گزارش دومين پلنوم كميته مركزي حزب كمونيست ايران (م ل م)

در تحليل از اوضاع سياسي جاري

 

از حقيقت، ارگان حزب كمونيست ايران (م ل م)، شماره 8، بهمن 1381 – www.sarbedaran.org

 

نوشته زير بخشي از گزارش دومين پلنوم كميته مركزي حزب كمونيست ايران (م ل م) در تحليل از اوضاع سياسي جاري ايران است كه براي درج در نشريه حقيقت تنظيم شده است.

 

طي يكساله اخير تغييرات مهمي در اوضاع سياسي جهان و ايران رخ داده است.

 مهمترين مولفه اوضاع جديد تغييراتي است كه در مقياس جهاني پس از واقعه 11 سپتامبر صورت گرفته است. طرحها و سياستهاي جديد امپرياليسم آمريكا كه پاسخي است به حدت يابي تضادهاي جهان معاصر و بطور مشخص عمده شدن تضاد ميان خلقهاي ستمديده با امپرياليسم، محرك اوضاع جديد در سطح ملي و بين المللي است.

تغيير مهم ديگر در عرصه ملي به بن بست رسيدن و شكست پروژه دوم خرداد است. اين پروژه سياسي _ امنيتي نتوانست به اهدافي كه مي خواست دست يابد. كليه جناحهاي حكومتي در پي چاره جوئي هاي جديد براي برون رفت از بحران كنوني حكومتند.

تحول ديگر جريان يابي موج جديدي از مبارزات توده اي است. اين مبارزات روحيات ضد رژيمي نويني را نمايندگي مي كند و عليرغم ترفندهاي جناح دوم خرداد مي رود كه كاملا از مهار و كنترل آنها خارج شود.

 

روندهائي كه تحولات كنوني جامعه ايران را شكل مي دهند عبارتند از:

 اوج گيري مبارزات مردم عليه رژيم، حدت يابي تضادهاي درون مرتجعين، اوضاع جديد جهاني و منطقه اي و تداخل آن با روندهاي اول و دوم و تغييراتي كه آمريكا در ارتباط با ايران خواهان آنست. در واقع اوضاع جهاني عاملي تعيين كننده در شكل دادن به اوضاع سياسي كشور است.

اوج گيري مبارزات مردم، تضادهاي درون مرتجعين را حادتر مي كند و موجب مي شود كه امپرياليسم آمريكا مواضع آشكاري عليه حكام اسلامي بگيرد. زيرا برخلاف بيست و چند سال گذشته آمريكا ديگر اين رژيم را براي برقراري ثبات مورد نياز خود مطلوب نمي داند. تقابل و تداخل سه نيروي اصلي يعني مردم و جمهوري اسلامي و امپرياليسم آمريكا و نقاط قوت و ضعف هر يك تحولات كنوني جامعه را رقم مي زند.

 

يكي از تبعات واقعه 11 سپتامبر لشكركشي آمريكا به منطقه و تهديد ايران است.

 اين سياست تاثيرات مهمي بر شكنندگي و متزلزل تر شدن هيئت حاكمه ايران گذاشته است. اين سياست بر تضادهاي درون هيئت حاكمه افزوده است. و از سوي ديگر به فعال شدن جريانات سياسي طرفدار آمريكا و پايه اجتماعي آنها كمك تعيين كننده اي كرده است. تحت تاثير جو بين المللي كنوني تغييرات مهمي در صف بنديهاي سياسي درون حكومت در حال شكل گيري است. از زماني كه آمريكا دولت ايران را در ليست دولتهاي شرور قرار داد كليد اتحادها و انشعابات جديد درون هيئت حاكمه زده شد. امروز مسئله مركزي مرافعه درون حكومت اين است كه چه كسي به بهاي قرباني كردن ديگري بهتر مي تواند نوكر وفاداري باشد و خود را با طرحهاي امپرياليسم آمريكا هماهنگ كند.

دخالت مستقيم و آشكار آمريكا در صحنه سياست ايران اساسا به خاطر آنست كه حكومت كنوني (يعني رژيم اسلامي) ديگر قادر به مهار و كنترل اهالي و حفظ ساختار دولت نيست. اقدامات آمريكا علاوه بر نيازهاي مشخصش در حفظ سلطه بين المللي ناظر بر جلوگيري از فروپاشي ساختار دولت ارتجاعي در ايران است.

اينكه دخالت مستقيم آمريكا در صحنه سياست داخلي ايران چه اشكالي به خود بگيرد چندان مشخص نيست. هر چند كه نبايد احتمال دخالت نظاميش را ناديده انگاشت. اينكه آمريكا چه تلاشهائي را براي شكل دادن به اوضاع دلخواه خود انجام دهد يا بتواند انجام دهد به ميزان زيادي به چگونگي پيشبرد نقشه هايش در مورد عراق بستگي خواهد داشت. اگر آمريكا بتواند تجاوز امپرياليستيش به عراق را عمدتا موفقيت آميز پيش ببرد مسلما مناسبات درون حكومت ايران اينگونه باقي نمي ماند. با وجود اين نبايد محدوديت هايي كه آمريكا تاكنون با آن روبرو شده را از نظر دور داشت. سرعت تحولات و نيازها و اولويتهاي آمريكا براي اجراي ”پرده دوم” نظم نوين جهاني اجازه نمي دهد كه امپرياليسم آمريكا بتواند اوضاع را كاملا كنترل شده پيش ببرد.

سياستهاي آمريكا از يكسو موجب تضعيف رژيم بطور كل شده و از سوي ديگر نه تنها نيروهاي سياسي طرفدار غرب و پايه اجتماعي آنان را فعال و تقويت كرده بلكه حتي در ميان بخشهايي از قشرهاي خلقي گرايش طرفداري از آمريكا را دامن زده است. امپرياليسم آمريكا به روي ضعف ذهنيت ضد امپرياليستي مردم حساب باز كرده و از همين رو مي خواهد خود را بصورت منجي مردم نشان دهد و با برخي حك و اصلاحات در جمهوري اسلامي به مردم بقبولاند كه تغيير مهمي در اوضاع صورت گرفته است. اما با حدت يابي تضاد ميان خلقهاي جهان با امپرياليسم به لحاظ عيني مشكل است كه در ميان مدت و درازمدت چهره منجي را بتواند حفظ كند. (1)

 

سياستهاي جديد آمريكا و شكست پروژه دوم خرداد موجب افزايش بحران حكومتي در ايران گشته است.

 تارهاي مناسبات ميان مردم با حكومت از يكسو و ميان جناح هاي مختلف حاكم از سوي ديگر تا بدان حد كشيده شده كه هر حركت حساب نشده و غير قابل پيش بيني و حتي تصادفي موجب بروز بحرانهاي حاد سياسي در سراسر كشور مي شود. صدور حكم اعدام آقاجري و پيامدهايش يكي از آخرين نمونه هاي اين امر بود.

هيئت حاكمه از دو سو تحت فشار است: از يكسو فشارهاي آمريكا كه بطور كلي صف بنديها و ائتلافات طبقاتي سابق را بر هم زده است. بخشهايي از دوم خردادي ها پرچم دفاع از آمريكا را در دست گرفته اند و مي خواهند به آمريكا بقبولانند كه قادر به مهار و كنترل اوضاع هستند. بخشهاي ديگر هيئت حاكمه نيز تحت عنوان اينكه تنها آنها مي توانند نظم آهنين دلخواه آمريكا در ايران و منطقه را برقرار كنند به تلاشهاي آشكار و پنهان براي همسوئي با آمريكا دست زده اند.

از سوي ديگر فشار وارده از طرف مبارزات توده اي هر روز كه مي گذرد بيش از پيش هر دو جناح حكومتي را زير ضرب مي برد. ناتواني دوم خرداديها در كنترل و مهار جنبشهاي توده اي به يكي از نقاط ضعف جدي اين جناح و كل حكومت بدل گشته است.

كماكان يك تاكتيك رژيم و مشخصا جناح دوم خرداد ساختن بديل هاي تقلبي است. زنداني سياسي تقلبي. مبارز و رهبر تقلبي و غيره. اين از جمله طرحهاي امنيتي رژيم از پس از دوم خرداد بوده و هست. خط عمومي هيئت حاكمه اينست كه بايد خودشان در راس جنبشهاي توده اي قرار بگيرند تا هر كاري كه خواستند با آن بكنند. رژيم در اين زمينه از توانائي هاي خود (ارگانهاي قدرت و رسانه هاي گروهي) سود مي جويد.

اما مناسبات ميان حكومت و مردم به جائي رسيده كه دادن هر امتيازي از سوي حكومت به مردم ديگر دير است و هر عقب نشيني حكومت در مقابل اعتراضات توده اي بر اشتهاي سياسي مردم مي افزايد.

 

مهمترين نكته در مورد موقعيت رژيم اينست كه ذخاير سياسي رژيم به انتها رسيده است.

 اتخاذ روشهاي سركوبگرانه آشكار (كه هر دو جناح هم مي توانند بر سر آن به توافق دست يابند) همانند اشكالي از حالت فوق العاده، حكومت نظامي و يا كودتا مي تواند دراوضاع و احوال كنوني كاملا به ضد خود تبديل شود. هم مشروعيت براي دخالتهاي آشكار آمريكا فراهم كند و هم توده ها را بيش از پيش به ميدان آورد.

 

مبارزات توده اي عليرغم افت و خيزهاي معين گسترش يافته است.

 شتاب و عمق هر يك از جنبشهاي توده اي ناموزون است. برخي سياسي اند و برخي صنفي. برخي مانند جنبشهاي كارگري و دهقاني در مقابل تعرض به سطح معيشت كارگران و يا باز پس گيري زمينهاي مصادره شده خصلت دفاعي دارند. برخي ديگر به صورت تك جوشهاي خشونت بار آشكارا خصلت تعرضي دارند. برخي مانند جنبش دانشجوئي با يك جرقه به راه مي افتد و برخي ديگر مانند جنبش زنان و جنبش ملل ستمديده حول مسائل پايه اي نسبتا به شكل دائمي تري جريان دارد. اما مهمترين مساله اينست كه كليه اين جنبشها تحت تاثير جنبش و جو عمومي سياسي ضد رژيمي قرار گرفته و به اين باور عمومي رسيده اند كه “رژيم جمهوري اسلامي رفتني است.”

مهمترين نقطه ضعف جنبش عمومي مردم فقدان بديل بالفعل انقلابي است. اين نقطه ضعف بزرگترين ذخيره براي رژيم محسوب مي شود. ذخيره اي كه مي تواند به امپرياليستها و طبقات ارتجاعي اجازه دهد كه با بديل هاي قلابي مبارزات مردم را به كژراهه بكشانند و بالاخره سركوب كنند. همانطور كه يك شكل از آن را در سال 57 پيش بردند. از همين رو مهمترين وظيفه سياسي و مبارزاتي ما در دوره پيشاروي اينست كه مرتبا آگاهي توده هاي مبارز را كه در ميدانهاي مختلف مبارزه حضور مي يابند و چشمشان به زندگي سياسي باز شده و يا دارد باز مي شود نسبت به بديل هاي قلابي بالا ببريم. آنان را با ماهيت طبقاتي تمامي برنامه ها و پرچمهاي سياسي آشنا كنيم. آنان را در ارتباط با «مسئله قدرت سياسي و اينكه بدون آن همه چيز توهم است» و «قدرت از لوله تفنگ بيرون مي آيد» آگاه كنيم و براي بسيج و متشكل كردن پيشروترين آنان با تمام قوا بكوشيم. ما بايد بدانيم كه بدون آغاز جنگ خلق نمي توانيم در مقابل بديل هاي قلابي بديل واقعي مردم را بسازيم. و همچنين بايد بدانيم كه بدون آنكه در مبارزات امروز دخالتگري كنيم و خطمان را به ميان توده هاي مبارز ببريم نخواهيم توانست جنگ خلق را آغاز كنيم.

 

مشخصه اصلي اوضاع كنوني اينست كه رژيم جمهوري اسلامي ديگر نمي تواند اينگونه باقي بماند. ذخاير اين فرم حكومتي _ يعني حكومت مذهبي _ به انتها رسيده است. به اين معنا «رژيم جمهوري اسلامي رفتني است.» اما به پايان رسيدن ذخاير اين رژيم به معناي به انتها رسيدن ذخاير طبقات ارتجاعي بطور كل نيست.

 تا زماني كه يك مبارزه انقلابي جريان نداشته باشد مرتجعين سرنگون نشده بلكه فقط رنگ عوض مي كنند. پس «رفتني» بودن جمهوري اسلامي به معناي آن نيست كه طبقات حاكمه ذخايري براي حل بحران حاكميت و ادامه ديكتاتوري طبقاتي خود ندارند. فاكتور دخالت امپرياليسم آمريكا در اوضاع كنوني و ضعف بديل كمونيستي و انقلابي (چه در سطح ايران چه در سطح منطقه) ذخايري براي طبقات استثمارگر است.

اينكه رفتن جمهوري اسلامي چه شكلي به خود بگيرد از قبل تعيين شده نيست. تمامي مرتجعين و امپرياليستها مي دانند كه بدون تغييرات جدي نمي توانند انرژي انقلابي توده ها را مهار كنند و استمرار حاكميت طبقات سرمايه دار و زميندار را تضمين كنند. امپرياليسم آمريكا تمايل دارد اوضاع ايران از طريق يك «انقلاب مخملي» (از نوعي كه در اروپاي شرقي صورت گرفت) تغيير كند و ساختار دولتي هر چه كمتر ضربه بخورد. زيرا بي ثبات شدن دولت ارتجاعي در ايران موجب آشوب در اين منطقه استراتژيكي مهم كه براي سلطه آمريكا بر جهان كليدي است مي شود و آمريكا آن را به نفع خود نمي داند. اما محركهاي اوضاع كنوني جهان _ بطور مشخص اوج گيري مبارزات و مقاومت توده هاي مردم در سراسر جهان و بخصوص در كشورهاي تحت سلطه _ و همچنين رشد رقابت ميان آمريكا و ديگر امپرياليستها مي تواند آمريكا را وادار به اعمالي كند كه موجب تعميق بحران سياسي در كشورهاي مختلف منجمله ايران و براه افتادن روندهاي غير قابل كنترل شود.

در رابطه با ايران، امپرياليسم آمريكا تلاش خواهد كرد كه با دخالتگري هر چه بيشتر از درون بحران سياسي موجود نظمي را كه دلخواه اوست بيرون آورد. اين دخالتگري آمريكا مي تواند حتي به شكل تجاوز نظامي مستقيم يا حمايت از كودتاي نظامي جناحي از سپاه و ارتش تحت عنوان حفظ نظم و آرامش و غيره باشد. تجربه مبارزه طبقاتي در دوره اخير نشان داد كه چگونه امپرياليسم آمريكا از روشهاي گوناگون براي تعويض رژيمها سود جسته است. از همين رو افشاي ماهيت طرحهاي آمريكا در ميان مردم از اهميت فوق العاده اي برخوردار است. بخشهائي از توده هاي مردم همانطور كه از سر استيصال و ياس به مذهب روي مي آورند مي توانند از سر ياس و نوميدي براي آمريكا هورا بكشند كه بيايد به اصطلاح حساب آخوندها را برسد.

طرحهاي كنترل بحران طبقات ارتجاعي و امپرياليستها و محتمل ترين روندهاي سياسي هر چه باشد موضوع قدرت سياسي است كه بيش از پيش با قدرتمندي هر چه تمامتر در جامعه طرح مي شود و چگونگي برخورد به اين مسئله يعني چگونگي كسب قدرت سياسي در دستور كار نيروهاي طبقاتي مختلف قرار مي گيرد.

 

«جمهوري اسلامي رفتني است» اما سئوال اساسي چگونه رفتن است.

همين است كه براي ما اهميت بسيار دارد.... تبليغ صرف اينكه «اين رژيم به هر حال رفتني است» در ميان مردم حال و هواي انفعالي بوجود مي آورد. بخشهاي پيشرو جامعه كه مي خواهند كاري انجام دهند به اين مساله حساسيت خواهند داشت. آنها مي خواهند بدانند حول چه نقشه عملي براي سرنگوني انقلابي جمهوري اسلامي متحد شوند. امروزه پاسخگوئي به اين سئوال مشخص است كه موجب ارتقاي آگاهي مردم نسبت به مسائل بنيادين انقلاب مي شود.

زماني كه سئوال چگونه رفتن رژيم طرح مي شود ما با مساله بديل سياسي هم روبرو خواهيم شد. حزب انقلابي در چنين شرايطي نبايد مساله بديل انقلابي و چگونگي شكل گيري آن را مسكوت گذارد. زماني كه مساله قدرت سياسي به موضوع مركزي جامعه تبديل مي شود بايد روشن تر از هميشه به توده ها بگوييم كه چه بايد كرد. اين هم در بعد بديل سياسي مطرح است هم پيش گذاشتن نقشه هاي سياسي _ عملي مشخص. واضح است كه توان كلي يك حزب در اينكه يك سياست را چگونه پياده كند تاثير بلاواسطه دارد اما ايفا كردن نقش پيشرو در درجه اول در تشخيص ضرورت هاي سياسي و روشن كردن وظايف مبرم است. امري كه بدون آن يك حزب نمي تواند در صحنه عمل توانائي ها و آمادگيهاي لازمه را كسب كند.

مساله اينست كه ما در چنين مقاطع حساس تاريخي بايد به نسبت توانمان حداكثر آنچه را كه مي خواهيم از دل اوضاع بيرون بياوريم جلو بگذاريم و توده ها را حول آن بسيج كنيم. مشخصا ما مي خواهيم از درون اين وقايع مصالح براي آغاز جنگمان را فراهم كنيم و جنگمان را آغاز كنيم. يعني به هر صورت بايد موضع كسب قدرت سياسي را جلو گذاشت. توده ها را بر پايه آن بسيج كرد. وگرنه توده پيشرو را نمي توان بسيج كرد و سطح آگاهي و مبارزات مردم نيز ارتقا نمي يابد.

تجارب منفي خط 3 در دوران انقلاب 57 قابل توجه است. آن زمان سازمانهاي جريان خط سه  عليرغم فعاليتهاي گسترده و فداكاريهاي عظيم نمي دانستند كه از دل آن اوضاع چه چيزي مي خواهند بيرون كشند. اگر كمونيستهاي انقلابي در آن دوره بر سر اهداف استراتژيك و مساله كسب قدرت سياسي ديد روشني داشتند و آماج مشخص سياسي نظامي جلوي روي خود قرار مي دادند مسلما دستاوردهايشان بطور كيفي متفاوت بود و در موقعيت بهتري در فرداي سرنگوني رژيم شاه قرار مي گرفتند....

 

دست و پنجه نرم كردن با اين اوضاع نيازمند طراحي برنامه هاي خاص سياسي و عملي است.

 امروزه كليه نيروهاي طبقاتي در حال جلو گذاشتن برنامه هاي خاص تاكتيكي هستند. تلاش دارند ائتلافات سياسي و اتحادهاي طبقاتي مطلوب خويش را جلو گذارند. بدون شك طبقه كارگر و حزبش هم نيازمند برنامه سياسي خاص خود مي باشد....

با تعميق مبارزات توده اي مسائل مربوط به بديل هاي حكومتي به ميان خواهد آمد. در اين زمينه نيز بايد دخالتگر بود. مساله قدرت سياسي و بديل آن اهميت بسياري دارد. از لحاظ سياسي طرح مسئله «چه نوع جمهوري» در بين مردم و دامن زدن به بحث حول آن مهم است. اوضاع به هر شكل كه تكامل يابد. به همان  درجه كه خطمان را فراگير مي كنيم در موقعيت بهتري براي انجام وظايف اصلي مان قرار خواهيم گرفت. مضمون كار سياسي در بين توده ها بايد به گونه اي باشد كه كمك كند به اينكه وقتي جمهوري هائي از نوع جمهوري «كرزاي» و «گنجي» سر كار آمد توده ها _ بويژه پيشروان _ پيشاپيش بتوانند بگويند كه اين جمهوري، جمهوري ما نيست. پس بايد به تلاشهاي سياسي دست زد و نگذاشت وضعيتي ايجاد شود كه رژيم آتي بتواند يك دور ركود و رخوت سياسي و صبر و انتظار را در بين مردم دامن بزند. از همين رو دخالتگري در مباحث روز چون «چه جمهوري اي»، «چه بديلي» از اهميت زيادي برخوردار است.

... در پرتو تحولات شتاب آلود كنوني و در پرتو چگونه رفتن جمهوري اسلامي بايد به وظايف عملي خود نگاه كنيم و تلاش كنيم جمهوري اسلامي به گونه اي سرنگون شود كه راهگشا و تسريع كننده مبارزات رهائيبخش پرولتاريا و خلق باشد. هر چه بيشتر خط و حضور و نفوذ حزب در ميان توده ها را گسترش يابد در دور آتي در موقعيت بهتري قرار خواهد داشت. حزب بايد به آن حد از نفوذ ايدئولوژيك سياسي و پايه ها و پيوندهاي لازم دست يابد كه بتواند كار اصليش يعني جنگ خلق را آغاز كند.

 

پاييز 1381

 

1 )  در اين زمينه به سرمقاله حقيقت شماره 5 رجوع كنيد.

 

 

www.sarbedaran.org