كاري كه آمريكا براي اداره جهان آغاز كرده است 

 

از حقيقت، ارگان حزب كمونيست ايران (م ل م)، شماره 4، اسفند 1380www.sarbedaran.org

‏ ‏

براي بهتر فهميدن سياست جديد آمريكا در قبال ايران بايد جوهر سياست “جنگ عليه تروريسم” آمريكا را فهميد.‏

چهار ماه پيش بوش در يك سخنراني گفت: “افغانستان تنها آغاز جنگ عليه تروريسم است. در سراسر جهان و در طول سالهاي آينده ما با اين اشرار جنگ خواهيم كرد.” در آستانه سال جديد مسيحي بوش در سخنراني خود گفت: “سال آينده نيز سال جنگ خواهد بود.” وزير دفاع آمريكا اعلام كرد آمريكا براي حمله به هر نقطه جهان نيازي به اجازه سازمان ملل يا هر كس ديگر ندارد.‏

آمريكا فرماندهي جنوب و نيروهاي اصلي آن را به كشورهاي خليج فارس (كويت، قطر، بحرين) و پايگاه نظامي انگليس در ديه گو گارسيا (در اقيانوس هند) و پادگانهاي نظامي در جمهوري هاي آسيائي منتقل كرده است. آمريكا در حال استقرار نيروهاي كلاه سبز (كه به نيروهاي مخصوص معروف هستند) در كشورهاي مختلف جهان است. در ژانويه 2002 رامسفلد وزير دفاع (در واقع وزير جنگ) آمريكا جلسه اي از فرماندهان واحدهاي منطقه اي ارتش آمريكا را فراخواند و به آنها گفت، “آماده عمليات در سراسر جهان شويد”. (به نقل از روزنامه واشنگتن پست 4 ژانويه 2002) 

قدرتهاي امپرياليستي اروپا با اين سياست نوين آمريكا مخالفت كرده و مي گويند سياستي است پر مخاطره كه كل نظام سرمايه داري جهاني را به خطر مي اندازد. مطمئنا اين سياست پر از مخاطرات بزرگ و ناشناخته هاست و امپرياليسم آمريكا به اين مخاطرات آگاه است. مساله آنست كه براي حفظ امپراطوري سود و غارت جهاني اش مجبور است به چنين سياستي دست بيندازد. مساله آنست كه روشهاي گذشته امپرياليسم آمريكا براي تسلط بر جهان بلااثر شده است. آمريكا تصميم گرفته است با ايجاد فضاي جنگ دائم در جهان و با حضور مستقيم ارتش آمريكا سلطه اش را در هر منطقه تحميل كند. يكي از تحليلگران ليبرال در آمريكا، نگرش مقامات آمريكائي به مخاطرات را اينطور تشريح ميكند: “...مطمئنا آمريكا ميتواند به هر دو (ايران و عراق) حمله كند و نيروهاي نظامي شان را مغلوب كند، حكومتهايشان را سرنگون كرده و جانشين تعيين كند و غيره. اما سوال اينجاست كه به چه آساني ميتواند اينكار را بكند يا اينكه چه كساني جنگ واقعي را خواهند كرد: كردها، گروههاي اپوزيسيون مقيم لندن يا پاريس، يا خود ارتش آمريكا؟ و بالاخره سوال اينجاست كه پس از اينكه جنگ تمام شد، چه اوضاعي روي دستتان خواهد بود؟ ... آيا دخالت نظامي آمريكا وضع را براي آمريكا و براي دنيا بهتر از قبل ميكند؟ بسياري در واشنگتن جواب مي دهند: مهم نيست. مهم دست به عمل زدن است و آمريكا نتايج دلخواهش را ميتواند به زور تحميل كند. بنظر مي آيد بوش تصميم خود را گرفته است. ” (ويليام فاف، به نقل از روزنامه هرالد تريبون 21 فوريه 2002)‏

امپرياليسم آمريكا جنگي را عليه جهان آغاز كرده است. به ظاهر اين جنگ در عكس العمل به انفجار دو برج مركز تجارت جهاني در نيويورك آغاز شد. اما واقعيت آنست كه طرح اين جنگ از مدتها قبل از انتخاب بوش به رياست جمهوري روي ميز هيئت حاكمه آمريكا بود. انتخاب بوش از سوي هيئت حاكمه آمريكا در واقع راي به اين سياست بود. قبل از وقوع حادثه انفجار برجهاي مركز تجارت جهاني در نيويورك سناريوي امپرياليستهاي آمريكائي براي آغاز چنين جنگي بحران سازي در عراق و استفاده از آن بود. اگر تا قبل از اين، آمريكا در هر منطقه عمدتا به دولتهاي مرتجع آنجا اتكا مي كرد كه به بهترين وجه منافعش را تامين كنند، اكنون اين را كافي نمي داند. پس، نيروهاي نظامي مستقيم خود را وارد عمل كرده است. براي پيشبرد اين جنگ، امپرياليسم آمريكا تغييراتي در آرايش قواي نظامي اش داده است. ارتش آمريكا، بر حسب صحنه هاي عمليات در نقاط مختلف جهان، تقسيم بندي شده است. مثلا صحنه عملياتي “فرماندهي مركزي” ارتش آمريكا خاورميانه و آسيا است. صحنه عملياتي “فرماندهي جنوب”، آمريكاي لاتين  است. تا قبل از اين فرماندهي هاي ارتشهاي منطقه اي آمريكا در خود آمريكا بود. از اين پس، هر يك از اين ارتشها مستقيما در مناطق مختلف حضور علني و آشكار خواهند داشت. آمريكا براي اداره مناطق مختلف ديگر نمي تواند فقط به محمدرضاشاه ها و روح الله ها و ملك فلان و شيخ بهمانها اتكا كند. البته اينها را خواهد داشت. اما بر حسب سياست جديد هر كدام از فرماندهان منطقه اي ارتش آمريكا فرماندار نظامي آن بخش جهان خواهد شد. مثلا فرماندار نظامي خاورميانه ژنرال تامي فرانك است. بزودي اهالي كشورهاي خاورميانه و آسيا نام اين آدمكش را بيشتر از نام آدمكشان محلي (خامنه اي و خاتمي و رفسنجاني و ملك عزيز و مبارك) خواهند شنيد. طبق اين برنامه جديد، هر رژيمي كه نتواند خود را با اهداف و نقشه هاي آمريكا منطبق كند سرنگون خواهد شد. براي همين است كه هيئت حاكمه جمهوري اسلامي بسرعت در حال يادگرفتن روشهاي جديد نوكري آمريكاست. و كادرهاي جناحهاي مختلف دارند با هم مسابقه ميدهند كه انگليسي ياد بگيرند و بهتر از ديگران نبوغ و خواست خود به  انطباق با سياستهاي جديد آمريكا را نشان دهند. مائوتسه دون زماني حرف خوبي در مورد نوكران آمريكا زد. او گفت: “نوكر امپرياليستها بودن عاقبت به خيري ندارد.” تمام رژيمهاي نوكر امپرياليسم (كه جمهوري اسلامي هم جزو آنهاست) بايد ياد بگيرند كه عمر مفاهيم مربوط به “استقلال ظاهري” به سر آمده است. آمريكا در افغانستان الگو سازي كرد كه بقيه مرتجعين خاورميانه دو زاري شان بيفتد. بايد مثل حامد كرزاي باشند كه آشكارا اعلام ميكند يكي از سربازان وفادار سازمان سيا و ارتش آمريكاست. 

تا آنجا كه به كشورهاي امپرياليستي اروپا و ژاپن برميگردد امپرياليسم آمريكا براي اداره جهان تقسيم كاري را به آنها پيشنهاد كرده است: آمريكا توليدات نظامي ميكند و جهان را از طريق نظامي كنترل ميكند و آنها هم بايد كارهاي اداري و پليسي هر منطقه را پيش ببرند. براي امپرياليستهاي اروپا و ژاپن روشن است كه هر قدرتي به اندازه توان نظامي اش ميتواند از خوان استثمار مردم جهان و چپاول منابع طبيعي آنان بهره مند شود. فعلا اروپا و ژاپن مجبورند به چنين توازن قدرتي در جهان، تن دهند. آنها در كمين نشسته اند تا با سكندري خوردن آمريكا مدعي سهم بيشتري از دنياي امپرياليستي شوند.‏

آمريكا ميخواهد دنياي تحت سلطه اش را مانند امپراطوري رم اداره كند. روش هايش براي مرعوب كردن مردم جهان نيز همانطور است. در افغانستان مردم عادي را بمباران و موشك باران كرد و آنرا انكار نكرد. زندانيان را عمدا قتل عام كرد و آنرا ضروري اعلام كرد. به اين ترتيب به همه فهماند كه جنگ مخصوصي شروع شده است. رمي ها بر جاده هائي كه از سراسر جهان به رم ختم ميشد صليب هائي نصب كرده بودند كه هميشه اجساد بردگان بر آن بود تا همه بفهمند كه اين امپراطوري چگونه اداره ميشود. چنين است جهاني كه آمريكا مي خواهد از طريق “جنگ عليه تروريسم” خلق كند. بهتر است اگر كسي درمورد آدمكشان آمريكائي توهمي دارد آنرا بدور افكند. جنگ آمريكا و استقرار قدرت نظامي آن در مناطق مختلف جهان تحت پوشش رسيدن به حساب “بدنامها” جلو ميرود. مثلا طالبان، صدام، جمهوري اسلامي؛ و يا حتي گروهي به نام ابوسياف در فيلي پين كه شصت نفر دزد جنگلي و دريائي هستند. اما  آماج واقعي اين جنگ مردم فقير جهان هستند.  

 

چرا آمريكا به اين استراتژي روي آورده است؟ 

‏“جنگ عليه تروريسم” براي آن آغاز شده كه از فروپاشي امپراطوري جهاني آمريكا ممانعت كند.‏

تضادهاي نظام سرمايه داري جهاني با خلقها و ملل ستمديده جهان به نقطه انفجار رسيده است. استثمار و حرص و آز پايان ناپذير سرمايه داري هر ثانيه بر شكاف ميان فقير و غني مي افزايد. با اين وصف سرمايه در بحران و ركود است. نيازمند آنست كه با ايجاد ثبات در مناطقي مانند خاورميانه ـ آسيا، راه كسب سودهاي كلان تر را هموار كند. آمريكا براي ايجاد ثبات در اين منطقه و ديگر نقاط بحراني جهان مي خواهد با بمب و موشك مردم را ساكت  و مطيع كند. دولتهاي مرتجع حاكم بر كشورهاي تحت سلطه آمريكا ديگر قادر نيستند ثبات كشورهاي خود را تضمين كنند تا سرمايه با طيب خاطر و حريصانه تر به چپاول و مكيدن آخرين رمق مردم اين كشورها بپردازد. سرمايه جهاني در يكي از بزرگترين و جدي ترين بحرانهاي زندگي خود درگير شده و بايد بدون آنكه مانعي بر سر راهش باشد چنگالهايش را عميقتر از هر زمان بر جسم و جان مردم جهان فرو كند.‏

‏“جنگ عليه تروريسم” تبارز آن است كه تضاد اساسي نظام سرمايه داري جهاني (يعني تضاد ميان توليد ثروت جهان توسط ميلياردها نفر و تملك خصوصي و كنترل آن توسط چند هزار نفر) به نقطه جوش رسيده است. حدت اين تضاد تمام رشته هاي بهم بافته شده جهان را از هم ميگسلد و روزانه مردم جهان را به مرگ ناگهاني و يا تدريجي محكوم ميكند. سطح بيكاري در جهان و فاصله ميان فقير و غني شرايط بيسابقه اي را براي تلاطمات اجتماعي و جنگهاي طبقاتي در سطح جهاني بوجود آورده است. روند “گلوباليزاسيون” كه امپرياليستها دهسال پيش از اين در جهان براه انداختند بطور تصاعدي بر ابعاد فاجعه فقر و بيكاري افزود.  

در حالي كه ثروتهاي توليد شده در جهان به نسبت جمعيت گيج كننده است صدها ميليون خانوار  با روزانه كمتر از يك دلار يعني مقدار پول خردهائي كه روزانه در خانه هاي آمريكائي و اروپائي زير مبل و صندلي گم ميشود زندگي ميكنند. بيش از يك سوم نيروي كار جهان بيكار است. اين رقم از زمان “ركود بزرگ” سال 1929-1932 تاكنون مانند نداشت. در آسيا، آفريقا، آمريكاي لاتين يك ميليارد نفر بيكارند يا مشاغلي در حد بخور و نمير دارند. فقر غول آسا موجب شده است كه كار كودكان و كار مقيد (برده وار) بطور سرسام آوري رشد كند. در همه جاي دنيا منجمله آمريكا و كشورهاي اروپائي از هزينه هاي اجتماعي دولتها زده شده است. روزانه ميليونها تن از مردم جهان به مغاك فقر و گرسنگي فرو مي افتند. سرمايه داري جهاني از يكسو تكنولوژيهاي شگفت آور توليد مي كند از سوي ديگر اقتصادهاي بومي كشورهاي تحت سلطه و نيروهاي مولده جهان را نابود مي كند. مهمترين نيروي مولده جهان انسانها هستند كه سرمايه داري ميلياردها تن از آنان را به مرگ تدريجي و روزمره محكوم  كرده است. 

نتيجه اين وضع در مقياس جهاني تلاطمات اجتماعي درازمدت و جنگهاي بزرگ و كوچك است. اگر اين تلاطمات به انقلابات منجر نشود و اگر جنگهاي عادلانه انقلابي بر پا نشود، آنچه بر جوامع گرسنه غلبه خواهد كرد بمبارانهاي آمريكا و يا بجان هم افتادن مردم است. سرمايه داري جهاني بيش از هميشه به نقطه محتوم خود نزديك است. اما اين به معناي آن نيست كه خود بخود مانند يك ميوه رسيده از درخت خواهد افتاد. اگر انقلابات در نقاط مختلف جهان آنرا سرنگون نكند باز هم براي مدتي ديگر خون مردم را خواهد مكيد.‏

سرمايه داري جهاني قادر نيست از موقعيت بحران سياسي و اقتصادي جهان بكاهد. رشد اقتصادي جهان در فاصله ميان سال 1948 تا 1973 پنج درصد بود. اكنون كمتر از يك درصد است.‏

اين شرايط امپرياليسم آمريكا را وادار به اتخاذ سياست “جنگ عليه تروريسم” (در واقع جنگ عليه جهان) كرده است. آمريكا آن مناطقي را نقطه تمركز اين جنگ قرار داده كه امروز براي انباشت سرمايه امپرياليستي و سلطه امپرياليستي حياتي هستند.  نقاطي كه چنين اهميتي ندارند ـ مثلا بخش اعظم آفريقاـ بايد مانند جزاميان قرنطينه شوند تا در گرسنگي و بيماري و جنگهاي داخلي از بين بروند. امروز، منطقه خاورميانه و آسياي جنوبي و شرقي مركز اين جنگ است. منطقه خاورميانه بخاطر نفت و گاز و بخاطر موقعيت جغرافيائي اش، اهميت كليدي براي سلطه بر كل جهان دارد.  اكثر منابع نفت و گاز كه براي اقتصاد سرمايه داري جهان كليدي است در اين جا قرار دارد: در خليج فارس و در جمهوري هاي آسيائي شوروي سابق. هر چند آمريكا خود به نفت و گاز اين مناطق نيازي ندارد اما براي اينكه اقتصاد جهان و كشورهاي امپرياليستي اروپا و ژاپن را زير سيطره خود داشته باشد مجبور است نفت و گاز اين مناطق را كنترل كند. هر قدرت امپرياليستي كه اين منطقه را در دست خود بگيرد ميتواند جهان را كنترل كند. از طرف ديگر، انجام انقلاب و برقراري كشورهاي سوسياليستي در اين نقطه از جهان، دست امپرياليسم را از منابع انساني و زيرزميني اين منطقه قطع كرده، چنگالهاي خونينش را بر جهان سست خواهد كرد. 

 

داخل آمريكا

يكي از نقاط تمركز سياست “جنگ عليه تروريسم” در داخل آمريكاست. هيئت حاكمه آمريكا تحت عنوان اينكه “آمريكا در جنگ است” در حال برقراري يك دولت نظامي فاشيستي در آن كشور است. دولت علنا آزاديهاي پايه اي شهروندان آمريكائي مندرج در قانون اساسي اين كشور را معلق كرده است. پس از واقعه انفجار برجهاي مركز تجارت جهاني، دولت آمريكا ابتدا تحت عنوان ريشه كن كردن تشكيلات القاعده بن لادن در آمريكا، هزاران عرب را بدون دليل و با زير پا گذاردن قوانين خود آمريكا دستگير و زنداني كرد. سپس بسرعت قوانيني را براي “قانوني” كردن اينگونه دستگيري ها تصويب كرد. دستگيري هزار هزار خارجي صحنه اول اين فاشيستي كردن است. بعدا به نيروهاي انقلابي آمريكا (كمونيستها، جنبش ضد گلوباليزاسيون، سياهان، و غيره) خواهند رسيد. ايجاد جو تفتيش عقايد در دانشگاهها، دستگيري مجدد انقلابيون سي سال پيش، همه و همه بخشي از سياست سركوب در داخل آمريكاست. 

فاشيسم در عرصه آزاديهاي فردي و سياسي با فاشيسم مذهبي ادغام ميشود. با سركار آمدن كابينه بوش، جناح فاشيست مسيحي هيئت حاكمه آمريكا در راس امور قرار گرفته است. سرمايه داري آمريكا آنها را براي اين بر سركار آورده كه در شرايط حاد شدن تضادهاي طبقاتي و گسيختن بندهاي ايدئولوژيك جامعه، آنها با چماق قوانين فاشيستي و مذهب مردم را سركوب و تابع كنند. اينان به اصول سكولار مندرج در قانون اساسي آمريكا و جدائي دين از دولت هيچ اعتقادي ندارند و معتقدند كه جامعه آمريكا را مسيحيت و سنت “مسيحي يهودي” ميتواند از بحران نجات دهد. در داخل آمريكا شرايطي پيش آمده كه نيروهاي مترقي در همه جا اين گفته معروف كشيش مارتين نيمولر را يادآوري ميكنند : “اول آمدند كمونيستها را ببرند. من اعتراض نكردم چون كمونيست نبودم. سپس براي بردن يهوديها آمدند. و چون يهودي نبودم اعتراض نكردم. بعد براي بردن فعالين اتحاديه كارگري آمدند. چون اتحاديه اي نبودم اعتراض نكردم. پس از آن براي بردن كاتوليكها آمدند. كاتوليك نبودم و اعتراضي نكردم. دست آخر وقتي براي بردن من آمدند، ديگر كسي نمانده بود كه اعتراض كند.”‏

هر چند امپرياليسم آمريكا تحت عنوان اينكه “كشور در جنگ است” چنين شرايطي را در داخل كشور خود برقرار مي كند اما معضلاتي كه با آن دست به گريبان است فراتر از اين حرفهاست. امپرياليسم آمريكا نه در دوران جنگ ويتنام چنين فضائي را در آمريكا بوجود آورد و نه در دوران “جنگ سرد”. سوال اينجاست كه چرا امروز چنين روشي را اتخاذ كرده است؟

كشورهاي امپرياليستي بر جهان حكمراني مي كنند اما حاكميت آنها در كشور خودشان، ديرك قدرت جهاني شان است. به اين جهت برقراري ثبات اجتماعي و سياسي در درون كشور برايشان اهميت مرگ و زندگي دارد. از سوي ديگر، آنان با استفاده از قدرت اقتصادي و سياسي جهاني شان نظم و ثبات سياسي و اجتماعي دلخواه خود را در خانه برقرار مي كنند. امپرياليستها جهان را به يغما ميبرند و با بخشي از اين غارت جهاني اقشار و طبقات مختلف درون كشورشان را راضي نگاه مي دارند. در گذشته امپرياليسم آمريكا بخاطر موقعيت بالاي خود در اقتصاد جهاني مي توانست از طريق ايجاد ساختارهاي شغلي با ثبات، رشوه دادن به اهالي، سياستهاي رفاهي و ايجاد يك سقف انتظارات نسبتا بالا و برآورده كردن آن، ثبات مورد نياز خود را بدست آورد. تا 52 سال قبل از اين، شغل مادام العمر براي هر آمريكائي تضمين بود. “روياي آمريكائي” عبارت بود از داشتن خانه شخصي و حقوق بازنشستگي مكفي از 55 سالگي به بعد. اما همه اينها كه در واقع يك “قرار داد اجتماعي” ميان هيئت حاكمه آمريكا و مردم آمريكا و حاصل قدرت جهاني آمريكا بود، بهم ريخته است. از بيست سال پيش به اين سو، ميليونها تن از كارگران و كارمندان از مشاغل دائم اخراج شده اند. دولت بطرز بيرحمانه از سهم برنامه هاي رفاهي در بودجه كاسته است. امروز “روياي آمريكائي” صاحب خانه شدن، تبديل به كابوس بي خانماني ميليونها تن شده است. علاوه بر همه اينها سرمايه داري آمريكا براي بدست آوردن شرايط سودآوري بالاتر در كشور،  شرايط “جهان سوم” را براي بخش بزرگي از نيروي كار آمريكا بوجود آورده است. اين شرايط، زمينه را براي رشد جنبش هاي گسترده اجتماعي و سياسي فراهم كرده است. در واقع “جنبش جهاني ضد گلوباليزاسيون امپرياليستي” در شهر سياتل آمريكا متولد شد. در ماه دسامبر سال 9991، پنجاه هزار تظاهر كننده كه از سراسر آمريكا گرد آمده بودند اجلاس سالانه سازمان تجارت جهاني را محاصره كرده، در كار آن بطور جدي اخلال كردند. اينها دلايل واقعي است كه بوش، جامعه آمريكا را به يكي ديگر از نقاط تمركز “جنگ عليه تروريسم” تبديل كرده است. آماج “جنگ  عليه تروريسم” در درون آمريكا و بيرون آن توده هاي تحتاني و نيروهاي انقلابي هستند.‏

 

انقلاب تنها راه چاره خلقهاي جهان 

مجموعه عملكرد امپرياليسم آمريكا در صحنه جهاني و درون اين كشور نشانه يك چيز است: سلطه امپرياليسم آمريكا در همه جا با مخاطره روبروست و شبح انقلاب را در همه جا مشاهده مي كند.‏

جهان دستخوش بي نظمي بزرگي است. آيا امپرياليستها مي توانند اوضاع متلاطم جهان را به نفع خود تثبيت كنند و مردم را وادار به پرداخت بهاي هولناكي كنند؟ اين امر بستگي به نحوه حركت پرولتاريا و خلقهاي جهان و احزاب كمونيست انقلابي دارد. در قرن گذشته (قرن بيستم) در بزنگاه چنين مقاطع بحراني جهاني، انقلابات سوسياليستي شوروي (در سال 1917) و چين (1949) به پيروزي رسيدند و بخشهاي بزرگي از جهان به مدت سي سال از شر نظام سرمايه داري آسوده شدند.‏

قدر قدرتي نظامي آمريكا عمدتا نشانه آنست كه خلقهاي جهان، بخصوص در خاورميانه و آسيا، به انبار باروتي تبديل شده اند. امواج انقلابي نوين در سراسر جهان در حال شكل گيري است. ايران نيز از اين وضع مستثني نيست. فرصتهاي بزرگي در راه است كه بتوانيم با استفاده از آنها شكستهاي تحقير آميزي را به امپرياليستها و دولتهاي ارتجاعي وارد كنيم. امروز امپرياليستها و مرتجعين لاف مي زنند كه شكست ناپذيرند. مي گويند در قرن بيست و يكم، ديگر هيچ نيروئي نمي تواند در برابر تسليحات و امكانات پيشرفته نظامي تاب بياورد. اما تجارب انقلابي قرن بيستم نشان داد زماني كه طبقه كارگر و توده هاي خلق سلاح برداشتند، راه نبرد عليه دشمن تا به دندان مسلح را يافتند، براي غلبه بر فقر، فلاكت و تبعيض جنگيدند، و دستيابي به يك جامعه عاري از استثمار و ستمگري را هدف خود قرار دادند، پيروز شدند. اين آن افقي است كه بايد برايش مبارزه كنيم. براي راهگشائي بسوي اين افق است كه بايد امروز خط هاي سازش طلبانه با امپرياليسم و ارتجاع جمهوري اسلامي را بشدت افشا و طرد كنيم.‏

‏ ‏

www.sarbedaran.org