توده هاي
آزانيايي بايد قدرت را از پايين به چنگ آورند
آفريقاي جنوبي نگهبان عوض ميكند
به قلم: توبي روسانو
مقاله اي از مجله جهاني براي فتح شماره 28،
2002 www.sarbedaran.org\rim
انتخابات
آوريل 1994 در آفريقاي جنوبي با تقليدي پر سر و صدا از نهادهاي توخالي در غرب، به
اكثريت سياهپوست اجازه داد تا براي نخستين بار به پاي صندوقهاي راي بروند. آنچه كه
جرايد “برجسته ترين و پر بارترين گذار به دمكراسي در دوران معاصر” خواندند، در
حقيقت تحكيم دولت مستعمراتي آفريقاي جنوبي، دژ حاكميت استعمارگران سفيدپوست مورد
حمايت امپرياليستها، بود. دست بدست شدن برنامه ريزي شده رياست جمهوري و پارلمان از
“حزب ملي” به “كنگره ملي آفريقا” (ANC) با همكاري مشترك نماينده پيشين حاكميت سابق سفيدپوستان، انجام
يافت.
“آيا بالاخره آزاد شديم”؟؟ سياست برگزيدن
يك سياهپوست (نلسون ماندلا كه ساليان دراز
زنداني سياسي بود) به عنوان رئيس “حكومت اتحاد ملي” در سرزمين آپارتايد خبر از چند
و چون اين گذار دارد. اين گذار چيزي جز تثبيت بحران سياسي به بن بست رسيده نيست.
اين گذار قرار است با دادن مناصب ارشد سياسي به سياهپوستان، بخشي از جنبش ملي
سياهان را در اغلب عرصه هاي جامعه، در حاكميت مستعمراتي آفريقاي جنوبي وارد كند.
ايجاد
تحول در اين دولت مستعمراتي درگير در يك بن بست سياسي پر سابقه، كه شديدا توسط
امپرياليستهابه ويژه امپرياليستهاي آمريكايي هدايت و حمايت مالي ميشد، تلاشي از
جانب دول بزرگ سفيد و بخشي از طبقه استعمارگر مهاجر سفيد در بازسازي دولت كهن در
چارچوب پارامترهاي مشخص بود تا منافع ساختار مستعمراتيشان را دست نخورده باقي
بگذارند.
اين
امواج پي در پي مبارزه توده هاي آزانيايي (واژه اي كه سياهان اين كشور به جاي نام
مستعمراتي آفريقاي جنوبي بكار ميبرند) بود كه چاربند نظام آپارتايد را لرزاند و
حكام آفريقاي جنوبي و امپرياليستها را وادار ساخت تا براي وضعيتي كه ديگر از نظر
سياسي قابل تحمل نبود چاره جويي كنند. نه تشديد سركوب و اوجگيري كشتار سياهان
همپاي روند درازمدت مذاكراتي كه از 1990 آغاز شده بود توانست موج مبارزات توده اي
را فرو نشاند، و نه لغو برخي قوانين آپارتايد.
ما در
اين مقاله از واژه هاي آزانيايي و سياهپوستان براي نام بردن از اكثريت جمعيت (86
در صد) استفاده ميكنيم كه 30 ميليون آفريقايي الاصل، 5ر3 ميليون “رنگين پوست” (كه
گاهي چنين خوانده ميشوند)، و يك ميليون هندي الاصل را شامل ميشود. (آمار مهاجرين
سفيد داراي اصليت اروپايي حدود 5ر5 ميليون است.)
“كنگره ملي آفريقا” (ANC) هيچگاه براي رهايي واقعي مردم
نجنگيده است. اما هر وقت كه فرصتي بدست آورده، با تمام وجود خود را وقف سياست
بازيهاي بورژوا امپرياليستي كرده و چوب حراج سياسي به مردم زده است. ماندلا در
سخنراني انتخاباتيش چنين گفت: “گذشته را بايد فراموش كنيم. ما همه يك خلق هستيم و
سرنوشتمان مشترك است.” ANC
كه سازش و مصالحه ملي را تبليغ ميكند، در حقيقت مسئله مستعمراتي (مسئله ملت
آزانيايي و تفاوت ميان ستمگران و ستمديدگان) را حل شده تلقي ميكند.
ANC
فرصت ارزشمندي در اختيار طبقه حاكمه در كليت خود قرار داده تا همان شالوده سياسي ـ
اقتصادي نظام آپارتايد را حفظ و حتي تحكيم نمايد، در عين حال تنها برخي از
ويژگيهاي علنا وحشيانه حاكميت سفيد كه مبناي تبعيض نژادي بودند را ملغي ساخته است. ANC و طبقات بورژواي متوسط و خرده بورژوا
كه ANC بدانها متصل است، با
كمك به سازماندهي گذار به دمكراسي پارلماني و مشاركت در حاكميت، نهايت آمال خود را
نشان داده اند. اين نخبگان جديد سياه، جنبش ضد آپارتايد را تا سر حد امكان به
مجراي مجادله هاي پارلماني كشانده اند. آنها با ايجاد قشر متوسط سياه و حتي يك قشر
كوچك كمپرادور سياه كه در اين سيستم منافع داشته باشد و توده ها را بفريبد و يا بر
آنها لگام بزند، به در هم كوبيدن مقاومت پر جوش توده اي كمك خواهند كرد. اينهمه
قمار بزرگي بوده و هنوز هم هست. اما قماري است كه حكام آفريقاي جنوبي نميتوانند از
آن صرفنظر كنند.
بخشهايي
از مبارزه سياسي مردم در واقع بطور آگاهانه از روحيه پر خروشي كه در چند دهه گذشته
غالب بوده، به انحراف كشيده شد ـ روحيه آنهايي كه چيزي براي از دست دادن نداشتند؛
آنهايي كه ميگفتند “همه اش را و همين حالا ميخواهيم”. مبارزه توده هاي آزانيايي
هيچگاه در پي صاحب راي شدن در چارچوب ساختار ستمگرانه تحت سلطه سفيدپوستان نبوده
است. اين مبارزه در اعماق خشم و ابعاد راهش همواره كل نظام نژادپرست و استثماري به
ويژه مجريان استعمار را هدف تهاجم خود قرار داده بود. اين مبارزه بيان مقاومت
سوزان و ريشه دار مردم عليه ستمگران و عليه كليت اين شيوه زندگي بود و همواره از
ديدگاههاي تنگ رفرميستي و مسالمت آميز جنبشهاي رهائيبخش تثبيت شده ANC فراتر ميرفت.
رهبري
خرده بورژوازي و بورژوازي متوسط اين جنبشها، مثل ANC و “كنگره پان آفريكن” (PAC) بيش از پيش گوش خود را براي چانه
زدنهاي هيئت حاكمه سفيد تيز ميكرد و چشم خود را به روي ابعاد توان مبارزاتي توده
ها ميبست. اين رهبري تلاش داشت مبارزه توده اي را به مجرايي كه بعدا به “پروسه
مذاكره” معروف شد، بكشاند. قند در دل اين رهبري براي شركت در انتخابات بورژوا
امپرياليستي و نظام چند حزبي، مجلس موسسان، قانون اساسي نوع آمريكايي و غيره آب
شده بود. در عين حال، سعي ميكرد از مبارزه مردم به عنوان اهرم فشار در پروسه
مذاكره براي چانه زدن بر سر جنبش استفاده كند. اما مبارزه مردم از چارچوب موازين
آنها فراتر ميرفت و به قول برخيها، كشور را در وضعيت “خطرناك” قرار ميداد. به سازمانهاي
اپوزيسيون سياه فرصت كوتاه چهار ساله اي داده شد تا پايه هاي اجتماعي براي پيروزي
ظاهري سياهان را آماده
سازند. اين پايه اجتماعي خصلتا از همان آغاز ميبايست بر سر اين مسئله
تعيين كننده كه چه كسي واقعا قدرت سياسي را در دست دارد، سازش كند.
ليكن يك
پروسه ديگر نيز در جريان بود: تضادهاي شديد درون خود طبقه حاكمه سفيد و پايه
اجتماعيش اين روند سازش را تسريع ميكرد. برخي ضرورت اين سازش را احساس كردند و
برخي هم انگيزه سياسي خوبي برايش پيدا كردند (رهنمودهاي ميليونها دلاري از سوي
گردانندگان نظم نوين جهاني). رد پاي امپرياليستها در اين راه حل مسالمت آميز ديده
ميشد. عده اي هم از ميان پايه اجتماعي رژيم ارتجاعي سفيد به هيچوجه حاضر نبودند
زير بار شل شدن سرپنجه هاي حكومت و از دست رفتن هيچيك از امتيازاتي بروند كه به
دنياي مجزا و فارغ البال اكثريت سفيد موجوديت بخشيده بود.
اين
نيروهاي سياسي شوريدند و اتحادهاي نويني (منجمله با ناسيوناليستهاي ارتجاعي
سياهپوست مثل “حزب آزادي اينكاتا”) به وجود آوردند، تهديد به جنگ نژادي كردند، با
مصونيت تمام به كشتارهاي مكرر مبادرت ورزيدند، و فعالانه خشونت عليه توده هاي
“شهركهاي مجزا” و مناطق روستايي را دامن زدند تا اوضاع را براي برگزاري انتخابات
بي ثبات گردانند. اما اين توطئه در اغلب موارد طي اين دوره دست در دست خشونت كور و
شديدا خرابكارانه نيروهاي نظامي و امنيتي خود دولت پيش ميرفت: بين 13 تا 15 هزار آزانيايي طي پروسه تحكيم قرارداد
برگزاري انتخابات و استقرار آنچه كه رژيم و امپرياليستها با وقاحت تمام گذار
“مسالمت آميز” ميخوانند، كشته شدند.
بنابراين،
چيزي به نام شادماني و مسرت براي دستيابي به تفاهم در ميان نبود. بلكه رقابت بسيار
فشرده و سختي بود درون طبقات بورژوايي از ميان سلطه گران و تحت سلطه گان با هدف
مشترك به مسلخ كشاندن مبارزه توده ها و پي ريختن يك دولت نوسازي شده، از طريق
ديناميسمهاي پيچيده الزامي اين چنين روندي. ايجاد ائتلافهاي انتخاباتي از هر دو
نژاد، ترفند بزرگ اين شركاي نوين و نامتجانس در دولت بود. براه انداختن اين
ائتلافها محتاج خروارها دروغ و وعده، رشوه هاي كلان و “سرمايه گذاري” براي آينده،
تهديد و استفاده كامل از خود دستگاه مسلح دولت بود.
مقوله
“اتحاد ملي” كه خيلي هم در پي دفع ارواح پليد ايدئولوژيك برتري نژادي به عنوان
زمينه آپارتايد و اشكال اوليه حاكميت استعماري نيست. در عين حال كه تنها آشكارترين
تبارزات نژادپرستي را محدود ميكند، موجوديت همه گروهها را به رسميت ميشناسد. تقديس
“محافظت” از اقليت سفيد و حق مالكيتش (بر زمين، صنايع، ماليه و كشاورزي) از چنين
موضعي ناشي ميشود.
در سطح
افراد، قرار نيست هيچ سفيدپوست خوش نيت و خوب رفتاري از استخر و بساط تفريحي خصوصي
اش خلع يد شود؛ قرار نيست مناسبات ارباب ـ بردگي بر هم بخورد؛ قرار نيست حق
برخورداري از يك جهان اساسا ممتاز و مجزاي سفيد منحل شود.
بدين
ترتيب، نوعي آتش بس از دل پروسه انتخابات
سرهم بندي شد. اين كار توسط امتيازدادنها و زد و بندهاي آشكار، توسط
خودفروشي اكثريت رهبران اپوزيسيون سياهپوست و بيش از همه، توسط تداوم كشتار
سياهان، انجام پذير شد. اگرچه اين شراكت، مانع بروز خيزشي مهم در ميان توده هاي
آزانيايي شد و تا حدودي نيز جلوي نقشه هاي جناح راست براي بي ثبات كردن اوضاع را
گرفت، اما مبارزه توده اي همچنان بر رژيم و شرايط سركوبگرانه ضربه وارد مياورد. تو
گويي اين مبارزه چنين ندا ميداد كه دمكراسي دروغين بورژوايي اصلا نه مسئله جنبش
است و نه هدفش.
خشم
توده ها عليه كشتارهاي مداوم و بيشمار مردم توسط دولت، طي اين دوره به طور پراكنده
اما پر خروش و غالبا به دنبال تشييع جنازه ها و اعتراضات، فوران ميزد. به طور
مثال، پس از اينكه پليس و “اينكاتا” 49 نفر را در ماه ژوئن 1992 در
بوئيپاتونگ به قتل رساندند، جوانان خشمگين، دوكلارك را كه براي فرو نشاندن مسئله
به شهركشان آمده بود، بيرون كردند. مردم سخنراني ماندلا را در يك گردهمآيي در همان
ماه قطع كردند و خواست مسلح شدن را مطرح ساختند.
مبارزه
مردم براي زمين و عليه دست نشاندگان سياهپوستي كه شهركها را اداره ميكردند، در
بسياري مناطق از طريق اشغال ادارات و متشكل شدن براي ايجاد روستاهاي سابقشان براه
افتاد. آنها به زور از روستاهايشان خلع يد شده و در اين شهركها اسكان داده شده
بودند. همچنين به صورت توده اي از بازگشتهاي اجباري شبانه به شهركهايشان خودداري
كرده و عليه تخليه اردوگاههاي مسكوني مقاومت ميكردند. گزارش شده كه حدود 250 پليس
سياهپوست توسط جوانان مبارز كشته و خانه هاي 3000 نفرشان به آتش كشيده شدند. از
ميان 19 نفري كه كانديد انتخابات بودند، ANC 65 درصد آراء را به دست آورد و آراي 7 ايالت از 9 ايالت جديد را
به خود اختصاص داد. اين پيروزي اكثريت قاطعي را در قواي سه گانه قانون اساسي نصيب
ANC ميكرد، بدون اينكه
از قدرت كافي برخوردار باشد تا قانون اساسي را كاملا تغيير دهد. وقتيكه نوبت به
شمارش آرا
رسيد مشخص شد كه اين خطر (تغيير قانون اساسي ـ م) رفع شده است. “بوته له زي” رهبر
حزب آزادي اينكاتا در ناتال ظاهرا توانست صندوقهاي انتخاباتي را با تقلب از آراء
خود پر كند و با بدست آوردن 10 درصد آراء به پارلمان راه يابد ـ همان قول و قراري
كه پيش از انتخابات گرفته بود. “حزب ملي” (كه آپارتايد را به طور رسمي در 1948
برقرار ساخته و به مدت 46 سال دولت را در دست داشت) كارزار انتخاباتي خود در كيپ
تاون را بر مبناي ترساندن مردم قرار داده و تبليغ ميكرد كه ANC بسياري مشاغل را از چنگ آنها در خواهد
آورد. بدين ترتيب اين حزب توانست بخش اعظم از آرا “رنگين پوستان” را بدست آورد و
تعداد قابل توجهي مناصب كليدي معين در كابينه ملي جديد (منجمله معاونت دوم رياست
جمهوري) را از آن خود سازد.
نتيجه
نهايي مسابقه : طبقه حاكمه و امپرياليستها يك ـ مردم آزانيا صفر. نيروها و رهبران
سياسي با رنگ پوستهاي متفاوتي در قدرت سياسي “شريك” شده و رنگ طبقه حاكمه را كمي
تيره كردند. ليكن اين طبقه حاكمه نوين، ستمديدگان را نمايندگي نميكند.
بعلاوه،
هيولا هنوز هم نفس ميكشد. حاكميت استعماري آفريقاي جنوبي برخي ويژگيهاي ناهنجار
خود را كنار نهاده و به نظر برخي متفاوت ميايد. اما اين حاكميت براي توده هاي
آزانيايي (و پرولتارياي آگاه جهان) كماكان مهيب و كريه است. از همه مهمتر،
بنيادهاي اين نظام همچنان دست نخورده باقي مانده اند. انتخابات نتوانسته در
مناسبات اجتماعي شديدا استثماري و استعماري كه شالوده دستگاه سياسي آپارتايد را
تشكيل ميدهند تغييري ايجاد كند. اين مناسبات حتي ممكن است براي خفه كردن بيش از
پيش اكثريت آزانياييها مستحكمتر هم شده باشد. قطب بندي ميان طبقات اجتماعي در
آفريقاي جنوبي به احتمال زياد تشديد خواهد يافت. سرمايه داران مهاجر اروپايي و دول
خارجي به يكي از مقاصد اصلي انتخابات چنين اشاره ميكنند: “آفريقاي جنوبي را براي
سرمايه گذاري خارجي ايمن كرده ايم”. با اين وجود، اكثريت آزانياييهاي واجد شرايط به دلايل
گوناگون به پاي صندوقهاي راي رفتند. جاي شگفتي نيست. زيرا براي نخستين بار بود كه
به چنين حقي دست مي يافتند. به مفهومي، راي آنها راي به خاتمه آپارتايد بود. مبارزه شان رژيم مستعمراتي
را وادار ساخته بود به عقب نشينيهاي سياسي عمده اي دست بزند و انتخابات آزاد
برگزار كند. مردم هم اين نكته را دريافته و در ابعاد گسترده به پاي صندوقهاي راي
رفتند. آخر اعلام شده بود كه مردم با راي خود “آزاد” خواهند شد. بسياري اينرا باور
كردند.
همانگونه
كه خوانندگان جهاني براي فتح از آزانيا در نامه هاي خود متذكر شده اند تبليغ راي
دادن با دقت بسيار پيش برده شده بود و راي دادن “اعتبار” به حساب ميامد. برخي كه
دستشان از رسانه هاي گروهي كوتاه بود و يا از شهرها دور بودند چنين ميپنداشتند كه
حالا ديگر سياهپوستان ثروتمند ميشوند و سفيدپوستان فقير. بعلاوه برخي از سر واهمه
مجبور به راي دادن شدند زيرا شناسنامه هايشان مهر ميخورد. پيروزي ANC از قبل سازمان داده شده بود و قطعي
بود. بنابراين نبايد تعجب كرد كه اكثريت آزانياييها به كانديداي سياه راي
ميدادند.
عامل
مهم ديگر اين است كه پايه مادي اين مسئله وجود دارد كه آزانياييها به دنبال
راههايي بگردند و براي راههايي مبارزه كنند كه اندكي از فشار بينهايت شديد ستم ملي
و نيمه فئودالي وارده بر ايشان بكاهد. پايان دادن به ممنوعيت كامل از مشاركت سياسي
در جامعه و نيز محروميت از پايه اي ترين حقوق انساني ـ از دسترسي به تسهيلات رفاه
عمومي گرفته تا آزادي مسافرت در كشور خودشان ـ انگيزه اي قوي براي راي دادن بود. ANC همچنين وعده داد كه ساير جوانب زندگي
مردم، منجمله در زمينه مهمترين خواسته دمكراتيك مردم، يعني رسميت يافتن حق شهرونديشان
نيز تغيير خواهد كرد.
واقعيت
اين است كه اقليت چشمگيري نيز در انتخابات شركت نكردند. آنها نميخواستند كاري به
كار انتخاب رهبر بعدي همين نظام سركوبگر داشته باشند. سياهپوستان طبقه متوسط كه
غالبا در تلويزيون مصاحبه ميشدند در مورد مزاياي آزادي نوبنياد داد سخن ميدادند.
اما توده هاي تحتاني و جوانان شهركها برخورد واقعي تري به مسئله نشان ميداند. يك
زن جوان به يكي از خبرنگاران چنين گفت: “سه ماه بهشان وقت ميدهم. بعد دوباره
اعتراضاتم را شروع ميكنم.” يك انقلابي آزانيايي در نامه اش به جهاني براي فتح
نوشت: “... من فكر ميكنم خوب شد كه انتخابات انجام شد. چون مبارزات از مجراي
مبارزه براي كسب قدرت به مجراي خواست انجام انتخابات منحرف شده بود. حالا نارهبران
در پارلمان جاي گرفته اند و توده ها هم انتظارات فراوان دارند ـ خواست زمين، كاهش
مالياتها، مسكن، آموزش و بهداشت مجاني. بيش از همه، مردم انتظار دارند كه اقليتها
از مناصب كليدي ممتاز كنار نهاده شوند، زمينداران از كشتزارهاي وسيع اشغالي خود
بيرون رانده شوند، ارتش و پليس ديگر نبايد آزارشان دهد و به زندان بيفكند، چون
دولت ANC بر سر كار است. وقتي
دريابند كه اينها همه خواب و خيال است، دوباره به مبارزه روي خواهند آورد.”
اين
انتخابات مشخص براي امپرياليستها خيلي مهم بود. الگوي مهمي بود براي تخفيف تخاصمات
و برقراري ثبات در مناطقي از نظم نوين جهاني شان، از فلسطين گرفته تا هائيتي و
ايرلند جنوبي و غيره. زيرا اگر خشم انقلابي توده ها در مناطقي نظير آفريقاي جنوبي
كه تنشهاي اجتماعي شديد موجود است را بتواند حتي به طور موقت مهار زده و در مجراي حمايت منفعلانه از حكومت “چند نژادي” در
راس همان نظام موجود منحرف سازد، اين موفقيتي بزرگ هرچند موقتي براي آنها به حساب
ميايد.
دول
غربي خروارها درود و ثنا نثار ماندلا و دوكلارك كردند كه از قرار توانسته بودند
“برنامه صلح” قدرت سياسي “مشترك” سياه و سفيد را كه امپرياليستها مدتها بود
برايشان تدارك ديده و تبليغ كرده بودند، به طرز “معجزه آسايي” به اجرا گذارند. به
هر صورت، مشكل اساسي اين پيشوايان توهم پراكني و دوره گردان دمكراسي (كه چنين ژست
ميگرفتند كه با نهادن فرصت در اختيار آفريقاي جنوبي ها كه به ايشان راي دهند گلي
به سر بشريت زده اند) اينست كه اگرچه به واسطه جلوگيري از انفجار اوضاع انقلابي
براي خود فرصت خريده اند، اما در نهايت آنچه كه عرضه ميكنند صرفا توهم است. آنها
براي توده هاي آزانيايي فقط و فقط تداوم
بيش از پيش همان استثمار، سركوب و برتري نژادي ريشه دار سفيد را به ارمغان
ميآورند.
1
ـ كنار گذاشتن ساختار سياسي آپارتايد
و برگزاري انتخابات در چارچوب مستعمراتي
اين كار
چگونه ممكن شد؟ براي كنار گذاشتن ساختار سياسي آپارتايد علني دو دليل اساسي و
مرتبط بهم در مورد موقعيت طبقه حاكمه و امپرياليستها وجود داشت. نخست اينكه، يك
پايه طبقاتي و نيروهاي سياسي سازمان يافته اي ميان اكثريت ستمديدگان سياهپوست وجود
داشت. بر مبناي اين پايه طبقاتي و نيروهاي سياسي بود كه جنبش براي دمكراسي
انتخاباتي و مشاركت سياهپوستان در دولت
براه افتاد.
دوم
اينكه، تغييرات مهم در اوضاع بين المللي در كليت خود، بر بستر بي ثباتي پايان
ناپذير به توافق رسيدن استعمارگران مهاجر و دول غربي در پايان دادن بدان، بازسازي
“مسالمت آميز” دولت كهن تحت حمايت امپرياليستها را تسهيل كرد.
دستگاه
حاكمه آپارتايد هيچگاه نتوانسته بود از ضايعات ناشي از خيزشهاي 1984 و 85 بهبودي
حاصل كند و هر تاكتيكي آغاز ميكرد باعث شورشهاي بيشتر ميشد. اوضاع سياسي اگرچه
هنوز قابل كنترل بود، اما به مرحله خطرناكي رسيده بود.
در اين
زمان ديگر رژيم مستعمراتي لغو برخي قوانين رسمي آپارتايد را آغاز كرده بود ـ مثل
“قانون مكانهاي مجزا”ي سال 1953 كه تفريحگاههاي ساحلي، استخرها، كتابخانه ها و
تقريبا تمامي اماكن “عمومي” سفيدپوستان را جدا ميكرد و “قانون محله هاي مجزا” كه
دنياي مجزايي براي سفيدپوستان تامين ميكرد. مقامات محلي سفيدپوست در مناطق بيرون
شهري با افزايش نرخ استفاده از اماكن عمومي، عملا سياهپوستان را كه قادر به پرداخت
اين هزينه نبودند از اين مكانها دور نگه ميداشت. سيستم وقيح تقسيم بندي بر مبناي
نژاد هم منسوخ شده بود. حتي شهركهاي مجزاي سياهپوست نشين هم آغاز به فرو ريختن
كرده بودند.
وقتي كه
دوكلارك در فوريه 1990 ماندلا و برخي ديگر از زندانيان قديمي را آزاد ساخت، مشخص
شد كه مذاكراتي مخفي در جريان بوده است. ممنوعيت تشكيلاتهاي سياسي سياهان لغو شد.
مبارزه توده ها دوباره اوج گرفت و به هراس دولت مستعمراتي از آينده دامن زد. برخي
سرمايه گذاران از بيم آينده و خشونتهاي جاري كشور را ترك كردند. اين ديناميسم
مبارزه طبقاتي با ادغام در عملكرد خود سيستم بر اين گفته ماركس صحه نهاد كه
“ابزارها از طريق انسانها سخن ميگويند” ـ مناسبات اجتماعي شديدا عقب افتاده در
آفريقاي جنوبي و ساختارهاي سياسي كهنه بر نيروهاي مولده فشار ميآورد. بايد راهي
باز ميشد. طبقه حاكمه بحراني، منافع خود را كاملا در تعقيب آن استراتژي ديد كه بتواند يك “تغيير” با برنامه را تحت هدايت خويش به
اجراء گذارد.
پايه طبقاتي جنبش اصلاحات بورژواـ دمكراتيك
ميان ستمديدگان
وقتي كه
طبقه حاكمه به طور اساسي به جمعبندي رسيد، توانست عوامل دروني را براي پيشبرد آنچه
كه خود “راه حل دمكراتيك” ميخواند، به نفع خود به كار گيرد.
مهمترين
عامل در اين راستا، وجود يك قشر بورژوا و خرده بورژواي كوچك سياهپوست و قرار داشتن
برخي از آنها در رهبري جنبش رهائيبخش ملي، بسياري گروههاي سياسي، اتحاديه هاي
كارگري متعدد و طيف وسيعي از تشكيلاتهاي محله اي بود.
اگر چه
اينها آن اقشاري نبودند كه بيش از همه رنج و مشقت ناشي از آپارتايد را متحمل شوند،
ليكن به خاطر نژادشان رسما و عملا از سيستم سياسي و اكثر عرصه هاي شيوه زندگي نوع
اروپايي سفيدپوستان بيرون مانده بودند. در عين حال، ستمگري ملي شديد آپارتايد
بسياري از اين اقشار به ويژه خرده بورژوازي را در تماس مستقيم با مردم و فلاكتشان،
مبارزه روزمره شان و وحشيگري اعمال شده بر ايشان قرار ميداد. راه رفرمهاي بورژوا
دمكراتيك به عنوان راه ميانبر به كسب قدرت سياسي براي بسياري از نيروهاي اين اقشار
جاذبه يافت. در حقيقت، اين راه به برخي از آنها اين امكان را ميداد تا از سلسله
مراتب اجتماعي بالا روند.
در عين
حال، يك قشر خرده بورژوازي شهري نسبتا متوسط
در آفريقاي جنوبي بوجود آمده است كه شامل بخشهاي كارمندي، از كاركنان
حكومتي و چند استاد دانشگاه و برنامه ريزان كامپيوتر گرفته تا وكيلان، دكتران،
صاحبان كسبهاي كوچك، آموزگاران، روزنامه نگاران و گردانندگان برنامه هاي راديويي و
تلويزيوني و غيره از بين سياهان است.
برخي از
صاحبان مشاغل حرفه اي موقعيت بهتري دارند و بهمراه تعداد اندكي مديران شركتها يا
اعضاي هيئت مديره هاي شركتها، پايه هاي واقعي اما ضعيف بورژوازي كمپرادور سياه
دستگاه دولتي جديد را تشكيل ميدهند. مجله بورژواي سياهان آمريكا به نام EBONY ويژه پايان يافتن “استعمار مستقيم در
آفريقا” با برخي از آنها مصاحبه كرده است. افتخار همه شان به اينست كه “موفق شديم.
ديگر محتاج درگاه كسي نيستيم.” اينها اميدوارند كه ماندلا دروازه هايي را كه سالها
برويشان بسته بود بگشايد، ثروت و مكنت اندكي متوازن تر تقسيم شود و انحصارگري تنها
مختص تعداد اندك نباشد. خواستشان اينست كه “قدرت” به مشاغل و زندگي شخصيشان “راه
يابد”. برنامه شان اينست: ايجاد طبقه متوسط سياهپوست از طريق “قدرت بخشي اقتصادي
به سياهان”، رشد كسب و كارهاي كوچك، اخذ سرمايه و وامهاي بانكي كه تاكنون ممكن
نبوده، قطعه قطعه
كردن بنگاههاي بزرگ از طريق گذراندن قوانين عليه كارتلها و تراستها، و ترغيب آن دسته از
سرمايه گذاران خارجي كه سياستهاي “مترقي” نسبت به سياهپوستاني كه خواهان بالا رفتن
مدارج ترقي اند، دارند!
طبقه مهاجر
سفيد و امپرياليستها تلاش دارند از شوق اين اقشار درون طبقات تحت سلطه براي
پشتيباني از ژست رفرمها و عدالت اجتماعي نيم بند خود استفاده كنند. آنها به ويژه
سعي كرده اند رهبران جنبش رهائيبخش ملي عليه حاكميت سياسي خود را بخرند. چيزي كه
روي آن حساب باز كرده اند، توانايي اين نيروها است ـ توانايي در كشاندن مبارزات
توده ها به مجراي پروسه فلج كننده فوق الذكر و توانايي در دامن زدن به اين توهم در
ميان توده ها كه از قرار ميتوان بدون مبارزه انقلابي به تحول دست يافت. خلاص شدن
از دست مبارزه انقلابي براي آنها بسيار مهم بود، چرا كه اين مبارزه مدتهاي مديد
خار چشم نظام سلطه گر بوده و تنها يك هدف را آماج حمله خود قرار داده بود: اقليت
حاكمه مستعمراتي سفيد.
معمولا
بخش مهمي از اين طبقات بورژوا و خرده بورژواي عمدتا شهري ملل تحت ستم را روشنفكران
تشكيل ميدهند. اين در حالي است كه مبارزه خود توده ها همواره عليه اين نظام موضع
داشته است. خطوط متفاوتي ميان بخشي از اين طبقات سالها است كه بر بستر مبارزه توده
ها عليه نظام، در پي رهبري طيفي از فعاليتهاي رفرميستي و ناسيوناليستي بوده است.
آنچه كه جديد است اينست كه اين فعاليتها كه قبلا به طور رسمي غير قانوني بودند،
قانوني شده و همپاي برنامه هاي رفرميستي خود دولت ترغيب ميشوند.
ضربه واقعي دشمن عبارت بود از بكارگيري استراتژي
متحد كردن اين نيروهاي اپوزيسيون آزانيايي درون يك موج سياسي “شفابخش” و همگاني تا
مبلغ مذاكره و مصالحه با ستمگران ميان همقطارانشان باشند. اين روند، تفاوتهاي
تاريخي ـ سياسي اين گروهها را به حداقل ميرساند و در چارچوب نقشه هاي امپرياليستها
و استعمار گران به معناي جمع شدن اكثريت آنها زير پرچم انتخاباتي ANC بود. اين تجمع ضرورتا نه تشكيلاتي
بلكه سياسي بود. بخشا بهمين دليل بود كه ANC در تقابل با ساير كانديداهاي سياهپوست
توانست بخش اعظم آراء را بدست آورد.
به نفع
طرحهاي اصلاحات حكام مستعمراتي بود كه اين نيروهاي بورژوا و خرده بورژواي سياه
بتوانند تعداد كافي تحصيلكرده براي پيشبرد و نيز ريزه كاريهاي سياسي تهيه برنامه
اي جديد در همكاري و مشاورت با نمايندگان سرمايه داران و هيئت حاكمه در رابطه با
مسائل آينده را تامين كنند ـ عليرغم اينكه طبقه حاكمه بشكل راسيستي خلاف اين حرافي ميكرد.
محتواي
واقعي اين رفرم امپرياليستي چيست؟ از مزخرفات “دمكراسي چند نژادي” با “حاكميت
اكثريت سياهپوست” كه بگذريم، اين راه نشانگر تعديلات در حاكميت سياسي دشمن بر
اكثريت است، كه چند رفرم از بالا و از سوي طبقه حاكمه را در بر گرفته و انرژي توده
ها را در راه حفظ نظام به هدر ميدهد. اين راه عليرغم اينكه هميشه به عنوان راه
ساده تر و سريعتر به سوي تغيير و تحول تبليغ شده است، اما در حقيقت راهي پر رنج و
طولاني است كه در آن منافع اساسي توده ها تماما به حراج گذاشته شده و حتي توانايي
آنها در كسب مطالبات مهم بورژوايي نيز وجه المصالحه قرار ميگيرد.
اين راه
هيچ نقطه مشتركي با راه حل پرولتري دمكراسي نوين ندارد. تحت دمكراسي نوين توده ها
بسيج ميشوند تا با قهر انقلابي به تغيير جامعه
و ريشه كن كردن نظام مستعمراتي و
نيمه فئودالي از پائين به بالا بپردازند. اتفاقا اين راه از نظر تاريخي حتي، كوتاه
ترين راه نيل به حقوق مهم بورژوايي است ـ به ويژه حق زمين. در عين حال تنها راه
آماده ساختن زمينه براي پيشروي به سوي انقلاب سوسياليستي و بازسازي كامل جامعه در
جهت تامين منافع توده هاي زحمتكش نيز هست.
كنگره ملي آفريقا
به
معنايي اصول اوليه استراتژي ANC (سرنگون نكردن طبقه حاكمه) همواره مشتمل بوده بر اتحاد با
نيروهاي ليبرال و “دمكرات” تحت رهبري ANC كه نهايتا ميبايست “حزب ملي” را وادار به پذيرفتن انتخابات
ميكرد. اين استراتژي بسيار خوب با سناريوي خود امپرياليستها بر بستر نظم نوين
جهاني در شرايط ناپديد شدن رقيب روسي هم جور در ميامد. تو گويي اين استراتژي،
خواست خود آنها از ANC
بوده است. في الواقع پس از آنكه ANC حكومت جديد را تشكيل داد، طبقه حاكمه آفريقاي جنوبي در كليت خود
نسخه سازشكارانه تر همان برنامه ANC را كه براي “ائتلاف ملي” مناسب بود، برگرفت.
سه و نيم
دهه پيش از استقرار رسمي آپارتايد، شهركهاي فقير مختص سياهپوستان كه اكثريت جمعيت
كشور را در خود جاي ميدادند، در مناطق بسيار محدودي از كشور شكل گرفتند. اين مناطق
به عنوان مراكز تامين كار ارزان در خدمت
طبقه حاكمه مستعمراتي، اكثريت سياهپوست را در خود جاي ميداد. اگر چه ANC همواره به روشنفكران شهري سياهپوست
اتكاء داشت اما اعتراضات قشر ممتاز و تحصيلكرده سياهپوست عليه بيعدالتيهاي دولت
آنگلو ـ بوئر كه پس از جنگ توسط استعمارگران انگليسي و هلندي بوجود آمد را
سازماندهي ميكرد. در حقيقت ANC در ابتداي كار حتي هيئتهايي به نمايندگي از سوي مليتهاي آفريقاي
جنوبي به دادخواهي به انگلستان ميفرستاد.
حزب
كمونيست (رويزيونيست) آفريقاي جنوبي (SCAP) در ابتدا با درخواست كمينترن مبني بر ايجاد يك كشور مستقل براي
بوميان مخالفت كرد، اما بعد در 1928 آنرا به صورت منفعل بكار گرفت. اگرچه ANC اكثر پرگويي هاي خود در مورد رهايي
ملي را به ويژه پس از ائتلاف با اين حزب در 1921 آغاز كرد، ليكن همواره نيرويي
محافظه كار در جنبش رهائيبخش بوده و همواره بخش اصلي پلاتفرم اش را سهيم شدن در
قدرت با مستعمره گران سفيد تشكيل ميداده است (البته از موضع پشتگرمي روسها). ANC هميشه معتقد بوده كه مشكل آزانيا نه
سلطه امپرياليسم بلكه فقدان دمكراسي بورژوايي و عدم حاكميت اكثريت بوده است.
كارزارهاي
دفاع توده اي و نافرماني عمومي با برخي عمليات مسلحانه پراكنده ANC همراه بود و از اين اعمال بعنوان
ابزار فشار بر رژيم استفاده ميشد. ANC هيچگاه برنامه انقلابي و استراتژي بسيج توده اي براي سرنگون
ساختن طبقه حاكمه مستعمراتي آفريقاي جنوبي و ريشه كن ساختن نظامي كه بستر رشد اين
طبقه بود را نداشت؛ مكررا انقلابي ترين عناصر را منفرد ميكرد، زيرا مسئله ملي را
اساسا به كنار نهاده بود. اين كارها به نوبه خود به رفرميسم اش ميافزود. “منشور
آزادي” اش به طور مثال، مبارزه ملي را در درياي مفاهيمي كه از “قانون اساسي
آمريكا” كپيه كرده بود، غرق ميكرد ـ “آفريقاي جنوبي متعلق به همه كساني است كه در
آن زندگي ميكنند، چه سفيد چه سياه ...” و تحت تاثير SCAP كه بازسازي شده بود، “راه مسالمت آميز
گذار به سوسياليسم” را نيز تبليغ ميكرد. اينها باعث شد كه ناسيوناليستهاي انقلابي آزانيايي از ANC ببرند و با تشكيل PAC به سوي مخالفت راديكالتر عليه نظام
روي آورند.
اگرچه ANC همواره از حمايت دول غربي به ويژه
حكومتهاي سوسيال دمكرات اروپايي كه وانمود به سانسور رژيم آپارتايد ميكردند
برخوردار بود، اما تكيه اصليش بر سوسيال امپرياليسم شوروي براي دريافت حمايت
سياسي، نظامي و مالي بود. شورويها از 1960 تا 1980 تلاش داشتند تا با خلق افكار
عمومي گسترده در سطح بين المللي، ANC و SCAP
را مطرح ساخته و بدان مشروعيت بخشند. براي اينكار مبالغ گزافي صرف برگزاري
كنفرانسهاي بين المللي و مطبوعاتي و گردهمايي هاي گسترده ميكردند. سقوط رويزيونيسم
نوع روسي و تكه پاره شدن اروپاي شرقي، رهبران ANC و SCAP را ابتدا پا در هوا كرد و سپس با سر
به دامان پر مهر و عتاب امپرياليستهاي غربي افكند. غرب، به ويژه آمريكا همواره روي
ANC به عنوان يك
آلترناتيو حساب ميكرد. آنها تجارب زيادي در اين عرصه داشتند ـ از استراتژي دخالت
مستقيم سازمان سيا و ساير نيروهاي امنيتي براي بي ثبات و ايزوله كردن و از بين
بردن نيروهاي راديكال گرفته تا “همكاري” با نيروهاي سياسي ميانه رو و سر به زير
كردنشان.
ANCهيچگاه كمكهاي غربي ها را رد نكرد. اما
شورويها مواظب بودند كه اين كمكها اكثرا از مجراي جنبشهاي ضد آپارتايد، سازمانهاي
غير حكومتي (NGO)
و صندوقهاي خيريه ريز و درشت وابسته به امپرياليستها داده شوند تا اينكه مستقيما
از حسابهاي بانكي مرتجعين كله گنده اي بيرون بيايند كه پايه هاي ANC
با آنها مخالف بودند. وقتيكه تئوريسينهاي SCAP كه افسار ANC را در دست داشتند رديه هاي خود را
عليه استالين و سپس گرباچف نوشتند، راه براي امپرياليستهاي آمريكايي باز شد تا
تمام سهام سياسي كمپاني ماندلا ـ دوكلارك را كه در حقيقت خود تاسيس كرده بودند،
بخرند.
آمريكا
ميليونها دلار به صورت كمكهاي ويژه به همراه مشاورين و “متخصصين غير حكومتي” براي
آموزش شيوه هاي “مذاكره” و “خودنمايي” به گروههاي اپوزيسيون و بزك كردن چهره مشكوك
“حزب ملي”، به آفريقاي جنوبي سرازير كرد. در عين حال، “بوئر”هاي سخت سر و
انتقامجوي درون محافل حاكمه را سيخونك ميزد تا به كارزار انتخابات چند نژادي شان
بپيوندد. آنها توانستند عشق بي شائبه اي براي دمكراسي بورژوايي در دل رسواترين
مستبدين مستعمراتي بيفكنند. دوكلارك و شركا كه مذاكرات را به پيش ميبردند در عين
حال در متحد كردن پايه اجتماعي خود تلاش داشتند. ماندلا و “رفقا” هم پايه هاي
اجتماعي خود را براي جان بخشيدن به اين پروسه به صف ميكردند.
براي
تحرك بخشيدن به اين استراتژي در ميان گروههاي اپوزيسيون، ائتلاف هايي ايجاد شد تا
يك جبهه وسيع در برابر “حزب ملي” و ساير نيروهاي سياسي هيئت حاكمه بوجود آورند. ANC در مركز اين ائتلاف ها قرار داشت. ANC كه در شورش سووتو در 1976 نقشي ضعيف و
منفعل داشت و حتي در خيزشهاي دهه هشتاد نيز تا حدودي ضعيف عمل ميكرد، به استراتژي
“مذاكره” امپرياليستها و مستعمره گران رو آورد، قانونيت يافت و جايگاهي رسمي به
عنوان نيروي اپوزيسيون “مشروع” براي جمع و جور كردن پايه اجتماعي لازم جهت تقويت
يك جنبش رفرميستي منسجمتر، به عهده گرفت. (اما اين هم باعث نشد كه آماج سركوب شديد
حكومت پيش از دوره انتخابات واقع نشود.)
پس از
آزادي ماندلا از زندان در 1990 و اعلام خواست برگزاري انتخابات براي مجلس موسسان
(متشكل از نمايندگان همه نژادها)، ANC تظاهراتها و اعتصابهاي توده اي گسترده اي عليه رژيم و شرايط غير
قابل تحمل اجتماعي براه انداخت. در تمام موارد هم از مردم ميخواست كه آرام باشند و
يا به اعتصاب خود پايان دهند. (لطيفه اي در مورد دنباله روي افتضاح ANC از توده ها بر سر زبانها افتاده بود:
پس از اينكه مبارزات توده ها شهركهاي سياهپوست نشين را از كنترل خارج كرد، ANC اين شعار را مطرح ساخت كه “شهركها را
از كنترل خارج كنيد!”)
كادرهاي
ANC با جديت تمام دست در
دست دوكلارك دادند تا هر اندازه كه ميتوانند تعداد بيشتري از سازمانهاي اپوزيسيون
را درون پروسه مذاكره بكشانند ـ از رقباي پر نفوذي همچون PAC گرفته تا گروههاي كم اشتياق تر نظير AZAPO (سازمان مردم آزانيا) و گروه وابسته
اش به نام BCM
(جنبش آگاهي سياهان)، و نيروهاي كوچكتر. اما اين روند، يكدست و يكنواخت پيش نرفت،
زيرا بدنه اين گروهها با اين خيانت مخالفت ميكردند. اين مخالفت در برخي موارد به
انشعاب و يا ايجاد تشكيلاتهاي فرعي از سازمانهاي مادر مي انجاميد.
“كنگره پان آفريكنيست” (PAC) شديدا دچار انشعاب شد. رهبري مركزي
ابتدا كوشيد كادرهاي منطقه اي و محلي اش را تحت عنوان طفره رفتن از سازش با دولت
سفيد (كه PAC
همواره با آن در تقابل قرار داشت) اخراج كند. PAC طي بهار 1993 به تعدادي عمليات سياسي
مسلحانه دست زد. رژيم هم در مقابل با تهاجم افسار گسيخته به كل آن تشكيلات (و
شبيخون به دفاتر و دستگيري رهبران) توانست به هدف خود مبني بر كشاندن رهبران اين
تشكيلات به درون پروسه مذاكره دست يابد.
اگرچه ANC صرفا با هدف اعمال فشار بر رژيم سفيد
به عمليات پراكنده مسلحانه دست زده بود اما بالاخره تعطيل مبارزه مسلحانه در ماه
اوت 1992 ثابت كرد كه نقطه عطفي كليدي بوقوع پيوسته است. اين مسئله از دو زاويه
مطرح ميباشد: اولا، از زاويه آن گروه توده هايي كه به راه رفرم سازشكارانه كشيده
شده اند و ثانيا، از زاويه رژيم مستعمراتي و امپرياليستها كه بالاخره رضايت دادند.
AZAPLA (ارتش
رهائيخش مردم آزانيا) كه شاخه نظامي PAC بود نيز از روش پيروي كرده و در ژانويه 1994 مبارزه مسلحانه را
براي يك دوره ده ساله تعطيل اعلام نمود و در عوض “جنگ عليه سرمايه داري” را در
دستور كار خود قرار داد!
براي
نخستين بار پس از نافرمانيهاي توده اي دهه پنجاه، پايه هاي توده اي ANC رشد كرد زيرا به عنوان مهره اصلي جنبش
اپوزيسيون سياه شناخته شده بود. اما اين پايه توده اي در عين حال به شاخه هاي
فراوان تقسيم ميشد زيرا خط ANC هر چه بيشتر و علني تر با رژيم سفيد سازشكارانه برخورد ميكرد و
به وسيعترين مشاركت ممكن در اين خيانت دامن ميزد. در حاليكه بسياري از مردم كه
ميخواستند سياهان در اين مبارزه بالاخره به چيزي دست بيابند در آن شركت ميكردند،
برخي ديگر عليه اين شيوه مبارزه به شورش برخاستند، آنها شاخه هاي محلي ANC خود را تشكيل داده و برنامه هاي خود
را به پيش ميبردند و يا چشم براه پيوستن گروههاي ديگر به خود مينشستند و غيره.
به طور
خلاصه، استراتژي ANC
عبارت بود از فشار وارد آوردن بر رژيم براي گرفتن برخي امتيازات از مهاجران سفيد و
ايجاد تحولاتي چند از طريق اصلاحات در چارچوب همان نظام مستعمراتي كه خود به
اصطلاح با آن مخالف بودند. با تشديد برخي تضادها به ويژه گسترش بحران سياسي و
پوسيدگي ساختار دولت نژادپرست كهن، دست در دست تحولاتي عظيم در اوضاع جهاني، ANC به عنوان مفيدترين آلترناتيو مقبول
نظر طبقه حاكمه آفريقاي جنوبي و امپرياليستها قرار گرفت. در عين حال، عمدتا اين
ماهيت طبقاتي رهبران جنبش بود كه اين “توافق” را امكانپذير ساخت.
منافع امپرياليستها در تثبيت اوضاع در
آفريقاي جنوبي
همانگونه
كه سقوط بلوك شرق عاملي شد براي اينكه ANC با گرايش به غرب رشد كند، همين اوضاع بين المللي به آمريكا نيز
كمك كرد تا شرايط بغرنج درازمدت آفريقاي جنوبي را در جهت منافع خود حل كند.
همانگونه
كه ديديم، امپرياليستها از اين فرصت نهايت استفاده را بردند. هم نيروهاي درون ANC را آرايش داده و حمايت كردند، و هم
بخشي از طبقه حاكمه آفريقاي جنوبي را به گردن نهادن و حتي هدايت گذار از ديكتاتوري
مستعمراتي به ديكتاتوري اندكي متفاوت تر و تركيبي از مستعمره گران سفيد و
كمپرادورهاي نوين سياه، راضي كردند.
(تبديل ماندلا و طبقه كمپرادور كوچكش درون
اين دستگاه دولتي كاملا مستعمراتي به يك نماينده “نيمه” يا “نو” مستعمره به معناي
فراتر رفتن از توانايي هاي ايشان در ايجاد تحولات سياسي است. در حقيقت بايد گفت كه
اين تعديلات در دستگاه دولت تنها ميتواند شكل بزك حاكميت مستعمراتي را به خود
بگيرد. در اين برهه از زمان كه طبقه مسلح كمپرادور مستعمره گر سفيد هنوز هسته
مركزي دولت را تشكيل ميدهد، شانس زيادي وجود ندارد كه امپرياليستها اهرمهاي قدرت
را به دست بورژوازي سياه دهند و اين دولت را به يك دولت نئوكلنياليستي سياه تبديل
كنند.)
متعاقب
سقوط رقيب سوسيال امپرياليست اش، آمريكا ياوه گويي هاي زيادي در باره صلح و همكاري
را بدرقه راه “نظم نوين جهاني”اش كرد ـ خود اين سقوط نشانه بحران شديد درون كل
نظام امپرياليستي بود كه شوروي (و نيز آمريكا) از ستونهاي اصليش بودند.
سياستي
كه آنها در بازسازي امپراتوريشان در پيش گرفته اند عبارت است از انجام باصطلاح
ماموريتهاي انساندوستانه و نشاندن
“دمكراسي” به جاي ديكتاتوري در كشورهايي كه با آنها بندهاي زيادي دارد. اين ترفندي
است كه امپرياليستها اخيرا زياد مورد استفاده قرار ميدهند. في الواقع پيروي از يك
سنت قديمي است. آنها در مواقع لزوم خود را از حكومتها و رهبران مستبد و جنايتكاران
جهان سوم كه خود بر سر كار آورده، زير بال و پرشان را گرفته و راه و رسم كشورداري
و سركوبگري آموخته اند، دور نگه ميدارند بعد به عنوان ناجيان “دمكراتي” وارد صحنه
ميشوند كه حق شليك تير خلاص را هم براي خود محفوظ نگه داشته اند. سفت كردن
كمربندهاي نظم نوين جهاني تحت فرماندهيشان در اوضاع كنوني محتاج استفاده هر چه
بيشتر از اين شكل از مداخله هاي امپرياليستي است. هر پروسه “صلح”اي قوه قهريه يك
دولت را پشت سر خود دارد:
تفنگداران دريايي آمريكايي در سومالي، سگهاي صهيونيست در فلسطين، ارتش
جنايتكار انگليس در ايرلند شمالي، ماشين نظامي بيرحم در آفريقاي جنوبي. اين
تعديلات در عين حال مغاير نمايش وحشيانه قدرتشان، آنچنان كه در عراق ديديم، نيست.
امپرياليستها
بر بستر بحران جهاني تعميق يابنده كنوني مجبورند به تصفيه، بازسازي و تجديد ساختار
سياسي بسياري از مستعمرات و نيمه يا (نو) مستعمرات خود دست بزنند كه اين امر نتيجه
دست اندازي امپرياليستهاي آمريكايي بر آنها پس از بازتقسيم جهان متعاقب جنگ جهاني
دوم، و خيزش جنبشهاي رهائيبخش ملي دهه شصت بوده است. برخي از اين ساختارهاي دولتي
اكنون در وضعيتي بسر ميبرند كه ديگر پاسخگوي نيازهاي امپراتوري آمريكا نيستند ـ
نياز به توسعه در مناطق كليدي اقتصادي يا استراتژيك، و توانايي كليش در اعمال
كنترل بر مبارزات توده اي و يا در هم شكستن آنها. اين شامل مناطق نفوذ و كنترل رقباي
سوسيال امپرياليستشان كه سالها بر سر آنها با هم سرشاخ بودند نيز ميشود.
امپرياليستها سالها در آنگولاي نفت خيز به يك جنگ خونين دامن ميزدند. در سومالي با
سوء استفاده از قحطي كه خود مسئولش بودند، به تلاشي ناموفق براي تثبيت اوضاع دست زدند. در خاورميانه با
استفاده از تسليم رهبري كمپرادور PLO و پايه طبقاتيش براي انجام برنامه هايشان، صلح خونيني را بر مردم
منطقه تحميل كرده اند. اما در رويارويي با جنبش انتفاضه، نميتوانند به موفقيت اين
راه حل حقيرشان چندان خوش بين باشند.
بي
ثباتي آفريقاي جنوبي نيز براي هيئت حاكمه آمريكا نگران كننده بود. آنها آفريقاي
جنوبي را موتور اقتصادي براي توسعه منطقه و ايجاد فضاي ايمن براي تامين حداكثر سود
خود ميبينند. اقتصاد آفريقاي جنوبي سالها است كه با رشد اندك خود و بر اثر فرار
سرمايه ها از كشور دستخوش ركود است. بحران جهان امپرياليستي و نيز اوضاع سياسي و
تنشهاي اجتماعي شديد هر دو، علت اين ركود بوده اند. اما آفريقاي جنوبي همواره از
اهميت استراتژيك براي غرب برخوردار بوده است ـ هم از نظر موقعيت منطقه اي و موقعيت
جغرافيايي قرار گرفتن بر سر راه كشتيهاي باربري كه حامل نفت، مواد معدني و خام استراتژيك
براي توليدات جنگي آمريكا، و نيز به خاطر توليد فولادش، سيستمهاي جاسوسي و
مخابراتي نظاميش كه با بودجه دول غربي كار ميكنند، و تاسيسات نظامي بندري مدرنش كه
در اختيار ناتو قرار دارند.
امپرياليستها
كه قصد نداشتند از منافع اقتصادي خود در آفريقاي جنوبي بكاهند (بلكه همواره در
تلاش افزودن بر آن نيز بوده اند) در پي يافتن يك راه حل سياسي برآمدند. آنها براي
سازمان دادن پروسه مذاكره در اين كشور شديدا در تمام عرصه ها سرمايه گذاري كردند.
در عين حال موفقيتشان در منطقه اي كه زماني دستخوش يك بحران انقلابي بوده، ميتوانست
به عنوان الگو در مناطق مشابه (كه خوشبختانه تعداد آنها در امپراتوريشان كم نيست)
استفاده كنند. از يكي از مقامات آمريكايي نقل شده كه گفته است: “آيا هيچ راهي وجود
ندارد تا جوهر آنچه كه در آفريقاي جنوبي ميگذرد را بگيريم و در شيشه كنيم. بعد اين
اكسير را در خيزشها و شورشهاي ساير مناطق كه باري بر دوش سياست خارجي آمريكا
هستند، تزريق كنيم؟”اين قضيه وجه ديگري نيز دارد: ANC از طريق معرفي خود به عنوان يك جنبش
رهائيبخش در سطح بين المللي، تقريبا با تمامي نيروهاي اپوزيسيون چپ در جهان به ويژه در
كشورهاي تحت سلطه داراي ارتباط بوده است. امپرياليستها بدون شك به روي اين امر
حساب باز كرده اند كه ANC
با به خاك سپردن مبارزه سياسي در آفريقاي جنوبي به شيوه عوامفريبانه بورژوا
دمكراتيك غرب مابانه خود، به دوستانش مي آموزد كه ديگر زمان “مناسبي” براي تسليم
شدن به نظم نوين جهاني است.
سوء استفاده از جانفشاني توده ها براي جلب
افكار عمومي به تشكيل مجلس چند نژادي
چگونه
آنها عليرغم مشكلات بدين كار موفق شدند؟ بخش اعظم سناريو عامدا روي دو “شخصيت”
متغاير متمركز شده بود. دو شخصيتي كه در عين حال صحنه گردانان نمايش نيز بوده و
جايزه صلح نوبل را هم مشتركا ربوده بودند! همچنين پيش از اينكه پرده پايان نمايش
بيفتد، به عنوان دو دولتمرد برجسته نيز شناخته شده بودند. در عين حال، علاوه بر
مذاكرات رسمي و زد و بندهاي پشت پرده از واشنگتن گرفته تا ژوهانسبورگ، اين مبارزه
مرگبار سياسي طبقه حاكمه براي تحميل “گذار مسالمت آميز” به مردم از وجه ديگري نيز
برخوردار بود: اعمال قهر ارتجاعي عليه آزانيايي ها در شهركها و زاغه هاي سياهپوست
نشين. اين قهر ارتجاعي، شهركها و زاغه هاي سياه را به صحنه تئاتر كريه و خونيني
بدل ساخت.
عليرغم
پيشرفت مذاكرات ميان دو طرف فكل ـ كراواتي و معقول، بخش اعظم اين قهر، سركوب تشديد
يافته دولت ارتجاعي عليه بي خانمانهاي شهركها و ساكنين زاغه ها بود. پزشكي افشا
كرد كه پس از كالبد شكافي دويست جسد به اين نتيجه رسيد كه 90 درصدشان توسط پليس به
قتل رسيده بودند.
مبارزات
توده اي همچنان به وارد آوردن ضربات در عرصه هاي مختلف بر اين سركوبگري و كل نظم
سياسي ادامه ميداد. پس از اينكه رهبر شاخه نظامي ANC
توسط نژادپرستان مرتجع مرتبط با پليس در آوريل 1993 ترور شد، خشم و انزجار
بر روي دولت فوران زد. اگرچه ANC تلاش كرد تا اين اعتراضات را سازماندهي كرده و مورد استفاده قرار
دهد، ليكن خشم و انزجار توده ها همواره فراتر از محدوده هاي تعيين شده ANC ميرفت، جوانان در ژوهانسبورگ
اتوموبيلها و دكانها را به آتش كشيدند و در تشييع جنازه هاي صدها هزار نفري با
پليس به زدوخورد ميپرداختند و ساختمانهاي متعلق به شركتهاي استخراج معادن را با
خاك يكسان ميكردند. طي يك راهپيمايي به سوي يك ايستگاه پليس در كيپ تاون به روي
عكاسان، خبرنگاران و پليس آتش گشوده شد. سقوط “موطنهاي مستقل” در نواحي روستايي
يكي پس از ديگري، بر خلاف ميل سركردگان قبايل كه دست نشاندگان خود رژيم بودند، موج نويني از درگيريها و
مبارزات را همراه آورد.
نمايندگان
حكومت و ANC
در تمام مذاكرات بر سر تعيين مسئولين اين كشتارها و چگونگي اين كار و برقراري نظم
و قانون بر سر و كله هم ميزدند. ANC از دولت ارتجاعي ميخواست كه از بروز خشونت ميان نيروهاي سياسي
مختلف جلوگيري كند ـ تو گويي كه دولت نيرويي بيطرف در اوضاع بود!بدين ترتيب در
سپتامبر 1992 وقتيكه يك راهپيمايي ANC به سوي شهرك “بيشو” در منطقه “سيسكاي” ميرفت تا در اعتراض به
رهبر نظامي دست نشانده حكومت به نام “اوپاگوزو” آنجا را به طور “مسالمت آميز
اشغال” كند، سربازان سيسكاي با آتش گشودن به روي تظاهركنندگان 28 تن را كشتند و
200 تن را زخمي كردند. دست داشتن حكومت در اين كشتار موضوع جدلهاي باز هم بيشتر در
پروسه مذاكرات شد. رژيم به روشني از تاكتيك دوگانه اي استفاده ميكرد: از يك سو به
جان هواداران ANC
تعرض ميكرد و از سوي ديگر براي پايان بخشيدن به خشونت با رهبران ANC
مذاكره ميكرد!
بخشهاي
عمده اي از طبقه حاكمه سفيد شديدا مخالف برگزاري انتخابات و دستيابي به توافق با ANC بود. واضح بود كه اين بخش در دستگاه
نظامي خود دولت ارتجاعي قويا نمايندگي ميشد، و در عين حال از مجامع مخفي، تسليحات،
دسته هاي ترور در داخل خود آفريقاي جنوبي و واحدهاي سابوتاژ براي ترور فعالين
آزانيايي در خارج از كشور برخوردار بود. همچنين گروههاي نه چندان مخفي مسلح و
بنيادگراي “اخوت”، انجمنهاي شهروندان سفيد (VOKLSTAAT)، نئونازيها، علاوه بر يك بخش نظامي
غير رسمي كه كارزارهايي براي بي ثباتي اوضاع در كشورهاي همسايه به پيش ميبرد (و
نيروهايي نظير “رنامو” در موزامبيك و “يونيتا” در آنگولا را كمك ميكرد) نيز وجود
داشتند.
اين
گروهها از طريق روابطشان با پليس و ارتش چوب لاي چرخ انتخابات ميگذاشتند. آنها به
روي سياهپوستان در شهرها آتش ميگشودند و در جاده هاي روستايي براي آنها كمين
ميگذاشتند. آنها معتقد بودند كه با براه انداختن جنگ داخلي نميتوانند منافع خود را
تحت رژيم آپارتايد حفظ كنند؛ بنابراين بايد با ايجاد جو هراس و هرج و مرج، برنامه
هاي حكومت را با شكست مواجه ساخته و سپس
مسئله را با استفاده بيشتر از راه نظامي حل كنند. دوكلارك در بازديدهايش از مزارع
سفيدپوستان در مناطق روستايي كه حامي اين دسته از گروههاي افراطي سفيدپوست بودند،
مورد توهين و تهديد قرار ميگرفت. اين گروهها كه سرنخشان به ارتش و پليس وصل بود،
بيجا به عنوان “نيروي سوم” خطاب ميشدند ـ “بيجا” از اين جهت كه غالبا اجازه تام به
مداخله داشتند و جزيي از همان برنامه نيروهاي امنيتي دولت ارتجاعي كه عليه توده ها
به اجرا در ميامد، بودند.
در عين
حال برخي از اين نيروهاي ارتجاع سفيد، در مقابله با مذاكرات و انتخابات وارد
ائتلافهايي با “حزب آزادي اينكاتا” (كه گروه محافظه كار و ارتجاعي سياه بود)
ميشدند. حتي برخي از افرادشان به عضويت اين حزب در ميامدند. آنها علنا به تحريك
قتل عامهاي وحشيانه ميپرداختند و در اجراي آنها مشاركت ميكردند و به اختلافات جزيي
ميان سياهان در شرايط شديدا پر تنش شهركها دامن ميزدند.
خود
دولت نيز پس از اوجگيري مبارزات توده اي در دهه هشتاد، سياست تضعيف ANC و پر و بال دادن به اينكاتا را نيز
پيش برد ـ از طريق ترويج آنچه كه خود “خشونت سياهان عليه سياهان” خواند. مثلا در
مناسبات ميان دو گروه قومي بزرگ “خوسا” و “زولو” موش دواني ميكرد. اين مسائل توسط
يك مامور اطلاعاتي سابق كه دولت را به تلاش در جهت نابود كردن ANC متهم ميكرد، افشا شد. خود وي قبلا عضو
اجرايي طرح 35 ميليون دلاري عليه جنبش “سواپو”ي هوادار شوروي پيش از انتخابات 1989
در “ناميبيا” بود.
رژيم
سفيدپوست يك موتلف خوب را در هيبت “بوته له زي” ميديد. او رهبر دست نشانده زولوها
و رئيس پليس كوازولو (منطقه اختصاص يافته به زولوها توسط رژيم آپارتايد) بود.
كوازولو از بدترين اراضي گرداگرد مزارع و كشتزارهاي حاصلخيز سفيدپوستان تشكيل ميشد
كه اصلا قابل مقايسه با سرزمين اصلي خود زولوها در “ناتال” نبود. بوته له زي با
استفاده از سازمان “فرهنگي” اينكاتا توانست حمايتي ناسيوناليستي براي خود دست و پا
كند و پايه هاي قدرت ارتجاعي خود را محكم كند. اما همواره در ارتباط نزديك با رژيم
آپارتايد قرار داشت. نژادپرستان نيز پاداش او را فراموش نميكردند و مبالغ هنگفتي
از بودجه حكومتي را از طريق صندوقهاي مالي مختلف به اينكاتا ميرساندند. حسابهاي
مخفي براي تامين بودجه فعاليتهاي اينكاتا عليه ANC و ساير سازمانها سر به صدها هزار دلار
ميزد. اين ارتباطات در ژوئيه 1991 افشا شدند.
پليس
حتي از 1987 ديگر در مورد ممنوعيت حمل اسلحه سنتي زولوها سخت نميگرفت. (زولوها مدت
يك صد سال بود كه ديگر حق حمل نيزه و شمشير و غيره را نداشتند، مگر اينكه ثابت
ميكردند كه براي شكار است). پس از اينكه اينكاتا در 1990 از يك جنبش فرهنگي به حزب
سياسي تغيير ماهيت داد، حكومت بي سر و صدا به حمل اسلحه شان قانونيت بخشيد. عمدتا
زولوهاي مناطق روستايي عليه ANC بسيج شده بودند، زيرا نفوذ ANC در ناتال گسترش يافته بود و به زولوها
چنين تفهيم شده بود كه اگر ماندلا در انتخابات پيروز شود، سرزمين پادشاه شان را
غصب خواهد كرد و غيره. در حقيقت هواداران اينكاتا در ميان زولوها بسيار اندك است.
خود زولوها يك اقليت 38 درصدي در ميان كل جمعيت سياهان هستد كه بخش قابل توجهي از
آنها نيز از ANC
جانبداري ميكنند.
همكاري
ميان راست افراطي، پليس و اينكاتا اشكال متعدد به خود ميگرفت. كاميونهايي كه
سفيدپوستان ميراندند اعضاي اينكاتا را به شهركهاي مجزا مياوردند. هنگاميكه آنها به
كشتار و غارت دست ميزدند، سفيدپوستان نيمه ميليشيا به “محافظت” از ايشان
ميپرداختند. پليس به اينكاتا جواز كشتار داده بود. هنگام بروز درگيريها، اين غير
اينكاتاها بودند كه مورد پيگرد پليس واقع ميشدند. پليس تحت عنوان پايان دادن به
خشونتها خانه هاي آنها را براي يافتن اسلحه تفتيش ميكرد. پس از خلع سلاح آنها، سر
و كله اينكاتاها دوباره پيدا شده و مردم بي سلاح را قتل عام ميكردند. يا پس از
اينكه اينكاتاها در تهاجم به شهركها مردم را كشتار ميكردند، پليس طي يك عمليات
نمايشي اينكاتاها را خلع سلاح ميكرد و پس از مدتي اين سلاحها را به آنان مسترد
ميكرد.
موج
نويني از خشونت عليه توده ها نيز براي به جان هم انداختن آنان تحت نام اختلافات
قومي بر سر به اصطلاح “مناطق نفوذ سياسي” براه افتاد. ناگهان رسانه هاي گروهي خبر
ميدادند كه سياهپوستان به اصطلاح از سوي سازمانها يا كانديداها (و بعدا به انگيزه
“رقابت قومي”) به جان هم افتاده اند. ناگهان همه صاحب اسلحه ميشدند! اين در حاليست
كه اين توده ها هرگز طي دويست سال مبارزه عليه سلطه گران سفيد و نيروهاي مسلحش، به
اسلحه دسترسي نداشتند.
حكام
نژادپرست سفيد همواره سعي داشته اند كه آزانيايي ها را به قومهاي دروغين و كوچك
تقسيم كنند، و به كورة ناسيوناليسم كور بدمند تا بتوانند يك قشر كوچك به عنوان
مسئولين سرسپرده حكومتي براي اداره اقوام مختلف در خدمت سياست كهنسال “تفرقه
بينداز و حكومت كن” بوجود آورند. با اين وجود به علت مشترك بودن شرايط ستمديدگي
توده ها تحت رژيم نژادپرست در كليت خود و تركيب سيال خلقها و زبانهايشان، اين
سياست هرگز چندان موفق نبوده است. به طور مثال، نزديكي زبانهاي خوساها و زولوها به
حدي است كه زبان يكديگر را ميفهمند. همچنين ميان مردم منطقه راند كه بخش اعظم
خشونتها در آنجا به وقوع پيوسته، صحبت كردن به سه چهار زبان امري عادي است.
هدف
استراتژي بي ثبات كردن اوضاع و سركوبگري بيشتر، عبارت است از گيج كردن و پراكندن
توده ها از گرد هم، و اثبات اين نكته كه سياهان نه اداره شدني هستند و نه توانايي
اداره كردن دارند. هدف ديگرش هم اين بود كه اميدها را نسبت به ايجاد نظم و قانون و
پايان يافتن كشتارها سلب كنند تا بخشهاي عقب افتاده، خواهان استقرار يك دولت مقتدر
شوند. اين امر از تاثيرات سياسي نيز برخوردار بود ـ به شكل منحرف ساختن مبارزه
توده ها به مجراي انتخابات به عنوان تنها آلترناتيو دستيافتني. همانگونه كه
اعلاميه جوانان انقلابي آزانيايي مطرح ميكند: “... اين اعمال جنايتكارانه و كريه
عليه مردم آفريقا براي اينست كه ما را خسته و سرخورده سازند، آگاهي سياسي مان را
فلج كنند، اهداف مبارزاتي مان را مخدوش سازند، مبارزه مسلحانه مان را سركوب كنند،
و وادارمان سازند تا از سر استيصال خواهان “صلحي پوشالي” شويم كه در خدمت برطرف
ساختن اشتهاي سيري ناپذير امپرياليستها است. اين وسيله اي در جهت ترويج پروسه
خيانتكارانه مذاكره و براي وادار نمودن مان به گردن نهادن به جبر اقتصادي و اوامر
امپرياليستها و مباشرانشان است...” در عين حال مبارزه طبقاتي عليه اين و عليه كل
رژيم و نظام نيز در جريان بوده است.
واحدهاي
دفاع از خود (SDU)
در بسياري از شهركها جهت مقابله با حملات اينكاتاها برپا شدند. حتي ANC هم مدتي آنها را تحت حمايت خود گرفت و
خواستار آموزش نظامي برخي جوانان شد. وقتيكه اين جوانان پس از مدتي از دستورات ANC مبني بر خودداري از درگيري سرپيچي
كردند، اين واحدها به تشكيلاتهاي توفانزاي سياسي براي ANC تبديل شدند. امروز هم هنوز يكي از اين
واحدها سلاحهاي خود را تحويل نداده و اعلام كرده در صورت لزوم آنها را عليه حكومت
جديد بكار خواهد برد.
اين
تحريك خشونت عليه خشونت توسط ANC داشت به ضد خود تبديل ميشد. اوضاع بي ثبات، دستيابي به صلح از
طريق برگزاري انتخابات را تقريبا با شكست مواجه كرده بود. اين چانه زدنهاي سياسي،
زد و بندها، و بده بستانها پا به پاي اين روند پيش ميرفتند. بوته له زي تهديد كرده
بود در صورتي كه ببيند نميتواند از پس ANC در انتخابات برآيد آنرا بايكوت خواهد كرد. طبقه حاكمه براي بدست
آوردن دل وي به او قول داد كه چند كرسي در پارلمان و مقام وزارت براي خود وي در
نظر گرفته شده است. چند “هديه” ناقابل (!) نظير يك قطعه زمين وسيع هم براي نشان
داده حسن نيت خود تقديمش كردند! آنها همچنين توانستند ژنرال “كونستان ويلژوئن” رهبر
“جبهه آزادي” دست راستي كه كارزاري براي ايجاد يك دولت مجزاي سفيد براه انداخته
بود، را براي كانديد شدن در انتخابات راضي كنند. ماندلا طي نطق انتخاباتيش شخصا از
اين جلاد مردم آزانيا به عنوان يك “شهروند ارجمند آفريقاي جنوبي” ستايش كرد.
بدين
ترتيب تحميل يك توافق عمومي بر اعمال قهر ارتجاعي عليه توده هاي آزانيا و نيز بر
تاكتيك مذاكرات متكي شد. اگرچه دوكلارك رئيس جمهور سابق يك طرف مذاكره بود، ليكن
دوستان طبقاتيش از عمليات جنايتكارانه نيروهاي امنيتي دولت نفع برده و آنرا حمايت
ميكردند (به جز اخراج برخي ژنرالهاي رسوا كه توسط كميسيونهاي تحقيقاتي مختلف در
رابطه با خشونتهاي جاري مسئول شناخته شده بودند). به طور اجمال، طبقه حاكمه توانست
ثباتي ارتجاعي برقرار سازد و نوعي ائتلاف براي برگزاري انتخابات سرهم بندي كند.
ليكن اين گونه ثبات و ائتلاف به همان ميزان كه موقت بوده، شكننده نيز هست.
دولتي
كه سر تا پا در بحران غوطه ور است، به اين افتخار ميكند كه از جنگ سياهان براي
“استقلال” جلوگيري كرده است. اما اينرا ناگفته ميگذارد كه چنين دولت مستعمراتي “چند نژادي” بازسازي شده،
بر زميني تولد يافته كه خون هزاران آزانيايي بر آن ريخته شده است. به عبارت ديگر،
آنچه آنها به پيش بردند جنگي بود كه تلفاتش تنها به يك طرف جنگ تعلق داشت، و آنچه
را كه آنها پيشگيري كردند جنگ داخلي بود كه طي آن، توده ها نيز اين فرصت را مي
يافتند تا سازمانيافته و متشكل بجنگند.
2ـ
دولت جديد “مردم” براي مردم چه خواهد كرد؟
يك نگاه
سريع به اوضاع اجتماعي ـ اقتصادي اي كه حكومت ماندلا به ارث برده، به ما ميفهماند
كه چرا خوش نيت ترين برنامه اصلاحاتي نميتواند خرابيهاي ناشي از سلطه استعمار و
امپرياليسم بر مردم آزانيا را آباد سازد. (آمار دولتي آفريقاي جنوبي تنها آمار
موجودند. بايد متوجه بود كه گرايش مستعمره گران به اينست كه تصوير زيباتري از
اوضاع ارائه دهند. بدين جهت فاصله طبقاتي ميان سياهپوستان و سفيدپوستان را با
ادغام آمار مربوط به اين دو گروه، لاپوشاني ميكنند. آمار آنها “شهركهاي مجزاي”
مخصوص سياهان را در بر نميگيرد، و دسته بنديهاي مشاغل درون هر بخش اقتصادي را يك
كاسه ميكند.) آفريقاي جنوبي (مستعمره سلطه گر سفيد) طبق آمار بانك جهاني بيست و
چهارمين كشور ثروتمند جهان است، و آزانيا (ملت تحت سلطه بومي) يكصد و بيست و
چهارمين است.
نرخ
بيكاري ميان اكثريت سياه بيش از 50 درصد است و روز به روز بالاتر ميرود. اين نرخ
در مناطق شرقي به 70 درصد ميرسد. 34 ميليون آزانيايي (يعني بخش اكثريت سياهان)
عمدتا در شهركهاي فقير در مناطق شهري و روستايي و يا زاغه هاي محروم در مناطق
روستايي در وضعيت فلاكت بار زندگي ميكنند ـ اينها تنها جاهايي بوده كه پس از
مصادره چهار پنجم زمينهايشان در هشتاد سال، سياهان اجازه داشته اند “قانونا” در
آنجا زندگي كنند. چيزي حدود 11 تا 15 ميليون آزانيايي در مناطق روستايي زندگي
ميكنند كه 85 درصدشان در مناطقي كه قبلا سرزمين اختصاصي آنها محسوب ميشد در زير خط
فقر بسر ميبرند. 21 ميليون نفر به آب آشاميدني پاكيزه دسترسي ندارند و 12 ميليون
نفر از بهداشت مناسب (مثل توالت، حمام، و غيره) برخوردار نيستند. مدارس مجزاي ويژه
سياهپوستان فاقد امكانات تحصيلي مناسب، كادر آموزشي كافي، برق و غيره است. همين مدارس در
برخي مناطق سياهپوست نشين حتي وجود ندارند. اين مدارس بر مبناي سياست نژادپرستانه
تامين آموزش جداگانه و دون پايه ايجاد شده بودند كه پايه اش بر بنيادگرايي مسيحي
نهاده شده بود: “همانگونه كه خداوند مقرر داشته، آفريقاييها براي انجام كار يدي
احتياجي به آموختن تمدن اروپايي ندارند”. نسبت بودجه دولتي صرف شده براي آموزش
سفيدپوستان نسبت به سياهپوستان هشت به يك است. نرخ بيسوادي در برخي مناطق به 50
درصد ميرسد. نسبت مديران سياهپوست شركتها 2 درصد است. كسب و كار اقتصادي سياهان
تنها يك درصد كل فعاليتهاي اقتصادي كشور را تشكيل ميدهد.
آزانيا
به خوبي در ميان دسته بنديهاي كشورهاي تحت سلطه امپرياليسم جاي ميگيرد. در عين
حال، ويژگي خاص مهاجر بودن استعمارگران در آفريقاي جنوبي، يعني اقامت يك اقليت
سفيدپوست (عمدتا با اصليت هلندي و انگليسي) باعث تسريع برخي جوانب توسعه اقتصادي
بر پايه عقب افتاده ترين، ستمكارانه ترين و استثمارگرانه ترين مناسبات اجتماعي
گشته است. طي دوره بيش از 200 سال جنگهاي خونين مقاومت در برابر خلع يد از زمين،
برخي جوامع بومي شباني و دهقاني به تدريج از بين رفتند. استعمارگران از ترفندهاي
گوناگون براي اينكار استفاده كردند: از شيوع بيماري ميان آنها، دزدي و كشتار گله
هاي شان، نخستين قوانين استعماري، و تحميل ماليات بر آنها گرفته تا قتل عام برخي
قبايل براي تصرف زمينهايشان و راندن آنها به درون اقتصاد مستعمراتي. سفيدپوستان
مهاجر، بردگي و اشكال مختلف كشاورزي اجاره داري را در زمينهاي غصبي بكار ميگرفتند.
به تدريج، تجارت كوچك و كشاورزي صادراتي (براي بازار خود كشور مستعمراتي و صدور
محدود به انگلستان) به سرمايه داري نوخاسته ارتقا يافت. در عين حال، الماس و سپس
طلا در قرن نوزدهم كشف شد و روند به كار كشيدن سياهان و ضرورت شديد به استخراج
مواد معدني و سنگهاي قيمتي، توسط خلع يد سيستماتيك دهقانان سياهپوست از زمين و
تبديلشان به نيروي كار (به همراه وارد كردن نيروي كار قراردادي از هندوستان براي
كار در مزارع نيشكر در ناتال) را تسريع بخشيد. رشد سرمايه داري جهش كرد ـ پا به
پاي منافع اقتصادي و سرمايه گذاريهاي مستقيم اروپايي در آفريقاي جنوبي. انگلستان
استعمارگر جنگ خونيني (جنگ آنگولا ـ بوئر از 1899 تا 1902) را به راه انداخت تا
سهم خود را از اين خوان يغما برگيرد. پس از اين جنگ بود كه يك دولت ارتجاعي
مستعمراتي اروپايي تحكيم يافت تا استخراج معادن و كشاورزي محدود (براي “تغذيه”
نيروي كار در وهله نخست، و صادرات مازاد احتمالي به صورت تبعي) را سازماندهي كرده
و به پيش برد.
در قرن
بيستم توسعه سرمايه دارانه بخشهايي از اقتصاد آفريقاي جنوبي كه براي سرمايه مالي
امپرياليستي نقش كليدي يا استراتژيك بازي ميكردند، با سوبسيدهاي دولت ارتجاعي سفيد
به اشكال مختلف تسهيل يافت. يك طبقه سرمايه دار در ميان مستعمره گران سفيد بوجود
آمد و اقليت سفيدپوست را در چنان وضعيت اقتصادي قرار داد كه استانداردهاي زندگيش
با استانداردهاي اروپايي و آمريكايي مقايسه ميشد. اگرچه مردم آزانيا (كه فوق
استثمارشان باعث اين توسعه سريع گشت) عمدتا از ثمرات اين رشد بي بهره ماندند، ليكن
توسعه اقتصادي آفريقاي جنوبي از ساير كشورهاي آفريقايي بيشتر بود و آنرا به طور كل
از مابقي كشورهاي قاره “ثروتمندتر” ميكرد.
به طور
مثال، 60 درصد سرمايه گذاريهاي آمريكا در قاره آفريقا، در آفريقاي جنوبي انجام شده
است. به علت شكل يافتن معوج اقتصاد اكثر جوامع نيمه مستعمره ـ نيمه فئودال آفريقا
ناشي از سلطه امپرياليستي بر آنها، و بر اثر انتقال بحران اقتصادي جهاني به اين
جوامع و نيز به خاطر به اصطلاح “كمكهاي” امپرياليستها (مثل برنامه هاي مربوط به
تعديلات ساختاري نسخه پيچي شده صندوق بين المللي پول و بانك جهاني، وضعيت اقتصادي
و زندگي مردم از زماني كه اين جوامع استقلال سياسي رسمي خود را در دهه شصت يكي پس
از ديگري بدست آوردند، بدتر شده است. درآمد سرانه متوسط در آفريقا در فاصله زماني
1960 تا 1990 به ميزان 200 دلار سقوط كرده است ـ از 850 به 645 دلار.
“بازسازي و توسعه” آفريقاي جنوبي
وعده
هاي انتخاباتي ماندلا حول اصلاحات اجتماعي پر طمطراق براي از بين بردن فقر و عرضه
خدمات پايه اي به قربانيان آپارتايد طي پنج سال آينده (تا انتخابات سراسري بعدي)
دور ميزد. اين برنامه ها شامل موارد زير ميشود: ايجاد 5ر2 ميليون شغل دولتي (از
طريق برق رساني به يك ميليون خانوار، ايجاد يك ميليون خانه مسكوني براي خانواده
هاي كم درآمد، تخصيص بودجه دولتي به برنامه ده سال تحصيل اجباري و مجاني به همراه
نوعي خدمات درماني براي كودكان).
از آنجا
كه اين برنامه به روشني تنها خراشي بر سطح مشكلات و نابرابريهاي عميق جامعه است، و
از آنجا كه حكومت تنها قصد دارد “سطح زندگي سياهپوستان را ارتقا دهد بدون اينكه
سطح زندگي ديگران را پايين آورد”، مشخص ميشود كه حكومت “اتحاد ملي” اساسا رسالت
خدمت به منافع چه كساني را به عهده گرفته است. به علاوه، كل مباحثه حول دو نكته
دور ميزند: “رفاه” مردم و امكان تحقق اين اصلاحات نسبتا ملايم (كه اپوزيسيون سفيد
آنرا “وعده سر خرمن” خواند)، و تامين بودجه چند ميليارديش ـ بدون اينكه حكومت
مجبور به كاستن از ساير بودجه ها شود و وضعيت جاري را از اين كه هست وخيمتر سازد،
و يا بالاجبار از مشاغل سفيدپوستان بكاهد (كه بيش از يك سوم شان در استخدام حكومت
اند) و غيره.
و به
دنبال همه اينها “آموزش سياسي” بدون هيچ هزينه اي ميايد: اينكه توده ها بايد صبور
بوده و انتظارات بيجا نداشته باشند! يك روي اين سكه، زحمتكشان شهري را در
تلويزيونها نشان ميدهد كه قسم ميخورند اگرچه تهيدست اند اما سرمست اند، چون اكنون
آزادند و تنها ميخواستند حيثيت انساني خود را بازيابند! روي ديگر اين سكه، عجز و
لابه هاي ANC
در پيشگاه مردم است تا به آنها بقبولاند كه خرابيهاي ناشي از چندين دهه حاكميت
رژيم آپارتايد را يكشبه نميتوان (طي يك دوره پنج ساله!) آباد ساخت!اين بيشك درست
است كه خلاص شدن از دست نابرابريهاي عميق نژادي و طبقاتي در جامعه يك پروسه
درازمدت است ـ فرقي نميكند كه كدام طبقه قدرت را در دست دارد. ليكن انقلاب
دمكراتيك نوين تحت رهبري پرولتاريا بلافاصله به اقدامات زير دست ميزند: خلع يد از
ملاكين بزرگ كه دست توده ها را از زمين كوتاه كرده اند، مصادره و سازماندهي مجدد
ابزار توليدي كه در اختيار مستعمره گران سفيد و سرمايه هاي خارجي بوده، و نيز قطع
بندهايش با اقتصاد امپرياليستي. اين اقدامات راه را براي ايجاد يك اقتصاد خودكفاي
ملي، براي پيشبرد يك اقتصاد با برنامه در جهت منافع طبقات زحمتكش، و بريدن كامل از
زنجير مناسبات امپرياليستي، مهيا ميسازد.
حكومت ANC در پيدا كردن ميلياردها دلار بودجه
براي بهبود بخشيدن به سطح زندگي بخشي از توده ها بدون اينكه اوضاع تغييري اساسي
بكند، دچار مشكل است، شيوه برخوردش به حل اين معضل، بر مبناي جهانبيني و برنامه
متفاوتي است كه نه تنها وابستگي به امپرياليستها را حفظ ميكند بلكه زنجيرهايش را
نيز محكمتر ميكند. در دنياي واقعي، اين شعار توانسته تمام “آزاديخواهي”ها را در
خود مستحيل سازد: “آفريقاي جنوبي را به محيط امني براي سرمايه گذاري تبديل كنيد”.
نميتوان گفت كه برخي از برنامه ريزان به وعده و وعيدهاي انتخاباتي خود عمل نميكنند
و در پي حل معضلات اجتماعي نيستند. واقعيت اينست كه آنها براي دستيابي به عدالت
اجتماعي، نه آمادگي اينرا دارند و نه قادرند كه عليه صاحبان قدرت و عليه نظم
اقتصادي جاري بلند شوند.
“برنامه بازسازي و توسعه” ANC عبارت است از ايجاد اصلاحات پايه اي
در جامعه نژادپرست. اين “برنامه” در 051 صفحه بسيار پيش از انتخابات، ميان “رهبران
جامعه”، “اجلاسهاي توده اي” و محافل اقتصادي و هيئت حاكمه براي دستيابي به مصالحه
بر سر راه آينده توزيع شده بود. به هيچ وجه جاي شگفتي نيست وقتي كه يك اقتصاددان
از “بانك تجاري راند آفريقاي جنوبي” ميگويد كه قدرت تطابق با اين برنامه را در خود
مي بيند. نيم نگاهي به اين برنامه، خصلت سازشكارانه “نه سيخ بسوزد، نه كباب” آنرا
افشا ميكند. اگرچه اجراي اصلاحات و “غير نژادي” كردن نهادهاي عميقا نابرابر و
خفقان آور در تمام عرصه هاي اجتماع خواست اصلي برنامه را تشكيل ميدهد. ليكن به هيچ
وجه مباني و احكام پايه اي استثمار سرمايه داري و نيمه فئودالي كه اين نهادها بر
آنها استوارند را مورد نقد قرار نميدهد. در حقيقت آنها را ميستايند.
صفحات
بسياري به بررسي نقادانه از گذشته و ايراد شكوه هاي مزورانه در مورد تاثيرات بيحد
و حصر آپارتايد بر سياهان در همه عرصه ها (از مسكن و مدرسه گرفته تا امكان دستيابي
به زمين و وام بانكي) اختصاص يافته كه اهداف دوگانه اين برنامه را به روشني نشان
ميدهد. اين برنامه “طرح پنج ساله”اي براي ارائه برخي تغييرات مطرح ميكند كه به
حكومت جديد امكان ميدهد تا تفاوت خود را با حكومت پيش از خود نشان دهد. دوم اينكه
تلاش دارد تا بورژوازي سياه و خرده بورژوازي راديكال سياه را متقاعد سازد كه از
طريق اصلاحات جزئي ميتوان به غيرممكن (يعني ارتقاء قابل ملاحظه سطح زندگي سياهان
كه ستمديدگان اعصارند) دست يافت. به علاوه تلاش دارد تا آنها را حول اين پلاتفرم
سازمان دهد. اين برنامه چنين وعده ميدهد: “از بين بردن فقر و دستمزدهاي پايين و
نابرابريهاي شديد در دستمزدها و ثروت كه مولود نظام آپارتايد بودند؛ رفع نيازهاي
پايه اي و در نتيجه، تضمين برخورداري تمام شهروندان آفريقاي جنوبي از سطح زندگي
شايسته و امنيت اقتصادي”.
حتي
كشورهاي ثروتمند امپرياليستي نيز نتوانسته اند توده هاي تحت ستم و استثمار درون
مرزهاي كشوري خود را از اين چنين مواهبي كه اين برنامه حواله ميدهد برخوردار
سازند!و تا آنجايي كه به مسئله بسيار انفجاري همچون زمين مربوط ميشود، اين برنامه
مبهم است. به نظر ميرسد كه تيم ضربتي سر هم كننده “اتحاد ملي” نتوانسته در اين
عرصه به گرفتن تخفيفهاي عمده اي دست يابد ـ عرصه اي كه ستون فقرات كل نظام مالكيت
مستعمراتي را تشكيل ميدهد. طرح نه چندان سريعي براي خلع يد از حدود 30 درصد از
زمينها در نظر گرفته شده كه تضمين پا در هوايي براي به زمين دست يافتن برخي از
توده هاي سياه است كه خلع يد شده و يا به زور از زمينهايشان رانده شده اند ـ آنهم
در صورت ارائه سند مالكيت! تازه، تاريخ اجراي اين طرح هم خود موضوع مباحثات فراوان
بوده است. گفتگوهايي نيز در موارد زير در جريان است: فروش زمينهايي كه توسط دولت و
كليساها اجاره داده ميشوند، به فروش نهادن برخي زمينهاي نامرغوب سفيدپوستان و يا
ارتش كه درست بهره برداري نشده، به حال خود رها گشته و يا ديگر بازدهي خود را از
دست داده اند، و زمينهاي حاصله از دادوستدهاي مشكوك با رژيم آپارتايد و يا فروخته
شده به دولت يا سازمانهاي نيمه دولتي به صورت قسطي.
سهم كشاورزي تجاري سفيدپوستان (تقريبا 70 هزار كشاورز) تنها حدود 5 درصد از محصول ناخالص داخلي است. مباحثه بر سر امكان اجازه دادن به از سرگيري توليد كوچك سياهان، حول بازسازي در جهت “گسترش پايه مالكيت” سياهان و گشودن درهاي بازار و نظام توزيعي سراسري كاملا تحت سيطره كشاورزان و شركتهاي بزرگ سفيد، در جريان است. برنامه فوق الذكر ANC وعده ميدهد كه شالوده ساختار روستايي را بهبود ميبخشد، و در آينده نيز يك طرح توسعه روستايي به طور كامل ارائه خواهد شد.<