پيرامون "سناريوي سياه و سفيد"
بورژوازي ليبرال از چه مي ترسد، مردم را از چه مي
ترساند؟
از حقيقت
دوره دوم، شماره 24، فروردين 1374 – www.sarbedaran.org
"سرعت گرفتن گامهاي حكمت بر اين سراشيب ضد
انقلابي اتفاقي نيست؛ دلايل عيني معيني وجود دارد. بحثها و اقدامات پيكار شكنانه
حكمت و همفكرانش نتيجه بوالهوسي چند روشنفكر از دماغ فيل افتاده نيست؛ پاي نيروي
اجتماعي معيني در ميان است. علت حركات و اقدامات هر جريان سياسي را بايد منتج و
متاثر از مناسبات ميان بخشهاي مختلف جامعه
در هر مقطع معين ديد؛ گفتار هر نيروي سياسي را بايد با كردار و موقعيت عيني
طبقات اجتماعي محك زد و بدين ترتيب جايگاه طبقاتيش را مشخص نمود. به آن جايگاه
طبقاتي كه حكمت و شركاء بر مبناي تئوري و عمل خويش اتخاذ كرده اند نيز بهمين ترتيب
مي توان پي برد. اينان صرفا روشنفكران دورنگر طبقه اي محسوب مي شوند كه از انقلاب
و قهر گريزان و هراسان است؛ از "زياده روي" ها و "اجحافات"
امپرياليسم و بورژوا ـ ملاكان حاكم ناراضي است؛ شيفته رفرم و محو "تمدن و
پيشرفت" جوامع غرب است و در عمل مرعوب تبليغات و قدرتنمائي اربابان جهان. اين
طبقه اجتماعي بورژوازي ليبرال است."
-- بنقل از
مقاله "كمونيسم كارگري در انتهاي سراشيب" ـ آذر 1370
شتاب تحولات سياسي و در مركز آن اعتلاي نوين توده
اي موجب تحرك بيشتر قواي طبقاتي گوناگون گشته است. معمولا در چنين مواقعي بايد
انتظار چرخشهاي نويني را در سياست برخي نيروهاي سياسي داشت. از جمله اين نيروها
"حزب كمونيست كارگري ايران" است. جرياني كه در كله معلق زدنهاي حيرت
انگيز يد طولائي داشته است. البته مباحثي كه اخيرا اين حزب با هياهو و دستپاچگي
تحت عنوان "سناريوي سياه و سفيد" براه انداخته موضوع چندان جديدي نيست و
چند ساليست كه شيپور آن توسط بسياري از احزاب رسما ليبرال مانند "جمهوري
خواهان ملي ايران"، يا چپي هاي نادم و پس مانده هاي ارتجاعي حزب توده و
اكثريت به صدا در آمده است. اگر چه اين حزب هنوز دست از استفاده از نام و ماسك
كمونيسم و كارگر نكشيده اما "سناريوي سياه و سفيد" كاملا آشكار مي كند
كه در چه صفي قرار گرفته و برخوردش به اعتلاي مبارزات توده اي چيست. آنها همانند
يك ليبرال اعتراف ميكنند كه از هر گونه انقلابيگري بيزارند. آرايش "چپ"
اين جريان با اولين قطرات باران بهاري ـ يعني خيزش توده هاي خشمگيني كه خواهان
سرنگوني رژيم اسلامي هستند ـ پاك شد.
رئوس "سناريوي سياه و سفيد" از اين
قرار است: "جمهوري اسلامي در يك بن بست سياسي و اقتصادي قرار دارد و با سر
بسمت فروپاشي مي رود" و احتمال بروز "جنگ داخلي در كشور و از كف رفتن
شيرازه جامعه مدني وجود دارد."[1] "هر روند سياسي كه در آن جريانات قومي،
فرقه اي، مذهبي، سركوبگر، غير سكولار و غير مدرن به قدرت نزديك
شوند، روندي در جهت تحقق سناريوي سياه است. تنها يك دولت آزاد، مدرن، سكولار،
مبتني بر برسميت شناسي وسيعترين حقوق مدني و رفاهي، مخالف هر نوع تبعيض در جامعه،
و متعهد به فراهم آوردن يك چهارچوب سياسي و قانوني آزاد براي كشمكش جنبشها و
نيروهاي اجتماعي، مي تواند تضميني عليه كابوسي باشد كه جامعه و مردم در ايران را
تهديد ميكند."[2] (تاكيدات
از ماست.)
رهبران اين حزب براي جلوگيري از جنگ داخلي از
طريق صدور قطعنامه اي به يكديگر قول داده اند كه "با افكار و آراء ارتجاعي و
تعصبات سياسي و فرهنگي و همچنين، با دولت اسلامي و سازمانها و جريانات ارتجاعي و
عقب مانده اعم از اسلامي، قوم پرست و ناسيوناليست، و فرقه هاي آوانتوريست و
تروريست، كه جامعه را به چنين پرتگاهي نزديك مي كنند"[3] به مبارزه بپردازند. آنها مي خواهند بيانيه اي
را به امضاي نيروهاي اپوزيسيون برسانند كه در آن همگي "به موازين و اصولي
براي اجتناب از جنگ داخلي متعهد مي شوند."[4]
اين حزب تحت عنوان "سناريوي سياه و
سفيد" در واقع يك برنامه سياسي مشخص در اوضاع كنوني ارائه داده است. برنامه
اي كه معاني عملي معيني در بردارد. اولين
سئوال براي هر پرولتر انقلابي در رابطه با اين برنامه و "سناريو سازيها"
بايد اين باشد كه منافع طبقاتي و مقاصد واقعي پشت آن چيست، چگونه بايد آنرا تشخيص
داد، علت واقعي اين چرخشها چيست و چه معاني براي توده هاي زحمتكش دارد. بويژه آنكه
عموما تمامي اپورتونيستها و رويزيونيستها اهداف واقعي خود را در هاله اي از حرافي
هاي پوچ، وعده هاي توخالي و عوام فريبي هاي زيركانه مي پوشانند. يك پرولتر هشيار
در چنين مواقعي بايد تلاش كند كه سياستها و برنامه هاي مختلف را در مقايسه با
حقايق مبارزه توده ها و اقدامات كليه طبقات در صحنه عيني مبارزه ارزيابي كند.
جهتگيري طبقاتي هر سياستي را ميتوان در چگونگي برخورد به دو موضوع اصلي محك زد. چگونگي
برخورد به توده ها و مبارزات آنان و چگونگي برخورد به قدرت سياسي و دشمنان خلق.
بويژه زمانيكه توده هاي ستمديده به مبارزه آشكار و وسيع روي مي آورند، خواستهاي
خود را اعلام مي كنند، خواهان سرنگوني حكومت ميشوند، اشكال و طرق گوناگون مبارزاتي
را بكار مي گيرند، پلاتفرمهاي طبقاتي را بايد با اين مبارزات محك زد.
امروزه در ايران بحران سياسي ـ اقتصادي مداوما
ابعاد گسترده تري بخود گرفته و جامعه را بسمت تعيين تكليف با جمهوري اسلامي مي
كشاند. مشخصه اصلي اين اوضاع خيزشهاي توده اي رو به گسترش در متن انفراد و ضعف
مفرط جمهوري اسلامي است. آب شدن يخهاي دوران شكست انقلاب و به ميدان آمدن توده ها
همه جريانات سياسي را در معرض آزمايش مجدد قرار مي دهد: يا از خيزش توده ها عليه
نظم كهن حمايت مي كنند يا تحت عناوين مختلف از دفاع از آن سرباز زده و به برنامه
هاي ضد انقلابي براي به هرز بردن آن خدمت مي كنند. يعني تفاوت بين خط انقلابي با
خط سازشكارانه و تسليم طلبانه. كمونيستها از به صحنه آمدن توده ها خوشحال شده و به
آن خوشامد ميگويند و تلاش دارند بر آتش آن بدمند. در مقابل، ليبرالها از حضور توده
ها به هراس مي افتند و تلاش دارند آب سرد بر اين آتش بپاشند. حكمت و شركاء جزء
دسته دوم هستند.
آقاي حكمت آسمان و ريسمان را به هم مي بافد،
ساعتها در مورد نقش فلان نيرو در سناريوي سياه و سفيدش حرافي ميكند در مورد همه
چيز اظهار نظر مي كند اما بابت يك نكته سكوت اختيار مي كند. در سناريوهاي آقاي
حكمت توده هاي بپاخاسته جائي ندارند. آقاي حكمت خطر فروپاشي رژيم را مي بييند اما
اصلي ترين عامل اين فروپاشي را نمي بيند. ايشان چشم ديدن توده ها را ندارند. البته
آقاي حكمت در اينجا و آنجا از توده ها و خيزش آنها اسم مي برد؛ بواقع قدرت جنبشهاي
توده اي آنقدر هست كه خيلي ها مجبورند بر وجودش صحه گذارند. مسئله اينست كه از نظر
او توده ها نقشي در اوضاع و احوال كنوني منجمله فروپاشي رژيم جمهوري اسلامي
ندارند، چرا كه طبق سناريوي ايشان "رژيم خودش دارد فرو مي ريزد"! و در
تحولات و دورنماهاي آتي نيز نمي توانند نقشي ايفاء كنند. اين منش يك سياستمدار
ليبرال است كه اعتقادي به توده ها ندارد و فكر ميكند اين بالائي ها هستند كه همه
چيز را تعيين ميكنند؛ ليبرالي كه از توده ها مي هراسد و از آنها گريزان است. بويژه
كه اين توده ها "منطق" سرشان نمي شود و در مبارزه روزمره "بي
نزاكتي و توحش" از خود نشان مي دهند؛ هر بار كه به خيابان مي آيند مظاهر و
مراكز نظام موجود را به آتش مي كشند، اموال دولتي را مصادره مي كنند، مزدوران رژيم
را تنبيه ميكنند و اگر فرصتي دست بيايد سربه نيستشان هم مي كنند و خلاصه طرفدار
اعمال خشونت بار و قهر آميز هستند. طبق جدول اين ليبرال تازه به دوران رسيده، نام
توده هاي بپاخاسته پيشاپيش در فهرست طرفداران سناريوي سياه ثبت شده است.
هسته اصلي "سناريوي سياه و سفيد"
آقاي حكمت پرچم مخالفت با جنگ داخلي را برافراشته
است. براي ايشان ماهيت جنگ داخلي و اينكه اين جنگ توسط چه كساني، با چه سياستي و
عليه چه كساني راه بيفتد مهم نيست. ايشان كلا مخالف هر نوع جنگي است و در بهترين
حالت از موضع يك سوسيال پاسيفيست به جنگ نگاه ميكند و آن را ادامه سياست نمي داند.
او فقط نگران "جنبه مدني ـ انساني اين وضعيت و عواقب مشقت بارش براي دهها ميليون انسان است."[5]
اما مخالفت ايشان با هر نوع جنگي در عمل بيشتر موضعي عليه جنگ انقلابي است
تا جنگهاي ارتجاعي. از "سناريو سياه و سفيد" نبايد صرفا ضديت ايشان با
بنياد گرائي اسلامي يا سازمان مجاهدين را برداشت كرد. هر چند حكمت و شركاء با اين
قبيل جريانات هم تضاد دارند. مسئله مركزي اين سناريو ضديت با قهر انقلابي و با
جنگهاي انقلابي و عادلانه است. چرا؟ نگاهي به واقعيت بيندازيم. يكم اينكه مدتهاست
كه جمهوري اسلامي جنگ داخلي اعلام نشده اي
را عليه توده ها به پيش مي برد. البته در مناطقي چون كردستان چنين جنگي
كاملا اعلام شده است. جمهوري اسلامي از درون چنين جنگهاي اعلام شده و نشده اي خود
را تحكيم كرد و ادامه حيات ننگينش مرتبط است با پيگيري در سركوب و ترور لجام
گسيخته عليه هرگونه مخالفتي. از اين نقطه نظر كه چيز جديدي اتفاق نيفتاده است. اما
رشد مبارزات قهر آميز توده اي آن فاكتور جديدي است كه به صحنه مبارزه طبقاتي اضافه
شده؛ فاكتوري كه نقش تعيين كننده اي در تضعيف نظم كهن ايفاء مي نمايد و مي تواند
راه بر آغاز يك جنگ انقلابي بگشايد. "سناريوي سياه و سفيد" در درجه اول
قهر توده اي را نشانه رفته و مي خواهد خلق را قانع كند كه از فرصت براي دو طرفه كردن
معادله جنگ (يعني شروع جنگ انقلابي در مقابل جنگ ضد انقلابي رژيم) سود نجويند.
حكمت و شركاء توان آن را ندارند كه جمهوري اسلامي را از وظيفه اصليش يعني اعمال
قهر سازمانيافته عليه توده ها باز دارند، رو به توده كرده و به آنها مي گويند
حداقل شما ديگر آتش بيار معركه نشويد!
تنها يك اپورتونيست قهار و سابقه دار ميتواند
صحبت از سياست كند اما از قدرت سياسي موجود و ابزار اصلي اعمال اين قدرت حرفي نزند
و بروي مبارك نياورد كه در تركيب قدرت دولتي قواي مسلح نقش عمده را دارد؛ به توده
ها نگويد كه هركس در فكر كسب قدرت است بايد در فكر ايجاد ارتشي مقتدر براي خود
باشد. ناگزيري جنگ انقلابي از جانب توده ها از اين مناسبات قدرت بر مي خيزد.
همانطور كه دولت ارتجاعي نيز يك لحظه از قهر سازمانيافته خود عليه توده ها دست نمي
كشد. (اين مي تواند بصورت يك قدرت مركزي با يك ارتش واحد باشد يا بصورت دولتي ملوك
الطوايفي با دستجات مختلف مسلح) فقط يك سياستمدار ليبرال منش و عوامفريب است كه
سعي در مخفي نگاهداشتن اين حقيقت تاريخي دارد.
آنچه كه در طرحها و سناريوهاي آقاي حكمت جايي
ندارد وجود رژيم جمهوري اسلامي است. آقاي حكمت در خيال خود مسئله جمهوري اسلامي را
خاتمه يافته تلقي كرده است. بهر حال از نظر آنها جمهوري اسلامي رفتني است؛ اما دلش
مي خواهد اين رژيم طوري برود كه جنگ داخلي به هيچ شكلش صورت نگيرد و مجرائي براي
جريان يابي انرژي انقلابي توده ها باز نشود.
حكمت و شركاء از هرج و مرجي كه امروزه دامنگير
بسياري از كشورهاي جهان شده بيزارند و مي خواهند كاري كنند كه حداقل اوضاع در
ايران از اين كه هست بدتر نشود. از نظر اينها هر تغييري در جهت مدرنيسم و حكومت
غير مذهبي مثبت بوده و ديگر برايشان مهم نيست كه محتواي طبقاتي اين دولت چيست، ديكتاتوري
چه طبقه اي را نمايندگي مي كند و به كدام مناسبات توليدي خدمت ميكند. آنها فقط
نگران "جامعه مدني" هستند.
آقاي حكمت "جامعه مدني" را در تقابل با
دولت قرار داده و براي آن منافعي مي تراشد كه گويا ربطي به منافع طبقه حاكم و
مشخصا دولت بعنوان ابزار اعمال سلطه طبقه حاكمه ندارد. در هر جامعه طبقاتي آنچه كه
بعنوان "منافع عمومي جامعه" معرفي مي شود همواره توسط منافع طبقه اي كه
از لحاظ اقتصادي و از نظر ايدئولوژيك ـ سياسي مسلط است، تعريف شده و توسط دولت آن
طبقه حفظ مي شود. علم كردن "جامعه مدني" توسط آقاي حكمت پوششي است براي
مخفي نگاهداشتن خصلت طبقاتي دولت. در واقع حفظ "جامعه مدني" استدلالي
است در جهت حفظ دولتي كه توسط امپرياليستها در ابتداي قرن حاضر در ايران ساخته و
پرداخته شد. زمانيكه آقاي حكمت خطر "از كف رفتن شيرازه جامعه مدني" را
گوشزد ميكند نهايتا منظورش از كف رفتن شيرازه دولت است.
ما منكر مخالفت آقاي حكمت با شكل كنوني حكومت (و
نه دولت) نيستيم همانطور كه بسياري از جريانات و احزاب سياسي با شكل اسلامي حكومت
مخالفند، اما بهيچوجه خواهان تضعيف دولت نيستند. دل نگراني واقعي آقاي حكمت هم
همين است. اين دل نگراني فرد ليبرالي است كه عليرغم هرگونه مخالفتش با حكومت
اسلامي نمي تواند "بي دولتي" را تحمل كند؛ كسي كه از توده ها مي هراسد و
اعتمادي به نيروي سازنده آنها ندارد؛ كسي كه معتقد است طبقه كارگر ايران عقب
افتاده بوده و نمي تواند در دل تحولات آتي از فرصتها استفاده كند، نمي تواند جنگ
انقلابي خود را سازمان داده و در جريان اين جنگ دولت انقلابي خود را بوجود آورد.
او از سر عجز و ناچاري مجبور است در مقابل نظم كهن سر تعظيم فرود بياورد. بيك كلام
در برخورد به دولت است كه چكيده ضد انقلابي "سناريوي سياه و سفيد" در
اوضاع كنوني آشكار مي شود.
تيغ كشي حكمت و شركاء عليه ملل ستمديده و ابراز
نارضايتي از بپاخيزي جنبشهاي ملي در ايران (كه از نظر تاريخي از خصلتي مترقي
برخوردارند) آشكارا مخالفت با درهم شكستن دولت ارتجاعي در ايران است. ستمگري ملي
يكي از اركان اين دولت محسوب مي شود. مبارزه ملل ستمديده مستقيما به اين دولت و
"تماميت ارضي" آن ضربه زده و موجبات
ضعف آن را فراهم مي كند. مخالفت آقاي حكمت با اين مسئله نيز جزء مكمل ضديت
آنها با جنگ انقلابي بمنزله تنها طريق در هم شكستن دولت ارتجاعي است.[6]
تاريخا ضديت با مبارزات قهر آميز توده اي و توجيه ستمگري ملي در ايران پرچم سياسي
بورژوازي متوسط فارس (ليبرال) در ايران بوده است. تنها جرياناتي مي توانند در
محافل بورژوازي ليبرال ايران خودي نشان دهند و در بازيهايشان شركت كنند كه بر دو
نكته فوق صحه گذارند. اين حداقل شرط بازي است كه بازيگران ملزم به رعايت آن هستند.
اگر به مواضع گروههاي ريز و درشت رويزيونيستهاي سابق و حاضر، مليون ليبرال و سلطنت
طلبهاي "معتدل" و هر بورژواي تجدد طلب (مدرنيست) نگاهي گذرا بيندازيد،
پافشاري بر اين دو شرط و پيروي از آن را مي بينيد. البته آقاي حكمت مي تواند براي
كسب اعتبار بيشتر نزد ليبرالها پرونده اعمال خود در چند سال اخير را هم روي ميز
بازي بگذارد. حكمت و شركاء در پراتيك خود در كردستان، چنين خطي را با ضربه زدن به
يك جنبش مسلحانه عادلانه پياده كردند. كاري كه الان در حال انجامش هستند تئوريزه
كردن تمام و كمال آن اعمال و تبديل آن خط به يك برنامه سياسي براي تحولات آينده
ايران است؛ يعني امتداد منطقي همان خط در منجلابي عميقتر.
پيام ايدئولوژيك "سناريوي سياه و سفيد"
براي مردم
آقاي حكمت مردم را از هرج و مرجي كه پس از
فروپاشي رژيم اسلامي مي تواند پيش بيايد مي ترساند. درست زمانيكه توده ها بپاخاسته
اند، ليبرال ما به آنان اندرز مي دهد كه مواظب باشيد جامعه بسمت جنگ داخلي نرود،
مواظب جوانب "مدني ـ انساني" و "عواقب مشقت بار" باشيد، مواظب
باشيد وضع از اين بدتر نشود. دامن زدن به ترديد در ميان توده هاي پيشرو كه به
مظاهر نظم كهن حمله مي برند وظيفه اي است كه آقاي حكمت بر عهده خود مي بيند. او مي
خواهد گرايشات عقب مانده و محافظه كارانه را تقويت نمايد. عملا او مبلغ سخيف اين
ايدئولوژي تسليم طلبانه است كه توده ها بايد بين بد و بدتر يكي را انتخاب نمايند.
"سناريوي سياه و سفيد" مي خواهد اميدواري و بلند پروازي انقلابي را در
بين مردم بكشد و كوته بيني بر سر تغييرات مورد نياز را در بين آنان دامن زند. مي
خواهد افق ديد مردم را تا بدان حد پائين آورد كه در بهترين حالت به يك "دولت
آزاد، مدرن و سكولار" راضي شوند. "آزاد" از سلطه يك
طبقه!؟ اين ديگر اوج عوامفريبي يك ليبرال دو آتشه است. "مدرن" در
اعمال شيوه هاي سركوب؛ "سكولار" در شرايطي كه ولايت فقيه به
حبابي تبديل شده كه هر آن مي تواند با تلنگري از بالا و يا پائين محو شود؛ دولتي
كه تمام هنرش جلوگيري از بدتر شدن اوضاع و جنگ داخلي (بخوان شورش توده ها) است.
البته با اين منطق مي توان اين انتظار را هم داشت كه روزي آقاي حكمت آشكارا از
جمهوري اسلامي يا جناحهاي "مدرنيست" آن (امثال گردانندگان روزنامه
همشهري كه كار با كامپيوتر را بلدند، روزنامه رنگي مي دهند و مي خواهند تهران را شبيه
شهرهاي كشورهاي غربي كنند) دفاع كند.
آقاي حكمت مي خواهد به مرگ بگيرد تا مردم به تب
راضي شوند. او مردم را مي ترساند كه وضع از اين خرابتر خواهد شد و همين يك لقمه
نان هم از دست خواهد رفت. اين بينش كساني است كه چيزي براي از دست دادن دارند و
دلشان براي ارزشهاي حاكم مي سوزد. اين ارزشها ارزاني تان باد آقاي حكمت! اين است
پاسخ كساني كه چيزي براي از دست دادن ندارند مگر زنجيرهاي بردگي شان را. البته جنگ
انقلابي سختي هاي خود را دارد، اما اين تنها طريق پايان بخشيدن به همه دهشتهائي
است كه اين نظام ارتجاعي مي آفريند. خودكشي روزانه دهها زن و مرد، قطع دست وپا و مرگ كارگران در اثر سوانح
كاري كه هر روز اتفاق مي افتد، دستگيري و كشتار مداوم مردم، تنها شمه اي از اين
دهشتها و جنايات آشكار است. هر روز كه از زندگي اين نظام نكبت بار مي گذرد، خون
مردم ما بيشتر به زمين ريخته مي شود. آيا براي خلاص شدن از شر اين مصائب نبايد
سختي ها و خونريزي هاي جنگ انقلابي را بجان خريد؟ جنگي كه منافع بنيادين توده هاي
ستمديده را نمايندگي و تامين مي كند.
اگر كسي با جنگهاي ارتجاعي و مصائب آن براي مردم
به مخالفت برخيزد ما حرفي نداريم. اما مخالفت با جنگهاي ارتجاعي در صورتي صادقانه
است كه موافقت با جنگهاي عادلانه و انقلابي را همراه داشته باشد. در حاليكه از نظر
آقاي حكمت ستمديدگاني كه اسلحه بدست بگيرند و عليه شرايط بردگي شان قيام كنند به
سناريو سياه خدمت مي كنند. قيام ملل ستمديده يا بقول ايشان "حركت جريانات
قومي" (آقاي حكمت حتي مجبور است بزباني صحبت كند كه به مذاق ليبرالهاي
شوونيست فارس خوش بيايد)، شورش دهقانان (كه از نظر وي سمبل غير مدرنيسم هستند)،
مبارزه كارگران و زنان و جواناني كه بخواهند بزوراسلحه از دشمنانشان انتقام بگيرند
و آنها را سركوب كنند، پيشاپيش محكوم هستند. چون آقاي حكمت و حزبش مخالف هر
جريان "سركوبگري" مي باشند.
توده هاي ستمديده ايران يكبار انقلاب كردند و
شكست خوردند؛ اينبار نمي خواهند تجربه شكست تكرار شود. آنها خواهان پيروزي هستند.
ممكنست خواسته هايشان را نتوانند عميقا بيان كنند، ممكنست از تمايلات خودبخودي پيروي
كنند و در نتيجه مطالباتشان را بشكلي محدود بيان كنند، اما بهرحال شوق پيروزي
دارند. نتيجه ساده و روشني كه يك انقلابي بايد از اوضاع كنوني با تمام فرصتها و
خطراتش بگيرد اينست كه بايستي به اين توده ها توضيح داد كه چگونه و به چه علت بايد
يك جنگ موفق را تدارك ديد. همين! براي يك انقلابي اين شورشها نشانه نضج گيري انرژي
انقلابي توده هاست. اين نيروئي قابل اتكاء براي زير و رو كردن جامعه كهنه و ساختن
جامعه نوين است. در صورتيكه براي ليبرالي چون آقاي حكمت شورشهائي چون مشهد و قزوين
زنگ خطر و در بهترين حالت اقداماتي مايوسانه است كه به سناريوي سياه پا مي دهند.
راهي كه حكمت و شركاء در مقابل مردم مي گذارند
حتي خواسته هاي محدود و خودبخودي مردم را هم پاسخ نخواهد گفت. ارتجاع و
امپرياليسم، و حتي برخي از نيروهاي اپوزيسيون با ارتش و قدرت نظامي خود در صحنه
حضور يافته و خواهند يافت. خلق بدون قدرت نظامي خويش به هيچ جا نميتواند برسد. نه
تنها حكمت و شركاء قدرتي كه تضمين كننده "بهتر" شدن اين شرايط
"بد" باشد را در كف ندارند، بلكه صراحتا با تنها طريقي كه به شرايط
"بهتر" منجر مي شود ـ يعني جنگ انقلابي ـ هم مخالفت مي كنند.
"خانخاني نظامي"، امري خوب يا بد؟
اما بي انصافي است اگر بگوئيم آقاي حكمت فقط از
توده ها مي هراسد. او از روند "خانخاني نظامي" درون رژيم نيز ترس برش
داشته است. او هشدار مي دهد كه: "جمهوري اسلامي جامعه ايران را در آستانه
فروپاشي قرار داده و شرايطي را بوجود آورده است كه شكل گيري وضعيتي شبيه يوگسلاوي
سابق و يك جنگ داخلي خونين در ايران احتمالي قوي است."[7]
"جناحهاي مختلف رژيم اسلامي هم اكنون بشدت مسلح اند و بصورت احزاب متشكل در
درون يك دولت واحد عمل مي كنند. شكست جمهوري اسلامي طيفي از احزاب مسلح اسلامي از
خود بجا ميگذارد كه بايد يك بيك خنثي و از دور خارج شوند."[8]
دورنماي هرج و مرج در صفوف طبقات ارتجاعي ايران مي تواند واقعي باشد. مسئله اصلي
اين است كه به تفرقه ميان بالائي ها چگونه نگريسته مي شود و مهمتر از آن از چه طرق
و با چه وسيله اي عوامل پايه اي اين روند مي تواند نابود شود. امروزه با تشديد
بحران سرمايه داري بوروكراتيك و تشديد رقابتهاي ميان امپرياليستهاي گوناگون در
ايران، تفرقه و انشقاق درون جناحهاي مختلف طبقات ارتجاعي حاكم گسترش بيشتري يافته
است. دولت مركزي ضعيفتر شده است و از نظر خلق اين امري خوب است و فرصتهاي
گرانبهائي را براي انجام انقلاب پيروزمند ارائه مي دهد.
پايه هاي عيني يك "خانخاني نظامي" در
ايران موجود است. اينكه آقاي حكمت از چنين احتمالي دستپاچه شده يا براي خلق افكار
در مورد جوانبي از آن غلو مي كند، اهميتي ندارد. مسئله اصلي اينست كه يك ليبرال
متعارف در چند دستگي بين مرتجعين خطر
"از كف رفتن شيرازه جامعه" را مي بيند؛ در حاليكه يك انقلابي در شكاف و
تفرقه بين دشمنان، ضعف دولت ارتجاعي و فرصتي براي راه انداختن جنگ خلق را مي بيند.
اين تنها طريقي است كه هم مي توان توده ها را متحد كرد و هم از پس تمامي دار ودسته
هاي نظامي بر آمد.
البته اين خطر موجود است كه دار و دسته هاي مختلف
ارتجاعي در جنگ قدرت بخشهائي از مردم را گوشت دم توپ كنند. چنين خطري را زماني مي
توان به حداقل رساند كه خلق ارتش خود را داشته باشد؛ والا انرژي انقلابي توده ها
به هرز خواهد رفت. اين را بارها در تاريخ مبارزات مردم تجربه كرده ايم. بهرحال
براي مقابله با اين خطر توده هاي ستمديده بايد جنگ خود را تدارك بينند. اگر قبل از
اينكار، تفرقه وانشقاق ميان مرتجعين بشكل جنگهاي ارتجاعي بروز كند تنها چاره توده
ها كماكان تدارك و پيشبرد جنگ خودشان است. منافع خلق تنها توسط چنين جنگي تامين
خواهد شد.
راهي كه حكمت براي مقابله با اين خطر جلو مي
گذارد بيان اپورتونيسم ناب و درماندگي محض است. حكمت و شركاء مي خواهند با صدور
اعلاميه و قطعنامه به جنگ نيروي هاي نظامي ارتجاعي بروند. اين اوتوپي يك بورژوا
ليبرال زبون است؛ كسي كه تصوير "ايده آلش" از مبارزه بدينصورت است كه
نيروهاي طبقاتي "جنتلمن" با هم به مبارزه مودبانه مي پردازند و خوني هم
از دماغ كسي جاري نخواهد شد. اين يعني نهايت فريبكاري و خود فريبي. بقول يك
پيشمرگه كرد آنها انتظار دارند كه دولت، تظاهرات مخالفين را با ماشين آبپاش متفرق كند
نه با تفنگ. حكمت اگر هزار بار هم از بي نزاكتي و بي تمدني طرفهاي مقابل حرف بزند،
نتيجه تغيير نخواهد كرد. قتل عام و كشتار نصيب توده ها و حتي متزلزلين خوش باوري
خواهد شد كه از موعظات "كمونيسم كارگري" پيروي كرده باشند.
همه در حال تداركند كه از طريق قهر حرفشان را به
پيش ببرند و اوضاع بسمتي پيش مي رود كه براي توده ها "جنگيدن به معناي
زندگي" و "نجنگيدن به معناي مرگ" خواهد بود. اما آقاي حكمت قادر
نيست و پايه و تضميني هم ندارد كه دارو دسته هاي مختلف را از جنگ احتمالي با
يكديگر باز دارد. بهمين خاطر فقط مي خواهد به توده ها حقنه كند كه حداقل شما
نجنگيد. عجز در مقابل دشمن و هراس از توده ها، ليبرال ما را بجائي مي كشاند كه
پرچم سفيد خود را به علامت تسليم و سازش در مقابل دشمن بلند كرده و مدام از فرداي
سرنگوني جمهوري اسلامي ابراز نگراني كند. سرنوشت آقاي حكمت مانند هر ليبرالي چنين رقم
خواهد خورد: از بالائي ها لگد نصيبش شده و توسط پائيني ها به لقب خائن مفتخر خواهد
شد.
تئوري تضاد "مدرن ـ غير مدرن"، تئوري
سازش طبقاتي و تسليم طلبي در مقابل امپرياليسم است
آقاي حكمت براي توجيه سياسي "سناريوي سياه و
سفيد" يك پايه تئوريك قلابي هم مي تراشد. او جامعه را به دو بخش تقسيم مي
كند: بخشي كه ريشه در اقتصاد سياسي سرمايه داري دارد و بخشي كه ريشه در آن ندارد؛
يك بخش مدرن و يك بخش غير مدرن (يا بعبارتي ديگر همان سنتي) كه از هم مجزا بوده و
در تضاد آشتي ناپذير با يكديگر قرار دارند. از نظر او بخش مدرن پايه نيروهاي سفيد
و بخش غير مدرن پايه نيروهاي سياه مي باشد. آقاي حكمت مي گويد: "كدام نيروها
مي توانند اجزاء يك روند "متعارف" و "سفيد" باشند؟ طبقه كارگر
و كمونيستها بايد ستون چنين آلترناتيوي باشند. اما دامنه نيروهاي اجتماعي اي كه در
چنين روندي ذينفع هستند، وسيعتر است. واقعيت اين است كه تهديد واقعي از جانب
نيروها و احزابي است كه ريشه اي در اقتصاد
سياسي سرمايه داري ايران امروز ندارند. جريانات حاشيه اي، از نوع خود مجاهدين كه
منافع محدود و غالبا فرقه اي را نمايندگي ميكنند و در حركت و مصالح اجتماعي طبقات
اصلي يك جامعه سرمايه داري ريشه ندارند. جريانات اجتماعي واقعي كه مسائل و منافعي
ديرپاتر و بنيادي تر در مبارزه طبقاتي را
نمايندگي ميكنند، همه در طي شدن يك روند "متعارف" ذينفعند. كمونيسم
كارگري، ليبراليسم، و رفرميسم چپي كه اغلب سازمانهاي چپ سنتي را در بر
ميگيرد."[9]
طبق تعاريف آقاي حكمت، پايه اجتماعي
"سناريوي سياه" عبارتند از: ميليونها دهقان درگير كار كشاورزي، ميليونها
مهاجر روستائي كه در حاشيه شهرها در اقتصاد غير رسمي درگيرند و ميليونها كارگر و
زحمتكش شهري كه در كارگاههاي كوچك و سنتي مشغول كارند و هنوز بندهايشان با روستا حفظ
گشته است؛ يعني اكثريت جامعه ما. با اين حساب فقط شماري اندك ـ دقيقا به تعداد
سرمايه داران، متخصصين و روشنفكران وابسته به آن و اگر لطف كنند كارگران شاغل در
صنايع مدرن جزء نيروهاي سفيد هستند.
البته آقاي حكمت خجالت مي كشد بگويد بخش غير مدرن
يا سنتي همان بخشهائي است كه بر آن مناسبات نيمه فئودالي غالب است؛ زيرا اين
اعتراف قبل از هر چيز به معناي ورشكستگي تئوريهاي اين حزب مبني بر سرمايه داري شدن
جامعه است. مضافا، سئوال اينست بخش مدرن و صنعتي از جانب چه كساني براي ايران به
ارمغان آورده شد؟ روشن است كه توسط امپرياليستها. صنعت، تكنولوژي و مظاهر مدرنيسم
و تمدن غربي توسط آنان به ايران عرضه شد. بورژوازي ليبرال ايران از اين نظر خود را
مديون امپرياليستها دانسته و همواره دين خود را از نظر سياسي از طريق سازشكاري و
تسليم طلبي در مقابل امپرياليسم ادا كرده است. دفاع از جنبه هاي مدرن جامعه بگونه
اي كه انگار ماهيت طبقاتي ندارد و يا ماهيتي مترقي دارد، در واقع مداحي امپرياليسم
بوده و يكي از مشخصات ديگر پرچم سياسي بورژوازي ليبرال در ايران مي باشد.[10]
نظريه اي كه مي خواهد از طريق تيغ مدرن و غير
مدرن جامعه را از وسط نصف كرده و به دو اردوگاه مخالف هم تقسيم كند، از پايه عيني
برخوردار نيست. جامعه ما مدتهاست به دو اردوگاه اصلي تقسيم شده است يك طرف
پرولتاريا و خلق و طرف ديگر بورژوا ـ ملاكان بزرگ وابسته به امپرياليسم هستند كه
هم بشيوه مدرن و هم بشيوه سنتي به استثمار كارگران و دهقانان مشغولند.
خط سيري كه درتاريخ جدلهاي نظري ميان اقشار
گوناگون بورژوازي در ايران حول تجدد طلبي و سنتگرائي، مدرن و عقب مانده، حكومت
مذهبي و غير مذهبي بچشم مي خورد هميشه ماحصلش سازش اين دو جريان فكري با يكديگر
بوده است؛ سازشي كه منعكس كننده نيازها و اجبارات منافع اقتصادي بورژوازي ايران
است. بي جهت نيست كه حتي مدرن ترين بخشهاي بورژوازي ايران داراي روحيه ملاكي بوده
و خلق و خوي سنتي خود را نيز حفظ كرده اند. البته آقاي حكمت مي تواند در آتيه براي
تطبيق خود با اين روحيه ملاكي حداكثر استفاده را از روحيات ضد دهقاني خويش كه طي اين
سالها پيگيرانه مبلغش بوده، بكند و خود را با معيارهاي بورژوازي ليبرال ايران
بيشتر وفق دهد.
به يك كلام، تئوري تضاد "مدرن ـ غير
مدرن" تحريف واقعيت است و در خدمت منافع طبقاتي معيني و اهداف سياسي مشخصي
قرار دارد. اين تئوري تحت عنوان "مصالح اجتماعي"، كارگران را به سازش با
بورژوازي ليبرال و قبول رهبريش فرامي خواند.
پايه هاي عيني بروز "سناريوي سياه و
سفيد"
هر خط و سياستي نهايتا آمال و آرزوها و منافع يك
طبقه را نمايندگي ميكند. سياستها صرفا ساخته و پرداخته ذهنيات نيستند، بلكه عمدتا داراي پايه هاي مادي معيني مي
باشند؛ هر چند كه ذهنيات هم در ساخت و پرداخت آن نقش دارند. در تجزيه و تحليل
چرخشها و تغييراتي كه در سياست هر نيروي طبقاتي رخ مي دهد بايد به جابجائي هاي
اقتصادي و تغييرات عميق اجتماعي ناشي از آن نيز توجه كرد. برخي تغييرات كه در طي
اين سالها در جايگاه ايران در سلسله مراتب اقتصاد جهان امپرياليستي صورت گرفته و
بحران جاري، تاثيرات مهمي بروي طبقات و اقشار مختلف گذاشته است.
تحت اين شرايط، آن جوانب مدرني كه در اثر
فعاليتهاي سرمايه امپرياليستي بعد از اصلاحات ارضي سال 1342 در جامعه بوجود آمد در
حال گسيختگي است. نتايج برنامه توسعه اي كه تحت عنوان بازسازي و تعديل اقتصادي در
ايران پياده شد، منعكس كننده اين روند مي باشد. بجاي براه انداختن كارخانه هاي
قبلي، كشاورزي سنتي صادراتي براه افتاد. بجاي تاسيس كارخانه هاي صنعتي مدرن،
كارگاههاي قرون وسطائي فرش بافي گسترش يافت. همه اينها اقشاري را كه ريششان به
"مدرنيسم" بند بوده بويژه روشنفكران طرفدار مظاهر مدرنيسم غربي را به
دست و پا انداخته است.
مضافا، بحران اقتصادي جاري اقشار خرده بورژوازي
مرفه و مياني و حتي قشر بورژوازي متوسط را در منگنه قرار داده است. اكثريت اقشار
مياني بسمت پائين رانده شده، اما قشر نازك بالائي كماكان موقعيت خود را حفظ كرده
است. اگر چه اين قشر نازك بلحاظ اقتصادي چندان زير فشار نيست وليكن اطمينان ندارد
كه اين رژيم ادامه وضع موجود را تضمين كند. از طرف ديگر، اينان از انقلاب هم بشدت
هراس دارند چون مي دانند كه انقلاب موقعيت كنوني شان را بخطر مي اندازد. بنابراين،
با تمام قوا تلاش مي كنند تا از بدتر شدن اوضاع جلوگيري نمايند.
اين ايده كه "نكند اوضاع از اين بدتر
شود" مي تواند توسط اقشار مياني كه به پائين پرتاب شده اند مورد توجه قرار
بگيرد؛ بويژه در ميان اقشار وحشت زده اي كه
بهر وسيله اي مي خواهند موقعيت سابق خويش را احياء كنند. اقشار فوقاني و
مرفه با خلق افكار در بين اقشار مياني تلاش دارند تا آنها را نسبت به نظام اميدوار
نگه داشته و اين توهم را دامن بزنند كه با حفظ همين نظام مي توان به بهبود اوضاع
دل بست؛ يا حداقل مانع آن شوند كه اين اقشار بطرف راه حل انقلابي جذب شوند.
حتي بسياري از تكنوكراتها و روشنفكران طبقات
ارتجاعي نيز نگران هستند. زيرا امروزه سهمي كه از استثمار مستقيم و غير مستقيم
كارگران و دهقانان نصيب آنان مي شد در حال محدود شدن است. سهمي كه امپرياليسم به كيسه
مباشران و نوكران خودش و در دستگاه بوروكراتيك بشكل امتيازات رفاهي براي بخش
فوقاني كارمندان و متخصصان (بويژه در دوران افزايش درآمد نفتي) تخصيص مي داد بسيار
آب رفته است. اين بخشها تلاش ميكنند موقعيت قبلي خود را حفظ كنند. نگراني شان
اينست كه اگر ايران درگير تلاطم و جنگ داخلي شود و يا به شكل ديگر بزبان شوونيستي
شان "بنگلادشي" شود، منافع و جايگاه كنوني شان بيشتر از اين بخطر بيفتد.
بر بستر چنين تغيير و تحولات و صف بنديهايست كه
"سناريوي سياه و سفيد" معناي واقعي خود را مي يابد. "سناريوي سياه
و سفيد" فصل مشترك سياسي خواسته هاي جريانات طبقاتي فوق را (هر چند از مواضع
متفاوت) نمايندگي مي كند. اينكه "سناريوي سياه و سفيد" آقاي حكمت را
"كيهان لندن" ارگان سلطنت طلبها روي هوا مي قاپد و به دفاع از آن بر مي
خيزد، نشانه اين اشتراك منافع سياسي است. اين اشتراك منافع سياسي مي تواند به
اشتراك مساعي عملي هم تبديل شود. چون بهر حال جهت گيري ايدئولوژيك اين سناريو، نام
نويسي و اعلام آمادگي براي شركت در بازيهاي محتمل بالائي ها است.
البته تصميم گيري قطعي "كمونيسم
كارگري" مبني بر برافراشتن رسمي پرچم پوسيده ليبراليسم ايران مقداري زمان برد.
ابتدا حكمت و شركاء در جريان خيانتشان به جنبش مسلحانه و عادلانه كردستان غسل
تعميد يافتند؛ مدتي اميد به طرحهاي بازسازي رفسنجاني بستند تا شايد در اثر بازسازي
كارخانه ها، به آنها اجازه فعاليت علني حول اتحاديه هاي كارگري داده شود و رسما
بعنوان عوامل بورژوازي در جنبش كارگري جايگاهي قانوني يابند. اما ناكام شدند. مدتي
هم سعي كردند بقول خود آقاي حكمت "حين دوچرخه سواري سوت هم بزنند"[11]
يعني حين فعاليتهاي ليبرالي صحبتي از كارگران هم بكنند. اما خيلي زود "كارگر
معترض" ديروز جاي خود را به انسان "شريف و صادق" و "متمدن و مدرن"
امروز و شعار "حكومت كارگري" جاي خود را به "دولت آزاد، مدرن و
سكولار" داد. سرانجام اكونوميستهاي سابق ما كه هر عطسه بورژوازي را به اقتصاد
ربط مي دادند و سالها تلاش ميكردند كه سر كارگران را با مبارزه اقتصادي گرم كنند،
ناگهان سياسي شده و اعلام كردند كه مشكلات كنوني حكومت ربطي به اقتصاد ندارد![12]
بعلاوه، اين جريان از تحولات عظيمي كه در چند
ساله اخير در اوضاع جهاني رخ داد نيز تاثير گرفت. آنها كه در جبهه مخالف
امپرياليسم آمريكا قرار داشتند، فروپاشي بلوك شرق را به ضرر خود ديدند. البته اين
امر نشانه آن هم بود كه افق ديدشان از جامعه آتي چندان تفاوتي با جوامع
رويزيونيستي نداشته است. (بقول يكي از سخنگويان اين جريان هر چه باشد باغ وحش بهتر
از جنگل است، چرا كه حيوانات در قفس حداقل گرسنه نمي ماندند.) آنها در مقابل
كارزار ضد كمونيستي بورژوازي بين المللي و قدر قدرتي امپرياليسم آمريكا در
"آستانه نظم نوين جهاني" شديدا روحيه باخته شدند.
نقش آقاي حكمت در تحولات آتي چيست؟
پيشاپيش روشن است كه حكمت و شركاء نمي توانند نقش
مستقلي در تحولات آتي ايفاء كنند. اوتوپي هاي آنها آنقدر بي پايه است كه برآورده
شدنش نه در شرايط كنوني و نه بعدها هرگز ميسر نخواهد بود. آنها هم عليه انقلابيون
قطعنامه مي گذارنند هم عليه مرتجعين. آنها هم با بيدادگريهاي طبقات حاكمه مخالفند
و هم با افراط گريهاي انقلاب. آنها به خيال خود راه سومي را براي جامعه ترسيم مي
كنند. اما نهايتا راهشان به حفظ نظم كهن ختم شده و اين جنبه خطرناكي به اين قبيل
اوتوپي ها مي بخشد.
خطرناك است زيرا از يكسو اعتقادي به اين ندارند
كه تنها نيروئي كه مي تواند هم در كوتاه مدت جلوي فوق ارتجاعي شدن نظام را بگيرد و
هم در درازمدت منافع توده ها را نمايندگي كند، مبارزات انقلابي و ادامه دار توده
هاست. و از سوي ديگر بدنبال پاسخگوئي به اين سئوال هستند كه: "كدام نيروها مي
توانند جامعه را از اين تنگنا عبور بدهند و يا حتي در صورت وقوع جنگ داخلي و هرج و
مرج به سريعترين شكل به آن خاتمه بدهند؟"[13]
جواب اين سئوال بسيار روشن است. اگر كسي قصد عوامفريبي يا خود فريبي نداشته باشد
مي داند در اين شرايط فقط نيروئي مي تواند از پس هرج و مرج برآيد كه از قدرت قهري
كافي برخوردار باشد. يعني يا قواي مسلح انقلابي و يا قواي مسلح ضد انقلابي. در
شرايط امروزي كه نيروي مسلح انقلابي هنوز شكل نگرفته تنها يك نيرو ممكنست بتواند
به "سريعترين شكل" (و البته شنيع ترين شكل) جنگ داخلي را خاتمه بخشد.
قواي مسلح جمهوري اسلامي و در مركزش ارتش؛ و در صورت تفرقه يا ضعف مفرط شان
ارتشهاي امپرياليستي. اين را هم تجارب تاريخي نشان مي دهد، هم وقايع روزمره اي كه
در گوشه و كنار جهان اتفاق مي افتد. وقايع اخير افغانستان آخرين و جديدترين نمونه
آنست كه "ناگهان" نيروئي بنام طالبان با كمك ارتش پاكستان و حمايت
قدرتهاي امپرياليستي تلاش مي كند به "سريعترين شكل" جنگ داخلي را پايان
بخشد. يا آنگونه كه در تركيه در سال 1980 ديديم توسط كودتاي ارتش به درگيريهاي
روزمره خياباني خاتمه بخشيدند و دولت "سكولار و مدرن" تركيه را حفظ و
تقويت كردند. اين است عملي ترين، سريعترين و قاطع ترين شكل پاسخ سئوال آقاي حكمت.
آقاي حكمت و طبقه او چاره اي ندارند كه در مواجهه با آنارشي و از هم گسيختگي جهان
كنوني به نيروهائي اميد بندند كه فكر مي كنند مي توانند به سريعترين شكل نظم را
برقرار كنند؛ يعني در سطح بين المللي به امپرياليستها و در سطح داخلي به ارتش. چرا
كه خود خواهان جنگ و سازمان دادن قواي مسلح نمي باشند و از نظر طبقاتي هم عرضه و
حال انجام چنين كاري را ندارند. آقاي حكمت پشت دستش را بخاطر شركت در مبارزه
مسلحانه در كردستان داغ كرده و ديگر مبارزه مسلحانه حتي در خيالش هم نمي گنجد.
نظريه پردازي كنوني آقاي حكمت براحتي ميتواند در خدمت مدرنيسم امپرياليستي قرار
گيرد و بسادگي زمينه ساز و هوراكش كودتاهاي امپرياليستي شده كه در آن نيروهاي
مدرنيست حول محور ارتش ارتجاعي متحد مي شوند.
تاريخا، بورژوازي ليبرال ايران از ايفاي نقش
مستقل عاجز بوده و فقط خدمتگذار آن دسته نيروها شده كه نقشهاي اصلي را بعهده
گرفتند. آقاي حكمت نه در پي آنست كه لشكري بدنبال خود براه بيندازد و نه حتي در پي
اينكه در قدرت شريك بشود. او قصد چنين بلند پروازي هائي را ندارد و فقط مي خواهد
نظريه پرداز نظم موجود باشد؛ آنهم يك نظريه پرداز دست چندم كه چندان هم به بازي
گرفته نمي شود. اينكه آقاي حكمت بتواند در بين شخصيتها و جريانات مختلف منتسب به
اين طبقه، سري ميان سرها در آورد و به سخنگوي اصلي اين طبقه بدل شود يا خير اهميتي
ندارد. اما او دورنماي نمايندگي طبقه اي را هدف خود قرار داده كه مدتهاست نقش و
رسالت تاريخيش را در صحنه سياسي ايران بكلي از دست داده است.
*****
آفتاب عمر جمهوري اسلامي لب بام است.
امپرياليستها، بويژه امپرياليستهاي آمريكائي حداكثر تلاش خود را بكار ميبرند تا
ماشين كهنه دولتي را از گزند مبارزات توده اي در امان نگاه دارند. آنها بدنبال
ترفندهائي هستند تا نظام جهنمي شان را به شكل و شمايل ديگري بخورد مردم دهند.
معمولا يكي از روشهائي كه مرتجعين براي ثبات خود بكار مي گيرند استفاده از
روشنفكران مخالف و جذب آنها مي باشد. آنها از اين طريق سعي ميكنند خود را براي
توده ها "تر و تازه" نشان دهند. براي امپرياليستها اين امر از زاويه
ثبات بخشيدن به دولت ارتجاعي در ايران مهم است.
درچنين متني اعلام آمادگي جرياناتي چون
"كمونيسم كارگري" براي شركت در بازيهاي بالائيها خطرناك مي باشد. اگر چه
دامنه تاثير گذاري اين جريان چندان گسترده نيست و توده هائي كه زير سرنيزه هاي
رژيم اسلامي دست به مبارزه مي زنند براي چنين بحثهائي تره هم خرد نمي كنند. ولي از
زاويه تاثيراتي كه اين قبيل جريانات بر روي روشنفكران جامعه بطور كلي ـ و در مورد
مشخص اين حزب در خارج از كشور ـ دارند، مقابله با اين ترهات ليبرالي مهم مي باشد.
اين جريان عليرغم آنكه بطور عملي نمي تواند نقش چنداني در صحنه سياسي ايران داشته
باشند اما سمومي كه مي پراكند، مي تواند نيروي برخي روشنفكران انقلابي را به هرز
برد يا آنها را گيج سر كرده و مانع آن شود كه انرژي شان به حداكثر در خدمت به
انقلاب رها شود. از همينرو وظيفه كليه نيروهاي انقلابي و مترقي است كه چنين خطوطي
را افشاء و طرد كنند. هر روشنفكر انقلابي كه خود را طرفدار خلق مي داند حتي اگر با
ما مائوئيستها از نظر ايدئولوژيك ـ سياسي موافق نباشد وظيفه دارد با توجه به اين
مباحث، تئوريهائي از قبيل "سناريوي سياه و سفيد" را افشاء كرده و تلاش
كند در مجامع سياسي سخنگوي توده هاي شورشگر باشد.
www.sarbedaran.org
[1]
"همبستگي" نشريه فدراسيون سراسري شوراهاي پناهندگان و مهاجرين
ايراني؛ شماره 54 دسامبر 1994 ـ مصاحبه با منصور حكمت
[2]
"انترناسيونال" نشريه
حزب كمونيست كارگري ايران؛ شماره 15 شهريور 73 ـ مقاله "روياهاي ممنوع
مجاهد" نوشته منصور حكمت
[3]
"انترناسيونال" شماره 16
آذر 73 ـ قرارمصوب پلنوم دوم كميته مركزي درباره مخاطرات احتمالي در جريان سرنگوني
رژيم اسلامي
[4]
رجوع شود به منبع شماره يك
[5]
همانجا
[6]اخيرا
آقاي حكمت در نشريه "انترناسيونال" بظاهر يك بحث تئوريك
"جديد" بر سر مسئله ملي براه انداخته تا بقول خودش "با دركهاي سنتي
و رايج در جنبش چپ مرزبندي كند." نكته اصلي كه در اين زمينه بايد رويش انگشت
گذاشت اين است كه اين مباحث صرفا يك جدل تئوريك نيست. آنچه آنها بجاي ناسيوناليسم
نشانده اند انترناسيوناليسم نيست، بلكه دفاع ازشوونيسم امپرياليستي و مداحي آشكار
از امپرياليسم است. جالب اينجاست كه آقاي
حكمت مي گويد مسئله ملي را فقط در كردستان به رسميت مي شناسد، چون جنبه پراتيك
دارد. يعني وجود ستمگري ملي بر ملل ديگر را نفي مي كند. اين نحوه برخورد به
كردستان بقدر كافي نشانگر روحيه بورژوائي و كاسبكارانه آنهاست. مي گويند وقتي
مسئله ملي را برسميت مي شناسيم كه جنبش قدرتمند توده اي حول خواسته هاي ملي موجود
باشد. اين نحوه برخورد "سنتي" بورژوازي ملت حاكم (بويژه بورژوازي ملي
فارس) به ملل ستمديده است كه فقط وقتي از جانب جنبش ملي تحت فشار قرار مي گيرد به
واقعيت اذعان ميكند و برخي اوقات در مقابلش عقب مي نشيند. در واقع قدرت و تداوم
مبارزه خلق كرد است كه حكمت و شركاء را مجبور به اعتراف كرده است.
[7]
همبستگي" شماره 54 دسامبر 1994 ـ مقاله "اوضاع كنوني و آينده
ايران" نوشته فرهاد بشارت
[8] رجوع شود به منبع شماره دو
[9] همانجا
[10] اين نظريه كه اقتصاد ايران را
"دوگانه" تصوير كرده و مي گويد اين اقتصاد از دو ساختار توليدي مدرن و
عقب مانده تشكيل شده كه از هم جدا بوده يا نسبت به يكديگر كاملا بي تاثيرند، غلط
است. بخش مدرن و غير مدرن (البته بطريقي شديدا معوج) كاملا در هم تنيده شده اند و
اجزاي يك كل واحد را تشكيل مي دهند. بخش مدرن و غير مدرن و بطور كلي ناموزوني و
اعوجاج ساختار اقتصادي ايران فاكتور لاينفكي از توسعه اي است كه توسط سرمايه
امپرياليستي در ايران شكل گرفته است و به نيازهاي سرمايه مالي خدمت مي كند.
سودآوري بخش مدرن اقتصاد به عملكرد بخش غير مدرن (سنتي) گره خورده است. بخش سنتي
اقتصاد كه عمدتا در توليد كشاورزي و دهقاني متمركز گشته تامين كننده اصلي نيروي
كار ارزان و مواد غذائي ارزان است. كماكان هزينه معاش و باز توليد خانوار كارگري
بميزان تعيين كننده اي بر دوش خانوارهاي روستائي قرار دارد. اين يكي از شرايط اصلي
تداوم سود آوري سرمايه داري بوروكراتيك مي باشد؛ شرايطي كه بورژوازي متوسط (ملي)
هم از آن سود مي جويد.
[11] "انترناسيونال" شماره 15 ـ مقاله
"درپايان يك دوره" سخنراني منصور حكمت
[12] آن هم در شرايطي كه بحران اقتصادي
جاري نقش مهمي در ناتواني رژيم از نظر سياسي ايفاء مي كند. انگار نفس حاملان اين
خط از جاي گرم بر مي خيزد و چندان هم از بحران اقتصادي جاري رنجي نمي برند. بعلاوه
بايد توجه داشت كه وقتي آنها مي گويند بحران اقتصادي راه حل سياسي دارد بهيچوجه
منظورشان آنچه مائوئيستها مي گويند نيست؛ يعني در پي نابود كردن مناسبات توليدي
حاكم بر جامعه بعنوان سرمنشاء اصلي اين بحرانها نيستند. راه حلهاي سياسي آنها هيچ
مشكلي از بحران اقتصادي جامعه حل نمي كند. اين از پرنسيپهاي تئوريك "كمونيسم
كارگري" از بدو تولدش تا بحال بوده كه ابدا خواهان دست زدن به تركيب مناسبات
اقتصادي جامعه نمي باشد. آنها بخوبي مي دانند كه در دورنماهاي سياسي شان جائي براي
بهبود وضعيت اقتصادي نيست و بهتر است وعده هاي اقتصادي به كارگران ندهند. از اين
زاويه، اكونوميسم قديمي شان دست و پا گير بوده و مجبورند آن را كمرنگ كنند. البته
اينكار فايده ديگري هم برايشان دارد. آنها ديگر مجبورنيستند مثل گذشته از مبارزات
توده اي دنباله روي كنند. چون دنباله روي از مبارزات توده اي بويژه كه قهرآميز هم
باشد برايشان چندان به صرفه نيست.
[13] رجوع شود به منبع شماره هفت