نوكر امپرياليسم بودن عاقبت خوشي ندارد!

درباره كشمكش هاي آمريكا و جمهوري اسلامي

 

از حقيقت دوره دوم، شماره 23، مرداد 1372 – www.sarbedaran.org

 

چرخشي نوين در سياستهاي آمريكا نسبت به جمهوري اسلامي صورت گرفته است. چندي است كه امپرياليسم آمريكا سياست آشتي ناپذيري با جمهوري اسلامي را پيشه كرده و به تبع اين سياست به اشكال زير آنرا تحت فشار قرار ميدهد: فشارهاي ديپلماتيك در مجامع بين المللي، فشار بر روي امپرياليستهاي اروپائي و ژاپني براي تحديد اعتبارات و وامها جهت تضعيف آن، تحديد فروش اسلحه به ايران، حمايت از برخي نيروهاي اپوزيسيون رژيم اسلامي و غيره. در اين ميان، مقامات آمريكائي ليستي از موارد نارضايتي خود از جمهوري اسلامي ارائه داده اند كه در بيانيه هاي اخير وزارت امور خارجه آمريكا بدين قرار بازتاب يافته است: دفاع از تروريسم، اشاعه بنيادگرائي اسلامي در كشورهاي خاورميانه، مخالف خواني در مقابل مذاكرات صلح اعراب و اسرائيل، گسترش تسليحاتي بويژه تلاش براي دستيابي به تسليحات هسته اي، نقض حقوق بشر. در گذشته، آمريكا با بكار بردن سياست "چماق و شيريني" نسبت به جمهوري اسلامي رفتار و تركيب دلخواهتري را در آن شكل ميداد و رشته هاي پيوند آن با شبكه تحت سلطه خود را محكمتر مينمود. امروزه در واشنگتن آشكارا صحبت از آن مي شود كه سياست آمريكا نسبت به جمهوري اسلامي از سياست "چماق و شيريني" به سياست "محاصره و تضعيف" گذر كرده است. خاستگاه سياستهاي نوين آمريكا چيست؟ آيا منشا عمده آن، رفتارها و سياستهاي جمهوري اسلامي است يا اينكه منافع آمريكا اكنون اقتضا ميكند كه تضادش را با جمهوري اسلامي حاد كند؟

جمهوري اسلامي در طول عمر ننگين خود وابستگي اساسي ايران به بلوك امپرياليستي غرب  (بسركردگي آمريكا) را حفظ كرد و بر پايه منافع اين بلوك در منطقه عمل كرد؛ بين حكام اسلامي و امپرياليسم آمريكا، در چارچوب اين وابستگي، همواره تضاد و كشمكش موجود بوده است؛ هرچند امپرياليسم آمريكا و حكام اسلامي ايران در رابطه با كشمكشهاي ميان خود همواره تخم توهم و گيجي پراكنده اند اما اين كشمكشهائي است در محدوده تضاد ميان نوكر و ارباب (ميان يك رژيم كمپرادوري و اربابان امپرياليست). امروز امپرياليسم آمريكا سعي ميكند با حاد كردن تضادهايش با حكام اسلامي، بر مقاصد واقعيش در خاورميانه و ايران پرده بيفكند، افكار عمومي را براي پيشبرد طرحهاي خود در رابطه با خاورميانه و ايران آماده سازد و به ازاي ضديت خود با حكام اسلامي منفور براي خود نيز در نزد اقشاري از مردم ما آبروي سياسي بخرد. در اين مقاله سعي ميكنيم به وراي تضاد ميان آمريكا و جمهوري اسلامي رفته و منشاء سياستهاي نوين آمريكا در قبال جمهوري اسلامي و بطور كلي ايران را در تضادهاي اصلي كه عرصه  سياسي جهان را رقم ميزنند و در خاورميانه و ايران به اشكال مشخص بازتاب ميابند، جستجو كنيم. در اينجا نشان خواهيم داد كه حمايت يا عدم حمايت امپرياليسم آمريكا از جمهوري اسلامي را نيازهاي بين المللي و منطقه اي امپرياليسم آمريكا تعيين ميكند. دراوضاع جهاني تغييرات مهمي رخ داده و آمريكا بايد منافع خود را بر بستر شرايط نويني پيش براند. در دوران پس از "جنگ سرد" آمريكا ميخواهد سلطه اش را بر نومستعمرات خود تحكيم كرده، سركردگي سياسي و نظامي اش بر جهان را حفظ نمايد، و از اين موقعيت  حداكثر استفاده را براي تخفيف بحران اقتصادي خود بكند. اما آمريكاي بحران زده با جهان پر تضادي روبروست؛ در اين عرصه پيچيده بيش از همه دو تضاد اصلي است كه سياستهاي كنوني آمريكا در خاورميانه را شكل ميدهد: تضاد بين آمريكا و قدرتهاي امپرياليستي ديگر بالاخص ژاپن و اروپائيها بر سر كسب امتيازات استراتژيك اقتصادي و سياسي در "خاورميانه جديد" كه جمهوريهاي آسيائي را هم در بر ميگيرد؛ و تضاد بين امپرياليسم با پرولتاريا و خلقهاي تحت ستم در اين منطقه پرتلاطم.

 

هنگام تحليل از سياستهاي نوين آمريكا در قبال ايران چند نكته مهم را بايد در نظر داشت:  قله اهداف آمريكا هنگام اتخاد اين يا آن سياست در قبال ايران ـ منجمله در قبال حكومت ـ عبارتست از جوابگوئي به ضروريات اقتصادي و سياسي سرمايه داري جهاني و بالاخص منافع آمريكا. آمريكا يك امپراتوري جهاني است؛ بنابراين براي طراحي سياستهايش در رابطه با ايران بايد نيازهاي جهاني امپراتوري خود، اوضاع جهان و خاورميانه را مد نظر قرار دهد. ايران يك حلقه مهم از شبكه تحت نفوذ آمريكا در خاورميانه است و موقعيت و تحولات آن تاثيرات بسزائي در منطقه خاورميانه دارد؛ شرايط خاص ايران امپرياليستهاي آمريكائي را وادار به تسريع روند فعاليتها براي تحكيم سلطه خود در آن كرده است.

***

آمريكا و دنياي پس از جنگ سرد

فروپاشي بلوك شرق به رهبري سوسيال امپرياليسم شوروي، كه رقيب بلوك امپرياليستي غرب بسركردگي آمريكا بود، تغييرات مهمي در مناسبات قدرت در عرصه جهاني پديد آورد، اما فروپاشي آن تنها تظاهري پر سر و صدا از بحران وخيم كل نظام سرمايه داري جهاني و خبررسان زمين لرزه هاي عظيمتر در اين نظام بود. اين واقعه با وجود اينكه يكي از تضادهاي مهم امپرياليسم را تخفيف بخشيد و آزادي عملهاي بيسابقه اي را براي امپرياليستهاي غربي بوجود آورد، باعث تشديد تضادهاي مهم ديگري مانند تضاد ميان امپرياليستهاي غربي، و تضاد بين سرمايه داري جهاني و پرولتاريا و خلقها در كشورهاي تحت سلطه و در خود كشورهاي امپرياليستي شد. بدين ترتيب با فروپاشي شرق نه تنها راه بروي درمان بحران اقتصادي كه از اواسط دهه هفتاد ميلادي گريبان سرمايه داري جهاني را گرفته است باز نشد بلكه موانعي جديد به ظهور رسيد. تضاد بين دو بلوك امپرياليستي بر بسياري از تضادهاي ديگر بلوك غرب بالاخص سركرده آن آمريكا سرپوش گذارده بود. با تخفيف اين تضاد، پوسيدگي امپرياليسم آمريكا و اين واقعيت كه قدرتي در سراشيب است بوضوح نمايان گشت. امروز متحدين سابق آمريكا يعني امپرياليستهاي اروپائي و ژاپني كه بمدت چهل سال منافع سياسي و اقتصادي خود را در اتحاد با آمريكا ميديدند، و  سياست خارجي و امنيتي و اقتصادي خود را تابع آمريكا كرده بودند، او را در كليه اين زمينه ها به مصاف طلبيده اند. امپرياليسم آمريكا براي نجات امپراتوري جهاني اش از چنگال بحران بايد سبعانه تر از هميشه به استثمار پرولتارياي خود و خلقها و پرولتارياي "جهان سوم" و غارت منابع آنان بپردازد. بدين ترتيب آمريكا در گستره و ابعادي بيسابقه در سطح جهاني (و در خود ايالات متحده) توده ها را به قيام عليه خود فراميخواند.

اوضاع نوين، ضروريات نويني را به امپرياليسم آمريكا تحميل ميكند. آمريكا براي حفظ سلطه خود بر جهان بايد حضورش را در نقاط كليدي جهان بازسازي كند. اين يعني اصلاح و تقويت ساختارها و نهادهائي كه منافع آنرا تضمين ميكرد ولي امروزه براي استخراج مافوق سودهاي عظيم، سركوب اهالي و تحت انقياد نگاه داشتن آنها، و ممانعت از دست درازي رقباي امپرياليست به حيطه نفوذ و سلطه اش ديگر كافي نيستند. ساختارهاي اقتصادي، امنيتي و سياسي كه آمريكا بر پايه قدرت خود پس از جنگ دوم جهاني براي سركوب خلقهاي ستمديده و حفظ سلطه خود بر اكثر كشورهاي "جهان سوم" و رقابت با سوسيال امپرياليسم شوروي بنا كرده بود، امروز از هم گسسته اند و كارآئي خود را از كف داده اند. آن ساختارهاي اقتصادي و سياسي كه غرب را بعنوان يك بلوك بهم جوش ميداد، قدرت اقتصادي و سياسي را بين آنها توزيع مينمود (مثلا تقسيم مواد خام و بازار كار و كالا در كشورهاي مختلف)، وظايف هر يك از دول را در قبال حفظ منافع بلوك غرب روشن ميساخت، و سركردگي آمريكا را تضمين ميكرد، درحال فروپاشي است. بخشي از اين اوضاع، روند فروپاشي و بي نظمي دولتهاي نومستعمراتي وابسته به امپرياليستهاي غربي و بالاخص آمريكاست. اغلب رژيمهاي كشورهاي تحت سلطه بي پايه و متزلزلند.

منافع آمريكا ايجاب ميكند كه از اين بي نظمي بكاهد و از فروپاشي ممانعت كند؛ تكه هاي پراكنده امپراتوري سابق سوسيال امپرياليسم شوروي را در "نظمي نوين" سازمان دهد؛ و براي تخفيف بحران بهر وسيله اي كه شده با كارآئي و شدت بيشتري استثمار و بهره كشي از مردم و منابع جهاني را سازمان دهد. همه اين كارها بايد طوري صورت بگيرد كه سركردگي آمريكا بر اقتصاد و سياست جهاني تقويت شود. اما "نظم نوين" بايد در شرايطي زاده شود كه بحران سرمايه داري جهاني هرج و مرج بي نظيري را در مناسبات بين امپرياليستها و كاركرد اقتصاد جهاني دامن ميزند و رقابتهاي افسارگسيخته آنان را براي كسب منابع و امتيازات اقتصادي باعث ميشود. در اين ميان برخي از قدرتهاي امپرياليستي مانند ژاپن و آلمان ميخواهند در موقعيت ممتازي قرار گيرند.

امپرياليستها، براي فراهم كردن زمينه هاي تشديد بهره كشي توده هاي كارگر و دهقان و كسب حداكثر سود، در دژهاي خود و در يكسري مناطق كليدي جهان، نيازمند سركوب و تحميق توده هاي ستمديده و برقراري نوعي از "ثبات" سياسي اند. پرولتاريا و خلقهاي جهان شديدتر  استثمار ميشوند، از هميشه فقيرترند و بيشتر به اعماق رانده ميشوند. بحران سرمايه داري جهاني بايد بدوش آنان انداخته شود. اين امر توده ها را به طغيان واميدارد و در آنان انرژي انقلابي عظيمي را انباشته ميكند كه مانند توفان مهيبي در بسياري از نقاط جهان بپا خواهد خواست. همانطور كه مائوتسه دون گفت هرجا ستم باشد مقاومت هم هست. از اين نظر جهان در آستانه تكانهاي بي نظيري است. امروز ابرقدرت شوروي نيست كه از تزلزل حكومتهاي وابسته به آمريكا و شورش توده هاي عاصي در اين كشورها براي گسترش هژموني نومستعمراتي خود بهره جوئي كند؛ اما تشديد فقر عمومي، ترك برداشتن، تضعيف و گاه فروپاشي ساختارهاي نومستعمراتي به انواع و اقسام تضادها پا داده و حفظ حداقلي از ثبات و تعادل را براي امپرياليستها مشكل كرده است. امپرياليستها و بويژه امپرياليسم آمريكا، مجبورند بر زمين لغزاني گام بردارند.

 

خاورميانه

تضادهاي اصلي جهان چگونه در خاورميانه منعكس ميشوند و عرصه سياسي آنرا شكل ميدهند؟ خاورميانه يكي از نقاط  كليدي جهان براي امپراتوري آمريكاست ـ چه به لحاظ منبع سودهاي كلان، و چه به لحاظ اهميت سياسي و نظامي اش. خاورميانه دروازه اي براي ورود به آسياست كه اكنون يكي از مهمترين كانونهاي فعاليت سرمايه هاي بين المللي و عرصه رقابتهاي حاد اقتصادي و سياسي قدرتهاي بزرگ ميباشد. فروپاشي بلوك شرق، فرصتهاي مهمي را براي امپرياليسم آمريكا بوجود آورد كه با استفاده از برتريهايش (قدرت نظامي و سياسي مسلط جهان) به ترميم و تحكيم حضور خود در اين منطقه كليدي و تحميل سياستهاي اقتصادي و امنيتي خود بپردازد. جنگ آمريكا عليه عراق اعلام آغاز چنين "سبك كاري" بود. خاورميانه بدليل نقشي كه در شبكه اقتصادي و نظامي جهان امپرياليستي دارد بطور فشرده نيازها و تضادهائي كه امپرياليستها در اوضاع كنوني با آن مواجهند را متبلور ميكند. در اينجا نيز آنها براي تداوم امپراتوري سود و غارتشان و تشديد بهره كشي نياز به سركوب توده ها و برقراري نوعي از "ثبات"، تحكيم موقعيت خود و برخي تجديد سازماندهي ها دارند (بطور مثال ضرورت تعيين موقعيت جمهوريهاي آسيائي در شبكه هاي اقتصادي و امنيتي خود.) تضاد منافع و رقابت قدرتهاي امپرياليستي، سابقه مبارزاتي و روحيه قوي ضدامپرياليستي توده ها در خاورميانه و بحراني بودن اغلب حكومتهاي مرتجع اين خطه موانع مهمي در راه اين برنامه هاست.

آمريكا بدنبال آنست كه در خليج قدرت مطلق باشد؛ جائي كه سه چهارم ذخائر نفتي شناخته شده جهان را داراست. براي دستيابي به اين هدف، آمريكا بايد بطرق خشونت بار به سركوب خلقهاي منطقه بپردازد. دولتهاي دست نشانده اي مانند مصر، ايران، تركيه و اسرائيل و غيره كه آمريكا و ديگر امپرياليستها در اين منطقه ساخته و پرداخته بودند تا به نيابت از سوي آنها به انجام اين وظيفه جنايتكارانه بپردازند، متزلزل و شكننده اند و اين يكي از منابع مهم نگراني آمريكاست. يانكي ها حاضرند دست به هر جنايت و توطئه چيني بزنند كه اين دولتها را از گزند توده ها مصون بدارند و در ميان تلاطمات سياسي خاورميانه سلطه خود را حفظ كنند.

آمريكا كماكان قدرت مسلط در اين منطقه بوده و بهيچوجه حاضر نيست كه كسي اين موقعيت را بمصاف بطلبد. اين در حاليست كه ديگر قدرتهاي امپرياليستي بنوبه خود در حال صف آرائي مجدد ميباشند. پس از فروپاشي ابر قدرت شوروي، اروپائيها و ژاپن ديگر نيازي به آمريكا نمي بينند و در رقابت با آمريكا بر سر مواد خام و منابع سود در كشورهاي نيمه مستعمره آزادي عمل و بخاطر ضعف اقتصادي آمريكا، فرصت بيشتري احساس ميكنند. آمريكا هر چند حاضرست تحت رهبري خود بيش از گذشته به شراكت اقتصادي و "مشورت سياسي و نظامي" با قدرتهاي اروپائي و ژاپن بپردازد و روسيه را نيز بشرط همكاري نزديكش با آمريكا از برخي امتيازات بهره مند سازد، اما اگر كسي زياده خواهي كند يا در قلمروي رقابت "پا را از گليم بيرون بگذارد" با تحريكات خطرناك آمريكا در اين منطقه يا حتي در قلب اروپا (مثلا يوگوسلاوي) روبرو خواهد شد. پيام آمريكا به ساير دول امپرياليستي اينست كه اگر مايلند منافعشان منجمله "جريان آزاد نفت به قيمتهاي معقول" در خاورميانه حفظ شود بايد به تقويت و حفظ اين موقعيت ياري رسانند. يعني نه تنها نبايد حاكميت آمريكا را در اين خطه تضعيف كنند، بلكه بدليل ضعف بنيه اقتصادي آمريكا بايد بخشي از هزينه حفظ اين سلطه را نيز تقبل نمايند. بحث آمريكا اينست كه اين مناسبات قدرت به نفع "همه" است و به آنان اعلام كرده است كه "بخاطر اهميت خاورميانه" تصميم گرفته كه "حفظ نظم" در اين منطقه را به ارتش خود بسپارد. امپرياليسم آمريكا  براي اين كار بهانه هائي از قبيل "دفاع از مردم عراق" يا "مبارزه با خطر مذهبيهاي افراطي" و امثالهم را بكار ميگيرد. اعمال كنترل بر نفت خاورميانه و بازار نفت جهان براي آمريكا بسيار جدي است. حاكميت بر طلاي سياه نه تنها منبع سودهاي كلان بلوكهاي سرمايه آمريكائي است، بلكه آمريكا را قادر ميسازد ملل خاورميانه را به اسارت در آورد و مضافا بر قدرتهاي صنعتي ديگر كه به اين ماده نياز دارند نيز اعمال فشار بكند.[1] از نظر آمريكا از اين پس جمهوري هاي آسيائي (در شوروي سابق) چه از زاويه منابع و منافع اقتصادي نهفته در آنها و چه از نظر ملزومات سياسي ـ نظامي و امنيتي بايد بعنوان بخشي از شبكه ژئوپلتيك تحت سلطه اش در خاورميانه بحساب آيند و ساير قدرتهاي امپرياليستي بايد اين نكته را درك كنند. آمريكا در راستاي حفظ سركردگي خود بر منطقه، نقش امنيتي و نظامي مهمي به دولت تركيه واگذار كرده است. با توجه به پايان جنگ سرد ديگر جايگاه عمده تركيه عضويت در ناتو و ايفاي نقش بازوي جنوبي اين پيمان نيست؛ بلكه قرار است هسته مركزي سيستم امنيتي جديد آمريكا در بخشي از خاورميانه باشد.[2]

 

امپرياليسم آمريكا و عرصه ايران

در متن موقعيت ژئوپليتيكي منطقه بايد به جايگاه ايران پرداخت. بدنبال جنگ دوم جهاني و طي چهل سال، آمريكا ايران را بعنوان يك حلقه مهم اقتصادي ـ سياسي زنجيره امپراتوري خود  بافت. انقلاب 75 اگر چه ضرباتي بر نظم موجود و سلطه آمريكا بر ايران وارد آورد و يكي از نوكران تراز اول يانكي ها را سرنگون نمود، اما نيمه كاره باقي ماند و نتوانست بندهاي وابستگي اقتصادي و سياسي ايران به نظام جهاني امپرياليستي را بگسلد. رژيم اسلامي، استمرار قدرت سياسي بورژوا ملاكان با شكل و شمايلي ديگر بود. تحت اين رژيم، جايگاه ايران بعنوان يك كشور تك محصولي صادر كننده نفت در تقسيم كار بين المللي امپرياليستها حفظ شد، ماشين كهنه دولتي دست نخورده باقي ماند و استثمار كارگران و دهقانان و غارت منابع ايران در خدمت به سرمايه داري جهاني و دلالان بوميش تداوم يافت. البته جمهوري اسلامي، حفاظت از مناسبات كهنه موجود را در پس پرده اي از گرد و غبار "ضد امپرياليستي" به پيش برد. شعارهاي عوامفريبانه عليه "شيطان بزرگ"، "دفاع از مستضعفين" و "نه شرقي، نه غربي" از همان ابتدا وجوه اصلي استراتژي جمهوري اسلامي براي تامين ثبات سياسي خود در عرصه ملي و بين المللي بود. هدف از اين شعارها در صحنه داخلي فريب توده ها از طريق بازي با احساسات ضدامپرياليستي عميق آنها، كسب وجهه و اعتبار براي رژيم ارتجاعي، تسويه حساب دروني و زدن رقباي حكومتي، و بهانه اي براي سركوب بيرحمانه انقلاب و انقلابيون بود. حال آنكه در صحنه بين المللي، بدنبال بند بازي ميان بلوك امپرياليستي غرب و شرق و قبولاندن خود به امپرياليستهاي غربي بود. غربيها براي تهي كردن انرژي انقلابي مردم و همچنين براي ايجاد تركيب مطلوبتري درون رژيم از طريق فشار گذاردن بر آن، جنگ ايران و عراق را براه انداختند. طي جنگ آمريكا كوشيد از طريق فروش سلاح، و معاملات ديگر و فشارهاي مختلف، صفي را درون رژيم اسلامي شكل دهد كه براي غلبه سلطه مجددش مطلوبتر باشد. جنگ سريعا تبديل به محملي شد كه رژيم از طريق آن خود را تا حدودي تثبيت كند، رقبا را كنار زند و مردم را سركوب نمايد. از سوي ديگر، جنگ به صحنه رقابتهاي دو بلوك امپرياليستي غرب و شرق بدل گشت. بطور كلي بلوك غرب به سركردگي آمريكا تصميم گرفت تا با همين رژيم و از طريق آن كار كند. جريان ايران ـ گيت، ملاقات پنهاني مقامات بالاي كابينه ريگان با مقامات بالاي جمهوري اسلامي، اوج اين تلاشها بود و خميني نيز كاملا با آن توافق داشت. سرانجام غلبه تباني بجاي رقابت در روابط دو بلوك شرق و غرب، ظهور تناسب قدرت نويني در سطح جهاني و منطقه، و موقعيت بحراني و متزلزل رژيم در جبهه ها و جامعه، به خاتمه جنگ انجاميد. طي تمام اين سالها، غرب كوشيد تا حد ممكن از عامل "بنيادگرائي اسلامي" كه رژيم ايران پرچمدار آن بود نيز استفاده كند. آمريكا و متحدانش اين عامل را عليرغم دردسرهائي كه براي نوكرانشان در كشورهاي عربي داشت، يك سد سياسي ـ ايدئولوژيك در مقابل نفوذ سوسيال امپرياليسم شوروي در خاورميانه، و نيز پايه گيري ايدئولوژي انقلابي راستين در ميان توده هاي عاصي اين كشورها بحساب مي آوردند. خدماتي كه جمهوري اسلامي و "بنياد گرائي اسلامي" در اين زمينه بالاخص در افغانستان به غرب نمود، چشمگير بود. بعد از پايان جنگ سرد و حذف بلوك شرق اين خدمات كم ارزش شد. بحراني تر شدن وضع دولتهاي دست نشانده غرب در كشورهاي عربي نيز "جنبش اسلامي" را مغضوب نمود. تحت تاثير اين شرايط، حكام ايران "واقع بين" شده و از شعارهاي "ضد امپرياليستي" خود كاستند. هر چند اين حربه همچنان در جريان رقابتهاي حكومتي، بسيج معنوي و عملي حزب الله، و يا چك و چانه زدن با امپرياليستهاي غربي مورد استفاده قرار ميگيرد. [3]

بنابراين كشمكشهاي ميان جمهوري اسلامي و غرب هرگز به معناي وقفه افتادن در روند توليد سودهاي كلان در ايران و غارت آن توسط سرمايه داري جهاني نبود و ايران در همه حال، حلقه اي از شبكه جهاني امپرياليستهاي غربي باقي ماند. امپرياليستهاي اروپائي و ژاپن  در "غياب" آمريكا و بدليل نقشي كه از سوي بلوك غرب در رابطه با وابسته نگاهداشتن ايران به آنان محول شده بود از خوان يغماي ايران آنچنان بهره بردند كه سابقه نداشت. آنها در سياست ايران نيز نفوذي بيسابقه بهم زدند. آمريكا نيز از اين مناسبات اقتصادي بطور غير مستقيم بهره برده، برخي رشته هاي كليدي مانند نفت را كنترل كرده و از بابت فروش كالاهاي تسليحاتي به ايران سودهاي كلان نصيب خود ساخته است. پايان جنگ سرد باعث شد كه ايران اهميت استراتژيك سابق خود بعنوان بخش مهمي از كمربند امنيتي در مرزهاي جنوبي اتحاد شوروي را از دست بدهد. با اين وجود، ايران عرصه اي نيست كه آمريكا بخواهد يا بتواند از آن چشم پوشي كند. موضوع نفت و راههاي آبي (خليج و درياي عمان) كه نه فقط اهميت اقتصادي بلكه همچنان جايگاه مهم استراتژيك نظامي دارند، منابع زيرزميني گسترده و جمعيت انساني وسيع كه تامين كننده بازار نيروي كار ارزان و جذب سرمايه و كالاست، همچنان مد نظر يانكي ها ميباشد. حتي اگر از اهميت ايران كاسته شده باشد يا اينكه آمريكا منابع كافي براي تجديد سازماندهي و سودآورتر كردن اقتصاد ايران در اختيار نداشته باشد، ايران بهرحال يك حلقه از زنجير امپراتوري آمريكاست و به همين دليل مجبورست به آن برخورد فعال كند. ضروريات حفظ سركردگي آمريكا طلب ميكند كه نگذارد امپرياليستهاي رقيب در نومستعمراتش بيش از اندازه نفوذ يابند. نفوذ بيش از اندازه ژاپن و قدرتهاي اروپائي در اقتصاد و سياست ايران  در شرايط كنوني جهان، براي آمريكا قابل تحمل نيست. از طرف ديگر، تامين منافع امپرياليستي در گروي مهار كردن پتانسيل انقلابي توده هاي خلق در ايران است؛ طلايه بپاخيزي توده هائي كه يكبار در جريان انقلاب 75 سلطه آمريكا را زير سئوال كشيده و بر آن ضرباتي ايراد نمودند، ديگر بار بر بستر بحران جامعه آشكار گشته است.

 

ايران دستخوش امواج بحران و مقاومت

تشديد بحران اقتصادي و سياسي، دگرگوني را به خواست روز توده هاي مردم بدل كرده است. ميل به تغييري عميق در آنها انباشته شده و آماده اند كه آن را مانند سيل بنيان كن رها كنند. توده ها تجربه يك انقلاب و شكستش را دارند و سطح آگاهي سياسي آنها بالاست. رژيم بشدت بي پايه و منفرد است. انتخابات اخير رياست جمهوري بي پايه بودن رژيم را بيش از پيش نشان داد. نشان داد كه توده ها تا چه اندازه ناراضيند، و تضادهاي دروني چگونه رژيم را متفرق كرده است. نه فقط رژيم كه اصولا طبقات بورژوا ملاك ايران از درد تفرقه و عدم انسجام سياسي رنج ميبرند. ساختارهاي دولتي نيز فرسوده گشته است. طبقه مياني كه زماني با دلارهاي نفتي ساخته شد و يكي از پايه هاي ثبات سياسي حكومت در شهرهاي بزرگ محسوب ميشد، بشدت تجزيه گشته و آب رفته است. از اعتبار و نفوذ ايدئولوژي و تفكر اسارت بار مذهبي در سطح توده ها بحد چشمگيري كاسته شده و بقول معروف "مردم دين و ايمانشان را از دست داده اند.

"ريشه بحران كنوني در همان نظامي است كه كاركردش انقلاب 75 را برانگيخت. اما انقلاب شكست خورد و اين نظام به موجوديت بحران زده و نكبت بار خود ادامه داد.  اما بحران كنوني صرفا جنبه اقتصادي نداشته، بلكه روز به روز بعد سياسي آن برجسته تر ميشود. جمهوري اسلامي بمنزله يك رژيم سياسي زير علامت سئوال قرار گرفته و بامعضل "بودن يا نبودن" دست به گريبان شده است. در دوره متعاقب خاتمه جنگ ايران و عراق، جناح غالب در جمهوري اسلامي طرح "بازسازي" را جلو گذاشت و كوشيد با دعوت از سرمايه گذاران و متخصصان ايراني مقيم خارج جناحهاي ديگر طبقات ارتجاعي را نيز حول همين رژيم متحد گرداند و تكيه گاهش را وسيعتر كند؛ كوشيد با وعده رونق اقتصادي و وفور و "ليبراليزاسيون سياسي" (از طريق دادن برخي امتيازات فرهنگي و ادبي براي راضي كردن نمايندگان اقشار مياني) حمايت اقشار مياني جامعه را ضميمه اين تكيه گاه كند؛ كوشيد با تغيير چهره مجلس و كابينه، "وحدت كلمه" جديدي را به جناحهاي مختلف حكومت اسلامي تحميل كند. امپرياليستهاي غربي نيز موافقت خود با اين طرح را اعلام داشته و پشت جناح رفسنجاني را گرفتند. بدون حسن نيت غربيها، رفسنجاني و شركاء معضلات مربوط به از دست دادن خميني را به اين سادگي نميتوانستند از سر بگذارنند. اما اين كوشش ها تماما شكست خورد. خيزشهاي سال 1371، مهر تائيد طلائي توده هاي زحمتكش بپاي اين حكم بود. اينك اوضاعي در حال شكل گيري است كه در آن، اكثريت مردم نه تنها مخالف رژيمند، بلكه ديگر حاضر نيستند به ادامه اين وضع تن دهند. اين اوضاع زنگ خطر را براي امپرياليستها بصدا درآورده است.

 

حفاظت از دولت كهن و تحكيم سلطه، اتخاذ چه سياستهائي را در دستور كار امپرياليسم آمريكا قرار داده است؟

آمريكا در پي دست زدن به تغييراتي در موقعيت دولت كهنه نومستعمره وابسته به غرب در ايران است. اين سياست ميتواند وجوه زير را در برگيرد: حك و اصلاح رژيم در خدمت از جوشش انداختن توده ها و حفظ اركان دولت نومستعمراتي در ايران؛ تعيين جايگاهي جديد براي اين دولت در شبكه خاورميانه اي آمريكا با توان اقتصادي ضعيفتر از گذشته و نفوذ سياسي و قدرت نظامي بمراتب كمتر و با موضعي تبعي نسبت به دولت تركيه كه قدرتمندترين دولت نومستعره آمريكا در منطقه است؛ تامين سركردگي آمريكا در عين بحساب آوردن نفوذي كه رقباي اروپائي و ژاپني امپرياليسم آمريكا در 14 سال گذشته در سياست و اقتصاد ايران بهم زده اند. كشمكشهاي كنوني ميان جمهوري اسلامي و آمريكا عمدتا برخاسته از اتخاذ اين طرح ها، و عكس العمل به دورنما و نتايج عملي آن است.

برخلاف تصور رايج، علت اتخاذ سياستهاي فوق الذكر اين نيست كه در آمريكا حكومت به دست حزب دموكرات افتاده است. دو حزب پس از مدتي بحث بر سر سياستهاي خاورميانه اي آمريكا بر سر سياستهاي جديد امپرياليسم آمريكا در قبال ايران به اتحاد رسيدند. در واقع جناح هاي مختلف طبقه حاكمه آمريكا يكي ديگر از احزاب خود را به حكومت رساندند تا مجري و منعكس كننده سياستهاي جهاني و داخلي "نوين" امپرياليسم آمريكا گردد ـ سياستهائي كه قرار است جوابگوي نيازهاي انباشت بين المللي سرمايه كه در بحران شديدي بسر ميبرد، و حفظ موقعيت مسلط آمريكا در جهان كه در حال تضعيف است، باشد. علت اتخاذ اين سياستها اينهم نيست كه گويا در جمهوري اسلامي برخي مخالف سياست ادغام بيشتر ايران در اقتصاد جهاني (در واقع تجاوز عميقتر سرمايه خارجي به اقتصاد ايران و استثمار شديدتر مردم ما توسط سرمايه داري جهاني) يا نزديكي علني به آمريكا هستند و برخي موافق. واقعيت آنست كه همه جناحهاي رژيم اسلامي بر سر برنامه عمومي ادغام بيشتر ايران در شبكه استثمار و غارت جهاني امپرياليسم و اهداف كلي "اصلاحات اقتصادي" صندوق بين المللي پول توافق دارند و بر سر برقراري روابط "عادي" با آمريكا وحدت نظر اساسي. اما همه شان از رفتار جديد آمريكا بو كشيده اند كه ماجرا به اينجا خاتمه نمييابد و آمريكا خواهان تغييرات مهمي در تركيب رژيم فعلي است. آناني كه ساطور "حذف" را شامل حال خود مي بينند و صاحب آتوريته هاي منبعث از "ولايت فقيه" هستند، موقعيت خود را بيش از ديگران در خطر ديده و به مخالفت خواني با آمريكا و عجز و لابه در آستان قدرتهاي اروپائي و ژاپن مشغولند. حكام اسلامي نظير ساير هيئت حاكمه هاي كمپرادور در كشورهاي تحت سلطه ميدانند كه قدرت سياسي آنها بدون حمايت اقتصادي و سياسي و نظامي امپرياليسم امكان ادامه حيات ندارد. جنبه اي مهم از "انتقادات" جمهوري اسلامي به اربابان امپرياليستش ناظر بر همين مسئله است. جمهوري اسلامي براي رفع نيازهايش محتاج پشتيباني قدرتها و سرمايه هاي امپرياليستي در جوانب گوناگون است. اما طرحها و اقدامات اقتصادي امپرياليستها در نهايت تابع حركت آنارشيستي سرمايه بين المللي در جستجوي حداكثر سود ميباشد و ناظر بر يك عرصه بين المللي است و نه يك كشور يا حتي منطقه معين.  بگذريم از اينكه جنبه اي از تحديد سرمايه گذاريها در ايران، در چارچوب فشار سياسي قابل بررسي است. "انتقاد" جمهوري اسلامي به اربابانش اينست كه چرا تمام و كمال پشت ما را نمي گيريد. يا بقول تحليل گران غربي: "نگراني دولت ايران از اينست كه به جايگاهي حاشيه اي رانده شود و در دوره جديد به بازي گرفته نشود." (تايمز مالي، فوريه 92، ضميمه ويژه ايران) از اين مي ترسند كه حتي از موقعيت فعلي هم عقبتر رانده شوند و به سطح "جهان چهارم" يا بزبان شوونيستي خودشان "تبديل شدن به يك بنگلادش جديد" در آستانه قرن بيست و يكم سقوط كنند.

در مقابل، آمريكا هم نظير ساير امپرياليستها نميتواند بحران اقتصادي كه ايران را به سرحد ورشكستگي كشانده ناديده بگيرد؛ زيرا ايران يك حلقه از زنجير اقتصاد بين المللي آنهاست. اقتصاد ايران مال آنهاست. اما راه حل امپرياليستي براي "رفع" بحران اقتصادي ايران، داروي تلخ "صندوق بين المللي پول" است. داروئي كه در شرايط بي پايگي و از هم گسيختگي دروني رژيمهاي ارتجاعي ميتواند به سوختن حكومت در آتش خشم مردم منجر شود. بعلاوه، خوردن اين داروي تلخ تمام ماجرا نيست؛ سپس قرار است بر سفره اي كه "صندوق بين المللي پول" تداركش را ديده، سرمايه داري بين المللي بيش از پيش به چپاول و كسب مافوق سود بپردازد. كل اين روند نيازمند وجود حكومتي است نسبتا "باثبات" و منسجم كه بحد كافي توان تحميق اهالي را داشته باشد. آمريكا ميداند كه شكل گيري يك بحران انقلابي و بي ثباتي ايران ميتواند خاورميانه را سخت ـ و شايد شديدتر از سال 57 ـ تكان دهد. كليه دولتهاي وابسته به آمريكا در خاورميانه در بحران هستند و در ميان توده ها بي پايه. بحران اقتصادي تركيه را به چنان وضعي كشانده كه فقط با تزريقات مالي و مراقبتهاي نزديك امپرياليسم آمريكا و جامعه اروپا سرپا ايستاده، و عليرغم حضور قواي نظامي آمريكا در آن كشور و بهره مندي كامل از همكاريهاي سياسي ـ امنيتي ـ نظامي نيروهاي مرتجع وابسته به غرب كه بر كردستان عراق حاكم هستند، نتوانسته جنگ را در كردستان تركيه پايان بخشد. عامل بي ثبات كننده ديگري كه بايد بحساب آورده شود، بحران و جنگ داخلي در جمهوري آسيائي شوروي سابق و افغانستان است. در چنين دريائي از بحران و بي نظمي، امپرياليسم آمريكا نميتواند اجازه دهد كه خلقهاي ايران بار ديگر يك رژيم تبهكار را سرنگون كنند و به انقلابي عميق و دراز مدت كه براي سوزاندن ريشه اين كثافات ضروري است، مبادرت ورزند.

به همين خاطر، روحيه نوين مبارزه جويانه توده ها و بي پايه شدن رژيم تاثير مهمي در شكل گيري سياستهاي نوين آمريكا و تسريع فعاليتهايش در رابطه با ايران و جمهوري اسلامي داشته است. امپرياليستهاي آمريكائي در موقعيت فعلي رژيم دوامي نمي بينند. آنها جامعه را آبستن تغيير ارزيابي ميكنند و نميخواهند مانند سال 75 غافلگير شوند. آمريكا نميخواهد اوضاع از كنترل خارج شود و دستگاه دولتي (نيروهاي نظامي، نيروهاي امنيتي و آرشيوهاي اطلاعاتي آنها) در نتيجه مبارزات خلق ضربه بخورد وتداوم حاكميت نظم و قانون و عرف و سنن ارتجاعي دچار اختلال شود. از اين رو، يانكي ها آرزو دارند كه ابتكار عمل تحولات آتي را بدست داشته باشند و مختصات تغيير در صحنه سياسي ايران را خودشان تعيين كنند؛ مي خواهند هم توده ها را از تب و تاب بيندازند، هم نفوذ قدرتهاي امپرياليستي اروپا و ژاپن را در ايران كم كنند، و هم موقعيت مسلط در ايران را نصيب خود سازند. از ديد آمريكا، اين امور در گرو انجام برخي تغييرات در شكل و روش حكومتي در ايران است. اين مهمترين دليل دل چركين شدن آمريكا از حكام اسلامي است؛ والا هيئت حاكمه ايران بر سر خوراندن زهر اقتصادي امپرياليسم به خلق، يا كشتار توده هاي بپاخاسته و انقلابيون، و پيشبرد كارزار ضد كمونيستي هيچ حرفي نداشته و ندارد.

بعلاوه، يانكي ها در ايران خواهان حكومتي هستند كه بتواند اتحاد بالنسبه محكمي ميان طبقات ارتجاعي برقرار كند. حكومتي كه بتواند با ارائه چهره هاي "مدرن" قشر وسيعي از تحصيل كرده هاي غرب و متخصصين را متحد كرده و بكار گيرد تا طرحهاي آتي اقتصادي و سياسي آمريكائي ها در ايران، با بازدهي بالاتري به اجرا درآيد. آمريكا حكومتي ميخواهد كه از رانده شدن به جايگاهي پايينتر دل آزرده نشود، براي بالا بردن ارج و قرب خود بازي در نياورد و بين آمريكا و قدرتهاي امپرياليستي رقيبش مانور ندهد. حكومتي كه حداقلي از "مشروعيت سياسي" را داشته باشد تا حربه سركوبش موثرتر باشد و بتواند با ترفندهاي سياسي به مردم اين دروغ را حقنه كند كه اگر چند سال ديگر رنج و فلاكت را تحمل كنيد، به لطف عمو سام بهشت برين نصيب فرزندانتان خواهد شد.

شايد اگر جمهوري اسلامي آن حد از پايه و ثبات اوايل انقلاب و سالهاي آغازين جنگ با عراق را دارا بود، آمريكا پيه انجام تغييرات حكومتي را به تن نمي ماليد. اما وضع وخيم رژيم حكم ميكند كه آمريكا در عين تشويق پشت پرده سركوب وحشيانه مقاومت مردم، از جمهوري اسلامي "تبري" جويد تا بدين ترتيب بين خود و توده هاي خلق فصل مشتركي ايجاد كرده، براي خود وجهه "مردمي" كسب كند. هدف آمريكا قرار گرفتن در موقعيتي است كه بتواند در حركت مبارزاتي توده ها خرابكاري كرده و سر رشته امور را در دست بگيرد. برقراري تماس و همكاري با برخي مخالفين جمهوري اسلامي مانند مجاهدين خلق نيز در خدمت به همين هدف آمريكاست. اين سياست طبعا مقاومت جمهوري اسلامي يا جناح هائي از آن را كه دوست ندارند قرباني شوند، برمي انگيزد. تحت اين فشارها در ميان جناحهاي جمهوري اسلامي تفرقه و توطئه چيني عليه يكديگر افزايش مي يابد و حتي هر كدام جداگانه به زدوبندهاي پنهاني با مراكز قدرت جهاني جهت حفظ آينده دارودسته خود، مي پردازند.

 

آيا امپرياليسم آمريكا ميتواند هر چه اراده ميكند را انجام دهد؟

آمريكا اميدوار است سياستهاي جديدش بدون برخورد به موانع جدي جلو برود؛ اما ديگر قدرت سابق را ندارد. ذخاير استراتژيكش تهي شده است. كاركرد تضادهاي دروني نظام جهاني سرمايه داري و چهار دهه مبارزات ضد امپرياليستي خلقهاي تحت ستم جهان، اين قدرت معظم را از درون تهي كرده است. اين هيولا هر چند دندانهاي نظامي تيزي دارد، اما قدرت اقتصاديش را از كف داده و ضربان قلبش كند و نا منظم شده است. آمريكا هر چند تنها ابرقدرت دنياست، اما اهرمهائي كه تا بحال براي تحميل منافع و به كرسي نشاندن احكام خود در اختيار داشت، بشدت تضعيف شده است. ساختارهاي امنيتي و مناسبات قدرتي كه آمريكا با اتكاء به آن سلطه سياسي واقتصادي اش را تامين ميكرد لرزان شده و بخشا فروپاشيده است. كلاف اوضاع بگونه اي در هم پيچيده كه آمريكا نه قادر به جمع و جور كردن شبكه سلطه 40 ساله جهانيش است و نه ميتواند آنرا رها كند.

از طرف ديگر، اين قدرت امپرياليستي با مبارزات بلا انقطاع توده هاي ستمديده سراسر جهان روبروست. در تارك اين مبارزات، جنگ خلق در پرو قرار دارد كه تحت هدايت حزب كمونيست پرو ضربات محكمي بر منافع و موقعيت سياسي آمريكا در اين كشور و سراسر آمريكاي لاتين وارد ميآورد. آمريكا در مناسباتش با ملل ستمديده خاورميانه منجمله ايران نيز با دردسرهاي عظيمي مواجه است. آمريكا قدرتي است كه طي چند دهه گذشته، تنفر بيحساب توده ها را براي خود خريده است. در چهل سال گذشته، آمريكا استثمارگر اصلي خلقهاي منطقه، تالانگر عمده منابع آنها و نابود كننده اقتصادهاي بومي اين كشورها بوده است. آمريكا به ياري پايگاه مهم خود، اسرائيل، سازمانهاي جاسوسي رژيمهاي ارتجاعي را تعليم داده و مرتبا آنها را با پول و تكنولوژي تامين كرده است. توده هاي خاورميانه به تجربه فهميده اند كه امپرياليسم مسئول اصلي فلاكت و تيره روزي و ستم و استثماري است كه بر آنها ميرود و هيئت هاي حاكمه فاسد و ارتجاعي آنها صرفا مهره هاي دست قدرتهاي جهاني هستند. مردم ديده اند كه در كشورهاي آنها، عقب افتاده ترين مناسبات و روشهاي كشت بر كشاورزي غالب است و بسياري از نقاط نزديك روستائي از جاده ارتباطي ماشين رو محرومند، اما امپرياليستها بويژه آمريكا پيشرفته ترين تكنولوژي را براي كنترل اهالي، سركوب و شكنجه انقلابيون، و تبليغ عقايد ارتجاعي حاكم در اختيار رژيمهاي موجود نهاده اند. مردم ديده اند كه امپرياليسم ارتش هاي ارتجاعي را براي سركوب توده هاي كشور يا در صورتي كه منافعش ايجاب كند، جهت جنگ با يك كشور فقير ديگر به پيشرفته ترين و گران قيمت ترين تسليحات مجهز كرده است. نفرت خلق از جمهوري اسلامي، يا كشمكش هاي ميان آمريكا و رژيم ايران نميتواند حافظه تاريخي توده ها را پاك كند و چشم آنها را بروي ماهيت و عملكرد جنايتكارانه امپرياليستها و مشخصا امپرياليسم يانكي ببندد. آمريكا روي اين واقعيت حساب باز كرده كه بخش بزرگي از مردم در مورد ماهيت پليد خميني و اهداف رژيمش دچار اشتباه شدند و امروز به اين اشتباه پي پرده اند. يانكي ها خيال ميكنند اين فرصت مناسبي است براي پاك كردن احكام صحيح حك شده در قلب و روح خلق در مورد ماهيت استثمارگرانه و ستمكارانه آمريكا. ميخواهند پشيماني از قبول رهبري خميني را به قبول اين دروغ بزرگ تبديل كنند كه: انقلاب عليه آمريكا و نوكرانش غلط است! همه اينها خيالبافي هاي يك امپرياليسم بحران زده و مضطرب است.

آمريكا اينبار نيز در پس فريبكاريهاي جديد خود، تحفه اي براي توده هاي خلق ندارد مگر فقر و سركوب بيشتر و استثمار و ستم فزونتر. تضادهاي كنوني آمريكا و جمهوري اسلامي بهر ترتيبي كه حل شود هيچ گرهي از معضلات جامعه ما را نخواهد گشود. چرا كه معضل اصلي جامعه ما نظام ستم و استثماري است كه امپرياليسم سازمان ميدهد و به شكل سه كوه امپرياليسم، سرمايه داري بوروكرات و نيمه فئوداليسم بر گرده ما سنگيني ميكند. امروز جمهوري اسلامي سگ نگهبان اين نظام است و بايد سرنگون شود. اما اين تمام ماجرا نيست؛ چرا كه جمهوري اسلامي فقط حافظ يك دستگاه دولتي مهيب است كه ارگان حاكميت طبقاتي ملاكين، كمپرادورها و امپرياليستها در ايران است. بدون نابود كردن اين ماشين دولتي و قطع دستان امپرياليسم از طريق جنگ دراز مدت خلق برهبري حزب كمونيست انقلابي هيچ كدام از گره هاي مهم جامعه ما گشوده نخواهد شد. هر "تغييري" كه آمريكا و ديگر قدرتهاي امپرياليستي در شكل و روشهاي حكومتي بوجود آورند، حقيقت فوق را ذره اي عوض نميكند؛ گماشتگان اين نظام ستم و استثمار و دستگاه كهن دولتي با هر شكل و شمايلي آماج حملات توده هاي انقلابي قرار خواهند گرفت. حال كه جمهوري اسلامي در بحران بود و نبود دست و پا ميزند و آمريكا نيز در سراشيب سقوط قرار گرفته، شرايط عيني براي آنكه پرولتاريا و خلقهاي ما مختصات دگرگوني ضروري جامعه را خود تعيين كنند، مساعدتر از پيش گشته است. براي تحقق اين امر بايد آگاهانه و سازمان يافته، سخت و بيباكانه كوشيد.

 

 

www.sarbedaran.org



[1]  نفت خاورميانه بخش عظيمي از نيازهاي امپرياليستهاي ژاپني و اروپائي را تامين ميكند. نفت خاورميانه در دست آمريكا هميشه اهرم موثري براي اعمال فشار بر اقتصادهاي ژاپن و اروپا بوده است. امروز كه رقابت بين اين قدرتها در حال تشديد است آمريكا خيال ندارد كه چنين اهرمي را از كف بدهد. آمريكائيها طي كشمكشهاي آشكار و پنهان با اين كشورها، كنترل خود را بر چاههاي نفت جمهوريهاي آسياي مركزي نيز برقرار كردند. اهميت روزافزون سلطه بر نفت خاورميانه زماني روشن ميشود كه به بحران اقتصادي آمريكا و تلاشهاي مايوسانه آن براي تخفيف اين بحران توجه كنيم. اقتصاد خود آمريكا به نفت خاورميانه وابستگي زيادي ندارد اما اين ماده خام منبع سودآوري عظيمي براي سرمايه هاي آمريكائي است. بعلاوه اقتصاد كشورهاي وابسته به آمريكا بشدت به آن وابسته اند. نفت كماكان ارزانترين انرژي مورد مصرف در جهان است و در دهه 90 مصرف آن توسط اقتصاد جهاني 40 درصد افزايش خواهد يافت. تضعيف سلطه آمريكا در  خاورميانه مسلما انحصار آن بر بازار جهاني اين طلاي سياه را نيز شل ميكند. رژيمهاي مرتجعي كه خارج از اين "نظم" عمل كنند و طوري رفتار كنند كه گويا اين چاههاي نفت "مال" خودشان است و نه "مال" آمريكا، از طرف ارباب گوشمالي خواهند شد. اين يكي از پيامهاي آمريكا در جريان تجاوز به عراق بود. كمپانيهاي نفتي امپرياليستي و بالاخص آمريكائي تعيين ميكنند كه نيازهاي نفتي جهان صنعتي از كداميك از كشورهاي نفت خيز تامين شود و چاههاي نفت كداميك از كشورها بلا استفاده بماند. مثلا امپرياليستها چاههاي نفت عراق را تا مدت دلخواه از دور خارج كردند، توسعه اقتصادي آن كشور را سالها عقب راندند و طبقات حاكمه اش را آماده كردند كه به جايگاه پائينتري در شبكه نومستعمراتي خاورميانه رضا دهند.

 

[2]  به اظهارات مشاور كلينتون در امور خاورميانه (نقل شده در روزنامه انقلاب اسلامي شماره 309) توجه كنيد: "...با افول قدرت اتحاد شوروري پس از جنگ خليج، آمريكا تنها قدرت مسلط منطقه است... اگر آمريكا با نيرومندي كار كند و از كمك دوستان و متحدان خود در منطقه برخوردار شود، اميدوار است كه توازن را بسود آينده صلح آميز برقرار نمايد... پايان جنگ سرد اثرات عميقي بر خاورميانه دارد.... ما با مسئوليتهاي منطقه اي بزرگتري روبرو هستيم اما امكانات كمتري براي از عهده برآمدن آنها داريم.... در ماه فوريه، ما در سياست آمريكا در منطقه تجديد نظر كرديم....با پايان جنگ سرد ما بايد منطقه را از نو توصيف كنيم. يعني كشورهاي آسياي ميانه را نيز در آن قرار بدهيم. پيدايش جمهوري هاي آسيائي ما را ناگزير ميكند كه در استراتژي خود وجود اين كشورهاي را در نظر بگيريم. وقتي چنين ميكنيم متوجه اهميت رو به افزايش نقش تركيه در محاسبات خويش در منطقه ميشويم. در طول مدت جنگ سرد تركيه بيشتر به منزله يك قدرت اروپائي در نظر گرفته ميشد. عضو ناتو بود. حالا تركيه در حال پيدا كردن نقش مهمي در آسياي ميانه و نيز خاورميانه است. تركيه كه همسايه ايران و عراق و سوريه است، از نظر سياست ما در مهار رژيم صدام حسين و دادن ترتيبات براي مردم شمال عراق اهميت پيدا كرده است.... افراطيهاي مذهبي در ايران و سودان حمايت و پايگاه مي يابند. كار ما... اين است كه به مردم و حكومتهاي خاورميانه كمك كنيم با اين خطر مقابله كنند... هر دو رژيم ايران وعراق دشمن منافع آمريكا در منطقه هستند. با وجود اين آمريكا ديگر سياست پيشين را كه عبارت بود از ايجاد تعادل نظامي ميان كشورهاي رقيب، ادامه نخواهد داد... بلكه از اين نظر كه هر دو رژيم مزاحمند، آمريكا ترجيح ميدهد با حضور نظامي خود تعادل را در منطقه ايجاد كند.")

 

[3] استفاده عوامفريبانه از شعارهاي ضد امپرياليستي و ناسيوناليستي، سياستي مختص به رژيم اسلامي ايران نيست. رژيمهاي عرب منطقه يا رژيمهاي وابسته به آمريكا در آمريكاي لاتين در مقاطع معين از اين ترفندها براي دست و پا كردن مشروعيت سياسي در ميان مردم استفاده كرده اند. مثلا مواردي بوده كه دولت مكزيك مخالفان داخلي خود را بعنوان "جاسوسان امپرياليسم آمريكا" معرفي كرده و دفاع از خود را بزرگترين مبارزه عليه امپرياليسم يانكي قلمداد نموده است. معمولا امپرياليسم آمريكا چندان نگران اين شعارها نيست؛ زيرا ژستهاي ضد امپرياليستي حكام مرتجع، فوايدي هم دارد. يانكي ها هر چند از شعارهاي ضد آمريكائي خوششان نمي آيد اما آنرا تحمل مي كنند؛ زيرا گاهي اوقات ميتواند به تداوم ثبات سياسي نوكرانش كمك كند. بدين صورت كه بهنگام بپاخيزي توده ها، ريشه اصلي بدبختيهاي مردم يعني سلطه اقتصادي و سياسي امپرياليسم از ديده ها پنهان مي ماند و دليل وضعيت فلاكت بار موجود صرفا بي كفايتي رژيمهاي مرتجع وانمود ميشود. اين فرصتي براي امپرياليسم است كه خود را از ضربات مستقيم در امان نگهدارد و زمينه مساعدي براي اجراي دسايس ضد انقلابي خود ايجاد كند.