"مانيفست" گنجي: اعلام شكست، ادامه عوامفريبي 

 

از حقيقت، ارگان حزب كمونيست ايران (م ل م)، شماره 7، آبان 1381 – www.sarbedaran.org

 

انتشار "مانيفست جمهوري خواهي" اكبر گنجي نشانه روشن آغاز روند فروپاشي رژيم جمهوري اسلامي است. شكافهاي جمهوري اسلامي بر اثر فشارهاي بيروني از سوي مردم و تهديدات امپرياليسم آمريكا بسرعت عميق مي شود. گنجي در "مانيفست" خود از درون جناح اصلاح طلبان رژيم بيرون خزيده، خود را مخالف "آنان" خوانده است. گنجي به استاد و مراد قبلي خود حجاريان پيغام ميدهد كه "استراتژي مشروطه خواهي" (يعني حفظ جمهوري اسلامي با حذف ولايت فقيه) هم ديگر قادر به نجات نظام اسلامي شان نيست. گنجي جريانات روشنفكري "بيرون حكومت" را به ايجاد يك ائتلاف گسترده حول جمهوري خواهي و برنامه رفراندوم براي تعويض رژيم فرامي خواند. او اميدوار است كه اين "استراتژي نوين" بتواند مانع از "يك انقلاب مخرب" شود.

انتشار كتاب گنجي بحثهاي زيادي را در محافل سياسي خارج از كشور و روشنفكران صاحب نام برانگيخته است. عده اي همانطور كه از جريان "دوم خرداد" تمجيد ميكردند به تمجيد از گنجي و كتابش پرداخته اند. البته اصلا بروي خود نمي آورند كه اعترافات گنجي در مورد پروژه "دوم خرداد"، تف سربالايي است كه بر صورت امثال گنجي و مدافعان ديروز و امروزش مي افتد. انگار نه انگار كه اينان همين 5 سال پيش براي پروژه گنديده امنيتي دوم خرداد به هيجان آمده بودند و به به و چه چه مي كردند. 

نظر دهي در مورد مطالب كتاب گنجي هنوز جريان دارد. اما اكثر نظر دهندگان تاكنوني به مساله مركزي كتاب كه تحت نام بديل "جمهوري تمام عيار" مطرح مي شود نپرداخته اند. هيچكس در مورد توصيفات گنجي از زيبائي هاي نظام سرمايه داري ليبرال و تجارت آزاد و دموكراسي و رفاهي كه قرار است به همراه بياورد حرفي نمي زند. هيچكس از قسم و آيه هاي گنجي در مورد اينكه در عصر كنوني هرگونه "دخالت خارجي" بالاجبار "دموكراتيك" است، چيزي نمي گويد. و اينها دقيقا چيزهايي است كه ماهيت و سمت و سوي "مانيفست" گنجي را نشان مي دهد.

 

حقايق كتاب گنجي 

تنها حقيقت موجود در كتاب گنجي، اعتراف وي به عمق پوسيدگي و گنديدگي نظام ايدئولوژيك، سياسي، فرهنگي، اقتصادي جمهوري اسلامي است. او اذعان مي كند كه قرآن برده داري را مجاز شمارده است، اصول قرآني زن ستيزانه است، در قرآن دستور قتل اهالي به صرف اعتقاداتشان صادر شده است، نظام جزائي اسلام بيمارگونه و متعلق به دوران بربريت است و.....                    

 اما اينها حرفهاي جديدي نيست. اينها حقايقي است كه از صد و بيست سي سال پيش روشنفكران خردگرا و تجددخواه ايران به زبان آورده اند. ميرزا فتحعلي آخوند زاده 120 سال پيش گفت كه انطباق اسلام با حقوق دموكراتيك اوليه شهروندان يك ملت "حاشا و كلا، بلكه محال و ممتنع است." براي فهم اين موضوع نه نياز به وبر است و نه نيچه و پوپر. بنابراين سئوال اصلي اينست كه چرا گنجي امروز مجبور شده به اين حقايق غير قابل انكار و بسياري موارد ديگر كه نشانگر اوج فساد و تعفن جمهوري اسلامي اعتراف كند؟ چرا گنجي بعنوان يكي از محافظان شخصي خميني جلاد در روزهاي اول انقلاب، بعنوان يكي از مسئولان امنيتي سپاه پاسداران كه در دهه 1360 در بازجويي زندانيان سياسي شركت داشت، بعنوان مقامي كه سپاه او را براي فعاليت امنيتي در پوشش يك مسئول فرهنگي و ايدئولوژيك رژيم به تركيه فرستاد، و بالاخره بعنوان يكي از چهره هاي اصلي پروژه امنيتي دوم خرداد براي حفظ جمهوري اسلامي، امروز مي گويد ارزشهاي اسلامي پس از 24 سال جامعه را از نظر فرهنگي و اخلاقي به آنچنان انحطاطي كشانده كه در تاريخ ايران سابقه نداشته است؛ اقتصاد ايران تا مغز استخوان به قدرتهاي خارجي وابسته است؛ فقر، بيسوادي و محروميت عمومي مردم بشدت گسترده و عميق شده است؟ هدف گنجي از انتشار "مانيفست جمهوري خواهي" اينست كه براي شركت در تحولات آينده نزديك ايران، در كارنامه خود نمره بالايي ثبت كند. او ناچار است تحليل ها و راهكارهايي ارائه دهد كه به نظرش با مسير و شتاب تحولات سياسي كنوني ايران خوانايي دارد. ناچار است حرفهايي را تكرار كند كه امروز در مجامع و محافل جوانان مبارز ضد رژيم بر سر زبانها است.

 

استراتژي نوين گنجي و همفكرانش 

گنجي سقوط حتمي رژيم جمهوري اسلامي را پيش بيني كرده است. او مي گويد پروژه اصلاح طلبي دوم خرداديها براي نجات رژيم از اين مرگ محتوم شكست خورده است. به عقيده گنجي، دلايل سقوط حتمي جمهوري اسلامي اينهاست: 1) مردم اين نظام را نمي خواهند. 2) تضادهاي ميان جناحهاي درون اين رژيم مانع از آن است كه بتوانند حكومت كنند. 3) آن "جريان روشنفكري" كه قرار بود با اغواگريهاي پروژه "دوم خرداد" به وسيع تر شدن قاعده هرم ميكروسكوپي رژيم جمهوري اسلامي كمك كند حاضر به وحدت و هيچ گونه نزديكي با اين اصلاح طلبان كلاهبردار و جعل كار نيست. 4) نسل جوان كه قرار بود از طريق انتخابات جن زده شود به نيرنگهاي اينها و عمق پوسيدگي كليت جمهوري اسلامي آگاه شده است. گنجي بر پايه اين ارزيابي مي گويد كه وضع حاضر قابل دوام نيست و بنابراين جناح دوم خرداد بهتر است به تدوين استراتژي براي گذار به وضع جديد بپردازد. 

به هنگام ارائه اين تحليل، روي سخن گنجي با دو دسته است: يكم، نسل جوان و روشنفكران مخالف رژيم جمهوري اسلامي. دوم، امپرياليسم آمريكا. گنجي مي خواهد بخشي از مخالفين رژيم را تحت شعار "جمهوريخواهان متحد شويد" به خود و همدستانش وصل كند. همزمان، گنجي مي خواهد آمريكا را قانع كند كه او و دوستانش مي توانند در رژيمي كه آمريكا مي خواهد بعد از جمهوري اسلامي بر سر كار بياورد، بخوبي خدمت كنند. گنجي و همكارانش پس از سخنراني هشت ماه پيش جرج بوش كه ايران را در "محور اشرار" قرار داد، فهميدند كه كاخ سفيد دنبال شكل دادن به يك گروه بندي جديد از ميان تكنوكراتها، بوروكراتها و روشنفكران مايل به خدمت زير پرچم آمريكاست تا جايگزيني براي جمهوري اسلامي آماده كند و با اطمينان تغييرات مورد نظر خود در ايران را به انجام برساند. 

طرد تمام عيار گذشته و مديحه سرائي گنجي در مورد "جمهوري تمام عيار" پاسخ به شرايط جديدي است كه در مقابل كادرهاي جمهوري اسلامي قرار گرفته است. او مي خواهد ثابت كند كه بخش مهمي از دست اندركاران جمهوري اسلامي به آمريكا ايمان آورده اند و مي توانند كارگزاران بومي مبتكر و ماهري براي آمريكا باشند. گنجي از قول "ديگران" اين سئوال معني دار را جلو مي گذارد: در تحولات آتي ايران ظاهر شاه معلوم است اما كرزاي كيست؟!

گنجي مي داند كه تنها شانس او و بخشي از حكام جمهوري اسلامي در جان سالم بدر بردن از حوادث قريب الوقوع در ايران آنست كه تحت الحمايه آمريكا قرار بگيرند. در واقع در ميان جناحهاي مختلف جمهوري اسلامي مسابقه اي براي جلب نظر آمريكا و انگليس در جريان است. همه جناحهاي جمهوري اسلامي، شاخه هاي مختلف سپاه پاسداران و وزارت اطلاعات،  مناسبات محرمانه و بسيار نزديك با آمريكا و اسرائيل و انگليس و اروپا دارند. اما گنجي و دوستانش براي اينكه مورد توجه و لطف آمريكا قرار گيرند به كسب اعتماد بخشي از مردم نياز دارند. اينان به تجربه فهميده اند امپرياليسم آمريكا نمي تواند كساني كه در ميان مردم منفور و بي پايه اند را بعنوان نوكران بومي آينده انتخاب كند. گنجي مي داند كه در سال 57 آمريكا خميني را برگزيد و جايگزين شاه كرد چون خميني در آن روزها اين توان را داشت كه به نام "انقلاب"، مردم را گيج كند و وظايفي كه شاه نتوانسته بود به پايان برساند را با كشتار كمونيستها و توده هاي مردم تكميل كند. بنابراين دور از انتظار نيست كه گنجي و همدستانش بيش از اينها رنگ و لعاب "مردمي" به چهره خود بزنند و افراد بيشتري از درون جمهوري اسلامي به فكر نوشتن "مانيفست جمهوري خواهي" خود بيفتند.  برائت جستن امروز امثال گنجي از اسلام مانند عمامه برداشتن سيد ضياء ها در اوايل قرن بيستم است كه خود را براي تامين نيازهاي نوين استعمار انگليس در ايران آرايش و آماده مي كردند. آن روزها امپرياليسم انگليس نياز به ايجاد دولتي متمركز و مقتدر داشت كه بتواند با امواج انقلابي نوين كه در افق جامعه پديدار شده بود و با سيل عظيم افكار كمونيستي كه از جانب شوروي سوسياليستي دوران لنين به سوي ايران روان بود مقابله كند.   

 

تبليغات ضدكمونيستي و تحريف واقعيات انقلاب 1357 در كتاب گنجي

تبليغات ضد كمونيستي و تكرار بهتان ها و تحريفات بورژوازي بين المللي عليه رهبران انقلابي طبقه كارگر، يك جزء ناگزير از كتاب گنجي است و اگر چنين نبود جاي تعجب داشت. گنجي حتي آنجا كه به اصطلاح مي خواهد سياستهاي سركوبگرانه جمهوري اسلامي نقد كند طوري صغري و كبري مي چيند كه انگار بنيانگذاران اين رژيم جهنمي از نظرات لنين و مائوتسه دون پيروي مي كردند و به همين خاطر از دموكراسي بوئي نبرده بودند. وي مي گويد: "آزادي و دموكراسي و حقوق بشر نه تنها در گفتمان مسلط بر دهه پنجاه جايگاه روشني نداشت بلكه گفته مي شد كه ايدئولوگها بايد رهبري جامعه را به شيوه اصيل رهبري انقلابي و نه حكومت دموكراتيك ادامه دهند". 

اما چه كساني چنين مي گفتند؟ در دهه پنجاه آزادي و دموكراسي و حقوق بشر در "گفتمان مسلط" چه كساني جائي نداشت؟ در برابر اين سئوال ساده، گنجي مي كوشد با تحريف تاريخ خوانندگان كتابش را به يك پاسخ دروغ برساند: "شستشوي فكري مردم چقدر زمان لازم دارد؟ لنين مي گفت نيم قرن، و انقلاب فرهنگي چين معتقد است كه هميشه. انقلاب در چنين بستر فكري زاده شد و به طور طبيعي، مادر انقلاب آبستن دموكراسي نمي توانست باشد. ايدئولوگ انقلاب مي خواست يك جامعه تحت كنترل و هدايت دائمي برپا كند...." 

اما واقعيت، ساده تر و روشن تر از اين چيزهاست. واقعيت اينست كه "گفتمان مسلط" در گله ي خميني و همدستانش منجمله در ذهن گنجي كه يكي از پامنبري هايشان بود، گفتمان قرآن و سنت محمد بود. ايدئولوگ هاي جمهوري اسلامي، اين رژيم را بر اساس همان تفكر و جهان بيني و ايدئولوژي بنا نهادند كه بنا به اعترافات امروز گنجي، 99 درصد مردم را گوسفند نيازمند به شبان مي داند، برده داري را مجاز مي شمارد، زن را برده جنسي و مايملك مرد و شايسته شكنجه و تجاوز به عنف و كتك خوردن از مرد به حساب مي آورد، مشركان و مرتدان و كفار را شايسته اعدام مي داند. دم و دستگاه ضدانقلابي اسلامي حاكم بر ايران بر اين بستر فكري زاده شد و پرورش يافت. فقط يك خودفريب و عوامفريب مي تواند انتظار داشته باشد كه مردم اين حقايق را فراموش كنند. 

اين را هم بايد گفت كه به هنگام انقلاب 57، در مقابل قطب آزادي كشي خميني يك قطب آزاديخواهي واقعي موجود بود. در مقابل شعار "جمهوري اسلامي" شعار جنبش آزاديخواهانه اي كه به همت و جانفشاني بي دريغ كمونيستهاي انقلابي سازمان مي يافت "جمهوري دموكراتيك خلق" بود. اين جنبش آزاديخواهانه و ضدامپرياليستي با جذب و متشكل كردن كارگران، دهقانان، زنان، خلقهاي ستمديده، دانشجويان و دانش آموزان و كارمندان در سازمان هاي انقلابي و تشكلات دموكراتيك، با به ميدان آوردن توده هاي مردم براي در دست گرفتن سرنوشت خود و دخالت در امور سياسي كشور، نشان مي داد كه بستر و سرچشمه جوشان دموكراتيسم به واقع كجاست و در كدام جهان بيني و برنامه نهفته است.

اين نيز يك واقعيت انكارناپذير و آشكار است كه دار و دسته خميني تا مغز استخوان ضد كمونيست بودند. ضديت لجام گسيخته و جنون آميز اينان با دمكراسي، علم، تمدن و پيشرفت كاملا به ضد كمونيسم عميق شان مربوط بود.  اينها به قدرت رسيدند تا با شمشير اسلام از قداست مالكيت خصوصي سرمايه داران و ملاكان در برابر شورش حق طلبانه و انقلابي توده هاي محروم و تهيدست و ستمديده محافظت كنند. قانون اساسي رژيم اينها، ولايت فقيه اينها، كل تفكر و عملكرد اينها با حق حاكميت و تعيين سرنوشت توده هاي مردم بدست خود در تضاد آشتي ناپذير قرار دارد. و اين درست نقطه مقابل كمونيسم است كه توده ها را سازنده تاريخ مي داند و نه نخبگان را. كمونيسم اولين انقلاب تاريخ بشر است كه فقط با اتكاء به نيروي لايزال توده هاي كارگر و زحمتكش آگاه مي تواند به پيروزي برسد و نه با جهل و دنباله روي.

گنجي با كلاهبرداري مي خواهد كاري كند كه اسم انقلاب فرهنگي چين تحت رهبري مائوتسه دون، اقدامات ارتجاعي و جنايتكارانه اي را تداعي كند كه به فرمان خميني و بدست امثال گنجي تحت عنوان "انقلاب فرهنگي" عليه جنبش انقلابي و دانشجويان مبارز انجام گرفت. حال آنكه انقلاب فرهنگي چين عليه مردم نبود؛ بلكه توسط مردم عليه آن دسته از مقامات عاليرتبه در دولت و حزب كمونيست چين براه افتاد كه فاسد شده بودند؛ ضد كمونيسم و عليه منافع طبقه كارگر حركت مي كردند و مي خواستند دوباره سرمايه داري را حاكم كنند. حرفهاي گنجي تلاشي است براي پنهان كردن اين حقيقت اثبات شده تاريخي از ديد نسل جوان كه در تاريخ بشر فقط يك مدل جامعه وجود دارد كه سكان آن را  واقعا اكثريت جامعه يعني توده هاي زحمتكش و كاركن آگاهانه بدست داشتند و دمكراسي حاكم بر آن، ميليونها بار از دموكراسي جمهوريهاي مدرن غرب بهتر و واقعي تر بود حاكم بود: جوامع سوسياليستي قرن بيستم كه در سال 1917 تحت رهبري لنين در روسيه و در سال 1949 تحت رهبري مائوتسه دون در چين بر پا شدند.

گنجي در جمعبندي خود از انقلاب 57 با عوامفريبي به مردم هشدار مي دهد كه: "هر مدلي براي جايگزيني وضع حاضر بايد دقيق، شفاف و بسط يافته باشد. والا مشكل انقلاب 57 دوباره تكرار خواهد شد...". اما مشكل 57 فقط در يك صورت تكرار خواهد شد؛ اينكه مردم اجازه دهند يكبار ديگر مرتجعيني از قماش گنجي ها يا دارودسته جديدي از مستبدين، تاريك انديشان، ضد كمونيستها و نوكران پنهان و آشكار سرمايه داري جهاني در لباسي جديد بر امواج مبارزات توده ها سوار شوند و به نام مردم به قدرت برسند. توده هاي مردم و كمونيستهاي انقلابي بايد طوري حركت كنند كه هيچ يك از دشمنان رنگارنگ مردم، با حرفهاي شيرين مانند دفاع از آزادي و دموكراسي و مستضعفين و غيره، نتوانند به نام مردم به قدرت برسند. بگذار مرتجعين از طريق كودتا و زد و بندهاي كثيف و در معيت توپ و تانكهاي آمريكا به قدرت برسند. اينگونه چهره واقعي خود را آشكارتر بنمايش مي گذارند و در اين صورت طومار حكومتشان را آسانتر مي توان درهم پيچيد. اما اگر بتوانند به نام مردم ببر سر كار بيايند براي يك دوره تاريخي ديگر، سرخوردگي و افسردگي نصيب مردم خواهد شد. 

 

بديل گنجي 

بخش عمده كتاب گنجي مصروف تبليغ جمهوري مدرن شده است؛ يعني نظامي كه در كشورهاي اروپاي غربي و آمريكا برقرار است. گنجي صفحات زيادي را در مورد فوايد انتخابي بودن تمام مقامات و تعويض چند سال يكبار آنان از طريق انتخابات سياه مي كند. در عين حال با "واقع بيني" به اين نكته اشاره دارد كه اين چيزها را نمي توان در كشورهاي توسعه نيافته و نيمه توسعه يافته عملي كرد. براي پيشرفت و ترقي در اين كشورها تنها كاري كه مي توان كرد اينست كه امثال رضاخان ميرپنج سر كار بيايند. گنجي با تاسف مي گويد اي كاش رضاخان زير فشار علماي دين دست از جمهوري خواهي خود نكشيده بود و شاه نشده بود! رضا خان حتي اگر خود را رئيس جمهور مادام العمر اعلام مي كرد، خوب بود!  

گنجي بي وقفه از محسنات دموكراسي، جمهوري تمام عيار، نقش فرد در تعيين سرنوشت خود، آزادي بي قيد و شرط تحزب و نقد و خرده گيري مي گويد. اما مضمون و ماهيت واقعي همه اين حرفها آنجا روشن مي شود كه برنامه عملي جلو مي گذارد. او تاكيد مي كند كه اول بايد اقتصاد را ليبراليزه كرد؛ ايران بايد عضو سازمان تجارت جهاني شود تا  بتوان در جامعه دموكراسي برقرار كرد. گنجي صفاتي را به اقتصاد جهاني بازار آزاد ليبرال نسبت ميدهد كه خود قدرتهاي بزرگ سرمايه داري هم در جلسات بين المللي شان ادعايش را نمي كنند. گنجي در شرايطي روي منبر مي رود و از رفاهي كه اقتصاد جهاني بازار آزاد براي مردم كشورهاي مختلف به ارمغان آورده مي گويد كه مقامات سازمان ملل با شرمندگي آمار وحشتناك و تكان دهنده فقر و گرسنگي و محروميت ميلياردها انسان كه نتيجه مستقيم عملكرد گلوباليزاسيون و بازار آزاد سرمايه داري است را منتشر مي كنند. 

البته گنجي خوب مي داند كه وعده انتخابات آزاد و انتخابي شدن مقامات ارتش و دستگاه امنيتي و غيره شكم مردم را سير نخواهد كرد. به همين خاطر مجبور است "ايده آل هاي سياسي" خود را با توجيهات رايج طبقات استثمارگر و بورژواهاي مفتخور همراه كند: او در كتابش از مضرات خواست "توزيع ثروت" مي گويد و از محاسن گردن گذاشتن به نابرابري! گنجي مي گويد اگر نابرابري نباشد انگيزه كار از بين ميرود و اقتصاد نمي تواند رشد پيدا كند! اين نكته را هم ناگفته نمي گذارد كه در عصر كنوني، "دخالت خارجي" الزاما اقدامي ضد دموكراتيك نيست! اين حرفهاي گنجي معنايي جز اعلام نوكري آشكار در بارگاه سرمايه داري و امپرياليسم ندارد. در واقع يك "نطق انتخاباتي" است كه با هدف منتصب شدن از جانب آمريكا ايراد مي شود.

گنجي تمام نكبت و فلاكت مشهود در نظام جمهوري اسلامي و فقدان حقوق سياسي و اقتصادي براي آحاد جامعه را به انتخابي نبودن مقامات رهبري ارتش و نيروهاي نظامي و امنيتي مربوط مي كند. اما واقعيت اينست كه اگر اين مقامات به جاي انتصابي، انتخابي بودند باز اصل ماجرا فرقي نميكرد. اعطاي حق يك راي به هر شهروند براي مردم آزادي و حق و حقوق ببار نمي آورد. اصل قضيه اينست كه كدام طبقات قدرت سياسي را در دست دارند و شريانهاي اقتصادي را كنترل مي كنند: سرمايه داران و ملاكان؛ يا كارگران و زحمتكشان؟  اگر توده هاي مردم حق اعمال قدرت سياسي داشته باشند مسلما حق توزيع عادلانه ثروتهائي كه بدست خودشان توليد مي شود را هم خواهند داشت. درست همانطور كه وقتي سرمايه داران قدرت سياسي را در دست دارند حق توزيع دلخواه ثروتها و منابع جامعه را بخود مي دهند. بنابراين مشكل اكثريت مردم اينست كه قدرت سياسي در دستشان نيست. دموكراسي واقعي يعني دموكراسي براي اكثريت مردم و ديكتاتوري عليه اقليتي از سرمايه داران و ملاكان. 

اما قدرت سياسي را اكثريت مردم فقط تحت رهبري يك برنامه كمونيستي و بزور اسلحه يعني از طريق يك جنگ انقلابي درازمدت مي توانند از چنگال خونين اقليت سرمايه داران و ملاكان و حاميان امپرياليست آنها بيرون بكشند. در عصر كنوني، كشورهاي جهان سوم كه تحت انقياد بازار جهاني امپرياليستها هستند فقط از يك طريق مي توانند بر عقب ماندگيهاي سياسي و فرهنگي و اقتصادي خود غلبه كنند: انقلاب دموكراتيك نوين و برقراري سوسياليسم. يگانه بديل حكومتي مردمي در ايران "جمهوري دموكراتيك نوين" است. اين بديل حكومتي و شعار آزادي و استقلال بايد اصل راهنماي مبارزات آزاديخواهانه و حق طلبانه امروز طبقات و قشرهاي تحت ستم و استثمار باشد. "مانيفست" گنجي و طرح هاي مشابه آن نتيجه اي جز تداوم سركوب سياسي، عقب ماندگي اقتصادي و فرهنگي و وابستگي همه جانبه به امپرياليسم ببار نخواهد آورد.  

 

حزب كمونيست ايران (ماركسيست ــ لنينيست ــ مائوئيست)

مهر ماه 1381

 

www.sarbedaran.org