پرسش هاي مهم و پاسخ هاي صحيح
در مورد عاديسازي روابط ايران و آمريكا
از حقيقت
دوره دوم، شماره 28، ارديبهشت 1377 – www.sarbedaran.org
در ماه هاي اخير، سران تهران و واشينگتن به
تلاشهاي آشكار و پنهان خود براي بهبود روابط افزوده اند. سياست جمهوري اسلامي در
آخرين كنفرانس سران كشورهاي اسلامي در تهران، مصاحبه خاتمي با شبكه تلويزيوني
"سي ان ان" و واكنش مثبت مقامات آمريكائي، رفت و آمدهاي رسمي و غير رسمي،
و پيغام و پسغام ها، نشان از نيازهاي عاجل و منافع غير قابل چشم پوشي هر يك از
آنها در عاديسازي روابط دارد.
جمهوري اسلامي با بحران عميق اقتصادي دست به
گريبان است. فقر و گراني و بيكاري كه زمينه نارضايتي گسترده مردم است، بيداد مي
كند و بر آتش بي ثباتي اجتماعي مي دمد. پايه هاي وحدت دروني رژيم نيز متزلزل گشته
است. رژيم به وام ها و اعتبارات امپرياليستي، به سرمايه گذاريهاي خارجي و نوسازي
در صنايع نفت و گاز و پتروشيمي و معادن، به بازارهاي بين المللي نياز دارد؛ محتاج
اينست كه در پيمانهاي منطقه اي و جهاني شركتش بدهند و به بازيش بگيرند. جمهوري
اسلامي نمي تواند نسبت به فرصتها و دورنماهاي اقتصادي معيني كه در حوزه آسياي
ميانه بچشم مي خورد، بي تفاوت باشد. سران رژيم بر اين باورند كه شايد رفع اين
نيازها، از دامنه و تب و تاب بحران بكاهد و خطر بي ثباتي اجتماعي و سياسي از سرشان
بگذرد. اما همه اين نيازها در چارچوب دنيائي مطرح است كه آمريكا هنوز تنها ابرقدرت
آن محسوب مي شود. بعد از جنگ سرد، هر چقدر هم كه موقعيت اروپا و ژاپن تقويت شده
باشد، هنوز در بسياري موارد حرف آخر را آمريكا مي زند. در بيشتر عرصه هائي كه ريش
جمهوري اسلامي بند است، از بانك جهاني و صندوق بين المللي پول تا نهادهاي تجاري
بين المللي، از بازار جهاني نفت تا بازار اسلحه و تكنولوژي پيشرفته، و در بند و
بستهاي اقتصادي و تجاري و نظامي منطقه اي، آمريكا صاحب قدرت و نفوذ غير قابل چشم
پوشي است.
آمريكا هم براي حفظ موقعيت برتر خود در جهان
امپرياليستي مجبور است تا آنجا كه مي تواند براي كنترل مناطق و منابع استراتژيك
حركت كند؛ مجبور است از توان اقتصادي، سياسي و وزنه نظامي و ديپلماتيك خود براي
كنترل اقتصاد و سياست جهاني استفاده كند. آمريكا نمي تواند بگذارد ذره اي از نفوذش
در زمينه منابع نفتي خاورميانه و منابع گسترده زيرزميني آسياي ميانه و حوزه درياي
خزر كاسته شود؛ نمي تواند از مداخله و جهت دهي در پيمانها و ائتلاف هاي نظامي و
اقتصادي منطقه اي دست بكشد؛ نمي تواند نفوذ رقبايش در ايران را ببيند و دست روي
دست بگذارد. نفت و نيروي انساني و موقعيت ايران در جغرافياي سياسي و اقتصادي
منطقه، چيزهاي كم اهميتي نيستند.
بنابراين در يك سطح كلي، آمريكا و ايران تحت فشار
ضروريات و اجبارهاي ذاتي و ساختاري خود بسوي عاديسازي روابط رانده مي شوند.
عاديسازي روابط جمهوري اسلامي و آمريكا، بدون شك نتايج و تاثيرات داخلي و خارجي
مهمي نيز در پي خواهد داشت. اين مسئله از هم اكنون بحثها و سئوالات بسياري را در
بين مردم دامن زده است. نيروهاي طبقاتي گوناگون بر حسب بينش و منافع طبقاتي خود،
به اين سئوالات پاسخ مي دهند. گرايشات مختلف و متضادي در برخورد و تحليل از اين
موضوع رو مي آيند. و همه اينها بر فضاي سياسي جامعه، و ذهنيت توده ها تاثيرات
ايدئولوژيك ـ سياسي مهمي بر جاي مي گذارد. اينكه مردم براي پرسشهاي واقعي و تعيين
كننده خويش چه پاسخي بگيرند، جهت گيري و بينش و عمل سياسي آنها را براي يك دوره
رقم خواهد زد.
چه سئوالات عمده اي در اين زمينه مطرح است؟ پاسخ
هاي صحيحي كه حقايق اساسي را آشكار سازد و منافع توده ها بويژه طبقه كارگر و ديگر
طبقات تحت ستم و استثمار را منعكس كند، كدام است؟
*****
سئوال: عاديسازي روابط ايران و آمريكا چه تاثيري
بر وضع اقتصادي جامعه و زندگي مردم مي گذارد؟
آيا گراني و فقر كمتر مي شود؟ آيا كار ايجاد مي شود؟
جواب: مسلما عاديسازي، پيامدهاي اقتصادي خواهد
داشت؛ اما بر چه اساسي؟ هدف اقتصادي آمريكا و ديگر قدرتهاي امپرياليستي اينست كه
سرمايه هايشان در ايران راحتتر به جريان بيفتد و بهتر كار كند؛ يعني هر چه بيشتر و
مطمئن تر سود حاصل كند. اين سودهاي كلان و مطمئن از آسمان نازل نخواهد شد. اين فقط
و فقط حاصل استثمار شديدتر كارگران و دهقانان و بطور كلي زحمتكشان شهر و روستا، و
غارت گسترده تر منابع طبيعي كشور است. هر دلار سرمايه گذاري خارجي بر فوق استثمار
آنها متكي خواهد بود.
عاديسازي را بايد جزئي از يك كل بزرگتر ببينيم ـ
جزئي از مناسبات كلي امپرياليسم با يك كشور تحت سلطه. هر تغيير اقتصادي كه در پي
عاديسازي صورت بگيرد، در چارچوب منافع و عملكرد سرمايه هاي امپرياليستي انجام
خواهد گرفت كه منطق آن، توسعه و تخريب همزمان است. منافع سرمايه ايجاب مي كند كه
اين يا آن رشته را رشد دهد و همزمان چندين عرصه ديگر را تخريب كند. و آنجا كه
سودهاي كلان آن بخطر بيفتد يا عرصه هاي ديگر را سودآورتر ببيند، حتي به همان رشته
هاي دستچين شده هم رحم نمي كند. يعني راهي كشورها يا عرصه هاي اقتصادي ديگر مي شود
و رشته ها و كشورهاي قبلي را مثل "مزرعه ملخ زده" بر جاي مي گذارد. اين
منطق نظامي است كه براي مردم جز اسارت و بدبختي بهمراه نمي آورد.
نتيجه عاديسازي مي تواند اين باشد كه آمريكا
امكانات و منابع و فرصتهاي اقتصادي و مالي بيشتري در اختيار رژيم ايران قرار بدهد.
اين كار ممكنست راه توسعه امپرياليستي در ايران را هموارتر كند؛ ممكنست به بخشهائي
از اقتصاد كه مستقيما به منابع زيرزميني مربوط است تحركي ببخشد و نرخ رشد و شاخص
توليد ناخالص ملي را تكاني بدهد؛ ممكنست از شتاب افزايش نرخ تورم نيز كاسته شود؛
مي تواند منابع بيشتري در اختيار هيئت حاكمه قرار دهد تا پايه هاي دستگاه سركوبگر
را محكمتر كنند. اما نتيجه همه اينها، و شرط موفقيت چنين توسعه اي، خانه خراب كردن
و بيكار كردن بخشهاي بزرگي از مردم شهر و روستا، افزايش شكاف فقر و غنا، و كشيدن
شيره جان اكثريت اهالي در خدمت به بازپرداخت قروض كمرشكن و فزاينده خارجي خواهد
بود. عين اين روند را در كشورهاي تحت سلطه ديگر هم ديده ايم و مي بينيم. اگر
مقاومت و مبارزه صورت نگيرد، اين جنايات را عملي خواهند كرد. روي ديگر سكه اينست
كه چنين تدابير و طرح هائي خود به مقاومت و مبارزه مردم دامن مي زند. اين اجتناب
ناپذير است.
بعضي ها فكر مي كنند كه ورود هر چه بيشتر سرمايه
هاي خارجي يعني براه افتادن صنايع جديد؛ و براه افتادن صنايع جديد هم يعني ايجاد
كار. تجربه نشان داده كه اين نوع سرمايه گذاريها عمدتا در عرصه هائي صورت مي گيرد
كه مشاغل محدودي ايجاد مي كنند. همزمان، منافع سرمايه امپرياليستي و سرمايه
بوروكراتيك كمپرادور ايجاب مي كند كه بخشها و عرصه هائي كه سودآوري كمتري دارند يا
"مايه ضرر هستند"، راكد بمانند يا تعطيل شوند؛ و اين معنائي جز بيكار
شدن شمار ديگري از شاغلين ندارد. بطور كلي، سرمايه گذاريهاي امپرياليستي در
درازمدت رشته هاي توليدي "كار ـ بر" را محدود مي كند و گرايش به كنار
زدن آنها دارد.
سئوال: تاثيرات بهبود رابطه با آمريكا بر اوضاع
سياسي و اجتماعي و فرهنگي ايران چه خواهد بود؟ آيا جامعه را مدرن و غربي نمي كند؟
جواب: اين مسئله را يكجانبه نبايد ديد. اولا،
موانع ارتجاعي كه جمهوري اسلامي در راه دسترسي آزادانه نسل جوان و بطور كلي مردم
به پيشرفتها و تكاملات فرهنگي در عرصه بين المللي ايجاد كرده، سد راه بدترين جوانب
فرهنگ و ايدئولوژي و فرهنگ امپرياليستي نبوده و نيست. رژيم، ايدئولوژي سرمايه
دارانه و كاسبكارانه امپرياليستي را بشدت در جامعه رواج داده است. ثانيا، در ميان
خود هيئت حاكمه هم شكاف افتاده است. بخشي از خودشان "مدرن" و غربي شده
اند و اين يك روند رو به رشد است. اين كاملا به سلطه و نفوذ مستمر سرمايه داري
امپرياليستي در كشورهائي مثل ايران مربوط است؛ به ارتباط و ادغام فزاينده دنياي
امپرياليستي و ملزوماتش مربوط است. پايه اين قضيه از شروع سلطه و نفوذ امپرياليسم
گذاشته شد. امپرياليسم مناسبات سرمايه دارانه و ارزشها و نهادهاي مربوط به آن را
به جوامع عقب مانده فئودالي معرفي كرد. برخي بنيادهاي ماقبل سرمايه داري را منحل
كرد و يا بر آنها تاثير گذاشت؛ و با برخي ديگر در آميخت. به اين معنا، جامعه ايران
نيز "مدرنيزه" شده است ـ البته اگر ارزشها و نهادها و مناسبات كهنه
استثمارگرانه، خودخواهانه، كاسبكارانه و مردسالارانه سرمايه داري جهاني را بتوان
"مدرن" بحساب آورد. اين واقعيتي است كه رژيم تلاشهاي زيادي كرده تا يك
سلسله باورها و ارزشهاي اسلامي را در حيطه ايدئولوژي و فرهنگ و قوانين حاكم كند.
مناسبات عقب مانده و قدرتمند نيمه فئودالي كه در جامعه بويژه در مناطق روستائي
وجود دارد، پشتوانه و تقويت كننده اين تلاشها بوده و هست. اما اين حركت جمهوري
اسلامي در تضاد با ذات امپرياليسم نيست. امپرياليسم وقتي منافعش ايجاب كند مي
تواند با قرون وسطائي ترين نيروهاي اجتماعي متحد شود و از حاكميت آنها پشتيباني
كند. مناسبات ميان آمريكا و طالبان در افغانستان نمونه اي روشن و حي و حاضر از اين
واقعيت است.
عاديسازي روابط با آمريكا مي تواند جوانبي از
سياست و فرهنگ و جامعه را در همين چارچوب "مدرنيزه" تر كند. كل هيئت
حاكمه يا جناحي از آن مي تواند اين را بعنوان يك تدبير سياسي معين براي جلب نظر
مردمي بكار گيرد كه ديگر فشارها و زورگوئي هاي فرهنگي و اجتماعي را تحمل نمي كنند.
آنها مي خواهند اين را نشانه تغييرات جدي و عميق اجتماعي و سياسي آتي، و نشانه
"حسن نيت" هيئت حاكمه ايران جا بزنند.
سئوال: با اين بحث آيا ما با مدرنيزه شدن جامعه
مخالفيم؟
جواب: نه. بحث بر سر اينست كه مدرنيزه شدن به چه
معني؟ به چه طريق؟ در خدمت چه چيزي؟ تجربه تاريخي نشان داده كه در عصر حاضر فقط يك
انقلاب دمكراتيك نوين به رهبري پرولتاريا مي تواند كشورهاي آسيا و آفريقا و
آمريكاي لاتين را مدرنيزه كند؛ به اين معنا كه فئوداليسم را ريشه كن كرده و يك مناسبات
اقتصادي نوين و متفاوت، يك سياست و فرهنگ دمكراتيك نوين را پي ريزي كند. چنين
مدرنيزاسيوني فقط مي تواند در شرايط استقلال كامل از نفوذ اقتصادي و سياسي
امپرياليسم صورت گيرد. "استقلال، آزادي، جمهوري دمكراتيك خلق" يعني
شعاري كه جنبش كمونيستي در مقطع انقلاب 57 مطرح مي كرد بازتاب چنين محتوائي بود.
سئوال: آيا عاديسازي روابط، بهر تقدير باعث پايه
گيري دمكراسي نمي شود؟ استبداد مذهبي را كنار نمي زند؟
جواب: عاديسازي قرار نيست براي مردم دمكراسي به
ارمغان بياورد. حتي اگر استقرار دمكراسي را به برخي حقوق دمكراتيك نظير حق بيان و
تشكل و اعتصاب و امثالهم محدود كنيم، باز هم قرار نيست تغييري اساسي و واقعي در
اين زمينه صورت بگيرد. حد و حدود تغييرات و "گشايش" هائي كه در اين
زمينه ها تحت رژيمهاي ارتجاعي كشورهاي تحت سلطه مي تواند بوجود آيد و در تجربه
ساير كشورها نيز ديده ايم، مشخص است: براه انداختن كارزارها و نهادهاي كنترل شده
اي از بالا كه مردم را به "حزب بازي" ـ در چارچوب احزاب ارتجاعي ـ بكشاند؛ بخشهائي از نيروهاي متزلزل و سازشكار
اپوزيسيون را درگير اين بازيها كند، موقتا به آنها امتيازاتي بدهد و از آنها براي
فريب و مهار توده ها سود جويد. و البته همه اين "گشايشها" زير سايه نظم
و قانون ارتجاعي و سلاح قواي سركوبگر انجام مي شود و يك شرط پايه اي دارد: ممانعت
از بروز خطر انقلاب و پايه گيري انقلابيون. اين نوع "دمكراسي" تنها حجاب
نازكي است بر ديكتاتوري عريان طبقات كمپرادور ـ ملاك حاكم. نمونه هايش را در
تغييراتي مي بينيم كه امپرياليستهاي آمريكائي در ديكتاتوريهاي نظامي آمريكاي لاتين
بوجود آورده اند؛ نتايجش نيز آشكار است: ماستمالي كردن قتل ده ها هزار مبارز
انقلابي و كمونيست و جنايات بيشماري كه در حق توده ها روا شده؛ ادامه اسارت مردم؛ ادامه
حاكميت جلادان خلق. استبداد و ديكتاتوري حاكم بر ايران نيز به ژست و قيافه و سليقه
سران حكومت اسلامي ربطي ندارد. اخم خامنه اي و خنده خاتمي و پوزخند رفسنجاني مكمل
يكديگرند و همه به حفظ وضعيتي كه گفتيم خدمت مي كنند.
سرمايه هاي خارجي بدون وجود چماق سركوب بر سر
كارگران و دهقانان وارد هيچيك از كشورهاي جهان سوم نمي شوند. چماق سركوب همچنان
ابزار اصلي تحميل استثمار و ستم و فقر و فلاكت بر اكثريت عظيم جامعه باقي مي ماند؛
جمهوري اسلامي واحدهاي ويژه ضد شورش در شهرها و كارخانه ها را بي حساب تشكيل نداده
است؛ بيخود وزارت اطلاعات و كل دستگاه امنيتي ـ پليسي را به كمك دولتهاي غربي،
مدرنيزه و كامپيوتريزه نكرده است. فقط مبارزات انقلابي خود مردم عليه رژيم است كه
مي تواند ماشين سركوب را بلرزه افكنده و نهايتا در هم شكند.
البته رژيم همراه با سركوب مستقيم، از حربه هاي
متنوع و رنگ و لعاب زده سياسي و ايدئولوژيك نيز براي كنترل و مهار مردم استفاده مي
كند. اين امكان وجود دارد كه تغييراتي در شكل و شمايل استبداد مذهبي حاكم داده
شود. رنگ تند اسلاميش را تعديل، و "ايرانيگري" آن را بيشتر كنند. اما
مرتجعين و امپرياليستها از دين بعنوان افيون توده ها براي كنترل و مهار معنوي و
ايدئولوژيك و سياسي توده ها استفاده كرده و خواهند كرد. تمام بحثهائي كه امثال
سروش و خاتمي در مورد "مدرنيزه" كردن اسلام و همخوان كردن آن با
"ارزشهاي امروزي" براه انداخته اند و قدرتهاي جهاني نيز تبليغش را مي
كنند، براي اينست كه اثرات بي آبرو شدن اسلام در تجربه جمهوري اسلامي را خنثي كنند
و حربه زنگ زده دين را موثر و كارا سازند. در وعده ها و تغييرات
"دمكراتيكي" كه نظريه پردازان "مدرن" جمهوري اسلامي جلو
گذاشته اند، حتي اشاره اي هم به جدائي كامل دين از حكومت و آزادي افراد در اعتقاد
يا عدم اعتقاد به دين نمي شود. در حالي كه اين از الفباي تفكر مدرن ضد فئودالي و
دمكراتيك است. اين نوع "مدرنيزه" كردن و "دمكراتيزه" كردن،
خيلي كهنه و نخ نماست.
سئوال: آيا عاديسازي هيچ تغييري، هيچ منفعتي به
دنبال نخواهد داشت؟
جواب: حتما! نكته اينجاست كه براي چه كساني؟ و به
چه بهائي؟ هميشه در جامعه انگلهائي وجود دارند يا بوجود مي آيند كه براي مدتي از
صدقه سر اين تغييرات، با مكيدن خون مردم، چاق و چله شوند. اين طبقات مرتجع حاكم
يعني سرمايه داران و زمينداران انحصارگر بزرگ و ريزه خواران سفره آنها يعني سرمايه
داران تجاري و صنعتي و دلال نوكيسه هستند كه مي توانند از عاديسازي نفع ببرند.
كارچاق كن ها و مديران بوروكرات و تكنوكرات دولتي هم كه معمولا خواب كنتراتهاي
كلان و پورسانت هاي "ناقابل" را مي بينند، از حالا جيب هاي گشادي براي
خود دوخته اند.
علاوه بر اينها، بخشهائي از سرمايه داران متوسط و
خرده بورژوازي مرفه كه حركت اجتماعي و سياسي آنها با محافظه كاري و مسالمت جوئي و
ترس از انقلاب مشخص مي شود، به نتيجه اين تغييرات اميد بسته اند. اين اقشار و
روشنفكران و نمايندگان سياسي شان اميدوارند كه از تحرك احتمالي اقتصاد ـ و دورنماي
"گشايش" بيشتر براي بخش خصوصي ـ چيزي هم نصيب آنها شود. به همين ترتيب،
در عرصه هاي فرهنگي و سياسي نيز به "گشايش ها" و اقدامات و وعده هاي
خاتمي اميد بسته اند و پيشاپيش برايش كف مي زنند. بهر حال اگر در نتيجه تحولات
جاري "كبابي" در كار باشد نصيب آن اولي ها خواهد شد؛ و اينها بايد به
"دود كباب" قناعت كنند.
سئوال: آيا دعواهاي دروني رژيم بر سر بهبود روابط
با آمريكاست؟
جواب: نه! بعضي ها فكر مي كنند كه الان دعواهاي
دروني جمهوري اسلامي بر سر اينست كه يكعده مي گويند بايد با آمريكا رابطه برقرار
كرد و يكعده مي گويند خير. اصلا اينطور نيست. همه شان موافقند. همه جناح هاي هيئت
حاكمه نيازهاي اساسي نظامشان را مي فهمند. همه شان براي خلاص شدن از گرداب بحران و
امواج مقاومت مردم، براي بهبود موقعيت اقتصادي و تحكيم جايگاه سياسي خود، براي
عادي سازي روابط با آمريكا له له مي زنند. در اين راه حاضرند هر طور كه لازم بود
چاپلوسي و خوش خدمتي كنند. خاتمي دارد سياست كل هيئت حاكمه را به پيش مي برد. همه
آنها آماده اند مثل خاتمي مجيز آمريكا را بگويند؛ بخاطر اشغال سفارت و آتش زدن
پرچم آمريكا از خود انتقاد كنند؛ و "ملت بزرگ آمريكا" و پيشگامانش يعني سفيدهاي
آدمكشي كه بوميان آمريكا را از دم تيغ گذراندند و سرزمينشان را بزور تصرف كردند را
ستايش كنند. دعوائي كه بين جناح هاي هيئت حاكمه اسلامي جريان دارد بر سر عادي سازي
روابط نيست ـ حتي اگر خودشان اينطور وانمود كنند. دعواها بر سر اينست كه كدام جناح
ها و باندها در راس اين حركت باشند و در سلسله مراتب سياسي و اقتصادي جديدي كه در
نتيجه اين دگرگونيها بوجود خواهد آمد، منافع و امتيازات سياسي و اقتصادي بيشتري را
براي خود تثبيت كنند. دعوا بر سر اينست كه كدام جناح مدير كارآمدتر و روشن بين تري
است و بهتر مي تواند اين نظام وابسته به سرمايه داري جهاني را بچرخاند. نگاه كنيد
به مصاحبه اخير محسن رفيق دوست از جناح رقيب خاتمي در روزنامه "جامعه".
در آنجا رفيق دوست به صراحت موفقيتهاي خاتمي در صحنه بين المللي كه مركزش بهبود
مناسبات با آمريكاست را مي ستايد؛ در عين حال مي گويد كه جناح ما مديران بهتري
براي جامعه هستند!
سئوال: باعث و باني اينهمه فقر و فلاكت و ستم و
استبداد، جمهوري اسلامي است. چرا بيخود پاي امپرياليسم را وسط بكشيم؟ چه نيازي به
مبارزه ضدامپرياليستي است؟
جواب: اين يك سئوال كليدي است. اغراق نيست اگر
بگوئيم سرنوشت انقلاب و رهائي توده ها به درك صحيح از اين مسئله گره خورده است.
اينكه مقاومت و مبارزه مردم به پيروزي برسد، اينكه پيروزي را چه ببينيم، اينكه
نقطه اتكاء ما در مبارزه چه باشد، كاملا مرتبط است با اينكه جايگاه امپرياليسم در
جامعه و مناسبات حاكم را چگونه مي بينيم. ربط امپرياليسم با قدرت سياسي حاكم و
بنيادهاي اقتصادي و اجتماعي حاكم را چگونه مي بينيم.
در طول تاريخ معاصر، نمونه هاي منفي زيادي وجود
دارد كه نشان مي دهد ناروشني يا لغزش بر سر اين مسئله، براي توده هاي مردم فاجعه
ببار آورده و حاصل فداكاريها و مبارزات قهرمانانه شان را بباد داده است. نمونه
زنده اش همين امروز در كردستان عراق پيشاروي ماست. در كردستان عراق، "حزب
دمكرات" و "اتحاديه ميهني" كه طبقات فئودال و بورژواي كردستان عراق
را نمايندگي مي كنند، توانستند رهبري توده هاي ستمديده كرد در مبارزه عليه حكومت
مستبد و ستمگر مركزي را بدست بگيرند؛ و تحت اين پرچم كه "رژيم صدام حسين عمده
است" و "براي كسب پيروزي بايد به كمك و حمايت قدرتهاي جهاني اتكاء
كرد"، جنبش ملي كردستان عراق را به آغوش امپرياليسم كشاندند. نتيجه كار همان
شد كه بايد مي شد: دولت بعث كه خودش محصول و كارگزار امپرياليستها در منطقه است پا
برجا ماند و مناسبات ستم و استثمار نيمه فئودالي همچنان در كردستان عراق حفظ شد.
منطقه كردستان عراق تحت پوشش ارتش آمريكا و سازمان "سيا" به عرصه تاخت و
تاز احزاب مرتجع كرد و دولتهاي ارتجاعي ايران و تركيه، به صحنه خيانت و جاسوسي
آشكار، چپاول و تجاوز و فساد، و رقابتهاي ارتجاعي تبديل شد. شك نيست كه اينطور
نگاه كردن به جايگاه امپرياليسم و پيش گذاشتن سياست اتكاء به قدرتهاي امپرياليستي،
بينش و سياست نيروهاي طبقاتي مرتجع و ضدانقلابي و سازشكار است؛ اما تحت شرايط عيني
و ذهني معين، مي توانند بخش وسيعي از مردم را با اين ذهنيت بسيج كنند. برخي
نيروهاي مترقي هم مي توانند ناخواسته و در عمل، در اتحاد با اين سياست ارتجاعي
قرار بگيرند و جاده صاف كن آن شوند.
اما در مورد جايگاه واقعي امپرياليسم در جوامعي
نظير ايران: جمهوري اسلامي سالها با هياهوي "ضد امپرياليستي" اين درك را
القاء كرده كه گويا امپرياليسم پديده اي در پشت كوه قاف است. در حالي كه
امپرياليسم در جاي جاي مناسبات طبقاتي و اجتماعي حاكم بر جامعه بافته شده است.
تنها كاري كه جمهوري اسلامي كرد اين بود كه وظيفه نگهباني از اين مناسبات را از
رژيم شاه تحويل گرفت. امپرياليسم براي جامعه ما يك عامل خارجي محسوب نمي شود؛ بلكه
عميقا دروني است. ما در يك دنياي امپرياليستي زندگي مي كنيم. اين دنيا اجزاء
گوناگون اما مرتبطي دارد كه در يك تقسيم كار پايه اي بين المللي درگيرند. يكطرف
كشورهاي سرمايه داري پيشرفته امپرياليستي قرار دارند و طرف ديگر كشورهاي تحت سلطه
امپرياليسم. در اين دنيا، جاي اربابان معلوم است و جاي نوكران و كارگزاران هم
معلوم. اين دو را بدون هم نمي توان تجسم كرد. اگر نيروي كار ارزان، مواد خام
ارزان، بازارهاي كشورهاي تحت سلطه در كار نباشند، اقتصاد كشورهاي امپرياليستي نمي
چرخد يعني سرمايه هايشان نمي تواند اينچنين سودهاي كلان حاصل كند. رفاه و ثبات
نسبي اجتماعي در كشورهاي امپرياليستي، متكي به استثمار شديد كارگران و دهقانان و
غارت گسترده منابع كشورهاي تحت سلطه است. از طرف ديگر، اقتصاد كشورهاي تحت سلطه نمي تواند بدون ورود
سرمايه امپرياليستي زنده بماند. دولت در كشورهاي تحت سلطه مانند ايران، حافظ اين
تقسيم كار پايه اي بين المللي است و نظامي را مي چرخاند كه نيازهاي دنياي
امپرياليستي را تامين مي كند. اين دولتها، نماينده طبقات ارتجاعي بومي يعني بورژوا
ـ ملاكان بزرگ و كارگزار امپرياليسم هستند. زندگي و منافع اين طبقات، جدا از
امپرياليسم بي معناست. بند نافشان به نظام امپرياليستي وصل است؛ از سرمايه ها و
منابع امپرياليستي كه به درون رگهايشان جاري مي شود و امكانات و عرصه هائي كه
برايشان فراهم مي كند تغذيه مي كنند. آيا مي توان جمهوري اسلامي را بدون درآمد
نفتي، بدون سرمايه گذاريهاي گوناگون خارجي، بدون وامها و اعتبارات امپرياليستي،
بدون تغذيه تكنولوژيك و تسليحاتي و امنيتي از جانب قدرتهاي خارجي، بدون اجازه حضور
در بازارهاي بين المللي، زنده تجسم كرد؟
با توجه به همه اينها، بايد تاكيد كنيم كه بي
حقوقي كارگران، سر كيسه كردن دهقانان و خانه خراب شدنشان، رانده شدن ميليونها
روستائي به حاشيه شهر و حاشيه توليد، خفه كردن هر صداي آزاديخواهي و سركوب هر
جريان انقلابي و مترقي، كشتار توده هاي معترض در خيزشهاي حق طلبانه، با منافع
كوتاه مدت و درازمدت امپرياليسم ربط مستقيم داشته و دارد.
سئوال: آيا برقراري روابط، ايران را از نظر سياسي
و اقتصادي به آمريكا وابسته مي كند؟ آيا اوضاع كنوني جهان، چنين امكاني را به
آمريكا مي دهد؟
جواب: اولا، روابط ايران و آمريكا طي 19 سال
حاكميت جمهوري اسلامي، هيچوقت قطع نشده بوده كه حالا بخواهد برقرار شود. بحث بر سر
عاديسازي اين روابط است. در واقع بحث بر سر تجديد روابط بشكل رسمي و علني و متعارف
است. ثانيا، ايران همين حالا هم از نظر سياسي و اقتصادي به آمريكا وابسته است. به
چه معني؟ شريان حياتي اقتصاد ايران يعني نفت را در نظر بگيريد. در دوران حيات
جمهوري اسلامي رابطه نفتي يك روز هم قطع نشده است. اين رابطه كاملا تحت سلطه
كمپاني هاي آمريكائي قرار دارد و يك ابزار كنترل و سلطه و قدرت بين المللي
امپرياليسم آمريكاست. ايران به درآمد نفت، يعني در واقع به صدور سرمايه هاي
امپرياليستي به ايران در شكل پول نفت، وابسته بوده و هست. اين يك وجه اساسي از
وابستگي عميق ساختار اقتصادي ايران است. قبل از سقوط شاه، دار و دسته خميني به
امپرياليستها تضمين دادند كه در صورت استقرار رژيم اسلامي، هيچ خللي در صدور نفت
ايران به بازار جهاني پيش نخواهد آمد.
اما در مورد وابستگي سياسي: جمهوري اسلامي به
نهادهاي امپرياليستي و تصميم گيريهاي اساسي آنها متعهد است. آمريكا كماكان در اين
نهادها و تصميم گيريها نقش برجسته و گاه تعيين كننده بازي مي كند. اين اساس قضيه
است. اما شكل وابستگي سياسي جمهوري اسلامي به امپرياليسم جهاني تفاوتهاي مهمي با
شكل وابستگي رژيم شاه به امپرياليستها دارد. در دوره رژيم اسلامي (حداقل تا حالا)
با حضور مستقيم مستشاران و كادرهاي نظامي كشورهاي امپرياليستي در ايران روبرو
نبوده ايم. در زمان شاه 40 هزار مستشار و كارشناس و كادر نظامي آمريكائي در ايران
حضور داشتند. در دوره شاه، امپرياليسم عمده در ايران، آمريكا بود. اما پس از
انقلاب در اين زمينه تغييرات مهمي بوجود آمد و امپرياليستهاي اروپائي و ژاپني نفوذ
بيشتري پيدا كردند. اين وضع باعث شده كه برخي خيال كنند جمهوري اسلامي فقط به لحاظ
اقتصادي وابسته به جهان امپرياليستي است؛ اما از استقلال سياسي برخوردار است.
اين رژيم اساس مناسبات وابستگي را دست نخورده
باقي گذاشت. اما بايد فهميد كه چرا نمي توانست اين مناسبات را به همان اشكال سابق
به پيش ببرد. دليلش انقلاب بود؛ دليلش روحيه ضد امپرياليستي و مشخصا ضد آمريكائي
مردم بود كه سال ها زير يوغ سلطه خونبار آمريكا و نوكرش شاه بسر برده بودند.
امپرياليستها نيز مي بايست سياست و اقتصاد ايران را به شيوه هاي جديدي كنترل مي
كردند. بعد از انقلاب، مناسبات وابستگي سياسي عمدتا از طريق اروپا و ژاپن ـ البته
به نيابت از سوي كل بلوك تحت سركردگي آمريكا ـ به پيش برده شد.
سئوال: نظر مردم در مورد عاديسازي چه تاثيري بر
اين روند دارد؟ اگر تفكر غالب، موافق اين موضوع باشد چه برخوردي بايد كرد؟
جواب: عاديسازي روابط جمهوري اسلامي و آمريكا از
نقطه نظر منافع و نيازهاي طرفين، يك امر اجتناب ناپذير است. در اين ميان، نظر مردم
ـ و همينطور منافع اساسي مردم ـ هيچ نقشي بازي نمي كند. "پيشنهاداتي" كه
از درون هيئت حاكمه در مورد به رفراندم گذاشتن تجديد روابط با آمريكا مطرح شده
صرفا براي اينست كه به ماجرا، مشروعيت مردمي بدهند. اينگونه رفراندم ها در واقع
مسائل تصميم گيري شده در بين بالائي ها را در مقابل توده ها قرار مي دهند تا
قانعشان كنند كه اين نظر خود مردم است. سئوالي كه رفراندم در مقابل مردم قرار مي
دهد و كارزاري كه حول آن براه مي افتد، خود زمينه اي براي تاثيرگذاري ايدئولوژيك ـ
سياسي بر جامعه است؛ تا مردم راه حل مشكلات و چارچوب ابراز نظر و بيان مخالفت يا
توافق سياسي را همان محدوده و با همان مختصاتي ببينند كه ارتجاع و امپرياليسم پيش
مي گذارند. اينان توده ها را در تحكيم زنجيرهاي بندگي درگير مي كنند و بعد اعلام
مي كنند كه مردم را در روند مشاركت جذب كرده ايم.
بنابراين بحث ما با مردم بر سر "عاديسازي
رابطه با آمريكا: آري يا نه؟" نيست. زيرا در هر دو حالت، تغيير اساسي در
شرايط اقتصادي و سياسي اكثريت مردم بوجود نمي آيد. و در هر دو حالت، چاره اكثريت
مردم كماكان انجام انقلاب دمكراتيك نوين و سوسياليستي است. بنابراين بايد حقايق
پشت اين رابطه، و اهداف و نيازهاي جمهوري اسلامي و امپرياليسم آمريكا را آشكار
سازيم. بايد برخورد نيروهاي طبقاتي مختلف به اين موضوع را زير ذره بين بگذاريم؛
بايد روندها و گرايشات محتمل و تاثيراتش بر مبارزه مردم را بررسي كنيم. بايد از اين
موضوع براي شناساندن صف دشمنان و صف دوستان خلق و انقلاب استفاده كنيم.
حتي در صورتي كه نفوذ افكار نيروهاي ارتجاعي و
طرفدار امپرياليسم (درون و بيرون هيئت حاكمه) در ميان مردم گسترده بشود و به اين
مفهوم، عامه نظر خوشي به آمريكا پيدا كنند و اتكاء به امپرياليسم را حلال مشكلات
بدانند، كمونيستها و بطور كلي همه نيروهاي انقلابي و ضد امپرياليست نبايد لحظه اي
از افشاي اين ديدگاه مسموم باز ايستند. برعكس، چنان وضعيتي ضرورت خلاف جريان رفتن،
و افشاگري قاطع تر و همه جانبه تر از دشمنان طبقه كارگر و خلق را مورد تاكيد قرار
مي دهد. سكوت در مقابل اين كارزار ايدئولوژيك ـ سياسي، ترديد نشان دادن و دست روي
دست گذاشتن، و يا همراه شدن با آن به بهانه "همراهي با توده ها"، در
واقع همراهي با مردم براي به قتلگاه بردن مقاومت و مبارزه مردم و قرباني كردن
منافع اساسي آنهاست.
سئوال: آيا در دنياي امروز بهتر نيست بجاي
"تلاشهاي بي ثمر و محكوم به شكست" براي كسب آزادي و استقلال، با قدرتهاي
جهاني كنار بيائيم و در عين حال از آنها مناسبات "عادلانه تري" را
درخواست كنيم؟
جواب: اين نظريه را معمولا نمايندگان سياسي
بورژوازي متوسط و خرده بورژوازي مرفه و محافظه كار اشاعه مي دهند. آنها مي گويند
هر سياستي بجز اين "غير واقع بينانه" است. مي گويند بايد تلاش كرد در
چارچوب مناسبات موجود، بده بستان "عادلانه تري" با جهان خارج سازمان
داد؛ در مقابل آنچه بالاجبار بايد در اختيار كشورهاي امپرياليستي قرار دهيم
چيزهائي را بگيريم كه واقعا به آن نياز داريم؛ از علم و تكنولوژي پيشرفته شان بهره
مند شويم و دروازه بازارهايشان بروي ما گشوده باشد.
اما اين تصوير نه تنها واقع بينانه نيست، بلكه به
تجربه ثابت شده كه توهم است و بس. بازي در ميدان امپرياليسم، قوانين خود را دارد.
بايد آنچنان استثمار شديدي در شهر و روستا برقرار باشد و آنچنان شرايط و قوانين
كاري به اجراء گذاشته شود كه حداكثر سود را براي سرمايه هاي امپرياليستي تضمين
كند. هر چقدر هم كه قدرتهاي امپرياليستي نسبت به يك كشور "بخشنده" باشند
باز هم آنها در جايگاه مسلط و كنترل كننده قرار دارند و آن كشور در موضع تبعي و
تحت سلطه و كنترل. تنها نيم نگاهي به وضع امروز كشورهاي "تازه صنعتي
شده" شرق آسيا يا مكزيك (كه حياط خلوت آمريكا محسوب مي شود)، نشان مي دهد كه
اختصاص سرمايه و تكنولوژي و گشودن دروازه هاي بازار جهاني، تغييري در نقش آنها در
تقسيم كار بين المللي نمي دهد. نشان مي دهد كه هيچ رابطه متقابلي بين دمكراسي و
رشد اقتصادي اين نوع كشورها وجود ندارد و اينها توسط رژيمهاي ديكتاتوري وحشي و
سركوبگر توسعه يافته اند. نشان مي دهد كه در بزنگاه بحران، توده هاي زحمتكش هستند
كه بايد بنفع اقتصادهاي امپرياليستي فداكاري كنند و بهايش را بپردازند.
سئوال: آيا زمينه ذهني براي گرايش طرفداري از
امپرياليسم در جامعه موجود است؟ رژيم چگونه زمينه چيني مي كند؟
جواب: معمولا طرفداري يا نوكري آشكار قدرتهاي
جهاني، عكس العمل منفي و تنفر مردم در كشورهائي كه تحت سلطه امپرياليسم و قرباني
تجاوز و غارت امپرياليستي هستند را بر مي انگيزد. يك قرن توطئه گري و جنايات
امپرياليستها عليه خلقهاي جهان، باعث انگشت نما شدن نوكران و مدافعان اين قدرتها
در بين توده ها شده است. در ايران هنوز كه هنوز است بسياري از مردم بر مبناي وقايع
و تجارب جامعه از انقلاب مشروطه و كودتاي 28 مرداد 32 و سلطه انگلستان در ايران،
آخوندها را "مامور انگليسي ها" مي دانند و تحت اين عنوان افشاء مي كنند.
اما طي حيات جمهوري اسلامي، گرهي در ذهن جامعه
بوجود آمده كه حاصل "ضد امپرياليسم" دروغين رژيم است. اين سياست كه نخست
خيلي ها را گيج كرده بود، بعدها با آشكار شدن ماهيت كريه جمهوري اسلامي، حال مردم
را بهم زد. آنها بدرستي اين سياست را ابزاري براي سركوب خويش و توجيه تبهكاري و
فساد هيئت حاكمه ارتجاعي مي دانند و بحق از آن منزجرند. اما همين مسئله، زمينه را
براي رشد خودبخودي گرايش طرفداري از امپرياليسم، يا ضد امپرياليست بودن را بي
فايده و زيانبار ديدن، فراهم مي كند.
امروز بر اين بستر ذهني، طرفداران امپرياليسم
تبليغ مي كنند كه عاديسازي رابطه با آمريكا، امكان بهبود اوضاع و نفس تازه كردن
مردم به لحاظ سياسي و اقتصادي، اجتماعي و فرهنگي را پديد مي آورد. اين بحث در
شرايطي كه توده ها از فشار استبداد مذهبي و وضعيت تيره و تار اقتصادي به تنگ آمده
و بخشي از مردم اميدي به سرنگوني جمهوري اسلامي در نتيجه مبارزات مردم و تغيير جدي
اوضاع ندارند، واقع بينانه جلوه مي كند. شناخت محدود و درك خودبخودي و تجربي مردم
از معضلات اقتصادي نيز با چنين بحثي انطباق مي يابد. آنها به تجربه دريافته اند كه
"اقتصاد اسلامي"، كشك است! و همه چيز در ايران حول دلار مي چرخد. آنها
به تجربه ديده اند كه تحولات منطقه اي و بين المللي، روي مخارج زندگيشان تاثير
ميگذارد. بنابراين عجيب نيست اگر بطور خودبخودي نتيجه گيري كنند كه سرچشمه مشكلات
در تنش هاي موجود ميان جمهوري اسلامي و غرب (مشخصا آمريكا) است؛ عجيب نيست اگر به
اين نتيجه برسند كه عادي سازي رابطه، معضلاتشان را كاهش خواهد داد. اما همه اين
نتيجه گيري ها نادرست است.
يكي از سياستهائي كه خاتمي بنمايندگي از سوي همه
جناح هاي جمهوري اسلامي به پيش مي برد، زمينه سازي ايدئولوژيك طرفداري از
امپرياليسم است. خاتمي و موتلفانش بحث از ضرورت "ديالوگ" و "تحمل
مخالفان" در چارچوب قانون اساسي (يعني به شرط قبول جمهوري اسلامي) و "فراموش
كردن گذشته ها و توجه به آينده" مي كنند. اين بحث، دو كاركرد دارد. از يك
طرف، از مردم مي خواهد كه نفرت از رژيم را كنار بگذارند و تحت پرچم خاتمي به
"آشتي ملي" بپيوندند؛ جنايات اين رژيم را فراموش كنند و با اين كار به
ذلت تن دهند تا جمهوري اسلامي بدون دغدغه باز هم بر اريكه قدرت بماند. از طرف
ديگر، مردم را دعوت مي كند كه به رابطه با امپرياليسم دوستانه و تفاهم جويانه نگاه
كنند. اين دو "ديالوگ" و "تفاهم" به اهدافي واحد خدمت مي
كنند: كنترل و مهار كردن روحيه مبارزاتي مردم؛ كاهش بي ثباتي سياسي؛ پايين آوردن
انتظارات و خواسته هاي توده ها و دور كردن ذهن آنها از ضرورت و امكان انقلاب.
بدون اينكه بخواهيم به معضلات ذهني و گرايشات
منفي كه برشمرديم كم بهاء بدهيم، بايد تاكيد كنيم كه فشارهاي اقتصادي و ستمهاي
گوناگون اجتماعي، زمينه عيني بروز
مقاومتها و خيزشهاي توده اي است. اين روندي است كه مي تواند بسياري از طرح
ها و سياستهاي دشمنان خلق را فلج كند يا با موانع جدي روبرو سازد. اين روندي است
كه مي تواند به پشتوانه و تقويت كننده سياست و بينش انقلابي عليه حاكميت ارتجاع و
امپرياليسم تبديل شود.
سئوال: چرا مواضع ضدامپرياليستي بسياري از
نيروهاي مترقي و آزاديخواه مخالف جمهوري اسلامي كمرنگ شده يا به فراموشي سپرده شده
است؟ آيا ماهيت و عملكرد امپرياليسم تغيير كرده است؟
جواب: ماهيت و عملكرد امپرياليسم عوض نشده است؛
اما مسلما تغييرات مهمي در صحنه سياسي جهان صورت گرفته است. اين تغييرات بر توده
هاي مردم و نيروهاي سياسي مبارز نيز تاثير گذاشته و در مجموع موجب رشد گرايش راست
در قبال مبارزه انقلابي و اهداف انقلابي شده است. اين مسئله بويژه در مورد
روشنفكران و اقشار مرفه تر مردم صدق مي كند؛ ولي بر توده هاي كارگر و ديگر اقشار
تحتاني نيز تاثير داشته است. فروپاشي بلوك شرق يك واقعه تكان دهنده جهاني بود. اين
واقعه از يكسو، تناسب قواي بين المللي را بسود كشورهاي امپرياليستي غرب و در راس
آنها آمريكا تغيير داد؛ آمريكا به تنها ابرقدرت امپرياليستي جهان تبديل شد و تا
توانست از اين فرصت براي قدرقدرتي در مقابل امپرياليستهاي ديگر، و زهر چشم گرفتن
از خلقهاي مبارز دنيا استفاده كرد. از سوي ديگر، آمريكا همراه با ساير قدرتهاي
امپرياليستي و مرتجع جهان، با كمونيستي قلمداد كردن شوروي سابق و اقمارش (كه همگي
سرمايه داري دولتي بودند)، يك كارزار تبليغاتي ضد كمونيستي را در سطح جهاني براه
انداختند و به اصطلاح "مرگ كمونيسم" را اعلام كردند. اين اوضاع بسياري
از نيروهاي ضدامپرياليست را خلع سلاح و فلج كرد. سرمايه داري عريان و لجام گسيخته
نوع غربي در كشورهاي بلوك شرق و شوروي سوسيال امپرياليستي سابق مستقر شد و نتايج
دهشتناكي براي مردم ببار آورد. با ظهور اين نتايج، باد كارزار ضد كمونيستي خالي
شد. بسياري از كسانيكه در ابتدا جذب اين هياهوي ضد كمونيستي و تبليغات بنفع سرمايه
داري افسار گسيخته شده بودند، بيدار شده اند. با وجود اين، سقوط امپراتوري شوروي،
سقوط كمونيسم قلمداد شده و تاثيرات مهمي بر افكار و اعمال بسياري از نيروهاي
انقلابي و توده ها در سراسر جهان گذاشته است. در نتيجه، افق ديد بسياري از مبارزان
سابق و توده هاي مردم تنزل يافته است؛ يعني سطح توقعشان در مورد آنچه كه مي توان
از طريق مبارزه انقلابي بدست آورد و تحولات عاجلي كه جامعه به آن نياز دارد، پايين
آمده است.
سئوال: اين روحيات و گرايشات به چه شكل در ديدگاه
ها و سياستهاي اين نيروها منعكس مي شود؟ و در مقابل آن چه بايد كرد؟
جواب: يك بازتاب كلي آن به اين صورت است كه
دورنما و آلترناتيو اقتصادي و اجتماعي خود را از دست داده و دستيابي به جامعه اي
متفاوت را ناممكن ارزيابي كرده اند. بازتاب ديگرش اينست كه مبارزه عليه نظام
امپرياليستي كه ضرورتا يك مبارزه جهاني است را محكوم به شكست مي دانند. اينان در
چارچوب وظايف مبارزاتي در يك كشور تحت سلطه، به نادرست مبارزه براي دمكراسي را از
مبارزه عليه سلطه امپرياليستي جدا مي كنند؛ پيوند دروني ميان اين دو مبارزه را
ناديده مي گيرند؛ و ديكتاتوري طبقات حاكمه و شكل استبدادي حكومت را از منافع و
الزامات سلطه امپرياليسم جدا مي كنند. نمي بينند كه منافع و عملكرد سرمايه هاي
امپرياليستي و سرمايه داري بوروكراتيك است كه دست در دست مناسبات قدرتمند نيمه
فئودالي، يك روبناي سياسي مستبدانه (خواه بشكل رژيم شاه، خواه در قالب جمهوري
اسلامي) را طلب مي كند.
عامل ديگري كه مي تواند بر عقب نشيني اين نيروها
از مواضع ضد امپرياليستي تاثير گذاشته باشد، "ضد امپرياليسم" دروغين
جمهوري اسلامي و عكس العمل توده هاي مردم نسبت به آن است. ولي مسلما اين را نمي
توان جزء عوامل اصلي بحساب آورد. اگر مواضع ضد امپرياليستي آنها كمرنگ شده، بخاطر
دنباله روي از توده ها نيست.
روند و گرايشي كه از آن صحبت كرديم، مسئله بسيار
مهمي در صحنه سياسي ايران و جهان است. مائوئيستهاي انقلابي با اين روند، مقابله مي
كنند تا وضعيت را تغيير دهند. در عرصه ايدئولوژيك، تاكيد ما بر تبليغ و ترويج
فعالانه ايدئولوژي و برنامه كمونيستي يعني ماركسيسم ـ لنينيسم ـ مائوئيسم در ميان
پيشروان طبقه كارگر، روشنفكران مترقي، جوان و زنان مبارز است. و در عرصه سياسي بر
ضرورت و امكان مبارزه براي كسب آزادي و استقلال، سرنگوني قهر آميز دولت طبقات
سرمايه دار و ملاك، از طريق جنگ دراز مدت خلق تاكيد مي كنيم. نشان دادن پيروزيهاي
عظيم پرولتاريا در برقراري و ساختمان سوسياليسم در چين و شوروي، و جمعبندي از
درسهاي شكست پرولتاريا در اين دو كشور كه به احياي سرمايه داري در آنها انجاميد،
به لحاظ ايدئولوژيك و سياسي حائز اهميت بسيار است.
www.sarbedaran.org