گزيده اي از مقاله
آموزش صدر مائو در مورد قدرت سياسي سرخ را بدرستي
درك كنيم
ابراهيم كايپاكايا
از حقيقت
دوره دوم، شماره 26، بهمن 1375 – www.sarbedaran.org
مقدمه
مقاله اي كه در ذيل آمده، گزيده اي از يك مقاله
رفيق ابراهيم كايپاكايا رهبر و بنيانگذار حزب كمونيست تركيه (ماركسيست ـ لنينيست)
مي باشد. در اين مقاله كه بسال 1972 نوشته شده، رفيق ابراهيم به ارائه درك صحيح و
روشني از تئوريهاي صدر مائو در مورد قدرت سياسي سرخ مي پردازد. نكاتي كه او در اين
مقاله بر آنها تاكيد مي كند از اهميت فراواني در رابطه با آغاز جنگ خلق و برقراري
قدرت سياسي سرخ در كشورهاي نيمه فئودال ـ نيمه مستعمره منجمله ايران برخوردار است.
رفيق ابراهيم رهبر و آموزگاري بزرگ براي
پرولتارياي تركيه بود. او خدمات ارزنده اي در تئوري و عمل به انقلاب پرولتري نمود.
در دهه 60 ميلادي، انقلابيون در سراسر جهان با الهام از مبارزات حزب كمونيست چين
تحت رهبري مائوتسه دون عليه رويزيونيستهاي خروشچفي و عمدتا با الهام از انقلاب
فرهنگي چين مبارزه اي سرسختانه را عليه مواضع ايدئولوژيك ـ سياسي و تشكيلاتي
رويزيونيسم آغاز كرده و در بسياري موارد از احزاب رويزيونيست قديمي گسست كردند. در
تركيه رفيق ابراهيم رهبري اين روند را در تمام وجوه آن به عهده گرفت. رفيق ابراهيم
در آوريل 1972 كمونيستهاي واقعي را در انشعاب از حزب رويزيونيست "كارگران و
دهقانان انقلابي تركيه" و تشكيل حزب كمونيست تركيه (ماركسيست ـ لنينيست)
رهبري كرد. نقد جانانه، تيز و روشن او عليه جرياني رويزيونيستي موسوم به
"شفق" در تركيه كماكان نقطه عزيمت مهم و تعيين كننده اي براي جنبش
مائوئيستي در تركيه محسوب مي شود.
خدمات تئوريكي رفيق كايپاكايا از اين قرارند:
ارائه درك صحيح از انديشه مائو و تحكيم آن در جنبش كمونيستي تركيه؛ زنده كردن
درسهاي اثر جاودانه لنين "چه بايد كرد" و تاكيد بر نقش عنصر آگاهي در
مقابل اكونوميسم و دنباله روي از مبارزات خودبخودي توده ها؛ افشاي ماهيت ارتجاعي
كماليسم از زمان ظهورش در تركيه كه همچون بختكي بر جنبش انقلابي تركيه سنگيني مي
كرد؛ ارائه درك صحيح و انترناسيوناليستي از حل مسئله ملي مشخصا درباره مسئله ملي
كرد؛ پيش گذاشتن خط مائوئيستي در مورد آغاز مبارزه مسلحانه و رابطه آن با گسترش
ساختمان حزب.
مضاف براينها، رفيق ابراهيم رهبري برپائي يك جنگ
توده اي واقعي در تاريخ تركيه را در عمل بدست گرفت. او شخصا در راس سازماندهي
مبارزه مسلحانه انقلابي قرار داشت و با دورنگري و دقت نظر تدارك و آغاز آنرا رهبري
نمود.
متاسفانه در 29 ژانويه 1973 رفيق ابراهيم در يك
درگيري مسلحانه در "درسيم" زخمي شد و به اسارت دشمن در آمد. هيئت حاكمه
فاشيست تركيه كه در وجود او خطرناكترين دشمن خود را مي ديدند، سريعا او را در 81
مه همان سال در سن 42 سالگي در زندان "دياربكر" بقتل رساندند. در همان
سال سازمان اطلاعات و امنيت ملي تركيه بطور رسمي گزارش داد كه: "در ميان جنبش
كمونيستي تركيه عقايد ابراهيم كايپاكايا از همه خطرناكتر است. ما بي ترديد مي
گوئيم ديدگاهي كه او در آثارش ارائه مي كند و شيوه هاي مبارزه اي كه او طرفدار
آنست كاربرد كمونيسم انقلابي در شرايط تركيه است."
مرگ او ضايعه اي بزرگ براي جنبش بين المللي
كمونيستي بويژه براي جنبش كمونيستي تركيه بود. پس از آن حزب كمونيست تركيه (م ـ ل)
به دلايل گوناگون قادر نشد مسيري را كه ابراهيم ترسيم نموده بود طي نمايد. اين حزب
عليرغم نقش مثبتي كه تا زمان ايجاد جنبش انقلابي انترناسيوناليستي ايفاء كرد، به
ورطه اپورتونيسم در غلتيد. طي مبارزه دو خط مهمي كه درون اين حزب رخ داد، انشعابي
در اين حزب صورت گرفت كه پس از آن مائوئيستها و پيروان واقعي رفيق ابراهيم در حزب
كمونيست تركيه (ماركسيست ـ لنينيست) مركزيت مائوئيست، متشكل شدند.
زندگي ابراهيم كوتاه اما بسيار پر بار بود. صداي
او هرگز خاموش نشد. او به مشعل فروزاني بدل گشت كه روشنائي بخش راه پرولتارياي
تركيه در دستيابي به كمونيسم است. طبق آموزشهاي او هزاران كمونيست انقلابي تربيت
شدند. رفيق ابراهيم رهبري بود با اراده اي قوي، با تفكري روشن، شوري پايان ناپذير
و سرشار از ايمان به كمونيسم. او جزء اصيل ترين و پرحرارت ترين مدافعان خط مائو
بود. عمر او كوتاه بود اما توانست با بكاربست همه جانبه و عميق ماركسيسم ـ لنينيسم
ـ مائوئيسم سريعا جنبش كمونيستي تركيه را گامها به پيش راند. او محصول خيزشهاي
انقلابي در سطح بين المللي و تركيه بود. خدمات رفيق ابراهيم ميراث گرانقدري براي
پرولتارياي انترناسيوناليست محسوب مي شود. ميراثي كه عميقا به پيشبرد مسائل انقلاب
پرولتري و زندگي آن مربوط مي باشد.
***
رفيق
اعتراضات، انتقادات و توضيحات من در مورد جوابي
كه به سئوالات كميته جوانان داده اي از اين قرار است.
در وهله اول، به شروطي كه صدر مائوتسه دون در چين
براي بقاء و گسترش قدرت سياسي سرخ شمرده (يعني چند منطقه كوچكي كه از طرف رژيم
سفيد محاصره شده و تحت حاكميت قدرت سياسي سرخ قرار دارد) نگاه كنيم. در قطعنامه اي
كه در تاريخ پنج اكتبر 1928، مائوتسه دون براي دومين كنگره حزبي منطقه مرزي حونان
ـ جيان سي تدوين و تهيه كرده بود و اصلي ترين قسمت قطعنامه "مسائل سياسي و
وظايف سازمان حزبي منطقه مرزي" محسوب ميشد، صدر مائو براي بقاء و رشد قدرت
سياسي سرخ شروط زير را مطرح ميكند.
يكم، اين قدرت سرخ نمي تواند در هيچيك ازكشورهاي
امپرياليستي و يا در هيچيك از مستعمراتي كه تحت سلطه مستقيم قدرت امپرياليستي قرار
دارد، بوجود آيد. بلكه فقط مي تواند در كشوري چون چين نيمه مستعمره ظاهر شود كه از
نظر اقتصادي عقب مانده و تحت سلطه غير مستقيم قدرت امپرياليستي قرار دارد. زيرا
اين پديده غير عادي (وجود و رشد رژيمهاي سرخ) تنها در ارتباط با يك پديده غير عادي
ديگر يعني جنگ درون حكومت سفيد ظاهر مي شود. (تاكيد از من است) پديده جنگ درون
حكومت سفيد هم در هيچيك از كشورهاي امپرياليستي جهان و حتي در هيچيك از
مستعمراتي كه تحت سلطه مستقيم قدرت امپرياليستي هستند قابل مشاهده نيست؛ بلكه فقط
در كشورهائي چون چين نيمه مستعمره، قابل رويت است.
دوم، مناطقي كه حكومت سرخ چين ابتدا در آنجا پديد
آمده و براي مدت طولاني قادر به دوام است، مناطقي است كه در آنجا توده هاي كارگران
و دهقانان و سربازان قبلا در سطح وسيعي از طريق شورشهاي توده اي (انقلاب دمكراتيك
1926 و 1927) بپاخاستند.
سوم، اينكه آيا قدرت سياسي توده اي مي تواند در
مناطق كوچك براي مدت طولاني دوام يابد يا خير، مسئله اي است كه به تكامل وضع
انقلاب سراسر كشور مربوط مي شود .... اگر وضع انقلاب سراسر كشور از تكامل باز
ايستد و حتي براي مدت نسبتا طولاني دچار ركود شود آنگاه طبيعي است كه اين مناطق
قادر نخواهند بود براي مدت طولاني دوام بياورند. در حال حاضر وضع انقلاب چين
بموازات تفرقه و جنگهاي مداوم ... همچنان رشد و تكامل مي يابد ....
چهارم، وجود ارتش سرخ منظم و نسبتا نيرومند شرط
لازم براي بقاء قدرت سياسي سرخ است.
پنجم، علاوه بر شروط فوق الذكر، شرط مهم ديگري
نيز براي دوام طولاني و توسعه قدرت سياسي سرخ لازم مي آيد: اينكه سازمان حزب
كمونيست قوي و سياستش صحيح باشد. بطور خلاصه، دلايلي كه مائوتسه دون براي بقاء و
رشد حكومت سياسي سرخ در چين نام مي برد بدين قرار است.
1 ـ وجود جنگ درون رژيم سفيد (بدليل نيمه مستعمره
بودن)2
ـ وجود
يك پايه توده اي قوي
3 ـ رشد و تكامل اوضاع انقلابي در سراسر كشور
4 ـ وجود ارتش سرخ منظم و نسبتا نيرومند
5 ـ وجود حزب كمونيست قوي با سياستي صحيح
صدر مائو در اثر خود بنام "مبارزه در
كوهستان جين گان" كه در 25 نوامبر 1928 نوشته، اين شروط را به قرار زير خلاصه
مي كند: طبق تحليل ما، يكي از دلايل وجود اين پديده، تفرقه و جنگهاي مداومي است كه
بين بورژوازي كمپرادور و طبقه مالكان ارضي بزرگ چين در جريان است. تا زماني كه اين
تفرقه و جنگها ادامه دارند، امكان بقاء و رشد حكومت مستقل مسلح كارگران و دهقانان
نيز موجود خواهد بود. علاوه بر اين، بقاء و رشد اين حكومت مستلزم وجود شروط زيرين
است:
1 ـ توده هاي فعال مردم،
2 ـ سازمان حزبي محكم،
3 ـ ارتش سرخ نسبتا قوي،
4 ـ زمين مساعد براي عمليات نظامي،
5 ـ منابع اقتصادي كافي براي تامين خواربار.
مائوتسه دون يكي از شرطهاي لازمه كه قبلا گفته
بود، يعني شرط رشد و تكامل وضع انقلاب در سراسر كشور را در اينجا بيان نمي كند،
اما بلافاصله بعد از شمردن شرطهاي بالا اضافه مي نمايد كه: حكومت مستقل در قبال
طبقات حاكم كه احاطه اش كرده اند بايد بر حسب اينكه رژيم طبقات حاكمه دوران ثبات
موقت يا تفرقه را مي گذراند استراتژي هاي متفاوتي ايجاد كند. دوراني كه رژيم طبقات
حاكم از ثبات نسبي برخوردار است، (كه اين در عين حال به معني ركود وضع انقلابي هم
هست) يك استراتژي مي خواهد و دوراني كه طبقات حاكم دستخوش تفرقه و نفاقند (اين در
عين حال به معني رشد وضع انقلابي هم است) بيانگر يك استراتژي ديگر است. اما نتيجه
اي كه از اينجا ميتوان گرفت اين است: قدرت سياسي سرخ (يعني قدرت سرخي كه بواقع
موجود است) همراه با وجود شرطهاي ديگر و با اجراي استراتژي صحيح ميتواند حتي اگر
وضع انقلاب در سراسر كشور در حالت ركود هم باشد، موجوديت يافته و به موجوديتش
ادامه دهد. بعبارت ديگر عليرغم اينكه ركود موقتي اوضاع انقلابي ميتواند رشد و
گسترش آن را كند نموده و يا موقتا مانع رشد آن شود و يا در بدترين حالت باعث عقب
گردهائي نسبي در آن شود، اما هرگز نميتواند موجوديت آن را از بين ببرد. واقعيت چين
نشان ميدهد كه رژيمهاي مستقل با اجراي استراتژي صحيح توانستند حتي در دوران ثبات
رژيمهاي سفيد به موجوديت خود ادامه دهند. اما زماني كه استراتژي صحيحي بكار
نگرفتند، دچار شكست و باخت شدند. حتي در دوران كنوني نميتوان گفت كه رژيمهاي سفيد
در كشورهاي غير مستعمره (و يا حتي مستعمره) داراي ثبات طولاني مدت هستند. اوضاع
انقلابي هم در جهان و هم در تك تك كشورها (به غير از استثناها) فوق العاده خوب
است. يكي از ويژگيهاي عصر ما از هم پاشيدگي كلي امپرياليسم و پيشرفت پيروزمند
سوسياليسم در تمام جهان است.
ادامه بدهيم: صدرمائو، در دومين نوشته خود، براي
بقاء و رشد قدرت سياسي درون رژيمهاي سفيد، دو شرط ديگر اضافه نموده است. زمين
مساعد براي عمليات نظامي و منابع اقتصادي كافي براي تامين خواربار. با توجه به اين
دو نكته اگر دوباره خلاصه نمائيم به شرح زير ميشود:
1 ـ وجود جنگ و نفاق درون رژيم سفيد
2 ـ وجود يك پايه توده اي قوي
3 ـ وجود يك سازمان قوي
4 ـ وجود ارتش سرخ و نسبتا قوي
5 ـ زمين مساعد براي عمليات نظامي
6 ـ منابع اقتصادي كافي براي تامين خواربار
بعدها نظر مائوتسه دون در مورد اينكه حكومت مستقل
در مستعمراتي كه تحت سلطه مستقيم امپرياليسم قرار دارند نميتواند بوجود آيد، تغيير
كرد. (يعني شرط جنگ و نفاق در حكومت سفيد براي بوجود آمدن و رشد قدرت سرخ). و اين
امر ناشي از گسيختگي و ضعف نظام امپرياليستي در بعد جهاني بعد از جنگ جهاني دوم،
تضعيف و از هم پاشيدگي تمام قدرتهاي امپرياليستي به استثناي امپرياليسم آمريكا،
نيرومند شدن اتحاد جماهير شوروي، نابود كردن جبهه امپرياليستي در چين، و همه اينها
بود.
"بوجود آوردن پايگاههاي انقلابي و قدرتهاي
انقلابي در مناطق كوچك و بزرگ براي طولاني مدت، جنگهاي انقلابي براي محاصره شهرها
از طريق روستاها و بعدا كسب قدرت در شهر و پيروزي در سراسر كشور ... در تمام
كشورهاي مستعمره شرق (...) و يا حداقل در بعضي از آنها ممكن گشته است." حتي
بعدها سوسيال امپرياليسم شدن اتحاد جماهير شوروي اين الگو را تغيير نداد. بطوريكه
در بسياري از كشورهاي خاور دور قدرتهاي سرخ بوجود آمده اند و يا بوجود آمدنشان دور
نيست. در كشورهاي خليج عرب و بعضي كشورهاي آفريقا، در بعضي نقاط، مناطق آزاد شده
وجود دارد. حتي اگر ارگانهاي قدرت سرخ هم بوجود نيامده باشد، مناطق آزاد شده
فراوان است.
در اين صورت بعنوان قاعده كلي ميتوان گفت:
امروزه ميتوان در تمام كشورهاي تحت سلطه و
مستعمره (كشورهاي مستعمره و يا نيمه مستعمره) با موجوديت شرطهاي زير، قدرتهاي سرخ
بوجود آورد و از طريق آنها با جنگهاي انقلابي درازمدت قدرت را در شهرها كسب نمود و
به پيروزي سراسري نائل آمد:
1 ـ وجود يك پايه توده اي قوي
2 ـ وجود يك سازمان حزبي قوي
3 ـ وجود ارتش سرخ منظم و نسبتا قوي
4 ـ زمين مساعد براي عمليات نظامي
5 ـ منابع اقتصادي كافي براي تامين خواربار
در مورد كشور خودمان هم شرطهاي لازمي كه بايد
مورد بررسي و تحقيق قرار گيرند، همين پنج شرط ميباشند:
1 ـ پايه توده اي قوي: البته نبايد اين را در سطح
سراسر كشور جستجو كرد. چرا كه پايه توده اي در بعضي مناطق كشورمان قوي و در بعضي
مناطق ضعيف است. در كنار عوامل ديگر، اين تضادها ناشي از رشد ناموزون اقتصاد بوده
و طبيعي است. اما در بسياري از نقاط كشورمان پايه توده اي موجود است. در صورت وجود
شرطهاي ديگر ميتوان در اين مناطق قدرتهاي سياسي سرخ بوجود آورد و گسترش داد.
2 و 3 ـ يك سازمان حزبي قوي و ارتش سرخ منظم و
نسبتا قوي هنوز در كشورمان موجود نيست. در حاليكه حزب قوي و ارتش قوي براي بقاء و
رشد قدرتهاي سياسي سرخ از شرطهاي ضروري است. بايد به اين نكته توجه نمود كه اينها
شروطي براي شروع مبارزه مسلحانه نيست، بلكه اساسا خود از درون مبارزه مسلحانه
بيرون خواهد آمد. يعني در پروسه اين مبارزه، حزب از ضعيف به قوي و نيروهاي نظامي
ضعيف و كوچك و نامنظم به نيروهاي نظامي قوي و منظم تبديل خواهند شد. مسلما مناطق
قدرت سرخ يك شبه بوجود نخواهد آمد بلكه زمانيكه حزب به درجه معيني از رشد و تحكيم
رسيد و نيروهاي نظامي به درجه معيني قويتر و منظم تر شدند، در پروسه مبارزه
مسلحانه ايجاد خواهد شد. بنابراين اگر از همان ابتدا، تشكيل يك سازمان حزبي قوي و
ارتش سرخ قوي دنبال نشود و در نتيجه بدست نياوردن آنها، در مبارزه مسلحانه تاخير
بوجود آيد، اين بر ضد تئوري انقلاب و خط جنگ خلق مائوتسه دون ميباشد.
4 ـ زمين مساعد براي عمليات نظامي: عليرغم اينكه
اين موضوع اهميت تعيين كننده اي ندارد، ولي مناطق و بخشهاي زيادي از كشورمان براي
عمليات نظامي مساعد ميباشد.
5 ـ منابع اقتصادي براي تامين خواربار: بدين معني
كه منطقه مورد نظر در صورت محاصره و تحريم اقتصادي به حيات اقتصادي خود ادامه
بدهد. يعني مردم آن منطقه بتوانند با استفاده از منابع خود، احتياجات اساسي خود را
رفع نمايند. (خودكفا باشند ـ مترجم) به عبارت ديگر احتياجات مردم منطقه مورد نظر
از مناطق ديگر تهيه نشود و پيوسته به بازار داخلي وابسته نباشد. مثلا استانبول،
آنكارا، ازمير و امثالهم وابستگي گسست ناپذيري با بازار داخلي دارند، احتياجات
مردم اين مناطق به درجه زيادي از مناطق ديگر تامين ميشود، توليدات آنان نيز بدرجه
زيادي در مناطق ديگر مصرف ميشود. در صورت محاصره و تحريم اقتصادي شهرهاي مذكور،
زندگي اقتصادي در آنها فلج شده و تغذيه و سرپناه را ناممكن خواهد ساخت. بنابراين
مناطقي كه قدرتهاي سرخ ميتوانند در آنها به زندگي خود ادامه دهند بايد مناطقي
باشند كه هنوز به بخش لاينفك بازار داخلي تبديل نشده باشند. يعني ميتواند مناطق
عقب افتاده باشد. مناطق روستائي عقب افتاده زيادي در كشورمان اين شرط را تامين
ميكند. بنابراين بعد از اين مطالب، در مورد كشور خودمان چه نتايجي ميتوان گرفت؟
طبعا براي ايجاد، بقاء و رشد قدرتهاي سياسي سرخ
در كشورمان يك سري شروط (پايه توده اي قوي، منابع اقتصادي كافي براي تامين
خواربار، زمين مساعد براي عمليات نظامي) بطور طبيعي از مدتها پيش موجود است. آنچه
كه موجود نيست وجود سازمان حزبي قوي و "ارتش سرخ قوي" است. اين دو شرط،
شروط ذهني است. يعني تحقق آنها بستگي به فعاليت ما دارد. وظايفي كه امروزه در
دستور كار ما قرار مي گيرد اولا تعيين مناطق روستائي مناسبي است كه از نظر پايه
توده اي قوي است و منابع اقتصادي كافي براي تامين خواربار و زمين مساعد براي
عمليات نظامي دارد. ثانيا، تمركز قوا و افزايش فعاليتهايمان در اين مناطق و ساختن
حزب و ارتش در پروسه مبارزه مسلحانه. در پروسه ساختن حزب و ارتش وقتي حزب به درجه
معيني محكم و قوي شد و ارتش به درجه معيني منظم و قوي گشت مي توان در يك و يا چند
منطقه كشور قدرت سياسي سرخ بوجود آورد. فقط بعد از بوجود آمدن قدرت سياسي سرخ در
يك و يا چند منطقه كشور است كه براي پرولتاريا و حزبش امكان متحد كردن اقشار و
طبقات انقلابي يعني امكان بوجود آوردن جبهه متحد انقلابي خلق (جبهه اي كه بر اساس
اتحاد كارگران ـ دهقانان تشكيل شده باشد) ممكن مي شود.
ضمنا نبايد شروط ايجاد، بقاء و رشد قدرت سياسي
سرخ را با شروع مبارزه مسلحانه قاطي كرد. در حاليكه امروزه در كشورمان بنا به
دلايلي كه گفتيم شروط براي اولي موجود نيست، ليكن براي دومي بطور اساسي وجود دارد.
بلافاصله بعد از انتخاب مناطق روستائي مناسب با انجام تبليغ و ترويج كوتاه مدت و
تدارك تشكيلاتي (مثلا سازماندهي كميته رهبري حوزه اي حزب در آن منطقه و بوسيله
آنها تشكيل هسته هاي پارتيزاني اوليه و تبليغ و ترويج كوتاه مدت در جهت مبارزه
مسلحانه و سياست حزب) بلافاصله مي توان و بايد وارد مبارزه مسلحانه شد. نبايد
فراموش كرد كه اين مبارزه، آگاهي توده ها را بشكل وسيعي حتي در سطح كشور ارتقاء
داده، آنها را آموزش مي دهد، پايه توده اي را قوي ميكند، حزب و نيروهاي نظامي در
متن آن ساخته مي شود و در پروسه معين اين مبارزه قدرتهاي سرخ بوجود مي آيد.
رفيق عزيز، اما در نوشته تو براي ايجاد و بقاء و
رشد قدرتهاي سرخ اين پنج شرط آورده مي شود:
1 ـ تفرقه و شكاف در داخل حكومت ارتجاعي
2 ـ خيزش جنبش دهقاني
3 ـ رشد و تكامل حركت انقلابي در سطح كشور
4 ـ ارتش سرخ منظم
5 ـ وجود يك حزب كمونيست قوي با اتخاذ سياست صحيح
در مورد شرط اولي كه در اينجا آورده شده، قصد
مائوتسه دون از "جنگ درون حكومت سفيد بطور اساسي"، جنگ مسلحانه اي است
كه مابين جنگ سالاران اتفاق مي افتد، نه اختلافاتي كه بطور دائمي و اجتناب ناپذير
و طبيعي بين مرتجعين در هر كشوري وجود دارد. مضافا، قبلا اشاره كرديم كه مائو
بعدها از اين نكته صرف نظر كرد. بنابراين بنظر من ضرورت نداشت كه در نوشته اين نكته
و حتي اختلاف طبيعي و اجتناب ناپذير كه در هر كشور معمول است (با در نظر گرفتن
تفاوتهايش با چين) مفصلا مورد بحث و بررسي قرار گيرد.
تفصيلات و تشريحات اين قسمت از نوشته به هيچوجه
سئوالات رفقا را مستقيما جواب نداده، بلكه جوابي است بسيار غير مستقيم.
در مورد شرط دوم: اينجا هم ماهيت مسئله صحيح
بررسي نميشود. مائوتسه دون، خيزشهاي دهقاني گذشته (او گذشته نزديك را در نظر دارد)
را از نظر پايه توده اي براي حال حاضر در نظر ميگيرد. يعني خصلت مسئله، امروزه
موجوديت و عدم موجوديت پايه توده اي است. اما در نوشته تو اينطور نيست بلكه
خيزشهاي دهقاني در جامعه سلجوقي و عثماني پشت سرهم رديف ميشود و اين خيزشها با
مسئله اصلي ربط داده نميشود.
ميشود چنين نوشت: در مناطقي كه اين خيزشها به
وقوع پيوسته، امروزه پايه توده اي بسيار قوي وجود دارد. اين خيزشها در فلان جاها
اتفاق افتاد و بدليل باقي ماندن تاثيرات آنها، در آينده مناطق بطور اساسي در
اينجاها بوجود خواهند آمد. اينها گفته نميشود (من هم از نظر خودم براي گفتن چنين
چيزي، اطلاعات كافي در دست ندارم) وقتي هم گفته نميشود، تمام رويدادهاي تاريخي
ذكرشده، از بنمايش گذاشتن يك معلومات تاريخي و يا تبليغي از سنت انقلابي دهقانان جلوتر نميرود. اگر به جاي آن، خيزشهاي
دهقاني دهه هاي اخير در مناطقي كه به وقوع پيوسته، موجوديت پايه توده اي، چگونگي
ايجاد، بقاء و رشد حكومتهاي سرخ و موجوديت پايه توده اي شورشگر با ارائه مثال مورد
بررسي قرار مي گرفت، خيلي بهتر بود. و اينها ميتوانست جوابي درخور اين سئوال باشد.
در مورد شرط سوم: "رشد و تكامل حركت انقلابي
در سطح كشور" در اين مورد گفته مائوتسه دون چنين است: رشد و تكامل وضعيت
انقلابي در سطح كشور. به جاي "وضعيت انقلابي"، "حركت انقلابي"
را تفسير كردن، به نظر من، توهم داشتن در مورد شروط مورد نظر و به خطا رفتن است.
وضعيت انقلابي چيست؟ 1 ـ طبقات حاكم نتوانند مثل سابق حكومت كنند. 2 ـ توده هاي
خلق نتوانند مثل سابق زندگي كنند و تغييرات را ضروري ببينند. 3 ـ گسترش و ارتقاء
فوق العاده در عمليات مستقل توده اي. بنا به گفته لنين، اينها "شرطهاي عيني
انقلاب" بوده و مستقل از اراده تك تك گروهها، احزاب و طبقات ميباشند. (براي
اطلاع بيشتر به .... صفحات 379 – 38 جلد سوم رجوع شود). و اما "حركت
انقلابي" بطور عام به آن حركت هاي انقلابي اطلاق ميشود كه جهتش سرنگوني نظام
موجود باشد. در نوشته تو، مقصود از "حركتهاي انقلابي" حركتهائي است كه
"حركت كمونيستي " يكي از آنهاست. بدين صورت بجاي "وضعيت
انقلابي"، "حركت كمونيستي" گذاشته شده و نهايتا از آن چنين نتيجه
اي گرفته ميشود: اگر حركت كمونيستي در سراسر كشور رشد و تكامل نيابد، حكومت سرخ
بوجود نميآيد. قبلا نيز رفيق كاظم، در جمعبندي از انقلاب چين بجاي "حزب قوي و
صحيح" از كلمه "حزب سازماندهي شده در سطح كشور" سخن رانده بود.
درست بهمين خاطر است كه روي اين نكته تامل ميكنم. اين نكته چرا اهميت پيدا ميكند؟
از اين نظر اهميت پيدا ميكند كه امروزه ما جرياني نيستيم كه در تمام مناطق كشور
خود را سازمان داده باشيم. (رفيق رستم ادعا دارد در سطح كشوري خود را سازمان داده
ايم اما در اشتباه است) اگر اينطور بود ديگر مسئله اي نبود. در كوتاه مدت (حتي در
سه چهار سال آينده هم) نميتوانيم در كليه مناطق كشور خود را سازمان بدهيم. نكته
دوم اينكه بدليل رشد ناموزون انقلاب در كشورمان، خود ما خواستار سازمان يافتگي در
سطح كشور نيستيم. ما بطور خاص به مناطقي اولويت و اهميت ميدهيم كه انقلاب در آنجا
سر بلند كرده باشد. بعبارت صحيح تر بايد اولويت و اهميت بدهيم. در سراسر نوشته،
بخاطر يكي دانستن شروط "شروع مبارزه مسلحانه" با شروط "بوجود آوردن
قدرت سياسي سرخ" و يا حداقل جدا نكردن آنها از همديگر در هيچ جاي نوشته يعني
بيان نشدن فرق بين آنها، بطور منطقي مبارزه مسلحانه را تا سازمان يافتن در سراسر
كشور (يعني به آينده اي نامعلوم) به تعويق مي اندازد و براي امروز "شكلهاي
ديگر" مبارزه را مطرح ميكند. و اين همان توهم است.
در مورد رشد و تكامل "وضعيت انقلابي"
در سراسر كشور ميتوان گفت، اولا اين در سراسر دنيا و بطور خاص در كشورمان موجود
است. دوره هاي ثبات "حكومتهاي سفيد " بسيار كوتاه و موقتي ميشود. ثانيا،
همانطور كه قبلا با بررسي مقاله دوم مائوتسه دون نشان دادم، منظور از اين وضعيت
"انقلابي" اساسا موجوديت قدرت سرخ نيست. بلكه گسترش و يا عدم گسترش، قوي
شدن و يا نشدن وضعيت "انقلابي" فاكتوري است كه بروي سياستهائي كه در
مناطق سرخ اعمال ميشود تاثير ميگذارد. محتواي نوشته با محتواي آنچه كه گفتم هيچ
قرابتي ندارد. در نوشته مسائل ديگري بررسي ميشود. و اينها جواب سئوالات كميته
جوانان نميباشد.
در اينجا به نكته ديگري بپردازيم: بنظر من،
سازمان يافتن جنبش كمونيستي در سطح كشور يعني در بخشها و فرمانداريها و يا در
اكثريت آنها، بمعناي تشكيل نهاد رهبري حوزه اي و يا كميته هاي حزبي است. در اين
مورد، عباراتي مشعشع مورد استفاده قرار گرفته است. مثلا، در نوشته از عبارت
"يك جريان سياسي انقلابي كه در سطح كشور صدايش را به گوشها ميرساند"
استفاده ميشود. اين چيز ديگري است. مثلا THKO و THKP-C در سطح كشور جريانهاي سازمان يافته سياسي نيستند؛
بلكه جريانهائي هستند كه "در سطح كشوري صدايشان را به گوشها ميرسانند".
عبارت ديگري هم مورد استفاده قرار گرفته است: "متحد كردن مبارزه در سطح كشوري
و جهت دادن آن به طرف يك هدف". منظور از بيان آن "جهت دهي سياسي"
نيست بلكه جهت دهي "مبارزه عملي" است و اين هم آنطور كه من مي فهمم
سازمان يافتگي در سراسر كشور را ضروري ميسازد. و اين فقط در دوره اي كه انقلاب در
سطح كشوري به پيروزي نزديك ميشود، يك چيز ممكن ميگردد. (اين نكته را بخاطر
بسپاريم)
در اين قسمت يك مسئله اصولي را كه بنظرم بسيار
اهميت دارد، بررسي خواهم كرد: اينكه نوشته اشاره ميكند "با وجود يك جنبش در
سطح كشور... بايد وجود يك حزب سياسي را به گوش تمام خلقهاي كشور رساند و به آنها
نشان داد و آنها را در سطح كشور بسوي هدف برقراري قدرت انقلابي سوق داد".
(اين عبارتي بسيار ناروشن و كشدار است و به
تفسيرهاي گوناگوني پا ميدهد. كمي قبل به عبارت "وجود (و يا صدايش را) به گوش
رساندن" اشاره كردم. و اما در مورد عبارت "متحد كردن مبارزه در سطح كشور
و سوق دادن آن بسوي يك هدف". بايد گفت اين تقريبا خصوصيات هر جرياني است كه
در اينجا به آن نمي پردازم).
نوشته به نكته ديگري هم اشاره دارد و آن اينكه:
"مثلا، وقتي جنبشهاي دهقاني از طرف مبارزات در شهرها حمايت نميشوند محكوم به
سركوب شدن هستند. مثلا يك شورش دهقاني در منطقه شهر شرق، اگر مبارزات روستاهاي
"اگه و يا چوكوراوا" با رهبري يك حزب پرولتري توسط طبقه كارگران در
شهرهاي صنعتي مورد حمايت قرار نگيرد نميتواند قدرت سياسي سرخ را بوجود آورد و
نميتواند آن را حفظ كند."
در اينجا يك انحراف مهم از اصول مطرح است.
دهقانان ميتوانند فقط با نيروي خود، قدرت سياسي سرخ را بوجود آورده و حفظ كنند.
حتي اگر مرتجعين در تمام "شهرهاي صنعتي " حاكميت با ثباتي را هم برقرار
كنند و در درازمدت همه جنبشهاي كارگري را سركوب نمايند، باز هم دهقانان ميتوانند
قدرت سياسي سرخ را بوجود آورده و حفظ كنند، و اين امري غير ممكن نيست. بنابراين
اعلان اينكه جنبشهاي دهقاني "محكوم به سركوب شدن هستند" در زمان حال،
بدين معني است كه قبل از سازمان يافتن در شهرهاي صنعتي، اسلحه بكار نرود، و اين
انحرافي است راست كه در آينده با غير ممكن نشان دادن انقلاب هم معني خواهد داد.
البته سركوب جنبشهاي كارگري، قطع همبستگي ما بين كارگران و دهقانان، جنبشهاي
دهقاني را ضعيف ميكند، اما چرا آنها را "محكوم به سركوب شدن" نمايد؟ مگر
در چين زماني كه مرتجعين در تمام شهرها حاكم بودند و براي دوره اي توانستند صداي
كارگران را قطع كنند، انقلاب پيروزمندانه به پيش نميرفت؟نوشته چنين نتيجه ميگيرد:
"بعنوان نتيجه گيري ميتوان گفت كه قدرت سياسي سرخ با متحد كردن و جهت دادن
مبارزه در سطح كشور توسط حزب پرولتري بوجود آمده و حفظ ميشود و نه با اجراي يك
مبارزه موضعي".
اين گفته بعبارت روشنتر بدين معني است: تا وقتي
در سراسر كشور سازمان نيابيم و تمام مبارزات خلق را متحد نكرده و "جهت"
ندهيم، نميتوانيم قدرت سرخ را بوجود آوريم. اي داد دستهايمان را بلند نكنيم. جل
الخالق! انگار قدرت سرخ مورد بحث در اينجا قدرت سياسي نيست كه در يك و يا چند
منطقه بوجود ميآيد؛ بلكه قدرت سياسي است كه در سراسر كشور بوجود خواهد آمد.
نظر من چنين است: ايجاد و بقاي قدرت سرخ (نه
مبارزه مسلحانه) مشروط به سازمان يافتن در سراسر كشور، متحد كردن تمام خلق و جهت
دادن به آنها توسط ما نيست. مائو هم چنين شرطي را نميگذارد. اين چيز خوبي است اما
امروزه نه صاحب چنين چيزي هستيم و نه چيزي است كه بتوانيم با پيشروي انقلاب در سطح
كشور طي مدتي به آن دست يابيم. در صورتيكه ميتوانيم نيروهاي موجودمان را در سه ـ
چهار منطقه (بنا به شرايط مساعد و به نسبت توانمان) متمركز كرده و در آنجاها
مبارزه مسلحانه را شروع و يك "حزب قوي " با سياست صحيح، و يك "ارتش
سرخ قوي" بوجود بياوريم (امروزه كمبود هم همين است) و قدرتهاي سرخ را بنا و
حفظ نمائيم. و حتي در دوره هاي سركوب تمامي مبارزات طبقه كارگر (اين چيزي است به
ضرر ما) هم ميتوانيم اين مناطق را به شرط اينكه استراتژي صحيحي بكار گيريم، حفظ
كنيم. مثلا شورش "درسيم" را در نظر بگيريم: دهقانان تنها با همت خود تحت
رهبري روساي قبايل توانستند سه سال منطقه را تحت كنترل بگيرند. اگر نفاق بين قبيله
ها نمي انداختند و آنها از يك رهبري صحيح، رهبري حزب كمونيست برخوردار بودند، به
هيچوجه نميتوانستند شورش "درسيم" را سركوب كنند. اين گفته خود دهقانان
است و مثالهاي ديگري هم موجود است.
نكات چهارم و پنجم: در نوشته، در مورد حزب و ارتش
تامل نشده و به يكي دو جمله اكتفا شده است. حزب و ارتش چيستند، چطور و در پروسه
كدام مبارزه ساخته ميشوند، بطور خاص در اين مورد وظيفه كنوني ما چيست؟ به اينها
اصلا پرداخته نميشود در صورتيكه امروزه براي قدرت سرخ كمبودهاي اساسي همين ها
هستند و در مناطقي كه شرايط ديگر (پايه توده اي، منابع اقتصادي كافي، زمين مساعد
براي عمليات نظامي) موجود باشد با بوجود آوردن حزب و ارتش در اين مناطق، ميتوان
هركدام از آنها را به منطقه قدرت سرخ تبديل ساخت (حزب فقط در اين مناطق ساخته
نخواهد شد، اما اساسا در اينجاها در پروسه مبارزه مسلحانه ساخته خواهد شد).
در مورد جوابي كه به سئوال اول داده شد، به دو
نكته مختصرا اشاره كرده و از سئوال دوم خواهم گذشت.
اولي: تضادهاي درون ارتش نبايد جداگانه بررسي
شود، بلكه بايد بعنوان نمودي از تضادهاي طبقاتي مورد ارزيابي قرار گيرد. معلوم
نيست از كجا به اختراع جديدي چون "افسران وطن پرست" دست زده ايم. مدت
زيادي در تمام اعلاميه ها و نشرياتمان در جاهائي كه به "كارگران،
دهقانان" اشاره كرديم، در پنج گوشه اش عبارت "افسران وطن پرست"
بجاي عبارت قديمي قشر سرباز و روشنفكر گذاشته شده است. "افسران وطن
پرست" كساني هستند كه ايدئولوژي بورژوازي ملي را قبول دارند و در صف بندي
طبقاتي در زمره آن قرار دارند. آنها را بايد بعنوان بورژوازي ملي در نظر بگيريم، و
در جائي كه ايجاب كند آنها را بعنوان بخشي از بورژوازي ملي بررسي نمائيم.
دومي: از فرمولبندي پيچيده "حق تعيين سرنوشت
خلقهاي كرد" صرف نظر كرده و بجاي آن از عبارت "حق تعيين سرنوشت ملت كرد
" استفاده نمائيم.
بنا به كمبود وقت به جواب سئوال دوم نمي پردازم.
به نظر من در بررسي اين مسئله بايد اين سه نكته
را بطور واضح و محكم معلوم كرد.
1 ـ در كشورهاي نيمه فئودالي، نيمه مستعمره كه
تحت سلطه غيرمستقيم امپرياليسم قرار دارند، تغييرات در ساخت اقتصادي چگونه خواهند
بود؟
2 ـ بطور عمومي ناموزوني در ساخت اقتصادي كشور
3 ـ تفاوت مابين انقلاب ملي كشورهائي كه تحت
اشغال امپرياليستي واقع شده اند با انقلاب دموكراتيك كشورهاي نيمه مستعمره، نيمه
فئودال كه شالوده آن انقلاب ارضي است.
نكته اول: نوشته با يك جمله بدان ميپردازد و در
مقاله هاي نوشته شده در شماره هاي مختلف "آي دن ليك" هم در مورد اين
موضوع ناروشني موجود است. بطور كلي اينطور گفته ميشود: "از يك طرف روابط
فئودالي حل ميشود و از طرف ديگر اين حل شدن محدود ميشود". اينكه مفهوم اين
عبارت در پراتيك به چه معني است زياد فهميده نميشود. واقعيت اين است: اربابان
آهسته آهسته در پروسه طولاني بصورت "بزرگ مالكين" سرمايه دار در مي
آيند. در اين فاصله، حاكميت و اشكال مختلف استثمار فئودالي بر دهقانان هنوز براي
مدت زيادي ادامه خواهد يافت، يعني حتي بعد از اينكه دهقاناني كه در زمينهاي اربابي
كار ميكنند به كارگران مزد بگير در آن مزرعه تبديل شده اند. ارباب قديمي كه امروز
آقاي مزرعه شده، قسمتي از امتيازات قديمي خود (مثلا بيگاري) را بر دهقانان به شكل
سنت محفوظ داشته و اعمال مينمايد. طريقه حل ريشه اي مسئله دهقاني و يا راه حل
انقلابي اينست كه با يك شورش قدرتمند دهقاني، مالكيت فئودالي و ساختار روبناي آن
مناسبات فئودالي ريشه كن و زير و رو شود.
از طرف ديگر، در نقاطي كه مالكيت كوچك و متوسط
دهقاني گسترده است، در جامعه بسته دهقاني كه اساسا خودش توليد و مصرف ميكند،
امپرياليسم از يك طرف اين نقاط را به بازار وابسته ميكند و از طرف ديگر بانكها،
موسسات اعتباري، رباخواري ـ كه يك خصوصيت نيمه فئودالي و شكلي از انباشت ابتدائي
سرمايه است ـ را حمايت و تقويت كرده و مالكيت دهقانان را از آنان سلب مينمايد. و
اين پروسه، سنگين و درد آور انجام ميگيرد.
در شهرها صنايع ملي در حال نابودي است و بجايش
صنايع مونتاژ وابسته به امپرياليسم جايگزين گشته و توسعه مي يابد. موسسات بزرگ
تجاري و مالي تحت كنترل امپرياليسم در ميآيد.
بدين علت، سرمايه داري كمپرادوري توسعه يافته
توسط امپرياليسم به هيچوجه نميتواند فئوداليسم را به طريقه "راه حل ريشه اي
دهقاني" حل كند و تا زمانيكه فئوداليسم ريشه كن نشود توده دهقاني بعنوان يك
نيروي مهم انقلابي وجود خواهد داشت و كماكان مضمون انقلاب، دموكراتيك باقي خواهد
ماند.
نكته دوم: يكي ديگر از خصوصيات كشورهاي نيمه
مستعمره، نيمه فئودال، ناموزون بودن ساخت اقتصادي كشور است. در همان حال كه در
بعضي مناطق روابط فئودالي به درجه زيادي حل ميشود، در مناطق ديگر كماكان به قوت
خود باقي ميماند. در مناطق توسعه يافته كشور اگر چه ممكن است انقلاب دموكراتيك
براي عموم توده هاي دهقاني اهميت زيادي نداشته باشد (در كشور ما در منطقه توسعه
يافته "اگه" هنوز اهميت دارد) اما در مناطق عقب مانده براي توده هاي
وسيع دهقاني كماكان اهميت خود را حفظ ميكند.
هر چه انقلاب دمكراتيك بمثابه مسئله روز مطرح
باشد، مسئله تكيه به دهقانان هم مطرح خواهد بود. زيرا شالوده انقلاب دمكراتيك، يك
انقلاب دهقاني است. گذشته از اين، ما در كشوري زندگي ميكنيم كه 70 درصد آن را
دهقانان تشكيل ميدهند. اينكه "بگذار امپرياليسم، فئوداليسم را تصفيه كند ما
هم انقلاب سوسياليستي بكنيم"، كاملا يك منطق منشويكي است. منشويكها نيز در
مقابل لنين ميگفتند، انقلاب دموكراتيك وظيفه بورژوازي است. به او اجازه بدهيم كه
كارش را بكند. و اگر ما رهبري دهقانان را بدست بگيريم بورژوازي رم ميكند و غيره.
اما لنين با كنار زدن بورژوازي غير مصمم و ترسو و سازشكار، فورا از اتحاد
پرولتارياي مصمم با دهقانان دفاع كرده و مصممانه از به آخر رساندن انقلاب و گذر بي
وقفه به سوسياليسم به دفاع برخاسته بود. اين تئوري انقلاب مرحله اي و بي وقفه
ماركسيست ـ لنينيستي است. مائو اين را در چين نيمه فئودال ، نيمه مستعمره با شرايط
چين تلفيق داده بود. در كشورهاي نيمه فئودال و نيمه مستعمره مثل كشور ما، رشد
انقلاب از مناطق روستائي به طرف شهرها به دو دليل بستگي دارد. اولا، شالوده انقلاب
دموكراتيك، "انقلاب ارضي" است. ثانيا، امپرياليسم حاكم بر كشورمان و
نوكران مرتجع وابسته بدان، اختيار و كنترل كامل شهرها و مناطق توسعه يافته را در
دست دارند.
نيمه مستعمره و تحت يوغ امپرياليسم بودن كشورمان،
رشد و تكامل انقلاب از پايگاههاي ساخته شده در مناطق توسعه نيافته به طرف شهرها را
ضروري ميسازد. (در كشورمان انقلاب دموكراتيك و انقلاب ملي با هم يك رابطه ناگسستني
دارند.)
با
درودهاي كمونيستي ـ (1972)
www.sarbedaran.org