سلطنت طلبان و نيروهاي ملي مذهبي در مورد كودتا چه مي گويند
حقيقت ارگان حزب کمونيست ايران ( مارکسيست- لنينيست - مائوئيست ) شماره 12، آبان 1381، www.sarbedaran.org
با وجود
آنكه پنجاه سال از كودتاي 28 مرداد مي گذرد، اما بدليل آنكه ايران آبستن تحولات
سياسي بزرگي است، براي بازيگران آن عصر و نيروهاي سياسي جامعه نگاهي دوباره به اين
كودتا و درسگيري از آن واجب آمده است. بررسي اظهار نظرات و جمعبنديهاي برخي از
اينان خالي از اهميت نيست.
حاميان سلطنت پهلوي كه
با اين كودتا به قدرت رسيدند و ربع قرن در ايران بدون شريك بزور سرنيزه و اختناق
حكومت كردند، طبعا بر آن واقعه مهر تائيد مي زنند و سعي مي كنند چهره كريه اين
جنايت را با كلمات به عاريت گرفته نقاشي كنند. اردشير زاهدي كه پسر سرلشگر زاهدي
است و در تمام دوران سلطنت محمدرضا پهلوي دست راست شاه محسوب مي شد، در خاطراتش،
كودتاي بيست و هشت مرداد را يك قيام رهائي بخش كه توسط حركت خودجوش مردم راه افتاد
معرفي مي كند! داريوش همايون كه تئوريسين سلطنت طلبان مشروطه خواه است كودتاي
آمريكا - انگليس در ايران را تائيد مي كند و مي گويد درست بود و بايد مي شد. سخنان
همايون چند نكته دارد. اول اينكه مي گويد، 28 مرداد ربطي به نسل امروز ندارد و
«آنرا فراموش كنيد». منظورش آن است كه «كمك كنيد كه ما دوباره به قدرت برسيم.» وي
در مورد ضرورت «فراموش كردن تاريخ» تئوري هم مي بافد و خيلي سعي مي كند اين نظريه
خود را مدرن و غير قرون وسطائي جلوه دهد! ايشان طوري نظريه مسخره خود را بديهي
جلوه مي دهد كه اين شبهه پيش مي آيد كه در جهان مدرن علم تاريخ آنقدر ور افتاده كه
حتا در دانشگاه ها آنرا درس نمي دهند، و تاريخ هيچ جايگاهي در مباحث سياسي
ايدئولوژيك بزرگ جهان مدرن ندارد. و البته فراموش مي كند كه خود و ديگر «جانثاران
اعليحضرت همايوني آريامهر و غيره» نيمي از عمر خود را صرف احياء تاريخ 2500 سال
شاهنشاهي ايران كرده اند. اين اصرار آقاي همايون اندر فوايد «فراموشي تاريخي» نشان
مي دهد كه چقدر مرتجعين از اينكه نسل جوان به شناخت تاريخي دست يابد هراس دارند.
زيرا كسب شناخت تاريخي بخشي از كسب آگاهي در مورد ماهيت، منش و روش سياسي واقعي هر
طبقه و هر حزب سياسي است. بررسي تاريخ 28 مرداد مطلقا ضروري است زيرا ايران امروز
هنوز همان ايران 28 مرداد 32 است. هنوز همان طبقات استثمارگر حاكمند و همان طبقات
استثمارشونده محكوم. هنوز هم همان نيروهاي طبقاتي، بر سر آينده ايران سرشاخند. دوم اينكه، آقاي همايون تقصير كودتا را به
گردن مصدق مي اندازد! و مي گويد، مصدق واقع بين نبود و بيش از آنچه كه غربي ها مي
توانستند بدهند، استقلال مي خواست. وي مي گويد كودتاي سيا نقض استقلال ايران نبود
زيرا در جهان كنوني استقلال معني ندارد! سپس مي گويد اگر كودتاي آمريكا و انگليس
استقلال را نقض كرد ولي « تماميت ارضي» ايران را حفظ كرد. چون اگر كودتا نمي شد،
كمونيستها و «اقوام ايراني» كشور را تجزيه مي كردند. استدلال حيرت آوري است.
تماميت ارضي كشور حفظ شد چون بدون اينكه تجزيه شود در «تماميتش» توسط قدرتهاي
امپرياليستي خورده شد. آقاي همايون تفكر طبقه چپاولگر، استثمارگر و كشور فروش خود
را با صراحت بيان مي كند. نكته سوم آقاي همايون اين است كه كودتاي آمريكا و انگليس
براي مقابله با انقلاب كمونيستي در ايران واجب بود و سعي مي كند روي ضد كمونيسم
نيروهاي ملي مذهبي انگشت بگذارد تا وجه اشتراك شاه و مليون را يادآوري كند. وي مي
گويد، اگر كودتا نمي شد «ايران كمونيستي مي شد. مصدق، كرنسكي ايران مي شد.» (در
سال 1917 كرنسكي، اولين حكومت بورژواليبرالي را پس از سرنگوني سلطنت تزار در روسيه
تشكيل داد. حكومت كرنسكي چند ماه بيشتر دوام نياورد و خيلي زود توده ها از وي روي
برگرداننده و انقلاب سوسياليستي برهبري لنين به پيروزي رسيد). اين استدلال جديد
نيست. كودتاچيان با همين اعتقاد و تحليل كودتا كردند. اما يك بحث همايون در جواب
به اين سوال است كه چرا قدرتهاي غربي حتا مصدق ضد كمونيست را نتوانستند تحمل كنند
و وي را سرنگون كردند. وي مي گويد، «بحث بر سر نيت نيست. بحث بر سر توان است.» اين
اشاره است به عدم توافق مصدق با شاه و ارتشيان و امپرياليستها مبني بر سركوب و قلع
و قمع خونين حزب توده. آخرين نكته وي براي «دلجوئي» است. وي از
«زياده رويهاي» رژيم شاه در سركوب مخالفين انتقاد مي كند و مي گويد سركوب و شكنجه و اختناق سياسي بعد از
كودتاي 28 مرداد بد بود و به قربانيان رژيم شاه مي گويد: هر دو تقصير داشتيم!
بيائيد فراموش كنيم! (مجله تلاش سال سوم شماره 14)
ملي مذهبي ها به مناسبت پنجاهمين سالگرد 28
مرداد و صدمين سالگرد 14 مرداد (انقلاب مشروطه) بيانيه اي به نام «بيانيه فعالان
فرهنگي - سياسي» صادر كرده اند. (برگرفته از سايت اينترنتي گويا) در اين بيانيه
علاوه بر نام ملي مذهبي ها (سحابي، پيمان، معين فر، يزدي و غيره) امضاء
سران جبهه دوم خرداد جمهوري اسلامي هم ديده مي شود (حجاريان، جلائي پور، سروش و غيره). اين
بيانيه يكبار ديگر بينش ملي مذهبي ها كه مملو از اوهام نسبت به بدكارترين دشمنان
مردم بوده و با حقوق پايه اي دموكراتيك اكثريت مردم كاملا بيگانه است، را نشان مي
دهد. بيانيه «مسئولين نظام» را فرا مي خواند كه
«زمينه مشاركت گسترده مردم و رقابت سالم نيروهاي سياسي را فراهم آورند و با
رعايت حقوق همه افراد و گروه ها و احزابي كه مايلند در چارچوب قانون اساسي فعاليت
سياسي داشته باشند و تضمين باز بودن دست منتخبان ملت براي تصويب طرح ها و لوايح به
سود كشور و مردم آنگونه كه خود تشخيص مي دهند، امكان حضور ميليوني شهروندان را در
حوزه هاي اخذ راي، همچون خرداد 76 فراهم آورند، تا تغيير داوطلبانه رفتار مسئولان
تغيير اجباري ساختار نظام را به آنان تحميل نكند.» تقدس «قانون» براي اين جماعت خدشه
ناپذيراست حتا اگر قانوني مانند قانون اساسي جمهوري اسلامي باشد كه نص صريح آن ضد
آزادي و مساوات شهروندان اين كشور است. عشق اينان به «قانون» به دليل آنست كه اين
قانون اساسا بينش اين جريان را منعكس مي كند. تنها با آن سياستهائي اختلاف دارند
كه مانع از شركت گروه آنان در قدرت است. بگذاريد از ديد هيچكس پنهان نماند كه
اينها تنها «رعايت حقوق» كساني را که « ماِيلند در چارچوب قانون
اساسی فعاليت سياسی داشته باشند» لازم می دانند و نه بيش. در
اين بيانيه ملی مذهبي ها بخود حق ميدهند که هدف«ملت ايران» از مشروطه
تا كنون را اين طور تعريف كنند: «تاريخ معاصر ايران به يك اعتبار تاريخ
تلاش يك ملت به منظور اعمال حاكميت قانون، محدود و پاسخگو كردن قدرت زمامداران…است». خير و يك ميليون بار خير! اين تاريخ معاصر «ملت
ايران» نيست بلكه فقط برنامه و تاريخ تلاش يك بخش از طبقه بورژوازي ايران است؛ اين
مرامنامه سازمان «نهضت آزادي» است. تاريخ تلاش طبقات زحمتكش و روشنفكران انقلابي
ايران (كه حيدر عموغلي ها و ستارخان ها از پيشاهنگانش بودند) تاريخ تلاش براي سرنگون كردن قانون ارتجاعي
حاكم است و نه «اعمال» آن. ملي مذهبي هاي ايران آمال تنگي دارند و بسيار تلاش مي
كنند كه تاريخ را هم در اين تنگنا بچپانند. هنگامي كه تاريخ مشروطه را تعريف مي
كنند، تنها «روشنگري علما و روشنفكران مخالف» را مي بينند؛ در تاريخ آنان از
انقلاب مشروطه، نه ستارخان و باقر خان و سوسيال دموكراتها موجودند و نه مبارزه
مسلحانه آنان عليه نيروهاي استبداد. و زماني كه از نقش «علما» (يعني آخوندها) در
مشروطيت صحبت مي كنند يادشان مي رود كه بگويند اكثريت اين علما «مشروعه» مي
خواستند و نه «مشروطه» و بهمين جهت رهبرشان شيخ فضل الله نوري به دست تواناي مردم
به دار كشيده شد و مجازات رهبر «علما» در صد سال پيش ثابت كرد كه ملت ايران آنطور
كه اين بيانيه اصرار دارد «ملت مسلمان» نبوده و نيست و در اولين فرصتي كه به كف
آورده احساس باطني خود را به صورت دراماتيك به نمايش در آورده است.
اينان در بيانيه خود مي فرمايند: «درس
ديگري كه ملت ما از آن تجربه تلخ گرفت اين بود كه چگونه خشونت ورزي و رفتار
غيرقانوني در همه اشكالش سرانجام در خدمت پايمال كردن منافع و مصالح ملي قرار مي
گيرد. مجموعه تحريك ها و اغتشاش هاي خياباني، حادثه آفريني ها، آدم ربائي ها و قتل
ها، چه هنگامي كه زير پوشش سوسياليسم و ضديت با امپرياليسم صورت مي گرفت و چه
آنگاه كه پوشش اسلامي و اصول گرائي به خود مي داد و چه زماني كه با شعار مليت
گرائي به ميدان مي آمد، در خدمت تضعيف حاكميت قانون و اقتدار دولت ملي قرار گرفته
است.»
منظور اينان از
«آدم ربائي و قتل و حادثه آفريني زير پوشش سوسياليسم» كدام است؟ منظور بمبها و قتل
هائي است كه در آستانه كودتاي 28 مرداد
سازمان سيا به نام حزب توده انجام داد تا مصدق را از «خطر كمونيسم» بترساند
و او را وادار به اعلام حكومت نظامي و خلوت كردن خيابانها كند، و آيت الله ها را
براي انجام كودتا متحد كند. تمام اين ماجراي پليد در اسناد محرمانه دولت آمريكا كه
در سال 2000 علني شد، مستند شده است و با اين وصف اين ملي مذهبي ها مصرند كه
زيرجلكي آنرا به حزب توده (به سوسياليسم) نسبت دهند. به اين مي گويند كسادي و
ورشكستگي عقيدتي و تاريخي و جريان مليون كه بعد از
انقلاب تحت نام ملي مذهبي ها به فعاليت مشغول شدند.
اينان
همواره اصلاح طلبي (يا حفظ نظام و اصلاح آن) را فضيلت خود مي شمارند. اين حتا اگر
فضيلت باشد، فضيلتي است بورژوائي فئودالي كه نه مي خواهد و نه مي تواند موفق به
تغييرات بنيادين اجتماعي به نفع اكثريت مردم شود. خط مشي اينان بالاجبار به پيروزي
مرتجعين منتهي مي شود. مهمترين خصلت سياست پيشروي تدريجي، مسالمت آميز، شريك شدن
در قدرت، به اميد جناحي از درون نظام نشستن، دقيقا در اين است كه دست آخر به شكست
اصلاح طلبان و به مسلخ بردن مبارزين واقعي و پيروزي مرتجعين مي انجامد. با اين
وصف، اين جريان سياسي از گذشته درس نمي گيرد. زيرا خواستگاه اقتصاديش اين تفكر را
در او جاسازي كرده و حتا بهترين عناصرش نمي توانند از شر اين ديدگاه
خلاص شوند. مماشات اينها را بيش از هر جا در گرايششان به سهيم شدن در قدرت مي توان
ديد. مصدق در حكومتي شركت كرد كه اهرمهاي اصلي قدرت يعني نيروهاي نظامي دست دربار
و قدرتهاي بيگانه بود. از درجه دموكراتيسم مصدق همان بس كه زندانيان سياسي را نيز
از زندان آزاد نكرد. صفر قهرماني كه چندي پيش درگذشت، پس از شكست نهضت آذربايجان و
درست چند سال قبل از نخست وزير شدن مصدق زنداني شد. اما مصدق حاضر به آزادي او و
بسياري از زندانيان سياسي ديگر نشد. مصدق با مسلح شدن كارگران در مقابل كودتائي كه
قريب الوقوع بود مقابله مي كرد و با شوروي سوسياليستي خصومت مي ورزيد.
جناح اسلامي جريان
مليون بدتر از همه شان است سازمان «نهضت آزادي» و بازرگان سمبلهاي آنند. حتا پس از
كودتاي 28 مرداد شعار «شاه بايد سلطنت كند نه حكومت» را بلند كردند. بعدها خادم
خميني شدند و حكومت اسلامي را براي روحانيت (يعني براي همان كساني كه در كودتاي 28
مرداد دست داشتند) پايه گذاري كردند. با اين وصف، با تحقير از حكومت به بيرون
رانده شدند. اما بازهم درس نمي گيرند و با همان كساني كه با تحقير اينان را از
حكومت بيرون ريختند ائتلاف كرده اند (منظور اتحاد ملي مذهبي ها با دوم خرداديهاست).
اينها هنوز صحبت از حكومت اسلامي مي كنند و هنوز قبول نمي كنند كه ادغام دين و
دولت (و اسلام سياسي) يكي از بازمانده هاي عصر فئودالي است. در كل درك اينان از
آزادي و استقلال كيفيتا با آزادي و استقلال واقعي متفاوت است. منظورشان از آزادي
اين است كه به خودشان در قدرت ارتجاعي حاكم جائي بدهند. منظورشان از استقلال، به
اشكال صوري و ظاهري سياسي و فرهنگي محدود مي شود و مايلند كه امپرياليستها از طرق
غير مستقيم سلطه سياسي و اقتصادي خود را اعمال كنند و به حاكمان محلي صورت مستقل
دهند. بطور مثال، اينان جمهوري اسلامي را يك رژيم مستقل از امپرياليسم مي دانند.
در حاليكه يك ميليون بند اقتصادي و سياسي و طبقاتي جمهوري اسلامي را به سرمايه
داري جهاني و قدرتهاي امپرياليستي متصل مي كند. دموكراسي اينان اقشار و طبقات
تحتاني جامعه را حذف مي كند و مخصوص «علما و روشنفكران» است. ملي مذهبي ها نه
آزادي مي توانند بدست آورند، نه استقلال، نه دموكراسي و نه عدالت اجتماعي. اينان
حتا حق خود را نيز نمي توانند بگيرند چه برسد به حق ملت. و دقيقا حلقه مركزي شكست
نهضت ضد امپرياليستي ضد ارتجاع در كودتاي 1332 همين مساله است. كدام طبقه و كدام
ايدئولوژي و مشي سياسي بايد در رهبري نهضت قرار گيرد تا آن را به پيروزي برساند؟
طبقه كارگر و حزب كمونيست آن، و اتخاذ مشي مبارزه مسلحانه براي كسب قدرت سياسي تحت
رهبري طبقه كارگر. تا زماني كه اين شرط حاصل نشود، دور باطل مبارزه شكست؛ مبارزه
شكست به مبارزه پيروزي تبديل نتواند شد.