پرولتاريا، بورژوازي:

مسئله ملي و جبران بي عدالتي تاريخي

                         

از حقيقت دوره دوم، شماره 17، بهمن 1368  www.sarbedaran.org

 

خيزشهاي ملي در جمهوري هاي آسيايي شوروي، يكي پس از ديگري از راه مي رسند و بر محكوميت مناسبات گنديده سرمايه داري مهر تائيد مي كوبند. اين جنبه غالب و نشاط آور اين اوضاع است. جوانب تاسف انگيز فرعي آن (مانند تعرض آذريها عليه ارمني ها) نيز محصول همان مناسبات گنديده محكوم بمرگ است.

سرمايه داري امپرياليستي ـ هم در شكل "دمكراتيك" غربي و هم "ماركسيستي" شرقي ـ آنچنان جزئي ترين و ابتدائي ترين حقوق اقتصادي، سياسي و فرهنگي اكثريت انسانهاي روي زمين را لگد مال مي كند كه دست يابي به اوليه ترين حقوق به كل آمال توده سر به شورش برداشته، تبديل مي شود. اين شورشها، صرفنظر از سطح درخواستها و ظواهرشان، بدون شك عادلانه اند و شايسته حمايت بيدريغ كمونيستها و انقلابيون مي باشد. اينها گامهاي آغازين بيداري سياسي بسياري از توده هاي محروم است. پس، بايد بدامن كشيدن شعله هاي آن ياري رساند. اما خلاف جريان نيز بايد شنا كرد. توده هاي بپاخاسته و جنبشهاي خود بخودي آنان غالبا به باورهاي غلط آغشته بوده و حتي گاهي داراي گرايشات ارتجاعي نيز مي باشد. بايد از خواسته هاي عادلانه اين جنبشها دفاع كرد، همچنين بايد حصار محدود و جوانب غلط و گرايشات ارتجاعي آنرا شديدا به نقد كشيد. در غير اينصورت، بطور يقين طبقات بورژوائي رهبري آنرا گرفته، يا دشمن بتدريج انرژي آنرا به هرز داده و سركوبش خواهد نمود. حمايت از سطح فعلي اين جنبشها و تلاش در نگهداشتن آن در همين سطح و با همين مضامين، موذيانه ترين نوع خيانت به توده ها مي باشد.

براه افتادن جنبشهاي ملي در جمهوري هاي آسيائي شوروي، طلب مي كند نگاهي ديگر به برخورد كمونيستها به مسئله ملي بيافكنيم.

از يكسو، طغيان و مبارزه ملت تحت ستم عليه ملت ستمگر عادلانه است و بايد از آن حمايت كرد. از اين جهت "حق تعيين سرنوشت تا سر حد جدائي" شعار تبليغي و برنامه اي كمونيستها براي ملل تحت ستم در كشورهاي كثير الملله است. ازسوي ديگر، كمونيستها هشدار مي دهند كه مبارزه اي كه هدفش صرفا بكف آوردن اين حق باشد، محدوديت تاريخي دارد و چنين مبارزه اي حتي براي روشن نمودن راه محو نابرابري و ستم ملي نيز كافي نبوده چه برسد به آنكه بتواند جامعه اي عاري از هرگونه تمايزات طبقاتي را بوجود آورد. چرا ناسيوناليسم ـ هم از نظر ايدئولوژيك و هم بعنوان يك برنامه سياسي ـ ذاتا دچار محدوديت است؟ به دليل آنكه مسئله ملت در نهايت مسئله طبقه بورژوازي آن ملت است. اين مقوله ايست متعلق به عصر بورژوائي و بهمراه تمام مقوله هاي همسان با ظهور كمونيسم در جهان به موزه تاريخ سپرده خواهد شد.

جنبشهاي ملي ملل تحت ستم در كشور هاي چند مليتي از اهميت بسزائي برخوردارند و به موجوديت دولتهاي ارتجاعي ضربات سختي وارد مي آورند. از اين رو از متحدين نزديك انقلاب پرولتري محسوب مي شوند. انقلاب اكتبر نمونه خوبي از اين امر را ارائه داد و ثابت نمود كه رشد آزادانه ملل در كشوري كه طبقه كارگر حاكم است، امكان دارد. تنها مبارزه اي كه هدفش سرنگوني دولت و مناسبات اقتصادي ـ سياسي ارتجاعي حاكم باشد، مي تواند رهائي ملي را تضمين كرده و حتي فراتر از آن برود و جامعه اي عاري از ستم واستثمار را براي اكثريت توده ها فراهم كند.

مليت گرائي (ناسيوناليسم) يك ملت تحت ستم بطور بالقوه ظرفيت آنرا دارد كه به منافع ملي يك ملت تحت ستم كوچكتر از خودش، تعرض كند. در جامعه سرمايه داري در نهايت "قانون ارزش" و سود است كه مناسبات دو ملت تحت ستم را تنظيم مي كند؛ يعني مناسبات ميان ايندو ملت تحت ستم (مثلا آذري ها و ارمني ها در شوروي) بر رقابت سياسي و اقتصادي طبقه بورژوازي آنان استوار است. بورژوازي ملت غالب كه بر هر دوي اين ملل كوچك سلطه دارد، با بازي بروي اين تضاد مي تواند تفرقه بيندازد و حكومت كند! اين خود گواه ديگريست بر محدوديت ناسيوناليسم. فقط در يك صورت مي توان اين خطر(رقابت دو ملت تحت ستم) را برطرف ساخت: با گذر كردن از مرزهاي محدود ايدئولوژي و برنامه سياسي ناسيوناليستي. اين پرولتارياست كه كيفيتا بهتر از هر طبقه اي مي تواند خلقهاي تحت ستم ملل مختلف را براي هدفي مشترك رهبري كند.

در عصر امپرياليسم، سرمايه داري در جستجوي مافوق سود و از طريق جنگهاي ارتجاعي و ستمگري اقتصادي ـ سياسي، موجب جابجائي هاي بيرحمانه نيروي كار و اهالي ملل مختلف مي شود؛ امروزه در غالب نقاط جهان نيروي كار و اهالي آن تركيبي از مهاجرين نقاط مختلف دنيا و مليتهاي مختلف مي باشد. هيچ پرچمي بجز پرچم انترناسيوناليسم پرولتري ـ كه حق تعيين سرنوشت ملل تحت ستم تا سرحد جدائي جزئي لاينفك از آنست ـ نمي تواند همه كارگران و زحمتكشان و ستمديدگان يك منطقه را متحد كند. آن دسته از انقلابيوني كه با تنگ نظري ايدئولوژيك ـ سياسي و يا با اميد "پايه توده اي گرفتن" پرچم ناسيوناليسم را تكان مي دهند، بايد بدانند كه اين پرچم درعين حال كه مي تواند محرك مبارزه واتحاد يك ملت ستمديده عليه ستمگران باشد، مي تواند درسرزمين خود و يا سرزمين مجاور به ستمگري كريه المنظر عليه اهالي يك خلق تحت ستم پا دهد. اين در نهايت به پايداري نظم كهن و شوونيسم ملل غالب ياري مي رساند.

يكي از پرچمهايي كه بورژوازي بلند مي كند، پرچم جبران بي عدالتي هاي تاريخي است. جابجائي هاي عظيم جمعيت بدليل رشد سرمايه داري و تعيين مرزهائي كه باسركوب و كشتار، تفرقه افكني و خدعه گري توسط امپرياليسم صورت گرفته و ملل را پارچه پارچه كرده، همواره زمينه مادي برافراشتن پرچم فوق را توسط بورژوازي فراهم مي سازد.

نمونه اي از اين تلاش، سردادن شعار "آذربايجان واحد" از جانب جناحهائي از بورژوازي آذري مي باشد. اين يك واقعيت تاريخي است كه آذري هاي شوروي و ايران توسط يك بي عدالتي تاريخي و در اثر قلدري تزاريسم از يكديگر جدا گشتند و انقلاب اكتبر نيز عملا با توجه به تناسب قواي ميان پرولتارياي بين المللي و بورژوازي بين المللي قادر به جبران اين بي عدالتي تاريخ نشد و رسالت تاريخي انقلاب اكتبر هم بسيار فراتر از اين مسئله بود.

وظيفه كمونيستها همواره اعتراض بلاانقطاع عليه هر گونه بي عدالتي و محكوم نمودن طبقات ارتجاعي حاكم مي باشد. بسياري بي عدالتي هاي تاريخي موجودند كه خصلت خود را بمثابه يك موضوع معاصر از دست داده اند. تا زماني كه اينها بي عدالتي هاي تاريخي نيستند كه كماكان بطور مستقيم مانعي در مقابل تكامل اجتماعي و مبارزه طبقاتي باشند، كمونيستها نبايد موضعي در تصحيح آنها بگيرند چرا كه اين امر توجه طبقه كارگر را از مسائل اساسي منحرف خواهد كرد. پرولتارياي انترناسيوناليست ضمن دفاع پيگيرانه از حق تعيين سرنوشت ملتها تا سرحد جدائي به خلقهاي تحت ستم مي گويد كه در عصر امپرياليسم حل اين مسئله اساسا در گرو پيشرفت مبارزه طبقه انقلابي عليه امپرياليسم و ارتجاع است. قطعا شكل گيري دولتهاي ملي و رابطه آنها با يكديگر (اتحاد داوطلبانه يا جدائي يا هر شكل ديگري) مشخصا بستگي به اين دارد كه چه تغيير و تحولاتي و چه تناسب قوايي ميان انقلاب و ضد انقلاب در عرصه بين المللي و منطقه اي و ملي ايجاد شود و اين خطه چگونه بطور قهر آميز ازطريق انقلاب پرولتري و يا تقسيم مجدد جهان توسط امپرياليستها از طريق جنگ امپرياليستي از نو قالب ريزي شود.

از همين رو دو راه بيشتر براي وحدت دو آذربايجان و تشكيل يك دولت واحد آذربايجاني متصور نيست.

يكم، راه ارتجاعي كه از طريق توطئه چيني ها و بده وبستانهاي امپرياليستي ميان دول امپرياليستي شرق وغرب و با شركت و رضايت يا عدم شركت و رضايت دول ارتجاعي ايران وتركيه و ارتجاعي ترين طبقات و نيرو هاي سياسي و شخصيتهاي آذربايجان شوروي و ايران،  امكان پذير است.

دوم، راه انقلابي، كه آنهم فقط با تبديل هر دو آذربايجان به منطقه سرخ انقلابي، پيشبرد تحولات سوسياليستي در آذربايجان شوروي و دمكراتيك نوين در آذربايجان ايران، امكان پذير است. اگر چنين تحولي كه از نظر عيني امكان آن موجود است زودتر از نقاط ديگر در ايندو نقطه صورت بگيرد و دولت سرخ پرولتري در آذربايجان بوجود آيد، مسلما مانند حريقي گسترش يافته و دگرگوني عظيمي را بهمراه آورده و موجب ترك برداشتن بافت سياسي منطقه و جهان خواهد گشت. در چنين حالتي، عليرغم تلاشهاي امپرياليستهاي روسي و عظمت طلبان فارس، پرولتارياي و خلقهاي تحت ستم شوروي و ايران بگرد آن حلقه خواهند زد.

 

www.sarbedaran.org