بيگانه با انقلاب

نقدي بر نظرات "حزب كمونيست كارگري ايران" درباره مساله ملي

 

(پائيز 1377)

 

بحث مربوط به مسئله ملي و شعار "حق تعيين سرنوشت ملل" از دير باز يكي از مجادلات درون جنبش بين المللي كمونيستي بوده است. بر سر اين مسئله ـ همانند ساير مسائل مربوط به انقلاب ـ ميان ماركسيسم و انواع خطوط فرصت طلبانه مبارزات مهمي جريان يافته است. براي نسل نوين كارگران و روشنفكران انقلابي كه امروز زير پرچم كمونيسم گرد مي آيند، درك اين مبارزه و درگير شدن در آن بخش مهمي از روند كسب آگاهي طبقاتي است. تاريخ مبارزه بر سر تبيين تئوري و عمل ماركسيستي در مورد مسئله ملي با نام لنين و استالين عجين شده است. اين دو رهبر بزرگ، در آثار متعدد خود مبارزه بر سر اين مسئله را منعكس كرده اند. در اين ميان، دو اثر برجسته وجود دارد كه نقطه رجوع كمونيستها محسوب مي شود: "درباره حق ملل در تعيين سرنوشت خويش" به قلم لنين؛ و "ماركسيسم و مسئله ملي" نوشته استالين. در هر يك از اين آثار، شكلي از اپورتونيسم در برخورد به مسئله ملي افشاء و طرد ميشود. مقاله لنين عمدتا با نفوذ ايدئولوژي ناسيوناليستي ملت ستمگر (يا شووينيسم) مبارزه ميكند؛ و مقاله استالين با نفوذ ايدئولوژي ناسيوناليستي ملت تحت ستم در جنبش كمونيستي به مبارزه بر مي خيزد. انحراف اول، جدا از نيات حاملين آن، به دولت طبقات حاكم كمك مي كرد؛ و دومي به نفوذ بورژوازي ملت مغلوب در ميان كارگران خدمت ميكرد. اين دو انحراف اگر چه از دو سوي مختلف مطرح مي شدند، اما داراي يك وجه اشتراك مهم بودند: به مساله ستم ملي از زاويه سرنگون كردن دولت حاكم و انجام انقلاب نگاه نمي كردند. اين دو انحراف اپورتونيستي، هر يك به نوعي وحدت طبقه كارگر را خدشه دار مي كردند. هر چند آماج لنين و استالين خطوط انحرافي در آن مقطع مشخص از تاريخ جنبش كمونيستي بود، اما نگرش و روش عمومي پرولتارياي انترناسيوناليست كه در اين آثار جلو گذاشته شده همچنان در برخورد به مسئله ملي معتبر است.

جنبش نوين كمونيستي ايران طي دهه 1340 در نتيجه مرزبندي با حزب توده و رويزيونيسم شوروي شكل گرفت. مسئله ملي و به رسميت شناختن حق تعيين سرنوشت ملل ستمديده، يكي از موضوعات مورد توجه اين جنبش بود. در اين زمينه مبارزات ارزشمندي با نظرات شووينيستي، با نظراتي كه بورژوا ناسيوناليستهاي فارس (جبهه ملي و شركاء) در نفي موجوديت ملل و پرده پوشي ستم ملي و در همداستاني با دولت ارتجاعي شاه، اشاعه ميدادند، صورت گرفت. برپائي جنبش هاي ملي گوناگون در جريان انقلاب 57 و سركوب خونين آنها توسط جمهوري اسلامي، بحث مسئله ملي و حق تعيين سرنوشت را بيش از پيش به جلوي صحنه آورد و جريانات طبقاتي مختلف را به اتخاذ موضع واداشت. طي مجادلاتي كه بر سر مسئله ملي در بين احزاب و سازمان هاي منتسب به چپ و كمونيسم آغاز شد ـ و هنوز هم ادامه دارد ـ بار ديگر همان اختلاف ديرينه بين ماركسيستها و اپورتونيستها سر بر آورده است. اين مجادلات نه فقط در محتوا بلكه حتي در فرم نيز به مباحث دوران لنين و استالين بر سر اين موضوع ، شباهت دارد. تكرار اختلافات اوايل قرن در سالهاي پاياني آن، نشانه اي از حل نشدن مسائل قديمي است. اين مسائل سياسي و طبقاتي كه از صفات مشخصه عصر امپرياليسم محسوب مي شوند، تا زماني كه مناسبات سرمايه داري در جهان غالب است به اشكال مختلف سر بلند مي كنند.

آنچه در اينجا از نظر شما ميگذرد نقدي است كمونيستي بر برخي از نظريات حزب كمونيست كارگري ايران (ح ك ك ا) درباره مسئله "حق تعيين سرنوشت ملل". اين حزب صحت شعار "حق تعيين سرنوشت" را با استدلالاتي از قبيل "پر تناقض بودن"، "سوء استفاده طبقات ارتجاعي"، "وجود عيني نداشتن مقوله ملت" و امثالهم نفي مي كند.

براي نقد نظرات "ح ك ك ا" عمدتا به يك سلسله مقالات تحت عنوان "ملت، ناسيوناليسم و برنامه كمونيسم كارگري" نوشته منصور حكمت[1]    و "تماميت ارضي، خودمختاري يا حق جدائي؟" نوشته فاتح شيخ الاسلامي  [2]   رجوع كرده ايم.در انتهاي اين نوشته براي رجوع خوانندگاني كه به نوشته هاي "ح ك ك ا" دسترسي ندارند، بخشهائي از متون نقد شده، به چاپ رسيده است.

***

حق تعيين سرنوشت، تجارب، تعابير

"ح ك ك ا" براي نفي شعار حق تعيين سرنوشت ميگويد كه اين شعار دربرگيرنده "يك سلسله سئوالات و تناقضات" است؛ اين شعار قابليت آن را دارد كه مورد سوء استفاده و سوء تعبير واقع شود؛ به دست آوردن "حق تعيين سرنوشت ملي" لزوما شرايط بهتري را براي مردم يك كشور بوجود نمي آورد و در بسياري موارد گرفتار شرايط ارتجاعي تري شده اند. شاهد "ح ك ك ا"، وضعيت "ملت" هاي مستقل شده و "سرنوشت خويش به دست گرفته" پس از جنگ سرد است.

در طول تاريخ مبارزه طبقاتي بارها رهبري مبارزات مردم بدست رهبراني افتاده كه نماينده منافع آنها نبوده اند. اين رهبران، ثمرات فداكاريهاي توده ها را پشتوانه به قدرت رسيدن خود كرده و از پشت به توده ها خنجر زده اند. متاسفانه نمونه بسيار است. جنبش ملي فلسطين پيش چشم ماست؛ و چرا راه دور برويم، انقلاب 57 ايران يك نمونه ملموس است. در نتيجه شكست انقلاب ايران، نيروهاي رفرميست و مرتجعين سرنگون شده براي "اثبات" اينكه انقلاب وضع را بدتر مي كند و مردم نبايد رژيم شاه را سرنگون ميكردند و دست به مبارزه عليه سلطه امپرياليسم مي زدند، مصالح زيادي پيدا كردند. اما اينها، توجيهاتي بي پايه و ارتجاعي است. هر جا ستم است، مقاومت هم هست. تاريخ انقلابات بزرگ نيز تاريخ مبارزه، شكست، باز هم مبارزه، باز هم شكست و سرانجام پيروزي است. تنها جمعبندي صحيح از شكست مبارزات عادلانه توده ها اين است كه كمونيستها بايد وظايف خود را عملي كنند. زماني پيروزي نصيب اكثريت مردم ميشود كه طبقه كارگر حزب كمونيست انقلابي خود را داشته باشد و آگاهانه انقلاب را رهبري كند و دنباله رو طبقات ديگر نشود. با انكار واقعيت مسئله ملي و نفي شعار حق طلبانه حق تعيين سرنوشت ملل تحت ستم، مسلما نمي توان آينده بهتري را براي توده ها تضمين كرد. بلكه تنها چيزي كه تضمين ميشود، بقاء دول حاكم و تقويت نفوذ رهبري بورژوائي و ايدئولوژي ناسيوناليستي ميان توده هاي كارگر و دهقان است و بس.

طبقات ارتجاعي بارها از شعارهاي عادلانه مردم سوء استفاده كرده و باز هم خواهند كرد. اين بخشي از طرح هاي عوامفريبانه ارتجاع است. مرتجعين به اين ترتيب توده ها را به گوشت دم توپ خود تبديل ميكنند. مثلا جمهوري اسلامي از شعارهاي ضد امپرياليسم آمريكا كه بارها از جانب خلقهاي ستمديده و انقلابيون سراسر جهان مطرح شده، استفاده كرد. بسياري از جنگهاي ارتجاعي تحت شعار دفاع از آزادي به راه افتاده است. قدرتهاي امپرياليستي نيز بمبهاي خود را به نام دمكراسي بر عراق ريخته اند. اما اين سوء استفاده ها، حقانيت مبارزه عليه امپرياليسم و در راه آزادي و دمكراسي واقعي را زير سئوال نمي برد.

از نظر "ح ك ك ا" سوء تعبير ديگر اينست كه يك عده حق تعيين سرنوشت ملل را با "خودمختاري اداري و فرهنگي و خودگرداني و نظائر اينها" يكسان قلمداد ميكنند؛ حال آنكه اين حق:

"در تاريخ جنبش كمونيستي، براي مثال در تبيين لنين... به معني حق جدائي است..."

اما كدام شعار حق طلبانه و عادلانه را ميتوان سراغ كرد كه بينشهاي طبقاتي مختلف، تعابير و استنتاجات خود را از آن نكرده باشند؟ در تاريخ جنبش كمونيستي، تمامي مقولات بارها از جانب فرصت طلبان و رويزيونيستها مورد تحريف و سوء تعبير واقع شده و كمونيستها مجبور شده اند عليه دركهاي انحرافي مبارزه كنند تا بورژوازي نتواند از اين روزنه به درون صفوف طبقه كارگر نفوذ كند. براي نمونه، "ح ك ك ا" زير پوشش مقولات ماركسيستي، يك خط سياسي و ايدئولوژيك بورژوائي را ترويج مي كند و دركي مغشوش و تحريف شده از ماركسيسم ارائه مي دهد. يا اينكه رويزيونيستهاي شوروي براي چند دهه تحت نام كمونيسم، يك نظام سرمايه داري امپرياليستي را مي چرخاندند. ولي هيچيك از اين موارد، حقانيت ماركسيسم و كمونيسم را نفي نميكند. بنابراين اين استدلال كه شعار "حق تعيين سرنوشت" مورد سوء تعبير واقع شده، نمي تواند دليل موجهي براي نادرست بودن و نفي آن باشد.

 

معناي "حق" و تحقق انقلابي آن

معضل ديگر از نظر "ح ك ك ا" اينست كه در شعار "حق تعيين سرنوشت"، كلمه "حق" تفسير بردار است و معلوم نيست به چه چيزي اطلاق ميشود.

اولا، روشن است كه حق به چه اطلاق ميشود. مقوله حق زماني به ميان مي آيد كه در يك عرصه معين، برابري موجود نبوده بلكه يك تمايز اجتماعي وجود دارد. "حق ملل در تعيين سرنوشت" نيز وقتي مطرح مي شود كه در چارچوب يك كشور، ملتي برتر از ملل ديگر است و بر آنها ستم مي كند. "ح ك ك ا" براي اينكه بحث خود در مورد "حق" را موجه جلوه دهد، حق تعيين سرنوشت را با حق طلاق غير قابل مقايسه مي داند؛ چرا كه به زعم اين حزب حق طلاق، اعتبار خود را از "قائم به ذات" بودن مي گيرد و ازلي و ابدي است. با اين حساب، تبيين اين حزب از برخي "حقوق" تبييني ايده آليستي است؛ زيرا اين حقوق را از شرايط و مناسبات اجتماعي جدا كرده و بطور مجرد مورد بررسي قرار مي دهد. "حق تعيين سرنوشت" همانقدر روشن و مشروط به شرايط تاريخي و اجتماعي است كه حق طلاق. ابهامات و گيجي هايي كه "ح ك ك ا" در اين حق مي بيند در واقع از تناقضات بينش خودش سرچشمه ميگيرد. "تناقض" ديگري كه مورد بهانه قرار ميگيرد، خط جنبش بين المللي كمونيستي در مورد مسئله ملي است. "ح ك ك ا" خرده مي گيرد كه اگر "حق تعيين سرنوشت ملل" امري روشن و قابل دفاع است، پس چرا در اسناد جنبش كمونيستي بلافاصله اضافه شده كه اين دفاع "لزوما به معناي توصيه جدائي نيست".

اما خط و پراتيك جنبش كمونيستي در اين زمينه روشن است. كمونيستها ضمن به رسميت شناختن اين حق، توصيه در مورد جدا شدن يا نشدن را موكول به تحليل مشخص از شرايط مشخص ميكنند. محك سنجش هم اينست كه كدام راه بيشتر به نفع مبارزه طبقاتي پرولتارياست. اما كمونيستها خارج از پراتيك مبارزه طبقاتي و انقلابي خود را به "سنجش" مسئله جدائي يا عدم جدائي مشغول نمي كنند. آنها به جاي اينكه در انتظار آينده بنشينند، از هم اكنون مبارزه ميكنند تا رهبري تحولات سياسي و اجتماعي به دست پرولتاريا باشد؛ و مسئله ملي به مثابه بخشي از انقلاب پرولتري حل شود.

"ح ك ك ا" ميگويد:

"فورا معلوم ميشود كه خود كلمه "حق" بخودي خود چيزي راجع به اهميت، مطلوبيت و گاه حتي امكانپذيري مادي تحقق آن به ما نميگويد..."

اين حزب انتظار شگفت انگيزي از كلمات دارد. از يك كلمه هيچيك از اين ها تفهيم نميشود. هر كلمه نماينده حقايقي است كه بايد درك شود. وقتي بينش طبقاتي نيروئي اجازه درك حقايق اجتماعي را به آن نمي دهد، كلمه كاري از پيش نخواهد برد. براي كمونيستها روشن است كه اهميت تحقق و مطلوبيت تحقق رهائي ملل تحت ستم چيست: يعني رها شدن اكثريت توده هاي جهان از يكي از مهمترين تمايزات عصر ما؛ يعني از تقسيم شدن دنيا به ملل تحت ستم و ستمگر. كسي كه مطلوبيت واهميت تحقق اين امر را از مقاومتها و شورشهاي مكرر و خونين ملل تحت ستم نتواند استنتاج كند، مطمئنا از كلمه "حق" هم نمي تواند.

"امكانپذيري مادي تحقق" اين حق را كمونيستها در پراتيك انقلابات سوسياليستي نشان داده اند. كمونيستها مبارزه عليه ستم ملي را هم در زمينه تحقق انقلاب پرولتري طرح كرده اند و هم موكد داشته اند كه در عصر كنوني تحقق واقعي آن منوط به انقلاب است.

از نظر "ح ك ك ا" عبارت "خود ملت مربوطه بايد تصميم بگيرد" مبهم است و ميگويد اين مسئله را "چگونه ميتوان تشخيص داد، تا چه برسد به اينكه تضمين كرد، تصميم به جدائي تصميم خود آن ملت بوده است."

ما از روش تشخيص اين حزب بي خبريم؛ ولي كمونيستها براي تشخيص ماهيت هر قضيه و روندي در اين جهان از روش ماترياليسم ديالكتيكي استفاده ميكنند. اگر بحث "تضمين" در ميان است بايد تكرار كنيم كه تاريخ و تجربه نشان داده فقط انقلاب پرولتري مي تواند تحقق خواستهاي عادلانه توده هاي مردم را تضمين كند. يعني اگر رهبري مبارزات توده ها به دست طبقات بورژوا بيفتد تنها تضميني كه ميتوان داد اينست كه آن مبارزات شكست ميخورد و ثمره فداكاري توده ها به هدر ميرود. تحقق واقعي يا غير واقعي اين "حق" نيز مانند هر "حق" عادلانه ديگر منوط به آن است كه مبارزه انقلابي و روند انقلاب چگونه به پيش مي رود. براي كمونيستها و انقلابيون، و نه رويزيونيستها و رفرميستها، كاملا روشن است كه اراده آزادانه و داوطلبانه توده هاي مردم تنها در پروسه انقلاب شكوفا ميشود و تكامل مي يابد. به همان نسبت كه آگاهي كمونيستي در ميان توده هاي كارگر و دهقان ملل تحت ستم نفوذ كند، كمتر به مثابه "آحاد ملت" و بيشتر به مثابه اعضاي يك طبقه در انقلاب شركت خواهند كرد. توده ها هرچه بيشتر با چشم انداز انقلاب سراسري و انقلاب جهاني درگير مبارزه شوند، بيش از پيش در شكل گيري مسير جامعه آگاهانه دخالت خواهند داشت. "ح ك ك ا" با بينش عميقا رفرميستي اش، لحظه اي هم به فكرش نمي رسد كه شعار حق تعيين سرنوشت و مبارزه عليه ستم ملي را از زاويه انقلاب طرح و بررسي كند.

"ح ك ك ا" سئوال ميكند: "پروسه اي كه در آن تصميم "خود ملت" معلوم و ثبت ميشود چيست؟" پاسخ روشن است: پروسه يك انقلاب پيروزمند. پرولتاريا اولين بار طي پراتيك انقلاب اكتبر روسيه به رهبري لنين نشان داد كه چگونه تنها انقلاب پرولتري است كه مي تواند شرايط رهائي ملل تحت ستم را فراهم كند. در هم شكستن درهاي "زندان ملل روسيه تزاري" و آزاد كردن مللي كه تحت ستم طبقات ارتجاعي حاكم بودند؛ گسستن كليه قيودي كه امپرياليسم روس بر گرده ملل مستعمره و نومستعمره انداخته بود؛ افشاي معاملات و پيمان هاي روسيه و قدرتهاي امپرياليستي ديگر مانند بريتانيا بر سر ملل در بند. اينهاست جوابهاي عملي پرولتاريا به مسئله ستم ملي؛ اينهاست پراتيك تبديل "حق ملل در تعيين سرنوشت" به يك واقعيت بلامنازع.

 

مضمون بورژوائي حق تعيين سرنوشت ملل

"ح ك ك ا" معتقد است كه با قبول نقش تاريخا مترقي جنبش هاي ملي ملل ستمكش و به رسميت شناختن حق تعيين سرنوشت آنها "اين توهم ميدان پيدا ميكند كه گويا در ميان تمام مسائل جامعه بورژوائي كه در آن اراده ها و منافع، طبقاتي هستند، موضوعي به نام جدائي ملل يافت شده است كه در آن مي شود يك اراده همگاني و ماورا طبقاتي را، كه ديگر نه اراده طبقه حاكمه، بلكه اراده كل "ملت" است، سراغ كرد و به اجراء در آورد."

اولا، بورژوازي ملت تحت ستم در غياب اين شعار هم از واقعيت ستم ملي كه مشتركا بر همه طبقات آن ملت روا ميشود، استفاده خواهد كرد. اين بورژوازي براي تلقين موهوماتي مانند "اراده همگاني" به توده هاي كارگر و دهقان تلاش خواهد كرد. ستم ملي موجود است و توده هاي كارگر و دهقان از آن در رنجند. اگر پرولتاريا روش برخورد و راه حل خود را در اينمورد پيش نگذارد، مطمئنا بورژوازي چنين خواهد كرد. در واقع اگر كمونيستها مسئله ملي و حق تعيين سرنوشت را به رسميت نشناسند، با دست خود كمك بزرگي به بورژوازي ملت ستمديده خواهند كرد تا هر چه بيشتر اين "اراده همگاني" را بر كارگران و زحمتكشان تحميل كند.

ثانيا، تا آنجا كه به جنبش بين المللي كمونيستي مربوط است، هرگز اين شعار بعنوان يك شعار ماوراء طبقاتي طرح نشده است. اينكه قبلا "ح ك ك ا" چگونه به مسئله ملي و اين شعار نگاه مي كرده پاي خودش است و ربطي به جنبش كمونيستي ندارد.       [3]     

در جنبش بين المللي كمونيستي، حق ملل در تعيين سرنوشت خويش همواره به عنوان يك حق بورژوائي و عموما در ارتباط با ريشه كن كردن فئوداليسم و گسستن قيود مستعمراتي و نيمه مستعمراتي طرح شده و مي شود. در اينجا به مواردي كه طرح اين شعار براي برخي ملل ستمديده درون جوامع امپرياليستي نيز ضرورت مي يابد، نمي پردازيم. بعلاوه، اين "ح ك ك ا" است كه "اراده ها و منافع" جامعه بورژوائي را "طبقاتي" نمي بيند. اتفاقا اين يكي از مختصات بينش اين حزب است كه به دلخواه برخي از ايده ها و خواسته ها و حقوق را طبقاتي مي بيند و برخي ديگر را به "ذات بشر" و "بشر مجرد" منتسب ميكند. حال آنكه همه ايده هاي بشر و همه خواسته هاي مبارزاتي به لحاظ تاريخي ماهيتي كاملا مشروط و مشخص و طبقاتي دارند. آنچه بالاتر در مورد حق طلاق گفتيم به همين بينش اشاره داشت. "ح ك ك ا" معتقد است كه لنين بيجهت حق تعيين سرنوشت را با حق طلاق مقايسه كرده است؛ زيرا برخي چيزها مانند حق طلاق "قائم به ذات" است و اعتبارش را از همين "قائم به ذات" بودن مي گيرد و نه از مناسبات طبقاتي حاكم در جامعه. مناسباتي كه ستمديدگي زنان يكي از جلوه هاي آن است. درك "ح ك ك ا" 180 درجه با تبيين ماترياليستي جهان اختلاف دارد. خصلت حق طلاق نيز مشخص است. فقدان حق طلاق مربوط به جامعه فئودالي است. جامعه بورژوائي آن را به رسميت ميشناسد؛ زيرا سرمايه داري مجبور است زنان را به بازار كار بكشاند و در اين پروسه منافعش حكم مي كند كه برخي قيود فئودالي را از دست و پاي زنان بردارد تا بتوانند بعنوان كارگر "آزاد" در مقابل سرمايه ظاهر شوند. "قائم به ذات" ديدن اين حق، معنائي جز "قائم به ذات" ديدن، ابدي و ازلي ديدن و غير طبقاتي و غير تاريخي ديدن برخي از ايده ها و منافع و نهادهاي جامعه ندارد.

 

دستگاه فكري ايده آليستي "ح ك ك ا"

"ح ك ك ا" براي نفي وجود مسئله ملي در ايران و در بسياري از نقاط جهان، و به تبع آن نفي صحت شعار "حق تعيين سرنوشت"، وجود "ملت" را خرافه ميخواند. اين موضع فقط بخاطر آن نيست كه اين حزب داراي بينش ايده آليستي ميباشد؛ بلكه علاوه بر آن چنين موضعي اساسا برخاسته از يك منفعت طبقاتي معين است. يعني منافع طبقات بورژواي ملت غالب در ايران. در جنبش بين المللي كمونيستي، نفي موجوديت مادي ملل تحت عنوان "خرافه" سابقه اي طولاني دارد. ماركس در ارتباط با بحثي كه در شوراي انترناسيونال اول در گرفته بود چنين مي نويسد:

"..... نمايندگان (غيركارگر) "فرانسه جوان" اين نظريه را به ميان كشيدند كه هر مليتي و حتي خود ملت خرافات كهنه شده اي است..... من نطق خود را از اين نكته شروع كردم كه دوست ما لافارگ و سايرين كه مليت را ملغي كرده اند بزبان فرانسه يعني زباني كه نه دهم اعضاي جلسه آنرا نمي فهميدند با ما صحبت مي كنند. سپس به كنايه گفتم كه لافارگ بدون اينكه خودش آگاه باشد ظاهرا منظورش از نفي مليت ها اينست كه ملت نمونه وار فرانسه بايد آنها را ببلعد."         [4]    

آيا "ح ك ك ا" هم دارد هوس ملت فارس به بلعيدن و هضم ملل ستمديده ساكن ايران را بيان ميكند؟ ادعاي "ح ك ك ا" حيرت آور است. اينها منكر وجود عيني (ابژكتيو) پديده اي به نام "ملت" ميشوند و مي گويند ملت ساخته ايدئولوژي ملت گرائي يا ناسيوناليسم است. "ح ك ك ا" مي گويد:

"اين نيازهاي سازمانيابي قدرت طبقاتي بورژوازي است كه براي ناسيوناليسم اختراع مقوله ملت و هويت ملي را ايجاب ميكند"، "ناسيوناليسم مقدم بر ملت است".

اين شاهكار فلسفي را مي توان در يك جمله خلاصه كرد: اول ايده آمد (در اينجا، ناسيوناليسم) بعد ماده ( در اينجا، ملت)! اين تز در رديف نظريه ايده آليستي "ح ك ك ا" در مورد ازلي و ابدي بودن برخي از ايده هاي بشري است.  [5]   "ح ك ك ا" ادعا ميكند كه ماركسيسم انقلابي را از "زير آوار" بيرون كشيده است. اما در واقع الفباي ماركسيسم را در زير آوار تفكرات ايده آليستي دفن كرده است. اين حزب از درك ماترياليستي ديالكتيكي و ماترياليستي تاريخي كه ماركس و انگلس باني آن بودند هيچ بهره اي نبرده است. اولين و اساسي ترين خط تمايز ميان ايده آليستها و ماترياليستها اينست كه آيا ايده هاي بشر محصول شرايط مادي زيست وي هستند يا بالعكس. ماركس در "پيش درآمدي بر نقد اقتصاد سياسي" ميگويد: "اين آگاهي انسان نيست كه هستي وي را تعيين ميكند؛ بلكه بالعكس، هستي اجتماعي اوست كه آگاهي او را تعيين ميكند." يا ماركس و انگلس در بخش دوم "مانيفست كمونيست" خاطر نشان مي كنند كه: "درك اين مسئله كه ايده ها، نظرات، و مفاهيم انسان و به يك كلام آگاهي انسان، با هر گونه تغييري در شرايط مادي زيست وي، مناسبات و زندگي اجتماعي وي تغيير مي كند، نيازي به داشتن فهم عميق ندارد."

اما "ح ك ك ا" معتقد است تنها پديده هائي كه مخلوق "طبيعت" هستند موجوديتي عيني (ابژكتيو) دارند و آنچه مخلوق جامعه و تاريخ انسان است، ذهني است! و مي گويند:

ملت "مخلوق طبيعت نيست. مخلوق جامعه و تاريخ انسان است. مليت از اين نظر شبيه مذهب است."

با همين منطق، مي توان به اين نتيجه رسيد كه كارگر و سرمايه دار هم مخلوق جامعه و تاريخ انسان هستند و بنابراين عيني (ابژكتيو) نيستند.

ولي تاريخ بشر، تاريخ ايده ها نيست. تاريخ مبارزه توليدي، پژوهشهاي علمي، و مبارزه طبقاتي است. همه اينها پروسه هائي عيني هستند. ايده ها و افكار بر پايه اين عينيات ظاهر مي شوند. ملت گرائي تا قبل از ظهور مناسبات توليدي سرمايه داري وجود نداشت. ملت در نتيجه به ظهور رسيدن روند توليد سرمايه داري به وجود آمد. سرمايه داري پس از بوجود آمدن ايده هاي بورژوائي بوجود نيامد؛ بلكه ايده هاي بورژوائي (از جمله ناسيوناليسم) محصول به وجود آمدن مناسبات اقتصادي سرمايه داري و طبقه اي به نام بورژوازي بود. بوجود آمدن ايدئولوژي كمونيستي نيز محصول به وجود آمدن طبقه كارگر است. اگر طبقه كارگر و توليد اجتماعي گسترده در كار نبود، ايدئولوژي و علم انقلاب طبقه كارگر هم توسط ماركس و انگلس تبيين نمي شد. اينكه ايده هاي بورژوائي (منجمله ناسيوناليسم) آنقدر قدرتمندند كه حتي در جنبش طبقه كارگر نفوذ ميكنند، مربوط به آن است كه مناسبات اقتصادي و اجتماعي بورژوائي در جهان مسلط است. توليد و بازتوليد ايدئولوژي كمونيستي نيز پايه هاي مادي دارد. اينكه ايدئولوژي كمونيستي عليرغم سركوب و پيگيرد خونين از جانب قدرتهاي مسلط جهان، همچنان نسل اندر نسل توليد و باز توليد شده، مديون وجود طبقه اي قدرتمند به نام طبقه كارگر جهاني است. اگر بر طبق منطق "ح ك ك ا" جلو برويم بايد گفت: اول ايدئولوژي كمونيستي آمد و بعد كارگر. با اين منطق، كمونيسم هم محصول ذهن است و نه انعكاس يك پروسه مادي در ذهن. بعيد نيست كم كم اين حزب، ايده هاي كمونيستي را نيز به مقولات قائم به ذاتي تبديل كند كه وجودشان ربطي به مرحله معيني از تكامل جامعه بشري و وجود طبقه كارگر ندارد.

 

سرمايه داري و تشكيل ملل

"ح ك ك ا" از واژه هاي ملت، قوم و قبيله به تناوب و بطور يكسان استفاده ميكند تا القاء كند كه ملت چيزي در رده قوم و قبيله هاي اجتماعات عهد كهن است. حال آنكه ملت محصول سه قرن اخير است. يعني محصول سرمايه داري است. به همين دليل است كه ميگوئيم ملت محصولي تاريخي است. يعني در مرحله معيني از تاريخ تكامل جامعه بشري بوجود آمده و با خاتمه اين مرحله از بين خواهد رفت. ملت با ظهور سرمايه داري بوجود آمده و با پايان سرمايه داري، پايان خواهد يافت. ماركس و انگلس در "مانيفست كمونيست" خاطر نشان مي كنند كه با ظهور سرمايه داري، ملت بوجود آمد و "ايالات مستقل يا ايالاتي كه بطور متزلزل به هم متصل بودند و هر كدام منافع، قوانين، حكومتها، و نظامهاي مالياتي جداگانه داشتند" جاي خود را به دولت ــ ملتهائي، "با حكومت و رشته قوانين واحد، با منافع طبقاتي ملي واحد، با مرزها و آئين گمركي واحد" دادند. بنابراين، گرايش تاريخي ملتها به تشكيل دولتهاي ملي خودشان مباني عميقا اقتصادي (و سرمايه دارانه) دارد. لنين نيز پايه هاي اقتصادي بوجود آمدن ملت و گرايش به تشكيل دولتهاي ملي را مفصلا تشريح مي كند و مي گويد گرايش به تشكيل دولتهاي ملي (يا گرايش به "تعيين سرنوشت")، داراي مباني اقتصادي بسيار عميق است.

"ح ك ك ا" به دنبال خرافه اعلام كردن مقوله ملت، با يك مشت ايرادات مغشوش و غلط به مقابله با تبيين استالين از مقوله ملت و مسئله ملي مي رود. اما شمشير اين حزب چوبين است. استالين در جزوه "ماركسيستها و مسئله ملي" به وضوح و درستي روش ماترماترياليستي تاريخي را به كار گرفته و ملت را محصول رشد سرمايه داري ميخواند. استالين چهار خصوصيتي كه در روند شكل گيري يك ملت بوجود مي آيند و آنها را متمايز مي كنند، بر مي شمارد: اشتراك اقتصادي، زباني، سرزميني و فرهنگي. شكل گيري ملل پروسه اي است كه موتور محرك آن رشد توليد كالائي و ايجاد بازارهاي محلي است. همين پروسه تاريخي را لنين در اثر "درباره حق ملل در تعيين سرنوشت خويش" چنين ترسيم مي كند: "در تمام جهان دوران پيروزي نهائي سرمايه داري بر فئوداليسم با جنبش هاي ملي توام بوده است. پايه اقتصادي اين جنبشها را اين موضوع تشكيل ميدهد كه براي پيروزي كامل توليد كالائي بازار داخلي بايد به دست بورژوازي تسخير شود و بايد اتحاد دولتي سرزمينهائي كه اهالي آنها به زبان واحدي تكلم مي كنند عملي شود..." تاكيد لنين بر نكته زير نيز براي درك بهتر رابطه مسئله ملي با مناسبات اقتصادي ـ اجتماعي حاكم بر جامعه حائز اهميت است: "دولتهائي كه از لحاظ ملي رنگارنگند، هميشه دولتهائي هستند كه صورت بندي داخليشان به دلايل گوناگون عقب مانده باقي مانده است."

اشاره به اين نكته لازمست كه روند شكل گيري و نحوه تكامل ملت در جوامع گوناگوني كه در مراحل متفاوتي از رشد و تكامل سرمايه دارانه بسر ميبرند، يكسان نبوده و به اشكال دولتي يكساني منجر نشده است. بازار محلي سرمايه داري (بازار به معناي تقسيم كار اجتماعي و داد و ستد كالائي) ابتدا در جائي مي توانست بوجود آيد كه اهالي آن امكان برقراري ارتباط با يكديگر را داشتند و نيازهاي توسعه اقتصاد كالائي، دستيابي به زبان واحد را ضروري مي كرد. بسياري از ملل، از اقوامي بوجود آمدند كه زبانهاي جداگانه داشتند و در مجاورت هم مي زيستند؛ اما به ملتي با يك زبان تبديل شدند. در مناطقي كه سرمايه داري با نيروئي قدرتمند در ميان يك قوم بوجود آمد، به سرعت اقوام ديگر را در آن ملت حل كرد. اين روند عموما وجه مشخصه اروپاي غربي بود. در مناطقي كه رشد سرمايه داري در ميان هيچيك از ملل آنچنان قوي نبود كه بقيه را در خود حل كند و دولتي بر پايه يك ملت شكل بگيرد، دولت هاي مركزي بر حسب نيازها به قوه قهر شكل گرفتند و دولتهاي كثير المله بوجود آمدند. برخي از اينها به مرور دولتهاي جداگانه شكل دادند و برخي ندادند. مثلا نروژ از سوئد جدا شد، ولي كشورهاي بالكان به صورت كثيرالمله باقي ماندند. در كشورهاي نومستعمره نيز مسئله به شكل ديگري جلو رفت. ورود مناسبات سرمايه داري "از بيرون" توسط امپرياليسم از عوامل مهم رشد ناموزون سرمايه داري در اين كشورها بود. دولتهاي مركزي با كمك چماق و قدرت انحصاري امپرياليسم و بر پايه يكي از ملل درون آن كشور شكل گرفت. ايران نيز چنين كشوري بود. مسئله مهمي كه بايد مد نظر قرار گيرد و آشكارا مقابل چشم ما قرار دارد اينست كه در اغلب نقاط جهان (عمدتا در كشورهاي سه قاره آسيا، آفريقا، آمريكاي لاتين) در چارچوبه مرزهاي كشوري، ملل ستمگر و تحت ستم موجودند و در سطح جهان نيز ملل سرمايه داري پيشرفته تقسيم كار ستمگرانه اي به ملل ديگر در مناطق موسوم به "جهان سوم" تحميل كرده اند. با توجه به تمامي اين نكات، و برخلاف احكام لاقيدانه "ح ك ك ا"، "ملت" مقوله اي كاملا عيني (ابژكتيو) است. رقابت ملل و انقياد برخي ملل توسط ملل ديگر نيز محصول يك روند كاملا عيني به نام توليد و بازتوليد سرمايه است.

 

نفي ملت در واقع براي نفي ستم ملي است

دم خروس آنگاه از قباي "ح ك ك ا" بيرون مي زند كه پس از مغلطه درباره دسته بندي استالين درمورد ملل و مليت و داد سخن دادن در مورد اينكه "ملت اصلا وجود ندارد كه حقي داشته باشد"، يكباره به ارائه دسته بندي مورد نظر خود از مللي كه مستحق داشتن كشور هستند و آنهائي كه نيستند مي پردازد.  [6]   "ح ك ك ا" ملت ها را به "ملل تاريخي" و "ملل كوچك تر و فرعي تر و غير تاريخي تر" تقسيم مي كند. ملل تاريخي، به زعم اين حزب، مللي هستند كه "به حكم شرايط عيني در پروسه عروج پي در پي جوامع صنعتي سرمايه داري شانس واقعي ايجاد كشور خويش را دارند." آنهائي كه چنين شانسي را نداشته اند در رده "ملل غير تاريخي و فرعي" مي گنجند. "ح ك ك ا" پاي ماركس را بميان مي كشد و مي گويد: "شمول موضع ماركس و انگلس در واقعيت امر بسيار محدودتر از "همه ملل" است."

اين نوع دسته بندي كردن، خيلي رك و راست جانبدار است. يعني به ضرر ملل تحت ستمي است كه با كلمات "كوچك و فرعي و غير تاريخي" موجوديتشان قلم گرفته ميشود و به نفع "ملل تاريخي" است كه دولت خود را دارند. در عكس العمل به اين تاريخ نويسي شووينيستي، تاريخ نويسان بورژوا ملاكين كرد هم مي توانند تاريخ ملت كرد را به تمدن مادها برسانند. "ح ك ك ا" صحبت از "شانس" برخي ملل به تشكيل دولت خود مي كند اما "حكم" و "شرايط عيني" اين "شانس" را ناگفته مي گذارد. در حاليكه در اين "شانس" نه دست طبيعت در كار بوده و نه خواست خدا. بلكه رشد سرمايه داري و شكل گيري تضاد ميان ملل ستمگر و تحت ستم بوده كه به بالادستي يكي و فرودستي ديگري حكم داده است. شورشهاي ملي نيز براي عوض كردن اين "حكم" است. خواه "ح ك ك ا" و يا ملل حاكم اجازه اين كار را صادر كنند خواه نكنند.

 

"ح ك ك ا" و معضلي به نام لنين

"ح ك ك ا" به لنين و برنامه هاي كمونيستي در مورد مسئله ملي و حق تعيين سرنوشت اشاره مي كند. اشاراتي دو پهلو كه هم با هدف رد نظرات لنين صورت گرفته و هم براي تحريف آن نظرات است. اين حزب ميگويد:

"تبيين لنين از مساله، براي مثال، بدرستي بر اصل اجتناب از جدائي متكي است و به حق تعيين سرنوشت بعنوان يك حق "منفي" نگاه ميكند."

"... فرمولبنديهائي كه سنتا در برنامه هاي كمونيستي در قبال ملت و مساله ملي بكار رفته اند، نه فقط جوابگوي مساله نيستند، بلكه بطور جدي گمراه كننده و توهم آفرين اند. "حق ملل در تعيين سرنوشت خويش" نه فقط يك اصل قابل تعميم كمونيستي نيست، نه فقط لزوما آزاديخواهانه نيست، بلكه به معني دقيق كلمه خرافي وغير قابل فهم است... شرط شفافيت موضع كمونيستي در قبال ملل و مسئله ملي، در درجه اول اينست كه خود را از اين فرمول خلاص كنيم."

".....به اين اعتبار وارد شدن بحث حق جدائي به برنامه كمونيستي به معني به رسميت شناسي قدرت مخرب ناسيوناليسم در دنياي بورژوازي است. به رسميت شناسي حق جدائي سلاحي در مبارزه عليه ناسيوناليسم است. اين آن جنبه اي از درك ماركسيستي در قبال مساله ملي است كه بطور ويژه مديون لنين هستيم..."

عليرغم اين تعارف، نظرگاه اين حزب در واقع پلميك مستقيم عليه خط لنين است؛ بدون اينكه آن را مستند كند. بسياري از استدلالات "ح ك ك ا" در مورد شعار حق تعيين سرنوشت را مخالفين لنين هم طرح ميكردند. استدلالاتي از قبيل: "عدم وضوح"، "ابهام" و "كشدار" بودن مفهوم حق تعيين سرنوشت. آنها هم مي گفتند اين بخش از برنامه كمونيستها، "امتياز دادن" به ناسيوناليسم بورژوازي ملت ستمكش است و غيره. اما زاويه برخورد و چارچوب بحث لنين در اين مورد چيست؟

بطور كلي لنين مسئله را از چند جنبه طرح كرده و مورد تاكيد قرار مي دهد:

ــ طرح مساله از زاويه ضروريات انقلاب بورژوا دمكراتيك براي فراهم كردن سريع زمينه و شرايط براي گذر به سوسياليسم در كشورهائي كه بقاياي مناسبات فئودالي و ماقبل سرمايه داري بطور گسترده موجود است.

ــ طرح مساله از نقطه نظر مبارزه طبقه كارگر براي كسب قدرت سياسي؛ از نقطه نظر مبارزه با بورژوازي "خودي" (كه در اينجا منظور بورژوازي ملت ستمگر و حاكم است).

ــ طرح مساله از نقطه نظر نيرومند كردن اتحاد و همبستگي ميان پرولتارياي ملل مختلف.

پيش از هر چيز، براي لنين روشن است و با صراحت غير قابل انكاري اعلام مي كند كه حق تعيين سرنوشت ملل، يك حق بورژوائي است. لنين همواره حق تعيين سرنوشت را از نقطه نظر انقلاب طرح مي كند و راه حل آن را نيز هرگز جدا از چشم انداز انقلاب مورد بررسي قرار نمي دهد. او هرگز گامهاي عملي در چارچوب نظام حاكم را راه حل مسئله جا نمي زند. لنين "آزادي مليتها" را تنها با يك تغيير انقلابي و راديكال امكانپذير مي بيند. از نظر وي، شعار حق تعيين سرنوشت، بخشي از برنامه انقلاب دموكراتيك در كشورهائي است كه هنوز ضرورتا بايد اين مرحله را طي كنند. بطور مثال، او حل مسائلي مانند شيوه زمينداري بجا مانده از دوران فئوداليسم، مذهبي بودن دولت (يا سكولار نبودن دولت)، نابرابري زن و مرد و ستمگري نسبت به مليتها را بخشي از "مضمون بورژوا دموكراتيك انقلاب" روسيه مي خواند و تاكيد مي كند كه مضمون بورژوا دموكراتيك انقلاب يعني تصفيه جامعه از كليه مناسبات اجتماعي و نهادهاي بجا مانده از دوران فئوداليسم. لنين روشن ميسازد كه انقلاب پرولتري چگونه به حل اين مسائل بورژوا ـ دموكراتيك مي پردازد و تفاوت آن با انقلابات بورژوائي در كجاست.

لنين ميگويد: "150 تا 250 سال پيش از اين... به مردم وعده دادند نوع بشر را از قيد امتيازات قرون وسطائي، نابرابري زنان، امتيازات دولتي فلان يا بهمان دين (يا "انديشه ديني" و "دينداري" بطور اعم) و از قيد نابرابري مليتها برهانند؛ وعده دادند ـ و اجراء نكردند. نمي توانستند اجراء كنند. زيرا "احترام" به "مالكيت خصوصي مقدس" مانع بود. در انقلاب پرولتري ما اين "احترام" ملعون به اين آثار سه بار ملعون قرون وسطائي و به اين "مالكيت خصوصي مقدس" وجود نداشت."    [7]

لنين حل مسئله ملي را وظيفه اي مي خواند كه انجام آن براي انجام انقلاب سوسياليستي ضروري است. وي براي تائيد صحت خط خود مي گويد:

".... ماركس از سوسياليستي كه متعلق به ملت ستمگر است روش او را نسبت به ملت ستمكش سئوال ميكند و فورا نقص مشترك سوسياليست هاي ملل حكمفرما (انگليس و روسيه) را آشكار ميسازد كه عبارتست از: عدم درك وظايف سوسياليستي آنها نسبت به ملل تحت فشار و نيز نشخوار خرافاتي كه بورژوازي "عظمت طلب" كسب كرده است."  [8] 

يكي از اهداف سوسياليسم پايان دادن به تقسيم نوع بشر به كشورهاي كوچك و منفرد و ادغام آنان در يكديگر ميباشد. لنين معتقد است كه دقيقا براي رسيدن به چنين هدفي، ملتهاي ستمديده بايد آزادي جدا شدن داشته باشند. او مي گويد:

"به همان طريق كه بشر پس از گذشتن از يك دوره گذار ديكتاتوري طبقات ستمديده مي تواند به نابودي طبقات دست يابد، گذار از يك دوره رهائي كامل تمام ملتهاي ستمديده، يعني آزادي جدا شدن براي آنان، مي تواند بشر را به ادغام ملتها هم برساند."  [9] 

لنين در مورد روش كمونيستها براي حل مسئله ملي مستعمراتي يكبار ديگر بر اين امر تاكيد مي گذارد كه مسئله ملي تنها به روش انقلابي مي تواند حل شود. او مي گويد:

"خواست آزادي فوري مستعمرات كه بوسيله تمام سوسيال دموكراتها (منظور لنين، كمونيستها است) طرح مي شود نيز تحت سرمايه داري بدون يكسري انقلابات "غير عملي" است. اما از اينجا نبايستي نتيجه گرفت كه سوسيال دموكراسي بايد مبارزه براي تمام اين خواستها را نفي كند. نفي اينچنيني خواسته ها، تنها به نفع ارتجاع و بورژوازي تمام مي شود. اما بر عكس، نتيجه اي كه بايد گرفت اين است كه مبارزه براي اين خواسته نبايد به شكل رفرميستي صورت پذيرد بلكه بايد به شكل انقلابي انجام گيرد. يعني بايد از مرزهاي قانونيت بورژوازي فراتر رود، اين مرزها را بشكند... و توده ها را به عملهاي تعيين كننده بكشاند؛ بايد اين مبارزه براي خواستهاي اساسي دموكراتيك را تشديد كرده و آن را به سطح حمله اي آشكار عليه بورژوازي بكشاند؛ يعني به انقلاب سوسياليستي كه از بورژوازي خلع يد مي كند."  [ 10]    

 

لنين و مسئله مبارزه پيگير عليه شووينيسم ملت ستمگر

"ح ك ك ا" مسئله را طوري طرح ميكند كه گويا مسئله عمده لنين در طرح مسئله حق تعيين سرنوشت از جنبه منفي، مبارزه با ناسيوناليسم ملل تحت ستم بوده است. حال آنكه وي مسئله را عمدتا از زاويه "قدرت مخرب" ناسيوناليسم ملت ستمگر طرح ميكند. مسلما لنين خنثي كردن نفوذ بورژوازي ملت تحت ستم بر روي كارگران آن ملتها را هم مد نظر دارد، اما عمدتا انحراف شووينيستي را افشاء مي كند. او تصريح ميكند كه بدون داشتن موضعي قاطع عليه امتيازات ملت غالب نميتوان با نفوذ بورژوازي ملت ستمكش در ميان كارگران آن ملت مبارزه كرد. لنين به وضوح ميگويد كه مبارزه با ستمگري ملي و اجحافاتي كه نسبت به ملل تحت ستم ميشود بدون به رسميت شناختن حق ملل تحت ستم به جدا شدن و تشكيل دولت ملي مستقل خود، ياوه اي بيش نيست. او در توضيح شعار "حق تعيين سرنوشت" ذره اي ابهام باقي نمي گذارد و مي گويد كه معناي اين شعار هيچ نيست مگر مخالفت با امتياز ملت غالب در داشتن حق انحصاري تشكيل دولت خود و اعلام حق برابر براي همه ملل در تشكيل دولت خودشان . اين حق يك حق بورژوائي است. اما برسميت شناختن آن براي پيشبرد مبارزه طبقه كارگر عليه دولت حاكم ضروري است. لنين ميگويد:

"هر آينه ما شعار حق جدا شدن را به ميان نكشيم و آنرا تبليغ نكنيم نه تنها به نفع بورژوازي بلكه همچنين به نفع فئودالها و حكومت ملت ستمگر عمل كرده ايم."[11] 

مخالفين شعار "حق تعيين سرنوشت"، كمونيستهاي روسيه را متهم به اين مي كردند كه با به رسميت شناختن اين حق در واقع از ناسيوناليسم بورژوازي ملتهاي ستمكش حمايت مي كنند. لنين در پاسخ به اين اتهام مي گويد كه اين حرف از موضع ناسيوناليسم روس (ملت ستمگر) زده ميشود. او براي اثبات حرف خود به واقعيات عيني رجوع مي كند و نشان مي دهد كه روش طبقات حكمفرماي ملت غالب در قبال ملل ستمكش، هيچ نيست مگر نفي مطلق برابري حقوق مليتها و حق تعيين سرنوشت.

اين درست همان نكته اي است كه در ديدگاه "ح ك ك ا" هيچ جائي ندارد.

زماني كه لنين به ايرادات ليبرالها در مورد "حق تعيين سرنوشت ملل ستمديده" مي تازد، گوئي مستقيما "ح ك ك ا" را هدف قرار داده است كه از پرتناقض، مبهم و كشدار بودن اين شعار پنج كلمه اي مي نالد. لنين ميگويد:

"فريادهاي ليبرالها درباره عدم وضوح مفهوم "حق تعيين سرنوشت" و اينكه سوسيال دموكراتها اين مفهوم را "بهيچوجه" از تجزيه طلبي "تميز نميدهند" چيزي نيست جز كوشش براي پيچيده ساختن مسئله و شانه خالي كردن از شناسائي اصلي كه از طرف تمام دموكراسي مقرر شده است. "[12]   

بر خلاف ادعاي "ح ك ك ا"، لنين شعار حق تعيين سرنوشت را به "مخالفت با الحاق اجباري" تقليل نمي دهد. او بدون ذره اي ابهام روشن مي كند كه مخالفت كمونيستها با الحاق اجباري بدون به رسميت شناختن حق جدائي ملل، حق آنها در تشكيل دولت مستقل خويش، ياوه اي بيش نيست. بخش مهمي از كشمكش لنين با مخالفين خود در مورد مسئله ملي بر سر همين نكته است كه مخالفت با ستمگري ملت غالب تنها زماني بدون ابهام و تذبذب است كه حق ملل در تعيين سرنوشت خويش يعني حق آنان به جدا شدن و تعيين دولت ملي مستقل خود به رسميت شناخته شود.

لنين مي گويد، پرولتاريا در مورد شناسائي حق تعيين سرنوشت تنها به خواست به اصطلاح منفي اكتفا ميكند. اما منظور وي به هيچوجه آنطور كه "ح ك ك ا" القاء ميكند شانه خالي كردن از اصل حق تعيين سرنوشت نيست. لنين روشن مي كند كه پرولتاريا از مبارزه بورژوازي ملت ستمديده عليه ملت ستمگر حمايت ميكند، ولي نه تنها خود را موظف به كمك به وي در امر ملت سازي نمي كند بلكه با هر گونه امتياز طلبي بورژوازي ملت ستمكش نيز به مبارزه بر مي خيزد. لنين ميگويد:

"آنچه در اين مورد براي بورژوازي مهم است همانا راه حل "پراتيك" است، و حال آنكه براي كارگران موضوع مهم تفكيك اصولي دو تمايل است. تا آنجا كه بورژوازي ملت ستمكش با ملت ستمگر مبارزه مي كند، تا آنجا ما هميشه و در هر موردي و راسخ تر از همه طرفدار وي هستيم... در آنجا كه بورژوازي ملت ستمكش از ناسيوناليسم بورژوازي خود طرفداري مي كند ما مخالف وي هستيم. بايد با امتيازات و اجحافات ملت ستمگر مبارزه كرد و هيچگونه اغماضي نسبت به تلاش هائي كه از طرف ملت ستمكش براي تحصيل امتيازات به عمل مي آيد روا نداشت"  .     [13]

چنين است درك لنين از اكتفا كردن به جنبه "منفي" حق تعيين سرنوشت.

 

لنين و اتحاد پرولتارياي همه ملل

در كشورهائي كه ستمگري ملي يكي از اركان ساختار قدرت سياسي حاكم را تشكيل مي دهد، تربيت انترناسيوناليستي كارگران بطور لاينفكي با ترويج و تبليغ شعار حق تعيين سرنوشت ملل ستمكش مرتبط است. وارستگي كارگران اين ملل از ايدئولوژي ناسيوناليستي بورژوازي "خودي"، به درك عميق اين شعار و دفاع از آن مرتبط است. لنين تاكيد ميكند كه اگر شعار حق تعيين سرنوشت ملل تحت ستم نفي شود، "شعار پرولتارهاي سراسر جهان متحد شويد" به دروغ شرم آوري بدل ميشود. او از اين بحث ميكند كه چگونه به رسميت نشناختن اين حق در عمل معنائي جز گذشت "شرم آور" در مقابل ناسيوناليسم ملت غالب ندارد. لنين مي گويد:

"مصالح يگانگي پرولتاريا، مصالح همبستگي طبقاتي آنها، شناسائي حق ملل در جدا شدن را ايجاب مي كند..... اگر اپورتونيست هاي ما در اين نكته تعميق مي كردند، محققا اينقدر درباره تعيين سرنوشت اراجيف نمي گفتند."  [14] 

براي لنين روشن است كه شكستن مرزهاي ملي و ايجاد وحدت ميان طبقه كارگر، در گرو رها ساختن كارگران از نفوذ ناسيوناليسم ملت غالب و ناسيوناليسم ملت مغلوب است. او بطور مشخص شعار حق تعيين سرنوشت را از زاويه تربيت انترناسيوناليستي كارگران ملت غالب و وارستگي ايدئولوژيك ملت غالب طرح ميكند. درست برعكس آنچه "ح ك ك ا" وانمود مي كند كه گويا اين شعار از زاويه خنثي كردن قدرت مخرب ناسيوناليسم ملت مغلوب طرح شده است. لنين تاكيد ميكند كه براي خنثي كردن تاثيرات ايدئولوژي ناسيوناليستي در ميان كارگران ملت مغلوب بايد كارگران را با روح مبارزه براي منافع عمومي پرولتاريا تعليم داد و با هر گونه امتياز طلبي بورژوازي ملت ستمكش مخالفت كرد. او روشن مي كند كه كمونيستها بايد حق تعيين سرنوشت يا حق جدا شدن را براي همه ملل تحت ستم بطور برابر به رسميت بشناسند. اما "آري يا نه" گفتن به جدائي هر ملت ستم ديده منوط به اين خواهد بود كه آيا در هر مقطع معين، آن جدائي به نفع تكوين مبارزه طبقاتي هست يا نه. پرولتاريا در عين حال كه برابري و حقوق مساوي را در مورد تشكيل دولت ملي قبول دارد، اتحاد پرولتارهاي كليه ملل را بالاتر و ارزشمندتر از هر چيز مي داند و هر گونه خواست ملي و هر گونه جدائي ملي را از نقطه نظر مبارزه طبقاتي كارگران ارزيابي مي كند.

 

بالاخره مسئله ملي وجود دارد يا ندارد؟

پاسخ "ح ك ك ا" به اين سئوال، چندان صريح و قاطع نيست و بيشتر به اوضاع و شرايط تاكتيكي اشاره دارد. با وجود اين، مي توان در پس اين پاسخ به اشكالات عميقتري در نگرش و سياست اين حزب پي برد. "ح ك ك ا" مي گويد:

"وجود ملت و ستم ملي بخودي خود معادل وجود يك "مسئله ملي" نيست. اين يك مقوله اساسي در بحث ماست. همينطور بدون ستم ملي، يا تصور وجود ستم ملي، و يا لااقل رقابت ملي، مسئله ملي وجود خارجي نخواهد داشت. اينها شرط لازم پيدايش مسئله ملي در جامعه است، اما شرط كافي آن نيست. وقتي مي توانيم از وجود مسئله ملي حرف بزنيم كه اين هويتهاي ملي متقابل و كشمكشها و رقابتها و خصومتها به درجه اي از غلظت و شدت رسيده باشند... به رسميت شناسي حق جدائي يكي از روشهاي درماني، ييك جراحي اجتماعي، است كه در چنين شرايطي در دسترس طبقه كارگر است. اما بايد بدوا مساله اي بوجود آمده باشد... بايد دردي وجود داشته باشد...."

معني همه اين صغري كبري چيدن ها اينست كه مناسبات همزيستي اجباري و سركوبگرانه ميان ملت ستمگر و ملت تحت ستم بايد از جانب ملت تحت ستم زير سئوال برود و عليه آن شورش شود تا "ح ك ك ا" از خواب بيدار شود و آن را بعنوان يك "مسئله" به رسميت بشناسد. قبل از آن "مسئله اي" موجود نيست. به نظر اين حزب مسئله ملي تنها زماني بوجود ميايد كه "جريانات ناسيوناليستي پيشروي قابل ملاحظه اي كرده باشند و خرافات خويش را به نيروي مادي در جامعه تبديل كرده باشند...."

توجه داشته باشيد كه منظور از "جريانات ناسيوناليستي"، دولت حاكم نيست. "ح ك ك ا" وجود دولتي را كه قريب به يك قرن است بر ستمگري ملي تكيه زده، "پيشرفت جريانات ناسيوناليستي" نمي داند. از نظر اينها "ناسيوناليسم مخرب"، ناسيوناليسم ملت غالب نيست. زيرا ناسيوناليسم ملت غالب كه نمي خواهد موقعيتي را "خراب" كند بلكه مي خواهد آن را حفظ كند. بنابراين در قاموس "ح ك ك ا"، "مخرب" نه به ناسيوناليسم شنيع و فراگير ملت غالب بلكه به ناسيوناليسم ملت مغلوب اطلاق ميشود. در حاليكه حتي اگر ناسيوناليسم رايج در ميان يك ملت تحت ستم، ناسيوناليسم طبقات مرتجع آن ملت باشد، اما باز هم منبع اصلي تفرقه در ميان مردم، ناسيوناليسم طبقات حاكم ملت ستمگر است. منبع بوجود آمدن مسئله ملي، ستمگري ملي است.

 "ح ك ك ا" ربط مسئله ملي و ساختار قدرت سياسي طبقات حاكم در ايران را نمي بيند و تنها زماني از ربط "مسئله دولت و قدرت سياسي" با تفاوتها و نابرابريهاي ملي ياد مي كند كه ناسيوناليسم ملت تحت ستم آن را "خلق" كرده باشد. "ح ك ك ا" ميگويد:

"سهم ناسيوناليسم در خلق مسئله ملي، كشيدن اصطكاكها و تفاوتهاي ملي از قلمرو اقتصادي يا فرهنگي به قلمرو سياست و مسئله قدرت است. مادام كه تفاوتها... صريحا به مسئله دولت و حاكميت ربط پيدا نكرده اند، هنوز مسئله ملي به معني اخص كلمه بروز نكرده است."

خلاصه اينكه در دستگاه فكري اين حزب، مسئله ملي هيچ ربطي به ساختارهاي حاكميت سياسي و اقتصادي دولت در ايران ندارد. در اين جهان نگري، مسئله ملي را سازمان سياسي ـ اقتصادي حاكم بوجود نمي آورد؛ بلكه آن كه تحت ستم است بوجود مي آورد. از نظر "ح ك ك ا" مسئله را ناسيوناليسم ملت تحت ستم بوجود مي آورد نه ناسيوناليسم شووينيستي ارتجاعي و شنيع و فراگير ملت غالب. بنظر اين حزب، مسئله ملي وقتي وجود مي آيد كه در مقابل ستم، مقاومتي صورت بگيرد؛ "بحران" زماني بوجود مي آيد كه ساختارهاي قدرت سياسي حاكم در نتيجه به زير سئوال رفتن همزيستي اجباري و قهرآميز ملل زير سوال مي رود و بي ثبات مي شود؛ "درد" زماني است كه در مقابل اين ستمگري ملي و اين فشار، ملل تحت ستم سر به شورش بر مي دارند. بر پايه اين تبيين اپورتونيستي، وجود دولت عظمت طلب "آريائي" و سپس "اسلامي ايراني" و ستمگري ملي طبقات حاكم بر ملل اقليت در ايران، مسئله ملي و درد نيست. "ح ك ك ا" تصريح مي كند كه در ايران ستم ملي وجود دارد ولي اين هنوز "مسئله" نيست. اگر اين درفشاني ها متعلق به "ح ك ك ا" نبود، بي هيچ ترديدي مي شد آنرا به حرفهاي شووينيستهاي ايراني ــ اعم از شاهي و اسلامي ــ نسبت داد.

"ح ك ك ا" روش حل تضاد به طريقه حذف را شامل حال ملل تحت ستم در ساير نقاط جهان نيز مي كند و حكم مي دهد كه تنها در چند جاي جهان مسئله ملي وجود دارد و آنهم "ايرلند و فلسطين و كردستان و غيره" است!

جنبش تيمور شرقي در اندونزي، جنبش موروها در فيلي پين، جنبش هاي ملي آسام، ميزورام و غيره در هند، جنبش تاميلها در سيري لانكا، جنبش هاي ملي ديگر در بنگلادش و برمه، مقاومت ملي بربرها در الجزاير و تونس و... اينها مسئله ملي نيست! در اين ميان، حزب "انترناسيوناليست" ما، مسئله ملي آفرو ـ آمريكائي ها را تخطئه مي كند و از آنها بعنوان "ملت سياه واشنگتن" نام مي برد. نامگذاري اي كه از آن بوي تند تحقير سياهان به مشام مي رسد. شايد كشور "متمدن، سكولار، مدرن" آمريكا يكي از نقاطي است كه به زعم "ح ك ك ا" بورژوازي مسئله ملي را "از طريق متمدنانه" حل و فصل مي كند و جنبش ملي هم در كار نيست؛ چون اين حزب از آن چيزي نشنيده يا خود را به ناشنوائي زده است. اما واقعيت اينست كه سياهان آمريكا مسئله ملي دارند. ستم نژادي اي كه بر آنها از سوي آنگلو ساكسون هاي سفيد اعمال ميشود خصلت ملي دارد و انقلاب پرولتري در آمريكا بدون در نظر گرفتن خواسته هاي مردم سياه به مثابه يك مليت و محو ريشه اي اين ستمگري ملي نمي تواند توده هاي گسترده را متحد كند و به پيروزي برسد. ستمگري اي كه فقط جنبه سياسي و فرهنگي و اجتماعي نداشته بلكه بعد اقتصادي هم دارد. بخش مهمي از پرولتاريا در آمريكا را سياهان تشكيل مي دهند؛ جاي آنان در حزب واحد پرولتاريا است و ايجاد جبهه متحد با جنبش ملي سياهان عليه امپرياليسم آمريكا يك بخش كليدي از استراتژي انقلابي حزب طبقه كارگر در آمريكا محسوب مي شود.

اما "ح ك ك ا" كاري به اين كارها ندارد و مثل بورژوازي ملت ستمگر اميدوار است كه "هر جا ستم است، مقاومت نباشد" و ستمگري ملي بي پاسخ بماند و "دردي" بوجود نيايد تا مجبور نشود زير فشار ملل تحت ستم حق تعيين سرنوشت آنان را به رسميت بشناسد. حتي موقعي كه اين حزب بطور ويژه براي ملت كرد حق تعيين سرنوشت قائل شده، به خاطر اينست كه به قول خودشان "جريانات ناسيوناليستي پيشروي قابل ملاحظه اي كرده اند" و بايد به آنان امتياز داد تا "مسئله" گسترش نيابد. "ح ك ك ا"، ناخواسته بر كرسي بورژوازي ملي فارس يا بدتر از آن در تخت طبقات حاكمه نشسته است و "درد" ها و "درمانها" را از پشت پنجره آنها مي بيند و تبيين مي كند.

به رسميت شناختن مسئله ملي و مقاومت ملي و تبليغ و ترويج درباره آن يك مولفه مهم در اشاعه آگاهي انقلابي در بين توده هاي مردم سراسر ايران عليه جمهوري اسلامي و بطور كلي دولت طبقات ارتجاعي است. رژيم اسلامي علاوه بر سركوب كارگران و دهقانان و زنان و روشنفكران مجبور شد به كردستان و تركمن صحرا لشكر كشي كند و عربهاي خوزستان را به دست تيمسار مدني و ارتش و سپاه به خاك و خون كشد تا حكومت را تثبيت كند و دولت را از بحران بود و نبود نجات دهد. بدون ديدن اين مسائل نمي توان كارگران را با روحيه انترناسيوناليسم پرولتري تعليم داد. كارگر فارس بايد اطرافش را نگاه كند و از خودش بپرسد چرا اقشار تحتاني طبقه كارگر كه عمدتا در اقتصاد غير رسمي استثمار وحشيانه مي شوند و از هر حقوقي محرومند از ملل غير فارس مانند كرد و تركمن و افغانستاني هستند؟ اين بايد برايش درد باشد وگرنه آگاهي انترناسيوناليستي پيدا نميكند. كمونيستها نمي توانند و نبايد به كارگر عرب خوزستاني بگويند خواب ميبيني كه هم بعنوان كارگر تحت استثمار هستي و هم بخاطر عرب بودن دير استخدام رسمي ميشوي و از نظر دولت حاكم "ذاتا" مظنون سياسي هستي. نمي توانند به دهقان تركمن بگويند كه به دل نگير اگر رژيم شاه زمينهايت را يكجا گرفت و به ژنرالهايش داد؛ نمي توانند به كردها بگويند كه دست تصادف كارمندان اداره ها و معلمين مدارس شما را از مناطق فارس و غير كرد به اينجا آورده است؛ به دهقان كرد و بلوچ و ترك و لر نميتوانند بگويند اينكه بايد ساعتها راه پيمائي كني كه فرزندت را به دكتر برساني ربطي به ستمگري ملي ندارد و ناشي از خرفتي ملت توست كه نتوانسته جاده و دكتر توليد كند. كمونيستها به كارگر اهل اصفهان نخواهند گفت كه اگر كارگر مهاجر كرد با همان احساسات ملي اش، با سربلندي از تجارب جنگهاي ملي كردستان عليه جمهوري اسلامي حرف مي زند، به او بگو ول كن! اينها همه خرافات ناسيوناليستي است!

خرافه، نفي واقعيت ستمگري ملي است. خرافه، نفي مبارزات ملي ملل تحت ستم و نقش تاريخا مترقي آنهاست. خرافه بزرگي كه آگاهي كارگران ايران را معوج ميكند، ناسيوناليسم عظمت طلبانه فارس است.

 

وجود مسئله ملي و ساختار دولت حاكم

واقعيت ديگري كه "ح ك ك ا" زير سئوال يا داخل گيومه مي برد، كثير المله بودن ايران است. اين حزب از "ملل ناموجود ساكن" در ايران صحبت ميكند! اما كثير المله بودن ايران، خواب و خيال نيست. اين يك واقعيت ساختاري بسيار واقعي و زميني است كه مستقيما به ساختار دولت طبقات ارتجاعي وابسته به امپرياليسم مرتبط است و "ح ك ك ا" در واقع دارد بر سر اين دولت اعلام موضع ميكند.

از نظر ما مسئله ملي مستقيما به بحث دولت نومستعمراتي در ايران ربط دارد و جوهر مسئله همينجاست. دولت طبقات بورژوا ملاك در ايران توسط امپرياليسم ساخته و پرداخته شده است. اين دولت سابقه اي كمتر از 100 سال دارد. امپرياليسم نه تنها دولت مدرن (و در مركزش ارتش مدرن) را بنيان نهاده، بلكه مداوما آن را تغذيه كرده و تكامل داده است. قيموميت مستقيم اين دولت را در هر مقطع از سير تكاملش، يك يا گروهي از امپرياليستها بر عهده داشته اند. دولت ارتجاعي از همان ابتدا بر پايه سلطه و اقتدار طبقات بورژوا ــ ملاك فارس و ستمديدگي ملل ديگر، به ضرب توپ و تفنگ ساخته شد. غلبه ملت فارس به معناي امتيازات سياسي، اقتصادي، فرهنگي براي اين ملت و به بهاي موقعيت فرودست ملل ديگر ساكن ايران بوده است. هر چند كه اكثريت مردم فارس نيز در فقر بسر مي برند و استثمار مي شوند. سياست دولت ارتجاعي مركزي كه تحت شعار "حفظ حاكميت ملي و تماميت ارضي" به پيش رفته، استفاده از قوه قهر براي جلوگيري از رشد ملل گوناگون بوده است. در همين راستا، تفكرات شووينيستي كه عليه خلقها و ملل ستمديده از بدو تولد دولت مدرن نيمه مستعمراتي در ايران اشاعه يافته، هم به ايجاد شرايط فوق استثمار نيروي كار مهاجري كه از درون ملل ستمديده به مركز مي آيد ياري رسانده و هم به خدمت تفرقه افكني در صفوف طبقه كارگر و ديگر طبقات زحمتكش ايران در آمده است. رشد معوج اقتصادي كه بويژه پس از جنگ جهاني دوم انجام گرفت، مناطق دور از مركز كه اغلب سرزمين ملل تحت ستم محسوب مي شوند را كماكان در فقر و محروميت نگاه داشت. سرمايه داري بوروكراتيك در ايران براي به حداكثر رساندن سودآوري خود از كليه مناسبات ماقبل سرمايه داري به شكل تمايزات ملي، جنسي و موقعيت نيمه بردگي دهقانان استفاده مي كند و مناسبات فئودالي و نيمه فئودالي در مناطق ملل تحت ستم بسيار گسترده تر از مناطق فارس نشين است. بطوري كه با قاطعيت مي توان گفت حل مسئله ارضي ـ دهقاني نه فقط در قلب انقلاب دمكراتيك نوين جاي دارد، بلكه حل انقلابي مسئله ملي و ضربه زدن بر اركان اقتصادي ـ اجتماعي ستمگري ملي نيز با حل انقلابي مسئله ارضي ارتباط لاينفك دارد. اين كارگران و دهقانان هستند كه عمدتا از ستمگري ملي در عرصه اقتصادي و سياسي رنج مي برند، اما بر بورژوازي اين ملل نيز ستم روا ميشود. همه اين ستم ها كه بر بستر توسعه سرمايه داري از بالا و ضربه خوردن به بنيادهاي فئودالي تشديد پيدا كرده، باعث رشد جنبش هاي ملي و بيداري ملل شده است. قوه محركه اي كه پشت همه اين تحولات قرار دارد، كاركرد سرمايه داري امپرياليستي است.

شك نداريم كه "ح ك ك ا" با جزء جزء تحليلي كه در اينجا از دولت نومستعمراتي و جايگاه ستم ملي در آن ارائه شد، مخالف است. بنابراين مشكلي كه وجود دارد فقط بر سر نفي كثيرالمله بودن كشور نيست. اين نفي، فقط بازتابي از برخورد نادرست اين حزب به يك مقوله كلي تر يعني قدرت سياسي حاكم است.

 

چگونه "ح ك ك ا" به حق جدائي مردم كردستان گردن مي گذارد

"ح ك ك ا" با صراحت اعلام مي كند: "....ما فرمولي مبني بر حق "ملل" در كشور "كثيرالمله" ايران در "تعيين سرنوشت خويش" نداريم"

اما بحث خود را چنين ادامه مي دهد:

"شعار روشني در قبال مساله كرد داريم. به رسميت شناسي حق جدائي مردم كردستان و تشكيل دولت مستقل...."

به راستي چرا "ح ك ك ا" بر حق جدائي مردم كردستان صحه مي گذارد؟ اصل مطلب را بايد در اين گفته جست:

"....به رسميت شناسي حق جدائي زماني موضوعيت پيدا ميكند كه جريانات ناسيوناليستي پيشروي قابل ملاحظه اي كرده باشند و خرافات خويش را به نيروي مادي در جامعه تبديل كرده باشند."

يعني "ح ك ك ا" وقتي مساله ملي و حق تعيين سرنوشت را به رسميت مي شناسد كه جنبش ملي آنها را زير منگنه گذاشته باشد. اين نحوه برخورد "سنتي" بورژوازي ملي فارس به ملل ستمديده است كه تنها زماني به موجوديت اين ملل اعتراف ميكند و در مقابلشان عقب مي نشيند كه سنبه جنبش ملي پر زور باشد. اين يعني يك برخورد كاسبكارانه ناب! در واقع اين توان و فشار مبارزه ملي در كردستان است كه اين حزب را مجبور به قبول "حق تعيين سرنوشت" براي اين ملت كرده است. البته اين برخورد كاسبكارانه يك روي ديگر هم دارد: هيچ انگاشتن ملل ستمديده ضعيفتر؛ تخطئه جنبش هاي ملي كم دامنه تر. "ح ك ك ا" در واقع به اين ملل مي گويد: براي وارد شدن به بازار سياست، حداقل سرمايه اي لازم است كه شما نداريد. پس بيخود مزاحم كسب و كار ما نشويد. مسئله ملي، بي مسئله ملي! اين روح برخورد شووينيستي "ح ك ك ا" و تحقير ملل ستمديده و نفي موجوديت آنهاست.

زننده ترين شكل اين اپورتونيسم آنجا ظاهر مي شود كه "ح ك ك ا"، مردم كردستان را به جوش دادن معامله اي جداگانه دعوت مي كند. نفي حق تعيين سرنوشت براي ملل تحت ستم بجز مردم كرد از جانب اينان، دقيقا همان امتياز دادن به بورژوازي ملل تحت ستم است كه اين حزب مدافعان شعار "حق تعيين سرنوشت" را به آن متهم مي كند. اين سياست از يك طرف ايدئولوژي ناسيوناليستي را به ذهن كارگران كرد تزريق مي كند و از طرف ديگر موجب انفراد جنبش ملي كرد در نزد ديگر ملل ستمديده ايران مي شود. حال آنكه كارگر (برخاسته از هر ملتي باشد)، استثمار ميشود و لازمه مبارزه موفقيت آميز بر ضد اين استثمار بيطرفي كامل پرولترها در مبارزه بورژوازي ملت هاي مختلف است. كوچكترين پشتيباني پرولتارياي يك ملت از امتيازات ملت "خودي" ناگزير موجب بروز حس عدم اعتماد در پرولتارياي ملل ديگر خواهد شد و همبستگي طبقاتي بين المللي كارگران را تضعيف خواهد نمود و رشته اتحاد ميان آنان را طبق خواست بورژوازي از هم خواهد گسست. نفي حق تعيين سرنوشت براي ديگر ملل تحت ستم و حمايت از آن فقط در مورد كردستان، حتي زماني كه از سوي كارگران كرد باشد، ايستادن در كنار دولت حاكم است. طبقه كارگر در كردستان ذره اي منفعت در اين سياست تفرقه افكنانه ندارد و نزديكش هم نبايد بشود.  [15]

البته "ح ك ك ا" مثل هميشه مي كوشد براي برخوردهاي عريان بورژوائي خود، رخت "كمونيستي" بدوزد. اين حزب ميگويد:

"رد مساله حق تعيين سرنوشت بعنوان يك اصل كمونيستي از يكسو و قبول مشروط آن بعنوان يك اجبار تاكتيكي تحت شرايط معين، اين بنظر من نقطه عزيمت يك موضع اصولي كمونيستي است."

با اين حساب، تاكتيك از ديدگاه اين حزب، چيزي در رديف "همرنگ جماعت شدن" است. "اصول" راه خود را مي رود و "تاكتيك" ساز خود را مي زند. اين همان نگرشي است كه لنين آن را "روح دمساز گرانه" فرصت طلبان مي نامد. در بخشي از نوشتجات اين حزب كه عنوان "از اصول تا استراتژي" بر خود دارد، اين نوع فرصت طلبي پراگماتيستي و ماكياوليستي تئوريزه شده است. از ديد اينها اصول كمونيستي از استراتژي عملي جدا بوده و دو چيز بيگانه هستند و ادعا مي كنند كه اين نظريات را از آموزش هاي ماركس و لنين اخذ كرده اند. اين در حالي است كه بخش مهمي از مبارزات ماركس و لنين عليه گرايشات اپورتونيستي در جنبش بين المللي كمونيستي درست عليه اين شكل از اپورتونيسم بوده است. يكي از نكات نقد ماركس و انگلس بر رويزيونيسم برنشتيني و "برنامه گوتا" يا نقد لنين بر منشويسم در جنبش روسيه اين بود كه رويزيونيستها سياستهاي عملي و استراتژي را از اصول كمونيستي و هدف نهائي جدا مي كنند؛ اصول را براي گفتار مي گذارند و در سياست و عمل در پي مصلحت هاي آني مي دوند و دنباله رو بورژوازي مي شوند. برخلاف برنشتين و منشويك ها كه راهنماي عملشان "جنبش همه چيز و هدف هيچ چيز" بود، آموزگاران پرولتاريا بر وحدت و ارتباط ديالكتيكي ميان ايدئولوژي و چشم انداز كمونيستي و هدف نهائي با جنبش في الحال تاكيد گذاردند؛ بر وحدت ميان تاكتيك ها و استراتژي تاكيد نهادند و ماركسيسم را نه به مثابه يك رشته اصول مجرد، بلكه بعنوان راهنماي عمل ارائه كردند.

مشخصا لنين و استالين، به مسئله حق تعيين سرنوشت ملل از زاويه سرنگون كردن دول مرتجع و امپرياليستها يعني انجام انقلاب پرولتري به مثابه وظيفه مركزي و خدشه ناپذير پرولتاريا نگاه مي كردند. آنها به طبقه كارگر آموختند كه "حق تعيين سرنوشت" تنها در تبعيت و خدمت به اين وظيفه معناي انقلابي مي يابد و نه مجرد از آن. تمام بحث "حق تعيين سرنوشت" و ضرورت به رسميت شناختن آن در آثار اين رهبران به اصل كمونيستي انترناسيوناليسم پرولتري مرتبط شده است. لنين تاكيد مي كند در كشوري كه ستم ملي وجود دارد، در جهاني كه ستمگري ملي امپرياليستي موجود است، اصل انترناسيوناليسم پرولتري بدون به رسميت شناختن "حق تعيين سرنوشت ملل" به دروغ شرم آوري تبديل ميشود.

اينك نيز كمونيستهاي انقلابي با بكار بست اصول بنيادين خود به واقعيات جهان چنين نتيجه مي گيرند كه ادغام ملل و از ميان بردن مرزها در آينده كمونيستي، مستلزم مبارزه امروز براي رهائي ملي كليه ملل تحت ستم است. انقلاب پرولتري بدون مبارزه جهت رهائي از قيد ستم ملي و ستم امپرياليستي ممكن نيست و رهائي ملي نيز تنها مي تواند در نتيجه يك انقلاب پرولتري به كف آيد و مبارزه در اين راه بايد تابعي از اين انقلاب باشد. اما "ح ك ك ا" درك وارونه و مغشوشي از رابطه اصول و سياست دارد. اين حزب ميگويد:

"بخش اعظم بحث ملت و مساله ملي در ادبيات كمونيستي مخلوط در هم جوشي از اصول عقيدتي از يكسو و ملاحظات تاكتيكي واستراتژيكي از سوي ديگر است... اين تفكيك حياتي است."

آنچه به نظر "ح ك ك ا" "در هم جوش" مي آيد، در واقع تلفيق اصول با شرايط مشخص و مسائل مشخص است؛ بكاربستن اصول بعنوان راهنماي عمل است. اين حزب معتقد است به هنگام تعيين سياست و حكم عملي دادن، پاي اصول عقيدتي را نبايد وسط كشيد و هر چيز جاي خود را دارد. ريشه نگرش "ح ك ك ا" اين است كه اصول، عمل كردني نيست و عمل را مصلحت و منفعت روز و لحظه تعيين مي كند. حال كه اصول ماركسيستي نمي تواند راهنماي عمل منشويك هاي پايان قرن بيستمي ما باشد، به ناگزير سياستهايشان را اصول ديگري رقم مي زند. يعني اصول بورژوائي؛ شق سومي در كار نيست.

 

راه حل حزب كمونيست كارگري براي كردستان

زماني كه كوه، موش مي زايد

مضمون بورژوائي سياست "ح ك ك ا" در قبال مسئله ملي، بيشتر از هر جا در راه حلي كه براي "مسئله كرد" ارائه مي دهد، برملا مي شود. اين راه حل در سلسله مقالاتي تحت عنوان "تماميت ارضي، خودمختاري يا حق جدائي؟" پيش گذارده شده است. اين راه حل بطور خلاصه عبارت است از "انجام رفراندوم فوري در كردستان" براي اينكه كردها تصميم بگيرند از ايران جدا شوند و يك دولت مستقل تشكيل دهند يا اينكه "در چارچوب ايران با تضمين برابري كامل حقوق و آزاديها به عنوان شهروندان آزاد و متساوي الحقوق كشور" باقي بمانند.       [16]