بن بستي تاريخي؛ تاريخ يك بن بست!

پيرامون سرانجام راه سازمان مجاهدين خلق ايران

 

از حقيقت، ارگان حزب كمونيست ايران (م ل م)،  شماره 10، تير 1382- www.sarbedaran.org

 

توضيح - اين مقاله قبل از حمله فاشيستي پليس فرانسه به مجاهدين و دستگيري برخي از رهبران آن در پاريس، نگاشته شده است. اينكه مقاصد واقعي دولت فرانسه و ديگر امپرياليستهاي اروپائي و آمريكائي از اين اعمال فشار بر مجاهدين چيست، هنوز روشن نيست. آنچه مسلم است اتهاماتي مانند سازمان دادن عمليات تروريستي كه به مجاهدين نسبت داده اند پوچ و دروغ است، زيرا اين سازمان فعاليتهاي خود را زير نظر پليس امنيتي فرانسه پيش مي برد. اين نيز واضح و مبرهن است كه عمليات پليس فرانسه يك عمليات سياسي است و نه يك عمليات امنيتي. اما تعيين علت العلل اين حمله بدليل مخفي كاري در باره زد و بندهاي پشت پرده امكان پذير نيست. سازمان مجاهدين تمام مناسبات و قرار مدارهائي كه طي بيست ساله گذشته با قدرتهاي امپرياليستي (آمريكا و فرانسه و غيره) داشته همواره از اذهان عمومي پنهان نگهداشته است. در نتيجه نه امكان پذير است و نه ضرورتي دارد كه به دنبال كشف زد و بندهاي پنهاني قدرتهاي امپرياليستي با يكديگر (بطور مشخص تباني يا رقابتهاي دولت فرانسه با آمريكا) يا با رژيم جمهوري اسلامي باشيم .اين امر مي تواند بخشي از فشار امپرياليستها براي وادار كردن مجاهدين به شركت در ائتلافات سياسي مورد نظر آنان از موضعي تبعي باشد، يا خنثي و ناكارآمد كردن مجاهدين در رابطه با طرحها و نقشه هائي كه براي تغيير رژيم در ايران كشيده اند. مسلما روند تحولات آتي دلايل اين امر را روشن خواهد كرد. در هر حالت همه احزاب و سازمانهاي چپ ايراني بدرستي اين حمله فاشيستي پليس فرانسه را محكوم كرده اند. 

آنچه كه بعنوان يك درس مهم بايد تاكيد كرد اين است كه هيچگاه نبايد به دول امپرياليستي اعتماد و اتكاء كرد. تنها اتكاء به توده هاي مردم در ايران و در جهان است كه آينده هر نيروي سياسي را تضمين مي كند. اتكاء به امپرياليستها مستلزم تغيير ماهيت سياسي يك نيروي مترقي است؛ هرچند با وجود تغيير ماهيت دادن و به ساز آنها رقصيدن، باز هم آمد نيامد دارد. دول امپرياليستي بنا به مصالحشان مي توانند زماني پشت يك نيروي سياسي را بگيرند و آنرا به عرش اعلا برسانند و زماني ديگر از پشت به آن خنجر بزنند. هر نيروئي كه خود را متكي به امپرياليستها ميكند و روي بازي هاي آنان شرط بندي مي كند بايد منتظر باشد كه قرباني منافع و سياستهاي متضاد امپرياليستها بشود.

برخي از اعضا مجاهدين در اعتراض به اين حمله فاشيستي دولت فرانسه خودسوزي كرده اند. با خود سوزي نمي توان دل امپرياليستها را به رحم آورد يا مردم را به مبارزه جسورانه برانگيخت. اين شيوه ابدا صحيح نيست و يك شيوه مبارزاتي نمي باشد زيرا نمايانگر عجز و ناتواني است. القاء روحيه عجز و ناتواني بخصوص زماني كه مردم ايران بپاخاسته اند و جمهوري اسلامي را جسورانه به مصاف طلبيده اند. اين شيوه حتي در رابطه با برانگيختن حمايت افكار عمومي كشورهاي اروپا نمي تواند مثمر ثمر باشد.

حمله به سازمان مجاهدين يك حمله سياسي است و بايد از طريق افشاي مقاصد امپرياليستهاي آمريكا و فرانسه و رژيم جمهوري اسلامي آنرا جواب داد. كاري كه مجاهدين از ابتداي بمباران شدن توسط هواپيماهاي آمريكائي از دست زدن به آن پرهيز كرده اند.

«««

يكي از پيامدهاي جنگ تجاوز كارانه امپرياليسم آمريكا و شركايش عليه عراق، به پايان رسيدن دوره اي مهم از حيات سازمان مجاهدين خلق ايران بود. نيروهاي آمريكائي با حملات محدود نظامي، سازمان مجاهدين خلق را وادار به تسليم كردند و طبق اظهارات رسمي ژنرالهاي آمريكائي نيروهاي وابسته به «ارتش آزاديبخش ايران» خلع سلاح شدند و سرنوشت آتي آنان به تصميمات كاخ سفيد در رابطه با نقشه هاي آتي آمريكا در مورد ايران واگذار شد.

در ابتدا رهبران مجاهدين خلق تلاش بسيار كردند تا حملات نيروهاي آمريكائي را مسكوت گذارند و وضعيتي كه براي شان بوجود آمده را به مزدوران رژيم جمهوري اسلامي نسبت دهند. اگر چه مزدوران رژيم اسلامي تلاشهائي براي ضربه زدن به اين سازمان انجام دادند اما عامل و محرك اصلي، حملات ارتش آمريكا و بمبارانهاي هوائي آنان بود. يعني دولتي كه رهبران اين سازمان طي بيست ساله اخير به انحاء مختلف تلاش داشتند دلش را بدست آورند.

هدف آمريكا از اين حملات نظامي، تعيين شرايط تسليم و قبولاندن آن به مجاهدين بود. شرط آمريكا تسليم بدون قيد و شرط بود؛ هدف رهبران مجاهدين توجيه تسليم شان بود. آنان مي خواستند براي صلح امام حسني شان طبق روال هميشگي ظاهري امام حسيني و عاشورائي بتراشتند. آنان مي خواستند وانمود كنند كه «ارتش آزاديبخش» در نبردي حماسي با نيروهاي جمهوري اسلامي تن به شكست داده است. اما روند تحولات در سطح جهاني و منطقه چنان تند و سريع بوده كه جائي براي چنين مانورها و ترفندهايي باقي نگذاشت.

اين واقعه دايره وابستگي مجاهدين به قدرتهاي امپرياليستي را كامل كرد. اين سازمان مدتها پيش در مسيري گام نهاد كه سرانجامي جز وابستگي به قدرتهاي ارتجاعي و امپرياليستي نداشت. اما چرخشي كه بواسطه وقايع اخير در موقعيت آنان ايجاد شد چاره اي براي شان باقي نگذاشت بجز اينكه يا بطور آشكار به نيروئي كه كاملا توسط آمريكا كنترل مي شود (مانند كنتراهاي نيگاراگوئه) تبديل شوند يا از بين بروند. واقعيت اين است كه دوراني از حيات سازمان مجاهدين به پايان رسيد و دوراني ديگر در زندگي اين سازمان آغاز شد.

مهم اين نيست كه امروز امپرياليسم آمريكا براي براي پيشبرد طرحهاي مورد نظرش در ايران و شكل دادن به يك رژيم ارتجاعي جديد، چه استفاده اي از مجاهدين بخواهد بكند و كدام نقشي براي آنان قايل باشد يا نباشد. مساله اصلي اين است كه اراده سياسي مجاهدين مستقيما به اراده سياسي امپرياليسم آمريكا گره خورده است.

البته رهبران مجاهدين بارها نشان داده اند كه از اينكه سرنوشت و اراده سياسي خود را به قدرتهاي ارتجاعي مانند رژيم صدام حسين گره بزنند، ابائي ندارند. اما اين بار تفاوتي كيفي در مساله موجود است. زيرا اوضاع منطقه بطور كيفي تغيير كرده است. صف بندي سياسي جديدي بواسطه سياستهاي امپرياليسم آمريكا شكل گرفته است. يا با بزرگترين قدرت نظامي و تروريستي جهان يعني آمريكا بايد باشي يا مخالف آن. مجاهدين اگر چه بارها براي اتحاد با آمريكا اعلام آمادگي كردند اما امروزه حتي اگر هم راضي بدين كار نباشند چاره اي جز تسليم ندارند و اينرا رهبران اين جريان قبل از آغاز جنگ اخير بخوبي دريافتند. به همين دليل سراغ خوش خدمتي مستقيم به آمريكائي ها رفتند و براي اثبات آن تصاويري از تاسيسات فعاليتهاي هسته اي رژيم جمهوري اسلامي را در اختيارشان گذاشتند. آنان به مذاكره با آمريكائي ها پرداختند به وعده هاي آمريكا در مورد اينكه در جنگ باعراق، ارتش آمريكا با مجاهدين كاري نخواهد داشت، اعتماد و اطمينان كردند. مجاهدين نيروهاي خود را طبق رهنمودهاي ارتش آمريكا آرايش دادند و متمركز كردند كه اين كار باعث شد بهتر و راحت تر هدف بمبارانهاي آمريكا قرار گيرند. اينك سازمان مجاهدين پس از تسليم شدن يه آمريكا خواهان آن است كه دولت آمريكا آنان را از ليست تروريستها خارج كند. البته همزمان آقاي رجوي فرمواش نكرد كه درست قبل از آغاز اين جنگ با بر پا كردن خيمه و بارگاه و راه انداختن روضه خواني در مراسم عاشورا، اعضاي ارتش آزاديبخش را براي پذيرش سرنوشت محتوم و عاجزانه خويش آماده كند.

اينكه امپرياليسم آمريكا به قولهاي خود وفا نكرد بخشي از شيوه هاي هميشگي امپرياليستهاست. آنها براي پيشبرد منافعشان با تناقضات گوناگوني روبرويند و در اين راه حاضرند هر كسي را قرباني كنند. مضافا امپرياليستها (آنهم از نوع بنيادگرايان مسيحي كه امروز كاخ سفيد را در اختيار دارند) فراموش نمي كنند كه نيروهائي را كه زماني ضد امپرياليسم آمريكا بودند، خوب تنبيه كنند؛ خوب غسل تعميدشان بدهند تا بتوانند بعنوان خدمه خود در كشور مورد نظر بكار گيرند. هر جريان سياسي كه با پراگماتيسم كوته نظرانه تصميم مي گيرد وارد رابطه با امپرياليسم آمريكا شود بهتر است اول كمي شناخت علمي از طرز تفكر و تاريخچه رفتار هيئت حاكمه آمريكا پيدا كند. خلاصه، اين تازه آغاز راهي است كه بايد مجاهدين براي اثبات وفاداري خود طي كنند. ايجاد پست بازرسي و نقش ژاندارمي براي كمك به كنترل عراق توسط آمريكا تنها يك نمونه ساده آن است.(1)

در ذهن بسياري كه به راه مجاهدين براي رهائي از شر رژيم جمهوري اسلامي اميدي داشتند و در ميان كساني كه از ضربات و خيانت امپرياليستها به مجاهدين بشدت احساس انزجار و نفرت مي كنند، اين سوال مطرح شده كه كه چرا سرنوشت مجاهدين بدينجا ختم شد؟ چرا رهبران اين سازمان به اين تله ها افتادند و قادر به يافتن راه حلي براي خروج از اين وضعيت نبودند؟

جواب اين سئوالات در خط سياسي و ايدئولوژيك و عملكرد مجاهدين طي بيست و چند سال اخير نهفته است. اين ميوه تلخي كه ببار نشسته، نتيجه خط سياسي و ايدئولوژيك و جهت گيري بود كه رهبران اين سازمان طي اين سالها اتخاذ كردند. امروز آنان ناگزير به چنين انتخابي بودند چون امور را بگونه اي چيدند كه كار ديگري جز اين نمي تواستند انجام دهند. تسليم شدن به نيروهاي آمريكائي بيانگر بن بست تاريخي خط ايدئولوژيك و سياسي و نظامي مجاهدين است. بن بستي كه تاريخ خودش را دارد.

 

پرواز تاريخي: از كسب مشروعيت تا تسليم

كودتاي سي خرداد 1360 تحت رهبري خميني جلاد به منظور يكدست كردن حكومت و سركوب موثر انقلابيون صورت گرفت. اين كودتاي خونين مجاهدين را به سمت مخالفت آشكار با رژيم جمهوري اسلامي كشاند. مجاهدين به قول آقاي رجوي از «راي مثبت و آرماني» خويش به رفراندوم خميني مبني بر «جمهوري اسلامي آري يا نه؟» دست شستند و به جبهه مخالفت پيوستند. تا آن زمان مجاهدين اميد آنرا داشتند كه از طريق مسالمت آميز در قدرت سياسي شريك شوند. اما آن كودتا اميدهايشان را نقش بر آب كرد و مجاهدين دست به مبارزه مسلحانه زدند. اما اهداف سياسي اين سازمان تغيير نكرد و كماكان به دنبال آن بود كه بر رژيم فشار وارد كند تا بتواند وارد قدرت سياسي شده و در آن سهيم شود.

سال 1360 سال اوج نفوذ سياسي مجاهدين بود. پايه توده اي مجاهدين با تلاش هزاران هزار جوان انقلابي جان بر كف در ابعاد وسيعي گسترش يافته بود. مجاهدين در شرايطي كه امكان آنرا داشتند به توده هاي وسيع اتكاء كنند و به نياز مردم در تعيين تكليف قطعي با رژيم خميني پاسخ دهند از اينكار سرباز زدند. آنان زماني كه توان و امكان آنرا داشتند كه مردم را به قيام مسلحانه عليه حكومت بكشانند و حداقل در بخشهائي از كشور قدرت سياسي را بدست گيرند از اينكار طفره رفتند.

اين تزلزل تاريخي ريشه در بينش و منش سياسي اين جريان داشت. مجاهدين مانند كليه نيروهاي بورژوائي و خرده بورژائي هراس داشتند كه تا به آخر به نيروي مردم اتكاء كنند. آنها تمايلي به استفاده از طيف انقلابي و گسترده و سازمان يافته اي كه آنزمان موجود بود براي درگيري قاطعانه با ارتجاع اسلامي نداشتند. اين مساله در چشم انداز، اهداف و روشهاي مبارزاتي شان نيز خود را منعكس مي كرد. مشي سياسي و نظامي كه مجاهدين در آن مقطع جلو گذاشت بيان اين تزلزل تاريخي بود. مجاهدين نمي خواستند كل دولت ارتجاعي را باتمام دم و دستگاهش نابود كنند. آنها فقط خواستار تغييراتي در حكومت بودند. اين امر در برنامه و آلترناتيو سياسي آنها در همان زمان منعكس شد. بديل حكومتي مجاهدين «جمهوري دموكراتيك اسلامي» بود. در واقع اضافه كردن لفظ اسلامي به جمهوري دمكراتيك بيان فصل مشتركهاي جدي شان با نظم كهنه بود؛ نشانه آن بود كه خواهان محو كليه اشكال ستم و استثمار نيستند. همين افق كوتاه و داشتن فصل مشترك با نظم كهن، مانع از آن مي شد كه به انرژي انقلابي توده هاي مردم اتكا كنند. مخالفت مجاهدين با به رسميت شناختن «حق تعيين سرنوشت» براي ملل تحت ستم ايران (ملت كرد و بلوچ و آذري و غيره) مانع از آن مي شد كه در بين بخش مهمي از خلقهاي تحت ستم ايران پايه بگيرند. حفظ افكار و رفتارهاي زن ستيزانه اسلامي (مشخصا حفظ حجاب اسلامي) موجب آن مي شد كه نيمي از جامعه ايران همواره به ديده شك و بدگماني به آنها بنگرند. برخوردشان به مناسبات توليدي حاكم بر جامعه و حقوق اساسي كارگران و دهقانان مانع از برانگيختن نيروهاي اصلي انقلاب مي شد. طبق برنامه شوراي ملي مقاومت، دهقانان فقير و بي زمين از مصادره و تقسيم زمينهاي متعلق به مالكان بزرگ و دولت منع شدند و كارگران از مصادره سرمايه هاي امپرياليستي و كمپرداوري؛ و وعده داده شد كه مهمترين ركن دولت ارتجاعي، و حافظ اصلي ستم و استثمار يعني ارتش ضد خلقي «تجديد سازمان مردمي» خواهد شد.

تزلزل مجاهدين در برخورد به سلطه امپرياليسم بر ايران راه را براي سست شدن در مورد يكي از خواسته هاي اساسي انقلاب ايران يعني استقلال از امپرياليسم باز مي كرد. مجاهدين در اوج نفوذ و قدرتشان به دنبال كسب مشروعيت از قدرتهاي امپرياليستي بودند. خروج مخفيانه بني صدر و رجوي و پناهنده شدنشان به فرانسه كه به آن نام «پرواز تاريخي» دادند، قبل از هر چيز براي كسب چنين مشروعيتي بود.(2) از آن پس نقشه هاي سياسي و نظامي مجاهدين كه هر شش ماه يكبار وعده سرنگوني رژيم را مي داد يكي پس از ديگري شكست خورد و اين شكستها آنها را هر چه بيشتر در مسيري انداخت كه مشخصه اصليش وابسته شدن به حمايت قدرتهاي امپرياليستي و دول ارتجاعي منطقه بود.

طولي نكشيد كه رهبري اين سازمان جنبه ضد امپرياليستي انقلاب ايران را زير سئوال كشيد؛ از نظر آنان انقلاب 57 به انقلاب ضد سلطنتي تقليل يافت. بدين طريق راه براي هر گونه بند و بست با قدرتهاي خارجي باز شد.

چنين شيفتها و جابجائي هاي بزرگ در جهت گيري هاي سياسي اين سازمان، بشدت انسجام دروني آن را زير فشار قرار داد. براي ايجاد انسجام نوين به حول سياستها و جهت گيري ها و ماهيت جديد، رهبران اين سازمان «انقلاب ايدئولوژيكي» را براه انداختند. اين «انقلاب ايدئولوژيكي» از نظر سياسي در واقع بيان قطع پيوند با آخرين روحيات و مشي ضد امپرياليستي بنيان گذاران اين سازمان بود. انقلاب ايدئولوژيكي جايگاهي خداي گونه و مذهبي به رهبران داد و گفت كه اين رهبران جوابگوي كسي نيستند جز قادر متعال. رهبراني كه آزادند با هر قدرت و نيروي امپرياليستي كه خواستند وارد زد و بند بشوند. پراگماتيستي هر سياست ارتجاعي را برگزينند و كماكان توضيحي به كسي ندهند و هيچكس هم حق مخالفت و نقد و بحث آنرا هم ندارد. آنان براي تبيين تئوريك اين امور هر چه بيشتر به خرافه هاي مذهبي چنگ انداختند؛ تجربه شكست اسلام سياسي در ايران نه تنها آنها را سكولار نكرد بلكه تشكيلاتشان هر چه بيشتر مذهبي شد.

تمام سياستها، هر آكسيون و تظاهرات سياسي در خدمت استراتژي قبولاندن خود به قدرتهاي امرياليستي قرار گرفت. اما بد اقبالي مجاهدين اين بود كه اين استراتژي آنها با حدت يابي تضادهاي دو بلوك امپرياليستي برهبري آمريكا و شوروي در دهه 1980 ميلادي مصادف شد. امپرياليستهاي بلوك غرب به رهبري آمريكا به خاطر تضادهايشان با شوروي سوسيال امپرياليستي آن زمان حاضر نبودند دست از حمايت رژيم جمهوري اسلامي بردارند و پشت مجاهدين را بگيرند. اين امر مجاهدين را هر چه بيشتر بسمت اتكاء به قدرتهاي ارتجاعي منطقه راند. آنها استراتژي و تاكتيكها و اشكال سازماندهي و تمركز قواي خود را بر مبناي شكافي كه ميان دولت عراق با ايران بواسطه جنگ ارتجاعي في مابين موجود بود بنا كردند. از آن پس براي رهبران مجاهدين مبارزه به يك قمار تبديل شد. قماري كه هربار در هر دوره اي مجبور بودند با ريسك بيشتري در آن شركت كنند. قماري كه بر معادلات و محاسبات و صف بندي ها، درون اردوي امپرياليستها و مرتجعين استوار بود. قماري كه به عمليات فروغ جاويدان براي بزرگترين بازنده نشدن منجر شد.(3)

پس از شكست عمليات فروغ جاويدان، مجاهدين سرنوشت شان را به طرحهاي امپرياليستي گره زدند و چشم انتظار اقدامات قدرتهاي جهاني باقي ماندند. آنها طي اين سالها تلاش كردند طول موج سياستهاي خويش را با امواج سياستهاي امپرياليستي بويژه امپرياليسم آمريكا تنظيم كنند. در انتظار آن نشستند تا دري به تخته بخورد و در رابطه با تحولات سياسي ايران به بازي گرفته شوند. هر بار بند دل مجاهدين با نوساني كه در سياستهاي امپرياليستها نسبت به جمهوري اسلامي صورت مي گرفت پاره مي شد. آنها حتي در دوره انتخابات دوم خرداد تلاش كردند كه با شعار «انتخابات آزاد تحت نظارت سازمان ملل» ابتكار عمل را از دست جريان خاتمي بدر آورند. اما آمريكا به عناصر كاركشته تر و امتحان پس داده اي چون خاتمي و اعوان انصار بازجو و شكنجه گرش اين شانس را داد كه يكبار ديگر بخت خود را در كنترل و مهار و سركوب مردم بيآزمايند. تاوان اين سياست براي مجاهدين قرار گرفتن در ليست تروريستها بود و آغاز روند ديگري از بازي مجاهدين براي كسب مقبوليت و مشروعيت در نزد قدرتهاي جهاني و به هر بهائي.

خلاصه كنيم: في الواقع مدتها بود كه اين سازمان از نظر ايدئولوژيك و سياسي در مقابل امپرياليستها تسليم شده بود. اما تحولات در سطح جهاني و منطقه اي بگونه اي تكامل يافت كه بدانها اجازه نداد كه بندهاي قرارداد تسليم را به ميل و اختيار خود بنويسند. آمريكا به آنها گفته است كه آنها بايد تن به خلع سلاح بي قيد شرط بدهند و در انتظار مراحم و تصميمات آمريكا بمانند.

 

از جنگ چريك شهري تا ارتش كنترائي

از جذبه هاي مهم راه مجاهدين، مبارزه مسلحانه بوده است. اين جذبه متكي بر يك نياز عيني توده هاي مردم به راه قهرآميز و سازش ناپذير بوده و به اعتبار مجاهدين در ميان بخشي از جوانان انقلابي كمك مي كرد. مجاهدين همواره تلاش داشتند تا از طريق ادامه مبارزه مسلحانه، چهره سازش ناپذيري با جمهوري اسلامي از خود عرضه دارند. اما در رابطه با ماهيت يك جنگ مساله اصلي ، استفاده از تفنگ نيست بلكه اين است كه اين تفنگ در خدمت چه سياستي و كدام منافع طبقاتي شليك مي شود.

مشي نظامي مجاهدين آئينه تمام نماي مشي سياسي آنها بوده است. سيري كه مبارزه مسلحانه مجاهدين بعنوان مهمترين پراتيك آنان پيمود دقيقا منطبق بر سير قهقرائي آنان در عرصه سياست بود.

جنگ ادامه سياست به طرق ديگر است. سياستهاي غالب بر يك جنگ و اصولي كه آنرا هدايت مي كند، خطوط كلي جامعه آينده اي كه رهبري آن جنگ خواهانش است را آشكار مي سازد. جنگ چريك شهري كه مجاهدين در سال 60 عليه خميني آغاز كردند نيز از اين امر مستثني نبود. محدوديتهاي روش جنگي آنان برخاسته از محدوديتهاي سياسي شان بود. هدف سياسي مجاهدين اين بود كه با جلب مشروعيت از سوي قدرتهاي امپرياليستي و از طريق فشار گذاشتن بر روي جمهوري اسلامي و منشعب كردن بخشي از قواي مسلح آن، رژيم را ساقط كند. مجاهدين هيچوقت بدنبال آن نبودند كه از طريق انقلاب مسلحانه توده اي رژيم را سرنگون كنند. آنها بدنبال تعويض يك دارودسته با دارودسته اي ديگر به كمك امپرياليستها بودند. بنابراين هدف نظامي شان نيز با اين استراتژي و هدف سياسي تنظيم مي شد. هدف جنگ شان مغلوب كردن دستگاه نظامي جمهوري اسلامي نبود به همين دليل خصلت مبارزه مسلحانه شان عليرغم فداكاريها و جانفشاني هاي جوانان مجاهد، بسيار محدود بود. هدف كليه عملياتهاي نظامي شان در آن مقطع ايذاي عوامل دشمن بود و نه نابود كردن دستگاه مسلح رژيم. عملياتي كه بيشتر نقش تبليغي داشتند؛ عملياتهاي گسترده و پراكنده اي كه بر پايه هيچ نقشه جنگي مشخص و رشد يابنده اي استوار نبود و امكاني براي پيوستن مردم به مبارزه مسلحانه را فراهم نمي آورد. روش جنگي شان قادر نبود جبهه اي بوجود آورد كه مردم بتوانند بدان بپيوندند؛ حتي امكان اينرا فراهم نمي آورد كه پايه وسيع و گسترده شان را بخود جلب كند. براي آنها مبارزه مسلحانه اهرم فشاري بود عليه جمهوري اسلامي و كسب مشروعيت از قدرتهاي جهاني. البته يك وجه ديگر استراتژي مجاهدين در آندوره، حساب باز كردن روي ارتش جمهوري اسلامي و استفاده از جناحي از نظاميان براي كسب قدرت از طريق كودتا بود. اتحاد با بني صدر قرار بود به چنين امري خدمت كند. 

روش جنگي مجاهدين خيلي زود محدوديتها و تنگناهاي خود را نشان داد. عملياتي چون ترور مقامات بالاي رژيم؛ ضربه زدن به پاره اي مقرهاي رژيم؛ قطع سرانگشتان رژيم؛ و سرانجام ريختن چسب دو قلو براي از كار انداختن وسايل نقليه پاسداران جملگي به شكست انجاميدند. با تصفيه ارتش توسط رژيم، اميدهاي بني صدر و رجوي مبني بر منشعب كردن ارتش و حركتي كودتاگرانه از جانب آن نيز نقش برآب شد. رجوي در جمعبندي يكساله از مبارزه مسلحانه از يكسو به اصطلاح با روش «سرنگوني ضربه اي» مرز بندي كرد، از سوي ديگر و عمدتا با روشهاي جنگي كه آنزمان در شمال كشور (توسط اتحاديه كمونيستهاي ايران ــ سربداران) و در كردستان (توسط حزب دموكرات و كومله و سازمانهاي چپ ديگر) جريان داشت به مخالفت پرداخت. او بطور جدي با هدف مبارزه مسلحانه به قصد آزاد كردن مناطق مخالفت كرد چرا كه از نظر وي اين مناطق «راه در روي خارجي» نداشتند. اين امر بيان بي اعتماي به نيروي لايزال توده ها بود و مبارزه مسلحانه را از مردم جدا و بيگانه مي كرد و همچنين راه را براي اتكاء به قدرتهاي خارجي باز مي كرد. آنها از آن پس چشم شان بسمت استفاده از امكانات دولت عراق چرخانده شد.

حتي در دوره كوتاهي كه بخشي از نيروهاي مجاهدين در كردستان متمركز شدند، خط و مشي سياسي نظامي غلط شان مانع از پايه گيري آنها در ميان توده هاي كرد و تداوم مبارزه شان شد. آنها به دليل شوينيسم ملي شان كردستان را به مثابه پايگاهي براي انقلاب ايران نمي ديدند. بجاي بسيج سياسي توده ها، با پخش پول مي خواستند همكاري مردم محلي را جلب كنند و زماني كه دولت عراق اولين فشارهايش را بر اپوزيسيون ايراني آورد تا آنها مقرات نظامي خود را از مناطق اتحاديه ميهني كردستان به مناطق تحت كنترل دولت عراق منتقل كنند؛ مجاهدين بر خلاف ديگر نيروهاي مسلح اپوزيسيون مستقر در كردستان، با طيب خاطر به فشار دولت عراق تن دادند و هر چه بيشتر عملياتهاي نظامي شان را تابع كمكهاي لجستيك دولت عراق كردند. آنها شروع به سازمان دادن يك ارتش منظم كردند؛ ارتشي كه ارتش آزاديبخش نام گرفت؛ و اين اولين «ارتش آزاديبخش» تاريخ بود كه بدون جنگيدن و غنيمت گرفتن از ارتش دشمن صاحب توپ و تانك شد!

يك ارتش، فشرده جامعه اي است كه برايش مي جنگد. آئينه تمام نماي مناسبات سياسي و اجتماعي و ارزشهائي است كه رهبري جنگ به آن اعتقاد دارد و ايده آلش مي باشد. استراتژي و تاكتيكهاي نظامي يك ارتش، نوع جنگيدنش، شيوه تداركاتي آن، حتا تكنولوژي مورد استفاده اش و مهمتر از همه مناسبات دروني آن و مناسباتش با توده ها، منعكس كننده ماهيت طبقاتي آن ارتش است. مهم نيست كه رزمندگان آن از ميان دهقانان و كارگران برخاسته اند يا از ميان بازاريها. ماهيت طبقاتي ارتش مجاهدين، كمپرادوري فئودالي است. وابستگي و غلبه اصول كهنه استبدادي در مناسبات دروني اش و در مناسباتش با توده هاي مردم، ماهيت طبقاتي آن را منعكس مي كند. به اين لحاظ امتياز زيادي نسبت به دشمن ندارد.

مجاهدين دست به ايجاد ارتشي زدند كه از همان ابتدا تا بند پوتين هايش به ارتش عراق وابسته بود. ارتشي كه «نان و اطلاعات» آن يعني دو عنصر حياتي در يك جنگ مردمي، متكي بر دولت عراق بود. مسلما ارتشي كه امروزه به سلاح سنگين و قدرتهاي بين المللي اتكاء مي كند در فرداي پيروزي نيز همان راه را مي رود؛ يعني راه پيموده شده توسط شاه و خميني. پس چنين ارتشي نميتواند مبشر ايجاد جامعه اي انقلابي و نوين و مستقل از امپرياليسم و متكي به خود باشد.

استراتژي نظامي اين ارتش آنگونه كه زماني آقاي رجوي گفت همواره استراتژي تعرضي بوده است. يكي از افتخارات رجوي اين بود كه ارتشش مدام در حال تعرض استراتژيك است و مخالف «دفاع استراتژيك» است. البته كه چنين ادعائي مسخره است بويژه از جانب ارتشي كه سالها در پادگانهاي عراق محبوس بوده است. اما مخالفت با «دفاع استراتژيك» معناي ايدئولوژيك - سياسي خاصي داشت. «دفاع استراتژيك» شيوه اي است كه هر نيروي نظامي كوچك كه متكي به مردم و پشتيباني مردم است اتخاذ مي كند. اين شيوه اي است كه يك نيروي ضعيف انقلابي بايد در مقابل يك نيروي قوي ارتجاعي اتخاذ كند. يعني بايد از كوچك شروع كند و رشد يابد تا بزرگ شود. نفي «دفاع استراتژيك» يعني نفي اتكا به خود و اتكا به توده ها. اين در مغايرت كامل با ادغام گام به گام توده هاي مردم در پروسه جنگ انقلابي قرار دارد. البته اگر هدف پيشبرد يك جنگ توده اي انقلابي نباشد؛ اگر هدف جنگ دست يافتن به يك جامعه نوين و انقلابي نباشد؛ اگر منظور تكيه زدن بر مناسبات كهنه موجود (بر ايدئولوژي، سياست، اقتصاد و فرهنگ حاكم) باشد و هدف جنگ صرفا آن باشد كه يك گروه جديد جانشين حكام قبلي شود؛ بله در اين صورت نيازي به «دفاع استراتژيك» نيست. بقول مائو مخالفت با دفاع استراتژيك در آنجا به چشم مي خورد كه «جنگ فقط به اقشار ارتجاعي حاكم و يا حتي گروههاي سياسي ارتجاعي كه بر سر قدرتند (يا خارج از قدرتند) فايده مي رساند.»(4)

شيوه اصلي جنگيدن اين ارتش كه در عمليات فروغ جاويدان بطور فشرده اي منعكس شد، نبرد بر پايه سلاح سنگين و اتكا به يك دولت خارجي بعنوان پشت جبهه جنگ بود. شيوه اي كه در آن اصل اتكا به خود و اتكا به توده ها جائي ندارد؛ مردم در آن نقش ندارند و بايد تنها در انتظار منجي بسر برند؛ هوراكش و نظاره گر باشند و در بهترين حالت نقش تخت روان را براي بقدرت رساندن مجاهدين ايفاء كنند. چنين شيوه اي ابدا خواهان آن نيست كه توده ها در پروسه نبرد عليه دشمن خود بر سرنوشت خويش حاكم شوند و آگاهانه آينده خود را انتخاب كنند.

از مناسبات دروني اين ارتش همان بس كه رزمندگان زن آن بايد «داوطلبانه» حجاب اين سمبل اسارت زنان ايراني، سمبل ايدئولوژي همان كساني كه با وي در حال جنگند را بسر كنند، بايد به جدا سازي جنسيتي تن دهند و مراقب باشند كه زن و مرد كنار هم ننشينند. ارتشي كه ايدئولوژي دشمن خود را اتخاذ كرده چگونه مي تواند آزادي بخش باشد؟ اين معمائي است كه سازمان مجاهدين نتوانست آنرا حل كند.

چنين ارتشي راز موفقيت خود را بالا بردن سطح تكنولوژي و بكارگيري سلاحهاي پيشرفته مي داند. يعني وابستگي بيشتر به قدرتهاي ارتجاعي و شيوه جنگي ارتشهاي ارتجاعي. ارتشي كه پس از عمليات فروغ جاويدان فقط بدنبال يال و كوپالي بود كه توسط توپها و تانكهاي دست چندم ارتش عراق ايجاد شد. مسلما ارتشي كه قدرت سياسي و دولت ندارد هيچوقت در يال و كوپال و تكنولوژي نمي تواند به پاي ارتشهاي دولتي برسد.

جنگ اول آمريكا عليه عراق در سال 1990 و نتايج آن محدوديتهاي بيشتري براي مجاهدين پديد آورد. برخي عملياتهاي ترور و ضربه زدن به تاسيسات اقتصادي رژيم و پرتاب خمپاره در تهران قصد تحرك بخشيدن به اين ارتش را نداشت و توان أنرا نيز نداشت. فقط براي اعلام حضور و مطرح شدن در نزد امپرياليستها پس از بر سركار آمدن خاتمي بود.

مسلما سرنوشت امروزي اين ارتش، آنهم زماني كه به دم شغالي چون صدام وصل شده بود نمي توانست بهتر از اين باشد. چنين ارتشي بقول آقاي رجوي چاره اي نداشت جز اينكه «سياوش گونه از آتش»(5) بگذرد و تن به تسليم و خلع سلاح دهد و يكشبه كليه تسليحات سنگيني كه سالها آنرا براي روز مبادا تميز و روغنكاري كرده بودند از دست دهند. ارتشي كه حتي اگر مي خواست نيز نميتوانست مقاومتي در مقابل آمريكا بكند. چرا كه سالهاست روحيه و مشي استقلال طلبانه ضد امپرياليستي را كنار گذاشته است. ممكن است روزي امپرياليسم آمريكا از مجاهدين بعنوان بازوي مسلح خويش ــ همانند نيرويهاي اتئلاف شمال درافغانستان ــ در رابطه با تحولات آتي در ايران استفاده كند و مجاهدين جاني تازه بگيرند اما اينكار خود را به دم گرگ وصل كردن است. گرگي كه امروزه در كمين خلقهاي خاورميانه نشسته و دوستي با وي يعني خريدن دشمني خلقهاي ايران و جهان. سرنوشت خود را با چنين گرگي پيوند زدن هم آخر و عاقبت خوشي ندارد.

 

اسلام در هر شكلش قادر به رهائي ستمديدگان نيست!

بررسي مشي سياسي نظامي مجاهدين و سرانجام آن، بدون پرداختن به ايدئولوژي اي كه پشتوانه آن بود ميسر نيست. همانطور كه لنين گفت ايدئولوژي عنصر تعيين كننده در هر انقلاب و مبارزه انقلابي است. اسلام ايدئولوژي عصر فئودالي است. با ايدئولوژي فئودالي و شبه فئودالي، يك نيروي سياسي مترقي بناچار به قهقرا مي رود و حتا بنيانهائي را كه در ابتدا مدعي آن شده بود، كنار مي گذارد. رفته رفته خصلت سياسي و اجتماعي اش بر آن ايدئولوژي منطبق مي شود.

اگر چه مجاهدين همواره سعي مي كنند با اطلاق صفت «آخوندي» به اسلام حاكم، تمايز و تفاوت اسلام خود با آنها را نشان دهند، اما كنه اين ايدئولوژي يكي است. اسلام، تاريخا ايدئولوژي طبقات حاكمه ايران بوده و به منافع آنان خدمت كرده است. آشكار كردن خصلت طبقاتي ايدئولوژي اسلامي و نقش و جايگاهش در حمايت از مناسبات اقتصادي ــ اجتماعي استثمارگرانه و افشاي آن نزد توده هاست كه تمايزات ايدئولوژيك واقعي را نشان مي دهد و نه ادعاهاي صرف.

البته اين واقعيتي است كه بخشهائي از قشرها و طبقات تحت ستم و استثمار براي بيان خواسته ها و مطالبات خود به ايدئولوژي اسلامي دست يازيده و تلاش كرده اند از آن براي رسيدن به مقصود خويش سود جويند. افراد يا جرياناتي بودند كه واقعا فكر مي كردند با به اصطلاح "برداشتهاي انقلابي" از اين ايدئولوژي مي توانند به رهائي ستمديدگان ياري رسانند. بنيان گذاران سازمان مجاهدين از اين دست بودند. اما تاريخ مبارزه طبقاتي در ايران بارها نشان داد كه به دليل فصل مشترك با ايدئولوژي ارتجاعي حاكم و بدليل پتانسيلي كه اسلام بعنوان يك ايدئولوژي مدافع ستم و استثمار طبقاتي دارد، چنين نيروهائي در نهايت پوست انداخته و جنبه هاي مبارزاتي و ترقيخواهانه شان را به كناري نهاده و به سازش و مماشات با طبقات حاكم رسيده اند.

براي بررسي ايدئولوژي مجاهدين بايد به دو جنبه مشخص پرداخت. يكم پروسه تغيير و تحولات ايدئولوژيكي كه آنان از سر گذراندند و ديگري نقش و خصلت ايدئولوژي اسلامي در شرايط كنوني و رابطه اش با تحول انقلابي كه جامعه ما نيازمندش است.

 

تحولات ايدئولوژيك

براي بنيانگذارن سازمان مجاهدين، اسلام عمدتا وسيله اي براي مبارزه بود. وسيله اي بود براي پيشبرد يك مبارزه انقلابي ناسيوناليستي عليه رژيم شاه و اربابان آمريكائيش در تقابل با مشي رفرميستي و مصالحه جويانه جرياناتي از قبيل نهضت آزادي. سازمان مجاهدين تحت تاثير موج بزرگ انقلابي در دهه 1960 ميلادي (برابر با دهه چهل شمسي) در جهان و مشخصا اوجگيري جنبشهاي مسلحانه و رهائيبخش ملي در منطقه خاورميانه شكل گرفت. بنيانگذاران آن تلاش كردند با استفاده از اقتصاد ماركسيستي جوانب ضد استثمارگرانه به اسلام بدمند. آنها ديالكتيك ايده آليستي هگل را با توجيه و تفسيرهاي طالقاني از قرآن قاطي كردند. آنها تلاش ميكردند نشان دهند كه چگونه در پاره ي از آيه هاي قرآن قانون تكامل (كه داروين كشف كرد) منعكس است و منظور قرآن از اينكه آدمي از گل آفريده شده چيزي ديگري غير از «آدم از گل آفريده شده است» مي باشد. با وجود اينكه آنها آنزمان نمي خواستند از پايه سنتي ــ يعني بازاريان ــ كه از درون آن بيرون آمدند گسست كنند، اما روحيه انقلابي اين جوانان به درجاتي در تضاد با آن پايه سنتي قرار مي گرفت. آنها با برجسته كردن نقش و اختيار انسان در تعيين سرنوشت خودش، در مقابل جنبه غالب ايدئولوژي اسلامي، يعني تسليم در برابر خدا و سرنوشتي كه او براي انسان تعيين مي كند قرار ميگرفتند. بي جهت هم نبود كه بسياري از رهبران و فعالين اين جريان پس از مدتي به اين فكر افتادند كه اگر همه كاره انسان است پس خدا اين وسط چكاره است و به ماركسيسم روي آوردند.(6) اگر چه رهبران ماركسيست شده مجاهدين در حل صحيح تضادهاي درون خلق در شرايط پيچيده اي كه يك سازمان مخفي در آن قرار داشت ناتواني از خود نشان دادند اما نتيجه گيريشان درست بود و سمت گيري شان با ماركسيسم حقانيت داشت.

بازماندگان مجاهدين به رهبري رجوي از آن پس تلاش كردند، از ايدئولوژي خود ماركسيسم زدائي كنند، ايده آليسم هگلي را برجسته تر كنند و برداشتهاي التقاطي از اسلام را به كناري نهند و هر چه بيشتر از جريانات ماركسيستي دوري جويند. اين تلاش در صحنه سياسي در دوره 60 - 57 بصورت «راي مثبت دادن به جمهوي اسلامي» و دوري جستن از جنبشهاي توده اي مسلحانه اي كه آنزمان عليه رژيم جمهوري اسلامي در كردستان، تركمن صحرا و خوزستان براه افتاده بود، بروز يافت.

مدتي در سالهاي 63-60 مجاهدين بر بار ملي گرائي ايدئولوژي خود افزودند. درپرتو اتحادشان با بني صدر، مصدق ليبرال ناسيوناليست را به عرش اعلا رساندند. اما شكستهاي سياسي آنان هرچه بيشتر موجب عقبگردهاي ايدئولوژيكي شان شد. پرچم سه رنگ ايران يعني پرچم كمپرداوري، پرچم دولت ساخته و پرداخته امپرياليستها، به سمبل آنان بدل شد. تفاسير و برداشتهاي بنيانگذاران اين سازمان از اسلام به كناري نهاده شد و روز بروز مجموعه جوانب ارتجاعي ايدئولوژي اسلامي برجسته تر شد.

اجراي مراسم و آئينهاي خرافي اسلام مانند عيد قربان و مراسم مختص شيعيان مانند عاشورا و تاسوعا جايگاه برجسته اي در ايدئولوژي مجاهدين يافت. آئينهائي كه هريك معناي اجتماعي بسيار واضح و سنگيني دارند. مثلا عيد قربان، يعني روزي كه ابراهيم مي خواست فرزندش اسماعيل را در پيشگاه خدا قرباني كند. اين آئيني است بشدت پاترياركال (پدرسالارانه). رجوي به ستايش پدرسالاري و تسليم در برابر اراده خدا از پايه هاي خود خواست كه همچون اسماعيل كوركورانه از پدرشان (رجوي) اطاعت كنند و بدون چون چرا آماده قرباني شدن باشند تا شايد دل خدا به رحم آيد.

اجراي مناسك و برگزاري مناسبتهاي مذهبي به روش مهمي براي ارضاء فرهنگي پايه ها بدل شد. ارضاء فرهنگي پايه ها با يك فرهنگ فئودالي و خرافي. آيا چنين كساني مي توانند جامعه ما را از تارهاي عنكبوتي هزاران سالانه برهانند؟ جواب روشن است. اجراي اين مراسم توسط مجاهدين به همان منظوري برگزار مي شد كه رژيم جمهوري اسلامي در اجراي آنها كوشش مي كند. يعني براي به تسليم واداشتن پايه هاي خود و توده هاي مردم در مقابل «اراده خدا» و آنان را به روحيه تسليم و بندگي عادت دادن. تعزيه گرداني، زيارت نامه خواني و روضه خواني كه يكي از شيوه هاي اصلي آخوندهاي شيعه است، در سازمان مجاهدين باب شد. آنها تا بدانجا پيش رفتند كه امسال مثل جمهوري اسلامي، به مناسبت مصادف شدن مراسم نوروز با عاشورا، مراسم نوروز را ملغي كردند. همانند آنان، به نفع مرگ و مرگ پرستي شيعه گري، زايش و سرزندگي و شادابي را به كناري نهادند.

 

درك مذهبي از رهبري

در پي تغيير و تحولات ايدئولوژيكي كه مجاهدين از سر گذراند، تقليد و امامت از نوع شيعه مبناي درك از رهبري و رهبران قرار گرفت. رهبري به امام تبديل شد و تقليد از وي واجب. اگر زماني مجاهدين (هر چند با دركي التقاطي و عمدتا غير ماترياليستي)، قانون تضاد را به رسميت مي شناختند در «انقلاب ايدئولوژيك» شان اين باور را كناري نهادند. از نظر مجاهدين رهبري نقطه ايست كه در آن تضاد جائي ندارد و همه چيز در آن نقطه به هارموني و هماهنگي عالي مي رسد. يعني دركي كاملا غير علمي و غير ديالكيتكي و مذهبي - فئودالي.

هر چند برخي نيروهاي ماركسيست نما تلويحا حسرت داشتن چنين مقام بي چون و چراي رهبري را در احزاب خود داشتند، اما اين درك مجاهدين در تضاد صد و هشتاد درجه اي با درك ماركسيستي از مقوله رهبري قرار دارد. رهبران حتي انقلابي ترين، صادق ترين و مردمي ترينشان مثل تمامي پديده ها تقسيم به دو مي شوند و جنبه هاي مثبت و منفي و درست و نادرست را با خود به همراه دارند. جوانب متضادي كه مدام در حال مبارزه با يكديگرند. قانون تضاد بعنوان يك قانون جهانشمول و مطلق در زمينه رهبري هم مانند ساير امور و پديده ها صدق مي كند. اين مساله ايست كه حزب كمونيست چين در جريان انقلاب فرهنگي برجسته كرد و ميليونها توده كارگر و زحمتكش را درباره آن تعليم داد. تبليغ و ترويج چنين دركي از مقوله رهبري براي ريشه كن كردن دركهاي فئودالي در جوامعي مانند ايران كه هنوز از بقاياي قدرتمند فئوداليسم در رنجند حياتي است.

در انقلاب فرهنگي چين بر اين واقعيت پرتو افكني شد كه پايه هاي يك حزب انقلابي بايد طوري پرورش يابند كه هر زمان رهبري يك حزب فاسد شد، توان برخاستن و قيام كردن عليه رهبري و سرنگون كردن آنرا داشته باشند. كمونيستها همواره به لزوم و ضرورت داشتن رهبران اعتقاد دارند. بدون آن امكان راه اندازي و پيشبرد يك جنبش جدي نيست. اما رهبران - منجمله رهبران كمونيست - هم مي توانند فاسد شوند و به منافع طبقه شان پشت كنند. در تاريخ جنبش كمونيستي بارها رهبران كمونيستي كه رهرو سرمايه داري شدند از سوي توده ها ي كمونيست نقد و طرد شدند. اين حقيقتي است كه درك آن براي توده هائي كه مي خواهند آگاهانه و آزادانه تن به اتوريته يك رهبري انقلابي بدهند، رهائيبخش است. مجاهدين دركهاي عقب ماندهُ خود از رهبري را به لنين منتسب كردند. اين وظيفه كمونيستها است كه بشدت با اين اباطيل مقابله كنند. در هيج كجاي تئوري كمونيستها چنين مقولاتي جائي نداشته اند.

فقط آن جرياناتي كه به مردم صرفا بعنوان وسيله اي براي بالاكشيدن خود در سلسله مراتب اجتماعي نگاه ميكنند، به دركي خداي گونه و مذهبي از رهبري و رهبران نياز دارند. براي چنين رهبري هرگونه شك پايه ها به مواضع رهبري، گناه كبيره اي است كه بايد از آن توبه كنند.

 البته اولين قربانيان چنين درك عقب مانده و فئودالي از رهبري، زنان اين سازمان بودند. زيرا حتي زماني كه يكي از آنان به مقام رهبري رسيد گفتند كه «نمي تواند مشروط به مرد ديگري باشد» (7‌) و براي رهبر شدن بايد طلاق بگيرد و مشروط به خود رهبر بشود. هارموني و هماهنگي مورد نيازشان در واقع هارموني و هماهنگي با عرف و شرع حاكم بر جامعه است كه زن و مرد را همچون آتش و پنبه مي داند كه كنار هم نمي توانند قرار بگيرند؛ مبادا مرزهاي جنسيتي در آن شكاف بوجود آورد! جاي تاسف است كه چنين دركهاي عقب مانده اي از مساله زنان در پايان قرن بيستم، رهائي زنان جا زده مي شود.

 

كاراكتر تاريخي طبقاتي دخالت اسلام در سياست

 اينكه در جامعه ما برداشتهاي مختلفي از اسلام وجود دارد و برخي نيروهاي اجتماعي سعي مي كنند برداشتهاي گوناگوني از آن ارائه دهند، انعكاسي از اين امر است كه پاره اي قشرها و طبقات ــ عموما قشرهاي مياني و مرفه و غالبا طبقات حاكمه ــ از آن بعنوان ابزاري براي پيشبرد منافع خود، سود مي جويند. البته اسلام نيز مانند كليه مذاهب در تاريخ نشان داد كه پتانسيل آنرا دارد كه با پذيرش رفرمهائي خود را با چنين منافعي سازگار كند.

اما دقيقا به خاطر موقعيتي كه جامعه ما در آن قرار دارد، يعني جامعه اي كه تشنه تحولات انقلابي و دمكراتيك است، استفاده از اسلام در سياست از يك كاراكتر تاريخي طبقاتي مشخصي برخوردار است. تاريخا سازش با اسلام و سنتهاي جامعه، بيان پيوند بورژوازي ايران با فئوداليسم و ناتواني اش در پيشبرد تحولات انقلابي دمكراتيك تا به آخر بوده است. دخالت دادن اسلام در سياست و تعيين مشي سياسي، بيان كوتاه آمدن در برابر آداب و سنن و ارزشهاي عقب مانده حاكم بر جامعه است. اسلام همانند همه اديان نه تنها افيون مردم است بلكه بطور مشخص به توليد و بازتوليد مناسبات اقتصادي - اجتماعي حاكم ــ مشخصا مناسبات نيمه فئودالي در جامعه ــ خدمت و آنرا تقويت مي كند. اسلام بعنوان يك ايدئولوژي همچون ملاطي كليه آجرهاي نظم كهنه را به هم وصل مي كند و براي مردم آنرا توجيه و قابل تحمل مي كند. بكارگيري اسلام در عرصه دولت و تشكلات حزبي، مانع از آن مي شود از كليه مظاهر عقب ماندگي و تاريك انديشي فئودالي گسست شود. هر گونه تلاش براي تجديد حيات اسلام در اين مرحله تكاملي جامعه، پروژه اي است در چارچوب حفظ مناسبات ارتجاعي حاكم بر جامعه و بازسازي آن در اشكال ديگر. هرگونه اصلاح دين معنائي جز رقيق كردن زهر و به خورد مردم دادن نيست. دست يازي مجاهدين به اسلام، بيان روحيه محافظه كارانه اي است كه تلاش دارد با رجوع به گذشته راههاي جديدي براي حفظ مذهب بيابد. آنهم در دوراني كه مردم ما پس از بيست و پنج سال حكومت مذهبي، خواهان آنند كه دست مذهب كاملا از اداره سياسي، اقتصادي و فرهنگي جامعه كوتاه شود.

مساله بر سر نيات مبارزاتي و انگيزه هاي انقلابي هزاران هزار مجاهد كه در مبارزه عليه رژيم جمهوري اسلامي بر خاك افتادند نيست. مساله اين است كه با اتكاء به ايدئولوژي اسلامي نمي توان راهي براي خلاصي از اين نظام ارتجاعي ترسيم كرد و پيروز شد. محدوديتهاي اين ايدئولوژي مانع آن مي شود كه به يك مشي سياسي صحيح براي پيشبرد مبارزه انقلابي دست يافت. مذهب واقعيات جهان مادي را بطور وارونه منعكس مي كند و با تصاوير وارونه و مغشوش نمي توان بر دشمنان آزادي و استقلال پيروز شد و آينده روشني را ترسيم كرد. با ايدئولوژي كه مدافع مالكيت خصوصي است نمي توان به جنگ زمينداران و سرمايه داران بزرگ رفت و انرژي توده هاي كارگر و دهقان را آزاد كرد. با ايدئولوژي كه ستم بر زن يكي از اركان دائمي آن است نمي توان مبشر رهائي زنان بود. با ايدئولوژي كه حكومت «عدل علي» ايده آل سياسي آن باشد و «عاشوراي حسيني» سرمشق نظامي اش باشد نمي توان بر دشمن پيروز شد. در آغاز قرن بيستم، نمي توان مشي سياسي و نظامي خود را به يك ايدئولوژي كهنه هزار و چهارصد سال پيش گره زد و انتظار دست يافتن به آزادي و استقلال داشت. عصر، عصر سرمايه داري، عصر امپرياليسم و انقلابات پرولتري است. تمام قرن بيستم نشان داد كه در اين عصر هر جامعه اي را يا امپرياليستها با اتكا به طبقات ارتجاعي محلي مي چرخانند و يا پرولتاريا آن را در اتحاد با دهقانان و خلقهاي ستمديده و روشنفكران و با برقراري سوسياليسم مي تواند اداره كند. راه وسطي وجود ندارد. ايدئولوژي هاي وسط ميان اين دو طبقه اصلي، در نهايت از در سازش با نظام حاكم در مي آيند يا عبد و عبيد امپرياليسم مي شوند. تنها با اتكاء به ايدئولوژي طبقه نويني كه آينده را نمايندگي مي كند يعني طبقه كارگر مي توان به رهائي دست يافت. ماركسيسم تنها ايدئولوژي اي است كه قدرتش را از آينده مي گيرد و نه گذشته. تنها ايدئولوژي است كه جهان را واقعا آنطور كه هست منعكس مي كند و تنها ايدئولوژي است كه بدنبال تغيير جهان است. تنها ايدئولوژي است كه ايستا و متحجر نيست و مرتبا بر بستر تغيير جهان خود را تصحيح مي كند و تكامل مي بخشد. براي همين ماركسيسم در جريان صدو پنجاه سال مبارزه طبقاتي در پيكارهاي سترگ و در دو تجربه بزرگ كسب قدرت سياسي در شوروي و چين و ساختمان سوسياليسم، به ماركسيسم ــ لنينيسم ــ مائوئيسم تكامل يافته است. تنها با اتكاء به اين ايدئولوژي است كه مي توان انقلاب را به پيروزي رساند و تا آخر در جاده انقلاب باقي ماند.

                           

پايان سخن

راه مجاهدين به بن بست كامل خود رسيد. زمان آن رسيده است كه پيروان اين راه، خانواده هاي شهداي سازمان مجاهدين و كليه كساني كه به هر نحوي به اين راه اميد بسته بودند، اين واقعيت تلخ را با چشماني باز بنگرند. اين راه درد و رنجهاي زيادي به همراه داشت و مردم ما هزينه گزافي براي آزمون اين راه پرداخته اند. روشن است هر انقلابي نيازمند فداكاري و از خودگذشتگي فراوان است. موضوع آنجائي دردناك مي شود كه از همان ابتدا دورنماي پيروزي براي اين راه متصور نبوده است. رهبران كنوني مجاهدين تمام دستاوردهاي انقلابي اين سازمان، تمام آمال و آرزوهاي بخشهائي از مردم ستمديده و تمام تلاشهاي پايه هاي خود را قرباني بند و بست و با امپرياليستها كرده اند و امروزه تسليم خفت بار خود به آنان در عراق را مي خواهند يك پيروزي استراتژيك جا بزنند.

زمان آن رسيده است كه تمامي رزمندگان و پايه هاي مجاهدين كوله بار كهنه اي را كه براي مدت زماني طولاني بر دوششان سنگيني مي كرده بدور افكنند. انرژي، توان و امكانات خود را در خدمت تحقق راهي حقيقتا انقلابي و مستقل بگذارند. يعني راه جنگ درازمدت خلق! تنها راهي كه مي توان ارتجاع و امپرياليسم را سرنگون كرد و جامعه اي نوين و انقلابي ساخت.

 

منابع و توضيحات

(1)  رجوع شود به اخبار راديوي بي بي سي پس از اشغال عراق كه چگونه ارتش آمريكا از نيروهاي مجاهدين خواست كه با ايجاد پست بازرسي در منطقه اي كه پايگاه مجاهدين قرار داشت به كنترل آن منطقه بپردازند و نيروهاي آمريكائي را در زمينه كنترل بر عراق ياري دهند و مجاهدين اينكار را انجام دادند. يعني شبيه همان كاري كه پس از جنگ اول خليج انجام دادند و به سركوب كردهاي عراق پرداختند.

(2)   در سال 60، بحثهاي انتقادي بسياري در رابطه با سياست آندوره مجاهدين در صفوفشان براه افتاده بود. موضوع مركزي آن انتقادات اين بود كه چرا سازمان با وجود آنكه داراي پايه و تشكيلات كافي براي دامن زدن به قيامي مردمي عليه رژيم بود از اينكار احتراز كرد. جواب رهبري مجاهدين اين بود كه رهبري مخصوصا تصميم گرفت كه پاي چنين كاري نرود. هر چند سازمانشان توان انجام اينكار را داشت. استدلال اصلي شان اين بود كه قبل از دست زدن به قيام سازمان قصد داشت با مستقر كردن رهبري در پاريس حمايت و پشتيباني كشورهاي غرب را بدست آورد. زيرا بدون كسب حمايت آنان حتي اگر جمهوري اسلامي را سرنگون مي كردند قدرت را نمي توانستند نگه دارند. الگوي آنان براي كسب قدرت، كنفرانس گوادولوپ و استقرار خميني در پاريس بود. كنفرانس گوادولوپ كنفرانس هفت كشور صنعتي در سال 1357 بود كه در آن بطور قطع تصميم گرفته شد كه عذر شاه خواسته شود و خميني بجايش بنشيند.

(3)  براي جمعبندي سياسي و نظامي از عمليات فروغ جاويدان رجوع شود به مقاله «فروغ جاويدان: براي بزرگترين بازنده نشدن» مندرج در حقيقت شماره 13 دوره دوم، آبان  1367 (و سايت سربداران، بخش خط نظامي)

(4)      «مسائل استراتژي در جنگ پارتيزاني ضد ژاپني» - منتخب آثار مائو، بفارسي، جلد دوم - صفحه 134

(5)      به نقل از بيانيه رجوي پس از تسليم شدن به قواي آمريكائي

(6)   براي آشنائي بيشتر با ايدئولوژي اوليه سازمان مجاهدين و چگونگي شكل گيري آن و تجارب انقلابي كه در دوره شاه از سر گذارندند كتاب «برفراز خليج» روايت دست اولي ارائه مي دهد و مطالعه آن مفيد مي باشد.

(7)      اين موضوع نخستين بار توسط ما در جزوه «پرولتارياي آگاه و مسئله زن» (در سال 1366 ‌) نقد شد.

www.sarbedaran.org 

 

www.sarbedaran.org