قاسملو و زورق هاي شكست خورده خاورميانه
از حقيقت
دوره دوم، شماره 13، آبان 1367 – www.sarbedaran.org
اينروزها آقاي قاسملو در "صحنه بين
المللي" خيلي فعال شده است؛ مصاحبه پشت مصاحبه! معمولا براي آنكه سرويسهاي
خبري امپرياليستي نام شخصيت يا جرياني سياسي كه در جنبشي معين اسم و رسمي
دارد را بر سر زبانها اندازند، ميبايست
يكي از دو حالت زير پيش بيايد: يا قدرت آتش و حركت پيروزمند آن جنبش، چنين انعكاسي
را به رسانه هاي گروهي امپرياليستي تحميل كرده باشد؛ و يا آن شخصيت يا جريان سياسي
به اعلام آشكار و پر سر و صداي تسليم طلبي خويش و اشاعه نسخه هاي ضدانقلابي و
سازشكارانه براي ملل و خلقهاي ستمديده برخاسته و خوراك تبليغي مناسبي براي قدرتهاي
جهاني در جنگشان با جنبشها و انقلابات رهائيبخش ملي بوجود آورده باشد. در مورد
آقاي قاسملو حالت دوم صدق ميكند.
مصاحبه هاي اخير براي آقاي قاسملو و حزبشان بيشتر
مصرف خارجي دارد تا داخلي. ايشان خود و حزبشان را در بازار بين المللي به مزايده
گذاشته است. اعلام آشكار مقاصد حزب دمكرات بدان خاطر صورت ميگيرد تا "خداي
نكرده" كسي اشتباهاً اين جريان و رهبرش را در ضديت با امپرياليستها و مرتجعين
جهان تصو ر نكند. و البته سرهم كردن يكرشته دروغ هم لازم است تا اينان بتوانند
جنسشان را آب كنند؛ دروغهائي از اين قبيل كه 80% مردم كردستان حامي قاسملو و حزبش
هستند! يكي از آخرين "آگهيهاي مزايده" آقاي قاسملو در هفته نامه ترك
زبان "نشريه كردستان Kurdistanan Press"، در
سوئد به چاپ رسيده است. شماره هاي 42 و 43 اين نشريه بتاريخ ششم و سيزدهم اكتبر
1988 حاوي مصاحبه اي است كه خبرنگاري بنام "چتين چكو" روز نهم سپتامبر
با قاسملو در استكهلم انجام داده است.
شالوده فلسفي بحث قاسملو
"ما
خودمختاري ميخواهيم چون ما يك حزب رئاليست هستيم. اما در كردستان گروههائي هستند
كه استقلال و كردستان متحد ميخواهند. اگر كسي به موقعيت ژئوپليتيك كردستان آگاه
باشد روشن ميشود كه اين يك برخورد رئاليستي يواقع بينانه نيست. زيرا استقلال يعني
اينكه مرزهاي چهار دولت بايد عوض شود و آنهم در كجا؟ در جائي مانند خاورميانه!"
بر مبناي اين استدلال، بواسطه موقعيت ژئوپليتيك
كردستان، كردها محكومند ملتي تحت ستم باقي بمانند. تحت چنين "شرايط
محتومي"، خط مشي سياسي پيشنهادي از جانب قاسملو بقرار زير است: استراتژي
دستيابي به توافق با بورژوازي بين المللي، دول مرتجع منطقه و حكام مرتجع ايران.
قاسملو با تعريف وارونه از موقعيت ژئوپليتيك كردستان نقاط ضعف امپرياليستها و
مرتجعين را قو ت، و نقطه قدرت خلق كرد را ضعف جلوه ميدهد. كردستان در محاسبات
امپرياليستها و نوكران مرتجع آنها، بخاطر استقرار و حفظ قدرتشان در خاورميانه
جايگاه برجسته اي را داراست و تمامي توطئه هاي ارتجاعي و اقدامات خونيني كه توسط
امپرياليستها و مزدوران بوميشان عليه نيروهاي انقلابي در كردستان در پيش گرفته
شده، خود نشانگر ترس عميق و ريشه دار آنان از بظهور رسيدن قدرت سياسي سرخ در هر
بخش كردستان است. آنها خوب ميدانند خلق كرد بخوبي اين ظرفيت را دارد كه بمثابه
بازيگري قدرتمند، نقشي حياتي در آغاز و بسرانجام رساندن انقلابات پيروزمند در اين
منطقه توفاني جهان بازي كند. اين تنها حقيقتي است كه ميتوان و ميبايد از واقعيات
ژئوپليتيك و تاريخي كردستان بيرون كشيد؛ حقيقتي كه عميقاً با منافع طبقاتي امثال
قاسملو در تضاد است. از اينرو است كه او
همه چيز را برعكس جلوه ميدهد.
اما اين اولين بار نيست كه در كردستان كسي از
كلمه رمز "واقع بيني" استفاده ميكند و اين امر مختص به جنبش كردستان هم
نيست. اين عبارت بارها و بارها پوشش خيانتهاي وقيحانه به آرمان انقلابي و رهائي
ملي گشته و در جنبش كردستان و ساير جنبشهاي ملي كه تحت رهبري پرولتاريا قرار
ندارد، مورد استفاده قرار گرفته است. رئاليسم اسم مستعار تسليم طلبي است؛ اسم شبي
است كه تسليم طلبان با آن خود را به درگاه امپرياليسم و حكام مرتجع معرفي ميكنند
تا اجازه عبور بگيرند. كلمه رئاليسم بيانيه حفظ وضع موجود است؛ بيانيه دمساز شدن
با ستم ملي و طبقاتي است. از نظر قاسملو و هم قماشان وي، هرآنچه موجود است واقعي
است و حقيقت نيز چيزي جز واقعيت موجود نيست. در نظر ايشان، انقلاب و تحول راديكال
بشدت غيرواقعي است! همانطور كه لنين گفت، "بورژوازي (ملت تحت ستم) بيش از هر
چيز به عملي بودن يك مطالبه علاقمند است و بهمين خاطر بدنبال سياست ثابت به
توافق رسيدن با بورژوازي ملل ديگر است..." (حق ملل در تعيين سرنوشت مجموعه آثار لنين، جلد دوم). رئاليسم آواز
تسليم طلبان رنگارنگ است. اين تخم را ابتدا سوسيال دمكراسي امپرياليستي اروپا و
سوسيال امپرياليستها در دهان جريانات بورژوائي موجود در جنبشهاي ملي شكستند.
"رئال پليتيك" (سياست واقع بينانه) تكيه كلام سوسيال دمكراتهاي اروپائي
بالاخص ويلي برانت است. قاسملو و امثالهم به نيابت از سوي استادان و قيمهاي خود،
در گوش مردم آواز رئاليسم ميخوانند. مضمون اين آواز كهنه، "پايداري" نظم
بردگي استعماري است؛ يعني هيچكس نبايد آرزوي چيزي وراي آنچه بر اين جهان (و بقول
قاسملو، بخصوص بر خاورميانه) حاكم است را بكند. رئاليسم او از ستم ملي بر ملت كرد
حمايت ميكند. منافع طبقاتيش با نظم حاكم بر خاورميانه همخواني دارد و ستم وارده بر ملت كرد و فلسطين بخشي لاينفك
از اين نظم است. تقاضاي قاسملو اينست كه كسي نظم موجود را برهم نزند. قاسملو
ميخواهد از نظر فلسفي راه تسليم طلبي را در كردستان هموار كند؛ نه اينكه خود تا
بحال تسليم طلب نبوده است. بالعكس، ايشان تسليم طلب كهنه كار اين خطه است. او
همواره براي تسليم شدن جنگيده و خودش هم شرمي از ابراز آن ندارد.
قاسملو براي به توافق رسيدن با بورژوازي بين
المللي، شالوده اي بسيار استراتژيك و واقع بينانه ريخته است: چطور ميشود خط
مرزهاي حاصله از دو جنگ جهاني امپرياليستي را برهم زد؟ آنهم در خاورميانه! اين
اظهارات شخصي است كه ضدانقلابي بودن و خائن ملي بودن را يكجا در خود جمع كرده است.
قاسملو وقيحانه تقسيم كردستان را كه نتيجه طرحهاي تالانگرانه امپرياليستها بود،
مقدس و خدشه ناپذير ميشمارد و مبارزاتي كه مردم كردستان طي چند دهه گذشته در مصاف
با اين تالانگري برپا كرده اند را بباد استهزاء ميگيرد. نظرات سراپا ضدانقلابي قاسملو درست در نقطه
مقابل ديدگاه پرولتارياي آگاه از مسئله مرزهاي موجود قرار دارد. براي كمونيستها
بود و نبود هيچ مرزي مقدس نيست. حفظ يك مرز يا ترسيم مرزي ديگر جزء اصول كمونيستها
محسوب نميشود. اما دفاع نكردن از مرزهائي كه بقوه جبر و بقيمت ستمكش شدن ملتي
ايجاد گشته، جزء اصول دمكراتيك هر كمونيست و هر انقلابيست و بايد باشد. از نقطه
نظر تاريخي و ماترياليستي، شايد ملتي ستمكش رهائي خويش را نه در چارچوب مرزهاي ملي
خود كه در حيطه اي بسيار گسترده تر و غير قابل پيش بيني بدست آورد. بطور مثال ممكن
است ملت فلسطين با انقلابي كه يكباره چند كشور همسايه اش را آزاد سازد به رهائي
دست يابد و نه در چارچوب فلسطين. اين امر را تاريخ و منافع پيشروي انقلاب در آن
نقطه و در سطح جهاني تعيين خواهد نمود؛ آنچه مسلم است دفاع از مرزهائي كه حاصل دو
جنگ جهاني امپرياليستي است جزء مقدسات امپرياليستها بوده و مظهر دفاع از جهان ستم
و استثمار آنان است.
رئاليسم قاسملو، رئاليسمي ارتجاعيست. چنين
رئاليسمي بهيچوجه براي آن هشتاد درصدي كه وي ادعا ميكند پشتيبانش هستند، قابل قبول
نيست؛ چراكه معنائي جز پذيرش و ابدي انگاشتن اوضاع نكبت باري كه ملت كرد نسل اندر
نسل با آن دست به گريبان بوده، ندارد. ستمديدگان كرد فقط رئاليسم انقلابي را
ميتوانند درك كنند و بپذيرند: يعني آنكه نظم موجود همان نظمي كه قاسملو آنرا مقدس و خدشه ناپذير
قلمدادش ميكند براي ما چيزي جز حقارت و
رنج و دربدري ندارد و هيچ حك و اصلاحي نميتواند آنرا مقبول ما سازد؛ يعني آنكه
شورش عليه اين نظم هر اندازه هم كه دشواري ببار آورد هزاران بار بهتر از تحمل كردن
وضع موجود است. همين رئاليسم انقلابي بهمراه رمانتيسم انقلابي كه بمفهوم آرزوي
زندگي عاري از ستم وايمان به امكان تحقق آنراداشتن است، نيروي محركه نبرد در راه
رهائي ملي را طي سالهاي طولاني براي مردم كردستان فراهم آورده است. قاسملو در پي
دفن هر دوي اينهاست تا بمقاصد طبقاتي خويش دست يابد.
قاسملو بدرستي فهميده كه حل مسئله كردستان كه چيزي جز كسب حق تعيين سرنوشت نيست معادل است با برهم زدن نظم حاكم بر منطقه؛ و خط
مرزهاي موجود نيز جزء اركان اين نظم بحساب ميآيد. او در همينجا بطور غير مستقيم به
گروههائي كه شعار "كردستان بزرگ" را مطرح ميكنند انتقاد كرده و براي
"مجامع بين المللي" روشن ميكند كه بهر حالت استفاده از اين شعار را مجاز
نميداند. احتمالا روي سخن وي با گروه هائي مانند اتحاديه ميهني و پ.كا.كا
است. اما همانگونه كه "جهاني براي
فتح ، شماره 5" مطرح نمود: "سازمانهاي گوناگون ناسيوناليست كرد برحسب
سودجستن از شعارهاي رهائي ملي براي فريب كارگران، شعار "كردستان بزرگ"
را پيش گذارده اند. بعضي اوقات اين شعار بعنوان توجيه عدم برپائي يك مبارزه رزمنده
جهت سرنگوني حكومت ارتجاعي كه ابزار ستم ملي در همان كشور است مورد استفاده قرار
گرفته شده. لازمه استقرار "كردستان بزرگ"، سرنگون كردن چند دولت ارتجاعي
(اگر نه همه) است كه خطه كردستان را تقسيم كرده اند. بعلاوه ظهور يك "كردستان
بزرگ" بهيچوجه واقعه اي بي اهميت در منطقه و بطور كلي در جهان نخواهد بود.
اين امر دگرگوني عظيمي را بهمراه آورده و بدين ترتيب موجب ترك برداشتن بافت سياسي
ملي و بين المللي در منطقه خواهد شد.
مسلماً تمام اين فاكتورها بايد در "تحليل
واقع بينانه" نيروهاي بورژوازي كرد وارد شده و بذهن "واقع گراي"
آنها خطور كرده باشد و يمنظور اين نيروهاه از شعار "كردستان بزرگ"
مسلماً دربرگيرنده هدف ايجاد بزرگترين شكاف ممكن در شبكه امپرياليستي منطقه نيست.
همانطور كه لنين اظهار كرد: "بورژوازي بيش از هر چيز به "عملي
بودن" يك مطالبه علاقمند است و بنابراين بدنبال سياست ثابت به توافق
رسيدن با بورژوازي ملل ديگر...".
جهاني براي فتح در ادامه به برخورد كمونيستها به
دورنماي ظهور يك كردستان واحد با دولت ملي خويش ميپردازد: "اگر از ميان پيچ و
خمهاي مبارزه و حدت يابي تضادها در منطقه و جهان دورنماي استقرار يك دولت كرد
مشتمل بر مناطق كرد كشورهاي مختلف بوجود آيد كمونيستها مناسب بودن ايجاد چنين
دولتي را بر حسب منافع كلي پيشرفت انقلابي جهاني خواهند سنجيد".
بنابراين واضح است كساني كه مخاطب هشدارهاي
قاسملو هستند، خيال انقلاب كردن و ايجاد شكاف در شبكه امپرياليستي منطقه نداشته و
جربزه طبقاتي انجام چنين كاري را ندارند. اين جريانات با موعظه هاي قاسملو مبني بر
ناممكن بودن انقلاب، اساساً موافقند و اگر اختلافي باشد بر سر اينست كه قاسملو
هرگونه استفاده از شعار "كردستان بزرگ" را هم در استراتژي و هم در
تاكتيك مخالف منافع كليه امپرياليستها تشخيص داده و از زاويه "به توافق رسيدن
با بورژوازي ملل ديگر" آنرا واقع بينانه نميداند.
اين نظرات جزئي از مباحث موجود در سطح احزاب
بورژوا فئودال كردستان ميباشد. انتقاد
قاسملو به احزاب فوق الذكر آنست كه چرا در استفاده از تضادهاي ميان دولتهائي كه
كردستان ميانشان تقسيم شده دچار "زياده روي" ميشوند و تقدس مرزهاي منظم
امپرياليستي در خاورميانه را "كودكانه" و "شلخته وار" بهم
ميزنند و اين اصل كه بايد مسئله خود را با دستيابي به توافق با بورژوازي ملت حاكم
"خودي" حل نمود، خدشه دار ميسازند. البته اين احزاب نيز براي توجيه
اتكاء به يك دولت ارتجاعي در مبارزه با دولت ديگر، نسخه رئاليستي خودشان را دارند.
در محاسبات همه اين احزاب آنچه جا ندارد، قدرت لايزال توده هاي كرد و مبارزه ايست
كه بيش از 6 دهه عليه ستم ملي به پيش برده اند. جوهر مناظره موجود آنست كه چه طرحي
براي به توافق رسيدن با بورژوازي ملل ديگر "رئاليستي تر" است. در اين
جدل، يكي استدلال ميكند كه "ما در ميان اعراب دوستي نداريم"، ديگري
ميگويد "اما به ايرانيها هم نميشود اعتماد كرد؛ قرارداد 1975 الجزاير را
فراموش نكنيد"، "اما تركها حالا حاضرند مسئله كردستان را در دستور روز
بگذارند؛ شايد چيزي به كردها بدهند"! و پاسخ ميشنوند كه "ولي آنكارا
هرگز از ادعاي ولايت عثماني بر موصل دست برنداشته؛ پس چطور ممكن است چيزي به كردها
بدهد و...". همه اين جريانات مذبذب فقط در شرايط عدم تحقق حق تعيين سرنوشت
طبقه كارگر در كردستان يعني رهبري
مائوئيستهاي انقلابي است كه اينگونه ميدان
پيدا كرده اند تا بر سر نحوه خيانت به حق تعيين سرنوشت ملي با هم چك و چانه بزنند.
قاسملو و
طبقه كارگر
"گروههائي هستند كه اوضاع را درك نميكنند و
از كتابهاي بسيار كوچك و روزنامه ها يكسري چيزها ياد گرفته اند و فكر ميكنند
ماركسيست لنينيست هستند. اما اكثرشان
كتابهاي ماركس را نخوانده اند و به كردستان ميآيند و خود را بعنوان نمايندگان طبقه
كارگر معرفي ميكنند.... ما هم خيلي دوست داريم كه در كردستان ايران يك طبقه كارگر
بوجود بيايد اما وجود ندارد."
قاسملو اصرار دارد كه در كردستان طبقات وجود
ندارد و همه يك عشيره ملي هستند! او منكر وجود طبقه كارگر در كردستان ميشود، ولي
حتي طبقات حاكم در كشورهاي منطقه و بورژوازي امپرياليستي هم به اين حرف خواهند
خنديد؛ چراكه خوب ميدانند با كارگران كرد چه كرده اند. كارگران كرد نه تنها از
آذربايجان تا بندرعباس، بلكه در تمام كشورهاي اروپائي (عمدتاً كردهاي مهاجر از
تركيه) پراكنده اند. اصرار قاسملو بر عدم وجود طبقه كارگر، روشي است مخصوص به وي و
بورژوا فئودالهائي نظير او براي نفي حق
تعيين سرنوشت طبقه كارگر يعني رهبري طبقه
كارگر و حاكميتش بعد از انقلاب. اين عين همان روشي است كه دولت فاشيستي تركيه در
نفي حق تعيين سرنوشت ملت كرد بكار ميبرد و بطور كلي وجود ملتي بنام كرد را در
تركيه منكر شده، كردها را تركهاي كوه نشيني كه زبان مادريشان (تركي) را فراموش
كرده اند ميخواند؛ يا همچون رژيم مستبد جمهوري اسلامي از ملت كرد بعنوان يكي از
"اقوام ايراني" ياد ميكند. قاسملو حتي سعي نميكند روش بورژوازي مدرن را
براي منزوي كردن طبقه كارگر و نمايندگان سياسيش فراگيرد كه نه تنها بر موجوديت
طبقه كارگر صحه ميگذارد، بلكه گاهي اوقات نيز خود را نماينده طبقه كارگر معرفي
ميكند؛ ليكن فعالانه سموم اكونوميستي و ليبرال
رفرميستي را در ميان كارگران اشاعه ميدهد تا بدين سان به هدف انزواي طبقه
كارگر دست يابد. اما عليرغم اينگونه تلاشها و جد
و جهد مذبوحانه و مضحك امثال قاسملو و رواج خرافه هاي ناسيوناليستي از جانب
او و حزبش براي دفن مسئله حق تعيين سرنوشت طبقه كارگر، تضادهاي طبقاتي در كردستان
تشديد يافته و عرصه مبارزه در اين خطه قطبي تر گشته و علم و ايدئولوژي طبقه كارگر
توسط كمونيستها بيش از پيش اشاعه مييابد. اين گرايش قدرتمند و بالنده سد ناشدني
است. لنين گفت: "در مسئله حق تعيين سرنوشت خويش نيز مانند هر مسئله ديگر آنچه
قبل از همه و بيش از همه مورد توجه ماست حق پرولتاريا در تعيين سرنوشت خويش درون
ملتهاست". توده هاي كارگر و دهقان كرد اين آموزه لنين را بيشتر و بيشتر
فراخواهند گرفت. آري، همانطور كه در مورد ساير ملل تحت ستم نيز مطرح است، در
كردستان نيز دو حق تعيين سرنوشت وجود دارد؛ يكي حق تعيين سرنوشت ملي و ديگري حق
تعيين سرنوشت طبقه كارگر؛ بدين معنا كه طبقه كارگر در عين دفاع از مبارزه هر قشر و
طبقه اي در كردستان عليه ستم ملي، راه روش
خود را براي حل مسئله ملي دارد و با تمام قوا تلاش ميكند اقشار و طبقات زحمتكش (كه
اغلب بواسطه توهمات ناسيوناليستي و وجود مشكلي مشترك بنام ستم ملي، بسمت رهبري
بورژوائي و حتي بورژوا فئودالي گرايش
مييابند) را از زير نفوذ رهبري غير در كردستان بيرون كشد و مبارزه عليه ستم ملي را
بمثابه پروسه اي در خدمت انقلاب دمكراتيك نوين هدايت كند. تحقق حق تعيين سرنوشت
ملي منوط است به تحقق حق تعيين سرنوشت طبقه كارگر و بعبارت ديگر، رهائي ملي در گرو
پيروزي طبقه كارگر است و بس. علت اصلي شكست مبارزه ملي در كردستان تاكنون نه آنطور
كه قاسملو ادعا ميكند " موقعيت ژئوپليتيكي كردستان"، بلكه دقيقاً عبارت
بوده از دفن جوهر طبقاتي مسئله ملي و تبعيت جنبش طبقاتي از جنبش ملي. مبارزه ميان طبقه
كارگر و بورژوازي ملت ستمكش بر سر آنست كه اولي در پي آشكار ساختن و برجسته كردن
جوهر طبقاتي مسئله (ماهيت ستم ملي، نشان دادن راه واقعي رهائي و آن نيروهاي طبقاتي
كه ميتوانند موجد اين رهائي گردند)، و بالنتيجه تابع كردن حل "مشكل
عمومي" ستم ملي به حل مشكل طبقاتي ميباشد. بطور خلاصه طبقه
كارگر دنبال آنست كه جنبش ملي تحت رهبريش و در خدمت برقراري ديكتاتوري كارگران و
دهقانان به پيش رود. و دومي بورژوازي تلاش دارد كه با عوامفريبيهاي ناسيوناليستي
جوهر طبقاتي مسئله ملي را بپوشاند و كارگران و دهقانان و ديگر زحمتكشان را با
انگيزه "حل مشكل عمومي" بزير نفوذ خود بكشاند.
قاسملو، حق تعيين سرنوشت و دو شعار دمكراسي و
خودمختاري
"ما حق تعيين سرنوشت ملل را قبول داريم. اين
دربرگيرنده اشكال مختلف است. استقلال و فدراسيون اشكالي از آن ميباشند. مبارزه ما
منطبق بر شكل خودمختاري از آنست. وقتيكه ما براي خودمختاري مبارزه ميكنيم نميگوئيم
كه كردها حق استقلال ندارند. بله دارند. اما سياست حزب ما خودمختاري است و نه
استقلال و مردم ما از اين سياست ما حمايت ميكنند".
قاسملو بدون شك ميداند كه حق تعيين سرنوشت يعني
حق تشكيل يك دولت جداگانه؛ بنابراين دروغ ميگويد وقتيكه خود را "در
اساس" موافق اين حق معرفي ميكند. او خوب ميداند كه "خودمختاري"،
"خودمختاري قسمي" و "خودمختاري فرهنگي" هيچكدام معادل با حق
تعيين سرنوشت نيست؛ اما براي حفظ نقاب فريبكارانه اش مجبور به دروغگوئيست. اعتراف
قاسملو به اينكه مسئله حق تعيين سرنوشت ملل بمعناي برهم زدن نظم امپرياليستي حاكم
ميباشد، اثبات مجدد اين حقيقت است كه رهائي ملي در عصر امپرياليسم بطور لاينفكي با
مبارزه عليه امپرياليسم و تمام مناسباتي كه نمايندگيش ميكند، مرتبط است. همانطور
كه بيانيه جنبش انقلابي انترناسيوناليستي ميگويد: "در عصر ما مسئله ملي ديگر
مسئله داخلي كشورهاي منفرد نبوده، بلكه به تابعي از مسئله انقلاب پرولتري جهاني
تبديل شده است؛ و نتيجتاً حل تمام عيار آن مستقيماً به مبارزه عليه امپرياليسم
وابسته گشته است".
اينكه قاسملو چنين چاكرمآبانه ميكوشد اتوپي
بودن بقول لنين "تغيير مرز كشورهائي كه بقو ه جبر و با
اعطاي امتياز به ملاكين و بورژوازي يك ملت بوجود آمده اند" را اثبات نمايد،
مايه تعجب نيست. اينكه قاسملو عضوي از ملت ستمكش كرد است اما با فرمانروائي طبقات
حاكم ملت ستمگر دمساز ميشود اثبات مجدد حقيقتي ديگر است: مسئله ملي در جوهر خود
مسئله طبقاتيست؛ يعني اينكه مبارزه براي رهائي ملي در عصر امپرياليسم فقط تحت
رهبري طبقه كارگر و اتحاد با نيروي دهقانان و استقرار دولت ديكتاتوري دمكراتيك
كارگران و دهقانان به پيروزي ميرسد. در غير اينصورت اين مبارزه هربار در ميانه راه
متوقف شده و زخم خيانت اقشار مختلف بورژوائي و فئودالي درون ملت ستمكش را بر پيكر
خويش متحمل خواهد شد.
"در حال حاضر شعار ما در ايران خودمختاري
است... نميگوئيم كه كردها حق استقلال ندارند... اما سياست حزب ما خودمختاري است...
در اساس ما حق تعيين سرنوشت ملل را قبول داريم. اين دربرگيرنده اشكال مختلف است.
استقلال و فدراسيون اشكالي از آن ميباشند. مبارزه ما منطبق بر شكل خودمختاري از آن
است... ما ميخواهيم كردي حرف بزنيم و در كردستان خودمان امورمان را بچرخانيم. اين
درخواست زيادي نيست و خيلي كم است..."
نيروهاي سياسي گوناگون با بينشهاي طبقاتي متفاوت
از دو واژه خودمختاري و دمكراسي استفاده ميكنند اما مسلماً مضموني يكسان از اين
كلمات را مد نظر ندارند. ميخواهيد منظور قاسملو از مقوله دمكراسي را بطور نمونه
وار ببينيد، به توصيفات وي در مورد حكومت فاشيستي تركيه رجوع كنيد:
"در ميان اين كشورها تركيه نسبتاً دمكراتيك
تر است. و فرصتهاي قانوني زياد است. لازم است كه از اين فرصتها استفاده شود. در
ايران و عراق از اين فرصتها نيست."
بنابراين منظور امثال قاسملو از دمكراسي روشن
است. روي سخن او با بورژوازي ملت ستمگر است و بهمين خاطر هم "دمكراسي براي
ايران" را مطرح ميكند. منظور وي از دمكراسي آنست كه حكومت از اعضاء يك باند
يا يك جناح از طبقات ارتجاعي خارج شود؛ بعبارت ديگر حكومت از ائتلاف گسترده تري از
طبقات ستمگر و استثمارگر ايران تشكيل شود و حزب ايشان هم بمثابه نماينده كمپرادور فئودالهاي كردستان حداقل بشكل عضويت در مجلس بورژوازي در حكومت شركت نمايد و اين يعني
"خودمختاري"! وقتي قاسملو از نبود دمكراسي گله ميكند منظورش نبود
دمكراسي در بين طبقات ستمگر و استثمارگر است و اينكه اقشاري معين از آن نسبت به
ساير اقشار طبقات ارتجاعي برخوردي انحصارگرانه دارند. قاسملو وقتي از خودمختاري
حرف ميزند بدنبال تخفيف اين انحصار بسود كمپرادور
فئودالهاي كردستان است. او ميگويد
خواهان آنست كه "در كردستان
خودمان امورمان را بچرخانيم"، بدين معنا كه مسئوليت حفاظت از نظم موجود و
قانون ستم و استثمار در كردستان را از رژيم ميخواهد تا سهم بيشتري از استثمار
كارگران و دهقانان كرد و بخشي از امتيازات طبقات حاكمه در ايران را به طبقه خويش
اختصاص دهد. او حتي بدنبال اتوپيهاي بورژوازي ملي كرد مبني بر حق انحصاري استثمار
كارگران و دهقانان كرد نيست؛ او فقط شراكت در ديكتاتوري طبقات ارتجاعي را ميخواهد و
بقول خودش اين خواست كه "چيزي نيست". دمكراسي قاسملو معادل با اعمال
ديكتاتوري طبقاتي بر ستمديدگان و استثمار شوندگان جامعه است.
وقتي نيروهاي كمپرادور فئودال كردستان صحبت از خودمختاري ميكنند و
آنرا بصورت "قسمي"، "فرهنگي"، "اصيل" و غيره درجه
بندي ميكنند در واقع به درجه شراكت مورد نظر خود در قدرت دولتي اشاره دارند.
بنابراين خودمختاري از نظر قاسملو عبارتست از بوحدت رسيدن حزبش و معدودي از
ملاكين بورژواهاي بزرگ كردستان با
بورژوازي حاكم و بهره مند شدن از امتيازات دستگاه بوروكراتيك دولتي موجود. بزعم
قاسملو اگر ايشان والي كردستان شود، ملت كرد به رهائي دست مييابد. بورژوازي هميشه
ميكوشد تحقق منافع سياسي خود را بمثابه شرايط رهائي توده ها به آنها حقنه كند.
اما از نقطه نظر پرولتاريا، خودمختاري "اصل
عمومي و جامع دولت دمكراتيكي است كه از لحاظ ملي رنگارنگ بوده و اختلاف شرايط
جغرافيائي و غيره در آن شديد است" (لنين، درباره حق تعيين سرنوشت ملل). در
عصر امپرياليسم چنين حكومت دمكراتيكي فقط ديكتاتوري دمكراتيك كارگران و دهقانان
برهبري طبقه كارگر و حزبش است. خودمختاري حقيقي بدون چنين دولتي امكان پذير نيست.
فقط حكومتي را ميتوان در ارتباط با مسئله ملي دمكراتيك دانست كه حق تعيين
سرنوشت حق جدائي و تشكيل دولت ملي را براي ملت ستمكش برسميت بشناسد؛ و اين در
ايران فقط ميتواند حكومت دمكراتيك نوين باشد. بنابراين تنها مبارزه پيگير براي حق
تعيين سرنوشت و خودمختاري آن مبارزه اي است كه به برقراري چنين دولتي همت گمارد؛
آزادي كامل همه مليتها فقط منوط به پيروزي طبقه كارگر است.
از نقطه نظر پرولتاريا، دمكراسي يعني شركت گسترده
و عميق طبقات تحت ستم در اداره تمامي امور جامعه از عرصه هاي سياسي و تمام روبنا
گرفته تا صحنه اقتصادي. دمكراسي پرولتري براي كردستان، يعني شركت گسترده و عميق
توده ها در حل مسئله طبقاتي و ملي، يعني حل مسئله بطريق انقلابي و به نيروي توده
ها. وقتي پرولتاريا از دمكراسي صحبت ميكند، بيدار نمودن اعضاء طبقه خويش، دهقانان،
زنان و ملل ستمديده نسبت به موقعيت ستم و استثمار موجود و درگير ساختنشان در
مبارزه ريشه اي با اين نظام را مد نظر
دارد. در كردستان اين دمكراسي در شكل حكومت انقلابي توده ها كه از دل جنگ تعيين
سرنوشت طبقاتي و ملي زاده خواهد شد، تبلور مييابد. دمكراسي در مورد مسئله ملي بقول لنين
يعني "تبليغ و ترويج روزمره عليه هرگونه امتيازات دولتي و ملي، و بر
له حق و آنهم حق متساوي كليه ملل در تشكيل دولت ملي خويش". هر تفسير ديگري از
دمكراسي در اين باب، "نه تنها بنفع بورژوازي بلكه همچنين بنفع فئودالها و
حكومت مطلقه ملت ستمگر" ميباشد. دمكراسي پرولتري يعني ديكتاتوري پرولتاريا؛
براي طبقه كارگر دمكراسي يعني حق حاكميت طبقه كارگر؛ براي ملل تحت ستم دمكراسي
يعني حق تشكيل دولت ملي خود؛ براي دهقانان فقير و بي زمين يعني حق مالكيت بر زمين؛
براي زنان يعني حق برابري با مردان در همه امور؛ بطور كلي و به يك كلام، يعني شركت
آگاهانه توده هاي تحت ستم و استثمار در دگرگون ساختن انقلابي جامعه و جهان. روشن
است كه قاسملو و طبقه اي كه نمايندگيش را ميكند، بهيچوجه به اين دمكراسي تن
نخواهند داد و يك لحظه از ضديت و خصومت با آن و ممانعت از تحقق آن دست نخواهند
كشيد.
قاسملوي "استقلال طلب"
"دو وظيفه بر دوش جنبش كردستان قرار دارد. يكم،
خود را بمثابه يك فاكتور مستقل ارائه دهد. مثلا تمام جهان بايد ببيند كه جنبش
كردستان در ايران يك جنبش مستقل است و وابسته به عراق نيست. و دوم، مسئله كردها را
در سطح بين المللي مطرح كند."
خواننده در نظر اول ممكن است فكر كند كه قاسملو
"استقلال طلب" شده است و اصل اتكاء بخود را براي جنبش كردستان تبليغ
ميكند. اما او خودش خيلي زود اين سوء تفاهم را برطرف ميكند:
"غرب كمك نميكند! ...اتحاد شوروي و كشورهاي
سوسياليستي كمك نميكنند! سوريه و عراق روابط خوبي با كشورهاي سوسياليستي دارند.
براي همين كشورهاي سوسياليستي نميخواهند اين روابط بهم بخورد... دول عرب خيلي
ثروتمند هستند و با دنيا روابط مهمي دارند. و جهان آنها را بما ترجيح ميدهد...
مثلا اگر ما در افغانستان ضد شوروي بوديم آمريكا كمك ميكرد، و يا اگر در نيكاراگوآ
عليه آمريكا ميجنگيديم، شوروي كمك ميكرد..."
قاسملو صريحاً اعلام ميكند كه حاضر است در هريك
از ارتشهاي امپرياليستي و سوسيال امپرياليستي نامنويسي كرده و جنبش كردستان را
بازيچه دست قدرتي سازد كه قيمت بالاتري ميپردازد. شكايت قاسملو از آنست كه بازار
بين المللي چندان مساعد حال وي نيست. تدبير اين دلال كهنه كار براي بدست آوردن
مشتريان قدرتمند جهاني آنست كه زياد نبايد صحنه را "شلوغ" كرد و بدنبال
اين يا آن امتياز، از حيطه اصلي (لزوم به توافق رسيدن با بورژوازي ستمگر
"خودي") خارج شد و "تقدس" مرزهاي بين المللي را بهم زد. تمام
تاكيد قاسملو بروي لزوم "استقلال جنبش كردستان" از اينجا آب ميخورد؛ روي
سخن وي عمدتاً با اتحاديه ميهني است؛ نه بدان معنا كه پلاتفرم طالباني از قاسملو
راديكالتر است. خير! قاسملو ميگويد كه
نيروهاي بورژوا فئودال كردستان بايد مسئله
خود را در چارچوب همان كشوري كه "قسمتشان شده"، "حل" كنند و
پلاتفرم تسليم طلبانه خود را در چارچوب مرزهاي ترسيم شده در قرارداد مقدس
"لوزان" به پيش برند؛ وقتي قاسملو صحبت از "سطح بين
المللي" ميكند منظورش آنست كه مسئله كردستان، صد البته، بايد تحت نظارت
قدرتهاي امپرياليستي و در هماهنگي با قدرتهاي بين المللي "حل" شود.
قاسملو ميگويد اگر دنبال پشتيبان ميگرديد بهتر است يك راست از ميان امپرياليستها قي مي پيدا كنيد
تا از مراحمش برخوردار گرديد. اما براي اينكار نخست بايد با صداي بلند به بورژوازي
بين المللي اعلام وفاداري كنيد؛ و سپس بدون آنكه دچار "زياده خواهي"
شويد، توقعات "معقول" و "ناچيز" خود را مطرح سازيد. قاسملو
ميگويد: "ما ميخواهيم كردي حرف بزنيم و در كردستان خودمان امورمان را
بچرخانيم. اين درخواست زيادي نيست و خيلي كم است. وقتيكه من اينها را به يك
ديپلمات اروپائي يا يك ژورناليست ميگويم تعجب ميكنند و ميگويند يعني شما دهسال
براي همين جنگيده ايد؟" حتي امپرياليستها هم از قاسملو در حيرتند!
"اسلاف" قاسملو
قاسملو سالها بدروغ خود را وارث قاضي محمد و
جمهوري مهاباد اعلام كرد تا پشتيباني توده اي و نفوذي در بين مردم كردستان، و
ارتشي براي خود دست و پا كند. اما حالا او صلاح را در آن ديده كه هر چه زودتر خودش
را از اين ميراث خلاص كند:
"ميخواهم به نكته اي در تاريخمان اشاره كنم.
پدران ما در سياست همه چيز را بصورت سياه يا سفيد ميديدند. در سياست سياه و سفيد
وجود ندارد. در سياست آدم چيزي بدست ميآورد و سپس كار ميكند تا چيزي ديگر بدست
بياورد."
قاسملو به اطلاع محافل بين المللي ميرساند كه
بهيچوجه سياست "اسلافش" مبني بر مبارزه جهت حق تعيين سرنوشت كردها را
واقع بينانه نميداند. و اگر حزب دمكرات كردستان قاضي محمد زماني از موقعيت بحران
جهاني امپرياليستها و گشايشهائي كه جنگ جهاني دوم در نتيجه شل شدن زنجير سلطه بورژوازي
بين المللي براي ملل تحت ستم بوجود آورده بود، استفاده كرد تا حق خود را بدست
آورد، حزب دمكرات كردستان قاسملو بهيچوجه قصد "سوء استفاده" از موقعيت
بحراني قدرتهاي جهاني و دول منطقه
"آنهم در خاورميانه" را
ندارد و از صميم قلب معتقد است كه "شعارهاي بد را بايد كنار گذاريم و ياد
بگيريم كه تحمل داشته باشيم". از ديد پرولتاريا نيز حزب دمكرات قاضي محمد
"غير واقع بين" بود اما نه آنطور كه آقاي قاسملو تلويحاً ميخواهد
بنماياند. قاضي محمد و حزبش به اين توهم باور داشتند كه در ايران بدون سرنگوني
انقلابي قدرت دولتي مركزي و برقراري يك دولت انقلابي، برابري بين ملل ميتواند
برقرار گردد. مضمون بحث قاسملو اينست كه قاضي محمد "همه چيز را سياه يا سفيد
ميديد"،و بنابراين با "يكجانبه نگري" در مورد طبقات حاكم ملل ديگر
از توافق با آنها باز ماند! حال آنكه علت واقعي شكست جمهوري مهاباد در ماهيت طبقاتي
و بينش ناسيوناليستي رهبرانش نهفته بود. آنها اگرچه در ضديت با ستم ملي اعمال شده
بر مردم كرد بودند اما بهيچوجه رهائي زحمتكشان كردستان از قيد ستم و استثمار
طبقاتي را نمايندگي نميكردند و قصد درهم شكستن مناسبات فئودالي و رها كردن دهقانان
كرد از يوغ فئودالها را نداشتند. جنبشي كه منافع اكثريت زحمتكشان را نمايندگي نكند
قادر به بسيج همه انرژي انقلابي آنها نبوده و محكوم به شكست است. شكست جمهوري
مهاباد فراخواني تاريخي است كه نشان ميدهد چگونه هر جنبش انقلابي در عصر امپرياليسم اگر از رهبري طبقه
كارگر و حزب پيشاهنگش محروم باشد، نهايتاً محكوم به شكست است.
و اما در مورد پدران واقعي آقاي قاسملو. براي
شناخت از شجره ايشان بهتر است به يكي از اسناد تاريخي خطه كردستان رجوع كنيم. اين
سند مسئله را خودبخود براي خواننده روشن ميكند و "علامات مشخصه"،
"گروه خوني" و "شكل و شمايلي" را در گذشته بما ارائه ميدهد
كه هر تفسيري را غير لازم ميسازد. اين
سند، نامه شيخ محمود برزنجي است كه بدستور بريتانيا در منطقه اي كه بعدها كردستان
عراق شد، اعلام استقلال نمود. شيخ نامبرده در نامه مورخه نوامبر 1918 (70 سال
پيش) كه در عين حال امضاء چهل نفر از روساي
فئودال طوايف را در جوف خود داشت خوشخدمتي
خويش به كارگزار سياسي بريتانيا در بين النهرين را چنين ابراز كرد: "از
آنجائي كه حكومت اعليحضرت قصد خود مبني بر آزاد ساختن خلقهاي شرق از ستم تركيه و
كمك به آنها در كسب استقلال را اعلام نموده بود، روسائي كه نمايندگان مردم كرد
ميباشند تقاضا دارند به تحت الحمايگي حكومت بريتانيا درآمده و براي اينكه از فوائد
اتحاد محروم نشوند در عراق ادغام گردند. آنها از كارگزاري غيرنظامي بين النهرين
تقاضا دارند نماينده اي با آتوريته لازم بدينجا اعزام دارند تا مردم كرد را از
كمكهاي بريتانيا برخوردار كرده و امكان پيشري مسالمت آميز در جاده تمدن را برايشان
فراهم آورند. اگر حكومت به كردها ياري برساند و از آنان حمايت كند، آنها نيز بنوبه
خود تضمين خواهند كرد كه فرامين و نظرات حكومت را بپذيرند". يك روش دمكراتيك
واقعي! چاكري و خاكساري در برابر بدترين ستمگران ملت كرد و خلقهاي خاورميانه ارثيه
اي است كه از فئودالهاي كردستان براي قاسملو بجاي مانده است.
قاسملو و جنبش كردستان تركيه
قاسملو زبان به نصيحت كردهاي تركيه گشوده، و براي
"قانع كردن" آنها به تعريف و تمجيد از "كمالات" اين دولت
فاشيستي ميپردازد. او غير مستقيم به پ.كا.كا حمله ميكند؛ اين انتقاد نه از زاويه
اي انقلابي، كه كاملا از نقطه نظر امپرياليستها و رژيم تركيه است. قاسملو ميگويد:
"در ميان اين كشورها تركيه نسبتاً دمكراتيك
تر است و فرصتهاي قانوني زياد است. لازم است از اين فرصتها استفاده شود."
در واقع قاسملو ميگويد شما مجبور نيستيد مثل ما
بجنگيد و بعد تسليم شويد؛ شما اين امكان را داريد كه براي خيانت به حق تعيين
سرنوشت ملت كرد از همان "فرصتهاي قانوني" كه "زياد است" استفاده كنيد. قاسملو واقعاً از دست اين
"كودكان" كه راه و رسم "بزرگ شدن" را نميدانند خسته شده است
و "بلوغ" جنبش فلسطين كه بقول ايشان "پس از سالها.
.
. ياد گرفته است كه با مبارزه مسلحانه بجائي
نخواهد رسيد" را برخ آنها ميكشد. قاسملو بيشرمانه ميگويد، فلسطينيها
"اكنون با خيزشها و طرق دمكراتيك دارند خيلي چيزها بدست ميآورند". در
منطق ارتجاعي قاسملو، سلاح برداشتن خلقي ستمكش عليه ستمگر روشي غير دمكراتيك است،
و چك و چانه زدن با ستمگران روشي دمكراتيك. او آنجائي موافق روشهاي "غير
دمكراتيك" است كه بورژوازي ملت ستمگر حاضر به معامله و مصالحه نباشد. قاسملو
براي شكرآلود كردن سموم استعماري خود و مقبول جلوه دادن تفكر بردگي به مردم
كردستان، درباره فلسطين دروغي بزرگ اختراع ميكند: "آنها خيلي چيزها بدست
آورده اند"! آنچه نصيب مردم فلسطين شده، گلوله هاي اسرائيلي بيشتر است و
البته شناخت بيشتر در مورد ماهيت نارهبران اين جنبش. ليكن از زاويه كمپرادور فئودالهاي فلسطين نظير عرفات و ديگر رهبران
"ساف" يك دستاورد مهم حاصل شده و آنهم كسب احترام بيشتر براي آنها نزد
دول و مجامع امپرياليستي است؛ آنها اين احترام را مديون صراحت و جسارتشان در خيانت
به آرمانهاي ملت فلسطين هستند. آن "طرق دمكراتيكي" كه قاسملو به تبليغش
پرداخته هيچ نيست مگر گردن گذاشتن سازمان آزاديبخش فلسطين به قرارهاي بين المللي
است كه امپرياليستها پس از جنگ جهاني دوم، و نيز بعد از جنگ شش روزه اعراب و
اسرائيل در ارتباط با حق موجوديت دولت اشغالگر صهيونيستي تصويب كرده اند. بنابراين
قاسملو مبلغ برسميت شناختن مرزهائي است كه بقوه جبر و بقيمت قتل عام و آواره ساختن
يك ملت، توسط امپرياليستها ترسيم گشته است. او از هر گوشه جهان كه شروع كند و به تاريخ جنبش و انقلاب هر ملت
ستمديده اي كه رجوع نمايد، در پي نتيجه گيري ثابت خويش است: نظم موجود مقدس است،
ابدي است، و روش دمكراتيك يعني تسليم شدن به اين نظم و گدائي شفقت در بارگاه
امپرياليستها. اگر هم اين خدايان سخاوتمند به دريوزگي ما وقعي نگذاشتند حتماً
حكمتي در كار است؛ "بايد صبر كر"د. شايد اشكال و تقصير از موقعيت
ژئوپليتيكي فلسطينيها و كردهاست! بهرحال آقاي قاسملو در پيدا كردن دلائل رئاليستي
مبني بر "منطقي بودن" نظم ستمگرانه و سبعانه حاكم بر خاورميانه و جهان
درنميماند.
با چنين زمينه چيني است كه قاسملو مردم كردستان
تركيه را به احقاق حقوق خود از طريق پارلمان آتاتوركي فراميخواند! طبق صلاحديد
ايشان، خواست كردها در تركيه عبارتست از "خودمختاري زباني و فرهنگي".
اين يعني همصدائي آشكار با هيئت حاكمه تركيه و نفي حق دمكراتيك ملت كرد در اين
كشور. بقول لنين، "..عبارت مربوط به تعيين سرنوشت "فرهنگي"...
معنايش درست ؛إؤ4نفي؛إؤ حق تعيين سرنوشت ؛إؤ4سياسي؛إؤ است" (درباره حق ملل در
تعيين سرنوشت خويش).
قاسملو از ميان شخصيتهاي طبقات ارتجاعي حاكم در
تركيه يك ناجي "خوش سابقه" هم براي كردهاي اين كشور تراشيده است. او
هيچكس نيست جز دشمن غدار و قاتل ديرينه ملت كرد يعني "اجويت". قاسملو
ميگويد:"اكنون رهبران سوسيال دمكرات تركيه مانند اجويت قبول كرده اند كه
مسئله كردستان در دستور روز است."
او وانمود ميكند كه سگان زنجيري امپرياليسم
آمريكا از زاويه حقوق ملت كرد، مسئله كردستان را در "دستور روز" نهاده
اند. خير! چاره جوئيهاي اينان نتيجه
هراسشان است؛ ميخواهند با دسيسه و تحميق مانع رشد و گسترش مبارزات مردم كردستان
تركيه شوند. منفجر شدن اين منطقه با توجه به آنكه محل استقرار بخش عظيمي از
تاسيسات ناتوميباشد، براي بلوك غرب يك فاجعه
نه فقط سياسي بلكه مشخصاً نظامي
بحساب ميآيد. تحت اين شرايط حساس و بحراني، "نصايح" قاسملو دست
كمكي است كه بسوي ارتجاع حاكم تركيه دراز شده است. البته ايشان از پادرمياني بين
دولت فاشيستي تركيه و "آن رهبراني كه در كردستان تركيه مسئوليت سياسي
دارند" هدف ديگري نيز دارد: انگيزه
اصلي او نصيحت به جنبش كردستان تركيه نيست همان بهتر كه اين جنبش از ناصحيني نظير قاسملو
محروم باشد ؛ قاسملو براي رژيم تركيه كه سگ
زنجيري وفادار امپرياليستهاي آمريكائيست خودشيريني ميكند و به تبليغ قابليتها و
توانائيهاي خود در خدمت به منافع دول مرتجع منطقه و امپرياليستها ميپردازد. او
حاضر است از "نفوذ" نداشته اش براي "بسر عقل آوردن" رهبران
مسئول استفاده كند و آنها را به "روشهاي دمكراتيك" ترغيب نمايد؛ بعلاوه
به رژيم و اربابانش پيغام ميدهد كه اگر بعد از خميني نتوانستيد بدليل مشكلات
ژئوپليتيكي "به ما" خودمختاري
ولايت كردستان را اعطاء كنيد، اشكالي
ندارد. ما حاضريم به مبارزه در راه "خودمختاري فرهنگي" از پشت تريبون
پارلمان جمهوري اسلامي قانع باشيم.
قاسملو و جمهوري اسلامي
"اكنون حزب ما جنگ پارتيزاني ميكند. اهداف
جنگ پارتيزاني روشن است. يك هدف اينست كه رژيم ايران از كردستان خارج شود و يا با
ما مذاكره كند. ما هميشه گفته ايم كه در چارچوب موجود جمهوري اسلامي ايران نه
دمكراسي متحقق خواهد شد و نه خودمختاري؛ اما ما لازم ميدانيم بمثابه بخشي از جنگ
خود با رژيم ايران هم به گفتگو بنشينيم. اگر رژيم مايل به گفتگو با ماست، ما صحبت
خواهيم كرد."
جنگ پارتيزاني آقاي قاسملو همانند كوهي است كه
موش ميزايد! قاسملو ميداند كه رژيم بوسيله درخواست نامه و باپاي خود از كردستان
بيرون نخواهد رفت، ولي با وجود اين، او دو راه در مقابل پاي جمهوري اسلامي قرار
ميدهد و ميگويد كه "بيرون برود يا مذاكره كند"؛ چرا فقط حرف دلش كه
مذاكره باشد را نميزند؟ براي قاسملو شعار "رژيم از كردستان خارج شود"
صرفاً مصرف داخلي دارد و براي فريب و تحميق توده هاست؛ والا جنگ پارتيزاني، قواي
پيشمرگه و مردمي كه حامي حزب دمكرات قاسملو هستند، همگي براي معامله بر سر ميز
مذاكره بخدمت گرفته ميشوند و بس. حال كدام پيشمرگه تهيدست عاقلي است كه بخواهد
چكدار ايشان باشد؛ شايد فقط كساني كه آرزو دارند نقش پاسداران و ژاندارمها را در
شهر و روستاي كردستان منتهي تحت نظارت
قاسملو و حزبش بعهده بگيرند؛ شايد فقط آن
كساني كه تحت تعاليم قاسملو با طرز تفكر بردگي تا مغز استخوان مسموم شده، توان فكر
كردن از آنان سلب گشته و بصورت بره اي مطيع درآمده اند.
قاسملو براي كشيدن رژيم بپاي ميز مذاكره در دو
عرصه جنگ پارتيزاني ميكند: يكي در مقابل رژيم، و ديگري عليه كومه له! قاسملو كه
نگران تهي شدن "ذخائر" رژيم بود، تصميم گرفت ذخائر ملي خلق كرد را هم
تهي كند؛ آخر ايشان شديداً طرفدار برابري ملي است! قاسملو مذاكره با رژيم را جزء
ضروريات ميداند. او به ميز مذاكره نياز دارد تا بتواند گزارش خدماتش را بگوش حكام
تهران رساند و پاداش بگيرد. البته جمهوري اسلامي با وجود آنكه كاملا به خدمات
قاسملو آگاه بوده، تا بحال از او سواري مجاني گرفته است. بيخود نيست كه او با لحني
گله مند ميگويد: "ما هميشه گفته ايم كه در چارچوب موجود جمهوري اسلامي ايران
نه دمكراسي متحقق خواهد شد و نه خودمختاري". هدف از "جنگ
پارتيزاني" و "مذاكره" آن است كه "چارچوب موجود" عوض
شود. قاسملو منتظر مرگ خميني است تا باب معامله با "مردان قدرتمند" تهران
گشوده گردد. او هم مثل بسياري از شخصيتها و جريانات بورژوائي از ترجيع بند
"بعد از خميني" استفاده ميكند و با شعبده بازي رژيم جمهوري اسلامي را در
شخص خميني خلاصه و معني ميكند. هدف از اين عوامفريبي، توجيه و تسهيل "ائتلاف دمكراتيك" با
دارودسته هائي از جمهوري اسلامي بعد از مرگ "آيت الله بزرگ" است. قاسملو
انتظار دارد مردم كردستان كه بقول خودش تحت رژيم حاكم با جانباختن "0054
پيشمرگه و 41 هزار نفر از اهالي"
روبرو گشته اند، اراجيف دغلكارانه اش درباره "دمكرات شدن" حكومت بعد از
مرگ خميني را باور كنند. اين انتظار بهيچوجه رئاليستي بنظر نميرسد!
"خميني سه ويژگي دارد: يكم رهبر انقلاب است
و دوم آيت الله بزرگي است. و سوم فلسفه اش اگرچه زياد قدرتمند نيست اما بسيار
تجربه دارد و آدم با درايتي است... رفسنجاني قويترين مرد رژيم است اما او فقط حجت
الاسلام است... يك تئوري اينست كه پس از خميني جمهوري اسلامي درهم خواهد شكست. اما
اين تئوري درست نيستآ چونكه جمهوري اسلامي هنوز ذخيره دارد و تهي نشده است... حزب
ما متواضع و واقع بين است. كردستان فقط 7% ايران است. يعني اينكه ما به تنهائي
نميتوانيم آلترناتيوي باشيم. ما متفقيني لازم داريم. يعني بايد متفق پيدا
كنيم."
توصيفات قاسملو از خميني و موقعيتش نيز قابل توجه
است. قاسملو از خميني بعنوان رهبر انقلاب ياد ميكند، آنهم زماني كه مدتهاست ماسك
انقلاب از چهره كريه خميني كنده شده است. قاسملو معتقد است پيش از مرگ خميني كار
چنداني نميشود كرد چون او "رهبر انقلاب و آيت الله بزرگيست". درست در
دوره اي قاسملو براي خميني، ابهت و عظمت ميتراشد كه حتي اطرافيان نزديك وي نيز با
پوزخند به رهبريت و مرجعيت وي برخورد ميكنند. خميني به كنار، قاسملو خبر ميدهد كه
"رژيم جمهوري اسلامي هنوز ذخيره دارد و تهي نشده است". علت اين اظهارات روشن است: بورژوازي همواره براي به سازش كشاندن
توده ها و پوشاندن خيانت خود ميبايد دشمن را قوي و خلق را ضعيف تصوير كند؛ از هيبت
دشمن داستان بسرايد و خلق را حقير بنماياند. اتفاقي نيست اگر قاسملو بلافاصله بعد
از توصيفات مشعشعانه اش در مورد رژيم، به روضه خواني ميپردازد كه "كردستان
فقط 7% ايران است. يعني اينكه ما به تنهائي نميتوانيم آلترناتيوي باشيم". همه
دنيا ميدانند كه "ذخائر" رژيم عدد منفي را نشان ميدهد و حتي خود خميني
هم مدعي نيست كه ذخيره دارد و تهي نشده است. در مقابل، اگر كردها واقعاً ضعيف
بودند، ديگر چه نيازي به اينهمه دسيسه چيني ها و كارزارهاي سركوب خونين از سوي
قواي ارتجاعي و امپرياليستي بود؟ اصلا همينكه امروز آقاي قاسملو به آستان
امپرياليستها بار مييابد و با ژورناليستها و ديپلماتها هم صحبت ميشود بدليل نياز
شديد امپرياليسم و ارتجاع به مهار ساختن آتشفشان بس خطرناك، قدرتمند و مهارنشدني
كردستان در منطقه شديداً بي ثبات و متزلزل
خاورميانه است اين گفت و شنودها بهيچوجه
نتيجه "جنگ پارتيزاني" ايشان نيست. كاربرد امثال قاسملو چيزي ديگر است.
قاسملو روز شماري ميكند. او ميگويد:
"ما... نيازمند متفق دمكرات هستيم. در حال
حاضر در ايران متفق هاي دمكرات از درون اپوزيسيوني كه پس از مرگ خميني شكل خواهد
گرفت برخواهندخاست. مضافاً اينكه يك ائتلاف دمكراتيك متحد بوجود خواهد آمد. و اين
ائتلاف دمكراتيك ميتواند يك حكومت دمكراتيك را در ايران بقدرت برساند."
قاسملو با شم
طبقاتي خود يا بر حسب اشارات برخي محافل امپرياليستي، روندي محتمل را پيش
بيني ميكند؛ اينكه صف بنديهاي سياسي موجود در ايران در آينده نزديك احتمالا بهم
بخورد و بسياري از نيروهاي ظاهراً متخاصم امروزي
مثلا جناب قاسملو و آقاي رفسنجاني كه متاسفانه "فقط حجت السلام"
است! بتوانند در "چارچوب" ديگري
از جمهوري اسلامي يكجا قرار بگيرند. احتمالا در چنين شكل جديدي، قاسملو و حزبش
ميتوانند نقش بخشي از اپوزيسيون وفادار را عهده دار باشند. ذهن واقع گراي قاسملو
به او خبر ميدهد كه وضعيت منطقه و بالاخص ايران آنقدر شكننده است كه امپرياليستهاي
غربي ترجيح ميدهند جابجائي مهم و تعيين كننده اي
حتي براي شكل دهي حكومت ايده ال غرب
را بانجام نرسانند اگر بشود با حركتي بطئي و بسيار مسالمت آميز
حكومتي باثبات تر را با اضافه و كم كردني چند، و تغيير شكلهاي ظاهري، بر پايه
خمودگي و ياس و سرخوردگي توده هاي مردم بظهور رسانند. قاسملو ميداند كه براي ايجاد
شرايط لازم در ارتباط با مردم كردستان، ايشان امكان ارائه خدمات دارند. در ضمن، او
نظير بسياري ديگر از سياست بازان بورژوا ميداند كه اين زورق جمهوري اسلامي در "چارچوب موجود" شكسته تر از آنست كه هيچ آدم عاقلي بخواهد در
آن پا گذارد. بنابراين بايد منتظر گشايشهاي بازماندگان جمهوري اسلامي بعد از مرگ
خميني نشست و فعلا براي درهم شكستن روحيه انقلابي مردم كردستان با اراجيفي درباره
"ذخائر موجود رژيم" تلاش نمود. الحق كه كار دشواري است. آقاي قاسملو با
مردمي طرف است كه خميني و رژيم جمهوري اسلامي را در اوج كبكبه و دبدبه اش و پر
بودن ذخائرش بمصاف طلبيدند و تحقير نمودند، حالا كه جاي خود دارد. هيچ آيت الله و
حجت الاسلامي، هيچ چارچوب جديدي از جمهوري اسلامي، و هيچ خدمتي از جانب هر خائني
را ياراي ايستادگي در برابر خشم سوزان توده هاي تحت ستم كردستان و سراسر ايران
نيست؛ آقاي قاسملو زحمت بيهوده نكشيد!
كل ساختار سلطه و هژموني امپرياليستي در
خاورميانه بشدت لرزان گشته؛ تشديد تضادهاي سيستم امپرياليستي، شكافها در سطح و
فشار از اعماق را فزوني بخشيده و بر متن چنين اوضاعي، رقابت حاد امپرياليستها و
سوسيال امپرياليستها جريان دارد. اين امر قدرتهاي جهاني را در كنترل بحرانهاي
انقلابي و امواج پي در پي انقلاب كه از چار گوشه جهان سربلند كرده و همچون شلاق بر
پيكر پوسيده شان فرود ميآيد، بشدت ناتوان ميسازد. بوضوح ميتوان ديد كه آنچه مانع
از پيروزي انقلابات است، ضعف عنصر ذهني و نبود رهبري پرولتريست. امپرياليستها و
مرتجعين منطقه خوب ميدانند كه شكل گيري عنصر قدرتمند ذهني، كل اين ساختار را فرو
خواهد ريخت و خلقهاي تحت ستم خاورميانه تحت رهبري پرولتارياي انترناسيوناليست اين
گوشه از جهان را بگونه اي نوين شكل داده و ساختمان زندگي جديدي را پي خواهد ريخت.
در چنان جامعه اي براي امپرياليستها و رژيمهاي خراجگزارشان، و چاكراني مانند
قاسملو و عرفات و طبقه آنها جائي نخواهد بود. در اين بحبوحه، قدرتهاي جهاني به
امثال قاسملو و عرفات نيازمندند تا بر امواج خروشان انقلابي و اشتياق سوزان خلقهاي
تحت ستم به رهائي مهار بزنند و بر آتش آنان آب سرد بپاشند. همين شرايط و نياز مشخص
است كه به تحرك زبونانه و حقير خودفروختگان پا داده است. با توجه به اهميت منطقه
اي و بين المللي كردستان، امپرياليستها نيازمند آنند كه افرادي نظير قاسملو دور
بيفتند و "بيچارگي" خلق كرد را موعظه كنند و تسليم به بردگي شدن را تنها
راه ممكن و واقع بينانه وانمود سازند. امپرياليستها جهت مقابله با روحيه شورشگري
توده ها محتاجند كه احكام صادر شده توسط مبارزه انقلابي در دو دهه گذشته را باطل
اعلام كنند. اين احكام را انقلاباتي مانند ويتنام، ايران و نيكاراگوآ عليرغم ناقص و
ناموفق بودنشان صادر نمودند. انقلابات خلقهاي ستمديده اعلام اين حقيقت بود كه
امپرياليستها نابود كردني هستند؛ ميتوان آنها را زير ضربه برد؛ مغلوبشان ساخت؛
آنها را به بيرون راند؛ اعلام اين حقيقت بود كه امپرياليستها بقول مائوتسه دون در مقابل توفان انقلاب و قدرت خلقهاي بپاخاسته،
ببرهائي كاغذي بيش نيستند؛ بالاخص اگر اين خلقها توسط حزب طبقه كارگر هدايت شوند؛
اعلام اين حقيقت بود كه ملل كوچك تحت ستم با اتكاء بخود و بروز قدرت مهيب نهفته
خويش ميتوانند قدرتهاي معظم ستمگر را بزانو درآورند. تسليم طلبان و چاكرمنشان امروزه
از شكست آن انقلابات سود ميجويند تا ايئولوژي امپرياليستها را بهر طريق در ذهن
مردم فرو كنند. آنها از بيهوده بودن مبارزه انقلابي ميگويند و ابدي بودن نظم
امپرياليستي و ارتجاعي. آنها سراسيمه ميخواهند مانع از آن شوند كه توده ها به راز
شكست در انقلاب پيشين پي ببرند و به اين واقعيت دست يابند كه اگر انقلابات توسط
پرولتاريا رهبري نشوند حتي اگر هزار بار
هم تكرار گردند به شكست خواهند انجاميد.
"امكان و ضرورت به اهتزاز درآوردن پرچم سرخ
در كردستان قدرتمندتر از هر زمان ديگري در
مقابل كمونيستها و توده ها قرار گرفته است. دورنماي برقرار كردن قدرت سياسي سرخ در
شكل مناطق پايگاهي و رژيمهاي مستقل، كاملا مساعد است. در صورت وقوع چنين امري در
هريك از مناطق كردستان، توده هاي انقلابي همه مناطق كرد كشورهاي مجاور پشتيباني
عظيمي را فراهم آورده و حول پرچم سرخ به اهتزاز درآمده در هريك از اين مناطق گرد
خواهند آمد تا جنگ انقلابي را براي دفاع از آن و گسترش آن به پيش برند. يك جنگ خلق
واقعي تحت رهبري كمونيستهاي انقلابي در هركدام از مناطق كرد براحتي ميتواند ساختار
سياسي موجود در خاورميانه را بطور ترميم ناپذيري از هم دريده و گشايشي را براي تمام
ستمديدگان منطقه فراهم سازد. تحت چنين شرايطي پرولتارياي بين المللي نميتواند
بدنبال اين باشد كه چنان توفان انقلابي را در مرزهاي يك كشور يا در محدوده يك ملت
مشخص محدود سازد، بلكه ميبايد براي رها كردن بيشترين ميزان ممكن از قلمرو جهاني از
چنگالهاي خونين امپرياليسم و ارتجاع حركت كند". (جهاني براي فتح، شماره 5،
صفحه 75)
www.sarbedaran.org