بررسی يك كتاب
آموزه های ماكیاولیستی برای
«شهریاران جدید» جهان
بدون شناخت از
دشمن، نمي توان انقلاب كرد. بهمين جهت
بايد طرز تفكر و مقاصد امپرياليسم آمريكا را شناخت زيرا امپرياليسم آمريكا
بزرگترين دشمن كنوني مردم جهان است كه بدون سرنگون كردن آن اكثريت مردم ساكن در
آمريكا و مردم جهان روي آرامش به خود نخواهند ديد. “جنگ نامحدود” يا دكترين بوش
سياست جديد آمريكا براي جهان است. جوهر آن، اداره جهان از طريق جنگ و اشغال نظامي
است. نشريه هاي تخصصي آمريكائي عرصه بحث و مناظره ميان نخبگان جناحهاي متفاوت
امپرياليسم آمريكا بر سر “نظم نوين جهاني” آمريكاست. نخبگان طرفدار سياستهاي دولت
بوش آمريكا را به امپراطوري رم تشبيه مي كنند كه بايد با استفاده از زور و اشغال
نظامي جهان را اداره كند وگرنه از هم مي پاشد.
كتاب “حكومت جنگي” (واريير
پاليتيكس) نوشته رابرت كاپلان (انتشارات رندام هاوس، 2002) نظريه
غالب در هيئت حاكمه آمريكا را نمايندگي مي كند. امپرياليسم آمريكا لشگري از
متفكرين و پژوهشگران و نقشه ريزان را در اختيار دارد كه كارشان دادن ايده و نقشه
براي حفظ امپرياليسم آمريكاست. نويسنده اين كتاب يكي از آنان است. كتاب كاپلان، يك
كتاب تبليغاتي براي شستشوي مغزي اتباع آمريكا يا مردم كشورهاي جهان سوم نيست. بلكه
خطاب به رهبران آمريكا نوشته شده است. براي همين با وضوح خاصي در مورد اينكه
امپرياليسم آمريكا چگونه مي تواند جهان را تحت سلطه خود نگاه دارد و آنرا اداره
كند، صحبت مي كند. نظريه اصلي كتاب آنست كه امپرياليسم آمريكا فقط از طريق اتكا به
ارتش خود و دامن زدن به جنگي نامحدود مي تواند جهان را اداره كند. از اين رو نام
كتابش: “سياست حكومتي جنگي” است. اين كتابي است كه تقريبا روي ميز همه سياستمداران
واشنگتن و مديران شركتهاي اقتصادي معظم آمريكا قرار دارد.
همانطور كه گفتيم
اين كتاب براي “رهبر جهان” يعني امپرياليسم آمريكا نوشته شده است. مي توان آنرا به
كتاب “شهريار” ماكياولي كه خطاب به حكام نوشته بود، تشبيه كرد. ناشر در صفحه داخلي
كتاب مينويسد: “ما در زمانه اي خطرناك كه نيازمند نوع جديدي از رهبري است بسر
ميبريم. كتاب “سياست جنگي”، افقهاي نوين ترسيم مي كند و بطرز بيرحمانه اي
استراتژيك است؛ و براي رهبران مدرن كه با مصافهاي مرگ و زندگي جهان امروز روبرويند
ـ و مصممند كه در اين مصافها پيروز شوند ـ بهترين درسهاي عهد باستان را استخراج
ميكند.”
مقدمه
تز مركزي اين كتاب
اين است كه آمريكا بايد انحصار قدرت در جهان را در دست بگيرد و جهان را بر اين
پايه اداره كند: “جايزه ما براي برنده شدن در جنگ سرد فقط اين نيست كه بتوانيم
ناتو را گسترش دهيم يا انتخابات دموكراتيك در نقاطي كه هرگز انتخابات دموكراتيك
نداشتند برگزار كنيم بلكه چيزي فراتر از اينهاست: ما و نه هيچكس ديگرشرايط جامعه بين
المللي را تعيين خواهيم كرد.” (ص 146 ـ 149) و اين “شرايط “ را تعيين مي كند:
يكم، بي نظمي بزرگي
در جهان حاكم است و بايد نظم نويني را بر آن مستقر كرد. چنين نظمي تنها از درون “فضاي مه آلود جنگها” مي
تواند متولد شود. همچنين، ايجاد چنين نظمي
مستلزم دست زدن به كارهاي “غير دموكراتيك” يعني جنگهاي كثيف، عمليات جاسوسي، ترور
شخصيتها و كشتار اهالي غير نظامي و دروغ
پراكني اطلاعاتي توسط رسانه هاي گروهي كنترل شده است. بنابراين “اخلاق” و “فضيلت” و
“قانون بين المللي” بايد نسبت به منافع آمريكا از نو تعريف شوند.
دوم، منشاء اصلي بي
نظمي بزرگ در جهان، كشورهاي “توسعه نيافته” و صدها ميليون جوان فقير و بي كار اين
كشورهاست. حكومتهاي اين كشورها سست تر از آنند كه بتوانند اين سيلاب را مهار كنند.
آمريكا، تنها با اشغال و اداره استعماري اين كشورها يا چند كشور كليدي در هر منطقه
مي تواند سلطه خود را حفظ كند و نظم دلخواه سرمايه داري جهاني را ايجاد كند. از
آنجا كه آمريكا قدرت و منابع نامحدود براي اداره كشورهاي جهان ندارد بايد فقط به
اداره بخش “نظم” همت گمارد و نبايد وارد مسائل “دروني” اين كشورها بشود و مشخصا از
مدل استقرار حكومتهاي استبدادي بومي در كشورهاي جهان سوم طرفداري مي كند. يعني
اشغال نظامي توسط آمريكا به اضافه ي ايجاد حكومتهاي استبدادي بومي.
سوم، جامعه آمريكا بايد به حول “جنگ نامحدود” سازمان
يابد. بنابراين، ايجاد حكومت پليسي و امنيتي در داخل خود آمريكا جزئي لاينفك از
اين روند است. كاپلان مي گويد ساختن يك چنين امپراطوري با درجه دموكراسي موجود در
آمريكا در تضاد است. “حكام آمريكا تنها با خفيه كاري و با دورانديشي محتاطانه مي
توانند يك نظام بين المللي امن بوجود
آورند.”
چهارم، انحصار “جنگ
نامحدود” بايد در دست آمريكا باشد. مناسبات ميان آمريكا و قدرتهاي سرمايه داري
ديگر را مناسبات ميان يك قدرت هژمونيك با شهر دولتهاي تابع آن تعريف مي كند. وي
معتقد است كه آمريكا تنها به روش رم باستان مي تواند جهان را اداره كند. “زيرا
تجربه امپراطوري رم تجربه يك قدرت هژمونيك بود كه از روشهاي متفاوت براي ايجاد نظم
در يك جهان بي نظم سود مي جست. بهمين دليل ماكياولي، مونتسكيو، گيبون توجه زيادي
به مطالعه و بررسي آن كرده اند.”
در اين كتاب نه فقط
به درس يابي از جنگهاي معروف عهد يونان و رم و امپراطوري چين ميپردازد بلكه
معيارهاي اخلاقي دوران را نيز تعيين مي كند. معيارهاي اخلاقي وي تفرعن نژاد سفيد
اروپائي، استبداد با نيات حسنه، و بيرحمي عريان ضد مردم فقير. در زمينه تفرعن
سمبلش تفكر استعماري چرچيل است. در زمينه استبداد خيرخواهانه معلمش ماكياولي است و
مدلهاي معاصرش تمام ژنرالهاي نظامي و پادشاهان خونخوار در كشورهاي جهان سوم كه
توسط كودتاهاي آمريكائي بسر كار آمدند. و در زمينه نفرت از توده مردم معلمش مالتوس
است كه ازدياد جمعيت را سرچشمه دردهاي بيشمار و جنگهاي گوناگون معاصر مي دانست و
نويسنده با نفرت از جوانان گرسنه و بيكاري كه گلوباليزاسيون سرمايه داري آنها را
تبديل به جمعيت “اضافي” كرده است، سخن مي گويد.
ـــــــــــــــــــ
فصل
اول، با ضد كمونيسم
شروع ميشود. تعجبي ندارد. اين نويسنده هم مانند تمام سياستمداران بورژوازي
امپرياليستي مي داند كه تنها بديلي كه مي تواند در مقابل نظامشان سربلند كند (و
واقعا با نظام خونخوار سرمايه داري متفاوت باشد) نظام سوسياليستي است. او مانند
تمام عناصر آگاه سرمايه داري هنوز به همان چند ده سالي كه سوسياليسم در شوروي
و چين برقرار بود مانند شب دراز هولناكي
نگاه مي كند. براي خنثي كردن واقعيت كمونيسم و كشورهاي سوسياليستي اين نويسنده نيز
تبليغات دروغين تكراري را براي ميلياردمين بار تكرار مي كند. آلمان هيتلر را كه
مهد سرمايه داري امپرياليستي در اروپا بود، سوسياليستي مي خواند و آنرا با انقلاب
بلشويكي شوروي و شوروي استالين يكي قلمداد مي كند. و دروغ تكراري ديگري را هم براي
ميليونيم بار تكرار مي كند كه ساختمان سوسياليسم در روستاهاي چين تحت رهبري
مائوتسه دون باعث مرگ بيست ميليون نفر در چهار سال 1958 تا 1962 شد. كه تازه اگر
درست هم باشد باز از سرمايه داري كه روزانه 40000 كودك (در چهار سال ميشود 60
ميليون نفر) زير دست و پاي آن از گرسنگي
ميميرند و در مهد سرمايه داري آن يعني آمريكا در هر دقيقه به چهار زن تجاوز ميشود،
ميليونها بار بهتر است. نويسنده اعتراف مي
كند كه منبع بحران و بي نظمي در جهان تشديد فقر و
شكاف ميان غني و فقير در آسيا، آفريقا و آمريكاي لاتين است و آسيا را (كه
دو سوم مردم جهان و هفتاد درصد توليدات جهان را در خود جاي داده) خطرناكترين نقطه
دنيا براي امپرياليسم آمريكا توصيف مي كند. حسابش منطقي است. تركيبي مانند “دوسوم
مردم جهان، دو سوم توليدات جهان اما فقير و گرسنه” تركيبي بسيار انفجاري است. وي
مي گويد در اين نقاط تحت گلوباليزاسيون “دو طبقه پويا و متحرك بوجود مي آيد: طبقه
ثروتمند صاحب سرمايه، و ترسناكتر از آن يك قشر زير پرولتاريا يعني ميلياردها كارگر
فقير كه تازه از روستا به شهر آمده اند، و شهرهاي بزرگ در آفريقا، اورآسيا، و
آمريكاي جنوبي را در حلبي آبادها در حلقه محاصره مي گيرند.” او همچنين به نابرابري
بيسابقه در جهان اشاره ميكند و مي گويد در سال 2010 سي درصد از جمعيت جهان صاحب
تلفن دستي خواهند شد. اما 2 ميليارد نفر هنوز يكبار هم به عمرشان تلفن نكرده اند. اما
اشتباه نكنيد! نويسنده اين حرفها را بعنوان “نقد” سرمايه داري و گلوباليزاسيون
سرمايه داري نمي گويد. بلكه بعنوان واقعيتهائي كه “رهبر جهان” بايد بداند تا ابزار
مناسب براي مقابله با شورشها و طغيانهاي ناشي از اين فقر و شكاف طبقاتي را تهيه
ببيند. اينجا نويسنده به اهميت ديكتاتورهاي نظامي در كشورهاي جهان سوم مي پردازد و
ميگويد جهان سوم به حكومتهاي استبدادي بيشتر از دموكراسي و انتخابات آزاد نياز
دارد. وي مي گويد، گلوباليزاسيون در خاورميانه به رشد “نيروهاي افراطي” پا مي دهد
براي همين بيشتر از هميشه به “رهبران قوي” و به “ابزار ديكتاتوري” نياز است. هجوم
دهقانان فقير كشورهاي آسيا، آفريقا، آمريكاي لاتين به شهرها در نتيجه
گلوباليزاسيون را يك عامل ديگر بي ثباتي جهان مي داند. و نتيجه مي گيرد كه: “قرن
بيستم آخرين قرن در تاريخ بود كه اكثر مردم جهان در روستاها بودند. ميدانهاي جنگ
آينده در قلمروهاي بسيار پيچيده شهري خواهد بود. سربازان ما بايد بتوانند در فاصله كم بجنگند و بكشند
وگرنه موقعيت ما به عنوان ابرقدرت جهان به
خطر خواهد افتاد.” و نتيجه مي گيرد كه بزرگترين دشمن نظامي آمريكا جنگهاي چريكي
خواهند بود و هشدار ميدهد كه: “برتري نظامي آمريكا موجب مي شود كه دشمنان جديد ما...
بطور ناگهاني، غير قرينه، و عليه نقاط ضعف ما حمله خواهند كرد.” و ميگويد، تنها “احمق
هائي مانند صدام حسين” دست به جنگ منظم با ما مي زنند. (پاورقي يك)
آقاي كاپلان، در
فصل اول كتابش مي گويد هر كس كتاب “ماين كامف” (مبارزه من) نوشته هيتلر را مي
خواند مي فهميد كه هيتلر ديوانه است و مي خواهد دنيا را به آتش بكشد. اما واقعيت
آنست كه هيتلر و نقشه هاي جهانگشائي وي در مقابل “جنگ نامحدود” آمريكا و كتاب “ماين
كامف” او در مقابل كتاب كاپلان و سخنرانيهاي جورج بوش روسفيد از آب در مي آيد.
ـــــــــــــــــــــــــــ
فصل
دوم:
كاپلان از فصل دوم
به بعد درس تاريخش را شروع مي كند. اولين شخصيت تاريخي كه براي “رهبر جهان” مدل
قرار ميدهد، چرچيل دوران استعمار انگليس است. مرجع وي كتابي است كه چرچيل در قرن
نوزدهم (سال 1899) منتشر كرد. يك
كتاب دو جلدي به نام “جنگ رودخانه” كه در مورد جنگهاي بيست ساله ارتش استعماري
انگليس براي فتح مصر و سودان است. چرچيل خود در اين جنگها شركت داشت. نويسنده از
زبان چرچيل، افسر مستعمره چي انگليس، به ما مي گويد كه تاريخ استعمار انگليس در
خاورميانه نه تاريخ سركوب نظامي بيرحمانه، چپاول منابع ثروت آن، به انقياد سياسي
در آوردن آن، و تقويت خانها و فئودالهاي محلي بيرحم و عقب مانده بلكه تاريخي است
كه بقول چرچيل: “ براي به ارمغان آوردن صلح به اقوام در حال جنگ، اجراي عدالت در جائي كه خشونت حاكم بود، براي پاره كردن
زنجيرهاي بردگي، براي بيرون كشيدن ثروتهاي زمين از دل آن، براي كاشتن بذر اوليه
تجارت و دانش، براي بالا بردن ظرفيت اهالي آن در به آغوش كشيدن خوشبختي و پرهيز از
درد...”.
تمام كتاب چرچيل در
باره قدرت نظامي ارتش استعماري انگليس و توهين به مردم “سياه” ا ست. چرچيل در جائي
از كتاب ميگويد، “اين مردم بخاطر آب و هواي تنبل پرور نيل نتوانسته اند يك “نژاد
جنگجو” بوجود آورند.” و نويسنده لحن استعماري چرچيل را موجه و بسيار “اخلاقي” مي
شمارد و مي گويد: “...لحن جنگ طلبانه عريان چرچيل مربوط به آن نبود كه جنگ طلب بود
بلكه از احساس ماموريت امپرياليستي كه بر دوش نژاد ويكتوريائي افتاده است بر
ميخاست...” (منظور از نژاد “ويكتوريائي” مردان سفيد پوست انگلوساكسون پروتستان است
كه در انگلستان و آمريكا حكومت مي كنند) و تاكيد ميكند كه نبايد چرچيل را بخاطر
حمايت از تجاوزهاي استعماري انگليس به اقصي نقاط جهان محكوم كرد زيرا نيت وي “بوجود
آوردن ثبات و يك زندگي مرفه تر براي اهالي آن كشورها بود”. يعني همان قصدي كه
آمريكا از بمباران بي وقفه مردم عراق و اهالي روستاهاي دوردست افغانستان دارد! براي تكميل اين بخش و تجليل از چرچيل و “حس
ماموريت امپرياليستي ويكتوريائي” وي كاپلان بايد نقل قول معروف ديگري هم از چرچيل
مي آورد. پس از قرارداد “بالفور” كه استعمار انگليس، فلسطين را از فلسطيني ها گرفت
و دولت اسرائيل را در خاك اشغالي فلسطين تشكيل داد، در سال 1937 در مورد حق
فلسطيني ها بر سرزمين خودشان، چنين گفت: “من نمي توانم موافق باشم كه سگ طويله به
صرف اينكه سالها در آنجا مي خوابيد، حقي روي طويله داشته باشد. من باچنين حقي
مخالفم. مشخصا فكر نمي كنم كه به بوميان آمريكا يا سياهان استراليا ظلم شده است. من
فكرنمي كنم اگر مردمي كه داراي نژاد برتر و اصلح تر و دانش بيشترند بيايند جاي
آنها را بگيرند در حق آنها ظلمي شده است.”
ـــــــــــــــــــــــ
فصل
سوم: جنگهاي كارتاژ
نوشته ليوي (ليوي: تاريخنويس اوايل و اواسط امپراطوري رم. كارتاژ يك قدرت بزرگ
ديگر در حوزه مديترانه و در همان منطقه امروزي كشور تونس بود. 2500 سال پيش،
كارتاژ به رهبر هانيبال به مدت بيش از نيم قرن با رم در جنگ بود. هانيبال در اين
جنگ شكست خورد و كارتاژ نابود شد.)
نويسنده ميگويد
بخاطر وجود بيرحمي هاي شنيع مانند جنگ گلادياتورها، شكنجه و قطعه قطعه كردن
قربانيان، “عهد باستان از عهد ما متفاوت بود اما صحبت در مورد تفاوتها بيش از اين
لازم نيست و بهتر است بر سر وجه اشتراكها صحبت شود...” نويسنده خوب مي داند كه در
زمينه هاي فوق هم چندان تفاوتي ميان امپراطوري رم و امپراطوري آمريكا نيست. در
زمينه “اعمال شنيع قطعه قطعه كردن” هيچ قدرتي روي دست آمريكا بلند نشده است. در
تمام دهه 1980، امپرياليسم آمريكا، “اعمال شنيع قطعه قطعه كردن” را در مدرسه نظامي
“اسكول آو آمريكاز” (كه در خاك آمريكا قرار دارد) به افسران امنيتي و نظامي
كشورهاي آمريكاي لاتين تعليم مي داد. كتابهاي درسي اين مدرسه نظامي اين اعمال شنيع
را بعنوان “علم” به شكنجه گران آمريكاي لاتيني آموزش مي دادند. بنابراين، اگر هم
تفاوتي با “اعمال شنيع” رم باستان باشند تفاوت در اين است كه امروز اين اعمال شنيع
بطور سيستماتيك تر و همه جانبه تر انجام مي شود. اضافه شدن بمبهاي هسته اي كه
اهالي نظامي و غير نظامي را با هم مي كشد، نيز بعد ديگري از “اعمال شنيع” اين قدرت
خونخوار جهاني است. كاپلان مي گويد “شباهتها” بيشتر است چون “آمال و انگيزه هاي
انسانها طي هزاران سال خيلي عوض نشده است”. و البته منظور نويسنده از “انسانها” طبقات
استثمارگر است چون “آمال و انگيزه هاي” اكثر توده هاي مردم (كه در رم باستان
بردگان بودند و در جهان امروز بردگان مزدي اكثرت مردم را تشكيل مي دهند) نسبت به
هزاران سال پيش، تغييرات راديكال كرده است. در رم باستان هنوز فكر و آرزو و نقشه
دفن هميشگي نظام طبقاتي مالكيت خصوصي و بهره كشي انسان از انسان، يعني فكر و
برنامه كمونيستي هنوز به ذهن هيچ برده اي خطور نكرده بود.
ـــــــــــــــــــــــ
فصل
پنجم:
ماكياولي اگر كسي
هنوز فكر ميكند آمريكا براي كشورهاي جهان سوم دموكراسي در انبان دارد به محتواي
اين فصل خوب توجه كند. ماكياولي يكي از سياستمداران عصر رنسانس اروپا (قرن شانزدهم)
است كه در كتاب معروفي به نام “شهريار” به حكام ستمگر درس حاكميت مي دهد. جوهر حرف
ماكياولي اين است: براي مصون نگاه داشتن حكومتتان از گزند طغيان ستمديدگان به هر
عمل حيواني و خباثتي كه ضروري است اقدام كنيد و
خجالت نكشيد و فكر نكنيد كه داريد كاري غير اخلاقي ميكنيد. اين جوهر كتاب “شهريار”
ماكياولي است. كاپلان در كتاب خود به شهريار (يعني امپرياليسم آمريكا) توصيه ميكند
كه در اداره جهان بايد از اخلاقيات ماكياوليستي پيروزي كند و نبايد خود را اسير آن
كند كه خودش را دموكرات و صلح طلب و غيره نشان دهد. او مي گويد، “مردان خيرخواهي كه مصممند كارهاي
خوب كنند بايد ياد بگيرند كه بد باشند”. كاپلان براي شيرفهم كردن مخاطبش مثالهائي
از دوران معاصر ميزند. او مثال اسحاق رابين را كه در سال 1988 (1376) وزير دفاع (در
واقع وزير جنگ) اسرائيل بود، ميزند. كاپلان ميگويد وقتي جنبش جوانان فلسطيني به
نام “انتفاضه” بلند شد، رابين به سربازان اسرائيلي دستور داد كه: “وارد شويد و
استخوانهايشان را بشكنيد”. نويسنده مي گويد، رابين با اتخاذ چنين سياستي “محبوبيت
يافت” (ميان چه كساني؟) و بعدش نخست وزير شد و بعد از شكستن استخوانها قرارداد صلح
با فلسطيني ها امضاء كرد و اكنون بعنوان يك شخصيت محترم صلح جو و هومانيست توسط
جهان غرب تحسين ميشود و همه بيرحمي او را فراموش كرده اند. و البته نويسنده فراموش
مي كند كه توده هاي مردم فلسطين و مردم خاورميانه و جهان هنوز بيرحمي هاي
رابين را فراموش نكرده اند و انتقام آن
بيرحمي ها گرفته خواهد شد. مانند تمام بي عدالتي هاي موجود در جهان، حساب اين نيز
رسيده خواهد شد. و در واقع كتاب كاپلان براي ممانعت از افتادن ابتكار عمل بدست
خلقهاي جهان، اين كتاب را نوشته است. كاپلان
به “شهريار” ميگويد: “اين (يعني مثال اسحاق رابين) نشان ميدهد كه فضيلت را بايد در
نتايج سياسي يك عمل جستجو كرد و نه در ماهيت آن عمل (شكستن استخوانهاي جوانان
فلسطين). دست زدن به چنين تاكتيكهائي (شكستن استخوانها) جزئي لاينفك از تقوا و
فضيلت هستند... رابين مانند يك شهريار عمل كرد”. كاپلان ميگويد چرچيل، سون زي،
توسياد همه مانند ماكياولي معتقد به “اخلاقيات
نتايج” بودند. كاپلان مي گويد “شهريار” بايد تعريف ماكياولي از “فضيلت” و “اخلاق”
را اشاعه دهد. وي ميگويد “فضيلت” از نظر ماكياولي يعني دليري، انرژي و توانائي و
عزم راسخ و بطور خلاصه “زورمندي مردانه”. نويسنده با همين منطق بيمار ماكياوليستي
از انواع و اقسام كودتاهاي آمريكا در كشورهاي جهان سوم و استقرار ديكتاتوري هاي
نظامي و رژيمهاي مستبد خونخوار ، حمايت مي كند. و مي گويد “شهريار” نبايد اجازه
انتقاد از اين گذشته را بدهد بلكه بايد آنرا بعنوان يك الگو تحسين كرده و احياء
كند. نويسنده ادامه داده مي گويد كه بسياري از كودتاهاي نظامي كه در جهان انجام
شده اند غير اخلاقي نيستند بلكه في الواقع اخلاقي اند. و مثال كودتاي پرويز مشرف
در پاكستان را ميزند.
نويسنده توصيه مي
كند كه سياست آمريكا در كشورهاي خاورميانه و آسيا در رابطه با ايجاد حكومتهاي جديد
بايد “كار با مصالح موجود” باشد. منظورش آنست كه آمريكا بايد از همان آدمهائي كه حكومتهاي
ارتجاعي كنوني را مي چرخانند براي شكل دادن
به حكومتهاي آينده استفاده كند. وي ميگويد، در مقابل “شرايط هرج و مرج در
نقاطي مانند ساحل عاج، نيجريه، پاكستان، اندونزوي...
سياست ريزان آمريكا
بجاي اينكه بروند پشت تريبون و عناصر خودكامه را محكوم كنند، بايد بفهمند كه در
واقع (بقول ماكياولي) هيچ راهي جز كار با مصالح موجود(يعني مستبدين و خودكامگان) ندارند.
براي مثال در اندونزي نبايد روي عناصر دموكرات كه به تازگي حاكم شده اند فشار
گذاشت كه نظامي ها را از خود برانند...”. از نصايج درخشان ديگر كه كاپلان از
كتابهاي ماكياولي براي شهريار استخراج ميكند اين است كه “مهاجمان خارجي معمولا از گروه هاي اقليت هر
كشور در مقابل گروه قومي اكثريت حمايت
ميكردند تا آنهائي را كه در داخل كشور قوي اند تضعيف كنند...” و تاكيد مي
كند كه اين “همان روشي است كه دول اروپائي در اوايل قرن 19 و 20 (يعني دوره
استعمار) در خاورميانه در پيش گرفتند.” منظور نويسنده استفاده از سياست استعماري
كهن انگليس به نام “تفرقه بينداز و حكومت
كن” است. مشخصا در افغانستان پشتون و هزاره را به جان هم انداختن. در عراق شيعه و
سني و در ايران ترك و فارس و كرد و عرب را
منشعب كردن، است.
در اين بخش دوباره
به مساله استفاده از ارتش و زور بازوي نظامي برميگردد و از قول ماكياولي به شهريار
تاكيد ميكند كه: “همه پيامبران مسلح موفق شدند، در حاليكه پيامبران بي سلاح شكست
خوردند” و مثال پاپهاي قرون وسطا، موسي و محمد را مي زند كه پيامبران مسلح بودند و
پيروز شدند. و دوباره از قول ماكياولي مي گويد، “ارزشهاي چه خوب و چه بد بدون
داشتن پشتوانه سلاح بي فايده اند”. در اين فصل تلاش نويسنده آنست كه مبادا شهريار
اسير “فضيلتي” شود كه مطابق بر منافع امپراطوري آمريكا و سرمايه داري جهاني نباشد:
“فضيلت خيلي پيچيده تر از اين حرفهاست. مثلا واضح است كه حقوق بشر خوبست و ما
معتقديم كه با دفاع از آن صاحب فضيلت ميشويم. اما هميشه مساله به اين روشني نيست. مثلا
اگر ايالات متحده در دهه 1970 و 1980 در رابطه با اردن بيش از اندازه بر لزوم
رعايت حقوق بشر تاكيد ميگذارد به احتمال زياد ملك حسين تضعيف مي شد. همين مساله در
مورد مراكش، تركيه، پاكستان، جمهوري گرجستان، و بسياري از كشورهاي ديگر (كه نوكر
آمريكا هستند) صادق است. هر چند رژيمهائي مانند آذربايجان، ازبكستان، چين ستمگرند
اما خلاء قدرت كه جايگزين آن شود رنج بيشتري به بار خواهد آورد”. اما كاپلان در
مورد داخل آمريكا هم به شهريار توصيه هائي ميكند و مشخصا توصيه اش آنست كه در اين
اوضاع پرآشوب بايد حكومت هر چه مخفيانه تر عمل كند و نگذارد مطبوعات دماغشان را در
هر كاري بكنند و آنرا براي جماعتي كه سياست حاليشان نيست افشا كنند. وي تاكيد
ميكند كه “ايده آل ماكياولي حكومت موثر است و نه آزاديهاي فردي. گاهي اوقات حكومت
موثر با مطبوعات جسور در تضاد قرار ميگيرد...
به حرفهاي مناديان عقل كه مي گويند در شرايط پيچيده ماوراء بحار كه انتخابها هم يا
بدند يا همراه با خطرات، بايد اخلاقيات را رعايت كرد نبايد گوش كرد؛ رهبران ما
بايد بدانند كه آنان بيشتر از هر زمان نيازمند فريب دادن هستند.”
ـــــــــــــــــــــــ
فصل
ششم: ايمان و دخالتگري
نويسنده دوباره
ماكياولي را به مدد ميگيرد و به “شهريار” مي گويد، “دور انديشي” يكي از خصايل
شهريار بودن است. و بايد بتواند خطرات را پيش بيني و قبل از وقوع پيشگيري كند. بدين
ترتيب اين فصل به موجه جلوه دادن سياست “ضربت اول” مي پردازد. سياست ضربت اول
سياست نظامي جديد دولت آمريكاست كه ميگويد آمريكا حق دارد به هر جا و هر كس كه
ممكنست در آينده براي آمريكا خطري بيافريند، ضربه نظامي پيشگيرانه بزند و “قصاص
قبل از جنايت” كند. در نيم قرن گذشته، بخصوص در دوران “جنگ سرد” كه هر لحظه امكان
آغاز جنگ جهاني ميان بلوك غرب به سركردگي آمريكا و بلوك شرق به سركردگي امپرياليسم
شوروي موجود بود، سياست نظامي آمريكا پرهيز از دست زدن به “ضربت اول” بوده است. براي اينكه “دخالتگري” در نقاط مختلف جهان “عملي
تر “ شود نويسنده پيشنهاد مي دهد كه “ يك نيروي ژاندامري بين المللي كه توسط
آمريكا و ديگر قدرتها سازمان يابد و تحت نام سازمان ملل باشد”.
نويسنده با كمك
گرفتن از ماكياولي براي سياست تجاوز نظامي به اقصي نقاط جهان، شالوده “اخلاقي” و “فلسفي”
نيز درست مي كند. وي مي گويد، “همانطور كه ماكياولي با بيرحمي گفت برخي اوقات ترقي
در نتيجه لطمه زدن به ديگران حاصل مي شود.” او به شهريار ميگويد كه دست يازيدن به
بهانه هاي “علت گرايانه” از زمان رواقيون يونان باب بوده است، و شهريار هم بدون
شرم مي تواند آنرا بكار گيرد. “علت گرائي” به زبان ساده يعني اينكه براي فرار از
زير بار قبول مسئوليت اخلاقي اعمال خود، تقصير را بگردن”علت” بيندازد و بگو يكرشته
اعمال كه از سوي ديگران انجام شده، باعث عملكرد شنيع من شد بنابراين مقصر من نيستم
بلكه “علت” است. و با افتخار از ماكياولي نقل ميكند كه تقصير كارهاي خود را گردن
عوامل خارج از كنترل خود انداختن از گرايشات پست انساني است. و البته ماكياولي
هرگونه دنائت و پستي را اگر به “اهداف” شهريار خدمت كند عين اخلاق و فضيلت مي داند.
كاپلان به “شهريار” يادآوري ميكند كه خطر هيتلر را ميشد پيش بيني كرد زيرا “تسليح
هيتلر نتيجه اجتناب ناپذير ظرفيت صنعتي آلمان، جمعيت بزرگ و ديناميك آن و موقعيت
استراتژيك آن در قلب اروپا بود”. هر كسي مي تواند حدس بزند كه آلمان امروز هم همه
خصوصيات برشمرده را دارد و ميتواند خطري براي آينده امپراطور جهان محسوب شود. اتفاقا
در سند جديدي كه از سوي كاندالوزا رايس مشاور امنيتي بوش نوشته شده است به قدرتهاي
بزرگ هشدار داده است كه هر يك تلاش كنند از نظر نظامي از آمريكا جلو بزند، از نظر
آمريكا خطر بالقوه حساب مي شوند. كاپلان مي گويد امپرياليسم آمريكا بايد مثل چرچيل
رك و صريح حرف بزند و بگويد كه عقب ماندگي و فقر “تاثيرات آب و هوا و جغرافيا و
تاريخ بر روي اهالي آفريقا و عرب” است. و نتيجه ميگيرد كه “يك سياست خارجي
مسئولانه مستلزم مقداري تقديرگرائي است”. يعني در همان حال كه امپرياليسم آمريكا
جهان را مانند ملك طلق خود اداره مي كند ولي مسئول فقر و گرسنگي و محروميت مردم
جهان نيست زيرا اينها مساله اي مربوط به “تقدير” است و نه مساله اي مربوطه به غارت
و استثمار اين مردم و سرزمينهايشان توسط سرمايه داري جهاني. اينها “رك گوئي” نيست
بلكه مغز بيمار يك مستعمره گر است.
ــــــــــــــــــــــــــ
فصل
هفتم: هابز و مالتوس: اضطراب آفرينان بزرگ
هابز و مالتوس از
ضد مردمي ترين فلاسفه ي قرن هفدهم طبقه بورژوازي هستند. آنها خيلي ساده از مردم
عادي متفرند. هابز، يكي از متفكران طبقه بورژوازي انگلستان در قرن هفدهم بود. با
اين وصف بسيار غير انقلابي بود و از ترس توده ها مردم طرفدار آن بود كه طبقه بورژوازي انگليس با فئودالها سازش كند. در
جريان شورشهاي بورژوائي قرن هفدهم انگلستان كه عليه شاه و قدرت كليسا بود هابز
طرفدار حفظ نظام سلطنت و قدرت كليسا و ضرورت استبداد بود و معتقد بود كه ترس و
شهوت آدمها را بجان هم مي اندازد و بايد يكي باشد كه انحصار قدرت داشته باشد كه
انسانها از ترس يكديگر به او پناه ببرند. بي دليل نيست كه از ميان تمام متفكرين
بورژوائي اروپا در قرن 17 و 18 نويسنده هابز را انتخاب كرده است. اين فصل كتاب براي باز كردن چشم آن دسته از
روشنفكران جهان سوم كه فكر مي كنند در قرن بيست و يكم سياست امپرياليسم آمريكا و
اروپا براي جهان سوم برقراري دموكراسي و حقوق بشر در كشورهاي جهان سوم است، مفيد
مي باشد. نويسنده از هابز براي اوضاع كنوني جهان اين طور كمك مي گيرد: “از آنجائيكه بسياري از دولتهاي كشورهاي در حال
توسعه داراي نهادهاي ضعيفي هستند مساله عمده در سياستهاي جهاني در اوايل قرن بيست
و يكم عبارتست از برقراري نظم.”
كاپلان با استفاده از فلسفه هابز مي گويد كه
بزرگترين عامل دهشت و كشتار نه دولتهاي قدرتمند و بمبهاي آنها و اقتصاد سرمايه
داري آنها، ديكتاتورهاي نظامي و مذهبي و سلطنتي وابسته به آنها، بلكه بجان هم
افتادن مردم جهان است. از نظر هابز “حكومت” مثل يك “لوياتان” (چتر بزرگ است كه
شهروندان بخاطر نياز به حفظ خود زير آن گرد مي آيند. و چون هدفش آنست كه مانع از
اين شود كه مردم بجان هم بيفتند بايد قدرت در انحصار آن باشد. از نظر هابز “استبداد
نظم طبيعي امور است... و دموكراسي و غيره مصنوعي هستند...”
هابز معتقد است كه براي حكومت موثر نياز به
انحصاري كردن قدرت است. ميگويد آنچه مردم عادي را وادار مي كند كه به اين انحصار
قدرت تن دهند، “ترس” آنها از يكديگر است.
امروزه، تقريبا
تمام اعضا دولت بوش طرفدار فلسفه هابز مي باشند. آنها تبهكارانه در نقاط مختلف
جهان توده هاي مردم و ملل تحت ستم را به
جان هم مي اندازند، در آفريقا به باندهاي جنايتكار مختلف اسلحه و پول ميرسانند تا
روستائيان را قتل عام كنند، در بالكان همه طرف را عليه همه طرف بر مي انيگزند تا
اينكه همه بيايند التماس كنند كه بيا چتر “لوياتان” امپرياليستي ات را پهن كن كه
ما نفسي بكشيم. در داخل خود آمريكا براي استفاده از عامل “ترس” و مشروعيت بخشيدن
به “انحصار قدرت” توده هاي مردم بخصوص طبقات مياني را از “خطر تروريسم” مي ترسانند
و حداكثر استفاده را از واقعه 11 سپتامبر مي كنند. به اين ترتيب مي خواهند توده
هاي مردم در آمريكا در مقابل لغو دانه به دانه آزاديهاي مدني كه در قانون اساسي
آمريكا مستتر است سكوت كنند و بگذارند كه “لوياتان” شكل بگيرد.
كاپلان مي گويد در
كشورهاي جهان سوم قبل از دموكراسي و حقوق بشر آنچه مورد نياز است “يك لوياتان است،
نياز به رژيمي است كه به اندازه كافي قدرتمند باشد كه بتواند استفاده از قهر را به
انحصار خود در آورد... رژيمهاي ليبرال تنها پس از رژيمهاي استبدادي مي توانند
بسركار بيايند، نظم بايد قبل از استقرار دموكراسي برقرار شود... آزادي تنها پس
ازاينكه نظم برقرار شد يك موضوع است...”
“...انسانها ذاتا بسوي درگيري باهم
ميروند و تنها راه حل عبارتست از بوجود آوردن يك نيروي كنترل كننده عاليتر و اين
نكته مركزي كتاب “لوياتان” هابز است.”
اما مالتوس چرا؟
نويسنده مي گويد، بزرگترين عامل تهديد كننده “نظم” در كشورهاي در حال توسعه ازدياد
جمعيت و گسترش تعداد جواناني است كه كار و خانه و آينده ندارند و “اين ما را به
مالتوس ميرساند”.
مالتوس يك نظريه
پرداز ارتجاعي بود كه در مقابل تئوريسينهاي انقلاب بورژوائي فرانسه كه مي گفتند
انسان به نيروي پيشرفت دانش خود مي تواند مشكل مواد غذائي محدود و انرژي محدو را
حل كند و با تكامل نهادهاي اجتماعي اش مي تواند از منابع كره زمين بطور عاقلانه
استفاده كند بطوريكه همه بطور صلح آميز كنار هم زندگي كنند، ايستاد. مالتوس در
مقابل آنها ميگفت نظريه تكامل انسان و جامعه بشري ضد قوانين طبيعت است و امكان
ندارد. مالتوس مي گفت خودپرست بودن و براي منافع شخصي آدم كشتن در ذات بشر است.
ماركسيستها همواره
عليه مالتوس و نظريه ارتجاعي او مبارزه كرده اند و طي انقلابات سوسياليستي نشان
داده اند كه حرص و آز و خودپرستي همه خصائلي است كه نظام سرمايه داري در انسانها
توليد و بازتوليد مي كند و در ذات يا طبيعت بشر نيست. بلكه در ذات و طبيعت طبقات
ملاك و سرمايه دار است. ذات و طبيعت بشر توسط نظام مسلط بر جامعه تعيين مي شود. ذات
حرص و آز و خودپرستي مربوط به نظامهاي اقتصادي و سياسي است كه بر اساس بهره كشي
انسان از انسان بنا شده اند. كاپلان سناريوهاي سياهي از ازدياد جمعيت ترسيم مي كند
مثلا ميگويد تا اواسط قرن جمعيت به ده ميليارد ميرسد و منابع آبي و غذائي زمين هم
فرسوده تر شده است و يك ميليارد در گرسنگي كامل بسر خواهند برد اكثر اين جمعيت در
شهرها خواهند بود وغيره. و ميگويد شبه قاره هند، ايران، تركيه، قفقاز، چين منطقه
ايست كه دو سوم جمعيت جهان قرار دارد و هفتاد درصد توليدات صنعتي در آن ميشود. در
واقع كاپلان سعي ميكند منشاء فقر و گرسنگي گسترده در جهان را پنهان كند. در جهان
چيزي به نام كمبود مواد غذائي موجود نيست. همه مي دانند كه شركتهاي انحصاري
توليدات گوشت و غلات سالانه ميليونها تن مواد غذائي را به دريا مي ريزند يا در دل
خاك دفن مي كنند كه وارد بازار نشوند و موجب پائين آمدن قيمتها نشوند. بنابراين
جامعه بشري با كمبود توليد مواجه نيست بلكه با مشكل “انحصار قدرت” سرمايه داران بر
ثروت توليد شده، روبروست. اين “انحصار قدرت” مانع از آن است كه آحاد مردم جهان از
دسترنج خود بهره مند شوند و از حداقل زندگي بهره مند شوند. توليدات جهان حتي چند
برابر جمعيت موجود جهان را مي تواند سير كند. مشكل آنجاست كه اين توليدات توسط
كساني كنترل ميشود كه هدفشان سود است و نه سير كردن شكم مردم. فقط نظام سرمايه
داري است كه انسانها را تبديل به موجودات “اضافي” مي كند. دروغ كاپلان در مورد
تاريخ را نگاه كنيد: “انقلاب انگليس در سال 1640 (همان انقلابي كه هابز ترجيح داد
در حاشيه آن بايستد) انقلاب فرانسه در سال 1789، شورشهاي اروپا در سال 1848، و
طغيانهاي متعدد در امپراطوري چين و عثماني
همه بر بستر افزايش جمعيت و كمبود مواد غذائي رخ داد.
” فقط بطور خلاصه بگوئيم كه اينها
انقلابات بورژوائي بودند كه عليه نظامهاي
اقتصادي و سياسي كهنه فئودالي، كه مانع از پيشرفت جامعه بشري بودند، صورت گرفتند و
در زمان خود مترقي بودند زيرا موانع مقابل پيشرفت را برداشتند. امروز طبقه
بورژوازي و نظامي سرمايه داري عينا طبقات فئودال و نظام فئودالي قرن هفده و هيجده
در اروپا مانع پيشرفت جامعه بشري هستند و بايد سرنگون شوند.
راستي كاپلان با
دورنماي سياهي كه از ازدياد جمعيت مي دهد، راه حلش چيست؟ وقتي بر اين باور باشد كه
تكامل رفتار اجتماعي انسان امكان ندارد و بر اين باور باشد كه ازدياد جمعيت از
مهمترين عوامل هرج و مرج و بحران در اين جهان خواهد بود، راه حلش چه مي تواند
باشد؟ از بين بردن جمعيت از طريق براه انداختن جنگ هسته اي، اشغال دائم اين كشورها
توسط “لوياتان”، و دامن زدن به جنگهاي داخلي و “بيرون ايستادن و جنگ گلادياتورها
را تماشا كردن”. در انتهاي اين فصل كاپلان با تفرعني ارتجاعي مي گويد، “براي اينكه
اكوسيستم ما دوام يابد و رونق پيدا كند، بايد براي رشد، محدوده هاي معيني گذارد: محدوده
هائي كه مالتوس اولين كسي بود كه تشخيص داد.” اما جواب مالتوس و آقاي كاپلان اين
است: آنچه بايد رشدش قطع و متوقف شود، همانا نظام سرمايه داري شما و موجوديت طبقه
شماست. تنها و تنها در اين صورت اكوسيستم ما فرصت بقا و رونق پيدا خواهد كرد.
ـــــــــــــــــــــــــ
فصل
هشتم: هولوكاست، رئاليسم و كانت
روي سخن اين فصل با
طبقات مياني و تحصيلكردگان آمريكاست. اين كتاب ادعا ميكند كه طبقات مياني بخاطر
اينكه غرق در رفاه هستند مبتلا به افكار “نوع دوستانه” شده اند كه “غير واقعي” اند
و “به جهان امروز نمي خورند” و “دنبال كردن آنها براي حكومت آمريكا مشكل آفريني
ميكند”. منظور نويسنده از اين “افكار نوع دوستانه” مخالفت فزاينده ايست كه در
جامعه آمريكا با سياستهاي اقتصادي جهاني و “جنگ نامحدود” آمريكا، مي شود. البته
نويسنده مجبور است اعتراف كند كه اين
احساسات و افكار با مبارزات دهه 1960 در
آمريكا عليه جنگ ويتنام و براي حقوق سياهان و رنگين پوستان و خارجي ها مرتبط است. نويسنده
با صراحت بي نظري مي گويد روشنفكران آمريكا نبايد فراموش كنند كه تبليغات
سياستمداران آمريكا درمورد “عصر جديد حقوق بشر” باد هوا و براي خر كردن مردم جهان
است و نه بيشتر: “ما بايد بخاطر داشته باشيم كه اين عصر جديد حقوق بشر كه برخي از
سياستمداران و مطبوعات اعلام كرده اند نه چيز جديدي است و نه چيزي واقعي. از زمان
سيسرو تا كنون، دولتمردان مدعي اصول اخلاقي تخطي ناپذر “براي جامعه بشري” شده اند...”
نويسنده به طبقات
مياني آمريكا ميگويد وقتي حكومت از رژيمهاي مستبد در كشورهاي ديگر حمايت ميكند و
آنها راتقويت ميكند اين به نفع مردم آنجاست، بيخود سر و صدا براه نيندازيد. مثال چين را ميزند كه وقتي رژيم چين
شروع به اصلاح اقتصاد چين كرد دولت آمريكا (هم دولت بوش و هم كلينتون) در مورد
اختناق سياسي در چين سكوت اختيار كردند و فقط گاهي زير لفظي اعتراضي به زير پا
گذاشتن حقوق بشر توسط رژيم چين كردند. وي مي گويد، دموكراسي بدون استقرار يك رژيم
محكم كه قدرت را در انحصار دارد امكان ناپذير است. و اضافه مي كند: “در نهايت حقوق بشر تنها در
صورت گسترش قدرت آمريكا مي تواند تقويت شود.” وي ميگويد، اين “متد هابزي براي
تضمين نظم است”. پس، اي مردم جهان اگر حقوق بشر و دموكراسي مي خواهيد به استقرار
رژيمهاي مستبد و خودكامه و اشغال نظامي توسط آمريكا، راي دهيد.
در مقايسه با هابز،
وي افكار كانت را غير عملي مي داند زيرا “كانت... رهنمود عملي نمي دهد كه با جهاني
كه بر آن شهوت، بي خردي غلبه دارد و هر چند وقت يكبار شياطين ظاهر ميشوند، چه بايد
كرد.” از نظر نويسنده كانت نمي فهمد كه “مرداني كه ميخواهند كارهاي خوب كنند بايد
بدانند كه چگونه بد باشند.” اما اين نصيحتي است كه روشنفكران آمريكا نخواهند
پذيرفت و خيابانهاي نيويورك و سانفرانسيسكو، شيگاگو و لس آنجلس شاهد آنست. مشخصه
دهه 1960 آن بود كه فقط طبقات تحتاني و قربانيان آمريكا (يعني سياهان و رنگين
پوستان و مهاجرين و طبقه كارگر تحتاني) سر به طغيان عليه حكومت برنداشت بلكه اقشار
مرفه تر طبقه كارگر و اقشار مياني سفيد پوستان كه نويسنده به آنان ميگويد دست از “نوع
پرستي” برداريد، نيز به طغيان پيوستند و اين اتحاد طبقاتي بود كه هيئت حاكمه
آمريكا را تا لبه پرتگاه برد.
ــــــــــــــــــــــــــــ
فصل
نهم:
در اين فصل نويسنده
نهادي را كه قرار است كشورهاي تحت اشغال نظامي آمريكا را اداره كند، مشخص مي كند. وي
مي گويد، “...فرماندهان نظامي منطقه اي آمريكا در خاورميانه، اروپا، اقيانوس آرام
و آمريكاي لاتين در واقع مترادفهاي فرماندهان استعماري امپراطوري رم هستند. امروزه
بودجه هر يك از اينها نسبت به زمان جنگ
سرد دوبرابر شده در حاليكه بودجه هاي وزارت امور خارجه و ديگر نهادهاي سياست ريز
غير نظامي پائين آمده است.” اين دقيقا منطبق بر طرحي است كه آمريكا براي اداره
عراق دارد. اخيرا دولت بوش اعلام كرده است كه فرمانده نيروهاي نظامي آمريكا در
خليج فارس، ژنرال تامي فرانك، فرماندار نظامي آينده عراق خواهد بود.
نويسنده همچنين خبر
مي دهد كه در آمريكا، قدرت اجرائي رئيس جمهوري افزايش يافته و رئيس جمهوري
بدون تصويب كنگره يا شهروندان دست به
جنگهاي “محدود” خواهد زد. اينهم دقيقا منطبق بر اختياراتي است كه اخيرا كنگره
آمريكا به بوش داده است.
”وارد جنگ شدن كمتر از هميشه بصورت
تصميم گيري دموكراتيك انجام خواهد گرفت... و بطور اتوكراتيك توسط گروه كوچكي از
افسران نظامي و غير نظامي تصميم گيري خواهد شد...”
نويسنده يك درس “مناسب”
ديگر از جنگهاي باستاني براي رهبران
آمريكا بيرو مي كشد و تاكيد ميكند كه كشتن رهبران “دشمن” بسيار موثر است و آمريكا
بايد دست به ترور رهبران سياسي كشورهاي ديگر بزند. وي مي گويد، “يا قانوني كه در
نتيجه تجربه ويتنام تصويب شد و ترور شخصيتها و افراد را ممنوع اعلام كرد، لغو مي شود و يا زير پا گذاشته خواهد شد.”
درس ديگري كه وي از
جنگهاي باستاني براي جنگ امروز آمريكا مي كشد آنست كه “بهر قيمتي شده” آمريكا بايد
تلفات ندهد يا كم دهد. نويسنده خود و رهبران آمريكا را دلداري ميدهد كه اگر جنگ از
سوي آمريكا تلفات نداشته باشد مردم آمريكا عليه آن به ضديت بلند نخواهد شد. اما
اين فقط دلداري دادن به خود است زيرا توده هاي مردم آمريكا منجمله روشنفكران آن
همواره عليه جنگهاي امپرياليستي آمريكا به مخالفت برخاسته اند و همواره از سوي
دولت آمريكا به عنوان “خائن ملي” تحت تعقيب و آزار قرار گرفته اند. كاپلان بازهم
تاكيد بر “بيرحمي” مي كند. و از قول ژنرال “نيسياس” در قرن پنجم قبل از ميلاد،
وقتي كه رم به سيسيل تجاوز كرد مينويسد: “ما... هنگام اشغال يك سرزمين بايد همان
روز اول تبديل به اربابان آن شويم و اگر در اين امر قصور بورزيم همه چيز عليه ما
برخواهد گشت.” نويسنده مي گويد هنگام اشغال بايد از گلوله هاي واقعي استفاده كرد
زيرا استفاده از گلوله ها و امواجي كه مردم را فلج ميكند اما نمي كشد، ممكنست براي
يك عمليات كماندوئي مفيد باشد اما
جنگجويان طرف مقابل آنرا حمل بر ضعف ما كرده و جسور خواهند شد. وي حملات نظامي
آمريكا بر بيمارستانها، مدرسه ها و ذخاير آبي كشوري كه مورد تجاوز قرار مي گيرد،
را نيز موجه مي داند. و مي نويسد: “دشمن... براي پرهيز از نابود شدن ذخايرش، آنها
را زير بيمارستانها و مدارس پنهان خواهد كرد... در قرن بيست و يكم در حين جنگ
تكنولوژيك ما مجبور خواهيم شد بين آنچه كه درست است و آنچه كه متاسفانه ضروري است
يكي را انتخاب كنيم.”
نويسنده، هر چند
بصورت جزئي، به ضعفهاي ارتش آمريكا نيز
اشاره ميكند. او هشدار ميدهد كه اهالي آمريكا و سربازان آمريكائي بايد آماده دادن
قرباني باشند. و مي گويد نيروهاي ارتش آمريكا
در مقابل “دشمنان بي نام و نشان در سرزمينهاي دوردست” ضعفهاي زيادي خواهند
داشت. زيرا مجبور خواهند شد در مناطقي عمليات كنند كه ديگر تكنولوژي كاربردي ندارد مثلا سلاحهائي كه توسط ليزر يا چشمهاي
الكتريكي هدايت مي شوند نمي توانند از ميان انبوه درختان، يا انبوه جمعيت رد شده و
آماج مورد نظر را بيابند. يا اينكه وسائل استراق سمعي و بصري كامپيوتري آنقدر
اطلاعات جمع مي كنند كه تقريبا غير قابل استفاده مي شوند چون اطلاعات بايد تبديل
به “دانش” شود و با انباشته شدن “اطلاعات” شكاف ميان اطلاعات و دانش واقعي عريض تر
و عريض تر ميشود. علاوه بر اينها نيروهاي آمريكائي در سرزمينهاي دوردست بيگانه اند
و از تاريخ و سنن بومي اطلاعي ندارند. بايد به نويسنده حق داد زيرا اين ها ضعفهاي
واقعي اند كه مطمئنا ارتشهاي چريكي انقلابي كشورهائي كه تحت اشغال آمريكا در مي
آيند بايد استفاده كنند. نويسنده بازهم وارد مقوله اخلاق مي شود و مي گويد لزوما
جنگهاي ناعادلانه جنگهاي بدي نيستند و تاكيد مي كند كه “ هر آنچه كه به نفع ما
باشد بايد انجام دهيم... مثلا، جنگ مكزيك، كه انگيزه اش غصب يك تكه سرزمين
بود، احتمالا ناعادلانه بود اما جنگي بود
كه ارزش داشت زيرا ايالات متحده تكزاس و سراسر جنوب غربي كنوني منجمله كاليفرنيا
را در آن جنگ از مكزيك گرفت... در قرن بسيت و يكم، مانند قرن نوزدهم، هر وقت كه
مطلقا ضروري باشد و براي ما منافع روشن داشته باشد ما خصومت را آغاز خواهيم كرد...”
از اين صريح تر نمي توان حرف زد. وي همچنين با
صراحت ميگويد مناسبات ميان آمريكا با دولتهاي ضعيف تر از وي “مناسبات فئودالي” خواهد
بود كه دول ضعيف فرمانبرداري كنند و در عوض دولت قوي حامي آنها باشد. وي ميگويد: “در
واقع، تا آنجا كه خاطره بشر قد مي دهد مناسبات ميان دول قوي تر و ضعيف تر مناسبات
فئودالي بوده است...حتي امروز، قدرتهاي اقتصادي و تجاري غير نظامي مانند آلمان و
ژاپن ...عملكرد معيني در نظم جهاني غرب كه آمريكا امنيت نظامي آنرا فراهم ميكند،
دارند.”
در رابطه با “قوانين
بين المللي” نويسنده نكته جالبي مي گويد. وي مي گويد قوانين بين المللي مناسبات
ميان قدرتهاي بزرگ را تنظيم ميكند و در واقع “قوانين دوئل” ميان آنهاست. كاملا يك “پدر
خوانده مافيا”.
ـــــــــــــــــــــــ
فصل
دهم: دولتهاي در حال جنگ در چين و مساله حكومت جهاني
در اين فصل نظر
نويسنده آنست كه نظم نوين آمريكائي مانند امپراطوري هان در چين از درون جنگهاي
گسترده و طولاني شكل خواهد گرفت. قابل توجه است كه امپراطوري هان ( چين) از درون
دويست سال جنگ كه به “عصر دولتهاي در جنگ” معروف است شكل گرفت.
در اين فصل نويسنده
مي گويد، پس از فروپاشي ديوار برلين در سال 1989 و در واقع فروپاشي نظم قديم حاكم
برجهان، دو نظريه در ميان نخبگان حكومتي آمريكا بوجود آمد. برخي از آنها را “خوش
بينان” مي خواند و برخي را “بدبين ها”. ميگويد خوش بين ها بر اين نظريه بودند كه “نخبگان
خردمند” در كشورهاي مختلف قادرند جهان را بسوي دموكراسي بيشتر و ادغام اقتصادي
بيشتر ببرند. و بدبينان معتقد بودند كه اين نخبگان قادر نيستند جلوي “سيل بازيگران
خودسر و بي خرد را كه از توسعه نيافتگي عصباني اند” بگيرند! حتما فهميديد كه منظور
نويسنده از “نخبگان خردمند” همان حكام كشورهاي جهان سوم است و “سيل بازيگران خودسر
و بي خرد كه از توسعه نيافتگي عصباني اند” همان توده هاي مردم عصيان گر كشورهاي
جهان سوم است. نظريه “خوش بين” در هيئت حاكمه آمريكا ميگويد به سياق سابق با اتكا
به حكومت هاي كشورهاي جهان سوم مي توانيم به بهره كشي از اين كشورها ادامه دهيم و
آنان را اداره كنيم و نظريه “بدبين “ مي گويد خير اين حكومت ها بسيار سست هستند و
بايد خودمان مستقيم برويم عنان اين كشورها را در دست بگيريم. نويسنده مدعي است كه
هر دو نظريه فوق غلط است و امپرياليسم آمريكا بايد دو راه حل را مخلوط كند. او مي
گويد در جهان اوضاعي بوجود آمده است كه نياز به “لوياتان جهاني” (يعني حكومت جهاني
كه انحصار استفاده از زور در يد اختيار او باشد) دارد. و اين لوياتان فقط مي تواند
آمريكا باشد. و تاكيد مي كند كهاما نويسنده مي داند كه شهريار راه لغزاني در پيش
دارد. بنابراين حزم و احتياط در “آرايش
قوا” و مخفي كردن جنايات جهاني اش از اتباع آمريكا، را اكيدا به وي توصيه مي كند. موخره:
كتاب كاپلان درسهائي ارتجاعي زيادي از جنگهاي بزرگ امپراطوري هاي رم، كارتاژ، چين، انگليس براي امپرياليسم
آمريكا استخراج مي كند. اما يك نقطه كور بزرگ دارد! اين كتاب به هيچ يك از جنگهاي
بزرگ قرن بيستم (چه جنگهاي ارتجاعي و چه جنگهاي انقلابي) نمي پردازد. دو جنگ جهاني
اول و دوم جنگهاي ارتجاعي بودند كه ميان قطب هاي بزرگ سرمايه داري امپرياليستي
براي تجديد تقسيم جهان صورت گرفت. كشتاري كه هر يك از اين دو جنگ به بار آوردند در
تاريخ بشر بيسابقه است و در واقع از ادعانامه هاي بزرگ عليه نظام سرمايه داري
جهاني است. جنگ بزرگ ضد فاشيستي كه عليه هيتلر، برهبري اتحاد جماهير شوروي در
دوران استالين براه افتاد بزرگترين جنگ قرن بيستم است و اين كتاب هيچ اشاره اي به
آن نمي كند چون اين جنگ متعلق به طبقه كارگر جهاني و عليه يكي از قطبهاي هار
امپرياليسم (يعني آلمان هيتلري) بود. زيرا طي اين جنگ توده هاي مردم شوروي زير
پرچم سوسياليسم، و با تكنولوژي ساده، عليرغم خرابكاريهاي انگليس و آمريكا،
توانستند كشور سرمايه داري فاشيستي آلمان را شكست دهند و حمايت و علاقه نود درصد
مردم جهان را جلب كنند. اين كتاب هيچ اشاره اي به جنگهاي انقلابي قرن بيستم كه
عليه حكومتهاي مرتجع و قدرتهاي امپرياليستي براه افتاد و شكستهاي حقارت باري را به
امپرياليستها وارد كر”، نمي كند. مثلا، انقلاب كبير اكتبر روسيه، انقلاب كبير چين،
جنگ كره، جنگ ويتنام. اين نويسنده زماني كه تاريخ امپراطوريهاي باستان را براي
مقاصد خود بررسي مي كند، حتي نيم نگاهي هم به قيامهاي بردگان كه عامل اساسي
فروپاشي دموكراسي هاي برده دار بود، نمي كند. تحقير توده هاي مردم و هيچ شمردن آنها، جهان بيني اين نويسنده را تشكيل مي
دهد كه باعث ميشود فكر كند سرنوشت اين جهان را فقط قدرتهاي بزرگ رقم مي زنند. اين
نويسنده تاريخ را بررسي مي كند اما يك واقعه مكرر درون اين تاريخ را نمي بيند و
آنهم سقوط و فروپاشي امپراطوريهاست. اين
كتاب از نظر مدح هر آنچه از آن بوي كهنگي مي آيد و سالها پيش بشر آنها را بالا
آورده است شاهكار است. اين كتاب از “تغيير” در روند تاريخ متنفر است و مي گويد
اقليت حاكم بايد دست بهر خباثتي كه در تاريخ مي توان نظيرش را يافت بزند و “وضع
موجود” را حفظ كند. در ابتداي كتاب نقل قولي از يك فيلسوف اسپانيائي در سرزنش “تغيير”
و “گسست” مي آورد: “...تداوم يكي از حقوق
بشر است؛ در واقع تداوم تجلي گاه تمايز
ميان انسان از حيوان است.” (خوزه اورتگا اي گاست؛ 1941) و ايجاد گسست در تداوم
تاريخ دقيقا آن چيزي است كه طبقه پرولتاريا قصد آنرا دارد: پايان دادن به تاري
جوامع طبقاتي و ايجاد يك جهان كمونيستي. اين آن نظم نويني است كه پرولتاريا و
خلقهاي جهان بايد از درون جنگهاي انقلابي عليه امپرياليستها و مرتجعين، بدست آورند.
امپرياليسم آمريكا
بخاطر نيازهايش مجبور است دست به كارهائي بزند كه نتيجه اش سربلند كردن انقلابهاي
ضد امپرياليستي در گوشه و كنار امپراطوريش است. پرولتاريا و خلقهاي جهان بخصوص
خاورميانه و آسيا و خود آمريكا بايد بر سرعت تداركاتشان بيفزايند زيرا يكي از بزرگترين فرصتها براي سرنگوني سرمايه داري
جهاني در بخش بزرگي از جهان و برقراري سوسياليسم در افق و از لابلاي “فضاي مه آلود
جنگها” آشكار شده است. هيچ چيز غير از انقلابات سوسياليستي نمي تواند مردم جهان را
از جنايات دهشتناكي كه امپرياليسم آمريكا تدارك مي بيند نجات دهد.
ــــــــــــــــــــــــــــ
پاورقي
يك: در فصل اول نكات
جالب ديگري نيز موجود است. مثلا نويسنده به اين واقعيت كه قبل از جنگ جهاني دوم
كشورهاي غرب مانند انگليس به تقويت نظامي هيتلر عليه شوروي سوسياليستي پرداختند،
اعتراف مي كند. ميگوئيم “اعتراف ميكند” چون خط تبليغاتي امپرياليستهاي غربي براي
فريفتن عوام اين است كه “آهاي، قبل از جنگ جهاني دوم استالين با هيتلر قرارداد عدم
تخاصم بست و اين يكي از جنايات استالين است”. كه البته استالين هشيارانه و براي
خنثي كردن نقشه هاي پليد كشورهاي غربي كه مي خواستند هيتلر قبل از شروع جنگ با
انگليس و آمريكا و فرانسه اول به طرف شوروي سوسياليستي حمله كند، با هيتلر قرارداد
عدم تخاصم بست. و اين يكي از آن نقاطي در تاريخ است كه نويسنده را بسيار سوزانده
است. فصل اول كتاب ميگويد، “ما نه با دنيائي مدرن طرفيم و نه پست مدرن بلكه دنيا
همانست كه از چند هزار سال پيش به اين طرف بوده است... هميشه يك اقليتي بر گروه
هاي مردم حكومت كرده اند و اسمشان دولت است”. البته اين حقيقتي است. زيرا از زماني
كه جامعه بشري به طبقات تقسيم شد جهان تغيير نكرده است. جوامع بشري تنها اشكال ستم
و استثمار را عوض كرده اند: از برده داري، به فئودالي و سرمايه داري تبديل شده اند
اما در اساس بهره كشي فرد از فرد تغيير حاصل نشده است. از زمان تقسيم جامعه بشري
به طبقات، نهادي به نام “دولت” بوجودآمد كه در همه اشكال آن (از پادشاهي تا
دموكراسي) هيچ نبوده است مگر ديكتاتوري اقليت استثمارگر بر اكثريت مردم كاركن.