گزارش سياسي
از حقيقت دوره دوم، شماره 18، شهريور 1369
– www.sarbedaran.org
در بهار 1369، نشست كميته رهبري اتحاديه كمونيستهاي ايران
(سربداران) برگزار شد. در اينجا به درج بخشي از متن گزارش سياسي ارائه شده به اين
نشست ميپردازيم.
اوضــاع جـهــانــي
الف ـ بلوك شــرق
تحولات اروپاي
شرقي و شوروي و بطور كلي بلوك شرق در آستانه دهه جديد براستي حيرت انگيز بود. اين تحولات
فروپاشي تقريبي رويزيونيسم مدرن يا روسي را بهمراه آورد كه قريب به سي و پنج سال
يك امپراتوري امپرياليستي را پشتوانه قدرت خود داشت. تاثيرات عميق و گسترده اين
واقعه تاريخي مهم بر سير تحولات جهان بالاخص انقلاب جهاني را هنوز بطور كامل
نميتوان برآورد كرد. اما كاملا روشن است كه فوايد زيادي براي اردوي ستمديدگان،
براي اردوي انقلاب جهاني، دارد. در سرمقاله "حقيقت" شماره 17، تحت عنوان "رويزيونيسم مرد، زنده باد كمونيسم" تاريخچه كوتاهي
از اين دشمن مزو ر و قدرتمند ارائه گشته و به آن عوامل عيني و ذهني دخيل در طول
حيات سوسيال امپرياليسم شوروي اشاره ميشود كه دست بدست هم داده، اينگونه وي را به
ورشكستگي آشكار و اضمحلال كشاندند.
همراه با اين
واقعه، كارزار ضد كمونيستي مشترك بورژوازي شرق و غرب ـ امپرياليستها، سوسيال
امپرياليستها، رويزيونيستها و تمام مرتجعين جهان ـ آغاز شد. شعار مركزي اين كارزار
چنين است: "كمونيسم مرد". آنان بدين ترتيب ميخواهند صداي فروپاشي
رويزيونيسم روسي و بحران در دژهاي يكي از
دوابرقدرت امپرياليستي را در اين هياهو پنهان ساخته و همزمان اين دروغ را در ميان
توده هاي انقلابي اشاعه دهند كه "اين كمونيسم است كه فروميپاشد و پيروزي و
ابدالدهر بودن نظام سرمايه داري به اثبات ميرسد".
بحران در بلوك
شرق، بخشي از بحران بين المللي نظام امپرياليستي است؛ اين واقعيتي است كه نه تنها
در كشورهاي تحت سلطه، كه درون دژهاي امپرياليستي نيز بوضوح بچشم ميخورد و هرچه
آشكارتر شدن آن، توخالي و مسخره بودن تبليغات هيستريك بين المللي امپرياليستها و
مرتجعين را به توده هاي عادي هم نشان ميدهد ـ اين امر حتي در مورد اهالي كشورهاي
اروپاي شرقي كه ظاهرا قرار است آرزومند نظام سرمايه داري نوع غربي باشند هم صادق
است. هرچند بورژوازي بين المللي بواسطه در كف داشتن قدرت سياسي (و بالنتيجه انحصار
بر وسائل تبليغاتي و خلق افكار عمومي در جهان) ممكن است در اين زمينه موفقيتهائي
كسب كند، اما از لحاظ استراتژيك همچنان ناتوان و بدبخت باقي خواهد ماند؛ چرا كه
حاكميتش بر استثمار و ستم اكثريت مردم جهان استوار است ـ ستم و استثماري كه هر
ثانيه شدت مييابد. بنابراين، پايه مادي براي ديرپا بودن تبليغات ضدانقلاب جهاني در
ميان ستمديدگان نيست.
شك نيست كه بواسطه
تحولات شرق، حال احزاب و سازمانهاي رويزيونيست
طرفدار شوروي بسيار نزار گشته و در بحراني عميق فرورفته اند. موقعيت
رويزيونيستهاي طرفدار چين نيز با قتل عام ميدان "صلح آسماني" پكن وخيمتر
شده است. بعلاوه جريانات انحلال طلب و رفرميستي نظير "حزب كمونيست
ايران" نيز دست كمي از آنها ندارند. رهبران اپورتونيست اين جريانات در مواجهه
با اوضاع كنوني به وضوح سپر انداخته،زير باورهاي سست پيشين خود زده و عاجز از
توضيح اين امر براي پايه هاي خويشند[1].
در مقابل، اوضاع
براي رهروان كمونيسم انقلابي (ماركسيسم ـ لنينيسم ـ مائوئيسم) مساعدتر شده است:
اولا، اين وقايع
قدرت ايدئولوژي ما را آشكارتر ساخته است.
تاريخچه ما مائوئيستها در رابطه با شوروي پاك و روشن است. يكي از بزرگترين
مبارزات جنبش كمونيستي بين المللي تحت رهبري مائوتسه دون در افشاي ماهيت شوروي و
دلايل احياء سرمايه داري در آنجا و تبديل شوروي به يك قدرت امپرياليستي براه
افتاد. مائوتسه دون ماركسيست ـ لنينيستهاي
جهان را به طرد احزاب رويزيونيست وابسته به سوسيال امپرياليسم شوروي و بازسازي
جنبش بين المللي كمونيستي دعوت كرد. او نه تنها ماهيت و عملكرد شوروي را افشاء
كرد، بلكه با تكامل ماركسيسم در زمينه شناخت عميقتر و عاليتر از قوانين سوسياليسم،
به ما كمك نمود تا در مقابل موارد مشابه يا وقايعي مانند تحولات كنوني شرق خلع
سلاح نشويم. مائوتسه دون رهبر كبير پرولتاريا در بحبوحه عظيمترين تلاشهاي طبقاتي
بشر براي ساختن دنيائي نوين آنچنان علم كمونيسم را مستحكم، پيشرفته و آبديده ساخت
كه امروزه ما كمونيستها در مواجهه با چالش ها نه تنها احساس ضعف نميكنيم، كه با
شادابي و روحيه بالا به استقبالش ميشتابيم. براي ما روشن است كه چرا برخي از
منتسبين به ماركسيسم ـ لنينيسم، در اوضاع كنوني اعتماد خود به كمونيسم و انقلاب را
از دست داده، سرخورده گشته اند: آنها در اين مصاف، خلع سلاح هستند. آنها مسلح به
ماركسيسم ـ لنينيسم ـ مائوئيسم نيستند.
ثانيا، براي دهها
سال يك جنبه از مبارزه ما جهت هموار كردن راه انقلاب پرولتري عبارت بود از افشاي
ماهيت يكسان دو نظام غرب و شرق براي توده هاي تحت ستم جهان و نشان دادن اين كه
تضاد بين دوبلوك شرق و غرب ، تضاد بين دو سيستم و دو راه و دو آينده براي بشريت
نبوده، بلكه اين دو در اساس يك راه ، يك نظام و يك نكبت و درد هستند تحت دو شكل و
دو نام متفاوت. اينك، يكسان بودن ماهيت غرب و شرق واضح و مبرهن گشته است.
براي اولين بار پس
از بقدرت رسيدن رويزيونيستها در شوروي، گشايشهاي مهمي براي اشاعه كمونيسم واقعي در
آن جامعه و در ديگر جوامع اروپاي شرقي ايجاد شده است. اين هم جنبه ديگري از اوضاع
مساعد حاضر است. پرولتارياي انترناسيوناليست تا بحال از اين اوضاع استفاده هائي
براي پيشروي انقلابي كرده است، اما بيش از اينها ميتوان و بايد انجام داد. اين امر
هم در ايران صادق است و هم جهان.
مائوئيستها در
نتيجه فعاليت خود دو امتياز كسب كرده اند كه در اوضاع كنوني ميتوان از آنها جهت
پيشروي، استفاده كيفيتا بيشتري نمود: اول، تحكيم و گسترش نفوذ جنبش انقلابي
انترناسيوناليستي و احزاب و سازمانهاي آن؛ دوم، پيشرفتهاي جنگ خلق در پرو.
از قدرت
ايدئولوژيك، سياسي و عملي جنبش ما همان بس كه در اوج تبليغات عوامفريبانه
ضدكمونيستي بورژوازي بين المللي، دهها هزار اعلاميه "خطاب به مردم اروپاي
شرقي" كه نقل قولي از مائوتسه دون آغازگر آن بود را به زبانهاي گوناگون مردم
خود اين كشورها درميان كارگران و جوانان و زنان شرق توزيع نمود. اين اعلاميه در
مراكز قدرت "جنبش همبستگي" لهستان كه قرار است "آس ضدكمونيستي
غرب" باشد با استقبال باورنكردني روبرو شد. اين ضربه محكمي بود بر ادعاي
دروغين "كمونيسم مرد". در عين حال، اين فقط گوشه اي از ضد حمله ايدئولوژيك
بين المللي ما مائوئيستها محسوب ميشد. تجربه فعاليت تبليغي در كشورهاي اروپاي شرقي
نشان داد كه مائوئيسم و جنبش ما نه تنها ميتواند محور يك جنبش كمونيستي بين المللي
قدرتمند شود بلكه ميتواند به پرچم طغيانگري پرولترها، جوانان عاصي و خلقهاي
ستمديده بدل گردد. حمله ضد كمونيستي هيستريك بورژوازي بين المللي هواداران صادق
انقلاب و كمونيسم را بسوي ما خواهد راند؛ چرا كه در اين مصاف قدرت ايدئولوژي ما و
خط سياسي ما و توان عملي ما، و چوبين پاي بودن انواع و اقسام "تئوري"
هاي سانتريستي و من درآوردي "ماركسيستي"
ـ كه از زمان مرگ مائو و كودتاي رويزيونيستي چين مد شدند ـ را خواهند ديد. طلايه
هاي اين روند از هم اكنون قابل مشاهده است.
از طرف ديگر،
تحولات در بلوك شرق و چرخش در سياستهاي جهاني شوروي ورشكستگي جنگهاي چريكي يا
جنبشهاي "رهائيبخش" وابسته به شوروي را آشكارتر كرده است : از
ساندينيستها در نيكاراگوا گرفته تا كنگره ملي در آفريقاي جنوبي، فارابوندومارتي در
ال سالوادور و غيره. درست در همين زمان، شاهد پيشرفتهاي عظيم جنگ خلق در پرو بوده
ايم؛ تا آنجا كه خونخوارترين و مجهزترين ارتش جهان ـ يعني نيروهاي نظامي
امپرياليسم آمريكاـ تصميم به مقابله مستقيم با آن گرفته است. يانكي ها فكر ميكنند
كه اكنون بواسطه تخفيف تضادهايشان با سوسيال امپرياليسم شوروي و به اصطلاح
"انفراد" كمونيسم در سطح جهاني خواهند توانست با خيال راحت تهاجمي نظامي
را عليه جنگ خلق در پرو به پيش برده، به "يك ضربت" كارش را بسازند و
هيچكس هم صدايش در نيايد. آمريكا ميرود كه با مداخله نظامي گسترده نيروهايش در پرو
يا بطرق ديگر، نظير سپردن اين ماموريت به ارتش ارتجاعي برزيل و امثالهم، يك ويتنام
ديگر بسازد؛ با اين فرق كه اينبار رهبري مائوئيستي در يكطرف معادله قرار دارد و
جنگ خلق در پرو به آن اندازه رشد كرده كه پوزه آمريكا را حتي بهتر از مورد ويتنام
به خاك بمالد. بعلاوه، مائوئيستها در سطح بين المللي به آن حد متشكل و قوي هستند
كه اين روياروئي را بين المللي نموده، جنبش كمونيستي بين المللي و انقلاب جهاني را
جهش وار به پيش برانند. اين روياروئي، مائوئيسم را به پرچم طغيانگري ستمديدگان و
استثمارشوندگان جهان بدل خواهد كرد. اين بخشي از ضدحمله ايدئولوژيك كمونيستها عليه
كارزار ضد كمونيستي كثيف امپرياليستهاو مرتجعين و رويزيونيستها خواهد بود.
مائوئيستها با ساختن احزاب كمونيست و برپائي جنگ خلق در بخشهاي ديگر جهان، و
همچنين حمايت معين از جنگ خلق در پرو، اين ضد حمله را گسترده و گسترده تر خواهند
ساخت.
ما مائوئيستها با
استفاده از اوضاع مساعد و با پيشبرد فعاليتهاي خود، پرچم سرخ مائوئيسم را در كف ستمديدگان بپاخاسته چارگوشه
جهان خواهيم نهاد. براي استفاده همه جانبه از اين اوضاع بايد آموزشهاي مائو تسه
دون را فراگير كرده و خود نيز در سطحي عاليتر آنرا جذب كنيم.
ب ـ تغييــرات در
مناســبات امپرياليستها
تغييرات مهمي در مناسبات امپرياليستها بالاخص بين بلوك شرق و غرب رخ داده
است. رقابتهاي دو بلوك امپرياليستي غرب و شرق بسركردگي آمريكا و شوروي آنان را در
دهه 1980 به آستانه يك جنگ جهاني هسته اي رساند. سياستهاي نوين سوسيال
امپرياليسم شوروي در سطح جهاني كه با نام
گورباچف مشخص ميشود، موجب آغاز دور نويني در مناسبات دو بلوك امپرياليستي شده كه
مشخصه اش كاهش رقابتهاي تنش آفرين و افزودن بر تباني است. هرچند امروزه تباني به جنبه عمده مناسبات بين
شوروي با آمريكا و اروپا تبديل شده، اما تعميق بحران نظام امپرياليستي و نتيجتا
تشديد تمامي تضادهاي اين سيستم در جريان است. در حالي كه تضادهاي ميان دو بلوك
امپرياليستي غرب و شرق بسركردگي آمريكا و شوروي تخفيف يافته، ديگر تضادهاي درون
امپرياليستي، مثلا تضاد مابين امپرياليستهاي غربي حدت يافته است. بطور كلي ميتوان
گفت اوضاع جهاني بواسطه تغييرات مهمي كه در تضاد عمده در سطح بين المللي رخ داده،
بسيار سيال گشته است. با انكشاف بيشتر اوضاع و تثبيت پروسه هاي بجريان افتاده،
تضاد عمده از ميان تضادهاي اصلي جهان مشخص خواهد شد.
تباني آمريكا و
شوروي در برخورد به يك سلسله جنگهاي منطقه اي مانند افغانستان، جنگ خليج، كامبوج و
نيكاراگوئه مشهود است. شك نيست كه در جريان اين تباني ها، رقابتهايشان را نيز پيش
ميبرند چرا كه هركدام سعي دارد نتايج را به نفع منافع امپرياليستي خود تمام كند.
در نتيجه تحول در مناسبات بين امپرياليستها، دو ائتلاف نظامي ناتو و ورشو نيز
دستخوش تغييراتي گشته اند. با تحولات سياسي و اقتصادي در اروپاي شرقي ـ بويژه وحدت
دو آلمان ـ پيمان ورشو تحليل رفته و در آستانه اضمحلال قرار گرفته است. همراه با
تخفيف تضادهاي بين دو بلوك، تضادهاي درون بلوك غرب حدت يافته است. آلمان كه بمثابه
مهمترين قدرت اروپا در حال سربلند كردن است با شوروي منافع نزديكي يافته و مشخصا
با اين كشور بر سر اروپاي شرقي بده و بستان دارد. بلوك غرب بالاجبار به اينكه
آلمان از استقلال عمل در برقراري مناسبات
و انجام معاملات سياسي و اقتصادي با شوروي
برخوردار باشد تن داده است. در نتيجه اين تحولات، پيمان ناتو دستخوش از هم گسيختگي
گشته و تغييرات مهمي در آن صورت گرفته است. بطور نمونه اين پيمان، استراتژي
"جواب نرمش پذير" كه در رابطه با حمله هسته اي به شوروي از سك وهاي
مستقر در اروپا بود را كنار گذارده است. با اين وجود، غرب و شرق سلاحهاي هسته اي
استراتژيك خود را همچنان در انبان دارند و كماكان بسوي هم نشانه رفته اند.
يكرشته تجديد
سازماندهي در ساختارهاي سياسي جهان، از نتايج ديگر مناسبات نوين شرق و غرب ميباشد.
تغيير در حكومتهاي اروپاي شرقي، و وحدت دو آلمان جزء مهمترين نتايج محسوب ميشوند.
بعلاوه، امپرياليستها تلاش دارند با استفاده از جو ي كه اكنون بر مناسباتشان غالب
شده دست به يكسري بازسازيهاي اقتصادي بزنند تا بحران نظامشان را تخفيف بخشند. برجسته
ترين و مخاطره آميزترين آنها، بازسازي اقتصادي در شوروي و اروپاي شرقي و ازدياد
نقاط تماسشان با سرمايه ها و نظام مالي غرب است. تقسيم "مسئوليتهاي"
نوين بين كشورهاي غرب بخشي ديگر از اين تلاشها است.
اما بازسازيهاي
جاري در حيطه مناسبات و ساختارهاي سياسي، اقتصادي و نظامي همگي قسمي بوده، در
چارچوب پوسيده اي انجام ميگيرند كه پس از جنگ دوم و بر پايه نتايج آن ساخته و
پرداخته شد. از اين رو، بحراني كه جهان امپرياليستي از اواسط دهه هفتاد دچارش شده
را درمان نخواهد كرد. امپرياليستها فقط با زورآزمائي قهرآميز در ابعادي جهاني ـ
يعني جنگ تجديد تقسيم جهان ـ قادر به بازسازي اساسي مناسبات سياسي غالب بر جهان
امپرياليستي خواهند بود ـ البته اگر انقلاب، نفس آنان را نگيرد. فقط پس از چنان
جنگي است كه سرمايه بين المللي در محيط سياسي "مناسب تري" ميتواند دور
نوين انباشت خود را بياغازد. مارپيچ انباشتي كه سرمايه بين المللي بر بستر مناسبات
سياسي معين پس از جنگ دوم آغازيد با جنگ يا انقلاب ـ يا آميزه اي از اين دو ـ
پايان خواهد يافت؛ هرچند اين مسير با افت و خيز بسيار، با بازسازي قسمي بسيار در
حيطه هاي سياسي و اقتصادي، نظامي طي خواهد شد. در هرصورت، تحولات كنوني اين مارپيچ
مسلما تاثيرات خود را بر نتايج آن خواهد گذارد. اين امر را هم در رابطه با صف
بنديهاي جديد در يك جنگ امپرياليستي مشاهده خواهيم كرد و هم در زمينه گشايش
دورنماهاي نوين براي انقلاب در سطح جهاني. امواج بحران و مقاومت در شوروي و اروپاي
شرقي فقط نمونه و طلايه اي غافلگير كننده از اين دورنما محسوب ميشود.
ج ـ تبـاني
امپرياليسـتها عليه انقلاب؛ روند انقلاب
تباني
امپرياليستها در رابطه با ممانعت از انقلابات در نقاط مختلف جهان كاملا هويداست.
در برخورد به آفريقاي جنوبي، فلسطين، و حتي اروپاي شرقي چنين روندي مشهود است.
تمامي امپرياليستهاي شرق و غرب ماجراجوئيهاي نظامي آمريكا در آمريكاي لاتين را
مجاز شمرده اند. آمريكا در صدد است كه "حياط خلوت" خود را محكم كند.
مولفه اقتصادي اين سياست عبارت است از تلاش براي تخفيف بحران قرض در آمريكاي لاتين
كه بر فقر و فاقه مردم خواهد افزود و خود همانند يك ديناميت سياسي عمل خواهد كرد.
مولفه ديگر، راه حل نظامي است كه فعلا
قرار است تحت نام "جنگ عليه مواد مخدر"
در پرو، كلمبيا، بوليوي (معروف به منطقه آند) به پيش برده شود. تجاوز
به پاناما پيش درآمد اين برنامه و طرح آزمايشي
آن بوده است. مسلما لبه تيز حمله آمريكا عليه جنگ خلق در پرو خواهد بود. آنها خوب
ميدانند كه بر بستر اوضاع انفجاري آمريكاي لاتين پيروزي يك انقلاب ـ آنهم يك
انقلاب مائوئيستي كه به هيچ قدرت امپرياليستي و ارتجاعي وابسته نيست ـ تمام
آمريكاي لاتين را به كام آتش انقلاب كشانده و گرماي آن مسلما به خود آمريكا و حتي
فراتر از قاره آمريكا هم خواهد رسيد.
تضادهاي طبقاتي در
سطح جهاني حدت يافته و لبه تيز آن، تضاد بين خلقهاي ستمديده جهان و امپرياليسم
است. خيزشهاي توده اي عليه ستم و استثمار بطور روزافزون وجـه برجسته تري از چهره
جهان را شكل ميدهد. بسياري از نقاط جهان آبستن تحولات و طغيانهاي انقلابي است.
كشورهاي تحت سلطه "مركز توفانهاي" انقلابي ميباشد، اما در كشورهاي
سرمايه داري و امپرياليستي ـ مشخصا در بلوك شرق ـ نيز شاهد طغيانهاي توده اي عليه
وضع موجود بوده ايم. طلايه هاي خيزش توده
اي در كشورهاي سرمايه داري و امپرياليستي غرب ـ في المثل در ايالات متحده ـ هم
پديدار گشته است. معذالك عنصر ذهني انقلاب ضعيف بوده، مانع از آن است كه توده هاي
ستمديده جهان در مبارزات خود به سطحي كيفيتا عاليتر از آنچه كه براي دو دهه گذشته
در نقاط مختلف جهان جريان داشت، برسند. امپرياليستها و مرتجعين با تمام قوا تلاش
ميكنند كه با روشهاي گوناگون سركوب و فريب و معامله با يكديگر مانع طغيان توده ها
و از آن مهمتر مانع شكل گيري پيشاهنگ و رهبري واقعا انقلابي ـ يعني كمونيستي ـ در
راس توده ها گردند. روند عمده در سطح جهان ميتواند انقلاب گردد چرا كه زيربناي
عيني اين امر حدت يابي فزاينده تضاد ميان امپرياليسم و ارتجاع با پرولتاريا و
خلقهاي ستمديده جهان است. اما براي عمده شدن اين روند، تداخلي ديالكتيكي از
فاكتورهاي عيني و ذهني لازم است. انقلاب نيازمند يك قطب محكم، سازش ناپذير و الهام
بخش در سطح جهان است. عمده شدن روند انقلاب در جهان به مقدار زيادي وابسته است به
فاكتور ذهني يعني فعاليتهاي كمونيستها براي تامين رهبري پيگير در راس مبارزات توده
ها. در غير اينصورت انرژي انقلابي ستمديدگان به هرز رفته و امپرياليستها ـ البته با
مشكلات فراوان ـ باز هم مانند دو دهه گذشته در به كجراه بردن انقلابات و توده هاي
انقلابي موفق خواهند گشت، و از وقوع انقلابات پيروزمند و نابودي حلقه هاي مهمي از
زنجير نظام امپرياليستي و تبديل آنها به مناطق سرخ پرولتاريا و خلقهاي ستمديده
جهان ممانعت بعمل خواهند آورد. در دو دهه هفتاد و هشتاد ميلادي بسياري از جنبشهاي
رهائيبخش تابع مطامع و رقابتهاي امپرياليستهاي رقيب شدند و امپرياليستها با انواع
دسائس نه تنها مانع از آن شدند كه خيزشهاي انقلابي توده ها بستر تولد نيروي رهبري
كننده پيگير و كمونيست شود، بلكه تا حد زيادي انرژي انقلابي توده ها را به خدمت
اهداف خود در آوردند. اين امر بدرجات و اشكال گوناگون در مورد جنبش فلسطين، ظفار،
آنگولا، صحرا، اريتره، آفريقاي جنوبي و برخي جنبشها در آمريكاي لاتين بروز يافت.
امپرياليستها، كشتار كمونيستهاي واقعي را با اشكال رنگارنگ عوامفريبي براي به
كجراه كشاندن جنبش توده ها همراه ساختند. در حال حاضر همين سياست سركوب و فريب بر
پايه تباني هاي امپرياليستي و به شكلهاي ديگر به پيش ميرود.
با وجود كاهش
رقابتهاي حادي كه نيروي امپرياليستهاي غرب و شرق را تهي ميساخت، و تباني بيشتر
آنها عليه انقلابات، دست قدرتهاي جهاني همچنان ضعيف است؛ زيرا نظام جهاني ـ چه در
غرب و نيمه مستعمراتش، چه در شرق و اقمارش ـ چيزي جز گرسنگي و سركوب و فريب ندارند
كه به اكثريت مردم جهان عرضه كنند. در دهه 0691، تضاد بين پرولتاريا و خلقهاي
ستمديده با امپرياليسم آنچنان حاد شد كه به تضاد عمده جهان بدل شد؛ بنوعي كه همه
چيز را تحت الشعاع قرار ميداد. اما در آن دوره، وجود چين سرخ تعيين كننده ترين فاكتور ذهني در عمده شدن روند
انقلاب در جهان بود. اين به معناي كم بها دادن به نقش ويتنام و جنبش هاي رهائيبخش
ديگر جاري در جهان در آنزمان نيست؛ بلكه تاكيدي است بر اينكه بدون يك قطب محكم
پرولتري در جهان، جنگ ويتنام و جنبشهاي ديگر نيز به آن درجه از راديكاليسم و
استقلال كه ديديم پيش نميرفتند و آنقدر كه مشاهده شد به امپرياليسم و در راس آن
آمريكا ضربه نميزدند. اگر در آن دوره اين قطب الهام بخش و جهت دهنده و متحد كننده
پرولتري، چين سرخ بود اكنون ميتواند مثلا بصورت جاري شدن چند جنگ خلق مائوئيستي ،
تبديل جنبش انقلابي انترناسيوناليستي به يك جنبش قدرتمند بين المللي، و يا كسب
قدرت در پرو بظهور رسد.
اوضاع جهان بسيار
سيال و پيچيده است، اما تشخيص تضادها و روندهاي فوق الذكر و تعيين موقعيت آنها
امري است مهم و امكانپذير. تحليل از اوضاع عيني جهان (و ايران) مسئله اي آكادميك
نيست. براي آنكه بتوانيم استراتژي جنگ خلق
را براي تحقق وظيفه مركزيمان پيروزمندانه پياده كنيم بايد از اوضاع شناختي
صحيح داشته باشيم. اين بما كمك ميكند كه با انعطاف كافي و برنامه هاي درست،
استراتژي خود را به اجراء گذاريم. تحليل از اوضاع عيني جهان ـ ازتضاد عمده و
تضادهاي جهان ـ را هميشه بايد با داشتن نگاهي بر استراتژي و پياده كردن
پيروزمندانه آن انجام داد؛ يعني بمثابه كاري براي دستيابي به شناخت از وضعيت و
برنامه هاي دشمن، تشخيص فرصتهاي پيشروي انقلاب، موانع و پيچيدگيهاي راه پيشروي و
بطور خلاصه، شناخت از مختصات ميداني كه در آن وظيفه مركزي خود را دنبال ميكنيم.
2- اوضاع جهاني و ايران
آنچه موقعيت ايران
را در سياستهاي دهه گذشته در جهان برجسته ميكرد آن بود كه دو رشته از تضاد هاي
اصلي عصر امپرياليسم، يعني تضاد بين پرولتاريا و خلقهاي ستمديده با امپرياليسم، و
تضاد مابين امپرياليستها بشدت در اينجا منعكس ميشد. آغاز و ادامه جنگ ايران و عراق
بطرق مختلف و پيچيده اي به هر دو اينها مربوط بود[2].
دوره نهائي جنگ و دميدن به آتش آن از سوي امپرياليستهاي غرب و شرق عمدتا مربوط بود
به حدت يابي رقابتها و مانورهاي خصمانه دو ابرقدرت در خاورميانه. تحت پوشش اين
جنگ، امپرياليسم آمريكا و امپرياليستهاي اروپاي غربي بطرز بيسابقه اي خليج و
اقيانوس هند را از جنگ افزارهاي هسته اي خود انباشتند.
تخفيف رقابتهاي دو
ابرقدرت نقش مستقيم و فوري در توافق بر سر ختم جنگ و وادار كردن ايران به قبول آتش
بس داشت. هرچند آنان هميشه آگاه بودند كه ادامه جنگ ميتواند بر خرمن خشم توده هاي
ستمديده ايران آتش بكشد اما حدت تضادهاو رقابتهاي آنان مانع از اقدامي در جهت خاتمه جنگ ميشد. طي دهه 1980، غرب و شرق در چارچوب رقابتهايشان ميكوشيدند جنبشهاي رهائيبخش را تابع
خود سازند و در عين حال، براي سركوب انقلابات و توده هاي انقلابي با يكديگر تباني
كنند. آنها در ايران، حداكثر همكاري را با رژيم ارتجاعي اسلامي در قتل عام
انقلابيون كمونيست و توده هاي انقلابي، و سركوب جنبشهاي توده اي ميكردند و در عين
حال در خدمت پيشبرد رقابتها و منافع خود بر آتش جنگ مي دميدند. ادامه جنگ ايران را
هرچه بيشتر به نقطه انفجار نزديك ميكرد. نه آمريكا اين را در منطقه اي كه به
انفجاري ترين منطقه دنيا معروف شده ميخواست و نه شوروي كه به اوضاع بحران درون
شوروي و بالاخص جمهوري هاي آسيائي هم مرز ايران واقف بود. اما آنچه آنان را قادر
ساخت كه به توافقاتي براي پايان دادن به يكرشته تضادهاي منطقه اي خود برسند چرخش در
مناسبات آنها در سطح جهاني بود.
واضح است كه دو
ابرقدرت آن رقابتهاي تب آلود گذشته را در منطقه خليج مانند سابق پيش نميبرند و
تغييرات در اين زمينه آشكار است. بطور نمونه، آمريكا قرار دفاعي يكجانبه اي كه در
دوران كابينه كارتر بهنگام آغاز جنگ ايران و عراق صادر شده بود را ملغي اعلام كرده
است. طبق اين قرار آمريكا مكلف بود در صورت عبور نيروهاي نظامي شوروي از خط مرزي
شمال و شمال شرقي ايران، بهر وسيله منجمله سلاحهاي هسته اي، آنها را نابود كند ـ
چرا كه هر ذره خاك ايران جزء منطقه امنيتي ايالات متحده محسوب ميشود! دولت آمريكا
ضمن الغاي اين قرار اعلام كرد كه اينك فقط به حفظ منافع خود در آبهاي خليج
ميپردازد. از سوي ديگر، بر بستر تغييرات ياد شده در دوره حاضر شاهد دستيابي شوروي
به برخي امتيازات اقتصادي در ايران هستيم كه ساليان سال خوابش را ميديد. اينك
مرزهاي دوكشور براي اولين بار در دوره پس از جنگ دوم بروي اهالي مناطق مرزي باز
شده است و روبل در ايران به چند برابر قيمت در بازار سياه معامله ميشود. با
اينحال، بايد تاكيد كرد كه كاهش درجه رقابتهاي حاد گذشته غرب و شرق به معناي دست
كشيدن آمريكا از ايران نيست. ايران و منطقه خليج براي طرفين اهميت حياتي دارد و
مسلما شاهد ادامه رقابتهاي آنها به اشكال مختلف خواهيم بود.
نكته ديگري كه
بايد به آن توجه كرد موقعيت ساير قدرتهاي امپرياليستي با توجه به تغييرات جاري در
منطقه و ايران است. بطور مشخص، امپرياليسم آلمان كه با وحدت دو آلمان به قدرت
اقتصادي و سياسي مهمي در جهان بدل ميشود مايل است نفوذ گذشته خود در خاورميانه را
احياء كند. آلمان براي تحقق اين هدف از روابط نزديكي كه طي دهسال گذشته ـ بخشا به
نيابت از سوي بلوك غرب ـ با ايران برقرار كرده، سود خواهد جست. از "تقسيم
مسئوليتهاي" جهاني كه در كنفرانس اخير سران هفت كشور صنعتي صورت گرفته بر مي
آيد كه آلمان و ژاپن با استفاده از ضعف اقتصادي و ديگر مشكلات آمريكا، از اهرمهاي
اقتصادي و سياسي بيشتري در خاورميانه برخوردار خواهند شد. همه اينها بخشي از
"بازسازيهاي قسمي" است كه قرار است در سطح جهاني به پيش رود؛ بدون شك در
منطقه حساسي مانند خاورميانه اين "بازسازيها" در آرامش و بسهولت انجام
نخواهد شد.
با در نظر گرفتن
اوضاع كلي و عوامل گوناگون چنين بنظر ميايد كه رژيم ايران ـ خواه جمهوري اسلامي
بماند يا اينكه جايش را به رژيم ارتجاعي ديگري بدهد ـ سگ زنجيري يك قدرت امپرياليستي
(نظير دوران شاه) نخواهد بود. امپرياليسم آمريكا در ايران نقش سلطه گر عمده را
خواهد داشت، اما قدرتهاي امپرياليستي ديگر ـ حتي شوروي ـ نفوذ و اهرمهاي مهمي را
دارا خواهند بود. موقعيت انحصاري آمريكا بر ايران با وقوع انقلاب 75 بشدت مورد
ضربه قرار گرفت. اكنون نه توان اقتصادي يك قدرت امپرياليستي (حتي امپرياليسم
آمريكا) اجازه احياء آن شكل از حاكميت امپرياليستي يعني سلطه بلامنازع يك
امپرياليست بر ايران را ميدهد، و نه تناسب قواي بين امپرياليستها در سطح جهاني.
قدرتهاي مختلف بر بستر اوضاع كنوني جهان سعي دارند مناسبات خود را بشكلي متفاوت از
گذشته در ايران سازمان دهند. البته اين كار و اين مناسبات بدون تضاد و كشمكش پيش
نخواهد رفت. نفوذ چند قدرت امپرياليستي در يك كشور تحت سلطه معمولا باعث شكل گيري
يك رژيم چند پارچه و تضعيف كارآئي دولت
مركزي و ارگانهاي اداري و نظامي آن ميشود. دولت مركزي ضعيف هميشه مساعد حال شروع
جنگ خلق و رشد آن است! اين هم يك جنبه ديگر از آينده رژيم و دولت ارتجاعي در ايران
است.
امپرياليستها تلاش
خواهند كرد با متشكل كردن رژيمهاي ارتجاعي منطقه در پيمانهاي نظامي و سياسي منطقه
اي توان جمعي آنان را در مقابله با معضلاتشان و مشخصا عليه انقلاب بالا برند.
واقعيت آنست كه بحران دول تحت سلطه در هر سه قاره يك مرض عمومي است و مشخصه يكي يا
يكسري خاص از آنها نيست. اين بخشي از مقوله "از هم گسيختن جهان پس از جنگ
دوم" است. اين دولتها كه عمدتا وابسته به غرب هستند، طي چند دهه بر پايه توان
سرمايه بين المللي (كه خود نتيجه بازسازي ساختار جهان توسط جنگ دوم بود) و پيشبرد
طرحهائي مانند "انقلاب سفيد"، "اتحاد براي ترقي" و غيره، و
سركردگي بلامنازع آمريكا شكل گرفتند و سپس بر بستر رقابت و تدارك امپرياليستها
براي دست زدن به جنگ سوم پرورانده شدند. امروزه همه امپرياليستها معترفند كه تمام
تلاشهاي چند دهه گذشته آنها در رابطه با اين كشورها بضد خود بدل گشته و اكنون
نميدانند براي تحكيم دول وابسته به خود چه بايد بكنند و چه بازسازيهائي ميتوانند
انجام دهند. تعويض حكومتها و رژيمها يكي از راه چاره هاي امپرياليستي بوده، اما
موارد فيليپين و آمريكاي لاتين و غيره ثابت ميكند كه اين اقدام حكم مسك ني موقتي
دارد. از بلاي فروپاشي كه بجان ساختارهاي دولتي ساخته و پرورده امپرياليسم افتاده
ميتوان دو نتيجه گرفت:
اولا،
امپرياليستها در كل نسبت به دهه 1960 از ذخاير (نقاط قوت) بمراتب كمتري براي
حفظ سلطه خود بر جهان برخوردارند. ثانيا، از هم گسيختگي نسبي اين دول ـ بالاخص در
كشورهائي نظير ايران كه توجهي ويژه به ساختن و پرداختن يك دولت مقتدر مركزي در
آنها شد ـ فاكتور عيني فوق العاده مساعدي در خدمت آغاز و گسترش جنگ خلق، و برپائي
و حفظ مناطق سرخ است. در دهه 1970 بوجود آمدن يك دولت متمركز قدرتمند با
بازوهاي نظامي و اداري گسترده و ثبات نسبي از نقاط قوت ضد انقلاب در برخي كشورهاي
تحت سلطه استراتژيك مانند ايران بود. در اينجا قصد نفي اين حقيقت را نداريم كه رشد
ناموزون انقلاب در اغلب كشورهاي تحت سلطه معمولا امكان آغاز جنگ خلق را در نقاطي ـ
بشرط موجوديت حزبي پرولتري با خط درست ـ فراهم ميسازد. مقصود ما تاكيد بر يك تغيير
مهم در رابطه با موقعيت دولتي است كه بايد سرنگون شود. اگرچه هنوز در ايران يك
دولت متمركز نسبتا قدرتمند موجود است، اما بهيچوجه نميتوان آنرا با تمركز و انسجام
و كارآئي سازمان دولت در زمان رژيم شاه مقايسه كرد. بنا بر آنچه گفته شد،
فاكتورهاي عيني مساعد شرايط پيشروي انقلابي
را فراهم ميكند ولي نيروئي لازم است كه آنها را در جهتي درست مورد استفاده
قرار داده و تقويت نمايد.
الف ـ وضع بحراني
رژيم
در مقاله
"وقت تنگ است" (حقيقت ـ شماره 17) موقعيت بحراني و ضعيف رژيم مورد بحث قرار
گرفته است. همانگونه كه از بحث اوضاع جهاني روشن است اين موقعيت بحراني، مسئله اي
موقتي و فقط مربوط به اين گروه و دار و دسته سياسي حاكم نبوده، بلكه زيربنايش را از
هم گسيختگي دولت تشكيل ميدهد ـ جنگ ايران و عراق اين موقعيت را وخيمتر ساخت.
بنابراين، حتي اگر اين رژيم عوض شود، موقعيت از هم گسيخته دولت (بمثابه دستگاهي كه
مستقل از نوع رژيم ارتجاعي حاكم، كارش
كنترل و سركوب توده ها، حفظ و توليد و بازتوليد مناسبات اقتصادي و سياسي
مسلط ميباشد) پابرجا خواهد بود. رژيم جمهوري اسلامي پس از سركار آمدن با اتكاء به
اعتبار سياسي خود در بين بخشي از توده ها و وحدت نسبي درونيش اين دولت را عمدتا از
طريق فريب مذهبي، ناسيوناليسم ارتجاعي حول جنگ خليج و پوپوليسم ارتجاعي، و كشتار
انقلابيون و اعمال سركوب بمدت يكدهه سر پا
نگهداشت. جمهوري اسلامي امروزه يكي از منفورترين رژيمهاي دنياست. اين رژيم خصوصا
در بين توده هاي كارگر، دهقانان (عمدتا فقير و بي زمين و همچنين مهاجران روستائي)،
ملل ستمديده و زنان بشدت بي پايه و منفرد است؛ بحران گريبانگير رژيم آنچنان عميق
است كه حتي پايه هايش نيز مايوس و سرخورده گشته اند (اين واقعيت بيشتر در تسليم
سريع نيروهاي نظامي جمهوري اسلامي به قواي پيشمرگه در كردستان منعكس است)؛
ورشكستگي ايدئولوژيك رژيم براي عاشقان سينه چاكش هم آشكار شده و موج شك گرائي
مراكز مذهبي را فراگرفته است. حكومت ايران از نظر دروني پاره پاره است و جناح هايش
مرتبا عليه يكديگر توطئه ميچينند. حتي امپرياليستها كه بقصد شكستن كمر انقلاب، راه
را بر قدرت گيري خميني گشودند، به كارآئي اين رژيم مطمئن نيستند.
تا آنجا كه به
اقتصاد ايران مربوط ميشود، اين اقتصاد نه صرفا بحران زده كه داغان است. اينك بحث
در مورد معضلات سرمايه بوروكراتيك و بحران مزمن كشاورزي ايران در عاليترين محافل
امپرياليستي جريان دارد. محافل مذكور تقريبا در اين مورد متفق القولند كه انقلاب
سفيد يك شكست بود و كشاورزي را داغان كرد، و استراتژيهاي امپرياليستي براي ايجاد
يك زيربناي صنعتي بادوام شكست خورد. كل اقتصاد ايران با نفت سر پا نگهداشته شده
است. تزريق هر چه بيشتر دلارهاي نفتي به اقتصاد معوج و بيمار ايران يكي از چاره
هاي امپرياليستي خواهد بود، اما "راه حل" اساسي آنها براي تمام اقتصاد
هاي بحراني كشورهاي تحت سلطه، منجمله ايران، طرح هائي از قبيل اعمال برنامه هاي
رياضت كشي شديدتر ميباشد. در حالي كه ميدانند اين راه حل يك "ديناميت
سياسي" است. تشديد سركوب هميشه بااين طرحها همراه ميشود و براي اينكه از شدت
انفجار توده اي بكاهند سركوب را با دسائس و بازيهاي سياسي مخلوط ميكنند.
بدين ترتيب همان
بحران سياسي ـ اقتصادي كه منجر به سقوط شاه شد، شديدتر از گذشته در ايران تحت
جمهوري اسلامي خودنمائي ميكند. تضادهاي اجتماعي ـ منجمله در عرصه ملي، جنسي، شهر و
روستا و غيره ـ حادتر از هميشه شده اند. حتي قشر ميانه اي كه در طول رژيم شاه
ساخته شد و قرار بود عامل ثباتي براي دستگاه حكومتي در ايران باشد، تحليل رفته و
صفوف اقشار زحمتكش و زير خط فقر جامعه گسترده تر گشته است.
امپرياليستها و
مرتجعين جمهوري اسلامي بخيال خود با تحميل مصائب دهسال ضدانقلاب كريه و خونخوار و
يك جنگ ارتجاعي، پرولتاريا و خلقهاي انقلابي ما را "رام" كرده اند؛
بدانسان كه ديگر فكر انقلاب را بسر راه نخواهند داد. اما بوجود آمدن روحيه نوين
طغيانگري و اعتراض، باطل بودن خيال دشمن را بخوبي نشان ميدهد. تشديد ستم و استثمار
طبقاتي، ملي و جنسي روحيه تعرضي را در ميان توده ها هرچه بيشتر شعله ور ميسازد.
ديگر براي تمامي ستمديدگان مثل روز روشن است كه اين رژيم چه كلاهبرداري بزرگي كرد و چگونه بنام
انقلاب، آمال و آرزوهاي انقلابيشان را سركوب نمود. اين ذهنيت با تشديد فقر و ستم
عجين ميشود، غبارهاي ياس و نااميدي دوران شكست را كنار ميزند و به كينه اي تسكين
نيافتني و سوزان پا ميدهد.
در مبارزات خلقهاي
ايران در دهسال گذشته مبارزات خلق كرد جاي ويژه اي را كسب كرده است. سركوب كردستان براي رژيم و امپرياليستها و تمام
نيروهاي سياسي ارتجاعي اپوزيسيون بسيار مهم است. مسئله كردستان فقط مسئله مبارزه
ملي عادلانه خلق كرد نيست، بلكه مسئله يك ميراث انقلابي نيز در ميان است. خلق كرد
در دشوارترين سالهاي ضدانقلاب به مبارزه اي سازش ناپذير عليه رژيم ادامه داد. بر
پايه اين تجربه بسياري از توده هاي انقلابي جمعبندي كرده اند كه "ماهم بايد
مثل كردستان ميكرديم"! در اين دوره، موج نويني از بيداري و مبارزه توده ها مي
رود كه در ايران سربلند كند. با توجه به اين امر، مرتجعين و امپرياليستها ميدانند
اگر قبل از اينكه كار از كار بگذرد بروي اين ميراث انقلابي خاك نپاشند و آنرا شكست
خورده و بزانو درآمده و بي اعتبار نسازند، توده هاي انقلابي نقاط مختلف ايران در
اولين فرصت جمعبندي فوق را بعمل خواهند گذارد.
ب ـ نگاهي به نقاط قو ت رژيم
طبعا نقطه قوت
زيربنائي رژيم در آنست كه قدرت سياسي را در كف دارد ـ ارتش و نيروهاي امنيتي دارد،
پشتوانه بين المللي دارد، رسانه هاي گروهي دارد، جوانب مختلف جامعه را سازمان
ميدهد و بر آنها ديكتاتوري خود را اعمال ميكند و غيره. اين يك نكته عام است. تمام
بحثهائي كه در مورد ضعفهاي رژيم كرديم مربوط به آن بود كه نقاط ضعف اين قدرت سياسي
كجاست و چگونه در مقابل آغاز و رشد جنگ خلق، شكننده خواهد بود. در نظر گرفتن نقاط
قوت رژيم نيز بما امكان ميدهد كه با اتخاذ سياستهاي انقلابي صحيح، آنها را به نقاط
ضعفش بدل كنيم. نكته عام ديگر آنكه، اين رژيم (و بطور كلي اين دولت) در مركز و در
شهرها نسبت به مناطق روستائي و دور از مركز قدرت بيشتري دارد.
مهمترين نقطه قوت
رژيم در آن است كه يك اردوي قدرتمند انقلابي در مقابلش نيست. پيروزي بزرگ ضدانقلاب
در ايران در دهه گذشته عبارت بود از بروي كار آمدن رژيم جمهوري اسلامي و سركوب
انقلاب توسط آن ـ با همكاري و پشتيباني امپرياليستهاي شرق و غرب. آنها انقلاب را
عمدتا با بكاربست "راه حل اندونزي" يعني قتل عام كمونيستها و انقلابيون
و پيشروان جنبشهاي توده اي ـ يا به حبس در آوردن و به تبعيد راندن زنده ها ـ سركوب
كردند. اين ضربه بزرگي به انقلاب بود كه رژيم مستاصل هنوز استفاده اش را ميبرد.
معذالك اين پيروزي رژيم كامل نبود چرا كه نتوانست پيشاهنگ پرولتري را ريشه كن كند.
ما نه تنها بذري پاشيديم كه در حال جوانه زدن است، بلكه عليرغم مواجهه با ضربات
جدي توانستيم هسته رهبري آن جوانه ها ـ هسته حزب ـ را بسازيم.
يكي از پيروزيهاي
ارتجاع آن بود كه بخش بزرگي از توده ها را گيج و متوهم ساخته، براي خود يك پايه
توده اي ايجاد كرد كه از عوامل بسيار مهم قدرتش بود. رژيم موفق شد انرژي شمار قابل
ملاحظه اي از توده هاي ستمديده و تحت استثماري كه به سلاح زنگ زده مذهب چنگ
انداخته بودند را بخدمت گيرد و به اميدهايشان خيانت كند. بعلاوه، ضد انقلاب توانست
روحيه انقلابي توده ها را سركوب كند، دستاوردهاي انقلاب را از آنان بربايد و آنان
را براي مدتي در روحيه خمودگي و شكست فروبرد. اما پيروزيهاي اوليه رژيم طي چند
ساله اخير بضد خود بدل شد، بطوريكه بسياري از پايه هايش را از دست داد. تجربه
انقلاب و شكست آن، ماهيت ارتجاعي ايدئولوژي مذهبي را براي بسياري از متوهمان سابق آشكار ساخته است؛ مذهب كه مهمترين
ايدئولوژي رقيب ماست اكنون بي آبرو شده، بطوريكه حتي پايه هاي رژيم هم شك گرا گشته
اند. از سوي ديگر، عليرغم سركوب شديد و جو
پليسي حاكم بر جامعه، مقاومت و مبارزه پراكنده كارگران و اقشار مختلف ادامه
يافت. اينكه رژيم در كشتن روحيه مبارزه جويانه توده ها هرگز نتوانست به موفقيت
كامل دست يابد، بدون شك با عجزش در خاموش ساختن مبارزه و جنگ عادلانه در كردستان مرتبط بود. بهر حال
اينك وقايع و تحولات خبر از پايان دوراني
ميدهند كه با غلبه روحيه شكست و خمودگي در ميان توده ها رقم ميخورد.
انقلاب و ضدانقلاب
نه تنها پيشروان كمونيست، كه توده هاي پرولتاريا و خلق را نيز آبديده و با تجربه
ساخته است. زماني مائو در رابطه با اينكه چرا در چين مناطق سرخ را ميتوان برقرار
كرد گفت، علاوه بر ضعف دولت و وجود چند پارچگي در ميان مرتجعين و رقابت بين دول
امپرياليستي مختلف در كشور، چين كشوري است كه در آن انقلاب شده است. لنين نيز در
مورد پيروزي انقلاب اكتبر 1917 تاكيد كرد، بدون آنكه انقلاب 1905 زمين را شخم زند، اكتبر پيروز نميشد. ميتوان گفت كه انقلاب 1357 نيز چنين نقشي را بازي كرده است: اين انقلاب، دولت ارتجاعي و سلطه
امپرياليسم را مورد ضرب قرار داد و تضعيف كرد؛ يك پيشاهنگ انقلابي صاحب تجربه را
شكل داد، يعني عاملي كه بدون آن هيچ انقلابي بثمر نميرسد؛ بسياري از مردم را به
پيچ و خمهاي انقلاب، و نيازهاي واقعي يك انقلاب پيروزمند واقف نمود. انقلاب باعث
شد كه توده ها دشمن را بهتر بشناسند و نقاط قوت و ضعف خود را بهتر دريابند؛ و در
شمار گسترده با كاركرد اسلحه و كار غيرقانوني و زيرزميني ـ بدرجات مختلف ـ آشنا
گردند. بعلاوه، در يك خطه بزرگ و مهم (كردستان) طي دهسال اخير جنگي عادلانه جريان
داشته كه بسياري از توده ها را درگير خود نموده است. همه اينها گنجينه بزرگي از
دانستنيها، توانائيها و همچنين تجارب مثبت و منفي
براي پرولتاريا و خلقهاي قهرمان ماست تا تحت رهبري حزب مائوئيست خود براي
آغاز جنگ خلق و پيشبرد پيروزمندانه آن جهت
سرنگوني دولت ارتجاعي و كسب قدرت سياسي بكارش گيرند.
www.sarbedaran.org
[1] لازم به تذكر است كه رژيم چين بدلايل تاكتيكي سياستي كمي
متفاوت از رژيمهاي اروپاي شرقي را در پيش گرفته است. به عبارت ديگر نه تنها بطور
آشكار علم ضديت با كمونيسم را برنداشته بلكه برخلاف سالهاي اول حكومتش ژست
ماركسيست ارتدكس گرفته و تحت اين ماسك دست به شكار و قتل عناصر انقلابي و مائوئيست
ميزند. يكي از دلايل رژيم چين براي استفاده از اين تاكتيك كثيف آنست كه محبوبيت
مائوتسه دون به اوج رسيده و جنبش توده اي براي احياء خاطرات و آموزه هاي مائو جهت
ضديت با اين رژيم براه افتاده است. طبق آمار خبرنگاران غربي ديداركنندگان شائو شان
يعني محل تولد مائوتسه دون نسبت به سال 82 ـ 83، كيفيتا و بطرز عجيبي جهش كرده است و پس از قتل
عام تين آن من توده ها دفاتر يادگاري محل ديدار را پر از اشعاري در وصف مائو و
عليه رژيم چين كرده و يادآوري كرده اند كه در زمان مائو هرگز از اين چيزها نبوده و
او اگر زنده بود چنين اتفاقي نمي افتاد.
[2] مثلا ميتوان به تلاش امپرياليستها براي فرسودن روحيه و انرژي
انقلابي توده ها از طريق جنگ و استفاده جمهوري اسلامي از آن براي سركوب انقلاب، يا
استفاده هركدام از امپرياليستها از پروسه جنگ براي محكم كردن جاي پاي خود يا يافتن
جاي پاهائي جديد در منطقه اشاره نمود.