كمونيسم كارگري در انتهاي سراشيب

 

(اتحاديه كمونيستهاي ايران، آذر 1370)

 

"هر قدر يك مسئله عملي داراي جنبه جديتري باشد و هر قدر افرادي كه مرتكب پيكارشكني ميشوند مسئوليت دار تر و "برجسته تر" باشند، بهمان نسبت اين پيكارشكني خطرناكتر ميشود، بهمان نسبت بايد با قطعيت بيشتري پيكارشكنان را طرد كرد و بهمان نسبت ابراز تزلزل و ترديد در اين مورد.... نابخشودني تر است."(مسائل مورد مشاجره ـ لنين، 1913)

 

دايره بسته شد. حكمت و شركاء در جريان پلنوم بيستم كميته مركزي "حزب كمونيست ايران"، گامي مهم جهت متلاشي كردن كومله و تعطيل مبارزه مسلحانه اش برداشتند. اينكار ظاهرا بسبك همه اقدامات ويرانگر بورژوازي، "متمدنانه" صورت گرفت: گروهي از حق دمكراتيك خود استفاده كرده و استعفاء دادند و آنقدر "بلند همت" بودند كه حتي نام حزب را هم به باقي ماندگان ارزاني داشتند. چه خيانت سخاوتمندانه اي! در واقع استعفاي حكمت و همفكرانش چراغ سبزي شد براي كناره گيري بسياري از بدنه اين حزب از مبارزه ـ بويژه مبارزه مسلحانه. اينك محفل حكمت براي مخالفانش در "حزب كمونيست" رجز ميخواند كه "اكثريت با ماست." اين فقط يك معنا دارد: اكثريت حزب آنچنان از انقلاب رويگردان شده و روحيه باخته گشته اند كه براي فرار از مبارزه و معضلاتش به جرياني پيوسته اند كه راه خالي كردن صحنه را برايشان هموار ميكند. همين ها هستند كه اينك با نوميدي و روحيه اي در هم شكسته، گروه گروه از زندگي در اردوگاه كومله مي گريزند تا در منجلاب دمكراسي پر زرق و برق غرب "زندگي نوئي" آغاز كنند. ميتوان پيش بيني كرد "اكثريتي" كه به برنامه "انتقال به اروپا" پيوسته، بعد از انجام اين برنامه نيازي به بودن با محفل حكمت نخواهد ديد ـ همانطور كه بسياري از انتقال يافتگان ديگر نديدند. براستي كه حكمت از لحاظ عملي با كومله كاري را كرد كه جمهوري اسلامي طي 12 سال سركوب نظامي نتوانسته بود انجام دهد. ما چنين نتايجي را از مدتها قبل پيش بيني كرده بوديم و از اين رو تحولات جاري برايمان اعجاب آور نيست. در عين حال از آنچه بوقوع پيوسته بشدت خشمگينيم، چرا كه تضعيف جنبش كردستان را نظير هر جنبش محقانه و انقلابي ديگر ضربه اي مي دانيم به انقلاب و امتيازي به دشمنان خلق.

اكنون حكمت قيافه حق بجانب بخود گرفته و معصومانه ميگويد، "اگر از ما بپرسند داريد در مورد اين بچه هائي كه از برزيل ميدزدند تا در ايتاليا كليه هايشان را بفروشند چكار ميكنيد، نميتوانم جواب بدهم كه دارم كادرهاي قديمي حزب را يك بار ديگر در مورد آمپريسم ترويج ميكنم. هيچكس اين را نميپذيرد." گوئي لطماتي كه وي تا بحال به روحيه انقلابي جوانان شورشگر كردستان وارد آورده كافي نبوده كه قصد پاسخگوئي به دردهاي كودكان برزيلي را هم كرده است. همان ميزان افرادي كه امروز مي توانستند در پيشاپيش صفوف مبارزه مسلحانه در اين خطه برزمند، اما سياست تسليم طلبانه و ايدئولوژي بورژوائي حكمت آنان را از اين كار باز داشت، براي تكميل پرونده سياسي ضد انقلابي وي كفايت ميكند؛ نيازي به كوششهاي برون مرزي نيست. حكمت وانمود ميسازد كه گوئي دعوا بر سر پرداختن يا نپرداختن به مصائب و جنايات بيشمار نظام امپرياليستي در سطح جهاني است. خير! اگر مسئله فقط آوردن چند مثال از بيعدالتي هاي موجود باشد، پيش از او و بسيار بيش از او، شخصيتها و احزاب و مطبوعاتي از درون صف رنگارنگ امپرياليستها زبان به "نقد" گشوده اند. ويلي برانت و فرانسوا ميتران چند سالي است كه بر تضاد و شكاف ميان "شمال و جنوب" انگشت گذاشته و مثالهاي داغي از اين شكاف را نيز ضميمه بحث هاي عوامفريبانه خويش كرده اند. مطبوعات وابسته به سازمان ملل لبريز است از اين افشاگريها. بنابراين دعوا بر سر بيان واقعيات نيست، بحث بر سر چگونگي تغيير آنست. حكمت با نفي راه و ابزار اين دگرگوني نشان داده كه خواهان محو چنين بيعدالتي هائي نيست. تئوري و عمل حكمت اگر در برزيل هم پياده شود عملا به تقويت يا بقاء نظامي خدمت خواهد كرد كه شرايط زيست فلاكت بار و جهنمي ميليونها كودك بي خانمان و كارگر و زحمتكش برزيلي را باز توليد ميكند.حكمت بعنوان رهبر "حزب كمونيست" حاضر نيست مسئوليت خيانت به جنبش كردستان و انقلاب ايران را بعهده بگيرد. نفرت انگيزتر اينكه، ميكوشد مردم را نسبت به وضعيت اين جنبش و سرنوشت كومله بي خيال گرداند. او به روال همه اپورتونيستها سپر عوامفريبي بر سر كشيده و ادعا ميكند، بقصد انجام وظايف گسترده و خدمت به جنبش كارگري در سطح بين المللي، از اين حزب دست كشيده و گريبانش را از شر "ناسيوناليسم و ماركسيسم انقلابي و غيره" خلاص ساخته است. حكمت در استعفاء نامه خود (كمونيست شماره 63) مي گويد: "موقعيت دنياي امروز طوري است كه قاعدتا هر كمونيستي را بفكر مياندازد.... اگر حزب كمونيست هيچ عيبي هم نداشت، دعوائي هم در آن نبود، بعنوان يك كمونيست ممكن بود امروز تصميم بگيرم يا تشخيص بدهم كه بايد رفت و كار ديگري كرد و در اين دنيا تاثير گذاشت..... من راه كوتاه تر و كم مشقت تري پيدا كرده ام، آنهم تشكيل يك حزب سياسي ديگر است بر مبناي عقايدي كه پايه اش روي دهه نود استوار است و كاري به اين ندارد كه تا اينجا را چگونه آمده ايم.... (اين حزب) امروز ديگر بيش از حد ميخكوب گذشته، دست و پا گير و زمين گير است.... جدا شدن تنها راه اصولي پاسخ به اين وضعيت است." و بدين ترتيب حكمت مي رود كه كار خودش را بكند ـ در اوج "بلند پروازي" يك خروس در چارچوب لانه اي كه سراسرش را فضله هاي رويزيونيستي ـ رفرميستي پوشانده است.

 

حكمت در موضع كدامين طبقه قرار دارد؟

سرعت گرفتن گام هاي حكمت بر اين سراشيب ضدانقلابي اتفاقي نيست؛ دلائل عيني معيني وجود دارد. بحث ها و اقدامات پيكارشكنانه حكمت و همفكرانش نتيجه بوالهوسي چند روشنفكر از دماغ فيل افتاده نيست؛ پاي نيروي اجتماعي معيني در ميان است. علت حركات و اقدامات هر جريان سياسي را بايد منتج و متاثر از مناسبات ميان بخشهاي مختلف جامعه در هر مقطع معين ديد؛ گفتار هر نيروي سياسي را بايد با كردار و موقعيت عيني طبقات اجتماعي محك زد و بدين ترتيب جايگاه طبقاتيش را مشخص نمود. به آن جايگاه طبقاتي كه حكمت و شركاء بر مبناي تئوري و عمل خويش اتخاذ كرده اند نيز بهمين ترتيب ميتوان پي برد. اينان صرفا روشنفكران دورنگر  طبقه اي محسوب ميشوند كه از انقلاب و قهر گريزان و هراسان است؛ از "زياده روي" ها و "اجحافات" امپرياليسم و بورژوا ـ ملاكان حاكم ناراضي است؛ شيفته رفرم و محو "تمدن و پيشرفت" جوامع غرب است و در عمل مرعوب تبليغات و قدرتنمائي اربابان جهان. اين طبقه اجتماعي، بورژوازي ليبرال است. حكمت و شركاء روشنفكران موذي بورژوا ليبرالي هستند كه رسالت به انحراف كشاندن طبقه كارگر و جنبش هاي انقلابي توده ها و به انحطاط كشاندن آنها از درون را برعهده دارند. اينها بسان همپالگان بين المللي تروتسكيست و شبه تروتسكيست خود، زماني كه يك جنبش انقلابي از قدرت و اعتلاي نسبي برخوردار است به صحنه مي آيند؛ سعي ميكنند بر آن جنبش سوار شده و از آن، اهرم فشاري براي تامين خواسته ها و پيشبرد منافع خويش بسازند. در عين حال، بر آن جنبش مهار مي زنند و راه پيشرويهايش را سد ميكنند. هنگامي هم كه جنبشي انقلابي را بواسطه خط و برنامه رفرميستي خويش از درون پوساندند و به انحطاط كشاندند گاه تير خلاصي نيز بر سرش خالي ميكنند و بدنبال كار خود مي روند.

امروز بورژوازي ليبرال در ايران با توجه به پيش درآمدهاي "نظم نوين جهاني" اميدوار است كه تغييرات حكومتي در كشورهاي تحت سلطه امپرياليسم شامل ايران هم بشود. برخي نمايندگان سياسي اين طبقه با شعار "انتخابات آزاد" و در پي مذاكره با هيئت حاكمه سراسيمه بميدان آمده اند. برخي ديگر، نظير حكمت، پوشش "چپ" را كماكان وسيله مناسبي براي بيان خواسته هاي خود مي بينند و هنوز به حكام هار اسلامي اعتماد ندارند. اينان "واقع بينانه" تر عمل كرده و به زمينه چيني جهت سازشهاي آتي بسنده نموده اند. البته حكمت و شركاء بايد "انعطاف" داشته باشند و بي آنكه چيزي حاصلشان شده باشد، امتيازاتي را پيشاپيش بپردازند تا حسن نيت خويش را به طرف مقابل نشان دهند. از اين روست كه مبارزه مسلحانه كومله را تعطيل مي كنند، قهر را تقبيح ميكنند، ايدئولوژي پرولتري را مردود مي شمرند، و علاقه خود به مبارزه قانوني و علني و رفرميستي را اعلام مي دارند. اما براي آنكه رفرميسم ضدانقلابي حكمت بيش از اينها شكوفا شود بايد فصلي خاص در اوضاع سياسي كشور فرارسد كه از بخت بد وي مرتبا به تعويق مي افتد. يعني اگر شرايطي بود كه جمهوري اسلامي تا حدي بندهاي استبداد مذهبي را شل ميكرد و توان راهگشائي هر چند محدود بر فعاليت قانوني احزاب سازشكار داشت، حكمت و پيروانش با تمام وجود به اين ساز مي رقصيدند. براستي چه فرق اساسي است ميان اين سياست با سياستهاي امثال بازرگان و بني صدر ـ بجز حجاب نازك "چپ" نمايانه اي كه بر آن كشيده اند؟

حكمت از در "چپ" وارد ميشود و اين حكم را به پيش ميگذارد كه: "ناسيوناليسم ايدئولوژي رسمي امپرياليسم است." وي بدينوسيله ميخواهد خود را از هرگونه ناسيوناليسمي بري جلوه دهد و اين موضع گيري را نشانه اي از "كارگري" يا "انترناسيوناليستي" بودن ديدگاهش معرفي كند. حكمت بر انواع و اقسام ناسيوناليسم شمشير كشيده و به كارگران و توده هاي ستمديده اعلام ميكند كه بخاطر مصالح و منافع كمونيسم در سطح جهاني به تسويه حساب با ناسيوناليسم و ناسيوناليستها پرداخته است. اين حرف در جهان امپرياليستي و اوضاع كنوني چه معنائي دارد؟ در دوره كنوني، بدنبال خاتمه جنگ سرد، قدرتهاي امپرياليستي و در راسشان آمريكا به خلقهاي ستمديده جهان چنگ و دندان نشان ميدهند و در چارچوب "نظم نوين جهاني" بطور آشكار اعلام ميكنند كه قدرت در دست ماست و شما مجبوريد بسوزيد و بسازيد و بخاطر منافع ما شيره جانتان را بدهيد. هركس هم كه بفكر مخالفت و مبارزه بيفتد را با تمام قوا سركوب و نابود ميكنيم. نظام بحران زده امپرياليستي بزور تفنگ بار معضلات و نارسائي هايش را بر گرده توده ها ـ خصوصا در كشورهاي تحت سلطه ـ حفظ كرده و دم به دم بر آن  مي افزايد. اين وضع، تضاد ميان ملل ستمديده و امپرياليسم را حدت و شدت مي بخشد. با هر مداخله و تجاوز و سركوب امپرياليستي، امواج مبارزات ملي بالا ميگيرد و روحيه و شعارهاي ضد امپرياليستي در نبرد طبقاتي توده هاي تحتاني اين جوامع برجسته تر ميگردد. بر متن چنين اوضاعي است كه ناسيوناليسم انقلابي بمثابه يك گرايش قوي در جنبش كشورهاي تحت سلطه سربلند ميكند و عليرغم محدوديتهاي تاريخي و طبقاتي خود به نظم مستقر ضربه ميزند. مفهوم عملي تئوريهاي حكمت كه انواع ناسيوناليسم را با يكديگر يكسان جلوه ميدهد و ميان ناسيوناليسم ارتجاعي و ستمگرانه ملل امپرياليستي يا ملت غالب درون يك جامعه تحت سلطه با ناسيوناليسم انقلابي ملل ستمديده مرز نميكشد، چيزي جز خدمت به نظم موجود و مخدوش كردن آماج اصلي انقلاب نيست. اين تئوري بافيها، شوونيستهاي ملت غالب (فارس) در ايران را شادمان ميكند چرا كه آنها در ضديت با جنبش محقانه ملل ستمديده قرار داشته و در اين مورد، در كنار دولت ارتجاعي مركزي ايستاده اند. در واقع، حكمت با هدف گرفتن ناسيوناليسم انقلابي ملل ستمديده اي نظير ملت كرد و يكسان قلمداد كردن آن با ناسيوناليسم فارس به آرايش دولتي مي پردازد كه يكي از اركان اساسيش، ستم ملي است. زبان حكمت، زبان بورژوازي ليبرالي است كه ستم ملي بر ملل كرد و ترك و بلوچ و افغان و تركمن و عرب را با منافع اقتصادي و اجتماعي خويش سازگار مي يابد. در پرتو همين ستم است كه نيروي كار ارزانتر برايش تامين ميشود و تماميت ارضي مورد نياز سرمايه اش نيز محافظت ميگردد. تيغ كشيدن حكمت بر ناسيوناليسم انقلابي كه ريشه در اعمال ستم ملي بر اين ملل دارد، خدمتي است به حفظ نظم موجود و دولت ستمگر مركزي. همين خدمات "تئوريك" و نتايج عملي ضدانقلابي آن در عرصه كردستان است كه باعث ميشود امروز خيال پريشان رژيم جمهوري اسلامي، قدري آسوده گردد. ملل امپرياليستي نيز از اين قبيل تئوريها خشنود ميگردند؛ چرا كه احساس ميكنند كساني از درون كشورهاي تحت سلطه پيدا شده اند كه بين آنها بمثابه قاتل و ملل ستمديده بعنوان مقتول فرق چنداني قائل نمي شوند.

هر چند حكمت معمولا ضديت خويش با ناسيوناليسم انقلابي را در پوششي كارگري مي پوشاند و شوونيسم زشت خود را ديدگاه طبقه كارگر جا ميزند، اما برخوردش نسبت به جنبش طبقه كارگر در كشورهاي تحت سلطه هم شوونيستي است. في المثل حكمت مي گويد:  "واقعيات سال گذشته نقش محوري كارگر اروپائي و آمريكائي را در استراتژي عمومي انقلاب كارگري تاييد ميكند"، "صف بين المللي... كه كانون اصلي آن كشورهاي پيشرفته صنعتي است"، "نمي شود كارگر فرانسوي زير دست احزاب پارلماني راست و چپي بورژوازي افتاده باشد.... و كسي در ايران و مالزي و پرو كمونيسم را رستگار كند." (كارگر امروز ـ شماره 17) براي كساني كه ادعاي سازماندهي جنبش كارگري در ايران را دارند، سخن راندن از اينكه نمي شود كمونيسم را در ايران رستگار كرد معناي عملي ويژه اي دارد. يعني اصرار چنداني بر "جا انداختن" كمونيسم حتي بشكل صوري و در حرف هم در بين كارگران اين جامعه نداشته باشيد. از اين تنور آبي گرم نميشود! حكمت و شركاء، "كمونيسم" را گذاشته اند براي محافل رويزيونيستي ـ تروتسكيستي زير چتر دمكراسهاي غربي در اروپا. همان اروپائي كه حكمت زماني آن را فريبكارانه "كانون" انقلابيون مهاجر طي 100 سال اخير خواند؛ اروپاي بزرگ و بخشنده و مهربان! آنجا كه جنبشهاي اتحاديه اي رفرميستي رگ و ريشه دار دهها سال است وجود دارد و تبليغ "كمونيسم كارگري" ـ رفرميسم و اكونوميسم ـ در آنجا نه تحريك آميز است و نه خطرناك بحال سيستم. اين است جوهر استدلال اوروسنتريك (اروپا مركز بينانه) آقاي حكمت بعنوان يك روشنفكر بورژوا ليبرال شيفته غرب.

اما حكمت نام كشور پرو را هم در ليست كشورهائي كه بايد قيدشان را زد، گنجانده است. چرا؟ مگر در پرو چه ميگذرد؟ در آنجا بنا به اعتراف تحليلگران وحشتزده غربي: "روندي خلاف جريان دهه كنوني جريان دارد. در آنجا دارند درست عكس جوامع اروپاي شرقي، كمونيسم را احياء ميكنند." پرولتاريا در پرو حزب پيشاهنگ انقلابي خود را داراست. اين حزب، ارتش چريكي خلق را در جنگ خلق  براي درهم شكستن دولت و كل نظام ستم و استثمار رهبري ميكند. پرولتاريا با رهبري توده دهقانان فقير و خرده بورژوازي انقلابي در كار ساختن قدرت سياسي نوين است و با اينكار نطفه دولت دمكراتيك نوين، ديكتاتوري پرولتاريا جهت گذر به سوسياليسم را ميگذارد. حزب كمونيست پرو، انقلاب در آن كشور را بعنوان جزئي لاينفك از روند انقلاب جهاني با هدف نابودي امپرياليسم و ارتجاع و استقرار جامعه كمونيستي در سطح دنيا به پيش مي برد. حزب كمونيست پرو پرچم ايدئولوژي ماركسيسم ـ لنينيسم ـ مائوئيسم را در كف دارد و در صف "جنبش انقلابي انترناسيوناليستي" مي رزمد. امپرياليستها و مرتجعين چندي است خطر كسب قدرت توسط اين حزب و تبديل پرو به پايگاه انقلاب جهاني را درك كرده و از تاثيرات چنين واقعه اي بر پرولترها و خلقهاي ستمديده سراسر جهان بيمناك گشته اند. از اين رو تبليغات فريبكارانه آنها عليه حزب كمونيست پرو شدت يافته و مشخصا امپرياليسم يانكي تهاجم نظامي گسترده اي را عليه جنگ خلق در آن كشور تدارك مي بيند. تحت چنين شرايطي، تلاش حكمت در بي اهميت جلوه دادن جنگ خلق در پرو به بورژوازي بين المللي خدمت ميكند. اينكار خاك پاشيدن به چشم توده هاست تا چراغ راهنما و ايدئولوژي و علم رهائي خويش را در انقلاب پرو نبينند؛ در مقابل دستاوردها و پيروزيهايش بي تفاوت بمانند، از آنها به وجد نيايند و روحيه نگيرند؛ و در مقابل حملات همه جانبه ـ منجمله نظامي ـ امپرياليستها و مرتجعين به انقلاب پرولتري و جنگجويانش در آن خطه، به دفاع برنخيزند. تازه، آقاي حكمت هنوز موضع رك و صريح خود در قبال جنگ خلق مائوئيستي در پرو را بزبان نياورده است. اين موضع هر پيرايه اي كه داشته باشد مسلما تفاوت چنداني با موضع خصمانه و ضد انقلابي همفكران شبه تروتسكيست و انحلال طلب حكمت در پرو ندارد. اين قبيل نيروها كه از مواهب "دمكراسي پارلماني" و "فعاليت اتحاديه اي" در آن كشور بهره مندند و دست در دست حكومت ارتجاعي و وابسته به امپرياليسم با "تروريسم" و "وحشيگري" مائوئيستهاي "بي فرهنگ" مبارزه ميكنند.

 

كارزار ضد كمونيستي كنوني و برخورد حكمت و شركاء

حكمت مدعي ضديت با كارزار "كمونيسم مرد" است ـ كارزاري كه غرب امپرياليستي با بهره جوئي ايدئولوژيك ـ سياسي از فروپاشي بلوك سوسيال امپرياليستي و امپراتوري شوروي برپا ساخته است. بورژوازي بين المللي ميخواهد شكست اين دژ ضد انقلاب را بدروغ شكست كمونيسم جلوه دهد و در پرتو اين كارزار، آرمان و راه و ابزار انقلاب اجتماعي را بي اعتبار سازد. ميخواهد امكان و توانائي ساختن نظمي نوين و كاملا متفاوت از نظام متكي بر ستم و بهره كشي انسان از انسان را مردود اعلام كند. ميخواهد نياز پرولتاريا به ايجاد حزب پيشاهنگ طبقاتي خويش را منكر شود. بورژوازي بين المللي ميخواهد بر انقلاب قهرآميز بمثابه تنها طريق رهائي از ستم و استثمار پرده بيفكند. ميخواهد برنامه ايجاد يك دولت انقلابي تحت رهبري پرولتاريا ـ ديكتاتوري پرولتاريا ـ بعنوان شرط گذر از جامعه طبقاتي به جهان كمونيستي را باعث تيره روزي و انحطاط توده ها معرفي كند و امثالهم. حكمت مدعي ضديت با چنين كارزاري است. اين ادعا از سوي  شخصي كه سالها قبل با تئوري بافي هاي خود به پيشواز كارزار ضد كمونيستي بورژوازي بين المللي رفت، بشدت تو خالي و مسخره جلوه ميكند. همو بود كه حزب سابقش را بر مبناي نفي دستاوردهاي پرولتاريا در دو تجربه انقلاب سوسياليستي شوروي و چين بنا كرد و بدين طريق كوشيد طبقه كارگر در ايران را از نقطه عزيمت و پشتوانه عظيم تئوريك و پراتيك طبقه جهاني ما محروم كند. همو بود كه در بحبوحه بحران جنبش بين المللي كمونيستي ـ دوراني كه پافشاري بر اصول و جمعبندي صحيح و انقلابي از علل شكست پرولتاريا با در دست گرفتن سلاح ماركسيسم ـ لنينيسم ـ مائوئيسم را طلب ميكرد ـ مقوله "رويزيونيسم پوپوليستي" را به ميان كشيد و با آماج قرار دادن آموزه هاي مائوتسه دون، راه حل معضلات و بحران را وارونه جلوه داد. همو بود كه اتفاقا با صحه گذاشتن بر گرايشات ناسيوناليستي كومله آنجا كه به محدود كردن دامنه مبارزه مسلحانه ياري ميرساند و مانع از گسترش آن به ساير نقاط ميشد، عملا ضربات بر دولت ارتجاعي و بطور كلي بر نظام امپرياليستي را تحديد و تضعيف نمود. همو بود كه تلاش عظيم و پيروزمند پرولتاريا و توده هاي زحمتكش شوروي براي در دست گرفتن سرنوشت خود و اعمال اراده طبقاتي و قدرت سياسي خويش تحت رهبري لنين و استالين ـ عليرغم همه كمبودها و محدوديتهايش ـ را عمدتا منفي و بي سرانجام جلوه داد. همو بود كه جهش هاي عظيم   پرولتاريا در چين تحت رهبري مائو كه با جمعبندي از تجربه ساختمان سوسياليسم در شوروي و شكست آن حاصل گشت و احاطه بر قانونمندي ادامه انقلاب تحت ديكتاتوري پرولتاريا و مبارزه بر رويزيونيسم و بورژوازي نوخاسته را براي طبقه كارگر جهاني به ارمغان آورد، به هيچ گرفت. اين حكمت است كه كمونيسم را صرفا بمثابه "نقد جامعه سرمايه داري" مطرح نمود و بسان منشويكهاي اوائل قرن بيستم روسيه كوشيد طبقه كارگر را نسبت به وظيفه كسب قدرت سياسي بي اعتنا گرداند. اين حكمت بود كه كارگران را به "اپوزيسيون" هميشگي بودن ـ بجاي تلاش براي تبديل شدن به طبقه حاكم ـ فراخواند و در ادامه منطقي اين خط، امروز شكل پوشيده اي از يك اپوزيسيون وفادار رفرميست را فرموله ميكند. و بالاخره، اين حكمت است كه مسئله چگونگي ساختمان جامعه نوين و ضرورت ارائه آلترناتيو مثبت در مقابل نظم موجود را مسكوت گذاشته و در واقع از طبقه كارگر دعوت ميكند كه بدون زره و سلاح روانه ميدان جنگ با بورژوازي شود.

حكمت مدعي جدال تئوريك عليه بورژوازي بين المللي است. اما واقعيت چيست؟ هنگامي كه اختلافات درون "حزب كمونيست ايران" كاملا آشكار گشت و ايدئولوژي و سياست رهبري حزب، فعاليتهاي عملي آن را ـ خصوصا در عرصه كردستان ـ به بن بست كشاند، بسياري بفكر فرو رفتند. در اينجا نقد مائوئيستي كه طي چند سال توسط "جنبش انقلابي انترناسيوناليستي" و ما از اين خط و ايدئولوژي شبه تروتسكيستي صورت گرفته بود، مي توانست نقشي راهگشا ايفاء كند. حكمت در مقابل اين اوضاع چه گفت؟ نخست، پرونده بحث و پاسخگوئي به مائوئيستها را مختومه اعلام كرد و به بدنه حزبش "تفهيم" كرد كه اينگونه بحثها زماني فايده داشت كه مائوئيسم يك جريان قدرتمند اجتماعي محسوب ميشد. اين استدلال جبونانه اي بود كه حكمت با هدف محدود كردن نفوذ نقد مائوئيستي در ميان پيشمرگان صادقي كه واقعا طالب انقلاب بوده و از بن بست و بحران موجود رنج مي بردند، مطرح نمود. او ميدانست و ميداند كه پرداختن به مائوئيسم ـ هر چند با تحريف و افترا انجام گيرد ـ سئوالات گزنده و خطرناكي را در ميان انقلابيون خواهان رهائي از بحران ايدئولوژيك ـ سياسي و عملي دامن مي زند. بجاي اينكار، حكمت مدعي شد كه ميخواهد بر سر "گرايشات و جنبشهاي سياسي و اجتماعي اصلي بورژوائي" يعني ناسيوناليسم و رفرميسم و دمكراسي و غيره به بحث و جدل بپردازد. با توجه به ديدگاه طبقاتي و خط عمومي حكمت و شركاء، روشن است كه برخوردشان به رفرميسم و دمكراسي هم چيزي بهتر از "نقد ناسيوناليسم" شان از آب در نخواهد آمد.

حكمت و همفكرانش پيشاپيش با حذف علني مسئله كسب قدرت سياسي و درهم شكستن ماشين دولتي از دستور كار حزبش، شالوده محكمي براي رفرميسم ريخته اند. بطور نمونه، اين ايرج آذرين بود كه در "بسوي سوسياليسم" شماره 3 نوشت: "مسئله كسب قدرت سياسي، راستش فكر ميكنم براي هر حزبي حداكثر دو سه بار در طول تاريخ آن ممكنست چنين مسئله اي مطرح شود. يكي دو بارش را شكست بخورد، ولي بالاخره در همين موارد معدود بايد بتواند تكليف خودش را با قدرت  سياسي يكسره كند. مسئله كسب قدرت سياسي مسئله هر روزه اي نيست كه ما ملزم باشيم مدام راجع به آن صحبت كنيم." او ادامه داد كه: "من تصور مي كنم طرح مسئله به اين شكل ميتواند نشان دلمشغولي سنتي باشد كه بايد از آن ببريم: سنت ضد استبدادي، سنت "ضد رژيمي"، كه اساس تبيين آن اينست كه بايد "دولت" را گرفت. اما تمام ماركسيسم، تمام كمونيسم كارگري بر سر تقابل طبقات است، نه تقابل با دولت." زير سئوال بردن كسب قدرت سياسي بعنوان نخستين و تعيين كننده ترين گام در انقلاب، همانا رفرميسم است. آن تقابل طبقاتي هم كه بدون تقابل با دولت بعنوان ارگان سلطه يك طبقه بر ساير طبقات صورت گيرد، چيزي جز برخورد سازشكارانه براي كسب امتياز در چارچوب نظم موجود نخواهد بود.

حكمت هم در جزوه "تفاوتهاي ما"، علنا و با حرارت، دلبستگيش به اصلاحات را بنمايش گذاشت. او گفت: "بهبود اوضاع اقتصادي و سياسي و فرهنگي در چهار چوب همين جامعه موجود  امر دائمي و پيش فرض وجود كارگر و سوسياليسم كارگري بعنوان يك جريان انقلاب اجتماعي است"؛ "تك تك اين اصلاحات را با تمام وجودم ميخواهم." (تاكيدات از ماست) آري، آقاي حكمت همه اينها را در لابلاي عباراتي "ضد رفرميستي" گنجاند تا اين واقعيت اساسي را از پنهان دارد كه بقول لنين: "اصلاحات از بالا، همواره نيم بند و رياكارانه هستند و هميشه يك تله بورژوائي يا پليسي در خود پنهان دارند"، "تاكتيك هاي اصلاح طلبانه كمترين امكان رسيدن به اصلاحات واقعي را دارند. موثرترين راه دنبال كردن تاكتيكهاي مبارزه انقلابي طبقاتي، استقلال طبقاتي، نيروي توده اي و پيگيري آنست. اصلاحات همواره غيرواقعي، ناروشن و مملو از روحيه زوباتوفيسم (رفرميسم تبليغ شده توسط پليس براي مقابله با انقلاب) است." (باز هم درباره كابينه دومائي) با اين حساب، جدل رفرميستي حكمت با بورژوازي تنها ميتوانست در اين محدوده دور بزند كه چه كسي رفرميست بهتر و پيگيرتري است.

"نقد" حكمت از دمكراسي بورژوائي بيشتر از آنكه نقد باشد، ستايش بود. حكمت در جزوه "تفاوتهاي ما" با ارائه دركي غير طبقاتي از انسان و حقوق انساني، به نشخوار تبيينات فلسفي بورژوازي تحت نام ماركسيسم پرداخت. در حالي كه اينگونه تئوري بافي ها حول اصالت انسان، پشتوانه فلسفي دمكراسي بورژوائي است. حكمت از همان زمان تاسيس حزبش اين ايده انحرافي را اشاعه داده كه گويا بورژوازي ديگر نماينده دمكراسي نبوده و در عصر حاضر طبقه كارگر پرچمدار دمكراسي است. در اين بحث رويزيونيستي، آنچه مخدوش شده محتواي طبقاتي دمكراسي است. در استعفاء نامه حكمت نيز ارزش ها و اصولي تبليغ شده كه تماما منطبق با دمكراسي بورژوائي ـ منجمله دمكراسيهاي امپرياليستي ـ است. في المثل حكمت در توضيح ضرورت رها كردن "حزب كمونيست" ميگويد: "بهر حال از نظر رستگاري شخصي و سعادت فردي هم كه شده، اين جدائي براي من ضروري بود." (كمونيست 63 ـ تاكيدات از ماست) اين يعني تبليغ "گليم خود را از آب بيرون كشيدن" و از زاويه منافع شخص خود به دنيا و تحولات و ضروريات نگريستن. اينها بخشي از توجيهات و تبليغات رايج در خدمت تحكيم دمكراسيهاي بورژوائي است كه رسانه هاي گروهي و دستگاه آموزشي غرب امپرياليستي از صبح تا شب بخورد اهالي ميدهد. باور و تعلق خاطر حكمت به دمكراسي غربي تا بدانجاست كه در توضيح و روشي كه در برخورد به كانديداتوري يكي از مخالفانش براي دفتر سياسي اتخاذ كرده، و در ضميمه 2 نشريه كمونيست شماره 63 منعكس گشته، چنين  ميگويد: "ايشان از كانديداتوريش دفاع كرد، منهم با انتخابشان مخالفت كردم. مثل همه ممالك دمكراتيك." در همين جمله كوتاه، قبله آمال آقاي حكمت برملا ميشود: ممالك دمكراتيك و امپرياليستي غرب. همانها كه بدون شك از نظامي دمكراتيك برخوردارند و روشهاي دمكراتيك را دنبال ميكنند؛ منتهي دمكراسيشان محتواي طبقاتي معيني دارد و منافع طبقه معيني را تامين ميكند: بورژوازي. اين نكته اي است كه آقاي حكمت ناگفته ميگذارد ـ چه در مورد دمكراسيهاي غربي، چه در مورد روشهاي دمكراتيك خودش.

حكمت كه مدعي "دفاع" از كمونيسم است، جسته و گريخته يادي هم از ماركس و لنين ميكند؛ اما با صدائي آنقدر ضعيف و شرمسارانه كه بيشتر به نجوا شبيه است تا اعلام موضع ايدئولوژيك. حكمت آنجا كه از ماركس سخن ميگويد با حذف مهمترين جمعبندي و آموزه وي يعني ضرورت برقراري ديكتاتوري پرولتاريا جهت گذار از سوسياليسم به كمونيسم، از او يك ليبرال متعارف مي سازد كه "ويژگي" وي در قدرت مقابله تئوريك با متفكران و آكادميسين ها و فلاسفه هم عصر خود بوده است. حكمت كه خود از تفرعن روشنفكرانه سرشار است و معيار وي و دنباله روانشان براي سنجيدن هر فرد يا جريان سياسي، در ميزان "سواد" ـ يا در واقع توانائي تئوري بافي و حرافي ـ اوست، ماركس را نيز اينچنين محك ميزند. امروز كم نيستند آكادميسين ها و شخصيتهاي آشكارا ضد كمونيست يا سوسيال دمكراتي كه به ماركس بخاطر "سواد تئوريكش" احترام ميگذارند اما راه و ابزاري كه براي دگرگون ساختن جامعه ارائه داده است ـ مشخصا ضرورت حزب، ضرورت اعمال قهر انقلابي و خرد كردن تمام و كمال ماشين دولتي موجود، و ضرورت برقراري ديكتاتوري پرولتاريا در سراسر دوران گذار ـ را قبول ندارند. به يك كلام، رجوع حكمت به ماركس، رجوع به كمونيسم انقلابي بنيان نهاده شده توسط ماركس نيست؛ رجوع به آرامش "هاي گيت"[i]   و گورهاي كهنه و بي آزار در قلب پايتخت هاي امپرياليستي است. در مورد لنين، پرونده آقاي حكمت از اين هم خرابتر است. او كسي است مدتها قبل براي كمرنگ كردن و به فراموشي سپردن لنينيسم، اصطلاح "ماركسيسم لنيني" را اختراع كرد. او كسي است كه به تئوري حزب پيشاهنگ، بدانگونه كه در "چه بايد كرد؟" لنين مطرح شده اعتقادي نداشت. حال آنكه درك و بكار بست اين تئوري بود كه باعث جهش در حركت طبقه كارگر جهت اعمال رهبري پرولتري بر انقلاب و كسب پيروزمندانه قدرت سياسي شده و يك تكامل در تئوري ماركسيستي بحساب مي آيد. او بدنبال شروع كارزار ضد كمونيستي جاري، براي آنكه رضايت خاطر بورژوازي بين المللي را بدست آورد، از پشت بلندگوي تبليغاتي امپرياليسم بريتانيا (بي بي سي) اعلام داشت: "حزب ما هيچگاه خود را ماركسيست ـ لنينيست نخوانده است!" امروز حكمت از پايين كشيدن مجسمه هاي لنين در اروپاي شرقي و روسيه شكايت ميكند، اما ظاهرا مخالفتي با پايين كشيدن مجسمه استالين در گرجستان و آلباني و تشديد دروغ پردازي و بهتان زني به وي توسط حكام شوروي و امپرياليستهاي غربي ندارد. حكمت اين حقيقت را پرده پوشي ميكند كه بورژوازي مجسمه لنين را بمثابه رهبر و بنيانگذار حزب پيشاهنگ پرولتري، رهبر انقلاب مسلحانه عليه نظم كهن، رهبر دولت نوبنياد ديكتاتوري پرولتاريا در شوروي بمثابه نخستين پايگاه انقلاب جهاني عليه نظام طبقاتي، رهبر و بنيانگذار انترناسيونال سوم (كمينترن) و آموزگار پرولتاريا و خلقهاي ستمديده جهان بزير ميكشد: اينهاست آماج واقعي كارزار ضد كمونيستي. بورژوازي به عبث مي خواهد تاريخ را بدين طريق واژگون سازد و از آن انتقام بگيرد. مجسمه هاي استالين را نيز دقيقا به همين علت پايين آوردند. حال اگر كسي مانند آقاي حكمت پيدا شود كه ظاهرا با "بي احترامي" نسبت به لنين توافقي نداشته باشد اما از حمله به استالين قند در دلش آب شود، بايد صراحتا اعلام كرد كه مسئله اش دفاع از كمونيسم و مقابله با كارزار بورژوازي بين المللي نيست؛ بلكه قصد عوامفريبي دارد.

برخلاف آنچه حكمت و پيروانش وانمود ميكنند، ادعاي "دفاع از كمونيسم" از جانب ايشان بهيچوجه امري منحصر بفرد نيست. اين هم از شگردهاي تبليغاتي و بازار گرمي هاي حكمت است كه متاع كهنه خود را "ويژه" و "دست اول" جلوه ميدهد. انگار نه انگار كه امروز در سطح جهان صف رنگارنگي از برخي رويزيونيستهاي طرفدار شوروي، بعضي از تروتسكيستها، شبه تروتسكيستها، "سه جهاني هاي" سابق، انحلال طلبان "سوسياليست" و ليبرال هاي "چپ" تشكيل گشته كه همگي با ابراز نگراني از پايان يافتن رسالت تاريخيشان كه همانا فريب توده هاي تحت ستم و استثمار است، از كمونيسم به "دفاع" برخاسته اند. امروز جناح هائي از فدائيان اكثريت و راه كارگر با نحوه استدلالي نظير منصور حكمت و بسيار پخته تر و منسجم تر از وي "مدافع" كمونيسم شده اند. منتهي چه كمونيسمي؟ كمونيسم بي يال و دم و اشكم! كمونيسم بدون ايدئولوژي، بدون حزب پيشاهنگ، بدون قهر انقلابي و جنگ، بدون ديكتاتوري پرولتاريا، بدون انقلاب اكتبر و انقلاب چين و انقلاب فرهنگي، كمونيسم بي آزار و بي خطر و اخته، كمونيسم منطبق بر اركان اساسي كارزار ضدكمونيستي.برخورد مرتجعين حاكم در كشورهائي كه مضحكه پارلماني را مجاز ميشمرند، به اين نوع "مدافعين" كمونيسم جالب توجه است. في المثل در تركيه، "سه جهاني" هاي سابق كه حركات سازشكارانه و مرتجعانه شان شهره خاص و عام است، به "دفاع" از كمونيسم برخاسته و در نمايشات انتخاباتي، هدف حزب خويش را "دستيابي به جامعه بي طبقه" اعلام نموده اند. رژيم تركيه هم با آنها كاري ندارد و مثل كانديداهاي ديگر فرصت و امكانات تبليغي در اختيارشان قرار داده و بطور غير رسمي انحصار نطق انتخاباتي در كارخانجات و زاغه نشين ها را به ايشان عطا كرده است. زيرا اينان ابزاري هستند براي اشاعه توهم نسبت به سيستم در بين توده هاي تحتاني: "دفاع" از كمونيسم و "دستيابي به جامعه بي طبقه" از كانال انتخابات در چارچوب دولت ارتجاعي تركيه! آيا حكمت آرزو نميكند كه ايكاش شرايط ايران مثل تركيه بود؟!

خلاصه كنيم، حكمت و شركاء بمثابه روشنفكران "چپ" بورژوا ليبرال در ايران، اين امتياز را نسبت به ديگر اعضاء طبقه خود دارند كه امكان بپاخيزي و تلاطم توده اي را مي بينند. آنها با چنين دورنمائي، فلسفه وجودي خويش كه مهار و كنترل جنبش هاي كارگري است را تبيين ميكنند. در حال حاضر جاده فعاليت قانوني و علني رفرميستي در ايران مسدود است و اين واقعيت حكمت و همفكرانش را رنج ميدهد. ولي در كشورهاي امپرياليستي، اين عرصه ـ خيلي بيشتر از آنچه امثال حكمت توقعش را دارند ـ باز است. پس پيش بسوي فعاليت در اروپا! پيش بسوي تمرين دريوزگي در بارگاه انحصارات سرمايه داري! پيش بسوي دعوت كارگران مهاجر به سازش با بورژوازي و نينديشيدن به انقلاب قهرآميز! از اين روست كه نمونه بارز فعاليت "كمونيسم كارگري" ـ بنا به اعتراف حكمت ـ ميشود انتشار "كارگر امروز": نشريه اي غير حزبي، غير ايدئولوژيك، مسالمت آميز و قانوني كه صفحاتش پر است از اخبار و نظرات سنديكاليستي ـ رفرميستي. حد نهائي پيشرفت "كارگر امروز" تبديل شدن به نشريه فارسي زبان "فدراسيون جهاني كار" است؛ همانطور كه محدوده پيشرفت حكمت نيز اگر شانس بياورد دبير اتحاديه يا حداكثر نماينده پارلمان شدن در چارچوب نظام و دولت ارتجاعي موجود است.

منصور حكمت بر مبناي هر آنچه كه برشمرديم، يك رويزيونيست است ـ هر چند رويزيونيستي تراز اول نيست. علت را بايد در كهنه و تكراري بودن رويزيونيسمي كه وي عرضه ميكند جستجو كرد. رويزيونيستهاي نخبه نظير كائوتسكي، خروشچف و دن سيائوپين اين امتياز را داشتند كه با تكيه به واقعيات موجود و تغيير و تحولات جاري، زيركانه بر استراتژي و اهداف و برنامه طبقه كارگر تحت عناوين كمونيستي خط بطلان ميكشيدند و آنها را تحريف شده ارائه ميدادند. اما "هنر" حكمت صرفا دست چين كردن استدلالات و تحريفات اين "پيش كسوتان" است. به همين خاطر اگر وي و دنباله روانش فكر ميكنند كه روزي نام حكمت بعنوان "راس اليت روشنفكري كمونيسم كارگري" در كنار امثال كائوتسكي و تروتسكي در تاريخ ثبت خواهد شد اشتباه ميكنند. اگر جائي براي نوشتن نام وي در دفتر يادداشت تاريخ پيدا شود، در رديف فرخ نگهدارها و كشتگرها است كه "افتخار" از پشت خنجر زدن به يك جنبش انقلابي و تضعيف و به تلاشي كشاندن آن را نصيب خويش ساخته و بدين سبب خشم و نفرت انقلابيون و توده هاي آگاه را براي خود خريده اند. 

 

www.sarbedaran.org



[i] گورستاني در لندن و محل دفن كارل ماركس