فرصت ها و مصاف ها
پرسش و پاسخ درباره اوضاع كنوني و وظايف ما
از حقيقت
دوره دوم، شماره 29، اسفند 1377 – www.sarbedaran.org
سئوال: همه مي گويند كه جامعه آبستن تحولات سياسي
مهمي است. خيلي از نيروهاي سياسي انتظار بهم ريختن اوضاع، و حتي شرايطي شبيه به
انقلاب 1357 را مي كشند. اما مختصات اوضاع كنوني واقعا چيست؟ چه چيزهائي تغيير
كرده، يا دارد تغيير مي كند، و چرا؟
جواب: جامعه از پايين تا بالا درگير يك بحران
سياسي است. اين بحران از يك طرف دارد مردم را هر چه وسيعتر و سريعتر به عرصه
مقاومت و مبارزه سياسي مي كشاند؛ و از طرف ديگر هيئت حاكمه را بيشتر از گذشته شقه
شقه مي كند و به جان هم مي اندازد. ممكن است بگويند كه اينكه چيز جديدي نيست: توده
ها هميشه مقاومت و مبارزه كرده اند؛ و رژيم هم هميشه درگير تضاد و تفرقه و رقابت
دروني بوده است. اما نكته اينجاست كه از دوره جنبش عمومي 60 ـ 1359 تا به حال،
هيچوقت موضوع قدرت سياسي مثل امروز وسط نيامده و رژيم زير سئوال نرفته است. امروز
يك سئوال عاجل در مقابل هيئت حاكمه قرار گرفته: چطور مي شود جلوي افتادن جمهوري
اسلامي را گرفت؟ دعوا و درگيري دروني اينها، امروز عمدتا بر سر جوابهاي مختلفي است
كه به اين سئوال مي دهند. قضيه دوم خرداد و علم شدن خاتمي، پاسخي به همين سئوال
است؛ و همينطور شل كن سفت كن هاي وزارت ارشاد در مورد "آزادي مطبوعات"؛
براه انداختن اوباش "انصار حزب الله"؛ قتل روشنفكران مترقي و رهبران
سياسي؛ و بالاخره اعتراف نامه وزارت اطلاعات و پيامدهاي آن كه هنوز ادامه دارد.
سئوال: اما اين كارها خيلي متناقض هستند؛ و بنظر
مي آيد كه حتي يكديگر را خنثي مي كنند. پس چطور مي توانند در خدمت يك هدف واحد،
يعني حفظ جمهوري اسلامي باشند؟
جواب: درست است. اين تدابير بخشا متناقضند و به
همين خاطر، به اختلافات و درگيريهاي درون هيئت حاكمه دامن مي زنند. براي مثال، بين
قتل هاي سياسي اخير و سياست "آشتي ملي" كه خاتمي تبليغ مي كند، تناقض
وجود دارد. رسالت خاتمي چيست؟ خاتمي آمده تا شعار "حكومت قانون"،
"امنيت" و "جامعه مدني" را جلو بگذارد؛ آمده تا بخشي از مردم
و نيروهاي مخالف رژيم را با وعده يا با دادن امتيازات محدود جلب كند؛ و با اين
كارها جمهوري اسلامي را از انفراد خارج كند يا به قول خودش نظام را حفظ كند. اما
جناح رقيب معتقد است كه چنين تدابيري، ضعف حكومت را آشكار مي كند، و مردم و
نيروهاي مخالف "پر رو" مي شوند؛ اشتهاي سياسي شان تحريك مي شود و جرات
بيشتري پيدا مي كنند. اينها معتقدند كه اين جور مانورها باعث ميشود موج بزرگي از
پايين راه بيفتد و كنترل اوضاع از دست برود؛ طوري كه ديگر "نه از تاك، نشان
ماند و نه از تاك نشان." بر مبناي همين تحليل بود كه اين بخش جمهوري اسلامي،
جوخه هاي ترور را براه انداخت. هدف و نيت اصلي اينها، مرعوب كردن توده هاي مردم و
سركوب مخالفان سياسي بود تا كل نظام حفظ بشود. البته اين كار به پروژه "آشتي
ملي" هم ضربه مي زد.
اما اين كارهاي متناقض، در چارچوب منافع يك نظام
و دولت ارتجاعي واحد، مكمل يكديگرند. اين بحث را بايد درست فهميد؛ وگرنه ممكنست
دچار ساده انديشي و يكجانبه نگري شويم؛ يعني همه چيز را نتيجه زد و بندهاي پشت
پرده و توطئه هاي از پيش طراحي شده توسط هر دو جناح بدانيم. واقعيت اينست كه
جمهوري اسلامي بمثابه يك كليت، براي ادامه حياتش هم به چماق نياز دارد و هم
شيريني. جمهوري اسلامي چتري است كه زير آن، نيروهاي ارتجاعي مختلف عليه اقشار و
طبقات خلق متحد شده اند. تكيه اساسي كل هيئت حاكمه ـ جناح خاتمي باشد يا خامنه اي
يا رفسنجاني ـ اساسا بر چماق است. اين رژيم به ارتش و سپاه و بسيج و دستگاه امنيتي
و دادگاه و زندان و شكنجه گاه، نياز حياتي دارد. خاتمي و خامنه اي و رفسنجاني وقتي
پاي تقدير از خدمات وزارت اطلاعات و تاكيد بر ضرورت تقويت اين دستگاه جنايتكار وسط
مي آيد، همزبان مي شوند. وقتي كه خاتمي به عزاي لاجوردي جلاد نشست،
"تاكتيك" نمي زد. او داشت نياز حياتي هيئت حاكمه به چماق سركوب را بازگو
مي كرد. از طرف ديگر، منافع كل رژيم حكم مي كند كه نه فقط از چماق كه از
"شيريني" هم استفاده شود. البته منظور از "شيريني" در جمهوري
اسلامي، امتيازات پايدار نيست؛ بلكه عمدتا وعده هاي عوامفريبانه و لحن ملايم تر
است. براي مثال، امتيازاتي كه اخيرا رژيم در زمينه فعاليت مطبوعاتي و فرهنگي به
برخي از "غير خودي ها" داده، موقتي و محدود بوده و دائما مورد تهديد و
تعرض قرار گرفته است. حكم تعطيل دائم مجله "آدينه"، يكي از آخرين نمونه
ها است. و اينجور شل كن، سفت كن ها به اشكال مختلف ادامه خواهد يافت.
سئوال: نياز همه جناح هاي جمهوري اسلامي به چماق
سركوب، روشن است. ولي چطور مي توان گفت كه هر دو طرف نياز به سياست
"شيريني" را هم مي بينند؟ مگر اين سياست يكي از موارد اختلاف دروني رژيم
نيست؟
جواب: اختلاف بر سر نفس اين سياست نيست. اختلاف
بر سر نوع وعده ها و دامنه تغييراتي است كه مي خواهند بدهند؛ و اينكه به چه طيفي
بايد امتياز داده شود. به مسئله انتخابات و حزب بازي و امثالهم كه ظاهرا ائتلاف
خاتمي پرچمدارش است نگاه كنيم: براي كل هيئت حاكمه مهم است كه بتواند ميليونها نفر
را بپاي صندوق راي بكشاند و آنها را به مضحكه انتخاباتي اميدوار كند. در شرايطي كه
رژيم منفرد شده، براي همه جناح هاي حكومتي مهم است كه توده ها خيال كنند امكان
تغيير و بهبود از درون همين نظام وجود دارد؛ برايشان مهم است كه مردم به جاي بلند
شدن براي سرنگوني جمهوري اسلامي، به سياستهاي اين يا آن جناح حاكميت دل ببندند و
منتظر "مراحم" آنها بنشينند؛ مهم است كه بتوانند انرژي مبارزاتي مردم را
به مجراهائي بريزند كه قابل كنترل باشد. به همين علت بود كه خامنه اي، انتخابات
دوم خرداد و شركت وسيع مردم در آن را تحسين كرد. از روي ناچاري نبود؛ خيلي روشن
گفت كه اين حضور گسترده به امنيت رژيم كمك كرد. به همين علت است كه همه جناح ها،
عليرغم رقابتها و كارشكني هايشان، متحدانه مردم را دعوت به شركت در انتخابات مفتضح
مجلس خبرگان كردند؛ و امروز دارند تدارك متحدانه انتخابات شوراهاي شهر و روستا را
مي بينند. اينها براي كشاندن مردم در اين ميدان، همه كار مي كنند تا تاثير جنايات
اخير و اعترافات دستگاه امنيتي و درگيريهاي دروني رژيم را از ذهن مردم پاك كنند.
در اين كار، خاتمي و متحدانش نقش مهمي دارند. نگاه كنيد به حرفهاي خاتمي با جوانان
بمناسبت دهه فجر. او مي گويد: مهم نيست كه چه كساني كانديد شده اند و چه كساني
نشده اند، مهم نيست كه چه كسي انتخاب مي شود. چيزي كه مهم است، شركت شما در
انتخابات است. در واقع منظورش اينست كه مهم، متوهم بودن شما نسبت به اين دستگاه
است. مهم، دل بستن شما به اين بازيهاي عوامفريبانه است.
سئوال: برگرديم به بخشي از سئوال اول كه بي پاسخ
ماند. سرمنشاء بحران كنوني را چه مي بينيم؟ برخي نيروها ريشه بحران را در آميختگي
دين و دولت مي بينند و معتقدند كه روبناي حاكم با زيربناي موجود خوانائي ندارد و
اين تناقض به بحران پا مي دهد. معتقدند كه زيربناي اقتصادي ايران، سرمايه داري است
و اين را نمي توان با روبناي مذهبي (حكومت مذهبي) آشتي داد؛ يا اينكه جمهوري را
نمي توان با ولايت تركيب كرد. بنابراين "نابهنگامي" تاريخي جمهوري
اسلامي است كه رژيم را دچار تفرقه دروني و انفراد كرده و به لبه پرتگاه كشانده
است. اين تحليل تا چه اندازه واقعي است؟
جواب: در اين نوع تحليل ها، ريشه مسئله و اصل
قضيه ناگفته مي ماند. نكات عمده، كمرنگ و كناري مي شود. اولا، بحران سياسي كنوني
ريشه در حاد شدن تضادهاي اقتصادي ـ طبقاتي در جامعه دارد. حدت يابي اين تضادها
بطور فشرده خود را در عرصه سياست و ايدئولوژي نشان مي دهد. اين بحران نتيجه طبيعي
و منطقي كاركرد نظام اقتصادي ـ اجتماعي استثمارگرانه و ستمگرانه است. ما در يك
جامعه نيمه مستعمره ـ نيمه فئودال زندگي مي كنيم. طبقات بورژوا ـ ملاك بر اين
جامعه حاكم هستند. منافع اينها از طريق استثمار شديد و بي حقوقي آشكار كارگران و
دهقانان و زحمتكشان تامين مي شود. مردم گرفتار يك اقتصاد بيمار و بحران زده اند؛
اقتصادي كه به سرمايه امپرياليستي و بازار جهاني وابسته است. شكاف طبقاتي گسترده
است؛ فاصله فقير و غني ابعاد عظيمي به خود
گرفته؛ ستم بر زنان آنچنان عريان و شنيع است كه ديگر هيچكس جرات انكارش را ندارد؛ ستم
ملي پا برجاست و حق تعيين سرنوشت ملل ستمديده همچنان زير چكمه حكومت لگدمال ميشود.
اينها چيزهاي جديدي نيست. همين وضعيت بود كه به بحران انقلابي سالهاي 57 ـ 1356 پا
داد و باعث انقلاب شد؛ تنها فرقي كه كرده اينست كه امروز بحران حادتر و عميقتر
است؛ اقتصاد درب و داغان تر است؛ و جامعه در نتيجه تحولات و وقايع تكان دهنده 20
ساله گذشته، سياسي تر شده است. استبداد مذهبي و ايدئولوژي اسلامي كه نقش حياتي در
سركوب انقلاب و مهار مقاومت و مبارزه مردم بازي كرد، مدتهاست توده ها را به ستوه
آورده است. مردم بطور مستقيم در برابر رژيم قرار گرفته اند. بخاطر چنين اوضاعي، بالائي
ها ديگر نمي توانند به شيوه سابق حكومت كنند. مدتهاست دچار بحران ايدئولوژيك شده و
درمانده اند. نه فقط توده ها كه خودشان هم خودشان را زير سئوال مي كشند. مي گويند
تغييراتي در شكل و شمايل حكومت، حك و اصلاحاتي در برخي نهادها و مقامات و
عملكردهايش، لازم شده است؛ مي گويند تعدد مراكز تصميم گيري بايد محدود شود و
"جامعه قانونمند" باشد؛ مي گويند "ولايت فقيه" نبايد مطلقه
باشد؛ مي گويند فقط نبايد با چاقو سر بريد، بعضي وقتها پنبه هم لازم است، پس بايد
به بازيهاي انتخاباتي بيشتر توجه كرد و "حزب بازي" و مضحكه "مشاركت
مردمي" را براه انداخت.
سئوال: اگر اينها معضلات كل هيئت حاكمه است، پس
چرا يك بخش از رژيم در مقابل اين تغييرات مقاومت مي كند؟
جواب: اولا به خاطر اينكه اين نوع تغييرات، پر
خودشان را هم مي گيرد. بالاخره در عرض اين 20 سال، يكسري افراد و نهادها و باندها
بعنوان سمبل جنايت و غارت و سودجوئي انگشت نما شده اند. اگر قرار به حذف يكسري
مراكز قدرت موازي و رقيب درون حكومت باشد تا به اصطلاح "جامعه قانونمند"
بشود، عملا به موقعيت سياسي و منافع اقتصادي كساني كه راس اين مراكز نشسته اند
ضربه مي خورد؛ حداقل يكسري امتيازاتشان را از دست مي دهند. بعلاوه، اينها از خشم
مردم و پيشروي جنبش مي ترسند. از اين مي ترسند كه اوضاع آنقدر بهم بريزد و خطرناك
شود كه جناح رقيب با حمايت و تائيد قدرتهاي امپرياليستي براي آرام كردن مردم و حفظ
ظاهر هم كه شده، يكسري از بدنام ترين و منفورترين چهره هاي رژيم را قرباني كنند.
بنابراين، افرادي نظير الله كرم و رحيم صفوي، عسكراولادي و رفيق دوست، خامنه اي و
جنتي و غيره مجبورند از حالا حساب فردا را بكنند. اين در مورد رفسنجاني هم كه بين
مردم بشدت منفور است، صدق مي كند.
سئوال: و در مورد بحث "نابهنگامي" حكومت
مذهبي در آستانه قرن بيست و يكم؟
جواب: جمهوري اسلامي كاملا با نظام اقتصادي ـ
اجتماعي حاكم بر ايران خوانائي داشته و دارد. اين هيئت حاكمه عليرغم آميختگي دين و
دولت، نظام را بر مبناي احكام 1400 سال پيش اداره نكرده و نمي توانسته بكند.
جمهوري اسلامي اقتصاد نفتي ايران را به كمك ـ و در خدمت به ـ انحصارات امپرياليستي
سازمان داده و به پيش برده است. رژيم تئوكراتيك زمينه سرمايه گذاري و سودبري
سرمايه بوروكراتيك و سرمايه هاي مالي امپرياليستي را در رشته هاي مختلف تجارت و
معادن و صنايع را بوجود آورده است. طرح هاي صندوق بين المللي پول و بانك جهاني به
همين حكومت آخوندي سپرده شده و تا آنجا كه شرايط عيني و معضلات موجود اجازه مي
داده، آنها را به پيش برده اند و مردم را به خاك سياه نشانده اند. بازار بورس و
مناطق آزاد را همينها ايجاد كرده اند. طرح هاي خصوصي سازي سيستم بانكي، صنايع نفتي
و چوب حراج زدن به منابع و ثروتهاي كشور را همينها به تصويب رسانده اند؛ و البته
همه اينها را با بسم الله شروع كرده اند و با صلوات خاتمه داده اند. يا دقيقتر
گفته باشيم، اينها ايدئولوژي اسلامي و احكام شرع را تا آنجا كه امكان داشته در
خدمت به حفظ دولت ارتجاعي، در خدمت به سركوب و مهار توده ها كه براي ادامه بهره
كشي شديد از زحمتكشان، بكار گرفته اند.
جماعتي كه درايران حكومت مي كنند نه
"كاست" هستند؛ نه موجودات ماقبل تاريخي كه اشتباهي از قرن بيستم سر در
آورده اند و الكي بيست سال سر كار مانده اند. اينها طبقات هستند؛ متكي بر مناسبات
اقتصادي ـ اجتماعي معيني هستند كه مشخصه جوامع عقب مانده و وابسته به امپرياليسم
در عصر حاضر است. منشاء بحران حاكم بر جمهوري اسلامي نيز جدال ميان تجدد گرائي و
فناتيسم، شرق زدگي با غرب زدگي و غيره نيست. بطور خلاصه، جمهوري اسلامي از نظر
تاريخي همانقدر نابهنگام است كه "جمهوري سكولار تركيه"، "سلطنت
مطلقه پهلوي"، "جمهوري پارلماني برزيل"، "سلطنت مشروطه
نپال"، "سيستم خلافتي عربستان" يا هر شكل ديگر از حكومتهاي
كمپرادور ـ فئودالي موجود.
سئوال: ولي ايدئولوژي قرون وسطائي جمهوري اسلامي،
يك پديده واقعي است و در جامعه نقش مهمي بازي مي كند؛ بازتوليد مي شود و به حيات
خود ادامه مي دهد؛ بالاخره بايد مبنا و تكيه گاه مادي معيني داشته باشد. اين
ايدئولوژي از كجا نشئت و نيرو مي گيرد؟
جواب: بطور كلي ميزان نفوذ اسلام در جامعه اي مثل
ايران، و درجه دخالتش در حكومت، خودش نشان مي دهد كه زيربناي اقتصادي جامعه هنوز
يك تحول سرمايه دارانه كامل را از سر نگذرانده است. سرمايه داري رشد كرده اما هنوز
مناسبات اقتصادي ماقبل سرمايه داري بطور گسترده وجود دارد. و نه فقط وجود دارد
بلكه نقش حياتي در ادامه حيات كل نظام بازي مي كند. جمهوري اسلامي، سنت ها و بطور
كلي روبناي ايدئولوژيك ـ سياسي مذهبي و فئودالي را كه منطبق با اين مناسبات
زيربنائي ماقبل سرمايه داري است، تقويت كرد. اما اين رژيم نمي خواست و نمي توانست
از "مدرنيزاسيون" امپرياليستي و بطور كلي از سلطه امپرياليسم بر جامعه،
جدا بشود و راه ديگري را برود. مرتجعين اسلامي كه جاي رژيم شاه نشستند، درست است
كه قبلا از دايره قدرت سياسي بيرون انداخته شده بودند و جزء باندهاي انحصارگر حاكم
به حساب نمي آمدند، اما اين سابقه چندان اهميتي نداشت. مسئله اينست كه آنها اساسا
در همان چارچوبي عمل كردند كه شاه بجا گذاشته بود؛ آنها در همان ميداني خوش رقصي
كردند كه اقتصاد جهاني امپرياليستي برايشان تعيين كرده بود. آنها با شاه مبارزه
كردند تا بشوند نماينده همان طبقات، و سردمدار همان دولتي كه قبلا شاه نماينده اش
بود؛ مبارزه كردند تا به موقعيت سياسي و اقتصادي باند دربار و متحدانش برسند.
سئوال: با توجه به بحثي كه در مورد رابطه
ايدئولوژي اسلامي و حاكميت طبقاتي شد، خوبست همينجا يك پرانتز باز كنيم: خواست
جدائي دين از حكومت، چه جايگاهي در جنبش مردم دارد؟ آيا اين يك شعار مبارزاتي كم
اهميت است؟
جواب: به هيچوجه. بگذاريد نكته را اينطور طرح
كنيم: امروز مبارزه عليه دخالت شريعت در زندگي مدني مبارزه مهمي است؛ اين بخشي از
مبارزه عمومي عليه ديكتاتوري طبقاتي حاكم و براي كسب آزادي است. اين مبارزه خاصه
بيشتر از هر جا در مقابل استبداد و فشارهاي فرهنگي و اخلاقي مذهبي و پدرسالارانه
كه بر زنان و جوانان وارد ميشود به چشم مي خورد؛ ولي مبارزه عمومي دمكراتيك
انقلابي به اين محدود نمي شود.
سئوال: تحليل نادرستي كه سرمنشاء بحران را
ناهماهنگي ساختار سرمايه داري و حكومت مذهبي مي بيند، چه مشكلاتي پيش مي آورد؟
جواب: مسلما مشكل فقط اين نيست كه اين تحليل با
واقعيات نمي خواند. اين تحليل پشتوانه يك سياست و راه حل غلط در اوضاع كنوني مي
شود؛ راه حل بحران را به تغيير در شكل حكومت محدود مي كند؛ دگرگوني دمكراتيك ريشه
اي كه نياز جامعه است را به جدائي دين از حكومت محدود مي كند. همانطور كه گفتيم
اينكه دين در جامعه ايران اينچنين با حكومت گره خورده، يا اينكه در قدرت سياسي
بطور موثر مداخله مي كند، يك پديده اتفاقي نيست؛ ريشه هايش در بطن مناسبات قدرتمند
ماقبل سرمايه داري است. دخالت دين در حكومت در ايران بطور كيفي بيشتر از نقش مذهب
در جوامع سرمايه داري است. حتي در زمان شاه نيز چنين بود. بنابراين، تلاش براي
برهم زدن اين رابطه از بالا، كار چندان آساني نيست و مي تواند مخاطرات زيادي براي
قدرت سياسي حاكم در بر داشته باشد؛ بويژه
اينكه پايه هاي سلطه ايدئولوژيك جمهوري اسلامي در طول 20 سال بر ايدئولوژي مذهبي
استوار شده است. حتي رنگ و لعاب زدن بر اين ستون هم ساده نيست، چه رسد به اينكه
بخواهند شكل به اصطلاح "سكولار" را جايگزينش كنند. چنين جابجائي هائي،
آنهم در شرايطي كه جنبشهاي توده اي بالا گرفته، مي تواند در را بروي طرح مطالبات
بيشتر و بالا رفتن سطح توقعات مردم بازتر كند؛ مي تواند دستگاه سلطه ايدئولوژيك
ارتجاع را بطور جدي متزلزل كند. بنابراين طرح شعار جدائي دين از حكومت بعنوان يكي
از خواسته هاي مهم از جانب جنبش مردم، رژيم را با دردسرهاي جدي روبرو مي كند؛ در
اين شكي نيست. نكته اينجاست كه صرف تعويض حكومت مذهبي با يك حكومت غير تئوكراتيك،
مساوي با سرنگوني طبقات ارتجاعي حاكم نيست. صرف اين جابجائي، مسئله دمكراسي در
ايران را حل نخواهد كرد. به همين خاطر مبارزه عليه دخالت شريعت در زندگي مدني و
سياسي جامعه را بايد با دورنماي سرنگوني كل اين نظام طبقاتي جلو برد. خواست
سرنگوني دين از راس جامعه بايد با ديگر خواسته هاي دمكراتيك پيوند بخورد.
سئوال: بعضي جريانات هم ريشه دعوا را در بين
بالائي ها و آنهم بين بخش به اصطلاح نماينده بازار يا سرمايه انحصارگر تجاري، و
بورژوازي صنعتي و پيشرو و خواهان توليد مي دانند. بر طبق اين تحليل، بخش تجاري يك
بخش انگلي، عقب افتاده و متحجر، محتكر و مال مردم خور، مستبد و زياده خواه است و
به هيچكس رحم نمي كند و به "منافع و مصالح ملي" هم بي اعتناست؛ در
حاليكه بخش توليدي، مستقل و سر زنده و مدرن است، كثرت گرا و دمكرات و معتدل است، و
با دورانديشي فكر آينده ملت و مملكت را مي كند. اين نظريه چه اشكالي دارد؟
جواب: اولين اشكالش اينست كه واقعيت ندارد و
ماهيت طبقاتي هيئت حاكمه را غلط نشان مي دهد. آنچه ما در ايران با آن روبرو هستيم
حاكميت سرمايه داري بوروكراتيك است. يعني يك سرمايه داري بزرگ انحصاري كه از
سرمايه امپرياليستي نشئت گرفته و قلبش در خارج از مرزها مي زند؛ زندگيش كاملا
وابسته به تزريقات مالي و سرمايه گذاريهاي خارجي است؛ بدون بازار بين المللي و
مشخصا بازار جهاني نفت، يك روز هم دوام نمي آورد. اين سرمايه داري بندهاي محكمي هم
با مالكيت بزرگ ارضي ماقبل سرمايه داري و مناسبات نيمه فئودالي دارد. بورژوازي
بوروكراتيك در ايران به شكل چند ده باند اقتصادي ـ سياسي متشكل شده كه هر يك در
دستگاه بوروكراتيك و دستگاه نظامي و امنيتي، ميدان نفوذ و شاخه هاي خود را دارد.
بورژوازي بوروكراتيك را هم در شكل بنياد مستضعفان و آستان قدس رضوي مي بينيم، هم
در وزارت نفت و سازمان برنامه و بودجه و بانك مركزي؛ هم در صنايع سنگين و معادن مي
بينيم، هم در صنايع مصرفي و فرش و تجارت خارجي. هم در شهرداري تهران مي بينيم و هم
در دلالي ارز و زمين خواري. اين بورژوازي در همه جا سر مي كند و از همه عرصه ها
سود بيرون مي كشد. پس اين يك تقسيم بندي قلابي است كه گويا بخشي از هيئت حاكمه
نماينده دست اندر كاران تجارت است و بخش ديگر نماينده بخشهاي توليدي و صنعتي.
ثانيا، سرمايه داري توليدي الزاما مترقي و پيشرو نيست. سرمايه داري امپرياليستي،
بزرگترين توليد كننده است. در عين حال، يك نيروي ارتجاعي است كه از عقب مانده ترين
مناسبات و پليدترين نيروهاي اجتماعي در دنياي امروز محافظت مي كند؛ و آنها را در
خدمت منافع خودش بكار مي گيرد. بزرگترين كشتارهاي تاريخ نوع بشر را همين سرمايه
داري مولد به انجام رسانده است. براي نمونه، اين را ديگر همه مي دانيم كه نيروئي
مثل طالبان را آمريكائي ها ساختند و پرورش دادند. اشكال سياسي اين نوع تحليل كردن
اينست كه مركز درگيريها و جدالهاي تعيين كننده جامعه را هيئت حاكمه مي بيند. نگاه
مردم را از روي مبارزه طبقاتي و خونين توده هاي زحمتكش و طبقات ارتجاعي حاكم بر مي
گرداند و همه چيز را با دعواي جناح هاي "خوب" و بد جمهوري اسلامي توضيح
مي دهد. نتيجه اي هم كه مي خواهد بگيرد از پيش معلوم است: مردم براي خلاص شدن از
اين وضع بايد جانب جناحي كه به اصطلاح مولدتر و پيشروتر و مدرنتر است را بگيرند؛ و
مشخصا امروز بايد در مقابل جناح موتلفه اسلامي (يعني به اصطلاح سرمايه داري
تجاري)، دنبال جناح خاتمي (يعني به اصطلاح سرمايه داري توليدي) بيفتند. البته برخي
روشنفكران پشتيبان خاتمي، حتي ادعا مي كنند كه وي نماينده هيچ قشر و طبقه خاصي
نيست؛ جنبه "فرا طبقاتي" دارد و نماينده كل ملت است!
سئوال: برگرديم به تحليل خودمان از وضعيت جامعه.
آيا بحران كنوني به يك اوضاع انقلابي منجر خواهد شد؟
جواب: اول ببينيم چه تصويري از اوضاع انقلابي
داريم: وقوع جنبشهاي گسترده و سراسري توده اي حول يك رشته خواسته هاي انقلابي و در
مركز آن سرنگوني رژيم؛ بنحوي كه شيرازه كار بطور كامل از دست هيئت حاكمه كنوني
خارج شود و شرايطي شبيه به سال 75 ايران، يا فيليپين در دوره سرنگوني ماركوس و
امثالهم بوجود بيايد. بله؛ امكان شكل گيري اوضاع انقلابي سراسري هست. هر چند در
جامعه اي مثل ايران عموما اين اوضاع بشكل ناموزون بروز ميكند. زمينه عيني شكل گيري
اوضاع انقلابي، حاد بودن يا انفجاري بودن تضادهاي بنيادين جامعه، يعني تضاد ميان
اقشار و طبقات خلق با طبقات حاكم و دولت آنهاست. بويژه اينكه راه حل و درمان قطعي
و درازمدتي هم براي بحران در چنته طبقات ارتجاعي و قدرتهاي امپرياليستي ديده نمي
شود. اين را هم بايد بدانيم كه جامعه بطور جهشي وارد اوضاع انقلابي مي شود و نه
تدريجي. يعني چند واقعه مهم و تكان دهنده در سطح ملي، منطقه اي يا جهاني، يا
تركيبي از اينها مي تواند جرقه چنين اوضاعي را بزند.
در عين حال، بايد به موقعيت يك فاكتور ديگر هم
توجه كرد؛ و آن عنصر ذهني است. وجود يك قطب يا يك آلترناتيو انقلابي، نقش موثري در
چگونگي تكوين اوضاع بازي مي كند. امروز يك قطب انقلابي قدرتمند موجود نيست. همه
تلاش رژيم چه از طريق سركوب وحشيانه كمونيستها و انقلابيون و پيشروان جنبش توده
اي، چه با به اصطلاح آلترناتيو سازي از نيروهاي درون هيئت حاكمه در قالب
"طرفداران جامعه مدني" اين بوده و هست كه جلوي تشكيل يك قطب انقلابي
واقعي را بگيرد. رژيم خوب مي داند كه يك قطب انقلابي مي تواند نيروهاي وسط در
جامعه را به سوي جنبش مردم بكشد و از نزديك شدن آنها به بخشهائي از نيروهاي دشمن
جلوگيري كند. جمهوري اسلامي از همين مي ترسد.
سئوال: اما چطور مي شود چنين قطبي را ساخت؟
مشكلات و پيچيدگيهاي اين كار چيست؟
جواب: عاجل ترين كار اينست كه ما مائوئيستها،
پرچم مستقل خودمان را بالا ببريم؛ برنامه
انقلابي حزبمان كه جواب دردهاي جامعه است را ارائه بدهيم. بايد هر چه زودتر برنامه
انقلاب دمكراتيك نوين و ساختمان سوسياليسم و شعارهاي مربوط به آن را به روشني جلو
بگذاريم و آن را بطور گسترده تبليغ كنيم. در اين اوضاع، خيلي ها دارند وارد مبارزه
مي شوند؛ از اقشار و طبقات مختلف. نيروي تازه نفس كارگران و زحمتكشان، نيروي زنان
و جوانان شورشگري پا به صحنه مي گذارند كه تشنه آگاهي طبقاتي و نقشه نبردند. آن
نيروهاي اجتماعي كه آمادگي بيشتري براي پذيرش برنامه و استراتژي ما دارند، امروز
خيلي گسترده تر از قبل دارند به ميدان مي آيند. در چنين دوره هائي، توجه پيشروان و
توده هاي انقلابي بيشتر از هميشه به اين نكته جلب ميشود كه: براي ايجاد چه نوع
جامعه اي، چه مناسباتي بايد مبارزه كرد؟ ارائه جواب درست و روشن به اين سئوال، نقش
خيلي مهمي در برانگيختن مردم براي سرنگوني رژيم دارد؛ بويژه با تجربه تلخي كه مردم
از فريبكاري خميني و شكست انقلاب 57 و ناروشن بودن جامعه آينده در آن دوره دارند.
برنامه مائوئيستي، پاسخ هاي روشني براي سئوالات مردم دارد. پيش گذاشتن اين برنامه
و درگير كردن توده ها در اين بحث كه براي چه جامعه اي بايد جنگيد و چگونه، كمك مي
كند كه ترديد و عدم اطمينان برطرف بشود؛ مردم مصمم تر و آگاهانه تر مبارزه كنند.
اما واضح است كه توده ها اتوماتيك جذب پرچم مائوئيستي نمي شوند. براي اينكه
ايدئولوژي و سياست انقلابي در بين ميليونها توده به نيروي مادي تبديل بشود، بايد
سخت تلاش كرد؛ بايد فداكاري كرد. اين كار فقط زماني مي تواند واقعا به پيش برود كه
در متن خيزش و مبارزات رو به رشد توده ها انجام بگيرد؛ زماني مي تواند به حداكثر
ثمر بدهد و نيرو جمع كند كه كمونيستهاي انقلابي هر چه بيشتر به آتش مبارزه براي
سرنگوني جمهوري اسلامي بدمند، اين مبارزه را بهر شكل ممكن تقويت كنند. هر اندازه
كه اين كار بهتر و عميقتر جلو برود، دستاوردهائي كه مي توانيم با ضربه زدن به
رژيم، عقب نشاندن يا سرنگوني اش كسب كنيم، عميقتر و همه جانبه تر خواهد بود.
سئوال: ولي ما تنها نيستيم؛ پرچم هاي ديگري هم در
صحنه است. امروز مي بينيم كه نيروهاي مسالمت جو و رفرميست هم فعالتر شده اند. خيلي
ها ممكنست پشت اين برنامه ها و سياستهائي جمع شوند كه حتي منافع كوتاه مدتشان را
هم جواب نخواهد داد. به اين مسئله چطور بايد برخورد كرد؟
جواب: درست است. به همين خاطر امروز ضرورت روشن
كردن تفاوت دورنماها و برنامه ها و راه هاي طبقاتي مختلف از هميشه عاجلتر است.
البته بايد تاكيد كنيم كه اين كار به روشن كردن دورنما و جوانب برنامه هاي درون
اپوزيسيون محدود نميشود. واقعيت اينست كه امروز صف ها بشدت قاطي شده است. بخشي از
نيروهاي مرتجع از درون هيئت حاكمه يا در حاشيه آن، ژست "آزاديخواهي" مي
گيرند و به صفوف اپوزيسيون جمهوري اسلامي وارد مي شوند. خيلي از آنها همان
شعارهائي را بلند مي كنند و در ظاهر همان حرفهائي را مي زنند كه بخشي از نيروهاي
اصلاح طلب مترقي به زبان مي آورد. اين وسط همكاريها و نزديكها و ائتلاف هائي هم مي
تواند بين اين نيروهاي نا همسان صورت بگيرد و وضع را پيچيده تر كند. بنابراين
افشاي ماهيت ضد مردمي، اهداف كنوني، علل مخالف خواني، و سابقه جنايتكارانه اين
قبيل نيروها و عناصر مرتجع يكي از وظايف سياسي مهم اين دوره است.
اما در اين زمينه، فقط افشاگري سياسي كافي نيست.
راه اساسي خنثي كردن اين نيروها، دامن زدن به مبارزات توده اي حول شعارهائي است كه
موجوديت كل نظام را هدف بگيرد و راه هاي نيم بند و محدودي كه جنبش را به دايره
دعواهاي درون ارتجاع مي كشاند، ببندد. اين وظيفه كمونيستهاي انقلابي است كه توده
هاي مبارز از اقشار و طبقات مختلف خلق را براي پيشبرد اين مبارزات حول يك سياست ضد
رژيمي كه هيچ امتيازي به هيچ بخشي از دشمنان مردم ندهد، متحد كنند. زمينه عيني
چنين اتحادي موجود است: تضاد واقعي و حادي كه اقشار مختلف مردم با طبقات حاكم
دارند؛ با بالا گرفتن مقاومت و مبارزه مردم، زمينه ذهني چنين اتحادي بيشتر فراهم
مي شود و خواست اتحاد عليه رژيم فراگيرتر مي شود. بايد با ترفندهائي نظير
"آشتي ملي" خاتمي كه مي خواهد مانع اين اتحاد شود، و اتحاد بخشي از صف
خلق با بخشي از هيئت حاكمه را تحت رهبري مرتجعين جايگزين آن كند، پيگيرانه مبارزه
كنيم. اين مبارزه براي استفاده از فرصتهاي مساعدي كه بوجود آمده و بيشتر هم خواهد
شد، حياتي است.
سئوال: منظور از اين فرصتهاي مساعد چيست؟ فرصت
براي چه كاري؟
جواب: براي اينكه هر چه سريعتر دوره تدارك جنگ
درازمدت خلق، يعني استراتژي كسب قدرت سياسي طبقه كارگر را طي كنيم و جنگ را شروع
كنيم. ما از اين اصل حركت مي كنيم كه تا وقتي جنگ خلق شروع نشده، كليه مبارزات
كمونيستها بايد به تدارك جنگ خدمت كند؛ و بعد از شروع جنگ نيز همه اشكال مبارزه
بايد در خدمت به پيشرفت و پيروزي جنگ خلق باشد. اما براي شروع جنگ، بايد قواي كمي
و كيفي معيني را بسيج كرد. در يك فضاي پر تب و تاب مبارزه انقلابي توده اي، فرصت و
امكان بيشتري براي اين كار وجود دارد. امكان
تبليغ و ترويج خط انقلابي ـ چه در ميان توده ها، چه در بين روشنفكران
انقلابي ـ گسترده تر شده است. عرصه هاي بيشتر و جديدتري براي فعاليت انقلابي مردم
بوجود آمده است. بيشتر از گذشته مي توانيم پيشروان را بشناسيم و ايدئولوژي و سياست
و استراتژي خودمان را به آنها بشناسانيم.
سئوال: چه آينده اي در انتظار جمهوري اسلامي است؟
آيا سرنگوني رژيم مصادف با يك انقلاب خواهد بود؟
جواب: اينكه سرنوشت جمهوري اسلامي چه خواهد شد و
با انقلاب، عمرش بسر خواهد آمد يا نه را نمي توان از پيش تعيين كرد؛ اما چند نكته
را مي توان و بايد روشن كرد.
يكم، جمهوري اسلامي مي تواند سرنگون شود اما دولت
ارتجاعي پا بر جا بماند و شكلي جديد بخود بگيرد. درست همانطور كه رژيم سلطنتي رفت
اما نظام كمپرادور ـ فئودالي و دستگاه دولتي كهنه باقي ماند و شكل جمهوري اسلامي
بخود گرفت.
دوم، تغيير در رژيم اسلامي مي تواند به شكل حك و
اصلاح محدود و تحت كنترل از بالا انجام بگيرد. چهره هائي بروند و نهادهائي حذف
شوند، اما ستون فقرات هيئت حاكمه فعلي دست نخورده بماند. بايد توجه داشت كه الان
بخش مهمي از همين حكومت (همين طبقات حاكمه) جدائي دين از حكومت را تبليغ مي كنند.
يك آلترناتيو، براي به اصطلاح ايجاد رفرم در حكومت همين ها هستند: همين "بچه
هاي سابق وزارت اطلاعات"؛ همين شكنجه گراني كه امروز روزنامه نگار شده اند.
سوم، جمهوري اسلامي مي تواند در جريان يك بحران
انقلابي و عمدتا در نتيجه جنبش قدرتمند عمومي مردم سرنگون شود؛ همانطور كه رژيم
شاه سرنگون شد. يعني جمهوري اسلامي و حاميان امپرياليستش در مقطعي مي توانند سر
رشته كارها را از دست بدهند و اوضاع كاملا بهم بريزد. تاريخ نشان داده كه گرداب
بحران در بطن جامعه، و مقاومت و مبارزه موج وار توده ها از پايين، همدستان خوبي
هستند و مي توانند اوضاع غير قابل انتظاري را پيش بياورند. البته اين را هم فراموش
نكنيم كه در انقلاب 57، وقتي كه امپرياليستها هرگونه اميد خود به حفظ رژيم سلطنتي
در برابر امواج جنبش توده اي را از دست دادند، جريان خميني را بعنوان يك آلترناتيو
براي مهار و نهايتا سركوب انقلاب تقويت كردند.
از همه اين بحثها، مهمترين نتيجه اي كه بايد در
زمينه فعاليت و وظايف خودمان بگيريم اينست كه اگر جمهوري اسلامي در نتيجه پيشروي و
ضربات قدرتمند جنبش توده هاي خلق سرنگون شود، طبقه كارگر امكانات و فرصتهاي
گرانبهائي بدست مي آورد: فرصت براي تسريع دوره تدارك جنگ خلق؛ فرصتهائي براي آماده
و متشكل كردن هر چه بيشتر توده هاي كارگر و زحمتكشان شهر و روستا، زنان و جوانان و
روشنفكران انقلابي براي پياده كردن اين استراتژي. تلاش براي پيش راندن جنبش توده اي
در جهت سرنگوني انقلابي جمهوري اسلامي، يك زمين تمرين مهم براي كمونيستها و
انقلابيون و توده هاي مردم است. بنابراين مائوئيستهاي انقلابي به حداكثر تلاش مي
كنند كه جنبش توده هاي خلق در جهت سرنگوني جمهوري اسلامي، هر چه آگاهانه تر،
انقلابي تر و متحدتر راهش را باز كند؛ جلو برود؛ و به دام ترفندهاي ارتجاعي و
شعارهاي مسالمت جويانه و بي سرانجام نيفتد.
سئوال: چه صف بنديهاي طبقاتي در حال شكل گيري
است؟
جواب: ما بدرستي در مقطع دوم خرداد از شكل گيري
يك ائتلاف طبقاتي جديد حول محور خاتمي صحبت كرديم. يعني ائتلاف بخشهائي از رژيم و
بخشي از بورژوازي ملي و اقشار مرفه و مياني خرده بورژوازي شهري. اين يك روند واقعي
بود كه از بالا و بر پايه برنامه انتخاباتي خاتمي براه افتاد. بخش غير حكومتي اين
ائتلاف، نقش بسزائي در كوبيدن بر طبل انتخابات و كشيدن مردم به درون مضحكه
انتخاباتي بازي كرد. قبل از انتخابات، جنب و جوش نمايندگان سياسي و فرهنگي
بورژوازي ملي در دفاع از خاتمي چشمگير بود و بر فضاي سياسي جامعه تاثير گذاشت و
رفرميسم را دامن زد. اما "جامعه مدني" خاتمي پا در هوا بود؛ خيلي زود
روشن شد كه گشايشهائي كه در عرصه مطبوعاتي و فرهنگي انجام شده، ناپايدار و نامطمئن
است؛ وعده "توسعه سياسي"، نمي توانست واقعيت دهشتناك فقر و فلاكت را
بپوشاند. ترديدهائي كه بخشي از حاميان خاتمي از همان اول نسبت به امكان تغيير از
درون خود اين رژيم داشتند به آنجا رسيد كه بسياري كاملا از وي رويگردان شدند. خيلي
ها فهميدند كه "اين هم يكي از همانهاست." از اين زاويه، ائتلاف دوم
خرداد تكان خورد و شكاف برداشت. اين شامل دور شدن بخشي از نمايندگان بورژوازي ملي
از خاتمي هم مي شد. قتل هاي سياسي اخير، اين روند را يكباره تسريع كرد. البته
منظورمان اين نيست كه بندهاي ائتلافي كه حول "دوم خرداد" بافته شد، بكلي
از هم گسسته است. همانطور كه ديديم جريان خاتمي هنوز جاي مانور دارد. موضعگيري او
در مقابل قتل مخالفان و "پيگيري" ماجرا از جانب كميسيون تحقيق رياست
جمهوري، و بالاخره تدابيري نظير توبيخ مسئول صدا و سيما و كنار گذاشتن وزير
اطلاعات، توانسته اميد و انتظار نسبت به خاتمي را در بين حاميانش بخشا زنده كند.
برخي افراد كه لحن تند و نوميدانه اي نسبت به وي اختيار كرده بودند، دوباره از او
با احترام ياد مي كنند و حسابش را از بقيه سران رژيم جدا مي كنند. در عين حال،
همين تلاشهاي خاتمي براي حفظ چهره خود، نشان مي دهد كه جمهوري اسلامي تا چه حد از
انفراد مي ترسد؛ نشان مي دهد كه رژيم بطور جدي روي پروژه "آشتي ملي" و
توهم آفريني در بين مردم حساب باز كرده است.
در مقابل، يك روند متفاوت رفته رفته آشكار مي
شود. اين روند بويژه بعد از انتخاب خاتمي، در ضديت با تدابير عوامفريبانه جمهوري
اسلامي در بين نيروهاي آگاه و پيشرو مردم به راه افتاده است. مختصات اين روند، زير
ضربه بردن كليت جمهوري اسلامي، افشاي ماهيت و اهداف ارتجاعي خاتمي و سياست
"آشتي ملي"، تلاش براي جدا كردن مردمي كه به نادرست دنباله رو جريان دوم
خرداد شده اند، تلاش براي متحد كردن مردم و بوجود آوردن يك قطب مبارزه جو و سازش
ناپذير در مقابل رژيم است. اين يك روند رشد يابنده است.
در چنين وضعيتي، جريانات و عناصر سياسي و فرهنگي
كه ديدگاه ها و آمال بورژوازي ملي را بيان مي كنند، فعالتر شده اند. اين موضوعي
است كه بايد برخورد روشني نسبت به آن داشته باشيم. واضح است كه فعال شدن اين نيرو،
روي اقشار مختلف و بويژه بر خرده بورژوازي شهري تاثير دارد و به مقاومت و مبارزه
بيشتر در مقابل فشارها و جنايات رژيم تشويقشان مي كند. در عين حال، ضعف تاريخي و
محدوديتها و تزلزلات طبقاتي بورژوازي ملي را نبايد از ياد برد. تاريخ معاصر ايران
بارها سازشكاري و ناپيگيري اين نيرو در مبارزه با طبقات ارتجاعي حاكم را نشان داده
است. بورژوازي ملي نه فقط توان رهبري يك انقلاب واقعا دمكراتيك و ضد امپرياليستي
در خدمت منافع توده هاي ستمديده را ندارد، بلكه به خاطر منافع استثمارگرانه و
بندهايش با بازار جهاني خواهان يك انقلاب ريشه اي نيست؛ از جنبشهاي قدرتمند توده
هاي زحمتكش به هراس مي افتد و حتي تحت شرايط معين، عليه مردم با طبقات ارتجاعي
متحد مي شود. بنابراين، كمونيستها و ساير انقلابيون بايد مبارزه اي پيگير و اصولي را
با اين نوع گرايشات و حركات بورژوازي ملي به پيش برند.
سئوال: بطور كلي سياست مائوئيستها در مورد جبهه
واحد و فعاليتهاي جبهه واحدي چيست؟
جواب: اوضاع اينطور حكم مي كند كه با تشديد
استثمار و فقر و سلطه استبداد سياسي و فرهنگي، اقشار و طبقات گوناگون مشخص تر،
گسترده تر و مستقيم تر در مقابل رژيم قرار بگيرند. وقتي دامنه جنبشهاي سياسي ضد
رژيمي و مبارزات حق طلبانه توده اي بيشتر مي شود، ضرورت وحدت خلق هم ملموس تر شده
و جنبه عملي و عاجل پيدا مي كند. بر بستر همين اوضاع است كه جبهه هاي مبارزاتي
گوناگون با شركت اقشار و طبقات گوناگون عليه رژيم شكل مي گيرد. و اين چيزي است كه
امروز عينا شاهدش هستيم. بنظر ما جبهه متحد انقلابي در اين مرحله از انقلاب، بايد
بر اساس وحدت كارگران و دهقانان و تحت رهبري حزب پيشاهنگ طبقه كارگر ساخته شود.
تشكيل چنين جبهه اي اساسا وقتي امكانپذير است كه جنگ خلق شروع شده و مناطق پايگاهي
بوجود آمده باشند. اما معني اين حرف بهيچوجه اين نيست كه در مقطع كنوني نبايد
دنبال متحد كردن صفوف مبارزاتي مردم از اقشار و طبقات مختلف باشيم؛ يا اينكه نبايد
در ائتلاف هاي موقتي يا پايدارتر با نيروها و عناصر آزاديخواه، دمكرات و ضد امپرياليست، عليه
جمهوري اسلامي شركت كنيم. برعكس؛ ما ضرورت چنين كاري را بيش از پيش احساس مي كنيم.
البته، شركت كمونيستها در جنبشهاي گوناگون اجتماعي و درگير شدنشان در ائتلافات
مبارزاتي، يك شركت نقشه مند است. اين كار با خودروئي و دنباله روي، با درگير شدن
در هر جنبشي، يا همسنگ قرار دادن تمامي اتحادها و عرصه هاي مبارزاتي فرق دارد. به
عبارت ديگر، ما انتخاب مي كنيم و بر مبناي اين انتخاب است كه سطح توقعمان از شركت
در هر ائتلاف، ميزان اختصاص نيرو در هر جنبش، يا بطور كلي نيرو گذاشتن يا نگذاشتن
مان را تعيين مي كنيم.
سئوال: اين انتخاب بر مبناي چه معيارهاي انجام مي
گيرد؟
جواب: ما بايد ببينيم كه كدام عرصه هاي مبارزاتي
و كدام جنبشها بيشتر به تضادهاي پايه اي جامعه گره خورده و آنها را منعكس مي كند؛
بيشتر مسائل ريشه اي انقلاب را رو مي آورد و به عميقتر و پيگيرتر شدن انقلاب كمك
مي كند؛ و بدين ترتيب بيشتر به خط و برنامه انقلاب پرولتري خدمت مي كند. بايد
ببينيم عناصر و قواي پيشرو در هر دوره مبارزاتي، بيشتر كجا متمركز هستند؛ از كدام
نقطه مي توان بيشترين ضربه را به دشمن زد و بيشترين پيشرويهاي انقلابي را تامين
كرد؛ كجاست كه نيروهاي ارتجاعي امكان كمتري براي مانور دادن و مهار جنبش دارند. با
اين معيارهاست كه ما عرصه ها و ائتلافات مبارزاتي را انتخاب مي كنيم.
برخي نيروهاي سياسي درك ديگري از فعاليت جبهه اي
و ائتلافات مبارزاتي دارند؛ كه اين از افق ديد، اهداف مبارزاتي و تحليلشان از
اوضاع سرچشمه مي گيرد. براي مثال، همان نيروهائي كه معتقدند معضل اصلي جامعه
"ولايت مطلقه فقيه" است، و آمال مردم را به سطح حذف "ولايت
فقيه" تقليل مي دهند، بسوي جبهه بندي و ائتلاف با كليه نيروهائي كشانده مي
شوند كه هر يك به درجه اي با ولايت مطلقه مخالفند. اين مي تواند عناصر يا جناح
هائي از هيئت حاكمه ارتجاعي كنوني را هم در بر بگيرد. و يا نيروئي كه مسئله مركزي
جامعه را تئوكراسي بداند و تمام هم و غمش دستيابي به يك جامعه و دولت "سكولار
و مدرن و قرن بيست و يكمي" باشد، خواه ناخواه بين خود و بخشهائي از سلطنت
طلبان "مدرن" و "اصلاح شده" يا رويزيونيستهاي ضدانقلابي كه به
جامعه مدني و ارزشهاي غربي ارادت دارند، نزديكي مي بيند. و اين بر جهت گيري هاي
سياسي و طرح هاي ائتلافش تاثير مي گذارد. نتيجه همه اينها، كشيدن پاي بخشي از
دشمنان خلق در صف خلق است. اينجور جبهه بندي ها عليرغم خواست اين نيروها بنفع
مرتجعين تمام خواهد شد؛ آنهم در دوره اي كه بسياري از عناصر و باندهاي جمهوري
اسلامي سعي دارند ژست "دمكرات" بودن بگيرند و سوابق جنايتكارانه خود را زير فرش قايم كنند.
سئوال: سياست امپرياليستها در قبال تحولات ايران
چيست؟ چقدر متحدند؟ سياستهايشان چقدر بر اين اوضاع تاثير مي گذارد؟
جواب: همه دولتهاي امپرياليستي بر سر يك مسئله
متفق القولند، اوضاع ايران نبايد بهم بخورد و دولت ارتجاعي نبايد تضعيف بشود يا از
هم بپاشد. بنابراين همه آنها طرفدار طرح هائي هستند كه بتواند بحران را تا حد
امكان مهار كند و جلوي انفجار جامعه و خيزش توده ها را بگيرد. همه آنها طرفدار راه
هائي هستند كه اگر جنبشهاي توده اي براه افتاد و اوضاع خطرناك شد، بشود اين جنبشها
را منحرف كرد و زير رهبري نيروهاي مورد اعتماد امپرياليستها كشاند. البته خواستن
يك چيز است و توانستن چيز ديگر. عمق بحران، شتاب تحولات و تضادها و رقابتهاي دروني
آنها مي تواند همه چيز را بهم بريزد و محاسبات كامپيوتري آنها را نقش بر آب كند.
بهر حال، خود امپرياليستها بهتر از هركس مي دانند كه چه آشي براي مردم پخته اند و
به خطراتي كه به دنبال دارد هم آگاهند. منافع نظام امپرياليستي در اين است كه طرح
هاي "تعديل اقتصادي" و "ليبراليزاسيون اقتصادي" و
"گلوباليزاسيون" در ايران پياده شود؛ و معني اجراي اين طرح ها، فقر و
فلاكت و استثمار شديدتر توده هاي تحتاني و غارت كشور است. قدرتهاي جهاني معتقدند
كه انجام اين كار، بدون يك كارزار فريبكارانه گسترده كه بتواند بخشي از مردم را
براي دوره اي اميدوار و خاموش كند، خيلي خطرناك است. دفاع دستجمعي و تبليغات وسيعي
كه اروپائي ها و آمريكا بر سر خاتمي براه انداخته اند، همين هدف را دنبال مي كند.
اين سياست كلي قدرتهاي جهاني است.
اما آنها در ايران منافع متضادي هم دارند؛ و بر
سر اينكه چه كسي در عرصه هاي سياسي و اقتصادي دست بالاتر را داشته باشد، با هم
رقابت مي كنند. براي مثال، اروپائي ها در مقابل صدور حكم دادگاه ميكونوس عليه سران
بدنام جمهوري اسلامي نايستادند و با اين كار، اجراي سياست "انتخاب رئيس جمهور
اصلاح طلب توسط مردم " را تسريع و تسهيل كردند. اروپا، "تغيير
چهره" حكومت ايران كه با تغيير لحن و رفتار آشكار جمهوري اسلامي نسبت به
آمريكا همراه شده را يك پيروزي تاكتيكي مهم براي خود مي داند. با چنين تغييري،
دولتهاي اروپائي از شر "ديالوگ انتقادي" خلاص شدند و سياست آمريكا كه مي
خواست حيطه هاي استراتژيك و مهم ايران را به روي سرمايه ها و نفوذ سياسي اروپا در
ايران ببندد، كنار زدند. يا اينكه آمريكا در چارچوب همين رقابت، اول قانون داماتو
(تحريم شركتهائي كه با ايران معاملات بزرگ مي كنند) را تصويب كرد. اما زماني كه
متوجه شد اروپا بسرعت دارد جاي پاي تعيين كننده اي در حوزه هاي نفتي خليج بدست مي
آورد و سر خودش بي كلاه مي ماند، اين قانون را عملا كنار گذاشت و از فشارهاي سياسي
ـ ديپلماتيكش بر جمهوري اسلامي كم كرد. و باز هم در چارچوب همين رقابت است كه امروز
مي بينيم در آستانه سفر خاتمي به اروپا و امتيازاتي كه مي تواند براي فرانسه و
آلمان و ايتاليا داشته باشد، لحن رسانه هاي آمريكائي نسبت به خاتمي سردتر شده است.
دولت انگلستان نيز بمثابه نزديكترين متحد آمريكا، يكباره از زبان مجلس عوام، نقض
حقوق بشر و انجام ترورهاي سياسي را محكوم ميكند و جمهوري اسلامي را مسئول مي
شناسد. بد نيست به سرمقاله روزنامه "هرالد تريبيون" بمناسبت انقلاب 75
اشاره اي بكنيم كه در مورد خاتمي چنين نوشته است: "برخي ايرانيان خاتمي را
همان فردي مي دانند كه كشور را به يك دوران حقيقتا پسا ـ انقلابي هدايت خواهد كرد. اما وي همچنان بخشي از همين دستگاه
حاكم است؛ از رنگ عمامه اش هم پيداست. اگر اين عمامه را نداشت نمي توانست رئيس
جمهور شود." خلاصه اينكه، رقابت قدرتهاي امپرياليستي بر سر ايران بسيار جدي
است. اين خود يكي از موانع پيشبرد طرح هاي جديد و درازمدت سياسي و اقتصادي از جانب
غرب در ايران است. اين رقابت، يكي از عوامل بي ثباتي رژيم جمهوري اسلامي است.
www.sarbedaran.org