درباره فدراليسم
از حقيقت،
ارگان حزب كمونيست ايران (م ل م)، شماره 3، بهمن 1380 – www.sarbedaran.org
اخيرا رفيق عبدالله مهتدي رهبر سازمان زحمتكشان انقلابي
كردستان (كومله) در گفتگوئي با راديو پيك ايران كه در سايت اينترنتي بروسكه نصب
شده است، مسائلي را در رابطه با حل مسئله ملي در ايران و بطور مشخص كردستان، و
همچنين در مورد هويت ايدئولوژيك سازمانشان طرح كرده كه ما فرصت را مغتنم شمرده و
به طرح نظرات خود در قبال برخي از آن موضوعات ميپردازيم. در اينجا به 3 موضوع كه
بي ارتباط با هم نيستند، بسنده خواهيم كرد. اول، در باره ارائه طرحي به نام ساختار
فدراتيو دموكراتيك براي ايران . دوم، در باره اينكه چرا كومله از اصطلاح كمونيسم
در تعريف جهان بيني و اهداف اجتماعي خود استفاده نميكند. سوم، كومله از تجربه
تشكيل حزب كمونيست چگونه جمعبندي مي كند.
پيشاپيش لازم مي بينيم يادآوري كنيم كه ما بررسي
سياسي سياستهاي و برنامه هاي كومله را نوعي همياري سياسي با آن تلقي ميكنيم. كومله
از زمره سازمانهاي جنبش نوين كمونيستي ايران بود كه در دهه 1340 بوجود آمدند.[1]
اينكه كومله در تلاطمات مبارزه طبقاتي در ايران چه ميكند و كجا قرار ميگيرد، بسيار
مهم است زيرا كردستان و مبارزه عليه ستم ملي اهميت خاصي در مبارزه براي سرنگون
كردن رژيم جمهوري اسلامي ايران دارد.[2]
طرح فدراليسم
در اين مصاحبه، رفيق مهتدي دبيركل كومله، به
تشريح شعار كومله مبني بر "ساختار فدراتيو دموكراتيك براي ايران" مي
پردازد. وي به حق ديدگاه شووينيستي كساني كه طرح فدراتيو كومله را "نژاد
پرستانه و فاشيستي" مي خوانند افشاء ميكند. في الواقع اين اتهامات را بايد به
خود آنان برگرداند. در مقابل تبليغات عظمت طلبانه فارس، ما كمونيستها پيگيرانه و
با صراحت از "حق تعيين سرنوشت ملي" به مثابه حق دموكراتيك تخطي ناپذير
ملل تحت ستم در ايران دفاع ميكنيم.[3]
"حق تعيين سرنوشت" يعني اينكه حتي اگر يكي از ملل تحت ستم در ايران
خواهان جدائي باشد، اين حق را دارد. اينكه استفاده از اين حق بد است يا خوب، مساله
اي است كه بايد بطور دموكراتيك و درون خلق مورد بحث و جدل قرار گيرد و مرتجعين و
امپرياليستها و شووينيستها در اين بحث جائي ندارند. حق تعيين سرنوشت همانند حق
زمين براي دهقان بي زمين، مانند حق طلاق براي زنان، مانند حق داشتن مذهب و يا
لامذهب بودن، مانند حق آزادي بيان، مانند حق چاپ و نشر، مانند حق اعتصاب براي
كارگران، از حقوق دموكراتيك پايه اي مردم ماست.
اما نقد ما راجع به نظرات رفيق مهتدي در مورد
شعار فدراتيو چيست.
رفيق مهتدي ميگويد، "فكر مي كنم شعار
ايران دموكراتيك و فدراتيو بهترين صورت بندي سياسي است كه مي تواند در ايران وجود
داشته باشد. باعث مي شود كه مردم ايران، مردم محلها و مناطق گوناگون در سرنوشت خود
دخالت كنند... فكر مي كنم كه از نقطه نظر منافع مردم كردستان و خواستهاي ملي شان
هم يك چنين نظام سياسي هست كه به بهترين نحوي در چارچوب ايران اين خواستها را
متحقق مي كند... طيف متنوعي از افكار مي تواند موجود باشد كه همه طرفدار ايران
فدراتيو باشند... خيلي از نيروهاي چپ، دموكرات، ليبرال كه در پاره اي موارد ديگر
اختلاف نظر دارند، همه ميتوانند اتفاق نظر داشته باشند كه اداره فدرالي براي ايران
اداره صحيح تري است هم از نقطه نظر دموكراتيك، هم مشاركت مردم در امور خودشان، هم
از نقطه نظر رعايت حقوق خلقهائي كه در ايران زندگي مي كنند... ساختار فدراتيو براي
ايران محتواي نظام سياسي را هنوز تعيين نمي كند. اين شكلش است. كما اينكه نظامهاي
اجتماعي و سياسي متفاوت مي توانند هم متمركز غير فدراتيو و هم فدراتيو
باشند."
از اين نكته آخر شروع كنيم. ما با اين حرف رفيق
مهتدي موافقيم كه فدراليسم يك فرم يا شكل است كه طيف گسترده اي از چپ تا ليبرال
ميتوانند با آن توافق كنند. بنابراين، ما قصد نداريم بدون روشن شدن محتواي طرح
كومله، در مورد فرم فدراتيو نظر موافق يا مخالف بدهيم. بدون مشخص شدن محتواي يك
ساختار سياسي، چنين موافقت و مخالفتي امكان ناپذير و غير ضروري است. بله، هر طبقه
اي ميتواند از اين شكل استفاده كند. سوالي كه داريم اين است: محتواي طبقاتي دولت
فدرال مورد نظر شما چيست؟
ستم ملي را يك ساختار سياسي طبقاتي معين بوجود
آورده است. ساختار دولت كنوني را كه ستمگري ملي يكي از اركان آن است، از زمان
قاجار، قدرتهاي استعماري در اتحاد با طبقات ارتجاعي بومي، به زور توپ و تفنگ،
بوجود آوردند. سوال اينجاست كه چه طبقه اي و طي چه نوع انقلابي ميتواند آنرا از
بين ببرد. تاريخ ثابت كرده است كه مساله ملي در تحليل نهائي يك مساله طبقاتي است.
يعني اينطور نيست كه كيفيت و روش حل مساله
ملي، براي همه طبقات كردستان (كارگر و دهقان و ملاك و سرمايه دار) علي السويه است.
بهيچوجه اينطور نيست. طبقه كارگر و طبقه ملاك سرمايه دار كردستان دو نقطه نظر
كاملا متفاوت بر سر چگونگي حل مساله ملي دارند. طبقه كارگر خواهان حل كامل و نه
ناقص مساله ملي است و روش حل آن سرنگوني دولت حاكم، انجام انقلاب دموكراتيك نوين و
كسب قدرت سياسي توسط طبقه كارگر و متحدينش است. مهم است كه رفيق مهتدي ماهيت
طبقاتي دولت فدراتيو مورد نظرش را روشن كند. تركيب طبقاتي دولت فدرالي چيست؟ در
دولت دموكراتيك فدراتيو مورد نظر كومله چه طبقه اي قدرت سياسي را در دست دارد؟ و
چه طبقاتي از قدرت سياسي محرومند؟ اين دولت فدراتيو دموكراتيك چه ساختار اقتصادي
اجتماعي دارد؟
رفيق مهتدي ضمن اينكه بدرستي ميگويد شكل فدراتيو
شكلي است كه براي نظامهاي اجتماعي گوناگون قابل استفاده است، طوري از فرم فدراتيو
صحبت مي كند كه انگار اين فرم بخودي خود متضمن بسياري از حقوق مردم است و استقرار آن
(تحت هر ساختار اقتصادي اجتماعي) منافع مردم كردستان، حق تعيين سرنوشت ملل، حق
شراكت مردم در امور مملكت و در امور خودشان، دموكراتيزه كردن ايران و غيره را
تامين ميكند.
اما اين واقعيت ندارد. با بررسي مثالهائي كه خود
رفيق مهتدي ميزند ميتوان روشن كرد كه شكل فدراتيو در هر جاي دنيا كه اتخاذ شده
"بهترين شكل اداره كشور" براي همه طبقات نبوده است بلكه براي طبقه حاكم
بوده است. بنابراين، اگر در ايران قدرت سياسي در دست طبقه كارگر و ديگر زحمتكشان
باشد، آنگاه در حكومت فدرالي كردستان، زحمتكشان كرد صاحب مقدرات خود خواهند شد
وگرنه در دولتهاي فدرال بورژوائي و فئودالي، موقعيت كارگران و دهقانان و زنان
تغيير اساسي نمي كند. چند مثال را كه خود رفيق مهتدي هم ذكر ميكند بررسي كنيم.
دولت هند دولت فدراتيو است. در چارچوب كشور هند،
ملل گوناگون با شدت و ضعفهائي تحت ستم ملي هستند. آن ملل تحت ستمي كه ثروتمندتر و
پوستشان روشن تر است كمتر نابرابرند. اما اقوامي كه از زمان هجوم آريائيها به هند
به كم حاصلترين و بدترين زمينها رانده شده اند، هنوز آنچنان فقير و گرسنه اند كه
در مزارع موش شكار كرده و ميخورند.
پاكستان يك كشور چند مليتي است و بر پايه ساختار
فدراتيو اداره ميشود و ساختار دولتي بسيار نامتمركزي دارد. هر ايالت توسط پارلمان
محلي و توسط طبقات بورژوا ملاك خود آن ملت اداره ميشود. معذالك توده مردم در اداره
امور خويش و مملكت هيچ مشاركتي ندارند. نامتمركز بودن ساختار دولت بهيچوجه متضمن
دموكراتيك بودن پاكستان نيست. در اين كشور ساختار فدراتيو در واقع ظرف ائتلاف
طبقات فئودال سرمايه دار است. چنين ساختاري به بهترين وجهي منافع بخشهاي مختلف
طبقه بورژوا ملاك پاكستان را برآورده ميكند.
در آمريكا دولت فدرالي بر پايه سطح عالي از تمركز
و درهم تنيدگي اقتصادي كه در نتيجه رشد سرمايه داري بوجود آمده، قرار دارد و به آن
خدمت ميكند. با وجود آنكه ساختار فدرالي آن كاملا با پاكستان متفاوت است، در آنجا
يكي از بي شرمانه ترين و شديدترين ستمهاي ملي برقرار است: ستم ملي بر سياهان و
پورتوريكوئي ها و غيره. آمريكاي فدرال براي حل مساله ملي، ميان مردم بومي آمريكا
(كه به سرخپوستان مشهورند) پتوهاي آلوده
به ميكرب طاعون پخش كرد تا با نسل كشي آنان مساله ملي را حل كند. في الحال هم براي
حل مساله ملي سياهان مرتبا زندان ميسازد و سياهان را در آن جا ميدهد. تقريبا تمام
مردان سياهپوست آمريكا حداقل يكبار در طول عمر خود دستگير ميشوند. سياهپوستان و
لاتينها سي درصد جمعيت آمريكا را تشكيل ميدهند اما شمار زندانيان سياه و لاتين چند
برابر شمار زندانيان سفيد پوست است. ستمگري ملي آمريكا به درون آن محدود نمي شود بلكه آمريكا با لگد مال كردن استقلال و
حق تعيين سرنوشت اكثر كشورهاي آسيا، آمريكاي لاتين و آفريقا بزرگترين ستمگر ملي در
جهان است. در ضمن قابل توجه است كه در قرن 19 آمريكا شامل ايالتهاي فدرال برده دار
(در جنوب) و غير برده دار(در شمال) بود. اين ساختار فدرالي در واقع برسميت شناختن
نظام نيمه فئودالي و برده داري در جنوب و نظام سرمايه داري در شمال بود.
از طرف ديگر، قرن بيستم شاهد يك ساختار فدراتيو
با ماهيتي كاملا متفاوت از نمونه هائي كه در بالا ذكر كرديم بود.
ساختار فدراتيو جمهوري سوسياليستي شوروي كه پس از
انقلاب اكتبر 1917 برقرار شد، كيفيتا با دولتهاي فدرالي نيمه فئودالي پاكستان و
هند، فدرالي برده داري آمريكا، فدرالي سرمايه داري آمريكا متفاوت بود. اين جمهوري
فدراتيو، تا قبل از احياء سرمايه داري در شوروي، خصلتي سوسياليستي داشت. يك انقلاب
سياسي و اجتماعي سوسياليستي شده بود و طبقه كارگر چند مليتي در همه جا قدرت سياسي
را داشت. بهمين جهت حقوق طبقه كارگر و خلقهاي ملل تحت ستم محدود به اينكه طبقات
فئودال و بورژواي ملت خودشان بر آنها حكومت كند نشد بلكه همزمان از ستم ملي و ستم
طبقاتي رها شدند. از اين مثالهاي تاريخي و معاصر ميبينيم كه روشن كردن محتواي
طبقاتي اجتماعي هر دولت فدرالي مساله را كيفيتا متفاوت ميكند. بحث را در چارچوب
شكل نگاه داشتن، موجب عدم صراحت و لاجرم گيجي و ابهام ميشود. پس سوال اينجاست كه
دولت فدرالي پيشنهاد شده توسط كومله در چارچوب
چه نظام اقتصادي و اجتماعي پيشنهاد ميشود؟ محتواي طبقاتي آن چيست؟ آيا براي
يك ايران سوسياليستي پيشنهاد ميشود؟ اگر چنين است بهتر است اين مساله را در شعار
خود مشخص كنيد.
نگاهي به حل مساله ملي از ديدگاه دموكراتيك
تحليل واقع بينانه (ماترياليست تاريخي) از سرچشمه
ستم ملي و بررسي تجارب تاريخي ثابت ميكند كه حل مساله ملي در ايران با حل دو مساله
عجين است. يعني حل كامل و نه ناقص مساله ملي در گرو آنهاست: سرنگوني دولت حاكم و
استقلال از امپرياليسم. بدون اين دو، برآورده شدن حقوق و منافع خلق كرد و ديگر
خلقهاي ايران امكان ندارد.
وقتي ميگوئيم ستمگري ملي يك ركن اساسي قدرت سياسي
و اقتصادي حاكم در ايران است، وقتي ميگوئيم كه ستمگري ملي يك ركن اساسي توليد و
بازتوليد مناسبات اقتصادي حاكم در ايران
است، يعني اينكه حل مساله ملي با درهم شكستن دستگاه دولتي و شكافتن بافت مناسبات
اجتماعي اقتصادي حاكم در ايران عجين است. دو پروسه نيست. بلكه يك پروسه است. از
آنجا كه ستمگري ملي داراي اين كاراكتر بشدت سياسي، اقتصادي واجتماعي است مبارزه
عليه آن جبهه اي بسيار مهم براي سرنگوني دولت حاكم و متعاقب آن در هم شكستن
مناسبات اقتصادي حاكم در ايران است. دولت و طبقات بورژوا ملاك و اربابان
امپرياليست آنها بشدت در مقابل اين مساله خواهند ايستاد. به اين دليل تنها اتحاد
سراسري طبقه كارگر و خلقهاي ايران مي تواند به اين مساله پاسخ دهد. اين مساله را
با پروسه هاي جدا نميتوان حل كرد. اينطور نيست كه جدا كردن اينها از هم يك كار غير
اخلاقي است. مساله آنست كه غير ممكن است.
بدون استقلال از امپرياليسم نيز نميتوان مساله
ملي را حل كرد. ستمگري و تبعيض ملي توسط امپرياليسم به دو شكل در كشورهاي تحت سلطه
توليد و بازتوليد ميشود:
يكم، كاركرد اقتصادي. رشد ناموزون سرمايه داري
وابسته به امپرياليسم در ايران خود بخود ميان مناطق متعلق به ملل مختلف شكاف عميق
بوجود مي آورد. انباشت سودآور اين سرمايه (سرمايه بوروكراتيك) وابسته به آن است كه
مناطق عظيمي از كشور عقب نگاه داشته شوند تا بتواند كارگران را فوق استثمار كند.
اينكه بزرگ مالكي و روابط عشيرتي و فئودالي در مناطق متعلق به ملل تحت ستم برجسته
تر و قويتر از ساير نقاط است صرفا محصول يكرشته تدابير اداري نيست كه به آن ترتيب
حل شود. بلكه كاركرد سرمايه داري بوروكراتيك اين عقب ماندگي را توليد و بازتوليد
ميكند.
دوم، جدا از اينكه كاركرد اقتصادي موجود اين ستم
ملي را بازتوليد ميكند، سياست عمدي امپرياليستها هم مبتني بر آن است كه ثبات سياسي
را در اين كشورها از طريق سلطه يك ملت بر ملل ديگر حفظ كنند. افغانستان را نگاه
كنيد: آمريكا جنگ صليبي اش را با اتكا به قبائل تاجيك و ازبك و هزاره پيش برد اما
يكباره يك پشتون را از آستينش درآورد و بر تخت نشاند و هنوز به دنبال احياء
بخشهائي از طالبان پشتون است. آمريكا در افغانستان بدنبال "حق تعيين
سرنوشت" نفت و گاز براي خود است و نه حق تعيين سرنوشت ملي براي ملل افغانستان
و دموكراتيزه كردن افغانستان.
معناي عملي دولت فدرال در چارچوب مناسبات اجتماعي
موجود و نظم كنوني جهاني چيست؟
در جواب به اين سوال كه: "اگر روزي رژيم
در اثر فشار و شرايط اجتماعي فدراليسم را به مردم بدهد يا در صورت حذف رژيم و
بوجود آمدن حكومت دموكراتيك فدراليسم مطرح شود آيا آن را در هر دو صورت تائيد
ميكنيد؟" رفيق مهتدي مي گويد چون ايران پهناور و چند فرهنگي است "غير
ممكنست فقط بتواند توسط يك حكومت مركزي بوروكراتيك اداره شود و به محلها تفويض
اختيارات نشود. ساختار فدراتيو براي ايران پاسخ مناسبي براي چنين وضعيتي است...
سرزمينهائي كه در استانهاي غرب كشور كه اكثريتشان كرد و كرد زبانند بايد يك واحد
اداري را تشكيل بدهند كه بتوانند به مثابه يك حكومت فدرال در چارچوب ايران مردم را
نمايندگي كنند."
بدين ترتيب وي روشن نمي كند كه آيا كومله در
چارچوب دولت و ساختار اقتصادي اجتماعي موجود نيز ساختار فدراتيو را قبول مي كند يا
نه.
فرض كنيم كه امروز دولت ايران و قدرتهاي
امپرياليستي صاحب نفوذ در ايران ساختار فدراتيو براي ايران را قبول كنند و به
اجراء بگذارند. بنظر ما چنين چيزي غير محتمل است. اما فرض كنيم كه قبول كنند. چنين
پروژه اي فقط براي اهداف زير ارائه خواهد شد: يكم، ايجاد يك پايه جديد براي ائتلاف
طبقات بورژوا ملاك ملل اكثريت و اقليت. دوم، استحاله و ادغام جنبش ملي انقلابي كه
محصول چند دهه مبارزات روشنفكران و خلقهاي ملل تحت ستم است. تبديل برخي از
روشنفكران انقلابي ملل تحت ستم به خدمه نظام و ترور برخي ديگر و منفعل و سرخورده
كردن بقيه. سوم، فدراتيو كردن فقر و عقب ماندگي مناطق ملل تحت ستم در ايران. دست
نخورده گذاشتن مناسبات اقتصادي و اجتماعي، دهقانان را در انقياد، كارگران را در
چنگال فقر و فوق استثمار، زنان را در چنبره مخلوط طاقت فرسائي از قيود فئودالي و
عشيره اي و سرمايه دارانه رها خواهد كرد. همان مناسبات قبلي بازتوليد خواهد شد با
اين تفاوت كه ديگر تقصير را هم نميتوان به گردن دولت مركزي انداخت. اتفاقا
روشنفكران افغانستاني نيز طرحهائي مبني بر ساختار فدراتيو بر پايه مدل آمريكا
ميدهند. اما در واقعيت امر آنچه كه ميتواند اجرا شود همان چيزيست كه تا قبل از
سرنگون شدن ظاهر شاه (تا قبل از سال 1352 يا 1973) برقرار بود: فدراليسمي متكي بر
ساختار قبيلوي. كاملا غير بوروكراتيك و دموكراتيك. اما براي كي؟ براي سران قبائل
مناطق مختلف.
رفيق مهتدي صحبت از آن ميكند كه ساختار فدراتيو
عدم تمركز ايجاد كرده و از دخالتگري بوروكراتيك حكومت مركزي كم ميكند. واقع بينانه
نگاه كنيم، آيا از زمان تاسيس حكومت كردي در كردستان عراق بر بوروكراسي ناظر بر
زندگي كردها اضافه نشده است؟ حكومت كردي مرتبا بايد خود را با منافع و تمنيات
دولتهاي منطقه اي مانند جمهوري اسلامي ايران، تركيه و حتي عراق منطبق و سازگار
كند. در برخي مواقع بايد عليه منافع ملي كردهاي ايران و تركيه حركت كند تا اين
تمنيات را برآورده نمايد. اينها واقعيات جهان كنوني است. واقعياتي كه از آن دو
نتيجه گيري را ميتوان كرد: براي حل كامل ستم ملي، سرنگوني دولت ارتجاعي و استقلال
از امپرياليسم الزامي است. يعني يك انقلاب دموكراتيك نوين و سوسياليستي لازم است.
هر نيم گامي به صفر و منفي منتهي خواهد شد. اين را ما نميگوئيم. اين را واقعيات
تاريخي جهاني ميگويند. وگرنه ما طرفدار نيم گامها و نيم بهبودهاي واقعي هستيم. اما
مخالف آن هستيم كه عوض شدن شكل هاي ستم را پيشرفت بناميم.
نمونه فلسطين را نگاه كنيم. امروز كه چيزي از
"حكومت خودگردان فلسطين" برجاي نمانده است. فعلا فرض ميكنيم كه يكسال
پيش است و هنوز چيزي از آن موجود است. تحت اين حكومت خودگردان روزنامه هاي
فلسطيني، كلوبهاي جوانان و سازمانهاي زنان و غيره توسط سه آتوريته دولتي كنترل
ميشوند و در صورت تخلف از سوي سه ارگان قدرت دستور توقيفشان صادر ميشود: دولت
اسرائيل، سازمان سياي مستقر در فلسطين كه طبق قراردادهاي رسمي قيموميت حكومت
خودگردان فلسطين را عهده دار است، حكومت خودگردان فلسطين (كه يك نوع فدراليسم تحت
حاكميت حكومت استعماري اسرائيل است).
طرح فدرالي در
چارچوب نظم كنوني جهان چه مناسبات سياسي را تحميل ميكند
رفيق مهتدي در مصاحبه خود يك بار روشن كرده است
كه ايجاد ساختار فدراتيو را منوط به "فرداي رفتن جمهوري اسلامي" مي كند.
اما لازم است توجه كنيم كه دست به دست شدن رژيم مساوي با سرنگوني دولت نيست. اين
مساله را هم در تجربه انقلاب 57 ايران ديديم و هم اخيرا در جريان عوض شدن رژيم
طالبان در افغانستان.
دنبال كردن طرح فدراتيو در غياب انقلاب دموكراتيك
نوين و سوسياليستي، لاجرم سياست مختص به خود يعني وارد بده بستان شدن با دولت حاكم
و قدرتهاي امپرياليستي را تحميل مي كند. اما دول مرتجع و قدرتها براي
"دادن" چيزي، چيزهائي نيز براي ستاندن ميخواهند. در مقابل وعده و وعيد
آنها از نيروهاي انقلابي و مترقي يك ملت تحت ستم مي خواهند كه عملا به صورت طبقه
ارتجاعي حاكم بر آن ملت در آيند و آن را بر پايه منافع دولت حاكم و نظم
امپرياليستي اداره كنند. كم نبودند نيروهاي انقلابي يك ملت تحت ستم كه در اين طاس
توهم لغزيدند و به اين ترتيب ضربات مهمي به جنبش خلق خود زدند. شايد تجربه كردستان
عراق و حكومت خود گردان فلسطين بيشتر مسئله را روشن كند تا مثال حكومتهاي فدرال در
آلمان و آمريكا و سوئيس. بيش از 11 سال از عمر حكومت كردي ميگذرد. واقعا اين حكومت
غير از اينكه براي عده اي بورژواـ ملاك سود داشته، براي توده هاي پرولتر و زحمتكش
چه چيزي غير از فقر و فلاكت به بار آورده است؟ فاجعه اي كه "پروسه صلح"
براي مردم فلسطين به بار آورده است عبرت انگيز است. ببينيد جنبش ملي فلسطين به
رهبري عرفات چه داد و چه گرفت؟ از حق مردم فلسطين بر هشتاد درصد سرزمينهاي فلسطين
كه در سال 1948 تروريستهاي اسرائيلي بزور تفنگ دزديدند دست كشيد؛ حق چهار ميليون
فلسطيني پناهنده به بازگشت به روستاها و شهرهاي اجداديشان را كان لم يكن اعلام كرد؛
انتفاضه اول را خاموش كرد؛ چريكهاي فلسطيني را به پليسهاي دست پرورده سازمان سيا
تبديل كرد. در عوض همه اينها، "حكومت خودگردان فلسطيني" را گرفت كه فقط
20 درصد سرزمينهاي اشغالي را در بر مي گيرد. اين "حكومت خودگردان" يا
"اتوريته فلسطيني" آنقدر به لحاظ ملي تحقير آميز و به لحاظ دموكراتيك
ننگين است كه بهتر است هيچ ملت تحت ستمي آرزوي اينگونه "خودگردانيها" را
نكند. براي اينكه به گروه عرفات و
اطرافيانش اين "اتوريته" را بدهند، عرفات قبول كرد كه سازمان سيا افرادش
را تعليم دهد تا پليس مردم فلسطين شوند. ميان باند "اتوريته فلسطين" و
صهيونيستهاي گردن كلفت، سرمايه گذاريهاي مشترك بين المللي ترتيب دادند كه در سركوب
مردم فلسطين منافع اقتصادي عميق و بهم پيوسته داشته باشند. در سرزمين تحت حكومت
خودگردان آنقدر مناطق يهودي نشين (در واقع پادگانهاي اسرائيلي) ساختند كه هر فلسطيني
براي عبور از يك خيابان به خيابان ديگر بايد به سربازان اسرائيلي برگه عبور نشان
دهد. اين معامله ننگين و ستمگرانه براي مردم فلسطين غير از رنج و تحقير چيزي ببار
نياورده است. زماني بود كه جنبش فلسطين تمام مردم كشورهاي عربي و خاورميانه را در
دفاع از خود به حركت در مياورد. اكنون رهبري جنبش ملي فلسطين آنقدر معامله هاي
ننگين كرده كه مردم اين مناطق را هم حيرت زده و سرخورده كرده است. حتي لبنانيها كه
زماني پشت جبهه مبارزات مسلحانه جنبش فلسطين بودند ميگويند شما به سي خود، ما به
سي خود.
مرتجعين و امپرياليستها با وادار كردن جنبشهاي
ملي به اينگونه معاملات آنها را از ماهيت مترقي شان تهي كرده و با وعده و وعيد لجن
مال ميكنند، از خلقهاي ديگر جدايش ميكنند و شهرت و محبوبيتي را كه در نتيجه مبارزه
عادلانه بدست آمده از ميان ميبرند.
در چارچوب دول و نظم موجود جهاني ـ كه امپرياليسم
بر آن به لحاظ اقتصادي و سياسي و نظامي ـ حاكم است حقوق دموكراتيك ملل تحت ستم لگد
مال ميشود و هيچ استثنائي در آن نيست. اين ما را فقط به يك نتيجه گيري ميرساند كه
حقوق ملل تحت ستم تنها با سرنگون كردن اين دول و گسست كردن از چارچوب نظم
امپرياليستي تحقق پذير است. ما مخالف عقب نشاندن دولت ارتجاعي قبل از سرنگوني اش و
تحميل برخي خواسته ها از طريق مذاكره، نيستيم. اما هيچ قدرت ارتجاعي با خلقي كه
قدرت مستقل نظامي، سياسي و اقتصادي ندارد وارد مناسبات برابر نميشود. دول مرتجع،
رهبران جنبش هاي ملي را به مذاكره دعوت نميكنند. بلكه همانطور كه از ترور دكتر
قاسملو و شرفكندي ديديم، به مسلخ ميبرند. دولتهاي امپرياليستي رهبران جنبشهاي ملي
را به مذاكره كه خير بلكه به قمار دعوت ميكنند. همانطور كه در مورد "مذاكرات
صلح فلسطين" ديديم. ميگويند اول اعتباري را كه از دهها سال مبارزه عادلانه
ملي كسب كرده ايد تبديل به ژتون كنيد و بعد بيائيد سر ميز قمار بنشينيد. گرداننده
ي قمارخانه هم خودشان هستند. وقت آنست كه خلقهاي جهان به اينها بفهمانند كه بعضي
چيزها را نميتوان وارد بازار جهاني معامله و سود كرد.
چگونه ميتوان از كمونيسم دفاع نكرد
رفيق مهتدي در مصاحبه خود به يك نكته مهم ديگر
نيز مي پردازد. وي در جواب به اين سوال كه آيا سازمان وي از كلمه كمونيسم استفاده
ميكند يا نه جواب مي دهد: "خير و بدلايل متعدد." او ضمن تاكيد بر
اينكه كومله يك سازمان ماركسيست و سوسياليستي است، ميگويد، "علتش اين است
كه اصطلاح كمونيسم اصطلاحي بود كه اردوگاه شرق استفاده مي كرد. تمام اردوگاه شرق
از نظر ما نظام غيرقابل قبول بود. به دلايل متعدد. اولا، آنطور كه خودشان ادعا مي
كردند آنرا يك نظام سوسياليستي كه بر مبناي يك جامعه عادلانه استوار است، نمي
دانستيم. ثانيا آنها را جوامعي بسيار غير دموكراتيك مي دانستيم. ثالثا، سياست
خارجي آنها مورد اعتراض جدي ما بود. ما خواستار اين نيستيم نامي، اصطلاحي، مفهومي
را بكار بريم كه در طول تمام قرن بيستم با نظام شوروي، بلوك شوروي تداعي مي شد. ما
نمي خواهيم با اين نظام تداعي شويم. اين دليل ساده اش است. ما بدلايل متعدد اين
نظام را قبول نداشتيم. و چه دليل دارد اين اصطلاح را كه در اذهان بشريت با اين
پراتيك شناخته مي شود بكاربريم. اگر بحث بر سر سوسياليسم، الغاي مناسبات سرمايه
داري است اين را كماكان مناسب ترين براي ايران و جامعه بشري مي دانيم."
رفيق مهتدي مي گويد يكي از دلايل ايشان براي
استفاده نكردن از اصطلاح كمونيسم آنست كه شوروي سابق نيز خود را
"كمونيست" ميناميد. بنظر ما موضع وي نادرست و متناقض است. اولا، با اين
استدلال رفيق مهتدي از اصطلاح ماركسيسم و سوسياليسم هم نبايد استفاده كند چون
شوروي خود را ماركسيست و سوسياليست هم ميناميد. اصلا نام شوروي، "اتحاد
جماهير شوروي سوسياليستي" بود. ثانيا، بخش مهمي از احزاب حكومتي در كشورهاي
امپرياليستي اروپا نامشان "سوسياليست" است. حزب سوسياليست فرانسه، حزب
سوسيال دموكراسي آلمان و غيره. از جنگ اول جهاني به اين سو اين احزاب تحت نام
"سوسياليسم" نظام سرمايه داري استعماري و امپرياليستي اروپا را اداره
كرده اند. حزب سوسيال دموكرات آلمان در جنگ جهاني اول از جنگ بورژوازي آلمان حمايت
كرد و فعالانه انقلاب سوسياليستي آلمان را سركوب كرد. اين حزب با سركوب كارگران
انقلابي و كمونيستها و هموار كردن قتل رهبراني مانند روزا لوگزامبورك و كارل
ليبكنخت سرمايه داري آلمان را از بحران مرگ نجات داد. بخش مهمي از نژادپرستان و
فاشيستهاي اسرائيل در "حزب كار" به اصطلاح سوسياليست جمع اند و علنا
پاكسازي قومي فلسطينيها را جزو افتخاراتشان مي شمارند. بالاخره اينكه همه اين
امپرياليستها و مرتجعين در انترناسيونال سوسياليستي دوم عضو هستند. با اين حساب
شما از اصطلاح سوسياليسم هم نبايد استفاده كنيد.
موضع رفيق مهتدي در مورد اينكه شوروي و كشورهاي
بلوك شرق نظامهاي ناعادلانه اي بودند درست است. كشورهاي "بلوك شرق" و در
راسشان شوروي با وجود آنكه نام سوسياليسم را يدك مي كشيدند جوامع سرمايه داري
بودند. البته با اين موضع رفيق مهتدي كه شوروي "در تمام قرن بيستم"
جامعه اي ناعادلانه بود را قبول نداريم. زيرا واقعيت ندارد. طبقه كارگر شوروي با
پيروزي انقلاب اكتبر موفق شد سوسياليسم را در آن كشور جايگزين نظام سرمايه داري
كند. اما پس از كودتاي خروشچف در ميانه دهه 1950 سرمايه داري در آن كشور احياء شد.
به اين ترتيب شوروي به يك كشور سرمايه داري تغيير ماهيت داد و تبديل به يك قدرت
سرمايه داري امپرياليستي شد. با وجود آنكه سرمايه داري در شوروي احياء شده بود اما
اين كشور تا زمان سقوط بلوك شرق و تجزيه شدن از نام سوسياليسم استفاده ميكرد و خود
را شوروي سوسياليستي مي خواند. اين مساله براي كمونيستهاي جهان مشكل آفرين بود.
براي حل اين مساله، جنبش نوين كمونيستي ايران همراه با جنبش كمونيستي بين المللي
كه در آن زمان تحت رهبري مائو بود، اعلام كرد كه اين كشور يك كشور سوسيال
امپرياليستي است. يعني در نام سوسياليست اما در عمل و واقعيت سرمايه داري
امپرياليستي است. از زمان بنيانگذاري ماركسيسم در 150 سال پيش توسط ماركس و انگلس
جريانات مختلف بورژوائي سعي كرده اند تحت نام دفاع از "كمونيسم" آن را
از محتوا تهي كرده و قلب ماهيت دهند. مبارزه عليه اينان و دفاع از كمونيسم بخش
لاينفك مبارزه طبقاتي است.
ايدئولوژي عامل تعيين كننده اي در مبارزه طبقاتي
و در مبارزه طبقات براي كسب قدرت سياسي است. براي همين امپرياليستها و مرتجعين با
تمام قوا ايدئولوژيهاي اسارت بار خود را در ميان خلق تبليغ و ترويج ميكنند و
همزمان از ماركسيستها ميخواهند كه از خود ايدئولوژي زدائي كنند. در اوضاع كنوني
ايران و جهان كمونيستها بايد مصرانه تر از هميشه بر اين حقيقت تاكيد كنند كه
كمونيسم تنها ايدئولوژي رهائي بخش عصر ماست. طبقه كارگر در هر نقطه جهان بايد محكم
به ايدئولوژي خود يعني كمونيسم بچسبد و بدون تزلزل آن را در ميان تمام خلق اشاعه
دهد. كمونيسم نه تنها يك سيستم ايدئولوژيك بلكه نظام اجتماعي نوين است كه با هر
نظام اجتماعي ديگر تفاوت دارد و كاملترين، مترقي ترين، انقلابي ترين و منطقي ترين
سيستمي است كه تاريخ بشر تا كنون به خود ديده است. مهمتر از آن اينكه مدتهاست زمان
برقراري چنين نظامي در جهان رسيده است اما مانع عمده اي مقابل استقرار آن قرار
دارد. اين مانع عمده قدرت سياسي و نظامي سرمايه داري جهاني است. كمونيست و حزب
كمونيست بودن يعني در هر كشور و در جهان براي برداشتن مانع مزبور خط و نقشه داشتن
و مبارزه كردن. كمونيستها موظفند جبهه هاي گوناگون مبارزات حق طلبانه (مانند
مبارزه عليه ستم ملي) را طوري هدايت كنند
كه به اين شاهراه متصل شود.
از اينجا ميرسيم به نگرش رفيق مهتدي در باره
تجربه كومله در تشكيل "حزب كمونيست ايران" به سال 1362.
حزب كمونيست
در اين مصاحبه رفيق مهتدي ميگويد تشكيل حزب
كمونيست ايران توسط كومله اشتباه بود و آنرا چنين مستدل مي كند: "در اساس
شرايط تشكيل چنين حزبي در واقع فراهم نبود. اين تشكيلات هيچوقت صورت واقعيت به خود
نگرفت. مانند كومله در كردستان اين حزب در نقاط ديگر نتوانست يك صدم اين موقعيت را
پيدا كند... از وقتي كه كومله از حزب كمونيست ايران جدا شده ما يكبار ديگر با موج
وسيع اقبال توده اي مواجه شده ايم. چه محكي بهتر از تجربه براي صحت نظريات مقابل
هم. در تجربه ثابت شد كه جدا شدن كومله از حكا مجددا باعث رونق كومله شده
است."
به نظر ما رفيق مهتدي اين تجربه را درست جمعبندي
نمي كند. از ابتداي تشكيل اين حزب، ما آن را نقد كرديم. اما نه به اين دليل كه
مبتكرين اين تلاش خواهان تشكيل يك حزب كمونيست در ايران بودند. چنين خواستي درست و
بجا بود. نقد ما به آن حزب در رابطه با خط ايدئولوژيك و سياسي غلطي بود كه آن حزب
اتخاذ كرد. خط آن حزب سرچشمه مشكلاتي بود كه گريبانگير آن شد. مساله بايد در اينجا
بررسي شود و نه در هيچ كجاي ديگر. خط ايدئولوژيك و سياسي صحيح تعيين كننده ترين
پيش شرط ايجاد يك حزب كمونيست انقلابي در هر كشور است. احزاب كمونيست را با كميت
آنان نميتوان سنجيد. كما اينكه احزاب رويزيونيست جهان غالبا پر عده هستند. احزاب
كمونيست انقلابي در تلاش براي هدايت انقلاب از ميان پيچ و خمهاي ناگزير، در ميان
طبقه كارگر و خلق ريشه ميدوانند، نفوذ پيدا ميكنند و از كوچك به بزرگ تبديل
ميشوند. اتفاقا حزب كمونيستي كه كومله و سهند ايجاد كردند در بدو تاسيس بسيار قوي
بود. زيرا بسياري از اعضا و كادرهاي سازمانهاي مختلف خط 3 و جريان فدائي به اين
حزب پيوستند. هر يك از اين مبارزين داراي تجارب انقلابي و نفوذ و پايه در ميان
توده هاي مردم در نقاط مختلف ايران بودند. همه را در اختيار اين حزب گذاشتند و
كومله براي اولين بار تبديل به يك حزب سراسري شد. اما حزب كمونيست ايران نتوانست
از اين نيروي انقلابي عظيم براي سازمان دادن انقلاب سراسري بهره بگيرد. زيرا خط
ايدئولوژيك و سياسي آن غلط بود. خط غلط موجب آن شد كه در مقابل پيچيدگيهاي انقلاب
و افت روحيه انقلابي، و چرخش در اوضاع جهاني، دچار بحران شده و تضعيف شود. مسير
انقلاب بطور اجتناب ناپذير پيچيده، سخت و طولاني است. احزاب بزرگ در گير و دار اين
پيچ و خمها با اتخاذ خط غلط دچار شكست ميشوند و كوچك ميشوند.
بنابراين داشتن خط ايدئولوژيك سياسي صحيح تعيين
كننده است. اما مساله فقط اين نيست. گاه ارتجاع بسيار قوي مي شود و تناسب قواي
نامساعد مانع از گسترش سريع احزاب انقلابي ميشود. شكست انقلاب موجب افت روحيه انقلابي
شده و اين نيز مانع گسترش احزاب انقلابي ميشود. هر حزب كمونيستي بايد آماده باشد
كه چنين دوره هائي را با استواري و بدون منحرف شدن از منافع درازمدت طبقه كارگر و
خلق طي كند. امروز ما در سراسر ايران و بخصوص كردستان مواجه با اوجگيري روحيه
مبارزاتي در ميان قشرهاي متفاوت خلق هستيم. اين يكي از دلايل است كه بقول رفيق
مهتدي، كومله "يكبار ديگر با موج وسيع اقبال توده اي مواجه شده" است. در
چنين شرايط هر حزب ديگري كه فعالانه وارد ميدان سياست شود مطمئنا بخشي از پايه
اجتماعي خود را بسيج مي كند؛ و نبايد چنين دركي را القاء كرد كه استقبال توده اي
از كومله بخاطر اين است كه از نام حزب كمونيست استفاده نميكند.
اگر كومله ميخواهد در جبهه مبارزه عليه ستمگري
ملي افق و منافع زحمتكشان كردستان را نمايندگي كند بايد سياست و نقشه اي سراسري
براي سرنگوني دولت طبقات ارتجاعي وابسته به امپرياليسم در ايران داشته باشد. در
فقدان چنين چارچوب و چشم انداز گسترده اي، سياست ها و نقشه هاي كومله براي هدايت
مبارزه عليه ستمگري ملي لاجرم در افق و چارچوب تنگ ملي گرائي طبقات ديگر گرفتار
خواهد آمد. نيات مهم است اما سياست راه خود را ميرود.
در پايان يك تاكيد ديگر بر ديدگاه كمونيستي بر سر
مساله ملي
كمونيستها ملت ندارند. طبقه كارگر ايران يك طبقه
واحد جهان وطن يا انترناسيوناليست است. يك طبقه واحد فراملي است. وقتي ميگوئيم
طبقه كارگر ايران چند مليتي است منظورمان آن است كه منشاء كارگران ايران از ملل
گوناگون است. اين طبقه كارگر با دولتهاي ارتجاعي متفاوت روبرو نيست. با يك طبقه
بورژوا ملاكان وابسته به امپرياليسم و دولت آنها روبروست كه بايد سرنگونش كند. آن
بخش از طبقه كارگر ايران كه در كردستان است نميتواند برنامه مستقل سياسي خود را
داشته باشد. نميتواند فقط براي رفع ستم ملي در كردستان مبارزه كند. بلكه مانند همه
بخشهاي طبقه كارگر ايران داراي يك برنامه سراسري و چشم انداز سراسري است. وظيفه
سياسي مركزيش سرنگوني دولت حاكم و برقراري دولت خودش در وحدت و ائتلاف با دهقانان
و خلقهاي تحت ستم است. اين نبرد داراي جبهه هاي گوناگون است. يكي از اين جبهه ها
مبارزه عليه ستمگري ملي در مناطق ملل اقليت است. براي كارگر سياسي و آگاه كرد نيز
جبهه مبارزه عليه ستم ملي در كردستان يكي از جبهه هاي نبرد سراسري است.
www.sarbedaran.org
[1]
سازمانهاي جنبش نوين كمونيستي در خط كشي با احياء سرمايه داري در شوروي و
رفرميسم حزب توده شكل گرفتند، حامي مائو و چين سوسياليستي بودند. اگر بخواهيم به
تاريخ رجوع كنيم، اختلافات اساسي ما با كومله عمدتا بر سر قبول و اتكاء به تمام
بدنه علم ماركسيسم تا آخرين مرحله تكاملي اش (يعني ماركسيسم ـ لنينيسم ـ
مائوئيسم)، بر سر رسالت طبقه كارگر در انقلاب دموكراتيك، جايگاه مساله ملي و ارضي
ـ دهقاني در اين انقلاب، و استراتژي نظامي طبقه كارگر براي كسب قدرت سياسي، بوده
است. اين اختلافات مهم لاجرم به اختلاف بر سر نگرش به مساله ملي و حل آن نيز منجر
مي شد. حزب ما در "برنامه و اساسنامه" خود و پيش از آن در اسناد متعددش
در زمينه مساله ملي و سياست كمونيستها با صراحت تحليل، خط و برنامه خود را پيش
گذاشته است.
[2]
در قبال مساله ملي، در سازمانهاي منتسب به جنبش كمونيستي ايران همواره خطوط
و راه حلهاي متفاوتي بوده و لاجرم بر سر اين اختلافات مباحثاتي نيز در گرفته است.
اين مباحث بخشي از تاريخچه مبارزات خطي در جنبش كمونيستي ايران است. آگاهي به اين
اختلاف نظرات و مباحثات براي نسل جديدي كه امروز پا به ميدان سياست انقلابي
ميگذارد و ميخواهد از چند و چون خط كمونيستي در زمينه مساله ملي و راه حل آن و
تجارب جنبش كمونيستي بين المللي در باره اين مساله آگاه شود، واجب است.
[3]
به برنامه حزب كمونيست ايران (ماركسيست ـ لنينيست ـ مائوئيست) منتشره به
سال 1380 رجوع كنيد.