درباره استراتژي جنگ خلق

 

از حقيقت دوره دوم، شماره 18، شهريور 1369 –  www.sarbedaran.org

 

I. مضمون طبقاتي جنگ خلق در ايران

 

هيچ طبقه اي در طول تاريخ بدون استفاده از نيروي قهر، و قواي مسلح خويش به قدرت سياسي دست نيافته و نخواهد يافت. عباراتي چون "قدرت به قبضه شمشير بسته است" يا "قدرت سياسي از لوله تفنگ بيرون ميآيد"، فشرده همين حكم تاريخيست. طبقه كارگر هم، بقول ماركس، با گذر از جنگهاي طولاني داخلي و بين المللي است كه نه فقط شرايط موجود را دگرگون ميكند بلكه خود نيز متحول گشته، براي اعمال قدرت سياسي آماده ميشود.

مائوتسه دون قوياً تصريح ميكند كه: "وظيفه مركزي و عاليترين شكل انقلاب كسب قدرت بوسيله نيروهاي مسلح، يعني حل مسئله از طريق جنگ است. اين اصل انقلابي ماركسيستي ـ لنينيستي در همه جا، چه در چين و چه در كشورهاي ديگر صادق است."[1] يعني طبقه كارگر براي آنكه جهان كهنه را دگرگون سازد، ميبايد ماشين كهنه دولتي كه در مركز آن قواي مسلح دشمن قرار دارد را از طريق جنگ درهم شكند. اينكار در گرو داشتن ارتش انقلابيست. تاريخ مبارزه طبقاتي و ملي در ايران در دوره معاصر بروشني گواه اين مدعاست. از انقلاب مشروطه و پيروزي مجاهدان گرفته تا استقرار ضدانقلاب همگي با نقش مركزي اسلحه و نبرد ارتشهاي طبقاتي گوناگون رقم خورد. برقراري حكومتهاي خودمختار كردستان و آذربايجان در سالهاي 1320 و شكست اين جمهوريها نيز با قدرت سلاح حل و فصل شد و در 28 مرداد 1332 با كودتاي نظامي بر يك دوره تاريخي نقطه پايان گذاشته شد. تجربه سالهاي انقلاب 1357 و متعاقب آن نيز بوضوح، جايگاه قواي مسلح را در نبرد طبقاتي نشان ميدهد.

اما طبقه كارگر و پيشاهنگش در ايران با اتكاء به كدامين نيروهاي طبقاتي ميتوانند جنگ انقلابي را برپا داشته، جامعه را متحول سازند؛ و اين جنگ چه ماهيتي دارد؟ براي پاسخ به اين سئوالات بايد به تضادهاي بنيادين جامعه و كاركرد آن رجوع نمود؛ چرا كه جامعه نظير هر پديده مادي ديگر، طريق دگرگوني و ابزار دگرگوني را در خود مستتر دارد. در ايران، امپرياليسم، سرمايه داري بوروكرات و مناسبات نيمه فئودالي سه آماج عمده انقلاب را تشكيل ميدهند. رشد سياسي، اقتصادي و فرهنگي كشور ناموزون است و شيوه هاي گوناگون توليدي در كنار يكديگر و در ارتباط متقابل با هم بخدمت انباشت سودآور سرمايه امپرياليستي در آمده اند. در زيربنا و روبناي جامعه بطور گسترده با مناسبات ماقبل سرمايه داري روبروئيم. مسئله ارضي همچنان حل نشده باقي است. انقلاب دمكراتيك نوين در ايران وقتي متحقق خواهد گشت كه اين مناسبات نابود شده، در مركز آن مسئله ارضي حل گردد و به حيات سرمايه بوروكراتيك خاتمه داده شود. براي حل اين تضاد گرهي، بايد توده اي را بسيج كرد كه مستقيماً، در درجه اول و بطور گسترده با اين تضاد دست به گريبان است. اين توده كه نيروي عمده انقلاب را تشكيل ميدهد، دهقانان هستند. و از همين زاويه، جنگ خلق در ايران، يك جنگ دهقاني تحت رهبري پرولتاريا است.

جنبشهاي اجتماعي، نبردهاي مشخص طبقاتي و ملي در ايران و سرنوشت هر يك گواهي است بر صحت اين حكم. رجوع به تجربياتي كه به تقويت و گسترش جريان انقلابي و تضعيف و انفراد ارتجاع حاكم انجاميده، و مشخصا دستاوردهاي انقلابي كردستان در مقابله با قدرت مركزي ارتجاع، تجارب گذشته تركمن صحرا و فارس، جنبشهاي گسترده دهه 1320 در آذربايجان و كردستان، تجربه حزب كمونيست ايران تحت رهبري حيدر عمواوغلو در گيلان، و غيره نشان ميدهد كه هرآنجا بر تضادهاي بنيادين جامعه انگشت گذاشته شد، و نيروي عمده انقلاب يعني دهقانان بصحنه كشانده شد، دستاوردها گسترده تر، عميقتر و پايدارتر بودند. و هرآنجا چنين نشد، حتي پيشرويهاي اوليه نيز بضد خود تبديل گشت و از دست رفت.

جنگ دهقاني تحت رهبري پرولتاريا در جامعه ما متكي بر اين واقعيت است كه نزديك به نيمي از جمعيت ايران روستائيند و اكثريتشان بطرق و درجات گوناگون موقعيت دهقاني دارند. دهقانان خود به اقشار فقير، مياني و مرفه تقسيم شده و عمده اهالي روستا را دهقانان فقير و پرولتارياي روستا تشكيل ميدهند. بعلاوه، چند ميليون نيمه پرولتر حاشيه نشين با روحيات و تعلقات دهقاني وجود دارند كه بين شهر و روستا در نوسانند. حتي بخشي از طبقه كارگر جوان ايران نيز كماكان ارتباط با روستا و برخي خصوصيات نيمه پرولتري ـ دهقانيش را حفظ كرده است. براي كسب قدرت سياسي بايد اين نيروي ناهمگون را متحد نموده، با سياست كسب قدرت سياسي سازمانش داده و تربيتش كرد. براي برانگيختن دهقانان بايد پرچم انقلاب ارضي را بمثابه نيروي محركه مبارزه طبقاتي در روستا برافراشت.

پرولتاريا براي متحول نمودن دهقانان و ديگر توده هاي ستمديده جهت پيشبرد يك دگرگوني ريشه اي و همه جانبه در اين جامعه معوج و عقب مانده بايد جهت گيري و روش انقلابي و روشني را ارائه دهد.[2] تحت شرايطي كه امكان دستيابي به آگاهي سياسي توده ها بواسطه استبداد قرون وسطائي و ديكتاتوري خشن و عريان محدود بوده و آگاهيشان بطور ناموزون رشد ميكند، شيوه هاي مبتني بر "كار آرام سياسي" عجز خود در متحول ساختن آنها را بوضوح نشان ميدهد. اين شيوه ها نميتواند در ميان توده هاي تحتاني ـ بويژه دهقانان ـ اعتماد بنفس ايجاد كند، حس قضاوت را در آنان بيدار سازد، بر تفرقه و پراكندگي و پيشداوري آنها فائق آيد، انضباط پذيرشان كند، و از همه مهمتر طريق عملي دگرگون ساختن وضع موجود و حاكم شدن بر سرنوشت خود را بوضوح نشانشان دهد. از سوي ديگر، استبداد خشن و فشار قيود كهنه نيمه فئودالي، پتانسيل و خشم انقلابي شديدي را در بطن جامعه انباشته كه از بالقوه به بالفعل تبديل شدنش، نه با شيوه هاي "معمول" بلكه غالباً با "افراطي ترين" شيوه ها صورت ميپذيرد. بهمين خاطر است كه بردن سياست انقلابي ـ طرح مسئله قدرت سياسي ـ در بين دهقانان حادترين، "افراطي ترين" و عاليترين شكل مبارزه طبقاتي، و تشكيلاتي منضبط را طلب ميكند. آغاز و گسترش جنگ خلق و ايجاد ارتش تحت رهبري حزب پرولتري عمده ترين روش و ظرف بسيج و تربيت انقلابي توده هاي تحتاني است. اين جنگ بذر انقلاب، ايدئولوژي و سياست ماركسيستي ـ لنينيستي ـ مائوئيستي را در جامعه مي افشاند. در پروسه چنين جنگي است كه توده ها واقعاً با پي بردن به پتانسيل و توان و ابتكارات خويش، و در مواجهه با پيچيدگيهاي پروسه انقلاب و متحول كردن مناسبات، به تمرين قدرت سياسي ميپردازند؛ بمفهوم عميق حاكم شدن بر سرنوشت خويش پي ميبرند و براي نخستين بار بمثابه صاحبان واقعي جامعه عرض اندام ميكنند.

طي جنگ، اتحادي فشرده ميان كارگران و دهقانان شكل ميگيرد، گذري ضروري از پراكندگي به تشكل انجام ميپذيرد، و از خودگذشتگي و پذيرش ارجحيت منافع جمع به فرد فراگير ميشود. تحولات ضروري در مناسبات انسانها در جريان جنگ، يا در كار و توليد مرتبط با نيازهاي پيشبرد جنگ انقلابي، و تربيت كادرهاي كمونيست از ميان پرولتارياي روستا و دهقانان فقير كه بمثابه اركان پيشبرد سياست پرولتري در روستا عمل ميكنند، علاوه بر اينكه پرولتاريا را قادر به پيروزي عليه دشمن  ميسازند، همگي در خدمت به پروسه گذار از انقلاب دمكراتيك نوين به سوسياليستي ميباشند. پرولتاريا بدون شكل دادن به يك اتحاد مستحكم و فشرده با توده هاي ميليوني دهقانان (در درجه اول دهقانان فقير) و اعمال رهبري بر آنها نميتواند با موفقيت در جاده سوسياليسم گام نهد. و توده دهقانان نيز كه انجام عميقترين تحولات دمكراتيك در جامعه نوين زمينه مساعدي را در ميانشان براي پذيرش ساختمان سوسياليسم آماده ميسازد، بدون شكل گرفتن نطفه هاي آگاهي سوسياليستي در ذهن و حركت اجتماعيشان نميتوانند با تحولات ضروري در مرحله گذار همراهي نمايند.[3] چگونگي پيشرفت انقلابات پيروزمند پرولتري و تجربه ساختمان سوسياليسم در شوروي و چين صحت اين امر را به اثبات رسانده است. در روسيه، اين جنگ داخلي بود كه بمفهوم واقعي وحدت كارگر ـ دهقان را برقرار ساخت و رهبري پرولتاريا بر دهقانان را تثبيت كرد. بقول لنين: "شالوده مناسبات متقابله صحيح پرولتاريا و دهقانان در روسيه شوروي در دوران سالهاي 21 ـ 1917 يعني در هنگامي ريخته شده است، كه تهاجم سرمايه داران و ملاكين،كه هم از طرف بورژوازي جهاني و هم از طرف همه احزاب هوادار دمكراسي خرده بورژوائي (اس ـ ارها و منشويكها) پشتيباني ميشدند موجب پيدايش و رسميت يافتن اتحاد نظامي پرولتاريا و دهقانان در راه حكومت شوروي گرديد. جنگ داخلي حادترين شكل مبارزه طبقاتيست و هرقدر اين مبارزه حادتر باشد، بهمان نسبت هم كليه اوهام و خرافات خرده بورژوائي با سرعت بيشتري در آتش آن ميسوزد و بهمان نسبت خود تجربه عملي بنحوي عيانتر اين موضوع را حتي به عقب مانده ترين قشرهاي دهقانان نشان ميدهد كه فقط ديكتاتوري پرولتاريا قادر به نجات آنان است و اس ـ ارها و منشويكها عملا فقط خدمتگزار آستان ملاكين و سرمايه داران هستند .... اتحاد نظامي بين پرولتاريا و دهقانان نخستين شكل اتحاد استوار آنان بود ـ و نميتوانست نباشد ـ..."[4]  در چين نيز همانگونه كه مائوتسه دون ميگويد: "منظور از مبارزه مسلحانه در چين از نظر ماهوي جنگ دهقاني است و مناسبات نزديك حزب با جنگهاي دهقاني درست همانند مناسبات حزب با دهقانان است."[5]

 اين يگانه دريچه صحيح و پرولتري نگرش به جنبه طبقاتي جنگ خلق در ايران است. هرگونه توضيح و توجيه ديگري در مورد اين مسئله، خواه بعنوان "ابزار مبارزه در شرايط ديكتاتوري" يا بمثابه اهرم فشاري جهت كسب امتياز از حكومت و ايجاد ائتلافات بورژوائي، خواه بعنوان "ضرورت پيروي از سن تهاي مبارزه مسلحانه در اين يا آن نقطه كشور"، در واقع جنبه طبقاتي جنگ را مخدوش ميكند و طبقه كارگر را از برقراري مناسبات صحيح با دهقانان ـ نيروي عمده انقلاب ـ باز ميدارد.[6]

 

II. چرا جنگ خلق در ايران امكانپذير است؟

شرايط مشخص جامعه ايران، امكان آغاز، گسترش و تداوم جنگ خلق را براي طبقه كارگر فراهم ساخته است. چرخ نظام موجود بگونه اي ميچرخد و حافظان آن طوري عمل ميكنند كه مداوما مصالح ضروري و مساعد براي برپائي چنين جنگي توليد ميشود. شرايطي كه پرولتاريا در ايران با آن مواجه است، جلوه اي از شرايط عمومي كشورهاي تحت سلطه است كه بنا بر تحليل "بيانيه جنبش انقلابي انترناسيوناليستي" در آنجا: "...استثمار پرولتاريا و توده ها شديد است؛ سلطه امپرياليستي وقيحانه و دائمي است و طبقات حاكمه غالباً ديكتاتوري خويش را عريان و خشن اعمال ميكنند. حتي زمانيكه آنها اشكال بورژوا ـ دمكراتيك يا پارلماني را بكار ميبندند، ديكتاتوريشان را تنها حجاب نازكي ميپوشاند. اين اوضاع منجر به مبارزات انقلابي متداوم پرولتاريا، دهقانان و ساير بخشهاي توده ميشود و اغلب شكل مبارزه مسلحانه بخود ميگيرد. بنا به دلائل فوق الذكر و در اين ميان رشد معوج و بيقواره اين كشورها كه اغلب حفظ ثبات حاكميت و تحكيم قدرت را براي طبقات ارتجاعي دشوار ميسازد، انقلاب معمولا شكل جنگ انقلابي درازمدت بخود ميگيرد كه طي آن نيروهاي انقلابي قادر به استقرار اين يا آن شكل منطقه پايگاهي در روستا و پيشبرد استراتژي پايه اي محاصره شهرها از طريق دهات ميشوند."[7]

ستم و استثمار شديدي كه بر اكثريت اهالي با اتكاء به دستگاه بوروكراتيك و جدا از توده دولتي و اعمال استبداد خشن و عريان صورت ميپذيرد، بخشهاي وسيعي از جامعه را در مقابل هيئت حاكمه قرار ميدهد. روند انفراد جمهوري اسلامي كه بر همان ماشين دولتي كهن تكيه زد، تاييد همين مطلب است. حكومتي كه بهنگام استقرارش، بر توهم ميليونها توده تكيه زده بود، با گذشت چند سال به يكي از منفورترين حكومتها بدل گشت. از اينروست كه اعتراض و مقاومتي دائمي را (خصوصاً در اشكال قهرآميز) در ميان توده ها شاهد هستيم. اعمال سركوب مداوم از سوي حافظان نظم كهن، تصور امكان پذير بودن راههاي مسالمت آميز جهت دگرگون ساختن جامعه را در ذهن مردم بشدت كمرنگ ساخته و ضرورت سرنگوني قهري ارتجاع را برجسته تر ميكند. اسارت و نكبتي كه با چماق استبداد مذهبي به مردم حقنه ميشود، عنصر قهر را در ذهن و عمل آنان ميپروراند. توده هاي محرومي كه تجربه يك انقلاب عظيم را از سرگذرانده اند و گوشه محدودي از توان خويش را در جريان سرنگون ساختن يكي از "مستحكمترين" نوكران امپرياليسم در منطقه ديده اند، توده هائي كه در آن انقلاب رهائي خويش را جستجو ميكردند، اينك شمشير انتقام را آبديده ميكنند تا عليه سركوب كنندگان انقلاب بكارش گيرند. مجموعه اين عوامل، زمينه ذهني مساعدي را براي برپائي مبارزه مسلحانه فراهم كرده است. بي سبب نيست كه طي چند دهه اخير، هرآنجا نيروئي انقلابي دست به اسلحه برده و نبرد مسلحانه اي را سازمان داده و آغاز نموده، ذهن توده هاي كثير اهالي را فتح كرده است.

تا آنجا كه به شرايط عيني مربوط ميشود، رشد معوج و ناموزون جامعه ايران به بحراني مزمن و دائمي پا ميدهد. بواسطه همين بحران است كه عموماً با اوضاعي انقلابي مواجهيم. ليكن همين تكامل ناموزون باعث ميشود كه اوضاع انقلابي نيز ناموزون رشد يافته و برخي مناطق به حلقه ضعيف دشمن تبديل شوند؛ يعني مستعد آغاز و گسترش مبارزه مسلحانه و برقراري قدرت سياسي سرخ گردند. بويژه آنجا كه مسئله ارضي با ستم ملي بهم آميخته، شرايط براي برپائي جنگ و كسب قدرت مساعدتر است. اين واقعيتي است كه در دوران حيات جمهوري اسلامي با وضوح بيشتري خود را نمايانده است. جنگ عادلانه در كردستان و مقاومت مسلحانه دهقانان در تركمن صحرا نمونه هاي روشن اين واقعيتند.

بعلاوه، برخوردهاي حادي كه غالباً درون كمپ ارتجاع (از هيئت حاكمه گرفته تا قدرتهاي امپرياليستي و حكومتهاي مرتجع منطقه و اپوزيسيونهاي ضدانقلابي) بروز ميكند، موجبات ضعف و شكاف دروني در كمپ دشمن و نيروهاي مسلح آنان را فراهم ميآورد. اين ضعف بواسطه ضرباتي كه در نتيجه انقلاب 1357 بر دستگاه دولتي متمركز وارد آمده، فزونتر گشته است. جدالهاي دروني هيئت حاكمه كه در خود رقابتهاي ميان امپرياليستها را هم منعكس ميكند، برخورد منافع و طرحهاي قدرتهاي امپرياليستي رقيب در منطقه استراتژيك ايران و خاورميانه، رشد تضادها و برخوردهاي بين حكومتهاي ارتجاعي بر سر جايگاه قدرت منطقه اي، و پراكندگي و تفرقه در صفوف ضدانقلاب بطور اعم، فرصتهاي مناسبي را براي پيشروي و ادامه كاري جنگ خلق پديد مي آورد.

 

III. جنگ خلق و استقرار قدرت سياسي سـرخ را از كجـا بياغازيـم؟

پيروزي در جنگ خلق صرفاً با اراده و نيت حزب پرولتري يا حتي ترسيم مطلوبترين دورنماها و صرفا انجام عظيمترين فداكاريها حاصل نخواهد شد. شرط پيروزي، تشخيص و انتخاب صحيح ميدان نبردي است كه از لحاظ سياسي، اقتصادي و نظامي مساعد حال اردوي انقلاب، و بضرر قواي دشمن بوده و علاوه بر آن، ملزومات مادي تحكيم و گسترش حكومت انقلابي را نيز دارا باشد. بايد تشخيص داد كه آتوريته سياسي ـ اجتماعي و نظامي رژيم در كجا شكننده تر است. در ايران نيز نظير ساير كشورهاي تحت سلطه، مناطق روستائي و دور از مركز، نقاط ضعف دولت مركزي محسوب ميشوند. اين امر هم در زمينه پايه اجتماعي دشمن صادق است، هم از زاويه قدرت سياسي و نظامي دشمن. بر بستر اين ضعف عمومي، جمهوري اسلامي در روستا با كلاف سر در گمي روبروست كه تغييرات ناشي از "اصلاحات ارضي" آنرا پيچيده تر ساخته است. بطور كلي قدرت دولتي عليرغم گسترش بازوي اداري و نظاميش در روستا، عمدتاً چهره اي "غريبه" دارد و نهادهايش فراي جامعه روستائي قرار گرفته است. اين حالت، ساختار اقتدار ارتجاع در روستا را شكننده تر ساخته است.

از آغاز دهه 1340 تغييرات و جابجائي هائي در آتوريته هاي روستا صورت گرفت؛ رفرمهاي شاه قرار بود اقتدار ملاكين را كاهش داده، به تمركز و تقويت هر چه بيشتر حكومت بيانجامد.  سابقاً ارباب "بطور طبيعي" در ده نفوذ و اقتداري داشت و سلطه خود را با تكيه بر مالكيت انحصاري بر زمين و منابع اقتصادي، ارتباط با دولت مركزي، نيروي سركوبگر محلي، نهادهاي مذهبي و اقشاري معين كه بدرجات مختلف بعنوان متحد يا موتلف (فعال يا خنثي) نسبت به او عمل ميكردند و نيز نيروي عادت به پيش ميبرد. اين وضع عموما دگرگون شد. بوروكراسي و قواي انتظامي دولتي، قوانين دولت مركزي، بانكها و شركتهاي تعاوني و امثالهم، چتر خود را بر سرنوشت روستا و روستائي گستراندند. در نتيجه اين رفرمها هرچند آتوريته سياسي ملاكين كم شد اما آتوريته نهادهاي دولتي نتوانست بطور همه جانبه و استواري جايگزين آن شود. رژيم شاه در امر پروراندن يك قشر شبه كولاكي جهت تامين اين آتوريته شكست خورد. يعني نفوذ و اقتدار مورد نظر ارتجاع حاكم نه تنها تامين نگشت بلكه تضادهاي جديدي را نيز رو آورد.

بعد از سقوط شاه، رژيم جديد كمتر فرصت پرداختن به روستا را يافت، چرا كه تمركز كارش را اساسا بر تحكيم موقعيت بي ثبات خود در شهرهاي بزرگ قرار داده بود. سپس جنگ ارتجاعي خليج زمينه اي شد تا رژيم به گسترش آتوريته خود در روستا بپردازد، و تازه بعد از سركوب نيروهاي انقلابي و پديدار شدن شكست انقلاب بود كه دستگاه تبليغ و بسيج براي جمهوري اسلامي در دهات تثبيت گشت.[8]  رژيم تلاش خود را كرد تا از حربه مذهب و ناسيوناليسم ارتجاعي براي پايه گيري در روستاها سود جويد، اما ضعف و شكنندگيش درمان نشد. خصوصاً در مناطقي كه ستم طبقاتي با ستم مل ي درآميخته، انفراد سياسي ـ اجتماعي جمهوري اسلامي بحداكثر نمايان است و نيروهايش هرچه بيشتر چهره يك نيروي خارجي اشغالگر را تداعي مينمايد. در مقابل، پرولتاريا از پايه اجتماعي گسترده تري در روستا بهره مند گشته كه اين نيز وجه ديگري از تغييرات ناشي از "اصلاحات ارضي" است.[9]

اما دشمن از لحاظ نظامي چه موقعيتي دارد؟ قواي نظامي دشمن عمدتاً در شهرها متمركز است. امكانات گسترده تكنيكي و نفراتي، اعزام و استقرار قوا در شهرها را تسهيل ميكند. اگر در شهر جنگ و درگيري پيش آيد، ارتجاع ميتواند با شناخت بالنسبه كامل نظاميش از محيط، خط جبهه خود را عليه ارتش انقلابي برپا دارد و محاصره و سركوب را با سودجوئي از شرايط نامساعد استتار و عقب نشيني به اجراء گذارد. در مناطق روستائي، ارتش و ديگر ارگانهاي مسلح رژيم از تمركز كمتر و پراكندگي بيشتري نسبت به شهر برخوردارند. نيروي نظامي دشمن اساساً نسبت به روستا غريبه محسوب ميشود و اين امر دامنه تحرك و مانورش را بشدت محدود ميكند. گسترده بودن مناطق روستائي و ديگر عوامل جغرافيائي، دشمن را مجبور ميكند كه براي مقابله با تعرضات قواي مسلح انقلاب، نيروي نظامي خود را تقسيم و پخش كند، و همين مسئله توان بكارگيري همزمان و هماهنگ نيروهايش را محدود ميسازد. سلاح و تكنيك برتر نظامي دشمن كه اساساً براي جنگهاي جبهه اي و ثابت طراحي شده، در منطقه روستائي و در مقابله با جنگ پارتيزاني و متحرك از كارآئي كمتري برخوردار است. اين شرايط به نيروي مسلح انقلابي اين امكان را ميدهد كه با اتخاذ جنگ پارتيزاني در روستا دشمن را غافلگير كند، به كمين افكند، تارومار و نابود سازد و بموقع عقب نشيني كرده، بار ديگر در نقطه اي كه ارتجاع انتظارش را ندارد وارد عمل شود، و بالاخره با پاكسازي منطقه و گذر از دوره اي كه با دست بدست شدن چندين باره آن مشخص ميشود، قدرت سياسي سرخ را مستقر و تحكيم نمايد.

مسئله تامين اقتصادي جنگ خلق و قدرت سياسي نوين نيز عامل مهمي است كه در محاسبه نقاط قوت و ضعف دو اردوي متخاصم بايد در نظر گرفت. بدون چنين پشتوانه اقتصادي، تلاشهاي رژيم و يا نيروهاي امپرياليستي در به تنگنا انداختن و خرد كردن اردوي انقلاب موثر و موفق  خواهد بود. همانطور كه مائو ميگفت، درگير جنگ با دشمن شدن فقط زورآزمائي در زمينه نظامي و سياسي نيست، بلكه زورآزمائي در بعد اقتصادي نيز ميباشد. رفع نيازهاي جنگي به توليد كشاورزي وابسته است. امپرياليسم، اقتصاد ماقبل سرمايه داري روستا را بزور به كل  شبكه توليد و توزيع و انباشت امپرياليستي متصل نموده است. تحت شرايط عقب ماندگي گسترده، روستا كماكان منابع، ابزار و تكنيك هاي ابتدائي و غيرپيچيده توليدي را در اختيار دارد. بنابراين براي پرولتاريا و ارتش تحت رهبريش اين امكان وجود دارد كه با تغيير مناسبات كهن در مناطق آزاد شده، اقتصاد كشاورزي را در انطباق با ملزومات جنگ خلق از نو سازمان دهد. با بسيج آگاهانه توده هاي دهقان، شكوفا ساختن ابتكارات توده اي و بكارگيري امكانات موجود ميتوان جنگ خلق ـ و در مراحل پيشرفته تر منطقه پايگاهي ـ را نسبتا خودكفا ساخت و در برابر محاصره نظامي و اقتصادي حتمي دشمن ايستادگي نمود. چنين شرايط مساعدي تنها در مناطق روستائي وجود دارد. برعكس، اگر تحت شرايط خاصي پرولتاريا بتواند قدرت را بدون اتكاء به دهقانان و مناطق پايگاهي سرخ روستائي، در شهر كسب كند، با معضلي جد ي جهت تامين اقتصادي پايگاه انقلاب روبرو خواهد شد. اقتصادي كه وابسته به امپرياليسم بوده عمدتاً توسط بورژوازي كمپرادور ميچرخد و بورژوازي متوسط و خرده بورژوازي نيز با بندهاي گوناگون به آن گره خورده، بر اثر محاصره دشمن فلج خواهد شد. در چنان اوضاعي، بخشي مهم از طبقات مياني شهري بناي نارضايتي و اخلال گذاشته، به اشاعه سموم تسليم طلبي در ميان كليه اقشار و طبقات شهر نشين ميپردازند. تحت محاصره نظامي و اقتصادي و فشارهاي ناشي از جنگ، اين سموم ميتواند پيكر انقلاب را بشدت ضعيف كند و در تناسب قواي سياسي (و سرانجام نظامي) بسود دشمن چرخش ايجاد نمايد، و پرولتاريا را به شكست بكشاند. مجموعه اين شرايط مادي است كه تعيين ميكند، پرولتاريا در كجا از آغاز با امكان جنگيدن و كسب قدرت سياسي روبرو است. همانطور كه مائو ميگويد: "اگر نيروهاي انقلابي نميخواهند با امپرياليسم و نوكرانش سازش كنند، بلكه مصمم هستند بمبارزه خود ادامه دهند؛ اگر آنها قصد دارند نيروهاي خود را ذخيره و آبديده كنند و تا موقعيكه بقدر كافي نيرومند نشده اند از نبرد تعيين كننده با چنين دشمن قوي احتراز جويند، بايد مناطق روستائي عقب مانده را به مناطق پايگاهي مترقي و مستحكم، به دژهاي بزرگ نظامي، سياسي، اقتصادي و فرهنگي انقلاب مبدل سازند تا با اتكاء بدانها عليه دشمن درنده كه با تكيه به شهرها به مناطق روستائي حمله ميكند، مبارزه نمايند و از اين طريق در جريان پيكار طولاني بتدريج به پيروزي نهائي انقلاب دست يابند."[10] اين مضمون استراتژي محاصره شهرها از طريق دهات است.

در مقابل، برقراري قدرت سياسي سرخ در شهرها بدون بسيج دهقانان و سازماندهي ارتش خلق، بواسطه واقعيات عيني، به يك اتوپي بدل ميشود. اين درست است كه توده هاي فقير شهري بويژه حاشيه نشينان و اهالي زاغه ها كه اغلب از مهاجران روستائي تشكيل شده از متحدان نزديك پرولتاريا محسوب ميشوند، اما وزنه اصلي شهرهائي كه در نتيجه عملكرد سرمايه امپرياليستي رشد كرده اند را اقشار مختلف بورژوا و خرده بورژوائي تشكيل ميدهند كه عموما منبع  توهمات رفرميستي و روحيات محافظه كارانه نسبت به دشمن هستند. حال و هواي سياسي شهر را نيز همين اقشار تعيين ميكنند و ايده هايشان حتي بر توده هاي تحتاني نيز تاثير ميگذارد. اينها اگرچه تحت فشار بحران ميتوانند جذب يك جنبش انقلابي شوند و راديكاليزه گردند، اما مسلما بهترين متحد پرولتاريا محسوب نميشوند.[11] مطالعه تئوريك  و تجربه عملي ايران و ساير كشورهاي تحت سلطه نشان ميدهد كه صف بندي و تناسب قواي طبقاتي در شهر ميتواند پرولتاريا را در صورت اتخاذ استراتژي "قيام شهري" به دنباله رو بورژوازي ملي (و حتي اقشاري از بورژوازي كمپرادور) تبديل سازد. اتكاء به اين استراتژي پرولتاريا را از دهقانان بمثابه نزديكترين متحد خود محروم خواهد ساخت. زير سئوال بردن اتحاد استراتژيك كارگر ـ دهقان، نه كار كمونيستها بلكه كار آن بورژوائي است كه بقول استالين "از انقلاب ميترسد"، "خيال ندارد پرولتاريا را بطرف حكومت سوق دهد" و "مسلماً به متفقين پرولتاريا در انقلاب نيز نميتواند علاقمند باشد."[12]

از سوي ديگر، قرار دادن شهر بعنوان مركز ثقل فعاليت، بمعناي چشم پوشي از فرصتهاي عيني موجود براي پيشرويهاي انقلابي بوده و اين امتياز كه در جوامع تحت سلطه ميتوان پيش از آماده شدن شرايط براي كسب سراسري قدرت، به برپائي جنگ انقلابي و ايجاد مناطق پايگاهي و استقرار قدرت سياسي سرخ  پرداخت را ناديده ميگيرد. اين سياست بشكل دور كردن طبقه كارگر از مسئوليت رهبري انقلاب و عدم تربيت كارگران برمبناي سياست انقلابي جلوه گر ميشود. كارگر آگاهي كه هم امروز براي رهبري توده دهقاني در جريان عاليترين شكل مبارزه طبقاتي و برقراري قدرت سرخ در نقاط مساعد تلاش نكند، از نگرش، سياست، ابزار و روحيه مورد نياز براي كسب سراسري قدرت سياسي يا استفاده از بحرانهاي انقلابي و خيزشهاي عظيم توده اي در شهرها بي بهره مانده و مسلماً در آن شرايط نيز كاري جز دنباله روي از جريانات بورژوائي انجام نخواهد داد. و هرآنكس كه به بهانه "فعاليت براي كسب سراسري قدرت سياسي" از تدارك و پيشبرد جنگ خلق با هدف ايجاد مناطق پايگاهي و استقرار قدرت سياسي سرخ در هر آنجا كه ممكن است سر باز زند، عملا با اتخاذ يك خط مشي اكونوميستي ـ رفرميستي، بي اعتقادي خود به رسالت تاريخي و توان انقلابي پرولتاريا را بنمايش خواهد گذاشت.

 

IV.  پيشاهنگ پرولتري چگونه ميتواند پرچم مستقل خود را در شهربرافرازد؟

پرولتارياي آگاه چگونه و با تمركز بر كدام بخشهاست كه ميتواند جامعه شهري را نيز برمبناي خط و سياست خويش متحول سازد و نهايتاً تناسب قواي موجود را بنفع جنگ خلق برهم بزند؟ وجود جنگ خلق، خود عاملي است كه بر روحيه جامعه شهري موثر ميافتد؛ اقشار و طبقات مختلف را به موضعگيري و تفكر واميدارد و پروسه قطب بندي سياسي را تسريع ميكند. اين امر بويژه بر توده كارگران و اقشار تحتاني جامعه شهري تاثير ميگذارد. نمونه اين مسئله، جنگ سربداران بود كه ـ با وجود محدود و كوتاه مدت بودن ـ نحوه برخورد صحيح به دشمن و مسئله كسب قهرآميز قدرت سياسي را در ذهن بسياري از كارگران مطرح ساخت. بعلاوه، كسب سراسري قدرت سياسي كه مفهومي جز تسخير كليه دژهاي دشمن و مراكز حكومتي ندارد، نميتواند بدون فعاليت مشخص حزب پرولتري در شهرها تحقق پذيرد. اما هرگونه فعاليت مبارزاتي در شهر بايد تابع شكل عمده مبارزه يعني جنگ، و شكل عمده تشكيلات توده اي يعني ارتش باشد و به آن خدمت كند. پيش از برپائي جنگ خلق، تمامي فعاليتها بايد در خدمت تدارك و آغاز آن باشد و بعد از شروع جنگ خلق، بايد به تقويت و گسترش آن  ياري رساند. براي اينكار پيشاهنگ پرولتري در درجه اول به كارگران و توده هاي حاشيه نشين شهري رجوع ميكند و به سازماندهي در بين آنان ميپردازد.

مفهوم مشخص و عملي اين امر در ارتباط با طبقه كارگر، پرورش مداوم كارگران حول تنها راه پيروزي انقلاب يعني جنگ درازمدت خلق است. اينكار از طريق تبليغ و ترويج و سازماندهي آنان در خدمت به جنگ و مشخصا تبديلشان به رهبران و فرماندهان جنگ خلق و توده هاي درگير درآن صورت ميپذيرد؛ تا بدين ترتيب ستون فقرات پرولتري ارتش خلق تامين و تضمين گردد. هر نوع جهت گيري خارج از اين مضمون، بواسطه عدم ارتباط با مسئله كسب قدرت سياسي از طريق جنگ، رفرميستي است؛ چرا كه طبقه كارگر را از راه و ابزار دستيابي به قدرت سياسي دور ميدارد.

فعاليت در ميان توده محروم حاشيه ها كه پتانسيل انقلابي عظيمي را در خود فشرده كرده، وجه ديگر فعاليت پرولتارياي انقلابي در شهر است. اين پديده كه خود نتيجه عملكرد سيستم و تغييرات ساختاري دهه 1340 در ايران است، درست در قلب حاكميت نقطه قو تي براي انقلاب پرولتري بحساب ميآيد: "كمربندهاي فقر" دژهاي حكومت را بمحاصره درآورده اند. تعلقات و روحيات كماكان دهقاني و نيمه پرولتري اين اقشار، پروسه متحول ساختنشان را كاملا به پروسه تحول توده هاي دهقان پيوند ميدهد. پرولتاريا نه تنها ميتواند از طريق اين اقشار رشته هاي ارتباطي خود با روستا را وسعت بخشد، بلكه تاثيرات انقلابي جنگ خلق را از طريق همين اقشار به شهر منتقل كند و قطب انقلاب پرولتري را در دژهاي ارتجاع تقويت نمايد. پيشاهنگ پرولتري در حاشيه ها نيز بايد كار تبليغ و ترويج و سازماندهي حول جنگ خلق و بسيج جنگنده را به پيش برد. سازماندهي درون اين اقشار و بسيج آنان براي مبارزه مسلحانه در شهر و روستا، و بطور كل ي كشاندن جنگ به عرصه شهر، شيوه و ابزاري را طلب ميكند كه طي پروسه پيشرفت جنگ خلق حاصل خواهد شد، و روشن كردن اجزاء آن محتاج مصافهاي تئوريكي و پراتيكي مشخص است.[13]

از سوي ديگر، شهر در تاريخ معاصر ايران ـ در دوره هاي 32-1320، 42-1339، و 60-1356 ـ بارها با شرايط گرهگاهي مواجه گشته است؛ اين شرايط نتيجه درآميختن بحران مزمن درون جامعه با بحرانهاي بين المللي است كه به بحران انقلابي در سطح سراسري پا ميدهد. گرهگاه فرصتهاي زيادي در اختيار پرولتاريا قرار ميدهد؛ رژيم متزلزل و پر شكاف بناچار قواي مسلحش را در مراكز قدرت گرد مي آورد؛ سلطه ارتجاع خصوصاً در مناطق روستائي تضعيف ميشود و شرايط براي پيشروي جهش وار جنگ خلق در روستا مساعدتر ميگردد. فرصتهاي گرهگاهي و استفاده از بحران انقلابي درون شهرها، براي پرولتاريا اساساً در ارتباط با چگونگي پيشرفت جنگ معنا پيدا ميكند و بهيچوجه بمفهوم فرصتي براي "ميان بر زدن"، "كسب پيروزيهاي سريع و بي دردسر" و "عدم نياز به بسيج توده هاي دهقاني و برپائي جنگ درازمدت" نيست. درجه توانائي در استفاده از چنين اوضاعي، اساساً به ميزان تدارك قبلي و مرحله تكاملي جنگ خلق، شكل گيري ارتش انقلابي و مناطق پايگاهي سرخ بستگي دارد. وقوع گرهگاه ميتواند امكان استقرار منطقه پايگاهي را در يك يا چند بخش كشور بوجود آورد؛ تحت شرايطي پروسه كسب سراسري قدرت سياسي را تسريع نمايد؛ و فرصتي مساعد براي تعرض استراتژيك و فتح شهرها بدست دهد. طرق گوناگون فتح شهرها (بشكل محاصره توسط ارتش، قيام از درون، يا تركيبي از اين دو) با توجه به ويژگيهايشان، تابع و جزئي از نقشه كل ي جنگ خلق بوده و ارتش خلق در اينكار نقشي استراتژيك بعهده دارد.

اگر باز هم گرهگاه فرارسد و هنوز جنگ خلق آغاز نشده باشد، پرولتاريا ميبايد از اوضاع مساعد براي جبران عقب ماندگيها و تسريع امر تدارك و برپائي جنگ بهره جويد. همانطور كه "بيانيه جنبش انقلابي انترناسيوناليستي" ميگويد: "اوضاعي ميتواند پديدار گردد كه طي آن، غليان توده اي به خيزشها و قيامهاي شهري منتهي شود. حزب بايد آماده باشد كه از چنين اوضاعي در چارچوب استراتژي عموميش بهره جوئي كند."[14] اينكار بمفهوم  انباشت قوا، سازمان دادن نيروي مسلح انقلابي و كشاندن جنگ به مناطق روستائي است. وقايعي اينچنيني را كه به فاكتورهاي گوناگون و پيچيده وابسته است، نميتوان از پيش ترسيم نمود. آنچه مسلم است، آغاز پروسه جنگ خلق خود بمثابه يك فاكتور عيني در اوضاع كل ي جامعه، منطقه و جهان نقش بازي ميكند و اشكال و دامنه بروز گرهگاه را نيز دستخوش تغيير ميسازد. بقول لنين: "ما بايد كار روزمره خود را همواره انجام دهيم و هميشه براي همه چيز آماده باشيم. زيرا كه پيش بيني تغيير دوره هاي آرامش و تبديل آن به دوره هاي انفجار در خيلي از مواقع تقريباً غير ممكن است و در موارد ممكن هم نميتوان از آن براي تجديد ساختمان تشكيلات استفاده نمود، زيرا يك چنين تبديلي در يك كشور استبدادي بينهايت سريع انجام ميگيرد. و گاهي فقط به يك تاخت و تاز شبانه فراشهاي تزاري وابسته است. خود انقلاب را هم بايد بشكل چند تغيير و تبديل سريع بين انفجار و آرامش كم و بيش شديد در نظر مجسم كرد؛ نه بشكل يك عمل منفرد.... بدين جهت مضمون اصلي فعاليت سازمان حزبي ما و كانون اين فعاليت بايد كاري باشد كه خواه در دوره قويترين انفجار انقلابي و خواه در دوره آرامش كامل هم ممكن و هم لازم است..."[15] اين فعاليت در ايران، همانا سازماندهي جنگ خلق است.

 

V. روش جـنگ خـلق

هر نيروي كمونيستي كه عزم برپائي جنگ خلق را كرده باشد، بلافاصله با سئوالاتي جد ي پيرامون دورنما و سرنوشت جنگ، روش جنگيدن و مقولات مرتبط به دانش نظامي[16] مواجه ميشود. ما نيز با چنين مسائلي روبروئيم؛ خصوصاً آنكه تاريخ معاصر ايران جنگهاي بسياري را عليه حاكميت شاهد بوده كه طي پروسه اي يا قلب ماهيت داده و به تسليم كشانده شده، يا به ابزار دست مرتجعين بدل گشته، و يا به بن بست و شكست منتهي شده و انرژي انقلابي و فداكاريهاي بي شائبه توده هاي درگير در جنگ را به هرز داده است. ميبايد به اين سئوالات مهم پاسخ گفت كه:

 

1 ـ از كجا معلـوم جنگ ما قلب ماهيت نـدهد؟

تضمين پايه اي اين امر در اهداف اساسي جنگ نهفته است. بسخن ديگر، جنگي ميتواند قلب ماهيت ندهد كه جهت گيري و اهداف فوري و نهائيش، پيشاپيش دروازه ها را بروي ايدئولوژي و سياستهاي دشمنان طبقاتي نگشوده باشند. اهداف ما از جنگ خلق روشن و صريح است: هدف فوري جنگ ما، درهم شكستن ماشين كهنه دولتي و استقرار قدرت سياسي سرخ است؛ و هدف نهائي آن، نابودي جنگ بطور اعم از طريق محو جامعه طبقاتيست. جنگ ما ميبايد بازتاب آينده اي باشد كه به ستمديدگان نويدش را ميدهيم؛ سياستهاي غالب بر اين جنگ و اصول هدايت كننده آن، ميبايد خطوط جامعه نوين را از هم اكنون آشكار ساخته و تصويري حقيقي و عريان از برنامه ما ارائه دهد. اينكه اين اهداف در راس جنگ پابرجاي بماند و اين جهت گيري حفظ شود در گرو رهبري مطلق حزب پرولتري (متكي به خط ايدئولوژيك ـ سياسي صحيح) بر سازمان پيشبرنده جنگ يعني ارتش خلق است ـ ارتشي كه بايد فشرده مناسبات سياسي و اجتماعي و ارزشهاي جامعه اي باشد كه برايش ميجنگد. اين امر ميبايد بناگزير در  استراتژي و تاكتيكهاي جنگي، در اصول تشكيلاتي، تركيب و ساختار ارتش، طريق رشد و گسترش آن در پروسه جنگ ، نحوه تربيت سربازان، چگونگي مناسباتش با توده هاي وسيع، چگونگي برخوردش با دوستان و دشمنان، متبلور شود.

اين مسئله عميق و مهم خود به مبارزه اي مداوم درون حزب پيشاهنگ پرولتري بر سر خط نظامي و امور مربوط به ارتش و جنگ دامن ميزند و از آنجا كه اصلي ترين پراتيك حزب، پيشبرد جنگ انقلابيست و خط ايدئولوژيك ـ سياسي به موجزترين و فشرده ترين شكل در خط نظامي بيان ميشود، اين مبارزه به يكي از مهمترين عرصه هاي مبارزه دو خط بدل ميگردد. سرنوشت اين مبارزه تعيين ميكند كه جنگ خلق بطور كل ي در چه راستائي سير كند و ماهيت انقلابي خود را حفظ نمايد يا از دست بدهد. تجربه مبارزه دو خط درون احزاب كمونيست در پروسه هدايت جنگ انقلابي بخوبي اهميت حياتي اين مسئله را بنمايش ميگذارد.

جنگهائي كه طي تاريخ معاصر در ايران بوقوع پيوسته يا هم اينك در جريانست، درست به دليل آنكه فاقد اين تضمينهاي پايه اي براي انقلابي ماندن بودند، عامدانه يا غيرعامدانه به تسليم طلبي، بن بست يا شكست منتهي شده اند. علت اساسي اين شكست و بن بست در نحوه برخورد به مسئله دولت نهفته است. اين جنگها نه جنگ نابود كننده نيروهاي دشمن بلكه جنگهاي ايذائي بوده و هستند. دليل آنكه جنگهاي كردستان نميتواند به بن بست نرسد و زمينه مساعدي براي رشد تسليم طلبي بوجود نياورد، را ميبايد در هدف كسب خودمختاري در چارچوب نظام موجود، جستجو كرد. به اين  جنگها يا بمثابه ابزاري جهت مذاكره با دشمن و دست بالا پيدا كردن در توافقات تسليم طلبانه نگريسته شده، و يا بصورت اهرم فشاري جهت دستيابي به خواسته هاي رفرميستي. مبارزه مسلحانه اي كه مجاهدين به پيش ميبرد نميتوانست به اهرم فشاري در دست قواي امپرياليستي و ارتجاعي تبديل نگردد، وقتيكه هدف غائي اين جريان شراكت در قدرت موجود و نشستن در راس همين نظام ارتجاعي است. و حتي مبارزات چريك شهري دوران رژيم شاه نيز نميتوانست به يك جنگ تمام عيار تبديل شود، و سرانجامي جز رويزيونيسم نيابد؛ چرا كه اساساً بدان بصورت اهرم تبليغات سياسي، و يا ابزاري براي "رفع" استبداد نگريسته ميشد و توده ها در اين مبارزه تنها ميبايست نقش پشتيبان "ناجيان مسلح" خويش را بعهده ميگرفتند.

پرولتاريا از چنين روشهائي نبايد پيروي كند و نخواهد كرد. ما اين آموزه مائو را همواره آويزه گوش داريم كه "تو به روش خودت بجنگ، من به روش خود". روش جنگي ما منتج از قوانين و اصول جهانشمول جنگ انقلابيست كه سنتز و فشرده بيش از يك قرن مبارزه طبقاتي پرولتاريا و خلقهاي ستمديده جهان بوده و توسط رهبران كبير پرولتارياي جهاني ـ بالاخص مائوتسه دون ـ در بحبوحه نبردهاي مسلحانه عظيم تدوين گشته است. در پي ائتلافات گسترده با بخشهائي از دشمنان طبقاتي و مل ي روان شدن بقيمت از كف دادن استراتژي انقلابي و استقلال طبقاتي خود، روش ما نيست. خود را بر حمايت سياسي، نظامي، مالي، ديپلماتيك و تسليحاتي قدرتهاي امپرياليستي متكي ساختن، روش ما نيست. قواي مسلح تحت رهبري خويش را در قالب ارتشهاي ارتجاعي موجود ـ مبتني بر مناسبات پوسيده و تمايزات طبقاتي و بر اساس اطاعت كوركورانه و استبداد فردي ـ سازماندهي نمودن، روش ما نيست. در برابر سلاحهاي سنگين و تكنيك پيشرفته سپر انداختن و جنگ خود را بر اين نوع تسليحات استوار كردن، روش ما نيست. روش ما، اتكاء به نيروي خود و اتكاء به توده است و اين رمز پيروزي و يك اصل كليدي در جنگ انقلابي بحساب ميآيد. غولهاي پاگلي امپرياليستي و ارتجاعي را همين توده هاي "كوچك" اما مصمم به پيروزي با رشته هاي باريك اما بيشماري كه استادانه بافته شده باشد، ميتوانند به بند كشند و نابودشان سازند.

 

2 ـ آيا يك نيروي ضعيف ميتواند وارد جنگ با نيروئي پر توان گردد؟

اين واقعيتي است كه قواي كمونيستها ابتدائاً نسبت به قواي دشمن ضعيف است. اين امر از مجموعه مناسبات متقابل سياسي، ايدئولوژيك، اقتصادي، فرهنگي و نظامي طرفين نشئت ميگيرد. اما بيان اين مسئله دليلي براي نجنگيدن نيست، بلكه صرفاً تاكيد بر روشي است كه براي تبديل اين ضعف به قو ت ضروريست. مبناي اين روش بر تحليل از نقطه قو ت استراتژيك ما و نقطه ضعف استراتژيك دشمن ـ يعني توده ها ـ قرار ميگيرد. آنتاگونيسم موجود ميان اكثريت اهالي (كه عمدتاً توده هاي دهقان يا اقشاري با تعلقات دهقاني هستند) با سيستم كهن، موقعيتي عيني است كه ميبايد بر آن اتكاء نمود و به نقطه قو ت تاكتيكي خويش تبديلش ساخت. انفراد رژيم و بحران مزمن و ادامه دار نظام موجود، مبين ضعف استراتژيك دشمن است و روش جنگي ما بايد بتواند آنرا به نقاط ضعف تاكتيكيش بدل نمايد. طبق آموزه مائو، قدرتمند بودن دشمن، رشد ناموزون انقلاب در مناطق مختلف و رشد تدريجي قواي انقلابي، جنگ انقلابي را از خصلتي درازمدت برخوردار ميسازد؛ و نيروي ابتدائاً كوچك و ضعيف براي آنكه بتواند در جنگ درازمدت پيروز گردد بايد نوع خاصي از جنگ را به پيش برد: جنگ پارتيزاني. تنها از طريق جنگ پارتيزاني است كه براي نيروي كوچك امكان نابود كردن ذره ذره دشمن، و در عين حال حفظ نيروي خود فراهم ميآيد. بواسطه همين خصوصيت، جنگ پارتيزاني در سراسر دوران جنگ خلق ـ حتي زمانيكه جنگ پارتيزاني به جنگ متحرك و منظم ارتقاء مي يابد ـ نقشي استراتژيك بازي ميكند. بعلاوه، روش مائوئيستي جنگ بر ارزيابي و شناخت دقيق از مراحل جنگ تاكيد ميگذارد و عملياتهاي كوچك و بزرگ را بر مبناي نقشه كل ي جنگ در سه مرحله پياپي دفاع استراتژيك[17] ـ تعادل استراتژيك ـ تعرض استراتژيك طراحي ميكند. صحت تمامي اين آموزه ها كه با شرايط جنگ خلق در ايران كاملا خوانائي دارد را ما در جريان شكست خويش در قيام آمل 1360 بروشني تجربه كرديم. نادرستي روش جنگي سربداران مانع از آن شد كه قادر به بسيج دهقانان در جنگ گرديم و بدين ترتيب نقطه قوت استراتژيك خود را به نقطه قوت تاكتيكي بدل سازيم. ما جنگ خود را با جهت گيري قيام شهري به پيش برديم و بهمين خاطر از خصلت دراز مدت جنگ غافل مانديم. سربداران برخلاف آموزه هاي مائو قبل از آنكه تبديل به يك ارتش قدرتمند و گسترده شود، به جنگ موضعي و استقرار خط جبهه ثابت روي آورد و در جدال نابرابر و ميدان نامساعد شهر شكستي سخت را متحمل گرديد.[18]

 

3 ـ پشت جبهه جنگ ما كجاست؟

جنگ درازمدت نميتواند ادامه كاري و گسترش خود را بدون ايجاد اشكال مختلف منطقه پايگاهي به پيش ببرد. از دو حال خارج نيست: يا اين پشتگاه در اردوگاههاي موجود، روي مرزها و با اتكاء به كشورهاي همجوار جستجو خواهد شد؛ و يا طي جنگ، مناطق پايگاهي استراتژيك با پاكسازي كردن نقاط مساعد از قواي دشمن در زمان مناسب، توسط ارتش خلق ايجاد خواهد گشت ـ مناطقي كه بقول مائو "نيروهاي پارتيزاني با تكيه بدانها وظايف استراتژيك خود را انجام ميدهند و بهدف خود كه عبارت از حفظ و بسط و توسعه نيروهاي خودي و نابودي و بيرون راندن دشمن ميباشد، نائل ميآيند. بدون وجود چنين پايگاههاي استراتژيكي، هيچ نقطه اتكائي جهت اجراي وظايف استراتژيك يا نيل بهدف جنگ موجود نخواهد بود."[19] راه نخست، بدنبال راه هاي "سهل و موجود" روان شدن است و بطور كل ي با اصول ايدئولوژيك پايه اي جنگ خلق در تضاد قرار دارد. اين راهي است كه نيروهاي طبقاتي مختلف در جنبش ايران طي سالهاي اخير به تبليغش پرداخته و در آن گام زده اند. معمولا نقطه شروع استدلال تمامي اين نيروها براي اتخاذ اين بيراهه، "ناممكن يا دشوار بودن" ايجاد مناطق پايگاهي سرخ توسط نيروي مسلح انقلاب در "سرزمينهاي خودي" است. از پيروان مشي چريكي در دوران شاه گرفته تا مجاهدين يا نيروهاي رهبري كننده جنگهاي كردستان، همگي بي اعتقادي كامل خود را به ايجاد مناطق پايگاهي علناً اعلام كرده اند. مسئله در اينجا، صرفاً يك محاسبه و ارزيابي نادرست از تناسب قواي موجود نيست؛ پاي طرز تفكر بورژوائي و منافع طبقاتي غير پرولتري در ميان است. براي پيشاهنگ پرولتري، دورنماي ايجاد مناطق پايگاهي سرخ معيار ايدئولوژيك مهمي در برانگيختن توده ها بحساب ميآيد. ما بدون آنكه به "اراده گرائي" دربغلتيم و بي آنكه نافي پيچيدگيهاي پروسه شكل گيري مناطق مورد مشاجره، بينابيني و سرخ و تبديل اينها به يكديگر شويم، با تكيه به شرايط عيني و فرصتهائي كه مرتباً از دل اين اوضاع برميخيزند، توده ها را به جرات كردن براي كسب قدرت در هرآنجا كه ممكن است برمي انگيزيم. جنگي كه بدون اين دورنما به پيش برده شود نه تنها تزلزل ايدئولوژيك و اهداف محدود رهبرانش را بنمايش ميگذارد، بلكه پتانسيل انقلابي توده هاي درگير را نيز به هرز برده و روحيه اي نهايتاً رفرميستي را در آنان پرورش ميدهد. اين روش جنگي از آن تحقيركنندگان توده هاست. حال آنكه، روش مائوئيستي جنگ كه بر پايه اعتقاد به اصل "توده ها سازندگان تاريخند" استوار شده، افق نزديك كسب قدرت سياسي را براي جنگ خلق تصوير ميكند و آن را متحقق ميسازد. كليد پيروزي در اين جنگ، ايدئولوژي، سياست و روشي است كه بطور علمي ضرورت و امكان پيروزي را ترسيم ميكند. اين كليد تنها و تنها آموزه ها و تئوريهاي نظامي جهانشمول مائوتسه دون است و بس.

 

VI. تدارك و آغاز جـنگ خـلق

"دعوت به لشكركشي عليه دشمن بخودي خود ماركسيسم نيست؛.... بايد در پي مهمات، و تدارك بود."[20]

 جنگيدن بقصد پيروز شدن بر دشمن امري جد ي است و تداركي جد ي ميطلبد؛ نبود تدارك مسلماً شكست را در پي خواهد داشت. اين يك پيش بيني بي پايه نيست. وقتي از جنگ صحبت ميكنيم، تلاش همه جانبه نظامي بقصد نابودي ذره ذره قواي دشمن و سرانجام سرنگون ساختن تمام و كمالش را مد نظر داريم. جنگ طولاني با يورش فوري و نهائي يا بيحساب روان شدن با چماق بسوي قواي دشمن تفاوت دارد. بايد در پي محاصره دژ دشمن بطريق صحيح بود و براي اينكار تمام قوا را براي گردآوري و تشكيل و تجهيز ارتش خويش متمركز ساخت. اگر صحبت از تلاش آگاهانه براي پيروزي در جنگ در ميان است، بايد نقشه عمومي نبرد، مكان و زمان مناسب، و ابزار منطبق بر اين نقشه را مشخص نمود؛ معناي تدارك را درك كرد و حلقه كليدي براي انجام اين كار را بدرستي تشخيص داد.

آغاز جنگ خلق را تنها يك سازمان پيكارجو و متمركز پرولتري، يك تشكيلات حزبي، ميتواند و ميبايد تدارك ببيند ـ سازماني كه با متانت مجري سياست پرولتري بوده، قادر به متمركز ساختن انرژي انقلابي توده ها و جهت دادن به آن باشد، و از يك استراتژي پيروزمند پيروي كند. بدون چنين سازمان مستحكمي، سخني هم راجع به يك نقشه فعاليت منظم مبتني بر اصولي روشن كه بدون انحراف بعمل درآيد، نميتواند در ميان باشد. در عين حال، ساختمان تشكيلات حزبي نه بطور خودبخودي و قائم بذات، بلكه دقيقاً در پاسخگوئي به تضادها و مسائل پيشاروي براي آغاز جنگ انجام خواهد شد. بهمان اندازه كه براي گذار موفقيت آميز از دوره تدارك به تشكيلات حزبي نياز است، براي شكل دهي و قوام يابي تشكيلات حزبي نيز گذر از اين دوره ضروري است. اين دو پروسه در عين مجزا بودن، در ارتباط تنگاتنگ با يكديگر بوده و بهيچوجه نبايد بصورت دو مرحله ـ با فاصله زماني ـ بدان نگريسته شود. اول حزب، بعد تدارك جنگ نادرست است؛ مرحله گرائي است. ديدگاه صحيح چنين است: تدارك جنگ تحت رهبري حزب؛ ساختمان حزب در پروسه تدارك آغازيدن. هر طريق ديگري، خواه بشكل يك دوره كار آرام سياسي، خواه در قالب دست زدن به عمليات نظامي ايذائي و تبليغ مسلحانه[21] بدون ارتباط با استراتژي و نقشه عمومي جنگ، مفهومي جز نپرداختن به امر ساختمان تشكيلات محلي حزبي نداشته و مانع تدارك و برپائي جنگ خلق ميشود. امر تدارك با منتظر تغيير و تحولات تكان دهنده در اوضاع مل ي و بين المللي نشستن نيز تفاوت دارد. شروع جنگ خلق را نميتوان به برپائي خيزشها و جنبشهاي توده اي وسيع منوط دانست. چنين انتظاري عملا فرقي با ديدگاه اكونوميستي مبني بر لزوم يك دوران كار مسالمت آميز نداشته و تنها پرولتاريا را در انجام وظايف حياتيش دچار تاخير ميكند؛ چنين كاري صرفاً بمعناي موكول كردن اجراي يك نقشه به سير خودبخودي حوادث است و بس.

مسئله اين نيست كه براي تدارك جنگ، كار سياسي صورت نميگيرد و يا پرولتاريا مخالف سياست و تدارك سياسي است. برعكس، پرولتارياي انقلابي طرفدار عاليترين شكل سياست يعني مبارزه مسلحانه براي كسب قدرت است ـ امري كه آغازش در شرايط جامعه ما عموماً ميسر است. اما تدارك براي گذر به عاليترين شكل مبارزه نبايد به مرحله اي در خود و براي خود تبديل شود و فعاليتهاي خاص تداركاتي نبايد به مانعي مصنوعي در راه برپائي جنگ بدل گردد. در انجام اينكار همواره ميتواند خطر "مرحله گرائي" بروز كند؛ بهمين خاطر همواره نياز به مبارزه اي آگاهانه براي مقابله با چنين خطرات و گرايشاتي است. اين قبيل گرايشات نهايتاً هدف و جهت گيري واژگون كردن نظام را كمرنگ ميكند يا به كنار ميگذارد، و بجاي تدارك مستقيم جنگ، اهداف ديگر و برپائي جنبشهاي سياسي توده اي را عمده ميكند.[22] به يك كلام، تدارك از نظر پيشاهنگ پرولتري مفهومي جز كسب آمادگيهاي لازم براي آغاز جنگ ندارد.

آغاز جنگ بستگي كامل به فعاليت ايدئولوژيك ـ سياسي و تشكيلاتي ما در بين توده هاي يك منطقه يا مناطق مشخص دارد. پيشاهنگ پرولتري در درجه اول بايد نيروي حداقلي از پيشروان و افراد انقلابي محلي را بسيج نمايد. بايد توده ها ـ بويژه پيشروان ـ را از لحاظ ايدئولوژيك و سياسي براي جنگ آماده سازد؛ جهت گيري حزب بايد پرورش مداوم آنها با ايدئولوژي و ديدگاهي باشد كه روحيه و جرات نبرد قهرآميز براي كسب قدرت سياسي را در آنان برانگيزد؛ بنحوي كه حتي با سلاح چوبين به دشمن يورش برند و سلاح از دستش بربايند. حزب بايد به توده ها نشان دهد كه بدون اين ايدئولوژي جنگ خلق بي دورنما گشته، به كج راه كشيده ميشود و نهايتاً در خدمت طبقات غير قرار ميگيرد. حزب بايد پرورش سياسي توده هاي تحتاني منطقه روستائي را با ترسيم منافع طبقات مختلف و تحليل عملها و عكس العملهاي دشمنان عمده و غير عمده و دوستان دور و نزديك انقلاب به پيش برد. پيشاهنگ پرولتري زماني قادر به انجام اينكار خواهد بود كه خود به تجزيه و تحليل صحيح طبقاتي از منطقه پرداخته، شناخت روشني از آمال و آرزوهاي توده ها، ميزان پشتيباني فعال از پيشاهنگ و مقدار حمايت از دشمن بدست آورد و آماج حمله را مشخص نمايد. بقول مائو: "براي پيروزي خودت را بشناس و دشمنت را بشناس." اين خود در خدمت تدارك نظامي جنگ خلق نيز قرار ميگيرد. جزئي از اين تدارك، افزودن بر دانش نظامي خود و پيشروان بسيج شده، از طريق رجوع مداوم به متون پايه اي دانش نظامي پرولتارياي بين المللي ـ مشخصا آثار مائوتسه دون ـ و مطالعه تجارب جنگهاي عادلانه و انقلابي، و حتي جنگهاي ارتجاعي ديگر نقاط جهان ميباشد. در اين زمينه مطالعه جنگها و مبارزات مسلحانه اي كه در منطقه مورد نظر جريان داشته يا دارد، از جايگاه ويژه اي برخوردار است. در عين حال براي آغازيدن بايد از قواي مسلح دشمن در منطقه شناختي نسبي داشت. اينكه چه تضادهائي در صفوف ارتش ارتجاع وجود دارد و كم و كيف آن چگونه است؛ اينكه استراتژي و تاكتيكهايش چيست و توان نظامي قواي دشمن تا چه حد است؛ اينكه درجه كارآئي و تمركز واحدهاي نظامي چيست؛ و بالاخره اينكه سربازان رژيم از لحاظ روحي در چه وضعي هستند، سئوالاتي است كه پاسخهاي اوليه و لازم ميطلبد.

بعلاوه، براي آغاز جنگ ميبايد حلقه ضعيف دشمن را بعنوان نقطه شروع تشخيص داد. شكل گيري حلقه يا حلقه هاي ضعيف بستگي به فاكتورهاي گوناگون دارد؛ از موقعيت توده (درجه و عمق آگاهي سياسي و موضعي كه در قبال دشمن و پيشاهنگ پرولتري دارند، سابقه مبارزاتي خاصه مبارزه مسلحانه، و چگونگي روحيات آنها) گرفته تا موقعيت سياسي ـ اقتصادي و نظامي دشمن؛ از وضعيت سياسي كشور گرفته تا تاثيرات اوضاع منطقه اي و بين المللي. گذشته از اينها برخي فاكتورهاي جنبي نظير شرايط جغرافيائي (ميدان مانور نظامي، عقب نشيني، استتار، كمين و امثالهم) نيز در اين امر دخيل است. از سوي ديگر، عنصر ذهني نيز بمثابه يك فاكتور مهم شرايط عيني را بسود خويش تغيير ميدهد و با سازماندهي و فعاليت حزبي به شكل گيري حلقه هاي ضعيف ياري ميرساند. اين حركت بهيچوجه اراده گرايانه نيست. حزب نه تنها قادر است در شكل گيري حلقه ضعيف نقش فعال بازي كند، بلكه در مقاطعي اين نقش تعيين كننده ميشود.

اما براي ارزيابي صحيح از مجموعه اين عوامل و تشخيص حلقه هاي ضعيف  بايد ابزاري را بوجود آورد و پراتيكي را سازمان داد كه بتواند تصوير واقعي صحنه نبرد را براي ما ترسيم كند. اين ابزار همانا تشكيلات محلي حزبي ميباشد ـ تشكيلاتي كه ايجاد آن، خود هسته اصلي تدارك جنگ خلق بوده و تامين ضروريات آغاز جنگ و پيشبرد اينكار نيز بر شانه هايش قرار خواهد داشت. چنين تشكيلاتي است كه ميتواند با فعال ساختن و متشكل كردن توده ها، جنگ انقلابي را با اتكاء به آنها به پيش برده و "كشاندن دشمن به عمق سرزمين خودي" را ميسر سازد. "سرزمين خودي" تنها بدين طريق بوجود ميآيد و تنها در اين صورت خودي محسوب ميشود. در غير اينصورت آغاز جنگ بسيار دشوار و نهايتا فاقد ادامه كاري خواهد گشت.

 

VII. موخـره

ما در تدارك نبردي تاريخي در دوراني پرتلاطم هستيم. جهان به هيچ طريق روي آرامش بخود نخواهد ديد؛ آشوبهاي عظيم ـ بحرانهاي انقلابي و درگيريهاي جهاني قواي امپرياليستي رقيب ـ در پيش است. منطقه خاورميانه و مشخصاً خليج، بواسطه نقش استراتژيك خود به يكي از كانونهاي اين تحولات بدل خواهد گشت. حكومتهاي ارتجاعي بيش از پيش شكننده خواهند شد؛ پايه هاي سلطه امپرياليستي بلرزه در خواهد آمد؛ تاخت و تاز ارتشهاي رنگارنگ، و ظهور خيزشهاي اجتماعي در اين صحنه اجتناب ناپذير خواهد بود. در چنين اوضاعي، اگر پرولتاريا پرچم استقلال طبقاتي يعني حزب پيشاهنگ خود، ابزار فائق آمدن بر دشمنان يعني ارتش و جبهه تحت رهبري خود، و استراتژي جنگيدن و پيروز شدن يعني جنگ خلق را صاحب نباشد، با تند باد حوادث به اين سو و آن سو كشيده شده، دنباله رو تحولات قدرتمند و طبقات غير گشته و با از دست دادن فرصتهائي گرانبها، شكستي سنگين را تجربه خواهد كرد. و اگر توده هاي ستمديده به آگاهي طبقاتي دست نيابند، نقش تاريخي و قدرت لايزال خود را درك نكنند و سرنوشتشان را نهايتاً بسته به اراده "خدايان" آسماني يا زميني ببينند، زنجيرهاي ستم و استثمار كه به تكان درآمده و مستعد گسستن گشته همچنان پابرجا خواهد ماند. شك نيست كه شكست انقلاب 57 ذهن بسياري از ستمديدگان را در پرده هاي ابهام و ترديد و نوميدي پيچيد و قدمهايشان را در مسير انقلاب كند ساخت. براي از هم دريدن تمام و كمال اين پرده هاي شوم، ميبايد تصويري روشن و واقعي از نيروي دورانساز خلق، و نيز چهره يك رهبري آگاه، پيگير، سازش ناپذير و قابل اعتماد در برابر ديدگان توده ها قرار گيرد و خاطره زشت و آزاردهنده نارهبران ارتجاعي و خائن و سازشكار را بزدايد. ميبايد جلوه هاي روشني از آمال و آرزوهاي بظاهر "دست نيافتني" ستمديدگان، مناسبات كيفيتاً متفاوت اجتماعي، جامعه نوين و انسان نوين بظهور رسد و پر رنگتر و پر رنگتر شود. اين منبع الهامبخش تنها ميتواند آواز خوش تفنگهاي جنگ خلق باشد و قدرت سياسي سرخ كارگران و دهقانان. آنگاه كه جنگ خلق برپا گردد، اخگرهاي سوزان خواهد بود كه از اين آتش برافروخته بهر سوي جهش خواهد نمود و خرمنهاي خشك و مستعد را نه فقط در چارگوشه ايران، كه در سراسر منطقه نشانه خواهد گرفت. آنگاه چه پر عظمت خواهد بود صلاي جنگ خلق كه به زبانهاي گوناگون در يكي از جولانگاههاي مهم امپرياليسم، در مرزهاي پر آشوب ايران، در ميان ستمديدگان كرد و عرب، ترك و تركمن، افغان و بلوچ طنين افكن ميشود. چه افتخار آفرين خواهد بود، پايگاه سرخي كه قفل انقلاب خاورميانه را همدوش ساير گردانهاي پرولتارياي جهاني در منطقه بگشايد و انقلاب جهاني را جهش وار به پيش راند. اين رويائي زيبا، اما دست نيافتني نيست. امكان تحقق اين آينده را بهم پيوستگي نقاط مختلف جهان تحت سيستم امپرياليستي، و پيوند و تاثير متقابل هرچه بيشتر انقلابات ـ خاصه در يك منطقه ـ پديد آورده است. ما به برپائي جنگ خلق و انجام انقلاب پرولتري در ايران، بعنوان بزرگترين وظيفه انترناسيوناليستي خود در قبال پرولتارياي بين المللي نگاه ميكنيم. ميدانيم كه مسيري پر پيچ و خم و دشوار را پيش رو داريم؛ ليكن بر اين حقيقت نيز واقفيم كه اين تنها راه گذر از در ه فلاكت و تيره روزي و جنايات جامعه طبقاتي، و صعود به قل ه رهائي از ستم و استثمار است، و راه هاي "سهل الوصول" و ميان برهاي رايج به هيچ كجا نخواهد انجاميد مگر به مرداب همين نظام طبقاتي. ما بروشني در پس دشواريها، خورشيد درخشان پيروزي را ميبينيم كه بر فراز قل ه بي تابانه انتظارمان را ميكشد و ما را بسوي خويش فراميخواند. ما محكوميم كه پيروز شويم.

مائوتسه دون بما مي آموزد كه: "جنگ را از طريق جنگ ميتوان آموخت." پرولتارياي انقلابي در ايران نيز فن انقلاب كردن را در جريان پيشبرد انقلاب ميتواند بياموزد. رمز پيروزي در شناخت پيچ و خمها در مسير انقلاب و درك جزء به جزء آن، سازماندهي و پيشبرد پراتيك اساسي ماست. مائو اين را نيز بما آموخته كه "شناخت ما از جهان عيني بايد از يك پروسه كامل عبور كند. در ابتدا شناخت ما صفر يا ناقص است. ولي در جريان پراتيك مكرر و پس از كسب موفقيتها و پيروزيها در كار عملي، همچنين پس از برخورد با دشواريها و وقايع ناخوشايند و بالاخره پس از مقايسه موفقيتها و ناكاميها ميتوانيم تدريجاً به يك شناخت كامل يا نسبتاً كامل نائل آئيم."[23] هر اندازه كه آگاهانه در تدارك و برپائي جنگ خلق بكوشيم و پيشرويها و ناكاميهاي خود را طي پراتيك جمعبندي و سنتز كنيم ، به همان نسبت پرتو بيشتري بر اين مسير خواهد افتاد. هر اندازه كه كارگران آگاه، دهقانان انقلابي فقير، و طالبان دگرگوني ريشه اي مناسبات حاكم بيشتر بسوي ايدئولوژي و خط ما جذب شوند، انرژي، آگاهي و اراده انقلابي براي درهم شكستن موانع و راهگشائي بر عرصه هاي ناشناخته رشدي كيفي خواهد يافت و مصالح بيشتري براي ترسيم جزئيات راه انقلاب گرد خواهد آمد. نبرد تحت درفش اتحاديه كمونيستهاي ايران (سربداران) جهت سازماندهي حزب پيشاهنگ پرولتري در ايران و شركت مستقيم در پروسه تدارك و برپائي جنگ خلق، وظيفه اي است كه بر دوش تمامي طالبان انقلاب قرار دارد.  

 

www.sarbedaran.org

 

 



توضيحات و منابع

 

[1] "مسائل جنگ و استراتژي" ـ مائوتسه دون ـ منتخب آثار جلد 2 بفارسي ـ صفحه 325.

 

[2] در اين زمينه، خواننده را به مقاله "برنامه ارضي سوسيال دمكراسي" كه توسط لنين در سال 1902 نگاشته شده و نگرش اوليه صحيحي را در برخورد به مقوله دهقانان و مناسبات حزب پرولتري با آنان به پيش ميگذارد، رجوع ميدهيم. لنين ضمن ترسيم وجوه افتراق پرولتاريا و دهقانان از لحاظ تاريخي، چنين مينويسد: "...دهقانان بطور كل... در مقابل سرف داري، ملاكين فئودال مسلك و دولتي كه به آنها خدمت ميكند، كماكان از جايگاه يك طبقه برخوردارند؛ طبقه اي كه به يك جامعه سرمايه داري تعلق نداشته بلكه مربوط به جامعه سرف داري است...

...در جامعه امروز بدون شك دهقانان ديگر يك طبقه منسجم را تشكيل نميدهند. اما هر آنكس كه با اين تضاد مغشوش مي شود، از ياد مي برد كه چنين تضادي صرفا در تزها و نظريات نبوده بلكه در زندگي واقعي است. كسي چنين تضادي را خلق نكرده است بلكه اين يك تضاد زنده وديالكتيكي است. تا آن حد كه جامعه سرف داري در روستا توسط جامعه (بورژوائي) "كنوني" نابود ميشود، به آن حد دهقانان نيز از يك طبقه بودن دور شده و به پرولتارياي روستا و بورژوازي (بزرگ، ميانه، كوچك، و خيلي كوچك) روستا تقسيم ميگردند. تا آن حد كه مناسبات سرف داري هنوز موجوديت دارد، به آن حد "دهقانان" به طبقه بودن ادامه مي دهند و باز تكرار مي كنيم اين طبقه ايست كه بيشتر به جامعه سرف داري تعلق دارد تا جامعه بورژوائي. بكار بردن عبارت "تاآن حد ـ به آن حد" در زندگي واقعي وجود دارد و شكل شبكه فوق العاده پيچيده اي از مناسبات سرف داري وبورژوائي در روستاهاي امروزي روسيه را بخود ميگيرد.... كسي كه عموما از پيچيدگي و "زيركانه" بودن راههاي پيشنهادي ما ابراز نارضايتي مي كند فراموش ميكند كه نميتواند راه حل ساده اي براي چنين مشكلات درهم پيچيده اي وجود داشته باشد. اين وظيفه ماست كه عليه كليه بقاياي سيستم سرف داري به نبرد برخيزيم؛ هيچ سوسيال دمكراتي در اين مورد شك ندارد و به علت آنكه اين مناسبات بطرز شديدي با مناسبات بورژوائي در هم بافته شده اند، ما مجبوريم به قلب اين اغتشاش برويم و ترسي از پيچيدگي اين وظيفه نداشته باشيم. فقط يك راه حل "ساده" براي اين مسئله وجود دارد: بي اعتنا بودن، از كنار آن گذشتن و حل مشكل را به "عنصر خودبخودي" واگذار كردن. اما اين سادگي باب طبع همه آن اكونوميستهاي شديداً بورژوا و شيفته خود روئي است و ربطي به سوسيال دمكراتها ندارد. حزب پرولتاريا نه فقط مي بايد از دهقانان در مبارزه شان عليه بقاياي سيستم سرف داري حمايت كند بلكه آنانرا بدين كار ترغيب نمايد. براي ترغيب دهقانان حزب نبايد خود را به خوشخيالي محدود سازد بلكه بايد يك جهت گيري مشخص انقلابي پيش گذارد وقادر باشد كه بهترين نحوه برخورد به شبكه پيچيده مناسبات ارضي را اتخاذ كند.

... [راه حل هاي بخش دهقاني برنامه ارضي سوسيال دمكراسي ـ مترجمه] ابتدائاً بشدت پيچيده، "غير قابل فهم"، مصنوعي، غير محتمل و دست نيافتني بنظر مي آيند ... محو سرف داري توسط سرمايه داري در روستا، مناسبات اجتماعي واقتصادي را آنچنان پيچيده و مغشوش ساخته كه ضرورت تعمق درباره راه حل مسائل پراتيكي فوري را (از زاويه سوسيال دمكراسي انقلابي) ايجاب ميكند. پيشاپيش و باكمال اطمينان ميتوان گفت كه راه حل مسئله به هيچ وجه "ساده" نخواهد بود.

... ما ميتوانيم و مي بايد مطالباتي را به پيش ببريم كه اهميتشان معادل با نابودي نهائي حاكميت ملاكان فئودال مسلك و ريشه كن ساختن كامل تمامي مظاهر مالكيت سرف داري از روستاهاست. ... بر خلاف سوسيال رفرميستها ما مي بايد مطالباتي را جلو بگذاريم كه ملاكان فئودال انديش نمي خواهند و نمي توانند به ما (يا به دهقانان) اعطا كنند ـ ما همچنين مي بايد مطالباتي را جلو بگذاريم كه جنبش انقلابي دهقانان تنها بزور ميتواند بدان دست يابد." (برنامه ارضي سوسيال دمكراسي ـ مجموعه آثار لنين ـ جلد ششم ـ انگليسي ـ صفحه 117ـ113)

 

[3] اين تنها طريقي است كه "سوسياليسم دروغين" انواع و اقسام رويزيونيستها، شبه تروتسكيستها و امثالهم را افشاء ميكند. تمامي حرفهاي توخالي و مبتذلي كه آنها بعنوان راه حل براي "دمكراتيزه شدن كامل جامعه" بيان ميكنند نشانه عجز در درك نقش مسئله ارضي در انقلاب ماست. عجز اين نيروها در درك تفاوت بين دو مرحله انقلاب، به عجز در بيان جنبه حقيقتاً انقلابي اهداف دمكراتيك ميانجامد. در عين حال، جهانبيني بورژوائي آنها يكسره در اهدافي "سوسياليستي" كه بجلو ميگذارند، منعكس ميشود. نتيجه اينكار، پيش گذاردن شعارهائيست كه نه از زاويه تحولات دمكراتيك انقلابيست و نه از لحاظ تحولات سوسياليستي. شعارهاي مبتني بر مخالفت با تقسيم سرانه زمين (كه زنان و فرزندان را هم شامل ميشود)، و ارائه طرح "كشت شورائي و تعاوني" (كه در واقع بازسازي همان مناسبات نيمه فئودالي و مردسالارانه موجود در اشكال ديگر و تحت پوشش "سوسياليسم" است)، اتوپي خواندن مبارزات دهقاني و نفي وجود مسئله ارضي بمثابه نيروي محركه مبارزه طبقاتي در روستا، مبين راه حلهائي است كه (بدليل ترس از دست زدن به آتوريته هاي ارتجاعي موجود) بشدت خائفانه، (بعلت محافظه كاري در برانگيختن دهقانان) بشدت ليبرالي، و (بواسطه جا زدن اشكال نوين استثمار بجاي سوسياليسم) بشدت فريبكارانه اند. اين راه حلها بدليل از بالا عمل كردن، نهايتاً بورژوا ـ ملاكي ميباشد.

 

[4] "تزهاي گزارش مربوط به تاكتيك حزب كمونيست روسيه در سومين كنگره انترناسيونال كمونيستي" ـ منتخب آثار لنين، بفارسي ـ صفحه 815

[5] "بمناسبت انتشار اولين شماره مجله كمونيست" ـ منتخب آثار مائو، جلد دوم، بفارسي، صفحه 427

 

[6] نيروهاي گوناگون غير پرولتري، از پيروان مشي چريكي بويژه خط جزني گرفته تا حزب دمكرات و مجاهدين، و كومله براي نفي جنبه طبقاتي جنگ و پوشاندن مضمون بورژوائي مبارزه مسلحانه تحت رهبريشان، در مقاطع مختلف به چنين توجيهاتي دست يازيده اند.

نمونه ديگري از اغتشاش بر سر ماهيت طبقاتي جنگ، در كتاب "مبارزه مسلحانه: هم استراتژي، هم تاكتيك" نوشته مسعود احمدزاده تبارز يافت. اين كتاب با سكوت در مورد موجوديت مناسبات نيمه فئودالي و ناديده گرفتن ماهيت دهقاني جنگ خلق در ايران، جنگ طولاني را صرفاً از زاويه اي ضد امپرياليستي (ملي) مطرح نمود. اين ديدگاه عملا با نديدن نيروي عمده دهقانان، هدف خود را بسيج اقشار ضدامپرياليست شهري براي شروع جنگ قرار ميداد و جنگ در روستا را منوط به پايه گيري جنبش چريكي شهري مينمود.

 

[7] "بيانيه جنبش انقلابي انترناسيوناليستي" ـ بفارسي ـ صفحه 24

 

[8] اين وضعيت در برخي نقاط روستائي بوضوح مشهود بود. في المثل در روستاهاي اطراف آمل، رژيم تا مقطع 1360 پايه چنداني نداشت. بطوريكه در روستاهاي حاشيه جنگل، تنها معدودي مزدور جمهوري اسلامي وجود داشت؛ و حضور انجمن اسلامي در آن مناطق ناچيز بود. انفراد رژيم تا بدان حد بود كه بهنگام درگيريهاي جنگل، تهديد و تطميع قواي مسلح رژيم تنها توانست تعداد انگشت شماري از افراد محلي را بعنوان راهنما به اختيار گيرد.

 

[9] در عين حال اصلاحات ارضي دهه 1340 تا حدي موجب رشد اقشار ميانه حال دهقاني نيز گشت؛ ليكن اين روند بويژه در دهه 1350 رو به افت نهاد. تحت جمهوري اسلامي، خانه خرابي گريبان اين اقشار را هم گرفته و آنان را به موقعيت پائينتري رانده است.

 

[10] "انقلاب چين و حزب كمونيست چين" ـ منتخب آثار مائو ـ بفارسي ـ جلد دوم ـ صفحه 468

 

[11] چگونگي رابطه پرولتاريا با اقشار و طبقات خلقي در شهر و روستا، و مسئله جبهه متحد و رابطه آن با ساختمان حزب و ارتش موضوعي است كه بايد جداگانه بدان پرداخته شود.

 

[12] منتخب آثار استالين (مسائل لنينيسم) ـ بفارسي ـ جلد اول ـ صفحه 71

 

[13] در اين زمينه ميبايد تجارب سازماندهي و جمعبنديهاي حزب كمونيست پرو از كار درون حاشيه نشينهاي ليما و توده كارگران شهري، و برقراري ارتباط ميان آنان و جنگ خلق را مورد توجه قرار داد.

 

[14] "بيانيه جنبش انقلابي انترناسيوناليستي" ـ بفارسي ـ صفحه 28

 

[15] "چه بايد كرد؟" ـ منتخب آثار لنين ـ بفارسي ـ صفحه 141

 

[16] در برخورد به مقولات پايه اي در دانش نظامي پرولتاريا ميبايد تعاريف روشن و مشخص كننده هريك را درك كرد. در اين عرصه، ما مرتباً با مقوله "دكترين نظامي"، "استراتژي"، و "خط نظامي" سر و كار داريم. اين سه مقوله در عين ارتباط تنگاتنگ با يكديگر، مقولاتي متفاوتند. منظور از دكترين نظامي پرولتاريا، آموزه هاي جهانشمولي است كه عمدتاً توسط مائوتسه دون بر اساس تمامي داده ها، شناخته ها و پراتيك انقلابي تدوين گشته است و در هر دو نوع كشور (تحت سلطه يا امپرياليستي) كاربرد دارد. منظور از استراتژي، طرح و نقشه كل ي انقلاب در هر جامعه است. در جوامع تحت سلطه نظير جامعه ما، جنگ درازمدت خلق، ايجاد مناطق پايگاهي و محاصره شهرها از طريق دهات، استراتژي انقلاب را تشكيل ميدهد. و بالاخره منظور از خط نظامي، چگونگي پيشبرد استراتژي انقلاب و بكاربست اصول جهانشمول جنگ انقلابي در شرايط خاص هر كشور است. بعبارت ديگر، خط نظامي تلفيق اصول عام است با شرايط خاص. خط نظامي، برخلاف دكترين نظامي و استراتژي بصورت اصول و احكامي از پيش معلوم، مدو ن و تثبيت شده موجود نيست.  اگرچه مطالعه جامعه، بررسي تجارب و بكارگيري تئوريهاي مدو ن انقلابي به ترسيم حدود و ثغور اين خط كمك ميكند، اما خط نظامي عمدتاً از طريق پراتيك جنگ براي تغيير جامعه بدست ميآيد، فرموله ميشود و تكامل مييابد؛ دقيقاً بدان علت كه اجزاء مسير انقلاب در هر كشور پيچيده و از پيش تعيين نشده است. بقول مائو: "در تمام دوران انقلاب دمكراتيك ما مجبور شديم از پيروزي به شكست برسيم و دوباره از اين به آن، و دوباره آنها را با هم مقايسه كنيم، قبل از آنكه نسبت به اين جهان عيني شناخت يابيم. در آستانه و در جريان جنگ مقاومت ضد ژاپني من چند مقاله نوشتم.... همه اين نوشته ها جمعبندي از تجربه اي است كه در جريان انقلاب اندوخته شده است. اين مقالات و مدارك فقط در آن زمان بود كه ميتوانست تدوين شود و نه زودتر. زيرا قبل از عبور از اين توفانهاي عظيم و قبل از مقايسه دو پيروزي و دو شكست من تجربه كافي نداشتم و نميتوانستم بطور كامل قوانين انقلاب چين را بفهمم." ("درباره سانتراليسم دمكراتيك")

 

[17] "دفاع استراتژيك" فقط يك مفهوم نظامي نبوده بلكه ايدئولوژيك ـ سياسي هم هست. تا زمانيكه كمونيستها توده ها را در سطح وسيع توسط جنگ انقلابي متحول نسازند، قادر نخواهند بود به موضع تعرض گذر كنند و بدين ترتيب امكان كسب قدرت سياسي سراسري را نخواهند داشت. كسي كه اين موضوع را نفي نمايد تنها تمايل خود به تعويض دارودسته استثمارگر سابق با استثمارگران نوين را بنمايش ميگذارد.

رد  "دفاع استراتژيك" براي يك نيروي ضعيف در مقابل نيروي قوي نه تنها يك خطاي فاحش نظاميست، بلكه با امر متحول ساختن توده ها در پروسه جنگ درازمدت مغاير است. اگر هدف تكيه زدن بر مناسبات كهنه موجود (بر ايدئولوژي، سياست، اقتصاد و فرهنگ حاكم) و جانشين حكام قبلي شدن باشد نيازي به يك دوران دفاع نيست. بقول مائو مخالفت با دفاع استراتژيك در آنجا بچشم ميخورد كه "جنگ فقط به اقشار ارتجاعي حاكم و يا حتي به گروههاي سياسي ارتجاعي كه بر سر قدرتند (يا خارج از دايره قدرتند) فايده ميرساند." (مسائل استراتژي در جنگ انقلابي چين ـ منتخب آثار مائو ـ بفارسي ـ جلد اول ـ صفحه 315. متن داخل پرانتز از ماست)

 

[18] شكست نظامي سربداران در آمل اساسا نتيجه اتخاذ جهت گيري جنگ كوتاه مدت يا بقول مائوتسه دون، حركت بر مبناي "تئوري پيروزي سريع" بود كه طبيعتا پربها دادن به نيروهاي بورژوائي فعال نظير مجاهدين و شوراي ملي مقاومت را نيز بهمراه داشت.

 

[19] "مسائل استراتژي در جنگ پارتيزاني ضد ژاپني" ـ منتخب آثار مائو ـ بفارسي ـ جلد دوم ـ صفحه 134

 

[20]  "چه بايد كرد؟" منتخب آثار لنين ـ بفارسي ـ صفحه 111

 

[21] اگرچه تبليغ مسلحانه در مجموعه عملياتهاي نظامي طي پروسه جنگ، و يا حتي در جريان تدارك جنگ جايگاه خود را داراست، اما نميتوان يك مرحله تبليغ مسلحانه يا عمليات نظامي ايذائي را بعنوان تدارك جنگ خلق يا خود جنگ خلق قلمداد نمود. مرحله گرائي بشكل يكدوره تبليغ مسلحانه يا عمليات ايذائي تنها حكم اعلام جنگ را دارد، بي آنكه به استقبال خود جنگ شتافته شود. تبليغ مسلحانه توسط دسته اي از انقلابيون در مناطق مورد نظر اگر در خدمت بسيج توده ها در پروسه جنگ و تدارك آن نباشد و مجزا از نقشه كل ي صورت پذيرد، ربط خود را با مسئله قدرت سياسي از دست داده و نميتواند توده ها را به نبرد براي كسب قدرت برانگيزد.  

[22] اين بمعناي نفي اهميت مبارزات توده اي در شهر و روستا يا مخالفت با شركت در اشكال گوناگون اين مبارزات بطور كلي نيست. شك نيست كه جنبشهاي توده اي ميتواند براي توده ها نقش "مدرسه جنگ" را ايفا كند و روحيه رزمندگيشان را تقويت نمايد. فعالين كمونيست ميبايد توده ها را در ارتباط تنگاتنگ با پراتيك مبارزاتيشان به تنها راه رهائي آگاه ساخته، آنان را براي ايجاد ارتش انقلابي و برپائي جنگ خلق بسيج كنند. وقتي توده ها عليه آتوريته هاي حاكم بپاميخيزند و بطرق گوناگون به نظم موجود ضربه ميزنند، فرصتي مساعد براي آگاهسازي و بسيج آنها جهت دست زدن به عاليترين شكل مبارزه پديد ميايد. پيشاهنگ پرولتري بايد در عين دفاع از مبارزات برحق توده ها، از دنباله روي بپرهيزد و خلاف جريان حركت كند. يعني بايد محدوديتهاي مبارزات خودبخودي و نادرست بودن بسياري از باورها و عادات توده را روشن سازد و همه اينها را به ضرورت برپائي جنگ خلق تحت رهبري حزب پرولتري مربوط گرداند. هدف فعالين كمونيست از شركت در جنبشهاي توده اي، عمدتا شناسائي پيشروان و بسيج آنها در صفوف حزب و ارتش ميباشد.

[23] ـ "درباره سانتراليسم دمكراتيك" ـ مائوتسه دون ـ بفارسي ـ صفحه 24