بيگانه با انقلاب
نقدي بر نظرات "حزب
كمونيست كارگري ايران" درباره مساله ملي
(پائيز 1377)
بحث مربوط به مسئله ملي
و شعار "حق تعيين سرنوشت ملل" از دير باز يكي از مجادلات درون جنبش بين
المللي كمونيستي بوده است. بر سر اين مسئله ـ همانند ساير مسائل مربوط به انقلاب ـ
ميان ماركسيسم و انواع خطوط فرصت طلبانه مبارزات مهمي جريان يافته است. براي نسل
نوين كارگران و روشنفكران انقلابي كه امروز زير پرچم كمونيسم گرد مي آيند، درك اين
مبارزه و درگير شدن در آن بخش مهمي از روند كسب آگاهي طبقاتي است. تاريخ مبارزه بر
سر تبيين تئوري و عمل ماركسيستي در مورد مسئله ملي با نام لنين و استالين عجين شده
است. اين دو رهبر بزرگ، در آثار متعدد خود مبارزه بر سر اين مسئله را منعكس كرده
اند. در اين ميان، دو اثر برجسته وجود دارد كه نقطه رجوع كمونيستها محسوب مي شود:
"درباره حق ملل در تعيين سرنوشت خويش" به قلم لنين؛ و "ماركسيسم و
مسئله ملي" نوشته استالين. در هر يك از اين آثار، شكلي از اپورتونيسم در
برخورد به مسئله ملي افشاء و طرد ميشود. مقاله لنين عمدتا با نفوذ ايدئولوژي ناسيوناليستي
ملت ستمگر (يا شووينيسم) مبارزه ميكند؛ و مقاله استالين با نفوذ ايدئولوژي
ناسيوناليستي ملت تحت ستم در جنبش كمونيستي به مبارزه بر مي خيزد. انحراف اول، جدا
از نيات حاملين آن، به دولت طبقات حاكم كمك مي كرد؛ و دومي به نفوذ بورژوازي ملت
مغلوب در ميان كارگران خدمت ميكرد. اين دو انحراف اگر چه از دو سوي مختلف مطرح مي
شدند، اما داراي يك وجه اشتراك مهم بودند: به مساله ستم ملي از زاويه سرنگون كردن
دولت حاكم و انجام انقلاب نگاه نمي كردند. اين دو انحراف اپورتونيستي، هر يك به
نوعي وحدت طبقه كارگر را خدشه دار مي كردند. هر چند آماج لنين و استالين خطوط
انحرافي در آن مقطع مشخص از تاريخ جنبش كمونيستي بود، اما نگرش و روش عمومي
پرولتارياي انترناسيوناليست كه در اين آثار جلو گذاشته شده همچنان در برخورد به
مسئله ملي معتبر است.
جنبش نوين كمونيستي
ايران طي دهه 1340 در نتيجه مرزبندي با حزب توده و رويزيونيسم شوروي شكل گرفت.
مسئله ملي و به رسميت شناختن حق تعيين سرنوشت ملل ستمديده، يكي از موضوعات مورد
توجه اين جنبش بود. در اين زمينه مبارزات ارزشمندي با نظرات شووينيستي، با نظراتي
كه بورژوا ناسيوناليستهاي فارس (جبهه ملي و شركاء) در نفي موجوديت ملل و پرده پوشي
ستم ملي و در همداستاني با دولت ارتجاعي شاه، اشاعه ميدادند، صورت گرفت. برپائي
جنبش هاي ملي گوناگون در جريان انقلاب 57 و سركوب خونين آنها توسط جمهوري اسلامي،
بحث مسئله ملي و حق تعيين سرنوشت را بيش از پيش به جلوي صحنه آورد و جريانات
طبقاتي مختلف را به اتخاذ موضع واداشت. طي مجادلاتي كه بر سر مسئله ملي در بين
احزاب و سازمان هاي منتسب به چپ و كمونيسم آغاز شد ـ و هنوز هم ادامه دارد ـ بار
ديگر همان اختلاف ديرينه بين ماركسيستها و اپورتونيستها سر بر آورده است. اين
مجادلات نه فقط در محتوا بلكه حتي در فرم نيز به مباحث دوران لنين و استالين بر سر
اين موضوع ، شباهت دارد. تكرار اختلافات اوايل قرن در سالهاي پاياني آن، نشانه اي
از حل نشدن مسائل قديمي است. اين مسائل سياسي و طبقاتي كه از صفات مشخصه عصر
امپرياليسم محسوب مي شوند، تا زماني كه مناسبات سرمايه داري در جهان غالب است به
اشكال مختلف سر بلند مي كنند.
آنچه در اينجا از نظر
شما ميگذرد نقدي است كمونيستي بر برخي از نظريات حزب كمونيست كارگري ايران (ح ك ك
ا) درباره مسئله "حق تعيين سرنوشت ملل". اين حزب صحت شعار "حق
تعيين سرنوشت" را با استدلالاتي از قبيل "پر تناقض بودن"، "سوء
استفاده طبقات ارتجاعي"، "وجود عيني نداشتن مقوله ملت" و امثالهم
نفي مي كند.
براي نقد نظرات "ح
ك ك ا" عمدتا به يك سلسله مقالات تحت عنوان "ملت، ناسيوناليسم و برنامه
كمونيسم كارگري" نوشته منصور حكمت[1]
و "تماميت ارضي، خودمختاري يا حق جدائي؟" نوشته فاتح شيخ الاسلامي [2] رجوع كرده ايم.در انتهاي اين نوشته براي رجوع خوانندگاني كه به نوشته هاي "ح
ك ك ا" دسترسي ندارند، بخشهائي از متون نقد شده، به چاپ رسيده است.
***
حق تعيين سرنوشت، تجارب،
تعابير
"ح ك ك ا" براي نفي شعار حق تعيين سرنوشت ميگويد كه اين
شعار دربرگيرنده "يك سلسله سئوالات و تناقضات" است؛ اين شعار قابليت آن
را دارد كه مورد سوء استفاده و سوء تعبير واقع شود؛ به دست آوردن "حق تعيين
سرنوشت ملي" لزوما شرايط بهتري را براي مردم يك كشور بوجود نمي آورد و در
بسياري موارد گرفتار شرايط ارتجاعي تري شده اند. شاهد "ح ك ك ا"، وضعيت
"ملت" هاي مستقل شده و "سرنوشت خويش به دست گرفته" پس از جنگ
سرد است.
در طول تاريخ مبارزه
طبقاتي بارها رهبري مبارزات مردم بدست رهبراني افتاده كه نماينده منافع آنها نبوده
اند. اين رهبران، ثمرات فداكاريهاي توده ها را پشتوانه به قدرت رسيدن خود كرده و
از پشت به توده ها خنجر زده اند. متاسفانه نمونه بسيار است. جنبش ملي فلسطين پيش
چشم ماست؛ و چرا راه دور برويم، انقلاب 57 ايران يك نمونه ملموس است. در نتيجه
شكست انقلاب ايران، نيروهاي رفرميست و مرتجعين سرنگون شده براي "اثبات"
اينكه انقلاب وضع را بدتر مي كند و مردم نبايد رژيم شاه را سرنگون ميكردند و دست
به مبارزه عليه سلطه امپرياليسم مي زدند، مصالح زيادي پيدا كردند. اما اينها،
توجيهاتي بي پايه و ارتجاعي است. هر جا ستم است، مقاومت هم هست. تاريخ انقلابات
بزرگ نيز تاريخ مبارزه، شكست، باز هم مبارزه، باز هم شكست و سرانجام پيروزي است.
تنها جمعبندي صحيح از شكست مبارزات عادلانه توده ها اين است كه كمونيستها بايد
وظايف خود را عملي كنند. زماني پيروزي نصيب اكثريت مردم ميشود كه طبقه كارگر حزب
كمونيست انقلابي خود را داشته باشد و آگاهانه انقلاب را رهبري كند و دنباله رو
طبقات ديگر نشود. با انكار واقعيت مسئله ملي و نفي شعار حق طلبانه حق تعيين سرنوشت
ملل تحت ستم، مسلما نمي توان آينده بهتري را براي توده ها تضمين كرد. بلكه تنها
چيزي كه تضمين ميشود، بقاء دول حاكم و تقويت نفوذ رهبري بورژوائي و ايدئولوژي
ناسيوناليستي ميان توده هاي كارگر و دهقان است و بس.
طبقات ارتجاعي بارها از
شعارهاي عادلانه مردم سوء استفاده كرده و باز هم خواهند كرد. اين بخشي از طرح هاي
عوامفريبانه ارتجاع است. مرتجعين به اين ترتيب توده ها را به گوشت دم توپ خود
تبديل ميكنند. مثلا جمهوري اسلامي از شعارهاي ضد امپرياليسم آمريكا كه بارها از
جانب خلقهاي ستمديده و انقلابيون سراسر جهان مطرح شده، استفاده كرد. بسياري از
جنگهاي ارتجاعي تحت شعار دفاع از آزادي به راه افتاده است. قدرتهاي امپرياليستي
نيز بمبهاي خود را به نام دمكراسي بر عراق ريخته اند. اما اين سوء استفاده ها،
حقانيت مبارزه عليه امپرياليسم و در راه آزادي و دمكراسي واقعي را زير سئوال نمي
برد.
از نظر "ح ك ك
ا" سوء تعبير ديگر اينست كه يك عده حق تعيين سرنوشت ملل را با
"خودمختاري اداري و فرهنگي و خودگرداني و نظائر اينها" يكسان قلمداد
ميكنند؛ حال آنكه اين حق:
"در تاريخ جنبش كمونيستي، براي مثال در تبيين لنين... به معني
حق جدائي است..."
اما كدام شعار حق طلبانه
و عادلانه را ميتوان سراغ كرد كه بينشهاي طبقاتي مختلف، تعابير و استنتاجات خود را
از آن نكرده باشند؟ در تاريخ جنبش كمونيستي، تمامي مقولات بارها از جانب فرصت
طلبان و رويزيونيستها مورد تحريف و سوء تعبير واقع شده و كمونيستها مجبور شده اند
عليه دركهاي انحرافي مبارزه كنند تا بورژوازي نتواند از اين روزنه به درون صفوف
طبقه كارگر نفوذ كند. براي نمونه، "ح ك ك ا" زير پوشش مقولات ماركسيستي،
يك خط سياسي و ايدئولوژيك بورژوائي را ترويج مي كند و دركي مغشوش و تحريف شده از
ماركسيسم ارائه مي دهد. يا اينكه رويزيونيستهاي شوروي براي چند دهه تحت نام
كمونيسم، يك نظام سرمايه داري امپرياليستي را مي چرخاندند. ولي هيچيك از اين
موارد، حقانيت ماركسيسم و كمونيسم را نفي نميكند. بنابراين اين استدلال كه شعار "حق
تعيين سرنوشت" مورد سوء تعبير واقع شده، نمي تواند دليل موجهي براي نادرست
بودن و نفي آن باشد.
معناي "حق" و
تحقق انقلابي آن
معضل ديگر از نظر
"ح ك ك ا" اينست كه در شعار "حق تعيين سرنوشت"، كلمه
"حق" تفسير بردار است و معلوم نيست به چه چيزي اطلاق ميشود.
اولا، روشن است كه حق به
چه اطلاق ميشود. مقوله حق زماني به ميان مي آيد كه در يك عرصه معين، برابري
موجود نبوده بلكه يك تمايز اجتماعي وجود دارد. "حق ملل در تعيين سرنوشت"
نيز وقتي مطرح مي شود كه در چارچوب يك كشور، ملتي برتر از ملل ديگر است و بر آنها
ستم مي كند. "ح ك ك ا" براي اينكه بحث خود در مورد "حق" را
موجه جلوه دهد، حق تعيين سرنوشت را با حق طلاق غير قابل مقايسه مي داند؛ چرا كه به
زعم اين حزب حق طلاق، اعتبار خود را از "قائم به ذات" بودن مي گيرد و
ازلي و ابدي است. با اين حساب، تبيين اين حزب از برخي "حقوق" تبييني
ايده آليستي است؛ زيرا اين حقوق را از شرايط و مناسبات اجتماعي جدا كرده و بطور
مجرد مورد بررسي قرار مي دهد. "حق تعيين سرنوشت" همانقدر روشن و مشروط
به شرايط تاريخي و اجتماعي است كه حق طلاق. ابهامات و گيجي هايي كه "ح ك ك
ا" در اين حق مي بيند در واقع از تناقضات بينش خودش سرچشمه ميگيرد.
"تناقض" ديگري كه مورد بهانه قرار ميگيرد، خط جنبش بين المللي كمونيستي
در مورد مسئله ملي است. "ح ك ك ا" خرده مي گيرد كه اگر "حق تعيين
سرنوشت ملل" امري روشن و قابل دفاع است، پس چرا در اسناد جنبش كمونيستي
بلافاصله اضافه شده كه اين دفاع "لزوما به معناي توصيه جدائي نيست".
اما خط و پراتيك جنبش
كمونيستي در اين زمينه روشن است. كمونيستها ضمن به رسميت شناختن اين حق، توصيه در
مورد جدا شدن يا نشدن را موكول به تحليل مشخص از شرايط مشخص ميكنند. محك سنجش هم
اينست كه كدام راه بيشتر به نفع مبارزه طبقاتي پرولتارياست. اما كمونيستها خارج از
پراتيك مبارزه طبقاتي و انقلابي خود را به "سنجش" مسئله جدائي يا عدم
جدائي مشغول نمي كنند. آنها به جاي اينكه در انتظار آينده بنشينند، از هم اكنون
مبارزه ميكنند تا رهبري تحولات سياسي و اجتماعي به دست پرولتاريا باشد؛ و مسئله
ملي به مثابه بخشي از انقلاب پرولتري حل شود.
"ح ك ك ا"
ميگويد:
"فورا معلوم ميشود كه خود كلمه "حق" بخودي خود چيزي
راجع به اهميت، مطلوبيت و گاه حتي امكانپذيري مادي تحقق آن
به ما نميگويد..."
اين حزب انتظار شگفت
انگيزي از كلمات دارد. از يك كلمه هيچيك از اين ها تفهيم نميشود. هر كلمه نماينده
حقايقي است كه بايد درك شود. وقتي بينش طبقاتي نيروئي اجازه درك حقايق اجتماعي را
به آن نمي دهد، كلمه كاري از پيش نخواهد برد. براي كمونيستها روشن است كه اهميت
تحقق و مطلوبيت تحقق رهائي ملل تحت ستم چيست: يعني رها شدن اكثريت توده
هاي جهان از يكي از مهمترين تمايزات عصر ما؛ يعني از تقسيم شدن دنيا به ملل تحت
ستم و ستمگر. كسي كه مطلوبيت واهميت تحقق اين امر را از مقاومتها و شورشهاي مكرر و
خونين ملل تحت ستم نتواند استنتاج كند، مطمئنا از كلمه "حق" هم نمي
تواند.
"امكانپذيري مادي تحقق" اين حق را كمونيستها در پراتيك
انقلابات سوسياليستي نشان داده اند. كمونيستها مبارزه عليه ستم ملي را هم در زمينه
تحقق انقلاب پرولتري طرح كرده اند و هم موكد داشته اند كه در عصر كنوني تحقق واقعي
آن منوط به انقلاب است.
از نظر "ح ك ك
ا" عبارت "خود ملت مربوطه بايد تصميم بگيرد" مبهم است و ميگويد اين
مسئله را "چگونه ميتوان تشخيص داد، تا چه برسد به اينكه تضمين كرد،
تصميم به جدائي تصميم خود آن ملت بوده است."
ما از روش تشخيص اين حزب
بي خبريم؛ ولي كمونيستها براي تشخيص ماهيت هر قضيه و روندي در اين جهان از روش
ماترياليسم ديالكتيكي استفاده ميكنند. اگر بحث "تضمين" در ميان است بايد
تكرار كنيم كه تاريخ و تجربه نشان داده فقط انقلاب پرولتري مي تواند تحقق خواستهاي
عادلانه توده هاي مردم را تضمين كند. يعني اگر رهبري مبارزات توده ها به دست طبقات
بورژوا بيفتد تنها تضميني كه ميتوان داد اينست كه آن مبارزات شكست ميخورد و ثمره
فداكاري توده ها به هدر ميرود. تحقق واقعي يا غير واقعي اين "حق" نيز
مانند هر "حق" عادلانه ديگر منوط به آن است كه مبارزه انقلابي و روند
انقلاب چگونه به پيش مي رود. براي كمونيستها و انقلابيون، و نه رويزيونيستها و رفرميستها،
كاملا روشن است كه اراده آزادانه و داوطلبانه توده هاي مردم تنها در پروسه انقلاب
شكوفا ميشود و تكامل مي يابد. به همان نسبت كه آگاهي كمونيستي در ميان توده هاي
كارگر و دهقان ملل تحت ستم نفوذ كند، كمتر به مثابه "آحاد ملت" و بيشتر
به مثابه اعضاي يك طبقه در انقلاب شركت خواهند كرد. توده ها هرچه بيشتر با چشم
انداز انقلاب سراسري و انقلاب جهاني درگير مبارزه شوند، بيش از پيش در شكل گيري
مسير جامعه آگاهانه دخالت خواهند داشت. "ح ك ك ا" با بينش عميقا
رفرميستي اش، لحظه اي هم به فكرش نمي رسد كه شعار حق تعيين سرنوشت و مبارزه عليه
ستم ملي را از زاويه انقلاب طرح و بررسي كند.
"ح ك ك ا" سئوال ميكند: "پروسه اي كه در آن تصميم
"خود ملت" معلوم و ثبت ميشود چيست؟" پاسخ روشن است: پروسه يك
انقلاب پيروزمند. پرولتاريا اولين بار طي پراتيك انقلاب اكتبر روسيه به رهبري لنين
نشان داد كه چگونه تنها انقلاب پرولتري است كه مي تواند شرايط رهائي ملل تحت ستم
را فراهم كند. در هم شكستن درهاي "زندان ملل روسيه تزاري" و آزاد كردن
مللي كه تحت ستم طبقات ارتجاعي حاكم بودند؛ گسستن كليه قيودي كه امپرياليسم روس بر
گرده ملل مستعمره و نومستعمره انداخته بود؛ افشاي معاملات و پيمان هاي روسيه و
قدرتهاي امپرياليستي ديگر مانند بريتانيا بر سر ملل در بند. اينهاست جوابهاي عملي
پرولتاريا به مسئله ستم ملي؛ اينهاست پراتيك تبديل "حق ملل در تعيين
سرنوشت" به يك واقعيت بلامنازع.
مضمون بورژوائي حق تعيين
سرنوشت ملل
"ح ك ك ا" معتقد است كه با قبول نقش تاريخا مترقي جنبش
هاي ملي ملل ستمكش و به رسميت شناختن حق تعيين سرنوشت آنها "اين توهم ميدان
پيدا ميكند كه گويا در ميان تمام مسائل جامعه بورژوائي كه در آن اراده ها و منافع،
طبقاتي هستند، موضوعي به نام جدائي ملل يافت شده است كه در آن مي شود يك اراده
همگاني و ماورا طبقاتي را، كه ديگر نه اراده طبقه حاكمه، بلكه اراده كل
"ملت" است، سراغ كرد و به اجراء در آورد."
اولا، بورژوازي ملت تحت
ستم در غياب اين شعار هم از واقعيت ستم ملي كه مشتركا بر همه طبقات آن ملت
روا ميشود، استفاده خواهد كرد. اين بورژوازي براي تلقين موهوماتي مانند
"اراده همگاني" به توده هاي كارگر و دهقان تلاش خواهد كرد. ستم ملي
موجود است و توده هاي كارگر و دهقان از آن در رنجند. اگر پرولتاريا روش برخورد و
راه حل خود را در اينمورد پيش نگذارد، مطمئنا بورژوازي چنين خواهد كرد. در واقع
اگر كمونيستها مسئله ملي و حق تعيين سرنوشت را به رسميت نشناسند، با دست خود كمك
بزرگي به بورژوازي ملت ستمديده خواهند كرد تا هر چه بيشتر اين "اراده
همگاني" را بر كارگران و زحمتكشان تحميل كند.
ثانيا، تا آنجا كه به
جنبش بين المللي كمونيستي مربوط است، هرگز اين شعار بعنوان يك شعار ماوراء طبقاتي
طرح نشده است. اينكه قبلا "ح ك ك ا" چگونه به مسئله ملي و اين شعار نگاه
مي كرده پاي خودش است و ربطي به جنبش كمونيستي ندارد.
[3]
در جنبش بين المللي
كمونيستي، حق ملل در تعيين سرنوشت خويش همواره به عنوان يك حق بورژوائي و
عموما در ارتباط با ريشه كن كردن فئوداليسم و گسستن قيود مستعمراتي و نيمه
مستعمراتي طرح شده و مي شود. در اينجا به مواردي كه طرح اين شعار براي برخي ملل
ستمديده درون جوامع امپرياليستي نيز ضرورت مي يابد، نمي پردازيم. بعلاوه، اين
"ح ك ك ا" است كه "اراده ها و منافع" جامعه بورژوائي را
"طبقاتي" نمي بيند. اتفاقا اين يكي از مختصات بينش اين حزب است كه به
دلخواه برخي از ايده ها و خواسته ها و حقوق را طبقاتي مي بيند و برخي ديگر را به
"ذات بشر" و "بشر مجرد" منتسب ميكند. حال آنكه همه
ايده هاي بشر و همه خواسته هاي مبارزاتي به لحاظ تاريخي ماهيتي كاملا مشروط و مشخص
و طبقاتي دارند. آنچه بالاتر در مورد حق طلاق گفتيم به همين بينش اشاره داشت.
"ح ك ك ا" معتقد است كه لنين بيجهت حق تعيين سرنوشت را با حق طلاق
مقايسه كرده است؛ زيرا برخي چيزها مانند حق طلاق "قائم به ذات" است و
اعتبارش را از همين "قائم به ذات" بودن مي گيرد و نه از مناسبات طبقاتي
حاكم در جامعه. مناسباتي كه ستمديدگي زنان يكي از جلوه هاي آن است. درك "ح ك
ك ا" 180 درجه با تبيين ماترياليستي جهان اختلاف دارد. خصلت حق طلاق نيز مشخص
است. فقدان حق طلاق مربوط به جامعه فئودالي است. جامعه بورژوائي آن را به رسميت
ميشناسد؛ زيرا سرمايه داري مجبور است زنان را به بازار كار بكشاند و در اين پروسه
منافعش حكم مي كند كه برخي قيود فئودالي را از دست و پاي زنان بردارد تا بتوانند
بعنوان كارگر "آزاد" در مقابل سرمايه ظاهر شوند. "قائم به
ذات" ديدن اين حق، معنائي جز "قائم به ذات" ديدن، ابدي و ازلي ديدن
و غير طبقاتي و غير تاريخي ديدن برخي از ايده ها و منافع و نهادهاي جامعه ندارد.
دستگاه فكري ايده آليستي
"ح ك ك ا"
"ح ك ك ا" براي نفي وجود مسئله ملي در ايران و در بسياري
از نقاط جهان، و به تبع آن نفي صحت شعار "حق تعيين سرنوشت"، وجود
"ملت" را خرافه ميخواند. اين موضع فقط بخاطر آن نيست كه اين حزب داراي
بينش ايده آليستي ميباشد؛ بلكه علاوه بر آن چنين موضعي اساسا برخاسته از يك منفعت
طبقاتي معين است. يعني منافع طبقات بورژواي ملت غالب در ايران. در جنبش بين المللي
كمونيستي، نفي موجوديت مادي ملل تحت عنوان "خرافه" سابقه اي طولاني
دارد. ماركس در ارتباط با بحثي كه در شوراي انترناسيونال اول در گرفته بود چنين مي
نويسد:
"..... نمايندگان (غيركارگر) "فرانسه جوان" اين
نظريه را به ميان كشيدند كه هر مليتي و حتي خود ملت خرافات كهنه شده اي است.....
من نطق خود را از اين نكته شروع كردم كه دوست ما لافارگ و سايرين كه مليت را ملغي
كرده اند بزبان فرانسه يعني زباني كه نه دهم اعضاي جلسه آنرا نمي فهميدند با ما
صحبت مي كنند. سپس به كنايه گفتم كه لافارگ بدون اينكه خودش آگاه باشد ظاهرا منظورش
از نفي مليت ها اينست كه ملت نمونه وار فرانسه بايد آنها را ببلعد."
[4]
آيا "ح ك ك ا"
هم دارد هوس ملت فارس به بلعيدن و هضم ملل ستمديده ساكن ايران را بيان ميكند؟
ادعاي "ح ك ك ا" حيرت آور است. اينها منكر وجود عيني (ابژكتيو) پديده اي
به نام "ملت" ميشوند و مي گويند ملت ساخته ايدئولوژي ملت گرائي يا
ناسيوناليسم است. "ح ك ك ا" مي گويد:
"اين نيازهاي
سازمانيابي قدرت طبقاتي بورژوازي است كه براي ناسيوناليسم اختراع مقوله ملت و هويت
ملي را ايجاب ميكند"، "ناسيوناليسم مقدم بر ملت است".
اين شاهكار فلسفي را مي
توان در يك جمله خلاصه كرد: اول ايده آمد (در اينجا، ناسيوناليسم) بعد ماده ( در
اينجا، ملت)! اين تز در رديف نظريه ايده آليستي "ح ك ك ا" در مورد ازلي
و ابدي بودن برخي از ايده هاي بشري است.
[5] "ح ك ك ا" ادعا ميكند كه ماركسيسم انقلابي را از "زير آوار"
بيرون كشيده است. اما در واقع الفباي ماركسيسم را در زير آوار تفكرات ايده آليستي
دفن كرده است. اين حزب از درك ماترياليستي ديالكتيكي و ماترياليستي تاريخي كه
ماركس و انگلس باني آن بودند هيچ بهره اي نبرده است. اولين و اساسي ترين خط تمايز
ميان ايده آليستها و ماترياليستها اينست كه آيا ايده هاي بشر محصول شرايط مادي
زيست وي هستند يا بالعكس. ماركس در "پيش درآمدي بر نقد اقتصاد سياسي"
ميگويد: "اين آگاهي انسان نيست كه هستي وي را تعيين ميكند؛ بلكه بالعكس، هستي
اجتماعي اوست كه آگاهي او را تعيين ميكند." يا ماركس و انگلس در بخش دوم
"مانيفست كمونيست" خاطر نشان مي كنند كه: "درك اين مسئله كه ايده
ها، نظرات، و مفاهيم انسان و به يك كلام آگاهي انسان، با هر گونه تغييري در شرايط
مادي زيست وي، مناسبات و زندگي اجتماعي وي تغيير مي كند، نيازي به داشتن فهم عميق
ندارد."
اما "ح ك ك ا"
معتقد است تنها پديده هائي كه مخلوق "طبيعت" هستند موجوديتي عيني
(ابژكتيو) دارند و آنچه مخلوق جامعه و تاريخ انسان است، ذهني است! و مي گويند:
ملت "مخلوق طبيعت
نيست. مخلوق جامعه و تاريخ انسان است. مليت از اين نظر شبيه مذهب است."
با همين منطق، مي توان
به اين نتيجه رسيد كه كارگر و سرمايه دار هم مخلوق جامعه و تاريخ انسان هستند و
بنابراين عيني (ابژكتيو) نيستند.
ولي تاريخ بشر، تاريخ
ايده ها نيست. تاريخ مبارزه توليدي، پژوهشهاي علمي، و مبارزه طبقاتي است. همه
اينها پروسه هائي عيني هستند. ايده ها و افكار بر پايه اين عينيات ظاهر مي شوند.
ملت گرائي تا قبل از ظهور مناسبات توليدي سرمايه داري وجود نداشت. ملت در نتيجه به
ظهور رسيدن روند توليد سرمايه داري به وجود آمد. سرمايه داري پس از بوجود آمدن
ايده هاي بورژوائي بوجود نيامد؛ بلكه ايده هاي بورژوائي (از جمله ناسيوناليسم)
محصول به وجود آمدن مناسبات اقتصادي سرمايه داري و طبقه اي به نام بورژوازي بود.
بوجود آمدن ايدئولوژي كمونيستي نيز محصول به وجود آمدن طبقه كارگر است. اگر طبقه
كارگر و توليد اجتماعي گسترده در كار نبود، ايدئولوژي و علم انقلاب طبقه كارگر هم
توسط ماركس و انگلس تبيين نمي شد. اينكه ايده هاي بورژوائي (منجمله ناسيوناليسم)
آنقدر قدرتمندند كه حتي در جنبش طبقه كارگر نفوذ ميكنند، مربوط به آن است كه
مناسبات اقتصادي و اجتماعي بورژوائي در جهان مسلط است. توليد و بازتوليد ايدئولوژي
كمونيستي نيز پايه هاي مادي دارد. اينكه ايدئولوژي كمونيستي عليرغم سركوب و پيگيرد
خونين از جانب قدرتهاي مسلط جهان، همچنان نسل اندر نسل توليد و باز توليد شده،
مديون وجود طبقه اي قدرتمند به نام طبقه كارگر جهاني است. اگر بر طبق منطق "ح
ك ك ا" جلو برويم بايد گفت: اول ايدئولوژي كمونيستي آمد و بعد كارگر. با اين
منطق، كمونيسم هم محصول ذهن است و نه انعكاس يك پروسه مادي در ذهن. بعيد نيست كم
كم اين حزب، ايده هاي كمونيستي را نيز به مقولات قائم به ذاتي تبديل كند كه
وجودشان ربطي به مرحله معيني از تكامل جامعه بشري و وجود طبقه كارگر ندارد.
سرمايه داري و تشكيل ملل
"ح ك ك ا" از واژه هاي ملت، قوم و قبيله به تناوب و بطور
يكسان استفاده ميكند تا القاء كند كه ملت چيزي در رده قوم و قبيله هاي اجتماعات
عهد كهن است. حال آنكه ملت محصول سه قرن اخير است. يعني محصول سرمايه داري است. به
همين دليل است كه ميگوئيم ملت محصولي تاريخي است. يعني در مرحله معيني از تاريخ
تكامل جامعه بشري بوجود آمده و با خاتمه اين مرحله از بين خواهد رفت. ملت با ظهور
سرمايه داري بوجود آمده و با پايان سرمايه داري، پايان خواهد يافت. ماركس و انگلس
در "مانيفست كمونيست" خاطر نشان مي كنند كه با ظهور سرمايه داري، ملت
بوجود آمد و "ايالات مستقل يا ايالاتي كه بطور متزلزل به هم متصل بودند و هر
كدام منافع، قوانين، حكومتها، و نظامهاي مالياتي جداگانه داشتند" جاي خود را
به دولت ــ ملتهائي، "با حكومت و رشته قوانين واحد، با منافع طبقاتي ملي
واحد، با مرزها و آئين گمركي واحد" دادند. بنابراين، گرايش تاريخي ملتها به
تشكيل دولتهاي ملي خودشان مباني عميقا اقتصادي (و سرمايه دارانه) دارد. لنين نيز
پايه هاي اقتصادي بوجود آمدن ملت و گرايش به تشكيل دولتهاي ملي را مفصلا تشريح مي
كند و مي گويد گرايش به تشكيل دولتهاي ملي (يا گرايش به "تعيين
سرنوشت")، داراي مباني اقتصادي بسيار عميق است.
"ح ك ك ا" به دنبال خرافه اعلام كردن مقوله ملت، با يك
مشت ايرادات مغشوش و غلط به مقابله با تبيين استالين از مقوله ملت و مسئله ملي مي
رود. اما شمشير اين حزب چوبين است. استالين در جزوه "ماركسيستها و مسئله
ملي" به وضوح و درستي روش ماترماترياليستي تاريخي را به كار گرفته و ملت را
محصول رشد سرمايه داري ميخواند. استالين چهار خصوصيتي كه در روند شكل گيري يك
ملت بوجود مي آيند و آنها را متمايز مي كنند، بر مي شمارد: اشتراك اقتصادي،
زباني، سرزميني و فرهنگي. شكل گيري ملل پروسه اي است كه موتور محرك آن رشد توليد
كالائي و ايجاد بازارهاي محلي است. همين پروسه تاريخي را لنين در اثر "درباره
حق ملل در تعيين سرنوشت خويش" چنين ترسيم مي كند: "در تمام جهان دوران
پيروزي نهائي سرمايه داري بر فئوداليسم با جنبش هاي ملي توام بوده است. پايه
اقتصادي اين جنبشها را اين موضوع تشكيل ميدهد كه براي پيروزي كامل توليد كالائي
بازار داخلي بايد به دست بورژوازي تسخير شود و بايد اتحاد دولتي سرزمينهائي كه
اهالي آنها به زبان واحدي تكلم مي كنند عملي شود..." تاكيد لنين بر نكته زير
نيز براي درك بهتر رابطه مسئله ملي با مناسبات اقتصادي ـ اجتماعي حاكم بر جامعه
حائز اهميت است: "دولتهائي كه از لحاظ ملي رنگارنگند، هميشه دولتهائي هستند
كه صورت بندي داخليشان به دلايل گوناگون عقب مانده باقي مانده است."
اشاره به اين نكته
لازمست كه روند شكل گيري و نحوه تكامل ملت در جوامع گوناگوني كه در مراحل متفاوتي
از رشد و تكامل سرمايه دارانه بسر ميبرند، يكسان نبوده و به اشكال دولتي يكساني
منجر نشده است. بازار محلي سرمايه داري (بازار به معناي تقسيم كار اجتماعي و داد و
ستد كالائي) ابتدا در جائي مي توانست بوجود آيد كه اهالي آن امكان برقراري ارتباط
با يكديگر را داشتند و نيازهاي توسعه اقتصاد كالائي، دستيابي به زبان واحد را
ضروري مي كرد. بسياري از ملل، از اقوامي بوجود آمدند كه زبانهاي جداگانه داشتند و
در مجاورت هم مي زيستند؛ اما به ملتي با يك زبان تبديل شدند. در مناطقي كه سرمايه
داري با نيروئي قدرتمند در ميان يك قوم بوجود آمد، به سرعت اقوام ديگر را در آن
ملت حل كرد. اين روند عموما وجه مشخصه اروپاي غربي بود. در مناطقي كه رشد سرمايه
داري در ميان هيچيك از ملل آنچنان قوي نبود كه بقيه را در خود حل كند و دولتي بر
پايه يك ملت شكل بگيرد، دولت هاي مركزي بر حسب نيازها به قوه قهر شكل گرفتند و
دولتهاي كثير المله بوجود آمدند. برخي از اينها به مرور دولتهاي جداگانه شكل دادند
و برخي ندادند. مثلا نروژ از سوئد جدا شد، ولي كشورهاي بالكان به صورت كثيرالمله
باقي ماندند. در كشورهاي نومستعمره نيز مسئله به شكل ديگري جلو رفت. ورود مناسبات
سرمايه داري "از بيرون" توسط امپرياليسم از عوامل مهم رشد ناموزون
سرمايه داري در اين كشورها بود. دولتهاي مركزي با كمك چماق و قدرت انحصاري
امپرياليسم و بر پايه يكي از ملل درون آن كشور شكل گرفت. ايران نيز چنين كشوري
بود. مسئله مهمي كه بايد مد نظر قرار گيرد و آشكارا مقابل چشم ما قرار دارد اينست
كه در اغلب نقاط جهان (عمدتا در كشورهاي سه قاره آسيا، آفريقا، آمريكاي لاتين) در
چارچوبه مرزهاي كشوري، ملل ستمگر و تحت ستم موجودند و در سطح جهان نيز ملل سرمايه
داري پيشرفته تقسيم كار ستمگرانه اي به ملل ديگر در مناطق موسوم به "جهان
سوم" تحميل كرده اند. با توجه به تمامي اين نكات، و برخلاف احكام لاقيدانه
"ح ك ك ا"، "ملت" مقوله اي كاملا عيني (ابژكتيو) است. رقابت
ملل و انقياد برخي ملل توسط ملل ديگر نيز محصول يك روند كاملا عيني به نام توليد و
بازتوليد سرمايه است.
نفي ملت در واقع براي
نفي ستم ملي است
دم خروس آنگاه از قباي
"ح ك ك ا" بيرون مي زند كه پس از مغلطه درباره دسته بندي استالين درمورد
ملل و مليت و داد سخن دادن در مورد اينكه "ملت اصلا وجود ندارد كه حقي داشته
باشد"، يكباره به ارائه دسته بندي مورد نظر خود از مللي كه مستحق داشتن كشور
هستند و آنهائي كه نيستند مي پردازد.
[6]
"ح ك ك ا" ملت ها را به "ملل تاريخي" و "ملل كوچك تر و
فرعي تر و غير تاريخي تر" تقسيم مي كند. ملل تاريخي، به زعم اين حزب، مللي
هستند كه "به حكم شرايط عيني در پروسه عروج پي در پي جوامع صنعتي سرمايه داري
شانس واقعي ايجاد كشور خويش را دارند." آنهائي كه چنين شانسي را نداشته اند
در رده "ملل غير تاريخي و فرعي" مي گنجند. "ح ك ك ا" پاي
ماركس را بميان مي كشد و مي گويد: "شمول موضع ماركس و انگلس در واقعيت امر
بسيار محدودتر از "همه ملل" است."
اين نوع دسته بندي كردن،
خيلي رك و راست جانبدار است. يعني به ضرر ملل تحت ستمي است كه با كلمات "كوچك
و فرعي و غير تاريخي" موجوديتشان قلم گرفته ميشود و به نفع "ملل
تاريخي" است كه دولت خود را دارند. در عكس العمل به اين تاريخ نويسي
شووينيستي، تاريخ نويسان بورژوا ملاكين كرد هم مي توانند تاريخ ملت كرد را به تمدن
مادها برسانند. "ح ك ك ا" صحبت از "شانس" برخي ملل به تشكيل
دولت خود مي كند اما "حكم" و "شرايط عيني" اين
"شانس" را ناگفته مي گذارد. در حاليكه در اين "شانس" نه دست
طبيعت در كار بوده و نه خواست خدا. بلكه رشد سرمايه داري و شكل گيري تضاد ميان ملل
ستمگر و تحت ستم بوده كه به بالادستي يكي و فرودستي ديگري حكم داده است. شورشهاي
ملي نيز براي عوض كردن اين "حكم" است. خواه "ح ك ك ا" و يا
ملل حاكم اجازه اين كار را صادر كنند خواه نكنند.
"ح ك ك ا" و
معضلي به نام لنين
"ح ك ك ا" به لنين و برنامه هاي كمونيستي در مورد مسئله
ملي و حق تعيين سرنوشت اشاره مي كند. اشاراتي دو پهلو كه هم با هدف رد نظرات لنين
صورت گرفته و هم براي تحريف آن نظرات است. اين حزب ميگويد:
"تبيين لنين از مساله، براي مثال، بدرستي بر اصل اجتناب از
جدائي متكي است و به حق تعيين سرنوشت بعنوان يك حق "منفي" نگاه
ميكند."
"... فرمولبنديهائي كه سنتا در برنامه هاي كمونيستي در قبال
ملت و مساله ملي بكار رفته اند، نه فقط جوابگوي مساله نيستند، بلكه بطور جدي گمراه
كننده و توهم آفرين اند. "حق ملل در تعيين سرنوشت خويش" نه فقط يك اصل
قابل تعميم كمونيستي نيست، نه فقط لزوما آزاديخواهانه نيست، بلكه به معني دقيق
كلمه خرافي وغير قابل فهم است... شرط شفافيت موضع كمونيستي در قبال ملل و مسئله
ملي، در درجه اول اينست كه خود را از اين فرمول خلاص كنيم."
".....به اين
اعتبار وارد شدن بحث حق جدائي به برنامه كمونيستي به معني به رسميت شناسي قدرت
مخرب ناسيوناليسم در دنياي بورژوازي است. به رسميت شناسي حق جدائي سلاحي در مبارزه
عليه ناسيوناليسم است. اين آن جنبه اي از درك ماركسيستي در قبال مساله ملي است كه
بطور ويژه مديون لنين هستيم..."
عليرغم اين تعارف،
نظرگاه اين حزب در واقع پلميك مستقيم عليه خط لنين است؛ بدون اينكه آن را مستند
كند. بسياري از استدلالات "ح ك ك ا" در مورد شعار حق تعيين سرنوشت را
مخالفين لنين هم طرح ميكردند. استدلالاتي از قبيل: "عدم وضوح"،
"ابهام" و "كشدار" بودن مفهوم حق تعيين سرنوشت. آنها هم مي
گفتند اين بخش از برنامه كمونيستها، "امتياز دادن" به ناسيوناليسم
بورژوازي ملت ستمكش است و غيره. اما زاويه برخورد و چارچوب بحث لنين در اين مورد چيست؟
بطور كلي لنين مسئله را
از چند جنبه طرح كرده و مورد تاكيد قرار مي دهد:
ــ طرح مساله از زاويه
ضروريات انقلاب بورژوا دمكراتيك براي فراهم كردن سريع زمينه و شرايط براي
گذر به سوسياليسم در كشورهائي كه بقاياي مناسبات فئودالي و ماقبل سرمايه داري بطور
گسترده موجود است.
ــ طرح مساله از نقطه
نظر مبارزه طبقه كارگر براي كسب قدرت سياسي؛ از نقطه نظر مبارزه با بورژوازي
"خودي" (كه در اينجا منظور بورژوازي ملت ستمگر و حاكم است).
ــ طرح مساله از نقطه
نظر نيرومند كردن اتحاد و همبستگي ميان پرولتارياي ملل مختلف.
پيش از هر چيز، براي
لنين روشن است و با صراحت غير قابل انكاري اعلام مي كند كه حق تعيين سرنوشت ملل،
يك حق بورژوائي است. لنين همواره حق تعيين سرنوشت را از نقطه نظر انقلاب
طرح مي كند و راه حل آن را نيز هرگز جدا از چشم انداز انقلاب مورد بررسي قرار نمي
دهد. او هرگز گامهاي عملي در چارچوب نظام حاكم را راه حل مسئله جا نمي زند. لنين
"آزادي مليتها" را تنها با يك تغيير انقلابي و راديكال امكانپذير مي
بيند. از نظر وي، شعار حق تعيين سرنوشت، بخشي از برنامه انقلاب دموكراتيك در
كشورهائي است كه هنوز ضرورتا بايد اين مرحله را طي كنند. بطور مثال، او حل مسائلي
مانند شيوه زمينداري بجا مانده از دوران فئوداليسم، مذهبي بودن دولت (يا سكولار
نبودن دولت)، نابرابري زن و مرد و ستمگري نسبت به مليتها را بخشي از "مضمون
بورژوا دموكراتيك انقلاب" روسيه مي خواند و تاكيد مي كند كه مضمون بورژوا
دموكراتيك انقلاب يعني تصفيه جامعه از كليه مناسبات اجتماعي و نهادهاي بجا مانده
از دوران فئوداليسم. لنين روشن ميسازد كه انقلاب پرولتري چگونه به حل اين مسائل
بورژوا ـ دموكراتيك مي پردازد و تفاوت آن با انقلابات بورژوائي در كجاست.
لنين ميگويد: "150
تا 250 سال پيش از اين... به مردم وعده دادند نوع بشر را از قيد امتيازات قرون
وسطائي، نابرابري زنان، امتيازات دولتي فلان يا بهمان دين (يا "انديشه
ديني" و "دينداري" بطور اعم) و از قيد نابرابري مليتها برهانند؛
وعده دادند ـ و اجراء نكردند. نمي توانستند اجراء كنند. زيرا "احترام"
به "مالكيت خصوصي مقدس" مانع بود. در انقلاب پرولتري ما اين
"احترام" ملعون به اين آثار سه بار ملعون قرون وسطائي و به اين
"مالكيت خصوصي مقدس" وجود نداشت."
[7]
لنين حل مسئله ملي را
وظيفه اي مي خواند كه انجام آن براي انجام انقلاب سوسياليستي ضروري است. وي براي
تائيد صحت خط خود مي گويد:
".... ماركس از سوسياليستي كه متعلق به ملت ستمگر است روش او
را نسبت به ملت ستمكش سئوال ميكند و فورا نقص مشترك سوسياليست هاي ملل
حكمفرما (انگليس و روسيه) را آشكار ميسازد كه عبارتست از: عدم درك وظايف
سوسياليستي آنها نسبت به ملل تحت فشار و نيز نشخوار خرافاتي كه بورژوازي
"عظمت طلب" كسب كرده است."
[8]
يكي از اهداف سوسياليسم
پايان دادن به تقسيم نوع بشر به كشورهاي كوچك و منفرد و ادغام آنان در يكديگر
ميباشد. لنين معتقد است كه دقيقا براي رسيدن به چنين هدفي، ملتهاي ستمديده بايد
آزادي جدا شدن داشته باشند. او مي گويد:
"به همان طريق كه بشر پس از گذشتن از يك دوره گذار ديكتاتوري
طبقات ستمديده مي تواند به نابودي طبقات دست يابد، گذار از يك دوره رهائي كامل
تمام ملتهاي ستمديده، يعني آزادي جدا شدن براي آنان، مي تواند بشر را به ادغام
ملتها هم برساند."
[9]
لنين در مورد روش
كمونيستها براي حل مسئله ملي مستعمراتي يكبار ديگر بر اين امر تاكيد مي گذارد كه
مسئله ملي تنها به روش انقلابي مي تواند حل شود. او مي گويد:
"خواست آزادي فوري مستعمرات كه بوسيله تمام سوسيال دموكراتها
(منظور لنين، كمونيستها است) طرح مي شود نيز تحت سرمايه داري بدون يكسري انقلابات
"غير عملي" است. اما از اينجا نبايستي نتيجه گرفت كه سوسيال دموكراسي
بايد مبارزه براي تمام اين خواستها را نفي كند. نفي اينچنيني خواسته ها، تنها به
نفع ارتجاع و بورژوازي تمام مي شود. اما بر عكس، نتيجه اي كه بايد گرفت اين است كه
مبارزه براي اين خواسته نبايد به شكل رفرميستي صورت پذيرد بلكه بايد به شكل
انقلابي انجام گيرد. يعني بايد از مرزهاي قانونيت بورژوازي فراتر رود، اين مرزها
را بشكند... و توده ها را به عملهاي تعيين كننده بكشاند؛ بايد اين مبارزه براي
خواستهاي اساسي دموكراتيك را تشديد كرده و آن را به سطح حمله اي آشكار عليه بورژوازي
بكشاند؛ يعني به انقلاب سوسياليستي كه از بورژوازي خلع يد مي كند."
[ 10]
لنين و مسئله مبارزه
پيگير عليه شووينيسم ملت ستمگر
"ح ك ك ا" مسئله را طوري طرح ميكند كه گويا مسئله عمده
لنين در طرح مسئله حق تعيين سرنوشت از جنبه منفي، مبارزه با ناسيوناليسم ملل تحت
ستم بوده است. حال آنكه وي مسئله را عمدتا از زاويه "قدرت مخرب"
ناسيوناليسم ملت ستمگر طرح ميكند. مسلما لنين خنثي كردن نفوذ بورژوازي ملت تحت ستم
بر روي كارگران آن ملتها را هم مد نظر دارد، اما عمدتا انحراف شووينيستي را افشاء
مي كند. او تصريح ميكند كه بدون داشتن موضعي قاطع عليه امتيازات ملت غالب نميتوان
با نفوذ بورژوازي ملت ستمكش در ميان كارگران آن ملت مبارزه كرد. لنين به وضوح
ميگويد كه مبارزه با ستمگري ملي و اجحافاتي كه نسبت به ملل تحت ستم ميشود بدون به
رسميت شناختن حق ملل تحت ستم به جدا شدن و تشكيل دولت ملي مستقل خود، ياوه اي بيش
نيست. او در توضيح شعار "حق تعيين سرنوشت" ذره اي ابهام باقي نمي گذارد
و مي گويد كه معناي اين شعار هيچ نيست مگر مخالفت با امتياز ملت غالب در داشتن حق
انحصاري تشكيل دولت خود و اعلام حق برابر براي همه ملل در تشكيل دولت خودشان . اين
حق يك حق بورژوائي است. اما برسميت شناختن آن براي پيشبرد مبارزه طبقه كارگر
عليه دولت حاكم ضروري است. لنين ميگويد:
"هر آينه ما شعار حق جدا شدن را به ميان نكشيم و آنرا تبليغ
نكنيم نه تنها به نفع بورژوازي بلكه همچنين به نفع فئودالها و حكومت ملت ستمگر عمل
كرده ايم."[11]
مخالفين شعار "حق
تعيين سرنوشت"، كمونيستهاي روسيه را متهم به اين مي كردند كه با به رسميت
شناختن اين حق در واقع از ناسيوناليسم بورژوازي ملتهاي ستمكش حمايت مي كنند. لنين
در پاسخ به اين اتهام مي گويد كه اين حرف از موضع ناسيوناليسم روس (ملت ستمگر) زده
ميشود. او براي اثبات حرف خود به واقعيات عيني رجوع مي كند و نشان مي دهد كه روش
طبقات حكمفرماي ملت غالب در قبال ملل ستمكش، هيچ نيست مگر نفي مطلق برابري حقوق
مليتها و حق تعيين سرنوشت.
اين درست همان نكته اي
است كه در ديدگاه "ح ك ك ا" هيچ جائي ندارد.
زماني كه لنين به ايرادات
ليبرالها در مورد "حق تعيين سرنوشت ملل ستمديده" مي تازد، گوئي مستقيما
"ح ك ك ا" را هدف قرار داده است كه از پرتناقض، مبهم و كشدار بودن اين
شعار پنج كلمه اي مي نالد. لنين ميگويد:
"فريادهاي ليبرالها درباره عدم وضوح مفهوم "حق تعيين
سرنوشت" و اينكه سوسيال دموكراتها اين مفهوم را "بهيچوجه" از تجزيه
طلبي "تميز نميدهند" چيزي نيست جز كوشش براي پيچيده ساختن مسئله
و شانه خالي كردن از شناسائي اصلي كه از طرف تمام دموكراسي مقرر شده است. "[12]
بر خلاف ادعاي "ح ك
ك ا"، لنين شعار حق تعيين سرنوشت را به "مخالفت با الحاق اجباري"
تقليل نمي دهد. او بدون ذره اي ابهام روشن مي كند كه مخالفت كمونيستها با الحاق
اجباري بدون به رسميت شناختن حق جدائي ملل، حق آنها در تشكيل دولت
مستقل خويش، ياوه اي بيش نيست. بخش مهمي از كشمكش لنين با مخالفين خود در مورد
مسئله ملي بر سر همين نكته است كه مخالفت با ستمگري ملت غالب تنها زماني بدون
ابهام و تذبذب است كه حق ملل در تعيين سرنوشت خويش يعني حق آنان به جدا شدن
و تعيين دولت ملي مستقل خود به رسميت شناخته شود.
لنين مي گويد، پرولتاريا
در مورد شناسائي حق تعيين سرنوشت تنها به خواست به اصطلاح منفي اكتفا ميكند.
اما منظور وي به هيچوجه آنطور كه "ح ك ك ا" القاء ميكند شانه خالي كردن
از اصل حق تعيين سرنوشت نيست. لنين روشن مي كند كه پرولتاريا از مبارزه بورژوازي
ملت ستمديده عليه ملت ستمگر حمايت ميكند، ولي نه تنها خود را موظف به كمك به وي در
امر ملت سازي نمي كند بلكه با هر گونه امتياز طلبي بورژوازي ملت ستمكش نيز به
مبارزه بر مي خيزد. لنين ميگويد:
"آنچه در اين مورد براي بورژوازي مهم است همانا راه حل
"پراتيك" است، و حال آنكه براي كارگران موضوع مهم تفكيك اصولي دو
تمايل است. تا آنجا كه بورژوازي ملت ستمكش با ملت ستمگر مبارزه مي كند، تا
آنجا ما هميشه و در هر موردي و راسخ تر از همه طرفدار وي هستيم... در آنجا كه
بورژوازي ملت ستمكش از ناسيوناليسم بورژوازي خود طرفداري مي كند ما مخالف
وي هستيم. بايد با امتيازات و اجحافات ملت ستمگر مبارزه كرد و هيچگونه اغماضي نسبت
به تلاش هائي كه از طرف ملت ستمكش براي تحصيل امتيازات به عمل مي آيد روا
نداشت" .
[13]
چنين است درك لنين از
اكتفا كردن به جنبه "منفي" حق تعيين سرنوشت.
لنين و اتحاد پرولتارياي
همه ملل
در كشورهائي كه ستمگري
ملي يكي از اركان ساختار قدرت سياسي حاكم را تشكيل مي دهد، تربيت انترناسيوناليستي
كارگران بطور لاينفكي با ترويج و تبليغ شعار حق تعيين سرنوشت ملل ستمكش مرتبط است.
وارستگي كارگران اين ملل از ايدئولوژي ناسيوناليستي بورژوازي "خودي"، به
درك عميق اين شعار و دفاع از آن مرتبط است. لنين تاكيد ميكند كه اگر شعار حق تعيين
سرنوشت ملل تحت ستم نفي شود، "شعار پرولتارهاي سراسر جهان متحد شويد" به
دروغ شرم آوري بدل ميشود. او از اين بحث ميكند كه چگونه به رسميت نشناختن اين حق
در عمل معنائي جز گذشت "شرم آور" در مقابل ناسيوناليسم ملت غالب ندارد.
لنين مي گويد:
"مصالح يگانگي پرولتاريا، مصالح همبستگي طبقاتي آنها،
شناسائي حق ملل در جدا شدن را ايجاب مي كند..... اگر اپورتونيست هاي ما در
اين نكته تعميق مي كردند، محققا اينقدر درباره تعيين سرنوشت اراجيف نمي
گفتند."
[14]
براي لنين روشن است كه
شكستن مرزهاي ملي و ايجاد وحدت ميان طبقه كارگر، در گرو رها ساختن كارگران از نفوذ
ناسيوناليسم ملت غالب و ناسيوناليسم ملت مغلوب است. او بطور مشخص شعار حق تعيين
سرنوشت را از زاويه تربيت انترناسيوناليستي كارگران ملت غالب و وارستگي ايدئولوژيك
ملت غالب طرح ميكند. درست برعكس آنچه "ح ك ك ا" وانمود مي كند كه گويا
اين شعار از زاويه خنثي كردن قدرت مخرب ناسيوناليسم ملت مغلوب طرح شده است. لنين
تاكيد ميكند كه براي خنثي كردن تاثيرات ايدئولوژي ناسيوناليستي در ميان كارگران
ملت مغلوب بايد كارگران را با روح مبارزه براي منافع عمومي پرولتاريا تعليم داد و
با هر گونه امتياز طلبي بورژوازي ملت ستمكش مخالفت كرد. او روشن مي كند كه
كمونيستها بايد حق تعيين سرنوشت يا حق جدا شدن را براي همه ملل تحت ستم بطور برابر
به رسميت بشناسند. اما "آري يا نه" گفتن به جدائي هر ملت ستم ديده منوط
به اين خواهد بود كه آيا در هر مقطع معين، آن جدائي به نفع تكوين مبارزه طبقاتي
هست يا نه. پرولتاريا در عين حال كه برابري و حقوق مساوي را در مورد تشكيل دولت
ملي قبول دارد، اتحاد پرولتارهاي كليه ملل را بالاتر و ارزشمندتر از هر چيز مي
داند و هر گونه خواست ملي و هر گونه جدائي ملي را از نقطه نظر مبارزه
طبقاتي كارگران ارزيابي مي كند.
بالاخره مسئله ملي وجود
دارد يا ندارد؟
پاسخ "ح ك ك
ا" به اين سئوال، چندان صريح و قاطع نيست و بيشتر به اوضاع و شرايط تاكتيكي
اشاره دارد. با وجود اين، مي توان در پس اين پاسخ به اشكالات عميقتري در نگرش و
سياست اين حزب پي برد. "ح ك ك ا" مي گويد:
"وجود ملت و ستم ملي بخودي خود معادل وجود يك "مسئله
ملي" نيست. اين يك مقوله اساسي در بحث ماست. همينطور بدون ستم ملي، يا تصور
وجود ستم ملي، و يا لااقل رقابت ملي، مسئله ملي وجود خارجي نخواهد داشت. اينها شرط
لازم پيدايش مسئله ملي در جامعه است، اما شرط كافي آن نيست. وقتي مي توانيم از
وجود مسئله ملي حرف بزنيم كه اين هويتهاي ملي متقابل و كشمكشها و رقابتها و
خصومتها به درجه اي از غلظت و شدت رسيده باشند... به رسميت شناسي حق جدائي يكي از
روشهاي درماني، ييك جراحي اجتماعي، است كه در چنين شرايطي در دسترس طبقه كارگر
است. اما بايد بدوا مساله اي بوجود آمده باشد... بايد دردي وجود داشته
باشد...."
معني همه اين صغري كبري
چيدن ها اينست كه مناسبات همزيستي اجباري و سركوبگرانه ميان ملت ستمگر و ملت تحت
ستم بايد از جانب ملت تحت ستم زير سئوال برود و عليه آن شورش شود تا "ح ك ك
ا" از خواب بيدار شود و آن را بعنوان يك "مسئله" به رسميت بشناسد.
قبل از آن "مسئله اي" موجود نيست. به نظر اين حزب مسئله ملي تنها زماني
بوجود ميايد كه "جريانات ناسيوناليستي پيشروي قابل ملاحظه اي كرده باشند و
خرافات خويش را به نيروي مادي در جامعه تبديل كرده باشند...."
توجه داشته باشيد كه
منظور از "جريانات ناسيوناليستي"، دولت حاكم نيست. "ح ك ك ا"
وجود دولتي را كه قريب به يك قرن است بر ستمگري ملي تكيه زده، "پيشرفت
جريانات ناسيوناليستي" نمي داند. از نظر اينها "ناسيوناليسم مخرب"،
ناسيوناليسم ملت غالب نيست. زيرا ناسيوناليسم ملت غالب كه نمي خواهد موقعيتي را
"خراب" كند بلكه مي خواهد آن را حفظ كند. بنابراين در قاموس "ح ك ك
ا"، "مخرب" نه به ناسيوناليسم شنيع و فراگير ملت غالب بلكه به
ناسيوناليسم ملت مغلوب اطلاق ميشود. در حاليكه حتي اگر ناسيوناليسم رايج در ميان
يك ملت تحت ستم، ناسيوناليسم طبقات مرتجع آن ملت باشد، اما باز هم منبع اصلي تفرقه
در ميان مردم، ناسيوناليسم طبقات حاكم ملت ستمگر است. منبع بوجود آمدن مسئله
ملي، ستمگري ملي است.
"ح ك ك ا" ربط
مسئله ملي و ساختار قدرت سياسي طبقات حاكم در ايران را نمي بيند و تنها زماني از
ربط "مسئله دولت و قدرت سياسي" با تفاوتها و نابرابريهاي ملي ياد مي كند
كه ناسيوناليسم ملت تحت ستم آن را "خلق" كرده باشد. "ح ك ك ا"
ميگويد:
"سهم ناسيوناليسم در خلق مسئله ملي، كشيدن اصطكاكها و
تفاوتهاي ملي از قلمرو اقتصادي يا فرهنگي به قلمرو سياست و مسئله قدرت است. مادام
كه تفاوتها... صريحا به مسئله دولت و حاكميت ربط پيدا نكرده اند، هنوز مسئله ملي
به معني اخص كلمه بروز نكرده است."
خلاصه اينكه در دستگاه
فكري اين حزب، مسئله ملي هيچ ربطي به ساختارهاي حاكميت سياسي و اقتصادي دولت در
ايران ندارد. در اين جهان نگري، مسئله ملي را سازمان سياسي ـ اقتصادي حاكم بوجود
نمي آورد؛ بلكه آن كه تحت ستم است بوجود مي آورد. از نظر "ح ك ك ا"
مسئله را ناسيوناليسم ملت تحت ستم بوجود مي آورد نه ناسيوناليسم شووينيستي ارتجاعي
و شنيع و فراگير ملت غالب. بنظر اين حزب، مسئله ملي وقتي وجود مي آيد كه در مقابل
ستم، مقاومتي صورت بگيرد؛ "بحران" زماني بوجود مي آيد كه ساختارهاي قدرت
سياسي حاكم در نتيجه به زير سئوال رفتن همزيستي اجباري و قهرآميز ملل زير سوال مي
رود و بي ثبات مي شود؛ "درد" زماني است كه در مقابل اين ستمگري ملي و
اين فشار، ملل تحت ستم سر به شورش بر مي دارند. بر پايه اين تبيين اپورتونيستي،
وجود دولت عظمت طلب "آريائي" و سپس "اسلامي ايراني" و ستمگري
ملي طبقات حاكم بر ملل اقليت در ايران، مسئله ملي و درد نيست. "ح ك ك ا"
تصريح مي كند كه در ايران ستم ملي وجود دارد ولي اين هنوز "مسئله" نيست.
اگر اين درفشاني ها متعلق به "ح ك ك ا" نبود، بي هيچ ترديدي مي شد آنرا
به حرفهاي شووينيستهاي ايراني ــ اعم از شاهي و اسلامي ــ نسبت داد.
"ح ك ك ا" روش حل تضاد به طريقه حذف را شامل حال ملل تحت
ستم در ساير نقاط جهان نيز مي كند و حكم مي دهد كه تنها در چند جاي جهان مسئله ملي
وجود دارد و آنهم "ايرلند و فلسطين و كردستان و غيره" است!
جنبش تيمور شرقي در
اندونزي، جنبش موروها در فيلي پين، جنبش هاي ملي آسام، ميزورام و غيره در هند،
جنبش تاميلها در سيري لانكا، جنبش هاي ملي ديگر در بنگلادش و برمه، مقاومت ملي
بربرها در الجزاير و تونس و... اينها مسئله ملي نيست! در اين ميان، حزب
"انترناسيوناليست" ما، مسئله ملي آفرو ـ آمريكائي ها را تخطئه مي كند و
از آنها بعنوان "ملت سياه واشنگتن" نام مي برد. نامگذاري اي كه
از آن بوي تند تحقير سياهان به مشام مي رسد. شايد كشور "متمدن، سكولار،
مدرن" آمريكا يكي از نقاطي است كه به زعم "ح ك ك ا" بورژوازي مسئله
ملي را "از طريق متمدنانه" حل و فصل مي كند و جنبش ملي هم در كار نيست؛
چون اين حزب از آن چيزي نشنيده يا خود را به ناشنوائي زده است. اما واقعيت اينست
كه سياهان آمريكا مسئله ملي دارند. ستم نژادي اي كه بر آنها از سوي آنگلو ساكسون
هاي سفيد اعمال ميشود خصلت ملي دارد و انقلاب پرولتري در آمريكا بدون در نظر گرفتن
خواسته هاي مردم سياه به مثابه يك مليت و محو ريشه اي اين ستمگري ملي نمي تواند
توده هاي گسترده را متحد كند و به پيروزي برسد. ستمگري اي كه فقط جنبه سياسي و
فرهنگي و اجتماعي نداشته بلكه بعد اقتصادي هم دارد. بخش مهمي از پرولتاريا در
آمريكا را سياهان تشكيل مي دهند؛ جاي آنان در حزب واحد پرولتاريا است و ايجاد جبهه
متحد با جنبش ملي سياهان عليه امپرياليسم آمريكا يك بخش كليدي از استراتژي انقلابي
حزب طبقه كارگر در آمريكا محسوب مي شود.
اما "ح ك ك ا"
كاري به اين كارها ندارد و مثل بورژوازي ملت ستمگر اميدوار است كه "هر جا ستم
است، مقاومت نباشد" و ستمگري ملي بي پاسخ بماند و "دردي" بوجود نيايد
تا مجبور نشود زير فشار ملل تحت ستم حق تعيين سرنوشت آنان را به رسميت بشناسد. حتي
موقعي كه اين حزب بطور ويژه براي ملت كرد حق تعيين سرنوشت قائل شده، به خاطر اينست
كه به قول خودشان "جريانات ناسيوناليستي پيشروي قابل ملاحظه اي كرده
اند" و بايد به آنان امتياز داد تا "مسئله" گسترش نيابد. "ح ك
ك ا"، ناخواسته بر كرسي بورژوازي ملي فارس يا بدتر از آن در تخت طبقات حاكمه
نشسته است و "درد" ها و "درمانها" را از پشت پنجره آنها مي
بيند و تبيين مي كند.
به رسميت شناختن مسئله
ملي و مقاومت ملي و تبليغ و ترويج درباره آن يك مولفه مهم در اشاعه آگاهي انقلابي
در بين توده هاي مردم سراسر ايران عليه جمهوري اسلامي و بطور كلي دولت طبقات
ارتجاعي است. رژيم اسلامي علاوه بر سركوب كارگران و دهقانان و زنان و روشنفكران
مجبور شد به كردستان و تركمن صحرا لشكر كشي كند و عربهاي خوزستان را به دست تيمسار
مدني و ارتش و سپاه به خاك و خون كشد تا حكومت را تثبيت كند و دولت را از بحران
بود و نبود نجات دهد. بدون ديدن اين مسائل نمي توان كارگران را با روحيه
انترناسيوناليسم پرولتري تعليم داد. كارگر فارس بايد اطرافش را نگاه كند و از خودش
بپرسد چرا اقشار تحتاني طبقه كارگر كه عمدتا در اقتصاد غير رسمي استثمار وحشيانه
مي شوند و از هر حقوقي محرومند از ملل غير فارس مانند كرد و تركمن و افغانستاني
هستند؟ اين بايد برايش درد باشد وگرنه آگاهي انترناسيوناليستي پيدا نميكند.
كمونيستها نمي توانند و نبايد به كارگر عرب خوزستاني بگويند خواب ميبيني كه هم
بعنوان كارگر تحت استثمار هستي و هم بخاطر عرب بودن دير استخدام رسمي ميشوي و از
نظر دولت حاكم "ذاتا" مظنون سياسي هستي. نمي توانند به دهقان تركمن
بگويند كه به دل نگير اگر رژيم شاه زمينهايت را يكجا گرفت و به ژنرالهايش داد؛ نمي
توانند به كردها بگويند كه دست تصادف كارمندان اداره ها و معلمين مدارس شما را از
مناطق فارس و غير كرد به اينجا آورده است؛ به دهقان كرد و بلوچ و ترك و لر
نميتوانند بگويند اينكه بايد ساعتها راه پيمائي كني كه فرزندت را به دكتر برساني
ربطي به ستمگري ملي ندارد و ناشي از خرفتي ملت توست كه نتوانسته جاده و دكتر توليد
كند. كمونيستها به كارگر اهل اصفهان نخواهند گفت كه اگر كارگر مهاجر كرد با همان
احساسات ملي اش، با سربلندي از تجارب جنگهاي ملي كردستان عليه جمهوري اسلامي حرف
مي زند، به او بگو ول كن! اينها همه خرافات ناسيوناليستي است!
خرافه، نفي واقعيت
ستمگري ملي است. خرافه، نفي مبارزات ملي ملل تحت ستم و نقش تاريخا مترقي آنهاست.
خرافه بزرگي كه آگاهي كارگران ايران را معوج ميكند، ناسيوناليسم عظمت طلبانه فارس
است.
وجود مسئله ملي و ساختار
دولت حاكم
واقعيت ديگري كه "ح
ك ك ا" زير سئوال يا داخل گيومه مي برد، كثير المله بودن ايران است. اين حزب
از "ملل ناموجود ساكن" در ايران صحبت ميكند! اما كثير المله بودن ايران،
خواب و خيال نيست. اين يك واقعيت ساختاري بسيار واقعي و زميني است كه مستقيما به
ساختار دولت طبقات ارتجاعي وابسته به امپرياليسم مرتبط است و "ح ك ك ا"
در واقع دارد بر سر اين دولت اعلام موضع ميكند.
از نظر ما مسئله ملي
مستقيما به بحث دولت نومستعمراتي در ايران ربط دارد و جوهر مسئله همينجاست. دولت
طبقات بورژوا ملاك در ايران توسط امپرياليسم ساخته و پرداخته شده است. اين دولت
سابقه اي كمتر از 100 سال دارد. امپرياليسم نه تنها دولت مدرن (و در مركزش ارتش
مدرن) را بنيان نهاده، بلكه مداوما آن را تغذيه كرده و تكامل داده است. قيموميت
مستقيم اين دولت را در هر مقطع از سير تكاملش، يك يا گروهي از امپرياليستها بر
عهده داشته اند. دولت ارتجاعي از همان ابتدا بر پايه سلطه و اقتدار طبقات بورژوا
ــ ملاك فارس و ستمديدگي ملل ديگر، به ضرب توپ و تفنگ ساخته شد. غلبه ملت فارس به
معناي امتيازات سياسي، اقتصادي، فرهنگي براي اين ملت و به بهاي موقعيت فرودست ملل
ديگر ساكن ايران بوده است. هر چند كه اكثريت مردم فارس نيز در فقر بسر مي برند و
استثمار مي شوند. سياست دولت ارتجاعي مركزي كه تحت شعار "حفظ حاكميت ملي و
تماميت ارضي" به پيش رفته، استفاده از قوه قهر براي جلوگيري از رشد ملل
گوناگون بوده است. در همين راستا، تفكرات شووينيستي كه عليه خلقها و ملل ستمديده
از بدو تولد دولت مدرن نيمه مستعمراتي در ايران اشاعه يافته، هم به ايجاد شرايط
فوق استثمار نيروي كار مهاجري كه از درون ملل ستمديده به مركز مي آيد ياري رسانده
و هم به خدمت تفرقه افكني در صفوف طبقه كارگر و ديگر طبقات زحمتكش ايران در آمده
است. رشد معوج اقتصادي كه بويژه پس از جنگ جهاني دوم انجام گرفت، مناطق دور از
مركز كه اغلب سرزمين ملل تحت ستم محسوب مي شوند را كماكان در فقر و محروميت نگاه
داشت. سرمايه داري بوروكراتيك در ايران براي به حداكثر رساندن سودآوري خود از كليه
مناسبات ماقبل سرمايه داري به شكل تمايزات ملي، جنسي و موقعيت نيمه بردگي دهقانان
استفاده مي كند و مناسبات فئودالي و نيمه فئودالي در مناطق ملل تحت ستم بسيار
گسترده تر از مناطق فارس نشين است. بطوري كه با قاطعيت مي توان گفت حل مسئله ارضي
ـ دهقاني نه فقط در قلب انقلاب دمكراتيك نوين جاي دارد، بلكه حل انقلابي مسئله ملي
و ضربه زدن بر اركان اقتصادي ـ اجتماعي ستمگري ملي نيز با حل انقلابي مسئله ارضي
ارتباط لاينفك دارد. اين كارگران و دهقانان هستند كه عمدتا از ستمگري ملي در عرصه
اقتصادي و سياسي رنج مي برند، اما بر بورژوازي اين ملل نيز ستم روا ميشود. همه اين
ستم ها كه بر بستر توسعه سرمايه داري از بالا و ضربه خوردن به بنيادهاي فئودالي
تشديد پيدا كرده، باعث رشد جنبش هاي ملي و بيداري ملل شده است. قوه محركه اي كه
پشت همه اين تحولات قرار دارد، كاركرد سرمايه داري امپرياليستي است.
شك نداريم كه "ح ك
ك ا" با جزء جزء تحليلي كه در اينجا از دولت نومستعمراتي و جايگاه ستم ملي در
آن ارائه شد، مخالف است. بنابراين مشكلي كه وجود دارد فقط بر سر نفي كثيرالمله
بودن كشور نيست. اين نفي، فقط بازتابي از برخورد نادرست اين حزب به يك مقوله كلي
تر يعني قدرت سياسي حاكم است.
چگونه "ح ك ك
ا" به حق جدائي مردم كردستان گردن مي گذارد
"ح ك ك ا" با صراحت اعلام مي كند: "....ما فرمولي
مبني بر حق "ملل" در كشور "كثيرالمله" ايران در "تعيين
سرنوشت خويش" نداريم"
اما بحث خود را چنين
ادامه مي دهد:
"شعار روشني در قبال مساله كرد داريم. به رسميت شناسي حق
جدائي مردم كردستان و تشكيل دولت مستقل...."
به راستي چرا "ح ك
ك ا" بر حق جدائي مردم كردستان صحه مي گذارد؟ اصل مطلب را بايد در اين گفته
جست:
"....به رسميت شناسي حق جدائي زماني موضوعيت پيدا ميكند كه
جريانات ناسيوناليستي پيشروي قابل ملاحظه اي كرده باشند و خرافات خويش را به نيروي
مادي در جامعه تبديل كرده باشند."
يعني "ح ك ك
ا" وقتي مساله ملي و حق تعيين سرنوشت را به رسميت مي شناسد كه جنبش ملي آنها
را زير منگنه گذاشته باشد. اين نحوه برخورد "سنتي" بورژوازي ملي فارس به
ملل ستمديده است كه تنها زماني به موجوديت اين ملل اعتراف ميكند و در
مقابلشان عقب مي نشيند كه سنبه جنبش ملي پر زور باشد. اين يعني يك برخورد
كاسبكارانه ناب! در واقع اين توان و فشار مبارزه ملي در كردستان است
كه اين حزب را مجبور به قبول "حق تعيين سرنوشت" براي اين ملت كرده است.
البته اين برخورد كاسبكارانه يك روي ديگر هم دارد: هيچ انگاشتن ملل ستمديده
ضعيفتر؛ تخطئه جنبش هاي ملي كم دامنه تر. "ح ك ك ا" در واقع به اين ملل
مي گويد: براي وارد شدن به بازار سياست، حداقل سرمايه اي لازم است كه شما نداريد.
پس بيخود مزاحم كسب و كار ما نشويد. مسئله ملي، بي مسئله ملي! اين روح برخورد
شووينيستي "ح ك ك ا" و تحقير ملل ستمديده و نفي موجوديت آنهاست.
زننده ترين شكل اين
اپورتونيسم آنجا ظاهر مي شود كه "ح ك ك ا"، مردم كردستان را به جوش دادن
معامله اي جداگانه دعوت مي كند. نفي حق تعيين سرنوشت براي ملل تحت ستم بجز مردم
كرد از جانب اينان، دقيقا همان امتياز دادن به بورژوازي ملل تحت ستم است كه اين
حزب مدافعان شعار "حق تعيين سرنوشت" را به آن متهم مي كند. اين سياست از
يك طرف ايدئولوژي ناسيوناليستي را به ذهن كارگران كرد تزريق مي كند و از طرف ديگر
موجب انفراد جنبش ملي كرد در نزد ديگر ملل ستمديده ايران مي شود. حال آنكه كارگر
(برخاسته از هر ملتي باشد)، استثمار ميشود و لازمه مبارزه موفقيت آميز بر ضد اين
استثمار بيطرفي كامل پرولترها در مبارزه بورژوازي ملت هاي مختلف است. كوچكترين
پشتيباني پرولتارياي يك ملت از امتيازات ملت "خودي" ناگزير موجب بروز حس
عدم اعتماد در پرولتارياي ملل ديگر خواهد شد و همبستگي طبقاتي بين المللي كارگران
را تضعيف خواهد نمود و رشته اتحاد ميان آنان را طبق خواست بورژوازي از هم خواهد
گسست. نفي حق تعيين سرنوشت براي ديگر ملل تحت ستم و حمايت از آن فقط در مورد كردستان،
حتي زماني كه از سوي كارگران كرد باشد، ايستادن در كنار دولت حاكم است. طبقه كارگر
در كردستان ذره اي منفعت در اين سياست تفرقه افكنانه ندارد و نزديكش هم نبايد
بشود.
[15]
البته "ح ك ك
ا" مثل هميشه مي كوشد براي برخوردهاي عريان بورژوائي خود، رخت
"كمونيستي" بدوزد. اين حزب ميگويد:
"رد مساله حق تعيين سرنوشت بعنوان يك اصل كمونيستي از يكسو و
قبول مشروط آن بعنوان يك اجبار تاكتيكي تحت شرايط معين، اين بنظر من نقطه عزيمت يك
موضع اصولي كمونيستي است."
با اين حساب، تاكتيك از
ديدگاه اين حزب، چيزي در رديف "همرنگ جماعت شدن" است. "اصول"
راه خود را مي رود و "تاكتيك" ساز خود را مي زند. اين همان نگرشي است كه
لنين آن را "روح دمساز گرانه" فرصت طلبان مي نامد. در بخشي از نوشتجات
اين حزب كه عنوان "از اصول تا استراتژي" بر خود دارد، اين نوع فرصت طلبي
پراگماتيستي و ماكياوليستي تئوريزه شده است. از ديد اينها اصول كمونيستي از
استراتژي عملي جدا بوده و دو چيز بيگانه هستند و ادعا مي كنند كه اين نظريات را از
آموزش هاي ماركس و لنين اخذ كرده اند. اين در حالي است كه بخش مهمي از مبارزات
ماركس و لنين عليه گرايشات اپورتونيستي در جنبش بين المللي كمونيستي درست عليه اين
شكل از اپورتونيسم بوده است. يكي از نكات نقد ماركس و انگلس بر رويزيونيسم
برنشتيني و "برنامه گوتا" يا نقد لنين بر منشويسم در جنبش روسيه اين بود
كه رويزيونيستها سياستهاي عملي و استراتژي را از اصول كمونيستي و هدف نهائي جدا مي
كنند؛ اصول را براي گفتار مي گذارند و در سياست و عمل در پي مصلحت هاي آني مي دوند
و دنباله رو بورژوازي مي شوند. برخلاف برنشتين و منشويك ها كه راهنماي عملشان
"جنبش همه چيز و هدف هيچ چيز" بود، آموزگاران پرولتاريا بر وحدت و
ارتباط ديالكتيكي ميان ايدئولوژي و چشم انداز كمونيستي و هدف نهائي با جنبش في
الحال تاكيد گذاردند؛ بر وحدت ميان تاكتيك ها و استراتژي تاكيد نهادند و ماركسيسم
را نه به مثابه يك رشته اصول مجرد، بلكه بعنوان راهنماي عمل ارائه كردند.
مشخصا لنين و استالين،
به مسئله حق تعيين سرنوشت ملل از زاويه سرنگون كردن دول مرتجع و امپرياليستها يعني
انجام انقلاب پرولتري به مثابه وظيفه مركزي و خدشه ناپذير پرولتاريا نگاه مي
كردند. آنها به طبقه كارگر آموختند كه "حق تعيين سرنوشت" تنها در تبعيت
و خدمت به اين وظيفه معناي انقلابي مي يابد و نه مجرد از آن. تمام بحث "حق
تعيين سرنوشت" و ضرورت به رسميت شناختن آن در آثار اين رهبران به اصل
كمونيستي انترناسيوناليسم پرولتري مرتبط شده است. لنين تاكيد مي كند در كشوري كه
ستم ملي وجود دارد، در جهاني كه ستمگري ملي امپرياليستي موجود است، اصل
انترناسيوناليسم پرولتري بدون به رسميت شناختن "حق تعيين سرنوشت ملل" به
دروغ شرم آوري تبديل ميشود.
اينك نيز كمونيستهاي
انقلابي با بكار بست اصول بنيادين خود به واقعيات جهان چنين نتيجه مي گيرند كه
ادغام ملل و از ميان بردن مرزها در آينده كمونيستي، مستلزم مبارزه امروز براي
رهائي ملي كليه ملل تحت ستم است. انقلاب پرولتري بدون مبارزه جهت رهائي از قيد ستم
ملي و ستم امپرياليستي ممكن نيست و رهائي ملي نيز تنها مي تواند در نتيجه يك
انقلاب پرولتري به كف آيد و مبارزه در اين راه بايد تابعي از اين انقلاب باشد. اما
"ح ك ك ا" درك وارونه و مغشوشي از رابطه اصول و سياست دارد. اين حزب ميگويد:
"بخش اعظم بحث ملت و مساله ملي در ادبيات كمونيستي مخلوط در
هم جوشي از اصول عقيدتي از يكسو و ملاحظات تاكتيكي واستراتژيكي از سوي ديگر است...
اين تفكيك حياتي است."
آنچه به نظر "ح ك ك
ا" "در هم جوش" مي آيد، در واقع تلفيق اصول با شرايط مشخص و
مسائل مشخص است؛ بكاربستن اصول بعنوان راهنماي عمل است. اين حزب معتقد است به
هنگام تعيين سياست و حكم عملي دادن، پاي اصول عقيدتي را نبايد وسط كشيد و هر چيز
جاي خود را دارد. ريشه نگرش "ح ك ك ا" اين است كه اصول، عمل كردني نيست
و عمل را مصلحت و منفعت روز و لحظه تعيين مي كند. حال كه اصول ماركسيستي نمي تواند
راهنماي عمل منشويك هاي پايان قرن بيستمي ما باشد، به ناگزير سياستهايشان را اصول
ديگري رقم مي زند. يعني اصول بورژوائي؛ شق سومي در كار نيست.
راه حل حزب كمونيست
كارگري براي كردستان
زماني كه كوه، موش مي
زايد
مضمون بورژوائي سياست
"ح ك ك ا" در قبال مسئله ملي، بيشتر از هر جا در راه حلي كه براي
"مسئله كرد" ارائه مي دهد، برملا مي شود. اين راه حل در سلسله مقالاتي
تحت عنوان "تماميت ارضي، خودمختاري يا حق جدائي؟" پيش گذارده شده است.
اين راه حل بطور خلاصه عبارت است از "انجام رفراندوم فوري در كردستان"
براي اينكه كردها تصميم بگيرند از ايران جدا شوند و يك دولت مستقل تشكيل دهند يا
اينكه "در چارچوب ايران با تضمين برابري كامل حقوق و آزاديها به عنوان
شهروندان آزاد و متساوي الحقوق كشور" باقي بمانند.
[16]
"ح ك ك ا" اصرار دارد كه اين از راه حل
"خودمختاري" و "فدراليسم" كه كومله و حزب دموكرات كردستان به
آن تمايل دارند، بهتر است. از نظر اين حزب يكي از فرقهاي مهم رفراندم با خودمختاري
و فدراليسم در آن است كه در رفراندم مردم مستقيما دخالت دارند؛ حال آنكه در دو راه
ديگر مردم دخيل نيستند. رفراندم "ح ك ك ا" قرار است برخلاف راه حل
"موهوم و غير پراتيك" "جناح چپ ناسيوناليسم" كه به فرمول
"حق كليه ملل ساكن ايران در تعيين سرنوشت خويش" چسبيده، راهي روشن و
عملي باشد و در نقد آن "راه حل هاي موهوم" مي گويند:
"اين جناح مساله
موجود (يعني مسئله كرد) را زير يك مجموعه ناموجود ( يعني ملل ساكن ايران) مي گذارد
و به "حل" پر تناقضي حواله ميدهد كه خود هم قادر به امتداد آن تا نتايج
عملي و منطقي اش نيست. تنها نتيجه عملي اين فرمول دامن زدن به شكافهاي ملي
بالقوه و سنگ اندازي در حل كم مشقت تر معضل بالفعل است." (توضيحات
و تاكيدات از ما)
از انصاف دور نباشد
"ح ك ك ا" سخناني عليه "ناسيوناليسم و عظمت طلبي ايراني" و
" قهر دولتي و حاكميت مبتني بر مليت" بر زبان مي راند. اما به طرز حيرت
آوري عملكرد اين مقولات را به كردستان محدود ميكند! البته خواننده بايد باور كند
كه "ح ك گ ا"، جرياني ناسيوناليست و محدود نگر نيست و علت اينكه
سبكسرانه ساير ملل ستمديده ساكن ايران را "ناموجود" اعلام مي كند و
"حق تعيين سرنوشت" را منحصرا براي كردستان مي خواهد، از فرط "آزادي
خواهي و عدالت طلبي" اين حزب است!
[17]
و اما درباره رفراندم
پيشنهادي "ح ك ك ا" براي كردستان. اين يك راه حل رفرميستي كلاسيك است و
برخلاف ادعائي كه اين حزب ميكند ذره اي هم از "استراتژي انقلاب اجتماعي"
تبعيت نمي كند. اين در بهترين حالت مي تواند اصلاح نظام سياسي و اجتماعي موجود در
زمينه ستم ملي باشد. اما به اعتقاد ما حتي اين هم نيست. انگيزه و افق رفراندم از
اين هم كوتاهتر است. اين بيشتر يك اقدام ضرب الاجلي است براي حل يكي از بحرانهاي
نظام حاكم. بحراني كه بنا به تحليل "ح ك ك ا" اگر حل نشود ميتواند به
فاجعه يوگسلاوي بكشد و در ايران جنگهاي قومي راه بيفتد. روح اين "راه
حل" در واقع همان است كه زماني توسط "ح ك ك ا" تحت عنوان
"سناريوي سياه و سفيد" ارائه شد و ما آن را در نشريه حقيقت (شماره 24)
بطور مفصل نقد كرديم. همانطور كه در آنجا گفتيم، اين ححزب از ترس اين سناريوهاي
سياه مفروض، دست به دامان نيروهاي سفيد يعني طرفدار نظم و قانون حاكم ميشود.
راه رفراندم با راه هائي
نظير "خودمختاري" و "فدراليسم" يك وجه اشتراك پايه اي دارد. و
آن اينكه همه اينها از نظام حاكم طلب ميشود و هيچ بوئي از انقلاب و سرنگوني رژيم و
دولت حاكم از آنها به مشام نمي رسد. در اينجا رجوع به نكته اي از لنين حائز اهميت
است. لنين مطمئنا عليه فدراليسم بود. اما ضديتش با راه هاي رفرميستي آنقدر قوي بود
كه چنين نوشت:
"....با اينكه ماركس دشمن اصلي فدراليسم است، در اين مورد
فدراليسم را هم جايز ميشمرد. فقط همين قدر باشد كه آزادي ايرلند از طريق رفرم
انجام نگرفته بلكه از طريق انقلابي و به نيروي جنبش توده هاي مردم در ايرلند و ضمن
پشتيباني طبقه كارگر انگلستان از آن انجام گيرد. جاي هيچگونه ترديدي نيست كه تنها
اين طريق حل قضيه تاريخي ميتوانست مساعدترين نتايج را از نقطه نظر پرولتاريا و
سرعت تكامل اجتماعي داشته باشد...." [18]
(تاكيد از ما)
بگذاريد حرف لنين را
تكرار كنيم: رهائي ملي نه از طريق رفرم، بلكه از طريق انقلابي. اين تنها طريق حل
اين مسئله تاريخي است.
رفراندم و ساير طرق
رفرميستي، به ناچار خصلت چانه زدن ميان نيروهاي بورژوائي را به خود مي گيرند. همه
اين راه ها قرار است به دولت "تحميل شوند"؛ دولتي كه ستمگري ملي يكي از
شرايط زيست و اركان موجوديت آن است. طرح رفراندم تنها مي تواند از جانب كساني طرح
شود كه يا ماهيت نظام حاكم را نمي شناسند و يا مي كوشند اين ماهيت را بر مردم
بپوشانند. تصويري كه "ح ك ك ا" از پروسه تدارك و انجام رفراندم در كردستان
ارائه مي دهد، خودفريبي و عوامفريبي را يكجا جمع كرده است. "ح ك ك ا" مي
گويد:
"رفراندم همچنين بايد در فضائي آزاد و فارغ از ارعاب و فشار
انجام شود و اين با خروج نيروهاي نظامي و انتظامي دولت مركزي و تضمين يك دوره
فعاليت آزادانه كليه احزاب سياسي در كردستان به منظور آشنا كردن توده مردم با
برنامه و سياست و نظرشان در رفراندم امكان پذير ميگردد. در اين مورد نظارت
سازمان ملل و مراجع بين المللي بر خروج نيروهاي دولت مركزي و برقراري آزادي و
امنيت فعاليت سياسي در دوره قبل از رفراندم و همچنين تضمين آن سازمان در مورد عدم
دخالت ، تهديد و يا تجاوز نظامي از جانب دولتهاي عراق و تركيه ضرورت دارد."
(تاكيد از ما)
اگر قضيه به اين سادگي
است و با يك لب تر كردن مي توان نيروهاي مسلح سركوبگر دولت مركزي را از كردستان
بيرون كرد و شرايط يك رفراندم آزاد و فارغ از ارعاب و فشار را فراهم ساخت، پس چرا
فرمان خروج كل ارتش و دستگاه امنيتي و سركوبگر رژيم از سراسر ايران را نمي دهيد تا
مردم ديگر مجبور نباشند زحمت انقلاب و سرنگوني قهرآميز و غيره را تحمل كنند. براي
اطلاع شما بايد بگوئيم كه برداشتن "مانع از سر راه همزيستي مردم كردستان با
ساير ساكنان كشور" و "برچيدن بساط سركوب و ستم ملي و تامين حقوق و
آزاديهاي برابر" تنها از طريق سرنگوني اين دولت مركزي امكان پذير است. اين
دولت مركزي همانطور كه مي دانيد "نيروهاي نظامي و انتظامي" دارد. بهترست
اين را هم بدانيد كه اين نيروها را "مجامع بين المللي" تامين مي كنند.
بدون اين "مجامع بين المللي"، خودشان سوزن و دوچرخه هم نمي توانند
بسازند چه رسد به توپ و تانك. مجامع بين المللي، البته "آزادي و امنيت"
تامين مي كنند؛ اما براي سرمايه نه براي مردم كردستان.
"ح ك ك ا" يكي
از رئوس راه حل اصولي مسئله كردستان را "مبارزه عليه كليه قوانين، نهادها،
موسسات، رسوم و ترتيباتي" مي داند "كه به هر نحو به ستم ملي و تبعيض بر
مبناي مليت، نژاد، قوميت و زبان مشروعيت مي دهند." اما اينجا دو نكته اساسي
ناگفته ميماند. اولا، همه اينها يعني كليت دولت مركزي. ثانيا، اين دولت با
"نيروهاي نظامي و انتظامي" خود از اينها حفاظت مي كند. توهمات رفرميستي
آنچنان "ح ك ك ا" را به عالم هپروت برده كه براي حل هر مشكلي به
امامزاده رفراندم دخيل مي بندد و ميگويد:
"تحميل اين امر به بورژوازي شووينيست و دولت مركزي دست آنها
را در ادامه اعمال سركوب و ستم ملي مي بندد و در كردستان نيز دست بورژوازي
ناسيوناليست را از معامله با سرنوشت سياسي مردم و بند و بست از بالاي سر آنان
كوتاه خواهد كرد و ..."
شايد اگر اشكال راه حل
"ح ك ك ا" به خيال بافي هاي رفرميستي و طرح هاي بي پايه و اساس محدود مي
شد، نياز چنداني به نقد آن نمي ديديم. اما متاسفانه كار از اينها خرابتر است. پاي
انحرافات عميقتر و مخربتري در ميان است. "ح ك ك ا" تاكيد دارد كه راه حل
پيشنهاديش براي مسئله كرد بايد تحت "نظارت سازمان ملل و مراجع بين
المللي" انجام گيرد. هر نوآموز عرصه سياست كه توهمات عجيب و غريبي در سر
نداشته باشد مي داند كه سازمان ملل يعني سازمان جهاني قدرتهاي امپرياليستي. مجامع
بين المللي نيز معنائي جز اين ندارد. اگر خيلي ها در كردستان تا چند سال قبل درك
ديگري از ماهيت و عملكرد اين مجامع داشتند، وقايع كردستان عراق به همه نشان داد و
خود دولت آمريكا هم اذعان كرد كه اينها اساسا پوششي براي فعاليت سازمانهاي امنيتي
و نظامي امپرياليستهاي مختلف در آن خطه بوده و هستند. "راه حلي" كه
انجامش منوط به نظارت غدارترين ستمگران جهان معاصر و بانيان اصلي ستم و تخاصم ملي
و پاكسازيهاي قومي و نسل كشي هاي پياپي باشد، راه حل ستم ملي نيست؛ طريق انقياد
است. بهتر است "ح ك ك ا" به اين سئوال پاسخ دهد كه كدام قيم،
"سازمان ملل و مراجع بين المللي" را بعنوان اتوريته برگزار كننده
رفراندم در كردستان تعيين كرده است؟ تصميم دعوت از "سازمان ملل و مراجع بين
المللي" براي ورود به كردستان را چه كسي گرفته است؟ آيا شما اين وظيفه را به
دوش گرفته ايد كه نيروهاي امپرياليستي را به كردستان دعوت كنيد؟ اينست آن راه
"حل كم مشقت معضل بالفعل"؟ اما اين بيشتر به بالفعل كردن "شكافهاي
ملي بالقوه" شبيه است!
جالب است كه "ح ك ك
ا" بعد از آن همه شاخ و شانه كشيدن براي بورژوا ناسيوناليستهاي ملل ستمديده و
نكوهش كومله و حزب دمكرات، خط خودش بيشتر شبيه به بخشي از فئودال هاي كرد آنهم در
هفتاد سال پيش شده است. در نوامبر 1918، شيخ محمود برزنجي و 40 تن از روساي طوايف
كرد به امپرياليستهاي بريتانيائي نامه اي نوشتند و اعلام كردند كه "از
كارگزاري غير نظامي بين النهرين تقاضا داريم نماينده اي با اتوريته لازم به اينجا
بفرستند تا مردم كرد را از كمكهاي بريتانيا برخوردار كرده و امكان پيشروي مسالمت
آميز در جاده تمدن را براي آنها فراهم آورند." همين خط است كه امروز به شكل مشاطه
گري استعمار نوين و توجيه مداخله امپرياليستها توسط "ح ك ك ا" جلو
گذاشته مي شود. اين حزب در شرايطي طرح كذائي رفراندم را ارائه مي كند كه تجربه
عملي و نتايج اين "راه حل" در كردستان عراق مقابل چشم همگان است. در
آنجا نيز "سازمان ملل" يك انتخابات توده اي با شركت بيش از 90 درصد
واجدين شرايط به راه انداخت و "حكومت كردي" طبقات بورژوا ـ ملاك كرد را
از صندوق ـ يا از آستين خود ـ بيرون آورد.
"ح ك ك ا" چيزي شبيه به همين نسخه "مطلوب"
نومستعمراتي را به عينه در تحولات فلسطين و ايرلند و آفريقاي جنوبي ديده و چندان
مخالفتي با پروسه هائي كه امپرياليستها در اين نقاط به پيش برده و مي برند، ندارد.
از نظر "ح ك ك ا"، اينها روندهائي اساسا لازم و اجتناب ناپذير،
"معصوم" و "دمكراتيك" هستند كه براي كنار زدن خطر نيروهاي
متعصب ناسيوناليست و بنيادگرايان مذهبي و يا فاشيستهاي دست راستي بايد به پيش برده
شود. يكي از چيزهائي كه در تمام اين نمونه ها مشترك است "رجوع به آراء مردم
تحت نظارت مراجع بين المللي" است.
بگذاريد نگاهي به فلسطين
بيندازيم. راه حل امپرياليستي مسئله ملي در آنجا، حاكم كردن يك باند پليسي دست
پرورده آمريكا بر سرنوشت مردم فلسطين است. اينها همان جريانات بورژواي سازشكار و
مرتجعي هستند كه سالها بر مبارزات ملي مردم فلسطين تسلط داشتند، به آمال ملي توده
ها خيانت كردند و كاملا به يك دارودسته وابسته به امپرياليسم آمريكا تبديل شدند.
سازمان هاي امنيتي فلسطيني، آمريكائي و اسرائيلي در كارند كه حكومت نومستعمره
فلسطين را به يك حكومت پليسي تمام عيار تبديل كنند. امروز حتي خود عرفات هم اعلام
ميكند كه سازمان سيا يك شريك قابل اعتماد براي "سازمان آزاديبخش فلسطين"
در اداره امور كشور است. او حتي كتمان نمي كند كه "امنيت داخلي" فلسطين
مستقيما توسط سازمان سيا و همكاري شكنجه گران اسرائيلي تضمين خواهد شد. اسم اين را
هم گذاشته اند "تعيين سرنوشت" و تشكيل "دولت ملي"!
اينكه امپرياليستها،
قدرتهاي نو مستعمراتي خويش را هميشه در اتحاد با نيروهاي بورژواـ فئودالي درون ملل
ستمديده شكل مي دهند، تعجبي ندارد. آنچه عجيب است، جان سختي توهماتي است كه نسبت
به تدابير امپرياليستي وجود دارد. ايده آليسم و رفرميسم "ح ك ك ا" اجازه
نمي دهد كه اين حقايق تاريخي و جاري را ببيند. اين توهم برخاسته از يك گرايش
طبقاتي زهر آگين است كه در ميان اقشار مرفه روشنفكران بورژوا در كليه ملل تحت ستم
وجود دارد.
مسئله ملي در عصر
امپرياليسم
به ميان كشيدن پاي
"سازمان ملل و مراجع بين المللي" در قضيه كردستان توسط "ح ك ك
ا"، بازتاب يك سياست نادرست تاكتيكي صرف نيست؛ حتي اگر به گمان خودشان دارند
در اين دنياي وانفسا تاكتيك مي زنند. اين سياست كاملا بر تبيين نادرستي استوار است
كه اينان از ماهيت و كاركرد امپرياليسم و مسئله ملي در اين عصر، به ويژه در پرتو
بحرانها و تحولات بعد از خاتمه جنگ سرد، دارند. سازمان مللي كه اينان مي خواهند بر
رفراندم كردستان نظارت داشته باشد از چه ماهيتي برخوردار است؟ ديگر همگان مي دانند
كه سازمان ملل، ابزاري در دست چند قدرت بزرگ امپرياليستي و در راس آنها آمريكا
است. اين نهاد صرفا مركز تنظيم روابط بين اين دولتها نبوده، بلكه اساسا نقش كنترل
كننده اوضاع در نقاط مختلف جهان، تلاش براي تخفيف بحرانها و آشوبها به نفع
سركردگان نظام امپرياليستي و در موارد لزوم استفاده از فشار و سركوب سياسي و نظامي
را دارد. مراجع بين المللي مورد نظر "ح ك ك ا" ديگر چه نهادهائي هستند؟
مطمئنا "گرين پيس" يا "عفو بين الملل" كه نيست! بلكه مراجعي
هستند كه قرار است نيروهاي انتظامي و نظامي ايران را از كردستان خارج كنند و جلوي
"دخالت، تهديد يا تجاوز نظامي از جانب دولتهاي عراق و تركيه" را هم
بگيرند. خودتان حدس بزنيد كه اينها چه مراجعي مي توانند باشند.
مشكل اصلي "ح ك ك
ا" اينست كه اصولا ديگر مقوله اي به نام امپرياليسم به مثابه يك نظام و
ساختار جهاني با شبكه اي از روابط در هم تنيده اقتصادي، سياسي، نظامي و فرهنگي را
قبول ندارند. امپرياليسم براي اينان حداكثر به پاره اي سياستهاي امپرياليستي يا
پيمان هاي امپرياليستي خلاصه شده است. "ح ك ك ا" مي گويد:
"دوران ما دوران كاملا متفاوتي است. تا قبل از فروپاشي بلوك
شرق هيچ روند فراگير و يا تعيين كننده ملت سازي در سطح جهاني و يا در مقياس منطقه
اي در جريان نبود. موارد پراكنده اي كه وجود داشت، حداكثر مي توانست آرايش ملي
جهان معاصر را در جزئيات كم اهميتي تعديل كند. از اين مهمتر، حركتهاي ملي فاقد
محتواي اقتصادي ويژه اي بودند. تحولات مورد نظر جنبشهاي ملي اساسا سياسي و فرهنگي
بودند. منشاء اين جنبشها نه تحولات اقتصاد سياسي جهاني، نظير دوران ماركس و لنين،
بلكه اساسا ستم ملي و فرهنگي و يا تخاصمات ناسيوناليستي بر سر قدرت بوده است.
اقتصاد سياسي جهان و قطب بندي هاي اقتصادي و سياسي آن از اين كشمكشها كوچكترين
تاثيري نمي پذيرد...."
"ح ك ك ا" اين
حرفها را در مورد دوره اي مي زند كه حداقل به مدت سه دهه بعد از جنگ جهاني دوم،
دنيا شاهد امواج قدرتمند جنبشها و انقلابات رهائيبخش ملي بود كه مستقيما سلطه
امپرياليستي را نشانه گرفته بود. انقلاب ويتنام نمونه بارز آنهاست كه برخلاف تصوير
كم اهميت و منفعلي كه "ح ك ك ا" ارائه مي دهد هم بر اقتصاد سياسي جهان و
بحران امپرياليستي تاثير گذاشت و هم در نحوه صف بندي نيروها در سطح بين المللي و
رقابتهاي بين دو بلوك امپرياليستي غرب و شرق نقش بازي كرد. در تصويري كه "ح ك
ك ا" از جهان معاصر ارائه ميدهد، اثري از فوق استثمار كارگران و توده هاي
زحمتكش شهر و روستا توسط سرمايه هاي امپرياليستي نيست. هيچ حرفي از غارت منابع
كشور و مبادله نابرابر به سود امپرياليسم نيست. اگر هم جنبشهائي وجود داشته صرفا
از نظر سياسي و فرهنگي با امپرياليسم مسئله داشته اند و شايد هم زياده از حد دچار
تعصبات ناسيوناليستي بوده اند يا از نظر فرهنگي نسبت به امپرياليستها، عقب مانده
تر و ارتجاعي تر بوده اند. "ح ك ك ا" با اين نوع تصوير سازي، عادلانه
بودن مبارزات رهائيبخش ملي عليه امپرياليسم را كمرنگ مي كند و زير سئوال مي برد.
اين حزب، درك لنيني از امپرياليسم و در مركز آن، تقسيم پايه اي جهان به قليلي ملل
ستمگر و تعداد كثيري ملل ستمديده را قبول ندارد و معتقد است كه ستمگر و ستمديده به
آن شكل موجود نيست. بلكه بنظر اينها يكسري كشورها و دولتهاي مستقل و از نظر رسمي
متساوي الحقوق وجود دارند كه بعضي ها قويتر و پيشرفته تر و گروهي ضعيفتر و عقب
مانده ترند. همه كشورها سرمايه داري شده اند و روز به روز بيشتر در هم ادغام مي
شوند. قاعدتا در دستگاه فكري "ح ك ك ا"، اين خودش زمينه اي است براي
پيشرفت و توسعه و متمدن شدن همه كشورها. البته اگر جريانات واپس گرا، ناسيوناليست،
مذهبي، آشوب طلب، آنارشيست و ماجراجو، جنگ افروز، دهاتي و .... بگذارند.
عين همين درك، در نحوه
برخورد "ح ك ك ا" به تغييرات سياسي در جوامع تحت سلطه، تحولات بورژوا
دمكراتيك مورد نياز و منجمله نحوه حل مسئله ملي هم منعكس مي شود. اين جريان، يا
بطور كلي مسائل بورژوا دمكراتيك جامعه را پيشاپيش حل شده و مربوط به گذشته مي بيند
(و بنابراين براي حل آنها تلاشي هم سازمان نمي دهد) و يا در مواردي كه به وجود
آنها اذعان دارد (نظير مورد مسئله ملي در كردستان)، آن را از ستم ملي بزرگتر يعني
ستم ملي امپرياليستي جدا كرده و حل آن را نيز بدون قطع سلطه امپرياليسم ممكن مي
بيند. بطور كلي، "ح ك ك ا" زير اين واقعيت زده كه فقدان دمكراسي و وجود
فقر و فلاكت شديد در كشورهاي تحت سلطه و وجود دمكراسي بورژوائي و رفاه نسبي در
كشورهاي امپرياليستي دو روي يك سكه اند و دو جزء جدا نشدني كاركرد امپرياليسم
محسوب مي شوند. اين پايه توهمي است كه انتظار دارد امپرياليستها، دمكراسي بورژوائي
خود را در اين يا آن حيطه به كشورهائي نظير ايران "بسط دهند". اين پايه
ساده انگاري "ح ك ك ا" هم هست كه فكر مي كند پروسه هاي دمكراتيك مي
تواند بطور خودبخودي و يا با اندك فشار توده اي به جريان افتد و راه تامين منافع
مردم هموار شود. "ح ك ك ا" دركي سطحي از مناسبات بين امپرياليسم و كشور
تحت سلطه و نيز درون خود جامعه دارد. از ديد اين حزب، تغييرات اجتماعي نتيجه درهم
شكستن ساختارهاي جا افتاده كهن و دگرگوني مناسبات جان سخت در زيربنا و روبنا نيست؛
بلكه همانطور كه در مورد حل مسئله ملي در كردستان ديديم، صرفا نتيجه يك رشته
تغييرات حقوقي و قانوني در جهت مدرنيسم و عليه سنت گرائي است كه با اندكي جنبش و
"اعمال اراده" توده ها از پايين عملي مي شود؛ زيرا پايه مساعد اقتصادي
در داخل (حاكميت سرمايه داري) و تمايل عمومي سياسي "مجامع بين المللي"
(بورژوازي جهاني) وجود دارد.
چنين دركي از جهان كنوني
و نيروهايش، سريعا راه را براي يك گرايش پرو ـ امپرياليستي باز مي كند. حداقل زيان
اين گرايش، اتخاذ مواضع شووينيستي عليه ستمديدگان و تخطئه يا ناديده گرفتن تلاشهاي
عادلانه آنها براي رهائي از يوغ ملل ستمگر امپرياليستي است. چنين گرايشي به راحتي
مي تواند عليرغم ژستهاي كارگر دوستي اين حزب، فردا حكم به عقب مانده بودن، دهاتي
بودن، غير متمدن بودن و ناآگاه بودن خيل پرولترهائي دهد كه در صفوف مقدم جنگ
انقلابي عليه ارتجاع و امپرياليسم شركت خواهند جست.
اوضاع جهاني، بستر
چرخشهاي نظري
به عقيده "ح ك ك
ا":
"حركتهاي استقلال طلبانه و سپس جنگها و نسل كشي هاي
"ملل" افسار گسيخته در اروپاي شرقي و مركزي براستي مطالبه ملي و استقلال
طلبي را حتي در چشم كساني كه از حداقلي از انساندوستي برخوردارند بي ارزش و
حتي در موارد زيادي انزجار آور كرده است." (تاكيدات از ما)
نخستين نكته اي كه در
اين اظهاريه به چشم مي خورد، مخدوش كردن ماهيت و مرز جنبشها و حركاتي است كه ريشه
ها، محرك ها و نقش هاي سياسي متفاوتي دارند. "ح ك ك ا" ماهيت جريانات
ارتجاعي كه از سوي ستمگران به راه مي افتد و تغذيه مي شود را با حركات ملل تحت ستم
يكجا قرار ميدهد و قادر به تفكيك آنها از يكديگر نيست. در مورد مشخص اروپاي شرقي
ــ كه به ترجيع بند بحثهاي "ح ك ك ا" در مورد خطرات پيش پاي جامعه بشري
تبديل شده ــ بايد بگوئيم كه بدون شك رهبري ارتجاعي و بورژوائي ملل فرودست در اين
كشورها، در تفرقه افكني بين توده هاي اين ملل و گوشت دم توپ كردن آنها نقش بازي
كرده اند. اين هم واقعيتي است كه اشكال رنگارنگي از ناسيوناليسم در اوضاع كنوني
جهان سر برآورده و رواج يافته است. اين پديده مسلما پايه هاي عيني خود را در
نابرابري هاي ملي و برتري جوئي ها و ستمگري هاي برخي ملل بر ملل ديگر دارد. اما از
نظر ذهني، يك عامل بسيار مهم در پيدايش اين وضع دخيل است. اين عامل، ضعف ها و
كمبودهاي جنبش بين المللي كمونيستي در كل و به ويژه عدم حضور موثر كمونيستهاي
انقلابي در اين منطقه از جهان است. توده ها عليه دهشت هاي جديد و ستم هاي ديرينه
به مقاومت و مبارزه كشيده ميشوند؛ اما در غياب گردانهاي طبقه كارگر به ناگزير زير
پرچمهاي مذهبي و ناسيوناليستي گرد مي آيند. اوضاع مغشوشي است و البته اين اوضاع
بهانه بدست آنها كه از "حداقلي از انساندوستي" (واقعا حداقلي!)
برخوردارند مي دهد تا از مطالبات استقلال طلبانه ملل تحت ستم حمايت نكنند يا آن را
تخطئه كنند. اينجاست كه پاكسازيهاي ملي و نسل كشي هاي قومي وسيله اي مي شود براي
زير سئوال بردن وجود يك مسئله حل ناشده. اينجاست كه ارزيابي "ح ك ك ا"
از ريشه هاي وحشيگري و جنايت در اروپاي شرقي و مركزي به سطح گزارشات شبكه
تلويزيوني "سي. ان. ان." و امثالهم سقوط مي كند و نقش بي چون و چراي
منافع و رقابتهاي امپرياليستي پشت اين وقايع ناگفته مي ماند. اينجاست كه به هنگام
مذمت جريانات ناسيوناليست ارتجاعي و بحث از خطرات آن، حتي يكبار هم اشاره اي به
ناسيوناليسم امپرياليستي و كاركرد آن در دنياي امروز نمي كنند. رهبران "ح ك ك
ا" نه فقط عينكي كدر بر چشم دارند بلكه در نتيجه سير پر شتاب تحولات، وارونه
نيز شده اند. براستي از آنها انتظار چگونه تبييني از جهان امروز را مي توان داشت.
دنيا در گير و دار
تحولات ساختاري عميقي است. ساختارهاي حاكميت امپرياليستها در نقاط مختلف جهان
متزلزل شده و زورق دولتهاي مرتجع وابسته به آنها تركهاي زيادي برداشته است. فرو
پاشي ساختارهاي اقتصادي و سياسي در باورهاي قديم مردم نيز لرزه افكنده است. هيچگاه
انسانها تا بدين حد مضطرب و نامطمئن به آينده نبوده اند. اما در تاريخ معاصر،
انقلابات عظيمي نظير انقلاب سوسياليستي روسيه و سپس انقلاب چين در اوضاع و احوال
مشابهي به وقوع پيوستند. كمونيستها در اوضاع بي ثبات و بهم ريختن بافت كهن حاكميت
قدرتهاي امپرياليستي، فرصت انقلاب كردن مي بينند و بايد ببينند. در مقابل،
گرايشاتي نيز شكل گرفته كه هيچ اميدي به تغيير انقلابي جهان ندارد. اين گرايشات به
ايدئولوژي "بدتر از اين نشدن" چسبيده اند. اين خواست هر قدر هم كه
عادلانه باشد وقتي به يك برنامه سياسي تبديل شود به دفاع از وضع موجود مي انجامد و
چيزي جز تداوم حاكميت امپرياليستها نيست. گرايشات مورد بحث، به پديده هائي نظير
رشد ناسيوناليسم و بنيادگرائي بعنوان روندهائي "خارج از كنترل" و
"افسارگسيخته" مي نگرند كه مرتبا وضع را از آنچه هست بدتر مي كند.
چرخش ها و تجديد نظرهائي
كه در "ح ك گ ا" مي بينيم نيز بيانگر همين روحيه محافظه كارانه در ميان
روشنفكران بورژوا ليبرال منتسب به چپ است. كساني كه تحولات بعد از خاتمه جنگ سرد،
روز به روز ذهنشان را معوج تر مي كند. آنها كه در آغاز ادعا مي كردند تنها جرياني
هستند كه پاسخ مسائل اين دوران جديد را دارند و به بقيه نويد مي دادند كه موج راست
گذرا خواهد بود و بزودي دوباره چپ اقبال خواهد يافت، خود با موج راه افتادند. مشكل
عمده، يعني نظام امپرياليستي و قدرتهاي سياسي حاكم، در ذهنشان كمرنگ شد و عملا
نگران دشمنان "خطرناكتر" از امپرياليسم و دول مرتجع جهان شدند. دشمنان
تمدن را كشف كردند و هر چه بيشتر به ارزشها، باورها و اصول "ابدي" و
"ازلي" بورژوائي چنگ انداختند. به نفي مسئله ملي و حق تعيين سرنوشت از
جانب "ح ك گ ا" بايد در چنين چارچوبي نگاه كرد. در جهاني كه مشخصه اش
حركت افسار گسيخته سرمايه و تقابل طبقات و خلقهاي تحت ستم و استثمار با
امپرياليستها و مرتجعين است، آنچه به مركز توجه "ح ك گ ا" تبديل شده
"ناسيوناليسم افسار گسيخته" ميباشد. تازه اين حزب هيچ ربطي هم ميان اين
معضل با روندهاي عمده دنيا نمي بيند. تضادي كه بيش از هر چيز چشم "ح ك گ
ا" را گرفته، تقابل ميان "دولتهاي متمدن" و جريانات
"نامتمدن" است. اين حزب گمان مي كند كه تضاد ميان ادغام جهان توسط
سرمايه داري از يكسو با "نيروهاي گريز مركز ناسيوناليست" از سوي ديگر
است كه چنين هرج و مرج و آشوبي را باعث شده است. بر پايه اين تبيين غلط از دنياي
امروز است كه انتخاب از بين سناريوهاي بد و بدتر را به جاي راه حل انقلاب در مقابل
مردم مي گذارند. باز بر همين مبنا، شعار حق تعيين سرنوشت به سود "نيروهاي
گريز از مركز" ارزيابي مي شود و به ناگزير بي مصرف و زيانبار به نظر مي آيد.
واقعيت عيني اينست كه اين "نيروهاي گريز از مركز" ارتجاعي بهيچوجه توان مقابله
با قدرت اقتصادي و سياسي سرمايه را ندارند. اينها محصول كاركرد سرمايه داريند و
عليرغم كشمكشهائي كه ميان آنها با اربابان اين نظام بوجود مي آيد، خود جزئي از
ساختار سركوب و كنترل توده ها محسوب مي شوند. همانطور كه شاهد بوده و هستيم، در
مقاطعي اين جريانات مستقيما در خدمت به سلطه اين يا آن نيروي امپرياليستي
سازماندهي مي شوند. نمونه طالبان پيش چشم ما قرار دارد. اين تاكيدي است دوباره بر
اين واقعيت عيني كه دهشتهائي كه شبانه روز بر مردم جهان مي بارد از زرادخانه
اقتصادي و سياسي و نظامي امپرياليسم بيرون مي آيد و از آنجا تغذيه مي شود؛ حال رنگ
تعصب ملي داشته باشد يا لعاب مذهبي بر آن كشيده باشند. براي مبارزه با اين جريانات
ارتجاعي نمي توان دست به دامان امپرياليستها شد.
خلاصه كنيم
مجادلاتي كه درون جنبش
سياسي بر سر مسئله ملي و روش حل آن جريان داشته و دارد، هيچگاه آكادميك نبوده است.
از نظر كمونيستها، اين مجادلات بر سر شعاري كه بود و نبودش تفاوتي ندارد نيست؛
بلكه مستقيما به مسئله مبارزه براي سرنگوني دولت حاكم و كسب قدرت سياسي مرتبط است.
به اعتقاد ما براي انجام
انقلاب پرولتري در ايران، اتحاد تمام كارگران صرفنظر از تفاوت ملي آنها ضرورت تام
دارد. از ميان برداشتن هرگونه موانع "ملي" از سر راه اين اتحاد، وظيفه
كمونيستهاي انقلابي است. بزرگترين مانع، دولت حاكم است كه تمايزات ملي را تحكيم مي
كند، ميان ملل مختلف ديوار مي كشد و بين كارگران تفرقه مي اندازد. رژيم، كليه ملل ستمديده
ساكن ايران را از حقوق پايه اي محروم كرده و از هر جهت به آنها ظلم مي كند.
سياستهاي اقتصادي رژيم كاملا منطبق بر اين تبعيض هاست. كارگران فارس هيچ نفعي در
ادامه اين وضع ندارند. هر سياستي كه بخواهد از تاكيد بر حق ملل در تعيين سرنوشت
خويش (كه شامل حق تشكيل دولت جداگانه مي شود) بكاهد، بطور عيني به تقويت اين دولت
و سياست عظمت طلبانه ملي آن منجر مي شود.
مجادله ما با "ح ك
ك ا" بر سر اين موضوع، نه فقط در مورد ايران كه در مورد تمامي كشورهائي است
كه مسئله ملي در آنها امري كهنه و مربوط به گذشته نيست. "ح ك گ ا" با
نفي حق تعيين سرنوشت ملل ستمديده، در كنار شووينيسم فارس و طبقات حاكم مي ايستد.
راه حلهاي "پراتيكي" اين حزب براي حل مسئله كرد نيز رفرميستي و در نهايت
پرو ـ امپرياليستي است. به نظر ما راه حل واقعي مسئله ملي، معامله گري با بورژوازي
نيست. كليه طرحهاي "پراتيكي"، با هر نامي كه ارائه بشوند، خودمختاري،
فدراليسم يا همه پرسي، اگر مجرد از انقلاب و سرنگوني دولت حاكم طرح شوند، در نهايت
ارتجاعي بوده و عليرغم هرگونه ادعا و نيتي حتي يك ذره هم نقش آگاهانه و اراده
آزادانه توده هاي ملل تحت ستم را منعكس نخواهند كرد. اگر توده ها در چارچوب چنين
طرحهائي نقش فعال بازي كنند، فقط و فقط به پيشبرد سياستهاي برده وار و دنباله روي
از بورژوازي كمك خواهند كرد. تاريخ بارها ثابت كرده كه رهائي ملل از طريق رفرمهاي
حقير بدست نخواهد آمد. تنها يك تغيير راديكال، يك انقلاب دمكراتيك نوين مي تواند
رهائي ملل ستمديده را به ارمغان آورد. به رسميت شناختن يا نشناختن نقش تاريخا
مترقي جنبش هاي ملي در ميان ملل تحت ستم و حل مسئله ملي به طريق انقلابي يا
رفرميستي، جوهر اختلاف ميان خط مشي كمونيستي انقلابي با خط "ح ك ك ا" در اين زمينه است. اختلافي كه ريشه
هايش در اختلاف ميان ماركسيسم (يعني ماركسيسم ــ لنينيسم ــ مائوئيسم) و
رويزيونيسم نهفته است.
نگرش و برخورد كمونيستي
به ناسيوناليسم در جنبش ملل تحت ستم چيست؟
ملل تنها در رقابت با
يكديگر ميتوانند وجود داشته باشند؛ اين برخاسته از جبر ذاتي سرمايه داري است. به
همين دليل، ايدئولوژي ناسيوناليستي حتي در نزد ملل تحت ستم و حتي از جانب انقلابي
ترين جريانات ناسيوناليست، بر اين پايه استوار است كه: "اول ملت من، و به هر
قيمتي". ايدئولوژي ناسيوناليستي آنقدر تنگ نظرانه است كه حتي باعث رقابت و
جنگ ميان بورژوازي و فئودالها در بخشهاي مختلف يك ملت ستمديده ميشود. نمونه چنين
جنگهائي را ميان نيروهاي حاكم بر كردستان عراق، و نيز جنگ آنها عليه حزب كارگران
كردستان (پ كا كا) ديده ايم.
هدف نهائي بورژوازي در
جنبش ملي كرد نيز مانند هر جنبش ملي ديگر عبارتست از: كسب برتري و تفوق سياسي؛
بدست گرفتن كنترل بازار و ثروتهاي توليد شده در آن منطقه؛ و تضمين رشد ملي خويش به
قيمت ديگران. بورژوازي و ملاكان ملت ستمديده تلاش كرده و خواهند كرد كه توده هاي
كارگر را با حصارهاي ملي از هم جدا كنند؛ و پرولتاريا و ديگر زحمتكشان درون ملت را
به حمايت بي قيد و شرط از آمال ملي خود بكشانند. آنها به شدت مخالف رواج فرهنگ
انترناسيوناليستي در ميان توده تحتاني كردستان بوده و مي خواهند فرهنگ ملي كه بخش
عمده اش فرهنگ طبقات ملاك و بورژوا است را رواج دهند. آنها در مقابل گرايش تاريخي
به طرف يكي شدن ملل مقاومت مي كنند؛ در مقابل وحدت و آميختن كارگران كليه ملل
مقاومت مي كنند؛ در مقابل وحدت همه كارگران در يك تشكيلات واحد سراسري مقاومت مي
كنند؛ و در عوض خواهان جدا كردن پرولترها بر مبناي مليت و متحد كردن پرولترهاي ملت
"خود" نه در تشكلات طبقاتي بلكه در "تشكلات" ملي و براي اهداف
طبقات فوقاني ملت هستند. به قول لنين: گرايش بورژوائي و بورژواـ فئودالي در ميان
ملل تحت ستم بذر فساد را در ميان كارگران كاشته و زيان بي حدي به امر آزادي و
مبارزه طبقاتي پرولتاريا وارد ميكنند. به يك كلام، درون جنبش ملي كرد، هم يك
محتواي عمومي دمكراتيك وجود دارد و هم آرمانهاي ارتجاعي و تلاش براي تقويت
ناسيوناليسم. كمونيستها بهيچوجه از تلاش بورژوازي و ملاكان ارضي براي تقويت
ناسيوناليسم حمايت نمي كنند؛ حمايتشان تا آنجاست كه اينان عليه دولت مركزي و
سياستهاي ستمگري ملي آن مبارزه مي كنند. كمونيستها همواره تاكيد مي كنند كه
كارگران كردستان نيازي به پرچم ناسيوناليسم كرد ندارند؛ يا بقول رفيق استالين:
"پرولتارياي آگاه پرچم آزمايش شده خود را دارد و هيچ نيازي ندارد كه جايگاهي
را در زير پرچم بورژوازي اشغال كند."
بطور كلي، حمايت از مبارزه
ملت كرد يا ديگر ملل ستمديده براي حق تعيين سرنوشت به معناي اين نيست كه كمونيستها
بايد پرچمدار ملت سازي يا تكامل ملي اين ملل شوند. تلاش پرولتاريا اينست كه
زحمتكشان و اقشاري كه به انقلاب نياز دارند را زير پرچم خود و نه هيچ پرچم ديگري
متحد كند. به همين خاطر كمونيستها براي بيرون كشيدن كارگران و دهقانان از زير نفوذ
توهمات دمكراتيك و ناسيوناليستي پيگيرانه مبارزه مي كنند. پرچم پرولتاريا، پرچم
انترناسيوناليسم پرولتري است؛ يعني انقلاب در ايران را به مثابه بخشي از انقلاب
جهاني پرولتري به پيش مي برد. هر گونه مبارزه براي خواستهاي دمكراتيك بايد تحت اين
پرچم و در خدمت به آن صورت بگيرد. پرولتارياي آگاه بدون قيد و شرط از مضمون
دمكراتيك عام جنبش ملي كرد كه عليه ستم و امتيازات طبقه حاكم بوده و در پي نابودي
ستم ملي است حمايت ميكند. و بدون رده بندي و تمايز و مصلحت جوئي هاي لحظه اي ، از
مبارزات مشابه همه ملل و خلقهاي تحت ستم ايران ساكن ايران (آذري، تركمن، بلوچ و
عرب و لر) به دفاع بر مي خيزد. به رسميت شناختن و تبليغ حق تعيين سرنوشت براي ملل
تحت ستم بخشي از اين حمايت است. در عين حال، كمونيستها مبارزه مي كنند كه
پرولتاريا و زحمتكشان همه اين ملل را در يك مبارزه واحد، زير رهبري يك تشكيلات
واحد براي انجام انقلاب دمكراتيك نوين و گذر به سوسياليسم متحد كنند. كمونيستها
مضمون بورژوائي حق تعيين سرنوشت را آشكار مي كنند و نشان مي دهند كه تنها با انجام
انقلاب پرولتري و تحت دولت ديكتاتوري پرولتاريا، شرايط واقعي استفاده از اين حق به
كف مي آيد.
واقعيت اينست كه نياز به
حل مسئله ملي در ايران، جزئي از نياز مبرم جامعه ما به "آزادي" و
"استقلال" است. "آزادي" به معناي پاره كردن كليه قيود و
امتيازات ارضي، ملي، جنسي، نژادي، مذهبي و غيره كه خصلتي ماقبل سرمايه داري دارند؛
و "استقلال" به معناي گسستن يوغ اقتصادي و سياسي امپرياليسم. هر چند اين
تحولات به انقلاب سوسياليستي خدمت مي كنند، اما افق آنها هنوز بورژوائي بوده و
بايد صراحتا بر اين مسئله تاكيد گذارد. بنابراين در عين حال كه امروز بايد از اصل
دمكراتيك برابري ملل و حق تعيين سرنوشت دفاع كرد و برايش به مبارزه برخاست، اما
بايد محدوديت تاريخي اين اصل را آشكار كرد و نشان داد كه در خود، حتي براي نابود
كردن نابرابري و ستم ملي هم كافي نيست. اين اصل، بهيچوجه راه رسيدن به جامعه اي
فارغ از تمايزات ملي و طبقاتي را روشن نمي كند؛ در نهايت متعلق به عصر بورژوائي
است؛ و با رسيدن عصر كمونيسم بهمراه اصول مشابه به موزه تاريخ سپرده خواهد شد.
يكي از اشكال رايج
انحراف بورژوا دمكراتيك در جنبش چپ ايران آن است كه جامعه نيمه فئودالي موجود را
يك جامعه سرمايه داري شده جا مي زنند؛ و بر اين پايه دگرگونيهاي ضروري بورژوا
دموكراتيك را به عنوان تحولات سوسياليستي معرفي مي كنند. بدين ترتيب، دركي كاملا
بورژوائي از سوسياليسم در جنبش چپ ايران رايج شده است. بسياري از "چپ"
هاي ما ايده آلهاي خود را از انقلاب بورژوائي فرانسه ميگيرند و آن را در زرورق سوسياليستي
مي پيچند. ظاهرا به چيزي كمتر از سوسياليسم رضايت نمي دهند، اما دركشان از
سوسياليسم حتي يك ميليمتر از افق عصر بورژوائي فراتر نمي رود. سوسياليسم، دمكراسي
ناب و ماوراء طبقاتي معرفي مي شود؛ يا چيزي در رديف "آزادي و برابري"
كامل براي همگي انسانها.
شكل بروز ديگر اين گرايش
بورژوا دمكراتيك، در نظر گرفتن حل مسائل دمكراتيك منجمله مسئله ملي به مثابه يك
مرحله كامل و در خود است. حال آنكه در عصر سرمايه داري، كليه تحولات دمكراتيك و
بطور مشخص انقلاب دمكراتيك در كشورهائي نظير ايران بايد به مثابه پيش درآمدي براي
انقلاب سوسياليستي در نظر گرفته شود؛ و هدف از آن هموار ساختن راه ساختمان
سوسياليسم بسوي كمونيسم جهاني باشد. به همين خاطر است كه رسالت رهبري انقلاب
دمكراتيك بر عهده طبقه كارگر و حزب كمونيست انقلابي آن قرار دارد. به همين دليل
بود كه مائوتسه دون بر اين انقلاب نام انقلاب دمكراتيك نوين گذاشت ـ يعني انقلابي
كه براي جوابگوئي به معضلات به جا مانده از عصر فئودالي و استقلال از امپرياليسم
بر پا مي شود؛ اما يك انقلاب بورژوائي از نوع كهن نيست. جامعه براي حل اين مسائل
نياز ندارد كه يك دور توسعه سرمايه داري را از سر بگذراند. پرولتاريا مي تواند با
كسب قدرت اين مسائل را با دورنماي انقلاب سوسياليستي حل كند؛ آنسان كه عناصر گذار
به انقلاب سوسياليستي سريعتر رشد كند و تقويت شود. در مورد ستم ملي نيز، اگر
مبارزه براي رفع آن با هدف انقلاب يعني سرنگون كردن دولت حاكم و كسب قدرت سياسي
توسط پرولتاريا و متحدانش پيوند نخورد و به آن خدمت نكند، در به روي رشد
ايدئولوژيهاي بورژوائي و افتادن رهبري مردم و ثمرات فداكاريهاي آنها به دست
بورژوازي ملل ستمديده باز مي شود. و اگر مبارزه عليه ستم ملي با مبارزه عليه
امپرياليسم پيوند نخورد، تمام زحمات كارگران و دهقانان به ذخيره اي براي بازيهاي
امپرياليستي تبديل مي شود. در هر دو حالت، مسئله ملي حل نشده باقي مي ماند.
براي اينكه چنين نشود،
طبقه كارگر نبايد پراكنده و بدون ستاد فرماندهي خود باقي بماند؛ اگر طبقه كارگر
جهاني از مركز بين المللي خود برخوردار باشد روند رشد ناسيوناليسم در ميان ملل تحت
ستم نيز مهار ميشود. به همين جهت پرولتارياي هر كشور نه تنها موظف است وراي مرزهاي
مليتي، پرولتارياي تمام كشور را در يك حزب كمونيست سراسري متشكل كند بلكه بايد
براي متحد كردن تمام احزاب كمونيستي واقعي در يك مركز بين المللي تلاش كند و وظيفه
اتحاد طبقه كارگر در سراسر جهان را به پيش برد.
www.sarbedaran.org
[2] در نشريه انترناسيونال، شماره هاي 20 و 24 ـ فروردين 75 و خرداد 76
[3] در اين زمينه مشخصا رجوع كنيد به بخش "چه عوض شده است؟" از نوشته
آقاي حكمت
[4] نقل شده از ماركس در "درباره حق ملل در تعيين سرنوشت خويش"
(لنين)
[5] براي بحث بيشتر در اين زمينه، رجوع كنيد به مقاله "نگاهي مردسالارانه
و رفرميستي به مسئله سقط جنين" (نقدي بر نظريات حزب كمونيست كارگري ايران ـ
حقيقت 28)
[6] در اين زمينه مي توانيد به بخش "زاويه تاريخي" از مقاله آقاي
حكمت رجوع كنيد
[7] از مقاله "به مناسبت چهارمين سالگشت انقلاب اكتبر" (لنين)
[8] نقل شده در "درباره حق ملل در تعيين سرنوشت خويش" (لنين)
[9] "جمعبندي از انقلاب سوسياليستي و حق ملل براي تعيين سرنوشت" ــ
جلد 22 مجموعه آثار
[10]"درباره
حق ملل در تعيين سرنوشت خويش" (لنين)
[11] همانجا
[12] همانجا
[13] همانجا
[14] همانجا
[15] بايد اشاره كنيم كه "ح ك گ ا" پيشتر نيز به اشاعه ناسيوناليسم در
جنبش كردستان كمك شاياني كرده اند. خط اين حزب از زمان تاسيس "حزب كمونيست
ايران"، محدود كردن اهداف مبارزه مسلحانه كومله به خواست خودمختاري و محدود
كردن دامنه اين مبارزه به خطه كردستان بود. بدين ترتيب اين جريان، توجه جنبش
كردستان را هر چه بيشتر به "منافع خود" معطوف مي كرد و اين شايستگي را
در كارگران و زحمتكشان انقلابي كرد نمي ديد كه پرچمدار يك انقلاب سراسري شوند.
بعلاوه، مناسباتي كه اين جريان با كومله درون "حزب كمونيست ايران"
برقرار كرده بود همانطور كه در جريان مباحث بعد از انشعاب آن حزب روشن شد، يك وحدت
تشكيلاتي بونديستي بود. (بوند، سازمان كارگران يهود لهستان بود كه خواهان داشتن
فراكسيون ملي مستقل در حزب سوسيال دمكرات روس بود. كمونيستهاي آن زمان به رهبري
لنين اين سياست تشكيلاتي ناسيوناليستي را نقد و طرد كردند.)
[16] انترناسيونال شماره 24 ـ خرداد 1376
[17]در حاشيه همين بحث، خوبست نگاه كوتاهي به نحوه نقد
"ح ك گ ا" بر شعار فدراليسم حزب دمكرات كردستان ايران بيندازيم. آقاي
حكمت در مصاحبه اي تحت عنوان "فدراليسم يك شعار ارتجاعي است" كه در
شماره 21 نشريه انترناسيونال، خرداد 75 به چاپ رسيده، از حرف رهبران حزب دمكرات
برآشفته شده و چنين مي گويد:
"حزب دمكرات خودمختاري مي خواهد و به اين نتيجه
رسيده است كه با تعميم دادن خواست خود به كل كشور، با بدست دادن فرمولي كه در آن
ناسيوناليسم كرد در برابر يك دولت ناسيوناليست مركزي تك نباشد، بهتر به اين نتيجه
مي رسد. فرمول فدراليسم كمك مي كند حزب دمكرات خودمختاري بخواهد بدون اينكه
كردستان موردي استثنائي تلقي شود. فدراليسم يعني "به همه ملل متشكله
ايران" خودمختاري بدهيد، از جمله به ملت كرد به رهبري حزب دمكرات..."
(تاكيد از ما)
اولا، هر
حزب سياسي مخالف رژيم از طرح اين يا آن شعار نيات معيني دارد و مسلما در هر اقدام
و سياست گذاري منافع معين خود و طبقه اش را دنبال مي كند و اين در مورد حزب
كمونيست كارگري هم صدق مي كند. اما نكته اينجاست كه جدا از نيات ـ كه چيز كم
اهميتي هم نيست ـ هر شعار مشخصي به لحاظ عيني در كدام سمت قرار مي گيرد. در كنار
دولت يا در مقابل آن؛ و بر قوت و ضعف قدرت سياسي حاكم چه تاثيري مي گذارد. اينكه
حزب دمكرات مي خواهد در برابر دولت ارتجاعي مركزي تك نباشد، بخودي خود چيزي را
بازگو نمي كند. مهم اينست كه با كي متحد مي شود تا تنها نباشد و خوب است اگر
بخواهد براي تك نبودن با ملل ستمديده ديگر متحد شود. چنين سياستي، رژيم را تضعيف
مي كند و اين به نفع انقلاب پرولتري است. هر نيروي طبقاتي ديگر، منجمله پرولتاريا
هم، بايد براي پيدا كردن متحد در مبارزه عليه دشمنان اصلي انقلاب دمكراتيك نوين
تلاش كند و مي كند. "ح ك گ ا" هم خواه اعلام كند يا نكند، چنين كاري را
مي كند. تفاوتي اگر موجود باشد نه در نفس كار، بلكه در معيارهاي تشخيص متحدان دور
و نزديك و روش اتحاد است. پرولتاريا، متحدانش را در ميان دهقانان فقير و نيمه
پرولترهاي شهر و روستا و ملل تحت ستم و نيروهاي انقلابي مي جويد. "ح ك گ
ا" براي اينكه تك نباشد به چه نيروهائي اتكاء خواهد كرد؟ پاسخ اين سئوال را
جلوتر در بررسي "راه حل" رفراندم خواهيم داد. اينجا فقط يك بار ديگر به
نتيجه عملي موضعي كه از آقاي حكمت نقل شد نگاه كنيم. اين موضع عليرغم هر نيتي، يك
نتيجه منفي دارد: سنگ انداختن در راه انفراد هر چه بيشتر دولت ارتجاعي و كاستن از
بار دردسرهاي اين دولت از طريق استثنائي قلمداد كردن مورد كردستان.
[18] "درباره حق ملل در تعيين سرنوشت خويش" (لنين) (تاكيد از ما)