شكست "دوم خرداد" در آئينه جنبش دانشجوئي

 

از حقيقت، ارگان حزب كمونيست ايران (م ل م)، شماره 3، بهمن 1380 – www.sarbedaran.org

 

اين روزها در مطبوعات و محافل جمهوري اسلامي، از وضع جنبش دانشجوئي زياد صحبت مي شود. نظريه پردازان رژيم به اين مسئله مي پردازند. همه آنان عليرغم اختلاف نظراتي كه دارند، روي اين نكته انگشت مي گذارند كه يك گرايش اصيل راديكال، استقلال طلب و بي اعتماد به كل حاكميت در ميان دانشجويان در حال رشد است. مي دانيم كه جناح "دوم خردادي" رژيم براي سوار شدن بر جنبش دانشجوئي تلاش زيادي كرد. شعارهاي فريبنده خاتمي و همدستانش بر سر آزادي و گشايش هاي فرهنگي بيش از همه جوانان و مشخصا دانشجويان را خطاب قرار مي داد. اين شعارها قرار بود اعتراضات دانشجويي كه در سالهاي آخر رياست جمهوري رفسنجاني بالا گرفته بود را مهار كند؛ و مهمتر آنكه، از دانشجويان يك نيروي فعال تبليغاتي براي جناحي از حكومت بسازد. اوضاع دانشگاه ها نشان مي دهد كه دار و دسته خاتمي عليرغم برخي موفقيتهاي اوليه، نتوانست سلطه سياسي ـ ايدئولوژيك خود را بر جنبش دانشجوئي حاكم كند. اين ناكامي البته در يك بعد گسترده تر، يعني در سطح جامعه نيز مطرح است. امروز وضع طوري شده كه همان دانشجويان و جواناني كه در خرداد 76، از خاتمي بعنوان "سيد بزرگوار" نام مي بردند و به وعده هايش اميد بسته بودند، وي را به تحقير "ممد خالي بند" مي خوانند! در آئينه شكست دوم خرداديها در دانشگاه مي توان شكست كل پروژه "دوم خرداد" را مشاهده كرد. زيرا دانشگاه "سنگر" مهمشان بود. در عين حال، شاهد يك افت نسبي در مبارزات دانشجوئي هستيم كه قبل از هر چيز نشانه ناروشني بر سر دورنما و راهي است كه جنبش دانشجوئي و پيشروانش بايد براي شكستن موانع تاكنوني و آزاد كردن انرژي و ظرفيت مبارزاتي خود به حداكثر در پيش گيرند. در اين نوشته مي كوشيم با رجوع به اظهارات نظريه پردازان حكومت، شكست طرح هاي تاكنوني رژيم براي مهار و كنترل جنبش دانشجوئي و راه حل هاي محتملي كه براي آينده دارند را نشان دهيم؛ و سپس به آنچه پيشروي و تكامل اين جنبش طلب مي كند اشاره اي بكنيم.

از اعترافات عباس عبدي (يكي از سران حزب مشاركت و دانشجوي خط امامي سابق) در مورد موقعيت جنبش دانشجوئي شروع مي كنيم كه:

"مهمترين اشكال به نظر من فاصله گرفتن جنبش دانشجوئي از كليت جنبش اجتماعي بيرون است." (1)

روشن است كه منظور عبدي از كليت جنبش اجتماعي بيرون، اعتراضات حق طلبانه كارگراني كه از فقر و فلاكت كارد به استخوانشان رسيده و با كارفرمايان و نيروي انتظامي و واحدهاي ضد شورش درگير مي شوند نيست؛ مبارزه دهقانان زحمتكشي كه در مقابل فرمانداري ها تجمع كرده اند زيرا جمهوري اسلامي به زور زمين هاي زير كشت آنان را گرفته و به فئودالها پس داده نيست؛ تجمع و تظاهرات معلمان كه عليه فشار اقتصادي و سياسي به اعتراض برخاسته اند نيست؛ جنبش برابري طلبانه زنان عليه تبعيضات حكومتي و پدرسالاري و مردسالاري نيست؛ مبارزه خلقها و ملل ساكن ايران عليه دولت مركزي سركوبگر و براي پايان بخشيدن به ستم ملي نيست؛ حركت آزاديخواهانه دختران و پسران جوان در محلات كه مزدوران مسلح رژيم را به مسخره مي گيرند و گوشمالي مي دهند هم نيست. منظور عبدي، فاصله گرفتن جنبش دانشجوئي از اهداف، سياستها و بازيهاي "حزب مشاركت"، "شوراي شهر"، "دفتر تحكيم وحدت"، كابينه خاتمي و امثالهم است: يعني فاصله گرفتن از طرح آبروباخته "دوم خرداد".

اين يك اعتراف علني به از كف دادن مهار سياسي جنبش دانشجوئي است. پيش از اين، سران "دوم خردادي" و جناح رقيب آنان از وجود معدودي عناصر اخلالگر و ضد نظام درون صفوف دانشجويان كه مي خواهند از آب گل آلود ماهي بگيرند صحبت مي كردند؛ و بقيه را به شناسائي و منفرد كردن آنان فرا مي خواندند. حالا مجبورند اذعان كنند كه جنبش دانشجوئي به جاي اجراي فرمان آنان در مورد منفرد كردن آن "معدود عناصر اخلالگر و ضد نظام"، راه طرد "دوم خرداديها" و كل حاكميت را در پيش گرفته است.

عبدي در ادامه بحث به تئوري بافي در مورد دورنماي مطلوب براي يك "جنبش دانشجوئي اصيل" مي پردازد و با اينكار، هر چه بيشتر اهداف واقعي "دوم خردادي"ها را رو مي كند. او مي گويد:

"جنبش دانشجوئي در عين وجود بايد خواهان نقض خودش باشد. چون هر جنبش غير عام در جامعه عارضي است، اصالت ندارد و به دليل شرايط خاص فضاي اجتماعي، قدرت پيدا كرده است. يك جنبش دانشجوئي اصيل يا كاركردي بايد راهي را برود كه به نفي خودش منجر شود. راهي كه نهادهاي مدني بيرون و نهادهاي نظارتي تقويت شوند و جنبش اجتماعي و سياسي منتقل به اين نهادها شود. تقويت اين نهادها نفي جنبش دانشجوئي... است."

بهتر از اين نمي شود استفاده ابزاري از جنبش دانشجوئي را تئوريزه كرد. اين چكيده رويكرد خاتمي و شركاء نه فقط به جنبش دانشجوئي كه به كليه جنبشهاي مردمي است. جنبش دانشجوئي تا آنجا اجازه ادامه حيات دارد و به آن ميدان داده مي شود كه به ايجاد يك رشته نهادهاي "بيرون" كمك كند. همانطور كه بالاتر گفتيم، منظور عبدي از "بيرون"، بيرون از مردم، بيرون از مقاومت و مبارزه اي است كه از پايين عليه رژيم جريان دارد. معني واقعي اين "بيرون"، درون حاكميت است. نهادهاي مدني و نظارتي مورد نظر عبدي، چيزي از قبيل "شوراي شهر" يا برخي كانون هاي صنفي و به ظاهر مستقل تحت كنترل رژيم است. بر مبناي رهنمود عبدي، فرضا اگر "حزب مشاركت" موفق شود چنين نهادهائي را بسازد و موقعيت خود را در مقابل جناح رقيب محكمتر كند، ديگر زمان نقض و نفي جنبش دانشجوئي فرا خواهد رسيد. ديگر نيازي به وجود اين جنبش نيست و اگر بخواهد به مثابه يك جنبش باقي بماند، يعني در حال مقاومت و مبارزه عليه نظام ستمگر حاكم باشد، فقط باعث دردسر است و بايد برايش يك فكر جدي كرد.

اما عليرغم ميل عبدي و بقيه حكومتيان، جنبش دانشجوئي نه تنها فروكش نكرد، بلكه با جرقه "واقعه كوي دانشگاه" در تير ماه 78 منفجر شد. خيزش تير، شكاف مهمي بين جنبش دانشجوئي اصيل با جريان ارتجاعي "دوم خرداد" و نهادهاي دانشجوئي اش انداخت. عبدي اين واقعيت را چنين بيان مي كند:

"پس از 18 تير راديكاليزم در دانشگاه ها تقويت شد و تقويت آن موجب شد كه جنبش دانشجوئي در مقابل جنبش بيرون براي خود اصالت قائل شود و فاصله خود را افزايش دهد."

اين فاصله و شكاف، قبل از هر جا در طرح شعارهاي راديكال ضد حكومتي كه بازتاب خصومت بر حق با ارتجاع و استبداد حاكم بود منعكس شد. اين واقعيتي است كه آن روزها شعارهاي قهر آميز فقط عليه خامنه اي، ولايت فقيه، انصار حزب الله و بطور كلي يك جناح از رژيم فرياد مي شد. اما هيچيك از حكومتيان، به علت منافع پايه اي مشتركي كه جناح هاي مختلف ارتجاع را به هم پيوند مي دهد، نمي توانست اين شعارها را تحمل كند. فرمان سركوب خيزش دانشجوئي تير 78، مشتركا توسط دو جناح صادر و به اجراء گذاشته شد. اصالت آن خيزش، درست در استقلالش از "دوم خرداد" و بطور كلي هيئت حاكمه بود. اين استقلال در شعارهاي سياسي ضد رژيمي و در حركت عملي براي خارج شدن از صحن دانشگاه و پيوند خوردن با توده هاي مردم معترض در خيابانها جلوه كرد؛ يعني اقدامي كه حكومتيان از آن به شدت هراس داشتند و به كمك "دفتر تحكيمي"ها كوشيدند جلويش را بگيرند.

امروز عبدي در نگاه به آن گذشته، سعي مي كند راه حلي كه دوم خردادي ها بايد براي خاموش كردن خيزش دانشجوئي جلو مي گذاشتند را ارائه كند:

"معتقدم آقاي خاتمي بايد روز يكشنبه 20 تير به دانشگاه مي رفت و به هر ترتيبي سر و ته قضيه را هم مي آورد و يك قول هايي هم براي پيگيري مي داد و بعد هم بر اساس آن قول ها اقدام مي كرد، حال تا هر جائي كه مي توانست، ولي متاسفانه همه منفعل شدند."

اين كل منطق "دوم خرداد" و فلسفه وجودي خاتمي و همدستانش نه فقط در برابر جنبش دانشجوئي، بلكه در مقابل جنبش هاي رو به گسترش ضد رژيمي و معضلات يك جامعه در حال انفجار بود. يعني تلاش براي اينكه به هر ترتيب سر و ته قضيه را هم بياورند. همانگونه كه در مورد خيزش دانشجويي 78 ديديم،  اين "به هر ترتيب"، بدون برو و برگرد شامل استفاده از سركوب مستقيم يعني حبس و شكنجه و قتل نيز بود. در عين حال، وعده هاي سر خرمن و قول هاي روي هوا مي دادند تا بخشي از مردم را منتظر و متوهم نگهدارند و فضاي خشم و نارضايتي عمومي را كاهش دهند.

البته عبدي هم مثل اغلب مرتجعين، نگاهي متفرعنانه به جنبش دانشجوئي دارد و خيال مي كند اگر به موقع مي جنبيدند و به اصطلاح تاكتيك هاي درست مي زدند، مي توانستند آب را از سر چشمه ببندند و جنبش دانشجوئي را به مسير ديگري بيندازند:

"بايد كوشش مي شد و اجازه داده نمي شد كه وقايع 18 تير در روزهاي بعد ادامه پيدا كند.... همان موقع هم معتقد بودم كه روز يكشنبه 20 تير بايد آقاي خاتمي و مجموعه اصلاح طلبان مي آمدند و جلوي كار را مي گرفتند و اجازه نمي دادند كه جريان به آن صورت ادامه پيدا كند. بلكه از راه گفت و گو و تحت فشار قرار دادن بايد اين كار را مي كردند، تا وضعيت به يك حركت كور، بي هدف و پوپوليستي تبديل نشود."

جالب اينجاست كه از همان صبح 19 تير، همه اينكارها را خود عبدي، بهزاد نبوي و ديگر مهره هاي "دوم خردادي" كردند و كاري از پيش نبردند. فائزه هاشمي هم از جانب بيت رفسنجاني به ياريشان آمده بود. حتي شخصيت هاي ملي ـ مذهبي نظير مهندس سحابي هم كه هنوز فكر مي كردند از تنور دوم خرداد براي آنان آبي گرم مي شود، به اين تلاش بيهوده پيوستند. دانشجويان مبارز هركس را كه حرف از كوتاه آمدن و به خانه رفتن و مسالمت مي زد، هو مي كردند. اينگونه تلاش ها محكوم به شكست بود و هست، زيرا تضاد ميان توده هاي مردم با نظام ارتجاعي اسلامي حادتر و عميقتر از اين حرفهاست و جنبش دانشجوئي بدرستي همين تضاد را بازتاب مي دهد.

يكي از نتايج مهم خيزش 78، رسوائي قطعي "دفتر تحكيم دانشجوئي" در برابر توده هاي مبارزي بود كه به علت نفوذ توهمات "دوم خردادي"، برخوردي خنثي نسبت به اين نهاد ارتجاعي و وابسته به حكومت اختيار كرده بودند. البته "دفتر تحكيم" به خاطر سابقه اش به مثابه يك مركز تبليغاتي ـ جاسوسي رژيم در دوران رفسنجاني، هيچگاه نتوانست در ميان دانشجويان مترقي پايه بگيرد و تا مدتها به "آنتن" معروف بود. بعدها كه اين تشكيلات در جوار گروهي از فرماندهان سپاه و وزارت اطلاعات و سازمان زندانها "اصلاح طلب" شد و نقش ستاد حمايت از خاتمي در انتخابات 76 را بعهده گرفت هم نتوانست چهره جذابي به خود بدهد.

در همين زمينه، يكي از مهره هاي امنيتي رژيم به نام نيما راشدان كه ظاهرا حرفه روزنامه نگاري دارد، كوشيده است علت بي آبروئي و بي پايه بودن "دفتر تحكيم" در دانشگاه ها را پيدا كند تا شايد راه حلي براي معضلات كنوني جمهوري اسلامي در مهار جنبش دانشجوئي بيابد. (2) راشدان بر نقاط ضعف مختلف انگشت مي گذارد تا نشان دهد اين نهاد حتي در زمينه امنيتي ـ اطلاعاتي (و مشخصا گرفتن نبض سياسي دانشگاه ها) هم كارآيي كافي ندارد، چه رسد به جلب و جذب بخشي از توده هاي دانشجو. او مي گويد: اعضاي دفتر تحكيم غالبا از خانواده هاي مذهبي و سنتي هستند. فراكسيون هايش تا حد زيادي از ماهيت منطقه اي و حتي عشيره اي برخوردارند. آگاهي عمومي فعالانش از عناصر فعال حوزه سياست پايينتر است. عمدتا كساني هستند كه در عرصه هاي ديگر حيات اجتماعي كاري از پيش نبرده اند. از تاريخچه جنبش دانشجوئي ايران و وضعيت جنبش دانشجوئي در كشورهاي ديگر بي اطلاعند. مشغوليت آنان جدل بر سر نقش اين يا آن شخصيت سياسي، مشكوك وانمود كردن، رفع شك، كشف توطئه، تلاش براي حذف رقيب بهر طريق ممكن و نظاير آن است. روح و گفتار بيانيه هاي اين نهاد بشدت از گفتمان ايدئولوژيك دهه 1360 مايه مي گيرد و مرامنامه اش در تضاد كامل با يك نهاد جامعه مدني است و راه را بر هر گونه تحول فرهنگي مي بندد. و سرانجام اينكه، منبع تغذيه مالي دفتر تحكيم از ساختمان، دفتر، آب و برق، روزنامه و پوستر و آگهي، رنگ و چسب و غيره، دفتر خامنه اي است!

طبيعي است كه با چنين خصوصياتي، "دفتر تحكيم" نمي توانست از ميان نيروي جوان، ترقيخواه و مبارزي كه خود را در ضديت با جهالت و تاريك انديشي و ارتجاع و استبداد مذهبي حاكم معني مي كرد، پايه بگيرد. البته اين بررسي، بيانگر يك نكته ديگر هم هست كه امثال راشدان نمي توانند و نمي خواهند به آن اشاره كنند: خصوصيات دفتر تحكيم، خصوصيات رايج و نمونه وار بدنه همه نهادهاي سركوبگر در جمهوري اسلامي است. سربازان گمنام امام زمان، ارتش ارتجاع، بسيجي ها، نيروي انتظامي، زندانبانان و شكنجه گران، انصار حزب الله و امثالهم همگي چنين حال و روزي دارند.

اينك به يكي از مهمترين نشانه هاي شكست طرح "دوم خرداد" مي پردازيم؛ يعني راه يافتن اين ايده و بحث در ميان دانشجويان و جوانان كه در برابر خشونت ناعادلانه مزدوران رژيم بايد دست به خشونت عادلانه زد. خاتمي و شركاء طي چند ساله گذشته، همه تلاش خود را بكار بستند تا مبارزه قهرآميز، نبرد مسلحانه و جنگ انقلابي را در ذهن نسل جوان به يك تابو تبديل كنند. در اين راه، طيف وسيعي از جريانات سازشكار و خيانت پيشه و نيروهاي رفرميست خارج از حكومت (از اكثريتي ـ توده اي گرفته تا ملي ـ مذهبي) پشت خاتمي را گرفتند و در بوقش دميدند. اينان خشونت عادلانه را هم رديف و يكسان با اعمال خشونت بار بسيج و حزب الهي ها و قتل و كشتارهاي طالبان و امثالهم معرفي كردند و بايد چنين مي كردند. زيرا "دوم خرداد" آمده بود تا ضرورت دست زدن به يك انقلاب راستين، ريشه اي و عميق براي رهائي از شر ستم و استثمار و كثافات رژيم مذهبي را از ذهن جامعه پاك كند. در ابتدا خرافه هاي مسالمت آميز تا حدي در محيط ها و محافل دانشجوئي جا باز كرد، اما واقعيت ستبر و خشن حاكميت ارتجاع به شكل قتل هاي زنجيره اي، پيگرد و سركوب خياباني، حبس و شكنجه مبارزان به اين خرافه ها ضربه زد. امروز اوضاع به جائي رسيده كه عبدي با وحشت مي گويد:

"چطور مي توانيم به او بگوئيم كه وارد شدن به سيكل خشونت آخر و عاقبتي ندارد؟ او پاسخ مي دهد بدون خشونت هم آخر و عاقبتي براي ما نداشت."

 

در مقابله با اين خطر، يعني گسترش ايده قهر در ميان دانشجويان مبارز و پيشرو، عبدي تعارف را كنار گذاشته و جنبش دانشجوئي را تهديد به سركوب مي كند:

"جنبش دانشجوئي... آن قدر فاصله اش (از جريان دوم خرداد) زياد نشود كه تبديل به يك جزيره دور افتاده شود و لذا به راحتي سركوب گردد"!

براي موثرتر كردن اينگونه تهديدها و ارعاب ها است كه امروز بيدادگاه هاي جمهوري اسلامي دست به بررسي مجدد پرونده دانشجويان زنداني مي زنند و براي عبرت جنبش دانشجوئي، احمد باطبي و شماري ديگر را به حبس هاي طويل المدت محكوم مي كنند.

اينك نظريه پردازان رژيم مي كوشند از علل برپائي و تاثيرات خيزش 78 و سپس شورش خرم آباد جمعبندي كنند و براي جلوگيري از تكرار و يا بروز شديدتر چنين وقايعي، راه حل ارائه دهند. برخي از اين "راه حل"ها را عباس عبدي به زبان آورده است. البته بايد تاكيد كنيم كه اين فقط نظر "دوم خردادي ها" نيست و بيان ديدگاه عمومي مقامات جمهوري اسلامي است. بر مبناي بحث عبدي:

يكم، در جريان دعواها و كشمكش هاي درون حكومتي و به قصد گرفتن امتياز از جناح رقيب، نبايد زياده از حد يك جنبش توده اي را تحريك كرد و به آن ميدان داد. زيرا ممكنست اوضاع از كنترل رژيم خارج شود و كل نظام را با خطر تزلزل و بي ثباتي روبرو كند. عبدي اين سياست را تحت عنوان "دوري و دوستي" خلاصه كرده است:

"شما اگر هم بخواهيد به او (جنبش دانشجوئي) نزديك شويد، او راه نمي دهد.... اين كه نبايد به آن نزديك شويم چون ضربه مي خوريم درست نيست. اصلا نزديك شدن فايده اي ندارد.... طرفين بايد به نحوي رفتار كنند كه هيچ گاه يكي از ديگري دور نشود. من خودم به جنبش دانشجوئي نزديك نمي شوم، به اين معنا كه در مسائلش دخالت نمي كنم.... اصطلاحا مي گويم دوري و دوستي بهتر است."

دوم، همانطور كه بالاتر نقل كرديم، اين سياست بهيچوجه به معني دست روي دست گذاشتن در برابر خيزش هاي دانشجوئي نيست. نقد وي به خاتمي و بقيه در جريان خيزش 78 اينست كه چرا منفعل ماندند و دير جنبيدند. عبدي معتقد است كه جناح هاي حكومت نبايد در برابر حركات ضد رژيمي خارج از كنترل، منفعل بمانند، و بايد به موقع براي فرونشاندن آنها وارد عمل شوند وگرنه راه گسترش و تعميق خيزش باز مي شود.

سوم، تهديد به سركوب دانشجويان از زبان عبدي، نشان مي دهد كه راه حل نهائي جمهوري اسلامي در برابر يك جنبش دانشجوئي راديكال ضد رژيمي، مثل هميشه سركوب تظاهرات ها و حبس و شكنجه و قتل مبارزان اين جنبش است.

جدا از اين سه نكته، بنظر مي آيد كه افرادي نظير نيما راشدان كماكان به ضرورت تشكيلات سازي در دانشگاه به قصد پايه گرفتن در بين دانشجويان و بدست آوردن ابزار تاثير گذاري بر فضاي سياسي و مهار مبارزات راديكال باور دارند. براي مثال او تاكيد مي كند كه به "نقش ارزنده" اين تشكل در "شكوفائي حوزه نقد عمومي و جامعه مدني" بي اعتنا نيست؛ "نقش عظيم دفتر خصوصا در تحولات سياسي سالهاي اخير" را انكار نمي كند؛ و هدفش از برشمردن نقاط ضعف دفتر تحكيم اينست كه "پويايي و بالندگي هر چه بيشتر اين تشكل" را تامين كند. نظريه پردازاني مانند وي بر اين باورند كه رژيم بايد در دانشگاه يك "نهاد مدني" كارآمد و به اصطلاح امروزي بسازد كه حداقل از وقايع روز با خبر بوده، بتواند از نظر سياسي نبض جنبش دانشجوئي را بگيرد تا نظام با وقايع غير مترقبه اي مانند خيزش 78 روبرو نشود.

اما جنبش دانشجوئي بعد از گذر از تجربه چهار پنج ساله اخير، امروز در چه وضعي بسر مي برد. عباس عبدي در اين زمينه مي گويد: "جنبش دانشجوئي در يك ركود و محاق نسبي رفته است."

آري، چنين است. اما اين حالت طبيعي و اجتناب ناپذيري است كه در هر جنبش توده اي بعد از دستگيري و سركوب گسترده فعالين، رو شدن دست نارهبران، به نتيجه نرسيدن راه و روش هاي نادرست و نيم بند، و عدم تحقق شعارها پيش مي آيد. در عين حال، اگر قرار بر آن باشد كه جنبش دانشجوئي با كمي راديكالتر شدن و فاصله گرفتن از جناح هاي هيئت حاكمه، اما در همان محدوده هائي كه تا به حال حركت كرده، با همان بينش و سياستها و روش هايي كه تا به حال بر آن حاكم بوده، با همان شعارها و جهت گيري ها و تركيب تاكنوني توده هاي درگير در آن تكرار شود، قادر به پيشروي نخواهد بود. به نقش و رسالتي كه يك جنبش دانشجوئي انقلابي مي تواند و بايد ايفاء كند، نزديك نخواهد شد. مرزبندي قاطع با كليت دولت ارتجاع حاكم و اربابان و متحدان بين المللي اش يك معيار پايه اي و تعيين كننده براي جنبش دانشجوئي است؛ اما كافي نيست. جنبش دانشجوئي در شرايط كنوني حداقل بايد از چند معيار انقلابي ديگر برخوردار باشد:

يكم، پيوند با توده هاي تحتاني و ستمديده جامعه (يعني جهت گيري سياسي و اجتماعي مشخص در دفاع از منافع و مبارزات كارگران و دهقانان و زحمتكشان؛ ضديت با ستم بر زنان و دفاع از مبارزات و خواسته هاي زنان؛ ضديت با ستم ملي و دفاع از مبارزات و خواسته هاي ملل ستمديده و مهاجران ساكن ايران). معناي عملي اين كار، طرح شعار و خواسته هاي اساسي و مهم هر يك از طبقات و قشرهاي ستمديده اي است كه نام برديم؛ افشاء و محكوم كردن سياستهاي سركوب و ترفندهاي رژيم عليه هر يك از آنها؛ به خيابان كشاندن اعتراضات و تظاهرات دانشجوئي با هدف بردن شعارهاي ضد رژيمي به ميان مردم و درگير كردن توده هاي غير دانشجو در اين مبارزات.

دوم، كنار زدن قاطعانه موانع عقب مانده و ارتجاعي عقيدتي ـ اجتماعي ـ فرهنگي كه در راه شركت فعال و گسترده دختران دانشجو در مبارزات دانشجوئي وجود دارد؛ و راه ايفاي نقش همه جانبه و برابر زنان در جنبش دانشجوئي به مثابه رهبران و فعالين و رزمندگان صف اول اين جنبش را مي بندد.

سوم، گسست آگاهانه از ايدئولوژي ارتجاعي حكومتي. مرزبندي قاطعانه با رنگ مذهبي زدن به مبارزات و تشكلات دانشجوئي كه تحت عنوان "احترام به اعتقادات مردم" يا به اصطلاح تاكتيك براي "جلوگيري از سركوب توسط رژيم مذهبي" انجام مي گيرد. جنبش دانشجوئي بايد به مثابه يك جنبش انقلابي آشكارا سكولار (غير مذهبي) ظهور يابد.

دستيابي جنبش دانشجوئي به اين معيارها، يك تحول كيفي است و به هيچوجه به شكل خودبخودي و اتفاقي نمي تواند صورت گيرد. اين تحول كيفي فقط در صورتي انجام مي شود كه بخشي از پيشروان اين جنبش بطور متشكل بر اساس بينش و سياستهاي كمونيسم انقلابي (ماركسيسم ـ لنينيسم ـ مائوئيسم) براي تاثيرگذاري و رهبري مبارزات دانشگاه ها فعاليت كنند؛ ايده ها و روش هاي پيشرو را اشاعه دهند؛ آگاهانه با خرافات و عقب ماندگي ها و روش هاي كهنه رايج در اين جنبش مبارزه كنند؛ و دانشجويان مبارز را سازمان دهند.

آيا زمينه عيني براي چنين تحولي مساعد است؟ بله. افت و ركودي كه امروز در جنبش دانشجوئي مشاهده مي كنيم يك جنبه واقعيت است كه دلايلش را بالاتر برشمرديم. جنبه ديگر اينست كه معمولا در چنين دوره هايي، مبارزان و در درجه اول پيشروان جنبش در مورد محدوديتهاي سياسي و تشكيلاتي و راه برون رفت از آنها به فكر مي نشينند. به مسائل بزرگتر و گسترده تر، مثلا به نقشي كه جنبش دانشجوئي بايد در مجموعه جنبش ضد رژيمي بازي كند فكر مي كنند. دوره اي است كه پيشروترين دانشجويان بيش از هر زمان ديگر با ضرورت دستيابي به يك استراتژي پيروزمند براي براندازي رژيم ارتجاع مذهبي كلنجار مي روند؛  به ضرورت پيدا كردن ايدئولوژي راهنما و آرماني مي انديشند كه براي پيگيري يك حركت انقلابي تا كسب پيروزي ضرورت دارد.

امثال عباس عبدي به خاطر تجاربشان، از اين گرايشات با خبرند و همه تلاششان آنست كه آب رفته را به جوي باز گردانند؛ دانشجويان را از فكر كردن به اين افق ها باز دارند؛ آنان را از "سياست" و از "افراط" دور نگهدارند؛ تهديدشان كنند كه اگر از بخشي از حاكميت دور شويد، راحت سركوبتان مي كنند. در مقابل، وظيفه كمونيستهاي انقلابي است كه راه هاي اشاعه بينش و سياست انقلابي پيگير درون جنبش دانشجوئي و مشخصا در بين پيشروان اين جنبش را بيابند. اينكه در آينده نزديك چه سياستي بر جنبش دانشجوئي حاكم خواهد شد را نمي توان پيش بيني كرد. اما يك چيز روشن است: خرافه هاي "دوم خردادي" و طرح هاي آتي كل هيئت حاكمه اسلامي هر چه كه باشد، با منافع و اهداف جنبش دانشجوئي و پويائي و شكوفائي آن در تضاد است و نهايتا محكوم به شكست. اين برنامه و راه انقلابي طبقه كارگر است كه سرانجام سرنوشت و آينده جنبش هاي مردمي منجمله جنبش دانشجوئي را رقم خواهد زد.

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

توضيحات 

1) همه نقل قول هاي مورد استفاده در اين نوشته از گفت و گوي اخير عباس عبدي (از سران حزب مشاركت) با خبرنگار روزنامه "حيات نو"  به تاريخ 18 آذر ماه 1380 آورده شده است.

2) مقاله "دفتر تحكيم وحدت كيست؟" به قلم نيما راشدان 

 

www.sarbedaran.org