ماهيت طبقاتي دولت خودمختار آذربايجان
از سلسله گفتارهاي راديويي "صداي سربداران" (1370-1368)
درگفتار قبلي ما به سير تاريخي رويدادها از تشكيل تا شكست دردناك جنبش ملي
در آذربايجان بلافاصله بعد از جنگ جهاني دوم پرداختيم.
گفتيم كه فرقه دمكرات آذربايجان در يك شرايط مساعد ملي و بين المللي ـ
زمانيكه شوروي سوسياليستي در اوج قدرت بود و ارتش سرخ قسمت هاي شمالي ايران را زير
تسلط خود داشت ـ تشكيل شد و توانست با سرعت مناطق وسيعي را در دست بگيرد. اما دولت
مركزي طي يك سال قادر شد اين حكومت مترقس را كه طي همين مدت كوتاه اصلاحات بسياري
در وضع توده مردم بوجود آورده بود ـ سركوب كند.
سركوبي جنبش آذربايجان نه در جريان جنگ هاي خونين و تا پاي جان، بلكه
اساساً با مانورهاي هيئت حاكمه تهران از يكطرف و سازشكاري و اميد بستن سران جنبش
به وعده هاي طبقات حاكمه و دولت آنها امكانپذير شد. همان وضعيت بين المللي كه باعث
شد فرقه دمكرات به آساني ـ با بسيج سياسي و بدون جنگ و قيام ـ قدرت سياسي را بدست
آورد باعث گشت كه اين جبهه تحت رهبري طبقات معيني قرار گيرد و سرانجام هم قدرت
سياسي را به ارتجاع حاكم تحويل دهد.
همانطور كه در گفتار قبلي نيز اشاره كرديم، شكست جمهوري خودمختار
آذربايجان در درجه اول مربوط به ضعف هاي دروني تشكيلات رهبري كننده اش، عناصر
تشكيل دهنده و گرايش طبقاتي آن بود. سياست اشتباه آميز شوروي سوسياليستي آن زمان
بعنوان يك فاكتور بسيار مهم و خالق فضاي عمومي رشد و سپس شكست اين جنبش عمل كرد.
اما نقش درجه اول شكست را بيد درون خود جنبش و چگونگي پيوند آن با موقعيت بين
المللي جستجو نمود. چنانكه ديديم، همانموقع، در چين و در همان فضاي بين المللي،
جنبش كمونيستي توانست به پيروزي عظيمي دست يابد.
بنابراين ما در بررسي خود ابتدا به خط سياسي فرقه دمكرات آذربايجان (كه از
اين به بعد براي اختصار فرقه مي ناميم) و زمينه هاي رشد و پرورش آن خواهيم پرداخت،
سپس مسئله خط و مشي جنبش بين المااي كمونيستي و تداخل اين خط در پرورش رهبران فرقه
و نيز در مقطع شكست را بررسي خواهيم كرد.
فرقه دمكرات آذربايجانبا اينكه رهبر اصلي فرقه دمكرات يعني پيشه وري از
اعضاء قديمي حزب كمونيست ايران، مدعي نمايندگي كم؟نيسم و بطور جدي طرفدار شوروي
سوسياليستي آن زمان بود، اما فرقه برمبناي خط، ايدئولوژي، برنامه و سازماندهي
كمونيستي بنا نشد و رشد و پرورش نيافت.
در آن روزگار كمونيسم يك جنبش بسيار قدرتمند در سطح جهاني محسوب مي شد.
شوروي سوسياليستي از درون جنگ جهاني دوم قدرتمندتر بيرون آمده و يك اردوگاه
سوسياليستي تشكيل شده بود. تحت اين شرايط گرايش توده اي وسيع به چپ، نه فقط در بين
زحمتكشان بلكه در بين روشنفكران بورژوا و خرده بورژوا كه از اوضاع كشور خود ناراضي
بودند، عادي بود. بنابراين وقتي رهبران فرقه دمكرات كه با گرايش كمونيسم شناخته مي
شدند، تشكيل فرقه را اعلام كردند، توجه بسياري را بخود جلب نمود. درست همانطوريكه
حزب توده توجه روشنفكران ترقيخواه را جلب مي كرد. صفوف فرقه از روشنفكران طبقات
مياني پر شد. كسانيكه اكثراً به شوروي گرايش داشتند و بعضي هم خود را كمونيست مي
دانستند. در هر صورت اين خود نسبت دادن به كمونيسم، آنها را كمونيست نمي كرد و
تمايلات طبقاتي آنان را تغيير نميداد. زيرا تغيير اين تمايلات تنها در كوره مبارزه
حاد طبقاتي و بدست آوردن آگاهي در اين مبارزه مي تواند واقعاً حاصل شود. روشنفكران
در جريان مبارزه توليدي و مبارزه طبقاتي مي توانند خود را تغيير دهند. اما رشد
فرقه از جريان چنين مبارزاتي نگذشت، بلكه ابتدا به ساكن با اتكاء به اعتبار جنبش
بين المللي كمونيستي بوجود آمد و بسرعت در عرض يكي دو ماه رشد كمي چشمگيري يافت.
در اينجا بايد ذكر كرد كه نه رشد سريع فرقه معيار اصلي تعيين ماهيت طبقاتي
فرقه بود و نه پايه طبقاتي بدنه آن. زيرا يك خط درست كمونيستي مي تواند پايه هاي
خود را تعليم داده و آنها را در تغيير جهانبيني خود رهبري نمايد؛ و يا آنهائيكه
غيرقابل اصلاح هستند را از صفوف خود بيرون گذارد. اشكال اصلي فرقه نيز در خط سياسي
حاكم بر آن بود.
در درجه اول فرقه در مبارزه طبقاتي يك خط رفرميستي را نمايندگي ميكرد ـ
خطي كه قصد انقلاب قهرآميز و سرنگوني قهرآميز ارتجاع حاكم را نداشت. چنانكه در بخش
قبلي در سير حوادث آن سالها ديديم، فرقه بجاي پيش نهادن و تبليغ نابودي ارتجاع،
سياست فشار آوردن به مرتجعين براي بدست آوردن امتياز خودمختاري آذربايجان را قرار
مي داد ـ كه آنرا هم نه از طريق انقلاب قهرآميز در خود آذربايجان بلكه بتوسط دو
اهرم مي خواست بدست بياورد: يكم، فشار بين المللي كه از نظر رهبران رفرميست آن
زمان، فشار از جانب شوروي را معني ميداد. و دوم، فشار توده اي در آذربايجان و بقيه
نقاط كشور.
رهبران فرقه با ديد ناسيوناليسم تنگ نظرانه خود فكر ميكردند كه مي توانند
در آذربايجان حكومتي مترقي ايجاد كنند، درعين حال ارتجاع هم در تهران پابرجا باشد
و جنگي خونين را به آنها تحميل نكند. اساس خط بورژوا ـ رفرميستي سران فرقه اين بود
كه آنها تحولات را بدون نابودي ارتجاع حاكم مي خواستند.
خط و مشي فرقه درباره مسئله ارضي ـ دهقاني، كاملا با خط و مشي بورژوا ـ
رفرميستي عموميش انطباق داشت. مسئله ارضي ـ دهقاني بخشي مركزي از برنامه انقلاب
دمراتيك نوين است. خط و مشي پرولتاريا درباره مسئله دهقانان بوضوح عبارت بود از
مصادره و تقسيم زمين بين دهقانان. حتي حزب كمونيست ايران به رهبري حيدرخان
عمواوغلو، 25 سال قبل از تشكيل فرقه چنين برنامه اي را به تصويب رسانده بود.
لازم است يادآوري كنيم كه سال 1324 مرحله اوج مبارزات و شورش هاي دهقاني بويژه
در آذربايجان بحساب مي آمد. در آنسال دهقانان از پرداخت هر نوع بهره مالكانه به
مالكين خودداري ميكردند، بيگاري نمي دادند و حتي با مالكين به زدوخورد ميپرداختند.
تحت چنان شرايطي روزنامه آذربايجان ارگان فرقه در مورده اختلاف بين مالكين
و دهقانان نوشت:
"رسيدگي به شكايات نشان ميدهد كه در ميان هر دو طرف خاطي و گناهكار
وجود دارد... مالكين هرچه اجحاف و تعدي بوده سر دهقانان بيچاره آورده اند... پاره
اي از دهقانان هم بنوبه خود... از دادن حقوق مالكانه شانه خالي كرده اند."
نتيجه اين برخورد بورژوامآبانه هيچ نبود مگر تعديل ستم بجاي رفع قطعي آن،
و به يك كلام ريختن آب سرد روي آتش مبارزه دهقانان محروم. اين خط بالاخره در
برنامه حكومت خودمختار آذربايجان چنين منعكس شد:
"بمنظور رفع اختلافات موجود بين دهقانان و اربابان لايحه جدي قانوني
با مراعات رضايت طرفين تنظيم و از اين طريق حل و تسويه مي شود."
طبيعي است كه در مسئله مالكيت زمين ها مراعات رضايت طرفين عبارت است از
نشاندن رفرم بجاي انقلاب و حل نكردن مسئله دهقاني. جالب اينست كه بهانه فرقه براي
اين سياست تعديلي و عدم تقسيم انقلابي زمين بين دهقانان، حفظ اتحاد ملي در برابر
حكومت مركزي بود. در حاليكه در برنامه گذشته ديديم مبارزه فرقه با دولت مركزي هم
به پايه هاي موجوديت اين حكومت ارتجاعي كاري نداشت.
درواقع خط رهبران فرقه در ماهيت خود خط طبقات مياني يعني بورژوازي متوسط و
خرده بورژوازي مرفه شهري بود و بهمين جهت از چارچوبي ناسيوناليستي و اصلاح طلبانه
فراتر نميرفت. همين خط و مشي طبقاتي بود كه نهايتاً زمينه شكست جنبش را فراهم
نمود.
خط فرقه دمكرات و كمينترن (انترناسيونال كمونيستي) جعفر پيشه وري بهنگام
تشكيل فرقه در روزنامه آذربايجان نوشت: "فرقه ما، فرقه ايست ملي و لذا بدون
در نظر گرفتن طبقات، عموم جماعت را بزير پرچم خود مي خواند" و چند روز بعد،
از اين هم جلوتر رفت و نوشت:
"راه ما كاملا درست و روشن است، ما در فكر مبارزه طبقاتي نيستيم،
فرقه ما بتمام معنا فرقه ايست ملي".
اما چرا يكي از اعضاء قديمي حزب كمونيست ايران، نويسنده سرمقاله هاي نشريه
"حقيقت" ارگان آن حزب، و كسي كه خود را كمونيست و طرفدار شوروي
سوسياليستي مي دانست، بجاي كوشش در راه تشكيل حزب كمونيست و يا احياي آن دست به
تشكيل يك فرقه ملي ميزند و با چنين صراحتي اعلام ميدارد كه هدفش مبارزه طبقاتي
نيست؟ ريشه اين خط و مشي را بايد در خط و مشي جنبش كمونيستي بين المللي در آن زمان
يعني در كمينتري (يا انترناسيونال سوم) و حزب كمونيست اتحاد شوروي آن دوره جستجو
كرد. جالب توجه است كه بعنوان يك واقعيت تاريخي، درست بهنگام تشكيل فرقه دمكرات و
كمي زودتر از آن، در بسياري از كشورها كمينتري به احزاب كمونيست رهنمود داد كه
براي يكدوره هدف استقرار ديكتاتوري پرولتاريا را كنار بگذارند، و حتي جاي خود را
به جبهه هاي ضدفاشيستي بدهند. مثلا در اسپانيا حزب كمونيست به دست برداشتن از
ديكتاتوري پرولتاريا تشويق شد و با حذف رهبري پرولتاريا به ايجاد جبهه با
سوسياليستها تن در داد. در چين نيز حزب كمونيست به قبول رهبري حزب بورژوازي و دست
برداشتن از جنگ با كمپرادور ـ فئودال ها تشويق شد. بويژه بعد از شروع جنگ جهاني،
كمونيست هاي كشورهاي مختلف به تشكيل جبهه هاي ضدفاشيسم و پس از جنگ، به ايجاد جبهه
هاي صلح سوق داده شدند. در كشورهائي كه احزاب كمونيست موجود بودند خط اين احزاب در
اثر اين جبهه ها و ائتلافات با بورژوازي چنان رقيق شد كه عملا با خود جبهه تفاوتي
نمي كرد. هدف هاي نهائي در مقابل هدف هاي فوري بشدت كمرنگ شده بود. در سال 1943،
در بحبوحه جنگ جهاني دوم انترناسيونال سوم يا كمينترن براي اطمينان بخشيدن به دول
متفق شوروي در جنگ، منحل اعلام گرديد و در قطعنامه هيئت رئيسه خود، هم به مسئله
جنگ اشاره كرد و هم به صورت تلويحي و با رجوع به تجربه انحلال انترناسيونال اول،
به لزوم جانشين ساختن احزاب توده اي بجاي احزاب پرولتري. در اينجا، اين قسمت از
قطعنامه انحلال كمينترن را برايتان نقل مي كنيم:"كمونيست ها... هرگز طرفدار
حفظ اشكال تشكيلاتي كهنه نبوده اند. آنان پيوسته اشكال تشكيلاتي جنبش كارگري و سبك
كار اين سازمانها را تابعي از منافع اساسي سياسي كليه جنبش كارگري و از ويژگيهاي
اوضاع مشخص و حاضر تاريخي و وظايفي كه مستقيماً از اوضاع سرچشمه ميگيرند، نموده
اند. آنان نمونه ماركس كبير را به ياد مي آورند كه كارگران مترقي را در صفوف
اتحاديه بين المللي كارگران متحد نمود و
بعد از انجام وظيفه تاريخي اولين انترناسيونال، يعني ايجاد پايه هاي تكامل احزاب
كارگري در كشورهاي اروپا و آمريكا، در نتيجه پيدايش لزوم ايجاد احزاب توده اي ملي
به انحلال انترناسيونال اول اقدام نمود. زيرا اين شكل تشكيلاتي ديگر مناسب با
الزامات آن نبود."
اينگونه رهنمودها كه مدتي قبل از انحلال كمينترن نيز صادر شده و عملي
ميشد، در ايران شايد بخاطر حضور و نزديك بودن منافع شوروي با متفقين جنبه برجسته
تري يافت. بنيانگزاران حزب توده كه مدعي كمونيسم بودند بجاي احياي حزب كمونيست، به
تاسيس حزب توده دست زدند كه خود را حزب همه طبقات يا همان حزب "توده اي
ملي" معرفي كرده و ميخواست در چارچوب قانون اساسي مشروطه سلطنتي فعاليت
نمايد.
فرقه دمكرات كه درست بعد از انحلال كمينترن بوجود آمد نيز منطبق با همين
خط و مشي تشكيل شد. كمونيست هاي پيرو كمينترن و شوروي سوسياليستي آنزمان نه فقط
توصيه احزاب برادر را به اجراء ميگذاشتند، بلكه خود پرورش يافته اين طرز فكر بودند
و درواقع مشي خود را نيز اعمال مي كردند. اما در عمل و در زندگي واقعي اين خط
نماينده يك خط بورژوادمكراتيك و رفرميستي و منطبق بر خط طبقات ديگر شد و جنبش
كمونيستي در ايران را بسوي انحطاط و رويزيونيسم سوق داد. كمونيست ها حتي يك
تشكيلات مستقل كمونيستي كه درباره مسائل مربوط به حيطه فعاليت خود تصميمي بگيرد،
نبودند. همه چيز از طريق فرقه يا حزب توده تعيين ميشد و اعضاء آنها هم بنا به
جهانبيني خود، دنباله رو حزب بزرگتر ـ يعني حزب كمونيست شوروي سوسياليستي آنروز ـ
بودند.
باين ترتيب نفوذ خط اشتباه آميز بين المللي شوروي و كمينترن كه انقلاب در
كشورهاي ديگر را بشكل تابعي از منافع بلافاصله شوروي ملاحظه ميكرد، نسلي از
كمونيستها را با اين نگرش در ايران پرورش داد. افرادي كه نميتوانستند مرز قاطعي
بين خود و بورژوادمكراتها ترسيم كنند. اينان تشكيلاتي ايجاد كردند كه هيچ مرزبندي
با يك تشكيلات بورژوايي نداشت. زماني كه شرايط بسيار مساعد بود و براي پيروزي تنها
مي بايست عزم راسخ و خط و برنامه روشن براي دفاع از منافع طبقه كارگر و تشكيلات
كمونيستي متكي به خود داشت، آنها نه خط لازم را داشتند و نه تشكيلات مناسب را.
آنها هم در واقع به عده اي بورژوادمكرات تبديل شده بودند.
اقدامات ديگر فرقه و تفكر حاكم بر فرقه
يكي از مهمترين اقدامات فرقه دمكرات ايجاد نيروي مسلح انقلابي آن بود كه
با درس گيري از انقلابات ديگر بعنوان حافظ حكومت ملي تاسيس شد.
غالباً تصور مي كنند كه حكومت ملي آذربايجان بعد از بيرون رفتن ارتش سرخ،
بيدفاع ماند و سرنگون شد. در حاليكه ارتش سرخ 7 ماه يا بيشتر قبل از ورود ارتش
دولتي از آذربايجان خارج شده بود و همانطور كه نشان داديم فرقه قبل از ورود ارتش،
از لحاظ سياسي شكست را قبول كرده و هيچگونه مقاومتي ننمود. هرجا هم كه بطور
پراكنده يا خلاف دستور فرقه مقاومتي شد، ارتش آذربايجان پيروز از ميدان بدر آمد.
در عرض 7 ماه چندين تعرض دولت مركزي از قسمت هاي شمال با شكست مواجه شد و حتي در
روز 19 آذر 1325، قواي فدائي آذربايجان، نيروهاي دولت را از ميانه تا زنجان عقب
راندند.
علل شكست ارتش ضدانقلابي كاملا روشن است؛ سربازان و افسران ارتش انگيزه
محكمي براي جنگ با ارتش آذربايجان نداشتند، در حاليكه پيروزي ارتش آذربايجان بعلت
روحيه انقلابي جنگجويان آن بود كه براي هدفي برحق مي جنگيدند. عامل اصلي نگهدارنده
حكومت ملي در عرض اين 7 ماه نيز همين قدرت نظامي آن بود و نه چيز ديگر.
اما اين ارتش نه تحت رهبري پرولتاريا با برنامه اي انقلابي، بلكه تحت
رهبري حزبي بورژوا ـ دمكراتيك و اصلاح طلب قرار داشت كه خود را دنباله رو شوروي
ميدانست و از اتخاذ تصميم در موقع سختي عاجز بود.
افكار غالب بر فرقه و تبليغات آن كاملا با روح بورژواناسيوناليستي آميخته
بود.
انتقاد شعبه تبليغات فرقه نسبت به حزب توده در يكي از جزوات تبليغيش بنام
12 شهريور كه بمناسبت سالگرد تشكيل فرقه منتشر شد اين بود كه: "چون حزب توده
ايران زير شعارهاي طبقاتي مبارزه مي كند، نتوانسته تمام اهالي را دور خود جمع
كند". اما واقعيت جز اين بود. سران فرقه حزب توده را صرفاً بخاطر آنكه به
تشكل كارگران و دهقانان و روشنفكران وابسته بدين طبقات ميپرداخت، در تبليغاتش به
بورژواها و طبقات بالاتر جامعه نق ميزد، زياده از حد چپ تصوير ميكردند و در مقابل،
تكيه خود را بر احساسات ناسيوناليستي و شعارهاي صد در صد ملي و شكوه آذربايجان مي
گذاشتند. فريدون ابراهيمي، دادستان كل آذربايجان خودمختار طي مقاله اي بنام
"از تاريخ قديم آذربايجان" در پي اثبات اين نكته برآمد كه تمدن مادها از
پارسها غني تر بوده و به اين معني آذربايجان برتر از سايرين است. فرقه هاي مدعي
كمونيسم، بجاي تبليغ انترناسيوناليسم و فرهنگ انترناسيوناليستي و گسترش مبارزه
عليه قدرت سياسي ارتجاع، ناسيوناليسم را بهانه قرار داده به حاكميت آسان بدست آمده
خويش چسبيدند. و در واقع از نظر تفكر و فرهنگ، توده ها را به تفكر و فرهنگ
بورژوازي تسليم كردند. روشنفكران بورژوا تمام تبليغات فرقه را در دست داشتند و حتي
يك نشريه كمونيستي و آگاهگري كمونيستي از طرف فرقه منتشر نشد. براي تحكيم
ناسيوناليسم، فرقه انجمني از شاعران تشكيل داد كه بطور سازمان يافته اين ايده را
تبليغ ميكرد.
خلاصه كرده باشيم، با اينكه رهبر اصلي فرقه يعني پيشه وري مدعي كمونيسم و
از اعضاء قديمي حزب كمونيست ايران به رهبري حيدرخان عمواوغلو بود و فعاليت فرقه در
ارتباط تنگاتنگ و نزديك با اتحاد جماهير شوروي سوسياليستي آن زمان قرار داشت و حتي
از سياست بين المللي كشور سوسياليستي تبعيت مينمود، اما از لحاظ طبقاتي نماينده
بورژوازي ناسيوناليست آذربايجان بود. اصلاحات مهم و چشمگيري كه طي يكسال حكومت
فرقه در آذربايجان انجام شد و تاثيرات خود را تا سالها بعد بجا گذاشت، اصلاحاتي
بود كه تحت تاثير جهتگيري بين المللي اين طبقه انجام شد و جنبه اي مترقي داشت ـ
اما بدون شك با تحول انقلابي پرولتاريائي فاصله فراوان داشت. اين اصلاحات برپايه
تحول ريشه اي مناسبات مالكيت و در ارتباط مستقيم با مسئله قدرت سياسي پرولتري
انجام نمي شد، بلكه بمثابه وسيله ترقي ملت و شكوه آذربايجان صورت ميگرفت و جنبه
طبقاتي آن از چشم ها دور نگهداشته ميشد. تبليغات فرهنگي و ادبي فرقه نيز در خدمت
اين هدف طبقاتي قرار ميگرفت.
اصلاحات فرقه در زمينه مسئله ارضي بيان گرايشي بورژوائي بود كه بجاي حل
ريشه اي مسئله ارضي و تقسيم بلاعوض زمين بين دهقانان، به تعديل رابطه بين مالك و
دهقان اقدام كرد. در واقع فرقه براي نابودي مالكيت اربابي قدمي برنداشت و آنرا
ابقاء نمود.
خطاهاي موجود در خط و مشي جنبش كمونيستي بين المللي آن زمان و بويژه اتحاد
شوروي زمينه ساز رشد يك گرايش بورژوائي و غلبه آن بر مشي فرقه گرديد و عاقبت در
شكست فرقه نقش مهمي بازي كرد. اما در تحليل نهائي شكست فرقه دمكرات مربوط به خط و
مشي تسليم طلبانه سران آن بود كه خواست هاي ملي و دمكراتيك خلق و ملت آذربايجان را
برخلاف ادعاهاي خود حل نشده باقي گذاشت.
www.sarbedaran.org