تضادهاي نظام امپرياليستي و چهره جهان معاصر

 

از برنامه حزب كمونيست ايران (م ل م)

 

نظام جهاني امپرياليستي از زمان پيدايش خود تاكنون تحولات سياسي و اقتصادي مهمي را از سر گذرانده است. اين تحولات بر كليه تضادهاي امپرياليسم و جايگاه هر يك تاثير مي گذارد. تضادهاي امپرياليسم از تضاد اساسي عصر سرمايه داري يعني تضاد ميان توليد اجتماعي و مالكيت خصوصي سرچشمه مي گيرند. اين تضاد دو شكل حركت دارد: تضاد كار و سرمايه؛ و تضاد آنارشي و ارگانيزاسيون (يعني غلبه هرج و مرج بر توليد در سطح جامعه و جهان، و سازماندهي توليد در واحدهاي جداگانه). تضاد كار و سرمايه در تضاد ميان پرولتاريا و بورژوازي، تضاد خلقها و ملل ستمديده با امپرياليسم، و تضاد ميان كشورهاي سوسياليستي با امپرياليسم تبارز مي يابد؛ و تضاد آنارشي و ارگانيزاسيون مشخصا بصورت تضاد ميان قدرتهاي امپرياليستي جلوه گر مي شود. اين چهار رشته تضاد، تضادهاي اصلي نظام جهاني امپرياليستي هستند.

با ظهور امپرياليسم، سرمايه هاي امپرياليستي به مستعمرات و نيمه مستعمرات در آسيا، آفريقا و آمريكاي لاتين هجوم بردند؛ و استثمار و غارت و سركوب سياسي بيسابقه اي را نصيب اكثريت مردم اين كشورها كردند. امپرياليسم نظامهاي اقتصادي اين كشورها را در اقتصاد جهاني ادغام كرد. اين ادغام به صورتي انجام شد كه اقتصاد اين كشورها را تابع و خدمتگزار اقتصادهاي امپرياليستي كرد. امپرياليسم، رشد سرمايه داري را در آنها تسريع نمود و همزمان مناسبات ماقبل سرمايه داري را براي توليد كار ارزان و منابع ارزان در ابعادي گسترده به خدمت گرفت. بدين ترتيب فوق سودهاي كلان، نصيب كشورهاي امپرياليستي شد و اقتصادي عقب مانده و معوج و ناهنجار، نصيب كشورهاي تحت سلطه.

در كشورهاي تحت سلطه، امپرياليسم حاكميت سياسي خود را از طريق اتحاد با طبقات حاكمه اين كشورها و با سركوب خشن و استبداد سياسي عريان پيش ميبرد. تشديد تضاد ميان امپرياليسم با خلقها و ملل ستمديده، كشورهاي تحت سلطه را به كانونهاي توفاني انقلابات در جهان تبديل كرد. جنبش هاي رهائيبخش ملي براي چندين دهه كل دنيا را به لرزه در آورد و بحران و تلاطمات انقلابي در كشورهاي تحت سلطه تداوم يافت.

تضاد ميان پرولتاريا و بورژوازي نيز از تغيير و تحولات نظام بر كنار نماند. سودهاي كلاني كه از كشورهاي تحت سلطه نصيب امپرياليستها شد به آنان اين امكان را داد كه قشر نازكي از طبقه كارگر را در كشورهاي امپرياليستي به پايگاهي براي خود تبديل كنند و براي دوره هاي نسبتا طولاني بخش قابل توجهي از كارگران را نيز از ثبات شغلي و رفاه نسبي برخوردار سازند. اما كماكان قشر تحتاني طبقه كارگر در كشورهاي امپرياليستي كه بخش مهمي از آن را كارگران مهاجر تشكيل مي دهند، تحت استثمار شديد است. سيستم دمكراسي بورژوائي در كشورهاي امپرياليستي، با اتكاء به موقعيت ممتاز و سلطه جهاني امپرياليسم، ادامه حيات يافته است. اين دموكراسي بورژوائي روي ديگر سكه ديكتاتوري عريان و خشن است كه امپرياليسم در اتحاد با طبقات ارتجاعي بومي در كشورهاي تحت سلطه اعمال مي كند. اما دمكراسي بورژوائي در خود كشورهاي امپرياليستي نيز همواره با مشت آهنين ديكتاتوري طبقاتي بورژوائي همراه است. حفظ و گسترش نيروهاي پليس ويژه و زندانها، يك جزء دائمي و اساسي حاكميت بورژوازي بر اين كشورهاست؛ زيرا بين بورژوازي با بخش تحتاني طبقه كارگر، قشرهاي تهيدست و كارگران مهاجر در جوامع امپرياليستي، تضاد حادي وجود دارد. با تشديد و تداوم بحرانهاي سرمايه داري، بخش بزرگتري از اهالي كشورهاي امپرياليستي به پرولتاريا تبديل مي شود. اين پرولتاريا، نيروي اساسي و پايگاه محكم انقلاب پرولتري در اين كشورها است.

امپرياليسم بر توسعه سرمايه داري و گسترش صفوف پرولتاريا در كشورهاي تحت سلطه افزود و همزمان با فوق استثمار طبقه كارگر در اين كشورها، تضاد پرولتاريا و بورژوازي را در اين كشورها شدت بخشيد.

يكي ديگر از تضادهاي مهم نظام امپرياليستي تضاد ميان كشورهاي سوسياليستي و كشورهاي امپرياليستي است. وقوع انقلابات پرولتري و برپائي جوامع سوسياليستي، اين تضاد جديد را شكل داد. اين تضاد تاثير مهمي بر تناسب قواي بين المللي و تحولات سياسي و اقتصادي بر جاي گذاشت؛ و بر جهت گيري و افت و خيز جنبشها و انقلابات، و تباني ها و رقابتهاي امپرياليستي موثر افتاد. براي مثال، ايجاد اتحاد جماهير شوروي سوسياليستي در سال 1917 بر خاتمه جنگ جهاني اول، قدرت يابي جنبشهاي رهائيبخش و انقلابات پرولتري و صف آرائي آتي قدرتهاي امپرياليستي در جهان، تاثير گذاشت. در دو دهه  60 و 70 ميلادي نيز وجود چين سوسياليستي كه پشتيبان انقلابات رهائيبخش خلقها بود، در تقويت جنگ رهائيبخش در ويتنام و ساير جنگهاي انقلابي تاثير زيادي داشت. با احياي سرمايه داري در شوروي در اواسط دهه 50 و سپس در چين سوسياليستي در سال 1976 تضاد بين كشورهاي سوسياليستي و كشورهاي امپرياليستي موقتا از تصوير تضادهاي جهان معاصر حذف شده است.

وجه ديگر تضادهاي ذاتي امپرياليسم، يعني تضاد بين قدرتهاي امپرياليستي، بازتاب جدال رقابت جويانه سرمايه ها در مقياس جهاني است. در عصر امپرياليسم، سرمايه داري هر چند وقت يكبار دچار بحران ساختاري فراگير (يعني در مقياس بين المللي و بطور همزمان در همه رشته ها) مي شود. در چنين مقاطعي، تضاد ميان قدرت هاي امپرياليستي و امكان وقوع جنگهاي امپرياليستي تشديد مي يابد. زيرا امپرياليستها تنها با برقراري يك تناسب قواي سياسي جديد در مقياس بين المللي، مي توانند راه را بروي تجديد ساختار سرمايه در سطح بين المللي باز كنند و بحران فراگير سرمايه را موقتا حل كنند. تاكنون دو جنگ جهاني براي تجديد تقسيم جهان و حل اين مساله براه افتاده است. فروپاشي بلوك امپرياليستي شوروي و پايان "جنگ سرد" نيز راه را براي چنين تجديد ساختاري گشود.

اما تجديد تقسيم جهان و حل موقت بحران فراگير سرمايه، الزاما نتيجه يا تنها نتيجه چنين گرهگاه هائي نيست. بحرانهاي فراگير شرايط مساعدي را براي انجام انقلابات پرولتري در نقاط وسيعي از جهان بوجود مي آورند و اگر نيروهاي پرولتري آماده باشند مي توانند مناطق وسيعي از جهان را از چنگ امپرياليستها بدرآورند. انقلاب سوسياليستي 1917 در روسيه و انقلاب دمكراتيك نوين 1949 در چين در چنين گرهگاه هاي تاريخي و در شرايطي كه امپرياليستها دست به جنگ جهاني براي تجديد تقسيم جهان زده بودند به پيروزي رسيدند.

نتايج جنگ جهاني اول (1918 ــ 1914) و جنگ جهاني دوم (1945 ــ 1939) براي يك دوره تعيين كرد كه هر يك از قدرتهاي امپرياليستي در چه موقعيتي قرار بگيرد، چقدر از خوان يغماي بين المللي سود برد و سركردگي با كدام كشور باشد. بعد از احياي سرمايه داري در شوروي و تبديل آن به يك قدرت بزرگ سرمايه داري در اواسط دهه 50 اردوگاه سوسيال امپرياليستي يا بلوك سياسي ــ اقتصادي ــ نظامي شرق شكل گرفت. بدين ترتيب در جهان، يك نظام امپرياليستي دو قطبي بوجود آمد. آمريكا در راس يك گروه از امپرياليستها و مرتجعين قرار داشت؛ و شوروي در راس گروه ديگر. آنچه به "جنگ سرد" مشهور شد، بيان رقابتها و تخاصمات بين دو بلوك غرب و شرق در عرصه هاي مختلف بود كه گاه به صورت جنگهاي منطقه اي بين وابستگان اينها در كشورهاي تحت سلطه بروز مي كرد. بحران اقتصادي جديدي كه از اوائل دهه 70 گريبان نظام امپرياليستي را گرفت، رقابت ميان دو بلوك غرب و شرق را تشديد كرد. جهان در اواخر دهه 70 و اوائل دهه 80 تا آستانه يك جنگ تمام عيار پيش رفت. اما در پايان دهه 80 شوروي تحت فشارهاي بحران سرمايه داري جهاني، و زير بار سنگين رقابت نظامي تاب نياورد و فروپاشيد. 

امكان فروپاشي و تجزيه شوروي سوسيال امپرياليستي را حزب كمونيست چين تحت رهبري مائوتسه دون در اوايل دهه 70 پيش بيني كرده بود. ريشه اين واقعه در رشد و تشديد تضادهاي طبقاتي و ملي در كشوري بود كه از يك طرف بايد بار سنگين سركردگي يك بلوك جنگي در رقابت لجام گسيخته با بلوك غرب را به دوش مي كشيد؛ و از طرف ديگر برخلاف رقيبان غربيش از منابع و ذخاير و پشتگاه گسترده مستعمراتي بي بهره بود. رشد شكاف طبقاتي بين حاكمان و توده هاي كارگر و زحمتكش چشمگير بود و در توزيع ناعادلانه ثروت و اختلاف دستمزدها كه گاه به نسبت يك به هشتاد مي رسيد منعكس مي شد. ستمگري اقتصادي، سياسي و فرهنگي ملت حاكم روس بر ساير ملل، به ويژه در جمهوريهاي فقير و عقب نگهداشته شده آسياي ميانه، عريان و آشكار بود و به مقاومت و اعتراض و نيروي گريز از مركز درون اين ملل دامن مي زد. تبليغ ايده ها و ارزشهاي بورژوائي توسط هيئت حاكمه از يكسو و ناتواني دولت از برآورده كردن توقعات و نيازهاي فزاينده قشرهاي مرفه جامعه و روشنفكران و نخبگان ممتاز بورژوا، پايه داخلي سوسيال امپرياليستهاي حاكم را متزلزل مي كرد. بن بست در اقدامات سلطه جويانه خارجي به ويژه گرفتار شدن در يك جنگ تمام عيار طولاني اشغالگرانه در افغانستان،  به رشد شكاف و تفرقه در صفوف طبقه حاكمه شوروي انجاميد. جرقه از هم گسيختگي قطعي و فروپاشي را تلاش هاي بي سرانجام بخشي از طبقه حاكمه به رهبري گورباچف زد كه خيال داشت با انجام برخي تغييرات مهم سياسي ـ ديپلماتيك، نظامي و اقتصادي، شكافها را برطرف كند؛ و با تخفيف رقابتها با آمريكا و بلوك غرب و شروع يك دور جديد تباني، منافع و موقعيت شوروي را به مثابه يك ابرقدرت جهاني حفظ كند. اقدامات گورباچف تحت عنوان "پرسترويكا" (بازسازي) و "گلاسنوست" (فضاي باز يا شفاف) نتيجه عكس ببار آورد و روند فروپاشي بلوك سوسيال امپرياليستي را شتاب بخشيد. 

فروپاشي شوروي و اقمارش، نتايج سياسي و اقتصادي مهمي را در صحنه جهاني ببار آورد. خاتمه جنگ سرد، مخاطرات ژئوپليتيك سرمايه گذاري در كشورهاي تحت سلطه امپرياليسم، موسوم به "جهان سوم"، كه عرصه مهم درگيري دو بلوك غرب و شرق بود را كاهش داد. قدرتهاي امپرياليستي و در راس آنها آمريكا با دست بازتري در امور جهان مداخله مي كنند و امكانات بيشتري براي حل برخي از معضلات سياسي خود بدست آورده اند. امكان بيشتري براي حركت آزادانه سرمايه ها در جهان پديد آمده و حجم قابل توجهي از سرمايه ها براي سرمايه گذاري در عرصه هاي مختلف آزاد شده است. بدين ترتيب روند "گلوباليزاسيون" شتاب گرفته است. اين به معناي، جابجائي سريعتر سرمايه ها و ادغام هر چه بيشتر توليد و مبادله در سطح بين المللي است. قدرتهاي امپرياليستي پا بپاي "گلوباليزاسيون"، سياست "ليبراليزاسيون" اقتصادي را به پيش مي برند. هدف از اين سياست، بازتر كردن دست سرمايه داران در اخراج گسترده كارگران، كنار زدن كليه موانع حقوقي از سر راه سرمايه گذاري خارجي و مالكيت در كشورهاي تحت سلطه و رفع موانع گمركي و مالياتي است كه در اين زمينه وجود دارد. همه اينها در خدمت اعمال كنترل و غارت بيشتر اين كشورها توسط امپرياليستها است. نهادهاي عمده مالي يعني "بانك جهاني" و "صندوق بين المللي پول"، مديريت اقتصادي كشورهاي تحت سلطه را بدست گرفته و سياستهاي رياضت كشي و تعديل اقتصادي را تحميل مي كنند. امپرياليسم در تمامي جهان اعم از كشورهاي پيشرفته يا تحت سلطه، تكنولوژي پيشرفته را با كار ارزان در هم مي آميزد تا نرخ سود را بالا ببرد. بخش روز افزوني از اين نيروي كار ارزان را زنان تامين مي كنند. مشقت خانه ها، كارهاي موقتي و غير رسمي در كشورهاي تحت سلطه و حتي در كشورهاي امپرياليستي در حال گسترش هستند. آهنگ رشد در معدودي رشته ها سرسام آور است؛ اما همزمان بخشهاي بزرگي از كشورها و مردم جهان به موقعيت حاشيه اي رانده مي شوند.

امروز چهره جهان با تعميق شكاف طبقاتي در سطح جهان، تعميق فقر و نابرابري درآمدها و تعميق شكاف بين كشورهاي امپرياليستي و كشورهاي تحت سلطه رقم مي خورد. نزديك به يك ميليارد نفر از جهانيان اسير فقر مطلقند كه 70 درصد اينان را زنان تشكيل مي دهند. استخوانهاي بيش از 200 ميليون كودك زير بار كار اجباري خرد مي شود. هر سال ميليونها نفر بسان كنيز و برده در بازار جهاني سكس خريد و فروش مي شوند. كشورهاي ثروتمند با 15 درصد اهالي دنيا، 80 درصد ذخاير كره ارض را مي مكند. در آمريكا كه قدرتمندترين كشور امپرياليستي محسوب مي شود، 20 ميليون نفر زير خط فقر بسر مي برند. درآمد ميانگين مديران در اين كشور به 150 برابر درآمد كارگران صنعتي رسيده است. در كشورهاي تحت سلطه امپرياليسم بغير از شهرهاي بزرگ و بخشهاي محدود جزيره مانندي كه شاهد رشد اقتصادي است و يك قشر نازك مرفه را حول خود شكل داده، بقيه بخشها و مناطق در ركود مزمن و عقب ماندگي بسر مي برند و اكثريت مردم شديدتر از هر زمان استثمار مي شوند. زنان و كودكان در كارگاه ها تحت شرايط نيمه بردگي بسر مي برند. اجراي طرح هاي تعديل اقتصادي، روند نابودي كشاورزي اين كشورها و جابجائي جمعيت و مهاجرت دهقانان را شتاب بخشيده است. سطح معيشت 5ر2 ميليارد نفر از اهالي اين كشورها كه فقيرترين ها محسوب مي شوند مرتبا پايين مي رود و هر سال نزديك به 75 ميليون نفر در جستجوي كار به ساير كشورها مهاجرت مي كنند. سركوب، استبداد سياسي، خرافه، مذهب و ارتجاع كه لازمه حفظ اين شرايط استثمارگرانه است، بر كشورهاي تحت سلطه حكمفرماست. نابودي محيط زيست گوشه اي ديگر از اين تصوير تكان دهنده است. در آسيا و آمريكاي لاتين، بسياري از جنگلها و دشتها، آبگيرها و رودخانه ها را براي بازپرداخت قروض خارجي نابود كرده اند. 

در كشورهاي امپرياليستي، نظام خدمات اجتماعي و ايمني اقتصادي در دوران كار و بيكاري كه "دولت رفاه" ناميده مي شود، رو به انقراض گذاشته است. در اروپاي غربي، نرخ بالاي بيكاري تقريبا "نهادي" شده و امري ناگزير تلقي مي شود. در آمريكا يعني در ثروتمندترين كشور جهان، بخش بزرگي از پرولتاريا بيرحمانه استثمار مي شود. در عين حال بخش گسترده اي از اهالي بدون كار، بيمه، حمايت اجتماعي و سرپناه مانده اند و "ارتش ذخيره كار" را تشكيل مي دهند. دولتهاي امپرياليستي، نيروي ويژه پليس را براي مقابله با آشوبهاي اجتماعي و خطراتي كه نظم و قانون و امنيت سرمايه داري را تهديد مي كند، مداوما تقويت مي كنند.

همه اينها نشانه حدت يافتن دو رشته تضاد اصلي نظام امپرياليستي، يعني تضاد بين امپرياليسم و خلقها و ملل ستمديده، و تضاد بين پرولتاريا و بورژوازي است. پس از پايان جنگ سرد، رقابت هاي امپرياليستي تخفيف يافته، اما هم در عرصه اقتصاد و هم سياست، درگيريهاي آشكار و پنهان بين آمريكا، اروپا، ژاپن و روسيه به پيش مي رود. در بطن تباني هاي امپرياليستي، قطب بندي ها و ائتلافات و يارگيري هاي جديد امپرياليستي جريان دارد.

تحولات جاري، نظام امپرياليستي را بيش از پيش آسيب پذير كرده و "نظم نوين" جهاني مورد نظر امپرياليستها را با مانع روبرو كرده است. تشديد ستم و استثمار امپرياليستي، بسياري از كشورهاي جهان را به مناطق بحراني تبديل مي كند. پتانسيل بروز خيزشها و مقاومتهاي توده اي در كشورهاي تحت سلطه و كشورهاي امپرياليستي بيشتر شده است. "گلوباليزاسيون"، كشورها و مناطق مختلف دنيا را بيش از پيش بهم مرتبط كرده است. تحولات و تكان هاي اقتصادي و سياسي در هر كشور، بازتاب سريعتر و گسترده تري در ساير كشورها مي يابد. اين شرايط عيني، انقلابات پرولتري را نزديكتر بهم گره مي زند و شرايط پيشرفت انقلاب در هر كشور را بيش از پيش تحت تاثير تحولات و تكان هاي بين المللي قرار مي دهد. بعلاوه، رشد ناموزون و معوج بخشهاي مختلف نظام امپرياليستي و تشديد و تركيب يكرشته تضادهاي طبقاتي، اجتماعي و ملي در اين يا آن كشور به شكل گيري حلقه هاي ضعيف و نقاط شكننده در زنجيره اين نظام مي انجامد. در اين نقاط است كه به شرط وجود رهبري حزب كمونيست در راس يك جنگ انقلابي قدرتمند، انقلاب پرولتري مي تواند به پيروزي برسد و ساختمان جامعه سوسياليستي آغاز شود. نقاط ضعف علاج ناپذير و شكافهاي دائمي در نظام امپرياليستي، امكان پايداري كشورهاي سوسياليستي را پديد مي آورد.

نظام سرمايه داري جهاني با عملكرد خويش هر روز و هر لحظه به دنيا گوشزد مي كند كه سودمندي خود را از دست داده، كهنه و وحشي و منسوخ است و ديگر نيازي به بقاي آن نيست. اين در حالي است كه توليد ابعادي بيسابقه و عظيم يافته، عدم كفايت توليد كه زماني توجيه تاريخي تقسيمات و تمايزات طبقاتي بود، رخت بر بسته است. كار متعادل و استفاده متعادل از نعم مادي و رشد خلاقيت هاي ذهني بشر، كاملا امكانپذير است. مدتهاست كه شرايط گذر به يك نظام متفاوت كه اصل كمونيستي "به هركس به اندازه نيازش، و از هر كس به اندازه توانش" در آن قابل تحقق باشد، بوجود آمده است.

 

 

www.sarbedaran.org