حقيقت شماره 21

اسفند 1383

 

دخالت نظامي امپرياليسم آمريکا در ايران.. 1

هشت مارس روز جهاني زن، روز مبارزه براي گسستن زنجيرهاي بردگي.... 5

درباره انتخابات رياست جمهوري... 6

چرا عده اي از مردم طرفدار حمله آمريکا هستند؟! 9

اعتيـاد: ريشـه هاي درد؛ چـاره کار! 12

برنامه حزب ما در رابطه با  حل معضل اعتياد. 16

در معرفي کتاب «نيمي از آسمان».. 17

رفسنجاني به کارگران نصيحت کرد که فريب شعارهاي کمونيستي را نخورند! 25

بخشي از مونيوز مارين سروده پابلو نرودا 26

به مناسبت روز کومله.. 27

نقش اديان الهي در ستمگري بر زن.. 30

کمونيستها و مسئله زن.. 33

به مناسبت بيستمين سال تاسيس جنبش انقلابي انترناسيوناليستي (ريم). 36

گزيده اي از اطلاعيه سربداران در آبانماه 1360 از کتاب پرنده نوپرواز. 38

 

 

 

 

دخالت نظامي امپرياليسم آمريکا در ايران

اخيرا جورج بوش و وزير خارجه اش اعلام کردند که حمله نظامي به ايران هنوز در دستور کار آمريکا نيست. اما آمريکا عمليات نظامي مخفي اش را در خاک ايران شروع کرده است.

 اهداف آمريکا در رابطه با ايران چيست؛ نقشه خود را چگونه عملي خواهد کرد و چه بايد کرد؟

هدف آمريکا کنترل مستقيم اوضاع سياسي و دسترسي بي قيد و شرط و مستقيم به خاک و منابع اقتصادي و بازار کار ايران است. آمريکا نه قصد دارد مردم ايران را آزاد کند، نه اقتصاد را توسعه دهد، نه براي کردها دولت فدرال درست کند، نه زن و مرد را برابر کند، نه زندان و شکنجه را برچيند، نه انتشارات و مطبوعات را آزاد کند. هيچ کدام از اين ها جزو اهداف و سياستهاي آمريکا در مورد ايران نيست. اين ها صرفا يک مشت تبليغات دروغين جاده صاف کن است.

 اما تغيير رژيم جمهوري اسلامي يکي از سياست هاي فوري آمريکا در ايران هست. آمريکا تصميم گرفته اهداف بزرگتر خود را تحت نام و بهانه «تغيير رژيم جمهوري اسلامي» پيش ببرد تا به اين ترتيب براي تجاوزش به ايران مشروعيت سياسي کسب کند.

مقاصد آمريکا فقط به ايران محدود نمي شود. بايد مقاصد بزرگتر آمريکا را هم شناخت تا دچار ساده نگري در مورد نيات آن نشد. از ديد آمريکا، ايران، در کنار عراق و افغانستان، سکوي پرش ديگري است براي کنترل تمام آسيا. آمريکا، جنگي را آغاز کرده که مقصد نهائي اش سلطه کامل و بي رقيب بر آسياست. عملي کردن اين نقشه عظيم بين المللي کار ساده اي نيست؛ آمريکا در هر گام با خطر شکست و فروپاشي قدر قدرتي اش روبروست. بهمين دليل خيلي ها پيش بيني مي کنند که آمريکا نقشه حمله به ايران را عملي نخواهد کرد. اما واقعيت آن است که آمريکا راه عقب نشستن از اين جنگ نامحدود را ندارد. دولت آمريکا هم از درون با مخالفت روبروست و هم از بيرون. با اين وصف چاره اي جز ادامه راهي که در پيش گرفته ندارد. قدرت هاي اروپائي، به لحاظ نظامي، بسيار ضعيف تر از آمريکا مي باشند اما مجبورند بر سر نفوذ يابي در نقاط مختلف جهان (بخصوص خاورميانه و آسيا) با آمريکا رقابت کنند. آنها مي دانند که اين رقابتها براي نظم بين المللي سرمايه داري جهاني بسيار خطرناک است. با اين وصف بايد از نيازهاي سودآوري سرمايه خود تبعيت کنند و بهر طريق ممکن با آمريکا رقابت کنند.

خطرات و فشارهاي اين جنگ آمريکا را مجبور مي کند که از يک طرف با بيرحمي و شقاوت بيسابقه و از طرف ديگر با دروغگوئي و چرب زباني باور نکردني حرکت کند. هيچ عاقلي نمي تواند باور کند که آمريکا پس از پهن کردن بساط خود در ايران، اجازه رشد يک نظام دموکراتيک را بدهد. اين غير ممکن است و تاريخ چنين امر محالي را بخود نديده است.

نقشه آمريکا براي تغيير رژيم و
تعيين دولت در ايران

 

نقشه آمريکا براي تغيير رژيم و تعيين دولت در ايران شامل 3 وجه است: عمليات نظامي و تهاجم گسترده، عمليات مخفي، و عمليات سياسي. آمريکا ممکنست هر کدام از اين وجوه (بخصوص تهاجم نظامي) را به درجاتي پيش ببرد اما در هر حالت اينها يک مجموعه اند.

تهاجم نظامي

جورج بوش در ماه اکتبر سال گذشته طرح نظامي پنتاگون براي انجام عمليات عليه ايران در تابستان آينده را تصويب کرد. منبع اين خبر شخص معروفي است به نام اسکات ريتر. وي، مارين سابق ارتش آمريکا و بازرس ارشد تسليحاتي سازمان ملل متحد در عراق بود. او با پي بردن به دروغ هاي آمريکا در مورد وجود سلاحهاي کشتار جمعي در عراق، از خدمت استعفا داد. اسکات ريتر در 19 فوريه امسال، طي يک سخنراني در واشنگتن اخبار محرمانه اي را که از منابع موثق درون حکومت آمريکا بدست آورده بود فاش کرد و گفت: جورج بوش نقشه عمليات نظامي عليه ايران در تاريخ ژوئن آينده را تصويب کرده است!(1) اين به معناي آن نيست که اين حمله صورت خواهد گرفت اما وقتي براي يک نقشه نظامي تاريخ هم تعيين مي شود، بايد جدي باشد!

سيمور هرش، روزنامه نگار معروف و پر نفوذ آمريکائي، گزارش مفصلي از اهداف و عمليات نظامي آمريکا در ايران منتشر کرده است. گزارش وي بر پايه اطلاعاتي است که يک مقام عاليرتبه امنيتي سابق آمريکا به وي داده است. وي در مجله نيويورکر (ژانويه 2005) از قول او مي نويسد: «اين يک جنگ عليه تروريسم است و عراق صرفا يکي از کارزارهاي اين جنگ است.... در نوبت بعدي شاهد کارزار ايران خواهيم بود.» هرش گزارش مي دهد که پنتاگون، در نقشه تهاجم نظامي گسترده عليه ايران تغييراتي داده است زيرا بعد از اشغال افغانستان و عراق، جغرافياي نظامي خاورميانه عوض شده و آمريکا اکنون مي تواند علاوه بر خليج فارس يا خليج عمان، از عراق و افغانستان و پايگاه هاي جديدش در جمهوري هاي آسيائي تهاجم گسترده به ايران را عملي کند. برخي از تحليل گران مي گويند ممکنست آمريکا فقط بخشي از اين تهاجم را عملي کند و تنها به اشغال قسمتهائي از جنوب ايران اکتفا کند و براي اين کار نيروي دريائي اش را که در جريان اشغال عراق بلا استفاده بود به ميدان آورد.

عمليات مخفي

اينکه آمريکا نقشه تهاجم گسترده خود را کي و تا چه اندازه عملي خواهد کرد هنوز روشن نيست. اما عمليات مخفي آمريکا در خاک ايران شروع شده است. گروههاي کماندوئي آمريکائي و اسرائيلي وارد خاک ايران شده اند تا بقول خودشان «ميدان جنگ را آماده کنند.» در باره اين نوع عمليات هرش مي نويسد: » رئيس جمهوري ... به گروه هاي کماندوئي و ديگر نيروهاي مخصوص دستور انجام يکرشته عمليات مخفي عليه هدفهاي مشکوک به تروريسم در 10 کشور خاورميانه و آسياي جنوبي را صادر کرده است.» و «حداقل از تابستان گذشته دولت مشغول پيشبرد عمليات جاسوسي در داخل خاک ايران شده است. هدف اصلي اين عمليات، جمع آوري اطلاعات در مورد مکان هاي هسته اي، شيميائي و موشکي ايران است. ... برنامه اين است که حداقل 36 هدف نظامي را شناسائي کرده و از طريق وارد کردن ضربات نظامي دقيق يا حملات کماندوئي سريع آنها را نابود کنند.» وي از قول يکي از مشاوران دولت بوش که ارتباط نزديکي با پنتاگون (وزارت دفاع) دارد مي نويسد: «رهبران نظامي پنتاگون معتقدند که بايد وارد ايران شد و بحداکثر زيرساختهاي نظامي آن را نابود کرد.» مقام اطلاعاتي عاليرتبه آمريکائي به هرش تاکيد کرد که: «مسئله اين نيست که ما قصد داريم عليه ايران وارد عمليات شويم. ما وارد عمليات شده ايم.»

هرش مي نويسد، عمليات فوق از طريق همکاري بسيار نزديک ميان نيروهاي مخصوص آمريکائي و پاکستاني که از مرز افغانستان براي نفوذ به خاک ايران استفاده مي کنند پيش مي رود. همکاري نزديکي ميان نيروهاي آمريکائي و اسرائيلي نيز در جريان است اما سعي مي کنند آن را مخفي نگاه دارند.

بخش بزرگي از عمليات مخفي مربوط به درست کردن «تيم هاي عملياتي» در کشورهاي «آماج» است. آگاهي به اين وجه از نقشه هاي آمريکا براي انقلابيون بسيار حياتي است. قرار است اين تيم ها متشکل از افراد محلي باشند که تحت رهبري افسران آمريکائي عمل مي کنند. وظيفه اين تيم ها ترور مخالفين است. براي اينکه بفهميم اين تيم ها چکاره اند و از چه کساني تشکيل خواهند شد، مقام اطلاعاتي عاليرتبه آمريکائي به هرش مي گويد: » قوانين جديد به نيروهاي مخصوص (منظور از «نيروهاي مخصوص» نيروهاي نظامي آمريکاست که عميات غير متعارف انجام مي دهند) اجازه مي دهد که در کشورهاي آماج تيم هاي عملياتي درست کنند که وظيفه شان کشف و محو سازمان هاي تروريستي است. آيا جوخه هاي اعدام دست راستي ها را در ال سالوادور به خاطر مي آوري؟ آنها را ما بنيانگذاري کرديم و از نظر مالي تامين کرديم. هدفمان آن است که از ميان محلي ها براي تشکيل اين باندها سربازگيري کنيم... از حالا به بعد با تبهکاران خواهيم پريد.»

کارنامه اين جوخه هاي مرگ در ال سالوادور بسيار ننگين و دهشتناک است. آنان رهبران سنديکاها و اتحاديه هاي کارگري، فعالين حقوق بشر، وکلاي مترقي و نويسندگان را ترور مي کردند. حتا از راهبه هاي کليساي مخالف رژيم نظامي ال سالوادور (رژيم نظاميان وابسته به آمريکا) نيز نگذشتند و 6 تن از آنان را ترور کردند. پايه گذار آنها سفير وقت آمريکا در ال سالوادور يعني نگروپونته بود. او اکنون سفير آمريکا در عراق است.

اين است ماهيت «آزادي» و «دموکراسي» که آمريکا مي خواهد به کشورهاي «آماج» به ارمغان بياورد. جوخه هاي مرگ براي ترور مخالفين بعلاوه صندوق هاي راي! مردم ايران 26 سال اين نوع «دموکراسي» را تجربه کرده اند!

عمليات سياسي

سه سال پيش جورج بوش ايران و عراق و کره شمالي را «محور اشرار» خواند و از همان زمان در حال تدارک سياسي براي دخالت نظامي و سياسي مستقيم در ايران است. بخش مهمي از اين تدارک سياسي انشعاب انداختن در جمهوري اسلامي و جلب بخشي از آنها، جلب عده اي از نيروهاي اپوزيسيون جمهوري اسلامي و متحد کردن آنان با سلطنت طلبان و ايجاد زمينه هاي همکاري نظامي و امنيتي و سياسي مجموعه اين نيروها با پنتاگون است. حتا سازمان مجاهدين خلق که جزو ليست تروريستي آمريکاست، در اين مجموعه قرار داده شده است.

عمليات سياسي آمريکا بطور همزمان دو هدف را دنبال مي کند: متزلزل کردن رژيم جمهوري اسلامي و آماده کردن رژيمي که بعد از آن مي خواهند در ايران بر صندلي قدرت بنشانند. طبق گفته برخي منابع خبري آمريکائي، درمورد روش «تغيير رژيم» و اندازه «تغيير رژيم» هنوز در ميان محافل مختلف هيئت حاکمه آمريکا بحث در جريان است. يک نمونه از اين بحثها، طرحي است که اخيرا از سوي «کميته خطرهاي کنوني» منتشر شده است.

اين کميته متشکل از برخي سران با نفوذ حزب جمهوريخواه آمريکاست. معاون اين کميته جورج شولتز مي باشد که در زمان رياست جمهوري ريگان وزير امور خارجه آمريکا بود. پسر شولتز از شرکاي خارجي محسن رفسنجاني بوده و خانواده اش روابط بسيار نزديکي با خانواده رفسنجاني دارند. طرحي که اين «کميته» داده ظاهرا طرحي است براي برکناري مسالمت آميز «رهبر». نويسندگان اين سند مي گويند با اجراي اين طرح شايد بتوانند خامنه اي را بطور مسالمت آميز برکنار و ايران را «دموکراتيزه» کنند، همانطور که اندونزي و شيلي را بطور مسالمت آميز از «ديکتاتوري به دموکراسي» گذر دادند. اين سند شخص خامنه اي و حاميان وي را آماج قرار داده و به بقيه سران جمهوري اسلامي وعده تضمين امنيت و سود در رژيم بعدي را مي دهد. در اين سند آمده که: «علي خامنه اي، رهبر ايران يک خطر عمده براي صلح است زيرا مصمم است سلاح هسته اي توليد کند... چند استراتژي را براي کم کردن خطر و تقويت تغييرات دموکراتيک مي توان به فوريت عملي کرد.» نويسندگان مي گويند آمريکا فورا بايد دست به اقدامات زير بزند: به خامنه اي در مورد متوقف کردن فعاليتهاي هسته اي اولتيماتوم بدهد و در صورت عدم توقف اين فعاليت ها، تاسيسات هسته اي ايران را نابود کند؛ از «دموکراتها» و ناراضيان در جهت برکنار کردن خامنه اي حمايت کند و روشن کند که اينها شرکاي جديد ما هستند؛ به ان جي او هاي آمريکائي گفته شود که کار در ايران را شروع کنند؛ به سازمان هاي حقوق بشر خصوصي و دولتي آمريکا گفته شود که در اختصاص بودجه ايرانيان را در الويت بگذارند؛ سفارت آمريکا در تهران را با هدف پيشبرد اين طرح باز کند؛ با استفاده از امکانات گسترده اي که وجود دارد دست به ايجاد روابط با ارتش و نهادهاي مختلف جمهوري اسلامي ايران بزند؛ نيروهاي آمريکا در منطقه، سازمان سيا، اف بي آي و سازمان مبارزه با مواد مخدر بايد با اينها حول موضوعات مشترک وارد همکاري شوند و به آنها تفهيم کنند که هرکس با آمريکا همکاري کند از تنبيه معاف شده و در دوره آينده پاداش خواهد گرفت؛ آمريکا بايد خواهان انحلال سپاه پاسداران و بسيج، اصلاح يا انحلال وزارت اطلاعات و تحقيق در مورد حمايت دولت ايران از گروه هاي شبه نظامي مانند انصار حزب الله شود؛ آمريکا بايد دست به تحريم اقتصادي خامنه اي و وابستگان وي و «بنيادهاي انقلابي» که 53 درصد صادرات و واردات ايران را در دست دارند بزند؛ و حداقل 10 ميليون دلار بودجه سالانه براي تلويزيون ها و راديوها و شبکه هاي اينترنتي ايراني اختصاص دهد. و غيره. (2)

جالبترين بخش طرح فوق، دستورالعمل هائي است که به سران جمهوري اسلامي در رابطه با آماده کردن خامنه اي به سرکشيدن جام زهر مي دهد و از آن جالبتر تعيين خط مشي براي حوزه علميه قم است. مثلا مي نويسد: فردي را بايد يافت که «با خامنه اي وارد مذاکره شود و به او بگويد که بهتر است از سياست کناره گرفته و به مسجد بازگردد در غير اينصورت با آلترناتيوهائي مانند زندان يا دار مواجه شود... چه کسي مناسب ترين فرد براي انجام اين مذاکره است؟ رئيس جمهور خاتمي براي اينکار مناسب است اما وي تا کنون از خودش ضعف نشان داده است. ايرانيان و دوستان دموکرات آنان بايد بدنبال يافتن فرد يا گروه مناسبي براي انجام اين گفتگو باشند. ما بايد حوزه را تشويق به اتخاذ اين موضع کنيم که حاکميت روحانيت تا قبل از ظهور امام غايب فساد انگيز بوده و براي بنيان هاي دين خطرناک است. افراد حوزه مشترکا مي توانند نزد خامنه اي رفته و در ابتدا بطور خصوصي به او بگويند که دست از قدرت بکشد و آن را به منتخبين مردم بسپارد و ...»

اين يکي از طرح هاست. شايد طرح هاي ديگري هم در کار است. در هر حالت هدف آمريکا آن است که ابتکار تغيير و تحولات سياسي را در ايران بدست بگيرد. براي آمريکا روشن است که رژيم جمهوري اسلامي در آستانه سرنگوني است. بهمين جهت تلاش مي کند خودش را سردمدار و معمار «تغيير رژيم» در ايران نشان دهد تا از اين طريق اولا، مانع از رشد نيروهاي مردمي شود و ثانيا، نيروهائي را خودش از ميان جناح هائي از جمهوري اسلامي و سلطنت طلبان و اپوزيسيون دست چين و تقويت کند. و هدف اصلي از همه اينها آن است که حضور بلامانع نيروهاي نظامي خود را در آينده ايران تضمين کند.

چه بايد کرد؟

از رشد نيروهاي مردمي شود و ثانيا، نيروهائي را خودش از ميان جناح هائي از جمهوري اسلامي و سلطنت طلبان و اپوزيسيون دست چين و تقويت کند. و هدف اصلي از همه اينها آن است که حضور بلامانع نيروهاي نظامي خود را در آينده ايران تضمين کند.

 

بايد هر چه سريع تر جمهوري اسلامي را بدست مردم سرنگون کرد و با تجاوز و دخالت آمريکا مقابله کرد. اين جهت گيري کلي بايد فعاليت احزاب و سازمان هاي چپ و روشنفکران مترقي و جنبش هاي توده اي کارگري و دانشجوئي و زنان را رقم بزند.

امپرياليسم آمريکا قوي ترين قدرت جهان است اما در هر گام با خطرا ت مهلک مواجه است. رژيم جمهوري اسلامي در آستانه سرنگوني است اما اين به معناي سرنگون شدن نظامي که جمهوري اسلامي محصول آن بود نيست.

ماهيت خونخوار و استثمارگر امپرياليسم آمريکا از ديد بخش بزرگي از مردم و احزاب و سازمان هاي آزاديخواه و کمونيست پنهان نيست. ما تجربه دزديده شدن انقلاب 57 را داريم و برايمان روشن است که امپرياليسم آمريکا دست در دست نيروهاي مرتجع نو رسيده و کهنه کار ايراني در تلاشند تا يک بار ديگر کاريکاتوري از تغيير را بجاي تغيير واقعي به مردم تحميل کنند و مانع از تولد يک انقلاب واقعي و تغييرات بنيادين سياسي و اقتصادي شوند. مبارزه اي سخت و پيچيده در راه است. توده هاي مردم به همت و کوشش پيشاهنگان کمونيست و آزاديخواه خود بايد مبتکر و سازمان دهنده سرنگوني رژيم جمهوري اسلامي، درهم شکستن ارگان هاي قدرت و ارگانهاي نظامي و امنيتي آن باشند تا هيچ قدرتي نتواند درجه و اندازه و عمق «تغيير» را به جامعه ما ديکته کند و حرکت مردم را به سوئي که مايل است سوق دهد. وظيفه نيروهاي مبارز است که با شتاب زياد دست به کار سازمان دهي جنبش هاي توده اي کارگري، دانشجوئي و زنان و ملل تحت ستم بحول مواضع روشن ضد ارتجاعي و ضد امپرياليستي، با خواست سرنگوني رژيم جمهوري اسلامي بدست مردم و ايستادن درمقابل طرح هاي آمريکا، شوند.

امپرياليسم آمريکا با دست خود بحران و از هم گسيختگي بزرگي را در ساختارهاي دولتي کشورهاي خاورميانه ايجاد کرده و اصلا معلوم نيست که بتواند نتايج آن را به نفع خود رقم بزند. در ايران فصل جديدي از مبارزه طبقاتي شروع شده اما تا نوشته شدن نتايجش راه زيادي مانده و معلوم نيست کدام طبقه آن را خواهد نوشت. اما طبقه کارگر و خلقهاي ايران تحت رهبري پيشاهنگان کمونيست خود فرصتهاي بزرگي را براي نوشتن آن دارند. بايد جرات ربودن اين فرصت را بخود بدهيم.

        

توضيحات

1) By Mark Jensen  - CP Repost

2) Committee on the Present Danger

 

 

 

هشت مارس روز جهاني زن، روز مبارزه براي گسستن زنجيرهاي بردگي

 

زنان! زمان انتقام  گرفتن از  جمهوري اسلامي است!  زمان تبديل کردن ولوله پراکنده به سرودي روشن است. اين بساط تاراج و جهل و آدم کشي و فريب بايد بر چيده شود و زنان بايد در صف اول ريشه کن کردن اينان باشند. زيرا که زنان اولين قربانيان حکومت جور و بيداد خميني بودند. زيرا که اين دشمنان دغلکار خلق بطور خاص زنان را آماج خود قرار دادند و 26 سال با  زنجيرهاي شريعت و سنت، آنان را به بردگي کشيدند.

زنان! زمان وارد کردن پتک بر زنجيرهاست.

دوره قدر قدرتي جمهوري اسلامي به پايان رسيده و  خيزشهاي توده اي عليه دستگاه ستم و استثمار از هر جا سر بلند مي کند. حكام منفور اسلامي دچار درماندگي و هراسي بزرگ شده اند. اين مرتجعين از برخاستن توده ها، از برخاستن زناني که مصممند درهم كوبيده نشوند و به برده تبديل نشوند، زناني که مي خواهند بار ستم را بدور افكنند و آزادي بكف آورند، هراسناکند.

زنان! خشم خود را نشان دهيد. مشتهاي خود را براي زير و رو كردن جامعه و سوزاندن ريشه هاي مظالم تبهکارانه و جانگداز  به حرکت در آوريد. به ديگران نيز الهام ببخشيد که برخيزند و براي ساختن آينده اي که در آن کنيزي و فرودستي، فقر و خودکشي و تحقير نباشد، مبارزه کنند.

زنان! مرتجعين حاکم به قدرت نهفته در شما آگاهند. خود نيز به آن باور کنيد. مرتجعين آنچنان به اين قدرت نهفته آگاهند که دلقلک وار خود را دوست زنان قلمداد مي کنند. احاديث و قصه هاي مذهبي شان را زير و رو  مي کنند و دنبال نشانه اي مي گردند تا ثابت کنند در تاريخ و سنتشان به زن بصورت چيزي غير از برده نيز نگريسته اند. اما  26 سال وقت گشتن داشتند و پيدا نکردند.

زنان! براي سرنگوني جمهوري اسلامي برخيزيد و حتا پس از آن مبارزه را براي پيروزي يك انقلاب دمكراتيك نوين و سوسياليستي ادامه دهيد. زيرا  آزادي کامل زنان با سرنگون شدن تمام و کمال نظام طبقاتي ميسر مي شود.

زنان! در روز جهاني هشت مارس به يکديگر بپيونديد و در مقابل قدرت حاکم قدر قدرتي کنيد. در اين روز  با زنان کمونيست و انقلابي که در  زندان هاي جمهوري اسلامي ايستاده جان باختند تا  نهال نبرد براي رهائي را  آبياري کنند پيمان ببنديد و عهد کنيد که مانند آنان بپا دارنده آتش ها باشيد. بسياري از آنان در گلزار خاوران آرميده اند و بسياري ديگر فقط در قلبهاي مردم. اين قهرمانان الهام بخش مبارزات ما در طي اين سالها بوده و هستند و  دور نيست روزي که مجسمه شهامت و ايستادگي اين زنان دلير بدست دختران جوان در گلزار خاوران و ديگر گلزارهاي فرزندان خلق بر پا شود.

انقلاب قبل شکست خورد و لي بار ديگر افق هاي خيره کننده و رهائي بخش در حال شکل گرفتن اند. زماني فرارسيده كه مي توان بلندپروازيهاي رهائي بخش را متحقق و آنچه را که در تمام 26 سال گذشته غيرممکن مي نمود، ممکن کرد. زنان بايد هر چه آگاهانه تر و قاطعانه تر در  مبارزات تاريخ سازي که فرا مي رسد شرکت كنند. صف مبارزات دموکراتيک و کمونيستي بدون وجود زنان قاطعيت و راديکاليسمي را که براي زير و رو کردن جهان کهنه جور و بند لازم است نخواهد داشت. اين مبارزات بدون آنکه زنان در زمره رهبران سياسي و سازمانگران آن باشند، نخواهند توانست واقعا نويد دهنده جامعه اي نوين باشند.

روز هشت مارس، روز بين المللي زنان، روز تجديد عهد براي مبارزه سرسختانه و قهرمانانه همه زنان آزاده و انقلابي جهان عليه ظلم و ستم و استثمار است. باشد تا در اين روز صلاي نبرد عليه مرتجعين و امپرياليستها سراسر جهان را در نوردد و نياز مبرم توده هاي ستمديده به سرنگوني جهان كهنه و برقراري جهاني نوين اعلام شود. اين روز رزم جهاني مبارك باد!

8 مارس 3831

حزب کمونيست ايران (مارکسيست لنينيست مائوئيست)

 

 

 

درباره انتخابات رياست جمهوري

سه ماه به انتخابات رياست جمهوري مانده و جناح هاي حکومتي در درون خود به صد پاره تقسيم شده اند. در آخرين نمايش وحدت، جنتي عضو شوراي نگهبان نمايندگان مجلس هفتم را خود فروش خواند و آنها هم جواب دادند خودتان هستيد. البته طرفين هر دو محق اند. 

     تا کنون نيم دوجين کانديدا معرفي کرده اند و شايد به  يک دوجين  هم برسد.  بعلاوه، بسياري از مهره هاي  رژيم اصلا حاضر به کانديد شدن نيستند زيرا مي دانند که مردم اين رژيم را محکوم به مرگ کرده اند و از ديد قدرتهاي بين المللي نيز کارشان تمام است. جناح موسوم به راست (که در حال انشعاب و چند پارچه شدن است) براي ايجاد اتحاد (يا بقول خودشان «همگرائي»)  شورائي تشکيل داده اند به نام «شوراي هماهنگي نيروهاي انقلاب» که اعضاء اوليه آن ناطق نوري، عسگراولادي، باهنر و چند نفر مرتجع جنايتکار ديگرند. اما چون اتحاد حاصل  نشد تصميم گرفتند چند مرتجع جنايتکار ديگر به آن اضافه کنند و براي اين امر غلامعلي حداد عادل (که پدر زن پسر خامنه اي است) و مهدي چمران و حسين شريعتمداري و مرتضي نبوي و چند تن ديگر را دعوت به عضويت کردند. اما عده اي از اينان از جمله حداد عادل اين دعوت را رد کردند. اين «شوراي هماهنگي» حتا نتوانسته  بخشي از جناح راست را متحد کند و مرتب بر تعداد رهبري «شورا» اضافه مي کنند تا مگر با منبسط کردن  «شورا» اتحادي ميانشان ايجاد شود.  اينها اسم خود را جناح «اصولگرايان» گذاشته اند و خامنه اي شخصا در آن نظارت مي کند. با وجود اين تلاشها، اتحاد نمي شود که نمي شود! مثلا، جناح پاسداران و امنيتي ها که اسمشان «ايثارگران» است و در مجلس اسمشان را گذاشته اند «آبادگران» از اينها انشعاب کردند و بعد دوباره آشتي کردند و .... اين کشمکش ها ادامه دارد. حتا  رفسنجاني که پس از مرگ خميني با حيله گري و توطئه چيني درون قصري بدست خودش خامنه اي را جانشين خميني کرد، در اين ائتلاف نيست. اين مرتجع محتاط نمي خواهد رفيق کاروان کساني شود که سرشان روي شانه هايشان سنگيني مي کند و اميدوار است بتواند خود را تافته جدا بافته از آنان جا بزند.

 

دوم خردادي ها

     دوم خردادي ها، علاوه بر اينکه در ميانشان انشعاب شده، علاقه اي هم به شرکت در اين انتخابات ندارند. علتش آن نيست که ممکنست صلاحيت کانديدايشان رد شود. جناح راست که ارگان تشخيص « صلاحيت» را  در  دست دارد در موقعيتي نيست که بخواهد صلاحيت کسي را رد کند و حتا ممکنست به برخي کانديداهاي ملي مذهبي ها نيز «نمره قبولي» بدهد.

     اوضاع جديد، صف بندي هاي جديدي بوجود آورده و بخشي از دوم خردادي ها بدنبال وحدت با مرتجعين بيرون حکومت و طرح هاي آمريکا مي باشند. عده اي با رفسنجاني متحد شده اند و  بقيه هم مي دانند عمر اين رژيم تمام شده و اميدي به حفظ آن ندارند و مي خواهند در موقعيتي باشند که بتوانند سريعا خود را از زير آماج حملات مهلک مردم عليه اين رژيم بيرون بکشند و يا اينکه وقتي آمريکا دست به سرنگوني اين رژيم زد بخشي از کاروان آمريکا باشند و نه گوشت قرباني حجاج بازگشته از واشنگتن. برخي از دوم خردادي ها از هم اکنون زمينه را مي چينند که خود را از حکومت کنار بکشند. مثلا مي گويند اگر راستها رياست جمهوري را بگيرند، اساس جمهوريت از بين ميرود! بايد از اين عوامفريبان پرسيد: مگر هنگامي که علم و کتل تصويب اصل ولايت مطلقه فقيه را حمل مي کرديد داشتيد پايه هاي جمهوريت را محکم مي کرديد يا هنگامي که طنابهاي دار را به گردن زندانيان سياسي مي انداختيد و دستگاه هاي امنيتي رژيم اسلامي را پي ريزي مي کرديد داشتيد اساس جمهوريت را مي ساختيد؟

     دورنماي کليت اين رژيم  آنچنان تيره و تار است که بعيد نيست ابراهيم يزدي (دبيرکل نهضت آزادي) را  کانديداي رياست جمهوري کنند و به مردم  وعده باز شدن «عصر دموکراسي» را بدهند. ابراهيم يزدي که هنگام بقدرت رسيدن خميني نزديک ترين مشاور سياسي او بود، جزو خودي ها حساب مي شود و آيت الله ها به او اعتماد دارند. بنابر اين بعيد نيست که يکبار ديگر شانس خود را بيازمايند و سکان کشتي شکسته خود را به دست نهضت آزادي بدهند. 

          سران رژيم در خلوت صحبت از «رفتن» مي کنند اما هنوز اميدوارند که در دقيقه نود دستي از غيب (از ميان قدرتهاي غربي) بيرون آيد و راه حلي براي ماندنشان بر اريکه قدرت تعبيه کند. آنان در اوج ذلتند اما مانند هر رژيم مستبد و خودکامه ي ديگر، براي عوام دروغ مي بافند و بحث از اين مي کند که اوضاع روبراه است! محمدرضا شاه هم تا آخرين لحظه دست از فريب مردم بر نداشت و تا زماني که فرياد سهمگين «مرگ بر شاه» در خيابانها طنين نيفکنده بود، داد سخن مي داد که ايران جزيره ثبات و آرامش است و تحت رهبري داهيانه او ايران تبديل به بزرگترين قدرت صنعتي و نظامي جهان شده است. سران رژيم اسلامي در سر هم کردن دروغ هاي وقيحانه از شاه  هم وقيح ترند. ولي در لحن حرف زدنشان با مردم تغيير محسوس ايجاد شده است. اکنون سران حکومت مرتب صحبت از دموکراسي مي کنند. حتا لاريجاني فاشيست بخاطر برنامه هاي فاشيستي «هويت» از خود انتقاد مي کند.  شاه هم در روزهاي آخر عمرش در لحن متفرعنش تغييراتي داد و سعي کرد با مردم با تواضع و احترام حرف بزند. اما ديگر دير شده بود. حال که مرگشان نزديک شده رفسنجاني مصاحبه مي کند و مي گويد: انتخابات و راي دادن بايد آگاهانه و با علاقه باشد. تا كي بايد گفت راي دادن يك امر شرعي است!! اين حرفها مانند حرفهاي روزهاي آخر شاه است که از مردم بخاطر اشتباهاتش معذرت خواهي مي کرد. اما ديگر دير شده بود.

فرق اين انتخابات با قبلي ها

     کارکرد انتخابات اين است که براي نظام حاکم «مشروعيت مردمي» ايجاد کند و به مردم بگويد چگونه نقش سياسي خود را ايفاء کنند. تک تک انتخاباتي که در جمهوري اسلامي انجام شده اند چنين ماهيتي داشتند. فرق اين انتخابات با دوره هاي قبل آن است که نظام موجود بشدت از هم گسيخته است و صحبت از ايجاد مشروعيت براي آن بي معناست. همه انتخابها از قبل توسط قدرت فعالي كه در بالاي سر مردم قرار دارد فرموله و تعريف مي شوند. حتا رقابت هاي درون طبقه حاکمه از طريق انتخابات حل و فصل نمي شود. بلکه انتخابات بعد از حل و فصل اين رقابتها و بر مبناي توافقات پشت پرده ميان اربابان قدرت انجام مي شود. تک به تک انتخابات هاي جمهوري اسلامي همينطور بوده اند. فرق اين انتخابات با دوره هاي قبل در آن است که قدرت فعالي که بالاي سر مردم نشسته در حال پاشيدن و مضمحل شدن است. بحث ها و مذاکرات واقعي و اصلي که در پشت پرده ميان سران جمهوري اسلامي جريان دارد بر سر انتخابات آينده رياست جمهوري نيست بلکه بر سر اين است که با اين وضعيت چه کنند. مشغله عمده مراکز قدرت در جمهوري اسلامي انتخابات آينده نيست، بلکه چک و چانه زدن با امپرياليستهاي غربي در مورد موضوع «گذار از جمهوري اسلامي» است.

     اين رژيم نه تنها در ميان مردم مشروعيتي ندارد بلکه وحدت  درونيش نيز بطور اساسي از بين رفته و از نظر قدرتهاي امپرياليستي نيز عمرش بسر آمده است. اما رقابت و منافع متضاد  قدرتهاي امپرياليستي نيز مانع از وحدت نظرشان در مورد چگونگي تغيير رژيم در ايران است. در سال 1357 زماني که قدرت هاي غربي به اين نتيجه رسيدند که طول عمر رژيم شاه بسر آمده در کنفرانس گوادلوپ گرد آمده و تصميم گرفتند روي خميني سرمايه گذاري کنند و وي و همپالگي هايش را بعنوان آلترناتيو قدرت تقويت کنند و بدست آنان انقلاب مردم را سرکوب کنند. اما در اوضاع کنوني به چنين اتفاق نظر و سياستي دست نيافته اند زيرا  مسئله تغيير رژيم در ايران با نقشه هاي بزرگتر امپرياليسم آمريکا براي سلطه مطلق بر خاورميانه گره خورده است. اين تنش مانع از اتفاق نظرشان بر سر ايران است.

     تشتت در ميان نيروهاي ارتجاعي و رقابت ميان قدرتهاي امپرياليستي از يکسو و به صحنه آمدن توده هاي مردم وضعيت  مناسبي را براي قدرتمند شدن کمونيستها و آزاديخواهان فراهم کرده است. وظيفه نيروهاي کمونيست و مبارز است که سطح آگاهي سياسي توده هاي مردم را از وضعيت سياسي و صف آرائي هاي سياسي موجود بالا برند و آنان را با قصد مبارزه براي ريشه کن کردن جمهوري اسلامي و ممانعت از به قدرت رسيدن دارودسته هاي ارتجاعي جديد متشکل کنند و از طريق پيشبرد اين سياست، پايه و نفوذ خود را گسترش دهند و براي نبردهاي سرنوشت ساز آينده آماده شوند.

     اين وضعيت خطرات زيادي نيز در بطن خود مي پروراند. سال 56-57 را بخاطر بياوريم. صحنه سياسي درهم برهم بود. بطوريکه در صف مخالفين رژيم سلطنتي بجز کمونيستها و ديگر نيروهاي آزاديخواه، نيروهاي سياسي ارتجاعي مانند خميني نيز حضور داشتند. اين مرتجعين که در صف مخالفت با رژيم شاه در کنار کمونيستها و آزاديخواهان و مردم قرار گرفته بودند با کمک قدرتهاي امپرياليستي، سکان تحولات سياسي را در دست گرفتند، رهبري خود را بر مردم تحميل کردند، و بنام «انقلاب» قدرت خود را تحکيم نمودند. اين بزرگترين تجربه انقلاب 57 است که نبايد فراموش کرد و بايد به نسل جوان منتقل کرد. در اوضاع حاد و بحراني نيروهاي ارتجاعي، ژستهاي به ظاهر مردمي مي گيرند و سعي مي کنند جاي پائي در ميان مردم پيدا کنند تا ثمرات مبارزه مردم را بدزدند و خود را بر اريکه قدرت بنشانند. امروز نيز با همان وضعيت روبروئيم. جورج بوش خود را منجي مردم ايران مي خواند، سرمايه داران و ساواکي هاي زمان شاه در کمين نشسته اند تا در رکاب رضا پهلوي بازگردند و تخت را از سلطنت فقها تحويل بگيرند؛ برخي ديگر از شکنجه گران و پاسداران دوم خرداد مشغول مذاکره با آمريکا و مجاهدين خلق و سلطنت طلبان اند تا با ارائه خدماتي کماکان در قدرت ماندن خود را تضمين کنند.

در اين صحنه پرآشوب دو محک است که به نيروهاي آزاديخواه و توده هاي مردم کمک مي کند که از عواقب ناآگاهي دردناک سال 56-57 بحداکثر پرهيز کنند: يکم، پيش گذاشتن خواست سرنگوني تمام و کمال نيروهاي سياسي و نظامي و امنيتي جمهوري اسلامي بدست مردم و طرد تمام جناح هاي آن از صفوف مردم. دوم، اعلام موضع صريح عليه امپرياليسم آمريکا و جنگ آن در خاورميانه و طرد تمام نيروهاي سياسي  که به همکاري با آمريکا مي پردازند. آمريکا و نيروهاي سياسي که اکنون خود را وابسته به آن کرده اند مي خواهند خود را قهرمان سرنگون کردن جمهوري اسلامي کنند تا در فرداي سرنگوني جمهوري اسلامي انحصار تغيير و تحولات را بدست گيرند. سرنگوني هر چه سريعتر جمهوري اسلامي تنها گام اول در انقلاب سوم مردم ايران است. گام بعدي رودروئي با نيروهاي ارتجاعي ديگر است که در کمين قدرت نشسته اند و مي خواهند با ياري آمريکا به قدرت برسند.

     صحنه سياسي کشور بسيار پيچيده و پر آشوب است. اگر در اين شرايط نيروهاي انقلابي و کمونيست به همراهي بخشي از توده هاي مردم، تجربه بزرگ انقلاب 57 و جدال انقلاب و ضد انقلاب متعاقب آن سالها را به کار نگيرند، يکبار ديگر مرتجعين به نام مردم، قدرت را بدست خواهند گرفت. اوضاعي که پيش رو داريم هم خطرناک است و هم بسيار مساعد و مملو از فرصتهاي انقلابي تاريخي. اوضاع پيش رو زمينه ها و فرصتهاي مساعدي را براي سازمان دادن صفوف کارگران و زحمتکشان شهر و روستا، زنان و جوانان بدور يک برنامه کمونيستي با يک استراتژي انقلابي ضد ارتجاع - ضد امپرياليستي فراهم مي کند. تنها چاره کار انقلاب تحت رهبري يک حزب انقلابي است. لحظه ها و فرصت ها را دريابيم!

چرا عده اي از مردم طرفدار حمله آمريکا هستند؟!

 

آيا اين عجيب نيست؟ خير! مگر 26 سال پيش مردم در عکس العمل به جنايات شاه فرياد نزدند «رهبر فقط روح الله»!

     غالبا گرايش خودبخودي در ميان مردم، توسل جستن به راه حل هاي دم دست است، که البته اغلب بيراهه اند و نه راه حل. گرايش خودبخودي در ميان توده هاي مردم مانع از آن مي شود که بطور علمي دست به استخراج درسهاي تاريخ بزنند و آن را چراغ  راه آينده کنند.

     يکي از مشخصه هاي جامعه طبقاتي که اکثريتي بسيار فقير و اقليتي بسيار ثروتمندند، عقب ماندگي فکري در ميان توده هاي مردم است. زيرا توده هاي مردم فقط وقت دارند براي يک زندگي بخور و نمير کار کنند. ثروتي را که اکثريت مردم توليد مي کنند، اقليت تصاحب مي کند. اقليت با اتکاء به ثروتي که تصاحب مي کند مي تواند از آموزش عالي بهره ببرد و يک قشر کتابخوان، تئوري دان، مدير و رهبر،  بپرورد. نهادهاي آموزش و پرورش،  هميشه ايده ها  و تفکرات طبقات حاکم را به خورد اکثريت مي دهند. در کشورهاي تحت سلطه، نظام آموزش و پرورش استبدادي است و به توده هاي مردم فقط حفظ کردن فرمولها و داده ها و سطحي فکر کردن را آموزش مي دهد. در نظام استبدادي توده هاي مردم ياد نمي گيرند که بطور علمي شواهد سياسي و اجتماعي را بررسي کنند و به حقايق امور دست يابند. سانسور و خفقان و فقدان آزادي بيان و مطبوعات و تشکيلات، وضع را بدتر مي کند. وقتي بطور گريزناپذير مقطع شورش عليه ستم فرا مي رسد، تفکر خودبخودي و خودرو در ميان توده هاي مردم بيداد مي کند.

     به دليل همين  واقعيت است که نقش احزاب سياسي و روشنفکران در شکست يا پيروزي مردم در مبارزه عليه ستم و استثمار تعيين کننده است. بهمين دليل در جامعه ما نقش روشنفکران در هدايت جنبش سياسي مردم صد چندان مي شود. روشنفکران متعهد موظفند که خلاف جريان فکري غالب در ميان توده ها حرکت کنند؛ کمونيستها موظفند که شناخت سياسي و طبقاتي مردم را بالا ببرند، آنان از مسير خودبخودي منحرف کرده و به شاهراه مبارزه سياسي آگاهانه هدايت کنند.

     در عصر سرمايه داري جهاني،  سياست به يکي از پيچيده ترين عرصه هاي زندگي بشري تبديل شده است. طبقه بورژوازي با استفاده از ثروتي که از استثمار مردم بدست مي آورد،  لشگري از متفکرين سياسي و مبلغين را تربيت مي کند و پيچيده ترين ترفندهاي سياسي را براي محکوم نگاه داشتن توده هاي مردم بکار مي گيرد. وظيفه پيشاهنگان مبارز مردم است که با استفاده از تئوري کمونيسم به مسائل مقابل پاي جنبش مردم پاسخ دهند و سطح شناخت توده هاي مردم را از ترفندها و دروغ هاي حکام و احزاب فرصت طلب و بورژوا آگاه کنند. اين کار بخش مهمي از مبارزه طبقاتي است.

     يکي از عوامل بسيار مهمي که بر پيچيدگي سياست مي افزايد فاسد شدن احزاب سياسي مبارز و روشنفکران مردمي است. دولتهاي ارتجاعي و قدرتهاي امپرياليستي براي به تسليم واداشتن مبارزين فقط به گلوله هاي سربي اکتفا نمي کنند بلکه از گلوله هاي شکر آلود هم استفاده مي کنند و با ترفندهاي سياسي گوناگون برخي از آنان را بطور مستقيم يا غير مستقيم به خدمت خود در مي آورند. به اين ترتيب مواجه مي شويم با عوض کردن مسير يا اشتباهات فاجعه بار احزابي که ساليان سال براي منافع مردم و ايجاد يک جامعه آزاد از قيد ستم و استثمار جنگيده اند و مي بينيم که در کنار دشمن ايستاده اند! طبيعي است که اين وضعيت در ميان مردم گيجي و سرخوردگي توليد مي کند. در جريان موسوم به «دوم خرداد» که يک ترفند امنيتي براي حفظ نظام جمهوري اسلامي بود اين را تجربه کرديم. احزاب و روشنفکراني که با جناحي از جمهوري اسلامي متحد شدند وعده هاي خيالي و پوچ را باور کرده بودند که بله «اينها مي خواهند نظام را از درون اصلاح کنند.» اکنون نيز شاهد آن هستيم که برخي از احزاب سياسي مخالف جمهوري اسلامي و برخي از همان روشنفکران مي گويند آمريکا دارد موج آزادي و دموکراسي را در جهان اشاعه مي دهد!

 

چرا گول وعده هاي دروغين را خوردن؟

     در رمان معروف جورج اورول (1984) بر سردر «وزارت حقيقت» اين جملات حک شده است: جنگ، صلح است؛ برده گي، آزادي است؛ جهل، قدرت است!

    دولت جورج بوش در واقع همان «وزارت حقيقت» در رمان جورج ا ورول است. بوش در مانيفست سياسي دولت خود که در 17 سپتامبر 2002 ارائه کرد مي گويد: « امروز ايالات متحده آمريكا از يک موقعيت بي همتا در زمينه قدرت نظامي و نفوذ اقتصادي و سياسي عظيم بهره مند است. ميراث و اصول ما اين است كه از قدرت خود براي كسب امتيازات يكجانبه استفاده نكنيم. ما به اين متعهديم. ما بدنبال ايجاد توازن قوا در خدمت به آزادي بشريم: شرايطي كه تمام ملل و جوامع بتوانند خودشان فوايد و چالش هاي رهائي اقتصادي وسياسي را انتخاب كنند... آمريكا از اين فرصت استفاده مي كند تا ثمرات آزادي را به سراسر كره زمين برساند. ما فعالانه تلاش خواهيم كرد تا اميد دموكراسي؛ توسعه؛ بازار آزاد و تجارت آزاد را به اقصي نقاط جهان بياوريم.» ( جورج بوش 71  سپتامبر 2002)

     دو سال و اندي از اين تاريخ مي گذرد. بوش با همان دروغگوئي هميشگي وضعيت جنگي عراق را «صلح» و انتخابات عراق را که زير سايه تانکهاي آمريکائي برگزار شد، دموکراسي مي خواند. تهاجم شبانه واحدهاي ارتش آمريکا به خانه هاي مردم و به اسارت بردن مردان و زنان و کودکان را، «امنيت» مي خواند. با پشتوانه ارتش آمريکا، پس مانده ترين جناح هاي شيعه (هواداران آيت الله سيستاني و حوزه علميه قم) دست در دست باندهاي فاشيست اياد علاوي افسار حکومت دست نشانده عراق را در دست گرفته اند. زنان بي حجاب بغداد از وحشت اذيت و آزار  حجاب اسلامي بر سر کرده اند. بوش مي گويد، زنان را آزاد کرده است. آيت الله سيستاني اعلام کرد که قوانين عراق بايد از شريعت تبعيت کند و خودش در توضيح المسائلش نوشته است: «اگـر شـوهر زنى،  دختر شيرخوارى را براى خود عقد كند و چنانچه اين زن، آن دختر شيرخوار را شـيـر دهـد،... آن زن، مادر زن شوهرش مى شود و بر او حرام مى گردد».  اين است عراق آزاد به سياق جورج بوش!

     اين اولين بار نيست که امپرياليسم آمريکا رژيمي متشکل از تبهکارترين و عقب مانده ترين نيروها را بر کشوري حاکم مي کند. تمام تاريخ عملکرد امپرياليسم آمريکا در خاورميانه و آسيا چنين است.

     جورج بوش در هر سخنراني اش به حد افراط کلمه «آزادي» را بکار مي برد. مثلا در سخنراني 20 ژانويه که به مناسبت آغاز دومين دور رياست جمهوري اش ايراد کرد، 36 بار کلمه «آزادي» را بکار برد! پس بجاست بپرسيم منظورش از «آزادي» چيست و «آزادي» براي که و براي چه مي خواهد؟ جورج بوش کلمه «آزادي» را با همان معنائي بکار مي برد که هيتلر در آلمان بکار مي برد. هيتلر بر سر در اردوگاه مرگ آشويتس که يهوديان و کمونيستها و کولي ها را تا حد مرگ به کار واداشته و سپس در کوره هاي آتش سوزي مي سوزاندند، نوشته بود: آزادي از کار کردن بدست مي آيد!  امروز اکثريت مردم جهان مزه اين آزادي را در اردوگاه هاي کار سرمايه داري مي چشند. جورج بوش آزادي بي قيد و شرط براي اين سرمايه داري مي خواهد.

     از کساني که در مورد آمريکا و هدايايش اوهام پوچ در سر مي پرورانند بايد پرسيد براستي چرا فکر مي کنيد جورج بوش چيزهائي را که از مردم آمريکا مي گيرد، به مردم عراق و ايران و افغانستان خواهد داد؟  نيمي از مردم آمريکا جورج بوش را يک کابوي خونخوار مي دانند و حتا از سايه اش متنفرند. طبق آمار رسمي پس از انتخاب مجدد بوش، روند مهاجرت آمريکائي ها به کانادا و کشورهاي اروپائي شدت گرفته و ميليون ها نفر آمريکائي صحبت از مهاجرت به يک کشور ديگر مي کنند. 2 ميليون نفر در زندان هاي آمريکا بسر مي برند  و سالانه 10 ميليون نفر دستگير مي شوند. اما بوش اين ها را «آزادي» مي داند. جورج بوش وعده مقابله با استبداد و خودکامگي رژيم هاي خاورميانه را مي دهد ولي دستگاه هاي پليسي درون آمريکا را روز بروز گسترش مي دهد، تحت عنوان «امنيت ملي» حق وکيل و دادگاه علني را از زندانيان سياسي سلب مي کند و تحت عنوان «امنيت ملي» قوانيني را به تصويب مي رساند که طبق آن دولت مي تواند هر فردي را به اتهام تروريسم يا کمک به تروريستها تا مدت نامعلوم در زندانهاي نامعلوم و بدون دسترسي به وکيل مدافع، نگهدارد. طبق همين قوانين، دولت آمريکا هر آن مي تواند حزب کمونيست انقلابي آمريکا را صرفا بخاطر حمايت از مبارزات انقلابي خلقهاي جهان غير قانوني کرده و رهبران آن را دستگير کند. در واقع از هم اکنون برخي از عوامل دولت آمريکا ندا سر داده اند که بايد حزب کمونيست انقلابي آمريکا را به خاطر حمايت از جنگ خلق مائوئيستي در نپال، متهم به کمک به تروريسم کرده و به محاکمه بکشانند. طبق قوانين جديد مي توانند عين همين رفتار را با همه جريانات ضد جنگ و سازمان هاي حقوق بشر در پيش بگيرند.

      جورج بوش به مردم خاورميانه قول توسعه اقتصادي و رفاه مي دهد. اما در خود آمريکا زير سايه دولت بوش فقرا فقيرتر و ثروتمندان ثروتمندتر شده اند. بوش در اولين سخنراني که بعد از شروع دور دوم رياست جمهوري اش ايراد کرد و اهداف دولت خود را فرموله کرد روي 3 موضوع  تاکيد گذاشت: يکم، تهديد ايران و سوريه. دوم، خصوصي سازي بيمه هاي اجتماعي در آمريکا. سوم، غيرقانوني کردن سقط جنين از طريق انتصاب قضات بنيادگرا و فاشيست. در حال حاضر 48 ميليون نفر سالمند، معلول و يتيم  از بيمه هاي اجتماعي که بقاء بخور و نمير را تضمين مي کند، استفاده مي کنند. با خصوصي سازي بيمه هاي اجتماعي نيمي از جمعيت سالمند آمريکا به مغاک فقر غير قابل تحمل پرتاب خواهند شد. بوش در سفر به اروپا در 22 فوريه در بروکسل سخنراني کرد و به دولتهاي خاورميانه هشدار داد که بايد دست از فساد بر دارند و در آموزش و پرورش و بهداشت مردم سرمايه گذاري کنند. اما کارنامه خود بوش در اين مورد چيست؟ خصوصي سازي آموزش و پرورش در آمريکا مدارس را به مدارس جهان اول و جهان سوم تقسيم کرده است. دولت عمدا به مدارس دولتي بودجه کافي تخصيص نمي دهد تا از کار بيفتند. با خصوصي سازي آموزش و پرورش اصل «جدائي دين از دولت» که  آموزش و پرورش بخش مهمي از آن است، عملا ملغي مي شود. زيرا دولت بوش به همان اندازه که از بودجه آموزش و پرورش دولتي مي کاهد به بودجه نهادهاي ديني که اقدام به گشايش مدارس مي کنند مي افزايد. و نهادهاي مذهبي آموزش جهل و خرافه را بجاي آموزش علم مي نشانند. درست مانند حکومت اسلامي در ايران.

    هدف دولت بوش از لغو برنامه هاي رفاه اجتماعي و بيمه هاي اجتماعي ايجاد يک جمعيت چند ده ميليوني بسيار فقير در داخل آمريکاست؛ جمعيتي که هميشه در خطر بي خانمان شدن و بيکار شدن باشد و زير فشار فقر حاضر باشد با حقوق بسيار کم و شدت استثمار بسيار بالا کار کند. ايجاد اين قشر فقير چند ده ميليوني در دل آمريکا براي رقابت جو کردن سرمايه آمريکائي لازم است. از نظر جورج بوش اين اقدامات بخاطر آزادي است: آزادي سرمايه.

     بوش هنگام حمله به افغانستان براي اسارت زن افغان اشک تمساح زيادي ريخت. براي اينکه منظورش را از آزادي زن بفهميم بهتر است احوال زنان آمريکائي را پرس و جو کنيم. جورج بوش با حذف برنامه هاي رفاه اجتماعي ده ها هزار زن و مادر تنها را مجبور به فحشا کرده است. اين روند در حال تشديد است. بوش گفته است که علاوه بر جنگ در خاورميانه، در داخل آمريکا نيز دست به جنگ داخلي مي زند و نام جنگ داخلي اش را جنگ فرهنگ ها گذاشته است. يک جبهه مهم جنگ فرهنگ ها، جنگ عليه زنان و حقوق آنان است. بوش اين کارزار را از طريق انتصاب قضات بنيادگرا پيش خواهد برد. رسالت اين قضات آن است که تمام  قوانين موجود را با نص صريح قانون اساسي آمريکا منطبق کنند. لازم به يادآوري است که قوانين مدرن آمريکا مانند قانون «احترام به حريم خصوصي»، «جدائي کليسا و دولت»، «حق سقط جنين»، «لغو طبقه بندي آموزش و پرورش» هيچکدام در قانون اساسي آمريکا نوشته نشده اند و طبق سياست جديد همه قابل لغو مي باشند.

     بوش بارها اعلام کرده که راهنماي ايدئولوژيک او در پيشبرد جنگهاي خارجي و داخلي اش، بنيان هاي مسيحيت است. بنيان هاي مسيحيت مي گويند که انسان ها هميشه گناهکارند و همواره چوپاني لازم دارند که آنان را هدايت کند. اين تفکر براي مردم ايران آشناست زيرا 26 سال تحت حکومتي با اين ايدئولوژي زيسته اند.

     26  سال پيش مردم در عکس العمل به جنايات شاه فرياد زدند «رهبر فقط روح الله». تب ايدئولوژي مذهبي آنچنان بالا گرفت که بعضي ها عکس خميني را هم در ماه مي ديدند و شعارهاي شبانه پشت بام ها، الله اکبر بود. گرايش امروزي که «بگذار آمريکا حمله کند» مثل همان «الله اکبر» است. با صراحت بايد به مردم گفت که حرکت پاندولي از يک نظام ارتجاعي به يک نظام ارتجاعي ديگر، شايسته مردمي که 26 سال تجربه انقلاب و ضد انقلاب خونين را از سر گذرانده اند، نيست. لگد دوم را از قاطر خوردن چيزي جديدي به دانش آدم اضافه نمي کند! منظور بوش از «آزادي» کاملا روشن است. 

خطاب به جوانان

اعتيـاد: ريشـه هاي درد؛ چـاره کار!

 

مي خواهم براي شما از يك درد اجتماعي بگويم. از اعتياد. حتما به خودتان مي گوييد باز يكي پيدا شده تا به منبر برود و حرفهاي تكراري صد تا يك غاز تحويلمان بدهد. الكي روضه بخواند و نصحيت كند و اخلاقيات را به رخمان بكشد. بگويد: به جوانيتان رحم كنيد. پدر و مادرتان را آزار ندهيد. اما نه! حرف من اينها نيست. مگر تا به حال كم از اين حرفها زده شده؟ نتيجه اي هم داشته؟ من مي خواهم از ريشه اين درد بگويم. از اينكه چرا پاي اينهمه آدم گير اين مساله است. و اينكه اصلا چرا اعتياد؟ حتي براي يك نفر؟ من مي خواهم دست خيلي ها را رو كنم. دست همه آنهايي كه واقعا دستشان در اين كاسه است و حال واقعي را آنها مي كنند.

     در اين مملكت خيلي ها اسيرند. صحبت هزار تا ده هزار تا نيست. صحبت از بالاي دو ميليون جوان و پير و زن و مرد است كه هر چه خودشان يا خانواده شان در مي آورند را دود مي كنند يا قورت مي دهند. بالاخره بايد نيازي در بين باشد. دنبال چه مي گردند كه اين دنيا ازشان دريغ كرده؟ يا اصلا ببينيم اين دنيا چيزي هم به آنها داده؟ خوشي، اميد، آرزو، آينده؟ در وضعيتي كه جامعه دارد همه اينها رفته پشت ابر. خيلي ها اين چيزها را فراموش كرده اند. اين چهار تا كلمه اولين چيزي كه به ذهن من مي آورد جوانان است. حالا اگر جوانان يك جامعه معني اين كلمه ها را نشناسند و واقعا تجربه نكرده باشند تكليف چيست؟ مگر مي شود بدون اميد و آينده قدم از قدم برداشت؟ خب وقتي اينها نباشد مي شود برزخ. مي شود همين وضعيت فعلي و فكري كه مي بينيم. نمي دانم آن ترانه رپ دي جي شايان را شنيده ايد يا نه: «بعدش ميري يه هزاري دود ميكني. ميري يه سيگاري دود ميكني.» براي خيلي ها اين شده راه حل. شده راه فرار. البته تا وقتي كه نشئگي از سر بپرد و بعد دوباره روز از نو روزي از نو.

     اما جالب است كه تا بحث اعتياد و مواد مخدر پيش مي آيد همه، چه آناني كه درگيرش هستند و چه آناني كه از بيرون به قضيه نگاه مي كنند، ياد قاچاق و قاچاقچي مي افتند. يعني يك جورهايي مساله را غيرقانوني و خارج از سياست رسمي يا حتي عرف جامعه مي بينند. اما وقتي در جامعه اي مساله اينقدر گسترده است و خيلي ها دارند نان شب شان را با درگير شدن در كار توزيع مواد مخدر در مي آورند، و همين يكي از تجارت هاي پر سود در اقتصاد ملي شده، ديگر ساده لوحي است كه مساله را غيرقانوني و خلاف عرف بدانيم. فقط مساله ايران هم نيست. در خيلي از كشورهاي دنيا اينجور است. راستش را بخواهيد توليد و تجارت مواد مخدر يكي از تجارت هاي اصلي و پر سود و تعطيل ناپذير دنياي سرمايه داري است. درآمد حاصل از اين كار، بخش نانوشته  درآمد ناخالص ملي كشورهاي مختلف است.

      با اين حرفهايي كه زدم فكر نكنيد مساله فقط پول است و چند تا سرمايه دار بزرگ كه انحصار اين كار را در دست دارند و براي منافع شخصي خودشان جوان و پير را معتاد مي كنند. خير! اين بيزنس دارد روي اتحاد سرمايه و قدرت سياسي مي چرخد. اگر پشتوانه قدرت سياسي نبود شبكه اين بيزنس نمي توانست تا اين حد گسترده شود و نه فقط كشورهايي مثل ايران و افغانستان يا كلمبيا، بلكه همه دنيا را در بر بگيرد. دولتها پشت اين كار هستند. هم دولتهاي امپرياليست آمريكا و روسيه و اروپا، هم دولتهاي نوكر و وابسته آنها مثل جمهوري اسلامي. تعجب مي كنيد؟ مي گوييد پس اين ستادهاي مبارزه با مواد مخدر كه در ايران مي بينيم يا قوانيني كه دولت حامد كرزاي در افغانستان عليه توليد مواد مخدر صادر مي كند چه مي شود؟ مي پرسيد پس تكليف جنگ عليه مواد مخدر كه سالهاست دولت آمريكا در آمريكاي مركزي و جنوبي پيش مي برد چيست؟ ماجرا آنقدرها هم پيچيده نيست. در اين رشته هم مثل هر بيزنس ديگري، قدرتهاي رقيب وجود دارند. بخش خصوصي و بخش دولتي وجود دارد. باندهاي بزرگ خصوصي وجود دارند كه سرنخشان به مقامات عاليرتبه وصل است و از كمكها و تسهيلات اطلاعاتي و نظامي آنان بهره مندند. اين رقبا براي از ميدان بيرون كردن طرف مقابل و به انحصار درآوردن سود، براي يكديگر پاپوش مي دوزند و اگر لازم ديدند به شبكه هاي يكديگر ضربه مي زنند. بگذاريد مثالي بزنم. آيا خبر داريد كه در همين ايران خودمان، بخش قابل توجهي از مواد مخدري كه توسط نيروي انتظامي از قاچاقچيان مختلف كشف و ضبط مي شود و به قول خودشان سوزانده مي شود، زير سايه اسلحه و امكانات دولتي مجددا به شهرهاي منطقه مرزي بازگردانده مي شود و به فروش مي رسد و دوباره مثل خون در رگهاي شبكه توزيع مي ريزد و به نقاط مختلف كشور مي رسد؟ خيلي عجيب نيست. اينطوري هم مي توان سود را چند برابر كرد و هم به رقبا ضربه زد. در مورد كشورهاي آمريكاي لاتين يا مثلث طلايي آسيا و يا نيروي ويژه مبارزه با مواد مخدر آمريكا هم همينطور است. گول نمايشات تلويزيوني را كه نيروي انتظامي هر سال با حضور مقامات خارجي بر پا مي كند و مواد مخدر را به آتش مي كشد نبايد خورد. اين بيشتر نقش يك مراسم سنتي، يك جور آيين مذهبي قرباني كردن، به قصد رفع بلا از فرقه بين المللي توليد و توزيع مواد مخدر را دارد. فيلمهايي كه هاليوود در مورد مبارزه دولت آمريكا با قاچاقچيان مواد مخدر مي سازد هم قلابي است و فقط براي عوامفريبي است. مثل فيلم «ترافيك» كه مايكل داگلاس در آن بازي مي كرد و آخرش تقصيرها را گردن چند نفر قاچاقچي آمريكايي و مكزيكي مي انداخت.

     اما دليل اينكه سرمايه و قدرت سياسي در تجارت مواد مخدر همدست شده اند را صرفا نبايد اقتصادي ديد. پاي منافع امنيتي رژيم هم در ميان است. اينان با گسترش اعتياد در جامعه، بويژه در بين جواناني كه حالت بمب ساعتي را پيدا كرده اند، فضاي التهاب را تخفيف مي دهند و سعي مي کنند  اين نيروي سركش را آرام كنند. انرژي ها را هدر دهند و روياهاي واقعي جوانان را بکشند.

     يك جمله معروف است كه حتما شنيده ايد: «دين، ترياك مردم است.» اين حرف را 150 سال پيش، كارل ماركس كه بنيانگذار كمونيسم و رهبر جنبش بين المللي كارگران بود، زد. منظورش اين بود كه دين درست مثل ترياك عمل مي كند، مردم را به هپروت مي برد تا نيازهاي واقعي خود را فراموش كنند و دردهاي شان را با مرفين «وعده بهشت» تسكين دهند. در نتيجه به فكر راه حل هاي واقعي براي تغيير دنياي موجود نيفتند. موقعي كه ماركس اين حرف را  زد هنوز اعتياد به مواد مخدر اينقدر گسترده نشده بود و ترياك يك وسيله تفريحي تجملي براي پولدارها بود. واقعيتش اينست كه هر چقدر تاثير ترياك دين روي مردم كمتر شد، طبقات حاكم مجبور شدند از مواد مخدر ديگر هم براي خواب كردن مردم استفاده كنند. مثلا، آخر قرن نوزدهم بود كه استعمارگران انگليسي براي اينكه كشور پهناور و ارزشمند چين را تحت سلطه خود در بياورند و جنبشهاي ملي را بخوابانند، ملت چين را به زور توپ و تفنگ معتاد به ترياك كردند. كمي بعد، امپرياليستهاي آلماني به اسم مبارزه با اعتياد ترياك، داروي جديد و ناشناخته اي را به بازار چين فرستادند تا معتادان رفته رفته آن را جايگزين ترياك كنند و درمان شوند. نام اين داروي جديد هروئين بود!! بعدها در جريان جنگهاي امپرياليستي و ارتجاعي، مواد مخدر توسط دولتها بين سربازاني كه نقش گوشت دم توپ را بازي مي كنند وسيعا پخش شد تا سر به شورش و نافرماني برندارند و براي منافع سرمايه داران حاكم بكشند و كشته شوند. در جنگ تجاوزكارانه آمريكايي ها در ويتنام، پخش و مصرف مواد مخدر بين سربازان آمريكا بيداد مي كرد و اين الگويي شد براي بقيه جنگهاي ارتجاعي. چرا راه دور برويم، مگر در جنگ هشت ساله ايران و عراق مواد مخدر را آگاهانه بين سربازان توزيع نكردند تا آنان را راحتتر روي ميدان مين بفرستند؟ امروز هم در زندانهاي عادي اكثر كشورها، مواد مخدر وسيعا بين زندانيان پخش مي شود تا خطر شورش و مقاومت را كم كند.

     با وجود همه اين بحثها، اگر فكر مي كنيد هيچ ارتباطي بين بالا رفتن ميزان اعتياد در بين دانش آموزان و دانشجويان ايران با سياستهاي امنيتي رژيم اسلامي براي كنترل بحران و آرام كردن جامعه وجود ندارد بايد بگويم كه خيلي ساده و بي خبر هستيد. يك مثال ديگر بزنم. سال 57 كه انقلاب شد در منطقه كردستان ايران مصرف مواد مخدر فوق العاده ناچيز بود. وجود جنبش مردمي در كردستان، نفوذ نيروهاي مترقي در بين مردم و شور و اميدي كه مبارزه انقلابي در آنجا ايجاد كرده بود انگيزه و گرايش به استفاده از مواد مخدر را  تقريبا از بين برده بود. اما بعد از سركوب نظامي جنبش کردستان توسط جمهوري اسلامي، يكي از اولين كارهايي كه دولت اسلامي كرد توزيع وسيع و ارزان مواد مخدر در منطقه كردستان بود. يك هدف سياسي و امنيتي پشت اين كار بود. اين مساله را كمي بعد در كردستان عراق هم دنبال كردند. اما خيال نكنيد اينجور تدابير امنيتي، ابتكار چهار تا آخوند و بچه آخوند اطلاعاتي بود. اين كارها را از اربابشان يعني دولت آمريكا ياد گرفته بودند. جمهوري اسلامي دقيقا از روي نقشه اي كپي زد كه سازمان اف بي آي آمريكا با همكاري شبكه مافيا براي ضربه زدن به جنبش انقلابي سياهان در سالهاي 1970 پيش بردند. يعني رهبران و فعالين حزب پلنگان سياه در آمريكا را ترور كردند و كشتند يا به زندان انداختند و همزمان در شهرها و محلات و مدارسي كه مركز تجمع سياهان بود شروع كردند به پخش وسيع و ارزان مواد مخدر. اينجا هم همين داستان است. اين كار براي رژيم اسلامي هم فال است و هم تماشا. هم خطر انفجار جوانان را كم مي كند و هم جيب هايش پرتر مي شود.

     حالا ببينيد چقدر ساده لوحانه است بحثهايي كه معضل مواد مخدر در جامعه را به مشكلات خانوادگي و جدايي پدر و مادر يا معاشرت با «دوستان ناباب» ربط مي دهند، مثل فيلم مسخره «شمعي در باد». و چقدر عوامفريبانه است بحثهايي كه رسانه هاي جمهوري اسلامي در مورد اعتياد و معتادان مطرح مي كنند. اول خودشان صورت مساله را مي سازند و بعد از مردم مي خواهند كه در همان چارچوب به قضيه اعتياد فكر كنند و برايش پاسخ پيدا كنند. مثلا اين سئوال را جلو مي گذارند كه: «به عقيده شما، يك فرد معتاد بيمار است يا مجرم؟!» هر جوابي كه بدهيد  به اينجا منتهي مي شود كه دولت بايد با معتادان چكار كند. درمانشان كند يا مجازات. اما در واقعيت، صورت مساله چيز ديگري است: معتادان قربانيان اين جامعه و نظام حاكمند. تنها جواب واقعي هم دگرگوني جامعه و سرنگوني نظامي است كه چنين قربانياني مي آفريند و به وجود چنين قربانياني احتياج دارد. اين حرفها شعار نيست. عين واقعيت است. مي خواهيد معني قرباني جامعه و نظام بودن را بفهميد. به اطراف خود نگاه كنيد. ببينيد اكثر كساني كه درگير اعتياد شده اند از چه قشر و طبقه اي هستند؟ به آمار زندانيان و اعدام شدگان پرونده هاي مرتبط با مواد مخدر نگاه كنيد. ببينيد اكثرا از كدام مليت ها و مناطق كشور هستند؟ ببينيد چه تعدادشان از كارگران بيكار شده و كارمندان فقير هستند؟ چند هزار نفرشان روستائيان آواره و محروم هستند؟ چند صد هزار نفرشان جوانان بيكار يا بي آينده و نوميد و يا دختران جوان و زنان فقير و اسير در شبكه فحشا هستند؟ از خود سئوال كنيد كه چرا كار اين همه بلوچ و افغانستاني شده توزيع مواد مخدر؟ آيا جز فقر و محروميت و ستمديدگي دليل ديگري پيدا مي كنيد؟

      اين كاركرد منطقي نظام اجتماعي و اقتصادي حاكم است كه ميليونها نفر را فقير و محروم و تحت ستم نگاه مي دارد تا گردن كلفتها و مفتخورها و آقازاده هاي سرمايه دار و زميندار و بورس باز بچرند و نان حلال بخورند. در اين نظام، فقر و فساد و اعتياد يك سري زائده ناخواسته و اتفاقي نيست كه با خمس و زكات و صدقه و نصيحتهاي اخلاقي عوامفريبانه آخوندها و صدا و سيماي كريه شان از بين برود. اينها لازمه و نتيجه نظام استثمار انسان توسط انسان است.                

     مي پرسيد: «پس خودشان چه؟ مگر خود همين آخوندها بساط ترياك شان داير نيست؟ مگر آقازاده هايشان كه مدرن شده اند در پارتي هايشان كوكايين مصرف نمي كنند؟ آيا اينها هم قرباني هستند؟» نه! اينها دارند تفريح مي كنند. مصرف مواد مخدر بخشي از تجملات زندگي انگلي اينهاست. اينها دارند بخشي از فرهنگ چند صد ساله طبقه حاكم ايران را پاس مي دارند و البته تابع مد روز طبقات حاكمه در كشورهاي ديگر هم هستند. چه مي دانم، شايد فلان آخوند حكومتي هم از ترس آينده هولناكي كه در انتظارش است، از ترس شورش مردم يا توطئه هاي رقيبانش به عالم هپروت مي رود تا به اصطلاح «فراموش كند». اما اين عموميت ندارد. اين بحث را بنوعي مي شود در مورد روشنفكران و هنرمندان مرفه و جواناني طبقات بالاي جامعه كه در پارتي هايشان از مواد مخدر گران قيمت استفاده مي كنند هم كرد. اينها امكان تفريح لوكس و «هاي كلاس» و مد روز را دارند. اكس ده هزار توماني قورت مي دهند. اينجا هم مساله طبقاتي است! حساب اعتياد به هروئين و قرص و شيره و ترياك را بايد از استفاده تجملي از مواد مخدر جدا كرد.   

     حالا خيلي ها ممكنست بگويند «اين بحث فقر و بيكاري، پايه و اساس محكمي ندارد. استفاده از مواد مخدر كه مخصوص كشورهاي فقير نيست. جوانان طبقات مرفه و متوسط اروپايي هم مصرف مي كنند.» اتفاقا اين مساله اي است كه مقامات جمهوري اسلامي هم دائما به وسط مي كشند تا وضعيت دردناك حاكم بر ايران را توجيه كنند و انگشت اتهام را از روي خودشان بردارند. به هر حال اين واقعيتي است، اما همه واقعيت نيست. اولا، در اروپا اعتياد بهيچوجه يک مسئله فراگير و توده اي نيست در حاليکه در ايران اعتياد بخش مهمي از نيروي جوان جامعه را از بين مي برد. بسياري از نوجوانان و جوانان اروپايي براي تفريح يا كنجكاوي و تجربه اينكار را مي كند. نوع موادي هم كه عموما مصرف مي كند، سبك است. در خيلي از موارد اعتيادآور نيست و حتي براي سلامتي بدن ضرر چنداني ندارد. هر چه باشد ضرر روحي و فكريش از ترياك دين كمتر است! ضرر جسمي اش هم به اندازه نوشابه گازدار و پفك نمكي و هواي آلوده نيست. برخلاف آنچه در ايران مي بينيم، رفع نيازهاي مادي يا روحي اغلب جوانان اروپايي به توزيع يا مصرف اين مواد وابسته نيست.

     وجود امكانات تفريحي گوناگون، مهم است. اما مهمتر از آن، فرهنگ و ديدگاهي است كه بين جوانان تبليغ مي شود و رواج مي يابد. اين تعيين مي كند كه از بين تفريحات مختلف، چه چيزي را انتخاب كنند. براي تفريح كردن «در خود فرو بروند» يا با جمع باشند. «دمي خوش باشند و فراموش كنند» يا انديشه را پرواز دهند و ناشناخته ها را بشناسند و از طبيعت و تاريخ و هنر و زندگي واقعي الهام بگيرند. براي خود ساعتي آرامش و سرخوشي و روياي مصنوعي بخرند يا خودشان رويا ساز باشند و از آينده اي كه مي توان ساخت الهام بگيرند. درد تنهايي و نداشتن فلسفه زندگي را با تنهايي بيشتر و گريز از فكر و انديشه تسكين دهند يا با فكر و عمل جمعي براي تغيير وضع و رسيدن به سعادت بشر.

    

     حالا حق داريد بپرسيد كه با تمام اين حرفها بالاخره مي شود از شر معضل اجتماعي اعتياد خلاص شد يا نه؟ حتما! اما با وجود اين نظام نمي شود. قبلا مثال چين در اوايل قرن بيستم و اعتياد مردمش به ترياك را زدم. مردم چين انقلاب كردند و معضل اعتياد را هم ريشه كن كردند. مي پرسيد چطوري؟ سالها جنگيدند. جنگ واقعي. اسلحه برداشتند. مناطقي از كشور را آزاد كردند. شرايط زندگي را در هر جا كه قدرت را بدست آوردند تغيير دادند. اقتصاد جديد، نظام سياسي جديد و فرهنگ جديد را پايه گذاري كردند. خيلي از كساني كه در اين جنگ شركت كردند خودشان قبلا اسير اعتياد بودند. اما تغيير كردند. قبل از هر چيز، كمونيستهايي كه رهبر آن جنگ و  انقلاب بودند به آنان كمك كردند كه بفهمند مجرم يا بيمار نيستند بلكه قرباني يك نظام اجتماعي استثمارگرند و اول از همه بايد بخواهند كه ديگر قرباني نباشند و جامعه و نظام جديد به آنان اجازه و امكانش را مي دهد كه سرنوشت خودشان را بدست بگيرند. وقتي اين دورنما و راه واقعي را جلوي خودشان باز ديدند، ديگر ترك اعتياد كار مشكلي نبود. بقيه مردم هم بعد از پيروزي انقلاب، دست از ترياك كشيدند. دولت جديدي كه سر كار آمده بود با آنان به عنوان مجرم يا بيمار يا افراد نجس و بي اراده رفتار نكرد. به آنان اميد به يك آينده متفاوت را داد. به آنان اعتماد بنفس داد. همبستگي مردمي و زندگي دستجمعي داد. وقتي قيد و بند استثمار انسان از انسان برداشته شد، آن فشارها و نيازهاي روحي و مادي كه مردم را به طرف مواد مخدر مي راند كنار رفت. هدفهاي اقتصادي و اجتماعي تعيين شد. كار ايجاد شد. راه هاي علمي ترك اعتياد جلو گذاشته شد. و همه اينها با شركت آگاهانه و پر شور ميليونها نفر از مردم، از افراد خانواده معتادين گرفته تا اهل محل و همكاران آنان و مقامات محلي به اجرا درآمد. نه معتادان را اعدام كردند و به دريا ريختند، نه برايشان جزيره و مركز بازپروري و اردوگاه كار اجباري درست كردند. شبكه توليد و توزيع مواد مخدر را اينجور از بين بردند. اما همانطور كه اول گفتم اين شبكه روي دو ستون سرمايه و قدرت سياسي ايستاده است. بنابراين بايد اين دو ستون را فرو بريزيم و اين هيچ معني اي ندارد به جز انقلاب.    

اعتياد در آئينه آمار  رسمي

        در ايران 12 ميليون نفر به نوعي درگير با مشكل مواد مخدر هستند.

        روزانه 4 تن مواد مخدر در ايران مصرف مي شود.

        2 ميليون معتاد رسمي و تفنني و 300 هزار معتاد تزريقي وجود دارد.

        يك ميليون و 200 هزار نفر از معتادان را جوانان زير 20 سال تشكيل مي دهند.

        11 هزار و 400 نفر دانش آموز معتاد در صد مدرسه تهران سرشماري
شده اند.

        تعداد معتادان تزريقي در کشور نسبت به سال گذشته 33 درصد افزايش داشته است.

        روزانه 10 الي 12 نفر در اثر اعتياد مي ميرند.

        هر ساعت 44 ايراني در رابطه با مواد مخدر دستگير مي شوند.

        طي چند سال اخير دو ميليون و 700 هزار معتاد در ايران دستگير شده اند.

        در سال 1358  ۳ هزار و 426 نفر به جرم مواد مخدر وارد زندانهاي کشور شدند. در حالي که اين رقم در سال 81 به 235 هزار و 779 نفر رسيده و آمار ورودي زندانيان مواد مخدر نسبت  به سال 58 بيش از ۱۷ برابر افزايش داشته است.

        مواد مخدر يكي از مهمترين منابع در آمد اقتصادي جهان محسوب مي شود.   سالانه 1600 ميليارد دلار (يک تريليون و 600 ميليارد دلار) در آمد مالي اين بخش است.

        19 درصد انبار هروئين و 5 درصد انبار حشيش جهان در ايران است و بيش از 30 درصد انبار ترياک جهان در ايران است.

        قاچاقچيان مواد مخدر در جهان بالغ بر 500 ميليارد دلار در سال درآمد و سود خالص کسب مي کنند اين در حالي است که کشوري مانند ايران با تمامي صادرات نفتي و غير نفتي 20 ميليارد دلار نيز درآمد ندارد.

        185 ميليون معتاد در سراسر جهان وجود دارد. كه عمدتا از جوانان تشكيل شده اند.

 

 

 

برنامه حزب ما در رابطه با
حل معضل اعتياد

 

 « در ايران چندين ميليون نفر معتاد وجود دارد. اكثريت قربانيان اعتياد، جوان هستند. فقر، ياس و بي آيندگي كه با سركوب فرهنگي و تحقير جوانان همراه است، به مصرف مواد مخدر ابعاد بيسابقه اي بخشيده است. مرتجعين حاكم با تبليغ عرفان و از خود بي خبري، اين روند را تشديد كرده اند. اينك خريد و فروش مواد مخدر به صورت يكي از منابع مهم درآمد غير رسمي در اقتصاد ايران در آمده است. باندهاي نظامي و شبه نظامي مرتبط با رژيم از اين طريق به سودهاي بيكران دست يافته اند. در ايران نيز نظير بسياري از كشورها، پخش گسترده مواد مخدر يك سياست آگاهانه حكومتي براي تخدير و كنترل و مهار جامعه و به هرز بردن انرژي و توان مبارزاتي جوانان است. "كارزار مبارزه با مواد مخدر" از جانب رژيم نيز روي ديگر همين سكه بوده و هدف از آن ايجاد زمينه براي تعرض بيشتر عليه توده ها، ارعاب مردم، محكمتر كردن غل و زنجير پليسي بر آنها و تسويه حساب با باندهاي رقيب در عرصه تجارت مواد مخدر است.

حزب كمونيست ايرن (م ل م) با مصرف مواد مخدر و هرگونه اعتياد ديگر كه به نحوي سلامت جسمي و روحي افراد را به خطر مي اندازد و باعث بروز قساوت و آزار ديگران مي شود، مخالف است. اما  رهائي از شر مواد مخدر را در درجه اول يك مساله سياسي مي داند كه كاملا در گرو زير و رو كردن جامعه ارتجاعي كنوني است. بدون نابود كردن مناسباتي كه بر محور و منطق سود مي چرخد و مبتني بر استثمار و منفعت شخصي است، نمي توان از تجارت سودآور هيچ كالايي، هر قدر هم كه زيان بار و كشنده باشد، جلوگيري كرد. بدون كسب قدرت سياسي توسط توده ها نمي توان اعتياد را برانداخت.

در جامعه آينده، كليه شبكه هاي اصلي توليد و پخش مواد مخدر به قوه قهر و با اتكاء بر مشاركت و بسيج آگاهانه مردم، منجمله قربانيان اين معضل، نابود مي شود. گردانندگان اصلي آنها و توزيع كنندگان بزرگ بعنوان دشمنان طبقاتي محاكمه و مجازات مي شوند. كشت محصولات پايه مواد مخدر و توليد و حمل و نقل و خريد و فروش مواد مخدر ممنوع خواهد شد؛ و تمامي متخلفين تحت پيگرد قانوني قرار خواهند گرفت. از طرف ديگر، اردوگاه هاي كار اجباري و قرنطينه هاي ترك اعتياد بر چيده شده و كليه معتادين زنداني آزاد خواهند شد. اما معضل اعتياد را صرفا با غير قانوني كردن مواد مخدر نمي توان ريشه كن كرد. راه حل مساله، برانگيختن و بسيج توده هاي مردم است. دولت انقلابي، كارزارهاي وسيع توده اي براه خواهد انداخت و براي درمان قربانيان اعتياد از روش آموزش و اقناع و مراقبت و پيگيري توده اي استفاده خواهد كرد. هيچكس بدليل معتاد بودن مجرم شناخته نخواهد شد و به معتادان براي ترک اعتياد کمک خواهد شد. موادي كه براي مصرف در اختيارشان است ضبط نخواهد شد؛ از تسهيلات پزشكي رايگان برخوردار خواهند بود و معتادان بيكار امكان كار كردن خواهند يافت. دولت با خريد مواد مخدر از فروشندگان جزء، شرايطي را ايجاد خواهد کرد که سايه فقر و گرسنگي را بالاي سر خود نبينند و ترسي از برچيدن بساط مواد مخدر نداشته باشند. بي شك زماني كه توده هاي مردم، كنترل امور را در همه زمينه ها به دست بگيرند و محيط همياري توده اي و دور ريختن عادات كهن در سراسر كشور تقويت شود، اكثريت قاطع افراد قادرند خود را تغيير دهند.»

— به نقل از برنامه حزب کمونيست ايران (م ل م)

 

 

 

 

 

 

«زنان نيمي از آسمان را بدوش مي كشند و بايد آن را فتح كنند

- مائو تسه دون

 

در معرفي کتاب «نيمي از آسمان»

 نويسنده : کلودي بوروايل،

تاريخ نگارش 1972 ميلادي

مترجم : منير اميري

تاريخ انتشار به زبان فارسي اسفند 1377

متن کامل اين کتاب در تارنماي حزب ما در بخش کتابخانه قابل دسترس است.

 

 

تازگي ها مجري يكي از شبكه هاي ماهواره اي فارسي زبان به اسم تماشا كه برنامه ويژه اي براي زنان پخش مي كند از تحولات دهه 1960 ميلادي مي گفت. روي صحبتش با زنان بود و مي گفت دو مساله باعث شد كه زنان از مردان عقب بيفتند. يكي رشد تكنولوژي و آمدن ماشين لباسشويي و ظرفشويي و اتوي برقي به خانه ها بود كه زنان را تنبل كرد و جلوي نقش مهمي كه زن در خانه بازي مي كرد را گرفت. دوم انقلاب جنسي و تغيير در روابط سنتي زن و مرد بود كه باعث شد زنان فقط به اينجور مسائل فكر كنند و از رشد فكري و علمي باز بمانند! مسخره بودن اين حرفها براي كساني كه تاريخ را مطالعه كرده اند و مي دانند كه شرايط زنان به ويژه در كشورهاي غربي قبل و بعد از دهه شصت چه تفاوت هايي داشته كاملا مشخص است. هر زني كه عقل سليم داشته باشد و خود را دربست تسليم سنت و خرافه نكرده باشد به حرفهاي آن مجري تلويزيون خواهد خنديد. اغلب زنان جواني كه به زور پدر و مادر به ازدواج نديده و نشناخته تن داده اند و امروز با حسرت از لزوم معاشرت دختران و پسران نوجوان قبل از رسيدن به سن ازدواج مي گويند، حتي كلمه اي در مورد دهه شصت ميلادي و انقلاب در روابط زن و مرد نشنيده اند ولي با دل و جان مي فهمند كه پايبندي به سنت هاي كهنه، زنان را با چه فجايع و بدبختي هايي همراه مي كند. اما حسن اينجور برنامه هاي تلويزيوني آن است که مردم را به فكر تاريخ و تاثير وقايع تاريخي بر زندگي نسل هاي مختلف مي اندازد. دهه 1960 ميلادي يكي از مقاطع تاريخي فوق العاده اثرگذار بود. اثراتي كه از نظر مرتجعين و تاريك انديشان مذهبي و مردسالاران، مخرب و منفي و ضداخلاقي به حساب مي آيد. گردانندگان جمهوري اسلامي و برنامه سازان آن قبيل شبكه هاي تلويزيوني در اين زمره اند. در مقابل، صدها ميليون زن و مرد جوان را در كشورهاي مختلف مي بينيم كه از ارزش ها و اخلاقيات و روابط به مراتب بهتري نسبت به نسل جوان قبل از دهه شصت پيروي مي كنند، چه به اين مساله آگاه باشند چه نباشند. بدون شناختن اين تاريخ نمي توانيم در جامعه اي مثل ايران كه گرفتار سلطه ارتجاع سياسي و فرهنگي است يك آينده نوين و متفاوت بسازيم. خيلي ها از روابط حاكم رنج مي برند و اين نارضايتي را به زبان مي آورند، اما سئوال اينست كه براي خلاص شدن از شر اين روابط چه بايد كرد؟ بايد روابط نوين را شناخت و فهميد كه با چه وسيله اي و در چه شرايطي اين روابط نوين جايگزين روابط كهنه مي شود. تاريخ دهه 0691 آئينه اي است كه مي توان در آن اين چيزها را مشاهده كرد. متاسفانه در كتابها و فيلم هاي موجود به زبان فارسي نمي توانيم آثار زيادي پيدا كنيم كه اين تاريخ را به شكل درست و همه جانبه و تحريف نشده بازگو كند. اينجا فرصتش نيست كه ريز به ريز عوامل را بررسي كنيم و بگوييم چرا اينطور شده. مهمترين دليلش اينست كه دستگاه فرهنگي و آموزشي حاكم هم در رژيم اسلامي و هم در رژيم گذشته از تحولات و تغييرات عميق دهه شصت متنفر بوده اند. سعي كرده اند كه جوانان با اين بخش از تاريخ آشنا نشوند.

يكي از معدود كتابها در اين زمينه كه به فارسي ترجمه شده، نيمي از آسمان نام دارد. اين كتاب كه در سال 2791 نوشته شده بازتاب افكار و ارزش ها و مناسبات نويني است كه در ذهن و زندگي بخش پيشرو و انقلابي دنياي آن روز شكل گرفته بود و براي خودش جا باز مي كرد. اين كتاب محصول جنبش و مبارزه پر قدرتي است كه در دهه 0691بر پا شده بود. كلودي بوروايل (نويسنده كتاب) خود يكي از فعالان جنبش رهائي زنان در فرانسه طي همان دوره بود. او كه گرايش كمونيستي انقلابي داشت اوايل سال 0791 همراه با يك گروه از زنان فمينيست فرانسوي با گرايشات متفاوت سياسي به كشور چين سفر كردند تا وضعيت زنان آن كشور و تغييراتي را كه از سر مي گذراندند از نزديك ببينند. آن تجربه را بررسي كنند و از آن بياموزند.

در آن دوران، چين هنوز يك كشور سوسياليستي واقعي بود و زمين تا آسمان با چين امروز كه يك كشور سرمايه داري است و اكثريت جمعيت يك ميليارد و نيمي اش اسير استثمار و ستمند فرق داشت. چين انقلابي آن روز كه مائوتسه دون رهبرش بود در زمينه هاي مختلف پيشرفتهاي زيادي كرده بود و با ارائه يك اقتصاد و سياست و فرهنگ نوين و متفاوت از نظام بيرحم سرمايه داري جهاني باعث اعجاب همگان شده بود. خيلي از مردم دنيا از چين مائوئيست الهام مي گرفتند و آن را تحسين مي كردند. يكي از زمينه هايي كه توجه انقلابيون و ترقيخواهان ساير كشورها را به خود جلب مي كرد زير و رو شدن موقعيت زنان چيني بود. قبل از پيروزي انقلاب چين در سال 1949 ، زنان تقريبا جايگاه و ارزش و حقوقي در آن جامعه نيمه فئودالي نداشتند. آنان كنيز و برده مردان خانواده محسوب مي شدند. زن تا حدي بي ارزش بود كه بسياري از مردم نوزادانشان را اگر دختر بود در همان زمان تولد مي كشتند.

كتاب نيمي از آسمان از زبان كساني كه آن روزها را ديده بودند تصويرهاي تكان دهنده اي از وضعيت زنان قبل از انقلاب ارائه مي دهد. اما اين كتاب فقط حكايت رنج هاي زنان نيست. بلكه نشان مي دهد كه همين زنان فرودست چگونه موفق شدند شرايط را عوض كنند، به صحنه مبارزه سياسي و اجتماعي قدم بگذارند، انقلاب كنند و به سازندگان جامعه و تاريخ تبديل شوند.خواندن اين كتاب براي ما كه در جامعه خود از كودكي با ستم جنسيتي دست به گريبانيم و به محض اينكه دست چپ و راستمان را مي شناسيم با مردسالاري و پدرسالاري و با چماق و تازيانه دولت و قوانين مدني و شرعي و سنت و دين بر سرمان مي كوبند، بسيار جالب و آموزنده است. براي ما كه مي بينيم ديو فقر و ستم، ده ها هزار دختر جوان را به تن فروشي واداشته است، براي ما كه هزاران نفرمان قرباني قتل هاي ناموسي و خودكشي ها شده ايم، براي ما كه ممنوعيت معاشرت و عشق را تجربه كرده ايم و ازدواج ناخواسته به واقعه اي ناگزير در زندگي اكثريتمان تبديل شده، روبرو شدن با تجربه مشابه زنان چيني و فهميدن اينکه چگونه دست به تغيير ريشه اي شرايط زندگيشان زدند، بسيار هيجان آور است.

نيمي از آسمان به ما مي گويد كه بر تن فروشي و ازدواج هاي اجباري و بي حقوقي اجتماعي و قوانين تبعيض آميز مي توان در عرض مدت كوتاهي نقطه پايان گذاشت، اگر قدرت سياسي مرتجعين مردسالار سرنگون شود و يك قدرت سياسي واقعا انقلابي بر سر كار آيد كه هدفش رهايي نوع بشر از هرگونه ستم و استثمار باشد. رهبران انقلاب چين، كمونيست بودند. در صفوف رهبران حزب كمونيست چين و فرماندهان و جنگجويان ارتش سرخ چين كه انقلاب آن كشور را هدايت كردند و به پيروزي رساندند، زنان انقلابي و آگاه از بين كارگران و دهقانان و روشنفكران حضور داشتند.

كمونيستهاي چيني اين واقعيت را مي دانستند و از زبان مائوتسه دون با صداي بلند اعلام مي كردند كه: تا وقتي حتي يك زن تحت ستم وجود داشته باشد نمي توان از رهايي جامعه صحبت كرد.

كتاب، ما را با نظرات و دورنماها و برنامه هاي عملي رهبران چين مائوئيستي براي تغيير مداوم شرايط سياسي و اقتصادي و فرهنگي در مسير رهائي زنان آشنا مي كند و اين واقعيت را آشكار مي سازد كه اين راهي طولاني و سرشار از مبارزه است.

نيمي از آسمان نشان مي دهد كه پيروزي انقلاب، پايان كار نيست و جنبش و مبارزه زنان براي در هم شكستن شكل ها و شيوه هاي گوناگون ستم جنسيتي در كشور سوسياليستي ادامه مي يابد و پيشرفت جامعه و تحقق آرمان هاي انقلابي را نمي توان از پيشرفت اين جنبش و مبارزه جدا كرد.

اگر چه كتاب نيمي از آسمان به مساله رهائي زنان در چين مي پردازد، اما از مسائل مهم مربوط به جنبش زنان در سطح جهاني در دهه هاي قبل غافل نيست. كلودي بوروايل مي كوشد تجربه چين را با تلاش هايي كه بعد از انقلاب اكتبر 1917 در اتحاد شوروي انجام گرفت مقايسه كند. در همين زمينه، كتاب به ديدگاه هاي مختلفي مي پردازد كه در جنبش كمونيستي از مفهوم و عملكرد ديكتاتوري پرولتاريا، نقش دولت و رابطه متقابل آن با نهادهاي توده اي و جنبشهاي اجتماعي، اهميت تغيير قوانين مدني و محدوديت هايي كه شرايط اجتماعي بر سر تغيير قوانين قرار مي دهد، وجود داشته است.

ما در تجربه اسارت خود در جمهوري اسلامي بارها با اين استدلال حكومتيان و تئوريسين هاي مردسالار روبرو شده ايم كه حق، حق است. عدالت، عدالت است. قانون، قانون است و بيطرف است و زن و مرد نمي شناسد! نيمي از آسمان با نگاه به قوانين مدني چين انقلابي، پوچي و عوامفريبانه بودن اين قبيل استدلالات را خوب نشان مي دهد و به ما مي گويد كه لازمه رفع ستم و نابرابري، تدوين قوانين تبعيض آميز و نابرابر مثبت به نفع ستمديدگان است. در جامعه اي كه اسير نابرابري و تبعيض جنسيتي عليه زنان است، تنها قوانيني مي تواند عادلانه باشد و به رفع ستمديدگي و فرودستي زنان كمك كند كه به ضرر موقعيت برتر مردان در همه زمينه ها باشد. نيمي از آسمان، موضوع قانون و جنسيت را در زمينه هايي مثل اشتغال و دستمزد، آموزش و پرورش، خانواده و ازدواج و طلاق، روابط جنسي قبل از ازدواج و سقط جنين بررسي مي كند.

احتياج نيست كه ما با همه نظراتي كه كلودي بوروايل مطرح مي كند موافق باشيم يا كل تجربه چين انقلابي در اين زمينه را بي كم و كاست بدانيم. مساله اينست كه كتاب نيمي از آسمان ما را با به عمل درآمدن افکار پيشرو و انقلابي در مناسبات چند صد ميليون زن و مرد آشنا مي كند و دريچه هاي بيشماري را به روي ما مي گشايد تا بتوانيم گسترده تر و عميقتر به يك مساله مهم اجتماعي و طبقاتي يعني مساله زن نگاه كنيم.

و نكته آخر اينكه، آنچه در چين انقلابي آن دوران مي گذشت بخشي از يك جنبش عظيم و فراگير انقلابي در سطح جهاني بود. تحولات انقلابي چين مائوئيست و مشخصا انقلاب کبير فرهنگي پرولتاريائي لبه تيز و نيروي محركه خيزش جهاني دهه 1960 به حساب مي آمد. بخشي از اين جنبش جهاني در چين سوسياليستي جريان داشت؛ جنبشي بود که با نيروي ارتجاعي سرمايه داري براي بازگرداندن جامعه سوسياليستي به عقب مبارزه مي كرد و با نشانه گرفتن بقاياي روابط اقتصادي و اجتماعي و فرهنگي ستمگرانه، انرژي توده هاي مردم را براي تعميق سوسياليسم رها مي کرد و مشخصا زنان را به برخاستن و گسستن بقاياي زنجيرهاي خود و هموارتر كردن مسير رهايي نوع بشر فرا مي خواند. بخش ديگر جنبش دهه 60 در كشورهاي امپرياليستي جريان داشت که مناسبات و ارزش ها و سنت هاي كهنه چند صد ساله بورژوازي و امپرياليسم را هدف قرار مي داد. جنبش رهائي زنان در اروپا و آمريكا در همين بستر اوج گرفت.

در آن دوران پر تب و تاب كه ايده و آرمان انقلاب، ذهن و عمل هزاران هزار زن و مرد جوان در كشورهاي امپرياليستي را رقم مي زد، كاملا طبيعي بود نظرات سياسي و طبقاتي مختلفي در مورد اهداف و آينده جنبش انقلابي مطرح شود. درون جنبش زنان نيز چنين بود. براي رهايي زن، مفاهيم و تفسيرهاي مختلفي وجود داشت و راه هاي مختلفي پيشنهاد مي شد. كلودي بوروايل در نيمي از آسمان نمي توانست نسبت به اين مباحثات بي اعتنا باشد و نبود. در گوشه هاي مختلف كتاب مي بينيم كه نويسنده با جريانات مختلف در جنبش چپ و در صفوف فمينيست ها جدل مي كند. از اين زاويه نيز نيمي از آسمان مي تواند به شناخت بيشتر از گرايشات مختلف موجود در جنبش زنان كمك كند. اين جنبش هرچند طي چند دهه اخير تغييراتي را از سر گذرانده است اما ريشه مباحثات و اختلافات امروز را مي توان در آن گذشته رديابي كرد.

در آغاز اين نوشته از مخالفت مرتجعين با جنبش دهه شصت ميلادي و ماجراي ماشين لباسشويي و انقلاب جنسي گفتيم. طنز داستان اينست كه در كتاب نيمي از آسمان بر سر اين دو نكته با گروهي از فمينيست ها در غرب جدل شده است. حتي يكي از سوتيترهاي كتاب اينست كه ماشين لباسشويي زنان را آزاد نمي كند. در بخش پاياني كتاب نيز كلودي بوروايل عليه اين نظريه که انقلاب جنسي در غرب را عامل مهم رهائي زنان مي دانست، استدلال مي كند. واقعيت اينست كه نه پيشرفت تكنولوژيك بخودي خود مي تواند به رفع ستم جنسيتي و آزاد كردن زنان از قيد و بند كار خانگي و استثمار در خانواده بينجامد و نه تغيير در روابط جنسي مي تواند بر مردسالاري و پدرسالاري نقطه پايان بگذارد. براي اينكار نياز به انقلاب اجتماعي است. انقلابي كه ميليونها زن و مرد را درگير كند و بر مبناي ايده رهايي نوع بشر از هر ستم و استثماري سازمان يابد و رهبري شود. پيشرفتهاي تكنولوژيك و كاستن از شدت كار و فراهم كردن ساعات فراغت بيشتر براي انسانها، كنار زدن سنت هاي كهنه و دست و پاگير و ستمگرانه در روابط عاطفي و جنسي انسانها، از ضروريات و از اجزاء مهم فرايند ساختن يك جامعه نوين سوسياليستي است. اين هم يكي از واقعياتي است كه مي توان از لابلاي سطرهاي نيمي از آسمان به آن پي برد.

اين كتاب را همه بايد بخوانيم، بر سر نكاتش فكر كنيم و به بحث بگذاريم و آموزه هايش را در مبارزه براي كسب رهائي بكار بگيريم.

 

 

گزيده هائي از کتاب «نيمي از آسمان»

 

تفاوت هاي چين سوسياليستي با شوروي سوسياليستي

 

كلودي بوروايل مي كوشد تجربه چين را با تلاش هايي كه بعد از انقلاب اكتبر 1917 در اتحاد شوروي انجام گرفت مقايسه كند. در زير بخش هائي از کتاب را که مربوط به اين موضوع است مي خوانيد. لازم است توجه خوانندگان را به اين مسئله جلب کنيم که کتاب در سال 1972 نوشته شده است. بنابراين هر جا صحبت از چين و دولت چين است منظور چين سوسياليستي است و نه چين سرمايه داري امروز.

يک تفاوت پايه اي با سرمايه داري

هيچکس ديگر نميتواند خود را با نوعي كه شوروي ها مسائل را توضيح ميدادند راضي كند که: « اين يك كارخانه دولتي است. و از آنجا كه دولت حزب است و حزب، همان توده هاست، پس كارخانه متعلق به كارگران است و قس عليهذا.»

اين استدلال ديگر قابل قبول نيست. اگر به من گفته شود «اين كارخانه متعلق به تو و خلق است» اما در همان حال من كوركورانه از دستورات مقامات اطاعت كنم، بدون اينكه هيچ چيز درباره ماشيني كه روي آن كار ميكنم و حتي درباره بقيه كارخانه بدانم، اگر ندانم بعد از اينكه محصول كار من به مرحله نهائي رسيد چه بر سر آن مي آيد، يا در درجه اول اگر ندانم چــرا اين محصول توليد شده است، اگر مجبور باشم سريعتر كار كنم تا پاداشي بگيرم، اگر در كارخانه از فرط خستگي احساس مرگ كنم و تمام هفته انتظار يكشنبه را بكشم، اگر سراسر روز انتظار لحظه اتمام كار را بكشم، اگر بعد از سالها كار نسبت به زماني كه پا به اين عرصه گذاشتم جاهل تر باشم، آنوقت معنايش اين است كه كارخانه نه مال من است و نه مال خلق! زماني كه توليد كماكان بر مبناي جهت گيري هاي سرمايه دارانه، بر مبناي سياستهائي كه جدايي بين كار يدي و فكري را حفظ كرده و تعميق مي بخشد و به سلطه سودآوري چسبيده است، سازماندهي شود و زماني كه توليد بر مبناي آئين نامه بورژوايي به پيش برود، يعني بر مبناي انضباط كوركورانه و انگيزه هاي مادي و حفظ تقسيم كار بين كساني كه فكر ميكنند و كساني كه كار ميكنند، آنوقت كساني كه كمترين آموزش را ديده اند، بويژه زنان، ستمديده ترين نيز خواهند بود.

اول کلکتيويزاسيون، بعدا مکانيزاسيون

اجتماعي كردن خانه داري ضرورتاً نفي نقش اقتصادي خانواده و بنابراين نفي نقش سنتي سياسي آن را ايجاب ميكند. اين امر بجاي خود باعث ايجاد موسسات نويني ميشود كه عملكردهاي خانواده نظير تغذيه، تهيه لباس، آموزش و استراحت را بعنوان يك اولويت مطلق بعهده گيرند. نابودي خانواده بعنوان يك واحد اقتصادي و سياسي مصافي در برابر همه انقلابيون است. اما تضمين اجراي عملكردهاي مفيد خانواده مصافي بزرگتر است. كولونتاي يكي از رهبران بلشويك در دهه 1920، مدافع ايجاد واحدهايي از كارگران بود كه عهده دار وظايف خانگي كه زنان را به بند كشيده، شوند. در همين زمينه او از يك رشته اقدامات ديگر نيز دفاع ميكرد. اما خود اين نجات دهندگان را چه كسي از كار طاقت فرسا رها ميكند؟ كولونتاي پاسخي براي اين ندارد. لغو تقسيم كار ستمگرانه از طريق ارائه يك تقسيم كار جديد هيچ چيز را حل نمي كند. "دوره خانه داري منفرد سر آمده است. اين امر جاي خود را بيش از پيش به خانه داري جمعي ميدهد. زنان كارگر دير يا زود از پرداختن به امور محل سكونت خود خلاص خواهند شد. در جامعه كمونيستي فردا اين كار توسط يك بخش ويژه از زنان كارگر به پيش خواهد رفت كه هيچ كار ديگري غير از اين انجام نخواهند داد. " آيا اعتراض زنان به اين است كه در چارديواري خانه محدود شده اند؟ آيا ديگر نمي خواهند كارگران نيمه ماهر خانگي باشند؟ بسيار خوب! ما واحدهاي متخصصي از كارگران (بقول كولونتاي زنان كارگر!) درست خواهيم كرد كه نه فقط كارهاي خانگي خودشان را انجام ميدهند بلكه براي بقيه نيز چنين ميكنند. عجب پيروزي بزرگي!

سوسياليسم بمعناي مزد بهتر به ازاي مشاغل خسته كننده، يا انتقال مشاغل خسته كننده به يك بخش كوچك از نيروي كار نيست. سوسياليسم، جنبه تكراري و بيهوده كار را نابود ميكند. و اگر در مورد كار مشخصي اين جنبه هنوز نابود نشده، پاسخش اين نيست كه چنين كاري را به يك واحد مجزا بسپاريم. بلكه اين كار بايد به حد ممكن در سطح گسترده تقسيم شود و هركس زن يا مرد گوشه اي از آن را بگيرد و بدين ترتيب هيچكس اسير اين كار نباشد. راه چيني، اولويت را به مبارزه با تقسيم كار سنتي ميدهد و منتظر هيچگونه پيشرفت فني مقدماتي نميشود.

خانه داري <در چين سوسياليستي> بطور يكسان بين همه اعضاي خانواده تقسيم ميشود. بدين ترتيب هركس شوهر، زن، پدر بزرگ و مادر بزرگ و فرزندان در اداره امور خانه شركت ميكنند. وقتي مردي رخت ميشويد، غذا را آماده ميكند، زمين را جارو ميكند، دكمه ها را ميدوزد، لباس بچه هاي كوچك را عوض ميكند و همه اين كارها را منظماً در طول هفته، و نه فقط در روزهاي يكشنبه، انجام ميدهد آنوقت او ديگر يك شوهر به مفهوم رايج كلمه نيست.

...

طي سفرمان بيش از پيش فهميديم كه چيني ها اجتماعي كردن بمفهوم دگرگون كردن مناسبات بين مردم را بعنوان مرحله اي كه بعد از توسعه مكانيزاسيون مي آيد در نظر نميگيرند. اين دو مسئله با هم در نظر گرفته ميشود و با هم پيشرفت ميكند. چگونگي اين امر را در مورد كارگران زن در كارخانه هاي كوچك محله اي نظير "چائو يان" مشاهده كرديم. همين رويکرد در مورد خانه داري هم اتخاذ ميشود. يك زن جوان به ما گفت: "براي آغاز اجتماعي كردن، نبايد منتظر توسعه مكانيزاسيون بنشينيم". به ياد حرفهاي ترتسكي كه درست عكس اين را ميگفت افتاديم. ترتسكي زماني كه هنوز يكي از رهبران اتحاد شوروي بود ميگفت: "ما به انباشت سوسياليستي نياز داريم. فـقط تحت اين شرايط قادر خواهيم بود خانواده (و بنابراين زنان) را از همه عملكردها و دلواپسي هايي كه اينك خانواده را سركوب و نابود ميكند، آزاد كنيم." اين تئوري، بهانه اي رايج شد تا يك راه حل ضروري براي مسئله خانه داري پيدا نشود. زنان به انجام دو كار در روز ادامه ميدادند و اهانت كمابيش علني جامعه در مورد اينكه هنوز "خانه دار" هستند را تحمل ميكردند. در واقع اين تئوري، رهايي زنان را به پيشرفت فني در يك رشته صنعتي موكول ميكرد كه مشخصاً زنان در آن نقش كوچكي ايفاء ميكردند. و بهيچوجه مسئله رهايي زنان را به كار آنها مربوط نميدانست. يعني وظيفه رهايي زنان از ستم خانگي در اساس به تكنيسينها سپرده ميشد.

اين موضع ترتسكي به هيچوجه ويژه شخص وي نبود. در آن دوران، تقديس توسعه اقتصادي از طريق تكنولوژي در سراسر اتحاد شوروي و در همه عرصه ها عموميت داشت. براي مثال، استالين به مسئله كشاورزي نيز به همين نحو نگاه ميكرد.

...

زماني كه به جنبه ايدئولوژيك انقلاب، متحول شدن مناسبات كار و آگاهي سياسي، اولويتهاي مناسب داده شود آنگاه پيشرفت تكنولوژي مسلماً با نيازهاي توده ها منطبق ميشود و به عملي شدن سوسياليسم كمك ميكند.

....

بنابراين براي پيشبرد مكانيزاسيون زراعي ضروري است كه دگرگوني ايدئولوژيك را بخوبي درك كنيم و هميشه آنرا بعنوان عامل مهم و درجه اول در ارتقاء سطح ايدئولوژيك توده ها و درك آنها از دو خط به پيش بريم. وگرنه، مكانيزاسيون زراعي به بيراهه خواهد رفت... مكانيزاسيون به هيچ ترتيب صرفاً يك مسئله فني نيست.

برخوردهائي كه به كشاورزي و خانه داري صورت گرفته بطرز چشمگيري شباهت دارند. (اين هم در مورد چين صدق ميكند و هم در مورد اتحاد شوروي؛ البته طرقي كه اين دو كشور اتخاذ كرده اند با هم بسيار متفاوت است.) هم در كشاورزي و هم در خانه داري، پروسه كاري كه بر خانواده متکي است و بندهاي محكمي با مالكيت خرد فردي (چه بشكل قطعه زمين دهقاني، چه بصورت خانه زن خانه دار) دارد بايد تغيير كند و اين نوع كار بايد به يك صنعت اجتماعي تبديل شود. همانطور كه مائو گفت، چنين تحولي فقط در صورتي ميتواند انجام گيرد كه اين خواسته آزادانه از جانب طرفدارانش ابراز شود. از سوي ديگر، حتي اگر چنين خواستي موجود باشد، اما ابزار توليدي كهنه جاي خود را به ساختارهائي بدهد كه توده ها در آن هيچ قدرتي ندارند، اين دگرگوني حاصل نخواهد شد.

...

كلكتيويزه كردن، خانه داري را بعنوان يك كار مفيد اجتماعي تثبيت كرده است و بهمين ترتيب كساني كه مسئول اين كارند به شهرونداني با حقوق كامل تبديل شده اند. اجتماعي كردن، زندگي خانه داران سابق را تغيير داده و غنا بخشيده است. تيمهاي نواحي، درست مانند هر واحد توليدي ديگر سازماندهي شده و درگير فعاليت ميشوند و بطور كامل در تمامي حيطه هاي حيات سياسي شركت ميجويند. آنها مباحثاتي را بر سر اوضاع بين المللي و بر سر سياستهاي حكومت، بر سر موضوعات مهم مربوط به ساختمان سوسياليسم و نقش زنان در انقلاب به پيش مي برند. هيچ جنبه اي از جامعه چين وجود ندارد كه بتوان خانه داران سابق را از پرداختن به آن منع كرد.

 

بچه ها آدم هستند!

براي آزاد كردن مادر از فرزند، در درجه اول بايد فرزند را آزاد كرد!

اتحاد شوروي در دهه 0291، از خواست رهايي زنان از "دردسر" فرزندان حركت كرد اما از درك اهميت حقيقي موضوع بازماند، و در مقياس وسيع به بازتوليد همان خطاهايي پرداخت كه مشخصه نحوه نگهداري از فرزندان توسط دولت سرمايه داري است. كمي بعد از انقلاب، "ليلينا زينويف" اعلام كرد: "ما بايد فرزندان را از نفوذ زشت زندگي خانوادگي نجات دهيم. بعبارت ديگر ما بايد آنها را ملي كنيم. به آنها الفباي كمونيسم را خواهيم آموخت و بعدا آنها كمونيستهاي حقيقي خواهند شد. وظيفه كنوني ما اين است كه مادر را مجبور كنيم فرزندانش را به ما يعني به دولت شوروي بدهد. اين ايده در فرمولبندي كولونتاي نيز بيان شده است: "مسئله كودكان، مسئله دولت است." او اضافه كرد: "تعهد اجتماعي مادر بودن در درجه اول توليد بچه هاي سالم و شاداب است.... تعهد بعدي مادر.... شير دادن بچه هاست. فقط بعد از انجام اين كار است كه زن..... حق دارد بگويد تعهد اجتماعي خود در قبال فرزند را به انجام رسانده است." ميشود تصور كرد كه چنين برنامه اي باعث چه عكس العملي در بين مردم شد. از اجراي غيرقابل تحمل جدا كردن جبري مادران از فرزندان كه بگذريم، اين برنامه بيان تصورات ارتجاعي و متفرعنانه در مورد زنان بود. اين عقايد نيز مانند برخوردهاي بورژوايي، زنان را فقط شايسته توليد بچه مي دانست. احتمالا تا زماني كه آلترناتيو ديگري پيدا شود مثلا شيشه شير اختراع شود و مسئله شير خوردن از پستان مادر را منتفي كند. مادران هيچ ادعايي در پرورش فرزند خود نمي توانستند داشته باشند و اين كار، قلمرو متخصصان تعليم و تربيت محسوب ميشد. زنان ديگر با فرمول سنتي "زن به آشپزخانه ات برگرد!" سركوب نمي شدند، بلكه جاي آن را اين فرمول گرفته بود: "زن به كوره ذوب آهنت برگرد!" هر دو يك معني داشت: "خفه شو! تو هيچ چيز از نگهداري بچه نمي داني. تو بايد به نقشي كه جامعه برايت تدارك ديده و كاري كه به آن گماشته شده اي بچسبي. بگذار جامعه يعني دولت برايت تصميم بگيرد كه شيوه صحيح يا غلط كدام است.

غم انگيز است وقتي مي بينيم اين ايده هاي ارتجاعي و اين نوع تحقير زنان هنوز در بسياري سازمانهاي انقلابي عليرغم تفاوت هايشان رايج است. همه آنها توان سياسي زنان را ناديده مي گيرند؛ يا در بهترين حالت به آن در پرتو كمرنگ سخنراني هاي پراكنده و نامنسجم انترناسيونال سوم كه آنها هم بدون فكر زياد بيان شده بودند، مي نگرند. آدم بيشتر ناراحت مي شود وقتي مي بيند شووينيسم مردانه، از قلم زناني جاري مي شود كه بيشترين تاثير را بر جنبش نوين زنان داشته اند. مثلا "كيت ميله ت" مي نويسد: "نگهداري از بچه ها، حتي از دوره اي كه قدرت تشخيص پيدا كرده اند، قطعا بهتر است به افراد كارآمد و متخصصي اعم از زن و مرد سپرده شود كه اين كار را بعنوان يك حرفه برگزيده اند، و نه افرادي كه فرصت چنداني ندارند و غالبا سرحال نيستند؛ و بنابراين براي كار آموزش و پرورش شور و شوقي از خود نشان نمي دهند؛ هر قدر هم كه جوان يا محبوب باشند."

....

مهد كودكها در چين<در چين سوسياليستي> محصول يك نوع نگرش كاملا متفاوت به امور است. همانطور كه كروپسكايا همسر لنين در بحث عليه هر دوي اين تئوريها يعني "فرزندان مايملك والدين خويشند" و "فرزندان مايملك دولتند"، گفت: از آنجا كه دولت تحت كمونيسم زوال خواهد يافت، "فرزندان نه مال والدين هستند و نه مال دولت. آنها مال خودشان هستند." نه دولت، بلكه كل جامعه و تمامي اعضاي آن، در قبال كودكان وظيفه دارند. همه ما مسئول پرورش جسمي، ذهني، اخلاقي و ايدئولوژيك آنها هستيم.

...

تا وقتي كه فرزندان صغير بمانند، زنان تحت ستم خواهند بود. يك نظام آموزشي نوين بايد در پي مسئول كردن و مستقل كردن فرزندان در تمامي سطوح و از همان سنين آغازين باشد. ما بايد فرزندان را به افراد بالغ تبديل كنيم. يا بهتر بگوييم، بايد بطور ريشه اي خط تمايز بين "افراد بالغ" و "افراد صغير" را مجدداً معنا كنيم. و بدين ترتيب زنان را از نقش نگهبان و مراقب فرزند آزاد سازيم. رهايي زنان مستلزم يك درك جديد از بارآوردن كودكان، مبتني بر يك رابطه برابر بين افراد بالغ و كودكان است. اين درك نوين به بچه ها اجازه خواهد داد كه بطور كامل در همه فعاليتهاي اجتماعي شركت كنند. به وجود آوردن يك نظام آموزشي نوين يقيناً يك عامل تعيين كننده در تغيير اين رابطه خواهد بود و نتيجتاً يك عامل بسيار مهم در رهايي زنان محسوب خواهد شد. بنابراين، مبارزه براي چنين انقلابي در نظام آموزشي، به هيچوجه به معني دور شدن از موضوعاتي كه بطور تنگاتنگ بر زنان تاثير مي گذارد، نيست.

بزرگ كردن و آموزش فرزندان: قلمرو جامعه يا قلمرو دولت

نگهداري از فرزندان و آموزش، نكات ديگري را نيز پيش مي كشد. واضح است كه نگهداري فرزندان در چين <در چين سوسياليستي>ديگر يك قلمرو انحصاري خانواده منفرد نبوده و به همين ترتيب قلمرو متخصصان نيز نيست. تجربه اتحاد شوروي در اين حيطه نيز تصوير متضادي را عرضه ميكند كه به درك اهميت تمام و كمال تجربه چين ياري ميرساند.

"شك نيست كه عباراتي مانند والدين من و فرزندان ما بتدريج منسوخ خواهد شد و جايش را عباراتي نظير افراد مسن، افراد بالغ، بچه ها و كودكان خواهد گرفت". اظهارات لوناچارسكي در حمايت از اين تز بود كه بچه ها ديگر مايملك والدينشان نبوده بلكه به مايملك دولت تبديل خواهند شد. مسئله بچه ها در كنه خود، مسئله آينده جامعه است. آيا ما ميخواهيم تقسيم كار و ساختار كنوني را در زمينه نقشهاي اجتماعي حفظ كنيم يا اينكه در پي نابود كردنش هستيم؟ اگر دومي است پس چگونه اميدواريم كه اين كار را از طريق سپردن كامل تربيت بچه ها به جمعي از متخصصان دولتي انجام دهيم؟ چنين آموزش و پرورشي در بهترين حالت بچه ها را از جامعه واقعي جدا مي كند؛ آنها را به افرادي تبديل ميكند كه هميشه خود را صغير مي شمارند و تابع احكام متخصصاني هستند كه همواره و تحت هر شرايطي از آنها "بهتر ميدانند" و "قادرترند". مناسبات مالكيت بين والدين و فرزندان مطيع آنها بايد ناپديد شود. اما يك مناسبات اجتماعي گسترده تر وجود دارد كه ميتوان گفت نگهباني فرزندان را به والدينشان مي سپارد. اين نه فقط عليه فرزندان بلكه عليه همه ستمديدگان ميباشد. اين به فرزندان نقش صغير ميبخشد و آنها را از استقلال و مسئوليت محروم ميكند. اين مناسبات توسط جدا كردن بچه ها از جامعه و نگهداري آنها در يك دنياي جداگانه در "دنياي كودكي" مدرسه و خانواده ايجاد ميشود. دورنماي "لوناچارسكي" صرفاً چنين مناسباتي را تقويت ميكند.

اگرچه ممكن است چنين بنظر نيايد اما مسئله بچه ها در اساس مسئله دولت است. سوسياليسم كه دوره گذار بين سرمايه داري و كمونيسم است، دقيقاً بمعناي نابودي دولت كهنه و ساختن يك دولت نوين است. اين دولت نوين، بنوعي يك دولت ويژه است؛ زيرا هدفش محو واقعي خويش است. تراز نوين بودن آن دقيقا در اين نهفته است كه دولتي براي پايان بخشيدن به تمامي دولتهاست. جاي تعجب نيست كه اين موضوع مانند طاس لغزاني است كه انواع و اقسام تحريفات رويزيونيستي بر سر آن بروز ميكند. زيرا بورژوازي تا مدتها پس از سرنگون شدن از اريكه قدرت، كماكان نفوذ خود را حفظ ميكند.

...

نظام آموزش و پرورش در چين يك نمونه تكان دهنده از دولت تراز نوين است كه قدرتش دقيقا در جهت گيريش براي نابودي نهاد دولت بطور كل، نهفته است. پرولتاريا قدرت خود را از طريق اعمال مستقيم و موثر رهبري بر بخشهاي هرچه بيشتري از جامعه افزايش ميدهد و بدين ترتيب انحصار رهبري سنتي را نابود ميكند. بعلت آنكه پرولتاريا خود را تقويت كرده و ايدئولوژي اش به حد كافي قدرتمند است كه بتواند در عرصه هاي معين تسلط يابد، توده ها آغاز به كنترل عرصه پرورش بچه ها كرده و حتي برخي بخشها را بدست خود گرفته اند. نتيجه اش آن است كه ديگر انحصار متخصصان دولتي در اين حيطه وجود ندارد.

اما نبايد چنين نتيجه بگيريم كه دولت كارگري چين در حال تلاشي است. بدون شك ميتوان گفت كه اين دولت هيچگاه تا اين اندازه قدرتمند نبوده است. اما قدرت اين دولت با قدرت تمامي دولتهاي ستمگر فرق دارد زيرا از قدرت توده ها و از گسترش مداوم قابليت طبقه كارگر و متحدانش در رهبري كليه عرصه هاي اجتماعي، ناشي ميشود. انقلاب فرهنگي به نحو خيره كننده اي نشان داد كه افزايش قدرت توده اي همواره نتيجه مبارزه بيرحمانه بين پرولتاريا و بورژوازي است. و اين قدرت هرچه بيشتر رشد كند، ماشين دولتي انحصار رهبري را بيشتر از دست ميدهد. و هرچه ماشين دولتي انحصارش را بيشتر از دست ميدهد، دولت به مثابه ابزار و تبارز قدرت كارگران و توده ها، قويتر ميشود.

متخصصان "سياسي" ديگر انحصار رهبري را در دست ندارند. همانطور كه قابليت رهبري كردن از جانب توده ها افزايش مي يابد، نياز به رهبري كاهش مي يابد. دستگاه رهبري در همه سطوح كوچكتر و ساده تر ميشود و اشكال متفاوت تشكل توده ها عملكردهاي فزاينده اي را بعهده ميگيرند.

 

 

 

رفسنجاني به کارگران نصيحت کرد که فريب شعارهاي کمونيستي را نخورند!

 

 

چند ماه پيش آي ال او يا سازمان جهاني کار که بازوي صندوق بين المللي پول و بانک جهاني در امور کارگري است، خانه کارگر را بعنوان تشکيلات مستقل کارگران ايران به رسميت شناخت! از "استقلال" خانه کارگر همان بست که هفته پيش كنگره خانه كارگر در همدان، با پيام رفسنجاني رئيس مجمع تشخيص مصلحت سرمايه داران و زالو صفتان ايران، آغاز شد .به گزارش ايلنا ، هاشمي رفسنجاني  به اين كنگره  پيام داد که: « كارگران ايران اسلامي در طول سال هاي مبارزات قبل از پيروزي انقلاب اسلامي، در مبارزات مردمي و در ايام تثبيت نظام در دوران 8 سال دفاع مقدس و دوران سازندگي ثابت كرده اند كه ضمن پايبندي به اصول اسلام و انقلاب اسلامي ، فريب شعارهاي كمونيستي و سوسياليستي را نمي خورند و با وجود كاستي ها و مشكلات فراوان در راه اعتلاي ايران اسلامي؛ استقرار اقتصادي و افزايش توليد كشور تلاش كرده و خواهند كرد .»

رفسنجاني حق دارد که به کارگران بگويد «فريب شعارهاي کمونيستي و سوسياليستي» را نخوريد زيرا با مکيدن خون کارگران و «خصوصي سازي»  ثروتهاي ايران تبديل به يکي از ثروتمندترين مردان دنيا شده  و دست در دست بقيه باندهاي انحصارگر حکومت در حال خارج کردن ثروتهاي بادآورده و افسانه اي خود که حاصل رنج و کار کارگران و دهقانان و ديگر زحمتکشان است، مي باشد.  اين باندهاي غارتگر هنوز در حال خصوصي سازي و به جيب زدن ثروتهاي کشور هستند. همين امسال مجمع تشخيص مصلحت با تغيير اصل 44 تسهيلات بيشتري را براي اين باندهاي غارتگر بوجود آورد. فقط يک گوشه از اين چپاول ها را در فروش کارخانه الکتريک رشت به همسران 4 تن از مهره هاي جناح کارگزاران (همدستان رفسنجاني)  ديديم. اين کارخانه بزرگترين کارخانه صنعت الکتريکي کشور است و حتا بخش زيادي از ماشين آلاتش مورد استفاده قرار نگرفته است؛ فقط زمين اين کارخانه 80 ميليارد تومان ارزش دارد اما کل کارخانه به مبلغ يک ميليارد و 700 ميليون تومان به اين 4 تن فروخته شد. يعني حداقل 80 ميليارد تومان به اين 4 خانواده مستضعف کمک مالي شد! شوراي عالي کار اخيرا حداقل حقوق کارگران را در ماه 106 هزار تومان تعيين کرد. با اين حساب، به اندازه حقوق يکسال 62 هزار کارگر نصيب اين 4 خانواده مستعضف شد. آيا همين حساب سرانگشتي کافي نيست که نشان دهد نظام و حکومت اسلامي به چه طبقه اي تعلق دارد؟ و خانه کارگر آن با وجود آنکه نام "کارگر" را يدک مي کشد ارگان و نهاد چه طبقه اي است؟ آيا همين حساب سرانگشتي ضرورت پيوستن کارگران به برنامه کمونيستي و مبارزه براي ايجاد جامعه سوسياليستي را نشان نمي دهد؟ طبق آمار رسمي 10 درصد از ثروتمندترين افراد جامعه حدود 40 درصد از درآمد کل کشور را به خود اختصاص مي دهند در حاليکه فقيرترين قشر مردم سهم شان از در آمد کل کشور فقط 5ر1 درصد است. 90 درصد نقدينگي کشور در دست 10 درصد از ثروتمندترين افراد جامعه متمرکز شده  است. آيا فکر مي کنيد اين 10 درصد کار مي کند و ثروت توليد مي کند؟ خير. صدهزار بار خير. آنها صاحبان ابزار توليد، صاحبان تجارتخانه ها و بانکها و زمين ها و صاحبان قدرت سياسي اند. و اين انحصار بر قدرت سياسي و انحصار بر ابزار و منابع توليد به آنان امکان تصاحب ثروت توليد شده توسط کارگران و دهقانان و منابع زير زميني و قدرت توزيع دلبخواه ثروتهاي توليد شده و امکانات و منابع  را مي دهد. آيا فکر نمي کنيد اگر اين 10 درصد از قدرت سياسي و اقتصادي ساقط شود و طبقه کارگر و زحمتکشان قدرت سياسي را بگيرند، اگر تمام ابزار توليد ثروت به مالکيت اشتراکي همه مردم درآيد و هر کس به اندازه اي که کار مي کند از ثروتي که توسط کار توليد مي شود بهره ببرد، مشکلات فقر و اعتياد و فحشا و هزار درد ديگر، حل مي شود؟ خيلي واضح است که کمونيسم و برقراري جامعه دموکراتيک نوين و سوسياليستي راه حل جامعه ماست.

کارگران: وقت تنگ است. هر چه بيشتر صبر کنيم اوضاع بدترمي شود. اين بيشرمان تا آخرين لحظات عمرشان خون کارگران و زحمتکشان را خواهند مکيد و آنقدر سريع ثروتهاي باد آورده را جمع کرده و به خارج منتقل خواهند کرد که هيچ رمقي نه در مردم و نه در اقتصاد باقي نماند.

حزب کمونيست ايران (مارکسيست – لنينيست – مائوئيست)

    

 اسفند 1383

 

 

 

بخشي از مونيوز مارين سروده پابلو نرودا

کرم چاقي در اين آبهاست

کرم درنده اي در اين سرزمين ها:

پرچم جزيره را خورد

و علم قيموميتش را برافراشت

او خون اسير ميهن دستان مدفون مسکين را آشاميده

سنبله زرين گندم اين قاره را خورده

در ميان تل انبوهي از حشرات فربه شده

و در سايه پول آرميده است

خون آلوده شکنجه ها و گزمه ها

بناهاي يادبود دروغين را گشود

زادبوم موروثي پدران را

به خاشاک برده واري بدل کرد

از جزيره اي به درخشندگي يک ستاره

گوري تنگ براي بردگان ساخت...

به مناسبت روز کومله

 

جنبش انقلابي کردستان نقشي مهم و اساسي در مبارزه عليه رژيم جمهوري اسلامي بازي کرده است. اين جنبش از ابتداي حاکميت  رژيم جمهوري اسلامي، مبارزه جانانه اي را عليه اشغال کردستان توسط نيروهاي نظامي آن (اعم از ارتش و سپاه پاسداران) و جنايات رژيم به پيش برد. اين جنبش بدليل غلبه خطهاي سياسي  و ايدئولوژيک نادرست بر احزاب عمده اين جنبش،  افت و خيزهاي زيادي داشته و تضعيف شده است. با اين وصف جمهوري اسلامي هيچگاه نتوانست براي خود جايگاه و پايگاهي در ميان مردم کردستان کسب کند و يکي از دلائل عمده اش مبارزات همين احزاب بود.

کومله

  يکي از سازمانهايي که از ابتداي حاکميت  رژيم  نقش مهم در رهبري مبارزات مردم عليه جمهوري اسلامي داشت، کومله بود. تشكيل كومله يكي از دستاوردهاي مبازراتي خلق كرد بود. كومله از يك نيروي كوچك شروع كرد و به نيروي عمده اي در جنبش كردستان تبديل شد. روشنفکران پيشرو و کمونيست  خلق كرد آغاز گر آن بودند.  در دوره انقلاب 57 كومله بعنوان سازماني در ميان مردم شناخته شد كه افراد صادق و مبارز و مطمئن در آن براي رهائي مردم گرد هم آمده اند.

ارزيابي تاريخي از كومله بايد در دو سطح انجام شود. اول، نقشي كه كومله در رابطه با جنبش ملي كرد ايفا كرد. و دوم، نقش آن در جنبش كمونيستي ايران. البته در نهايت اين دو را نمي توان از هم جدا کرد و بسيار به يکديگر مربوطند.

     در رابطه با مسئله رهائي ملي ملت كرد، كومله در جنبش كردستان ايران کيفيت بالاتري از راديکاليسم و پيگيري به جنبش کردستان داد. براي اولين بار درون جنبش كردستان تشکيلاتي بوجود آمد كه  سعي مي کرد مسئله ملي را از ديدگاه زحمتكشان مطرح  کند. چيزي كه نيروهائي چون حزب دمكرات با آن مخالف بودند. پس از انقلاب 57 كومله توانست نيروي نظامي بزرگ و منظمي را سازمان دهد. اين نيروي پيشمرگ از آگاهي سياسي و نظم و ديسپپلين بالائي نسبت به نيروهاي مسلح عشايري برخوردار بود. هر چند در ابتدا کومله خط پيشروئي در زمينه مسئله زنان نداشت، ولي کيفيتا بيشتر از حزب دموکرات در بيداري سياسي زنان كرد نقش داشت.

     مخفي کاري بيش از اندازه کومله باعث شد که تا زمان حمله اول  جمهوري اسلامي به كردستان در سال 8531 موجوديت خود را علني نكند. قبل از سقوط رژيم شاه 19 اعلاميه داده بود اما هويت ايدئولوژيك سياسي خود را اعلام نكرده بود. اين مخفي كاري افراطي بويژه در مناطقي از كردستان  به ضرر كومله و جنبش چپ در آستانه انقلاب 57 تمام شد. تجربه گرائي زياد يکي ديگر از ضعف هاي کومله بود که مانع از آن مي شد که بهاي لازم را به وجود يک حزب سياسي پيشاهنگ و ضرورت حياتي بالا بردن آگاهي سياسي  همه جانبه  توده هاي مردم بدهد. کومله به  كار تئوريك و مسائل تئوريك نظري كه جنبش کمونيستي ايران و جهان و جنبش کردستان داشت بسيار کم بها مي داد و به کار تئوريک به صورت کاري روشنفکري که ربطي به پيشبرد پراتيک انقلاب و مبارزات توده ها ندارد مي نگريست. مباحث مهم در حد اعلام مواضع طرح مي شد و از پشتوانه تئوريكي محكمي برخوردار نبود. عليرغم اين ضعفها كومله توانست در آن مقطع نقش بسيار انقلابي ايفا كند و جنبش كردستان را گامي به جلو سوق دهد. و معيارهاي نويني در آن جنبش جا بيندازد. مسلما اين خدمات جدا از تعلقات ايدئولوژيك كومله نبود. بنيان گذاران کومله خود را متعلق به چپ انقلابي در سطح ايران و جهان مي دانستند؛  چپي كه تحت تاثير رهبري مائو بود و مخالف سوسياليسم قلابي حاکم بر شوروي بود.

     اما وجه ديگر مسئله ارزيابي از نقش كومله در جنبش کمونيستي است. نقش و مسئوليتي را كه در آن مقطع تاريخي بر دوشش بود بر عهده نگرفت بلكه مسيري را انتخاب كرد كه موجب ضربات جدي به جنبش كمونيستي در ايران شد. كومله به خاطر نقش و جايگاهش در مبارزات انقلابي مردم كرد و همچنين نفوذ توده اي كه كسب كرده بود مورد احترام گسترده كمونيستهاي انقلابي در سراسر ايران بود. همه بنوعي چشم اميد به كومله داشتند كه در سر و سامان بخشيدن به جنبش كمونيستي ايران كه آنزمان اساسا حول خط سه متشكل شده بودند پيشقدم شود و نقش مهمي ايفا كند. اما كومله خود را از اين مسئوليت كنار كشيد. دلايل اينكار خود به بررسي جداگانه اي نياز دارد. اما عمدتا مربوط بود به بحراني كه كل جنبش كمونيستي بين المللي را  پس از سرنگون شدن مائوئيستها در چين در سال 1976  و احياء سرمايه داري در آنجا، گرفته بود.

     آنچه كه تاريخ بعدي كومله را رقم زد وحدتش با جريان موسوم به «اتحاد مبازران كمونيست» و تشکيل «حزب کمونيست ايران» در سال 1361 بود. اين واقعيتي بود كه در جنبش كمونيستي ايران هميشه جاي يك حزب انقلابي واقعي خالي بود. و هر حركتي به سمت تشكيل آن مثبت بود. اما حزبي كه آن زمان تشكيل شد آن حزب واقعي مورد نياز كمونيستها نبود. در برنامه آن حزب مهمترين مسائل ايدئولوژيك درون جنبش كمونيستي بين المللي و جنبش کمونيستي ايران يا مسكوت گذاشته شد يا از كنارش رد شد يا بر سرش سازش شد. وقتي ميوه تلخ آن نوع تشكيل حزب ببار نشست بسياري از افراد کومله آن را نقد کردند اما هنوز حاضر نيستند به ريشه هاي ايدئولوژيک سياسي شکست حزب کمونيست ايران بپردازند. حزب ما مفصلا اين ريشه ها را تحليل کرده است و حتا در اوج موفقيت حزب کمونيست ايران و قبل از ببار نشستن ميوه هاي تلخ فرجام کار را پيش بيني کرده بود.

 کومله که از سال 1361 تحت نام سازمان کردستان حزب کمونيست ايران (کومله) فعاليت مي کرد پس از پايان جنگ ارتجاعي ايران_عراق دستخوش تحولات و انشعابات متعددي شد. حزب ما در گذشته و در دوره هاي مختلف به سرچشمه هاي اين انشعابات و ضعف هاي سياسي _ ايدئولوژيک اين جريان پرداخته است.

     اولين  انشعابي که در اين حزب صورت گرفت به "فراکسيون کمونيسم کارگري" معروف شد.  هنوز تاثيرات و ضرباتي که جريان «کمونيسم کارگري»  به جنبش انقلابي در کردستان زد، زدوده  نشده است . هنوز آب سردي که طراحان اين جريان بر آتش مبارزه مسلحانه پاشيدن و صداي ناهنجار شيپور "ئاش به تال"(تسليم طلبي ) را به صدا در آورد فراموش نشده است. سر چشمه رشد چنين گرايش مخربي  به دوره تشکيل « حزب کمونيست ايران» در سال 62 بر ميگردد که بسياري از دستاوردها و شناخت جنبش کمونيستي بين المللي را تحت عنوان نابرازنده "مارکسيسم انقلابي " نفي کرد،  به دستاوردهاي مبارزه مسلحانه کومله  در سالهاي 57-61  در کردستان فقط بصورت سرمايه و اعتبارنامه نگاه کرد  و همزمان زهر رفرميسم بورژوائي را در کام اين جنبش چکاند. اين مسئله بار ديگر واقعيتي را که رفيق مائو بر آن تاکيد داشت خاطر نشان ميکند:

"اگر خط حزب درست باشد، حتي اگر در ابتدا يک سرباز هم نداشته باشد ، سرانجام سربازاني خواهد يافت . اگر قدرت سياسي نداشته باشد ، آن را به دست خواهد آورد. ولي چنانچه خط حزبي نادرست باشد، حتي اگر قدرت سياسي سراسري و منطقه اي را کسب کند و ارتشي هم داشته باشد، سرانجام با شکست و سقوط روبرو خواهد شد".

     وجود يک خط غلط و غير پرولتري راه را براي گرايشات غلط ديگر باز کرد. امروز در سالگرد روز پيشمرگ کومله بسياري از مردم کردستان، همه کساني که اهميت و نقش آن مبارزات انقلابي را فراموش نکرده اند به آن فداکاريها و جانبازيها به عنوان گنجينه اي ارزشمند براي تداوم راه مينگرند. ياد آوري آن مبارزات و درسگيري از آن براي نسل جوان اهميت حياتي دارد.

تغيير اوضاع و ظهور مسائل نوين

     يکي از مسائلي که طي چند سال اخيرجامعه  کردستان ايران با آن روبرو گشت، تغييرو تحولات در کردستان عراق و حضور نظامي امپرياليسم آمريکا در منطقه است. به قدرت رسيدن  طبقات بورژوا _ ملاک در کردستان عراق و عقد اتحادشان با امپرياليسم آمريکا، گرايشات ناسيوناليستي و پراگماتيستي را در جنبش کردستان ايران بشدت تقويت کرد.  جناحي از کومله که تحت نام  سازمان زحمتکشان  انقلابي کردستان ايران (کومله ) فعاليت مي کند ( تحت رهبري  عبدالله مهتدي)  و  زماني داعيه نمايندگي طبقه کارگر کردستان را داشت، الگوي حاکمان جديد کردستان عراق را براي خود برگزيده است. ازسوي ديگر حزب دموکرات کردستان ايران به بوش جنايتکار به مناسبت انتخاب دوباره اش به رياست جمهوري آمريکا پيام شادباش ميفرستد. حزب دموکرات کردستان معتقد است که ماجراجوئي هاي نظامي آمريکا مبشر عصر نوين دموکراسي در خاورميانه است. اين دو حزب اميدوارند که در جريان مداخله نظامي و سياسي آمريکا در ايران، مانند حزب دموکرات کردستان عراق (به رهبري بارزاني) و اتحاديه ميهني کردستان (به رهبري طالباني) تبديل به متحدين ارتش آمريکا شوند و از اين رهگذر در چارچوب رژيم ارتجاعي جديدي که  آمريکا قصد دارد بجاي رژيم ارتجاعي جمهوري اسلامي در ايران شکل دهد، سهمي از قدرت نصيبشان شود. منظور کومله و حزب دموکرات از برقراري حکومت فدرالي در ايران، اين است.

     سوال اينجاست که آيا امپرياليسم آمريکا که خود باني و مسبب همه ستمگري ها در جهان و از جمله ستم ملي است ميتواند باعث رهايي خلق کرد از يوغ ستم ملي گردد؟ نه و هزار بار نه! کساني که مي خواهند در راه تحکيم حاکميت آمريکا تلاش کنند و سياست" خاور ميانه بزرگ" امپرياليسم آمريکا را تقويت کنند و شريک قدرت با ساير طبقات بورژوا_ملاک در ايران شوند در واقع منافع اکثريت مردم کرد بخصوص کارگران و دهقانان و ساير زحمتکشان را لگدمال مي کنند و تنها منافع قشر بسيار نازک  طبقات استثمارگر و ملاکين  کردستان را نمايندگي مي کنند.

     اما بخش ديگري از کومله که تحت نام سازمان کردستان حزب کمونيست ايران(کومله) فعاليت مي کند (به رهبري عليزاده) خط مرز ميان دوست و دشمن را مخدوش نکرده و  موضع صحيح و صريح و بدور از خيال پردازي در مقابل  حضور امپرياليسم آمريکا در منطقه و جناياتي که در منطقه جاري است اتخاذ کرده است . مسلما اتخاذ چنين موضعي باعث تقويت حس انترناسيوناليستي در ميان زحمتکشان منطقه و جهان خواهد شد. عده اي  که طرفدار خط دفاع از آمريکا هستند مي گويند مهم نيست کومله حزب کمونيست چه موضعي مي گيرد چون «بي عمل اند» . اما حتا اگر اين درست باشد که نيست آيا بهتر نيست حزبي  بي عمل باشد تا جاده صاف کن سرمايه داري جهاني و قدرت هاي خونخوار؟  شک نيست که  داشتن مواضع صحيح بخودي خود  مسائل و مشکلات مردم جهان وخلق کرد  را حل نمي کند. اما گام تعيين کننده اي در  در روشن کرد راه از چاه ؛  تشخيص دوستان و دشمنان پرولتاريا و  زحمتکشان است!

     اما ما در جهاني به سر ميبريم که نياز به ايدئولوژي علمي پرولتري داريم تا بتوانيم واقعا راهگشا باشيم و  توده هاي زحمتکش را  به سوي پيروزي واقعي  رهنمون شويم.  دشمنان طبقاتي ما عليه ايدئولوژي کمونيستي فريبکاري و تبليغات زيادي براه انداخته اند اما ما براي ساختن جهاني عاري از ستم و استثمار بايد اين ايدئولوژي را بلند کنيم و در عين حال با تصوير کاريکاتوري و مضمون بغايت بورژوائي و مذهبي که جرياناتي مانند کمونيسم کارگري از کمونيسم ارائه مي دهند مقابله کنيم.

ايدئولوژي کمونيسم در کوره مبارزه طبقاتي بين المللي پرولتاريا مرتبا تکامل يافته و مانند هر علم ديگر مرتبا عرصه هاي ناشناخته مربوط به حيطه انقلاب و تغيير جامعه طبقاتي به جامعه عاري از هر گونه ستم و استثمار و تمايز را در نورديده است. بايد به اين دستاورد عظيم طبقه بين المللي مان تکيه کنيم. جوانان، زنان و ساير زحمتکشان کرد بايد به اين سلاح  دست يابند. اشاعه دادن اين ايدئولوژي در ميان توده هائي که به يک جامعه  آزاد از قيد ستم و استثمار نياز دارند، بخش مهمي از مبارزه طبقاتي است. دست يافتن به اين علم با توجه به کارزاري که دشمنان ما عليه کمونيسم به راه انداخته اند امري ساده نيست اما هيچ چيز رهائي بخشي ساده بدست نمي آيد بخصوص وقتي که  ماشين عظيم سرکوب و تبليغات طبقات استثمارگر مانع از آن است که توده هاي مردم به اين ايدئولوژي رهائيبخش خود دست يابند.

     يکي از ضعف هاي  کومله حزب کمونيست، کم بهايي مفرط آن، در دوره هاي مختلف، به  مبارزه ايدئولوژيک_ سياسي در جنبش کردستان و ايران بود و هست. مسئله اينجاست که بدون يک تئوري انقلابي نمي توان يک جنبش انقلابي داشت. تئوري انقلابي يک آئين مذهبي که يکبار براي هميشه آموخته مي شود و بعد بايگاني مي شود و سالي يک بار بيرون کشيده مي شود نيست. تئوري انقلابي پرولتاريا مرتبا در عمل تکامل مي يابد و بايد تکامل بيابد وگرنه به درد نمي خورد. اين تئوري علمي در جريان نبردهاي تاريخ ساز 150 سال گذشته مرتبا تکامل يافته، تغيير کرده، از يک نقطه عطف به نقطه عطف ديگر جهش کرده است. موضع کومله در قبال اين علم و تکاملات آن مبهم و تاريک است. و همين ابهام مانع از آن است که بتواند راه حل هاي موفقيت آميز براي مشکلات سياسي و عملي مقابل پاي امروزش بيابد. تئوري انقلابي راهگشاي عمل انقلابي است. تئوري انقلابي مرتبا بايد در هر سياست بکار بسته شود تا يک نيروي انقلابي را از ميان پيچ و خم ها هدايت کند. در جنبش کردستان، ناسيوناليستها و پراگماتيستها  يک درک نادرست را اشاعه مي دهند که گويا  تئوري انقلابي يک آئين اخلاقي بدرد نخور است و قوانين مربوط به سياستها و تاکتيکهاي روز از جاي ديگري ناشي مي شود (مثلا از زيرکي و مهارتي که با تقليد از سياستمداران دولتهاي همسايه يا بورژوازي غرب حاصل مي شود).  در حاليکه واقعيت ندارد و تئوري کمونيستي کاملا به عمل و سياست هاي روز ربط دارد. اما تا زماني که يک جريان کمونيستي واقعي در عمل نشان ندهد که چگونه تئوري انقلابي کمونيستي قادر است در همين صحنه پيچيده سياست راه پيشروي پرولتاريا را باز کند و قطب با نفوذ پرولتاريا را  متمايز از قطب هاي بورژوائي بسازد، اين استدلال غلط هوادار و دنباله رو پيدا خواهد کرد. کاريکاتور سازي هاي جريان کمونيسم کارگري از تئوري کمونيستي به ناسيوناليستها و پراگماتيستها کمک مي کند که راحت تر سياست هاي بورژوائي را روسفيد کنند.

     فقر تئوري ضعفي بود که همواره گريبانگير کومله بود. اين ضعفي است که لنين عليه آن مرتبا هشدار مي داد و خلائي است که اگر خودبخودي پر شود هميشه (بدون استثناء) توسط خط بورژوائي پر مي شود.  در دوره هائي که جريان کومله دچار بحران ميشد ما هيچگاه شاهد يک خط برنده صحيح نبوديم و هنگامي که انشعابي دراين سازمان بوقوع مي پيوست ما غير از سکوت و نسبت دادن انشعاب به مسائل فرعي (واقعي يا غير واقعي) چيزي نميديديم. علاوه بر اينها، تغييرات مهمي در سطح جهان و منطقه صورت گرفته و پاسخگوي اين شرايط بودن و پيشروي کردن نياز به يک تئوري پيشرفته و تيز دارد. نه تنها تئوري هاي کمونيستي بايد ماهرانه براي تحليل تغييرات بکار گرفته شوند بلکه خود اين تئوري ها بايد از اين رهگذر تکامل يابند وگرنه نمي توان يک جنبش انقلابي را رشد و گسترش داد.

     تجارب و دستاوردهاي کومله عليرغم  اين ضعف ها، نه تنها براي خلق کرد بلکه براي همه مبارزين و خلقهاي ستمديده  ايران الهام بخش بوده و ما با وفاداري به اصل علمي کمونيسم که بايد از همه تجارب مهم  نقادانه آموخت، در عين نقد ضعفهايش از آن آموخته ايم. کومله نيز براي ادامه مبارزاتش نياز دارد که با افقي وسيع تر به علم کمونيسم و تجارب  انقلابات پرولتري قرن بيستم و احزاب مارکسيست – لنينيست - مائوئيست جهان که امروزه در تشکيلات بين المللي به نام " جنبش انقلابي انترناسيوناليستي" متحد شده اند، بنگرد.

 

 

نقش اديان الهي در ستمگري بر زن

 

زنان بيش از هر کس ، بايد عليه تصورات قرون وسطائي و افكار خشك و پوسيده ي مذهبي و عليه دستگاه زالو صفت روحانيون ، مبارزه کنند.

مذهب نقش تعيين کننده اي در اسارت زن دارد. هر چند 26 سال حکومت اسلامي چهره ستمگرانه دين را عريان کرده اما ضديت عکس العملي و سطحي با ايدئولوژي هاي ارتجاعي ، کافي نيست. بايد آگاهي علمي از ماهيت دين را در ميان توده هاي مردم اشاعه داد. کسب آگاهي علمي در خصوص ماهيت دين و نقش تاريخي آن در فرودست نگاه داشتن زنان ، براي زناني که در راه آزادي و برابري مبارزه مي کنند ، واجب است.

 براي قرن هاي متمادي مناديان جهل و خرافه و ارتجاع ، براي بيداد و ستمگري بر نيمي از جمعيت بشريت ، دست به دامان خدا شدند. فريب و نيرنگ و دروغ و خرافه را آنچنان رواج دادند و در اذهان مردم فرو کردند كه پاك كردن اين طويله اوژياس كار سختي است و در گرو تلاش جمعي کساني که متكي بر بينشي علمي و ماترياليستي اند؛ از کمونيستها گرفته تا دانشمندان و بيولوژيست ها و تاريخ شناسان.

 بررسي علمي طبيعت و تاريخ جامعه بشري ، زدودن دروغ هاي مرتبط با جامعه طبقاتي و مبارزه براي جا انداختن درك صحيح از ريشه ها و منشاء ستمگري بر زن ديري است كه آغاز شده. با پيدايش مارکسيسم ، انسان به يک درک علمي و صحيح از تاريخ تکامل جوامع دست يافت و فهميد که به چه علت جوامع بشري به طبقات ، به کساني که صاحب امتيازند و آناني که محرومند ، به مرد بالادست و زن فرودست ، به ملت حاکم و ملت محکوم تقسيم شده اند و بطور کلي دليل رشد روابط اجتماعي ستمگرانه و شنيع ميان انسان ها چيست. با اين درک علمي ، انسان براي اولين بار فهميد که روابط ستمگرانه و تمايزات اجتماعي ازلي و ابدي نيست. در مقطع معيني از تاريخ بشر بوجود آمده اند و با تلاش آگاهانه و مبارزه طبقاتي مي توان آنها را از بين برد. مارکسيسم نشان داد که از بين بردن جايگاه فرودست و درجه دوم زن نيز بخشي از اين تلاش تاريخي است. مارکسيسم نشان داد که نقش مذهب در جوامع طبقاتي هيچ نيست بجز حفظ ساختار سلسله مراتبي و بالادستي عده اي و فرودستي عده اي ديگر.

 فرودست نگاهداشتن زن يکي از پايه هاي مذهب است. آنچه طي قرنها در مورد منشاء بوجود آمدن انسان ـ و به دنبال آن ضرورت فرودستي زنان ـ به باورهاي مردم تبديل شده است ، چيزي بجز دروغ و نيرنگ نيست. ايده هاي خرافي و زشت به هزار و يك طريق جلو گذاشته شد براي توجيه و توضيح ضرورت ستمگري بر زن. و اديان الهي نقشي تعيين كننده در اين فرودستي ايفا كرده اند. نگاهي به اين حقيقت بيندازيم:

 زن در انجيل و قرآن و تورات (1)

اديان اسلام ، مسيحي و يهودي معتقدند که گناه با زن آغاز شد و بهمين خاطر بني بشر تا الي الابد محكوم است رنج بکشد و تباه شود. و در اين راه زن بايد تقاص نخستين گناه را بپردازد. اين يکي از ستون هاي عقيدتي جهان بيني پوسيده و ستمگرانه شيخ مسلمان و خاخام يهود و کشيش مسيحي است. طبقات حاکم در سراسر جهان اين بينش را با استفاده از قدرت دولت و به ضرب آموزش و چماق و تبليغات در ذهن مردم فرو کرده اند. در 2 قرن اخير اين امر براحتي و سهل جلو نرفته است و با مقاومت و مبارزه انديشمندان و نيروهاي پيشرو روبرو شده است. با اين وصف درست بخاطر اينكه مذهب و دين يكي از ابزار اصلي حاكميت طبقات استثمارگر است ، اين افكار در ميان مردم نفوذي گسترده دارد.

 حوا (زن) ، اولين گناهكار و در واقع اولين نافرمان بود. حوا (زن) بود كه آدم (مرد) را فريب داد و او را به خوردن ميوه ممنوعه واداشت. پس خدا (يهوه) به حوا گفت: اكنون كه نافرماني كردي رنج و الم ترا بسيار افزون گردانم و با درد فرزندان خواهي زائيد و شوهرت بر تو حكومت خواهد كرد.... (تورات ، سفر پيدايش ، باب سوم ، 16- 19).

 انجيل زن را مسئول رانده شدن مرد از بهشت ميداند و بابت اين گناه زنان را وظيفه مند مي داند كه پيوسته زير دست شوهرانشان باشند. قرآن نيز به پيروي از تورات زن را مسئول نخستين گناه مي داند و تاكيد مي كند: پس به آدم و زوجه اش گفتيم كه از بهشت بيرون رويد ، و از اين پس بعضي از شما بعضي ديگر را دشمن خواهيد بود و زمين برايتان تا بهنگام مرگ پناهگاهي موقتي خواهد بود. (بقره ، 36).

 آيت الله دستغيب (براي فرستادن كرور كرور نوجوانان بروي ميدانهاي مين) گفت که رسول خدا فرموده هر شهيد را قصر نصيب است در بهشت از لوءلوء ، كه در آن هفتاد خانه است از ياقوت سرخ ، و در هر خانه هفتاد حجره است از زمرد سبز ، و هر هر حجره هفتاد تخت است و بر هر تختي هفتاد فرش ، و بر هر فرش حورالعيني نشسته است با هفتاد خوان طعام كه در هر خوان آن هفتاد قسم طعام است ، و خدايتعالي چنان قوتي به شهيد ميدهد كه از همه اينها به تمام و كمال بهره ميبرد)....(با يك حساب ميتوان متوجه شد كه حدود صد هزار حوري در مالكيت اختصاصي هر يك شهيد قرار ميگيرد).

 براي اين سه دين ابراهيمي مسئله نرينگي (يا نقش تعيين كننده پائين تنه مرد در همه امور دنيوي و اخروي!) بسيار مهم است. قرآن مي گويد: تو اي رسول لازم نيست در همبستر شدن با زنان خود نوبت آنها را مراعات كني. هر يك از آنها را كه مايل بدو نبودي نوبتش را عقب بينداز و اگر هم بدو مايل شدي دوباره او را نزد خود بخوان. هيچكدام از آنها نبايد از خواسته تو ناراضي باشند ، بلكه بايد همگي به آنچه تو بدانان عطا ميكني رضا دهند (احزاب ، 51). براي چه اي پيغمبر از آنچه خدا بر تو حلال كرده براي خشنودي زنانت صرفنظر ميكني؟ (تحريم ، 1)...

و خداوند به داوود پيغام فرستاد من خانه آقايت (شائول نخستين پادشاه اسرائيل) را به تو دادم و زنان او را به آغوش تو انداختم و اگر اين برايت بس نبود باز هم چنين و چنان ميكردم .... (كتاب دوم سموئيل ، باب دوازدهم ، 7 ـ 14) طبق گفته کتب مقدس ، اين پيامبر اولوالعزم خدا تا آخر عمر بهمين روال ماند.

 در تورات آمده: و داوود پير و سالخورده شد و هرچند او را با لباس مي پوشاندند گرم نميشد ، و خادمانش وي را گفتند به جهت آقاي ما ، باكره اي جوان بطلبند تا در آغوش تو بخوابد تا آقاي ما گرم بشود. پس در تمامي حدود اسرائيل دختري نيكو منظر طلبيدند و دوشيره اي بنام شونميه يافته آوردند كه بسيار نيكو منظر بود. (كتاب اول پادشاهان ، باب اول ، 1 ـ 3 ).

 قوانين دين در زمينه مناسبات زناشوئي ، مرد را بطور همه جانبه مجهز به سلاح هاي سبک و سنگين مي کند: چون كسي زني را به نكاح خود در آورده و اين زن ديگر در نظرش پسند نيايد طلاقنامه نوشته و بدستش دهد و او را از خانه خود بيرون كند ، و اگر آن زن شوهر ديگري كند و او نيز وي را مكروه بدارد و طلاقنامه نوشته بدستش دهد و او را از خانه بيرون كند ، شوهر اول كه او را رها كرده ديگر مجاز نيست او را دوباره به نكاح خود در آورد (تورات) در همين زمينه در قرآن آمده: زناني را به نكاح خود در آوريد كه مورد پسندتان باشند: دو يا سه يا چهار زن (نساء ،20) ، و اگر نافرماني كنند آنها را نصيحت كنيد ، سپس از بسترشان دوري گزينيد ، و دست آخر كتكشان بزنيد (نساء ، 34) ، و چنانچه دلپسندتان نباشند در امر طلاق آنها نگران نباشيد (نساء ، 19). در همين زمينه انجيل تصريح ميكند: آنگاه عيسي فرمود مرد و زني كه با يكديگر ازدواج كردند ديگر دو نفر نيستند ، بلكه يك تن واحد هستند. پس آنچه خدا بهم پيوسته است انسان نبايد جدا سازد. و فريسيان پرسيدند پس چرا موسي اجازه داد كه مرد با دادن يك طلاقنامه به زن خود از او جدا شود؟ و عيسي جواب داد: اما من به شما ميگويم هركس زن خود را بعلتي بجز زنا طلاق بدهد و با زني ديگر ازدواج كند خودش مرتكب زنا شده است (متي ، باب نوزدهم ، 5 ـ9) و هر زني نيز كه از شوهر خود جدا شود و با مردي ديگر ازدواج كند ، مرتكب زنا شده است (مرقس ، باب دهم ، 11 ـ 12)

 اسطوره توراتي خلقت حوا از دنده آدم...و خداوند خوابي سنگين بر آدم مستولي كرد و يكي از دنده هايش را گرفت و گوشت در جايش پر كرد و آن دنده را كه از آدم گرفته بود زني بنا كرد و او را به نزد آدم آورد (سفر پيدايش). اين ماجرا بهمين صورت در انجيل و قرآن تكرار شده و در پنج سوره قرآن مورد تائيد قرار گرفته است. (نسا 10؛ انعام ، 189؛ روم ، 21 ؛ زمر ،16؛ شوري ، 11)

 در زمان جهاد اسلامي اسير گرفتن زنان و كودكان بعنوان غنيمت جنگي مجاز است. حتي زنان شوهرداري كه در اين جنگها به غنيمت گرفته مي شوند ، مي توانند به مالكيت مردان مسلمان در آيند (نساء ، 24) برداشت قرآن از زن مشابه برداشتهاي تورات و برداشتهاي انجيل عهد عتيق است: مردان را بر زنان برتري است (بقره ،228) ، زيرا كه خداوند برخي را بر برخي ديگر برتر مقرر فرموده است ، و نيز از اين بابت كه مردان از مال خود به زنان نفقه ميدهند ، (نساء ، 34)؛ زناني را به نكاح خود در آوريد كه مورد پسندتان باشند: دو يا سه يا چهار (نساء ،20) ، و چنانچه دلپسندتان نبودند در امر طلاق آنان دغدغه اي بخود راه ندهيد (نساء ،19)؛ زناني را كه از نافرماني شان بيمناكيد ، نخست نصحيت كنيد ، سپس از خوابگاهشان دوري گزينيد ، و سرانجام آنان را به زدن تنبيه كنيد (نساء ، 33) ، اينان كشتزار شمايند ، پس بهر صورت كه خواسته باشيد براي كشت به آنها نزديكي بجوئيد (بقره ، 223) و هركدام از زنانتان را كه كه مرتكب خطاي فاحش شده باشند و چهار تن از گواهاني كه خود تعيين ميكنيد به خطاي آنان گواهي دهند آنقدر در خانه زنداني كنيد تا عمرشان به آخر برسد يا آنكه خداوند راه نجاتي برايشان فراهم آورد (نساء 15 ، خدا به شما فرمان مي دهد كه ارث يك پسر را دو برابر ارث يك دختر قرار دهيد (نساء ، 11) ، و براي اداي شهادت دو مرد گواه آوريد و اگر دو نفر مرد نيايند يك مرد و دو زن را گواه بياوريد (بقره ، 282).

 شنيع ترين بخش اسلام آنجاست که عمل پدوفيل (عمل جنسي با کودکان را ) مجاز مي کند. در اسلام مرد مي تواند دختران 9 ساله را به همسري بگيرد. قوانين جمهوري اسلامي ايران که منبعث از شريعت است نيز عمل پدوفيل را مجاز مي داند. پيامبر اسلام نيز همسري خردسال داشت (عايشه). مونتگمري وات محقق و مورخ زندگاني محمد ، در كتاب "محمد" از قول عايشه همسر محمد نقل ميكند كه: « هنگامي كه پيغمبر خدا با من ازدواج كرد شش سال بيشتر نداشتم و هنوز با دختران خردسالي كه هم سن من بودند بازي ميكردم ، تا زماني كه نه ساله شدم و همسرم مرا همراه با عروسكهايم به خانه خود برد. در اين موقع پيامبر 54 سال داشت.» اگر محمد امروز زنده بود ، و در جوامع اروپائي اين کار را مي کرد ، بجرم استفاده جنسي از كودكان مورد تعقيب و محاكمه قرار ميگرفت و يا توسط توده هاي مردم بسزاي عملش ميرسيد.

خداي مسلمانان بهشتي را به مردان مومن وعده مي دهد که در آن تجاوز به دختران باکره و پسران جوان مجاز است. ببينيد قرآن چه مي گويد: حورياني سپيد اندام و فراخ چشم (طور ،20) ، به لطافت مرواريدهائي در صدف (واقعه ،23) كه در كنار شما زير سايبانها مي آرامند (يس ، 56) و پيش از آن دست هيچ جن يا آدمي بدانان نرسيده است (الرحمن ،56) و به زيبائي ياقوت و مرجانند (الرحمن ،58) ، و هميشه باكره اند (واقعه ، 36) ، و نيز پسراني جوان (غلمان) كه در جامها و صراحي ها باده گوارا كه درد سر نمي آورد....(واقعه ، 17ـ 21). (بهشتيان) بر بالشهائي از حرير سبز تكيه مي زنند (رحمن 76) ، در كنار حورياني درشت چشم و كوته نگاه (كه جز به مصاحبشان نمي نگرند) و گوئي ديدگانشان بيضه هاي در پرده پوشيده ماكيانند (صافات 48 و 49). اين است تصور اسلاميون از جامعه بهشتي!

 امام غزالي که مدون کننده شريعت است ، در اثر معروف خود به نام احياء علوم الدين ، از قول محمد نقل ميكند كه: به هر مرد مسلماني كه به بهشت ميرود دقيقا چهار صد حوري باكره و پانصد حوري دست دوم و هشتهزار بيوه براي همسري تعلق ميگيرد (جلد چهارم ، چاپ قاهره ، 1348 هجري)

 مسئله ارضاء جنسي مرد آنقدر براي اسلام اهميت دارد که چند صد همسري را براي مرد روا شمرده است. در اصول كافي در همين بابت حديثي از امام ششم شيعيان ، جعفر صادق ، روايت شده كه: غيرت مخصوص مردان است و لذا خداوند بيش از يك مرد را بر زن حرام فرموده ، ولي به مرد چهار زن را اجازه داده است ، زيرا خداوند بزرگوارتر از آنست كه به زن نيز حميت و غيرت دهد. (علامه طباطبائي)

 ميرزا فتحعلي آخوند زاده ، روشنگر پيشرو قرن نوزدهم ميگويد: پيامبر به زنان علاقه ي بسيار داشت و علت نزول آيه ي حجاب ، رفتار و صفات همسر جوان او عايشه بوده است. به گفته ي آخوند زاده همين آيه باعث گرديد كه زنان مسلمان از نعمت آزادي كه مهمترين حق بشر است محروم گردد. محروميت زن مسلمان از كسب علوم و فنون و صنايع ، سلب حقوق آزادي و انسانيت از ايشان ، خشونت مردان مسلمان ، و رسم نكوهيده اخته كردن اطفال بيگناه و رواج خواجه فروشي ، همه زائيده ي قانون حجاب اند. سپس مي افزايد كه قانون چند همسري كه درمورد مردان وضع شده ، از رسوم زشتي است كه در جوامع مسلمان مشاهده ميگردد و طبق اين قانون رابطه ي زن و شوهر بصورت رابطه ي مملوك و مالك درآمده.....(به نقل از كتاب از شهرياري آريائي به حكومت الهي سامي ـ محمد رضا فشاهي ـ صفحات93-94)

توضيحات:

1) منبع تمام آيات نقل شده کتاب تولدي ديگر نوشته شجاع الدين شفا مي باشد.

 

 

کمونيستها و مسئله زن

 

گزيده اي از مقاله «چپ» نيازمند يک خانه تکاني جدي !
از نشريه حقيقت شماره 16 – مرداد 1383

جنبش چپ نياز به خانه تکاني دارد

 اينکه جنبش چپ ايران در زمينه مسئله زنان پيشرو نيست، يک واقعيت است. اين عقب ماندگي با پيشرو نبودن چپ بر سر نقد نظام حاکم (در ايران و جهان) و سرنگوني انقلابي آن ارتباط مستقيم دارد. وقتي يک جريان سياسي برنامه سرنگوني انقلابي نظام ارتجاعي حاکم (با تمام روابط اقتصادي و اجتماعي و فرهنگ کهن آن) را نداشته باشد بسياري از روابط اجتماعي ستمگرانه آن نيز بنظرش عادي مي آيد.

 در ميان بخش بزرگي از چپها که خود را «چپ کارگري» مي خوانند کساني هستند که به يک اعتصاب کارگري بعنوان مهمترين واقعه قرن بيست و يکم برخورد مي کنند اما به مسائل مربوط به جنبش زنان پوزخند زده و در مباحثات و مذاکرات دروني توجه به جنبش زنان را بعنوان يک «انحراف از جنبش کارگري» قلمداد مي کنند! واقعيت آن است که چپي که اين مشخصات و تفکر را دارد براي جنبش کارگري مثل سم است چون بجاي آنکه پيشاهنگ کارگران باشد، بقول لنين تبديل به آئينه تمام نماي گرايشات عقب مانده درون کارگران مي شود و بجاي اينکه کارگران را بجلو براند، به عقب مي کشاند. عجيب نيست که خط اينان در رابطه با جنبش کارگري نيز از حد يک خط ليبرال بورژوائي فراتر نمي رود. اينان مبارزه طبقه کارگر را محدود به مبارزه براي بالا رفتن مزد يا پرداخت مزد و ديگر حقوق صنفي در چارچوب نظام سرمايه داري مي کنند و اصولا کاري به اين ندارند که کارگر چگونه مي تواند به «حق» واقعي خود که سرنگون کردن نظام سرمايه داري است، برسد. اين چپ ليبرال نه به نبرد طبقاتي مي تواند جدي برخورد کند و نه به نبرد جنسيتي. چه برسد به اينکه به نبرد جنسيتي به مثابه يک جبهه از نبرد طبقاتي بنگرد و در راهش بکوشد. اين چپ، دنباله رو سطح خودبخودي جنبش طبقه کارگر و آگاهي خودبخودي کارگران است. در نتيجه هيچ رسالتي در زمينه زدودن سموم بورژوائي و فئودالي از جنبش کارگري و مبارزه عليه تفکرات ضد زن و مذهبي اي که در ميان کارگران بيداد مي کند براي خود نمي بيند. گرايشات لمپني موجود در ميان زحمتکشان را که به اشکال ضديت با زن در خانه و جامعه و در جنبش سياسي بروز مي کند مشکل جنبش کارگري نمي داند و حيرت انگيز آنکه برخي افراد به اصطلاح چپ، تقليد از اين عقب ماندگيها را «کارگري» شدن فرهنگ خود مي دانند! بسياري از سازمان ها و محافل چپ به تضاد ميان زن و مرد در درون خودشان به صورت دعواهاي «خانوادگي» برخورد مي کنند و نه بعنوان يک مسئله حاد اجتماعي. پس اينها چگونه مي خواهند روابط اجتماعي کهن را براندازند؟

 روزانه ميليون ها زن و دختر جوان توسط اين روابط گنديده خرد مي شوند و عده زيادي کشته مي شوند (بشکل قتلهاي ناموسي، ضرب و شتم در خانه، خودکشي براي رهائي از فشارهاي خانواده و جامعه و غيره). آيا عليه اين جنايت بايد جنبشي سازمان داد يا نه؟ بخشي از سازمان هاي چپ حداکثر سالي يکبار (روز هشت مارس) اعلاميه اي در مورد وضعيت زنان صادر مي کنند. ما به گزارشات کميته مرکزي اين سازمان ها واحزاب دسترسي نداريم اما به يقين مي توان گفت که حتا يک صفحه در باره خط و برنامه فعاليت در رابطه با مسئله زنان، طراز بندي فعاليتهايشان در اين عرصه، تجزيه و تحليل مشکلاتي که با آن مواجه بوده اند، انگشت گذاشتن بر عقب ماندگيهايشان و برنامه ريزي براي براي حل آنها، ندارند.

 برخي فعالين و احزاب چپ، فمينيست هائي را که گرايشات مردسالاري و پدر سالاري موجود در ميان احزاب و سازمان هاي جنبش چپ را نقد مي کنند، ضد کمونيست مي خوانند! اين اتهام قابل قبول نيست. در واقع آن سياستي «ضد کمونيستي» است که به اينگونه گرايشات (مردسالاري) اجازه رشد مي دهد و نه سياستي که آنها را نقد مي کند! مهمترين مشخصه کمونيست آن است که ستمديدگان را به طغيان عليه ستمگران فرا ميخواند و شمشير آنان را تيز مي کند. کمونيست کسي نيست که کر است و فرياد درد و رنج انسانها را نمي شنود بلکه کسي است که واضح تر و بلند تر از هر کسي نماينده بيداري و طغيان آنهاست. اين انحطاط سياسي و ايدئولوژيک است که کسي خود را چپ بخواند اما همه چيز را وارونه کرده و نقد ارزشهاي فئودالي را «ضد کمونيسم» بخواند و حفظ آنها و يا بي تفاوتي در مقابل آنها را «کمونيسم» بخواند! حمله به فمينيستهائي که با شجاعت نقطه نظرات جاخوش کرده و اخلاقيات سنتي جامعه فئودالي و پدر سالار را نقد کرده و نفوذ گرايشات مردسالاري در سازمان ها و احزاب چپ را به مصاف مي طلبند مشکلات چپ را حل نکرده بلکه بيشتر خواهد کرد.

ربط خط عمومي و
عقب ماندگي بر سر مسئله زنان

آن چه بعنوان چپ ايران مي شناسيم در واقع يک جنبش سوسيال دموکراتيک است (معتقد به اصلاح نظام سرمايه داري و نه سرنگوني قهرآميز آن و برقراري يک دولت ديکتاتوري پرولتاريا بجاي دولت ديکتاتوري بورژوازي). بخشي از اين چپ که تحت تاثير شوروي سرمايه داري و حزب توده بود، هيچوقت کمونيست نبود. بخشي ديگر که در ضديت با خط مشي حاکم بر حزب توده و شوروي سرمايه داري شکل گرفته بود، بهمان نسبت که از آرمانهاي کمونيستي عقب نشست و به انواع نسخه هاي سوسياليسم دروغين تن داد، بهمان نسبت که از خط مشي انقلابي دست کشيد و رفرميست شد، بر سر مسئله زنان عقب مانده و منفعل شد. اين ارزيابي ما بهيچوجه سکتاريستي و فرقه گرايانه نيست زيرا ما پس از شکست انقلاب قبل از پرداختن به انحرافات ديگران به جمعبندي نقادانه خط ايدئولوژيک و سياسي خودمان پرداختيم؛ منجمله بر سر مسئله زنان. در اين رابطه رجوع کنيد به جزوه «پرولتارياي آگاه و مسئله زنان» که اتحاديه کمونيستهاي ايران (سربداران) در سال 1365 منتشر کرد. نکته اصلي آن جزوه اين است که وقتي خط عمومي ايدئولوژيک وسياسي کمونيستها خراب مي شود، فورا به سير قهقرائي در خط و پراتيکشان در رابطه با مسئله زنان و جنبش زنان پا مي دهد؛ و بالعکس، عقب ماندگي بر سر مسئله زنان نشانه آن است که در خط عمومي اشکالات مهم موجود است. اين رابطه را بطور واضح مي توان در اکثريت چپ ايران مشاهده کرد.

پس از شکست انقلاب سير قهقرائي در ميان چپ ايران شروع شد. اين سير قهقرائي بخصوص پس از فروپاشي شوروي و آغاز کارزار ايدئولوژيک ضد کمونيستي از سوي امپرياليستها و مرتجعين جهان، جهش وار رشد کرد. انتقادهاي عاميانه به آرمان هاي کمونيستي مد شد. در ميان بخش بزرگي از چپ، ضد امپرياليست بودن، طرفداري از مبارزه مسلحانه براي سرنگون کردن رژيم حاکم، تبديل به جوک و مسخره شد. تعريف هاي جديد از سوسياليسم باب شد. مسابقه اي راه افتاد بر سر اينکه کدام حزب و کدام «رهبر» بيشتر مي تواند سوسياليسم را از محتواي طبقاتي و انقلابي اش تهي کند و آنرا با مفاهيم بورژوائي پر کند و بعنوان «انديشه هاي تازه» جا بزند. يکي سوسياليسم را «چيزي» که «اساسش انسان» است تعريف کرد؛ آن ديگري «چيزي» که بتدريج از درون تشکل سنديکائي و حرکت خودبخودي کارگران بيرون مي آيد! صحبت از ايدئولوژي و حزب کمونيست و آرمان و ديکتاتوري پرولتاريا همه بعنوان افکار مستعمل که مال «قديم» است شمرده شد. نسبيت گرائي در باره آنچه درست و عادلانه است و آنچه نادرست و ناعادلانه است باب شد و پافشاري بر روي اصول کمونيستي و سازش ناپذيري با انواع و اقسام دشمنان خلق به عنوان «بينش دگماتيستي» و «سياه و سفيد ديدن» خوانده شد. بطوري که بخشي از «چپ» به توهم پراکني در مورد ماهيت جناح دوم خرداد حکومت (يعني بخش مهمي از عاملين و عامرين قتل عام زندانيان سياسي در سال 1367 و بسياري جنايات ديگر) پرداخت. بخشي از «چپ» خونريزي آمريکا در عراق را ضرورتي براي تحقق حکومت فدرالي براي کردها ديد. و غيره. براي چه بايد از چنين چپي انتظار حرکتي عليه ستم بر زن داشت؟

اکثريت چپ ما با هيچ يک از جوانب وضع موجود نمي خواهد بصورت انقلابي و قهري و راديکال برخورد کند و در اين ميان مسئله ستم بر زن، مستثني نيست. اين چپ بدنبال «ممکن» هاست. و «ممکن» يعني همين نظام پوسيده طبقاتي و روابط اجتماعي و روبناي فکري کهنه آن.

 خلاصه کلام آنکه، دلايل عقب ماندگي مجموعه چپ ايران بر سر مسئله زنان مي تواند زياد باشد. اما همه آنها به يک جا ختم مي شود: بخش بزرگي از چپ بدنبال زير و رو کردن انقلابي جامعه عقب مانده ايران و جهان سرمايه داري نيست. اين چپ آنقدر به ارزشها و تمايزات جامعه بورژوائي عادت کرده که معضلي مثل برده بودن نيمي از جمعيت وي را به حرکت و اعتراض در نمي آورد. تعارفي و کناري به آن برخورد مي کند. تازه برخي با افاده مي گويند اين جزو مسائل مبرم طبقه نيست!!( منظورشان از «طبقه» طبقه کارگر است) و اصلا به فکرشان نمي رسد که ممکنست کسي بپرسد آن طبقه اي که برده بودن نيمي از جمعيت جزو مسائل مبرمش نيست اصلا به چه درد مي خورد و چرا بايد آن را تحسين کرد يا به آن تکيه کرد؟ آيا اين حيرت آور نيست!

کمونيستها براي نشان دادن خط تمايز خود با چنين گرايشي بايد تاريخچه نظرات و اعمال جنبش کمونيستي بين المللي در رابطه با مسئله زنان را رواج دهند تا روشن شود که کمونيسم چيست و کمونيست کيست. فعالين کمونيست بايد ماهيت ستمگرانه روابط مردسالاري و پدر سالاري را در ميان توده هاي مردم بخصوص در ميان زحمتکشان افشا کنند و به آنان د ر اين زمينه آگاهي دهند، گنديدگي و فساد اين روابط را نشان دهند و به زحمتکشان ياد دهند که از اين روابط منزجر شوند. فعالين کمونيست بايد از طريق تبليغ و تهييج مشخص در مورد مردسالاري، به زنان بگويند که نه تنها بايد از ستمي که بر آنان مي شود متنفر شوند بلکه بايد عليه آن شورش کنند، و ديگر به بندگي تن ندهند. بايد با صراحت به آنان بگويند که اگر از اين مناسبات ستمگرانه فقط رنج بکشند و عليه آن شورش نکنند تبديل به انسانهائي مفلوک مي شوند. اين در مورد همه زنان صادق است ؛ چه زناني که هرگز آگاهي سياسي نداشته اند و چه زناني که زماني شورشگران کمونيست و انقلابي بوده اند. زنان آگاه و انقلابي نسل پيشين اضافه بر زنان عادي جامعه فشار و سرکوب را تحمل کرده اند. آنان بايد روحيه مبارزه پيگيرانه را باز يابند و رنج و مصائب دوره اي را که در آن زيسته اند تبديل به نيروي مبارزه کنند و در اين مبارزه به تيزترين سلاح ممکن دست اندازند. اين تيزترين سلاح هيچ نيست جز ايدئولوژي و برنامه و انقلاب کمونيستي.

 

 

به مناسبت بيستمين سال تاسيس جنبش انقلابي انترناسيوناليستي (ريم)

 

در تاريخ 15 ژانويه 2005 مراسم بزرگداشت بيستمين سال تاسيس جنبش انقلابي انترناسيوناليستي در شهر فرانکفورت آلمان برگزار شد. حزب کمونيست ايران(م ل م) پيامي براي اين مراسم فرستاد که در زير مي خوانيد.

رفقاي عزيز

از طرف حزب کمونيست ايران (مارکسيست لنينيست مائوئيست) بيستمين سالگرد تشکيل جنبش انقلابي انترناسيوناليستي (ريم) را که مرکز بين المللي نيروهاي مارکسيست لنينيست مائوئيست جهان است، شادباش مي گوئيم. ما همچنين درودهاي خود را نثار جنگ خلق در نپال ميکنيم. اين جنگ خلق شکوهمند تحت رهبري طبقه ما، که توسط حزب کمونيست نپال (مائوئيست) نمايندگي مي شود، به پيشرفتهاي مهمي دست يافته است. پيروزي نهائي جنگ خلق در نپال اهميت عظيمي براي انقلاب پرولتري جهاني دارد. خلقهاي نپال پرچم سرخ و درخشان آينده کمونيستي را بر روي پشت بام جهان به اهتزاز درآورده اند. شک نيست که پيروزي آن امواج تکان دهنده اي را به سراسر آسيا و مناطق ديگر جهان فرستاده و الهام بخش پيشرفت انقلاب هاي پرولتري ديگر در اين منطقه و وراي آن خواهد شد.

رفقاي عزيز

وجود ريم نقش تعيين کننده اي در پيشرفتهاي نيروهاي مارکسيست-لينينست-مائوئيست جهان داشته است. ريم در طول زندگي خود يک خط سياسي و ايدئولوژيک صحيح براي جنبش مائوئيستي جهان ارائه داده است. بدون ريم جنبش کمونيستي بين المللي نمي توانست با موج بحران، ياس و گيجي سياسي و ايدئولوژيک که پس از مرگ مائو و کودتاي رويزيونيستي و احياي سرمايه  داري در چين، گريبانگير جنبش بين المللي کمونيستي شد مقابله کند. نيروهاي کمونيست اصيل بايد ريم را تقويت کرده و تکامل دهند. اين يک وظيفه بسيار مهم براي هر کمونيست، در ايران و در بقيه نقاط جهان است.

 

امروز نظام جهاني سرمايه داري امپرياليستي بر سر  ميلياردها مردم روي زمين مرگ و نابودي مي بارد. اين درحاليست است که جامعه بشري به حد حيرت انگيزي  به فراواني، پيشرفت تکنولوژي و دانش رسيده است. اين وضع نشانه آن است که بايد هر چه زودتر اين نظام کهن را سرنگون کرد و بر جايش يک نظام نوين بشري بنا کرد.

توده هاي مردم مي خواهند بدانند آن نظام نوين چه خصوصياتي دارد؟

طبقه ما در قرن بيستم تجربه عظيمي در متولد کردن و ساختن جوامع نوين کسب کرد. جوامعي که پس از انقلاب اکتبر روسيه و چين ساخته شدند با هر چيزي در تاريخ بشر کيفيتا متفاوت بودند. اما آيا به اندازه کافي خوب بودند؟ کاري که آنها کردند و دستاوردهاي ما در هر دوي اين تجارب، عظيم و پرشکوهند. اما چگونه مي توانيم  به وراي آن تجربه ها رفته و جوامعي که حتا بهتر از آنهايند، بنا کنيم؟ جنبش بين المللي کمونيستي بايد جوانب مثبت و هم منفي اين دو تجربه را جمعبندي کند. بدون اينکار ما نمي توانيم انقلاب هاي پرولتري را در کشورهاي مختلف به پيروزي برسانيم و در جهان کمونيسم برقرار کنيم. ما بايد جوانب مثبتشان را رشد و تکامل دهيم  و از جوانب منفي شان گسست کنيم. در غير اينصورت برنامه کمونيستي تبديل به يک پوسته بدون محتوا مي شود.

از زمان مرگ لنين و مائو تغييرات زيادي در جهان شده است. جهان نيز ماده متحرک است! پس دانش ما در مورد آن بايد تازه شود. اين تغييرات بايد مورد تجزيه و تحليل قرار گرفته و در مجموعه فکري و برنامه هاي عملي مان ادغام شده و بحساب آورده شوند. بدون چنين کاري نمي توانيم جهان را تغيير دهيم. احزاب مائوئيست بايد با اتکا به قدرت و توان کلکتيو خود اين مسائل خطي مهم را روي دست گرفته و حل کنند. امروز در اين مقطع از تاريخ، اين مسائل اهميت فوري عملي يافته اند.  يعني حل يا عدم حل آنها روي پراتيک و پيشرفتهاي جنبش کمونيستي تاثيرات مهم مي گذارد. شک نيست که اين وظيفه مهم نيازمند کار و مبارزه سخت است. و شک نيست که برخي در مقابل آن مقاومت کرده و برخي ديگر با شور و شوق به استقبال آن خواهند شتافت. بيک کلام حل اين مسائل مهم و ارائه جوابهاي تيز و تازه مارکسيست لنينيست مائوئيستي به آنها، مبارزه ايدئولوژيک خواهد برد. اما در کل موجب رها شدن و توليد انرژي عظيمي در خدمت انقلاب پرولتري جهاني خواهد شد.

رفقا

در مقابل رويمان نسل جوان شورشگري در ايران و سراسر جهان در حال سربلند کردن است.  بخش مهمي از اين نسل بايد جلب ايدئولوژي کمونيستي شده و رهبران و ستون فقرات امواج نوين انقلاب پرولتري را در کشورهاي مختلف جهان تشکيل دهند.

مردم ايران 26 سال يک حکومت تئوکراتيک اسلامي را تجربه کرده اند. تجربه اين حکومت تاريک انديش باعث شده که نسل جواني که مي خواهد  عليه اين نظام مبارزه کند،  با شک و حتا انزجار به کلمه "ايدئولوژي" نگاه  کند.  جمله رايج در ميان بسياري از آنان  اين است: "ما  ايدئولوژي چه از نوع اسلامي و چه غير از آن را نمي خواهيم". آنها به غلط مي پندارند که "ايدئولوژي" فارغ از اينکه مال چه طبقه اي است، ضد حقيقت و روحيه حقيقت جوئي است.   کلمه "ايدئولوژي" در خيالشان تصوير يک بينش معوج، متحجر و خفقان آور بيزار از علم و تغيير و تکامل فکري را زنده مي کند. اما ما مي دانيم که ميان اين تصوير و ايدئولوژي کمونيستي زمين تا آسمان فاصله است. کمونيسم يک ايدئولوژي سراسر علمي است؛  که محک تجربه را در مورد خود مي پذيرد و خود را در معرض انتقاد قرار مي دهد. کمونيسم علمي است که مرتبا خودش خودش را بررسي و نقد  و تازه مي کند. پر از حرکت است و در همان حال که جهان را تغيير مي دهد مصالح تغيير و تکامل خود را نيز فراهم مي کند. در جمهوري اسلامي "تعهد ايدئولوژيک" داشتن يعني دست زدن به هر دروغ و  تحريفي که به نفع اسلام و حکومت اسلامي  است. ايدئولوژي کمونيستي فرسنگها با اين مفاهيم "ابزاري" فاصله دارد.  زيرا ضرورت وجودي اش تغيير جهان است و مجبور است به حقيقت تکيه کند و مرتبا حقايق جهان را بفهمد تا بتواند جهان را تغيير دهد. ما کمونيستها هيچ وجه اشتراکي با مذهبيون و يا ايدئولوژيهاي ايده آليستي ديگر نداريم و نبايد داشته باشيم. ما بايد اين تفاوت هاي عظيم ميان کمونيسم و بقيه را به ميان جوانان مبارز و توده هاي مردم ببريم. اين چالشي است که در مقابل حزب ما در ايران قرار دارد. 26 سال تجربه تلخ تحت يک رژيم تاريک انديش مذهبي، مردم و بخصوص جوانان را تشنه يک روحيه نقادانه کرده است. اين نياز را فقط ايدئولوژي کمونيستي مي تواند حقيقتا جواب دهد.  کمونيسم هم سلاح نقد است و هم نقد با سلاح.  پس سلاح ايدئولوژي کمونيستي را تيزتر کنيم و ريشه هاي آن را در ميان جوانان شورشگر و مردم بکاريم و جنگ خلقهاي ديگري که هدف نهائي کمونيسم بر تارکشان مي درخشد، در نقاط مختلف جهان براه اندازيم.

زنده باد مارکسيسم لنينيسم مائوئيسم

زنده باد جنبش انقلابي انترناسيوناليستي

پيروز باد جنگ خلق در نپال

حزب کمونيست ايران (م ل م) 

 

گزيده اي از اطلاعيه سربداران در آبانماه 1360 از کتاب پرنده نوپرواز

بين شما کدام

- بگوئيد !-

بين شما کدام

صيقل مي دهيد   سلاح آبائي را

براي روز انتقام!

ما سربدارانيم که عليه حکومت بيداد خميني و براي نجات انقلاب و کشور بلاديده مان قيام کرده ايم.... به همت قيام دليرانه توده هاي انقلابي ايران و فرزندان سربدارشان آزادي از چنگال ديو استبداد و دغلکارانه مذهبي نجات خواهد يافت. راه استقلال ميهن اسيرمان هموار خواهد گشت. به آشوبگريها و شرارت هاي آخوندهاي خونخوار و دستجات توطئه گر وابسته به ابرقدرتها پايان داده خواهد شد و يک نظام جمهوري وافعا مردمي و متکي به اراده و آراء خلق بر ويرانه هاي نظامات قرون وسطائي و وحشيانه سلطنتي و ولايت فقيه بر پا خواهد گشت.... يا سر ما بدار آويخته خواهد شد و يا آنکه ما سر جنايتکاران حاکم و دشمنان دغلکار خلق را بدار خواهيم آويخت...اي مردم ايران! ديگر تحمل حکومت بيداد و آدمکشي مشتي خونخوار و خميني خائن در راس آنها کافيست.... جمهوري اسلامي خميني و دارودسته اش چيزي جز يک دستگاه فساد و زور و قلدري آخوندي نيست. خميني دغلکار رژيم مطلقه سلطنتي را در شکل و شمايل مذهبي و بر تلي از بدن هاي متلاشي شده جوانان انقلابي ما بار ديگر احياء کرده است. حکومت شلاق و چوبه اعدام خميني و شرکاء روزي نيست که خون صدها جوان و نوجوان، زن و مرد و حتا فرزندان خردسال مردم را به زمين نريزد. صداي گلوله همچنان از زندان ها و بازداشتگاه هاي فراوان جمهوري اسلامي بگوش مي رسد.... آشوب و شرارت خميني و دارودسته اش ملت را به عزا و کشور را بسوي اضمحلال و ازهم پاشيدگي کامل کشانده است. حکومت جهل و خودپرستي و خيانت اين پير روباه متقلب، صنعت و کشاورزي و علم و فرهنگ ملي را به حال رکود و افول کشانده و آسايش و امنيت فردي و اجتماعي را در ميهن ما به يکباره از ميان برداشته است. پس بايد همت و غيرت کرد و بار ديگر بپاخاست و گلوله را با گلوله و خون را با خون پاسخ گفت. اي دشمنان خونخوار و دغلکار ملت! بدانيد که امروز دست انتقام تاريخ از آستين ما سربداران بيرون آمده است و مطمئن باشيد که امروز همه فرزندان شريف اين ملت سربدارند و با سربداران اند. اي رفيقان کارگر و اي برادران و خواهران رنجبر درهمه شهرها و روستاها!.... يکدل و متحد بپا خيزيد! از توپ و تشر توخالي و تير و تفنگ پوشالي مشتي اشرار و اوباش بي آبرو نهراسيد. خيمه و بارگاه اين خيره سران را که هواي سلطنت به سرهاي بي مغزشان زده است بايد بيرحمانه به آتش کشيد.... آبان 1360

اين سند و  اسناد ديگر سربداران بطور کامل در کتاب پرنده نوپرواز منتشر
شده اند.

جوانان مبارز: کتاب پرنده نوپرواز را بدون هراس از اوباشان جمهوري اسلامي بهر طريق که مي توانيد بدست مردم برسانيد!