد
چنين حزبی را
پيشبرد
مبارزه جهت
تدوين و تدفيق
يک خط و مشی
صحيح
ايدئولوژيک-سياسی،
برنامه و
استراتژی،
جمعبندی از
اشتباهات جدی
گذشته و گسست
عميق تر و
کاملتر از رويزيونيسم
و ساير
انحرافات
تشکيل می دهد.
اين امر در دوره
متعاقب قيام 57
عاجلترين و
اضطراری ترين
وظيفه
کمونيستها در
ايران بود-- و
کماکان نيز
هست.
خط
اتحاديه
کمونيست های
ايران جهت
پيشبرد انقلاب
تحول
انقلابی جامعه
بدون سرنگونی
مسلحانه قدرت
دولتی ارتجاعی
امکان پذير
نيست. با در
نظر گرفتن و
تحليل مشخص از
خصلت و شرايط
مشخص هر کشور،
کمونيست ها می
بايست در همه
جا خود را به
اين اصل
بنيادی که به شکلی
فشرده توسط
مائو تسه دون
پيش گذاشته
شده، متکی
کرده و آنرا
اعمال کتتد:
«کسب
قدرت توسط
نيروهای مسلح
و حل و فصل اين
امور بوسيله
جنگ وظيفه
مرکزی و
عاليترين شکل
انقلاب است،
اين اصل مارکسیست-لنینیستی
انقلاب،
جهانشمول
بوده و برای
چين و همه
کشورهای ديگر
معتبر می
باشد.» (مائو-
مسائل جنگ و
استراتژی)
پس
از سقوط رژيم
شاه، اتحاديه
بدرستی تحليل نمود:
با وجودی که
توده ها ضربه
نيرومندی بر ارتجاع
و امپرياليسم
وارد آورده
اند، اما مسائل
اساسی اين
مرحله مشخص
انقلاب حل
نگشته و در
واقع وظيفه
پيشبرد
مبارزه جهت
سرنگونی نظام
کمپرادوری و
قطع کامل سلطه
امپرياليسم
کماکان بجا مانده
است-- اين يعنی
بسرانجام
رساندن
انقلاب
دمکراتيک و ضد
امپرياليستی
به مثابه دوره
گذار بسوی انقلاب
سوسياليستی.
اما
عليرغم اين
تحليل صحيح،
اتحاديه
کمونيست های
ايران از طرح
قاطعانه کسب
انقلابی قدرت و
برقراری
ديکتاتوری
دمکراتيک خلق--به
مثابه شکلی از
ديکتاتوری
پرولتاريا--
بعنوان هدف
اصلی تمامی فعاليت
های اين دوره
خود کوتاهی کرد.
سازمان اگرچه
توده ها را به
ادامه و پيش
راندن انقلاب
فرا می خواند
و در چند مقاله
مکررا اهميت
مسئله دهقانی
و برقراری
اتحاد کارگران
و دهقانان را
خاطر نشان می
کرد اما اين
موضع-- بويژه
در دوره های
حدت يابی
اوضاع-- عملا
در مقابل موضع
حمايت از
نيروهای به
اصطلاح
"مترقی" يا "جناح
ضد
امپرياليستی"
حکومت تبعی می
گشت. سياست
اتحاديه
کمونيست های
ايران تلويحا
و گاه صراحتا
اين بود که به
منظور
جلوگيری از
تحکيم ارتجاع
و يا وقوع يک
کودتای
امپرياليستی
می بايست
مابين جناح
های مختلف
حاکميت تفاوت
قائل شده و
توان خود را
در خدمت
"متحدينی ناپيگير"--
و در عين حال
"بالقوه "-- از
درون همين
حاکميت قرار
دهد. در نوشته
های اوليه
سازمان ( مثلا
در سال 1358 ) مسئله
اين که کدامين
طبقه قدرت
سياسی را در
دست دارد و
ضرورت کسب
قدرت توسط
پرولتاريا و
دهقانان به
پيش گذاشته
شد، اما از
زاويه تحت
فشار قرار
دادن و حمايت
از "متحدان "
پيش گفته، و
مبارزه با
نيروهای
ارتجاعی شريک
در قدرت و
منفرد
ساختنشان جهت
بوجود آوردن
صف بندی جديدی
بسود انقلاب،
همانطور که در
حقيقت 27 می خوانيم
:
«توده ها
در باطن
چهارچشمی
حکومت را می
پايند و
منتظرند. فشار
از پايين حتا
ممکن است
بتواند حکومت
را از انحصار
بورژوازی بدر
آورده، ترکيب
جديدی در رأس
انقلاب قرار دهد،
و در اين صورت
انقلاب با رشد
خود هر بار پوست
می اندازد و
راديکاليزه
می شود.» (حقيقت 27
– صفحه 2 )
در
همان زمان
فراخوان
تشکيل ارگان
های سياسی
توده ای از
سوی اتحادیه صادر
شد، اما هدف
از اين کار را
فشار گذاردن
بر هيئت حاکمه
قرار داد:
«
با
رشد و شکوفايی
جنبش توده ای
در نواحی
مختلف و با
توجه به پختگی
شرايط و
استقبال توده
ها می توان و
بايد به تشکيل
ارگان های
حاکميت توده
ای بصورت
انجمن ها يا
شورا های توده
ای در شهر ها و
دهات ياری
رساند، و در
عين حال سياست
فشار از پايين
را نسبت به
حکومت موقت
کنونی ادامه
داد.» (حقيقت 27 –
صفحه 2 )
مانور
های گوناگون و
جدی
امپرياليسم
آمريکا جهت فشار
گذاشتن و به
تسليم کشاندن
انقلاب-- که با
استقرار
ارکان و نهاد
های جمهوری
اسلامی
همزمان گشت--
از التقاط
مواضع
اتحاديه
کمونيست های ايران
به نفع جهت
انحرافی به
ميزان زيادی
کاست. ارگان
سازمان
اخطارهايی
جدی به توده
ها در ارتباط
با يک کودتا،
يا تحکيم قريب
الوقوع ارتجاع
امپرياليستی
در ايران می
داد.
اخطارهايی که
با استرتژی و
تاکتيک يافتن
"متحدان
بالقوه-- ولو
مردد-- " برای
پرولتاريا از
درون دولت
همراه بود. در
اين دوره،
مسئله کسب
قهرآميز قدرت
سياسی توسط
پرولتاريا به
مثابه يک مسئله
يا هدف
استراتژيک
کنار گذاشته
شد.
در
سال 1359 يک سال
بعد از قدرت
گيری خمينی و
پس از برقراری
قانون اساسی
اسلامی به
عنوان قانون حاکم
بر کشور،
اتحاديه
کمونيست های ايران
با سماجت تحليل
زير را ارائه
می داد:
«حکومتی
که پس از
سرنگونی
دربار به قدرت
رسيد، به لحاظ
موقعيت
طبقاتی ويژه و
سهيم بودن
نيروهای
مختلف طبقاتی
در آن، حکومت
باب طبع امپرياليسم
آمريکا نبوده
و نمی تواند
باشد. اين حکومت
از يک سو توان
و خواست
پاسخگويی به
مسائل اساسی
انقلاب ما را
نداشته و در
نتيجه باب طبع
انقلاب و
خواسته های آن
نيست و نمی
تواند نماينده
انقلاب ما
باشد و از سوی
ديگر با توجه
به ترکيب
طبقاتی پيش
گفته،
نماينده
منافع
امپرياليسم و
بخصوص امپرياليسم
آمريکا نيز
نمی باشد.»
(گزارش از
شورای سوم
اتحاديه کمونيست
های ايران ،
بهار 59 – صفحه 16 )
با وجودی
که در تحليل
فوق عمر
ضرورتا کوتاه
اين رژيم پيش
بينی شده و
پايان کارش را
با انقلاب يا
حرکت ارتجاع و
امپرياليسم رقم
زده، اما
تاکيد بيش از
حد مصوبات
شورای سوم بر
آن است که اين
رژيم عليرغم
نمايندگی
نکردن منافع انقلاب
"برای
امپرياليسم
نامناسب"
بوده و "
پرولتاريا و
توده های
زحمتکش در
حمايت از برخی
نيروهای
طبقاتی درون
اين رژيم
منافعی حياتی
دارند".
در گزارش
شورای سوم
چنين استدلال
می شود:
«
ليکن
از آنچه گفته
شد نمی توان
چنين نتيجه
گرفت که
تضادهای
جامعه ما و يا
نمايندگان
اين تضادها
تغيير کرده و
ادامه انقلاب
به شکل همان
مبارزات
گذشته، ولی
عليه
نمايندگان
جديد همان
نظام گذشته
خواهد بود يا
هست. زيرا از
لحاظ عينی بخش
هايی از نيروهای
هيئت حاکمه با
زمينه هايی از
اين مبارزات
همراهی مشروط
نشان می دهند
و در برابر
امپرياليسم و
ارتجاع با
توده مردم در
يک صف قرار
گرفته و يا می
توانند
بگيرند. از
اين رو اين
وظيفه کمونيست
ها است که در
حين پشتيبانی
و دامن زدن به
کليه مبارزات
به حق مردم
ايران، رابطه
صحيحی ميان
اين مبارزات و
برخوردهای
ناهمگونی که
بايد به بخش
های مختلف
هيئت حاکمه صورت
گيرد بر قرار
نمايند.» (
گزارش شورای
سوم – صفحه 10-
تاکيد از ماست).
"مورد
مشخص" خرده
بورژوازی
سنتی در
حاکميت
اين
نيرو ها کی
بودند؟ از نظر
اتحادیه چه
چيز باعث می
شد که اين
رژيم نماينده
منافع امپرياليستی
و بويژه منافع
آمريکا
نباشد؟ اتحاديه
سه نيروی
اساسی را در
حاکميت مورد
تحليل قرار
داد: 1- نمايندگان
طبقات
استثمارگر
کهن، شامل
کمپرادور ها و
زمين داران
بزرگ، 2-
بورژوازی ملی 3- خرده
بورژوازی
سنتی.
کمپرادور
ها و زمين
داران بزرگ--
نمايندگان صف
بندی نيروهای
رژيم سابق --
هدف عمده
انقلاب در نظر
گرفته شدند.
در همان زمان
خط اتحاديه
کمونيست های
ايران در مورد
بورژوازی ملی
نسبتا "محکم"
بود، و بر روی
خصلت
سازشکارانه
اين طبقه و اينکه
"جناح راست"
آن با طبقات
کمپرادور و
بزرگ مالکان
وحدتی محکم بر
قرار کرده
تاکيد می شد. نيروی
سوم در وجود
خمينی مجسم
شده بود : جانوری
با خصلت
متفاوت که
بعنوان
نماينده خرده
بورژوازی
سنتی تحليل می
شد. طبقه ای که
بنا به تعريف "
حقيقت " (
ارگان سازمان
ما) شامل :
« عمدتا
مغازه داران
کوچک، پيشه
وران ... که { می تواند
} به ابزاری در
دست ارتجاع
داخلی عليه
دهقانان و
همچنين
کارگران شهری
بدل شود.» ( انقلاب
ايران و
تحولات سياسی
آن، فروردين 59 )
عبارت
"خرده
بورژوازی
سنتی" و خمينی
در بسياری از
مدارک سازمان
در عمل بطور
مترادف استفاده
می شد. فاجعه
آميزتر آنکه
اتحاديه، خمينی
را بعنوان
عامل
بازدارنده
وقايعی نظير
کودتای
امپرياليستی
يا تحکيم ارتجاع
ارزيابی می
کرد و
هشدارهاي آن
به وقايع
احتمالی ای
بود که بعد از
مرگ مفروض خمينی
می توانست رخ
دهد:
«در حال
حاضر مادام که
خمينی زنده
است احتمال توفيق
يک کودتای
نظامی يا سلطه
مجدد تمام و
کمال ارتجاع و
امپرياليسم
کم است. » ( گزاشی
از شورای سوم –
صفحه 18 )
اين
تحليل ناشی از
انتخاب لغات
نادقيق يا بد
اقبالی در پيش
بينی سياسی،
يا اشتباهی
کوچک در ارزيابی
ها نبود، بلکه
موضع سمجی بود
که ما را تا
آستانه تعيين
تکليف مبارزه
رقبای درون حکومتی
(مقطع خرداد 1360 )
و يورش قطعی
ارتجاع برای
در هم شکستن
تمام و کمال
نيروهای
انقلابی
همراهی می
کرد. بر همگان
روشن بود که
اتحاديه
کمونيست های
ايران اين
"خرده بورژوازی
سنتی " را به
عنوان متحدی
برای
پرولتاريا در
حکومت، در
ارتباط با
عرصه ضد
امپرياليستی،
به حساب می
آورد و حتا
خمينی را
اهرمی برای
اتخاذ اين
گونه مواضع و
قائل شدن "جايگاه
ويژه " برای
خمينی به نقش
چشمگير وی در
تحولات سال
های 57 – 56 مربوط
می شد.
تضادهای
متداوم خمينی
با آمريکا بر
سر صعودش به
قدرت و
محبوبيتی که
در ميان قشر
وسيعی از
متحدين
بالقوه ی پرولتاريا
و حتا در ميان
اقشار وسيعی
از کارگران
دارا بود،
اتخاذ چنين
مواضعی را
تسهيل می کرد.
همانطور که در
گزارش شورای سوم
آمده :
«
عاملی
که به خمينی
در اين عرصه--
قدرت دولتی--
نقش ويژه می
دهد همانا
پشتيبانی
اکثريت مردم
ايران از
اوست.» (صفحه 13
گزارش)
اينگونه
ارزيابی در
مورد خمينی از
اساس نادرست
بوده و بيان
يک
اپورتونيسم
راست در مورد
مسئله دولت و
جبهه واحد می
باشد. وجود
"خرده
بورژوازی
سنتی" در
حکومت به
هيچوجه به
معنای وجود
جنبه مردمی
اصيل يا ضد
امپرياليستی
در حکومتی که
خمينی رهبريش
می کرد نبود. در
مفهوم استراتژيک
يا حتا کوتاه
مدت اتکای
توده ها بر
چنين حکومتی
مجاز نبود. به
هيچ وجه نمی
شد بر اين
محبوبيت که
عنصر به غايت
مهمی در عرصه
سياسی ايران
بعد از انقلاب
1357 محسوب می شد،
به عنوان
تاکتيکی جهت
پيشبرد
انقلاب يا حتا
دفع تهاجم
ارتجاع اتکاء
کرد. در واقع بايد
در وهله اول
آن را بعنوان معضلی
در راه
پرولتاريای
انقلابی درک
می کرديم. اتحاديه
در مواجهه با
وظايف ضد
امپرياليستی
انقلاب،
مذبوحانه
بدنبال خمينی
افتاد. سازمان
ما در دنباله
روی از جنبش
توده ای ضد
امپرياليستی
که عمدتا
عنانش در
اختيار خمينی
و متحدينش بود
ديد خود را نه
تنها از منافع
دراز مدت پرولتاريا
( نگريستن به
مرحله
دمکراتيک-ضد امپرياليستی
انقلاب
بعنوان جزيی
از مبارزه تاريخی
پرولتاريای
بين المللی
برای کمونيسم
) از دست داد،
بلکه به جدا
کردن
متافيزيکی وظايف
کليدی
دمکراتيک
انقلاب از
وظايف ضد امپرياليستی
آن پرداخت.
تحليل ما
از پايه
طبقاتی خمينی
قبل از صعود
به قدرت و
خصوصا هنگام
استقرار
حاکميتش از
اساس غلط بود.
البته اين تحليل
غلط را نمی
توان بخودی
خود محور
انحرافات
اتحاديه در
راه انقلاب
ايران قرار
داد. يعنی حتا
اگر خمينی
نماينده خرده
بورژوازی
سنتی هم بود--
که نبود--
انتقادات فوق
کماکان در
مورد خط
ايدئولوژيک-
سياسی
اتحاديه صدق می
کرد. اما
برخورد مشخص
به مسئله
تحليل از خمينی،
برای ارزيابی
از پيچيدگی
های عرصه
سياسی ايران
به هنگام
آشکار شدن
بحران
انقلابی، و روشن
کردن برخی
مسائل مهم
اقتصاد سياسی
و متدولوژی
کلی ضروری می
نمايد. برخورد
به خطايی که ما
در تحليل از
پايه طبقاتی
خمينی مرتکب شديم
می تواند
درسهای مهمی
برای کل ج.ب.ک جهت
برخورد به
پديده های
مشابه در بر داشته
باشد.
خمينی:
نماينده خرده
بورژوازی
سنتی؟ يا
نماينده
روحانيت سنتی
و روابط نيمه
فئودالی و
کمپرادوری
تحليل
ما از خمينی
بعنوان
نماينده خرده
بورژوازی
سنتی بر سه
فاکتور مبتنی
بود: 1- پايگاه
وسيع و
وفاداری که در
ميان اين قشر
داشت 2- بعنوان
يک روحانی او
را مرتبط با
روحانيت فرودست
و صاحب املاک
خرد تعريف می
کرديم ( ملاهايی
با موضع
اقتصادی
"خرده
بورژوازی" ) و
از اين رو
مابين خمينی و
آخوند هايی که
قطعات بزرگ زمين
را در مالکيت
يا تحت کنترل
خويش داشتند و
يا از مقربين
دربار پهلوی
بودند تفاوت
می گذاشتيم. 3- و
مهمترين
فاکتور آنکه،
به خمينی
عنوان خرده
بورژوازی
سنتی می داديم
تا توضيحی
برای مبارزه
جويی و
"آنتاگونيسمش
" با آمريکا و
رژيم پهلوی
داشته باشيم.
از سويی ديگر
صفات مشخصه
عقب مانده
خرده
بورژوازی
سنتی نيز می
توانست در خدمت
توضيح جنبه
ارتجاعی غير
قابل انکار
خمينی قرار
بگيرد.
در
ارزيابی از
اين سه معيار--بخصوص
سومی-- اساسا
می بايست
بگونه ای
متفاوت پيش می
رفتيم. اول
آنکه خمينی
نماينده
"روحانيت
سنتی" و نه خرده
بورژوازی
سنتی بود که
در ارتباط با
صف آرايی های
گوناگون
طبقات اجتماعی
دخيل در
انقلاب قرار
داشت. او حتا
به هنگام پخته
شدن بحران و
در آستانه
فروپاشی رژيم
شاه منافع آن
فئودال های
بزرگ و
کمپرادور هايی
را متبلور می
کرد که به
تقابل حادی با
آمريکا و
خصوصا
موجوديت و
ابقای سلطنت
رسيده بودند.
معنای اين حرف
آن نيست که
انقلاب ايران
يک فريب يا
صرفا مبارزه
قدرتی ميان
دستجات ارتجاعی
همسان بوده
است. خير !
انقلاب 57
بحران و خيزش
انقلابی
اصيلی بود که
رژيم دست
نشانده شاه را
سرنگون
ساخته، ضربه
سنگينی خصوصا
به امپرياليسم
آمريکا وارد
آورد. سرنگونی
سلطنت بطور
مشخص در جهت
منافع
پرولتاريا و
توده های خلق
در اين مرحله
از انقلاب
قرار داشت. اما
از اين واقعيت
اتحاديه
کمونيست های
ايران نتيجه
ای ديگر بيرون
کشيد. اتحادیه
در عين حال که
متذکر می شد
وظايف اساسی
انقلاب
دمکراتيک - ضد
امپرياليستی
با سرنگونی
شاه تحقق
نيافته، اما
گرايش آن این
بود که اين
مسئله را به
افشاء و منفرد
ساختن و
نابودی تعداد
نسبتا قليلی
از مرتجعین
قدیم که تحت
الحمايه
آمريکا بودند،
تنزل دهد. به
عبارت ديگر،
اتحاديه
کمونيست های
ايران گرايش
داشت که
پيشرفت يا
تکامل اين مرحله
را در درجه
اول بعنوان مسئله
ای کمی و
تقريبا پروسه
ای مستقيم
الخط مورد نظر
قرار دهد.
در انطباق
با اين گرايش،
اتحاديه
کمونيست های
ايران بدرستی
رژيم پهلوی را
بعنوان
نماينده و
تبلور منافع
امپرياليسم و
ارتجاع ديد
ولی بطور
نادرست بگونه
ای به آن
برخورد کرد که
گويا يک رژيم
ستمگر انگلی
بوده و نسبت
به تضاد اساسی
جامعه ايران ،
خارجی می
باشد.
گرايش
قوی در سازمان
موجود بود که
پايه اقتصادی
بحران جاری را
در درجه اول
به "تضاد
مابين اقتصاد
سرمايه داری
عقب نگاه
داشته شده
بومی ايران با
روابط توليدی
عقب مانده و
غالب نيمه فئودالی
حمايت شده از
طرف
امپرياليسم " (
که تماما در
وجود شاه تجسم
می يافت )
تقليل دهد؛ "تضادی
که با غارت
امپرياليستی
و بحران امپرياليستی
در اواسط دهه 1970
ترکيب شده و
تشديد يافته
بود." در مقاله
"انقلاب
ايران و تکامل
سياسی آن " می
خوانيم :
«طی سال
های 1356– 1355 مقدمات
بحران
انقلابی و
آغاز نبرد های
بزرگ از سال 1356
فراهم گشت.
ليکن در
آخرين تحليل
اين بحران
تظاهر برخورد شديد
و در هم
کوبندهء رشد
سريع سرمايه
داری ايران با
روابط پوسيده،
ورشکسته و به
تباهی کشيده و
علاج طلب
مناسبات نيمه
فئودالی و
حالت برزخی
جامعه ما بود
که در چارچوب
وابستگی
اقتصاد ما به
امپرياليسم
که در اين رشد
ممانعت و
خرابکاری می
کند، به حدت
فوق العاده و
زود رس رسيد. بدين
سان بحران
اقتصادی درون
سرمايه داری
ايران که با
هجوم سرمايه
ها و کالاهای
امپرياليستی
به بازار
ايران و دست
اندازی
موسسات بزرگ وابسته
بر موسسات متوسط
و کوچک در
زمينه توليد و
توزيع پيوند
داشت، به
تناقض اساسی
جامعه ايران
به شدت دامن
زد و زمينه
انفجار عظيمی
را فراهم
ساخت. " (حقيقت 27 – صفحه
1 )
در
چنين تحليلی،
صفت مشخصه
بحران
اقتصادی که ايران
را بلرزه
درآورد،
نهايتا تظاهر
تضاد بين
سرمايه بومی
نوخاسته ( و
عقب نگاه
داشته شده) با
روابط نيمه فئودالی
درون شبکه
وابسته به
امپرياليسم
تعريف می شود. (4)
حال
آنکه پايه
اقتصادی
بحرانی که
ايران را لرزاند،
حدت يابی کيفی
تضادهای
پروسه انباشت
سرمايه
امپرياليستی
بود که بصورت
تشديد کيفی تضاد
ميان
امپرياليسم و
ملل تحت ستم در
شرايط معين
اقتصادی-
اجتماعی
ايران بروز کرد.
اتحاديه عملا
درجه ادغام
اقتصادهای
ملل تحت سلطه
درون
ديناميسم
انباشت جهانی
امپرياليستی
را دست کم
گرفت و عمق و
وسعت رابطه
ساختاری
وابستگی (5)
مابين
امپرياليسم و
کشورهای تحت
سلطه-- که عملا کليد
شکل گيری و
روابط درونی
اين جوامع است--
را ناديده
انگاشت. ما
اين مسئله را
نمی ديديم که
وقتی
امپرياليسم
روابط عقب
مانده نيمه فئودالی
را در پروسه
انباشت حفظ
کرده و مورد
استفاده قرار
می دهد، در
عين حال می
تواند و می بايد
نيروهای
مولده را نيز
در اين کشور
ها تکامل دهد (
کاری که غالبا
به شيوه های
"خطرناک " و
"بی پروای"
تحميل
جابجايی های
عظيم جمعيت
روستايی صورت
می گيرد). اين
اقدامات بر
پايه نياز های
انباشت
سرمايه
امپرياليستی
است که انجام
می پذيرد و در
تضاد با منافع
توده های عظيم
اين کشورها و
تکامل
اقتصادهای
ملی جداگانه
می باشد.
ضروريات سلطه
سرمايه
امپرياليستی،
اقتصاد اين
کشور ها را
کلا معوج و
وسيعا ناموزون
می سازد ( چنان
که رشد سرمايه
گذاری های عظيم
متمرکز مدرن
را می توان در
کنار شيوه های
بسيار عقب
افتاده-- که هر
دوی اينها تحت
سلطه سرمايه
مالی بوده و
منابع کسب
مافوق سود
برای
امپرياليست
ها محسوب می
شوند-- يافت ) و
عميقا کشور
های تحت سلطه
را از هر راهی که
به تکامل
مستقل
کاپيتاليستی
شبيه باشد دور
نگاه می دارد.
همه اينها،
فقط تضادهای
بنيادين
انباشت
امپرياليستی
(و بطور کلی
تضادهای سياسی-
اقتصادی در
سطح جهان ) را
تشديد کرده و
آتشی بپا می
کند که به قول
معروف دودش به
چشم خودشان
می رود.
چنين وضعی
بوجود آورنده
شرايط شرايط
مادی بسيار
مساعد جهت
پيشبرد منافع
پرولتاريا و
توده های تحت
ستم است ولی
از طرف ديگر
در چنين شرايطی
است که ملغمه
ای از نيروها
و طبقات
گوناگون بطور
اجتناب ناپذير
پا به صحنه
درگيری های
عظيم می
گذارند. اين
پديده ای جديد
نيست که
واپسگرايان
ضد تمدن و آن
نيروهايی که
اساسا بايد
ارتجاعی
بشمارشان
آورد به
مخالفت با
امپرياليسم
بر می خيزند.
بطور مثال در
سال 1920 لنين در
پيش نويس
تزهايی در باره
مسائل ملی و
مستعمراتی از
" ... لزوم
مبارزه با پان
اسلاميسم و
گرايشات
مشابهی که می
کوشد جنبش
آزاديبخش
عليه
امپرياليسم
آمريکا و اروپا
را با تلاش در
جهت تقويت
موقعيت
خوانين، زمين
داران، آخوند
ها و غيره
درهم آميزند "
صحبت می کند.
ولی آنچه
در انقلاب 57
کاملا "جديد"
می نمود چگونگی
قرار گرفتن
اين قبيل
نيروها در رأس
يک خيزش انقلابی
توده ای
سراسری (
البته در
ائتلاف با ساير
نيروهای
بورژوايی) بود
که عملا به
سرنگونی حکومت
مرکزی و صف
بندی موجود
نيروهای
طرفدار امپرياليسم
انجاميد و
موضع غالب در
دولت جديد را
از آن آنان
ساخت. اين
نيروها
حکومتی در شکل
مذهبی تشکيل
دادند. حکومتی
که بر پايه اقتصادی
کمپرادوری
قرار داشته و
بر مبنای نياز
حکام نوين
اشکال و جوانب
"شرعی" را نيز
با خود به
همراه داشت.
حکومت خمينی
در يک دوره
محدود کوشيد
به غرب و
خصوصا آمريکا
حالی کند که از
اين پس روابط
با "سلطنت
اسلامی" چگونه
قرار است باشد
و چگونه قرار
نيست باشد.
اين سياست
خمينی در قبال
امپرياليسم
به هيچ وجهه ارتباطی
به "نماينده
خرده
بورژوازی
سنتی" بودن وی
نداشت و کاملا
به الزامات
گوناگونی مربوط
می شد که
بحران
انقلابی
ايران-- يا
ضربات وارده
بر
امپرياليسم--
و همچنين حاد
شدن تقابل دو
بلوک
امپرياليستی
رقيب به آنها
تحميل می کرد.
اينکه
نيروهايی
نظير خمينی در
رأس آن جنبش
انقلابی قرار
گرفتند خود
محصول شماری
از فاکتورهای
سياسی مهمی
بود که پايه
مادی در عمق
بحران شکننده
و نتايج
گسترده
اقتصاد
ناموزون و تحريف
شده ايران
داشت. آن همه
تغيير و
تبديلات در
صنعت و
کشاورزی که با
پديده مطلق
گری سياسی و
اقتصادی باند
دربار همراه
شده و توسط
دستگاه
بوروکراتيک
عظيم و متمرکز
دولتی اعمال
می گرديد، نه
تنها اکثريت
عظيم توده های
زحمتکش بلکه
اقشار بسياری
که از لحاظ
موقعيت
اقتصادی صاحب
اتوريته بوده
و از اقشار
"ممتاز" به
حساب می آمدند
(زمينداران بزرگ
و کمپرادور
ها) را نيز در
ضديت با باند
پهلوی قرار
داد. اين
الزامات انباشت
امپرياليستی
بود که اقشار
فوق الذکر را
بخشا کنار زده
يا قدرتشان
رابه ميزان
زيادی محدود
ساخته بود.
بحران عظيمی
که دامنگير
سيستم جهانی
امپرياليستی
شد و بروز حاد
آن در عرصه
ايران، سريعا
چنين
نيروهايی را
به عرصه کشمکش
های سياسی
برای کسب قدرت
پرتاب کرد.
بنا بر اين در
صفوف گسترده
مخالفين رژيم
شاه نيروهايی
جای گرفتند که
بدون شک خود هدف
حمله توده ها
برای به انجام
رساندن
انقلاب
دمکراتيک-ضد
امپرياليستی يا
مانع عمده ای
در راه انجام
این انقلاب
بودند. اگرچه
برای آن دوره
محدود هدف فوری
حمله محسوب
نمی شدند. در
تاريخ ، اين
پديده ای نادر
نيست. در دوره
جنگ ضد ژاپنی
چين نيز چنين بود.
مثال ديگری که
از بعضی جهات
به ايران شبيه
تر است واقعه
سرنگونی رژيم
سوموزا در
نيکاراگوا می
باشد. در آنجا
نيروهای
مختلف طبقاتی
از جمله برخی
نمايندگان
کمپرادورها با
سوموزا به
مخالفت
برخاستند.
امروز بسياری
از آنها عوامل
"کنترا"
هستند. و در
مقابل ، نيروهای
نوع "فدايی"
ساندنيست که
توسط روس ها
پشتيبانی می
شوند نيز به
کمپرادورهای
نوين در رهبری
رژيم بدل گشته
اند. البته
خمينی حتا در حادترين
روزهای
انقلاب هم
نماينده
نيروهای خرده بورژوا--
نظير آنان که
امروز در
نيکاراگوا
به حکام نوين
کمپرادور بدل
شده اند -- نبود
و بيشتر می
توان وی را هم
تراز با عناصر
کمپرادوری که
جريان
"کنترا" را
شکل دادند، قرار
داد.
از اين
تقابلات
ارتجاعيون
نبايد شگفت
زده شد. چنين
تقابلاتی
هميشه رخ می
دهد. اين
انعکاسی از
قانون آنارشی
امپرياليسم
است و اين
کشمکش ها را
نبايد با تضاد
ميان
امپرياليسم و
طبقات خلقی
يکی دانست.
اين
حقيقتی است که
پايگاه توده
ای خمينی از
ميان خرده
بورژوازی
سنتی و هم
چنين بخشهای
ديگری از مردم
بود. ولی از
اين امر نبايد
نتيجه گرفت که
او نقش خرده
بورژوازی
سنتی را بازی
می کرد يا
نماينده آن در
سياست بحساب
می آمد. مساوی
پنداشتن
پايگاه توده
ای با خصلت
طبقاتی به معنای
آن است که هر
شخصيت سياسی
را که در ميان
بخش هايی از
توده
هواخواه
داشته باشد نماينده
سياسی آنان
بحساب آوريم.
حتا با فرض اينکه
پايگاه محکم و
محبوبيت
خمينی در ميان
"خرده
بورژوازی
سنتی" قرار
داشت، معرفی
وی به عنوان نماينده
بخش مهمی از
روحانيت سنتی
کاملا با
عنوان "خرده
بورژوازی
سنتی" متفاوت
است.
به لحاظ
تاريخی،
روحانيت به
پايه و روبنای
فئودالی متصل
بوده و در
خدمت آن قرار
داشته است. در دوران
حکومت پهلوی
نيز روحانيت
به عنوان يک نهاد
( و نه به عنوان
افرادی
جداگانه و
منفرد ) نماينده
روابط طبقاتی
حاکم و در
خدمت بخش مهمی
از روابط نيمه
فئودالی و همچنين
جنبه هايی از
روابط بورژوائی
و
بورژواکمپرادوری
بود. امتيازات
ويژه ی سنتی و
مهم آخوند ها
از طرف
امپرياليسم
محدود شد و
اين کار خصوصا
از طريق "غربی
کردن" چشمگير
ايران در دوران
حاکميت
خاندان پهلوی
صورت گرفت.
ولی به طور
کلی تا اوائل
دهه 1340 روحانيت
گروهی عاقبت
بخير و موثر
باقی ماند.
چرخ تشکيلات مذهبی--
از مساجد و
زيارتگاه ها
گرفته تا
مدارس مذهبی و
صندوق های قرض
الحسنه
اسلامی--
بوسيله
ماليات های
"شرعی" مذهبی
از مومنين پر
درآمد (بخصوص
تجار
ثروتمند،
سوداگران
بازار، بزرگ
مالکان و ...) و از
طريق موقوفات
مذهبی می
چرخيد. قبل از
دهه 1340 رژيم روی
دست آتوريتهء
سنتی بلند شد
و اين آتوريته
را کاهش داد.
اينجا بود که
رودر رويی های
حادی بوجود
آمد، ولی اين
نهاد (نه فقط
بخش هايی که
بطور مستقيم
با دربار
ارتباط
داشتند، يا
فقط آن
آخوندهايی که
توسط دولت در
پست های محکمی
گماشته شده
بودند) به
مثابه يک کل
در خدمت
ارتجاع حفظ
گرديد و به ميزان
زيادی بر آن
تکيه شد تا از
قابليتش جهت حفظ
وضعيت
کمپرادوری
موجود در
مقابله با ستمکشان
استفاده شود.
مسلما بخش
هايی از
روحانيت سنتی
بند های محکمی
با اقشاری از
خرده بورژوازی
سنتی داشتند،
و در يک مفهوم
حتا "در خدمت"
منافع اين
اقشار بودند.
ولی چيزی که
ا.ک.ا گرايش به
چشم پوشی از
آن داشت، اين
بود که "خدمت "
فوق الذکر نيز
بطور کلی در چارچوب
روابط طبقاتی
موجود در
جامعه انجام
می پذيرفت و
نهايتا در
خدمت آن قرار
داشت و اگر بخش
هايی از اين
روحانيت را در
ارتباط با
موقعيت
طبقاتيشان
(موقعيت
اقتصادی، خاستگاه
طبقاتی ...) می شد
در تعريفی
کوته بينانه،
"خرده
بورژوازی"
معرفی کرد،
اما اين
موقعيت به نقش
اجتماعی شان و
آن روابط طبقاتی
که به عنوان
يک نهاد
نمايندگي
کرده و در
خدمتش بودند،
ربطی نداشت.
بحث اتحاديه
با تاکيد بر
موقعيت
اقتصادی ملای
"فقيرتری" که
خمينی باشد،
در غلتيدن به
تحليل
اقتصادی
عاميانه ای بود
که گرايش به
ناديده گرفتن
روبنا و سياست
بطور کلی
داشت.
در
آغاز دهه ی 1340،
رژيم وارد
تقابل حادی با
بخش های مهمی
از روحانيت و
در عين حال با
بخش های مهمی
از جامعه شد.
اين مسئله
کاملا با الزامات
"انقلاب
سفيد" و ساير تغیيرات
تحميلی
امپرياليستی
در ايران
مربوط می گشت.
اين تحولات --و
تدابير سياسی
اتخاذ شده
برای اجرای
آنها (انحلال
مجلس ، "اعطای
حق رای به
زنان و ...) -- وقوع
آشوب بزرگ و
قيام سياسی را
تسريع کرد. بسياری
از اقشار خلق
در اين دوره
گام هايی
مشخصا سياسی
در مخالفت با
رژيم
برداشتند. اما
بخشی از
مخالفت ها در
آن دوره آشوب،
تضاد ميان
طبقات
ارتجاعی در
رويارويی با
اين تدابير
بود. اگر چه
عمده مالکان
بزرگ ارضی که
در ابتدا با
رفرم های
امپرياليستی
مخالف بودند،
بالاخره
"جلب" يا خنثی
شدند-- عمدتا
از طريق
تبديلشان به
بخشی از طبقه
بورژوازی
کمپرادور--
ولی بسياری از
فئودال ها
بواسطهء قدرت
سياسی و
اقتصادی
کمترشان،
عمدتا کنار زده
شدند و در بخش
وسيعی از
دهات، اتوريته
های نوين
روستايی که
بشکلی مستقيم
تر از جانب
رژيم حمايت می
شدند جايگزين
اتوريته ی
سنتی گرديدند.
نتيجه آنکه،
بسياری از
کسانی که با
روابط نيمه
فئودالی بند
داشتند از
موضع قدرت و
موقعيت ممتاز
برکنار شدند.
مضاف بر
اين، تدابير
فراوانی از
جانب شاه با
هدف مستقيم
استحالهء
اتوريته
مذهبی سنتی
اتخاذ شد و
اقداماتی
نظير "اعطای
حق رای زنان "
نيز بطور
مستقيم قدرت
اين اتوريته
را تقليل می
داد.
شاه
عملا بعد از
قيام 15 خرداد 1342
تا زمان بر سر
کار بودنش، به
اين حملات
مستقيم و غير
مستقيم خود
عليه ساختار اتوريته
مذهبی ادامه
داد. ظهور
خمينی به
عنوان يک
شخصيت بسيار مهم
در صحنه سياسی
ايران، محصول
اين تغيير و تبديلات
امپرياليستی،
و عکس العملی
به تدابير
سياسی اتخاذ
شده ی منتج از
آن بود.
ارزيابی
خمينی به
عنوان نماينده
ملايانی که
در خدمت و
حافظ نظام
کمپرادوری هستند،
اساسا نه بر
پايه اين
واقعيت که او
يک آخوند
عاليرتبه
است، بلکه بر
مبنای محتوای
واقعی برنامه
اش-- حکومت
اسلامی-- و
فراخوان
تأسيس يک
تئوکراسی در
جهت تقويت و تحکيم
سنگر روحانيت
در دولت و
جامعه، و
همچنين با
توجه به نيروهايی
که حول اين
برنامه گرد
آمدند، می
باشد.
خمينی
عملا به خاطر
پيش قدم شدن
در ارائه يک برنامه
جهت استقرار حکومت
مذهبی، در
ميان آخوند ها
برجسته گشت.
برنامه وی
چيزی نبود جز
ترجمان
آخوندی سرمايه
بوروکرات.
بحث ما
اين نيست که
تضاد و مخالفت
خمينی با آمريکا
و بطور مشخص
رژيم پهلوی
عوامفريبی
بود. واقعيت
تاريخی اين
است که
امپرياليست
ها عملا موقعيت
و نفوذ بخش
های مهم و
وسيعی از
نيروهای ارتجاعی
را به تحليل
بردند و سير
وقايع آنچنان
بود که بخش
های وسيعی از
ارتجاعيون، برای
محافظت از
نظام و احيای
مواضع از کف
رفته ی خود، تحت
لوای جمهوری
اسلامی و
قانون و نظم
اسلامی و برای
"نجات ايران"
به موج
اپوزيسيون شاه
پيوستند.
مضاف بر
مسائلی که در
مورد پايه
مادی ظهور امثال
خمينی مطرح
کرديم سه
فاکتور سياسی
بسيار مهم نيز
در امر مهم
شدن خمينی در
جريان انقلاب
نقش ايفا
نمودند.
1- آخوندها
نه تنها
سازمان يافته
بودند-- و با
پخته شدن
بحران
انقلابی
سريعا متشکل
تر نیز شدند-- بلکه
از آغاز دهه 1340 و
خصوصا با ظهور
بحرانی که به
قيام 57 منجر
شد، برنامه
خود را ترويج
کردند، که اين
امر بيان
تشکيلاتی نيز
يافت. وسعت
پايه توده ای
خمينی با برخی
اقدامات
روبنايی رژيم
(حملات شاه
عليه فرهنگ
اسلامی سنتی و
استحاله اتوريته
مذهبی ) نيز
ارتباط داشت.
کششی
خودبخودی نيز
ميان بسياری
از اقشار خلقی
به حمايت از
اسلام بوجود
آمد زيرا اسلام
از طرف حکومت "
زير ضربه" بود.
برای اين اقشار
تشکيل ائتلاف
حتا با برخی
از عقب مانده
ترين عناصر
سنت گرا عليه
رژيم شاه مطرح
گشت. اين چنين
بود که
نمايندگان
گرايشات بورژوا-دمکرات
در ميان مردم
با خمينی
همراه شدند و
اين امر خود
به گسترش پايه
توده ای و
افزايش محبوبيت
وی در ميان
توده ها کمکی
شايان نمود.
2-
پرولتاريای
بين المللی
بنا به دلائلی
که پيش تر از
اين گفته شد
به غايت ضعيف
بوده و نمی توانست
به مثابه يک
نيروی
قدرتمند مادی
تاثيرات
سياسی-
ايدئولوژيک
خود را بر روند
انقلاب ايران
بر جای گذارد.
3-
امپرياليسم
آمريکا به
نوعی از شل
کردن دهنه نيروهای
وفادارخود در
ارتش علیه
انقلاب --به آن
شکلی که
انتظارش می
رفت--"خودداری"
کرد تا از
ريسک مواجهه
با وضعيتی نهايتا
غير قابل
کنترل ( بدين
مفهوم که دست
شوروی ها بيش
از حد در
اوضاع باز شود
يا گسستی
تعميق يابنده
بوقوع
بپيوندد ) بپرهيزد.
اين امر خود
ناشی از عمق
بحران و دامنه
تاثيرات آن
بود.
رفيق
باب آواکيان
صدر کميته
مرکزی حزب
کمونيست
انقلابی
آمريکا - در
مقاله
"درسهايی از
انقلاب
ايران" اين
مسئله را
بدرستی چنين
تحليل می کند:
« امپرياليست
ها گام هايی
برداشتند تا
اين امر
(انقلاب
ايران) در
نقطه ای مشخص
و بنوعی در
کوتاه مدت "حل
شود" و همچنين
نيروهايی را
که می
توانستند با
آنها کار کرده
و راحت تر
مستحيل کنند
تحت فشار قرار
داده و جذبشان
کنند-- يا بخشا
جذبشان کنند--
تا اين نيروها
در پيشاپيش
حرکت قرار
گرفته و به
قدرت دست
يابند. »
سازمان ما
در تحليل خود
از رابطه
خمينی با کل انقلاب
دمکراتيک و ضد
امپرياليستی
دچار لغزش شد.
اگرچه حمايت و
همبستگی با
جنبش توده ای
ضد شاه که
بطور عينی تحت
رهبری خمينی
قرار گرفته
بود، در آن
دوره لازم می
نمود و اگرچه
مطرح نکردن
خمينی به
عنوان هدف
فوری حمله در
آن شرائط صحيح
می بود، اما
ا.ک.ا عملا
منکر ارتجاعی
بودن خط و
برنامه کلی
خمينی شد.
برداشت های
نادرست از
واقعياتی چون
محبوبيت وسيع
خمينی در بين
توده، و دسائس
امپرياليستی و
تضادهای ميان
حکومت وی و
قدرت های غربی
تاثيرات
عميقی بر خط و
سياست ا.ک.ا بر
جای گذاشت تا
بدانجا که
وظيفه مرکزی
پرولتاريا
مبنی بر کسب قدرت
سياسی از طريق
قهر را از
دستور کار
خويش عملا به
کناری نهاد.
نتيجتا
سازمان ما
قادر به ترسيم
خط فاصل عميق
و روشن ميان
برنامه و نظر
گاه خود با
بينش طبقات
ديگر-- و خصوصا
آنان که قدرت
را غصب کرده
بودند-- نشد و
بواسطه عدم
تدوين موضع
مستقل
پرولتری امکان
بسيج توده ها
تحت رهبری
خويش را از
دست داد. اين
انحرافی عميق
در برخورد به
رسالت تاريخی
کمونيست ها
بود که
ارتباطی به
تحليل نادرست
از جايگاه
خمينی نداشت،
زيرا حتا اگر
وی واقعا
نماينده همان
"خرده
بورژوازی
سنتی " -- يا حتا
بخش هايی
راديکالتر --
نيز می بود،
اين امر نمی
توانست در
وظيفه مرکزی
ما تغييری
ايجاد کند.
تجربه
انقلاب ايران
و ظهور پديده
ای همانند خمينی
تنها شاهدی بر
پيچيدگی
پروسه انقلاب
در عصر
امپرياليسم
بوده و تاکيدی
بر اين امر
است که
پرولتاريای
آگاه در هيچ دوره
ای از پروسه
انقلاب نبايد
استقلال طبقاتی
خود را از دست
داده و بدرون
جريان خود به
خودی کشيده
شود. دنباله
روی از سير
جريانات خودبخودی
و از رهبری
طبقات غير
پرولتری خود را
در شکل تز ا.ک.ا
مبنی بر "فشار
سياسی بر حاکميت"
به منظور
"بيرون
انداختن جناح
های ارتجاعی،
منفرد نمودن
سازشکاران و
راديکاليزه
کردن جناح ضد
امپرياليسم"
ظاهر ساخت و
عنوان " پوست
انداختن هيئت
حاکمه " بخود
گرفت. بر مبنای
اين تز بود که
سازمان ما
نصحيت و انتقاد
از "ناپيگيری
خرده
بورژوازی ضد
امپرياليست
در قدرت " بر
سر اين يا آن
موضع و اقدام
را پيشه کرد و
به طور نمونه "حقيقت"
ارگان سازمان
در برخورد به
"خطر کوتای
امپرياليستی
و نقش ارتش در
انجام آن"
چنين نوشت:
«کمونيست
ها هرگز بر
اين عقيده
نيستند که
افراد، گروه
ها و طبقات
اجتماعی از
ابتدا تجربه
همه کارها را دارند،
و هرگز مخالف
اين نيستند که
آنها از تجربيات
خويش درس
بگيرند بلکه
بالعکس. ولی
تاريخ همين يک
تجربه را در
پيش روی ما می
گذارد؟ ويژه
گی کمونيست ها
و طبقه کارگر
اين است که از
تجربيات خود و
ديگران
بدرستی درس می
گيرند.
نيروهای
انقلابی با
توجه به
تجربيات متعدد
چه در کشور
خودمان و چه
در کشورهای
ديگر، از
تجربه مصدق،
تجربه آلنده
در شيلی ،
سوکارنو در
اندونزی و ....
بود که فرياد
برمی آورند و
هنوز هم بر می
آورند که
اينگونه ارتش
ها کودتاگرند--
حال فرق نمی
کند که اسمشان
اسلامی باشد
يا ملی و يا هر
چيز ديگر.... ولی
کجا بود آن
گوش شنوا! در
آن موقع گوش
ها مشغول
شنيدن ياوه
های
سازشکارانه
بورژوا
ليبرال ها بود
و زبان ها
مشغول تکفير
انقلابيون،
آيا اين طور
نبود آيت الله
خمينی؟ "
(حقيقت 82 "آيت
الله خمينی، روحانيت
و تجربه قدرت"
– صفحه 5)
نقل
قول فوق از
مقاله ای
آورده شده که
مضمون اصلی اش
را افشاءگری و
انتقاد از
خمينی ( چيزی که
عملا در
ادبيات
سازمان در آن
دوران نادر
بود ) تشکيل می
داد. ا.ک.ا در
اينجا تجربه
مصدق، شيلی و
اندونزی را
علم کرد تا
"نرمش غير
عاقلانه " خمينی
در قبال نهاد های
ارتجاعی بجا
مانده از دوره
شاه را مورد
نقد قرار دهد
و خطر کودتای
ارتش را به
خمينی گوشزد
نمايد. ا.ک.ا
اگرچه به يک
سری وقايع
تاريخی
بدرستی اشاره
می کرد، ولی
عملا از
پرداختن به
دروس اساسی و
مرکزی اين تجارب
اجتناب می
ورزيد. و
نتيجتا راهی
را ترويج می
کرد که اساسا
تفاوتی با
اشتباهات به
غايت راست و
اپورتونيستی
رهبری حزب
کمونيست
اندونزی
نداشت. اگر چه
سازمان ما
گذار مسالمت
آميز يا
پارلمانتاريسم
را تبليغ نمی
کرد ولی اين
سياست اپورتونيستی
شکل مشخص خود
را در نوع
پوشيده تری از
برخورد
سازشکارانه
به حاکميت
نمودار می کرد.
ا.ک.ا توده ها
را به مبارزه و
داشتن هشياری
انقلابی فرا
می خواند، تا
از اين طريق
حکومت ( يا
"بخشی " از
حکومت ) تشويق
و يا وادار به
عمل در جهت
منافع خلق يا
ملت گردد! از
اين نسخه
اگرچه بوی
تعفن راه پارلمانی
به مشام نمی
رسيد (که اين
امر بحد زيادی
با عدم همخوانی
خمينی با "
امور
پارلمانی "
مربوط می شد!)
اما در واقع
توهم بورژوا
دمکراتيکی را
نسبت به ماهيت
دولت رواج می
داد: اين توهم
که گویا دولت
می تواند ( در
کوتاه مدت ) هم
توده ها و هم
ارتجاع را
نمايندگی کند.
اين يعنی نفی این
حقیقت که دولت
نماینده
روابط
اجتماعی خاصی
است و ابزار
ديکتاتوری
طبقاتی است.
خط سازمان ما
در دوره مورد
بحث همانند
حزب کمونيست
اندونزی در
مورد مسئله
سرنگونی
مسلحانه
ماشين دولتی و
لزوم استقرار
ديکتاتوری انقلابی
پرولتاريا و
دهقانان جهت
سرکوبی تمامی
طبقات
ارتجاعی دچار
التقاط بود.
ا.ک.ا همواره
از اينکه
پيشبرد
انقلاب
نهايتا
"محتاج "
رهبری و حاکميت
پرولتارياست
صحبت می کرد،
اما همزمان به
ترويج اين
توهم می
پرداخت که در
پروسه انقلاب
می تواند فازی
بوجود آيد که
تعيين خصلت طبقاتی
دولت امکان
پذير نباشد.
سازمان ما اين
اصل را فراموش
کرد که: یک
نیروی سیاسی یا
بايد انقلاب
را عليه روابط
مالکيت و
مناسبات اجتماعی
موجود دامن زند
يا به وارث و
حامی آن روابط
تبدیل می شود. در
عوض به
توجيهاتی
نظير
دمکراتيک
بودن مرحله
انقلاب و لزوم
"شرکت
پرولتاريا با
ساير طبقات "
در قدرت سياسی
روی آورد. ا.ک.ا
اين واقعيت را
که در مرحله
دمکراتيک- - ضد
امپرياليستی
انقلاب،
پرولتاريا به
مفهومی با
ساير طبقات--
حتا در پاره
ای موارد با
نيروهای
بورژوايی-- می
تواند " در
قدرت شريک
شود" را
مداوما تکرار می
کرد ولی يک
نکته اساسی در
اين "شراکت" ،
يعنی رهبری
پرولتری را
ناديده می انگاشت.
سازمان ما
مبارزه بر سر
اين مسئله که
چه کسی ديگری
را رهبری
خواهد کرد(که مبارزه
ای حياتی، خشن
و حتا خونين را
طلب می کند) را
به پاره ای
انتقادات
نهايتا
مسالمت آميز تقليل
داد.
از
نظر ا.ک.ا
ديکتاتوری
دمکراتيک
نوين شکلی از
ديکتاتوری
پرولتاريا
معنا نمی داد
و معلوم نبود
اگر اين
واقعيت مضمون
دولت انقلابی
دمکراتيک- ضد
امپرياليستی
نباشد چگونه
گذار به مرحله
سوسياليستی
امکان پذير
خواهد شد. در
مقابل،
اتحاديه از
بيان اين واقعیت
که حاکميت
بورژوازی ( يا
حتا " خرده
بورژوازی" )
معنايی جز ديکتاتوری
بورژوازی
ندارد طفره می
رفت و اين
مسئله که هر
ديکتاتوری
بورژوايی تحت
شرايط امروزی
جهان ناگزير
در خدمت
امپرياليسم و
ارتجاع قرار می
گيرد را عملا
نفی می کرد.
واقعيتی که
سازمان ما می
بايستی می ديد
(و ندید) اين
بود که خمينی
به محض
استقرار و
تحکيم حکومتش
بطور عينی
نماينده
سياسی روابط
اجتماعی موجود
( مناسبات
کمپرادوری
حاکم که صفت
مشخصه جامعه
ايران بود )
گرديد.
خلاصه
کنيم، ا.ک.ا
نيز همانند
بسياری از
جريانات
کمونيستی در
تاريخ ج.ب.ک به
نمونه تراژيک
نيرويی تبديل
شد که به
هنگام ظهور
فرصت های انقلابی
تسليم مقوله
ای بنام "
اراده خلق "
گشته، در
مقابل جهل بخش
هايی از توده
و تاثير طبقات
بيگانه بر
آنها سر تعظيم
فرود آورده و
از رسالت
تاريخی خود مبنی
بر رهبری
انقلاب چشم
پوشيد. ا.ک.ا
گرفتار منطقی
شده بود که
پايه در درکی
تحريف شده از
آموزش های
مائو در باره
جبهه متحد
داشت. اتحاديه
از سياست جبهه
متحد مائو تسه
دون تنها این
عبارت را
برداشت می کرد
که، "پرولتاريا
تمام کسانی را
که می توان در
مرحله
دمکراتيک-ضد
امپرياليستی
انقلاب متحد کرد،
از جمله
بورژوازی
ميهن پرست (
وگاهی حتا
عناصر
ارتجاعی) را،
متحد می کند".
تازه همین را
نیز بصورت
انتزاعی
برداشت می کرد.
حال آنکه کنه
خط و سياست
مائو تسه دون
و خدمات
تئوريک و علمی
وی در مورد
چگونگی
برخورد
پرولتری به
مسئله ملی و مستعمراتی
بر اين نکته
استوار بود که
پرولتاريا
چگونه می
تواند انقلابی
را که نيروهای
گوناگون از
جمله نيروهای
بورژوايی
مجبورند در آن
شرکت کنند
رهبری کرده و
آنرا در جهت
منافع طبقاتی
خويش سمت و سو
دهد. تلاش
آگاهانه
نکردن برای
اعمال رهبری
پرولتری
معنايی جز
دنباله روی
عملی، و به
ميزان
فراوانی
سياسی، از
طبقات غير
پرولتری نمی
توانست داشته
باشد و برای
سازمان ما نيز
نتيجه ای جز
اين نداشت.
--------------------------------------------------------
توضیحات:
4-
اين به ميزان
زيادی به
تئوری بحران
عمومی کمينترن
خصوصا " تئوری
رکود " متکی
است ( "امپرياليسم
نه می خواهد و
نه می تواند
سرمايه داری را
رشد دهد و
منافع
استخراج
حداکثر سود
امپرياليستی
در گرو ممانعت
از رشد سرمايه
داری در کشورهای
تحت سلطه اش
می باشد" ) . جدا
از اينکه اين
تحليل اتحاديه
بسيار
مکانيکی و غير
علمی بوده و
بر شناخت درست
از کارکرد
سيستم
امپرياليستی
و مناسباتش با
کشورهای تحت
سلطه تکيه
نداشت، در عين
حال بيان
گرايشی
بورژوادمکراتيک
و ناسيوناليستی
در ميان صفوف
يک نيروی م –
لامی در يک
کشور تحت سلطه
نيز بود –
گرايش که در
جنبش های
مختلف و در
ميان نيروهای
مختلف م . ل
پايه داشته
است.
5-
اين تحليل با
برداشت های
نادرستی که
تحت عنوان "
تئوری
وابستگی" در
مورد رابطه
ميان ملل ستمگر
و تحت ستم در
عصر
امپرياليسم
مطرح می شود
متفاوت است.
در تئوری رايج
وابستگی،
اساسا رابطه
ساختاری ميان
امپرياليسم و
کشورهای تحت
سلطه به عنوان
يک رابطه
توليدی واقعی
نفی می شود و
به مقوله غارت
در محدوده ی
گردش تقليل می
يابد.
*** "
کنترا " نامی
است که
نيروهای
ارتجاعی تحت الحمايه
آمريکا که با
رژيم
ساندنيست در
حال جنگ هستند
بر خود نهاده
اند.
دنباله
روی از خمينی
در وظايف ضد
امپرياليستی
انقلاب
همانطور
که در آغاز
اين نوشته
اشاره کرديم،
اتحاديه
کمونيست های
ايران در گير و
دار وقايع
برخاسته از جو
انقلابی
جامعه مرتبا وادار
به اتخاذ موضع
در قبال هر
واقعه و ارائه
سياست و برنامه
عملی منطبق بر
آن وادار می
شد. سير وقايع
بگونه ای بود
که با توجه به
بحث پايان
نيافتن
انقلاب و حل
نشدن تضادهای
بنيادين مقابل
پای جامعه،
سازمان ما در
آغاز مواضع و
عملی انقلابی
در مقابل
عملکرد ضد
انقلابی هيئت
حاکمه و سرکوب
جنبش های حق
طلبانه و
انقلابی توده
ای و مبارزات
نيروهای
کمونيستی و
انقلابی،
اتخاذ نمود.
اما پايه
تئوريک و اساس
سياستی که
بلافاصله بعد
از قيام بهمن
1357، در شورای
دوم سازمان
(فروردين 1358)
گذاشته شد و
تصويری از
"فشار توده ها
بر حاکميت و
پوست انداختن
و راديکاليزه
شدن حکومت در
نتيجه آن " را
ارائه داده
بود، هيچ گاه نقد
نشد و به
تناقض ميان
تحليل طبقاتی
از نيروهای
شرکت کننده در
قدرت سياسی
(در مقطع
فروردين 1358) و تحليل
های ارائه شده
در مورد اين
نيروها در
تابستان همان
سال (خصوصا
بعد از لشکرکشی
قوای خمينی به
کردستان) توجه
جدی نشد. عدم
جمع بندی و برخورد
آگاهانه به این
نکات اساسی، نتیجه
ای را که می
بایست، به بار
آورد؛ خصوصا پس
از مواجهه با
یک تند پیچ در
عرصه مبارزه
طبقاتی. روز 13
آبان 1358 سفارت
آمريکا توسط
جمع ناهمگونی
موسوم به
"دانشجويان
خط امام"
اشغال شد و
بدنبال آن موج
مبارزه توده
ها عليه امپرياليسم
آمريکا و
مشخصا حول
خواسته
استرداد شاه
به ايران
بپاخاست. قبل
از وارد شدن
به نحوه برخورد
ما به اين
واقعه مشخص (که
بجای خود
اهمیت دارد)
بايد به اين
نکته اشاره
کنيم که
پيشبرد مواضع
و عمل انقلابی
از جانب ا.ک. ا
در فاصله
فروردين تا
آبان 1358 هيچگاه
بطور آگاهانه
با مقوله
وظيفه مرکزی
کمونيستها در
اين مرحله از
انقلاب-- يعنی
تدارک و حرکت
برای کسب
قهرآميز قدرت
سياسی-- پيوند
نيافت، و به
يک معنی حرکت
سازمان ما در اين
دوره از خصلتی
مقاومت
جويانه و نه
تعرضی برخوردار
بود. ما در
مواجهه با
واقعه اشغال
سفارت-- و بهتر
بگوييم در
مواجهه با
پشتيبانی
خمينی و بخشی
از هيئت حاکمه
از اين اقدام--
نخست گيج و
سپس خلع سلاح
شديم. علت اين
گيجی را از
ميان سطور
حقيقت در
آستانه اشغال
سفارت و درست
بعد از ورود
شاه به آمريکا
می توان پيدا
کرد:
«مردم
ايران
خواستار
تحويل شاه
خائن به ايران
هستند. تاکنون
دولت هيچ کاری
جز حرافی در
اين مورد نکرده
است. مردم
ايران خواهان عمل
هستند. خواهان
آنند که اگر
آمريکا
گستاخی خود را
ادامه دهد با
فشار شاه را
تحويل گرفته و
او را محاکمه
انقلابی و
اعدام کنند!»
(حقيقت 44
"توطئه
امپرياليسم
آمريکا..."
تاکيدات از ما
است)
اتحاديه
کمونيست های
ايران به هيچ
وجه امکان عمل--
به همان معنای
محدود فشار
جهت تحويل
گرفتن شاه-- را
از سوی دولت
يا مقامات
حکومتی نمی
ديد و چنين
تصوری زمينه
را برای
"مردمی"
دانستن هر فشاری
در اين جهت
فراهم ساخت.
طنز تاريخ
چنين بود که
اين دريچه
درست زمانی در
تحليل های
اتحاديه بر
روی انحراف دنباله
روی از طبقات
غير پرولتری
باز شود که در صفحات
همان شماره "حقيقت"،
سازمان ما تا
مرز انقلابی
ترين و صحيح
ترين موضع
گيری در
ارزيابی از
قدرت سياسی
حاکم پيش رفته
بود:
«توده های
کشور و تاريخ
هر دو، اين
مجلس کذايی، لشکرکشی
و اقدامات
جنايت کارانه
... در کردستان و
بگير و
ببندهای سران
خيره سر کميته
ها و مقامات
ضد انقلابی
دولتی را ....
محکوم می
کنند. يورش
انقلابی بعدی
مردم قهرمان
ما برای عقب
راندن و در هم
کوبيدن اين
اشرافيت نو
پا، که تمام
دست آوردهای
انقلابشان را
به مخاطره
انداخته و به
بازيچه ای در
دست قدرت های
امپرياليستی
تبديل شده،
جبرا آغاز
خواهد گشت و
با هيچ وصلتی
ميان پاگون و
عمامه هم نمی
توان جلوی
آنرا گرفت. تاريخ
در آينده از
تقلاهای
مذبوحانه
مشروعه طلبان
نوپای ما چيزی
بيشتر از يک
بلوای
ارتجاعی ياد
نخواهد کرد.»
(حقيقت 44
–"آنهايی که می
خواهند ايز گم
کنند")
اما
توفان حوادث
دست در دست
انحرافات
معين در تحليل
و خط سياسی
بسرعت مفهوم
اين جملات را
از ذهن
نويسندگانش
پاک کرد و بار
ديگر تز "پوست
انداختن و
راديکاليزه
شدن حکومت" با
اتکاء به
"واقعيات
عينی و غير
قابل انکار" (
سقوط کابينه
بازرگان،
پشتيبانی
قاطع خمينی از
دانشجويان
اشغال کننده
سفارت، موضع
گيری شديد و
خصمانه
آمريکا عليه
جمهوری
اسلامی و از
همه مهمتر،
بالا گرفتن
شور ضد
امپرياليستی توده
ها) رو آمد.
اتحاديه
کمونيست های
ايران هيچان
زده از موج
خروشان توده
ای اعلام کرد:
«مردم
ايران ... بايد
سازشکاران و
محافل قدرت
طلب راست را
که به اقدامات
ابرقدرتها و
علی الخصوص
آمريکا پا می
دهند از
مقامات حاکم
کشور حذف
کنند.» (حقيقت 45،
"تنها مبارزه
قاطع ..."- 22 آبان 1358)
آنها
را "حذف کنند"
و با اين کار
به "راديکال شدن
هيئت حاکمه"
ياری رسانمد:
اين بود
سياستی که "حقيقت"
در آن مقطع در
دستور کار
توده ها قرار
می داد.
اما ادامه
سياست های ضد
انقلابی و
ارتجاعی از سوی
جناحين مختلف
جمهوری
اسلامی و
مشخصا شخص خمينی
عيان تر از آن
بود که بتوان
از آنها چشم پوشی
کرد. به همين
خاطر چرخش از يک
رشته مواضع
راديکال به
مواضعی راست
روانه با خود
التقاط
آشکاری را حمل
می کرد. بطور
مثال، ارتباط
محافلی از حزب
جمهوری
اسلامی، که از
طرف اتحادیه
به درستی جريانی
ضد انقلابی
ارزيابی می شد،
با مسئله
اشغال سفارت
قابل انکار
نبود. بهمین
دلیل اتحاديه
در تحليل هايش
به اين واقعه
اشاره می کرد،
ليکن چنين
ارتباطی را بی
اهميت می
دانست.
«اشغال
سفارت آمريکا
توسط
دانشجويان
پيرو خط امام،
بدون در نظر
گرفتن
اشاراتی که از
بالا در اين
رابطه صورت
گرفت، موج
احساسات ضد
آمريکايی را
در ميان توده
مردم بر
انگيخت. »
(حقيقت 45 "سقوط
بازرگان")
و
در ادامه همين
مقاله، با
توجه به اين
واقعيت که
جناح خمينی از
اين واقعه
برای تحکيم و
تثبيت موقعيت
خود و حذف
رقبا از صحنه
استفاده کرد،
نوشت:
«ناگفته
نگذاريم که
خمينی و
مشروعه طلبان
ديگر در اين
مبارزه از موج
نارضايتی
عمومی کمال استفاده
را بردند، بر
آن سوار شده و
به کمک آن به
مقاصد خود جامه
عمل پوشاندند»
اما، «حرکتی
که در ارتباط
با اشغال
سفارت آمريکا
پديد آمده
باعث بر
انگيخته شدن
احساسات ضد
امپرياليسم
آمريکا در
مردم بوده و
خواسته های
انقلابی آنان
را دو باره به
ميدان آورده
است. اين مهم
نيست که عده
ای در بالا از
اين حرکت برای
مقاصد خود سود
جستند.»
(همانجا)
معمولا
در تئوريزه
کردن يک
انحراف است که
اصول پرولتری--
اصولی که
بارها و بارها
از سوی
آموزگاران
طبقه کارگر
مطرح گشته و
به دفعات در
تجربه جهانی پرولتاريا
به اثبات
رسيده-- با
توجيهات
گوناگون مورد
تحريف يا نفی
آشکار قرار می
گيرد. اتحاديه
کمونيست های
ايران نيز در
مقطع مورد بحث
بدين سمت حرکت
نمود، بدين
معنی که اصل
ضرورت رهبری
طبقه کارگر در
انقلاب
دمکراتيک و نياز
به برپايی
جمهوری
دمکراتيک
نوين به مثابه
شکلی از
ديکتاتوری
پرولتاريا
برای حل تضادهای
بنيادين
مقابل پای
جامعهء تحت
سلطه ايران،
در ادبيات
اتحاديه به
مقوله ای ديگر
"تغيير شکل"
يافت و صراحتا
بگوييم تحريف
شد:
«ادامه
انقلاب "يعنی
ادامه مبارزه
برای حل تضادهای
اساسی و حل
نشده جامعه و
رهبری طبقه
کارگر يعنی
قرار گرفتن
اين طبقه در
رأس مبارزه
برای حل
تضادهای ياد
شده» (حقيقت 48،
"سخنی ديگر ..." 14
آذر 1358). به همين
سادگی با يک
چرخش قلم،
قرار گرفتن
طبقه در رأس
جامعه-- در رأس
قدرت سياسی--
جای خود را به
"رأس مبارزه"
می دهد و
مقوله تعيين
کنندهء قدرت
سياسی به
فراموشی
سپرده می شود:
تحريف "کوچکی"
که نشانه يک
انحراف بزرگ
است.
خلاصه
کنيم بعد از
واقعه اشغال
سفارت زمينه برای
رشد و غلبه يک
انحراف
اپورتونيستی
راست روانه در
برخورد به
وظيفه مرکزی
پرولتاريا،
در سازمان ما،
گشوده شد. و
برای يک دوره
تاثيرات
عميقی را بر خط
و برنامه
اتحاديه
کمونيست های
ايران باقی گذاشت.
يک مثال
فوق العاده
مهم ديگر از
شناخت نادرست اتحاديه
کمونيست های
ايران در مورد
جبهه واحد و
وظايف همه
جانبه و منافع
اساسی
پرولتاريا در
مرحله
دمکراتيک-ضد
امپرياليستی
انقلاب در خط
و سياست اتخاد
شده در دوران
جنگ ايران و عراق
منعکس شد. جنگ
که متعاقب اوج
گيری دسائس
امپرياليستی و
وقايعی نظير
طبس آغاز گشته
بود چرخش در
خط سازمان ما
را مشخصتر
کرد. جنبه
نادرست خط
التقاطی
اتحاديه
کمونيست های
ايران که
وظيفه پيشبرد
انقلاب را هم
جهت با دفاع
از بخش هايی
از حاکميت می
پنداشت، در
آغاز جنگ
ايران و عراق
تبارزی
چشمگير يافت.
موضع اتحاديه
بطور خلاصه
چنين بود، هدف
اصلی حمايت
امپرياليسم آمريکا
از تجاوز عراق
کمک به زمينه
چينی يک کودتای
خونين نظامی و
بر قراری
دوباره
"سلطنت فاشيستی"
است. در يک طرف
جنگ
نمايندگان
سرمايه داران
بزرگ وابسته و
مالکان بزرگ
ارضی ( تحت
الحمايه
آمريکا) به
همراه عراق، و
در طرف ديگر
"بورژوازی
ملی، بخش هايی
از خرده
بورژوازی و
برخی مالکان "
به همراه
حکومت جمهوری
اسلامی قرار
گرفته اند.
مقالات زيادی
در باره جنگ و
در تحليل از
منافع تمام
قدرت های بزرگ
امپرياليستی
خصوصا آمريکا
( در حمايت از
عراق ) نگاشته
شد. اتحاديه
معتقد بود که
مقاومت قهرمانانه
خلق های ايران
پيروزی سريع
امپرياليست
ها را خنثی
کرده، اما
کوشش مردم
برای درهم شکستن
تمام و کمال
تجاوز توسط
برخی نيروهای
ارتجاعی درون
حاکميت مختل
می شود. ارگان
سازمان همه
نيروهای
طبقاتی را بر
مبنای
برخوردشان به
جنگ ارزيابی
می کرد و
تمامی
نيروهای طرفدار
امپرياليسم
در داخل و
خارج ايران را
بعنوان قطبی
اساسا در موضع
دفاع از عراق
می پنداشت و
در مقابل هر
که را خواهان
پيروزی ايران
بود در صف
نيروهای اصيل
ضد
امپرياليست
ارزيابی می
کرد. در اين
دوران عموما
خمينی (بعنوان
نماينده
"خرده
بورژوازی
سنتی" ) در
ارتباط با جنگ
و بعنوان
"ستون مقابله
با
امپرياليسم" نمايانده
می شد. و
صراحتا بايد
گفت که اکثر
مقالات "حقيقت"
در دوره مورد
بحث بوی تعفن
ناسيوناليسم
و اپورتونيسم
راست را با
خود به همراه
داشت.
حقيقت
معمولا نکاتی
را از بحث های
خمينی ذکر می
کرد که می
توانست حمايت وی
از تسليح توده
ها تفسير شود.
و به چنين
حمايتی نه فقط
بعنوان عنصری
در شکست
متجاوز بلکه به
مثابه مسئله
ای محوری که
متمايز کننده
يک "استراتژی
اصيل
انقلابی" از
يک برنامه
بينابينی است
نگريسته می
شد. البته
اتحاديه در
عمده کردن
مسئله جنگ آن
چنان پيش رفت
که حتی از
موضع هميشگی
خود يعنی
انحلال ارتش
شاهنشاهی که
غالبا به صورت
"درخواستی از
حکومت" مطرح می
گرديد نيز عقب
نشسته و اين
خواسته را با
خواست تصفيه
ارتش از سران
ضد ملی و
ارتجاعی و برخی
رفرم های ديگر
تعويض نمود.
«امروز بايد
برای درهم
شکستن اين
توطئه
امپرياليستی
در دفاع از انقلاب
و ميهن تا
بيرون راندن
همه متجاوزين
عراقی جنگيد!
اين جنگی
عادلانه و
انقلابی از جانب
مردم ايران
بوده و جنبش
کمونيستی
ايران بايد
اين امر را به
مثابه وظيفه
اصلی خويش در
اين دوران
حساس و ويژه
به حساب آورد.»
(حقيقت 92-صفحه 5)
اين
قبيل تحليل ها
شديدا يک
جانبه، ناقص و
انحرافی
بودند. کل
برخورد
اتحاديه
کمونيست های ايران
در اين دوره
عميقا دنباله
روانه و راست
بود و خط
سازمان عملا
مرز بين
منافع،
اهداف، مقاصد
و راه
پرولتاريا را
در مبارزه ضد
امپرياليستی
با ديدگاه های
توهم آفرين
خمينی از چنين
مبارزه ای
مخدوش می کرد.
پيش گذاشتن
شعار "دفاع از
انقلاب"
بعنوان شعار
راهنمای کار
در جريان جنگ
بغايت غلط
بوده و از
سياست
انحرافی تبعی
کردن همه چيز
در قبال امر
جنگ بر می
خواست،
انحراف دنباله
روانه
اتحاديه
کمونيست های
ايران که ريشه
در کنار نهادن
رسالت تاريخی
پرولتاريا در
کسب قدرت
سياسی و اعمال
رهبری بر
انقلاب
دمکراتيک
داشت در مقطع
آغاز جنگ دست
بدست تحليل
نادرست ما از
اوضاع بين
المللی و
ديناميسم و
کارکرد
امپرياليسم
در کشور های
تحت سلطه داده،
باعث گشت که
آن انحراف
ايدئولوژيک پيش
گفته به حد
بسيار زيادی
تشديد شود و
برخی وقايع
حاد منطقه ای
نيز توجيه گر
آن گردد.
امپرياليسم
بديده ما
دشمنی خارجی
بوده و به همين
دليل ديدگاه
ما اساسا از
مبارزه ضد
امپرياليستی
تا حد مبارزه
با تجاوز مستقيم
يا غير مستقيم
قدرت های
بيگانه تنزل
داده می شد. ما
عملا کشور تحت
سلطه ای نظير
ايران را بعنوان
جزئی بافته
شده در شبکه
سيستم جهانی
امپرياليستی
به حساب نمی
آورديم و
لاجرم حکومت جمهوری
اسلامی را
خارج و مستقل
از قانون بندی
های تحميل شده
از سوی
ديناميسم
سيستم بين
المللی مورد
ارزيابی قرار
می داديم. بر
اين اساس واضح
بود که
اقدامات
تدافعی حکومت
خمينی در آغاز
جنگ سياستی
استقلال
طلبانه و ملی
ارزيابی شود و
خمينی بعنوان
يکی از مظاهر
مبارزه ضد
امپرياليستی
در آن مقطع به
حساب آيد.
اگر
امپرياليسم و
سلطه
امپرياليستی
و تارهای
اتصالی يک
کشور مشخص در
کل بافت
سرمايه مالی
بين المللی
بند ناف کنترل
و تسلط بر اين کشورها
و مشخص کننده
سياست و
اقتصاد
آنهاست، و اگر
برای پيروزی و
پيشبرد
انقلاب اين
چنگال امپرياليسم
است که قبل از
هر چيز بايد
قطع گردد،
نخستين گام
برای انجام
چنين کاری
سرنگونی قهری
دولتی،
برقراری
حکومت
دمکراتيک نوين
به رهبری
پرولتاريا و
آنگاه
انقلابی کردن تمامی
مناسبات حاکم
بر جامعه در
تمامی عرصه هاست.
خلاصه آنکه
مبارزه ضد
امپرياليستی
بدون تلاش
برای پاسخ
گويی به وظايف
فوق در بهترين
حالت مبارزه
ايست رفرميستی
اما اتحاديه
در آن دوران
به تحليل هايی
جز اين باور
داشت.
تجاوز
عراق در پی
تلاشهای
امپرياليست
های غربی
خصوصا آمريکا
برای پر کردن
خلاء قدرتی که
بدنبال سقوط
رژيم شاه در
منطقه بوجود
آمده بود آغاز
گشت و به جنگی
تمام عيار
ميان دو کشور
تبديل شد. اين
جنگ از جانب
عراق،
ارتجاعی،
ناعادلانه و
تجاوز کارانه
بود. ليکن در مقابل
نيز هيئت
حاکمه ای
ارتجاعی
ايستاده بود که
هدفی جز دفاع
از منافع
کمپرادوری و
تحکيم و تثبيت
پايه های قدرت
حکومت خويش
نداشت و در اين
راه از توهمات
شديدا
ناسيوناليستی
توده های وسيع
سود می جست.
بنابر اين،
اين جنگ از
جانب جمهوری
اسلامی نيز از
همان ابتدا
ارتجاعی و
ناعادلانه
بوده و شرکت
بخش قابل
توجهی از توده
های طبقه
کارگر و ديگر
زحمتکشان در
جبهه ها مطلقا
تغييری در مضمون
و خصلت چنين
جنگی ايجاد
نمی کرد.
خط
و مشی انحاديه
در قبال مسئله
ارضی –دهقانی و
ساير وظايف
دمکراتيک
انقلاب
همانطور
که قبلا نيز
گفتيم
اتحاديه
کمونيست های
ايران تحليل
زير را از خمينی
ارائه می داد:
«پيوند
های اين نيرو
با نظام
فئودالی
بيانگر آن است
که اين جريان
عليرغم
مخالفت و ضديت
با برخی از
بزرگ مالکان،
ضديت بنيادی
با نظام فئودالی
نداشته و با
آن هم زيستی
می نمايد. از
اين رو جنبه
اصلی مبارزه
آن با
امپرياليسم و
نه ارتجاع
داخلی است."
(گزارشی از
شورای سوم،
صفحه 13)
اتحاديه
کمونيست های
ايران در اين
تحليل نسبتا
ثابت قدم بود
و تاکيد می
کرد که اين
امر (همزيستی
خمينی با نظام
فئودالی) موجب
می شود که وی
در کل متحدی
متزلزل باشد.
اما چيزی که
اتحاديه از
تاکيد بر آن
سرباز می زد و
يا ترجيح داد
آنرا ناديده
بگيرد، اين
بود که خمينی،
خود حافظ نظام
ارتجاعی شکل
گرفته توسط
امپرياليسم
است. در
ديدگاه
اتحاديه
کمونيست های
ايران استقرار
حکومت مذهبی،
حمله به
انقلابيون، سرکوب
جنبش های
دهقانی، وجود
بندهای محکم
با مناسبات
عقب مانده در
روستا ها،
مشروعيت بخشيدن
به اسارت و
ستم بر زنان،
و حمله به
کردستان همگی
بعنوان اعمال
ارتجاعی تلقی
می شد، ولی عمدتا
بدين دليل که
اين اعمال، وحدت
ملی را از هم
گسيخته و
شرايط مطلوب
را برای يک
کودتای
امپرياليستی
فراهم می
سازد.
اتحاديه کمونيست
های ايران از
اين اقدامات
ارتجاعی رژيم خمينی
انتقاد می
کرد، ولی از
اين زاويه که
اين اقدامات
"طرف سومی" را
که واقعا
نماينده
ارتجاع است (نيروهای
طرفدار رژيم
سابق را)
تقويت و کمک
می کند . برای
مثال در مقاله
ای تحت عنوان "
اوضاع کنونی،
خطر کودتا و
وظايف ما"،
بنی صدر را
بخاطر مصالحه
جوئی کاملا آشکارش
با
امپرياليسم
مورد حمله
قرار داده و هم
چنين به
انتقاد از
"جناح ضد
امپرياليست"
هيئت حاکمه و
مشخصا خمينی
می پردازد:
«از طرف
ديگر تا آنجا
که مربوط به
ناراضی کردن مردم
و ايجاد زمينه
برای بهره
برداری
ارتجاع و
امپرياليسم
است نيز محافل
حاکمه چه
بدانند و چه
ندانند، به
بلند گوهای
تبليغاتی
کودتاچيان
غذا می رسانند.
دست گذاردن بر
روی تضادها و
مسائل فرعی و
کوشش جهت
تحميل معيار
های آرمان
جويانه خاص،
پيروی از يک
سياست خانمان
بر انداز
اقتصادی که
نتيجه ای جز
ورشکستگی هر
چه بيشتر اقتصاد،
بازار و
کشاورزی
ندارد و خود
يک پای کمیابی
و گرانی
کالاها است،
اينها همه
علاوه بر اينکه
خلاف مصالح
انقلابند به
رشد نارضايتی
ها دامن زده،
زمينه ی بهره
برداری
ارتجاع و
امپرياليسم
را فراهم می
آورد. يک
نمونه ی
ابتدايی از اين
ناراضی تراشی
ها همين جريان
مربوط به
تحميل حجاب
اسلامی است که
زير عنوان مبارزه
با فساد و
فرهنگ
استعماری طرح
شد و آب به
آسياب دستگاه
های تبليغاتی
ارتجاع و
امپرياليسم
ريخت.» (حقيقت 80
صفحه 4 )
سازمان
ما در مدارک
اوليه خود
تاکيداتی بر
وظايف اساسی
انقلاب با درک
سرنگونی نظام
وابسته به
امپرياليسم و
در هم شکستن
تمامی
مناسبات کمپرادوری
و عقب ماندهء
جامعه داشت
ولی بتدريج در
مقالات اصلی "حقيقت"
اشاره به اين
گونه مسائل
کمتر و کمتر
شد. در اين
مقالات و
اسناد عمده
سازمان،
خمينی در عرصه
ضد
امپرياليستی
آن چنان نقش
"مثبتی" را
ايفا می کرد
که شايسته
ستايش بود و
در عرصه
دمکراتيک
نقشی "منفی" را
بعهده داشت که
بايسته ی
انتقاد ! نحوه
ی اين
انتقادات
همانطور که در
نمونه ی بالا
نشان داديم،
خود منعکس
کننده ی خطی
بود که در
بهترين حالت
می تواند، يک
جانبه، ناقص،
عميقا سطحی و
در تحليل
نهايی کاملا
خلع سلاح کننده،
به حساب آيد.
اين خط بطور
متافيزيکی،
دو جنبه ای که
بايد به عنوان
يک مرحله واحد
انقلاب در نظر
گرفته شوند را
از هم جدا می
کرد. در واقع
به مبارزه عليه
امپرياليسم
آمريکا که
خصوصا و به
غلط در اين
دوران از سوی
اتحاديه به
عنوان "خنثی
سازی کودتا"
يا " جلوگيری
از رجعت حکومت
سابق " تعريف
می شد به
مثابه دوره
يا فازی مجزا
نگريسته می
شد. حال آنکه
نگرش به مغلوب
ساختن
امپرياليسم
به عنوان
وظيفه عمده
تنها در صورتی
صحيح است که
دو رشته وظايف
اين مرحله از
انقلاب را در
ارتباط با يک
ديگر بنگريم.
امپرياليسم
يک دشمن خارجی
نبوده بلکه
عملا در
کشورهای تحت
سلطه روابط
توليدی داخلی
را نمايندگی
می کند. بويژه
در کشوری
مانند ايران
حتی "مسئله
زمين " يا وجود
روابط نيمه
فئودالی جزء
مهمی از کل
روابط
وابستگی است
که امپرياليسم
مابين خود و
ملل تحت سلطه
پی ريزی کرده
است.
امپرياليسم
با هزاران بند
به مجموعه
روابط
کمپرادوری و
نيمه فئودالی
متصل بوده و
در آن پايه
دارد. نمی
توان بدون سرنگونی
ارتجاع داخلی
و خصوصا در هم
شکستن روابط
عقب مانده،
امپرياليسم
را سرنگون
کرد. در نحوه ی
برخورد به
حکومت خمينی
نيز بايد گفت،
برای انقلابی
کردن جامعه
ايران در
رابطه با
مناسبات
توليدی بين
المللی ( يعنی
در رابطه با
خلع يد از
امپرياليسم )
راهی جز تغيير
ريشه ای در
مناسبات
توليدی داخلی--
از جمله در
ارتباط با
مسئله زمين--
وجود ندارد.
اينکه خمينی و
حکومتش حافط
چنين مناسبات
توليدی بوده و
هستند،
بارزترين دليل
آن است که می
بايست از
فردای به قدرت
رسيدن آماج
اصلی انقلاب
قرار گيرند.
ارتباطی
که ميان دو
وظيفه مرحله
ای انقلاب وجود
دارد خود
تاکيدی
دوباره بر اين
واقعيت است که
نيروهای لازم
و تعيين کننده
برای مغلوب ساختن
بالفعل
امپرياليسم
در کشوری مثل
ايران دقيقا
همان هايی
هستند که برای
حل انقلابی
مسئله ارضی و
تحقق اهداف
دمکراتيک انقلاب
ضروريند؛
همان طبقاتی
که منافعشان
عملا در خرد
کردن مناسبات
اجتماعی
موجود قرار
دارد.
پرولتاريای انقلابی
با برقراری
اتحاد
کارگر-دهقان
تحت رهبری
خود، بعنوان
اتحاد پايه ای
يک جبهه متحد می
تواند در
انقلاب به
پيروزی دست
يابد. اتحاديه
کمونيست های
ايران در يک
سلسله مقالات
به مسئله مهم
دهقانی و اتحاد
کارگر-دهقان
پرداخت. در
اين مقالات
اگر چه رژيم
جمهوری
اسلامی عمدتا
به عنوان
رژيمی که بر
دهقانان ستم
روا می دارد،
مورد ارزيابی قرار
گرفت، ولی
هيچگاه خمينی
بوضوح هدف حمله
واقع نشد ( ولی
در عين حال از
ساير نيروهای
حاکم و ستم
روا دارنده بر
دهقانان نيز
مستثنی نگشت).
با وجود اين،
در مقالات
مورد بحث نيز
تمايل بر آن
بود که مسئله
در سطح تشويق
دهقانان به "
برخاستن به
شيوه انقلابی
و مصادره
املاک روستايی
و تشکيل شورای
انقلابی نمايندگان
" باقی گذاشته
شود، و از
لزوم تکامل خيزش
های خودبخودی
دهقانان به
انقلاب ارضی
تحت رهبری پرولتاريا،
به عنوان امری
مهم و یک جزء
کليدی در استراتژی
قدرت گيری در
روستا، و به
مثابه پايه
مهمی برای
سرنگونی
ارتجاع و
امپرياليسم،
صحبتی به ميان
آورده نشود.
اتحاد
استراتژيک
کارگر و دهقان
که اتحاديه
کمونيست های
ايران در باب
اهميتش داد
سخن می داد در کنار
موضع راست
مبنی بر "ضد
امپرياليست
بودن خمينی" و
"عمده بودن
جنگ" معنايی
جز تبعی کردن
اين اتحاد
استراتژيک و
قرار دادن آن
در خدمت ايجاد
يک جبهه ميهنی
نداشت. شک
نيست که برخی
از واقعيات
دشوار مبارزه
طبقاتی به تشديد
اين انحراف
کمک می کرد. فی
المثل اين
واقعيت که
انقلاب ارضی
تحت رهبری
پرولتاريا
نمی توانست به
فوريت و به
شکل قيام
دهقانی يک
پارچه و واحد
بر پا گردد،
در حاليکه
"مبارزه عليه
امپرياليسم "
تحت هدايت
خمينی "تمام
ايران " را در
بر گرفته و می
توانست "تمام
ميهن پرستان
اصيل" را متحد
کند. به هنگام
بحث در مورد
خط و سياست
اتحاديه کمونيست
های ايران در
قبال کردستان
دوباره به اين
نکته باز خواهیم
گشت.
يکی ديگر
از تظاهرات
گرايش
اتحاديه
کمونيست های
ايران به جدا
کردن وظايف ضد
امپرياليستی
از وظايف
دمکراتيک و
تبعی کردن دومی
به بهانه اولی--که
تقريبا به
انحلال دومی
انجاميد -- عدم
ترسیم تمایز
مداوم میان
بنیادهای
سياسی-ايدئولوژيکی
که در خدمت
زير بنا و روبنای
موجود قرار
داشت با باورها
و اعتقادات
انقلابی ما
بود. در واقع
در خط و مشی
سياسی
اتحاديه در آن
دوران چيز
زيادی نمی
توان پيدا کرد
که بعنوان
ارزيابی اصيل
مسائل از
زاويه منافع
مستقل
انقلابی
پرولتاريا
توصيف شود. هرگز
در اين مورد
بحثی نشد که
چگونه کوشش
های روحانيت
برای اتصال دين
با حکومت، وضع
قوانين و
موازين
اسلامی، تشديد
ستم و انقياد زنان،
و امثالهم همگی
کاملا در تضاد
با اهداف
دمکراتيک
انقلاب قرار
دارند. در
مقابل،
همانطور که
قبلا اشاره
شد، ما تمامی
اين تحولات
سياسی را از
زاويه ای بس
تنگ نظرانه
بررسی می
کرديم و آنها
را مسائلی می
شمرديم که "
وحدت ميهنی "
را تحت تاثير
قرار می دهند. انتقاد
زير که متوجه
دولت جمهوری
اسلامی است را
فقط می توان
به مثابه
دنباله روی
عميق از خمينی
و حکومتش
توصيف کرد:
«آنهايی
که تلاش می
کنند آزادی
سياسی مردم را
محدود کنند،
آنهايی که
خودسرانه
دستگير می کنند،
بايد بدانند
که اعمالشان
به نفع "حکومت
مذهب" يا دولت
"نظم و قانون"شان
نبوده و حتی
با شعارهای
ايشان همنوايی
ندارد. با
ادامه اين
اعمال،
پيروزی نهايی
با امپرياليست
ها و
ارتجاعيون
خواهد بود.»
(حقيقت 80،
اوضاع کنونی،
خطر کودتا)
با
اين نوع
برخورد و در
اين چهارچوب
اين تنها خمينی
و روحانيت
نبودند که به
خاطر "بر هم
زدن وحدت
ميهنی" مورد
انتقاد قرار
می گرفتند،
بلکه توده
هايی نيز که
عليه اين
اقدامات
ارتجاعی جمهوری
اسلامی بپا می
خاستند بطور
يکسان هدف انتقاد
واقع می شدند.
برای مثال در
تابستان 1359 تظاهراتی
عليه حکم
اجباری شدن
حجاب اسلامی
بر پا شد. نظر
اتحاديه
کمونيست های
ايران نسبت به
اين واقعه در
مقاله "زنان،
حجاب و مبارزه
ضد
امپرياليستی"
منعکس گرديد.
اين مقاله شامل
نکاتی کليدی
است که نمونه
برخورد اتحاديه
در آن دوران
را نه فقط به
مسئله زنان
بلکه بطور کلی
به وظايف
دمکراتيک
انقلاب به
نمايش می
گذارد و
التقاط و
محدويت ها در
نگرش به منافع
پرولتاريا و
اکثريت عظيم
ستمديگان را
در خود جمع
کرده است.
بعلاوه اين
مقاله نمونه
ای از نوع
افشاگری و
انتقاد
اتحاديه از
آخوندها را
بدست می دهد.
ولی اين خمينی
و رهبران حکومتی
نيستند که
مورد حمله
قرار گرفتنه
اند، بلکه
مقوله موهومی
بنام "محافل
عقب مانده ی
مذهبی" که،
"همه مشکلات
کشور را
فراموش کرده و
ناگهان اخلاقيات
عمومی را مرکز
توجه شان قرار
داده اند"
عامل اين
اقدامات
ارتجاعی
معرفی می
شوند. در کنار
اين تحليل،
فورا مطرح شد
که "نيروهای
وابسته و
ارتجاعی" از
مقاومت عليه
حکم حجاب اجباری
سوء استفاده
کرده و از اين
رو است که
"دستان کثيف
اين نيروها در
اداره ی وقايع
از هر دو طرف
قابل مشاهده
است".
اتحاديه
کمونيست های
ايران مطرح می
کرد که دولت
در اجباری
کردن حجاب محق
نبوده و تفرقه
را در صفوف
مردم دامن می
زند و در
مقابل، شرکت
کنندگان در
تظاهرات ضد
حجاب نيز
بخاطر تمايل
به فرهنگ
ارتجاعی
استعماری تحت
نام دفاع از
آزادی عملا
بازيچه ی
توطئه ی
امپرياليستی
گشته اند و
سزاوار
انتقاد می
باشند. نتيجه
گيری مقاله
فوق الذکر
چنين بود:
«ضروری
می دانيم تا
توجه همه زنان
مبارز و انقلابی
را به وظايف
اصلی و خطير
کنونی انقلاب
در مبارزه عليه
ارتجاع و
امپرياليسم
جلب نماييم و
اصرار ورزيم
که بويژه آنها
عهده دار حفظ
وحدت دمکراتيک
و ضد
امپرياليستی
همه زنان
مبارز ايران
هستند. ...» و اين
امر بر خلاف
حرکت «آن گروه
های سياسی است
که کار و
زندگی را رها
کرده "سنگر"
ديگری يافته
اند و اين
مسئله غير
عمده را به
يکی از مسائل
عمده ی
دمکراسی و
استقلال کشور
مبدل ساخته
اند.» (حقيقت 81
صفحه 5)
در
سرتاسر اين
مقاله حتی يک
کلام هم راجع
به ارتباط اين
اقدام
ارتجاعی دولت یا
حرکت حکومت
جهت تحکيم
دستگاه
ارتجاع
اسلامی گفته
نشده است. "حقيقت"
تنها در گوشه
ای مطرح می کند
که :
«برای
بسياری از
زنانی که
معترض اين
پوشش اجباری
هستند، مسئله
بعنوان
دستبرد به
آزادی در انتخاب
لباس و آزادی
در مجموع خودش
مطرح شده و آن
را گامی می
دانند در جهت
تحميل روش
خاصی از تفکر
و زندگی به
همه مردم و
مقدمه ای برای
تسلط استبداد
مذهبی بر
سرتاسر کشور.» اما،
«گرچه ممکن
است طراحان
اين حرکت نيز
مسئله را به
همين عنوان
مطرح کرده و
خود نيز چنين
خيال هايی در
سر داشته
باشند، لا کن
مارکسيست ها
در بررسی
مسائل،
انگيزه ها و
موهوم پرستی
ها را مبداء
تحليل خويش
قرار نداده،
قبل از هر چيز
به مسائل از
ديدگاه منافع
طبقات مختلف و
آن هم در مقطع
تاريخی مشخص
مورد بحث
برخورد کرده،
همه ی جوانب
مسئله را می
سنجند و
مواضعشان را
بر نيازمندی
ها و منافع و مصالح
انقلاب
استوار می
گردانند.»
(همانجا- صفحه 4)
سپس
مقاله برای
تحليل از اين
مسئله وارد يک
بحث طولانی
تاريخی در
مورد ريشه و
نقش حجاب شده
و مطلب را با
جدا کردن حجاب
از اسلام آغاز
می کند:
«حجاب نه
در عربستان
بوجود آمد و
نه به بنيان گذاران
اسلام ارتباط
داشت، بلکه
بيشتر محصول فرهنگ
و شيوه زندگی
طبقات حاکم و
ثروتمند
ايران بود». سپس
"حقيقت: با
انگشت گذاشتن
بر روی اين
مسئله که حجاب
گذاشتن از نظر
توده های
ستمديده روشی
مبارزه
جويانه علیه تحميل
فرهنگ
امپرياليستی
بوده، و اين
خود "نقشی
عليه
امپرياليسم"
بازی کرده و
می کند، بحث
را به يک جمع
بندی باور
نکردنی،
مغشوش و التقاطی
و عقب افتاده
می رساند. به
عقيده
اتحاديه در آن
زمان "مد جديد
اسلامی"
تحميلی دولت،
ربطی به "حجاب
مبارزه جويانه
ی" زنان کارگر
نداشته ، بلکه
برای زنان "بورژوا
زده ی" طبقات
مرفه و ميانه
شهری که قادر
به تقبل هزينه
حجاب اسلامی
هستند مطرح
گشته است.
از تحليل
فوقالذکر در
مورد منشاء
حجاب که بگذريم،
اين مقاله
سرشار از
اکونوميسم
مبتذلی است که
تلاش دارد عمدتا
بر پايه هزينه
ی تهيه ی حجاب
خط فاصل را رسم
کند.
خلاصه
کنيم، مسئله ی
اصرار هيئت
حاکمه بر حجاب
به هيچ وجه افراطی
ناصحيح نبود
بلکه پاسخی
مشخص، قدرتمند
و ارتجاعی به
اين سئوال بود
که جامعه به
کدام سو می
رود؟ اين
سئوالی بود که
پرولتاريا
نمی بايست تحت
عنوان " منافع اساسی
و والاتر
انقلاب" در
برابر يورش بی
تفاوت مانده
يا بعنوان
"مسئله ای
درجه دوم"
ناديده اش
گيرد. مسئله
اين بود که
روبنای
پوسيده ی
ارتجاعی و
بطور مشخص ستم
بر زن خود
محرکی
قدرتمند برای
انقلاب
دمکراتيک و ضد
امپرياليستی
به حساب می
آيد و از
وظايف
دمکراتيک
انقلاب نبايد
صرفا سلب
مالکيت از
زمينداران
بزرگ و
امثالهم را
برداشت کرد،
بلکه می بايست
به آن به
مثابه
انقلابی
واقعی در روابط
اجتماعی
نگريست.
اتحاديه
کمونيست های
ايران ديد خود
را از منافع
واقعی
پرولتاريا و
اکثريت عظيم توده
ها در ارتباط
با اين مسئله
از دست داد حال
آنکه خمينی و
ديگر
ارتجاعيون
ديد خود را به منافعشان
از دست
ندادند. خط
اتحاديه در
قبال حجاب
تنها يک مثال –
مثالی بسيار
مهم و جدی – از
اين امر بود
که اتحاديه
کمونيست های
ايران در آن
دوره ديد کلی
خود را از
مرحله ی انقلاب
به مقاومت در
برابر فشارها
و دسائس
امپرياليسم
آمريکا محدود
کرد و در اصل،
توجهش را به
برپايی "وحدتی"
در سنگر
مبارزه ضد
آمريکايی -
آنهم تحت هدايت
بخشی از هيئت
حاکمه -
متمرکز ساخت.
در
اين دوران، خط
و مشی اتحاديه
کمونيست های ايران
در قبال
مبارزه ی ملت
های تحت ستم و
مشخصا در قبال
مبارزات خلق
کرد و جنگ در
کردستان بطرز
زننده ای به
راست ترين جهت
تغيير مسير
داد. در اينجا
نيز تبعی
ساختن اين
مبارزات تحت
عنوان "وحدت
ميهنی" بحث
مرکزی بود در
بخشی از گزارش
شورای سوم که
بطور داخلی در
سازمان پخش شد
در باره مسئله
کردستان چنين
آمده بود:
«تحت
شرايطی که همه
مردم ايران در
حال جنگ با امپرياليسم
و ارتجاع برای
دمکراسی و
استقلال بوده
و خواهان بدست
آوردن حق
تعيين سرنوشت
می باشند،
برتری قائل
شدن برای
خواسته های
متفاوت ملی
مردم و اقليت
های ملی
ايران، چيزی
نيست جز توليد
جدايی ها در
صفوف متحد
مبارزه تمام مردم
ايران، و در
تحليل نهايی
به نفع
امپرياليسم
است. از طرف
ديگر، خواسته
های جداگانه
دمکراتيک خود
بخشی از مسئله
وسيع تر
دمکراسی در روستا
بوده و بدان
وابسته است.
مسئله ای که
اساسا شامل
مسئله زمين و
رهايی
دهقانان بوده
و منافع
انقلاب
دمکراتيک طلب
می کند که نمی بايد
برای اين
خواسته های
جداگانه نسبت
به مسئله وسيع
تر اولويت
قائل شد.»
در ديدگاه
اتحاديه
کمونيست های
ايران "معضل"
جنگ رهايی بخش
کردستان با
اين واقعيت که
نيروهايی چون
حزب دمکرات
خود را از
مسائل کلی انقلاب
جدا کرده و
مسئله دهقانی
و زمين را
نسبت به خواست
خودمختاری
تبعی می
ساختند،
تشديد يافت.
بعلاوه،
فاکتور های
ديگری همچون
حضور نيروهای مرتجع
قدرتمند در
منطقه، در
تحليل های
اوليه از
موقعيت جنبش
کردستان دخيل
بود.
جنگ
انقلابی در
کردستان فقط
دو هفته بعد
از قيام بهمن 1357
آغاز شد و از
همان ابتدا يک
جنبش توده ای
عليه ستم ملی
و مناسبات عقب
مانده در
روستاها بود.
جمهوری
اسلامی نيز از
همان ابتدا از
به رسميت
شناختن حداقل
حقوق
دمکراتيک
برای ملت تحت
ستم کرد
امتناع ورزيد
و کارزار
نظامی بی
رحمانه ای را
برای سرکوبش
براه انداخت.
اتحاديه
در آغاز نه
تنها از اين
مبارزه رهايی بخش
دفاع می کرد،
بلکه خود نقش
مهمی در آن
خطه ايفا می
نمود. بعد ها
با شروع جنگ
ايران و عراق،
اتحاديه
کمونيست های
ايران اين بحث
شوونيستی که
"مبارزه
کردستان بايد
تابع منافع
والاتر
انقلاب ايران
شود " را پيش
کشيد. اتحاديه
کمونيست های
ايران از "زاويه
منافع انقلاب
ايران در کل
"خواهان پايان
يافتن جنگ در
کردستان شد،
بی آنکه به
مضمون اين جنگ
ديگر کاری
داشته باشد و
يا اينکه به چگونگی
- و نتيجه -
خاتمه چنين
جنگی بپردازد.
در واقع اصرار
بر خاتمه جنگ
در کردستان هيچ
چیز نبود جر
آنکه تمام
مردم بخاطر
"منافع انقلاب
در کل" بايد
مطيع سلطه و
ستم ارتجاع
حاکم شوند، که
اين هيچ
معنايی جز دست
شستن از همان
منافع و منحل
کردن مبارزه ی
ضد
امپرياليستی
واقعی و درست نداشت.
در اينجا نيز
اتحاديه خود
را گرفتار برداشت
های تحريف
آميزش از جبهه
ی متحد ضد
ژاپنی، در
انقلاب چين
نمود. واقعيت
آن بود که در
چين به هنگام
تشکيل جبهه ی
متحد ضد
ژاپنی،
زمانيکه
وظايف
دمکراتيک انقلاب
تحت شرائط
معينی تعديل
شد، مائو شديدا
با افرادی که
خواهان
انحلال وظايف
دمکراتيک به
بهانه وارد
آوردن شکست
های سهمگين تر
به دشمن
بودند، جدال
کرد. آنها
مطرح می کردند
که :
«در
مقابله با
دشمن نيرومند
نبايد مسائل
دمکراتيک يا
معيشت خلق را
مطرح کنيم.
بهتر است صبر
کنيم تا ژاپنی
ها بروند.»
مائو
در پاسخ گفت: «چنين
است تئوری
مزخرفی که
بوسيله دارو
دسته ارتجاعی
گوميندان به
منظور جلوگيری
از پيروزی
کامل در جنگ
پيش گذاشته می
شود. هنوز
افرادی هستند
که اين تئوری
را انعکاس داده
و پيروان پست
آن شده اند.»
«در
مقابله با
دشمن
نيرومند،
برای ما
ساختمان پايگاه
ها بر عليه
ژاپنی ها و
مقاومت در
برابر
حملاتشان،
بدون تثبيت
مسئله
دمکراسی و
معيشت خلق غير
ممکن است.»
«اين
چيزی است که
حزب کمونيست
چين از آن
حمايت کرده و
حتی فراتر از
اين با نتايج
عالی آنرا به
عمل در آورده
است.»
«...دو خط و
مشی موجود
است، يا
مخالفت
سرسختانه با
تلاش های
دهقانان چين
برای تثبيت
مسئله دمکراسی
و معيشت خلق،
و فاسد و بی
اثر شدن و
ناتوانی مطلق
در جنگ با
ژاپن، يا
پشتيبانی
استوار از
دهقانان چينی
در تلاش
هايشان و کسب
بزرگ ترين
متحدان، يعنی
80% جمعيت و در
نتيجه ايجاد
يک قدرت عظيم
رزمنده. اولی
خط دولت
گوميندان و
دومی خط و مشی
مناطق آزاد
شده چين است.
خط و مشی
اپورتونيست
ها نوسان بين
اين دو است،
ميان ادعای
دفاع کردن از
دهقانان ولی
کماکان عدم حل
مسئله تنزل
اجاره و بهره،
با امر تسليح
دهقانان يا
استقرار قدرت
سياسی
دمکراتيک.»
(تاکيد از ما-
مائو، "در
باره دولت
ائتلافی" جلد 3
منتخب آثار )
مضمون خط
اتحاديه
کمونيست های
ايران نيز در
قبال کردستان در
آن دوره
کمابيش اين
بود که مردم
کردستان می
بايد تفنگ های
خود را زمين
گذارده و در
طاس محافل
حاکمه ايران
بلغزند تا در
نتيجهء اين
کار حکومت
مصممانه تر
برای منافع
توده ها جنگ
با متجاوز را
به پيش برد!
اين سياست
درست در زمانی
به پيش گذاشته
می شد که
مبارزه در کردستان
نه تنها از
زاويه پيش برد
انقلاب و منافع
پرولتاريای
بين المللی
مصيبت بار
نبود بلکه
بعنوان يکی از
پايگاه های به
غايت مهم
پرولتاريای
برای به انجام
رساندن انقلاب
ايران بشمار
می رفت. جنبش
کردستان در سراسر
منطقه
واقعا ريشه
دوانده بود و
می توانست بر
پرولتاريا و
ملل تحت ستم
جهان تاثير
گذارد. توده های
ستمديده کرد
در جريان
انقلاب 1357 بپا
خاسته و با
نيروی اسلحه
بر دو خواسته
اساسی خويش--
زمين و
دمکراسی--
پافشاری می
کردند. در اين
خطه، سلطه
خفقان آور
ملايان حاکم
بدلائل
تاريخی (خصوصا
وجود مسئله
ملی) بسيار
ضعيف بوده و
چپ آزادی عمل
نسبتا زيادی
داشت. يک استراتژی
صحيح
کمونيستی
بايد خصلت
پيشرو اين خطه
را درک می کرد
(همان کاری که
اتحاديه در
ابتدای قيام
کرد) و
بيشترين
تاکيدش را بر
ساختن پايگاه
در چنين منطقه
ای می گذاشت.
تمام
استدلالات آن
دوره اتحاديه
مبنی بر تبعی
بودن جنگ
کردستان نسبت
به مبارزه حول
مسئله زمين و
اينکه اين
مسئله محور
مبارزه جاری
در کردستان نيست،
صراحتا سفسطه
گری بود. چرا
که اين معيار
و ضابطه را
لااقل در مورد
کسی که در
مليت فارس می
خواست با او
همراه شود (
يعنی خمينی)
بکار نمی بست!!
از طرف ديگر،
کادر های سازمان
بخاطر اين از
کردستان
بيرون کشيده
نشدند که در
منطقه
روستايی
ديگری که
زمينه
مناسبتری
برای دامن زدن
به انقلاب
ارضی موجود
بود به فعاليت
بپردازند،
بلکه آنها به
جبهه های جنگ جنوب
اعزام گشتند.
پتانسيل و
اشتياق عظيم
انقلابی-- نه
فقط توده های
ستمديده کرد -- بلکه
بسياری از
پرولتر ها و
ستمديدگان
جهان، جستجوگر
پرچم اصيل
انقلابی بود،
چرا که از
"انتخاب "
پرچم های
"انقلابی"
اسلامی يا
رويزيونيستی
بهره ای نبرده
بودند. اما
انحرافات
تعميق يافته
در آن دوران،
سازمان ما را
از ديدن اين واقعيات
محروم می کرد.
حرکت ما برای
پيشبرد منافع
مستقل
پرولتاريا در
عرصه کردستان
می توانست به
مثابه آزمونی
مهم از خط و
مشی و استراتژی
کمونيستی
برای توده های
انقلابی جهان ارائه
شود، ما با
حرکت در جهت
ايجاد حزب
پرولتری،
تشکيل مناطق
پايگاهی،
برقراری قدرت
سياسی
دمکراتيک
نوين و پيشبرد
جنگ انقلابی
می توانستيم
برای
پرولتاريای
انقلابی
نمونه سازی
کنيم. اما
بجای اين کار،
اتحاديه
کمونيست های
ايران در جهتی
منفی دست به
نمونه سازی
زد. ارگان
سازمان سياست
دست کشيدن از
عرصه کردستان
را بدين صورت
بطور علنی اعلام
نمود:
«سياست
سازمان عدم
شرکت در جبهه
های جنگ داخلی
از جمله در
کردستان در
هيچ طرف اين
جبهه ها بوده و
می باشد، و
هيچيک از
هواداران
سازمان، اگر واقعا
هوادار
هستند، به اين
جبهه ها
نخواهند رفت.
مسائل داخلی
نظير مسئله
کردستان
مسائلی در
مجموع فرعی در
کليت
تضادهايی است
که انقلاب در
کشور ما با
آنها روبروست
و سرانجام با
تکيه بر توده
های مردم کرد
و وحدت تمامی
مردم ايران و
بدست نيروهای
انقلابی و
ترقی خواه جامعه
حل خواهد گشت.»
پيرو
اين سياست، در
پاييز 1359،
عليرغم وجود
مقاومت هايی
از جانب برخی
از کادرها و
پيشمرگان
صادق و
انقلابی تشکيلات
نظامی
اتحاديه
کمونيست های
ايران در
کردستان--
تشکيلات
پيشمرگان
زحمتکشان--
فرمان انحلال
آن از جانب
رهبری
اتحاديه صادر شد.
خط شووينيستی
رهبری
اتحاديه
کمونيست های ايران
در قبال جنبش
خلق کرد و
انحرافات
ناسيوناليستیش
نسبت به کل
وظايف
پرولتاريا در
انقلاب ايران
چهره زشت خود
را در اين
تصميم گيری به
نمايش گذاشت.
ضربه ناشی از
اين تصميم مخرب
و شکست طلبانه
مدت های
طولانی بر
پيکر اتحاديه
سنگينی می
کرد.
در
اواسط سال 1359،
همانطوری که
تضاد های
طبقاتی درون
جامعه حادتر و
حادتر می گشت،
ورشکستگی خط
راست روانه ای
که از سال 1358 به
بعد مشخصه
اتحاديه بود
نيز آشکارتر و
آشکارتر می
شد. اين امر
زمينه ی
مساعدی را
فراهم ساخت تا
جوشش ها و
مقاومت های
پراکنده درون
سازمان عليه
خط
اپورتونيستی
بتواند با چند
تکان در صحنه
سياسی، بصورت
موجی قدرتمند
سربلند کند و
در يک نقطه
مشخص سياست
های اپورتونيستی
را در هم
بريزد.
در
مواجهه با
اوضاع گره
گاهی سال 60--
زمانی که
ارتجاع حاکم
به اوج ذلت و
بی ثباتی از
زمان قدرت
گيريش رسيده و
توده هانيز در
اوج ضديت با
حاکميت قرار
داشتند-- سئوال
مشخص "چه بايد
کرد؟" در
برابر اتحاديه
قرار گرفت و
بر سر اين
سئوال، مبارزه
درونی سازمان
ما بشدت بالا
گرفت. اين مبارزه
سرانجام بدور
مسئله پاسخ
گويی به وظيفه
مرکزی
کمونيست ها
يعنی کسب قدرت
سياسی از طريق
قهرآميز لزوم
حرکت
مستقلانه
پرولتاريا در
اين جهت گره
خورد و به
فوران جوشش
انقلابی از
درون صفوف
اتحاديه
کمونيست های
ايران پا داد.
در واقع،
سازمان ما به
واسطه
اختلافات عميق
سياسی-
ايدئولوژيک
در تمامی عرصه
ها دو شقه شد و
در طرفين سنگر
مبارزه دو خط
نيز دو جهش صورت
گرفت.
در يک
طرف، جهشی
کامل از
انحرافات
راست و التقاط
ها و گيج سری
ها به منجلاب
رويزیونيسم و
انحلال طلبی و
نفی کمونيسم،
و در طرف
مقابل، جهشی
جهت گسست از
انحرافات و
احيای اصول
مارکسيسم
انقلابی. اين
به هيچ وجهه
اتفاقی نبود
که حتا
اختلافات "
فراموش شده"
و بسيار
قديمی در ميان
رهبران
اتحاديه کمونيست
های ايران از
جمله بر سر
کمينترن و جمع
بندی از سياست
های
اکونوميستی غالب
در دوره هايی
از حيات آن و
اختلاف مائو
تسه دون با
اين سياستها دوباره
مطرح گشت. همه
اينها نشانگر
آن بود که مبارزه
دو خط بشدت در
حال عمق يافتن
است و خط فاصل
می رود تا به
وضوح ترسيم
گردد. گره گاه
ها هميشه
ياريگر خط
انقلابی و
افشاگر خطوط
منحط و اپورتونيستی
هستند. در
چنين زمان
هايی است که
شکوفا شدن
تضاد های طبقاتی
پرده های
ابهام را کنار
می زند، صفوف
راست را فشرده
تر و چهره اش
را کريه تر می
سازد و در
مقابل ، به چپ
نيز امکان
برون آمدن از
گيج سری و دست
يافتن به
انسجام را می
دهد. اينکه
اتحاديه
کمونيست های
ايران سرانجام
در يکی از اين
گره گاه های
تاريخی (مقطع
خرداد 60) تقسيم
به دو شد،
امری تصادفی
نبودبلکه
ريشه در
تاريخچه اين
سازمان داشت. همانطور
که در آغاز
اين نوشته
آمد، اتحاديه
محصول و زاده
قيام
کمونيستها
عليه رويزيونيست
های روسی و بر
پايی انقلاب
فرهنگی بود. مارکسیسم-لنینیسم-
انديشه مائو
تسه دون تا
زمانی نه
چندان دور تعيين
کنندهء
راستای خط و
عملکرد
سازمان ما بود
و عليرغم اينکه
انحرافات
سانتريستی و
التقاط گرايی
به همراه
سياست های
اپورتونيستی
راست اتحاديه
را به ميزان
زيادی از اين ميراث
دور ساخته
بود. اما
کماکان آثار و
علائم آن
سازمان ما را
همراهی می کرد
و سرانجام همين
رشته های
پيوند بود که
به عده ای از
رهبران و
کادرهای
سازمان-- آنها
که هنوز
اعتماد
استراتژيک
خود را به کمونيسم
و امر انقلاب
پرولتری از کف
نداده بودند--
کمک کرد تا به
گسستی
انقلابی از
انحرافات پيش
گفته دست
زنند. و همين
پيوند ها و
همچنين اوضاع
مساعد جامعه بود
که باعث سمت
گيری اکثريت
بدنه سازمان
با اين گسست
انقلابی شد.
در تير
ماه 1360 مصوبه 8
ماده ای
اکثريت هيئت
مسئولين
اتحاديه
کمونيست های
ايران به اين
گسست رسميت
بخشيد. در اين
مصوبه بر لزوم
حرکت مستقلانه
پرولتاريا
جهت سرنگونی
حکومت
ارتجاعی
جمهوری اسلامی
و کسب قدرت
سياسی تاکيد
گذاشته شده و
تحليلی صحيح
از اوضاع عينی
جامعه، تناسب
قوای موجود
ميان نيروهای
رژيم و پايه
اجتماعی
حاکميت،
نيروها و
اقشارمتزلزل
و ميانی و
بالاخره نيروهای
انقلابی و
توده های عاصی
ارائه گرديده و
بر اين مبنا
امکان دست زدن
به قيامی فوری
و بدين ترتيب
برانگيختن
وسيع ترين
توده ها در راه
سرنگونی رژيم
برآورد گشته
بود.
خط
اکثريت
اتحاديه و
بطور کلی اين
حرکت، نام سربداران
بخود گرفت.
سربداران پيش
از هر چيز قيامی
آگاهانه عليه
خط راستی بود
که تاروپود سازمان
را فرا گرفته
بود و کسانی
که در مقابل اين
قيام
ايستادند به
ورطه انحلال
طلبی و دست شستن
کامل از اصول
در غلتيدند.
سربداران
جدالی بود با
التقاط ها و
ضعف ها، تلاشی
انقلابی
وجسورانه بود برای
ايستادن در
سنگر
کموناردها،
قيام گران
اکتبر و شورش
گران شانگهای.
سربداران
کوششی
پيگيرانه بود
برای استفاده از
شرايط مساعد
جهت جبران عقب
ماندگی ها و
حرکت به قصد
باز
برافراشتن
پرچم مارکسیسم-لنینیسم-
انديشه های
مائو تسه دون
بر فراز
سازمان. و همه
اينها در طنين
صلای رزم
مسلحانه
پرولتاريا برای
کسب قدرت
سياسی متبلور
گشت.
محدوديت
ها و ضعف های
تاريخی
سربداران
از فشار
شرايط و
پيچيدگی
اوضاعی که
گسست سربداران
در متن آن
آغاز شد که
بگذريم، خط
سربداران با
خود محدوديت
های دوران
آغازين هر
گسستی را حمل
می کرد--
محدوديت هايی
که فقط با
کامل شدن گسست
از ميان
برداشته می
شدند و اين
گسست کامل هيچ
چيزی کمتر از
جمع بندی هايی
که امروزه جنبش
بين المللی
کمونيستی و
سازمان ما به
مثابه بخشی از
آن، بدان دست
يافته، نمی
شد. به عبارت
ديگر، پس از آغاز
گسست انقلابی
فقط از طريق
پرداختن به مسائل
مبرم
ايدئولوژيک-
سياسی انقلاب
پرولتری، جمع
بندی از تجارب
مثبت و منفی
جنبش بين
المللی
کمونيستی و در
پرتوی آن جمع
بست و سنتز
تجارب اتحاديه
و درسهای
انقلاب ايران امکان
زدودن بقايای
انحرافات و
روشن ساختن گوشه
های تاريک و
مبهم در نگرش
پرولتاريای
انقلابی را بوجود
می آمد.
برای
پرهيز از
برخوردی ذهنی
گرايانه يا
اراده گرايانه
در تحليل از
ضعفها و
محدوديت های
سربداران
بايد آنها را
با در نظر
گرفتن فاکتور
های فوق بررسی
کنيم. ما
مسلما اين
ديالکتيک را
از نظر دور
نگاه نمی
داريم که
تعميم و گسترش
گسست به تمامی
عرصه ها
نيازمند دست
زدن به مبارزه
مشخص سياسی-
ايدئولوژيک
در هر عرصه
است. اما بايد
گفت جناح
انقلابی
اتحاديه
کمونيست های
ايران از همان
آغاز دچار
اشتباهاتی شد
که بيش از
آنکه با
محدوديت ها و
ضعف های
تاريخيش رقم
خورد، نتيجه
تسليم شدن به
فشار اوضاع و
شرايط بود.
نخستين
اشتباه
سربداران آن
بود که گسست
در زمينه
سياسی-ايدئولوژیک
را به سطح
انشعاب
تشکيلاتی
ارتقاء نداد.
مسلما ترجمه
اين گسست به
زمينه
تشکيلاتی،
خود مبارزه
سياسی -
ايدئولوژیک
عميقتری را
دامن می زد و بدنه
سازمان را به
بينش انقلابی
روشنتری مسلح
می ساخت و
گسست را در
همان محدوده
تاريخيش به
زمينه های
بيشتری تعميم
می داد. اما اين
امر به اشتباه
و تحت لوای
"حاد بودن
اوضاع"، خطر
از دست رفتن
فرصت" و غیره
به زمانی ديگر
موکول شد.
کمترين
نتيجه اين
خطا، آن بود
که ارگان های
حياتی
تشکيلات نظير
کميته اجرايی
و ارگان انتشاراتی
اتحاديه به
ميزان زيادی
تحت نفوذ خط
اقليت باقی
ماند.* و اين نه
بدليل توان
آنها، بلکه
بعلت سازشی بود
که با آنها
صورت گرفت.
يکی از
مهمترين استدلالات
مطرح شده از
جانب مخالفين
انشعاب سريع
آن بود که
هنوز بسياری
از کادر های
انقلابی سازمان
بدليل پاره ای
ابهامات با ما
سمت گيری نکرده
اند و انشعاب
زود رس می
تواند آنها را
بسوی راست
براند. اين
استدلال در
نظر نمی گرفت
که ايده های
صحيح همواره
در ابتدا از
آن عدهء
قليلی است.
بگذريم از
اينکه در وضعيت
مشخص تشکيلات
در آن مقطع،
اکثريت بدنه
سازمان
بدلائل
تاريخی و اوضاع
مساعد جامعه
با خط
سربداران
سمتگيری کرده
بودند. و اين
تنها،
پراگماتيسم و
محافظه کاری و
عدم اعتماد
استراتژيک
برخی از
رهبران قديمی
تر به توانايی
پايه های انقلابی
اين خط بود که
مانع از تحقق
انشعاب و گسست
تشکيلاتی
سربداران از
اپورتونيست
ها و انحلال
طلبان شد.
يکی
ديگر از
استدلالات
رايج از سوی
مخالفين انشعاب
سريع آن بود
که برای
"انشعاب
رسمی" بايد
شورای سازمان
تشکيل شود و
فعلا امکان
برگذاری آن
نيست. اين
برخورد
فرماليستی از
نطر کادر های
انقلابی
سازمان مسخره
به نظر می
آمد، به همين
دليل ساده که
اپورتونيست
ها را بدون
برگذاری
شورا هم می توان
اخراج کرد!
آنچه
مسلم است
محافظه کاری و
عدم جسارت
بخشی از
رهبران
اکثريت در اين
زمينه مشخص،
خود بيانگر
درجه نازل
اعتماد آنها
به خط سياسی-
ايدولوژيک
نوين سازمان
نيز بود. و در
صورت توجه
دقيق
نمايندگان خط
پرولتری به
امر حياتی تعميق
مبارزه دو خط--
همراه با
پيشبرد طرح
مرکزی سازمان--
اين گرايش متزلزل
می توانست
آشکارتر جلوه
کرده و آنگاه،
آگاهانه کنار
زده شود.
چنانکه
ديديم، بعد ها
پس از قيام
آمل و از دست
رفتن اکثريت
رهبری سربداران،
حاملين اين
گرايش سياستی
کاملا سانتريستی
را در پيش
گرفته و
کوشيدند بر
خلاف نظر و
اراده اکثريت
کادر های
سربداران،
جريان منحط
اپورتونيستی
و راست را با
جريان پرولتری
دو باره بهم
جوش دهند.
بايد گفت
که عدم دست
زدن به گسست
قطعی تشکيلاتی
خود نشانگر
ناکامل بودن
گسست سياسی-
ايدئولوژیک
بوده و اين
يکی از عواملی
بود که بسياری
از التقاط ها
در مواضع
سياسی
اتحاديه را
باعث می شد.
جدايی
قطعی جناحی از
بورژوازی به
نمايندگی بنی
صدر از هیئت
حاکمه و وقوع
برخورد های
خصمانه ميان
آن با جناح
حاکم تحت
رهبری خمينی،
اگرچه فرصت
های مساعدی را
برای پيشرفت
های انقلابی
در شرايط ضعف
و شکاف درونی
رژيم در مقابل
پرولتاريا
قرار داد، ليکن
از طرف ديگر
زمينه مساعدی را
برای کشش
خودبخودی
توده ها به
زير پرچم يک
جريان
بورژوايی نيز
فراهم آورد. و
اين مسئله ای بود
که می بايست
به مثابه
معضلی در راه
جلب و بسيج
توده های وسيع
تحت پرچم سرخ
پرولتاريا بدان
برخورد می شد.
اما به جای
اين کار،
همزمان با
تصويب طرح
سربداران به
مثابه طرح
مرکزی
سازمان،
حقيقت به طرح
شعارهايی
نظير "جبهه
واحد بزرگ از
کليه نيروهای
ترقی خواه و
ملی" پرداخت.
اين سياست، نه
تنها جای پای
اقليت
اپورتونيست
سازمان و
نشانه نفوذ
رهبران و
کادرهايی بود
که از زاويه
بورژوادمکراتيسم
انقلابی با
سربداران
سمتگيری کرده
بودند، بلکه
در عين حال
نمايان گر جان
سختی بينشی
مکانيکی بود
که از تاکتيک
"زدن يک به يک
دشمنان" يک
اصل هميشه
صادق و
جهانشمول می
ساخت. بی جهت
نبود که
همزمان با
انتشار سند
داخلی 8 ماده
ای هیئت
مسئولين و
اعلام طرح
مرکزی سازمان
و تاکيد بر
امر اتکاء به
نيروی خود و
سازمان دادن
صف مستقل
پرولتاريا،
در ستون های
حقيقت،
"ميثاق وحدت"
رجوی- بنی صدر
مورد
پشتيبانی
قرار می گرفت
و اين سياست
تحت عنوان
منفرد ساختن
باند حاکم به
حداکثر و "زدن
يک به يک
دشمنان"
تعبير و تفسير
می شد.
در آبان
ماه 1360، مقاله
ای تحت عنوان
"طبقه کارگر،
انقلاب
دمکراتيک و
مبارزه برای قدرت
سياسی" در
نشريه حقيقت
انتشار يافت
که دقيقا
انحرافات ياد
شده را هدف
گرفته بود:
«در شرايط
کنونی، ادامه
و تکوين
انقلاب دمکراتيک
ملی کشور ما
با سرنگونی
حکومت مستبد و
مشروعه گر
بورژوا
-فئودال کنونی
گره خورده و
قيام مسلح خلق
و در رأس آن
طبقه کارگر و
پيشروان آن به
منظور
سرنگونی
ولايت فقيه ...
در دستور روز
قرار گرفته
است...
حال که
قيام مسلح بر
عليه حکومت
مستبد و مشروعه
گر بورژوا -
فئودال کنونی
به مهمترين
وظيفه عملی
برای طبقه
کارگر و
پيشروان آن
تبديل شده،
هدف قيام و
وظايف ناشی از
آن برای طبقه
کارگر و
پيشروان آن حائز
کمال اهميت و
توجه است.
«... در شرايط
کنونی ... با
توجه به دوران
طولانی
دنباله روی
طبقه کارگر در
مسائل انقلاب
دمکراتيک از
طبقات ديگر ...
از انقلاب
مشروطه
تاکنون، روشن
شدن ذهن طبقه
کارگر از لحاظ
درک وظايف
سياسی خويش، و
در حلقه مرکزی
آن برقراری
حاکميت خلق
تحت رهبری خود
حائز کمال اهميت
است، ... می
بايستی در
زمينه قدرت
سياسی، طبقه
کارگر از
دنباله روی از
طبقات ديگر
دست برداشته و
با انحرافات
درون خويش دست
به مبارزه بی
رحمانه ای
زند." (حقيقت 146،
آبان 1360- صفحات
1-2-3)
در
اين مقاله با
زمزمه هايی
مبنی بر اينکه
"ما هنوز ضعيف
و پراکنده
هستيم و نياز
مند وحدت و
ائتلاف با
نيروهای
مترقی ضد رژيم
می باشيم" نيز
مرز بندی شده
بود:
«بعلت ضعف
و پراکندگی
سياسی و
تشکيلاتی و
نظامی طبقه کارگر
نسبت به ديگر
طبقات مخالف رژيم
خودکامه ی
کنونی و بويژه
نسبت به
ائتلافی از
بورژوازی ملی
و خرده
بورژوازی
شهری به نمايندگی
بنی صدر- رجوی
با توجه به
سابقه تاريخی
و نفوذ
انحرافاتی در
ميان طبقه
کارگر که به
دنباله روی
سياسی- عملی
کارگران می
انجامد کاملا
راه و زمينه برای
حل شدن طبقه کارگر
در ديگر طبقات
مهيا می باشد.»
(حقيقت 146 – 145 آبان
1360)
اگر
چه خط اکثريت
سازمان، بدين
ترتيب با ترهات
بورژوادمکراتيک،
پاسيويستی و
تسليم ظلبانه
مرز بندی
نموده بود اما
بايد به صراحت
گفت در بينش
سربداران يک
رگه
پراگماتيستی
وجود داشت که
همزيستی با
پرچمداران
اين انحرافات
را باعث می شد.
--------------------------------
توضیحات:
*
اقليت اپورتونيست
سازمان در
مقابله با
سياست انقلابی
اتخاذ شده
ازسوی اکثريت
هیئت
مسئولين، نه
تنها به کار
شکنی عملی و
قبضه کردن
برخی امکانات
دست زد، بلکه
در زمينه سياسی-
ايدئولوژيک نيز
تهاجمی را
عليه خط سياسی
غالب بر
تشکيلات سازمان
داد. طفره
رفتن از اعلام
علنی هويت
سياسی-
ايدئولوژيک
سربداران در
ارگان سازمان
در فاصله آبان
ماه 60 تا نبرد 5
بهمن آمل،
تبلور حرکت اقليت
سازمان جهت
اخلال در
تبليغ علنی
هويت
کمونيستی
سربداران بود؛
اينها حتا از
چاپ اطلاعيه
سربداران
مبنی بر هويت
کمونيستی
داشتن و
همچنين از
انتشار
فراخوان
سربداران به
کمونيست های
ايران جهت
برافراشتن
پرچم کسب قدرت
سياسی، در
صفحات حقيقت
سر باز زدند. مسلم
است که اقليت
انحلال طلب
بدون وجود تزلزلات
سياسی–
ايدئولوژیک
معین در صفوف
اکثريت نمی
توانست دست به
چنين تحريفی
بزند.
بر
اين زمينه، و
با انگشت
گذاردن بر افت
در روحيه
انقلابی توده
ها و همچنين
زير حمله قرار
دادن ناروشنی
ها و ضعف هايی
که از عدم
روشن کردن جايگاه
سربداران در
طرح کلی راه
انقلاب ايران
بر می خاست،
جناح
اپورتونيست
سازمان وقوع
يکی دو نمونه
اعتصابات
اقتصادی
کارگری حول
شعارهايی بس
عقب مانده را
بهانه قرار
داده و در صفحات
ارگان
تشکيلاتی
يورشی سياسی
را عليه خط انقلابی
اکثريت
اتحاديه
کمونيست های
ايران آغاز
نمود. سلسله
مقالاتی که
تحت عنوان "
طبقه کارگر و
لزوم مبارزه
سياسی عليه
حکومت" (آذر –
دی 1360) در جمع
بندی از تجربه
اعتصاب ايران
ناسيونال
انتشار يافت،
دقيقا برای آن
بود که پيشروان
طبقه کارگر را
به اعتصاباتی
از اين دست-- که
حتا با
برداشتن عکس
خمينی و شعار
های ارتجاعی
همراه بود--
مشغول
گردانده و
طبقه کارگر را
از مبارزه سياسی
انقلابی و
عاليترين شکل
آن يعنی نبرد
مسلحانه باز
دارد. اکونوميسم
ناب در سطر به
سطر اين
مقالات به چشم
می خورد:
«اعتصاب
ايران
ناسيونال
حرکت خودجوش و
خودبخودی
کارگران اين
کارخانه بود
که مستقيما بر
عليه حکومت و
سياست ضد
کارگری آن
نشانه رفته و توانست
توده ی وسيع
کارگران اين کارخانه
را بطور متحد
جلب نمايد...
بدين لحاظ که اين
اعتصاب
مستقيما بر
عليه سياست ضد
کارگری حکومت
نشانه گرفته
بود، دارای
جنبه سياسی بود.
...
اعتصابات
کنونی بايد
گسترش يافته و
به يک قيام
تبديل گردد و
در يک کلام از
اعتصابات تا
قيام راهی است
که بايد در
جنبش کارگری
ميهنمان
پيموده شود.»
اين
سياست
اکونوميستی
در واقع ضد
حمله ای بود عليه
سلسله
مقالاتی که از
جانب خط
پرولتری سازمان
در فاصله
مرداد تا آذر 60
پيرامون
ضرورت برپايی
قيام مسلحانه
در شرايط گره
گاهی جامعه نگاشته
شد. اين سياست
اکونوميستی
در صفحات همان
ارگانی منعکس
می شد که در
شهريور ماه 1360
در مقاله
"يادداشت سياسی
روز "با اين
قبيل ترهات
تسليم طلبانه
و تدريج
گرايانه و
نتايج عملی
آن، قاطعانه
مرز بندی
نموده بود:
«نگرانی
ما در آن است
که ... خود ويژه
گی هايی که شناخت
و دقت نظر در
آنها راه گشای
تبديل قوه به
فعل يک انقلاب
و پيروزمندی
آن تحت يک
شرايط مشخص
است -- خود ويژه
گی هايی که از
تفاوت شکل های
محتلف و تکامل
انقلاب در
شرايط
انقلابی
متفاوت بر می خيزد
-- توجه نشود
بلکه صرفا به
سابقه ذهنی
تکيه گردد،.تولد
"اين طفل"
(انقلاب) ... چه
بسا شکل خاصی
می خواهد،
ابزار معينی
می طلبد و يا
ابتکاری برای
عمل آن لازم
است. در اينجا
وای از دست
آنکسی که اين
حالت خاص و
الزامات آن را
نبيند و نفهمد
و با لاقيدی و
بی مبالاتی
مدعی شود که
....هنوز وقت کار
نرسيده است. برای
مثال اين نظر
که گويا
اوجگيری
انقلاب هميشه
و تحت هر
شرايطی با يک
رشته اعتصابات
و تظاهر اتهای
عمومی پيش می
آيد و اينکه آغاز
قيام و بدست
گرفتن سلاح در
همه حال با
شيوع فوق
العاده
فعاليت عملی و
خودبخودی
توده ها بايد
همزمان و
مطابقه داده
شود ... (اینها) بر
مشتی فرضيات و
سوابق ذهنی
اتکاء دارد. آنها
به خيال خود
تلاش می کنند
که توده نا آماده
را برای قيام
آماده کنند و
اوج گيری انقلاب
را سرعت
بخشند، ليکن
در واقع بر
عقب ماندگی
خويش از ذهنيت
توده ها و
احيانا بر عدم
توانايی خويش
در رفع سريع
اين عقب
ماندگی و حل
نا آمادگی های
خودشان پرده
می کشند و در
نتيجه با اينکار
به حرکت عوامل
ذهنی انقلاب
يعنی حرکت
تشکيلات
انقلابی و از
اينطريق به
انقلاب زيان
می رسانند.»
جنبه
بسيار مهمی از
خط سربداران
که در اينجا لازم
می دانيم
مختصرا بوجوه
اساسی
اشکالات آن برخورد
کنيم، خط
نظامی آن است.
چرا که اين
مهمترين
معضلی بود که
در نحوه
پيشرفت طرح
سربداران و
نتايج عملی آن
بشدت موثر
افتاد.
آنچه
در خط نظامی
سربداران
برجسته می
نمود، التقاط
و عدم وضوح آن
بود،
دورنمايی
روشن از خط
نظامی وجود
نداشت و طبعا
خودرويی يک
جنبه بسيار
قوی از آن
گشته بود، يک
خط عمومی
نظامی تدوين
نگشته و
بنابراين
معلوم نبود که
حرکت های
نظامی مختلف و
بالآخره قيام
آمل چه بخشی
از يک طرح
عمومی را
تشکيل می دهند
و چگونه به
پيشبرد آن
خدمت می کنند.
از
همان ابتدا،
پايه های طرح
سربداران بر
جنگی دراز مدت
گذارده نشد و
درک روشنی از
طبيعت دراز
مدت مبارزه
مسلحانه تحت
رهبری
پرولتاريا در
کشورهای تحت
سلطه وجود
نداشت. طبيعت
طولانی مدت
مبارزه
مسلحانه تحت
رهبری
پرولتاريا يک
راه ترغيب و
آگاهی بخشيدن
به توده ها و
انباشت نيرو
می باشد. عدم
توجه به اين
امر و اميد بستن
به اينکه توده
های وسيع شهری
توسط قيام ما به
خيزش در آيند،
بينش نظامی
سربداران را
رقم می زد. بر
انگيختن توده
های شهری با
جرقه ای در
زمان معينی نا
ممکن نبود.
اما بايد از اين
فرصت برای
طنين انداز
کردن هر چه
قدرتمندتر
صلای آغاز
جنگی طولانی
مدت استفاده
می شد-- جنگی
طولانی مدت که
با کشيدن
تمامی عرصه
های جامعه کهن
به نقد سلاح،
آگاهی توده
را بر می
انگيخت و
نيرويش را از
اينجا می
گرفت.
در جنگل
بر روی جوانب
مختلف خط
نظامی و
بالاخص طبیعت
طولانی مدت
جنگ مسلحانه
مبارزه صورت
گرفت ولی اين
مبارزه قادر
نشد خط نظامی
ما را از
اشکالات فوق
الذکر برهاند.
پس از 18 و 22 آبان
بحث متفاوتی
از جانب بخشی
از رهبری جنگل
مطرح گرديد که
تنها تلاش جدی
در اين دوره برای
توجه به
استراتژی
انقلاب و روشن
ساختن جايگاه
مبارزه مسلحانه
ای که آغاز
گشته بود به حساب
می آمد.
اين بحث
در جلسه عمومی
جمع بندی
سربداران متعاقب
نبرد 22 آبان 1360
مطرح گشت و
طرح نظامی
منطبق با آن،
تقسيم بندی
نظامی جديد و
درک ديگری از
چگونگی
پيشبرد
مبارزه
مسلحانه به
ميان آمد. در بحث
های حاد جنگل
از دراز مدت
بودن جنگ
انقلابی نيز
سخن رفت. اما
سير وقايع،
نحوه ی پيشبرد--
و در واقع عدم
پيشبرد--طرح
نوين و
بالاخره درک
غالب در ميان
اعضای شورای
رهبری سربداران
به گونه ای
بود که با
گذشت کمتر از
دو ماه، بار
ديگر طرح های
کنار گذاشته
شده-- با کمی
تغيير-- در
دستور کار
قرار گرفتند و
جايگاه
مبارزه مسلحانه
ای که شروع
شده و طرح
قيامی که در
دستور کار بود
در نمای کلی
راه انقلاب
ايران بار ديگر
در پرده ای از
ابهام و نا
روشنی فرو
رفت.
نداشتن يک
خط تدوين شده
در مورد
استراتژی پيروزی
يا راه انقلاب
ايران زمينه
مهم برخاستن
التقاط ها و
ناروشنی ها در
عرصهء مورد
بحث بود.
طبيعتا،
اتحاديه
بدليل انحرافاتش
از اصول
ايدئولوژيک و
علمی مارکسیسم-لنینیسم-اندیشه
مائو تسه دون
و به فراموشی
سپردن
تجربيات
پيروزمند
پرولتاريای
بين المللی--
بالاخص در اين
مورد تئوری
جنگ خلق،
تدوين شده
توسط رفيق
مائو تسه دون--
ناتوان از
تحليل علمی
جامعه و محروم
از بکار بست
نقادانه
تجربيات
گرانبهای
طبقه کارگر بين
المللی بود.
بنابر اين نمی
توانست دارای
يک خط تدوين
شده
مارکسيستی در
مورد راه
انقلاب ايران
باشد. از طرف
ديگر، گسست
سربداران از
انحرافات
گذشته سازمان
در زمينه
سياسی-
ايدولوژيک، نمی
توانست بسرعت
و و بطور
اتوماتيک به
عرصه خط نظامی
منتقل شود.
مسلما اين
انتقال
نيازمند
مبارزه ای خاص
بود. با اين
اوصاف بايد گفت
که اشکالات
فوق در خط
نظامی، در عين
حال، نشانگر
آن بود که
هنوز گسست همه
جانبه نبوده و
هنوز جمع بندی
و سنتز کاملی
از درس های
گذشته صورت
نگرفته است.
اگرچه
خط نظامی، خط
تمايز تعيين
کننده بين
مارکسيسم و
رويزیونيسم
نمی باشد و
اصولا مرز بين
ما و خط اپورتونيستی
سازمان نيز در
اينجا ترسيم
نگشت، اما نادرست
است که آنرا
جدا از خط
سياسی-
ايدئولوژيک
بدانيم. خط
نظامی
انعکاسی از خط
سياسی- ائدولوژيک
می باشد و حتی
تاثيرات
متقابلی بر آن
می گذارد.
پرداخت خط
نظامی
مارکسيستی بر
مبنای تجارب و
دست آوردهای
پرولتاريای
بين المللی از
عناصر مهم
تدارک
پرولتاريا
برای کسب قدرت
سياسی است. و
نقطه رجوع،
تئوری های
نظامی تدوين
شده توسط رفيق
مائو تسه دون
می باشد. روش
پرولتاريا
برای کسب قدرت
سياسی با روش
تمامی طبقات
ديگر در تاريخ
بشر متمايز
است و اين دقيقا
بدليل آن هدف
نهايی است که
پرولتاريا از
کسب قدرت
سياسی و
برقراری
حاکميتش دنبال
می کند-- يعنی
رسيدن به
جامعه
کمونيستی،
جامعه ای که بر
مبنای پويايی
و خلاقيت
آگاهانه بشر
ساخته خواهد
شد. بنابر اين
آنچه بيش از
هر چيز ديگر روش
پرولتاريا
برای کسب قدرت
سياسی را از
روش طبقات
ديگر مجزا می
کند، رقم خوردن
تمامی تلاش
هايش با عنصر
آگاهی کمونيستی
است، و در اين
ميان خط نظامی
پرولتاريا مستثنی
نمی باشد.
ضربه
1361 ، بازسازی
تشکيلات و
شورای چهارم
اتحاديه
التقاط
و نا روشنی در
خط نظامی،
عامل مهمی در شکست
قيام آمل بود.
اين يک شکست
بود چرا که
نتايج آن عملا
مانع ادامه
يابی حرکت
مسلحانه
سربداران گشت.
مهمترين اصل
نظامی که مائو
تسه دون در تز
های خود به
پيش گذارد--
يعنی حفظ
نيروی خود به
حداکثر و
نابود کردن نيروی
دشمن و حفظ
ادامه کاری--
رعايت نگشت و
اين اصل
قربانی
پراگماتيسم و
کرنش به
خودرويی
گرديد.
اين
شکست به پروسه
گسست سياسی-
ايدئولوژيک
سربداران نيز
ضربه زد و
متعاقب آن بسياری
از کادر های
سازمان دچار
سردرگمی و انفعال
و ندانم کاری
گشتند و عرصه
برای جولان سردمداران
خط
اپورتونيستی
اقليت سازمان
گشوده گشت.
بر
متن چنين
اوضاعی، وارد
آمدن ضربه تير
ماه 1361 بر
سازمان ما از
جانب رژيم و
عيان شدن شکست
مقطعی انقلاب
، اوضاع فوق
را تشديد کرد.
شکست کمونيستها
در انقلاب 57 و
سالهای
متعاقب آن،
شکستی نبود که
عمدتا ناشی از
تناسب قوای
نامطلوب باشد
بلکه اساسا
شکستی سياسی
بود و همين
امر باعث گشت
که شکست
قربانيان خود
را دسته دسته
در شکل انفعال
و ياس، از
جنبش
کمونيستی
بگيرد. اين
شکست نه گواهی
ورشکستگی
اصول علمی و
ايدئولوژيک
کمونيستی بلکه
ورشکستگی
انحلال اين
اصول بود.
بسياری از کادر
ها و رهبران
اين جنبش--
منجمله برخی
از رهبران
سابق و کادر
های اتحاديه
کمونيست های
ايران-- که در
بيدادگاه های
رژيم جمهوری
اسلامی به
تقبيح
کمونيسم
پرداختند را
شکنجه های
قرون وسطايی
جلادان
اسلامی نبود
که شکست و به
خيانت و ارتداد
واداشت، بلکه
آنها از مدتها
قبل اعتماد استراتژيک
خود را به
کمونيسم از
دست داده بودند.
شاهد اين
ادعا، صف طويل
مرتدين و خائنين
به کمونيسم و
رواج شکاکيت و
انحلال طلبی،
و اختراع
تزهای
"مارکسيستی
نوين" در
بيرون زندان
هاست. بطور خلاصه،
دوره ای رسيد
که بقول لنين،
«انحطاط، فساد
اخلاق،
انشعاب،
تفرقه، ارتداد
و
پورنوگرافی
جايگزين
سياست گرديد.
کشش بسوی ايده
آليسم فلسفی
شدت يافت،
عرفان پرده ای
برای پوشش
روحيات ضد
انقلابی گشت.»
در اين ميان،
فقط آن کسانی
را توان
گريختن از اين
مهلکه بود که
قابليت جمع
بندی بر
راستای انقلابی
از چند شکست
پی در پی از
زمان کودتای رويزيونيستی
در چين تا
انقلاب ايران
و دوره پس از
آن را داشته و
اعتماد
استراتژيک
خود را به
امکان
دستيابی به
کمونيسم از
ميان پيچ و جم
ها و سختی ها
از دست نداده
بودند. و
اينان چه در
درون زندان ها
و چه در بيرون
کم نبودند.
بسياری از
رهبران،
کادرها،
اعضاء و هواداران
اتحاديه
کمونيست های
ايران قاطعانه
بر آرمان
کمونيسم پای
فشردند و با
سری افراشته و
چشمانی پر
اميد، دوخته
به آينده
درخشان، جان باختند.
و در بيرون
زندان در
مقابل سيل
انحلال طلبی و
ياس و
سرخوردگی،
کسان ديگری
نيز بودند که
بايستند،
سربدارانی
بودند که خلاف
جريان شنا
کنند. رفقايی
که چون فولاد
آبديده شده
بودند، پرچم
سرخ م.ل.
انديشه
مائوتسه دون را
بدوش کشيده و
کمر همت به
بازسازی
سازمان بستند.
تشکيل
کميته موقت
رهبری
اتحاديه
کمونيست های
ايران در
فاصله کوتاهی
بعد از ضربه 1361 و
تلاش شبانه
روزی اعضاء
آن برای حفظ و
برقراری ارتباطات
ميان افراد
بازمانده
سازمان و
مقابله با جريان
قدرتمند
انحلال طلبی و
رويزيونيسم،
بالاخره در
بهار 1362 ثمر داد
و شورای چهرم
اتحاديه
کمونيست های
ايران تشکيل
شد. اين شورا،
نقطه عطف
پروسه
بازسازی
سازمان بود.
اهميت و ارزش
والای شورای
چهارم
سازمان، پيش
از آنکه با
مصوبات سياسی-
تشکيلاتی اين
شورا محک
خورد، با
جايگاه ايدئولوژيک
و خدمت
تاريخيش در
مواجهه با
امواج
قدرتمند انحلال
طلبی و
گرايشات ضد
کمونيستی است
که معين می
شود. در آشفته
بازار نفی
مارکسيم –
لنينسيم –
انديشه مائو
تسه دون، و
بزير سئوال
کشيدن حزب و
حزبيت
پرولتری، در
عرصه تاخت و
تاز توبه کنندگان
از مارکسيسم،
گروهی کوچک
اما معتقد به
اصول، آرمان و
راه
پرولتاریا
خلاف جريان
عمومی شنا
کردند،
آگاهانه به
مصاف خطر شايع
انحلال طلبی و
اگنوستيسيسم
شتافتند و با برگذاری
شورای چهارم
اتحاديه،
تاکيدی روشن و
علمی بر ضرورت
حياتی سازمان
دهی کمونيستی
نهادند. در
واقع شورای
چهارم محصول
يک دوره مبارزه
سخت عليه
تسليم طلبی در
مقابل شرايط
دشوار و
همچنين نتيجه
مبارزه ای حاد
برای حفظ و تثبيت
دست آورد های
سربداران بود.
کاری که مسلما
به تثبيت يک
رشته اصول
حياتی و مهم
سياسی-
ايدئولوژيک
نياز داشت.
مصوبات
شورای چهارم
با اين عبارات
آغاز می شود:
«بازتاب
ضربات وارده
بر آرمان های
طبقه کارگر در
سطح جهانی،
طبعا تاثير
خود را بر
جنبش
کمونيستی و انقلابی
ميهن ما نيز
باقی گذارده و
می گذارد. ...
عده ای
ساده لوحانه و
ياران متزلزل
طبقه کارگر
امروزه تحت
تاثير جو
موجود، مرعوب
گرديده و دست
از آرمان های
انقلابی و
اصول خدشه
ناپذير م. ل.
شسته اند. از
يک سو تجديد
نظرطلبان
خروشچفی و سه
جهانی سعی
دارند تا با
گل آلود نمودن
آب و هوچی
بازی های
معمول خود،
شکست ها و
ضربات وارده
بر کمونيسم
جهانی را
وارونه جلوه
دهند....
.... و از سوی
ديگر
تروتسکيستها
و شبه
تروتسکيستهای
رنگارنگ سعی
دارند تا از
شرايط موجود
در جهت اثبات
تئوری های
ورشکسته و
مطرود خود
استفاده
نمايند. اينان
در زير لفاظی
های "چپ" ...
سرسختانه
ترين ضديت خود
را با م-ل و
انديشه های
مائو تسه دون
پنهان نموده
اند. ...
آنگونه که
معمول است
بدنبال هر
شکستی، عده ای
که مبارزه را
دشوار تر از
حد تصور خود
می يابند دسته
دسته صحنه نبرد
را ترک می
گويند. اينان
همان ياران
نيمه راه طبقه
کارگر و
انقلابند. در
اين ميان عده
ای تنها به
کنار گذاردن
صحنه مبارزه و
رفتن در پی کار
و زندگی شخصی
خود بسنده می
کنند اما از
طرف ديگر عده
ای نيز سعی می
نمايند تا انفعال
خود را با
انواع و اقسام
توجيهات و تز های
ضد انقلابی
لاپوشانی
نموده و از
اينرو عملا به
سياهی لشکر
دشمنان
انقلاب و طبقه
کارگر بدل می
شوند. اينها
يا به ايده
آليسم و
"خداپرستی"
رو آورده و يا
از تروتسکيسم
و "انحلال
طلبی" و رويزیونيسم
و نظرگاه هايی
از اين قبيل
قبايی برای
پوشاندن
کراهت
پاسيويسم خود
می جويند.
رشد
انفعال و
"کنار کشيدن"
در جنبش
انقلابی، چه
در سطح سياسی
و يا
ايدئولوژيک و
چه در زمينه
پراتيک اگر چه
خطر بزرگی
محسوب می شود،
معهذا ويژگی
خاص انقلاب ما
نبوده، و در
تمامی انقلابات
جهان و در
اعصار مختلف بدنبال
دوران شکست و
يا افت نسبی
جنبش بصورت عارضه
ای اجتناب
ناپذير بروز
نموده است.
در چنين
دورانی است که
بر افراشته
نگاه داشتن پرچم
اصول و آرمان
های طبقه
کارگر و
انقلاب نيازمند
ايثار و از
خودگذشتگی
پيگيرترين و
پاک باز ترين
کمونيستها می
باشد. در چنين
شرايطی است که
کمونيستها و
انقلابيون
راستين و پيگير
ترين پيشروان
طبقه کارگر و
خلق در تجربه
محک زده می
شوند و از
کوره نبردی
خونين و
نابرابر،
رهبران واقعی
توده آبديده
گرديده و
بيرون می
آيند.»
مصوبات
شورای چهارم
با تاکيد
گذاردن بر اصول
م.ل انديشه
های مائو تسه دون
و مورد انتقاد
قرار دادن
انحراف راست
روانه حاکم بر
اتحاديه
کمونيست های
ايران-- دور
افتادن
سازمان از
حرکت مستقل
برای اعمال هژمونی
پرولتری بر
انقلاب
دموکراتيک--
گامی تعيين
کننده در حفظ
دست آورد های
گسست انقلابی
سربداران
برداشت:
«م.ل. به ما
می آموزد که
بر خلاف لفاظی
های
رويزيونيست
ها و
اپورتونيستهای
رنگارنگ،
رهبری چنين
اقشار و
طبقاتی (اقشارو
طبقات غير
پرولتری ) به
هيچ وجه قادر
به سرانجام
رساندن اين
چنين
مبارزاتی
نيستند. بنا بر
اين اشتباه
سازمان ما ... به
يک کلام سپردن
نقش و رسالت
طبقه کارگر در
هژمونی
مبارزات ضد
امپرياليستی
به اين طبقات
بوده است.... (صفحه
3 مصوبات)
بنا
براين، وظيفه
طبقه کارگر و
کمونيستها نه پذيرش
رهبری غير
پرولتری در
يک مرحله و
کسب رهبری در
مرحله ديگر،
بلکه رقابت بر
سر کسب رهبری
جنبش از همان ابتدای
آن می باشد....
(صفحه 4 مصوبات)
قيام
آمل در بطن
خود مضمونی
مثبت و بی
نهايت انقلابی
داشت: خيزش
برای کسب قدرت
سياسی در شرايطی
که اکثر نيرو
های سياسی چه
قبل و چه بعد
از کودتا اين
فکر را در سر
نداشتند. (صفحه
10 مصوبات)
آنچه
در ديدگاه
سازمان به
هنگام
برگذاری شورای
چهارم جايی
خالی داشت، حرکت
نکردن از عرصه
جهانی و قرار
ندادن مجموعه تضاد
ها و پروسه
های موجود در
صحنه مبارزه
طبقاتی ايران
در چهارچوب
کارکرد و
ديناميسم کل سيستم
امپرياليستی
بود. اين نقطه
ضعف مهمی بود که
نتايج سياسی
معينی را در
برخی از بند
های مصوبات
ببار می آورد.
فی المثل، به
جدا کردن
مکانيکی
وظايف
دموکراتيک از
وظايف ضد امپرياليستی
انقلاب در
مصوبات
انجاميد و از
اين بحث، لزوم
دوره بندی و
ايجاد صف بندی
های گوناگون
با "متحدان"
پرولتاريا بر
مبنای عمده
بودن هر يک از
اين دو رشته
وظايف ناشی
گرديد. بعلاوه،
عدم تعميق و
تدقيق
ارزيابی از
ديناميسم
امپرياليسم و
عدم نفی جوانب
نادرست ديدگاه
گذشته سازمان
در اين مورد،
باعث گشت که
شورا نتواند
در مجموع
تصوير صحيحی
از ترکيب طبقات
حاکمه قبل و
بعد از مقطع
تاريخی خرداد
1360 بدست دهد و
درگيری ها و
تناقضات ميان
حکومت جمهوری
اسلامی و قدرت
های
امپرياليستی
را بدرستی
تحليل کند.
اين معضلات در
کار ارزيابی و
تحليل باعث
گرديد که
مصوبات شورا
به وقايعی نظير
اشغال سفارت،
يا جنگ ايران
و عراق و سياست
و برنامه عملی
اتخاذ شده از
سوی اتحاديه
کمونيست های
ايران در
دوران آغازين
اين وقايع، برخوردی
نا روشن،
التقاطی و
ناصحيح داشته
باشد. نفی و
طرد اين
ناروشنی ها
وظيفه دوره ما
بعد شورا بود--
دوره ای که
بدون شک می
توان گفت با
تشکيل جنبش انقلابی
انترناسيوناليستی
(در سال 1984)بسرعت
طی گشت.
در
سال 1357، آن
نيروهای مارکسیست-لنینیستی
که پرچم
تعاليم مائو
را بدست داشته
و در مقابل
رويزيونيسم
شوروی و چينی
قد علم کرده
بودند، همگی جرياناتی
نوخاسته از دل
خيزش های سال
های آغازين
دهه 1350 به حساب
می آمدند.
آنها هنوز
جوان، قليل
العده و کم
تجربه بودند.
انقلاب ايران
و معضلات و
مسائل نوين و
پيچيده ای که
با خود به همراه
آورد، و
همچنين مسائل
کليدی
ايدئولوژيک-
سياسی مقابل
پای
پرولتاريای
جهانی به خصوص
بعد از کودتای
1976 بورژوازی در
چين، کمونيست
های ايران را
نيز به مصاف
می طلبيد. عقب
ماندگی شديد
جنبش
کمونيستی در
ايران نسبت به
تحولات عينی
که به دنبال
روی عناصر
آگاه از سير
خودبخودی اوضاع
پا می داد،
باعث شد که
جنبش ما بطور
جدی از حل اين
مجموعه مسائل
باز بماند.
کمونيست های
ايران آنچنان
در گرداب اين
معضلات فرو
رفتند که حتا
نيم نگاهی هم
به دست آوردها
و پيشرفت های
نوين گردان
های ديگر
پرولتاريا در
سطح بين
المللی نيانداختند.
گرفتاری
جنبش
کمونيستی
ايران در
چنگال بحرانی
ايدئولوژيک-
سياسی و
پراکندگی و سر
در گمی ناشی
از آن، طی سال
های اخير از
صفوف اين جنبش
قربانيانی
بسيار گرفت و
به منجلاب
شکاکيت،
انحلال طلبی و
توهمات
پاسيويستی
بورژوايی
سرازير نمود.
اين روند آزار
دهنده-- که
عليرغم کاهش،
کماکان ادامه
دارد-- در متن
اوضاعی جريان
يافته که
شرايط در سطح
جهانی برای
پيشرفت های
انقلابی از
نقطه نظر عينی
و هم ذهنی به
واقع مساعد
است. بر اثر
تعميق بحران
امپرياليسم و
تشديد رقابت
دو بلوک
امپرياليستی،
مجموعه اين سيسنم
استثمار و ستم
و جنايت به
وضوح تضعيف
گشته و شکاف
های عميقی بر
ارکانش
نمودار شده
اند. در افق
تحولات، چشم
انداز های فوق
العاده روشنی
به سود انقلاب
پرولتاريا و
متحدان
ستمديده اش به
چشم می خورد.
ظهور
امواج نوينی
از ميان
مبارزات
قهرآميز توده
ای در حلقه
های شکننده
سيستم
امپرياليستی
که از خصلتی
تشديد يابنده
و ادامه دار
برخوردارند،
طلايه دار
بحران های
وسيع انقلابی
در شرايط وقوع
گره گاهی تاريخی-
جهانی است.
از سوی
ديگر، وجود
جنبش انقلابی
انترناسيوناليستی
(ریم) به مثابه
عاملی بسيار
مهم در عرصه
مبارزه طبقاتی
پرولتاريای
جهانی، و
بيانيهء اين
جنبش که پايه
های محکمی را
از لحاظ
ايدئولوژيک-
سياسی برای
طبقه واحد
جهانی مستقر
کرده، و جهت
گيری های صحيح
برنامه ای را
برای پيشرفت
انقلاب
پرولتری-- در
کشور های
امپرياليستی
و تحت سلطه-- به
پيش نهاده
است،
انقلابيون
کمونيست و
کارگران و
ستمديگان
جهان را از
نقطه نظر ذهنی
نيز در
موقعيتی
مساعد قرار می
دهد.
برای
کمونيستهای
ايران
خوشوقتی
عظيمی است که
ضربه شکست را
زمانی متحمل
شده اند که
توفان های
عظيم از
چهارگوشه
جهان فرا می
رسد و دوباره
ايران را نيز
بعنوان حلقه
ای از زنجير
سيستم
امپرياليستی
به تکان در می
آورد.
برای پرولتر
های انقلابی
در ايران،
شرايط مطلوبی
فراهم گشته که
بتوانند
تجربه شکست
خويش را با
دست آورد ها و
پيشرفت های
نوين پرولتاريای
بين المللی--
انعکاس يافته
در بيانيه
جنبش انقلابی
انترناسيوناليستی--
جمع بندی و
سنتز کنند، و
بدين طريق
روند شکست را
به ضد خود بدل
ساخته، و
قربانيان
کمتری را متحمل
شوند. تنها
بايد آگاهانه
و صادقانه چشم
باز کرد و با
برخوردی
ديالکتيکی
ماترياليستی
جايگاه تجربه
جنبش
کمونيستی
ايران را در
چهار چوب کلی
تجربه جنبش
بين المللی
کمونيستی
پيدا نمود و
راه خروج از
بحران و راه
گشای برای
پاسخ به وظايف
اساسی
کمونيستی را
دريافت.
آن
دسته از
کمونيستهای
انقلابی که
کماکان به اصول
خدشه ناپذير
علم رهايی
طبقه کارگر و
آموزش های
رهبران کبير
پرولتاريا
وفا دارند و
حاضر به ترک
اردوی انقلاب
پرولتری و
پيوستن به خيل
انحلال
طلبان، يا
لشکريان ضد
انقلاب بورژوايی
نگشته اند، می
بايد به مسئله
ايجاد حزب
کمونيست انقلابی
بر پايه
مارکسيسم -
لنينيسم -
انديشه های مائو
تسه دون به
مثابه وظيفه
ای عاجل نگاه
کنند. برای
آنها بايد اين
مسئله روشن
باشد-- و اينک
تا حد زيادی
نيز روشن شده
است -- که دفاع
از مائو تسه
دون و انديشه
راه گشای او
در مقابله با
رويزيونيست
های رنگارنگ،
مسئله مرکزی
برای پيشرفت
جنبش
کمونيستی در
دهساله ی
گذشته بوده و
کماکان نيز
هست. بعلاوه ،
جمع بندی از
تجربه تاريخی
پرولتاريا و
مشخصا از دو
شکست عظيم ديکتاتوری
پرولتاريا در
شوروی و چين
با اتکاء به پيشرفته
ترين دست آورد
های طبقه
کارگر-- و
مشخصا با
اتکاء بر نقش
و اهميت
انقلاب کبير فرهنگی
پرولتاريايی--
امری حياتی در
تدوين خط
عمومی جنبش
بين المللی
کمونيستی و
برداشتن
گامهايی فراتر
در مسير
پيشبرد پروسه
تاريخی- جهانی
انقلاب
پرولتری (و
انقلاب ايران
به مثابه بخشی
از اين پروسه)
محسوب می
گردد.
هر
کمونيستی
موظف است با
چشمانی باز
بدنبال اين جمع
بندی و سنتز
تجارب باشد و
درست از اين
زاويه بايد به
گردان متشکل
پرولتاريای
جهانی و بيانيه
جنبش انقلابی
انترناسيوناليستی
نگاه کند. اين
بيانيه حداقل
مصالح مورد
نياز اين دوره
را برای حرکت
متحدانه در
جهت ساختمان
جنبش متشکل
انترناسيوناليستی
در سطح جهانی،
و همچنين
ايجاد احزاب
کمونيست در هر
کشور مشخص،
فراهم آورده
است. هر کمونيست
انقلابی
راستين در
ايران می بايد
حول اين محور حداقل
گرد آيد. اين
نخستين گام در
جهت پاسخ گويی
به وظايف
کمونيستی، و
مشخصا وظيفه
عاجل ايجاد
حزب کمونيست
ايران است.
اتحاديه
کمونيستهای
ايران
(سربداران)
تمامی پرولترهای
آگاه و
انقلابی را به
قدم گذاشتن در
اين راه فرا
می خواند.
زمستان 1365