نوعی از نگاه: مقاومت يا پيروزی

پيرامون تاثيرات شکست 28 مرداد بر جنبش کمونيستی

 

حقيقت ارگان حزب کمونيست ايران ( مارکسيست- لنينيست - مائوئيست ) شماره 12، آبان 1381، www.sarbedaran.org

 

شكستي كه نهضت آزاديخواهانه و استقلال طلبانه مردم ايران بواسطه كودتاي آمريكائي 28 مرداد متحمل شد تاثيرات انكار ناپذيري بر جنبش كمونيستي ايران از خود بجاي گذاشت. آن شكست، تلخي و سرخوردگي زيادي ببار آورد. با اين وصف، همراه با عوامل بين المللي ديگر، محرك حركتي نوين در جنبش كمونيستي ايران بود. در آندوران، پرسشهاي گزنده پاسخ مي طلبيدند و نگاههاي جستجوگر طالب راهي نوين بودند. براي بسياري از جوانان انقلابي و مترقي كه اميد و آرزوي خود را درجبهه ملي مي ديدند بطور جدي مشي مصالحه كارانه و سازشكارانه رهبران جبهه ملي زير سئوال رفت؛ همزمان كمونيستها به جستجوي كشف علل و ريشه هاي رفرميسم تاريخي حزب توده پرداختند.

براي اينكه ابهامات روشن شود و سئوالات پاسخ گيرد، زمان لازم بود. تقريبا دهسال بعد بسياري از آن سئوالات پايه اي عمدتا توسط جنبش بين المللي كمونيستي جواب گرفتند. همانطور كه صحنه جهاني و عوامل بين المللي نقش تعيين كننده اي در شكل گيري كودتاي 28 مرداد داشتند، تنها يك جنبش بين المللي كمونيستي مي توانست سرنخهاي كليدي جمعبندي صحيح از آن شكست را به دست دهد. مبارزه اي كه حزب كمونيست چين تحت رهبري مائوتسه دون عليه كمونيسم كاذب خروشچفي و سازشكاري و مسالمت جوئي شوروي رويزيونيستي براه انداخت زمينه مستحكمي را براي جمعبندي جدي و واقعي از آن شكست فراهم آورد.

 جمعبندي هائي چون «قدرت سياسي از لوله تفنگ بيرون مي آيد» و نه از پارلمان و انتخابات و اينكه «خلق بدون داشتن ارتش خلق هيچ چيز ندارد» و قادر نيست از دستاوردهاي مبارزاتي خود دفاع كند؛ بر دوره 32 -20 و شكست 28 مرداد پرتو افكندند و راهگشا شدند. جمعبنديهائي كه همراه بود با دلايل بقدرت رسيدن رويزيونيسم در شوروي، نقد پاره اي از اشتباهات رفيق استالين و افشاي دلايل احياء سرمايه داري در شوروي. اين جمعبنديها شادابي و طراوات را به كمونيسم بازگرداند. چنين تحول بزرگي در جنبش كمونيستي جهاني زمينه را براي تولد جنبش نوين كمونيستي در ايران فراهم كرد.

  از آن پس نگاه بسياري از جوانان مبارز و كمونيستهاي انقلابي به راه چين جلب شد، راهي كه قبلا نيز توجه عناصر راديكال و انقلابي درونحزب توده (بويژه پس از كودتا درون سازمان جوانان) را بخود جلب كرده بود. (1)

  درسگيري از شكست 28 مرداد راه را  براي قبول و اتكاء به نقطه عزيمت نويني در جنبش كمونيستي بين المللي گشود. به اين ترتيب برخي از كمونيستها توانستند امر بد يعني شكست را به امر خوب يعني يافتن راه صحيح بدل كنند. تجارب مبارزاتي سالهاي 42 - 39 تاكيدي مجدد بر ضرورت دست زدن به انقلاب قهر آميز بود. پس از آن نسلي انقلابي پديد آمد كه دلاورانه نقد سلاح را جايگزين سلاح نقد كرد و تاريخ سه دهه بعد جنبش كمونيستي ايران را رقم زد.

اما واقعيت آن است كه شكست 28 مرداد كماكان بر ذهن و روح جنبش كمونيستي سنگيني مي كرد و تاثيرات منفي آن به اشكال مختلفي خود را نشان می داد. به خاطر بي عملي حزب توده در آن مقطع پاره اي گرايشات درون جنبش كمونيستي نوين خود را بدهكار بوژوازي ملي (كه دكتر مصدق نماينده آن بود) مي دانستند. اين مسئله همراه بود با حملات ايدئولوژيك - سياسي گسترده اي كه بورژوازي ملي در سطح جامعه عليه كمونيستها براه انداخته بود و هنوز هم ادامه دارد. واقعيت اين است كه در آن تند پيچ تاريخي جبهه ملي برهبري دكتر مصدق از نظر تزلزل و  مماشات جوئي از حزب توده چيزي كم نداشت. با اين تفاوت بزرگ كه جبهه ملي عليرغم اينكه پاره اي از اهرمهاي قدرت سياسي را نيز در دست داشت حاضر به سازمان دادن مقاومت در مقابل كودتاچيان نبود. اما اين هم واقعيتي است كه هر زمان طبقه كارگر به وظايف سياسي خود در زمينه رهبري مردم در مبارزه عليه ارتجاع و امپرياليسم بويژه در مقاطع مهم تاريخي عمل نكند دست گرايشات بورژوائي در ميان مردم تقويت مي شود.

  نيروهاي انقلابي و كمونيستهاي اصيل همواره  و بدرستي حزب توده را به خاطر بي عملي در روزهاي كودتا  مورد سرزنش قرار داده اند. اما كمتر به اين موضوع پرداختند كه حزب توده براي شكست كودتا چه بايد مي كرد و چه مي توانست بكند. امروزه در پرتو گذشت زمان و بدليل در دست داشتن جمعبنديهاي صحيح از عملكرد جنبش كمونيستي بين المللي در آن دوره پيچيده تاريخ، با مشاهده تجارب انقلابي گوناگون در سطح ايران و جهان بايد عميق تر و صحيح تر از گذشته جمعبندي كنيم. طبعا اسناد سياسي و خاطرات بسياري از بازيگران سياسي آن مقطع - بويژه خاطرات رهبران حزب توده - اين كار را آسان تر مي كند.  مسلما نمي توان انتظار عمل انقلابي از حزبي داشت كه به مدت 12 سال در رفرميسم غلت زده بود. (2) از يك مشي و استراتژي رفرميستي نمي توان انتظار تاكتيك انقلابي داشت. از سنگ جوجه به عمل نمي آيد. كم بهائي به اين مسئله كم بهائي به اهميت خط ايدئولوژيك سياسي در كسب آمادگي براي عكس العمل در دورانهاي حاد مبارزه طبقاتي است. هنوز هم بسياري از روشنفكران با ايده آليزه كردن امكانات سازمان افسران  حزب توده مي گويند حزب توده با آنهمه امكانات اگر عمل مي كرد مي توانست كودتا را شكست دهد.(3)  

   واقعيت اين است كه مقاومت در مقابل كودتا فقط خنثي كردن مشتي  اراذل و اوباش كه روزهاي كودتا در خيابان هاي تهران براه افتادند، نبود. هر گونه مقاومت در مقابل كودتا در آن شرايط خاص ملي و بين المللي به معني آغاز يك جنگ داخلي بود. چرا كه ارتش راحت دست از مقاومت بر نمي داشت. هر حركت انقلابي با مقاومت نيروهاي طرفدار سلطنت و روحانيت - دو ستون تاريخي ارتجاع در ايران - روبرو مي شد. و مهمتر از همه اينكه امپرياليسم آمريكا و انگليس براحتي دست از ايران نمي كشيدند و با تمام قوا پشت ارتش شاه بودند. در صورت بروز هرگونه ضعف و سستي از جانب ارتش شاه آنها به حمايت مستقيم و غير مستقيم نظامي از آن مي پرداختند. كما اينكه زماني كه ماموران سيا به بي جربزگي شاه و فرماندهان ارتش پي بردند خودشان مستقيما رهبري و سازماندهي كودتا را در دست گرفتند. (4)

خلاصه اينكه مقاومت در مقابل كودتا مترادف بود با مقاومت در مقابل ارتش شاه و مهمتر از آن قواي امپرياليستي. امري كه به ناگزير بدل به يك جنگ داخلي تمام عيار مي شد. جنگي كه حزب توده بهيچوجه براي آن آمادگي نداشت. پيشبرد چنين جنگي نيازمند يك رهبري انقلابي با خطي صحيح بود كه بدرستي دوستان و دشمنان انقلاب را تشخيص دهد و متحدين دور نزديك خود را بشناسد. در جامعه آنزمان كه حدود هفتاد و پنج

درصد جمعيت روستائي بودند، سازمان دادن مقاومت توده اي به معناي كشاندن جنگ به عرصه روستاها بود. اين شرط لازم براي سازمان دادن يك مقاومت پيروزمند بود. در آنروزها حتا اگر در تهران مقابل كودتاچيان مقاومت شده و پيروزي هاي موقت بدست مي آمد، بايد به آن بصورت پيش درآمدي بر آغاز جنگ خلق درازمدت مدت نگاه مي شد.

  حتي با فرض اينكه حزب توده يك حزب انقلابي بود و با اتكاء به مردم و سازمان افسري كودتا را به شكست مي كشاند و امپرياليستها هم در آن مقطع عقب مي نشستند و دوباره قدرت دكتر مصدق احياء مي شد، كماكان مسائل پايه اي آنزمان انقلاب ايران پاسخ نمي گرفت. بورژوازي ملي برهبري دكتر مصدق ناتوانتر و بي برنامه تر از آن بود كه بتواند امورات اقتصادي و سياسي جامعه را بچرخاند و در مقابل فشارهاي گوناگون ارتجاع و امپرياليسم تاب بياورد. بزودي و به ناگزير دولت مصدق دچار بحران و فروپاشي مي شد. بقول مهندس بازرگان كودتاي 28 مرداد آبروي مصدق را خريد زيرا وي هيچ برنامه اقتصادي نداشت.

  منظور آنست كه مقاومت كردن، چگونه مقاومت كردن، با چه روشها و تاكتيكهائي مقاومت كردن مستقيما به اين بر مي گردد كه هدف چيست، و براي دست يابي به آن چه نيروهائي را بايد از مقابل برداشت و كدام نيروهاي اجتماعي را به غليان درآورد و براي اين همه چه روشي را پيشه كرد. آيا خواهان تغييرات قسمي و ناپايدار در وضع موجود بودند يا خواهان از ميان رفتن نظم كهن و تغييرات اساسي و پايدار. به عبارتي صريحتر و روشنتر سئوال اساسي اين بود كه چه طبقه اي بايد رهبري انقلاب را در دست بگيرد و سرانجام قدرت سياسي را كسب كند. مقاومت پيروزمند در مقابل كودتا چه از نظر تاكتيكهاي سياسي - نظامي كوتاه مدت و چه از نظر استراتژي سياسي - نظامي درازمدت مستقيما به اين سئوال اساسي گره خورده بود.

  عدم مقاومت حزب توده در مقابل كودتا موجب شد كه تقريبا هيچ زمينه اي براي بحث و جدل و جمعبندي هائي از اين دست فراهم نيايد. اينجاست كه بر جاي گذاشتن ميراث انقلابي اهميت ايدئولوژيك - سياسي و تاريخي خود را نشان مي دهد. فرق است در پي يك مبارزه شكست خوردن يا بدون مبارزه شكست را قبول كردن؛ در سنگر نشستن و بدون شليك گلوله اي تسليم شدن يا در پي مقاومت شكست خوردن. فقدان چنين ميراث انقلابي در مواجهه با كودتاي 28 مرداد تاثيرات روحي زيانباري بر كل مردم، طبقه كارگر و مشخصا نسل آتي كمونيستها بجاي گذاشت. درست است كه نسل بعدي كمونيستهاي انقلابي از آن شكست تاريخي درس گرفتند و نمي خواستند بگذارند چنين شكستهائي تكرار شود. اما تاثيرات آن شكست بر روحيه و عمل كمونيستها آشكار بود. «مقاومت كردن يا نكردن» در مقابل ارتجاع و امپرياليسم (كه همواره از نظر ايدئولوژيك، سياسي امري بسيار مهم مي باشد) همه چيز شد. اين سئوال كه چگونه بايد به وراي مقاومت رفت و پيروز شد، مركز توجه قرار نگرفت. اين سئوال كه چگونه دولت كهن را مي توان در هم شكست و دولت نوين و انقلابي را بنيان نهاد، جواب نگرفت. از همينرو مي توان گفت كه پيروزي تحت الشعاع مقاومت قرار گرفت. جنبشها نام «جنبش مقاومت» بر خود نهادند و مساله پيشروي گام به گام براي مغلوب كردن نيروهاي دشمن و كسب قدرت سياسي، مساله اتخاذ يك مشي و استراتژي نظامي صحيح كه بتواند طبقه كارگر و متحدينش را به اين هدف برساند، در هاله اي از ابهام فرو رفت.  نمونه فشرده و برجسته چنين عكس العملي در جنبش كمونيستي ايران پراتيك قيام سربداران در آمل بود. پس از خرداد ماه 1360 كه جمهوري اسلامي با انجام يك كودتا مي خواست تكليف انقلاب 60 - 57 را يكسره كند، سربداران قهرمانانه پرچم مقاومت مسلحانه در مقابل كودتا و براي سرنگوني رژيم را برافراشتند. اتحاديه كمونيستهاي ايران متعلق به نسلي بود كه همواره نسل قبلي خود را به خاطر عدم مقاومت در مقابل كودتاي 28 مرداد سرزنش مي كرد. قيامگران سربدار در آن تند پيچ تاريخي حاضر نبودند تجربه 28 مرداد دوباره تكرار شود و كمونيستهاي نسل بعدي از ميراث مقاومت انقلابي محروم شوند. آنان با چنين روحيه انقلابي نيز عمل كردند. اما  آن اندازه كه آن رفقا به سازمان دادن مقاومت فكر كردند به چگونه پيروز شدن فكر نكردند؛ به استراتژي پيروزمند فكر نكردند. براي چنين امري قبل از هر چيز بايد استراتژي قيام شهري و كسب پيروزي سريع را كنار مي گذاشتند و استراتژي جنگ درازمدت را براي سرنگوني جمهوري اسلامي اتخاذ مي كردند كه تنها ضامن پيروزي بود.(5)

كمونيستها همواره بايد به نبردهائي كه سازمان مي دهند با هدف كسب پيروزي نگاه كنند؛ راه و روش علمي و صحيح اتخاذ كنند كه پيروزي تضمين شود. فرق است ميان جنگيدن به قصد مقاومت با جنگيدن به قصد پيروز شدن. طبقه كارگر محكوم است كه پيروز شود. اين حكم تاريخ است و به اجرا گذاشتن آگاهانه چنين حكمي نيازمند خط و برنامه صحيح براي انقلاب كردن و اتخاذ استراتژي و تاكتيكهاي صحيح منطبق بر واقعيات عيني مبارزه طبقاتي است. متاسفانه به دليل شكستهائي كه بر جنبش كمونيستي بين المللي وارد آمد - كه در راس آنها از دست دادن قدرت سياسي طبقه كارگر در چين سوسياليستي در سال 1976 و شوروي در سال 1956 قرار دارد - و همچنين شكستهائي كه جنبش كمونيستي ايران متحمل شد چنين روحيه اي تضعيف شد. جنبشهاي انقلابي شكل و رنگ «مقاومت» به خود گرفتند. حال آنكه هر آنجائي كه كمونيستهاي انقلابي با روحيه جنگيدن به قصد پيروز شدن پا به ميدان گذاشتند توانستند پيشروي كنند و به دستاوردهاي تعيين كننده نائل آيند. در جهان امروز، كسب چنين روحيه اي تنها در گرو اتكاء به ايدئولوژي ماركسيسم - لنينيسم - مائوئيسم است. ايدئولوژي كه بدرستي و به طريق علمي راه تغيير جهان را نشان مي دهد

 

منابع و توضيحات

1 - پيروزي و دستاوردهاي انقلاب چين نگاه برخي عناصر راديكال و انقلابي حزب توده را قبل از شكست 28 مرداد نيز به خود جلب كرده بود. نمونه چنين امري را در آندوران در ترجمه برخي آثار مائوتسه دون مانند دمكراسي نوين توسط برخي فعالين حزب توده، مي توان مشاهده كرد. عده اي از كادرهاي حزب توده از آن انشعاب كرده و برخي از سازمانهاي جنبش نوين كمونيستي را بنيان گذاشتند. تاثير پذيري كمونيستهاي ايران از مائوتسه دون را حتا در نامه نگاري هاي مرتضي كيوان با احمد شاملو در زمينه هنر و ادبيات مردمي، مي تواند ديد (رجوع شود به كتاب مرتضي كيوان به كوشش شاهرخ مسكوب نشر كتاب نادر 1382 )

2- تا كنون در جنبش كمونيستي ايران در مورد اثبات رفرميسم تاريخي حزب توده اسناد زيادي نگاشته شد. اما كمتر به عوامل تعيين كننده آن اشاره شده است. ريشه هاي ايدئولوژيك - سياسي رفرميسم حزب توده را بايد اساسا در سياست «جبهه متحد ضد فاشيستي» كه كمينترن و شوروي براي جنبش بين المللي كمونيستي در مقابله با جنگ جهاني دوم جلو گذاشته بودند، جستجو كرد. اين سياست احزاب كمونيست را ملزم مي كرد كه به خاطر جنگ با آلمان هيتلري، مبارزه عليه امپرياليستهاي متفق (انگليس و آمريكا) را كنار بگذارند و با رژيمهاي وابسته به آنها وارد ائتلاف شوند.  اين سياست در رابطه با انقلاب ايران نتايج فاجعه باري ببار آورد. به موجب اين سياست كمينترن با احياء يا تاسيس مجدد حزب كمونيست ايران مخالفت كرد  و ايجاد يك جبهه ضد فاشيستي به نام حزب توده را در دستور كار قرار داد. به خاطر ملاحظات و منافع سياسي نظامي «جبهه متحد ضد فاشيستي در سطح بين المللي» استراتژي سرنگوني رژيم شاهنشاهي وابسته به امپرياليسم انگليس كنار گذاشته شد. اين سياست نه تنها مانع از استقلال طبقاتي كمونيستها و تلاششان براي تدوين يك خط مشي صحيح براي انقلاب ايران شد بلكه آنها را به مرور زمان بيشتر و بيشتر در رفرميسم غرق كرد. پاره اي گرايشات درون جنبش كمونيستي ايران به شيوه يك جانبه اي تمام انحرافات حزب توده را به گردن رهبران آن مي اندازند و به عوامل بين المللي و پيچيدگي ها سياسي آندوره در رشد رفرميسم حزب توده كم بها مي دهند. اين درست است كه همان دوره احزابي چون حزب كمونيست چين وظايف انقلابي خود را به پيش بردند و در مقابل رهنمودهاي غلط كمينترن مقاومت كردند. اما صحنه بين المللي براي مبارزه طبقاتي در ايران پيچيدگيهاي بيشتري به بار آورده بود. مثلا امپرياليسم ژاپن كه به چين حمله كرده بود و كمونيستها با آن مي جنگيدند، امپرياليستي بود كه در جنگ جهاني دوم در جبهه متحد فاشيستها قرار داشت و مقابله با آن در تضاد با منافع «جبهه متحد ضد فاشيسم» در سطح بين المللي قرار نمي گرفت. از اين زاويه صحنه سياسي ايران زماني كه به اشغال متفقين (آمريكا، انگليس و شوروي) در آمده بود، پيچيده تر بود. به لحاظ عيني سياست جبهه متحد ضد فاشيستي و سازشهاي تاكيتكي كه شوروي براي مقابله با آلمان هيتلري با متفقين نياز داشت (و بدرستي دست به آن زده بود) ضررهاي بيشتري براي جنبش انقلابي ايران ببار آورد. به اين معناست كه مي گوئيم سياست «جبهه متحد ضد فاشيستي» نقش تعيين كننده اي در شكل گيري حزب توده به مثابه يك حزب رفرميست داشت. متاسفانه امروزه بسياري از چپهاي ايران تحت تاثير يك ديد ناسيوناليستي تحت عنوان «دخالت شوروي  در امور داخلي» به سياستهاي آندوره برخورد مي كنند.  اين ديد مانع از آن مي شود كه توجه و تمركز بر روي خط ايدئولوژيك - سياسي و پيچيدگي هاي صحنه سياسي آندوران تمركز يابد. مشکل اين نبود كه جنبش كمونيستي بين المللي در جنبش كمونيستي يك كشور دخالت مي كرد. جنبش كمونيستي خصلتا يك جنبش بين المللي است. مشكل دخالتگري نبود بلكه محتواي خطي اين دخالتگري بود. اگر خطي كه كمينترن و اتحاد شوروي در مقابله با جنگ جهاني دوم جلو گذاشت صحيح بود قطعا آن خط تاثيرات مثبت و تعيين كننده اي در پپيشروي جنبش كمونيستي ايران داشت. (براي جمع بندي هاي بيشتر در اين زمينه به برنامه حزب كمونيست ايران (م ل م) بخش اول رجوع كنيد. همچنين براي بحث بيشتر در زمينه جبهه متحد ضد فاشيستي به مقالات «گسست از ايده هاي كهن» و «فتح جهان» اثر باب آواكيان صدر حزب كمونيست انقلابي آمريكا رجوع شود.)

3 - براي نمونه به اظهارات ماشاالله آجوداني در مصاحبه اش با راديو فردا  در سالگرد پنجاهمين سالگرد كودتا 28 مرداد رجوع شود.

4 - البته بايد در نظر داشت كه امپرياليسم آمريكا در آنزمان از آزادي عمل و محدوديتهاي معين برخوردار بود. درست است كه براحتي حاضر نبود  از اهداف جنگ سرد كه بيان مقابله با اردوگاه سوسياليستي آنزمان  بود و همچنين كنترل بر ايران به دليل منابع نفتي و موقعيت ژئو استراتژيك آن دست بكشد ولي امپرياليسم آمريكا آنزمان نيز از  آزادي عمل كامل برخوردار نبود. مثلا شكستش در جنگ كره محدوديتهائي براي كل نظام امپرياليستي ايجاد كرده بود. البته رشد و گسترش رويزيونيسم در حزب و دولت شوروي و بگوش رسيدن زمزمه هاي مشي مسالمت جوئي شوروي در مقابل آمريكا پس از مرگ رفيق استالين، يك گشايش مهم براي آمريكا بود و دست آن را در سياست ريزي براي ايران باز گذاشت. حتي دكتر مصدق در كتاب خاطرات خويش اين موضوع را خاطرنشان كرد و گفت رهبران بعدي شوروي از شخصيتي چون استالين برخوردار نبودند و اين،  كار آمريكا را راحت كرد.

5- براي جمعبنديهاي بيشتر در اين زمينه به مجموعه «گفتگو با يكي از رفقاي شركت كننده در مبارزه مسلحانه سربداران و قيام آمل» مندرج در شماره هاي 3 و 4 و 5 و 7 و 8 نشريه حقيقت ارگان حزب كمونيست ايران (ماركسيست - لنينيست - مائوئيست ) رجوع شود.

www.sarbedaran.org