تضادها و نقشه هاي آمريكا
از حقيقت،
ارگان حزب كمونيست ايران (م ل م)، شماره 5، تير 1381 – www.sarbedaran.org
براي فهميدن صحنه كشاكشهاي سياسي در هر كشور،
بايد تحليل صحيحي از اوضاع جهاني داشت. در عصر امپرياليسم، سرمايه داري دورترين
نقاط جهان را در شبكه سلطه اقتصادي سياسي خود بافته است. از اين رو، تحولات
اقتصادي و سياسي هر كشور جهان بطور تعيين كننده اي تحت تاثير تحولات جهاني است
دولتهاي ارتجاعي هر كشور جهان سوم بازوهاي اين
نظام جهاني و مهره هاي صفحه شطرنج قدرتهاي امپرياليستي اند. از اينرو، عروج و افول
ستاره بختشان همواره وابسته به موقعيت و نيازهاي قدرتهاي امپرياليستي است.
پيشرويها يا عقب گردهاي مبارزات انقلابي مردم هر
كشور با توانائيها و ضعفهاي مبارزات انقلابي مردم سراسر جهان رقم مي خورد. زيرا
مردم گيتي داراي يك دشمن مشترك هستند:
نظام سرمايه داري جهاني و دول امپرياليستي. همانطور كه پيروزي كشورهاي
سوسياليستي در قرن بيستم منبع قدرت و الهام براي همه مردم جهان در مبارزه عليه
رژيمهاي ارتجاعي خود و قدرتهاي سرمايه داري جهاني بود، از كف دادن آنها نيز باعث
افت مبارزات طبقه كارگر و خلقهاي همه كشورهاي جهان شد.
توجه به اوضاع جهاني، افشاي قدرتهاي امپرياليستي
به عنوان دشمن مشترك طبقه كارگر و خلقهاي همه كشورهاي جهان، حمايت از كليه مبارزات
و مقاومتها و انقلابات مردم جهان وظيفه انكار ناپذير هر فرد آگاه و مبارز بخصوص يك
كمونيست است.
***
جنگي كه آمريكا عليه جهان آغاز كرده، محور تحولات
سياسي جهان است و براي آينده اي نامعلوم محور تحولات جهاني باقي خواهد ماند. رئيس
جمهور آمريكا، جرج بوش، در هر يك از نطقهايش ابعاد و جوانب جديدي از اين جنگ را
تشريح مي كند. وي در سخنراني اخيرش در "مدرسه نظامي ايالات متحده" تصريح
كرد كه منظور آمريكا از "جنگ عليه تروريسم" در واقع "جنگ عليه
تروريسم" نيست؛ بلكه جنگي است براي استقرار سلطه بلامنازع آمريكا بر منابع
اقتصادي و كشورهائي كه در مناطق استراتژيك جهان قرار دارند (امروزه مشخصا
خاورميانه و آسياي ميانه).
آمريكا براي دستيابي به اين مقاصد، ماشين نظامي و
امنيتي هولناك خود را بكار گرفته است. هيئت حاكمه آمريكا، كت و شلوارها را كنده و
لباس نظامي پوشيده و عينك سياه امنيتي ها را بر چشم گذاشته است. سران اين كشور با
صراحت اعلام كرده اند كه ارتش آمريكا در واقع "ارتش بدون مرز" و
سازمانهاي امنيتش (اف بي آي و سيا و سرويس سري) "سازمانهاي بدون مرز"
هستند و در هر جا كه لازم ببينند دست به عمليات ترور و خرابكاري خواهند زد. تا قبل
از اين، آمريكا صحبت از "احترام به قوانين بين المللي" مي كرد. اما
اكنون اعلام مي كند كه همه لازم است به قوانين ما احترام بگذارند، ولي ما خود را
مقيد به هيچيك از قوانين بين المللي كه خود از طراحان و امضا كنندگانش بوده ايم،
نمي كنيم.
امپرياليسم آمريكا براي هيچ كس جاي شك باقي
نگذاشته كه براي رسيدن به مقصود اگر لازم افتد دست به استفاده از سلاحهاي كشتار
جمعي، منجمله بمبهاي هسته اي، مي زند. تصويب قوانين سركوبگرانه در داخل آمريكا،
دادن اختيارات گسترده به سازمانهاي جاسوسي
و تفتيش عقايد و دراز كردن بازوي سازمانهاي جاسوسي و ترور آمريكا (اف بي آي و سيا)
به نقاط دوردست جهان، براي در نطفه خفه كردن هر صدائي است كه در اعتراض به اين
بربريت قرن بيست و يكم، بلند شود.
اما قدرت نمائي آمريكا از سر استيصال است. هر چند
اين هيولا، قدرت مهيبي دارد اما نگاهي عميق به علل اتخاذ چنين سياستهائي نشان
ميدهد كه اين حركتي است براي ممانعت از فروپاشي قدرت جهاني آمريكا و چه بسا ممانعت
از هرج و مرج در خود آمريكا. همان بحران لاعلاجي كه گريبان شوروي سابق را گرفت و
بالاخره به فروپاشي آن انجاميد، در اشكال متفاوت و حتي عميقتر امپراتوري جهاني
آمريكا را تهديد ميكند. بيش از ده سال پس از فروپاشي شوروري امپرياليستي، آمريكا
در بيرون و داخل خود با بحران اقتصادي، با امواج مبارزات توده هائي كه از نظام
سرمايه داري جهاني بيزارند، با رژيمهاي وابسته اش كه در معرض سرنگون شدن هستند، با
چالش هاي قدرتهاي امپرياليستي اروپا كه سابقا در زير پرچمش متحد بودند، مواجه است.
در تحليل از اوضاع كنوني جهان بايد چند مساله را
روشن كرد:
ـ امپرياليسم آمريكا چه تضادهائي را بايد حل كند
تا بتواند سلطه بلامنازعش را بر جهان برقرار كند؟
ـ كدام روندهاي اقتصادي و سياسي موجوديت آمريكا
را به خطر انداخته كه بايد با آنها مقابله كند؟
ـ در چارچوب اين اوضاع جهاني، چه فرصتهائي براي
انجام انقلابات سوسياليستي بوجود آمده و وظيفه كمونيستها چيست؟
آمريكا چه تضادهائي را مي خواهد حل كند؟
بوش در سخنراني "مدرسه نظامي ايالات
متحده" (دوم ژوئن 2002) سياست آمريكا را روشن كرد. آمريكا مشتهايش را در سه
جهت پرتاب ميكند: عليه مردم جهان (عمدتا مردم خاورميانه و آسياي ميانه و داخل
آمريكا)، عليه رژيمهاي مرتجع اين منطقه كه ديگر قادر به خدمت به آمريكا نيستند و
خودشان در معرض سرنگوني و يا فروپاشي اند، و بالاخره عليه متحدين سابقش يعني
كشورهاي اروپائي.
قريب به دو سال پيش بوش هنگام انتخاب شدن به
رياست جمهوري آمريكا اعلام كرد كه آمريكا بايد "فقط" در نقاطي از جهان
دخالت كند كه آمريكا در آن منافع اقتصادي و سياسي و امنيتي دارد. اما وي در نطق
اخيرش اعلام كرد كه آمريكا بايد "در 60 كشور جهان به نابود كردن هسته هاي
تروريستي بپردازد." بوش اضافه كرد كه استراتژي نظامي آمريكا در اين ارتباط
"دست زدن به حملات نظامي پيشگيرانه" است. وي گفت: "ما بايد در جنگ
با دشمن پيشدستي كنيم، برنامه هاي دشمن را بهم بزنيم، و با بدترين خطرات قبل از
اينكه سربلند كند، مقابله كنيم." به
اين ترتيب بوش خيال همه را راحت كرد تا وقتي آمريكا به نقطه اي از جهان لشگركشي
كرد نپرسند چه خطري در كار بود؟ چون تمام ماجرا اين است كه "قبل از اينكه
خطري سربلند كند" آمريكا لشگركشي خواهد كرد. او اضافه كرد: "در جهان
امروز تنها با دست زدن به عمل است كه مي توان امنيت برقرار كرد. و ملت ما ميخواهد
دست به عمل بزند." رئيس جمهوري آمريكا به تهديد نظامي اكتفا نكرد بلكه با
تاكيد گفت اعتقادات مذهبي اش را نيز بر جهان تحميل خواهد كرد. وي گفت:
"آنهائي را كه در ترور و تجاوز دست دارند تنبيه خواهيم كرد و با تمام قوا
(يعني با زور) در اين جهان مرز اخلاقي روشني را ميان "خير و شر" ترسيم
خواهيم كرد."
در اين سخنراني بوش سه آماج را روشن كرد و طبق
فرهنگ عوامفريبانه بورژوائي كه جنگ را صلح جا مي زند و دروغ را راست، اهداف جنگ
طلبانه اش را تحت عنوان "تحكيم و گسترش صلح در جهان" اعلام كرد. وي گفت
هدف آمريكا، "دفاع از صلح عليه تروريستها و مستبدان، حفاظت از صلح از طريق
ايجاد مناسبات خوب ميان قدرتهاي بزرگ، گسترش صلح از طريق تشويق جوامع باز و آزاد
در هر قاره" است. پس از اين صحبت در باب "دفاع، حفاظت و گسترش
صلح"، بوش اضافه كرد كه: "آرمان ملت ما هميشه بزرگتر از قدرت دفاعي آن
بوده است". معني حرفش اين بود كه آمريكا ابزار نظامي كم دارد. بنابراين به
انباشت انواع و اقسام سلاحهاي هسته اي و غير هسته اي ادامه داده، ارتش خود را در
نقاط بيشتري مستقر خواهد كرد.
بوش خلقهاي جهان را تهديد كرد كه بهتر است در
مقابل آمريكا دست به مقاومت نزنند. وي گفت، ما با دشمناني طرفيم كه پنهانند و در پادگانها و وزارتخانه ها و دفاتر
معيني مستقر نيستند. بلكه عليه ما جنگ چريكي مخفي ميكنند. اين تاكيدات بوش مبني بر
اينكه "دشمن مخفي است" زميني چيني براي كشتارهاي جمعي از طريق
بمبارانهاي هوائي است. اين همچنين تاكيد بر لزوم تجديد ساختار ارتش آمريكاست كه
بتواند همزمان نقاط متعددي از جهان را تحت پوشش و اشغال قرار دهد. دكترين نظامي
بوش از اين قرار است: استفاده از قدرت توليدي بالاي آمريكا در زمينه توليد انبوه
جنگ افزارهاي هوائي، پياده كردن سربازان كماندوئي معروف به "نيروي
مخصوص" كه از راه دور هدايت ميشوند. و بالاخره خريدن يك نيروي بومي و استفاده
از آن بعنوان گوشت دم توپ. 60 كشور جهان كه عمدتا در خاورميانه و آسياي ميانه قرار
دارند آماج آمريكا هستند. زيرا اين مناطق، كليد سلطه بر اقتصاد و سياست جهان است.
در عين حال منطقه اي است كه تلاطمات و بحران هاي سياسي در آنجا، در حال اوجگيري
است.
بوش در اين سخنراني يكبار ديگر اعلام كرد كه
آمريكا دست به براندازي يا عمل جراحي رژيمهاي ارتجاعي در خاورميانه خواهد زد. اين
سياست تحت نام "بازسازي ساختارهاي سياسي خاورميانه" پيش ميرود. جمهوري
اسلامي و رژيم صدام حسين در صدر ليست هستند. اما نوبت به دستگاه هاي حاكمه در مصر
و عربستان سعودي نيز ميرسد. زيرا هيچيك از اين رژيمها ديگر براي حفظ سلطه اقتصادي
و سياسي دولتهاي امپرياليستي بر مردم كشورهاي خود، كارآئي لازم را ندارند و همه
شان در معرض سرنگوني و يا فروپاشي اند. اين دولتهاي نيمه مستعمره، ساختارهاي سلطه
اقتصادي و سياسي آمريكا و ديگر قدرتهاي امپرياليستي در اين كشورها هستند. از طريق
اين دولتهاست كه سرمايه داري جهاني مردم را سركوب و مطيع نگاه مي دارد و سرمايه
هاي داخلي را در تبعيت و خدمت به سرمايه داري جهاني سازماندهي ميكند. موقعيت
متزلزل اين دولتها، يكي از معضلات كليدي آمريكا در اداره امپراتوري جهانيش است.
آمريكا قصد دارد در عراق و ايران، تحت عنوان "جنگ با دولتهاي ياغي"
اتحاد جديدي ميان طبقات سرمايه دار و ملاك اين كشورها بوجود آورد و نگهبانان نظام
كمپرادور فئودال را عوض كند. البته جايگزين كردن اين رژيمها با مرتجعين جديد، كار
ساده اي نيست. زيرا اولا، توده هاي مردم هشياري و تجربه سياسي بالائي دارند و
مشخصا در ايران، نيروهاي انقلابي از هر فضائي كه جابجائي اين رژيم ارتجاعي با يك
رژيم دست نشانده ديگر بوجود آورد براي پيشبرد آرمانهاي انقلابي خود سود خواهند
جست. ثانيا، رقباي آمريكا ( قدرتهاي اروپائي و روسيه) در تلاش براي تضمين سهم
سياسي و اقتصادي خود، در مقابل طرحهاي آمريكا سنگ مي اندازند. نمونه اندونزي در
مقابل چشمان همه است. پس از بركنار شدن سوهارتو كه حدود چهل سال اندونزي را به
مثابه يكي از كشورهاي سوگلي آمريكا اداره كرد، طبقات حاكم هنوز نتوانسته اند
اتحادي را كه لازمه ايجاد يك حكومت با ثبات است ميان خود برقرار كنند.
بوش در بخشي از سخنراني اش گفت يكي از اهداف
آمريكا تشويق "جوامع باز و آزاد در هر قاره" و "تبليغ اعتدال، تحمل
مخالفين، و حقوق بشر" است. در شرايطي كه بوش و شركاء همه اينها را در خود
آمريكا زير پا ميگذارند و نظارت پليسي بر ساكنين آمريكا را هر چه گسترده تر كرده،
هر چه بيشتر مسيحيت را در امور دولتي وارد ميكنند، اين ادعاها مسخره است. كاركرد
چنين تبليغاتي حداكثر آنست كه آمريكا به
نام "آزاديخواهي" كشورهاي مورد نظرش را به اشغال نظامي در آورد. يا بر
چهره نيروهائي كه بعنوان نوكران جديدش انتخاب مي كنند، صورتك
"آزاديخواهي" بزند. آمريكا از هم اكنون وارد تماسهاي مخفي براي خريدن
بخشي از مخالفين جمهوري اسلامي، بخشهائي از نيروهاي موسوم به ملي ـ مذهبي و
بخشهائي از هيئت حاكمه جمهوري اسلامي شده است تا مخلوط جديدي كه بوي گندش مانند
جمهوري اسلامي هنوز درنيامده را براي جايگزين كردن جمهوري اسلامي تهيه كند.
بوش در اين سخنراني با صراحت در مورد مناسبات
آمريكا با متحدان سابق و رقباي امروزش يعني قدرتهاي سرمايه داري اروپا صحبت كرد.
جالب توجه است كه بوش مناسبات با اينها را هم جزء همان فرمولبندي سه گانه
"دفاع، حفاظت و گسترش صلح" گذاشت. براي اولين بار بود كه بوش آشكارا
لزوم تجديد سازماندهي مناسبات ميان آمريكا و اروپا را جزء مشكلاتي كه بايد همراه
با مشكلات ديگر جهان حل كند (و امروز از طريق استراتژي "جنگ عليه
تروريسم" به حلش پرداخته) قرار داد. وي به روشني گفت كه آمريكا به قدرتهاي
ديگر اجازه نخواهد داد كه از دوران صلح براي تدارك جنگ استفاده كنند. وي گفت:
"اكنون بيش از هر زمان... شانس آن را داريم كه قدرتهاي بزرگ بجاي تدارك جنگ،
بطور صلح آميز با يكديگر رقابت كنند." واضح است كه منظور بوش اين نيست كه
آمريكا تدارك جنگ را نمي بيند. بلكه صحبت بر سر آن است كه "ديگران"
نبايد چنين كنند. آمريكا حتي آزمايش سلاحهاي هسته اي را از سر گرفته و طرح ايجاد
سپر دفاعي فضائي را كه پس از فروپاشي شوروي كنار گذاشته بود مجددا براه انداخته
است. منظور بوش آنست كه آمريكا هر آنچه در يد قدرتش است بكار ميبرد تا مانع از آن
شود كه قدرتهاي اروپائي چالش اقتصادي را به سطح چالش نظامي برسانند. البته كشورهاي
امپرياليستي اروپا در سركوب انقلابات مردم خاورميانه و آسياي ميانه ذينفعند زيرا
سرمايه هاي انحصاري آنان نيز خواهان محيط "آرام" براي پيشبرد بهره كشي
اقتصادي از اين مناطق است. اما واقعيت پيچيده تر از اينهاست. نظام سرمايه داري
بدون رقابت سرمايه هاي انحصاري مختلف امكان ندارد. اين رقابت، در نهايت به رقابت
سياسي براي نفوذ يابي در كشورهاي تحت سلطه منجر مي شود. اين رقابت سياسي بدون
داشتن پشتوانه نظامي امكان ندارد. به همين جهت كشورهاي اروپائي در حال گسترش صنايع
نظامي، تكنولوژي ماهواره اي براي عمليات نظامي، و نيروي نظامي به نام "نيروي
واكنش سريع" هستند. تا زماني كه اينان نتوانسته اند چالش اقتصادي در مقابل
آمريكا را به سطح چالش نظامي برسانند، تلاش خواهند كرد با سنگ اندازي مانع استقرار
سلطه بلامنازع آمريكا بر كشورهاي تحت سلطه شوند.
سياست نوين آمريكا، پس از اينكه عده اي
هواپيماهاي مسافربري را به برجهاي سازمان تجارت جهاني كوبيدند به مرحله اجراء در
آمد. اما اين سياست ربطي به اين حملات ندارد. استفاده از قدرت نظامي براي
"نظم بخشيدن به جهان" حتي قبل از انتخاب بوش به رياست جمهوري توسط هيئت
حاكمه آمريكا به تصويب رسيده بود. ظاهر ماجرا اينطور است كه با انتخاب بوش و
شركاء، آمريكا به سياست جديدي روي آورده است. حال آنكه قضيه عكس اين است. طبقه
حاكمه آمريكا اول سياست يك دوره تاريخي را تعيين كرد و سپس مناسب ترين باند درون
خود را براي اجراي آن انتخاب كرد و با تبليغات چند تريليون دلاري و دستكاري آشكار
در برگه هاي راي، آنان را از صندوقهاي راي بيرون آورد.
سياستي كه آمريكا در پيش گرفته است بسيار پر
مخاطره است و به گام گذاشتن در ميداني پر از مين مي ماند. اما آمريكا بدون ايجاد
بي نظمي و آشوبي بزرگ نمي تواند به "نظم نوين" دلخواهش برسد. و در انتها
ممكنست به جاي يك "نظم نوين"، چيز ديگري نصيبش شود: وقوع انقلابات
سوسياليستي، فروپاشي و سقوط به سطح يك قدرت امپرياليستي درجه چندم. اما اين دست نامرئي
سرمايه و نيازهاي آنست كه نمايندگان سياسي بورژوازي را بسوي اتخاذ چنين سياست پر
مخاطره اي مي راند.
تضادهاي زيربنائي
كه آمريكا را مجبور به دست زدن به چنين سياست پر مخاطره اي ميكند چيستند؟
لنين، امپرياليسم را كه بالاترين مرحله سرمايه
داري است، به طبقه كارگر و خلقهاي جهان شناساند. سرمايه داري جهاني يا امپرياليسم،
يعني سلطه بر نيروي كار مردم و منابع طبيعي كشورهاي جهان، سازمان دادن كار و تصرف
حاصل كار در مقياسي جهاني. سرمايه داري جهاني، نظامي است كه فقط با پشتوانه و تضمين
بازوي نظامي مي تواند عمل كند. دولتهاي امپرياليستي و ارتشهاي مهيب آنان براي
عملكرد سرمايه در مقياس جهاني كليدي اند. دولتهاي امپرياليستي دست به جنگهاي جهاني
با يكديگر مي زنند تا جهان را ميان خود تقسيم كنند و براي سرمايه هاي انحصاري خود
ميدانهاي استثمار و غارت فراهم كنند. تا قبل از پايان "جنگ سرد" (يعني
دوران طولاني رقابت نظامي ميان دو بلوك غرب و شرق كه يكي به سركردگي آمريكا بود و
ديگري شوروي) جهان بطور روشن ميان كشورهاي امپرياليستي غرب و شرق تقسيم شده بود.
"جنگ سرد" براي تجديد تقسيم جهان بود. هرگونه تلاش بلوك مقابل براي نفوذ
در قلمرو نفوذ بلوك ديگر با عكس العمل شديد مواجه ميشد. دامن زدن به جنگهاي منطقه
اي در آفريقا، افغانستان، نيگاراگوئه، كودتا در شيلي عليه دكتر آلنده در واقع
بخشهائي از جنگ سرد بودند. اما دوازده سال پيش يكي از اين دو بلوك سرمايه داري امپرياليستي
فروپاشيد. دليل اساسي فروپاشي امپرياليسم شوروي آن بود كه به اندازه كافي داراي
مناطق نفوذ در كشورهاي جهان سوم نبود كه بتواند با استثمار و غارت آنها سودآوري و
رشد بالا براي سرمايه انحصاري خود تضمين كند، و با پشتوانه اين سودآوري و نرخ رشد
بالا بتواند هزينه هاي سنگين مسابقه تسليحاتي اش با غرب را تامين كند و با رشوه
دادن به اقشاري از طبقه كارگر و طبقات مياني در داخل شوروي و كشورهاي بلوك شرق،
حدي از ثبات اجتماعي را بوجود آورد. فروپاشي شوروي شرايط سياسي را براي گسترش آن
روندهاي اقتصادي كه پيشاپيش در جهان شروع شده بود بوجود آورد. سرمايه هاي انحصاري
غرب وسيعتر و عميق تر از هر زمان در بازارهاي كشورهاي جهان سوم نفوذ كردند و روند
استثمار نيروي كار را در سطح جهاني بطور كيفي تشديد بخشيدند. سازماندهي توليد و
توزيع در مقياس جهاني ابعادي نوين يافت. سرمايه مالي با سرعت و در حجمي بيسابقه از
مرزهاي ملي به بيرون سرازير شد. قدرتهاي امپرياليستي سياستهاي كلان اقتصادي را
هماهنگ كرده و از طريق بانك جهاني و صندوق بين المللي پول به همه كشورهاي موسوم به
جهان سوم (كشورهاي آسيا، آفريقا، آمريكاي لاتين) ديكته كردند. اين دوره به گلوباليزاسيون
سرمايه داري معروف شد كه تمام دهه 1990 را در بر ميگيرد. صدور سرمايه به كشورهاي
جهان سوم در شكل مالكيت مستقيم توسط كمپانيهاي چند مليتي و وام و غيره و بهره كشي
از نيروي كار ارزان و منابع طبيعي اين كشورها همواره از ويژگيهاي سرمايه
امپرياليستي بوده است. اما در دوره گلوباليزاسيون، سرمايه هاي انحصاري به
سازماندهي كار در مقياس جهاني و توليد براي بازار جهاني پرداختند.
اما اين گلوباليزاسيون در عرصه سياسي و اقتصادي
با موانع مهمي برخورد كرد. با وجود آنكه سرمايه هاي انحصاري غرب بطور افسار گسيخته
و آزادانه به هر گوشه جهان هجوم بردند، اما نرخ رشد جهاني هرگز به ميانگين نرخ رشد
جهاني سرمايه در دهه 1970 نرسيد. سطح نسبتا پائين سودآوري كلي سرمايه كماكان معضلي
در مقابل انبساط سرمايه (كه بدون آن مرگ سرمايه فرا ميرسد) است. با تمام شدن دهسال
رونق اقتصادي در دوران رياست جمهوري كلينتون، معلوم شد كه سرمايه هاي آمريكائي
براي حفظ سودآوري بالا بايد كيفيتا بيشتر در كشورهاي جهان سوم نفوذ كنند و در خارج
و داخل آمريكا بر شدت استثمار بيفزايند. در واقع در تمام دهسال دهه 1990 سودآوري
كمپانيهاي آمريكائي در كشورهاي جهان سوم دو برابر سودآوري فعاليتهاي آنان در داخل
آمريكا بود. بنابراين، نرخ سود بالاتر، بهر قيمتي كه شده، نياز سرمايه هاي
آمريكائي است.
مشكل دوم، مشكل سياسي بود كه از دو جهت ظاهر شد.
هجوم افسار گسيخته سرمايه هاي انحصاري به هر كشور جهان سوم و خروج ناگهاني شان
براي رفتن به نقاط سودآورتر موجب نابودي بيسابقه اقتصادهاي ملي، آوارگي ميليونها
دهقان و تبديل شدن صدها هزار روستا به بيابانهاي برهوت، بيكاري كارگران و غلبه
شرايط كار بردگي بر بازار كار، و تركيدن بادكنك انتظارات طبقات مياني شد.
گلوباليزاسيون مقاومت مردم جهان را عليه خود برانگيخت. شورشهاي ضد بانك جهاني و
صندوق بين المللي پول و جنبش ضد امپرياليستي در كشورهاي تحت سلطه اوج گرفت. جنبش
ضد گلوباليزاسيون (در واقع جنبش ضد سرمايه داري امپرياليستي) در حمايت از مردم
كشورهاي جهان سوم، خيابانهاي كشورهاي سرمايه داري را در آمريكا و اروپا در نورديد.
مشكل سياسي دوم اين بود كه سرمايه هاي انحصاري
آمريكا با رقابت سخت سرمايه هاي انحصاري اروپائي مواجه شدند. سرمايه هاي انحصاري
آمريكا ديگر داراي برتريهاي سي سال پيش نسبت به سرمايه هاي انحصاري اروپائي
نيستند. بهم خوردن توازني كه سابقا موجود بود، شكافهاي ميان آمريكا و اروپا را حاد
كرد. دشمن مشترك سابق يعني شوروي هم در ميان نبود كه بخاطر آن بر اختلافاتشان
سرپوش بگذارند. به اين ترتيب، حدت يابي رقابت ميان اين قدرتها مانع جديدي است در
مقابل تحرك سرمايه هاي انحصاري امپرياليستي. امروز، اين رقابت از موانع مهم مقابل
ايجاد يك ثبات جهاني كه همه شان به آن نياز دارند، است. رقابت ميان اين
امپرياليستها در وقايعي مانند يوگوسلاوي كه آمريكا، آلمان، فرانسه و روسيه همگي
بدنبال سهم خود بودند، واضح بود. جنگهاي هولناكي كه در آفريقاي مركزي براه افتاد
حاصل رقابتهاي پنهاني فرانسه و آمريكا بود كه هر يك باندهاي جنگ سالار خود را
داشت. در كلمبيا، آمريكا ميخواهد جريانات چريكي را از ميان بردارد ولي آلمان گاهي
هم به اين جريانات كمك مي كند. چنين رقابتهاي پنهان و آشكاري تقريبا در همه نقاط
جهان در جريان است. اين رقابتها اخيرا در اختلاف آمريكا و اروپا بر سر عراق و
ايران و چگونگي تجديد سازماندهي دولتها و اقتصادهاي اين دو كشور متمركز شده است.
دو تن از سياست ريزان كليدي كابينه بوش به نام پل
ولفوويچ (معاون وزير دفاع) و لوئيس ليبي (مشاور امنيتي ديك چني كه معاون بوش است)
گزارش محرمانه اي به نام "راهنماي سياست دفاعي 94 ـ 92" براي وزارت دفاع
آمريكا نوشته اند. در اين نوشته آمده، آمريكا بايد "مانع از آن شود كه
قدرتهاي خصم بر مناطقي از جهان كه داراي منابع انرژي مهم است سلطه يابند. زيرا با
استفاده از اين منابع مي توانند تبديل به قدرت بزرگ شوند. آمريكا بايد با هر تلاش
از سوي كشورهاي صنعتي براي به چالش طلبيدن رهبري آمريكا يا بهم زدن نظم سياسي و
اقتصادي كنوني مقابله كند و مانع از آن شود كه رقباي جديدي به ظهور برسند."
اين دار و دسته معتقدند كه در دهه 90 تسليم شدن شوروي در مقابل آمريكا آنقدر سهل
بدست آمد كه آمريكا در پيشبرد نيمه دوم طرحش غفلت كرد. نيمه دوم طرح عبارت بود از
بريدن بندهايش با قدرتهاي اروپائي و تصرف تمام جهان. اما واقعيت آنست كه در دهه
1990، آمريكا نه امكان و نه ضرورت آن را داشت كه سياست كنوني اش را پيش برد. قدرت
روسيه هنوز تا به اين حد تضعيف نشده بود. هنوز تزلزل ترميم ناپذير دولتهاي نيمه
مستعمره در كشورهاي جهان سوم نياز به اشغال نظامي آنها را پيش نياورده بود. تضاد
ميان آمريكا و متحدين اروپائي اش تا اين حد حاد نشده بود. اما با پايان دوران
كلينتون آشكار شد كه آمريكا براي حفظ امپراتوري اش تنها يك راه دارد: استفاده از
برتري نظامي و ايجاد نظمي جديد بر پايه سياست "يك جهان، يك امپراتوري".
محور صحنه سياسي امروز جهان تلاشهاي امپرياليسم
آمريكا براي تجديد سازماندهي مناسبات جهاني از طريق بكار بردن زور و استفاده از
برتري نظامي است. جنبه عمده اين سياست آنست كه با سركوب مقاومت و انقلابات مردم
جهان (و مشخصا خلقهاي خاورميانه و آسياي ميانه)
استثمار تشديد يابنده مردم و غارت منابع طبيعي و ثروت آنان را تضمين كند.
امپرياليسم آمريكا اميدوار است با استقرار ارتش خود در نقاط مختلف، مانع از تبديل
شدن تلاطمات و بحرانهاي سياسي اين مناطق به امواج انقلابات نوين شود. وزير دفاع
آمريكا، دونالد رامسفلد، در سال 2001 در گزارشي پيش بيني كرد كه سرمايه داري
گلوباليزه "شكاف ميان دارا و ندار را بيشتر خواهد كرد. اما آمريكا داراي
برتري فضائي، هوائي، زميني و دريائي است و مي تواند منافع آمريكا و سرمايه گذاري
هاي آن را حفاظت كند." در مقابل اين
نتيجه گيريهاي زودرس بايد گفت كه ارتش آمريكا مي تواند به راحتي بر نيروهاي مرتجعي
مانند القاعده و طالبان غلبه كند، اما زماني كه با خلقهاي خشمگين و تحت ستم مناطق
مختلف جهان روبرو شود مطمئنا طعم تلخ شكست را خواهد چشيد. مقاومت سرسختانه خلق
فلسطين كه با دستان خالي در مقابل حملات بيرحمانه ارتش اسرائيل (كه شاخه اي از
ارتش آمريكاست) ايستاد، گوشزدي بود به آمريكا كه در خطه پر سنگلاخي قدم گذاشته است
و در اينجا هيچ چيز نرم و راحت پيش نخواهد رفت.
جنبه درجه دوم سياست نوين جهاني آمريكا، محدود
كردن كشورهاي اروپائي، ژاپن و روسيه و ممانعت از نفوذ آنان در كشورهاي جهان سوم
بخصوص كشورهاي منطقه خاورميانه و آسياي ميانه است.
هيچكدام از تضادهائي كه آمريكا كمر به حل آنها
بسته است، مانند لقمه اي نرم از گلوي آمريكا پائين نخواهند رفت. بعلاوه، درهم
پيچيدگي و مصادف شدن همه اين تضادها، موقعيت آمريكا را بطور تصاعدي تضعيف مي
كند.
حتي پيش از اينكه در يازده سپتامبر سال 2001
برجهاي سازمان تجارت جهاني فرو بريزد و آمريكا تحت لواي "جنگ عليه
تروريسم" تهاجم خود عليه مردم جهان را آغاز كند، جنبشهاي ضد امپرياليستي ـ ضد
ارتجاعي نوين در گوشه و كنار دنيا در حال اوجگيري بودند. جنبش بسيار مهم ضد
گلوباليزاسيون سرمايه داري از خود آمريكا (از شهر سياتل) عليه سازمان تجارت جهاني
آغاز شد. سراسر اولين سال قرن بيست و يكم شاهد تظاهراتهاي خشونت آميز چند ده هزار
نفره در شهرهاي اروپا بود. امپرياليسم آمريكا با آغاز "جنگ عليه
تروريسم" توانست از سرعت گسترش اين جنبشها بكاهد. اما خيلي زود سربلند كردن
مقاومت حيرت انگيز خلق فلسطين و حمايت ميليونها تن از اين مقاومت در كشورهاي عربي
و اروپائي و حتي خود ايالات متحده، از هيبت "جنگ عليه تروريسم" آمريكا
كاست. بيهوده نيست كه خبر كشته شدن سربازان آمريكائي بدست توده هاي مردم در
افغانستان را رسانه هاي امپرياليستي به بيرون درز نمي دهند؛ چون به كارزاري كه بر
پا كرده اند بيش از اينها ضربه مي خورد. در ماه هاي اخير، جنبش ضد گلوباليزاسيون
با دركي عميقتر از ماهيت اصلاح ناپذير سرمايه داري حركتي نو را آغاز كرده، و اين
بار با شعارهاي صراحتا ضد امپرياليستي. اين در حالي است كه اقتصاد سرمايه داري
جهاني روزانه صدها ميليون نفر را از روستاها و كارخانه هاي چين تا مصر به كام فقر
و گرسنگي مي كشاند. بحران اقتصادي در آمريكا سالانه يك ميليون بيكار توليد مي كند.
در پائيز و زمستان 2002 ـ 2001 بزرگترين
ورشكستگي تاريخ سرمايه داري در مورد يك كمپاني آمريكائي به نام آنرون به وقوع
پيوست. اكنون روشن است كه در مناسبات ميان امپرياليسم آمريكا و امپرياليستهاي
اروپائي، ديگر اتحاد جنبه عمده نيست. بطور خلاصه تمام تضادهاي مهم نظام سرمايه
داري جهاني بطور همزمان حدت مي يابند. در تاريخ سرمايه داري، هر وقت تضادهاي اصلي
نظام اين چنين يك جا جمع شده و تشديد يافته اند، بهترين فرصتها براي انجام
انقلابات سوسياليستي فراهم شده است. كاركرد اين نظام، وحشي ترين و همزمان سست ترين
لحظات زندگيش را پديدار ساخته است.
چشم انداز انقلابات سوسياليستي نوين:
لنين، زماني در مورد جنگ امپرياليستها گفت: يكي
از محاسن اين جنگها آنست كه آنچه را در اوضاع عادي مي توانند بپوشانند در دوران
جنگ مجبورند آشكار كنند. سياست جنگي جديد آمريكا، چهره كريه و دهشتناك دموكراسي
آمريكائي را به همه جهانيان نشان داد. وقتي بوش اعلام كرد "هركس با ما نيست
عليه ماست" منظورش آن بود كه مردم جهان بايد در سكوت و رضايت به بردگي مطلق
خداوندان سود تن دهند و رقباي آمريكا هر سهمي را كه آمريكا از خوان يغماي جهاني
برايشان تعيين كند بايد با قدرداني بپذيرند و به تحكيم امپراتوري سود و غارت و
جنايت او كمك كنند.
جنگ آمريكا عليه جهان، ميليونها تن را تكان داده
و به هشياري سياسي رسانده است. آنهائي كه در دهسال گذشته با تبليغات عوامفريبانه
امپرياليستهاي غرب در مورد "مرگ كمونيسم" و " سروري سرمايه
داري" به خواب رفته بودند با بهت و حيرت بيدار شده اند. اكنون گوشهايشان براي
شنيدن حرف ما كه سرمايه داري بايد سرنگون شود و كمونيسم تنها راه نجات نوع بشر
است، بازتر شده است.
پنجاه سال است كه بورژوازي، اين افسانه را رواج
داده كه گويا هيتلر زاده سرمايه داري نبود و معلوم نيست در زهدان چه نظامي بوجود
آمد و به بطن سرمايه داري منتقل شد. به قدرت رسيدن دار و دسته بوش كه دوران آغازين
قدرت گيري هيتلر را به ياد مي آورند (با اهداف و فلسفه اي بسيار شبيه هم) به تصحيح
اين بخش از تاريخ نگاري وارونه نيز كمك بسيار كرده، نشان داد ديكتاتوري طبقاتي بورژوازي بر حسب نيازهاي
سرمايه داري گاه شكل فاشيسم عريان از نوع هيتلر را بخود مي گيرد و گاه اشكال
دموكراسي بورژوائي.
سياست نوين آمريكا سياستي است از سر استيصال براي
حفظ يك امپراتوري خونين و جنايتكار و منفور به ضرب تفنگ. خطراتي كه خلقهاي جهان،
كمونيستها و كليه نيروهاي مترقي را تهديد مي كند واضح است. اما اين سياست براي خود
آمريكا پر از مخاطره است. خودش نيز اين را مي داند. امپرياليسم آمريكا هنوز خاطره
شكست مفتضحانه اي كه در ويتنام خورد و در داخل كشورش صحنه تقريبا براي يك انقلاب
آماده شد را از ياد نبرده است. ويتنام فقط يك جنگ بود. حالا آمريكا خود را براي
جنگ در همه نقاط جهان آماده مي كند. در حال حاضر نيروهاي آمريكائي در 100 كشور از
189 كشور جهان مستقرند. هزينه اين استقرار نظامي كه از زمان جنگ جهاني دوم بيسابقه
است، بسيار سنگين است. هيئت حاكمه آمريكا روي آن حساب ميكند كه بزودي اين حضور
نظامي گسترده تبديل به سودهاي كلان اقتصادي خواهد شد. اما اين شرط بندي مانند خريد
سهام در بازارهاي متلاطم بورس است كه آمد نيامد دارد. بسياري از نيروهاي آمريكا در
مناطقي كه كاملا برايشان ناآشناست (مانند جمهوري آسياي مركزي كه سابقا بخشي از
شوروي بودند) مستقرند. اينها براي تامين نيازهايشان به پايگاه هائي كه آمريكا در
كشورهائي مانند عربستان كه رژيمهاي بسيار بي ثباتي دارند، متكي هستند. آمريكا
هنگام لشگر كشي به افغانستان توانست تمام قدرتهاي امپرياليستي را پشت سر خود متحد
كند اما اين ائتلاف تركهاي زيادي برداشته است.
جنگ آمريكا عليه جهان براي يجاد نظم نوين با
مقاومت خلقهاي جهان روبرو شده است. هر چند اين مقاومت در جايي قويتر و جاي ديگر،
ضعيف تر پيش ميرود اما از همين طلايه هاي صبحگاهيش پيداست كه موج نويني از
مقاومتها و شورشهاي توده اي در راه است.
اين اوضاع با وجود خطراتي كه براي احزاب كمونيست
(مائوئيست) جهان و ديگر نيروهاي انقلابي ضد امپرياليست ـ ضد ارتجاعي در بر دارد،
مي تواند راه انقلابات پرولتري اصيل تحت رهبري احزاب كمونيست (مائوئيست) براي
برقراري كشورهاي سوسياليستي نوين در آغاز قرن بيست و يكم را هموار كند. اما براي
اينكه چنين دورنمائي متحقق شود مبارزات و مقاومت گسترش يابنده توده هاي مردم نقاط
مختلف جهان بايد تحت برنامه و استراتژي كمونيستي پيش رود. كار و تلاش سخت توسط
احزاب كمونيست (مائوئيست) بايد صورت بگيرد تا توده هاي مردم در زير پرچم
پرولتارياي انقلابي دست به نبردهاي سرنوشت ساز زده و با سرنگون كردن دولتهاي مرتجع
و بيرون راندن قدرتهاي امپرياليستي، قدرت سياسي را كسب كنند و به برقراري كشورهاي
سوسياليستي نوين نائل آيند. اين تنها آلترناتيو رهائي بخش و پيروزمندي است كه براي
مردم ستمديده جهان در مقابل دنياي فقر و نكبت و جنگ هاي ناعادلانه امپرياليستي
قرار دارد.
اوضاعي بين المللي فرصتهاي گرانبهائي را براي
گسترش جنگ خلقهاي مائوئيستي و آغاز جنگ خلقهاي نوين در كشورهاي خاورميانه و آسياي
ميانه بوجود آورده است. امپرياليسم آمريكا با تمركز جنگ خود در اين منطقه، آنرا به
انبار باروتي تبديل كرده است. در چنين فضائي است كه جنگ خلق در نپال جهش وار گسترش
مي يابد و با جنگ خلقهاي مائوئيستي در ايالات مرزي اش در هندوستان پيوند مي يابد.
خطر گسترش اين حريق به نقاط وسيعتري از هند و ديگر كشورهاي اين منطقه، امپرياليسم
آمريكا را وادار كرده كه ميليونها دلار كمكهاي مالي و نظامي به دولت پادشاهي نپال
سرازير كند و به دولت هند فشار بياورد كه در سركوب نظامي مائوئيستهاي نپال به ياري
دولت آن كشور بشتابد. جنگ خلق در نپال الگوي انترناسيوناليستي الهام بخشي به
خلقهاي خاورميانه و آسياي ميانه ارائه مي دهد. اوضاع كنوني، اتحاد
انترناسيوناليستي نيروهاي انقلابي جهان را عاجلتر و مهمتر از هميشه كرده است. حدت
يابي تضادهاي ميان دولتهاي مرتجع هند و پاكستان از يكسو و چين و هند از سوي ديگر
شرايط بسيار مساعدي را براي گسترش نيروهاي مائوئيست در اين منطقه ايجاد كرده است.
تحت تاثير آشوبي كه "جنگ عليه تروريسم" در خاورميانه براه انداخته،
روندهاي سياسي تغيير و تحول در ايران نيز شدت گرفته و رژيم منفور جمهوري اسلامي
متزلزل تر از هر زمان شده است. در افغانستان دولت مركزي دست نشانده آمريكا در
بهترين حالت تنها ميتواند شهرهاي اصلي افغانستان را كنترل كند. شرايط مساعدي براي رشد و گسترش نيروهاي حزب كمونيست
افغانستان و ديگر رفقاي مائوئيست و گسترش قدرت خلق تحت رهبري اين رفقا بوجود آمده
است. در فيلي پين با بازگشت سربازان آمريكا، جنگ خلقي كه تحت رهبري حزب كمونيست
فيلي پين پيش ميرود مستقيما در تقابل با ارتش آمريكا قرار گرفته است.
جنگ آمريكا عليه جهان دامنگير توده هاي مردم در
آمريكا نيز هست. آمريكا قوانين پليسي نظارت بر توده هاي مردم را وسيعتر كرده تا هر
گونه صداي شورش و اعتراض عليه سياستهاي جهاني آمريكا را در نطفه خفه كند. بورژوازي
آمريكا براي توده هاي مردم خيلي خط و نشان ميكشد و علنا با زبان سركوب سخن مي گويد
تا نشان دهد كه با كسي شوخي ندارد و دندانهايش تيز است. لنين در سال 5191 در تحليلي از قدرت
دولتهاي امپرياليستي نوشت كه اينها همواره در آستانه آغاز جنگ قدرتمندتر از هميشه
بنظر ميايند. و هيچكس در آغاز چنين جنگي انتظار يك وضعيت انقلابي را ندارد. بعلاوه
ظاهر و باطن مسائل با هم بالكل متفاوتند. در هر حالت، با طولاني تر شدن جنگ آمريكا
عليه جهان، اقشار هر چه بيشتري از توده هاي مردم در آمريكا به ميدان مبارزه عليه
اين امپرياليسم غدار برخواهند خاست. بخصوص آنكه جامعه آمريكا در نابرابري و
تمايزات طبقاتي غوطه ور است و حتي پيش از آغاز اين جنگ جنبش ضد گلوباليزاسيون
سرمايه داري در حال گسترش بود. مطمئنا گسترش مبارزه انقلابي در آمريكا تاثيرات فوق
العاده اي بر مبارزات مردم در نقاط ديگر جهان خواهد گذاشت. و پيوند مبارزات توده
هاي مردم آمريكا و توده هاي مردم در كشورهاي جهان سوم بر قدرت هر دو خواهد افزود.
همانطور كه در آغاز قرن بيستم، در روسيه (كه يك كشور امپرياليستي در حال جنگ جهاني
بود) كمونيستها تحت رهبري لنين از فرصتهائي كه جنگ پيش آورده بود براي تدارك انجام
اولين انقلاب سوسياليستي در جهان سود جستند، وظيفه مائوئيستهاي آمريكا نيز همين
است. مائوتسه دون گفت امپرياليسم هم ببر واقعي است و هم ببر كاغذي. ببر واقعي است
زيرا صاحب قدرت نابود كننده واقعي است. اما ببر كاغذي هم هست. نه بدان جهت كه
برجهايش را ميتوان فروريخت، بلكه بدان سبب كه دشمن قسم خورده اكثريت مردم جهان و
مردم كشور خود است و بخاطر تمام ستمها و بي عدالتيهائي كه بر مردم جهان روا ميدارد
مورد تنفر است و آنان را به مبارزه عليه خودش برمي انگيزد و نابودي خودش را به
محور و آرمان و آمال زندگي ميليونها زن و مرد تبديل مي كند. به اين جهت است كه
امپرياليسم ببري كاغذي بيش نيست و مردم جهان نشان داده اند و باز هم نشان خواهند
داد كه مرگ در نبردهاي انقلابي عليه امپرياليسم را به زندگي نكبت بار بردگي مزدي و
عبوديت سياسي در زير چنگالهاي سرمايه، ترجيح مي دهند.
كميته "جنبش انقلابي انترناسيوناليستي"
بدرستي تاكيد كرده است كه: "جهان وارد دوران نويني از تحولات خيره كننده شده
است، دوراني است كه همه آنچه در ظاهر غير قابل تغيير و جابجائي بنظر مي آمد با حدت
يابي تضادهاي دروني اش به لرزه در آمده است. زمانه اي است پر از فرصتها و خطرات
واقعي. زمانه اي است كه بيش از هميشه اراده پرولتري، موضع ماركسيست لنينيست
مائوئيستي و جهت گيري سياسي صحيح ما را مي طلبد. امكان پيروزي نهائي هر چه برجسته
تر در چشم اندازمان پديدار شده است، اما براي تحقق آن بايد دست به مبارزات و و
فداكاريهاي بزرگ بزنيم."
www.sarbedaran.org