هياهوي يك درگذشت؛ سرگذشت يك هياهو!

نگاهي بر ميراث منصور حكمت در زمينه هاي اقتصاد سياسي، مبارزه طبقاتي، سوسياليسم و مسائل ايدئولوژيك 

 

از حقيقت، ارگان حزب كمونيست ايران (م ل م)، شماره 6، مهر 1381 – www.sarbedaran.org

 

چندي پيش منصور حكمت رهبر حزب كمونيست كارگري ايران در اثر بيماري سرطان درگذشت. بيشك مرگ هر انساني كه زندگيش را وقف مبارزه عليه رژيم ارتجاعي جمهوري اسلامي كرد، موجب تاسف است.

سنت پسنديده اي است كه مردم زندگي و مبارزه رهبران و فعالين سياسي ترقيخواه را قدر بدانند. اما هيچ كمونيستي براحتي نمي تواند از كنار ارزيابي بغايت غلط حزب كمونيست كارگري از نقش منصور حكمت و مباحثي كه در سوگ وي طرح نمود بگذرد:

 "بزرگترين ماركسيست معاصر"، "بزرگترين متفكر جهان"، "بزرگترين اومانيست جهان"، "فردي كه اومانيسم را به ماركسيسم برگرداند"،  ترجيع بند هر اعلاميه و مقاله اين حزب در اينمورد بوده است.(1)

برخي از منسوبين به حزب كمونيست كارگري پا را فراتر از اين گذاشته صحبت از "حكمتيسم" نموده و آنرا ماركسيسم دوران معاصر قلمداد كردند. برخي ديگر براي تعريف و تمجيد از او به تئوري نوابغ دست يازيدند. خلاصه همه چيز او بود و از او آغاز شد و به او ختم شد. تاريخ كمونيسم معاصر به تاريخ قبل و بعد از ظهور حكمت تقسيم بندي شد. با ظهور او بود كه دنيا روشن شد. قرن بيستم پس از انقلاب اكتبر روسيه با چيزي جز تاريكي و سياهي روبرو نبود. البته تمامي ادعاهاي فوق با چاشني هاي متفاوت براي سليقه هاي مختلف بسته بندي شد. از چاشني هائي چون پدري مهربان و خانواده دوست گرفته تا مردي كه از فرط انسانيت دلش به حال جنين مي سوخت. تا فردي كه "انساندوستي اش مرز نداشت" تا كسي كه "مخالف جنگهاي چريكي بود" (البته اين چاشني فقط براي روزنامه ليبرالي انگليسي زباني چون "گاردين" كاربرد داشت).

فرد از فرط اين همه هياهو و جنجال دچار حيرت مي شود. بخشي از اين هذيانها را مي توان ناشي از تالمات روحي نويسندگان آن دانست. بخشي ديگر را مي توان به حساب عقده روشنفكران جهان سومي دانست كه تا مقاله يا كتابي را به چاپ رساندند و يا قدمي در مبارزه برداشتند به خودشان و اطرافيانشان مسلم مي شود كه بزرگترين انديشمند قرن هستند. بخش ديگر از اينگونه تبليغاتها را مي توان ناشي از دركهاي عقب مانده و گاه مذهبي از مقوله رهبري و رابطه رهبري با توده ها دانست. رهبراني خداگونه كه "همه بخاطر اعتماد به قدرت عظيم او بر اين باور بودند كه منصور حكمت از پس بيماري سرطان هم بر مي آيد" (2) 

ما در اينجا مي خواهيم به نقش و كارنامه سياسي منصور حكمت بعنوان رهبر حزبي كه ادعاي كمونيسم داشت، بپردازيم. هدف از اينكار خرده گيري يا ايراد گرفتن از يك فرد نيست بلكه بررسي خطي است كه منصور حكمت در جنبش چپ ايران جلو گذاشت. با توجه به اينكه به عرش اعلي رساندن نقش وي توسط حزب كمونيست كارگري در واقع تاكيدي بر جهت گيريهاي سياسي است كه وي جلو گذاشته است و اين جهت گيري بدون شك نتايج زيانباري براي جنبش چپ در ايران داشته است، برخورد به آن از زاويه منافع كلي جنبش انقلابي ضروريست.

تا كنون كمونيستهاي انقلابي ايران، بطور مشخص ـ اتحاديه كمونيستهاي ايران (سربداران) ـ اسناد زيادي در زمينه هاي گوناگون در نقد خط ايدئولوژيك ـ سياسي و عملكرد اين حزب ارائه داده اند. البته جريان كمونيسم كارگري هيچگاه جرئت مبارزه نظري رودررو و آشكار با مائوئيستها را بخود نداد. اين خود بخشي از منش سياسي احزابي است كه سكتاريسم شان پوششي براي ايز گم كردن و فرار از رودروئي با معضلات واقعي جنبش انقلابي و كشف حقيقت است.

براي قضاوت در مورد يك فرد بايد نگاه كرد كه چه گفت، چه كرد و در مقاطع مهم مبارزه طبقاتي چه رفتاري از خود نشان داد. يك فرد يا يك حزب را نمي توان بر مبناي حرفهائي كه در مورد خود مي زند مورد قضاوت قرار داد. بايد در درجه اول به كردارشان نگاه كرد.

در يك نگاه كلي مي توان گفت كه پروسه زندگي سياسي منصور حكمت، پروسه تبديل يك فرد و جريان راديكال ضد امپرياليست و ضد ارتجاع به يك جريان ليبرالي است. دگرديسي انقلابيون دمكراتي كه تعلق خاطري به كمونيسم داشتند به ليبرالهاي امانيست. پروسه اي كه شاهد چرخشهاي سياسي حيرت انگيزي بود. 

كسي كه روزي داعيه مبارزه عليه امپرياليسم داشت به هورا كش خجالتي لشكركشي ها امپرياليستي در افغانستان بدل شد. (3) كسي كه روزي داعيه مبارزه عليه ضد انقلاب غالب و مغلوب داشت، با پلاتفرمهاي سياسي چون "سناريوي سياه و سفيد" مبلغ ائتلاف با نيروهاي "سفيدي" چون سلطنت طلبان شد. (4) كسي كه زماني در رهبري يك مبارزه مسلحانه عادلانه در كردستان نقش داشت به اين توهم رسيد كه اگر به حزبش فرصت دهند، شش ماهه از طريق انتخابات قدرت سياسي را به دست مي گيرد. كسي كه داعيه انترناسيوناليسم و دفاع از منافع خلقها و انقلاب جهاني را داشت، به اين نتيجه رسيد كه بايد واقع بين بود و راه را براي گرفتن كمك از دولتهاي ارتجاعي و امپرياليستي مانند آمريكا نبست. حتي اگر به مجيز گوئي از اسرائيل بعنوان دمكرات ترين كشور خاورميانه منجر شود. (5)

نگاهي به سير اين روند بياندازيم. منصور حكمت زماني پا به عرصه فعاليت سياسي گذاشت كه جامعه ايران در يكي از پركشاكش ترين دوره هاي تاريخي خود بسر مي برد. در سالهاي  60 ـ 57 موضوع كسب قدرت سياسي براي هر طبقه اي در دستور روز بود. در آندوره حكمت طبقه كارگر را به مبارزات اقتصادي فرا خواند و مبارزه عليه بيكاري را اصلي ترين وجه مبارزه طبقاتي قلمداد كرد و با تئوريهاي اكونوميستي طبقه كارگر را از پرداختن به اصلي ترين مسئله پيش پا يعني مبارزه براي سرنگوني جمهوري اسلامي با هدف كسب قدرت سياسي باز داشت. در واقع همانند برخورد غلط بسياري از كمونيستهاي ايران به ماهيت قدرت سياسي جديد و در دست نگرفتن وظيفه مركزي "يعني حل و فصل قدرت سياسي از طريق جنگ انقلابي" موجب آن شد كه طبقه كارگر ايران يك فرصت تاريخي بزرگ را از دست بدهد.

زمانيكه جامعه درگير جنبشهاي انقلابي گوناگون بود، آقاي حكمت با علم كردن پرچم مبارزه عليه پوپوليسم هر چه بيشتر طبقه كارگر را فراخواند كه كاري به ديگران نداشته باشد، در خود فرو رود و مسئله رهبري طبقات ديگر در انقلاب را به كناري نهد. ( 6)

اگرچه در سالهاي آغازين  60 او بدرستي نياز عيني و واقعي كمونيستهاي ايران به حزب را تشخيص داد اما حزبي بنا نهاد كه بنيانش بر سازشهاي غير اصولي استوار بود. ملزومات حزب به برنامه اي مبهم تقليل داده شد نه يك خط ايدئولوژيك ـ سياسي صحيح و روشن. برنامه اي كه مهمترين مسائل جنبش بين المللي كمونيستي و انقلاب ايران در آن ناروشن باقي ماند. در رابطه با ايدئولوژي طبقه كارگر جهاني در شرايطي كه طبقه كارگر با شكست ديكتاتوري پرولتاريا در چين مواجه شده بود، سكوت پيشه كرد. در همين راستا عملكردها و برداشتهاي ناسيوناليستي و اكونوميستي كومله از مائو، مائوئيسم قلمداد شد. و بر ماركسيسم ـ لنينيسم ـ مائوئيسم كه حاصل تئوري و پراتيك طبقه كارگر جهاني بود خط بطلان كشيده شد و بشيوه دگماتيستي و انحلال طلبانه اي تكامل علم و ايدئولوژي طبقه كارگر نفي شد. اگر چه همانزمان حكمت به خاطر گرايشات ترتسكيستي خود، لنينيسم را قبول نداشت اما با وجود اين بشيوه فرصت طلبانه اي پاي برنامه اي كه هنوز تعلقاتي به لنينيسم داشت، امضاء نهاد. تا پلي بسازد براي سازش غير اصولي بسياري از كمونيستهاي سازمانهاي خط 3 با خط خودش. سازشي كه بعدها گريبان اين حزب را در تند پيچهاي تاريخي گرفت. و البته بلحاظ ايدئولوژيك سرآغازي براي حركت آشكار بسمت سوسيال دمكراسي نوع اروپائي بود. چرا كه در جهان امروز رجوع صرف به ماركسيسم بدون لنينيسم و مائوئيسم فقط به ديدگاهي سوسيال دمكراتيك منجر مي شود.(7)

بزرگترين موفقيت منصور حكمت در آن سالها اين بود كه توانست مرز تمايز اساسي جنبش كمونيستي بين المللي و جنبش نوين كمونيستي ايران را به هم ريزد و بخشي از نيروهاي منتسب به خط سه را به سازش بر سر آن وادارد. 

واقعيت اين است كه در نيمه دوم قرن بيستم  پس از احياء سرمايه داري در شوروي، تاريخ كمونيسم با ظهور جريان كمونيستي نويني تحت رهبري مائو رقم خورد. جنبش كمونيستي بين المللي به خاطر مبارزه كمونيستهاي چيني عليه رويزيونيستها خروشچفي منشعب شد. بر بستر اين مبارزه ـ يعني مبارزه جهاني بر سر كمونيسم ـ در ايران و همه كشورهاي جهان جنبش نوين كمونيستي متولد شد. در قلب اين انشعاب تاريخي دو مسئله اساسي قرار داشت. 

يكم، انقلاب قهر آميز يا باتلاق رفرميسم و پارلمانتاريسم (كه در ايران سردمدارش توده اي ها بودند). 

دوم، سوسياليسم چيست و چگونه ساخته مي شود؟ سوسياليسم آبگوشتي خروشچف يا سوسياليسم انقلابي و شادابي كه در خدمت انقلابي تر كردن جامعه و جهان قرار دارد؟

حكمت اين مبارزه بزرگ را "دعواي ناسيوناليستهاي چيني با روسي" خواند و دستاوردهاي اساسي آنرا مخدوش ساخت. بدين ترتيب راه را براي انحلال طلبي، اكونوميسم، رفرميسم و شوونيسم بازگشود و بخش بزرگي از جنبش چپ را به سراشيبي و انحطاط كشاند.

اين سراشيبي و انحطاط بيش از هر جاي ديگري خود را در جنبش كردستان نشان داد. بطور واقعي و همه جانبه خط حكمت در رابطه با اين جنبش به عمل در آمد. پراتيكي كه آئينه تمام نماي خطش بود و زمينه كافي براي قضاوت در مورد نقش و كارنامه سياسي وي فراهم آورد. بقول معروف "دو صد گفته چون نيم كردار نيست."

 او در ابتدا از لحاظ تئوريك مسئله ارضي در ايران را اتوپي و ارتجاعي خواند؛ دهقانان را تحقير كرد؛ بدين وسيله زمينه آنرا فراهم آورد كه مبارزه مسلحانه كومله هر چه بيشتر از دهقانان كه نيروي اصلي جنگهاي عادلانه كردستان بود فاصله گيرد و از توده ها جدا شود. سپس با مزاحم خواندن مبارزه مسلحانه براي اعتلاي جنبش كارگري، زمينه هاي انحلال نظري و عملي مبارزه مسلحانه كومله را فراهم آورد. (8) با فاكتورهاي نامساعدي كه جنبش كردستان پس از پايان يافتن جنگ ايران و عراق و تحولات ناشي از جنگ خليج با آن روبرو شد؛ منصور حكمت گريبان خود را از شر مبارزه مسلحانه رهانيد. بر شيپور هزيمت طلبي دميد. و بزرگترين ضربه را بر كومله و جنبش انقلابي كردستان وارد نمود. رفتار و كرداري كه منصور حكمت در قبال جنبش كردستان نمود همچون لكه ننگي در كارنامه سياسي وي و ديگر رهبران حزب كمونيست كارگري ايران باقي خواهد ماند. بويژه آنكه اين فرار طلبي همراه بود با حذف مسئله ملي از برنامه انقلاب دمكراتيك در ايران كه مساوي شد با موضع گيري شديدا شوونيستي بر سر مسئله ملي كرد.(9)

به جرئت مي توان گفت حزب كمونيست ايران تنها حزب چپ در ايران بود كه عمدتا نه بواسطه ضربات دشمن بر آن بلكه به خاطر خط غلط حكمت و شركاء از هم پاشيد. حزبي كه از يك نيروي مسلح چند هزار نفره و پايه توده اي قدرتمند در كردستان برخوردار بود.

غسل تعميدي كه حكمت و يارانش در جريان ضربه به جنبش مسلحانه و عادلانه كردستان يافتند، سرآغاز چرخش ايدئولوژيك ـ سياسي شان به سمت لييراليسم بود. اگر چه اين چرخش به راست كماكان با برخي چهره نمائي هاي چپ همراه بود اما آنقدر پوسته آن نازك بوده و هست  كه با كوچكترين خراشي ماهيت راست و بورژوائي آن هويدا مي شود. اگر اين جريان زماني در مقابل شكست انقلاب ايران سر فرود آورد و انحلال طلبي را پيشه كرد، اينبار در مقابل كارزار ضد كمونيستي بورژوازي پس از فروپاشي بلوك شرق سر فرود آورد. اومانيسم بورژوائي قاطي كمونيسم شد. انسان "مدرن و متمدن" جايگزين "كارگر معترض" شد. "حكومت كارگري" جاي خود را به "دولت آزاد، سكولار و مدرن" داد؛ مطالبات بورژوا دمكراتيك عادلانه اي چون "حقوق زنان، كودكان و پناهندگان و كوتاه شدن دست مذهب از زندگي خصوصي مردم" مساوي با كمونيسم جا زده شد.

اين روند قهقرائي در عين حال جدا از سير منطقي نظرات تئوريكي غلطي كه حكمت در مقاطع مختلف در جنبش ايران جلو گذاشت، نبود. از همينرو رجوع به پايه هاي تئوريكي كه حكمت براي اين حزب به ارث گذاشت، ضروريست.

 

1 ـ در برخورد به اقتصاد سياسي 

 حكمت تحت تاثير برخي اقتصاددانان آكادميكي چون ديويد يافي تئوريهاي اقتصادي خود را فرموله كرد. او تحت تاثير روندي در سطح جهاني قرار داشت كه موسوم به "كاپيتال ـ ايست" ها بودند. يعني رجوع به كاپيتال ماركس بدون رجوع به امپرياليسم لنين. اين روند كه از دهه  60 ميلادي در ميان اقتصاددانان ماركسيست شكل گرفت، تلاشي بود براي تحليل از روندهاي جديد حركت سرمايه و تغييرات ساختاري كه در عرصه اقتصادي بعد از جنگ دوم جهاني در جهان امپرياليستي صورت گرفت. اگر چه برخي از اين قبيل اقتصاددانان منشاء خدماتي در زمينه تحليل از برخي روندهاي اقتصادي جهان بودند اما بدليل ناديده انگاشتن تحليل لنين از آخرين مرحله سرمايه داري يعني امپرياليسم و خصوصيات جديدي كه نسبت به سرمايه داري دوران رقابت آزاد دارد، ناتوان از ارائه يك تحليل همه جانبه و صحيح از اقتصاد جهاني و مشخصا عملكرد امپرياليسم در كشورهاي تحت سلطه بودند.

تزهاي منصور حكمت در زمينه اقتصاد سياسي، انعكاس ناقص و دم بريده، نادقيق و غير جدي و عاميانه از اين روند بود. كاپيتال ماركس و تبيين از بحران سرمايه داري به چند فرمول رياضي تقليل داده شد. او بر خلاف دوره هاي اخير با وجود اينكه كلمه امپرياليسم را بكار مي برد، رابطه امپريياليسم با كشورهاي تحت سلطه و دلايل بحران در ايران را بشيوه اي اكونوميستي توضيح مي داد.  كل اين رابطه را به بيرون كشيدن فوق سود از سي هزار كارگر شركت نفت تقليل داد.

او با نفي خدمات مائو در زمينه تحليل از ساختار اقتصادي اجتماعي كشورهاي تحت سلطه، منكر رابطه امپرياليسم با فئوداليسم در كشورهاي تحت سلطه شد و نافي اينكه امپرياليسم مي تواند مناسبات توليدي ماقبل سرمايه داري را تغيير شكل داده و با حفظ جوانب مهمي از آن،  آنرا در خدمت سود آوري خود بكار گيرد. و اينكه كماكان در جهان امروز مناسبات توليدي ماقبل سرمايه داري نقش كمي و كيفي مهمي در ساختار اقتصادي اكثر كشورهاي تحت سلطه منجمله ايران دارد. با منطق "جهان سرمايه داري است، ايران جزئي از جهان است پس ايران سرمايه داري است" نمي توان پيچيدگي ساختار اقتصادي اجتماعي اين قبيل كشورها را توضيح داد و نافي وجود مسئله ارضي و مسئله ملي در اينگونه كشورها شد.

نتيجه زيانبار و مستقيم اين تئوريها دور كردن طبقه كارگر از رهبري متحد اصلي خود يعني دهقانان بود. امري كه نتايج وخيمي براي اين حزب در كردستان ببار آورد.

در مقابل واقعيات سخت زميني و جان سختي مناسبات نيمه فئودالي اين تئوريها به بن بست خورد. بجايش تئوري اقتصاد دوگانه يعني اقتصادي كه داراي دو بخش مدرن و سنتي است، فرموله شد. دو بخشي كه كاملا از يكديگر و از توسعه امپرياليستي در كشورهاي تحت سلطه جدا هستند. تئوري كه به ايده آليزه كردن مدرنيسم امپرياليستي منجر شد. تقسيم پايه اي جهان ـ يعني تقسيم جهان به مشتي ملل ستمگر با اكثريت ملل ستمديده ـ نفي شد. و سرانجام واقعيت قرن بيستم يعني امپرياليسم بعنوان يك نظام توليد و مبادله جهاني كنار گذاشته شد و سلطه امپرياليسم بعنوان يك آماج انقلاب در كشورهاي تحت سلطه حذف شد. امپرياليسم مانند كليه برنامه هاي سوسيال دمكراتيك، به يك كلمه بي محتوي و فرعي در گوشه اي از برنامه جديد اين حزب بنام "دنياي بهتر" بدل شد.

 

2 ـ در برخورد به مسائل مهم مبارزه طبقاتي

 حكمت با نفي خدمات مائو در زمينه كشف قوانين انقلاب پرولتري در كشورهاي تحت سلطه، راه را بر التقاط و سردرگمي باز كرد. تئوريهاي التقاطي حكمت در زمينه انقلاب دمكراتيك شبيه آن دسته از جريانات شبه ترتسكيستي و شبه چريكي بود كه تفاوتي بين دو مرحله انقلاب دمكراتيك و سوسياليستي نمي گذاشتند. انقلابي كه بعدي اقتصادي ندارد، قرار نيست در مناسبات توليدي ارتجاعي (چه در زمينه مناسبات ارضي و چه در زمينه رابطه با امپرياليسم) تغييري صورت گيرد؛ معلوم نيست پيروزي انقلاب دمكراتيك با قدرت سياسي چه طبقه يا طبقاتي معني مي شود؛ فقط با بدست آوردن يكسري آزاديهاي دمكراتيك مي توان زمينه گذار به سوسياليسم را فراهم آورد. معني واقعي اين تزها، نديدن توانائي هاي طبقه كارگر در متحد كردن ديگر اقشار و طبقات انقلابي، رهبري آنها و رهبري كل پروسه انقلاب دمكراتيك بعنوان جزئي از پروسه انقلاب پرولتري جهاني و بدست گرفتن قدرت سياسي و دگرگون كردن كليه مناسبات اجتماعي ارتجاعي است. امري كه پرولتارياي انقلابي در انقلاب روسيه و چين آنرا متحقق كرد. 

بر پايه اين تئوريها بود كه طبقه كارگر بايد سرش به مبارزات اقتصادي گرم مي شد. از همين زاويه مهم نبود كه طبقه كارگر چه نقشي در انقلاب دمكراتيك بازي مي كند (بقول لنين نقش همدست بورژوازي يا رهبر آن) بلكه از نظر جريان حكمت مهم اين بود كه انقلاب دمكراتيك چه خرده ريزهائي به طبقه كارگر ارزاني مي دارد.(10)

اين التقاط در چرخشهاي سياسي بعدي آقاي حكمت حل شد. زمانيكه وي تصميم گرفت نقش حزب اپوزيسيون دائمي را بازي نكند و مستقيما مدعي كسب قدرت سياسي باشد، تئوريهايش به اين صورت درآمد كه روبناي سنتي و عقب مانده جامعه كه توسط جمهوري اسلامي نمايندگي مي شود با زير بناي مدرن و پيشرفته سرمايه داري نمي خواند و وظيفه طبقه كارگر حل اين تضاد است. روبنا بايد بر زيربنا منطبق شود.  البته اينكار با چپ نمائي وظيفه اي سوسياليستي قلمداد شد.

پروسه كسب قدرت سياسي از طريق چنين انقلابي خالي از مزاح و تفريح هم نيست. كافيست دري به تخته بخورد و حزب ايشان بتواند خود را به افكار عمومي بقبولاند و خواهان فرصتي شش ماهه شود تا مردم اين حزب را انتخاب كنند و اين حزب قدرت سياسي را بكف گيرد و آنوقت يكشبه همه چيز را سوسياليستي كند. تا آنموقع هم بايد با حزب علني و شخصيت سازي رسانه هاي گروهي را يك بيك فتح كند يا هر يك از كادرهايش سردبير يك نشريه شود.

اين تصوير نرم و راحت از پروسه كسب قدرت سياسي در ايران و مسكوت گذاشتن چگونگي سرنگوني قهري دولت ارتجاعي جمهوري اسلامي، فقط بكار كساني مي آيد كه مي خواهند بر همان مناسبات كهنه تكيه زنند و چيزي را در جامعه به واقع تغيير ندهند.

براي ترسيم اين تصوير فكاهي، حكمت و حزبش استعداد فراواني به خرج ندادند. آنان فقط با مداد پاك كن سعي كردند حقيقت تاريخي و جهانشمول "قدرت سياسي از لوله تفنگ بيرون مي آيد" را كه مائو فرموله كرد از ذهن خود و بقيه پاك كنند. و بجايش بنويسند كه قدرت سياسي از لوله آنتن هاي راديوئي و تلويزيوني و شبكه هاي اينترنت و ماهواره بيرون مي آيد. و همانند كليه رفرميستها فراموش كنند كه در قلب قدرت دولتي قواي مسلح قرار دارد. و قواي مسلح است كه ابزار اصلي اعمال قدرت در جهان امروز است. و كسي كه از قدرت سياسي صحبت مي كند نمي تواند از اين ابزار اصلي اعمال قدرت حرفي نزند و طبقه كارگر و مردم را فرا نخواند كه بايد در فكر ايجاد ارتش انقلابي قدرتمند بود. واقعيتي كه يكبار ديگر امپرياليستهاي آمريكائي پس از واقعه 11 سپتامبر به همگان يادآوري كردند. (11)

 

3 ـ در برخورد به مسئله سوسياليسم و ديكتاتوري پرولتاريا

 آنچه كه مشخصه اصلي تئوريهاي حكمت در زمينه سوسياليسم بود، چشم بستن بر دو پراتيك اصلي طبقه كارگر در زمينه ساختمان سوسياليسم در شوروي زمان لنين و استالين و چين زمان مائو بود. سراسر قرن بيستم و سراسر تاريخ جنبش كمونيستي بين المللي پس از انقلاب اكتبر يكسر سياه تصوير شد. مسئله فقط نفي حلقه هاي شناختي كه پرولتاريا در جريان تغيير جهان بدست آورد نيست بلكه نفي اهميت پراتيك انقلابي در تدوين تئوريهاي انقلابي است.

علت اساسي كه حكمت، خط كشي مائو در زمينه ساختمان سوسياليسم با رويزيونيستهاي شوروي را منحل كرد عمدتا آن بود كه بينش وي بر بينش شورويها از ساختمان سوسياليسم و طرق به كف آوردنش منطبق بود. اگر چه حكمت هيچگاه بخود جرئت نداد كه مستقيما به تئوري ادامه انقلاب تحت ديكتاتوري پرولتاريا كه توسط مائو در جريان انقلاب سوسياليستي فرموله شد بپردازد. اما مباحثاتي كه در زمينه نقد تجربه شوروي ارائه داد نشانه درك سطحي و بي پايه در مورد ساختمان سوسياليسم و تضادهاي واقعي پيش پاي آن بود.

نخست بشيوه دگماتيك تفاوت ميان سوسياليسم و كمونيسم از ميان برداشته شد. سوسياليسم بعنوان جامعه اي در حال گذار و پرتلاطم كه سرشار از تضاد، و آنتاگونيسم طبقاتي است، و كماكان مهر نابرابري بر آن خورده است، برسميت شناخته نشد. امكان عقب گرد سوسياليسم به سرمايه داري نفي شد.  در نتيجه ضرورت اعمال ديكتاتوري همه جانبه پرولتاريا و ادامه انقلاب تحت آن در سراسر دوران گذار از سوسياليسم به كمونيسم جهاني نفي شد. در همين جهت تئوري دولت در دوره انقلابي ساخته شد، دوره انقلابي كه در آن اقتصاد منتظر تعيين تكليف مي ماند و پس از مدت كوتاهي جامعه به يك جامعه بي تضاد و آزاد و برابر تبديل مي شود و توده ها سرشان به كارشان و فعاليتهاي اقتصادي گرم مي شود. اقتصادي كه ظاهرا يك شبه اصل از هر كس به اندازه نيازش را برآورده مي كند. در واقع اين همان تئوريهاي كهنه رشد نيروهاي مولده رويزيونيستهاي چين و شوروي بود كه وظيفه اصلي توده ها را توليد مي دانستند نه اعمال حاكميت سياسي و تغيير جهان. (12)

در همين راستا پيچيدگي هاي تضاد ميان انقلاب در يك كشور با انقلاب جهاني و اينكه ايجاد جامعه كمونيستي منوط به پيروزي انقلاب در همه كشورهاي جهان و جهان كمونيستي است، نفي شد. از نظر حكمت نه تنها سوسياليسم "به تنهائي" و "جزيره وار" ساخته مي شود بلكه حتي كمونيسم را هم در يك كشور مي توان ساخت. يعني همان ديدگاهي كه رويزيونيستهاي شوروي زماني مبلغش بودند.(13) 

انحلال خدمات مائو در زمينه ادامه انقلاب تحت ديكتاتوري پرولتاريا، منجر به سردرگمي و شك گرائي در صفوف اين جريان شد. مباحثاتي كه آنها در مورد سوسياليسم در سالهاي آغازين حيات حزب كمونيست ايران براه انداختند انعكاسي از اين گيجي و سردرگمي بود. تنها حاصلي كه اين مباحثات بي حاصل داشت اين بود كه اكثريت پايه هاي اين حزب پيشاپيش در مقابل كارزار ضد كمونيستي بورژوازي بين المللي پس از فروپاشي شوروي خلع سلاح شده بودند و آماده بودند تا در مقابل برنامه سوسيال دمكراتيك "دنياي بهتر" سر فرود آورند. برنامه اي كه در آن بصورت كناري و خجالتي از ديكتاتوري پرولتاريا نام برده مي شود.

حكمت با پوششي چپ تحت عنوان اينكه "دمكراسي پوچ است، دمكراسي بر سر آزادي انسان نيست" (14) در مورد دمكراسي پرولتري سكوت مي كند و از كنارش مي گذرد.و تمايز بين دمكراسي پرولتري با دمكراسي بورژوائي را مخدوش مي كند. با اينكار دمكراسي پرولتري (يعني ديكتاتوري بر اقليت استثمارگر و دمكراسي براي اكثريت استثمار شونده) بعنوان يك ضرورت تاريخي دوره گذار از عصر سرمايه داري به عصر كمونيسم جهاني نفي مي شود. دمكراسي اي كه نه تنها ميليونها بار بهتر از دمكراسي بورژوائي است بلكه زمينه را براي رهائي بشر از جامعه طبقاتي فراهم مي كند. (15) 

 

4 ـ در برخورد به مسائل ايدئولوژيك 

حكمت درزمينه تبيين از مسائل ايدئولوژيك جنبش چپ تحت تاثير روندي در سطح جهان بويژه اروپا قرار داشت كه موسوم به "رجعت به ماركس" بود. بخش مهمي از پيروان اين روند نه تنها ماركسيسم را از تكاملات بعديش كه اساسا توسط لنين و مائو و در جريان پراتيك پيروزمند انقلابات سوسياليستي در چين و شوروي نمايندگي مي شد جدا كردند، بلكه حتي ماركسيسم را هم تكه پاره كرده و خود را پيرو ماركس جوان قلمداد كردند. يعني ماركس دوران دست نوشته هاي اقتصادي فلسفي 1844 يعني دوره قبل از انتشار مانيفست كمونيست كه بواقع ماركس هنوز ماركسيست نشده بود و از هگليسم و اومانيسم بورژوائي گسست قطعي نكرده بود. نه ماركسي كه اساسا توسط آثار پايه اي اش چون كاپيتال، هجدهم برومر و جنگ داخلي در فرانسه تكامل يافت. بويژه جنگ داخلي فرانسه كه جمعبندي نقادانه از اولين حكومت كارگري جهان يعني كمون پاريس بود. ماركسي كه با ديد گسترده بر ضرورت اعمال قهر انقلابي و برقراري ديكتاتوري پرولتاريا تاكيد فراوان نمود.

در ميان بسياري از ماركسيستهاي اروپائي ماركس جوان نقطه عزيمتي شد براي تبيين تئوريهاي شبه ماركسيستي چون اگزيستانسياليسم كه جملگي بر اصالت انسان و تعابير اومانيستي استوار بود. اگر چه چنين جرياناتي ـ بويژه در دهه  60 ميلادي ـ عكس العملي به خط بوروژائي احزاب طرفدار شوروي و بيان يك نوع اعتراض به نظام سرمايه داري بود اما هيچكدام داعيه ايجاد حزب و كسب قدرت سياسي توسط پرولتاريا را نداشتند و عملا نتوانستند به تكامل جنبشهاي انقلابي دهه  60 ياري رسانند.

"ماركسيسم انقلابي" منصور حكمت انعكاسي از اين روند بود؛ با اين تفاوت كه از همان آغاز مهر ناسيوناليسم انقلابي جهان سومي را بر خود داشت. "ماركسيسم انقلابي" بعنوان محصول انقلاب ايران جا زده شد. ايدئولوژي ماركسيسم بعنوان ايدئولوژي طبقه كارگر جهاني به يك ايدئولوژي ملي تنزل داده شد. اگر چه بعدها حكمت و يارانش سعي كردند زباني جهاني ـ حداقل اروپائي ـ براي ايده هاي خود بيابند. اما اين ايده ها به خاطر كهنگي بيش از حد شان هيچ جاذبه اي نه تنها براي كمونيستهاي اصيل و انقلابي جهان نداشت، حتي موجب آن نشد كه ديگراني كه خود را ماركسيست مي دانند نيم نگاهي بدان بياندازند. چرا كه چيزي در "ماركسيسم انقلابي" حكمت نبود كه قبلا توسط ترتسكيستها، سوسيال دمكراتها و رويزيونيستها بيان نشده باشد.

پابپاي چرخشهاي سياسي حكمت بسمت راست، بر غلظت اومانيسم در ماركسيسم انقلابي افزوده شد. با تببين اومانيستي از ماركسيسم از يكسو رنگ و لعاب بورژوائي به ماركسيسم زده شد. از سوي ديگر به خواستها و مطالبات بورژوا دمكراتيك پوشش چپ و ماركسيستي داده شد. در اين ميان اين ماركسيسم نبود كه نجات داده شد بلكه اين اومانيسم بورژوائي بود كه رنگ و لعاب سوسياليستي بخود گرفت. كمونيسم بعنوان ايدئولوژي و جهان بيني طبقه كارگر، با اومانيسم بعنوان ايدئولوژي بورژوائي سرسازگاري ندارد. البته براي اين حزب ايجاد التقاط و سازش ميان ايندو ايدئولوژي متضاد كاركردي سياسي داشته و قرار است به سازشهاي طبقاتي و ائتلافات سياسي كه در چشم انداز اين حزب قرار دارد خدمت كند. (16)

فرموله كردن "حكمتيسم" هم براي دوري جستن هر چه بيشتر بدنه اين حزب از تئوري ماركسيسم است. ديگر نيازي نيست كه مستقيما به ماركس رجوع شود، رجوع به "ماركس زمانه" كافيست. قرار است تكه پاره هائي از مانيفست كمونيست با نقل قولهائي از آثار حكمت آجيل مشكل گشا گردد. به اينكار مي گويند عاميانه كردن ماركسيسم و به ابتذال كشاندن آن. ماركسيسم (امروزه ماركسيسم ـ لنينيسم ـ مائوئيسم) علمي است كه بايد بطور مستقل و دائم مورد مطالعه قرار گيرد، بطور مدام بكار بسته شود تا مشكلات تئوريكي و پراتيكي انقلاب در هر كشور و انقلاب جهاني حل شود. تنها از اين طريق و از طريق تلاشهاي جمعي پرولتارياي بين المللي در متن پيشبرد انقلاب جهاني است كه اين علم تكامل مي يابد.

پيروي از تئوريهائي چون "حكمتيسم" غير از شكست و ناكامي چيزي براي پيروانش به ارمغان نخواهد آورد. "حكمتيسم" نه تنها هيچ گره اي از تئوري و پراتيك حتي يك جريان از جنبش چپ ايران (چه برسد انقلاب ايران) نگشود بلكه بر مشكلات آن افزود. مشكلاتي كه فقط با مبارزه آگاهانه كمونيستهاي انقلابي و اصيل حل مي شود. جنبش كمونيستي همانگونه كه تا كنون نشان داد، بدون تسويه حساب جدي با چنين تئوريهاي غير ماركسيستي نمي تواند راه پيشروي خود را بگشايد.

نقش منصور حكمت در جنبش چپ ايران گره خورده است با تاريخ جرياني كه در مقابل شكستهاي پرولتارياي بين المللي، در مقابل شكست انقلاب ايران و در مقابل ايدئولوژي بورژوائي سر فرود آوردند.

تاريخ سرفرودآوردگان: اين است تنها قضاوت تاريخ در مورد منصور حكمت و حزبش!ـ

 

ـــــــــــــــــــــ

 

منابع و توضيحات:

 

(1) رجوع شود به اعلاميه هاي دفتر سياسي و دبير كميته مركزي اين حزب. و همچنين سخنراني هائي كه در مراسم بزرگداشت منصور حكمت در لندن كه توسط رهبران اين حزب ارائه شد.

(2) به نقل از مقاله "منصور حكمت نياز زمانه است" نوشته ايرج فرزاد

(3) براي بحث و نقد بيشتر به مقاله "كمونيسم كارگري" پس از 11 سپتامبر، مندرج در حقيقت شماره 2 ارگان حزب كمونيست ايران (ماركسيست ـ لنينيست ـ مائوئيست) رجوع شود.

(4) در رابطه با نقد سناريوي سياه و سفيد به مقاله "سناريوي سياه و سفيد: دورنماي جديد حزب كمونيست كارگري ايران" مندرج در نشريه حقيقت دوره دوم شماره 24 فروردين 1374، ارگان اتحاديه كمونيستهاي ايران (سربداران) رجوع شود.

(5) برگرفته ازمصاحبه راديويي منصور حكمت با علي رضا ميبدي، گرداننده راديوي لوس آنجلس و همچنين مصاحبه وي با صفا حائري. 

(6) براي بحث و نقد بيشتر در اين زمينه به مقاله "كمونيسم كارگري فريب كارگران" مندرج در نشريه حقيقت دوره دوم شماره 7 اسفند 1365 ، رجوع شود.

(7) براي بحث و نقد بيشتر به مقاله "انديشه مائوتسه دون: قله رفيع ماركسيسم" مندرج در نشريه حقيقت دوره دوم شماره 1 و 2 پائيز 1364 رجوع شود.

(8) براي بحث و نقد بيشتر به مقالاتي چون "كردستان دورنماي قدرت سياسي سرخ" مندرج در نشريه انترناسيوناليستي جهاني براي فتح شماره 5، 1365  و جزوه "اكونوميسم مسلح: نقدي بر سياست نظامي كومله" از انتشارت كميته كردستان اتحاديه كمونيستهاي ايران (سربداران) 1366، رجوع شود.

(9) براي بحث و نقد بيشتر به مقالاتي چون "برخي تفاوتهاي كمونيسم كارگري با كمونيسم انقلابي" ـ از انتشارت كميته كردستان 1369،  "يادداشتهائي بر برخي نظرات و طرحهاي كمونيسم كارگري" ـ مندرج در نشريه حقيقت شماره 19، بهمن 1369 و جزوه "بيگانه با انقلاب، نقدي بر نظرات حزب كمونيست كارگري در مورد مسئله ملي" از انتشارت اتحاديه كمونيستهاي ايران (سربداران) در سال 1377 رجوع شود.

(10) براي بحث و نقد بيشتر در زمينه انقلاب دمكراتيك به مقاله "حزب كمونيست ايران: استراتژي جنگيدن براي تسليم شدن" مندرج در نشريه حقيقت دوره دوم شماره 16 مرداد 1368رجوع شود.

(11) براي بحث بيشتر در مورد راه كسب قدرت سياسي به مقاله "مسخ رفرميستي يك تجربه انقلابي: درباره جمعبندي حزب كمونيست ايران از قيام بهمن" مندرج در نشريه حقيقت دوره دوم شماره 11 فروردين 1367 رجوع شود. 

(12) براي بحث بيشتر به مقاله "انديشه مائوتسه دون: قله رفيع ماركسيسم" ـ (حقيقت دوره دوم، شماره 1 و 2) و همچنين به فصل 3 و 4 از كتاب خدمات فناناپذير مائوتسه دون اثر باب آواكيان صدر حزب كمونيست انقلابي آمريكا رجوع شود.

(13) براي بحث بيشتر در اين زمينه به برنامه حزب كمونيست ايران (ماركسيست لنينيست ـ مائوئيست) فصل رابطه ميان كشور سوسياليستي و انقلاب جهاني رجوع شود.

(14) به نقل از متن سخنراني حميد تقوائي در بزرگداشت منصور حكمت بنام "او ضرورت زمانه بود" 

(15) براي بحث بيشتر به مقاله "حزب كمونيست ايران: استراتژي جنگيدن براي تسليم شدن" مندرج در نشريه حقيقت شماره 16 مرداد 68 و همچنين برنامه حزب كمونيست ايران (ماركسيست ـ لنينيست ـ مائوئيست) رجوع شود.

(16) براي بحث و نقد بيشتر در زمينه تئوري اصالت بشر به مقاله "نقدي بر نظرات مرد سالارانه حزب كمونيست كارگري ايران در مورد سقط جنين" مندرج در نشريه حقيقت شماره 28، ارديبهشت 1377) و "برخي تفاوتهاي كمونيسم كارگري با كمونيسم انقلابي" ـ از انتشارت كميته كردستان 1369، و مقاله "ماركسيسم اومانيستي يا ماركسيسم تقلبي" مندرج در همين شماره نشريه حقيقت رجوع شود. 

 

www.sarbedaran.org