پرولتاريا و آموزه هاي انقلاب 57
از حقيقت دوره دوم، شماره 14، اسفند 1367 –
www.sarbedaran.org
"فرد عامي با اين
حقيقت بدون شبهه، مقدس و توخالي كه انقلابي بوقوع خواهد پيوست... خود را راضي
ميكند. يك ماركسيست با اين مطالب راضي نميشود؛ او ميگويد: فعاليت ما يكي از عواملي
است كه تعيين خواهد كرد انقلابي صورت خواهد گرفت يا نه." لنين ـ "چه
بايد كرد؟"
طي دهها سال كه از حيات
طبقه كارگر ايران ميگذرد، حتي در هنگامه عظيمترين توفانهاي اجتماعي و پيشروي در
نبردهاي خونين، افق پيروزي هيچگاه براي طبقه ما چنين روشن نبوده است. اين حرف ممكن
است در برابر سنگيني بار شكست انقلاب 57 و
رخوت و انفعال و بهتي كه ببار آورد، شديداً بي پشتوانه و "غير معقول"
بنظر آيد. و مسلماً اگر با عينك بدبيني شكست طلبانه و سطحي نگري به قضايا نگاه
شود، چنين نيز هست. اما وقتي پرولتارياي آگاه ميداند كه طالب چه جامعه اي است و از
چه طريق، وقتيكه ابزار تحقق اهدافش را ميشناسد و در جهت دستيابي بدان ابزار گام
مينهد، سرخي و درخشندگي افق از پس تيره وتارترين گرد و غبارها، و سنگينترين موانع
نمودار ميشود؛ اين خصوصيت دوره كنوني است.
تجارب تاريخي ـ جهاني به
پرولتاريا درسها آموخته است، اما همين درسها عموماً در پراتيك مستقيم، برجسته تر و
قابل فهمتر ميگردد. تئوريهاي علمي و اصول بارها اثبات شده انقلابي، در هر پيروزي
يا شكست خود را عميقتر در ذهن طبقه انقلابي (و در درجه اول پيشروان طبقه) انعكاس
ميدهند و بيشتر و بيشتر به جزئي لاينفك از تفكر، نگرش و راهنماي عمل وي تبديل
ميشوند. بقول لنين: "هر انقلابي بمعناي يك تحول ناگهاني و شديد در زندگي توده
هاي عظيم مردم است... همانگونه كه هر تحولي در زندگي يك فرد بسي چيزها بوي مي
آموزد و وادارش ميسازد خيلي چيزها را ببيند و به چيزهاي زيادي پي ببرد، بهمانگونه
هم انقلاب در مدت كوتاهي پرمعناترين و گرانبهاترين درسها را به تمام مردم ميدهد...
در دوران انقلاب ميليونها و دهها ميليون تن از مردم در هر هفته بيش از يكسال زندگي
عادي و خواب آلود چيز مي آموزند؛ زيرا هنگاميكه تحول ناگهاني و شديد در زندگي يك
ملت روي ميدهد، با وضوح خاصي معلوم ميگردد كه هر يك از طبقات اين ملت چه هدفي را
تعقيب ميكند، چه نيروئي دارد و با چه ابزاري عمل مينمايد."
موقعيت ايدئولوژيك ـ
سياسي و تشكيلاتي امروز پرولتارياي انقلابي در ايران نيز متاثر از پراتيكش در
انقلاب گذشته است. انقلاب 57 و سالهاي متعاقب آن با تجارب مثبت و منفي خود،
پرولتاريا را وادار كرد كه روي پاهاي خود بايستد و راه رفتن آغاز كند. طبقه
انقلابي در ايران تجربه دست اولي از اينكار نداشت؛ حتي يك جمعبندي همه جانبه علمي
و انقلابي از زمين خوردنهاي گذشته نداشت؛ و مهمتر از همه، آموزشهاي رهبران انقلابي
مبتني بر سنتز تجارب مثبت و منفي پرولتارياي جهاني را يا بدرستي نميفهميد و يا
يكسره از ياد برده بود. بنابراين از زمين خوردن اين نوآموز نبايد تعجب كرد. بايد
زمين ميخورد تا سنگها و چاله ها را از نزديك ببيند و بهنگام بلند شدن آنچنان سر
خود را بالا گيرد كه متوجه تئوريها و آموزه هاي پرولتارياي جهاني شود. آنچه اهميت
داشت اراده و خواست فراگيري بود. پرولتاريا حركت كرد و راه رفتن را آموخت.
نخستين واقعيت ستبري كه
طي انقلاب 57 در برابر پيشروان طبقه كارگر قرار گرفت اين بود كه طبقات استثمارگر و
ارتجاعي هستند كه سر رشته جنبش را بدست دارند و عليرغم فداكاريها و تلاش انقلابي
طبقه كارگر و كمونيستها، "حرف آنهاست كه به كرسي مينشيند"؛ آنها هستند
كه ثمرات انقلاب را ميچينند و مهمتر از هر چيز، قدرت سياسي را از آن خود ميسازند.
همانطور كه يكي از رهبران برجسته و جانباختگان انقلاب پرولتري ـ رفيق غلامعباس
درخشان ـ در فرداي قيام 22 بهمن گفت: "قيام پيروز شد؛ اما طبقه كارگر شكست
خورد!" ولي، آيا شكست طبقه كارگر و نيز شكست انقلاب امري از پيش تعيين شده
بود؟ مسلماً خير. در صحنه پيچيده مبارزه طبقاتي هيچ مسير از پيش ترسيم شده اي وجود
ندارد. اگر پيشروان پرولتاريا ديدي روشن از طريق انقلاب و برنامه و خط صحيحي براي
مسلح شدن به ابزار ضروري انقلاب داشتند، بدون شك تاريخ بگونه اي ديگر نوشته ميشد؛
نه بدان معنا كه پيروزي سهل الوصولي ـ نظير آنچه نصيب دارودسته خميني شد ـ از آن
پرولتاريا و متحدان نزديكش ميگشت و اينك با ايران سرخي روبرو بوديم كه در مسير
سوسياليسم گام ميزند. اما بدون شك دستاوردهاي انقلابي تثبيت شده پرولتاريا بيش از اين
بود كه اينك داريم و شكست جنبش كمونيستي نيز از نوعي غير از شكست و تلاشي بعد از
سال 1360 ميبود.
طبقه كارگر پا بمدرسه
انقلاب نهاد و درسها آموخت، اما اين نهايت كاري كه ميتوانست و ميبايست انجام دهد
نبود. طبقه كارگر رزم انقلابي را تمرين كرد اما در ميدان رزم ديگران و دنباله روي
از ديگران. از اينرو انقلاب 57، از زاويه پرولتاريا، تمرين انقلاب اجتماعي نبود.
طبقه كارگر پيش از هر
چيز از ستاد رهبري كننده خود محروم بود. حزب طبقه كارگر ـ حزب كمونيست انقلابي ـ
وجود نداشت؛ در واقع سلاح ضروري و دائمي براي دانستن فن انقلاب و عمل كردن برمبناي
آن، در دست پرولتاريا نبود. جنبش جوان كمونيستي ايران عمدتاً بكارهاي فرعي و بي
ارتباط به يك نقشه انقلابي مشغول گشته، به هرج و مرج در ايدئولوژي خو گرفته و
معتقد بود كه بدين طريق ميتوان كارها را به پيش برد. بحران ايدئولوژيك برخاسته از
شكست پرولتاريا در چين ـ متعاقب مرگ مائوتسه دون ـ اين جنبش را نظير كل جنبش بين
المللي كمونيستي دربرگرفته بود؛ كمونيستهاي ايران از اين مسئله جمعبندي نداشتند و
لاجرم در عرصه ايدئولوژي و سياست پرولتري زيرپايشان شديداً سست شده بود؛ آنها
ماركسيسم ـ لنينيسم ـ انديشه مائوتسه دون را بديده شك مينگريستند و اين شك را با
از هم جدا كردن پيكره واحد علم رهائي پرولتاريا، و به خيال خود چسبيدن به دو جزء
اول بروز ميدادند. از حيث تئوري، آنجا كه صحبت از استراتژي و تاكتيك انقلابي پيش
ميآمد، نجواي نسخه تحريف شده و اكونوميست ـ رويزيونيستي "از اعتصاب تا
قيام" بگوش ميرسيد و آنچه ذره اي در اذهان جاي نداشت مقوله جنگ خلق و آموزه
هاي مائوتسه دون بود. ايجاد حزب پيشاهنگ پرولتري بدون رفع اين بحران، و تسويه حساب
با اين گرايشات رشد يابنده انحرافي متصو ر نبود و در عين حال نميتوانست جدا از
سازماندهي و پيشبرد پراتيك انقلابي پرولتاريا بانجام رسد. براي آنكه پرولتاريا
نقطه اتكاء و مبناي حركت خود را مستحكم سازد، ضروري بود كه نگرش انترناسيوناليستي
را حفظ و تعميق كند و بهمراه ساير گردانهاي پرولتارياي بين المللي جهت خروج از
بحران موجود حركت نمايد.
در مقابل، دشمنان
رنگارنگ طبقه كارگر ايستاده بودند: بحد كافي متشكل و عليرغم ضعفها و تضادهاي
دروني، صاحب سازمان نظامي و متمركز حكومتي؛ كمر بسته به سقط انقلاب و در عين حال
مترصد استفاده از انرژي و توان طبقات تحتاني در جهت منافع استثمارگرانه و ارتجاعي
خود. نتيجه آنكه پيشروان طبقه كارگر با جهت گم كردگي، و خود طبقه با ذهنيت بدوي و
خودبخودي از مبارزه، همچون قهرماناني كه تنها به روحيه انقلابي، فداكاري و شرف
مبارزاتي خود متكي هستند، بدون سلاحي مناسب وارد جنگ با هيولاهاي رنگارنگ و مجهز
شدند. واضح است كه بدون آگاهي، نقشه و تشكل منطبق بر يك خط و ايدئولوژي انقلابي و
علمي، بدون آمادگي واقعي براي يك مبارزه طولاني و سرسختانه، بدون وجود رهبران و
سازماندهندگان انقلابي بقدر كفايت آماده ـ كه همه اينها تنها در جريان برپائي و
پيشبرد جنگ خلق در سالهاي قبل از آن ميتوانست حاصل شود ـ اميد به پيروزي طبقه
كارگر در انقلاب بشدت بي پايه بود. ليكن، با حداقلي از جهت گيري سياسي ـ
ايدئولوژيك درست متبلور در تئوري و پراتيك انقلابي، و استحكام بر علم و ايدئولوژي
ماركسيسم ـ لنينيسم ـ انديشه مائوتسه دون، پرولتارياي آگاه ميتوانست به پيشرفتهاي
بسيار مهمي در جهت پيروزي نائل آيد؛ و همانگونه كه پيشتر گفتيم، تاريخ را بگونه اي
ديگر بنويسد.
در پروسه انقلاب 57 طبقه
كارگر به سلاحي كه در دسترس داشت، سلاحي كه دستيابي به آن، حداقل آگاهي و تشكل و
انگيزه انقلابي را طلب ميكرد، چنگ انداخت: اعتصاب. طبقه كارگر با اين سلاح نميتوانست
بپاي نابودي قهرآميز ماشين دولتي ـ و در مركز آن ارتش ـ برود؛ اعتصاب ميتوانست
حكومت شاه را فلج كند، ميتوانست در دل حكومتيان و مزدورانشان هراس ايجاد نمايد،
ميتوانست چشم جهانيان را متوجه وخامت اوضاع ايران گرداند، و حتي ميتوانست برخي
مطالبات اقتصادي و سياسي را بر ارتجاع و امپرياليسم تحميل نمايد؛ اما بهيچوجه
نميتوانست حق حاكميت را نصيب پرولتاريا سازد؛ نميتوانست بنيادهاي جامعه كهن را
درهم شكند و شالوده جامعه نو را بريزد.
در انقلاب 57 طبقه كارگر
از نبود حزب خود رنج ميبرد. پيشروان طبقه بر اهميت وظيفه ايجاد حزب واقف نبودند.
بسياري از پرولترهاي انقلابي كه عليرغم آنهمه فداكاريهاي سترگ، خود را در مقابل
مرتجعين اسلامي و بورژوا ليبرالهاي ضدانقلابي كه زمام جنبش را بدست گرفته بودند در
ضعفي فزاينده ميديدند، با محدود نگري معضل را تا سطح پراكندگي و نبود اتحاد در بين
"نيروهاي چپ" تنزل ميدادند. حال آنكه، حزب بهيچوجه بمفهوم ظرفي كه عناصر
و گروههاي چپ را در خود جاي دهد و توانشان را فزون سازد نبوده و نيست. اگر در
روزهاي بهمن يا قبل از آن، هزاران كمونيست انقلابي و پيشروان راستين طبقه كارگر
تماماً در صفوف تشكلي واحد گرد ميآمدند، اما ديدگاه، خط و برنامه صحيحي بر آن تشكل
حاكم نبود، اگر علم و ايدئولوژي ماركسيسم ـ لنينيسم ـ انديشه مائوتسه دون هدايت
كننده آن حزب نبود، نتيجه اي كيفيتاً متفاوت با آنچه نصيب جنبش كمونيستي شد، بدست
نميآمد.
در جريان انقلاب 57 و
متعاقب آن، طبقه كارگر به اشكال مختلفي از تشكل توده اي دست يافت. اما چرا اين
تشكلات توده اي كارگري(شورا، سنديكا و اتحاديه)، آن ظرف كليدي ضروري براي اعمال
رهبري طبقه كارگر، سازماندهي نيروها و به پيروزي رساندن انقلاب دمكراتيك نوين
نبودند؟ چرا چنين تشكلاتي هرقدر هم گسترده و قدرتمند، نميتوانستند قائم به ذات در
جهت كسب قدرت سياسي حركت كنند؛ و حتي توان حفظ خود در مقابل يورشهاي جمهوري اسلامي
را هم نداشتند؟ در پاسخ به اين سئوالات است كه روشن ميشود تمام آن مباحثات ميان
گروه هاي منتسب به جنبش كمونيستي و محافل كارگري بر سر "سنديكا يا شورا؟"،
حكم نواختن سرنا از سر گشادش را داشت. اين تشكلات توده اي بنا بر مضمون خود،
چارچوب وسيعتري از اقشار و اهداف محدودتري را شامل ميشد؛ پيشروان پرولتاريا ـ كه
همواره اقليتي را تشكيل ميدهند ـ بدون آنكه بدانند چه ميخواهند و چگونه ميتوانند
به اهداف خود برسند، بدرون اين تشكلات ميرفتند يا خود آنرا ايجاد ميكردند و به
سازماندهي مبارزات توده اي مشغول ميشدند. بدون هدف نهائي و بدون وظيفه مركزي، هر
مبارزه و اعتصاب و تحصني به چيزي در خود بدل ميگشت و نتيجه و سرنوشتش ـ حتي در
صورت پيروزي ـ بخود محدود ميشد. در جنبش كمونيستي و در ميان فعالين كارگري اين
گرايش وجود داشت كه به مبارزه بمثابه چيزي مقطع و جدا از كار پيشبرد همه جانبه
انقلاب نگريسته شود و در واقع جانشيني براي اينكار گردد. آنچه فراموش ميشد، چيزي
كه پرولترهاي انقلابي نبايد فراموش كنند، اين بود كه هر جنبش و مبارزه مشخص ـ
خودبخودي يا آگاهانه ـ فقط جرياني از سير كل ي پيشرفت امور است. با افت و خيز در
جنبش خودبخودي توده اي ـ كارگري، دامنه نفوذ و تحرك اين تشكلات كم و زياد ميشد و
بر همين مبنا در مقاطعي كاملا به همان چند نفر فعال پيشرو محدود ميماند و سپس از
هم ميپاشيد. از سوي ديگر، مضمون فعاليت آنها كه به طرح مطالبات در برابر حكومت
محدود بود عليرغم خواست بسياري از رهبران و بدنه انقلابيش، در چارچوب فعاليت
رفرميستي ميگنجيد؛ زيرا نه توان ارائه برنامه و نقشه براي سرنگوني انقلابي رژيم را
داشت، نه ابزار چنين كاري را صاحب بود، و نه چنين برنامه، نقشه و ابزاري در جامعه
موجود بود تا خود را تابع آن سازد. اينكار فقط از عهده يك حزب پيشاهنگ پرولتري
ساخته بود ـ حزبي كه هر حيطه اي از فعاليت و مبارزه را در خدمت و تابعيت از اهداف
اساسي انقلاب و وظيفه مركزي پرولتاريا ـ كسب قدرت سياسي از طريق جنگ ـ رهبري نمايد.
اينچنين بود كه تشكلات اصيل توده اي و مبارزات توده هاي كارگر و ديگر زحمتكشان، به
دستاوردها و نتايج پايدار دست نيافت. بدون وجود تشكيلات ضروري پايدار پرولتاريا
يعني حزب و بدون جاري بودن عمده ترين شكل مبارزه اي كه حزب بايد رهبري كند (يعني
مبارزه مسلحانه)، امكان پايداري هيچ دستاوردي براي طبقه انقلابي وجود ندارد.
كارگران طالب انقلاب، در
تجربه 57 بعينه ديدند كه هر چقدر ضرورت انقلاب اجتماعي امري بديهي و ساده است،
بهمان درجه تحقق آن موضوعي عميق و همه جانبه است. انقلاب 57 به توده هاي كارگر
آموخت كه چگونه بسياري از نيروهاي سياسي ميتوانند در مخالفت و ضديت با حكومت قرار
بگيرند بي آنكه بخواهند كل سيستم موجود و ارزشهاي آن را داغان كنند. توده ها
دريافتند كه نيروهائي ميتوانند باشند كه عليرغم شعار پردازيهاي انقلابي نمايانه،
يا حتي برخورد قهرآميز به دارودسته حاكم، در عمل بدنبال تغيير شكل اوضاع در جهت
منافع بورژوائي خود بگردند. حال آنكه منافع توده هاي تحت ستم و استثمار به سرنگوني
يك دارودسته حكومتي محدود نشده، بلكه درهم شكستن ماشين دولتي ـ و در مركز آن، ارتش
ـ و حركت براي نابودي مناسبات كهن و برقراري مناسبات نوين را شامل ميشود.
در انقلاب 57، قلب ماشين
دولتي و حافظ اصلي مناسبات موجود، يعني نيروي مسلح ارتجاع نابود نشد و اساساً دست
نخورده باقي ماند؛ ارتش با هزار و يك حيله از سوي جريان خميني و متحدانش، و
امپرياليستهاي غربي از تير رس خارج شد. هر دو اينها براي حفظ حاكميت خود و تداوم مناسبات
كهن، به حفظ، گسترش و تقويت اين ارگان محتاج بوده ـ و هستند.[1]
پرولتاريا از لحاظ نظري به جايگاه ارتش واقف بود و از مدتها پيش از قيام 22 بهمن،
شعار نابودي آن را ميداد. توده هاي انقلابي نميدانستند كه پيروزي قيام بدون درهم
شكستن ركن اساسي دولت ـ قواي مسلح ـ بهيچوجه نميتواند معادل با پيروزي بر نظام
حاكم قرار داده شود. كمونيستهاي انقلابي واقعاً با ني ت نابودي ماشين دولتي كهن و
قلب آن، در روزهاي قيام به پادگانها هجوم ميبردند و توده ها را بدين كار تشويق
مينمودند. اما در پروسه انقلاب عملا نشان دادند كه مفهوم واقعي اين امر را درك
نكرده و لاجرم در پي ايجاد ابزار ضروري تحققش نيز نيستند. شعار "نه سازش، نه
تسليم، تنها ره رهائي: جنگ مسلحانه!" بصورتي كاملا سطحي درك ميشد. انگار
بناگهان از نقطه اي نامعلوم اسلحه ظاهر ميشود و در اختيار توده بي شكل و ميليوني
قرار ميگيرد؛ سپس با يك درگيري سريع، حكومت سقوط ميكند و قواي مسلحش نيز نميتوانند
به او كمكي برسانند. طنز اينجاست كه ظاهراً عين همين تصوير در قيام بهمن صورت تحقق
بخود گرفت! در آن مقطع آنچه بطور جد ي و علمي به ذهن كمونيستها خطور نكرد، ضرورت
ايجاد ارتش انقلابي تحت رهبري پرولتاريا بود ـ ارگاني براي جنگيدن، نابود ساختن
ذره ذره ارتش دشمن، گسترش يافتن، حفاظت از دستاوردها و كسب پيروزي سراسري ـ،
ارگاني كه بر آن سياست پرولتري حاكم باشد و از آموزه هاي نظامي مائوتسه دون پيروي
كند، ارگاني كه تركيب نيروي رهبري كننده، ستون فقرات و بدنه اش از حيث طبقاتي
كاملا روشن باشد؛ نقطه ايجاد و ساختمان، و عرصه اصلي عملكردش بلحاظ استراتژي
انقلاب كاملا مشخص باشد. درك اين مطلب بود كه ميتوانست چشم طبقه كارگر را از روي
حوادث پر سر و صدا و قدرتنمائي رقباي مرتجع و ضدانقلابي در شهر، بسوي منبع قدرت
نهفته انقلابي و رزمگاه اصلي ارتش سرخ طبقه كارگر، يعني توده عظيم دهقانان و مناطق
روستائي باز گرداند.
در پروسه انقلاب 57،
كمونيستهاي انقلابي توجه درخور را نسبت به روستا و جنگ دهقاني كه خود ميبايست
پرچمدار و محرك برپائيش ميشدند، نداشتند. جوش و خروش سالهاي 57 ـ 56 عمدتاً در
شهرها متمركز شده بود؛ اين پايگاههاي سنتي ارتجاع اسلامي، بورژوازي متوسط و خرده
بورژوازي مرفه بود كه قوام و گسترش مييافت. كارگران شهري اگرچه پيوندهاي طبيعي
محكمي با روستا داشتند و نقش خط انتقال جنبش از شهرها به "زادگاه" خويش
را بازي ميكردند، ليكن تنها قادر بودند تحولات خودبخودي شهرها و حتي گاه خط و
برنامه و روش طبقات غير را به نزديكترين متحدان طبقاتي خود ـ دهقانان بي زمين و كم
زمين ـ منتقل سازند و قادر نبودند كه پرولتارياي روستا و زحمتكشان ده را از چارچوب
جنبش موجود و رهبري طبقات بورژوا رها كنند. نتيجه آن شد كه پتانسيل و انرژي
انقلابي عظيمي كه طي دهها سال اعمال ستم و استثمار وحشيانه كمپرادور ـ فئودالي در
روستاهاي ايران انباشته گشته بود، امكان رها شدن نيافت. در اكثر نقاط دهقانان ـ
خصوصاً در استانهاي مركزي ـ و در نزديكي مراكز جنبش تحت رهبري خميني، نقش سياهي
لشكر را در انقلاب بعهده گرفتند و بواسطه موقعيت طبقاتي و شرايط زيست و كار حتي
نتوانستند بطور خودبخودي ـ همچون كارگران شهرنشين ـ با برپائي حركات مستقل
مبارزاتي، عرض اندامي بكنند. انقلاب در عمق ريشه نگرفت؛ لاجرم نه تنها توان
پايداري در برابر توفان دسائس و مصائب را از دست داد، بلكه نتوانست در جهتي درست
رشد و نمو نمايد. انقلاب به رشد در محيط "طبيعي" خود بسنده كرد و اصولا
به شهرها محدود ماند. اينچنين بود كه ثمراتش دور از دسترس طبقه كارگر و عمدتاً در
دسترس نيروهائي قرار گرفت كه نفعشان در عمق نيافتن ريشه هاي انقلاب بود. در سينه و
مغز اكثريت عظيم دهقانان، انگيزه و خواست و اشتياق سوزان به دگرگوني ريشه اي
مناسبات حاكم وجود داشت ـ و دارد؟ در كردستان و تركمن صحرا و فارس تنها بفاصله چند
روز از سرنگوني رژيم پهلوي، جنبشهاي مهم دهقاني برپاگشت، تا سطح مبارزه مسلحانه و
برخي جوانب اعمال قدرت توده اي هم پيش رفت و جوانبي از خواسته ها، جهت گيري و
پتانسيل نهفته در ميان توده دهقاني را نمايان ساخت. در كردستان، همين جنبش دهقاني
بود كه در آميزش با نبرد عليه ستم ملي، طلايه دار جنبشي انقلابي گشت و پيوند
كمونيستهاي انقلابي و ديگر انقلابيون با محرومان روستائي در جريان جنگ عليه حكام
نوين را باعث شد. تازه، اينهمه در شرايطي انجام شد كه خط و برنامه روشن و صحيح
پرولتري بر سر مسئله ارضي ـ دهقاني و استراتژي انقلاب وجود نداشت و درك محدودي كه
از چگونگي حل مسئله ارضي بعمل گذاشته ميشد، نميتوانست به بسيج و متحول ساختن همه
جانبه توده هاي دهقان بيانجامد.
ماركس ميگويد فن جنگ را
تنها از طريق جنگيدن ميتوان فراگرفت. اين حكم در مورد قابليت حكومت كردن و اداره
امور جامعه نيز صدق ميكند. براي آنكه توده هاي وسيع بتوانند واقعاً به حق حاكميت
دست يابند و ديكتاتوري انقلابي خويش را برپا دارند، ميبايد در پروسه طولاني جنگ با
هدف برقراري حكومت سرخ در هر آنجا كه امكانش وجود دارد، به تمرين حكومت بپردازند.
توده هائي كه بار قرنها حاكميت استثمارگران و ستمگران و مناسبات اسارتبار را بر
دوش دارند، تنها از چنين طريقي است كه ميتوانند راه و رسم اعمال قدرت را بياموزند.
و استقرار چنين حكومت سرخي ممكن نيست مگر با سلاح برداشتن و محو ارتجاعيون و برهم
زدن مناسبات اقتصادي ـ اجتماعي كه آنان نمايندگيش ميكنند. هر دولتي كه در يك جامعه
تحت سلطه امپرياليسم بطريقي غير از اين (بشيوه هاي مسالمت آميز طي نقل و انتقالات
و عقب نشينيهاي حساب شده امپرياليستي، يا شيوه هاي خونين كودتائي) بر سر كار آيد
عليرغم هر نامي كه بر خود نهد و هر ادعائي كه داشته باشد، نه قادر است و نه
ميخواهد مناسبات موجود را درهم شكند.
اما بسياري از جريانات
اكونوميست و بيگانه با تئوريها و آموزشهاي علمي پرولتاريا عاجز از درك اين حقايق،
همصدا با برخي جريانات رويزيونيستي هوادار بلوك سوسيال امپرياليستي شوروي به
الگوسازي از تجربه انقلاب 57 بمثابه راه "طبيعي" كسب قدرت سياسي در
ايران پرداختند. اين واقعيتي بود كه خميني و دارودسته اش (يعني يك باند ديگر از
طبقات ارتجاعي حاكم) بشيوه اي كه ديديم قدرت را از آن خود ساختند. در اين راه اين
جريان بر جنبش معيني ـ اساساً در شهرها ـ بمثابه عامل فشار بر حكومت شاه و قدرتهاي
امپرياليستي اتكاء نمود، در صفوف هيئت حاكمه وقت شكاف انداخت، بخشهائي از كمپرادورها،
فئودالها و بورژوا ليبرالهاي مخالف شاه را تحت پرچم جمهوري اسلامي با خود همراه
ساخت و سرانجام نظم كهن و ماشين دولتي موجود را از گزند انقلاب حفظ نمود و خود
بمثابه هيئت حاكمه نوين، نماينده درجه اول اين مناسبات شد. هر جرياني كه قصد
پيمودن چنين طريقي را دارد ـ عليرغم هر ماهيت و ني تي كه داشته باشد ـ نهايتاً و
دير يا زود (در صورت موفقيت) به همان نتايج خواهد رسيد و بيان منافع و اهدافي
مشابه با هر هيئت حاكمه كمپرادوري ديگري در جهان خواهد شد. دو شاهد زنده اين مدعا،
هيئت حاكمه هاي كنوني ايران و نيكاراگوآ هستند كه از دو جايگاه طبقاتي متفاوت كار
را شروع كردند و قدرت سياسي را بكف آوردند، اما امروز هر دو بالاجبار در موقعيت
كمپرادوري يكساني قرار گرفته اند. در عين حال، جريانات فوق الذكر از نمونه يك
تجربه مثبت براي كسب و اعمال قدرت سياسي در همان پروسه انقلابي بسادگي گذشتند و
هيچگاه اين تجربه را از زاويه راه انقلاب مورد بررسي قرار ندادند و اين دو برخورد
بهيچوجه تصادفي و نامرتبط با يكديگر نبود: در كردستان توده هاي دهقان و كارگران و
زحمتكشان شهري حول مطالبات سياسي ـ اقتصادي خود متشكل شدند و سلاح بدست گرفتند تا
دستاوردهائي كه در جريان سرنگوني شاه كسب كرده بودند را در برابر يورش حاكميت جديد
محافظت كنند. عليرغم آنكه كمونيستهاي انقلابي رهبري كل جنبش و جنگ را بدست
نداشتند، چيزي از اهميت اين تجربه نميكاهد.
در پروسه انقلاب 57،
جنبش كمونيستي ايران كه از تئوريهاي كبير ماركس، لنين، مائوتسه دون دور شده بود،
بواسطه ناتواني در تحليل طبقاتي و تشخيص نزديكترين متحدين، امري كه در ارتباط
لاينفك با درك سطحي از مفهوم انقلاب اجتماعي و نحوه كسب قدرت سياسي قرار داشت، به
دنباله روي از جريانات مختلف بورژوائي كشانده شد. هر چه كمونيستها از متحدان نزديك
پرولتاريا ـ توده دهقانان فقير و نيمه پرولتاريا ـ دور ميشدند، بيشتر به دنباله
روي از بورژوازي و روشهاي بورژوائي كشيده ميشدند. نگرش حزبي موجود نبود، وظيفه
مركزي گم شده بود، لذا دركهاي نادرست از اتحاد طبقات رواج يافت. شك نيست كه
پرولتاريا در جريان پيشبرد انقلاب اجتماعي ـ و براي موفقيت در اينكار ـ به اتحاد
با اقشار و طبقاتي غير از خود نياز داشت و دارد. پرولتاريا بايد بتواند هر نيروئي
كه براي پيروزيش ضروري است را با خود متحد كند. اما كارگران بايد اين نكته را
بياموزند كه عباراتي از قبيل "حكومت مردم بر مردم" خزعبلاتي بيش نيست.
چرا كه مقوله بي شكل و بي هويتي بنام "مردم" وجود ندارد. مردم به طبقات
تقسيم ميشوند. اين بورژوازي است كه با رواج دادن اين خزعبلات ميكوشد تمايزات
طبقاتي را مخدوش كرده و سازش طبقاتي را تبليغ نمايد. اتحادي را كه طبقه كارگر
بوجود ميآورد، خود بر اين حقيقت كه "مردم" به طبقات متمايز گشته اند،
پرتو ميافكند. بعبارت ديگر اتحادي است كه با ترسيم تمايزات طبقاتي، به گرد پرچم
طبقاتي معيني (يعني پرچم طبقه كارگر) و با طبقات معيني (طبقاتي كه در انقلاب
دمكراتيك نوين منفعت دارند و آنان را خلق ميناميم) حاصل ميشود. صحت اين سياست را
تجارب پيروزمند پرولتاريا در روسيه و چين به اثبات رسانده بود. برمبناي همين سياست
بود كه مائوتسه دون از ايجاد جبهه متحد بعنوان يكي از اجزاء استراتژي طبقه كارگر
در انقلاب دمكراتيك نوين ياد نمود. از سوي ديگر، اگر طبقه كارگر اتحاد صفوف خلق را
تحت رهبري و برنامه خويش بوجود نياورد، سير وقايع و فشار تضادهاي عيني، اشكال
ديگري از اتحاد طبقاتي را تحت مهر و برنامه طبقات غير به پرولتاريا تحميل ميكند.
تجربه انقلاب 57 نمونه زنده اي از اين ماجراست. ليكن تامين اتحاد طبقات تحت پرچم
پرولتاريا در گرو آن بوده و هست كه نقشه و برنامه و دورنماي روشن پرولتري
(استراتژي و تاكتيك) و تشكيلات رهبري آن (حزب) و نيروهاي مسلح تحت رهبري حزب وجود
داشته باشد. در اين ميان، پيشاهنگ پرولتري در درجه اول و عمدتاً بايد در پي اتحاد
با دهقانان فقير و نيمه پرولتارياي شهر كه بدليل موقعيت طبقاتيشان، وفادارترين و
استوارترين متحدان طبقه كارگرند باشد. اين اتحاد شالوده پيشبرد جنگ انقلابي تحت
رهبري پرولتاريا را تشكيل ميدهد و در طول آن شكل ميگيرد و قوام مييابد. براي تحقق
چنين اتحادي و نيز اتحاد گسترده تر صفوف خلق تحت رهبري پرولتاريا، فقط خواست ما
كافي نيست. نمايندگان سياسي طبقات فوقاني و مياني بطور سيستماتيك خط و برنامه
رفرميستي يا كمپرادوري را تحت پوششهاي مختلف فرموله كرده و در ميان توده ها اشاعه
ميدهند. پرولترهاي انقلابي بدون مبارزه خستگي ناپذير و قاطع با اين نظرات و برنامه
ها نميتوانند بندهاي ايدئولوژيك ـ سياسي بورژوا ـ فئودالي را از ذهن توده هاي
تحتاني شهر و روستا بگسلند و آنان را تحت پرچم خود متحد كنند. مقابله مداوم با اين
خطوط و گرايشات بخش مهمي از تربيت انقلابي كارگران، دهقانان و روشنفكراني است كه
پا بعرصه مبارزه آگاهانه و متشكل انقلابي ميگذارند. حادتر شدن تضادهاي سيستم و
بموازات آن، متنوعتر شدن برنامه ها و خطوط طبقاتي لزوم چنين مبارزه اي را فزونتر
ميسازد. اين واقعيت را در جريان انقلاب 57 بخوبي ديديم كه چگونه با فشار بحران
انقلابي، نيروهاي گوناگون فعال شدند و به تبليغ و بسيج و سازماندهي نيرو پرداختند؛
و در پيشاپيش همه دارودسته خميني را ديديم كه براي جلوگيري از تعميق انقلاب و حفظ
موقعيت و منافع خود، اتحاد نوع "وحدت كلمه" و همبستگي نوع "بحث بعد
از مرگ شاه" را پيش گذاشتند. نتيجه آن شد كه مناسبات دست نخورده باقي ماند و
زنجير بر دست و پاي ستمديدگان دوباره محكم شد. اما همين شرايط حاد جامعه، بهترين
مصالح مادي را براي تربيت و تعميق آگاهي طبقاتي توده هاي تحتاني فراهم آورد. بشرط
آنكه كمونيستها اين آموزه لنين را آويزه گوش زحمتكشان شهر و روستا قرار دهند كه:
"هرگاه توده هاي تحت استثمار ياد نگيرند در پس هر حرف، برنامه و شعار منافع
طبقاتي معيني را جستجو كنند، آنگاه قرباني جهالت خود خواهند شد."
انجام وظايف و پيشبرد
نقشه هائي كه برشمرديم همگي در گرو حاكميت و رهبري يك خط ايدئولوژيك ـ سياسي صحيح
بر تشكيلات پيشاهنگ پرولتارياست؛ يعني آنكه اين تشكيلات بلحاظ طبقاتي خود بخواهد،
و از حيث دوربيني و دقت نظر سياسي خود ـ كه در تحليل ها، استراتژي و تاكتيكهايش
متبلور ميشود ـ بتواند چنين عمل كند. عامل تعيين كننده در عملكرد و سرنوشت يك حزب،
خط سياسي ـ ايدئولوژيك حاكم بر آن است. حزب فقط يك چتر تشكيلاتي نيست. هرچه نقش
ايدئولوژيك ـ سياسي حزب بيشتر باشد امكان اينكه توده ها بواقع سر رشته امور انقلاب
را آگاهانه در دست گيرند و جهان را در راستاي آمال و منافع خويش متحول سازند بيشتر
ميشود. فقط با وجود چنين پيشاهنگي است كه نقش آگاهانه توده ها تكامل و گسترش
مييابد. هرچه نقش پيشاهنگ از لحاظ سياسي و ايدئولوژيك تقويت شود، توده ها آگاهانه
تر سرنوشت جامعه و جهان را تعيين خواهند كرد.
آن محوري كه تعيين كننده
كليه فعاليتهاي حزب است با وظيفه مركزي كمونيستها مشخص ميشود. آيا اين تشكل در جهت
كسب قدرت سياسي از طريق جنگ قدم برميدارد يا نه؟ آيا كليه فعاليتها، موضعگيريها و
تاكتيكهاي سياسي و نظاميش در خدمت اين استراتژي قرار دارد يا نه؟ آيا گسترش و
تكامل واحدهاي تشكيلاتي و خود تشكيلات بمثابه يك كل، همگي حول اين استراتژي انجام
ميپذيرد يا نه؟ بقول مائو: "وظيفه مركزي ما عبارت است از بسيج توده هاي وسيع
براي شركت در جنگ انقلابي، سرنگون ساختن امپرياليسم و يكمپرادورهاي حاكمه از طريق
چنين جنگي، گسترش انقلاب در سراسر كشور و بيرون راندن امپرياليستها... هركس كه
اهميت كافي به اين وظيفه مركزي نميدهد، انقلابي خوبي نيست"، "هر كار
ديگري بايد تابع و در خدمت اين جنگ باشد. كار سياسي و هر شكل ديگري از فعاليت بايد
تابع آن باشد." در جريان انقلاب 57، تشكلات منتسب به جنبش كمونيستي از اين
وظيفه مركزي غافل بودند؛ لاجرم در مسيري بي سرانجام گام ميزدند و بدين خاطر
فعاليتشان ـ هرچقدر هم فداكارانه و صادقانه ـ پاسخگوي مطالبات تاريخ نبود. سپس
گرهگاه 1360 فرارسيد. تجربه برخوردهاي متفاوت به وظائف پرولتري در اين مقطع ـ و
مشخصاً حركت سربداران ـ نشان داد، آنجا كه كمونيستهاي انقلابي جهت ايدئولوژيكي
درست ووظيفه مركزي خويش راباز شناختند، راه گسست ازانحرافات وكنار زدن موانع سنگين
سياسي ـ ايدئولوژيك وتشكيلاتي گشوده شد؛ و راه درك مفهوم حزب و نزديك شدن به كيفيت
فعاليت حزبي وتشكيلات حزب هموارگشت. پرولتارياي انقلابي در پرتو اين جهت گيري نوين
بود كه بر دركهاي رايج گذشته از حزب بمثابه تشكيلات دربرگيرنده كل طبقه، يا محصول
وحدت كل گروهها و سازمانهاي چپ موجود، بر درك نادرست از حزب بمثابه "يك كمي ت
قابل توجه از كارگران"، خط بطلان كشيد. بار ديگر اين گفته مائو دورنماي
كمونيستهاي انقلابي قرار گرفت كه: "خط ايدئولوژيك ـ سياسي تعيين كننده همه
چيز است. وقتي اين خط صحيح باشد سربازان خود را گرد خواهد آورد." حركت
سربداران نه فقط قيامي مسلحانه بقصد سرنگوني حاكميت ارتجاعي، بلكه قيامي عليه خط
بورژوائي و آن دسته رهبران بورژواشده اي بود كه جاخوش كرده و بمانعي در راه انجام
رسالت انقلابي پرولتاريا تبديل شده بودند.
در مقابل، تلاشي و يا
انحطاط ساير خطوط و تشكلات منتسب به جنبش كمونيستي ايران در مقطع 61 ـ 1360 و
متعاقب آن، نمايانگر اين بود كه در مصاف طلبيهاي جد ي و پراهميت انقلاب، كيفيت
معيني لازم است كه بتواند از آزمونها پيروز بدرآيد و تسليم انحلال طلبي نشود. بطور
كلي تجربه انقلاب نشان داد كه بهنگام فرارسيدن آزمونهاي تاريخي، اگر تشكيلات
پيشاهنگي موجود نباشد يا گامهاي معين در جهت ايجاد و ساختمانش برداشته نشده باشد،
مسلماً شانس كمي براي پيروز بدرآمدن از ميدان وجود خواهد داشت. اما اگر تشكلي با
كيفيت حزبي موجود باشد، در جريان مصافها قدرت خواهد گرفت؛ و حتي اگر شكست هم
بخورد، بهمراه توده هاي انقلابي آبديده خواهد گشت.
انقلاب 57 نسلي از
انقلابيون را از دل خود بيرون داد و در مقياسي وسيعتر يك نسل را در كوره داغ
تحولات پرورد. سركوب انقلاب و كشتار انقلابيون بدست ارتجاع اسلامي، و سرخوردگي و
ياس ناشي از شكست انقلاب، لطماتي جد ي بر اين نسل وارد آورد. بسياري از كمونيستها
و انقلابيون كه حاصل دهها سال مبارزه طبقاتي بودند جان باختند؛ بسياري ديگر را
فشار بحران ايدئولوژيك ـ سياسي و نبود دورنماي روشن و تعميق انحرافات از پاي
درآورد. بسياري از توده ها كه در پروسه انقلاب فعال بودند و در شرايط اعتلاء
انقلابي پا بصحنه گذاشته حاضر به فداكاريهاي عظيم بودند، بعد از شكست انقلاب
دوباره به روال "عادي" زندگي بازگشتند. بودند كساني هم كه دركشان از
مبارزه و انقلاب و گستره و عمق آن محدود بود و واقعاً به پيچ و خم راه آگاه
نبودند، لذا خيلي زود خسته شدند؛ براي اينان انقلاب در همان حد تظاهرات خياباني و
فرار شاه و تسليم ارتش خلاصه ميشد و بعيد نيست كه هم اكنون منتظر تكرار همين چيزها
براي سرنگوني خميني باشند تا دوباره فعال شوند. اما در يك مسئله جاي ترديد نيست؛
طبقه كارگر و توده هاي وسيع عميقتر و گسترده تر از هر دوره ديگري از حيات جامعه
ايران از نظر سياسي بيدار شدند و امروزه يكي از سياسي ترين توده هاي جهانند. بر
چنين زمينه اي، درگير شدن توده ها در فعاليت سياسي بسيار ساده تر خواهد بود و
البته با كيفيتي بالاتر از سالهاي 57 ـ 56؛ زيرا آنها با جمعبندي از تجربه انقلاب
گذشته بميدان خواهند آمد. اين خود ذخيــره بســيار مهــمي براي پرولتارياي آگاه در
ســازمانـدهي نيروها و تدارك و پيشــبـرد جنگ انقــلابي است. هيچكس قادر نيست
اوضاع را بحالت سابق برگرداند، توده ها را تخدير كند و غير سياسيشان سازد. اوضاع
اصلا مثل سالهاي اقتدار شاه نيست كه اكثر مردم نميدانستند انقلابيون چه ميخواهند،
براي چه مبارزه ميكنند و ربطشان به توده ها چيست. بعلاوه اوضاع ايران بر زمينه
اوضاع جهان درگير بحراني مداوم است و اصولا دوران آرامشي نميتواند پديد آيد كه
طبقات حاكم را در تخدير دوباره مردم ياري دهد. حتي هيئت حاكمه خود بالاجبار مردم
را بيشتر و بيشتر به عرصه سياست ميكشاند. در دوره پيشاروي، عده اي از فعالين سابق
دوباره فعال خواهند شد. اما عده اي نيز بواسطه تغيير بنيادين بينش انقلابي و
جايگاه طبقاتي خود بالكل از دست رفته اند. در عوض، عده اي از آنان كه در صفوف اول
فعاليت كمونيستي نبودند، بصفوف اول رانده شدند. آن دسته از فعالين كمونيست سابق كه
هنوز به آرمانهاي انقلابي وفادارند، بواسطه تجربه شان از دوران تلاطم انقلابي و
درسهاي عظيم و گرانبهائي كه با خود دارند، براي آينده بسيار ارزشمندند. اما اشتباه
خواهد بود اگر انتظار داشته باشيم دوباره در صف اول نبرد جاي گيرند. اينك بايد
نيروئي نوين پا بعرصه گذارد و بار انقلاب را بدوش كشد. اين نيروي نوين بايد توسط
پيشاهنگ كمونيستي به درسهاي كليدي انقلاب گذشته مسلح گردد و راه را از چاه تشخيص
دهد.
هيئت حاكمه اسلامي و
قدرتهاي امپرياليستي نيز به اين واقعيت آگاهند و با تمام قواي ايدئولوژيك ـ سياسي
و سركوب پليسي ميكوشند از بميدان آمدن اين نيروي نوين جلوگيري كنند. همه تلاش آنها
اينست كه جمعبندي معوج و ضدانقلابي خود از انقلاب ايران را بخورد اين نيرو دهند:
"انقلاب يعني جمهوري اسلامي! پس پشت دستتان را داغ كنيد!" همصدا با
اينها، بورژوا ليبرالهاي ضدانقلابي و روشنفكران مذبذب خرده بورژوا نيز در گوش مردم
خواندند كه "اينست آخر و عاقبت جرات كردن و عليه نظم موجود بپاخاستن."
ضدانقلاب از يكسو با بزرگ كردن قربانيها و مصائبي كه توده ها در جريان سرنگوني
رژيم سلطنتي و متعاقب آن متحمل شده اند، ميكوشد تخم هراس از دست زدن به هر اقدام
انقلابي ديگر را در دل ستمديدگان بپرورد؛ و از ديگر سو با وانمود ساختن رژيم
جمهوري اسلامي و نظم حاكم (كه چيزي جز ادامه حاكميت و سلطه مناسبات امپرياليستي
نيست) بعنوان مظهر و نتيجه انقلاب، اصولا ايده ضرورت انقلاب را در ذهن طالبان تحول
بنيادين اجتماعي بخشكاند. در عين حال، هجوم ايدئولوژيك ـ سياسي قواي امپرياليستي و
ارتجاعي بر ذهنيت انقلابي، اگرچه نابود ساختن تمام و كمال ايده انقلاب را در بين
مردمي كه توانائي انجام اينكار را دارند و منافعشان با تحول بنيادين جامعه گره
خورده مد نظر دارد، اما در كوتاه مدت جاانداختن تصويري تحريف شده از انقلاب را نيز
دنبال ميكند؛ تصويري كه در آن انقلاب معادل با يكرشته اصلاحات رقيق يا حتي وعده
هاي رفرم خلاصه ميشود. اين امر خود بيش از هر چيز ضعف و پوشالي بودن تعرضات
امپرياليستي را بنمايش ميگذارد و هراسشان را از انقلاب ستمديدگان. امپرياليستها
بواسطه بپاخيزي مداوم توده هاي تحت ستم و استثمار به چهره هاي "اصلاح
طلبي" نياز دارند كه هر چند وقت يكبار بصحنه آورده شوند و مردم را با محدود
كردن آماج حمله تا سطح يكسري تغييرات آبكي و بي پشتوانه فرابخوانند (و البته تحت
نام "انقلاب"). در اين راه بورژوا رفرميستها و اكونوميستهاي ساده لوح
نيز با قواي امپرياليستي همصدا ميشوند. اينان در جمعبندي از انقلاب 57 به تحسين بي
قيد و شرط از آن جنبش ميپردازند؛ در جنبه "همه با همي" انقلاب (كه چيزي
جز سازش طبقات متضاد اجتماعي تحت پرچم بورژوازي نيست) بزرگترين نقطه قو ت را جستجو
ميكنند؛ و در تكميل شعارهاي آن دوره، واژه "برابري" را هم بميان ميكشند؛
واژه كشدار و دهان پركني كه در جامعه طبقاتي مفهومي جز برابري حقوق اجتماعي،
سياسي، اقتصادي و فرهنگي طبقات متضاد ندارد. اين شعار در كنه خود نه منافع
پرولتاريا و دهقانان، بلكه سهم دادن به طبقات ضدانقلابي ـ و در واقع تعويض يك
انقلاب واقعي با انقلاب دروغين ـ را مد نظر دارد. حال آنكه شعار توده هاي انقلابي
در پروسه سرنگوني رژيم كهن، پيش از هر چيز اجراي عدالت انقلابي است. برابري با طبقات
مرتجع حاكم و استثمارگران كهن و نو، هرگز! برقراري ديكتاتوري انقلابي كارگران و
دهقانان اساسي ترين مطالبه انقلابي در اين مقطع است و اين يعني نفي هرگونه برابري.
اينكار جز از طريق جنگ و قهر و برافروختن آتش انتقام طبقاتي ميسر نيست. انقلاب 57
چنين راهي را نپيمود. قربانيان سالها ستم و استثمار آنجا كه دست به انتقام از
دشمنان آشكار خويش گشودند، بواسطه عدم آگاهي طبقاتي نتوانستند در پشت افراد مرتجع،
مناسبات كهنه و پوسيده را تمام و كمال ببينند و هدف قرار دهند. بعلاوه، آنها فقط
مهره هاي درجه اول ارتجاع را شناختند و هدف قرار دادند. توده هاي ستمديده خشم و
كينه طبقاتي خود را بر سر اين يا آن مهره ارتجاع و امپرياليسم فرو ريختند، اما در
عمل در موقعيت فرودست خود در جامعه باقي ماندند. خميني وعده "برابري و برادري
و قسط اسلامي" را داد و با نشستن بر راس ماشين دولتي موجود، بمثابه يك قدرت
حاكمه نوين زبان بسخن گشود؛ جمهوري اسلامي بزبان گلوله و آتش با كارگران و دهقانان
سخن گفت. ديگر هيچ كارگر و دهقان انقلابي نبايد اجازه دهد كه چنين فاجعه اي بار
ديگر ـ تحت پوشش ها و عناوين ديگر ـ تكرار شود. انجام عدالت انقلابي و تحقق انتقام
طبقاتي ميبايد در هر گام خود، مناسبات كهن را نشانه برود. مثلا انتقام از
كمپرادورهاي اسلامي اگر به آويختن ملاهاي جنايتكار و مزدور از درختان شهر و روستا
محدود شود و نبرد براي ريشه كن كردن خرافه مذهبي و جدائي قطعي دين از حكومت را در
برنگيرد، انتقامي ناقص و بي پشتوانه است؛ در اين حالت ايده و ذهنيت اسارت بشر ـ و
احكام و قوانين پوسيده و توجيه گر ستم و استثمار از تيغ انتقام مصون مانده است.
انجام عدالت انقلابي اگر مناسبات ستمگرانه بر زن را زير ضرب نبرد، جز تحكيم
بيعدالتي اجتماعي ـ و لاجرم طبقاتي ـ (هر چند تحت هيئت حاكمه اي نوين) انجام نداده
است.
ستمديدگان بايد به اين
درك و آگاهي برسند كه ريشه كن كردن مناسبات كهن و درهم شكستن سلطه و مقاومت
نمايندگان و حافظان نظم موجود نميتواند سهل و ساده و بدون قرباني به پيش رود.
هزاراني كه طي پروسه انقلاب 57 در راه سرنگوني رژيم سلطنتي جان باختند، در برابر
عظمت رسالتي كه تاريخ بدوش توده هاي انقلابي نهاده، و فداكاريهائي كه انقلاب جهاني
طلب ميكند، بهائي گزاف نبود. براي انقلاب ريشه اي بايد آگاهانه و مصمم راهي را رفت
كه ميليونها پرولتر و دهقان فقير در جامعه شوروي (در دوران لنين و سپس استالين) طي
جنگ داخلي پيمودند و با بزانو درآوردن ديو قحطي و گرسنگي و بيماري، و بي اثر ساختن
گلوله هاي 14 قدرت امپرياليستي و نوكرانشان بر سينه هاي عريان ـ اما ستبر و شعله
ور از اراده انقلابي ـ مسير سوسياليسم و انقلاب جهاني را هموار ساختند. براي شركت
جستن در "جشنواره توده ها" ـ كه بقول مائو، "مجلس مهماني
نيست" ـ ميبايد دشواريهاي عظيمي نظير موانع راهپيمائي طولاني چين را بجان
خريد، از شكستها نهراسيد، به سلاح ايدئولوژي و سياست و علم پرولتاريا اتكاء نمود
تا رهائي بدست آيد.
پيشبرد انقلاب پرولتري
در ايران و كسب پيروزي مهمترين وظيفه انترناسيوناليستي طبقه كارگر در ايران است.
اين چيزي است كه پرولتارياي جهاني از ما طلب ميكند. اهمال در انجام اينكار و يا
شكست ما ضربه اي به فعاليت رهائيبخش طبقه ما در ساير نقاط جهان، ضربه اي به انقلاب
جهاني، است. اين بمعناي دلسرد كردن ستمديدگاني است كه بدنبال راه خروج از وضعيت
نكبت بار زندگي خويشند. توده هاي ستمديده جهان با وقوع انقلاب 57 و سرنگوني رژيم
شاه، كه در واقع ضربه سختي بر چهره امپرياليسم آمريكا بحساب ميآمد، بوجد آمده،
اميدواري و روحيه انقلابيشان فزون گشت. ليكن نشستن خميني بجاي شاه، و تداوم حيات همان
سيستم ستم و استثمار باعث سرخوردگي بسياري از آن توده ها گرديد. بسياري گفتند: باز
هم يك انقلاب در ميانه راه شكست خورد. گروهي از آنان نيز تا مدتها اسير توهم شده و
بي خبر از واقعيات، در ايدئولوژي اسلامي بدنبال فلسفه رهائي "دوزخيان روي
زمين" گشتند. و اين گناه خميني نبود! خميني همانند هر بورژواي مرتجع ديگري
عمل كرد؛ از سيستم كهن حمايت نمود و در عين حال از عوامفريبي و اشاعه توهمات نيز
غافل نشد. علت اصلي شيوع اين تاثيرات منفي، فقدان حزب پيشاهنگ پرولتري و ارتش سرخ
كارگران و دهقانان در ايران بود. بدون شك اگر اينها وجود داشت، تاريخ بگونه اي
ديگر نوشته ميشد؛ نه آنكه بطور حتم پيروزي سراسري، قطعي و سريع نصيب طبقه انقلابي
ميشد. اما پيشرويهاي ما ميتوانست آنچنان باشد كه ستمديدگان جهان، پرچم سرخ انقلاب
واقعي را از ميان پرچمهاي رنگارنگ موجود در صحنه تشخيص دهند و بگويند: "اين
پرچم ماست!" اينك نيز پرولترهاي انقلابي بايد به تاثيرات فعاليت خود در
فراسوي مرزها بيانديشند و عاجل بودن اوضاع و اهميت دوره تداركي كه بايد از طي كنيم
را درك كنند؛ بايد بوظيفه ايجاد حزب پيشاهنگ و ارتش كارگران و دهقانان، و آغاز جنگ
پارتيزاني از زاويه به پيش راندن و شتاب بخشيدن به پروسه انقلاب جهاني بنگرند.
تاثيرات منفي شكست انقلاب پيشين بر توده هاي تحت ستم و استثمار جهان را بايد
سريعاً خنثي كرد. انجام اين وظيفه، مسلماً جدا از تشديد فعاليت مشخص جهت تقويت و
گسترش صفوف جنبش انقلابي انترناسيوناليستي (جنبش دربرگيرنده گردانهاي پرولتارياي
بين المللي ـ احزاب و سازمانهاي ماركسيستي ـ لنينيستي ـ مائوئيستي) نيست. درانقلاب
پيشين، بواسطه بحران ايدئولوژيك و جهت گم كردگيهاي سياسي، كمونيستها گرفتار گرايش
ناسيوناليستي شدند و نسبت به حركت انقلابي طبقه جهاني بي توجه ماندند؛ و پرولتاريا
در ايران از جمعبنديها و سنتز حياتي تجارب كه توسط ساير گردانهاي پرولتري صورت
ميگرفت، محروم ماند و اين در ضربه پذيري و شكست خوردنش بشدت موثر افتاد. اينبار
چنين نخواهد بود. ما نه تنها اين جمعبنديها و تجارب را در تحكيم مباني حركت و
پيشبرد پروسه انقلابي مد نظر قرار داده بكار ميبنديم، بلكه جمعبنديها و تجارب
مشخصمان را نيز به همسرنوشتان طبقاتي خود در سراسر جهان منتقل ميكنيم. آزمونهائي
عظيمتر از انقلاب 57 در برابر پرولتارياي آگاه در ايران و تشكيلاتش ـ امروزاتحاديه
كمونيستهاي ايران (سربداران) و فردا حزب كمونيست انقلابي ايران ـ قرار دارد؛ و نيز
فرصتهائي عظيم براي دستيابي به پيروزي. پرولتاريا بايد براي پشت سرگذاردن
پيروزمندانه اين آزمونها، از حيث كيفيت و كميت آماده شود. تدوين خط ايدئولوژيك ـ
سياسي صحيح از سوي اتحاديه گام بزرگي بر مسير اين آمادگي بود. اينك زمان آن است كه
اين خط به نيروي مادي گسترده تري تبديل شود. امروز كارگران پيشرو ميبايد اين خط را
در پرتو تجربه انقلاب مورد بحث و جدل قرار دهند، بصفوف اتحاديه كمونيستهاي ايران
(سربداران) بپيوندند و در حيات اين تشكيلات، در تشكيل حزب، گسترش شبكه حزبي، ايجاد
سازمانهاي محلي براي تدارك و برپائي جنگ خلق، آماده تر شدن كل طبقه انقلابي نقش
بازي كنند. " اين فعاليت است كه تعيين خواهد كرد انقلاب پرولتري صورت خواهد
گرفت يا نه".
www.sarbedaran.org
[1] حكام جديد نه تنها ارتش را
اساساً حفظ كردند بلكه براي جبران ضعفهاي آن، قواي مسلح نويني نيز مانند سپاه
پاسداران بوجود آوردند.