گزيده
هايي از
كردستان
و دورنماي قدرت سياسي سرخ
(جهاني براي فتح،
شماره 5، 1365)
از حقيقت دوره دوم،
شماره 13، آبان 1367 – www.sarbedaran.org
جنبش انقلابي در
سراسر كردستان ميتواند ـ و با توجه به وضعيت جاري منطقه ميبايد از تضادهاي ميان
طبقات ارتجاعي حاكم دولتهاي خراجگزار سود جويد. اما تحت هيچ شرايطي چنين ملاحظات
تاكتيكي، نبايد از برتري و حق تقدمي بر جهتگيري درست انقلابي برخوردار باشد. نبايد
اجازه داد اين تاكتيكها خط اساسي مرزبندي ميان دشمنان انقلاب ـ بدون توجه به اينكه
در كدام كشور مستقر هستند يا كدام يك از دو بلوك امپرياليستي را نمايندگي ميكنند
يا با آن متحد ميباشند ـ و نيروهاي اصيل انقلاب، بويژه نيروهاي كمونيستي انقلابي
را تيره و مخدوش نمايند. در مبارزه
انقلابي، دادن بعضي امتيازات و سازشهاي تاكتيكي اجتناب ناپذيرند، اما كار خيانت
وقيحانه به آرمانهاي انقلابي بطور مكرر تحت نام سياستهاي واقع بينانه توجيه شده
است؛ سياستهاي واقع بينانه اي كه بنابر ادعا قصد استفاده از تضادهاي كمپ دشمن را
داشته اند. صفحات تاريخ ـ كه تاريخ كردستان از آن مستثني نيست ـ مملو از وقايع
دردناكي از عقبگردهاي جد ي يا خيانتهاي كاملا آشكاري است كه در دنباله روي
كوركورانه از رئاليسم (واقعگرائي) يا تحت پوشش چنين رئاليسمي رخ داد و ستمگران را
قدرت بخشيده و بطور جد ي پيروزيهاي گذشته و توان ستمكشان را تحليل برده است.
ملاحظات تاكتيكي
بايد تحت تمامي شرايط تابع كل استراتژي انقلابي باشد. اين ملاحظات بايد بر اصولي
محكم استوار گردد ـ اصولي كه در مواجهه با تغيير شرايط و گلوله هاي شكرآلود يا قول
و قرارهاي دروغين دشمن به تزلزل و بي ثباتي دچار نشود. تحت هر شرايطي تاكتيكهاي
متخذه براي استفاده از تضادهاي ميان مرتجعين ميبايست گووه اي درون كمپ دشمن جاي
دهد و در كل دشمنان را تضعيف نمايد. اين تاكتيكها ميبايد نه فقط در ناحيه يا حتي
منطقه كردستان در يكي از كشورهاي مربوطه، بلكه در همه آنها، شرايط را براي مبارزه
انقلابي تسريع كند. براي يادگيري از دشمن هنوز چندان دير نيست. حتي يك بررسي سرسري
از سياستهاي بريتانيا و آمريكا عليه جنبش انقلابي در كردستان نشان ميدهد كه آنها
هميشه مواظبند تا از اشتباه تقويت جنبش انقلابي در كردستان (بطور كلي) بضرر
عروسكهاي وفادارشان اجتناب ورزند. مثلا هر موقع آنها بطور تاكتيكي متوسل به
استفاده از نيروهاي معيني در منطقه كردستان اين يا آن كشور بعنوان وسيله اي جهت
دسيسه هاي ارتجاعيشان ميشوند هدفشان بدست آوردن كار مطلوبتر از هركدام از دست
نشاندگانشان ميباشد.
كسب قابليت برخورد
درست با اين تضادها و بكاربستن صحيح سياست استواري بر اصول و انعطاف پذيري در
تاكتيكها بيش از هر چيز در گرو داشتن يك حزب پيشاهنگ پرولتري است. همانگونه كه
بيانيه جنبش انقلابي انترناسيوناليستي مطرح نمود:
«نقش مستقل طبقه كارگر و توانائيش ـ از
طريق حزب ماركسيست ـ لنينيست وي ـ در برقرار كردن هژموني در مبارزه انقلابي، كليد
بسرانجام رساندن انقلاب دمكراتيك است. تجربه مكرر و مكرر نشان داده كه وقتي يك بخش
از بورژوازي ملي به جنبش انقلابي ميپيوندد، نميتواند يك انقلاب دمكراتيك نوين را
رهبري كندو نخواهد كرد، چه رسد به هدايت تا به آخر آن. بهمين ترتيب، تاريخ
ورشكستگي جبهه ضدامپرياليستي (يا بطور مشابه جبهه انقلابي) كه توسط حزب ماركسيست
لنينيستي رهبري نشود را بنمايش گذاشته است؛ حتي زمانيكه چنين جبهه اي و يا نيروهاي
درون آن رنگ آميزي ماركسيستي (در اصل شبه ماركسيستي) اتخاذ كنند. اگرچه چنين
تشكلات انقلابي مبارزات قهرمانانه اي را رهبري كرده و حتي ضربات سختي بر
امپرياليسم وارد آورده اند، اما به اثبات رسانده اند كه از نظر ايدئولوژيك و
تشكيلاتي قادر به مقاومت در مقابل نفوذ امپرياليستي و بورژوائي نيستند. حتي در
نقاطي كه چنين نيروهائي قدرت سياسي را كسب كرده اند قادر به متحقق كردن تغيير
انقلابي تمام عيار جامعه نبوده و دير يا زود توسط امپرياليستها سرنگون ميشوند و يا
اينكه خودشان به يك قدرت نوين ارتجاعي حاكم در اتحاد با امپرياليستها تبديل
ميگردند.»
***
منــاطــق
پـايـگــاهـي ســرخ
استقرار مناطق آزاد
شده پايگاهي، شالوده اي را جهت دست زدن به جنگ خلق فراهم ميسازد. قدرت سياسي
دمكراتيك نوين توده ها تحت رهبري پرولتاريا از طريق بسيج سياسي مردم در مبارزه
مسلحانه اي كه با انقلاب ارضي و ديگر تحولات انقلابي اجتماعي ضروري درآميخته باشد،
ميتواند استقرار يابد. چنين مناطق آزاد شده اي نطفه يك رژيم نوين و مستقل ميباشد ـ
مناطقي كه در آن توده هاي ستمديده كه در معرض سبعانه ترين ستم ملي بمثابه يك كرد
نيز قرار داشته اند، ميتوانند اعمال قدرت سياسي كنند. چنين مناطق پايگاهي سرخي،
پرچم سرخ انقلاب را به اهتزاز درآورده و مانيفست سياسي زنده اي ميشود كه مردم
كشورهاي مربوط بخود و حتي فراتر از آن را فراميخواند. تولد رژيم نوين انقلابي در
مناطق آزاد شده، پاياني در خود نيست؛ بلكه ميبايد بمثابه پايگاهي جهت بسط نيروهاي
مسلح انقلاب، تعميق انقلاب ارضي، متحول ساختن مناسبات توليدي عقب مانده، و
بنابراين ايجاد شرايط سياسي و نظامي بهتري براي درگير ساختن دشمن در جنگ انقلابي
حتي در ابعادي عظيمتر، و حركت بسوي پيروزي نهائي عمل كند. همانطور كه مائوتسه دون
گفت «... توسعه قدرت سياسي از طريق پيشروي موج وار و غيره و غيره؛ فقط از اين طريق
است كه ميتوان اعتماد توده هاي انقلابي سراسر كشور را جلب كرد... فقط از اين طريق
است كه ميتوان طبقات ارتجاعي حاكم را با دشواريهائي عظيم مواجه ساخت؛ زمين را
زيرپايشان بلرزه درآورد و تلاشي دروني آنها را تسريع كرد. فقط از اين طريق است كه
واقعاً ميتوان ارتش سرخي بوجود آورد كه به ابزار عمده انقلاب بزرگ آتي تبديل گردد.
خلاصه، فقط از اين طريق است كه ميتوان اوج گيري انقلاب را تضمين كرد.» (از يك جرقه
حريق برميخيزد)
چنين مناطق پايگاهي
سرخي فقط از طريق بسيج سياسي و مبارزه مردم و از طريق جنگي كه بر خلاقيت آنها
استوار باشد ميتواند بظهور رسد. بدون اتكاء بر توده ها نه ميتوان از قدرت سياسي
انقلابي دفاع كرد و نه آنرا گسترش داد. انرژي انقلابي و خلاقيت آنها حقيقتاً فقط
از طريق جنگي آزاد ميگردد كه آن جنگ مناسبات اجتماعي كهن صدها ساله را آماج حملات
خود قرار دهد ـ مناسباتي كه توده ها را در خدمت منافع طبقات استثمارگر و همچنين
امپرياليسم خارجي و نوكرانش برده ميسازد. مضافاً، شركت فعالانه در چنين جنگ
انقلابي و حمايت فعال از آن، توده ها را قادر ميسازد كه خود را دگرگون و انقلابي
ساخته و براي اعمال قدرت سياسي ـ بمثابه صاحبان جامعه نوين ـ خود را تربيت كنند. اينست
معناي جنگ خلق و برتري آن، چيزي كه در مقابلش ارتش دشمن و برتري تكنيكي آن بطور
اجتناب ناپذيري بي اثر خواهد بود. آنچه نهايتاً تعيين كننده است مردم و خلاقيت
انقلابي آگاهانه سياسي آنهاست و نه اسلحه.
تشكلات ناسيوناليست
ارتجاعي مانند حزب دمكرات كردستان عراق (قياده موقت) بكنار، حتي در ميان تشكلات
مترقي و انقلابي نيروهاي ناسيوناليست كرد، بينش طبقاتي و ايدئولوژي ناسيوناليستي
آنها مانعي است جد ي در مقابل توانائيهايشان در هدايت جنگ عليه رژيمهاي ارتجاعي. برخلاف
بينش پرولتارياي انقلابي، بينش بورژوازي كرد و ديگر صاحبان مالكيت ارضي طبعاً
اجازه بسيج كامل و بيداري سياسي دهقانان، پرولترها و نيمه پرولترها را (كه تمايلات
انقلابيشان نميتواند فقط با تعويض يكدسته ستمگر بجاي دسته ديگري از ستمگران
برآورده شود، بلكه بجاي اين نيازمند پيروزي انقلاب دمكراتيك نوين بر فئوداليسم،
سرمايه داري بوروكرات و امپرياليسم است) نميدهد و نميتواند بدهد.
نيروهاي
ناسيوناليست تلاش ميكنند مبارزه انقلابي پرولتاريا و دهقانان را محدود كنند؛ آنها
ميكوشند بضرر طبقات زحمتكش و مبارزه طبقاتي پرولتاريا توده ها را با ناسيوناليسم
كرد تحميق كنند. بگونه اي طنزآلود اين امر فقط انقياد ملت كرد در چنگال ستم ملي را
طولانيتر ساخته است.
اجتناب ورزيدن از
امر درهم آميختن مبارزه مسلحانه با انقلاب ارضي، براي جلب مالكان فئودال در مبارزه
عليه ستم ملي، فقط شور و شوق انقلابي دهقانان كه نيروي عمده مبارزه مسلحانه هستند
را پائين آورده است. آنهائي كه امروز بر سر راه دهقانان فقير در كار مصادره زمين
يا هجوم به انبارهاي غله و كالاي مالكان ارضي فئودال مي ايستند، بعد، از كمبود
پيشمرگه يا بيعلاقگي آنها از درگيري با دشمن ناله سرميدهند. بدون دامن زدن جسورانه
به شور و اشتياق انقلابي توده هاي وسيع مردم و اتكاء به آن بمثابه ـ بقول مائو ـ
دژ پولاديني براي انقلاب جنگ انقلابي نميتواند با موفقيت به پيش برده شود. مائوتسه
دون در مقابل كساني كه دهقانان و توده ها را متهم به افراط و زياده روي در حرارت
انقلابيشان ميكردند، از خلاقيت و شور و شوق انقلابي توده ها دفاع كرد و گفت، «در
جائيكه دو برخورد متضاد نسبت به پديده ها يا مردم وجود داشته باشد، ناگزير دو نظر
متضاد بظهور ميرسد: «وحشتناك است!» و «بسيار خوبست». «پابرهنگان» و «پيشاهنگان
انقلاب» ـ نمونه هاي زيادي از اين مورد بدست ميدهد.» (گزارشي درباره بررسي جنبش
دهقاني در حونان)
در مناطقي كه تحت
نفوذ يا كنترل نيروهاي ناسيوناليست انقلابي يا مترقي كرد ميباشد، سياست دسن نزدن
به مناسبات اجتماعي موجود، پيش نبردن و گسترش ندادن انقلاب ارضي، سياست همراهي با
آتوريته فئودالي كهن، با شيوخ، ملايان و ديگر عناصر ارتجاعي، سياست عدم استقرار يك
رژيم مستقل قدرت دمكراتيك نوين خلق بشكلي مناسب، فقط ميتواند پايه سياسي و اجتماعي
جنگ انقلابي را تخريب كند.
بدرجات زيادي،
مشكلات تجربه شده در دفاع از اين مناطق به اصطلاح آزاد شده در دفاع از اين مناطق
در مقابل حملات دشمن، از اين سياست غير پرولتري نشئت ميگيرد ـ سياستي كه مانعي در
مقابل مبارزه توده هاي زحمتكش در استقرار رژيم انقلابي خودشان و متحول كردن جامعه
بوده يا حتي آگاهانه از آن ممانعت بعمل ميآورد. بنابراين مناطق «آزاد شده» عملا
فقط از جولان آزادانه سربازان دشمن «آزاد شده» هستند و نه از ساختار كهنه قدرت
سياسي ارتجاعي و ساخت كهنه مناسبات اجتماعي توليد. تحت چنين شرايطي، عدم رغبت توده
ها در اينكه جانانه بجنگ در دفاع از مناطق آزاد شده برخيزند فقط ميتواند بماهيت خط
سياسي سازماني كه اين مناطق را تحت كنترل دارد، مربوط باشد. بخصوص زمانيكه اين خط
سياسي بجاي حفظ و گسترش مبارزه مسلحانه و مناطق پايگاهي، بيشتر علاقمند به استفاده
از مبارزه مسلحانه جهت اعمال فشار بر رژيم ارتجاعي بعنوان وجه المصالحه با رژيم
حاكم در مذاكرات باشد؛ يا علاقمند اتكاء بر «حمايت» سوسيال امپرياليستها يا
دولتهاي ارتجاعي ديگر باشد، آنگاه بي رغبتي توده ها در جنگ براي دفاع از چنان
مناطق آزاد شده اي چندان غير قابل درك نخواهد بود ـ بالاخره هرچه باشد خود آن خطوط
سياسي حاكم هم برنامه چسبيدن به توده ها را ندارند.
تمام اين مسئله
بطور تنگاتنگي با امور نظامي تداخل كرده و بر آن تاثير ميگذارد. بدون ساختمان و
بسط مناطق آزاد شده راستين بمثابه مناطق پشت جبهه اي كه از آنجا مبارزه مسلحانه
ميتواند حمايت سياسي، اجتماعي، اقتصادي و نظامي كسب كند، و بدون بسيج كامل توده ها
و آگاه كردن آنها از نظر سياسي، امر جلب دشمن به عمق سرزمينهاي خودي براي پيشبرد
نبردها در جائيكه ميتوان دشمن را از برتري تاكتيكيش محروم ساخت، دست زدن به حملات
ناگهاني، محاصره كردن و به تله انداختن دشمن و غيره، امكان ناپذير خواهد بود. تمام
برتريهاي نظامي پيشبرد جنگ خلق ديگر در دسترس پيشمرگه نخواهد بود. و بدين ترتيب
گرايشاتي بظهور خواهد رسيد مبني بر اتكاء به تسليحات مدرن و كمك از منابعي در
بهترين حالت مشكوك؛ تكيه كردن به امپرياليستهاي بيگانه و حتي سازش. همانگونه كه
مائو بعنوان يك ضرورت مطرح ساخت، «تو به روش خود بجنگ، و من به روش خود خواهم
جنگيد.»
بدبيني، شكست طلبي،
پربها دادن به كارآئي جنگي دشمن، در جستجوي حمايت يك قدرت امپرياليستي بودن (كه
اينروزها اغلب شوروي موردنظر است)، بناگزير پاخواهد گرفت. اين سرنوشت شماري از
نيروهاي ناسيوناليست انقلابي سابق (حتي در پوشش شبه ماركسيستي) بوده است.
***
جنگ ارتجاعي رژيم
خميني عليه كردستان، كه آنزمان توسط بني صدر رئيس جمهور وقت هدايت ميشد، تلاشي مهم
و پر ريسك از جانب طبقه حاكمه جديد بود و از نياز آنها به مستحكم كردن قدرتشان و
بطور كلي سركوب مجموعه برآمد انقلابي كه سراسر كشور را در برگرفته بود، سرچشمه
ميگرفت. آخوندها بسرعت تشخيص دادند كه انقلاب ظرفيت شتاب گيري خطرناكي در كردستان
دارد و كردستان ميتواند تبديل به يك منطقه پايگاهي براي تعميق و حتي بسرانجام
رساندن انقلاب ضدامپرياليستي، ضد فئودالي در ايران شود. مبارزه در كردستان تاريخچه
اي طولاني داشته و با داشتن ريشه هاي عميق در ميان توده هاي كرد براحتي ميتوانست
يك جنبش انقلابي توده اي عليه ستم ملي، امپرياليسم و مناسبات توليدي فئودالي توليد
كند؛ خصوصاً اگر توسط پرولتاريا و كمونيستهاي اصيل رهبري ميگشت. جنبش در كردستان،
بهمان صورتش، خود جزء بسيار مهمي از برآمد انقلابي توده اي بود كه تاج و تخت خونين
شاه را سرنگون ساخت. يك اعتلاي جديد و كيفيتاً عاليتر در كردستان ميتوانست تكانهاي
دوباره اي به كل كشور داده و ارتش عظيم دهقانان در روستاهاي ايران را بيدار كرده و
مبارزه ديگر اقليتهاي ملي را تشديد و بطور كلي نيروهاي انقلابي را تقويت نمايد.
در سراسر كشور هنوز
توده ها در تحرك بودند و انتظار داشتند كه تمام پايه ها و اركان اقتصادي ـ اجتماعي
سلطه و استثمار امپرياليستي كاملا از كار انداخته شده و دمكراسي كامل براي مردم
حاصل شود. از بين بردن ستم ملي و ريشه كن ساختن مناسبات اقتصادي نكبتبار نيمه
فئودالي در روستاها اجزاء مهمي از تحول انقلابي ضروري براي رهائي كل كشور از
تارهاي شبكه بين المللي امپرياليستي و تحقق آمال مردم براي انقلاب دمكراتيك نوين
بود. و كردستان خطه اي بود ـ نه چندان كوچك ـ كه پرولتاريا ميتوانست توده ها را در
متحقق ساختن اين آمال و رهائي خويش از غل و زنجير رژيم خميني كه در حال احياي
ديكتاتوري كمپرادور فئودالي بود، هدايت كند. بدليل ستم ملي، مسئله عاجل ارضي، و
ديگر دلايل تاريخي، كمونيستهاي انقلابي اين امكان را داشتند كه توده ها را در
انجام انقلاب مسلحانه ارضي و ديگر تحولات دمكراتيك انقلابي هم در زيربناي اقتصادي
و هم در روبنا بسيج و سازماندهي كنند. تمام اينها ميتوانست توانائي آنها را در
ايجاد يك ارتش انقلابي توده اي بمنظور شركت در اين تحولات انقلابي و دفاع از آن در
مقابل هر مانعي، بشدت تسريع كند. جدا از ترس آخوندها تحقق اين امر كاملا بمعناي
برافراشتن پرچم پر شكوه سرخ بود ـ امري كه نه تنها الهامبخش ايران و منطقه ، بلكه
مردم سراسر جهان، ميگشت.
بدون شك نتيجه في
الفور ظهور چنين پايگاه سرخي در كردستان ـ پايگاهي كه ميتوانست از قدرت دمكراتيك
خلقي نوين خويش توسط يك ارتش واقعاً انقلابي پيشمرگه دفاع كند ـ عبارت ميبود از
ايجاد تحولي موثر در فضاي سياسي ايران. رژيم خميني سريعاً تشخيص داد كه توفان سرخي
از كردستان ميتواند ماسك خرافه اسلامي آغشته به گزافه گوئيهاي قلابي ضدامپرياليستي
وي را بكناري بزند و روي او را بيش از پيش در ميان توده هاي ايران افشاء و منفرد
سازد. در اينصورت با گرد آمدن بخشهاي پيشرو توده ها بزير پرچم انقلاب در حال
پيشروي و تحت رهبري پرولتاريا در كردستان، مبارزه طبقاتي ميتوانست چرخشي خطرناك
براي كمپرادورها و فئودالهاي آخوند جاه طلب در برداشته باشد. در هم آميختن تنگاتنگ
مبارزه انقلابي در شهرها و ديگر مناطق با امر حمايت از جنگ انقلابي و تغيير و
تحولات انقلابي در كردستان، ميتوانست پايگاه اجتماعي جنبش كمونيستي را گسترش داده
و تقويت كند و برنامه جنبش كمونيستي براي انقلاب دمكراتيك نوين را در سراسر كشور
توده گير سازد. چنين وضعي كمونيستهاي انقلابي را قادر ميساخت كه توده ها را از نظر
سياسي تعليم داده و ظرفيت نظاميشان را براي درگيريهاي تعيين كننده اي كه در آينده
شكل ميگرفت، افزايش دهند. مضافاً، حتي در صورت شكست نيروهاي انقلابي در باقي كشور،
كردستان كماكان ميتوانست منطقه اي پايگاهي را براي انقلابيون تامين سازد تا اينكه
شرايط مجدد، براي تعرضي همه جانبه عليه رژيم مهيا گردد.
اما بحران سياسي و
ايدئولوژيكي كه پس از كودتاي ارتجاعي در چين متعاقب مرگ مائو به اوج خود رسيد، بر
توانائي كمونيستهاي انقلابي ايران در درك كامل از فرصتهاي انقلابي و استفاده از
آن، لطماتي جد ي وارد آورد. بر زمينه اين بحران، بالاخص آغاز جنگ ايران و عراق
كاستيها و اشتباهات كمونيستهاي انقلابي را تشديد كرد؛ و به انحلال مسئله ملي و
اهميت استراتژيك مبارزه مسلحانه در كردستان بمثابه بخشي از مبارزه عمومي براي كسب
قدرت سياسي پا داد. اتحاديه كمونيستهاي ايران (سربداران) در مقاله اي مفصل كه در
ارگان مركزيش ـ حقيقت ـ درج گشته، و سپس در شماره چهارم جهاني براي فتح تجديد چاپ
شده، علل اين اشتباهات را مورد بحث قرار داده، مينويسد: «... انحرافات ايدئولوژيك ...
مهمترين عامل ايجاد انحرافات فاحش در سياست و خط مشي سياسي ما شد و زمينه ساز شكل
گيري يك گرايش و روند اكونوميستي و بورژوا
ـ دمكراتيك در صفوف ما گرديد؛ نتيجه عموميتر عملي آن، از دست دادن دورنما و جهت گيري
استراتژيك بود. ما بدنبال سير خودبخودي وقايع و حوادث افتاديم و مهمتر از همه
امكان تدارك مستقلانه پرولتري جهت كسب قدرت سياسي را در آن دوره از خود سلب نموديم.»
اين واقعيت كه رژيم
عليرغم وجود مخاطرات عظيم مقابل پا تصميم گرفت دست به يك كارزار نظامي تلخ عليه
مبارزه جاري در كردستان بزند، تاكيدي بر اين امر است كه اين خطه چه پتانسيل غلبه
ناپذيري براي پيشبرد انقلاب را دارا بود و كماكان داراست. يكماه از سقوط شاه
نگذشته، كردستان رژيم جديد را مسلحانه بمصاف طلبيد و بمثابه منطقه اي پيشرو متمايز
گشت؛ منطقه اي كه تحت رهبري پرولتاريا واقعاً ميتوانست سرمشقي براي ساير نقاط
ايران باشد. اولين كارزار سركوب نظامي رژيم ثابت كرد كه سرزمين كردستان بهيچوجه سر
ياري با مرتجعين ندارد. آخوندها بدليل نبود دورنماي روشن پيروزي و نگراني نسبت به
بهاي سياسي جنگ ـ جنگي كه كمونيستها و بخشهاي انقلابيتر ناسيوناليستها را به راس
مبارزه هل ميداد ـ سعي كردند از طريق مذاكرات آتش بس مانور داده و از تضادهاي درون
جبهه كردستان سود جويند؛ با اين اميد كه تخم توهمات رفرميستي و گيج سري را افشانده
و براي خود وقت بخرند.
همانطور كه حوادث
بعدي ثابت كرد، اين مذاكرات هيچ سودي نداشت؛ رژيم بهيچوجه قصد نداشت حق تعيين
سرنوشت و حتي خودمختاري ملت كرد را بهيچ ترتيب برسميت بشناسد. رژيم ميكوشيد با
ترغيب نيروهاي ناسيوناليست به تخفيف مبارزه، براي باز سازماندهي قوايش وقت بخرد. بهار
1359، ارتش بر دروازه هاي شهر سنندج ميكوفت و فرمانده كل قوا ـ بني صدر ـ عربده
ميكشيد كه تا زمانيكه در كردستان قدرت را نگيريم، نبايد پوتينهايمان را درآوريم. در
اين دوره، مجاهدين بطور چشم گير ـ و خائنانه اي ـ در مورد حمله رژيم به كردستان
سكوت اختيار كردند كه اين خود منعكس كننده شوونيسم (ملت بزرگ) فارس بود كه مشخصه
اين گروه محسوب ميشد.
جمهوري خودمختار
كرد مهابادطنين درهم شكستن سلطنت شاه تحت ضربات انقلاب بهمن 75، وقوع كودتاي
آمريكائي در تركيه بسال 1358 ـ كه بخشي لاينفك از پاسخ محاسبه شده امپرياليستي به
جوشش انقلابي توده ها در ايران بود ـ و جنگ ايران و عراق ... همگي عمق بحران نظم
جهاني امپرياليستي را آشكارتر ساخته و اوضاع سراسر مناطق كرد اين كشورها را عميقاً
تحت تاثير قرار داده است.
دوره پس از اواسط
دهه 1960، انقلاب بهمن را زمينه چيني كرد و شتاب اوليه اي براي پروسه انقلابي در
منطقه كردستان ايران گشت. خطوط تمايز جديد و صف بندي نويني از نيروها در ميان
بخشهاي انقلابيتر جنبش ملي، كه قبل از آن شكستهاي جد ي خورده بود، ظهور كرد. در
اواخر دهه 1940 ميلادي، رژيم ايران كارزار كشتار عليه جنبش ناسيوناليستي كرد را
براه انداخته و در اوج خود هزاران تن از مردم كردستان را بقتل رسانده بود. قاضي
محمد رهبر حزب دمكرات كردستان (ايران) بدست رژيم دستگير و اعدام گرديد تا روحيه
شورشگران كرد كه با قهرماني الهامبخشي نبرد كرده بودند درهم شكسته شود. تحت رهبري
قاضي محمد، شورشگران كرد به قدرت سياسي و نظامي دست يافته و تاحدي خودمختاري كسب
نمودند. اين امر بر زمينه گشايشي كه توسط جنگ جهاني دوم، بخصوص پس از ورود ارتش
سرخ شوراها از شمال و سربازان بريتانيائي از جنوب بوجود آمده بود، بوقوع پيوست. در
يازدهم ژانويه 1947 در مهاباد، قاضي محمد تاسيس جمهوري خودمختار كرد مهاباد را
رسماً اعلام نمود.
سخنراني او در جشن
تاسيس جمهوري، بيانگر طرز تفكر سياسي رهبري كننده جنبش تا آن مقطع ميباشد: سلام به
تو اي پرچم كه نشانه عدالت و قانون هستي، با تو عهد ميبنديم كه در اتحاد زندگي
كرده و براي هميشه اختلافات را از بين ببريم. پرچم، اكنون تو بر فراز بخشي از
كردستان در اهتزاز هستي. فردا زماني كه بر فراز تمام بخشهاي كردستان به اهتزاز
درآيي، تمام ستم و بيعدالتي را از بين خواهي برد. زنده باد كردستان بزرگ! قاضي
محمد و ح. د. ك (ايران) در آن دوره داراي يك بينش ناسيوناليستي انقلابي بوده و در
ضديت با ستم ملي اعمال شده بر مردم كرد قرار داشتند. مبارزه آنها محدود به كسب
برابري ملي براي كردها بد. برنامه آنها فراخواني مبني بر مبارزه ضدفئودالي نداشت و
منعكس كننده اين توهم بود كه گويا در ايران بدون سرنگوني انقلابي قدرت دولتي
مركزي، تحت رهبري پرولتاريا، ميتواند ميان ملل ستمديده و ملت ستمگر برابري ايجاد
شود؛ يا حداقل ممكن است رژيم به خودمختاري كرد احترام بگذارد.
عين همين توهم بر
آذربايجان نيز مستولي بود ـ جائيكه جنبش ناسيوناليستي تحت رهبري فرقه دمكرات
آذربايجان نيز در 19 ژوئن 1946 از نمايندگان حكومت قوام السلطنه در تهران رسميت
خودمختاري منطقه اي براي مردم آذربايجان گرفتند. علاوه بر رزمندگي و گستردگي جنبش
ناسيوناليستي، حضور ارتش سرخ در شمال نقش تعيين كننده اي در وادار كردن حكومت
مركزي در تهران به تسليم در مقابل خواست خودمختاري ملل تحت ستم در ايران بازي كرد.
پس از ورود ارتشهاي شوروي و بريتانيا در سال 1941 ارتش دائمي رژيم عملا از هم
پاشيده بود؛ رژيم براي درهم شكستن جنبشهاي ناسيوناليستي هيچ وسيله ديگري جز
عوامفريبيهاي ديپلماتيك نداشت ـ اين تدابير براي اعمال فشار از سوي ايالات متحده و
متفقين اروپائيش بر اتحاد شوروي طراحي ميشد. ارتش سرخ در 6 مه 1946 از ايران بيرون
رفت؛ و اين امپرياليستهاي آمريكائي بودند كه بيشترين هوچيگريها را در مورد به
اصطلاح خطر حركت شوروي جهت تصرف ذخائر نفتي و گسترش نفوذ در منطقه براه انداخته
بودند. اين درست است كه پيروزي اتحاد جماهير شوروي (كه آنزمان كشوري سوسياليستي
بود) بر امپرياليسم آلمان، علاقه واقعي ستمديدگان جهان منجمله ايران را برانگيخت؛
اما شوروي سوسياليستي آنروز برخلاف شوروي سوسيال امپرياليستي امروز، برمبناي
نيازهاي اعمال هژموني جهاني حركت نميكرد. اين ايالات متحده آمريكا بود كه از درون
جنگ جهاني بعنوان سركرده امپرياليستها بيرون آمده بود و بطور لجام گسيخته اي سياست
تحكيم هژموني خويش، و سركوب خيزشهاي انقلابي (كه طي جنگ جهاني و متعاقب آن براه
افتاده بود) را دنبال ميكرد.
جمهوري خودمختار
مهاباد تحت چنين شرايطي بظهور رسيد و با توجه به اينكه اوضاع در ايران ـ و بطور
كلي در سطح بين المللي ـ كمابيش تثبيت گشته بود، و امپرياليستهاي آمريكائي نيز پشت
رژيم ايران بودند، ميبايست با حملات جنايتكارانه رژيم روبرو ميشد. محدوديتهاي
ايدئولوژي ناسيوناليستي رهبري كننده جمهوري مهاباد بدين معنا بود كه اين جمهوري
عليرغم مقاومت قهرمانانه توده ها نميتواند در مقابل حملات رژيم ايستادگي كند.
گيجي و سرخوردگي
مشخصه سالهاي بعد بود. در اواسط دهه 1950، غصب قدرت رويزيونيستها در اتحاد شوروي و
احياي سرمايه داري در آن كشور، لطمات عظيمي بر جبهه جهاني انقلاب وارد آورد و
بسياري از احزاب كمونيست را به منجلاب سازش طبقاتي و انحطاط كشاند. در ايران، حزب
توده كه هرگز يك حزب ماركسيست ـ لنينيست واقعي نبود بهيچوجه در موقعيتي قرار نداشت
كه بتواند در مقابل اين بيماري بين المللي و حملات رژيم مقاومت كند. كودتاي سيا در
ايران در سال 1332 بهاي سنگيني بود كه براي تمام توهمات رفرميستي پرداخته شد و
تحكيم سلطه آمريكا بر ايران را رقم زد.
با اين اوصاف،
همانگونه كه زماني لنين گفت، تاريخ حتي در دوران ضدانقلاب، آرام برجاي نميماند. مبارزات
رهائيبخش خلقها و ملل تحت ستم مستعمرات و نيمه (نو) مستعمرات دور جديدي از
برآمدهاي قدرتمند را از سرميگذراند. حزب كمونيست چين تحت رهبري مائوتسه دون از اين
مبارزات حمايت سياسي و مادي ارزشمندي نمود و كارزار شديدي را در انتقاد از خيانت
رويزيونيستهاي شوروي نسبت به انقلاب، در چين و ساير كشورها براه انداخت.
***
جنگ
انقلابي
دهها سال است كه
جنگ انقلابي و شرايط عيني براي اين جنگ در كردستان تداوم يافته است. اما خاصه
اينك، حياتي است كه چنين جنگي قاطعانه و منطبق بر دانش نظامي و بينش پرولتري
انقلابي براه افتد؛ دانش نظامي و بينش انقلابي پرولتري توسط خدماتي كه مائوتسه دون
بر پايه جمعبندي از تجارب سالهاي دراز جنگ انقلابي در چين به انجام رسانده، غنا
يافته است.
مائوتسه دون گفت: جنگ
عاليترين شكل مبارزه طبقاتي براي حل تضادها بين طبقات، ملل، دولتها يا گروههاي
سياسي در زمانيست كه به مرحله معيني از تكامل رسيده اند. جنگ از زمان پيدايش
مالكيت خصوصي و طبقات وجود داشته است. (مسائل استراتژي در جنگ انقلابي چين) بدين
دليل ارتشهائي كه در مبارزه مسلحانه درگيرند، تمايلات و اهداف ايدئولوژيك و سياسي
معيني را در خود متمركز ميكنند ـ اهدافي كه آنها را از همان ابتدا بطرف عمل ميراند.
پس اين مسئله امري است اجتناب ناپذير كه اصول تشكيلاتي، تركيب و ساختار يك ارتش
پيشمرگه و راه و روش آن در پيشبرد جنگ و چگونگي مناسباتش با توده هاي وسيع، با
متحدانش و دشمنانش اساساً توسط اين شاخص معين خواهد گشت كه آيا اين ارتش پيشمرگه
اساساً براي آن ميجنگد كه جامعه مبتني بر نابرابري، ستم و استثمار را بنوعي حفظ
كند يا اينكه براي نابودي تمام اين اشكال و نمايندگان آن ميجنگد؛ تا جامعه را بسوي
كمونيسم بمثابه بخشي از كار متحول ساختن تمام جهان هدايت نمايد.
همانگونه كه لنين
خاطر نشان ساخت: «فقط پرولتاريا ميتواند هسته يك ارتش قدرتمند انقلابي را ايجاد
نمايد ـ قدرتمند هم در آرمانهايش، در نظم و انضباطش، در تشكيلاتش و فهمرانيش در
مبارزه.»
مائوتسه دون با
اتكاء به اين درك لنين و تجربه حزب بلشويك، در جمعبندي از رشد و تكامل جنگ انقلابي
چنين گفت، «... در عصري كه پرولتاريا در صحنه سياسي بظهور رسيده، مسئوليت هدايت
جنگ انقلابي چين بطور اجتناب ناپذيري بر دوش حزب كمونيست چين قرار ميگيرد. در اين
عصر، هر جنگ انقلابي كه فاقد رهبري پرولتاريا و حزب كمونيست باشد، يا اينكه در
ضديت با آن قرار گيرد مسلماً به شكست كشيده خواهد شد... بنابراين، پرولتاريا و حزب
كمونيست هستند كه ميتوانند دهقانان و خرده بورژوازي شهري و بورژوازي را هدايت
كنند؛ و ميتوانند بر ديد كوته بينانه دهقانان و خرده بورژوازي شهري... نوسانات و
ناپيگيري بورژوازي فائق آيند ـ و ميتوانند انقلاب را در جاده پيروزي هدايت نمايند.»
(مسائل استراتژي...) اهميت رهبري پرولتاريا بمثابه حياتي ترين شرطي كه امكان
پيشبرد قاطعانه و تا به آخر جنگ انقلابي را فراهم ميسازد نيز بطور بر ائي توسط
مائوتسه دون در موضعگيري ديگري كه بر ارتباط لاينفك امور سياسي و نظامي تاكيد
ميگذارد، بيان شد: «جنگ انقلابي ما ثابت كرده است كه ما همانقدر به يك خط نظامي
ماركسيستي صحيح نياز داريم كه به يك خط سياسي ماركسيستي صحيح» (مسائل استراتژيك...).
بنابراين خدمات
مائوتسه دون در زمينه جنگ انقلابي و استراتژي نظامي ـ كه نميتوان آنرا از خدمات وي در زمينه خط انقلاب در كشورهاي مستعمره و نيمه (نو)
مستعمره، و مشخصاً از تئوري انقلاب دمكراتيك نوين جدا كرد ـ بمثابه يك مجموعه واحد
و لاينفك براي جنبش انقلابي در كردستان مناسبت داشته و حائز كمال اهميت است. و
بدون پرده پوشي و بي تعارف بايد گفت كه در ميان پيشمرگان انقلابي در كردستان
آنهائي كه مسلح به آموزشهاي مائوتسه دون در مورد امور سياسي و نظامي نيستند ـ عليرغم
سلاحي كه بر دوش ميكشند ـ را نميتوان مسلح عليه امپرياليسم، سوسيال امپرياليسم و
مرتجعين داخلي بحساب آورد.
بيانيه جنبش
انقلابي انترناسيوناليستي تاكيد دارد كه «...جنگ انقلابي و ديگر اشكال مبارزه
انقلابي بايد بمثابه عرصه اي كليدي براي تربيت توده هاي انقلابي به پيش برده شود؛
طوري كه آنها بتوانند قدرت سياسي و امر متحول ساختن جامعه را اعمال كنند.» فقط
چنين جهت گيري است كه ميتواند بر عمق و برد جنگ انقلابي افزوده، پايگاه اجتماعي و
سياسي آنرا تقويت كرده و بخشهاي عظيمتري از توده ها را بدرون فعاليت جنگي بكشاند. بخش
بزرگي از مبارزه مسلحانه جاري در كردستان بدليل رهبري نيروهاي غيرپرولتري از
كاستيهائي جد ي در اين رابطه رنج ميبرد. اعمال ارتشهاي مزدور ارتجاعي حاضر در صحنه
مثالهاي منفي خوبي براي درس آموزي هستند.
مسلما جنبش ملي كرد
پيگيرانه يكي از انفجاري ترين اجزاء خروش انقلابي در اين بخش از جهان بوده است. و
حتي برخي اوقات تنها جنبش بود كه بپاخاست و پرچم شورش عليه رژيمهاي ارتجاعي وابسته
به نيروهاي امپرياليستي مختلف را بدست گرفت. با اين وجود، شماري از عوامل تاريخي
تحقق كامل پتانسيل انقلابي در كردستان را مانع گرديده است. بطور كلي، جنبشهاي
كردستان غالباً تحت رهبري نيروهاي ناسيوناليست بورژوا يا ناسيوناليست بورژوا ـ
فئودال بوده و منافع طبقاتي و بينش آنها مانعي در مقابل اين امر بوده كه توده هاي
انقلابي كرد بخوبي حق خود را در قبال انقلاب جهاني پرولتري بجاي آورند.