خيال پردازي هاي گول زننده؛

                                    تئوري هاي بي پايه ؛

                                                                پراتيك هاي بحران ساز! 

 

 

 

پيرامون انشعاب در «حزب كمونيست كارگري ايران» (بخش اول) 

 

 

«حزب كمونيست كارگري ايران» دچار انشعاب ديگري شد. جناحي از اين حزب كه عمدتا كادرهاي كميته كردستان اين حزب را در بر دارد تحت رهبري كوروش مدرسي حزب ديگري را به نام «حزب كمونيست كارگري ايران – حكمتيسم» بنا نهاد. عليرغم صدها نوشته و دهها ساعت نواري كه بر روي اينترنت قرارگرفت هنوزدلايل ايدئولوژيك - سياسي واقعي و اصلي اين انشعاب روشن نشده است.

انشعاب در احزاب بخشي از قوانين عيني سياست است. كمتر حزبي است كه در تاريخ تكامل خود با چنين شكافها، گسستها و انشعاباتي روبرو نشده باشد. مسئله اصلي در چنين مواردي فهميدن رابطه اين انشعابات با منافع طبقاتي گوناگون و تاثير آنها بر مبارزه طبقاتي و سرنوشت حزب سياسي معين است.

مايه تاسف است كه اين انشعاب، اكثريت فعالين چپ را كه با خط و عملكرد اين جريان از نزديك آشنا بوده اند خوشحال كرد. اين امر بايد بطور جدي فعالين اين حزب را به فكر وادارد. چرا بسياري از نيروهاي انقلابي و عناصر مترقي از انشعاب در حزبي كه نام كمونيسم را بر خود نهاده است به جاي نگراني و ناراحتي ابراز رضايت مي كنند؟ هيچ فعال كمونيستي نمي تواند براحتي از كنار اين سئوال و اين قضاوت عمومي رد شود. مسئله را صرفا بعنوان عكس العمل به برخوردهاي سكتاريستي اين حزب به اين يا آن گروه نمي توان توضيح داد. براي بسياري از مبارزين سياسي نقشي كه اين جريان در طول حيات خويش در مخدوش كردن مرزها ايفا نمود، بشدت آزار دهنده بود. مرزهائي كه حاصل دستاوردهاي انقلابي طبقه كارگر و توده هاي ستمديده در سطح ملي و بين المللي بود.

اين جريان تحت رهبري منصور حكمت با مخدوش كردن مرز ميان ماركسيسم و رويزيونيسم كار خود را آغاز كرد؛ چيزي نگذشت كه با مخدوش كردن مرز ميان ملت ستمگر و ملت ستمديده بر حقانيت مبارزه خلق كرد و مشخصا مبارزه مسلحانه عادلانه خط بطلان كشيد؛ انقلابي گري و رمانتيسم انقلابي را تقبيح و بجايش ليبراليسم و فرار طلبي را تشويق كرد؛ در برخورد به مسئله سقط جنين و حق زن بر بدن خويش، مرز ميان «پرولايفها» (طرفدارن حق حيات) با «پرو چويسها» (طرفداران حق انتخاب) را بي پايه اعلام كرد؛ در جريان لشكر كشي امپرياليستها به افغانستان بر تفاوت جنگ عادلانه با ناعادلانه گرد اغتشاش پاشيد. از قوانين ارتجاعي امپرياليستي _ مانند ممنوعيت حجاب در مدارس فرانسه _  تحت عنوان سكولاريسم به دفاع پرداخت و مرز حاكم و محكوم را مخدوش كرد. حمله كماندوهاي ارتش پوتين به مردم چچن را تحت عنوان مقابله قاطع با اسلام گرائي ستود و مرز سلطه گر و تحت سلطه را مخدوش كرد. تحت عنوان «سناريوي سياه و سفيد» و «مدرن و سنتي» (1) مرزي را كه با خون ميان مردم و طبقات ارتجاعي كشيده شده بود ملغي اعلام كرد. دشمناني چون سلطنت طلبان را دوست مردم جا زد و علم اتحاد با آنان را برافراشت. همه اين دلايل كافيست تا دريابيم كه چرا بسياري از نيروهاي سياسي و مترقي نسبت به وضعيت دشوار كنوني كه اين حزب در آن قرار گرفته احساس همدردي نمي كنند.

سرنوشت جريان كمونيسم كارگري درس عبرتي است براي همه. هر خواننده يا ناظر بيطرفي كه اندك آشنائي با ارزشهاي كمونيستي داشته و مباحث مربوط به اين انشعاب را دنبال كرده باشد به عمق انحطاط ايدئولوژيك - سياسي اين حزب در همه زمينه ها پي مي برد. انحطاطي كه پس از ضربه خائنانه به مبارزه انقلابي خلق كرد آغاز شد. انحطاطي كه مشخصه اش به سخره گرفتن هر گونه انقلابي گري، آرمانخواهي و از خودگذشتگي و پايداري در راه منافع پرولتاريا و خلق بود. انحطاطي كه مشخصه اش  اتكاء به عقب افتاده ترين اميال و منافع فردي براي پيشبرد يك خط منفعل و تسليم طلبانه بود. رهبران كمونيسم كارگري تحت عنوان مبارزه با «ناسيوناليسم و پوپوليسم» ميراث و سنتهاي انقلابي يك نسل از كمونيستهاي ايران و دستاوردهاي يك خلق را به باد انتقاد گرفته و بزير كشيدند. عجيب نيست كه امروزه با رهبراني روبروئيم كه بي اصولي و بي پرنسيپي مشخصه اصلي شان است. ذره اي پايبندي به احساسات و ارزشهاي كمونيستي در ميان شان به چشم نمي خورد. تا بدان حد كه برخي از آنها وقيحانه جنگ بر سر قدرت شخصي و «منم منم گفتن» را جزو افتخارات خود مي دانند. (2) براي برخي ديگر مبارزه كارگراني كه پرچم حزب اينان در دستشان نباشد پشيزي ارزش ندارد و به هر تئوري متوسل مي شوند كه مبارزه عادلانه توده ها را بي اهميت نشان دهند. (3)  اين نتيجه اخلاقي ناگزير خط اين حزب است كه به هر قيمتي مي خواست به قدرت سياسي دست يابد و برايش مهم نبوده و نيست كه توده هاي كارگر و زحمتكش چه نقشي در پروسه اين كسب قدرت ايفاء كنند. اصلا از نظر آنان تضادي بين حزب و توده ها موجود نبوده و نيست. ايدئولوژي كمونيستي در منطق سياسي اين حزب وارونه شد. مردم براي اين حزب وسيله اي شدند براي كسب قدرت نه هدف. انگار نه انگار كه يكي از پايه اي ترين مباني ايدئولوژي كمونيستي خدمت به منافع اكثريت مردم جهان است و تمامي اهرمهائي چون حزب و قدرت سياسي ابزاري هستند در رسيدن به جامعه كمونيستي كه در مركز آن بهروزي و خوشبختي توده ها قرار دارد. حزب و قدرت سياسي  هدفي در خود و براي خود نيست. به همين خاطر همواره مسئله ماهيت سياسي طبقاتي حزب و قدرت طرح است. وقتي توده ها در پروسه كسب قدرت سياسي نقشي نداشته باشند و تحت رهبري حزب در جريان سرنگوني دشمنان طبقاتي شان متحول نشده باشند، قدرت بدست آمده تنها بدرد تكيه زدن بر همان مناسبات كهنه و اتحاد با اين يا آن جناح بورژوازي مي خورد.

جاي تاسف است كه اين مسئله جاي چنداني در مناظرات كنوني حزبي كه نام كمونيست را بر خود نهاده ندارد. اختلاف ميان دو جناح چندان بر سر دورنما و استراتژي كسب قدرتي كه منصور حكمت براي اين حزب به ارث گذاشته نيست، بلكه عمدتا بر سر آن است كه با نيروي كمي بيشتر يا كمتر وارد ائتلافات بورژوائي شويم. (4)

هر آنجائي كه نگاه از «پائين» (يعني اتكاء به توده ها) دور شود نگاه به «بالا» جايش را خواهد گرفت. اين منطق گريز ناپذير سياست است. هر آنجائي كه سمتگيري يك حزب نسبت به توده هاي زحمتكش و تحت ستم سست شود به ناگزير سمتگيري با اربابان قدرت و به «جائي رسيدن» از طريق «مانور» و «تاكتيك» و «كودتا»  جايگزينش خواهد شد. و اين محركي خواهد شد براي قاتي كردن مرز بين دوست و دشمن. و اتخاذ پراگماتيسم به جاي ماركسيسم.

براي اين حزب ماركسيسم بدل به جعبه ابزاري شده است كه فقط وقتي براي اين يا آن منفعت لحظه اي فايده اي دارد قابل استفاده است نه به عنوان يك تئوري علمي كه  براي فهم جهان و هدايت مبارزه انقلابي پرولتاريا لازمست و متكي بر اصول و متد روشني است.

بنيانگذار اين حزب ماركسيسم را به «كتاب آشپزي» بدل كرد كه از درونش هر از چندگاهي فرمولهائي براي «پختن» راه حلهاي موفقيت آميز براي مشكلات فوري بيرون مي كشيد. منصور حكمت هر وقت كه منافع روز و لحظه اي ايجاب مي كرد اصول را زير پا مي گذاشت، بقول خودش به «كفر گوئي» مي افتاد و دست به نوآوريهاي قلابي مي زد. ماركسيسم بيش از هر علمي تكامل پذير است چرا كه قصد تغيير جهاني را دارد كه مدام در حال تغيير است. اما اين تكامل نه بر مبناي هوا و هوس اين يا آن فرد بدست مي آيد و نه اتخاذ سياستها و پراتيكهائي كه لحظه اي ترين منافع اين يا آن حزب را بخواهد برآورده كند. ماركسيسم بر مبناي بكار بستن اصول پايه اي اش در پراتيكهاي عظيم انقلابي تكامل يافته و مي يابد نه نفي آن اصول.  نو آوري منصور حكمت ناظر بود بر نفي تكاملات اين علم كه توسط لنين و مائو صورت گرفت. او بارها در طول زندگي سياسي اش اصول را فداي مصلحتهاي سياسي روز كرد و بر جوهره انقلابي و راديكال ماركسيسم خط بطلان كشيد.

براي منصور حكمت هر اقدامي بايستي توسط نتايج فوريش مورد قضاوت قرار مي گرفت نه بوسيله هدف و نتايج درازمدت و بنيانهاي نظري. منصور حكمت هر وقت كه نيازش را حس مي كرد هدف و بنيانهاي نظري حزبش را عوض مي كرد. براي او اثر گذاري حزبش مهم بود. اينكه اين اثر گذاري به چه قيمتي با چه روشهائي و با چه دروغهاي شاخداري حاصل شود برايش مهم نبود. امروز براي اتحاد با سلطنت طلبان مي توان تئوري «مدرن و سنتي» را فرموله كرد. فردا براي جلب رضايت حاكمان جهان مي توان زير شعار «اسرائيل دمكراتيك ترين كشور خاورميانه» و «بنياد گرائي اسلامي خطر عمده جهان است» را امضا  كرد.

براي رهبران اين حزب آنچه كه مفيد است حقيقت دارد. امروزه استفاده از راديو و تلويزيون مفيد است پس پيش به سوي كشف اين «حقيقت» كه قدرت سياسي از آنتن هاي ماهواره اي بيرون مي آيد! پس پيش بسوي گره زدن رهبري «انقلاب» با اين ابزار! پيش بسوي شانس و تصادف و انتظار تقي به توقي خوردن و قدرت را تحويل گرفتن! بي خيال واقعيات سياست و قوانين عيني حاكم بر آن. بي خيال قانون «قدرت سياسي از لوله تفنگ بيرون مي آيد» كه هزاران بار در تاريخ مبارزه طبقاتي ثابت شده است. به اين مي گويند خود را به باد حوادث سپردن و به اين شش ماه و آن شش ماه اميد بستن و حزب را سر پا نگهداشتن. (5) در جهان پر تلاطم  امروز مشكل بتوان جلوي به بن بست رسيدن عملي چنين خيال پردازيهاي گول زننده اي را گرفت.

عدم پايبندي به اصول و ارزشهاي كمونيستي، عدم اتكاء به توده ها و زير پا نهادن مرز بين دوست و دشمن و پراگماتيسم سياسي و زير پا نهادن منافع درازمدت توده ها و انقلاب، مجموعه فاكتورهائيست كه حزب كمونيست كارگري را به چنين سرنوشتي دچار كرده است. سرنوشتي عبرت انگيز.

از همين رو پرداختن به اين انشعاب و دلايل آن از اهميت ايدئولوژيك سياسي خاصي برخوردار است. مقاله زير بر پايه مطالعه اسناد انشعاب اخير اين حزب نگاشته شده و تلاش دارد كه ضمن روشن كردن دلايل واقعي اين انشعاب و بررسي محركهاي سياسي دروني و بيروني آن، از منظر مائوئيستي به برخي از مهمترين مسائل ايدئولوژيك - سياسي كه در اين رابطه طرح گشته بپردازد.

اما قبل از هر چيز لازمست تصويري اوليه از پروسه شكل گيري اين انشعاب ارائه دهيم و به اتهامات بي پايه اي كه رهبران اين حزب بويژه جريان انشعابي به مائوئيستها در زمينه چگونگي برخورد به مبارزه دو خط مي زنند پاسخ دهيم.

 

 

سيري در وقايع

 

با مرگ منصور حكمت اختلافات دروني اين حزب رو به فزوني گذاشت. اختلافاتي كه صف بنديهاي معيني را موجب شد. اولين موضوع مبارزه مسئله ليدري حزب بود. به قول كوروش مدرسي جنگ قدرتي شكل گرفت و مسابقه اي ميان او (كه كانديد آماده يك جناح بود) با حميد تقوائي براه افتاد. براي مدتي كوروش مدرسي به ليدري حزب انتخاب شد. اما پس از اين جنگ قدرت، اختلافات سياسي درون كل كميته مركزي اين حزب آغاز شد. اختلافاتي بر سر برخي شعارها مانند «نافرماني مدني» بروز كرد. شروع اين مباحث تقريبا مصادف شد با خيزشهاي شبانه خرداد ماه سال گذشته. آنچه كه اختلافات درون اين حزب را تشديد كرد ارزيابي هاي متفاوت از اوضاع سياسي ايران بود. جناح تحت رهبري مدرسي معتقد بود كه اوضاع ايران به سمت يك فروپاشي مي رود. جناح تحت رهبري تقوائي معتقد بود كه انقلابي در پيش است. هر يك از جناحها بر اين پايه  نتيجه گيريهاي سياسي مختلفي كردند. مدرسي بر پايه فروپاشي جمهوري اسلامي مي گفت حزب آنها مجبور است مراحلي را براي كسب قدرت از سر بگذراند، كه مشخصه آن دخالتگري از بالا براي تشكيل دولت ائتلافي است. دولتي كه به طرقي چون مجلس موسسان و رفراندوم زمينه را براي گذار مسالمت آميز به سوسياليسم فراهم مي كند. تقوائي مي گفت حزب شان با سوار شدن بر اين موج انقلابي به قدرت خواهد رسيد و فورا سوسياليسم را برقرار مي سازد. اين اختلاف پاي مباحثي چون خصلت حكومت آتي و نهادهاي آن (مانند شورا يا مجلس موسسان) ، ائتلافات سياسي مورد نياز اين حزب و اتكاء به چه قشر و طبقه يا جنبشي را نيز به ميان كشيد.

اما واقعيت اين است كه اين حزب اصلا در موقعيت «انتخاب» هاي متفاوت براي كسب قدرت نبوده و نيست. فشاري كه بر روي هر دو جناح عمل مي كرد اين بود كه خودشان هم مي دانستند طبل تو خالي هستند. و يا بهتر است گفته شود به طبل توخالي بدل شده اند. وقتي حزبي آرمانها و روشهاي انقلابي را كنار مي گذارد طبعا بهترين پايه هاي خود را از دست مي دهد يا آنها را منفعل و سرخورده مي كند. مي ماند عده اي كه تنها در فرم و در ظاهر ميراثي از گذشته را يدك مي كشند ديگر به امر انقلاب دلبستگي ندارند. بدل به عده اي بوروكرات و تكنوكرات منتظر خدمت در دولت آينده (اگر شانسي بدست دهد) مي شوند. درست است كه هواداران اين حزب طبق رهنمودهاي منصور حكمت با «اعتماد به نفس» اعلام مي كردند كه ميليونها نفر مردم ايران بدون اينكه خودشان بدانند طرفدار «حزب كمونيست كارگري» اند، اما تا كي مي توان به چنين نمايشي ادامه داد. براي هميشه كه نمي توان خود را گول زد و با جيب خالي پاي ائتلاف با اين يا آن نيروي بورژوائي رفت. تضاد بين حرف و عمل بالاخره جائي سر باز مي كند، اختلافات رو مي آيد و راه حلهاي متفاوت شكل مي گيرد.

با وجود تشديد اختلافات، مبارزه حول اين مسائل در كميته مركزي حزب محدود ماند و با استعفاي كوروش مدرسي از ليدري حزب سازشي ميان هر دو جناح صورت گرفت تا كنگره چهارم حزب را بتوانند متحدانه و به خوبي و خوشي برگزار كنند. اما پس از كنگره اين اختلافات ابعاد گسترده تري يافت و عمدتا (بويژه از جانب جناح مدرسي) بر سر مسائل تشكيلاتي و سبك كاري متمركز شد. كوروش مدرسي با علم كردن پرچم اينكه ما بايد تبديل به يك حزب سياسي متعارف شويم و تعدد آرا و عقايد درون اين حزب را برسميت بشناسيم، حميد تقوائي را به اتخاذ روشهاي مائوئيستي در اختلافات دروني متهم كرد. جناح مقابل نيز تلاش كرد كنترل خود را بر ارگانهاي تبليغي حزب مانند راديو تلويزيون و ديگر نهادهاي حزبي تثبيت كند. مبارزات خطي تحت الشعاع جدل بر سر روشهاي كاري و تشكيلاتي قرار گرفت. هر حمله اي با يك ضد حمله پاسخ گرفت و اين حزب كاملا فلج شد. مسائل فرعي برجسته شد و عملا صف بندئي شكل گرفت كه لزوما بيان خط و خط كشي بر سر مسائل اساسي سياسي (حتي در چارچوبه خط كلي اين حزب) نبود.  حجم عمده (تقريبا دو سوم ) اسنادي كه تا كنون منتشر شده به اختلافات تشكيلاتي و چگونگي برخورد به حل اين اختلافات اختصاص دارد.

با بركناري سردبير نشريه آزادي زن از مقامش، اختلافات درون اين حزب رو به اوج گذاشت. اين اقدام همانند آخرين پركاهي كمر قاطر را شكاند. عليرغم اين كه فرد بركنار شده نه سر پياز بود و نه ته پياز و كلا خود را مدافع خط تقوائي مي دانست، به خاطر مقام پرستي و مسائل شخصي جانب جناح مقابل را گرفت. فردي قهرمان مبارزات سياسي درون اين حزب شد كه برايش اين يا آن سياست علي السويه بود. پس از آن صف بنديها بيشتر قاتي شد، تناسب قوا ميان دو جناح به هم ريخت و كنترل امور از كف رفت. ديگر رهبران اين حزب حتي قادر نبودند بر سر چگونگي حل اختلافاتشان به تصميم واحد برسند. جناح كوروش مدرسي با پافشاري بر سر مسائل تشكيلاتي و سبك كاري مي خواست با برگزاري پلنوم كمتيه مركزي حميد تقوائي را از ليدري حزب بركنار كند و جناح مقابل با انگشت گذاشتن بر اختلافات سياسي تن به اين كار نداد و با فراخوان كنگره عملا كميته مركزي را منحل اعلان كرد.  امور سريعا به سمت يك انشعاب تكامل يافت و اين در حالي بود كه كادرها و بدنه اين حزب عمق اين اختلافات سياسي را درك نمي كردند و صف بنديها حول مسائل ايدئولوژيك _ سياسي اساسي شكل نگرفته بود.

البته اين تصويري شسته رفته و آبرومندانه از پروسه اين انشعاب است. اينكه هر يك از جناحها به چه روشها و بي پرنسيپي ها و باندبازي هائي براي مقابله با يكديگر دست يازيدند و چه برخوردهاي غير سياسي با يكديگر داشته اند شايد براي ناظر بيروني از اهميت چنداني برخوردار نباشد. طبق معمول انشعاباتي كه جريان كمونيسم كارگري تا كنون از سر گذارنده، طرفين انشعاب ضمن وفاداري به مباني پايه اي اين حزب، از توضيح دلايل و محركهاي واقعي و خطي اين انشعابات عاجزند و فقط پس از گذشت ايام و  با جهت گيريهاي سياسي بعدي است كه تا حدي دلايل واقعي و ابعاد سياسي اين انشعابات روشن مي گردد.

شايد كسي كه از دور قضاوت مي كند تفاوت چنداني بين مباحث طرفين در چارچوبه خط، برنامه و استراتژي پايه اي اين حزب احساس نكند و تفاوتها جزئي به نظر برسند. براي همين بايد اين قبيل اختلافات را در متن اوضاع سياسي مشخص و پراتيكهائي كه اين حزب درگير آن بوده و ناكامي هاي مشخص سياسي اين حزب قرار داد تا ابعاد واقعي ايدئولوژيك - سياسي اين انشعاب را دريافت.

جاي تاسف است كه براي جرياني كه نام كمونيسم را يدك مي كشد اختلافاتي چون ارزيابي از اشغال امپرياليستي افغانستان و عراق و مسائل مهمي از اين دست كه مرز بين انقلاب و ضد انقلاب را در جهان امروز تعيين مي كند، حائز اهميت نيست. يا مهمترين سئوال روز پيش پاي كمونيستهاي جهان مبني بر اينكه سوسياليسم و مختصات جامعه آينده چيست، اهميت چنداني ندارد و مبناي صف بندي هاي اساسي قرار نمي گيرد و حول مسائل كم اهميت تر است كه گرايشات مختلف شكل مي گيرد. براي ارزيابي واقعي از مضمون اين انشعاب بايد كلماتي چون حزبيت پرولتري، انقلاب كارگري و سوسياليسم را كه در جريان اين مباحث مدام طرح مي شود به حساب نياورد تا تمايلات سياسي گوناگون در اين جريان را بهتر دريافت.

 

چرا اول از همه به مائوئيستها حمله مي كنند؟

 

 كوروش مدرسي مدام جناح مخالف خود را به اتخاذ روشهاي مائوئيستي متهم مي كند. منظور روشهائي است كه مائو در جريان انقلاب فرهنگي عليه رويزيونيستهاي درون حزب كمونيست چين بكار برد. ما در جاي مناسب به دلايل سياسي اين اتهام عليه جناح مخالف خواهيم پرداخت. اما قبل از هر چيز لازمست گفته شود كه اين دعوا هيچ ربطي به مائوئيسم و روشهاي مائوئيستي در پيشبرد مبارزات سياسي درون يك حزب ندارد. اما قابل فكر است كه چرا امثال كوروش مدرسي دوباره ياد مبارزه عليه مائوئيسم افتاده اند. و جالب اينجاست كه اين مبارزه زماني آغاز شده كه ارتش خلق نپال تحت رهبري حزب كمونيست نپال (مائوئيست) پايتخت اين كشور را به محاصره در آورده و هر آن احتمال آن هست كه قدرت سراسري را در اين كشور به كف آورد. اين پيشرفت مهم مائوئيستها تيشه به ريشه تئوريهاي قلابي «حزب و جامعه»، «حزب وشخصيت» و «حزب و قدرت سياسي» اين جريان زده است. نمونه نپال، نمونه برجسته اي است از اينكه كمونيستها _ بويژه در كشورهاي تحت سلطه _ چگونه مي توانند واقعا كمونيسم را توده اي كنند و با چه ابزار و طرقي مي توانند واقعا به كسب قدرت سياسي نزديك شوند. هيچ كمونيستي نمي تواند نسبت به اين تجربه انقلابي معاصر بي تفاوت باقي بماند. عكس العملهاي امثال كوروش مدرسي بخشي از تدارك براي خنثي كردن اين راه واقعي و عملي بقدرت رسيدن كمونيستها است. يعني كسب قدرت سياسي از طريق سازمان دادن جنگ خلق و اتكاء به نيروي لايزال توده ها.

امثال كوروش مدرسي و ايرج فرزاد كه صحبت از روشهاي انقلاب فرهنگي مي كنند، نه در گذشته اين انقلاب را فهميده اند نه امروز، و البته چندان هم اهميتي ندارد كه در آينده قادر به فهم آن گردند يا نه! آنان حتي در حد يك ژورناليست جدي در اين رابطه  از خود تعهد نشان نداده اند كه  شناختي اوليه از اين انقلاب كسب كنند. با كوته بيني ناسيوناليستي و تفرعن خرده بورژوائي مختص روشنفكران جهان سومي نمي توان به پراتيكهاي عظيم انقلابي حتي نزديك شد، چه رسد به درس گرفتن از آنها.

انقلاب فرهنگي در چين بخشي از يك موج انقلابي بزرگ در سراسر جهان در دهه شصت ميلادي بود، كه به نوبه خود تاثيرات عظيمي بر جنبشهاي انقلابي در سراسر جهان داشت. اين انقلاب بيان شورش جوانان و طبقه كارگر چين عليه بخشهائي از حزب كمونيست چين بود كه به اربابان جديد جامعه بدل شده بودند. خنده دار است آقاي مدرسي مي خواهد از يكسو به مردم بباوراند كه دعواي باند چند نفره اش با تقوائي بر سر ليدري حزب انعكاسي از يك اختلاف بزرگتر بر سر «جنبش اجتماعي كمونيسم كارگري» است، اما انقلابي كه صدها ميليون نفر را به حركت در آورد، دنيا را به لرزه در آورد، ربطي به اهداف طبقاتي اجتماعي متفاوت نداشته است.(6)

انقلاب فرهنگي اساسا بيان مبارزه بين دو طبقه، دو هدف و دو راه كاملا متضاد بود. اين كه چگونه با توجه به عقب گرد شوروي سوسياليستي مي توان جامعه سوسياليستي را حفظ كرد و مانع از احياء سرمايه داري شد. اختلاف بين دو مشي، اختلاف بين اين شخص يا آن شخص بر سر قدرت فردي نبود. مسئله بر سر قدرت سياسي يك طبقه و جهت گيري جامعه سوسياليستي و ادامه انقلاب تحت ديكتاتوري پرولتاريا بود. اختلاف بين دو مشي كاملا ربط داشت به اينكه آيا طبقه كارگر بايد حق بورژوائي در جامعه سوسياليستي را محدود كند، از فاصله كار يدي با كار فكري بكاهد، شكاف بين شهر و روستا و نابرابري ميان زن و مرد را محدود كند يا اجازه دهد اين قبيل شكافها و نابرابريها و امتيازات طبقاتي و جنسي آنقدر افزايش يابد تا دوباره جامعه سرمايه داري احيا شود.

تنزل دادن انقلاب فرهنگي به كلاه بوقي بر سر اين يا آن رويزيونيست گذاشتن نه تنها همسوئي با كارزار ضد كمونيستي بورژوازي بين المللي، بلكه نشانه سمتگيري طبقاتي مشخصي نيز است. امثال كوروش مدرسي و ايرج فرزاد پس از گذشت نزديك به چهل سال ناراحت هستند كه امتيازات بورژوائي رهروان سرمايه داري در چين انقلابي زمان مائوتسه دون محدود شد.

اين دلسوزي نشان از سمت گيري طبقاتي معيني است كه در قالب رجوع به يك تجربه تاريخي مشخص بيان مي شود. زمانيكه رهبري يك حزب از يك تجربه تاريخي براي تبيين اختلافات خود سود مي جويد وظيفه فعالين آن حزب است كه بروند و از آن تجربه شناخت دست اول و مستقيم كسب كنند. اين محكي است براي تشخيص افراد جدي و انقلابي از افراد غير جدي و غير انقلابي.

 

مبارزه دو خط مائوئيستي و شيوه كمونيسم كارگري

 

در جريان انقلاب فرهنگي درك كمونيستهاي جهان از مبارزه دو خط و شيوه هاي پيشبرد آن در حزب انقلابي تكامل يافت. اگر چه مائو حتي در دوران قبل از كسب قدرت سياسي درك ديالكتيكي تري از خصلت مبارزات درون حزبي نسبت به استالين و ديگر رهبران كمينترن داشت (امري كه بروشني در مقالات مائوتسه دون در دهه سي ميلادي منعكس است) اما در جريان پراتيك عظيم انقلاب فرهنگي بود كه اين تئوري فرموله شد. زمان و مبارزه ب