مصاحبه با سخنگوي حزب كمونيست افغانستان

 

از حقيقت دوره دوم، شماره 28، ارديبهشت 1377www.sarbedaran.org

 

 

كمونيست افغانستان كه يكي از احزاب شركت كننده در «جنبش انقلابي انترناسيوناليستي» است در اول ماه مه 1991 (1370) تاسيس شد. اين حزب از ايدئولوژي ماركسيسم-لنينيسم-مائوئيسم پيروي مي كند. ارگان حزب «شعله جاويد» (دوره دوم)نام دارد. كمونيست افغانستان در راه تدارك جنگ دراز مدت خلق عليه طبقات ارتجاعي و اربابان امپرياليست آنها مبارزه مي كند. – حقيقت‏

 

سئوال: خيل عظيمي از زحمتكشان مهاجر افغانستاني سالهاست كه در ايران بسر ميبرند. آنها در خشت پزيها و آجرپزيها و كارهاي ساختماني چهره اي آشنا هستند. مجتمع هاي سنگ بري در اصفهان، در جاده تهران ـ قم و... مملو از آنهاست. چرخ بسياري از كارگاه ها، مزارع و باغات، مرغداريها و دامداريهاي ايران با استثمار آنها مي گردد. زحمتكشان مهاجر افغانستاني بدون شك يك نيروي مهم اجتماعي را در جامعه ايران تشكيل ميدهند. اما عليرغم وجود زمينه عيني همبستگي و همسرنوشتي كارگران و ستمديدگان افغانستاني و ايراني، نفوذ تبليغات "بيگانه" ستيزي و مشخصا روحيات و رفتار ضد افغانستاني را در ايران شاهديم. بنحوي كه مقابله با اين گرايشات ارتجاعي يكي از موضوعات مهم در كار تبليغي و ترويجي ما در بين توده هاي مردم است. شما رفقا اين مسئله را چگونه مي بينيد؟

 

جواب: اين مسئله سابقه طولاني دارد و صرفا به دوره جمهوري اسلامي مربوط نميشود. به زمان شاه برميگردد. حدودا از سال 1353 بود كه كارگران افغانستاني در نتيجه بيكاري و مشكلات اقتصادي و عدم اشتغال بطرف ايران سرازير شدند. از همان ابتدا طبقات حاكمه ايران سعي كردند پرابلمهاي جامعه از قبيل بيكاري و جنايات و زندگي فلاكتبار مردم و غيره را به وجود افغانستاني ها متصل كنند. سعي كردند وانمود كنند كه مسبب اين مسائل افغانستاني ها هستند. سالهاي آخر حكومت شاه هم شاهد جوسازي هاي اينچنيني بوديم؛ مثلا بر سر قاچاق مواد مخدر. ميدانيم كه افسران عاليرتبه شاه دست اندر كار قاچاق بودند ولي افغانستانيها را ميگرفتند. يعني اين مسئله را دستاويز قرار داده بودند. جمهوري اسلامي ادامه اين كار را گرفت و در ابعاد بيسابقه اي گسترش داد. يك هدف مشخص ديگر طبقات حاكمه در ايران از فشار گذاشتن بر مهاجران افغانستاني اينست بورژوازي ايران بخاطر حفظ مافوق استثماري كه از كارگران افغانستاني بعمل مي آورد نياز دارد كه اين كارگران را هميشه در حالت حذف و غيرقانوني بودن نگاه دارد. بهر صورت هر چند وقت يكبار فشارهائي از اين قبيل اعمال ميكنند تا كارگران افغانستاني در دوره هائي كه بصورت "نرمال" شيره كشي ميشوند از اينها راضي باشند كه لااقل دستگيرشان نميكنند! از مرز ردشان نميكنند! كار پيدا ميشود! به زندان نمي فرستند!‏

 

سئوال: در جامعه ايران، ستم ملي آشكاري عليه ملل ستمديده اي كه درون مرزهاي ايران زندگي ميكنند اعمال ميشود. مسئله ملي عليرغم انكار و پرده پوشي تنگ نظران ناسيوناليست فارس، بشكل حادش وجود دارد. اما بدون ترديد، وحشيانه ترين و زشت ترين شكل اين ستمگري عليه مهاجران افغانستاني است. بنظر شما جايگاه ايدئولوژي عظمت طلبانه طبقات ارتجاعي ايران در فشار و سركوب توده مهاجران افغانستاني چيست؟ تا چه اندازه اين سركوب را با شووينيسم فارس ـ يا در اين مورد بهترست بگوئيم شووينيسم ايراني ـ  و ستمگري ملي مرتبط ميدانيد؟

 

جواب: بدون شك شووينيسم ايراني در سركوب دخيل است؛ اما براي اعمال اين شووينيسم يك پايه مادي وجود دارد. اين شووينيسم مستقيما در خدمت منافع اقتصاديشان است و براي همين اعمال ميشود. يعني يك چيز رواني نيست كه از افغانستانيها بدشان مي آيد. در واقع با منافع طبقاتي و اقتصاديشان پيوند دارد. واقعيت اينست كه برخي از اينها (از همين بورژوازي ايران) كه اينطور رذيلانه جو شووينيستي براه مي اندازند و حساسيت شووينيستي را بين مردم ايران دامن ميزنند خيلي هم از وجود كارگر افغانستاني راضي هستند؛ خيلي هم از وجود كارگري كه در بي حقوقي و ستمديدگي شديد بسر ميبرد استفاده ميكنند. به تجربه تك تك كارگران مهاجر نگاه كنيد. خود اين كارفرماها به كارگران افغانستاني ميگويند: "ما خيلي راضي هستيم. خوشيم كه شما باشيد. با كارگران ايراني راضي نيستيم." بورژوازي ضديت با افغانستاني ها را بين كارگران ايراني تقويت ميكند و از طرف ديگر كارگران افغانستاني را عليه كارگران ايراني تحريك ميكند. ميگويند: "كارگر ايراني حقوق زيادي ميخواهد. هميشه موي دماغ است. شما خوبيد." وقتي فشار و سركوب عليه مهاجران بالا ميگيرد اينها ميگويند: "ناراحت نباشيد؛ چند روز ميگذرد و وضعيت درست ميشود." خلاصه اينكه بورژوازي ايران به استفاده از كارگران افغانستاني نياز دارد ـ كارگراني كه با مزد كم كار ميكنند؛ هيچگونه تامين اجتماعي نميخواهند؛ نه بيمه؛ نه تقاعد. وقتي در سر كار آسيب مي بينند هيچي نمي خواهند.‏

 

سئوال: فكر ميكنيم كه هر آدم شرافتمند، هر فردي كه از سلطه جمهوري اسلامي رنج ميبرد و بنحوي تحت استثمار و ستم قرار دارد، بايد عميقا به رفتار خودش، به عكس العملهايش نسبت به وضعيت خواهران و برادران مهاجر افغانستاني اش فكر كند. بايد ببيند چقدر نسبت به ستمها و استثمار شديدي كه بر آنها روا ميشود حساسيت به خرج داده است. بايد ذهنش را وارسي كند و ببيند كه نكند چون اين افراد "خارجي" هستند بنظرش اين وضعيت "طبيعي" آمده است! يا بدتر از آن، گاهي هم به اين فكر افتاده كه "اينها جاي ما، فرصتهاي شغلي ما را گرفته اند. چرا بر نميگردند كشور خودشان؟" فكر ميكنيم هر كارگر و زحمتكشي بايد خودش را جاي يك مهاجر ستمديده افغانستاني بگذارد و آنوقت از خود بپرسد كه آيا صبر يا قدرت تحمل اين بار اضافي سركوب و تحقير و بي حقوقي را دارد؟ در اينجا اگر ممكن است مشخصتر به ستمهائي كه بر توده هاي افغانستاني در ايران روا ميشود بپردازيد. نمونه هائي را بازگو كنيد.‏

 

جواب: قبل از اين، اجازه بدهيد روي يك نكته تاكيد بگذارم. اين وظيفه حياتي پيش روي انقلابيون ايراني و افغانستاني است كه پيوسته درباره شووينيسم رايج در ميان توده ها روشنگري كنند و آنها را متوجه دسيسه چيني هاي طبقات استثمارگر بكنند. واقعيت اينست كه برخوردهاي شووينيستي و سياستهاي تفرقه افكنانه مرتجعين حاكم، عوامل منفي ايجاد ميكند؛ مثلا احساس بد افغانستاني ها به كل ايرانيها. اينطوري نيست كه فقط طبقات حاكمه را ببينند. ميخواهند در مورد كل ملت ايران در ميان مهاجران افغانستاني حساسيت بوجود بياورند. يا ميان كارگران ايراني اين را دامن بزنند كه انگار افغانستانيها باعث بيكاري اينها شده اند؛ اشتغالات مربوط به آنها را گرفته اند و شغل بدست آورده نمي توانيم. اين هم درست است كه عامل اصلي شووينيسم، بورژوازي حاكم است ولي گاهي حساسيت ضد افغانستاني را ميان توده هاي ايراني دامن ميزنند به قسمي كه توده هاي ايراني را اغوا مي كنند و آنها را به اقدامات بسيار زشت و شديد و خشن عليه افغانستاني ها مي كشانند. اين مسائل، مبارزه عليه توطئه هاي ارتجاع را براي انقلابيون هر دو كشور بسيار اضطراري ميسازد.اما در مورد نمونه هاي ستمگري: فشار خيلي زياد است. ميدانيد كه مزد كارگر افغانستاني، 50 في صد مزد كارگر ايراني است. چند سال قبل جمهوري اسلامي لايحه وضع كرد كه افغانستاني ها اجازه ندارند در صنايع غذائي باشند. يعني در نانوائي ها؛ شيريني فروشيها؛ رستورانها. گفتند افغانستاني ها كثيف هستند؛ مرض دارند و..... افرادي هستند كه زندگي كل خانواده و كس و كارش و تمام زندگيشان وابسته به كار در ايران است. كارفرما پولشان را نميدهد؛ دعوا هم نميتوانند. بعضي ها كه ميتوانند پارتي جور كنند، پولشان را ميگيرند. برخي ها هستند كه حقوق 6 ماه، يكسال كارشان را نداده اند. كساني كه حقوق گرفته اند سر مرز با پاسداران روبرو ميشوند. پاسداران پولشان را ميگيرند و آنها را دست خالي به افغانستان ميفرستند. اين موارد، يكي دو تا نيست. در طول سالها هزاران موردش بوده است. خيلي ها خجالت ميكشند كه برگردند. بعد به برخي يك تفنگ ميدهند و سرباز احزاب اسلامي ميشود. فاميل مي بيند فردش رفته كه كار كند و مزد بياورد اما سرباز اجير شده است. يعني زمينه ساز سرباز اجير، باز همين رژيم جمهوري اسلامي است. به همين صورت صدها افغانستاني را در جنگ ايران و عراق به كشتن دادند. ستم ها ابعاد بيسابقه اي دارد و گاه چهره بسيار هولناكي بخود ميگيرد. چون بخش بزرگي از مهاجرت ها بشكل خانوادگي انجام شده، ستم و سركوب دامن گير كل خانواده ميشود. يك نمونه را برايتان قصه ميكنم: بگير و ببند افغانستانيها بود. يك كارگر را گرفتند. در آن موقع زنش براي وضع حمل در بيمارستان بود. دو طفل صغير در خانه بودند (اطفال 4 ساله و 2 ساله). پدر در را روي آنها قفل كرده بود. اين مرد هر چه جنجال كرده بود كه بابا زنم در زايشگاه است و دو طفل خردم در خانه، پاسدارها گوش نكردند. او را بردند دم مرز نيمروز و از مرز رد كردند. او برگشت. سه هفته سرگردان بود. بالاخره كسي را در ايران يافت و گفت جستجو كن و ببين چه شد؟ روزي او را ديدم. بسيار پريشان بود. زنش در زايشگاه مرده بود و اطفالش در خانه. زن در زايشگاه كسي پشتش را نميگيرد و همان شب مي ميرد. سه چهار روز ميگذرد. مردم مي بينند فلاني نيست و در خانه هم قفل است. قبلا هم تجربه اش بود كه سر خيابان او را گرفته بودند و برده بردند مرز. مردم وارد خانه ميشوند و مي بينند كه دو طفل خردسال، گردن به گردن مرده اند.‏

گزارشات اخيري هم كه داشته ايم خيلي تكان دهنده است. ملاهاي كثافت، صيغه را در ميان افغانستانيها رواج داده اند. اين نوع فحشاء در ميان شيعه هاي افغانستان رايج نبود و يك عمل زشت محسوب ميشد؛ اين را رواج داده اند. بغير از تركمنها و ازبكها كه كمي ترياك در بينشان رواج داشت، ديگر كسي ترياكي نبود. حالا اعتياد در ميان كارگراني كه در ايران كار ميكنند زياد شايع شده است. در ميان پشتونها، هزاره ها و كل افغانستاني ها. در واقع همين افغانستانهائي كه كار قاچاق مواد مخدر را ميكنند هيچكدامشان بدون پيوند با محافل و عناصر طبقات ارتجاعي حاكم نيستند. از رباط، ماشين سيمرغ ترياك بار ميكند ميبرد بازرگان. اين چطور رد ميشود؟

 

سئوال: با توجه به شدت ستم و استثمار، مهاجران افغانستاني به رژيم جمهوري اسلامي چطور برخورد ميكنند؟

 

جواب: مهاجران افغانستاني از جمهوري اسلامي نفرت دارند. البته اوائل هزاره ها بخاطر شيعه بودن روي رژيم ايران سرمايه گذاري كرده بودند؛ ولي در ايران فورا تحت ستم قرار گرفتند. علتش اين است كه هزاره ها ـ و همينطور ازبك ها ـ بخاطر شكل ظاهرشان فورا مشخص ميشود كه افغانستاني هستند. در حاليكه پشتونها ميتوانند با مقداري تغيير لهجه و تغيير ظاهر، گير نيفتند. البته ستم و تبعيض در ايران دامن همه افغانستانيهاي مهاجر را مي گيرد. يك مثال بزنم تا ميزان نفرت توده هاي افغانستاني از جمهوري اسلامي را بيشتر بفهميد. دو سال پيش در "تل سياه" (يك كمپ افغانستاني)، جمهوري اسلامي فجايع زيادي عليه افغانستاني ها مرتكب ميشود. اين كمپ بسيار بدنام است. در واقع يك بازداشتگاه صحرائي است كه قتلگاه هزاران زن و مرد افغانستاني است. همان موقع اتحاديه محصلين هزاره (‏HAZARA STUDENT FEDERATION‏) ـ كه يك تشكل صنفي محصلي ناسيوناليستي در ميان هزاره هاي پاكستاني است ـ در كويته (پاكستان) بخاطر اعتراض عليه كشتار ‏17‏ زن و مرد و بچه ـ كه از هزاره هاي مهاجر افغانستاني بوده اند ـ در اين كمپ، تظاهراتي دعوت ميكند. فكر ميكرده اند شايد ‏100‏ نفر بيايد؛ ولي هزاران نفر آمدند كه اكثريت قريب به اتفاق آنان از مهاجرين افغانستاني بودند. تظاهرات را بردند جلوي خانه فرهنگ جمهوري اسلامي. و پليس مداخله كرد و مانع تظاهرات شد. يا اگر به حركتهائي كه در خود ايران ميشود مثل خيزش مشهد و غيره نگاه كنيد مي بينيد كه  با كمي شلوغي، كارگران افغانستاني هم داخل شورش و مبارزه ميشوند و دق و دل خود را عليه رژيم در مي آورند؛ مثل آتش زدن ماشين سپاه و غيره.‏

 

سئوال: اين سئوال پيش مي آيد كه احزاب مرتجع اسلامي افغانستان ـ همين احزابي كه مجيز جمهوري اسلامي را ميگويند و مبلغ نظام موجود در ايران هستند ـ چطور اين تبعيض و ستم آشكار و وحشيانه را در مقابل مهاجران افغانستاني توجيه ميكنند؟ بايد كار سختي باشد.‏

 

جواب: بگذاريد فقط يك نمونه اش را بگويم. روزي مردم سراغ آيت الله محسني  (نماينده خوئي در افغانستان) كه در مشهد ساكن بود رفتند و از او خواستند كه با مقامات جمهوري اسلامي صحبت كند شايد اين سياستها متوقف شود. اين برخوردها ديگر صورت نگيرد. مردم به او گفتند: "مگر جمهوري اسلامي نميگويد كه اسلام مرز ندارد پس چرا اين حركات را عليه ما ميكنند؟" محسني جواب داد كه من با اين برخوردها موافقم و امشب در مسجد دلايلم را برايتان ميگويم. او شب بر منبر رفت و گفت: "من با رئيس مجلس شوراي اسلامي صحبت كرده ام. ايشان گفتند كه آگاهانه گاهي اينها را اذيت ميكنيم تا يادشان نرود افغانستاني هستند و متوجه مسائل افغانستان باشند!" اين استدلال بسيار احمقانه بود! خودشان اعتراف كرده بودند كه آگاهانه اين سياستها را اعمال ميكنند و تازه يك جنبه دلسوزانه هم به آن داده بودند. در واقع رژيم خودش اين حركات را آغاز ميكند و بعدا خودش جلويش را ميگيرد.‏

 

سئوال: به احزاب مرتجع اسلامي افغانستان اشاره كرديد. مايليم تصوير مشخصتري از پيوندهاي منطقه اي و بين المللي اينها و دعواهايشان داشته باشيم. اين مسئله مهم است زيرا بعد از رو شدن طالبان، اينجا و آنجا چهره اي از ساير احزاب ارائه ميكنند كه انگار نسبت به طالب ها، "معتدل" و "مترقي" و "ملي" هستند!‏

 

جواب: بسيار خوب. از طالبان شروع كنيم. طالبان يك جريان آمريكائي است. پاكستان و عربستان سعودي و آمريكائيها نه تنها از لحاظ تسليحاتي و مهمات و نقشه هاي نظامي و غيره تقويتش ميكنند، بلكه برايش نيرو ميفرستند.  پس از اينكه حزب اسلامي (حزب گلبدين حكمتيار) نتوانست سياستهاي آمريكا را جلو ببرد حذفش كردند. حزب اسلامي ديگر نيروئي بحساب نمي آيد. بنابراين يك صف بندي ديگر شكل گرفت: صف بندي طالبان كه تعداد پاكستاني ها در آن آنقدر زيادست كه ديگر طالبان هم نميتواند منكر شود ـ ميگويند افراد داوطلب اند. در واقعه مزار (1) خيلي افراد و افسر پاكستاني دستگير شدند. ميجرهاي پاكستاني و احزاب ارتجاعي پاكستان در جنگ افغانستان درگيرند. سپاه صحابه يك ارتش براي خود در طالبان دارد. سعوديها براي خود تشكيلاتهاي خاص دارند و غيره. چندين دسته از خود پاكستانيها هست. و همينطور "اويغرها" كه مربوط به استان سي كيان در چين هستند.‏

 

سئوال: از چين هم نيرو آورده اند؟

 

جواب: بله. اويغر يكي از شاخه هاي ترك است. اينها از طريق پاكستان ميآيند. محافلي از پاكستان اينها را تقويت ميكنند. نيروهاي شبه اخواني پاكستان، مسائل اخواني و اسلامي را در سي كيان تبليغ ميكنند.‏

طرف ديگر شوراي نظار و جمعيت اسلامي (دار و دسته مسعود و رباني)، حزب وحدت اسلامي و جنبش ملي ـ اسلامي است. روسيه و فرانسه اساسا پشت اينها هستند. شوراي نظار كاملا از جانب روسها حمايت ميشود؛ تسليحاتي تقويت ميشود؛ پولشان را در روسيه چاپ ميزنند. از سال دوم آمدن شوروي ها در افغانستان با مسعود پيماني امضاء كردند و مناسبات ميانشان برقرار شد. از همان زمان فرانسويها و روسها از نزديك سر اين كار كردند و روابطشان وسيع شد. براي همين وقتي رژيم نجيب در معرض سقوط قرار گرفت، كميته مركزي حزب وطن فيصله ميكند و قدرت به ائتلاف شمال تسليم ميشود. اين ائتلاف شامل نيروهاي نظامي تحت فرماندهي رشيد دوستم، مسعود (شوراي نظار) و حزب وحدت اسلامي بود. چيزي وجود دارد بنام معاهده "جبل السراج". پيش از سقوط نجيب است. كميته مركزي حزب وطن فيصله ميكند و قدرت را به ائتلاف شمال ميدهد. نيروي دوستم، خودش بخشي از نيروهاي نجيب بود كه مستشاران روسي از قبل بوجود آورده بودند.روسها، "حزب وحدت اسلامي" را هم بشدت تقويت ميكنند و تسليحشان ميكنند. بعد از حوادث مزار، مستشاران روسي رسما در جبهات عبدالملك، مسعود و خليلي قرار دارند. افسران روسي كه سابقا در دوران تجاوز در ارتش روسيه بودند و سالها در اينجا جنگ كردند و تمام مناطق را بلدند. همين افسراني كه پنج سال، شش سال جزو ارتش متخاصم در افغانستان جنگيده اند امروز مخالفان طالبان را تعليم ميدهند (البته بعد از وقايع مزار) و حمايت تسليحاتي ميكنند. حزب وحدت بخش مهمي از حمايت جنگي و تسليحاتي اش از طرف روسها ميشود. خلاصه اينكه، بلوك بندي اصلي در افغانستان بين آمريكا و روس است و احزاب مرتجع اسلامي هم هر يك بنحوي با اين يا آن جهت گيري و پيوند دارد.‏

در اينجا لازم است مشخصا به نقش مهم جمهوري اسلامي در رابطه با اين احزاب بپردازيم. همانطور كه ميدانيد يكي از حاميان اصلي مرتجعين اسلامي در افغانستان است. مزاري رهبر سابق حزب وحدت كاملا دست پرورده جمهوري اسلامي بود. خليلي رهبر كنوني اين حزب را كه اصلا جمهوري اسلامي ساخت. شخصيت او ساخته دست وزارت امور خارجه ايران بود. خليلي، فردي از سازمان نصر بود كه كم كم به موقعيت رهبري حزب وحدت رسيد و بعد از كشته شدن مزاري، رهبر اصلي شد. نه تنها حزبي مانند "حزب وحدت اسلامي" ايران را پشت خود دارد بلكه جمهوري اسلامي براي مسعود و رباني هم پشتيبان مهمي حساب ميشود. يعني در رابطه با بلوك بندي منطقوي و جهاني در رابطه با افغانستان، رژيم ايران بيشتر پهلوي هند و روسيه و فرانسه و... قرار دارد و در چوكاتي (2) كلي تر تمام دار و دسته هائي كه مقابل طالبان هستند را مورد حمايت قرار ميدهد. عبدالملك (جانشين ژنرال دوستم) به ايران ميرود و با رفسنجاني ملاقات ميكند. قنسولگري ايران در مزار هميشه فعال بوده است. ايران كمابيش دوستم را حمايت ميكرد و با عبدالملك رابطه اش نزديكتر است. مسئله پان ايرانيسم هم هست كه اينها را تقويت ميكند؛ چون فارسي زبان هستند؛ محور افغانستان ـ تاجيكستان ـ ايران. اينجور مسائل بويژه از جانب مسعود مطرح است. يك حالت ايستادگي ناسيوناليسم ارتجاعي در برابر قدرت پشتون را دارد. بدين صورت كه افغانستان كماكان بايد در سلطه فارسي زبانان باقي بماند. و ايران روي همين مسئله حساب باز كرده است.‏

 

سئوال: يعني بطور كلي ما با يكسري احزاب سرسپرده و نوكر مواجه هستيم.‏

 

جواب: همينطور است. اما دامنه وابستگيها و نحوه پيوستگيهاي اينها با امپرياليسم را بايد بهتر فهميد. ارتباطات اينها با قدرتهاي بين المللي فقط در رابطه با افغانستان نيست. اينها نيرو در بوسني ميفرستند؛ در كشمير؛ در جنگ آذربايجان و ارمنستان چند دسته از افراد مزدور احزاب اسلامي مي جنگيدند. حزب وحدت براي خود ميفرستاد؛ حزب اسلامي گلبدين براي خود؛ و جنبش ملي ـ اسلامي هم براي خود. ضمنا اينها كه سرسپرده امپرياليسم هستند، ارباب هم عوض ميكنند و خيلي وفادار نيستند. اين را سر مسئله "اسامه بن لادين" (يك ميليارد عرب مخالف دربار سعودي و آمريكا كه ميگويند در بمب گذاري مركز تجاري نيويورك دست داشته) ديديم. كشف شد كه اين فرد در منطقه جلال آباد تحت كنترل طالبان بسر ميبرد. آمريكائيها فشار آوردند كه او را بدهند؛ ولي ندادند و ديگر سكوت شد. اهميت مسئله اينست كه آمريكا فشار سر طالبان آورد كه ولش كنند و نكردند. منظور اينست كه خيلي وفاداري ندارند. منافع را هر جا ببينند، ميروند. هم سعودي تقويتشان ميكند و هم مخالفان دربار سعودي و اينها از هر دو استفاده ميكنند.‏

 

سئوال: اگر امكان دارد بيشتر از خيانتها و جناياتي كه اين دار و دسته هاي مرتجع اسلامي طي كمتر از دهسال حاكميت مرتكب شده اند بگوئيد؛ از بلاهائي كه بر سر افغانستان آورده و مي آورند.‏

 

جواب: يكي از جنايات بزرگ احزاب مرتجع اسلامي ـ بخصوص مرتجعيني كه امروز در طرف روسها قرار دارند ـ اين است كه مجموع فداكاري هايي كه مردم در جنگ عليه روسها كردند را لگدمال كردند. همان هايي كه خودشان را قهرمانان مقاومت عليه روسها ميدانستند الان راهنماي مستشاران روس هستند. احزاب اسلامي اين را اينطور توجيه ايدئولوژيك ميكنند كه آنها قبلا كمونيست بودند و حالا عوض شده اند! همان مستشار روسي كه آنوقت مي آمد مملكت را بمبارد ميكرد، نقشه ميكشيد و فرماندهي ميكرد حالا آمده نقش بازي ميكند در جنگ هاي داخلي افغانستان. حتي طالبان هم با آنها رابطه ميگيرد و از آنها ميخواهد كه برايشان پول چاپ كنند. طالبان از لحاظ تركيب دروني نيروهايشان ميتوانند در آينده نيز كم و بيش از اين زمينه ها برخوردار باشند. چون بخشي از نيروهايشان را دار و دسته خلقي هاي تحت سرپرستي "شهنواز تني" (وزير دفاع رژيم نجيب كه عليه وي دست به يك كودتاي ناكام زد) تشكيل ميدهد. اين دار و دسته كه فعلا جهت گيري آمريكائي دارد، كم و بيش روابط قديمي روسي اش را نيز بايد حفظ كرده باشد. مثلا حداقل به قسم غير مستقيم يعني از طريق حفظ رابطه با يك تعداد خلقي هائي كه فعلا در رابطه با روسها قرار دارند.‏

غارت و چور و چپاول احزاب مرتجع اسلامي هم كاملا آشكار است. البته دولت پاكستان هم خيلي حساب شده براي به نابودي كشاندن و تضعيف موقعيت افغانستان به اين كارها دامن ميزند. مثلا، يك ميدان هوايي (3) در خوست بود كه موقتي بود و باند آن فلزي بود. يك چيز مجهز درست كرده بودند. بعد از رفتن شوروي، كل فلزاتش را بردند در پاكستان فروختند؛ يا تانكهاي نو را منفجر كردند و با آن همان كار را كردند. پاكستاني ها خودشان مستقيماً اين كارها را رهبري ميكردند. ميدان هوايي خوست را كاملا منهدم كردند. آنچنان اوضاعي بود كه پليس مرزي پاكستان مستقيما شروع كرد به خريد زره پوش از اينها و ميليشاي مرزي را مجهز كردند به زره پوش. وقتي طالبان قندهار را گرفتند كل قواي هوايي و قواي دافعه اش را نابود كرده بودند؛ كارخانجات را هم. نزديك كابل در "گل بهار" يك نساجي قديمي بود. كسي بنام استاد فريد (يك فرمانده نظامي حزب اسلامي) كل ماشينهاي اين كارخانه را كه چهار هزار نفر كارگر داشت قطعه قطعه كرد و در پاكستان بفروش رساند.‏

در اطراف جلال آباد يك تعداد فارم هاي زراعتي بود بنام هاي فارم هده، فارم غازي آباد و.. كه دولتي بود و روسها جور كرده بودند. اينها پر از درختان ميوه بود و زمان ظاهر شاه دوازده هزار كارگر زراعي در آنجا كار ميكردند. همه شان را عمداً بعد از بدست گرفتن قدرت از بين بردند؛ درختها را بريدند. كل عوامل پاكستاني ها در اين جريان دست داشتند. يا مثلا "پكتيا" يا "نورستان" يا "كنر" را در نظر بگيريد كه جنگل دارند. اين جنگلها ميوه خشك دارند و يا چوب سوخت و ساختماني. يك مقدار از اين جنگلها در زمان جنگ تخريب شد. اما بعد از سقوط نجيب نيز ميزان تخريب اين جنگلها به همان اندازه شديد است. حتي زمان جنگ از خوست تا مركز پكتيا يك جنگل انبوه بود مثل جنگل مازندران. اما امروز ـ و در واقع بعد از بقدرت رسيدن اسلامي ها ـ اين دره جنگلي كاملا لخت شده است و حتي باعث سيلابهاي زياد و خانه خرابي مردم اين منطقه شده كه قبلا اصلا نميشد. اينجور جنايتها هم اكنون هم جاري است. احتمالا اگر جلويش گرفته نشود تمام كوهها همينطور برهنه ميشود. در واقع اينها كلي تغييرات در محيط زيست بوجود آورده اند و خطرناك شده است. مناطقي بوده كه اصلا نسل اندر نسل سيل نديده بودند و حالا زير سيلاب ميرود. اين خود بخشي از مداخلات ارتجاعي و امپرياليستي است كه كشور را نابود ميكنند. مراتع دارد از بين ميرود و اين جنگلها در واقع يك منبع معاش براي مردم بوده است و اين مردم زمينه معاششان را هم دارند از دست ميدهند. مالداري ـ دامداري ـ دارد از بين ميرود؛ اورانيوم هيرمند را روسها كاملا بردند؛ كل معدن را بردند. يا معدن سنگ رخام ـ كه نوع بسيار مرغوب مرمر است ـ را پاكستاني ها ميبرند. يا بخش پنجشير و بدخشان كه احمد شاه مسعود حكومت ميكند، سنگهاي قيمتي دارد كه فرانسوي ها چشم دوخته اند. يك تفسير هست كه جنگ بين مسعود و گلبدين، و حالا بين مسعود و طالبان، جنگ بين قاچاقچيان احجار كريمه (منظور سنگهاي قيمتي است) و قاچاقچيان ترياك و هروئين است.‏

امسال طالبان زكاتي كه از ترياك كشت شده گرفتند ‏60‏ ميليون دلار بود. مردم آردشان را از پاكستان و ايران مي آورند نه بخاطر اينكه زمين در افغانستان نيست، بلكه به اين خاطر كه اينها زمينها را زير كشت ترياك ميبرند. آمريكايي ها كه ظاهرا مخالف كشت و تجارت مواد مخدر هستند، خودشان در واقع مروج آن در افغانستان هستند. طالبان كارهايي ميكنند كه آدم شاخ در مي آورد. مثل عكاسي ها را در كابل بستند، يا كف زدن در استاديوم هاي ورزشي را ممنوع كردند. حالا اينها را چه كسي سر كار آورده است؟ امپرياليستها. مهم نيست كه اينقدر در روزنامه هاي غرب عليه اين اقدامات حرف بزنند. اين واقعاً دو رويي است. خودشان اينها را آورده اند. طالبان كي بود؟ ازكجا آمد؟ يقيناً اربابهاي طالبان مشكل دارند مردم خودشان را قناعت بدهند كه از اين حكومت دست نشانده شان حمايت كنند. تهاجم طالبان به دفتر سازمان ملل و كشتن نجيب را در نظر بگيريد. ما هيچ ناراحت نيستيم كه نجيب كشته شد. اما اين كارها باصطلاح با معيارهاي آمريكائي ها جور در نمي آيد. چطوري توجيه ميكنند؟ كشوري كه ليبي را تحريم هوايي ميكند و يا جنگ خليج را راه مي اندازد، در اين مورد چه كرد؟ هيچ. چون طالبان نوكر خودشان بود. حتي در برخورد به كاسترو يا كره شمالي ببينيد كه چقدر سر حقوق بشر فشار ميگذارند. اما در رابطه با طالبان چه ميكنند؟ محكوم ميكنند؛ خوب نمي توانند نكنند. يك محكوميت صرف. ولي ديگر چكار ميكنند؟ از لحاظ سياسي و مالي و نظامي تقويتشان ميكنند. طالبان حتي با معيارهاي ارتجاع معمولي جهان هم عقب مانده هستند و وقتي با غربي ها ملاقات ميكنند حتي اگر بتوانند با آنها دست هم نمي دهند؛ چون باصطلاح كافرند. ولي اربابها كماكان آنها را مورد حمايت قرار ميدهند و تامينشان ميكنند و امور و سياستهايشان را از طريق اينها پيش ميبرند. اينها غربي ها را نجس ميدانند ولي رابطه نوكري و اربابي برقرار است. سالها است كه گروههاي متوهم انتظار دارند كه غربي ها باصطلاح دخالت كنند و تحريم كنند و يا قوايشان را بياورند. ولي هيچ نشانه اي پيدا نيست. در واقع هركدام از امپرياليستها سياستهايشان را از طريق يكي از همين ها پيش ميبرند.‏

 

سئوال: در همين مورد، بحران امپرياليستها و رقابت بين خود آنها چقدر نقش دارد كه پاي حمايت از مرتجعيني به اين بي آبرويي بروند؟ اگر حد بيشتري از توافق بين امپرياليستها موجود بود، يا امپرياليستها دچار بحرانهاي سياسي و اقتصادي نبودند، آيا نيروهايي از قبيل طالبان همينقدر شانس داشتند؟ مثلا سقوط بلوك شرق چقدر در اين اوضاع نقش دارد؟

 

جواب: يقيناً اينها نقش دارد. ولي بهر حال كار امپرياليستها را توجيه نمي كند. اينطور نيست كه گويا دلشان نمي خواهد ولي مجبورند. بعضي ها اينطور استدلالاتي مي آورند و زمينه مادي هم دارد. اما صرفا اين نيست. پايه حمايت از طالبان را فقط رقابت امپرياليستي تشكيل نمي دهد. طالبان كه اصلا موجود نبود؛ خودشان ساختندش و پلان كردند. اين طالبان حتي دوران رقابت بين شوروي و آمريكا هم شكل نگرفته بود كه بگوييم تحت تاثير رقابتهاي امپرياليستي بوده است. آنها را ساختند. در واقع آنها حساب ميكنند كه جامعه اي مثل افغانستان بهتر از اين هم نميتواند داشته باشد. اين چيزي است كه قرار است هم ثبات بياورد و هم نيازهاي سياستهاي منطقه اي شان را برآورده كند. نيازهاي پاكستان را مثلا در نظر گرفتند. منظورم اين است كه حالا آمريكايي ها مستقيم نمي گويند ولي پاكستاني ها ميگويند كه خوب فرهنگ افغانستاني هاست كه مدارس دخترانه را مي بندند. يا در رابطه با زنان، يك نفر كه معلوم بود مامور "آي. اس. آي" (استخبارات ارتش پاكستان) است در مصاحبه تلويزيوني ميگفت كه: "بابا 99 درصد زنان افغانستان خودشان را پوشيده ميسازند؛ و فقط يك في صدي هست كه طالبان مجبورشان ميكنند با مردم عام افغانستان خود را منطبق كنند. حالا ما چرا اعتراض و انتقاد كنيم؟ فرهنگشان است!"‏

فكر ميكنم آمريكايي ها از يكطرف نمي توانند افكار عمومي خود را قانع كنند و از طرف ديگر اتفاقاً از زاويه تخفيف تضادهاي بين خودشان ـ با بقيه غربي ها ـ است كه از تمام كارهاي طالبان علنا حمايت نميكنند. از اين زاويه كه مبادا ديگران هم دست به كار شوند. يا حتي زماني كه روسها بعد از واقعه مزار شريف آشكارا به حمايت از مخالفين طالبان بر مي خيزند، آمريكايي ها باصطلاح بي طرف ميمانند و حتي سفارت افغانستان در واشنگتن را مي بندند. سياستهاي آمريكايي ها كلا دو رويي است. كل روند برخورد امپرياليستها و حمايت آنها از طالبان بخشي از ذات اين نظام است؛ يك برخورد امپرياليستي است. امپرياليسم تشكيل شده است از اين جور تضادها. حمايتشان از اينجور نيروها در واقع ـ مثل رقابتهايشان ـ با ذات نظام پيوند دارد. مسئله اصلا اين نيست كه دلشان نمي خواهد از اينها حمايت كنند. اينها خودشان را نمي توانند ازاينجور تناقضات رها كنند؛ بخشي از ذات سيستمشان است. سياستهاي اينها اصولا اينگونه ساخته ميشود. مسئله اينطور نيست كه حالا بروند تلاش كنند اين تناقضاتشان را برطرف كنند و ديگر از اينجور نظامها و نيروهاي مرتجع حمايت نكنند. وضعيت در افغانستان خيلي متشنج است. نميتوانند توافق كنند؛ زمينه اين هم نيست كه يكي بتواند ديگري را در افغانستان كاملا حذف كند يا تحت سلطه خود قرار بدهد.‏

 

سئوال: شما تا اينجا بيشتر صف بندي احزاب مرتجع اسلامي را با ارتباطات منطقه اي و بين المللي شان توضيح داديد. سئوال اينجاست كه پيوندها و وابستگيهاي مليتي و قومي چه نقشي در اين گروهبنديها دارد؟ اصلا نقشي ايفاء ميكند؟‏

 

جواب: در ابتداي دوران جنگ مقاومت، بخشي مهمي از مقاومتهاي ضد شوروي و ضد رژيم وابسته به حركتهاي خودبخودي مردم بخصوص در مناطق روستائي مربوط ميشد. اينها حركاتي با شعارهاي مشخص دهقاني نبود؛ براي همين از ابتدا شكل قبيله اي بخود ميگرفت. در كنار جريانات متشكل سياسي و نظامي، اين حركت خودبخودي مردم هم بود. جنگ مقاومت، جنگي پراكنده و بلحاظ نظامي با سازماندهي پراكنده بود. تحت شرايط مقاومت پراكنده، موقعيت قواي شوروي محدود شد به شهرها. مناطق هزاره، دست هزاره ها افتاد. مناطق تاجيك، بدست تاجيكها و غيره. همين باعث شد كه نيروهاي ارتجاعي هر مليت، مقاومت عليه شوروي را تحت كنترل خود درآوردند. از همان زمان، اين مسئله ملي به اين صورت شكل گرفت. وقتي قواي شوروي ميرود و نجيب سقوط ميكند، اين جريان به مناطق شهري اين مليتها هم توسعه مي يابد و نيروهاي ارتجاعي خارجي هم پشت هر يك را ميگيرند و اين رقابتهاي ارتجاعي شكل رقابتهاي ملي هم ميگيرد. مرتجعين مشكل دارند كه تحت اسلام مردم را عليه همديگر بسيج كنند؛ پس تحت مسئله ملي ميكنند. مثلا هزاره ها را تحت لواي اينكه "آهاي دارند مناطق هزاره را ميگيرند" بسيج ميكنند. مردم را عليه هم تحريك ميكنند. منظورم اين است كه مرتجعين اين اوضاع را اختراع نكرده اند؛ بلكه دامن زدن به شووينيسم ملي و چيزهاي ناسيوناليستي تحت شرايطي انجام ميشود كه از قبل وجود داشته و با اتكاء به آن ميتوانند اين اوضاع را كنترل كنند و بنفع خود مورد استفاده قرار دهند. كماكان محور كارشان، اسلام بازي است. خصومت بين احزاب مختلف اسلامي است و حاميانشان و سياستهاي منطقوي شان و غيره.‏

اما چيزي را كه مطرح ميكنند تحت عنوان مبارزه عليه شووينيسم، واقعيتش اين است كه وحشيانه است. مثلا به اين صورت كه دوران جنگهاي كابل، يكسري پشتون ها را ميگرفتند و ميخ توي سرشان مي كوبيدند و ميكشتند. افراد مزاري (حزب وحدت اسلامي)، پشتون ها را زنده زنده توي كوره آجرپزي مي انداختند؛ يا گوش و دماغشان را مي بريدند و ول ميكردند. خود افراد حزب وحدت اين كارها را ميكردند. بچه هاي كم سن و سال هزاره، پيرمردهاي پشتون را ميگرفتند و براي تحقير كردن به آنها تجاوز ميكردند، يا به زنهايشان و غيره. يا سيافي ها بچه ها و جوانهاي هزاره را ميگرفتند و علاوه از اينكه به آنها تجاوز ميكردند يك كارشان هم اين بود كه آنها را هروئيني ميكردند؛ و آنها ديگر نميتوانستند جايي بروند و آنها را به كار مي كشيدند. يا طالبان در مسير پاكستان مردان هزاره را از ماشين پياده ميكنند و زنهايشان را ميگويند برويد. مردها را ميبرند به زندان "پل چرخي" و زنان را راهي ميكنند. يا در مسير پاكستان به قندهار و غزني، طالبان هزاره ها را ميگيرند و ميبرند براي كار روي زمينهايشان؛ مفتي ! به زور! چند وقت پيش در شمال كابل (منطقه شمالي) چند صد هزار نفر جمعيت تاجيك را كوچ دادند؛ تحت عنوان اينكه شما وقتي احمد شاه مسعود آمده بود با او همكاري كرده ايد. يا زمستان گذشته، در "باد غيس" هزاران زن و بچه پشتون را در سرما وادار به كوچ كردند. نيروهاي احمد شاه مسعود همين كار را در "قندوز" عليه پشتون هاي قندوز كرد. هم اكنون سراسر منطقه هزاره جات از طرف جنوب و شرق و غرب از طرف طالبان تحت محاصره اقتصادي قرار گرفته است كه خيلي هم شديد و وحشيانه است. به اين ترتيب حركت ها از دو طرف وحشيانه است و اوضاع مثل زمان جنگ بوسنيا و يا شايد بدتر از آن است.‏

در واقع در اين وقايع چيزي بنام مسئله ملي نيست؛ بلكه دامن زدن به دشمني هاي ملي است كه براي مثال هر ازبك، دشمن هر پشتون باشد و از اين قبيل. بين مردم نفرت را دامن ميزنند. خصومتي كه طي اين جنايات بين پشتون و غير پشتون بوجود آورده اند تقريبا ترميم ناپذير است. آنقدر مرتجعين مليت هاي مختلف جنايت كرده اند كه تقريباً چيزي بنام سرنوشت سياسي واحد براي افغانستان باقي نگذاشته اند. يعني اتحاد بين توده هاي ملل مختلف افغانستان را به مرز نابودي كشانده اند. پشت اين مسئله، يك مسئله مبارزاتي عادي نيست؛ يك وظيفه عادي نيست. يك جامعه فروپاشيده در مقابل ماست. بايد محوري پيدا شود. اينها نشان داده اند كه محور چنين وحدتي اسلام نميتواند باشد. اينكه "واعتصموا بحبل اللّه و لا تفرقو" (چنگ زنيد به ريسمان خدا و متفرق نشويد) اصلا يعني تفرقه تا حد دشمني مطلق.‏

 

سئوال: بگذاريد همينجا چند سئوال مطرح كنيم. در جنبش كمونيستي افغانستان چقدر به مسئله ملي توجه شده و به آن پرداخته شده است؟

 

جواب: سازمان جوانان مترقي در دهه 40 بحثش اين بود كه مسئله ملي فقط مربوط به ستم امپرياليستي است و ستم ملي شووينيستي طبقات حاكمه پشتون بر مليت هاي غير پشتون وجود ندارد. واضح بود كه اين موضعگيري بسيار نادرست بود و زيان بسيار جدي بر جنبش وارد آورد. در نوشته اي كه از سال 1365 از رفيق شهيد "اكرم" (4) بر جاي مانده به مسئله ملي بطور درست تري برخورد شده است. در سال 1348 وقتي با انتشار نوشته "پس منظر تاريخي" اولين انشعاب بر جريان "شعله جاويد" وارد آمد، نظر ديگري در مورد مسئله ملي مطرح گرديد. در "پس منظر تاريخي" در واقع اهميت مسئله ملي بيشتر از مسايل طبقاتي ارزيابي گرديده بود به قسمي كه تمام صف بنديهاي سياسي عمدتا به مسايل مربوط به مليتها ارتباط داده شده بود. اين نظر نيز نادرست و زيانبار بود و مشابه به نظر "ستمي" ها بود. "ستمي" ها گروپي بودند كه در سالهاي اول تشكيل "حزب دمكراتيك خلق" از آن حزب جدا شده و با باقي ماندن در "تريند" (5) شوروي مسئله مبارزه عليه شووينيسم پشتون را به مسئله عمده مبارزاتي خود مبدل نمودند.پس از فروپاشي سازمان جوانان مترقي و جريان شعله جاويد، در طول تقريبا 15 سال از دوران سلطه بلامنازع اپورتونيسم و رويزيونيسم بر جنبش (طول دهه 50 و نيمه اول دهه 60) ، گروه انقلابي خلقهاي افغانستان و بعدا سازمان رهائي افغانستان، از موضع شووينيستي با اين مسئله برخورد كرد و هنوز هم داراي همين موضع مي باشد. اين موضع گيري كلا بخشي از خط رويزيونيستي و اپورتونيستي اين سازمان است. گروه هاي ديگر مثل "سرخا"، "ساما"، "اخگر" و گروپ هاي مختلف عياران به مسئله مبارزه عليه شووينيسم ملي مسلط توجه كرده اند و كم و بيش روي آن انگشت گذاشتند. اما انحراف كلي حاكم بر تمامي اين گروه ها مانع از آن شد كه بتوانند اين مسئله خاص را ـ همانند تمامي مسائل ديگر ـ از لحاظ نظري و عملي، به خوبي و بطور اصولي مطرح كنند.‏

در طول 6 ـ 5 سال از مرحله مبارزات ماقبل حزبي مائوئيستي (از زمان ايجاد هسته انقلابي و كميته تبليغ و ترويج تا موقع تاسيس حزب) مسئله مليت ها بهر حال يك موضوع اصلي مورد بحث نبود و توجه جدي به آن مبذول نگرديد. يقينا اوضاع عمومي ناشي از جريان جنگ مقاومت عليه متجاوزين سوسيال امپرياليست، پايه عيني اين موضع گيري را ميساخت. ولي بهر حال يك موضع گيري درست و اصولي نبود. در واقع با تاسيس حزب و تصويب مرامنامه حزب و انتشار آن بود كه به مسئله مليت ها بعنوان يك مسئله اصلي جامعه افغانستان توجه گرديد.‏

بنظر ما اگر مسئله بطور درست و اصولي مطرح نشود خيلي بنفع احزاب ارتجاعي اسلامي تمام ميشود. نبايد درفش مبارزه عليه شووينيسم به مرتجعين مخالف طالبان تسليم داده شود؛ بلكه لازم است ماهيت اين نيروها بمثابه نيروهائي اساسا ضد ملي و مزدور و دشمن تمام خلقهاي افغانستان افشاء شود. در اينجا مسئله اي كه بطور خاص ميتواند مطرح شود اينست كه در حال حاضر تعداد قابل توجهي از افراد سابقا چپ با شوراي نظار، جنبش ملي ـ اسلامي و حزب وحدت اسلامي بر اساس توهم نسبت به بازيهاي مليتي شان، و يا آگاهانه و از يك موضع گيري ناسيوناليستي مليتي، همكاري مي نمايند. بعبارت ديگر هم اكنون بازيهاي مليتي نيروهاي ارتجاعي اسلامي از جنبش مترقي كشور نيرو مي برد، زيرا كه اين موضوع پايه دارد، سوابق تاريخي دارد و هم اكنون نيز يك موضوع حاد است.‏

راه حل اصولي، ايجاد يك محور مبارزاتي بر مبناي منافع زحمتكشان تمام مليت ها، با توجه به مسئله مليت ها بعنوان يك مسئله اصلي كل جامعه افغانستان است. اينست كه ميتواند مسئله ملي را هم حل كند. هيچ راه حل ديگري نيست. اگر در چوكات انقلاب، وحدت خلقهاي سراسر كشور بر مبناي حق تعيين سرنوشت مليت هاي مختلف و اتحاد داوطلبانه آنها مطرح نشود، ما در واقع اين مسئله را دربست در اختيار مرتجعين اسلامي قرار داده ايم. بايد عليه تمامي اين احزاب جنايتكار مبارزه را به پيش برد. براي انقلاب در افغانستان و نجات افغانستان هيچ راه ديگري جز اين نيست.‏

 

سئوال: اگر ممكن است در مورد موقعيت زنان در افغانستان صحبت كنيد. سالهاست كه داستانهاي هولناكي و تنفرانگيزي از ستم بر زنان افغانستاني چه در داخل كشور، چه در مهاجرت، بر سر زبانهاست. ميدانيم كه اين ستمگري يك شاخص مهم  از نظام طبقاتي است و كاركرد معيني در حفظ كليه اركان ستم و استثمار دارد. چارچوبها و قيود مردسالارانه و پدرسالارانه مذهبي و سنتي ارتجاعي در حفظ اين ستمگري، نقش برجسته اي بازي ميكنند. در اين منطقه، ايده ها و احكام اسلامي قرنهاست كه در به بند كشيدن زنان نقش ويژه ايفاء كرده و آنچه بر زنان در افغانستان و ايران روا ميشود، يك گواه انكار ناپذير و محك روشن از اسارت بار و ارتجاعي بودن ايدئولوژي طبقات حاكمه است. در عين حال، همين ستمگري بي حد و حصر زمينه و ظرفيت مبارزاتي در ميان توده زنان ستمديده را گسترده تر ميكند و نيروي عظيمي را براي انقلاب انباشت ميكند. اگر ممكنست برايمان از آنچه بر سر زنان افغانستاني آورده اند، بگوئيد؟ اشكال ستم بر زنان چيست؟

 

جواب: چيزي كه مرز مليتي ندارد ستم بر زنان است. هر كه ميخواهي باش: پشتون يا هزاره يا تاجيك. كافيست زن باشي هر بلايي سرت مي آورند. طالبان در همان مناطقي كه حاكمند زنان پشتون را بيشتر از مليتهاي ديگر سركوب ميكنند. بخاطر اينكه اين هم نوعي از مليت گرايي است. ميگويند تو زن پشتون هستي چرا چادرت اينجور است و غيره! باز از ديد مليتي؛ كه گويا عزت است براي ملتشان كه زنانشان حقيرتر باشند. در اينجا ستم بر زن از لحاظ ايدئولوژيك دو منشاء دارد: يكي اعتقادات اسلامي و ديگري در پهلوي اعتقادات اسلامي رسوم قبيله اي و فرهنگ عقب مانده اي كه در جنب اسلام وجود دارد و تقويت ميكند و با اسلام دست به دست ميدهند و شايد بقاياي قبل از مسلمان شدن مردم باشد. زن در اسلام به استثناي خون يعني قتل، در تمام مسائل مثل قضا يا رهبريت يا مرجعيت به حساب نمي آيد. يعني حق رهبر شدن ندارد؛ پيش نماز نمي تواند بشود؛ قاضي نمي تواند بشود؛ در ارث و شهادت نصف حساب است؛ در مسئله ازدواج يك چهارم حساب است، چون مرد حق دارد چهار تا زن بگيرد. و اسلام اين بي حقوقي را مقدس ميكند، به آن تقدس ميبخشد. و اينها از لحاظ ايدئولوژيك، حتي احكامشان فراتر از اسلام ميرود. مثلا در پيش اكثر مردم افغانستان زن را در زمينه ارث، همان نصف هم به حساب نمي آورند. يا مثلا در مورد شهادت، كسي نمي گذارد كه زن برود در محكمه پيش قاضي شهادت بدهد. يا به حساب يك اصطلاح داريم پيش پشتونها كه به آن "بد" ميگويند. اين چه قسمي است؟ اينطور است كه يكي آدم ميكشد. رسم اين است كه قبيله مينشيند و كسي كه قتل كرده يك دختر (در اصطلاح "بد" ) به قبيله مقتول ميدهد براي پسرانشان. آن زن گروگان است و نوعي خون بهاست كه باصطلاح بصورت زن ميدهند. معمولا كساني كه دختران "بد" را ميگيرند يك زن ديگر هم بهر حال ميگيرند؛ چون هرچه باشد آن زن "بد" است و به حساب نمي آيد. يا مثلا در يك فاميل شوهر مي ميرد. زن بيوه در واقع جزو دارائي خانواده به حساب مي آيد؛ همانجا پيششان است و بيرون نمي رود. اينها با استفاده از تمام مناسبات سركوبگرانه ـ چه ريشه اسلامي داشته باشد چه مربوط به فرهنگ ارتجاعي قديمي باشد ـ زنان را سركوب ميكنند. و اين بخصوص در مورد طالبان صادق است. طالبان از هر چيزي در جامعه كه بدرد سركوب زنان ميخورد استفاده ميكنند. شما ببينيد چه قسمي است كه حمام زنانه را هم مسدود كردند.‏

اما مسئله به طالبان محدود نميشود؛ در واقع از روزي كه اسلامي ها در كابل قدرت را بدست گرفتند سركوب زنان و گرفتن آزادي هاي آنان يكي از اهداف رژيم اسلامي بوده است. از روز اولي كه آمدند شروع كردند به طرح مسائل زنان. به اين شكل كه زنان در تلويزيون نباشند، يا در مدارس نباشند. همه اين احزاب مخلوطي از اسلام و شريعت را بعلاوه آداب و رسوم عقب مانده جامعه ارائه ميدهند. تا جايي كه به مسائل اسلامي بر ميگردد بين تمام احزاب ارتجاعي چه طالبان و چه مخالفين طالبان توافق وجود دارد.‏

 

سئوال: يعني در زمينه سركوب و ستم بر زنان تفاوتي بين اين احزاب مرتجع اسلامي نيست؟ اما جريانات رويزيونيست كه سابقا طرفدار بلوك شوروي بودند و همينطور رسانه هاي غربي در مقابل سياستهاي طالبان از "آزادي نسبي" زنان در مناطق رقباي طالبان داد سخن ميدهند!‏

 

جواب: اينطور نيست كه هيچ تفاوتي در جزئيات بين احزاب مختلف وجود ندارد. بين اينها تحت تاثير مسائل مليتي و عنعنات جداگانه، تفاوت نسبي وجود دارد. مثلا شوراي نظار ميگذارد زنان در ادارات كار كنند؛ حزب وحدت ميگذارد كه در مناطقي زنان تحصيل كنند. اما تفاوت عميقي بين اينها وجود ندارد. مسئله نظام است و هر گروهي كه نخواهد با كل اين نظام در بيفتد و آنرا سرنگون كند برخوردش با ديگران تفاوتي نخواهد كرد. اين احزاب كارنامه جالبتري نسبت به يكديگر ندارند. اينطور نيست كه تمام كاسه و كوزه بايد بر سر طالبان شكسته شود. خود اين احزاب قبل از آمدن طالبان هميشه به انواع مختلف در سركوب زنان سهم گرفتند. همين حزب وحدت در دوراني كه قدرت داشتند صدها مورد تجاوز را اجرا كردند. زماني كه مزاري زنده بود همين لمپن هاي حزب وحدت دهها مورد به زنان هزاره مربوط به خود حزب وحدت تجاوز كردند؛ چون دستشان به جاهاي ديگر نمي رسيد.‏

در زندگي زنان روستا كه اكثريت عظيم زنان هستند، هيچگونه اصلاحاتي انجام نشده است. هنوز زنان و دختران را ميفروشند و بي حقوقي هاي اقتصادي و غيره همچنان دست نخورده باقي مانده و در واقع مورد قبول همه شان است. وقتي كه احزاب ديگر در قدرت بودند هزاران فاميل بخاطر اينكه زنانشان امنيت نداشتند كوچ كردند براي اينكه دخترانشان را نجات دهند. چون اينها دختران را ميبردند ـ يا پس مي آوردند و يا نمي آوردند. مواردي بود كه فاميل زني را مجبور ميكردند كه دخترانشان را به عقد مجاهد ها يا قوماندانهايشان در آورند؛ ولي عمدتا براي تجاوز ميبردند. در كابل شايد شكلش ازدواج اجباري بود ولي در مناطق با زور براي تجاوز ميبردند. مثلا دختران يك حاجي شيعه مذهب ـ از روابط خود حزب وحدت ـ را وحدتي ها ميبرند و به آنها تجاوز ميكنند. حاجي مجبور ميشود همه چيزش را در كابل بگذارد و به كويته پاكستان برود. در كويته و كابل مسئله پيچيد و حاجي در كويته دق كرد و مرد.‏

بار بار از راديوهاي خارجي شنيده شد كه در فلان جا فلان زن يا دختر خودكشي كرده. مواردي از اين قبيل بوده كه دختران بخاطر اينكه آقايان مجاهدين به آنها تجاوز كرده اند و يا اينكه از ترس مورد تجاوز آنها قرار گرفتن خودكشي كرده اند؛ يا خود مجاهدها آنها را از ساختمانها پايين انداختند و كشتند به حساب اينكه خودكشي كرده اند! ازدواج اجباري هم در كابل رايج بوده است و هم در ساير مناطق. كل اين احزاب مثل حزب رباني يا گلبدين يا بقيه براي شيخهاي عرب دلالي ميكردند. اين شيخها از نظر جنسي واقعا وحشي هستند. بعضي از اينها براي عياشي مي آمدند و روابط اين احزاب، دختران خانواده هاي بي بضاعت را پيدا ميكردند و برايشان ميبردند. اين دختران را ميبردند عربستان يا خليج يا در كراچي مدتي عياشي ميكردند و بعد در كوچه ها رهايشان ميكردند و ميرفتند. برخي به دام فاحشه خانه ها مي افتند و برخي نزد فاميلهاي خود بر ميگردند. يك كمپ بود در پيشاور بنام "ناصر باغ" كه زنهاي بيوه مي آمدند در اين كمپ كار ميكردند و از طرف اين احزاب جهادي معرفي ميشدند. يك وقت ديدند پنجاه في صد زنهاي اين كمپ حامله بودند. افسران پاكستاني را به جان زنها مي انداختند و اينها هم وحشيانه با هر كسي هر كاري ميخواستند ميكردند. در جنگ جلال آباد يك گروه مزدور از عربستان همراه اينها بود؛ اينها هفتاد زن جلال آبادي را دستگير كرده بودند. مثل زمان خود محمد كه زنان يهود را در جنگ خيبر بعنوان اموال غنيمتي ميبردند، اينها هم اين زنان را به غنيمت بردند. و اين جهادي ها يكي شان صدايشان در نيامد. فقط مدتي بعد بود كه تعدادي از "كوچي ها" با افراد اين گروه مزدور درگير ميشوند و چند تا هم كشته ميشوند تا اينكه زنان را آزاد ميكنند.‏

به اين نكته هم اشاره كنم كه معمولا در مورد تجاوزات جنسي افشاگري در جامعه انجام نميشود. شايد بخاطر عقب ماندگي يا اعتقادات مردسالاري باشد كه فاميل زن نمي خواهد افشاگري كند. مثلا وقتي شوراي نظار حمله كرد به وحدتي ها و تعداد زيادي از زنان آنها را برد و وسيعاً تجاوز كردند به زنان، حزب وحدت فيلم جور كرد و با چند تا از اين زنها مصاحبه كردند؛ اما خيلي از هزاره ها خوششان نيامد.‏

 

سئوال: در مقابل اين جنايات و ستمگريها چه مبارزاتي از جانب خود زنان صورت ميگيرد؟

 

جواب: هنوز آدم نميتواند از تبارزات آشكار مبارزات زنان صحبت كند، اما براي نمونه سر بستن حمام زنانه در هرات مبارزه شد و چند زن كشته شدند. زنهاي هزاره در كابل عليه قتل يك جوان هزاره بدست طالبان تظاهرات كردند. اينها حركات ضد طالبي است كه در چوكات احزاب ديگر پيش ميرود. اما خود اين احزاب هم تحمل اين حالت را ندارند. يعني از يكطرف اين حركات زنان، اقدامات مستقل زنان نيست؛ ولي از طرف ديگر خود اين احزاب هم برنامه نمي كنند. يعني تحمل اين مبارزات را هم ندارند و نميخواهند زنان اين مبارزات را انجام بدهند. توهم خود زنان است كه در چوكات اين احزاب ميروند. در نتيجه دوام اين حركتها و مخالفتهاي زنان عليه طالبان با مواضع خود اين احزاب مخالف طالبان در تضاد قرار گرفته و برخورد پيش خواهد آمد. اين احزاب اپوزيسيون طالبان در مقابل اين مبارزات زنان سكوت كرده اند. در شمال نمونه هايي بوده كه زنان در جنگ سهم گرفتند و عليه طالبان جنگيدند و طالبان هم اعلام كرده كه چند تا زن را در سنگرها دستگير كرده و به كابل آورده است؛ و اين احزاب حتي شرم ميكنند و سكوت كرده اند. حزب كمونيست افغانستان و برخي ليبرالها و غربيها اين مبارزات زنان را مطرح ميكنند يا تبليغ ميكنند. اما احزاب اسلامي مخالف طالبان با وجود اينكه از اين حركت نفع هم مي برند، سكوت كرده اند.‏

 

سئوال: ممكن است همين نمونه سهم گرفتن زنان در جنگ را بيشتر توضيح بدهيد؟

 

جواب: پس از آنكه طالبان كابل را تصرف كردند، منطقه شمالي (منطقه شمال كابل از كوتل خيرخانه به بعد تا سالنگ) نيز به آساني تحت كنترل آنها درآمد. موقعي كه هنوز طالبان بر منطقه مسلطند ولي جنگ عليه آنها تازه شروع شده است، نيروي بزرگي از آنها از چاريكار بطرف كابل مي آيند و در منطقه سرايخواجه عليه آنها مقاومت صورت ميگيرد كه باعث معطلي چهار پنج ساعته اين نيرو ميگردد. سرانجام طالبان مقاومت كنندگان را محاصره ميكنند و آنها دستگير ميگردند. دستگير شدگان هفت هشت زن و دو سه پيرمرد بوده اند كه توسط طالبان به كابل انتقال داده ميشود. يكي از فعالين طالبان پس از برگشت از جبهه جنگ به پاكستان اين موضوع را خبر ميدهد كه گويا آنها هفت هشت نفر از زنان "فارسي زبانان" را نزد خود اسير دارند. او در عين حال مي پذيرد كه كار آنها ديگر خيلي مشكل شده زيرا كه زنان نيز عليه شان اسلحه برداشته اند.

موقعي كه طالبان در سازش با جناح عبدالملك در جنبش ملي ـ اسلامي، شهر مزار شريف را تصرف كردند، بلافاصله احكام سخت گيرانه عليه زنان را در آن شهر به اجراء درآوردند. مقاومتي كه بعدا در اين شهر عليه آنها به وقوع پيوست، به اعتراف خودشان شموليت بعضي از زنان اين شهر را در جنگ نيز در بر ميگرفت. گفته ميشود كه اينها بيشتر زنان مهاجر كابلي بوده اند كه قبلا از دست طالبان از شهر كابل فرار كرده بودند.‏

يكي دو واقعه از حمله با چاقو و زخمي شدن طالبان توسط زنان در شهر كابل نيز گزارش شده است.‏

 

سئوال: مبارزات زنان مهاجر در پاكستان را چگونه مي بينيد؟ اهميتش چقدر است؟

 

جواب: مبارزات زنان مهاجر در پاكستان از هر حيث داراي اهميت است. اين مبارزات با توجه به اوضاع اجتماعي ـ سياسي پاكستان، در حال حاضر ميتواند بهتر و بيشتر از داخل افغانستان و حتي بهتر از ايران زمينه رشد و گسترش داشته باشد. مثلا در حال حاضر در پاكستان كم و بيش شاهد فعاليت زنان افغانستاني هستيم. هر از گاهي عليه اسلاميها تظاهراتي در پيشاور يا اسلام آباد برگزار ميشود. گروپ هاي ليبرال منشي نيز موجودند كه در واقع در جنب احزاب اسلامي اي مثل "محاذ ملي اسلامي" سيد احمد گيلاني و يا سايرين "فعاليت" ميكنند كه بيشتر نقش خدماتي دارند مثل ارائه خدمات صحي و داراي نقش مشخص سياسي نمي باشند.بايد بكار سياسي در ميان زنان مهاجر در پاكستان توجه ويژه اي مبذول داشت. در حال حاضر حركت هاي خودبخودي اي در ميان اين زنان وجود ندارد ولي پتانسيل فعال شدن از لحاظ سياسي بخوبي در وجودشان مشهود است. در حال حاضر اين موضوع ـ همانند هر موضوع ديگري ـ در اساس مربوط به چگونگي پيشرفت و گسترش مبارزات انقلابي در مجموع است، مبارزاتي كه بخش مهمي از آن را مبارزات زنان تشكيل ميدهد. 

 

سئوال: دوباره برگرديم به وضعيت توده هاي مهاجر افغانستاني در ايران. آنها تحت نظام سياسي حاكم بر ايران قرار دارند و بخش بزرگي از آنها در اقتصاد ايران تنيده شده اند. مسئله زبان مشترك هم هست كه نزديكيها را بيشتر ميكند. خيلي سريع در جامعه جا ميفتند و مناسبات بوجود ميآورند. مجموعه اين عوامل، به مبارزه طبقاتي و انقلابي در ايران و افغانستان ويژگيهائي بخشيده است. درست است كه اين وضعيت را بايد در چارچوب پيوند مبارزات توده هاي كشورهاي مختلف قرار دارد؛ اما مسئله خاصتر است. پايه هاي مادي اقتصادي و سياسي، عامل پيوند نزديك اين دو انقلاب است. شما مسئله را چگونه مي بينيد؟ ‏

 

جواب: همينطور است. ما در اين دنياي سرمايه داري امپرياليستي، از پروسه واحد انقلاب جهاني صحبت ميكنيم و از پيوند درون و تاثير متقابل انقلاب ها در كشورهاي مختلف. اما موضوع ايران و افغانستان ويژگيهاي خود را دارد. در اينجا يك بحث منطقي صرف طرح نيست كه انقلابات ميان كشورها با هم پيوند دارد. علاوه بر پايه هاي اقتصادي ـ اجتماعي و سياسي كه در نتيجه مهاجرت گسترده و طولاني بوجود آمده، عملكرد مرتجعين هر دو كشور هم طرح است. اينها بصورت فعال با هم در منطقه عمل ميكنند. جمهوري اسلامي ايران از طريق مزدوران خود در افغانستان حضور مستقيم دارد. رژيم ايران در واقع بخشي از پشتيبانان بين المللي و خارجي تئوكراسي اسلامي در افغانستان است. مبارزه انقلابي عليه حاكميت اسلامي ها در افغانستان در واقع ضربه اي به رژيم ايران هم هست. مبارزه عليه رژيم ايران، مبارزه عليه حاميان مرتجعين در افغانستان هم حساب مي آيد. بروشني مي بينيم كه انگيزه عيني مبارزه عليه جمهوري اسلامي در مهاجران افغانستاني شكل گرفته و وجود دارد. آنها در مبارزاتي كه داخل ايران ضد رژيم براه مي افتد و بطور كلي در پيشرفت پروسه انقلاب در ايران ذينفع هستند. به اين ترتيب مسائل انقلاب دو كشور با هم پيوند خورده است.‏

 

سئوال: كارگران افغانستاني در ايران از نظر كمي و كيفي دقيقا چه موقعيتي دارند؟

 

جواب: از دو ميليون مهاجر، بيش از يك ميليون نفر در موقعيت كارگري هستند. اين نيروئي تهديد كننده براي طبقات استثمارگر در ايران است. چون از يك موقعيت جنگي مي آيند؛ از مملكتي بشدت بحران زده كه ساليان است در آن جنگ جريان دارد. و اينها خواهي ناخواهي در مقابل حركات رژيم دست به مقاومت ميزنند. بعلاوه از لحاظ پيوندي كه در جريان خود توليد ميان اينها و توده ايراني بوجود آمده بشدت آمادگي اين را دارند كه درگير مبارزات داخل ايران شوند. اين يك نيروي انفجاري است در كنار نيروهاي انفجاري ديگر درون جامعه ايران. مبارزه توده هاي افغانستاني عليه رژيم ايران يك مسئله مادي و موجود است. اين چيزي است كه آغاز شده است. اينطور نيست كه يك گپ منطقي است كه "منطقا اينطور خواهد شد." جمهوري اسلامي بدست خود انگيزه هاي مبارزاتي عليه خود را در ميان توده هاي افغانستاني و حتي عليه مرتجعين افغانستان دامن زده است. اينها بحثهاي ايدئولوژيك ما نيست كه بر مبنايش نتيجه گيري تحليلي كرده باشيم. اينها بطور عيني در جامعه موجود است. تناقضي ميان بحثهاي ايدئولوژيك ما با عينيات نيست. اين بحثها مبتني بر آنست و اين واقعيت تائيدي بر مباحث ايدئولوژيك ماست.‏

 

سئوال: تاثيرات مهاجرت بر ذهنيت كارگران و زحمتكشان افغانستاني بويژه نسل جوانتر آن چه بوده؟ چه تاثيري بر سطح آگاهي و افق ديد طبقاتي آنها گذاشته است؟

 

جواب: توجه داشته باشيد كه افغانستاني ها را در بوسنيا جنگانده اند، در آذربايجان جنگانده اند، در جنگ ايران و عراق جنگانده اند، و فقط محدود به ايران هم نمانده است. لذا فقط مسائل ايران نيست كه آنها را تحت تاثير قرار ميدهد، بلكه مسائل اين كشورها هم توده هاي افغانستاني را تحت تاثير قرار ميدهد؛ و بخصوص پيشروانشان را. تاثيرهاي عجيب غريب دارد. شما توجه كنيد كه بچه روستايي كه داخل شهر غزنين را نديده اند، ميرود ايران و اصفهان را ديده و جوانب مختلف شهري ايران را ميبيند؛ با مسائل كارخانه آشنا ميشود و غيره. از روزي كه در ايران بدبيني نسبت به رژيم عود كرده و مردم نماز نمي خوانند يا فحش ميدهند، اين كارگران افغانستاني هم خودشان يك مبلغ ضد مذهبي ميشوند. مي آيند افغانستان نماز نمي خوانند و مردم ميگويند رفته ايران خراب شده است. ما اينگونه كارگران را ديده ايم، با آنها صحبت كرده ايم. از جهات معين، مثل تاثير پذيري هاي فرهنگي، خيلي عقب ماندگي ها ميان آنها از بين رفته است. همين روستائي كه ايران را ديده خيلي دنيا ديده تر از شهري افغانستان شده است. ديگر آن روستائي عقب مانده نيست كه فقط دهاتش را ديده است. بلكه حالا تحت تاثير نقاط مثبت و هم البته منفي درون ايران قرار دارد. چون در ايران هم چيزهاي عقب مانده ميان مردم هست كه ميدانيم. ولي بهر حال، نسبت به دهات متحجر زادگاه خودشان بسيار دنيا ديده تر شده اند.‏

 

سئوال: از نقش مهاجران افغانستاني در مبارزات درون ايران بگوئيد. آنها تا چه حد در وقايع سياسي جامعه ايران درگير ميشوند؟

 

جواب: امروز در ايران در بسياري از حركتهاي توده اي كه ميشود به ترتيبي توده هائي از افغانستاني ها داخلش هستند. بنا به تمامي دلايلي كه بحث كرديم، براي من مسئله اي از قبل پذيرفته شده است كه در حركات ضد جمهوري اسلامي، توده اي، و انقلابي، اين توده ها شامل ميشوند. يا مشخصتر بگويم از قبل در مسائل سياسي ايران شامل شده اند. ما نيستيم كه سعي كرده ايم افغانستاني ها را در امور سياسي ايران دخالت دهيم؛ آنها خودشان اين كار را از قبل كرده اند.‏

 

سئوال: بر مبناي بحثي كه كرديد چقدر شرايط مستعد اين است كه اگر جنگ خلق در ايران براه بيفتد توده هاي افغانستاني هم عليه رژيم جمهوري اسلامي به آن بپيوندند؟

 

جواب: گفتم كه اينها داخل مناسبات ايران شده اند و در تمام جوانب مداخله ميكنند. در بينشان كساني هستند كه در خط جمهوري اسلامي ميجنگند. اين مبتني بر مناسبات موجود است. آنطرفش هم صادق است. اين پروسه اي هست كه خود ارتجاع آغاز كرده است. در حركتهاي خودبخودي كساني از افغانستاني ها شامل بوده اند. اين اساسا چيزي قابل جلوگيري نيست. وقتي در جامعه ايران زدن شروع شود، حركتهاي مبارزاتي مسلحانه ضد رژيم شروع شود، اينها خود مسلح خواهند شد. جامعه افغانستان جنگ زده است. اگر حركات مبارزاتي مسلحانه بشود بنوعي افغانستاني ها هم خواهند بود.‏

 

سئوال: چرا؟ چون دورنمائي بشكل وطن ندارند؟

 

جواب: همينطور است. وطني نيست. به وطن اينطور نگاه ميكنند كه باز هم ملايان؛ باز همان ايدئولوژي اسلامي؛ باز همان بلايا. كل پروسه منوط به پيشرفت مبارزه انقلابي در ايران و افغانستان است. در عمل نشان داده شده كه اينها شركت ميكنند. ظرفيتهاي آماده موجود است. در هر دو كشور آنچه معلوم است، عقب ماندگي عامل ذهني از اوضاع عيني است. با گسترش مبارزات، رژيم سياستهاي سركوب را كوشش خواهد كرد بيشتر كند؛ شووينيسم را تشديد خواهد كرد. منظورم اين است كه رژيم ايران خود شرايطي را فراهم ميكند و پتانسيلهايي را جهت شركت افغانستاني ها در جنگ خلق يا تدارك آن بوجود مي آورد. حتي وقتي كه جنگ خلق در ايران شروع شود احتمالا رژيم ايران فشار روي افغانستاني ها را بيشتر ميكنند و باز آنها را تحريك ميكنند. بدين ترتيب بيشتر در مبارزات انقلابي و جنگ خلق سهم خواهند گرفت.‏

 

سئوال: بنظر ما اين اوضاع، بخشي از پايه عيني براي تقويت و گسترش موضع انترناسيوناليستي در ميان كارگران افغانستاني و ايراني است. درست است كه هيئت حاكمه ارتجاعي به رقابت و بدبيني ميان كارگران دامن ميزند، اما پايه هاي همبستگي بين كارگران بسيار عميق است. بالفعل كردن آن ديگر وظيفه ماست.  روحيه شووينيستي در بين اقشار عقب مانده طبقه كارگر ايران هم وجود دارد، اما محصول دروني طبقه نيست؛ بلكه از بيرون دامن زده ميشود. كارگران ايراني و افغانستاني عملا با يك نظام واحد روبرويند و اساس مسئله اين است. هر چند ستم بر كارگران افغانستاني شديدتر از كارگران ايراني است اما هر يك بخشي از يك طبقه واحد تحت استثمار هستند. پايه هاي عيني رشد انترناسيوناليسم در ميان كارگران وجود دارد.‏

 

جواب: يقينا. و اين نيازمند يك كار آگاهانه است؛ همانطور كه شووينيسم و بدبيني هم نتيجه يك نقشه آگاهانه است كه از سوي مرتجعين دامن زده ميشود. اوضاع با قبل فرق ميكند. مثلا ده سال پيش وقتي توده هاي مهاجر را سركوب ميكردند بخاطر توهمي كه ميانشان بود ميگفتند كه "اين ها كار رژيم نيست. بلكه مجاهدين خلق و فدائي ها و ضد انقلاب باعث سركوب افغانستاني ها هستند." البته عملكرد نيروهايي از قبيل اكثريتي ها هم در بوجود آمدن اين ذهنيت نقش داشت. اما امروز حتي عقب مانده ترين افغانستاني ها هم فهميده اند كه رژيم پشت همه اين سركوب ها و فشارهاي روي آنهاست. از اين جهت اوضاع خيلي فرق كرده است. امروز در واقع بخاطر اين موضع ضد رژيمي، طبيعي است كه كارگران افغانستاني نسبت به مبارزين عليه رژيم ايران احساس همبستگي كنند. قبلا افغانستان تحت اشغال شوروي ها بود و مردم نسبت به رژيم ايران توهم داشتند؛ مخالفت انقلابيون با رژيم ايران را به زيان خود مي ديدند. ولي حالا طبيعي است كه با انقلابيون ايران احساس همبستگي كنند.‏

 

سئوال: بنظر ما وجود حكومتهاي تئوكراتيك در ايران و افغانستان و نقش برجسته ايدئولوژي اسلامي در به بند كشاندن توده ها در بسياري نقاط جهان و منجمله در اين دو كشور ـ بويژه شكل بنيادگرائي بسيار افراطي كه براي نمونه امروز طالبان ارائه ميدهد ـ به مبارزه كمونيستهاي هر دو كشور عليه اين نوع حكومتها اهميت جهاني بخشيده است. ما اين فرصت و اين وظيفه را داريم كه با مبارزه انقلابي خود و بسيج توده ها تحت پرچم خود نشان بدهيم كه تنها ايدئولوژي رهائي بخش ماركسيسم ـ لنينيسم ـ مائوئيسم است؛ و زمينه عيني و پتانسيل توده اي براي پذيرفتن اين ايدئولوژي انقلابي و كنار زدن ايدئولوژيهاي كهنه و ارتجاعي وجود دارد. در اين مورد چه فكر ميكنيد؟

 

جواب: نميشود انكار كرد كه اسلام گرائي در خيلي از كشورها گسترش يافته و در مقابل كمونيسم انقلابي يك مصاف محسوب ميشود. بويژه برخي محافل اسلامي بعد از فروپاشي شوروي، كارزار بزرگي در مورد شكست "كمونيسم" و رهائي بخش بودن اسلام راه انداخته اند. واقعيت اينست كه مرتجعين اسلامي اينور و آنور جهان چيزهائي هم بهم زدند؛ مثل حماس يا جريانات الجزاير. اما يك مسئله را در اين رابطه بطور مشخص ميتوان گفت و آن اينكه پيش از اينكه اين گرايش خيلي عموميت پيدا كند و حتي در محدوده كشورهاي اسلامي عمق پيدا كند و بتواند بصورت منظم تفسير كند و انسجام بدهد، شكستش شروع شده است. اينها ميان هم متشتت، پراكنده و چند پاره هستند. افغانستان، ايران، سودان و عربستان را نگاه كنيد. ناكام هستند. سعودي بيشتر سنتي آمده است تا بنيادگرائي جديد؛ تيپ همان قديمش است. آنچه بصورت بنيادگرائي جديد مطرح است را در ايران و افغانستان و سودان مي بينيم. واقعيت اينست كه امروز حتي خبيث ترين بنيادگرايان هم نميتواند ادعا بكند كه كمونيسم در افغانستان بلحاظ ايدئولوژيك و سياسي شكست خورده و اسلام پيروز شده است. كساني كه هيچوقت نمي خواستند از پاكيزگي اخواني خود دست بردارند امروز ناله ميكنند كه اسلام خراب شد؛ بدنام شد و غيره. حالا مسئوليتش را بگردن ديگران مي اندازند. اگر سوسياليسم دروغين سوسيال امپرياليستهاي شوروي در افغانستان به بي آبروئي كشيد، وضع اينها نيز دست كمي ندارد. همه جا در واقعيت اينطوري است. بخاطر همين مي بينيم كه اينها مجبور ميشوند در جاهاي مختلف عوامفريبانه و با كذب و دروغ و صحنه سازي برخي مسائل را طرح كنند كه با بنيادگرائي شان چندان خوانائي ندارد. مثل موضعگيري هاي مليتي؛ يا شعارهائي كه خاتمي طرح ميكند. ناگزيرند طرحات ديگري بدهند؛ شعارهاي ديگري بدهند. چون دريافته اند كه ممكن نيست با شعارهاي اسلامي صرف و خالص بتوانند نظامشان را حفظ كنند؛ حاكميت و قدرتشان را حفظ كنند. اين خودش نشاندهنده اينست كه بعد از سالها حاكميت، شكستهاي ايدئولوژيكشان آغاز شده است. نمي خواهم بگويم قرعه بد تاريخ بنام افغانستان و ايران خورده است. اما بايد بطور تاريخي ضربه محكم بخورند. در قرن پانزدهم هم در اروپا ميكوشيدند با وحشيگري و توحش جلوي مردم را بگيرند؛ ولي همين وحشيگري به باورهاي مردم ضربه زد. خود اخواني ها ميگويند كه بيش از مبارزات به اصطلاح ضد اسلامي خلقي ها و پرچمي ها، اسلام از مبارزات اسلامي خود ما ضربه خورده است. اينها گپهاي خودشان است در نشراتشان. مسئله بر سر اين نيست كه خود بخود زمينه تبليغ براي ماركسيسم يا ماركسيسم ـ لنينيسم ـ مائوئيسم و ايدئولوژي كمونيستي ما فراهم ميشود؛ اما وقتي باورهاي كهنه مردم ضربه ميخورد خود زمينه مهيائي است براي فعاليت ما.‏

 

سئوال: آيا اين زمينه مهيائي كه ميگوئيد شكل ملموس پيدا كرده است؟ مثلا در كار تبليغ و ترويج حزب، در تماس هائي كه با اقشار مختلف داريد، نشانه هايش ديده ميشود؟

 

جواب: همينطور است. البته از خيلي ها كه در اين مورد بپرسيد جواب خواهند داد مردم مذهبي اند و سر اسلام خيلي محكمند. اما واقعيت اينست كه وقتي درونشان ميروي اينطور نيست. دين مثل بختكي روي سينه مردم افتاده است. بحث اين نيست كه زدن اين باورها خيلي آسان است؛ اما واقعيتش اينست كه به آن صورتي كه ميگويند و مي نمايانند نيرومند نيست. مسلما آسان نيست؛ پايه طبقاتي دارد؛ سنن پشتش است؛ طبقات ارتجاعي پشتش است. نميگويم خيلي ساده است. اما واقعيت اينست كه مثل خيمه كهنه اي ميماند كه از صد جا شكاف برداشته است. بچه افغانستاني هاي شيعه مذهب كه ايران ميروند بجاي اينكه تشيعشان محكم شود، اكثرشان بي نماز برميگردند. وضع طوري شده كه ديگر در جبهات هزاره ها و ازبك ها اصلا نماز خواندن و نخواندن علي السويه شده است و يك عده خلقي ـ پرچمي هاي سابق يا شعله اي هاي سابق از اين نظر بسيار آزادي عمل دارند. اما بجاي اينكه بر اعتقادات و باورهاي خود محكم شوند و ببينند كه چقدر اين ايدئولوژي اسلامي سست است و بي آبرو شده، در واقع انحلال طلبي خود را تقويت ميكنند و از اين وضعيت دفاع ميكنند.‏

حتي ملائي كه رفته بود قم به ما ميگفت كه طلبه هاي افغانستاني كه در مدارس ديني در قم درس خوانده و ملا شده اند، در وضع بسيار بدي قرار دارند؛ و بدون اغراق ميشود گفت كه 05 في صدشان مشكلات رواني پيدا كرده اند. از قول خود آن طلبه ها نقل ميكرد كه: "ما نه پايمان بر زمين است و نه دستمان به آسمان ميرسد. حتي اگر در افغانستان حكومت اسلامي سر كار بيايد سر ما بي كلاه خواهد ماند." او همچنين ميگفت كه اينها تحت تاثير فساد سياسي و اوضاع ايران و افغانستان بشدت تحت فشار ايدئولوژيك هستند. به اين ترتيب در واقع بين توده هاي مردم، حتي در پايه هاي اجتماعي خودشان، از لحاظ فكري و سياسي بحساب عملكردهاي خودشان و تجارب خود مردم خرابي شروع شده و اين روند خيلي جدي است. بارها بحث داشتيم با رفقايمان كه توده ها، بسيار بيشتر از چپي هاي سابق كه انحلال طلب شده اند، مستعد بحث هاي ضد مذهبي هستند. خيلي ها هستند كه نماز و روزه شان را هم عمل ميكنند ولي باورهاي مذهبي شان فرو ريخته است؛ ضد ملا ها شده اند؛ ضد تبليغات مذهبي شان شده اند. بعد از طالبان اين چيزها بيشتر شده است. ‏

 

سئوال: آيا ميشود از تمايل و گرايشي درون توده ها بسوي كمونيسم انقلابي صحبت كرد؟

 

جواب: از لحاظ تبليغ و ترويج ايدئولوژيك بنفع كمونيسم انقلابي، زمينه ها بالكل خوب است. تبديلش به يك عامل بالفعل مربوط به پيشرفت پروسه مبارزاتي بطور كل است. نمي خواهيم اين را چيزي جدا از پروسه مبارزه سياسي و ايدئولوژيك و فرهنگي و غيره و بطور كلي چيزي جدا از كل پروسه تدارك براي آغاز جنگ خلق نشان دهيم. در واقع در سطح كل جامعه، مسئله را كه بصورت گسترده اش مد نظر بگيريم، مي بينيم كه تبديل مائوئيسم به ايدئولوژي توده ها يك پروسه طولاني است. حتي در جامعه سوسياليستي نيز اينطور نيست كه همه مردم كمونيست ميشوند؛ كار آگاهانه ميخواهد. ولي حتي جدا از اوضاع ايران، در اوضاع افغانستان هم كه ميگفتند كمونيسم بدنام شده و شكست خورده و غيره مي بينيم كه از همه بدنام تر خودشان شده اند. حضرت مجددي آمد در مرز جلال آباد بيرق خود را زد ـ بعد از سقوط حكومت نجيب. بيرق سبزش را كوبيد بر زمين كه گويا كمونيسم در افغانستان شكست خورد و اسلام پيروز شد. اما ظرف پنج سال اخير نظام سياسي شان، ايدئولوژي شان، سياستهايشان ناكام شده است. يقينا آنقدر ناكام كه خودشان هم نمي توانند از آن دفاع كنند.‏

 

سئوال: تصوير نشاط آوري است! و در عين حال بر ضرورت تلاش انقلابي هر چه بيشتر ما و استفاده از فرصتها تاكيد ميگذارد. رفيق! حالا كه به خاتمه اين گفتگو رسيده ايم، اگر نكاتي در زمينه انجام وظايف و پيشبرد فعاليت خودمان بمثابه ماركسيست ـ لنينيست ـ مائوئيستهاي دو كشور داريد مطرح كنيد.‏

 

جواب: ببينيد! مسئله اينطوري نيست كه فردا مردم بيرق بلند ميكنند كه زنده باد مائوئيسم. مسئله وجود زمينه هاي بالقوه و بالفعلي است كه مربوط فقط به اوضاع افغانستان هم نميشود بلكه مربوط به اوضاع منطقه و جهاني است. اين بحث نه تنها مربوط ميشود به فعاليت كمونيستهاي در افغانستان بلكه مسئله اي مربوط به مبارزات كل جنبش انقلابي انترناسيوناليستي است. در كشورهاي تحت سلطه امپرياليزم تا كمونيستها جنگ خلق را شروع نكنند جهشهاي كيفي ايدئولوژيك ـ سياسي انجام نخواهد شد و حمايتهاي توده اي فعال نخواهد بود. في المثل نبايد انتظار داشته باشيم در ايران و افغانستان، يك حزب كلان بسازيم بدون اينكه يك گلوله تفنگ در كرده باشيم و بعد بخواهيم مردم بلحاظ ايدئولوژيك ـ سياسي و تشكيلاتي گروه گروه بما بپيوندند. پس در عين اينكه زمينه هاي عيني و بالقوه براي تبليغ و ترويج كمونيستي موجودست و مساعدست، مسئله براه اندازي جنگ خلق در ميان است. مسئله، تدارك ما براي براه انداختن چنين جنگي است. مردم مبارزه ميكنند؛ بصورت خودبخودي مبارزه ميكنند. ما بايد وظايف خود را محكم در دست گرفته و انجامش دهيم.‏

 

‏-- رفيق از اينكه فرصت اين مصاحبه را به ما داديد سپاسگزاريم‏

فروردين 1377‏

 

توضيحات

1) مزار شريف، مركز استان بلخ در شمال افغانستان

2) چارچوب

3) فرودگاه

4) رفيق جانباخته اكرم ياري، بنيانگذار جنبش كمونيستي مائوئيستي افغانستان، از رهبران «سازمان جوانان مترقي» (شعله جاويد)‏

5) گرايش

 

 www.sarbedaran.org