درسهايي حياتي از جنگ خليج

چگونه مي توان بر ارتشهاي امپرياليستي غلبه كرد؟

 

از حقيقت دوره دوم، شماره 20، مرداد 1370 – www.sarbedaran.org

 

بلند كردن پركاه نشانه توان خارق العاده نيست. ديدن آفتاب و ماه چشم تيز بين نمي خواهد. شنيدن صداي رعد نشانه گوش حساس نيست. به همين ترتيب، آن پيروزي كه از عهده هر كس برآيد يا فتح قلمروئي از طريق قتل عام شايسته تحسين نيست."

- بنقل از يك دانشنامه نظامي چيني در 500 سال قبل از ميلاد مسيح

 

نيروهاي موتلف امپرياليستي برهبري امپرياليسم آمريكا در ميان سيلاب خوني كه ازمردم عراق براه انداختند، پيروزي جنگ تجاوزكارانه خويش را اعلام نمودند. در پي اين "پيروزي" هياهوي دستگاههاي تبليغاتي شان آغاز گشته، تا از يكسو با فريبكاري و دروغ بر دلائل شكستهاي قبلي خود ـ مثلا در ويتنام ـ سرپوش گذارند و از سوي ديگر به توده هاي انقلابي سراسر جهان القاء نمايند كه ارتشهاي امپرياليستي شكست ناپذيرند و بهتر است كسي فكر مقابله با آنان را در سر نپروراند. اين مسئله در مركز كارزار ايدئولوژيك ـ سياسي آنان حول اين جنگ در ايندوره قرار دارد.

شايد بسياري از توده هاي انقلابي كه در اشتياق نابودي دشمنان طبقاتي خويش در نبردي آشتي ناپذير بسر مي برند، تحت تاثير پيروزي امپرياليستها در اين جنگ دچار اين توهم شوند كه پيروزي نظامي بر امپرياليستها امكان ناپذير بوده و نسبت به ضرورت و امكان جنگ انقلابي بعنوان تنها راه حل سرنگوني طبقات ارتجاعي و كسب قدرت سياسي دچار ترديد گردند.

در عين حال بسياري از نيروهاي سياسي تسليم طلب و مرتجع ـ هر يك بر مبنا منافع خاص خود و به طريقي ـ از اين وقايع براي اثبات تزهاي ورشكسته شان سود مي جويند و به انحاء مختلف به كارزار ارتجاعي امپرياليستها ياري مي رسانند. در همين چارچوب، رويزيونيستها و رفرميستهاي رنگارنگ نتايج اين جنگ را دال بر بي ثمري مبارزات قهرآميز و ضرورت مبارزه مسالمت آميز مي دانند؛ و سران جمهوري اسلامي براي تبليغ روحيه نوكرمنشي و كمپرادوري خود از اين جنگ توجيه مي تراشند و مي گويند اين جنگ نشان داد كه نمي توان با دنيا در افتاد و بهتر است خود را سريعتر از قبل به دم اين يا آن امپرياليسم ببنديم و افسارمان را محكمتر از گذشته در دست آنها بگذاريم.

بجرئت مي توان گفت وقيحانه ترين تبليغ براي منفعل كردن توده ها از آن رويزيونيستهاي مرتجع چيني است كه در روزنامه "ارتش آزاديبخش چين" نوشتند: "نبردهاي خليج آنتي تز تئوريهاي مائو بودند كه تاكيد مي كند جنگ خلقي با ارتش توده اي هر متجاوزي را شكست مي دهد." آيا واقعا چنين است و نتايج نظامي جنگ خليج  نشان داد كه تئوريهاي نظامي مائوتسه دون كاربردي ندارد؟ آيا مي توان كماكان با اتكاء به آن  تئوريها دشمني كه از راه دور و با اتكاء به تكنولوژي پيشرفته هوائي به بمبارانهاي وسيع مي پردازد و سعي مي كند از درگيري زميني و جنگ تن به تن اجتناب ورزد، را شكست داد؟ آيا مي توان از پس كل نيروهاي امپرياليستي و ارتجاعي بويژه زماني كه در تباني و ائتلاف با يكديگر بسر مي برند، برآمد؟ اگرچه در بسياري از تجارب انقلابي ديروز و امروز ميتوان جواب سئوالات فوق را پيدا كرد اما رجوعي به واقعيات عيني اين جنگ و درسگيري از آن نيز ضروريست.

قبل از آنكه به ارزيابي نظامي از اين جنگ بپردازيم بايد بر اين حقيقت تاكيد نهيم كه ارتش عراق قبل از آنكه به پاي يك جنگ واقعي برود تسليم شد و در واقع آنچه صورت گرفت نه جنگ بلكه بمباران مردم بيدفاع و كشتار توده اي سربازان تسليم شده و در حال فرار توسط ارتشهاي امپرياليستي بود. اين تسليم طلبي مستقيما ريشه در ماهيت طبقاتي رهبري عراق داشت كه نه مي خواست و نه مي توانست منافع توده ها را نمايندگي كرده و به آنها اتكا نمايد. آنان از همان ابتدا خواهان مقاومت جدي و مصممانه در مقابل اين تجاوز نبودند. از سوي ديگر امپرياليستهاي آمريكائي جنگي را انتخاب نمودند كه ـ عليرغم ريسكهاي معيني كه مي توانست برايشان داشته باشد ـ مطمئن بودند در آن پيروز خواهند شد. آنها مي دانستند كه نه با كمونيستهاي چيني تحت رهبري مائو طرفند نه با انقلابيون كره اي و ويتنامي و نه با مائوئيستهاي پروئي.[1]

 

چگونه مي توان به روشي كه دشمن مي خواهد، نجنگيد؟

روشها و استراتژي جنگي طرفين

 اگر چه جنگ عرصه اي متفاوت از سياست بوده و قوانين خود را داراست وليكن ادامه سياست است و در خدمت منافع طبقاتي معين قرار دارد. در جنگ خليج نيز نه تنها اهداف سياسي در استراتژي و تاكتيكهاي نظامي منعكس شد، بلكه محدوديتهاي گوناگون ناشي از اهداف سياسي طرفين جنگ به نمايش درآمد. محدوديتهاي سياسي امپرياليستها به فشرده ترين وجه در استراتژيي كه اتخاذ نمودند خود را نشان داد: استراتژي جنگ زود فرجام. اين مسئله را سرفرماندهي ستاد مشترك ارتش آمريكا چنين اظهار داشت: "بايد طرح طوري باشد كه هم در هوا و هم در دريا سيطره داشته باشيم و مقدار قابل توجهي هم نيروي پياده براي خنثي كردن هر نوع تحرك زميني عراقيها مستقر كنيم و ابتكار عمل جنگ كوتاه مدت را در دست بگيريم. زيرا ثابت شده است هيچ ملتي جنگ را در دراز مدت نمي برد."[2]

نياز آمريكا به جنگ زود فرجام در درجه اول ناشي از آن بود كه آنها جنگي ناعادلانه را به پيش مي بردند كه با منافع تمام خلقهاي خاور ميانه و جهان در تضاد بود و از همينرو مجبور بودند از طولانيتر شدن جنگ بطور جدي اجتناب كنند؛ اين جنگ با منافع واقعي سربازانشان كه از اقشار پائين مي باشند نيز در تضاد بود. اين سربازان تصور روشني از پيروزي نداشته و قادر به تحمل سختيهاي جنگ و ضايعات آن نمي باشند. چنين مواقعي وقتي تلفات زياد بر آنان وارد گردد بر صفوفشان تاثير گذاشته و مي تواند موجب از هم پاشيدگي ارتش و بروز نارضايتي درون جامعه گردد. در واقع احتياج آمريكا به پيروزي سريع ناشي از اين ضعف استراتژيك بود. آمريكا از طولاني شدن جنگ وحشت داشت و تمام تلاشش آن بود كه جنگ را هر چه سريعتر با يك نتيجه تعيين كننده بپايان برساند.

مضاف بر آن توان نظامي و مادي آمريكا و موتلفانش نيز محدوديتهاي خود را اعمال مي كرد. آنها نمي توانستند اثرات بحران اقتصادي ناشي از اين جنگ و هزينه سرسام آور آنرا براي مدت مديدي تحمل نمايند. طولاني شدن جنگ مي توانست به اختلافات درون متحدين پا دهد. اين اختلافات از پايه هائي مادي چون باج گيري آمريكا از آلمان و ژاپن، قبول سركردگي آمريكا از سوي همه توسط زور، چندان به حساب نياوردن و شريك نكردن ديگران در جريان پيشبرد جنگ و نتايج حاصل از جنگ برخوردار بود. مهمتر از همه آنكه، طولاني شدن جنگ مي توانست حمايتهاي بين المللي هر چه وسيعتر توده هاي انقلابي در كليه كشور هاي جهان را در دفاع از مردم عراق برانگيزاند و به برپائي اوضاع انقلابي در كشورهاي معيني انجاميده و يك بي ثباتي همه جانبه را در سطح جهان موجب گردد. از اين مسئله نيز آمريكا و ائتلاف تحت رهبريش شديدا وحشت داشتند.

اما در مقابل عراق چه استراتژي و اهدافي داشت؟ عراق در عكس العمل به فشارهاي آمريكا به كويت حمله برد. اشغال كويت براي رژيم عراق به معني در دست گرفتن بخشي از نفت آن و تلاش جهت بدست آوردن شرايط بهتر در تنظيم مناسبات خويش با امپرياليستها بود. عراق بهيچوجه قصد جدائي از امپرياليستها و قطع مناسبات خود با آنها را در سر نداشت. از همين رو رژيم عراق بر خلاف امپرياليستها در پي نوعي سازش با آنان در جهت فرار از برخورد نظامي و احياي مناسبات گذشته خويش با غرب بود. آنها از نظر استراتژيك، هم از امپرياليستها مي ترسيدند و هم قربان صدقه اش مي رفتند. استراتژي عراق "شاخ و شانه كشيدن براي تسليم شدن" بود. آنها اصراري بر جنگيدن نداشتند. در نتيجه نه بدنبال آن بودند كه يك ارزيابي واقعي از نقاط قوت و ضعف خود و دشمن بدست آورند و نه اينكه با طولاني نمودن جنگ نقاط ضعف استراتژيك امپرياليستها را مورد استفاده قرار دهند.

براي ارتش عراق نيز جنگ طولاني ميسر نبود؛ زيرا از نظر تسليحات، تداركات و حتي نان سربازانش به دشمن وابسته بود و از پشتيباني توده هاي كشور محروم. اين قبيل محدوديتها رژيم عراق را واداشته بود كه عملا راه و چاره نظامي را به فراموشي سپرده و در پي حل و فصل قضيه از بالا و از درون طرحهاي پيشنهادي شوروي و يا ديگر قدرتهاي ارتجاعي بر آيد. اين مسئله خود، ارسال علامت ضعف براي امپرياليستها بود كه براي خاتمه سريعتر جنگ مصمم تر شوند. در واقع استراتژي "شاخ و شانه كشيدن براي تسليم شدن" از قبل به شكست رسيده بود و رژيم عراق نتوانست با ترساندن موتلفان از وارد شدن آنها به جنگ و بعد جنگ زميني جلوگيري بعمل آورد. در نتيجه جنگ از جانب عراق عملا آنگونه پيش رفت كه آمريكائيها مي خواستند؛ يعني صبر و انفعال براي تعيين فرجام سريع جنگ توسط امپرياليستها.

آمريكا استراتژي جنگ زود فرجام خويش را بدينگونه عملي نمود: با تمركز نيرو و انواع و اقسام سلاحهاي پيشرفته و فوق مدرن در منطقه؛ با استفاده از سياست بمبارانهاي وسيع از راه دور و كشتار اهالي غير نظامي؛ با نابود كردن تاسيسات اقتصادي و نظامي عراق، از بين بردن و صدمه زدن به خطوط ثابت تداركاتي ارتش عراق به منظور دور زدن و محاصره آنها؛ با بدست گرفتن ابتكارعمل و با حمله ناگهاني به خطوط جبهه ثابت ارتش عراق به روش نازيها در جنگ جهاني دوم در سطحي مدرنتر[3] و محاصره و سركوب ارتش قطعه قطعه شده و تسليم شده يا در حال فرار عراق.

مسلما معضلات و مشكلاتي كه در روياروئي با روش جنگي فوق بوجود مي آيد واقعي و بسيار مهم بوده و حل آنها پاسخگوئي به سئوالاتي جدي را مطرح مي سازد. يك نيروي انقلابي يا دولت سوسياليستي با چنين جنگي چگونه به مقابله بر مي خيزد و جنگ عادلانه خود را چگونه به پيش مي برد؟

 

جنگ طولاني در مقابل جنگ زود فرجام

اين واقعيتي است كه امپرياليستها در عين داشتن ضعفهاي استراتژيك از نظر تاكتيكي قوي اند؛ در نتيجه روشي كه براي جنگيدن با آنان اتخاذ مي شود بايد در درجه اول به اين تضاد كه نيروي انقلابي (حتي دولت سوسياليستي) در ابتدا كوچك و ضعيف است و امپرياليستها بزرگ و قوي، پاسخ دهد. اتخاذ استراتژي جنگ طولاني تنها طريق حل اين تضاد مي باشد، زيرا فرصت آنرا فراهم مي آورد كه نيروي كوچك در پروسه زمان بتواند با مساعي خويش از امتياز دشمن بكاهد و نقاط ضعفش را تشديد كند و در عين حال مزاياي خود را افزايش دهد و بر نقاط ضعفش فائق آيد و از نيروي فروتر به يك نيروي برتر تبديل شود. اصرار امپرياليستها بر استراتژي جنگ زود فرجام خود دليل آنست كه چرا بي صبري و توصيه "فرجام سريع" جنگ از جانب نيروي كوچك نه تنها خطاست بلكه كاملا زيانبخش است. جنگ طولاني با تبديل نقاط ضعف استراتژيك دشمن به نقاط ضعف تاكتيكي و نقاط قوت استراتژيك خود به نقاط قوت تاكتيكي راه پيروزي بر دشمن قوي را هموار مي سازد. اما براي طولاني كردن جنگ چه بايد كرد؟ بدون توده اي كردن جنگ صحبتي از طولاني كردن جنگ نمي تواند در ميان باشد. بدون درگير شدن توده ها در تمامي جوانب حيات چنين جنگي نمي توان جنگ طولاني را با موفقيت به پيش برد. براي اينكه توده ها در چنين جنگي شركت نمايند لازمست كه آن جنگ منافع درازمدت و كوتاه مدت آنها را نمايندگي نمايد؛ و آنان را بر پايه تضادهاي ملي و طبقاتي شان عليه دشمن برانگيزد. تنها با اتخاذ سياستهاي انقلابي و دمكراتيك و عملي نمودنشان مي توان اين نقطه قوت استراتژيك را به نقطه قوت تاكتيكي بدل نمود. بدون بسيج توده ها تامينات وتداركات چنين جنگي امكان پذير نيست. جنگي كه صرفا بوسيله دولت و ارتش انجام گيرد و توده هاي مردم در آن شركت نداشته باشند، قطعا به شكست مي انجامد.

اما عراق براي پيش برد چنين جنگي به محدوديتهاي زيادي دچار بود، زيرا نمي توانست از ملزومات تعيين كننده جنگ طولاني يعني حمايت توده اي درون عراق و نيز در كويت برخوردار گردد. ارتش عراق قادر نبود توده هاي زحمتكش در كويت (توده هائي كه اكثرا از كارگران مهاجر فلسطيني و مليتهاي غير عرب بودند و ساليان سال تحت ستم و استثمار توسط حكومت كويت قرار داشتند) را به حمايت از خود بر انگيزد. بعلاوه در درازمدت كويت بعنوان زائده نفتي از نقطه نظر تداركاتي ـ بويژه از نظر تامين غذا براي اهالي خود و سربازان ـ براي جنگ طولاني چندان مناسب نبود و نفت نمي توانست جاي نان را بگيرد و شكم افراد گرسنه و تحت محاصره را سير كند. بگذريم از اينكه، حتي انبارهاي اصلي تداركاتي كويت نيز كاملا تخليه و به عراق منتقل شده بود. ارتش عراق ارتش آزاديبخشي همچون ارتش سرخ چين در كره نبود كه طبق فرمان مائو "هر تپه، هر رودخانه، هر درخت و هر پركاه را در كره گرامي دارند، و حتي يك سوزن يا تار نخي هم از خلق كره نگيرند."

 

جنگ متحرك در مقابل جنگ موضعي

براي عملي نمودن استراتژي جنگ طولاني نبايد در ميداني جنگيد كه دشمن تعيين مي كند، بايد بگونه اي جنگيد كه دشمن انتظار ندارد. نيروي ضعيف نبايد در مقابل نيروي قوي به جنگ صرفا موضعي و حتي عمدتا موضعي دست يازد. ارتش، آرايش قوا و سلاحهاي دشمن اساسا براي جنگ منظم ايجاد و طراحي گشته اند. راه مقابله با ارتشهاي بزرگ و مقتدر استفاده از روش جنگ متحرك و استفاده از بي ثباتي خطوط جبهه در مقابل خطوط ثابت است. استفاده از جنگ متحرك و جنگ پارتيزاني در مقابل چنين ارتشي موجب آن ميگردد كه روشها و سلاحهاي ارتش مقابل برائي و كاربري خود را از دست دهند. نيروي كوچك و ضعيف تنها با اتكا به چنين روشي مي تواند در موقعيت قدرتمندتري نسبت به دشمن قرار گيرد و دشمن را براهي بكشاند كه در آن صدمه پذيربوده و نمي خواهد وارد آن شود. يا اينكه از نبردهائي كه پيروزي دشمن در آن حتمي است، احتراز نمايد. قطعا اينكار زماني امكان پذير است كه ارتش خودي آنچنان پيوند عميق و گسترده اي با خلق داشته باشد كه قادر گردد نيروهاي دشمن را به عمق سرزمينهاي خودي كشانده و آنها را قطعه قطعه كرده و با اتكا عمده به جنگ پارتيزاني و متحرك و مانور هاي گوناگون در زمينه عقب نشيني و پيشروي، آنها را در درياي توده ها غرق نمايد. اين شيوه جنگي ـ مشخصا جنگ پارتيزاني ـ شركت وسيع توده ها را در جنگ به بهترين وجهي امكان پذير مي سازد و آنها را قادر مي سازد تا با اتكاء بخود نيروهاي مختلف دشمن را در نقاط مختلف گير انداخته و نابود سازند و از اين طريق ابتكار عمل، شوروشوق مبارزاتيشان شكوفا گردد.

ارتش عراق نيروهاي خود را بر اساس جنگ  منظم و دفاعي با برقراري خط جبهه ثابت آرايش داد. اگرچه به همان اندازه كه نيروهاي عراقي پراكنده شده، به سنگر كني عميق پرداخته و تغييراتي در سيستم ارسال فرمانها و گزارش گيري صورت دادند، موجب اختلالاتي در برخي اقدامات نيروهاي موتلف گشت؛ وليكن اين اعمال بهيچوجه كافي نبوده و جنگ منظم قادر به شكست آمريكائيها نبود. ارتش عراق با استقرار در مناطق ايزوله صحرا، ايزوله بودن خود از توده ها را نيز به نمايش در آورد و حتي نتوانست از فاكتورهائي چون ضعفهاي سربازان و ماشين جنگي دشمن از جنگيدن در صحرا، گرما و شن ذره اي سود جويد.

 

ابتكار عمل در مقابل انفعال

در هر جنگي دو طرف متخاصم براي كسب ابتكار عمل شديدا مبارزه مي كنند تا دچار انفعال نگردند. مائو درباره اهميت بدست گرفتن ابتكار عمل در جنگ ـ يعني در تعيين مكان، زمان، جناح حمله و تمركز قواي برتر عليه دشمن ـ مي گويد: "منظور از ابتكار عمل ... آزادي عمل ارتش است كه درست در نقطه مقابل از دست دادن اجباري اين آزادي قرار مي گيرد. آزادي عمل شريان حياتي ارتش است و چنانچه از دست رود، ارتش قرين شكست يا تلاشي مي گردد. يك سرباز زماني خلع سلاح مي گردد كه وي آزادي عمل را از دست داده و اجبارا به پاسيويته افتاده باشد. شكست يك ارتش نيز معلول چنين وضعي است."[4]

گرچه امپرياليستهاي غربي ماشين جنگي عظيم و غول آسائي را در منطقه متمركز نمودند و مشكل چنداني از زاويه تضادهاي دروني خويش در رابطه با انجام چنين تمركزي ـ بويژه از نظر كاهش تضادها با شوروي ـ نداشتند وليكن استقرار آن 6 ماه بطول انجاميد؛ اين خود نشان مي داد كه فرصت كافي براي در دست گرفتن ابتكارعملهاي معين از جانب عراق چه در زمينه بسيج سياسي ـ نظامي توده ها و چه از زاويه نقل و انتقال نيروها و تغيير و مانور در آرايش قوا و خطوط جبهه موجود بوده است.

اما در مقابل ارتش عراق چه كرد؟ عراق با گرفتن كويت و ايجاد استحكامات دفاعي مشتمل بر حفر سنگرهاي عميق و ايجاد خطوط جبهه ثابت دفاعي منتظر آن گشت تا نيروهاي موتلف جنگ را آغاز كنند. عراق از همان آغاز به دفاع غير فعال در غلطيد و با انعطاف نداشتن در جابجائي نيروها و داشتن خط جبهه ثابت، كاملا ابتكار عمل را از دست داد. اتخاذ دفاع غير فعال[5] از جانب عراق  در درجه اول ناشي از اميد بستن به مذاكره و سازش و نجنگيدن بود و سپس هراسش از قدرت نظامي امپرياليستها و پر بهائي به ماشين جنگي آنها.

ارتش عراق اساسا حمله به نقاط ضعف نيروي موتلفين را در نظر نداشت زيرا بطور كلي بدنبال كسب ابتكار عمل نبود.[6] ولي عمليات ارتش عراق در شهر خفچي (در عمق بيست كيلومتري عربستان) منعكس كننده ضربه پذيري ارتش موتلفين در عمليات غافلگيرانه شبانه و متحرك بود. اگرچه عراق اين عمليات را در چارچوب دفاع غيرفعال و به منظور استفاده سياسي ـ تبليغاتي معين انجام داد، وليكن نشانه امكان پذير و موثر بودن عمليات تعرضي زود فرجام در خطوط خارجي در چارچوبه دفاع فعال بود. ارتش عراق اساسا در همان چارچوبه اي جنگيد كه امپرياليستها مي خواستند و به روشي جنگيد كه خود امپرياليستها به آنها آموخته بودند.

بحران خليج از نظر سياسي ـ نظامي بگونه اي پيشرفت نمود و عملا حكام عراق به جائي رانده شدند كه بقول مائو برايشان "جنگيدن برابر مرگ و نجنگيدن برابر زندگي بود". نتايج فاجعه بار چنين سياستي روشن بود. سربازاني كه تحت مناسبات اطاعت كوركورانه قرار داشته و مدام در انتظار سازش عراق با امپرياليستها بودند، اين خطر را احساس مي كردند كه هر لحظه ممكن است قرباني اين سازش گردند. از همين رو تمايلي به جنگيدن نداشتند. بويژه آنكه گارد جمهوري عراق (بعنوان هسته اصلي و كارآمد ارتش عراق كه در پشت دو سه رديف از خط دفاعي قرار داشت) از قبل دستور عقب نشيني گرفته بود. در نتيجه موفقيت تاكتيك حمله ناگهاني امپرياليستها نبايد تعجب آور باشد. واحدهاي توپخانه گارد جمهوري كه تبليغات زيادي پيرامون كارآئي آنها شده بود نقشي در جنگ ايفاء نكردند. عراقي ها تقريبا توپخانه صحرائي خود را وارد جنگ نكردند و موشكهاي دور برد خود را بكار نگرفتند. در موارد زيادي مقرهاي توپخانه آنها بدون شليك يك گلوله توپ با تمامي توپ هاي آن سالم به حال خود رها شده بود. نيروهاي آمريكائي سنگرها را انباشته از صدها هزار گلوله، فشنگ و راكت ضد تانك يافتند، ولي غذائي براي سربازان در آنها نبود. برخي از سربازان چندين روز چيزي براي خوردن نداشتند. بسياري از اسراي عراقي گفته اند كه از 20 روز پيش فرماندهان خود را نديده بودند و سايرين از فرار فرماندهان عاليرتبه با هلي كوپتر و تنها گذاشتن آنان بدون هيچ راه عقب نشيني صحبت كرده اند. بگفته آنان هيچ طرحي براي حمله وجود نداشته و به آنان فقط گفته شده بود كه آنجا بنشينند. "پيروزي" امپرياليستها اينگونه بدست آمد. آنان با كشتن دهها سرباز در حال فرار و تسليم شده عراق و ايجاد كوره هاي آدم سوزي "افتخار پيروزي" را نصيب خود ساختند.

 

سلاح تعيين كننده است يا انسان؟

معضلي بنام سلاحهاي پيشرفته

امپرياليستها سلاحهاي پيشرفته زيادي را بكار گرفتند و سرزمين عراق و كويت را به صحنه آزمايش بسياري از اين سلاحهاي مخرب و كشنده مبدل ساختند. آنها صحنه جنگ را از نظر تسليحات بگونه اي چيدند كه بتوانند بگويند كدام سلاح بر ديگري غلبه دارد تا شكست ناپذيري خود را نتيجه گيري نمايند. نابرابري تسليحاتي با صاحبان جهان كنوني يك واقعيت انكارناپذير است. صدماتي هم كه سلاحهاي پيشرفته در جبهه و پشت جبهه ببار مي آورند جديست. اما راه چاره چيست؟ آيا بايد در جهت رسيدن به برابري تكنولوژيك تلاش كرد؟ آيا در مقابل يك امپرياليسم بايد به قدرتهاي ارتجاعي ديگر اتكاء نمودو اصل استقلال و اتكاء بخود را زير پا گذاشت؟ آيا مشكل را بايد با بكار گرفتن توپ در مقابل توپ، تانك در مقابل تانك، هواپيما در مقابل هواپيما و ... حل نمود؟

اولا، واقعيت مناسبات حاكم بر جهان كنوني بويژه رابطه بين كشورهاي تحت سلطه و كشورهاي امپرياليستي نشان مي دهد كه نمي توان به فكر رسيدن برابري تكنولوژيك با دشمني كه از راه غارت و چپاول خلقهاي سراسر جهان پيشرفته ترين نيروهاي مولده، علم و تكنولوژي را به انحصار خود درآورده است، بود.

ثانيا، منبع اصلي تهيه اين سلاحها خود امپرياليستها مي باشند. اين مسئله نه تنها موجب وابستگي تسليحاتي يك ارتش به آنان مي گردد بلكه ناتواني آن ارتش و بلااستفاده ماندن اكثر سلاحها را زماني كه جنگي با آنان درگيرد، رقم مي زند. تجربه جنگ اخير نشان داد كه اگرچه امپرياليستها ارتش عراق را در طول ساليان گذشته به انواع و اقسام سلاحهاي سنگين مدرن درجه 2 و 3 مجهز ساختند وليكن هرگز بگونه اي عمل نكردند كه شكاف تسليحاتي و تكنولوژي نظامي بين خود و عراق را از بين ببرند. اين سلاحها به اين منظور فروخته نشده اند كه عليه خودشان مورد استفاده قرار گيرد.

ثالثا، در اين جنگ مشكل عراق كمبود سلاح نبود. ارتش عراق داراي يك ميليون سرباز، دهها هزار توپ سبك و سنگين، حدود 500 هواپيماي جنگي و 5500 تانك (كه از مجموع تانكهاي آمريكا و آلمان بيشتر است) بود. شكست عراق بر خلاف ادعاي امپرياليستها و جيره خوارانشان نشانه پيروزي تكنولوژي و نقش تعيين كننده سلاح نبود. اگر اين جنگ را با جنگهاي كره و ويتنام مقايسه كنيم بسادگي به نقش فرعي سلاح و تكنولوژي در مقابل نقش ديناميك و آگاه انسان پي خواهيم برد. زيرا به گفته خود امپرياليستها ارتش عراق از لحاظ سلاح مقام چهارم را در دنيا دارا بود. در حاليكه در كره و ويتنام توده هاي خلق عمدتا با تفنگهايي كه از دشمن مي گرفتند مي جنگيدند؛ و اگر مجموع سلاحهاي خلقهاي كره و ويتنام وكامبوج كه در مقابل امپرياليسم آمريكا ايستادند و همگي به پيروزي دست يافتند را در نظر بگيريم از سلاحهاي عراق بسيار كمتر بوده است.

مائو در مقابله با كساني كه از برتري تسليحاتي دشمن سازش و تسليم را نتيجه مي گرفتند گفت: "...اين باصطلاح همان تئوري "سلاح همه چيز را تعيين مي كند" مي باشد كه برخورد مكانيكي به مسئله جنگ و ديدگاه ذهني و يكجانبه را دربر مي گيرد. نظرگاه ما مخالف اين است؛ ما نه تنها سلاح بلكه مردم را نيز مي بينيم. سلاح يك فاكتور مهم در جنگ است، اما نه فاكتور تعيين كننده؛ اين مردمند كه تعيين كننده هستند نه اشياء. مسابقه قدرت نه تنها مسابقه ارتش و قدرت اقتصادي بلكه همچنين مسابقه قدرت بشر و ايمان است. ارتش و قدرت اقتصادي الزاما توسط مردم بكار برده مي شود."[7]

براي هر مشكلي در مبارزه بايد راه حلي يافت. همانطور كه بطور كلي جنگ را در جريان جنگيدن مي بايد آموخت روشهاي خنثي كردن اين برتري هاي دشمن را نيز بايد در پروسه جنگ كشف نمود. مهمترين معضلي كه سلاحهاي پيشرفته براي نيروي انقلابي ببار مي آورد، اجتناب دشمن از درگيري تنگاتنگ و تن به تن و وقت خريدن براي خود در اين زمينه مي باشد. حل اين مسئله را بايد بطور جدي در طرح استراتژيها و تاكتيكها در نظر گفت. اساس مسئله بكار بردن هر چه وسيعتر و عميق تر اصل "كشاندن دشمن به عمق سرزمينهاي خودي" براي قاطي شدن نيروهاي خودي با نيروهاي دشمن است. در مقايل آنها بايد دست به جنگ غير متعارف (متحرك و پارتيزاني) و در مناطق غير متعارف (روستاها، كوهها، جنگلها و ...) به پيش برده شود. تجارب تاريخي زيادي وجود دارد كه نشان مي دهد يك كشور عقب مانده با اتكا به تكنولوژي ابتدائي و سلاحهاي سبك توانسته است ارتشهاي كشورهاي پيشرفته تر را كه به تكنولوژي مدرنتر و سلاحهاي سنگين متكي بودند، شكست دهد.

 

معضلي بنام بمبارانهاي هوائي

امپرياليستها درندگي و بيرحمي خود را در انجام وحشيانه ترين نوع بمبارانها و كشتار توده هاي عراقي بنمايش گذاشتند. آنها تلاش بسيار دارند تا تسليم شدن عراق را ناشي از بمبارانها قلمداد كنند. آنها حتي علت اصلي از هم پاشيدگي ارتش عراق را كه عمدتا دليل سياسي داشت، همين بمبارانها معرفي مي كنند. در صورتيكه تجربه نشان مي دهد در ويتنام عليرغم بمبارانهاي شديد، ارتش خلق بهم پيوستگيش را حفظ نمود. ولي ارتش عراق بعلت آنكه ارتشي متعلق به خلق نبوده و جرئت اين را نداشت كه انرژي توده ها را در مقابل تجاوز امپرياليستي رها سازد، از هم پاشيد. اگرچه ابعاد بمبارانها نسبت به جنگهاي تا كنوني در قرن بيستم بسيار وسيع بوده و مشكلات و خسارات زيادي را با از بين بردن تاسيسات اقتصادي و نظامي پشت جبهه و اهالي شهرها بهمراه مي آورد، اما يك نكته كاملا روشن است كه اين بمبارانها عامل تعيين كننده سرنوشت جنگ نبوده و قادر نخواهد بود كه طرف مقابل را كنار بگذارد. سرنوشت جنگ اساسا به نبردهاي زميني وابسته است. با اينكه آمريكائيها سعي مي كردند از درگيري زميني حتي الامكان اجتناب ورزند و يا با فرجام سريع بپايش بروند ولي براي استراتژيستهايشان كاملا روشن بود كه با حملات هوائي شديد يا مداوم بدون استفاده از نيروهاي ديگر بويژه نيروي زميني نمي توانند به پيروزي دست يابند. از همين رو در رد اتكا صرف به حملات هوائي نوشتند: "اين استراتژي قاطع نيست و به قلب سياسي ما راه پيدا نمي كند. اين استراتژي به موفقيت ختم نمي شود. يك عيب ديگر اين استراتژي آن است كه به عراق اجازه مي دهد حواس خود را به ويژه روي يك تهديد يعني تهديد هوائي متمركز كند. و هنوز تصميم گيري با صدام حسين خواهد بود كه از كويت خارج شود يا نشود. اين يك استراتژي است كه تنها يك بعد دارد. يك استراتژي است كه به پيروزي اميد بسته، اما براي پيروزي خلق نشده است. ما بايد آن استراتژي را بكار گيريم كه ابتكار عمل را در دست داشته باشد و به ماموريت ما جامه عمل بپوشاند. آن استراتژي كه براي پيروزي طرح شده باشد."[8]

اين مسئله بيان اجبار دشمن به درگير شدن در جنگ زميني بوده و در واقع نقطه ضعفي برايش محسوب ميشود كه نمي تواند از آن اجتناب ورزد. پس مسئله اصلي، خنثي كردن اثرات اين بمبارانها مي باشد. اگرچه در بين امپرياليستها در مورد ميزان كارآئي، دقت  و موثر بودن بمبارانها بحث در جريان است وليكن خرابيهائي را كه اين بمبارانها بويژه در صدمه زدن به مناطق شهري و خطوط مواصلاتي و تداركاتي ببار آورد، جدي است.

با اين وجود، بمبارانهاي هوائي زماني موثرند كه اهدافي ثابت و متمركز را مورد حمله قرار دهند. در نتيجه زماني كه از اصل عدم تمركز و پراكندگي و تحرك استفاده شود به ميزان زيادي مي توان آنرا خنثي نمود. في المثل خود امپرياليستها از كارآمد نبودن بمبارانها در مورد پايگاههاي متحرك موشكهاي اسكاد عراق[9] و پراكندگي هواپيماهاي جنگي عراق صحبت نمودند. در عين حال سيستم تسليحات فوق مدرن دشمن بگونه اي است كه براي ضربه موثر زدن احتياج به اطلاعات نسبتا دقيق نسبت به اهداف خود دارند. امپرياليستها همواره مجبورند بخش زيادي از نيرو و امكانات خود را به اين امر اختصاص دهند. پراكندگي هدفها نقش بسيار موثري در ايجاد محدوديت در زمينه كسب اطلاعات توسط دشمن پديد مي آورد. دليل آسيب پذيري بيش از اندازه عراق در رابطه با بمبارانها دقيقا در ساختار اقتصادي ـ اجتماعي ـ دفاعي آنكه وابسته به امپرياليسم است، ريشه داشت. شهرهاي بزرگ و متمركزي چون بغداد، خطوط تداركاتي و مواصلاتي ثابت، خط جبهه ثابت و امثالهم نقاط ضعف جدي عراق محسوب مي شدند. از نظر اطلاعاتي نيز امپرياليستها باندازه كافي اطلاعات لازمه از تاسيسات نظامي ـ اقتصادي و از ارتش عراق در اختيار داشتند. آنها در اين زمينه مشكل چنداني نداشتند چون اين تاسيسات ساخته دست خودشان بود. همكاري بيدريغ اطلاعاتي شوروي (كه نقش تعيين كننده اي در ساختن ارتش عراق داشت) و شركتهاي فرانسوي (كه مي دانستند چگونه مي توان سلاحهائي كه به عراق فروخته اند را خنثي نمود) كمك مهمي به نيروهاي موتلف بود. يك دولت سوسياليستي معمولا كمتر با چنين مشكلي روبرو خواهد شد، زيرا از نظر عدم وابستگي به امپرياليستها و نيز از نظر حمايت توده اي مي تواند بسياري از تشبثات جاسوسي و ضد جاسوسي دشمن را خنثي نمايد.

مسلما كندن تونلها و سنگرهاي عميق كه تنها با بسيج توده هاي ميليوني امكان پذير است نقش بسيار مهمي در صحنه تاكتيكي براي خنثي كردن بمبارانها خواهد داشت. رهنمود مائو مبني بر حفر تونلهاي عميق نه تنها صحتش را در جنگ انقلابي چين و كره نشان داد بلكه در جنگ رهائيبخش ملي در ويتنام نيز امپرياليسم آمريكا را به اظهار عجز و سرانجام شكست واداشت. انقلابيون ويتنام با بسيج خلق و ايجاد تونلهاي عميق در مناطق روستائي و ايجاد پناهگاههاي  تك نفره يا چند نفره با لوله هاي سيماني در گوشه و كنار و هر كوچه و خيابان شهر "هانوي" و مناطق ديگر توانستند صدمات ناشي از بمبارانهاي وحشيانه يانكي ها را به حداقل كاهش دهند.

اما اين ابتكار زماني موثر است كه از آن بمثابه وسيله اي براي نابودي دشمن در نظر گرفته شود تا صرفا نشستن و پنهان شدن در آن براي حفظ خود. البته اين سياست با ايجاد پناهگاههاي بزرگ و متمركز همانند آنچيزي كه در بغداد (آنهم توسط غربيها) ساخته شد، تفاوت دارد. چنين پناهگاههاي متمركزي خود مي تواند بعنوان هدف مشخص مورد حمله دشمناني كه منطق حيواني دارند قرار گيرد و گرفت.

البته امپرياليستها در انجام بمبارانها از نظر تداركات و تامينات محدوديتهائي نيز دارند و نمي توانند در درازمدت از اين شيوه استفاده زيادي نمايند.[10] اما مهمترين محدوديت امپرياليستها در اين زمينه هراسشان از افكار عمومي جهان است. اين مسئله بويژه زماني كه امپرياليستها با يك جنگ عادلانه انقلابي روبرو باشند مي تواند اوضاع را بسرعت بنفع انقلابيون متحول كند.

 

آيا مي توان با كل دنياي امپرياليستي در افتاد و پيروز شد؟

يكي از ويژگيهاي جنگ خليج اين بود كه نزديك به 20 كشور امپرياليستي و ارتجاعي كه از حمايت اكثريت قريب به اتفاق دول مرتجع دنيا برخوردار بودند، در يك ائتلاف بزرگ نظامي عليه عراق شركت نمودند. اين فاكتور نامساعدي بود كه شرايط سياسيش پس از پايان جنگ سرد و روند تباني بين امپرياليستهاي شرق و غرب فراهم آمده بود. آنچه روشن است جنگيدن با امپرياليسم كار سهل و ساده اي نيست بويژه زماني كه با يك ائتلاف بزرگ نظامي روبرو باشيم؛ اما به پيروزي رساندن چنين جنگي كاملا امكان پذير است. تجارب تاريخي صحت اين ادعا را بارها به اثبات رسانده است: از در هم شكستن محاصره و خرابكاري 14 كشور امپرياليستي توسط ارتش سرخ شوروي بعد از پيروزي انقلاب اكتبر 1917 گرفته تا پيروزي ارتش سرخ چين تحت رهبري مائو بر اشغالگران ژاپني و قواي چانكايشك و سپس پيروزي بر ارتشهاي امپرياليستي در جنگهاي كره و ويتنام.

البته تحت اوضاع معيني چون شرايط كنوني جهان مشكلات پيشاروي چنين جنگي زياد است، ولي اگر نيروئي به روش صحيح بجنگد و انرژي بيحساب توده ها را بنمايش درآورد، قادر است اين فاكتور نامساعد را به ضد خود بدل ساخته، شرايط مساعد جديدي را فراهم نموده و در درازمدت درون چنين ائتلافاتي شكاف بياندازد. مسلما زمانيكه پوزه امپرياليستها توسط جنگ انقلابي و درازمدت بخاك ماليده شود افكار عمومي توده هاي انقلابي و مترقي جهان بيش از پيش فتح گشته و جنگ انقلابي از انفراد اوليه اش بيرون خواهد آمد و اوضاع مساعدتري بظهور خواهد رسيد. انباشته شدن خشم و نفرت توده هاي انقلابي جهان از اين سيستم نكبت بار و حاكمانش بگونه اي است كه با جرقه اي كوچك به حريقي بزرگ بدل مي گردد. برپائي جنبشهاي توده اي در ضديت با تجاوزات امپرياليستي نقش بسيار مهمي در مغلوب ساختن اين تجاوزات داشته است. اين مبارزات مولفه اي بسيار مهم در سطح جهاني است كه قدرتمندي خود را در دفع تجاوزات جهان امپرياليستي به كره و ويتنام نشان داد.

امروزه جهان بگونه اي از نظر اقتصادي و سياسي در هم ادغام شده كه شكلگيري كانونهاي بحران در هر نقطه از جهان و وقايعي نظير آنچه در خليج شاهدش بوديم مي تواند سريعا بسياري از كشورها را به بحراني جدي انداخته و روندهاي انقلابي را دامن زند. اما شرط استفاده از چنين شرايط مساعدي مسلح بودن به بينشي است كه جنگ خود را در خدمت به پيشرفت انقلاب جهاني مي بيند. فقط كساني مي توانند با دنياي امپرياليستي در بيفتند كه هيچ فصل مشتركي با آن نداشته باشند. زمانيكه يك خلق انقلابي تحت رهبري يك نيروي انترناسيوناليست جنگ خود عليه امپرياليسم و نوكرانش را پيروزمندانه به پيش برد در واقع نه فقط فراخوان نبرد مشترك عليه دشمنان مشترك انقلاب را طرح كرده است بلكه با پايبند ساختن نيروي سركوبگر مسلح اين كشورها در نقاط ديگر جهان و تضعيف يا متلاشي كردنشان از طريق ايراد ضربات خرد كننده، شرايط مساعدي را از لحاظ عملي براي انقلابيون كشورهاي امپرياليستي فراهم مي آورد.

امپرياليستها شكست ناپذير نيستند و ما مي توانيم آنان را مغلوب كنيم. فاكتور تعيين كننده در اينكار فعاليت انقلابي توده هاست. قدرت توده ها عظيمتر از پيچيده ترين تكنولوژيهاست. اما فعاليت انقلابي توده ها زماني پيروزمند خواهد بود كه با يك آموزه نظامي و استراتژي جنگي صحيح تلفيق گردد. اين آموزه و استراتژي جنگي همانا تئوريهاي شكست ناپذير مائوتسه دون تحت عنوان جنگ خلق است. زماني كه چنين جنگي در جريان باشد نقاط آسيب پذير دشمن بيشتر خود را نشان خواهد داد. رهبري اين جنگ و خصلت آن از چنان كيفياتي برخوردار است كه فرماندهان و سربازانش براي آزادي خلق و منافع انقلابي اش مي جنگند، به نيروي توده هاي مردم متكي هستند، بدون خستگي پيكار مي كنند، از قرباني دادن نمي هراسند، براي قدرت شخصي يا قدرت براي باند كوچكي مبارزه نمي كنند، از طريق چنين جنگي هر دشمني را مي توان شكست داد.

 

 

www.sarbedaran.org



[1]  به اين مسئله در نتيجه گيري مقاله "اقدام نظامي آمريكا در خليج فارس؛ اهداف و پيامدهاي آن" ـ دسامبر 1990 ـ بقلم "لس آسپين" رئيس كميته نيروهاي مسلح مجلس نمايندگان آمريكا كه در روزنامه اطلاعات 20 بهمن 1369 بچاپ رسيده اشاره شده است: "من معتقدم ما با يك ويتنام ديگر در خليج فارس روبرو نخواهيم بود. چهار دليل اصلي وجود دارد كه نشان مي دهد چرا ما با خطر يك جنگ طولاني روبرو نيستيم.الف ـ يك جنگ در خليج فارس در جنگل صورت نخواهد گرفت. بلكه در صحرا خواهد بود كه نيروهاي عراقي سر پناه يا پوشش زيادي نخواهند داشت. ب ـ كشور دوستي در كنار عراق وجود ندارد و مانبايد از پناهگاههاي مشابه پناهگاهاي كامبوجي ها نگران باشيم.ج ـ ما با جنگ چريكي مورد حمايت مردم روبرو نخواهيم بود، بلكه يك ارتش منظم كه كويت را اشغال و تقريبا از سكنه خالي ساخته است در برابر ما قرار خواهد داشت. د ـ در ويتنام نيروهاي نظامي ما با سياست گام به گام و نگراني در مورد تشديد جنگ و ورود شوروري يا چين در گير بودند، اما در خليج فارس اين تنگناها موجود نيست."

[2]  بنقل از كتاب "جنگ خليج فارس؛ پرونده محرمانه" ـ بقلم پير سالينجر و اريك لوران

[3] نيروهاي آمريكائي براي شكست عراق جنگ مارشال رومل در صحراي آفريقا در مقابل نيروهاي بريتانيائي در جنگ جهاني دوم را مدل قرار دادند (البته با اين تفاوت كه با ارتش در حال فرار و تسليم شده روبرو بودند.) مارشال رومل با بهمراه داشتن تداركات خود از تاكتيك عمليات برق آسا، ناگهاني و غافلگير كننده استفاده مي كرد. در اين شيوه جنگي كاربرد تجهيزات، نيرو و خطوط "پدافندي ـ آفندي" گسترده است ولي زمان عمليات محدود مي باشد و تلاش مي شود كه با تعرض سريع نيروهاي مقابل درهم پيچيده شده و به قطعات مختلف تقسيم گردد و در اجزاء شكست داده شوند.مائو كارشناسان نظامي آلمان و ژاپن را كه در باره مزاياي تعرض استراتژيك تبليغات پر سروصدائي براه انداخته بودند و بمخالفت  با دفاع استراتژيك برخاسته بودند به نقد كشيد و گفت اين نوع جنگ فقط به قشرهاي ارتجاعي حاكم و يا حتي گروههاي سياسي ارتجاعي كه در سر قدرتند، فايده مي رساند.(رجوع شود به شش اثر نظامي ـ صفحه 79)

[4]   مائوتسه دون، شش اثر نظامي، صفحه 453

[5]   مائو در اين زمينه مي گويد: "دفاع غير فعال را دفاع صرفا دفاعي و يا دفاع محض مي خوانند. دفاع غير فعال در واقع دفاع قلابي است و فقط دفاع فعال است كه دفاع حقيقي مي باشد ـ دفاع بمنظور تعرض متقابل و گذار به تعرض. ... تنها تهي مغزان يا ديوانگان تمام عيار هستند كه دفاع غير فعال را چون طلسم و جادو مي انگارند. معهذا در اين جهان هنوز كساني هستند كه اينطور عمل مي كنند. اين خطائي در جنگ و نموداري از محافظه كار در امور نظامي است." ( شش اثر نظامي، صفحه 78) جالب اينجاست كه جيره خوران مركز خبرگزاري جمهوري اسلامي هم در توجيه روحيه كمپرادوري خود به پشتيباني از استراتژي دفاع غير فعال پرداختند و در روزنامه اطلاعات در مقاله اي بنام "اشتباهات صدام در جنگ خليج فارس" مورخ 6 فروردين 1370 نوشتند: "صدام با انتخاب استراتژي نظامي دفاع غير فعال و متحرك روزهاي آغازين جنگ را بخوبي از سر گذراند ... ليكن از آنجائي كه نابرابري استراتژيك وجود داشت... گريز از استراتژي غير فعال و ورود به استراتژي فعال در حكم يك انتحار قلمداد گرديد.... و اشتباه بزرگ صدام اين بود كه مي خواست در يك جنگ نابرابر با آمريكا و متحدينش مبارزه كند."

[6]  امپرياليستهاي آمريكائي بارها در مورد برخي نقاط ضعفشان چه در دوره تدارك و تمركز نيروهايشان در منطقه و چه در دوره شروع تا پايان جنگ هشدار داه بودند. في المثل آنها بدنبال چارچوئي بودند كه "چكار كنند تا اولين دسته از نيروي دريايي ـ كه ضربه پذير هستند ـ پيش از رسيدن نيروهاي زرهي براي حمايتشان، در كام نيروهاي دشمن نيفتند." يا اينكه از ضعفها و ريسكهاي خطرناك حمله خود از مرزهاي عراق و عربستان كه بمنظور بريدن خطوط ارتباطي و تداركاتي نيروهاي عراقي در كويت بقصد دور زدن و محاصره آنها صورت مي گرفت سخن گفتند كه چگونه مي توانست موجب تلفات بيشمارشان گردد ـ بنقل از كتاب "جنگ خليج فارس؛ پرونده محرمانه"

[7]   مائوتسه دون، "درباره جنگ طولاني"

[8]  بنقل از مقاله "اقدام نظامي آمريكا در خليج فارس؛ اهداف و پيامدهاي آن"، دسامبر 1990، بقلم "لس آسپين"(

[9]  حساسيت امپرياليستها نسبت به شليك موشكهاي اسكاد به اسرائيل از زاويه اهميت سياسي آن بود تا ارزش نظاميش. بقول يكي از ژنرالهاي آمريكائي موشكهاي اسكاد بيشتر سلاحهاي ايجاد وحشت هستند تا چيز ديگر.(

[10]  في المثل در همين جنگ، وجود 3000 ـ 2000 پرواز هوائي در روز مشكلات گوناگوني را براي آنها چه از زاويه تداركاتي در زمينه سوخت رساني به هواپيماها و بمب هاي مورد نياز و چه از زاويه تهيه اطلاعات لازمه و برنامه ريزي براي عدم برخوردشان بيكديگر ايجاد كرده بود. برخي اوقات نزديك بود مهمات هواپيماهاي بمب افكن تمام شود. در يك مرحله موجودي مهمات در بندر جده به دو يا سه روز رسيد. پنتاگون براي مقابله با مسئله پيچيده تامين مهمات مجبور شد يك گروه "واكنش سريع" تشكيل دهد. يا اينكه هر تحرك كوچك نيروهاي عراقي موجب مي شد كه آخرين عكسهاي هواپيماهاي شناسائي و ماهواره ها بسرعت تازگي خود را ازدست دهند. بعلاوه بسياري از سيستم هاي اطلاعاتي پيشرفته زماني باز دهي دارند كه طرف مقابل از ادوات و تسليحاتي مانند تانك، هواپيما و غيره استفاده نمايند كه آن دستگاهها نسبت به آنها حساسند. به برخي از اين محدوديتها در مقاله "اسرار جنگ خليج فارس" ـ نيوزويك شماره 11 سال 91 اشاره شده است.