هنر، ايدئولوژي و سياست

 

از حقيقت دوره دوم، شماره 34، شهريور 1379 – www.sarbedaran.org

 

براي آنكه درك درستي از رابطه ميان هنر و سياست پيدا كنيم، لازمست درك درستي از عملكرد اجتماعي هنر داشته باشيم. هنر كدامين نياز تاريخي و اجتماعي را پاسخگوست؟ بدون شك هنر يك وسيله شادي آفرين، هيجان آفرين و سرگرم كننده است. از اين زاويه هنر در چارچوب تفريح مي گنجد. اما منظور ما از تفريح درك عاميانه و رايج از اين كلمه نيست بلكه كلا اموري متفاوت با فعاليت و كار روزمره را مد نظر داريم. يعني مقوله هنر را مي توان از فعاليتهاي روزمره مردم تميز داد. البته اين عبارت كه "هنر يك تفريح است"، كافي و همه جانبه نيست. عملكرد اجتماعي هنر را نمي توان در تفريح خلاصه كرد. چنين تصوري به يك گرايش انحرافي پا ميدهد كه هنر را از مبارزه طبقاتي جدا كرده مانع از اين مي شود كه هنر انقلابي به مثابه يك سلاح مهم در عرصه مبارزه طبقاتي مورد استفاده پرولتارياي انقلابي و متحدانش قرار بگيرد.

هنر را بايد به حيطه ايدئولوژي، جهانبيني و نگرش اجتماعي مربوط دانست. از نقطه نظر ماركسيسم، فعاليت ذهني انسان و ادبيات و هنر بعنوان بخشي از آن، به خودي خود و مجزا از ساير امور وجود ندارد. آثار هنري ظروفي هستند كه ديدگاه و نگرش كلي طبقات مختلف به جامعه و جهان را بازتاب مي دهند. ممكن است موضوع برخي از اين آثار، تماماً سياسي يا تاريخي باشد، اما در اين حالت نيز آنچه وزنه اصلي را تشكيل مي دهد و بصورت جنبه اي پايدار بر ذهن مخاطبانش موثر مي افتد، خطوط جهانبيني و ديدگاه كلي نهفته در اثر است. حتي ارائه آثاري نظير پوستر سياسي، سرود يا فيلم تبليغي، باز هم آنچه را كه نهايتاً تقويت و تحكيم مي كند، ديدگاهي است كه از قبل در ذهن افراد ريشه و سابقه داشته و با سياست موجود در اين آثار سياسي هم جهت و منطبق است. مثلا شنيدن يا خواندن يك سرود در جمع را در نظر بگيريد: با اينكار، جمعيت بر اساس مباني وحدت فكري و سياسي كه از قبل دارند تهييج مي شوند، نظم و انضباط پيدا مي كنند، به صورت تني واحد در مي آيند و براي پيشبرد هدف خود آماده مي شوند. حال اين سرود مي تواند بانگ ارتجاعي "ما مسلح به الله اكبريم" باشد كه براي تحكيم جاهلانه ترين و بنده وارترين ايده هاي مذهبي در ذهن تاريك حزب الهي ها به كار ميرود و آنان را به تبعيت كور از رژيم وامي دارد. مي تواند "اي ايران، اي مرز پر گهر" باشد كه نوعي غرور ناسيوناليستي و برتري جوئي نسبت به ملل ديگر (كه در يك جامعه تحت سلطه امپرياليسم نظير ايران ريشه و نفوذ زيادي دارد) را تقويت كند. مي تواند سرود "انترناسيونال" باشد كه سرود انقلاب كمونيستي است و جامعه طبقاتي و ستم هاي ملي و مذهبي را آماج قرار مي دهد و يك نگرش نوين و كاملا متفاوت انترناسيوناليستي و انقلابي را در ميان مخاطبانش تقويت و تحكيم مي كند: "روز قطعي جدال است آخرين رزم ما، انترناسيونال است نژاد انسانها"

آثار هنري، روي شنونده يا بيننده تاثير ميگذارند. اين آثار در مردم احساسات، تمايلات، داوري ها و افكار را خلق مي كنند و به شكل گيري جهان بيني انسان ياري مي رسانند. مردم نياز دارند كه ايده ها در شكل هنر نيز به آنان عرضه شود. مائوتسه دون اين نكته را چنين توضيح مي دهد:

"اگر چه زندگي اجتماعي انسان تنها منبع ادبيات و هنر بوده و بطرز غير قابل مقايسه اي از نظر محتوا زنده  و غني است، اما مردم تنها به زندگي قانع نيستند و مي خواهند ادبيات و هنر هم داشته باشند. چرا؟ زيرا اگرچه زندگي و ادبيات و هنر هر دو زيبا هستند، آن زندگي كه در آثار ادبي و هنري انعكاس مي يابد، مي تواند و بايد عاليتر، پرتوان تر، منسجم تر، نمونه وارتر از زندگي واقعي روزانه باشد، از آن به ايده آل نزديك تر باشد و بدينجهت عام تر باشد. ادبيات و هنر انقلابي بايد به آفرينش چهره هاي متنوع از زندگي واقعي بپردازد و به توده ها ياري دهد كه تاريخ را به پيش رانند."

هنر در عملكرد اجتماعي و در ارتباط با مبارزه طبقاتي، از سياست و تبليغ و ترويج سياسي متفاوت است. آنان كه مي كوشند هنر را به مثابه تبليغ و ترويج سياسي بيافرينند و از اين طريق سياست را براي توده ها به اصطلاح قابل فهمتر و ملموس تر كنند آثاري بوجود مي آورند كه معمولا از لحاظ هنري فقير است، و بيشتر از آنكه به مبارزه سياسي يك جريان مشخص كمك كند، بدان ضرر مي رساند. به قول مائو: "آثاري كه فاقد ارزش هنري هستند، هر قدر هم از لحاظ سياسي مترقي باشند، بي اثر خواهند ماند. از اين جهت ما هم مخالف آن دسته آثار هنري هستيم كه بيان كننده نظرات غلط سياسي هستند و هم مخالف اين گرايش كه آثاري با سبك شعار و پوستر بوجود آيد كه نظرات سياسي درستي دارند، ولي فاقد نيروي بيان هنري هستند."

خوبست به يك نمونه منفي (هم از لحاظ نظرات سياسي، هم از لحاظ بيان هنري) در جنبش سياسي ايران در سالهاي حول و حوش انقلاب 1357 و بعد از آن اشاره كنيم. برخي اشعار سياوش كسرائي در روزنامه "مردم" (ارگان حزب توده) يا تك و توك اشعار منتشر شده احسان طبري را در نظر بگيريد. كسرائي مي كوشيد سياست زشت و ضد مردمي حزب توده يعني دفاع از اسلام و جمهوري اسلامي و خميني و بهشتي را رنگين و آهنگين كند و به شكل شعر به توده ها قالب كند. او  "والا پيامدار محمد!" را مي سرود كه تقاضا نامه اي بود خطاب به پيغمبر اسلام براي اينكه زير عبايش به حزب توده هم بيش و كم جائي بدهد! يا شعار مي داد كه "توده اي هستم و همراه امام"! احسان طبري هم در پي آن بود كه با درك رويزيونيستي حزبش "اصول ماترياليسم ديالكتيك" را به صورت منظوم درآورد؛ كه نتيجه و تاثيرش بر شنونده چيزي در حد "دو دو تا، چار تا"، يا "ابجد و هوز و حطي، كلمن از پشتش" بود!

شك نيست كه براي تبليغ و ترويج سياسي مي توان از اشكال گوناگون ادبي و هنري نظير شعر، رمان، فيلم، تئاتر، پوستر، نقاشي ديواري، ترانه و سرود و غيره استفاده كرد. خصوصا در دوران برآمدهاي انقلابي، اينگونه اشكال هنري بطور خود بخودي فراگير مي شوند. در دوره انقلاب 57 شاهد چنين مسئله اي بوديم. هنرمندان بسياري بودند كه در دل يك بحران انقلابي، به انقلاب روي آوردند و بر حسب جايگاه و تمايلات گوناگون طبقاتي خود اين جهت گيري را در آثار خود از ترانه و سرود گرفته تا نقاشي و پوستر و تئاتر منعكس كردند ـ آثاري كه عمدتا شكل تبليغ و ترويج مستقيم سياسي داشت و با توجه به نياز هاي مردم در روزهاي شورش و قيام بايد چنين مي بود. اما هنر تبليغي و ترويجي سياسي، اساس كار پرولتاريا در عرصه هنر نيست و مبارزه ما با ساير طبقات در عرصه هنر نيز بر سر اين شكل از هنر صورت نمي گيرد. حتي زماني كه موضوع يك اثر هنري مبارزه سياسي است بايد توجه داشته باشيم كه هنر، سياست نيست.

در عين حال، درست بدان علت كه هنر مرتبط به ايدئولوژي است تاثير بسياري بر سياست مي گذارد و مسلما يك طريق مهم خلق افكار عمومي است. هر چه قدرت يك اثر هنري در انجام اين كار بيشتر باشد، نقش اجتماعي واقعي خود را موثرتر بازي مي كند. اين امر در ارتباط با هنر هر طبقه اي و ايدئولوژي هر طبقه اي صادق است. رمانها، داستانهاي كوتاه، ترانه ها و قطعات موسيقي، فيلمها و نمايشنامه هائي هستند كه بر موضوعات كاملا سياسي و مبارزاتي استوارند. اما درست بخاطر چارچوب و ارزشهاي هنري خود، از يك مقاله، اعلاميه، يا اثر تئوريك سياسي قابل تفكيك و تشخيص اند. نمونه هاي مثبتي از اين آثار طي دهه هاي اخير، در عرصه سينماي جهان توليد شده است. مثلا مي توان به فيلم "1900" ساخته برناردو برتولوچي اشاره كرد كه به نضج گيري مبارزه طبقاتي ميان پرولتاريا و بورژوازي در دل جامعه سرمايه داري ايتاليا با همه پس مانده هاي نيمه فئودالي اش در آغاز قرن بيستم مي پردازد؛ تولد فاشيسم را به تصوير مي كشد؛ و در پايان نگاهي تلخ و طنزآلود به سياست آشتي طبقاتي در خاتمه جنگ جهاني دوم مي اندازد كه نظام سرمايه داري را از مهلكه رهانيد. يا فيلم "شير دل" ساخته مل گيبسن كه مبارزات رعايا در اسكاتلند عليه اشغالگران انگليسي در عصر فئودالي را به روي پرده مي آورد؛ قهر عادلانه توده ها را به زيبائي به تصوير مي كشد و تقديس مي كند؛ و تضاد و درگيري بين پيگيري و ناپيگيري طبقاتي، آگاهي و جهل، سازش ناپذيري و خيانت را نشان مي دهد. نمونه خوب ديگر، فيلم "گهواره تكان خواهد خورد" اثر تيم رابينز است. اين فيلم در پرتو بررسي يك مقطع از تاريخ آمريكا (آستانه جنگ جهاني دوم)، موضوع مهم هنر متعهد و رسالت اجتماعي و سياسي هنرمندان مترقي و انقلابي را پيش مي گذارد تا به اهل هنر كه در گرداب سرمايه و سود سينماي آمريكا دست و پا مي زنند، افق و ساحلي ديگر را نشان دهد.

هنر متعهد بايد چنين كند. بايد افكار صحيح را به مردم عرضه كند و اگر چنين نكند، در واقع عرصه را براي هنر ارتجاعي باز گذاشته اند. شك نداشته باشيد كه هنر ارتجاعي به مردم مي گويد كه ارتجاعي فكر كنند. مثلا پيام موسيقي افيوني و نخ نماي شجريان را در نظر بگيريد كه چيزي جز اشاعه خرافه و مذهب و سموم عرفاني نيست. يا اكثر فيلمهاي "اكشن" هاليوودي سبك "رامبو" به مردم مي گويند كه در جنگ و جدالهاي موجود در دنيا، آمريكائيهاي تجاوزكار بر حقند. اين فيلمها توده هاي ستمديده را احمق و عقب افتاده و آلت دست، و افراد انقلابي و شورشگر را شيطان صفت و خودخواه و نهايتا بازنده جلوه مي دهند. آدمكشان امپرياليست و مرتجع را سمبل عدل و عدالت و شهامت و حقانيت معرفي مي كنند.

از آنجا كه هنر قويا بر سياست و مواضع سياسي توده ها تاثير دارد، پس خود مقوله اي سياسي است و به نفع اين يا آن طبقه اجتماعي عمل مي كند؛ حتي وقتي كه در اشكال تجريدي عرضه مي شود. مهم نيست كه فلان هنرمند در پنهان كردن موضع خود تلاش مي كند يا نه. مهم نيست كه خود را نسبت به سياست يا ايدئولوژي بي تفاوت نشان مي دهد يا نه. مسئله اينست كه هنرش تاثير معيني دارد و ايده معيني را منتقل مي كند. مثلا آثار محسن مخملباف را در نظر بگيريد. او ديگر "بايكوت" يا "توبه نصوح" نمي سازد كه حاوي پيام هاي مستقيم ارتجاعي سياسي و ايدئولوژيك به نفع جمهوري اسلامي باشد. دوره و زمانه عوض شده است. امروز حفظ نظام ارتجاعي، سياست "آشتي ملي" را مي طلبد. مخملباف هم ظاهرا با زباني شعرگونه و به اصطلاح فارغ از ايدئولوژي ها و سياست ها نشسته است و "گبه" مي بافد يا "سكوت" را تصوير مي كند. يعني درست موقعي كه توده ها به برانگيخته شدن و جاري كردن خشم و نفرت طبقاتي خود بر سر رژيم نياز دارند، و بايد به سياست و فلسفه انقلابي مسلح شوند، آثار مخملباف عشق و آشتي ميان ستمگر و ستمديده را اشاعه مي دهد و مردم را با سمبل گرائي پوچ و اوهامي به دنبال نخود سياه مي فرستد. يا كيارستمي فيلمهائي مي سازد كه به هيچ مرجع و حكومتي برنمي خورد.

 

هنر براي هنر؟

هر اثر هنري، ديدگاه طبقاتي معيني را نمايندگي مي كند و در خدمت طبقه مشخصي قرار دارد. در مقابل اين بحث، نظريه "هنر براي هنر" قرار دارد. اين نظريه به اشكال مختلف مي كوشد هنر را از مبارزه طبقاتي و طبقات جدا سازد و آنرا وراي طبقات قرار دهد. مثلا بشكل نفي و انكار اينكه آثار هنري داراي تاثير سياسي است و بايد چنين باشد. يا اينكه مهم نيست نقطه نظرات سياسي هنرمند چه باشد، مهم نيست نقطه نظر مشخص يك اثر هنري چه باشد، مهمترين مسئله اصالت هنرمند است و كارش.

پيروان نظريه "هنر براي هنر" اصرار دارند كه يك اثر هنري را نبايد در درجه اول بر مبناي نقطه نظرات سياسي و تاثيرات سياسي اش ارزيابي كرد؛ و نبايد بر اين مبنا تبليغ يا نقد و افشايش كرد. بلكه قبل از هر چيز، بايد آن را با معيارهاي هنري بررسي كرد و سپس شايد بتوان به تاثيرات سياسي اش پرداخت.

اين نظريه در هر شكل كه بروز يابد بازتاب فرد گرايي بورژوائي و تعصبات بورژوا دمكراتيك است و عجيب نيست اگر بتواند بسياري از هنرمندان را به خود جلب كند. چرا كه جايگاه اجتماعي و عيني هنرمندان به خصوص در مواقعي كه يك جنبش قدرتمند انقلابي در جامعه وجود ندارد، به اين نظريات پا مي دهد. بورژوازي حاكم در كشورهاي امپرياليستي، خود مهمترين اشاعه دهنده نظريه "هنر براي هنر" است. هدف بورژوازي از اين كار، در درجه اول خلاص كردن گريبان نظام خود از نارضايتي و مقاومت و شورش نيروهاي پيشرو و انقلابي در حيطه فرهنگ و هنر است. بگذاريد مثالي بزنيم. در اواخر دهه 1930، بخش قابل توجهي از هنرمندان در سطح جهان منجمله در كشورهاي امپرياليستي مي كوشيدند با استفاده از ابزار و قالب ها و سبك هاي گوناگون هنري، نظم موجود را زير سئوال بكشند. بسياري از آنان تحت تاثير جريانات نوين هنري و ادبي بودند كه در پي انقلاب اكتبر 1917 روسيه زاده شدند. در اين ميان، نقاشان متعهد نه فقط زندگي و مبارزه توده ها را موضوع آثار خود قرار دادند بلكه با آفرينش نقاشي هاي عظيم ديواري، هنر خود را به خيابان آورده در دسترس توده ها قرار دادند. طي جلساتي، مقامات آمريكائي كه سران "اف بي آي" را شامل مي شدند، تصميم گرفتند براي مقابله با نفوذ كمونيسم، در محافل هنري و ادبي به تبليغ نظريه "هنر براي هنر" پرداخته، بودجه كلاني را به هنرمندان و گالري هائي اختصاص دهند كه نقاشي آبستره را توليد و توزيع مي كنند.

البته بورژوازي واقعا به "هنر براي هنر" معتقد نيست. چنين ادعائي همانقدر مسخره است كه غير طبقاتي دانستن حكومت هاي بورژوائي. تحقق "هنر براي هنر" همانقدر غير واقعي است كه دولت دمكراتيك بي طبقه در جهان واقعي. اتفاقا بخش عمده آندسته آثار هنري كه بر اساس منافع و سليقه طبقات استثمارگر و با بودجه آنها توليد مي شود نيز گند و كثافات نظام حاكم را به شكل مستقيم تبليغ و تقديس و ايده اليزه مي كند. اين مسئله تحت يك رژيم ارتجاعي مذهبي نظير جمهوري اسلامي، يا رژيمهائي كه مستقيما شكل ايدئولوژيك ناسيوناليستي يا رويزيونيستي دارند، عريان تر به چشم مي خورد. چه بسا ايدئولوگ هاي اين رژيمها، به رد نظريه "هنر براي هنر" هم بپردازند و جانبداري در هنر و ادبيات (البته جانبداري ارتجاعي) را تبليغ كنند. كافي است كه به آثار بيشماري كه در ستايش ميهن، ارتش ارتجاعي و جنگ هاي ارتجاعي بورژوازي توليد مي شود نگاه كنيم؛ به آثاري كه "جاودانه" بودن تقسيمات طبقاتي را به تصوير مي كشند؛ زنان را ضعيف و فرودست جلوه مي دهند؛ خرافه و مذهب را جار مي زنند و....

مبارزه عليه گرايش "هنر براي هنر" در ميان هنرمندان مبارزه اي طولاني و مداوم است. اين جزئي از مبارزه براي متحول كردن روشنفكران خرده بورژوا و سوق دادنشان بسوي قطب انقلاب پرولتري و جامعه نوين است. كمونيستها بايد تلاش كنند با هنرمندان هوادار انقلاب بر سر يك نكته متحد شوند: اينكه آثارشان عمدتا در خدمت مبارزه عليه قدرت ارتجاعي حاكم و نظام ستم و استثمار در جهان و مبارزه پرولتاريا و توده هاي ستمديده قرار گيرد. آنجا كه ميان نيات هنرمند و تاثيرات عيني اثرش تضاد وجود دارد بايد با آنان به مبارزه سياسي ـ ايدئولوژيك برخاست تا اين تضاد در جهت صحيح حل شود. بايد به هنرمند انقلابي كمك كرد تا هنرش در خدمت به آرمان كمونيسم و انقلاب قرار گيرد.

 

آفرينش آثـار هنـري نويـن و پرولتــري

همانطور كه ماركس و انگلس در "مانيفست كمونيست" نوشتند: "انقلاب كمونيستي به معناي ريشه اي ترين گسست از مناسبات سنتي مالكيت است، و جاي تعجب نيست كه تكامل اين انقلاب در گرو ريشه اي ترين گسست از ايده هاي سنتي است." انجام اين گسست ريشه اي در حيطه هنر، يعني آفرينش هنري كه تحت هدايت ديدگاه پرولتاريا و در راستاي هدف كمونيسم باشد.

آيا اصولا مقوله هنر پرولتري وجود دارد يا نه؟ اگر به دنبال ترسيم خصوصيات هنر پرولتري در چارچوب يك فرم و سبك مشخص هستيم، بايد گفت كه يك فرم واحد و خاص براي هنر طبقه ما متصور نيست. نمي توان يك سبك يا قالب مشخص ـ في المثل آنچه در ادبيات شوروي سوسياليستي دهه 1930 و 1940 به رئاليسم سوسياليستي مشهور بود ـ را برگزيد و گفت كه منافع پرولتاريا در حيطه هنر فقط در چنين قالبي ميتواند برآورده و بيان شود. انتخاب يك فرم و حذف فرمهاي ديگر نه صحيح است و نه مفيد. تلاش براي پيدا كردن ياآفريدن يك فرم واحد پرولتري نيز اشتباه است. وجود فرمها و قالبهاي گوناگون از لايتناهي بودن طبيعت و ماده سرچشمه مي گيرد. همانطور كه طبيعت لايتناهي است، فرم و قالب هم لايتناهي است. اما آنجا كه به مسئله محتوا مي پردازيم، بدون شك هنر پرولتري با يك محتواي واحد معنا ميشود. اشكال گوناگون هنر پرولتري همگي بايد بينش و منافع پرولتاريا را منعكس كند و تنها بدين طريق است كه مي تواند در خدمت تحقق اهداف انقلابيش قرار گيرد.

البته بسياري از آثار هنري پيشرو متعلق به طبقات غير پرولتري وجود دارند كه مي توانند به تحقق هدف پرولتاريا خدمت كنند. در اين گونه آثار تضادهاي مهم اجتماعي مورد خطاب قرار مي گيرد و بدين طريق مخاطبانش تحريك و تهييج شده عليه نظم ارتجاعي و مناسبات و شرايط اجتماعي بر انگيخته مي شوند. اين آثار، الهامبخش توده ها شده به شورشگران نيرو مي بخشند. مثلا به تاثيري كه فيلم بحث برانگيز و ارزشمند "دو زن" ساخته تهمينه ميلاني بر تماشاگران به ويژه زنان داشته نگاه كنيد. تاثيرات "باشو" اثر بيضائي يا "رقص خاك" جليلي را ببينيد.

انقلاب پرولتري به آثاري نياز دارد كه ماترياليسم را اشاعه دهد و مضامين ضد مذهبي ـ ضد خرافي داشته باشد: آثاري رها از ماوراءالطبيعه، باورهاي مبتني بر روح مطلق، عشق مطلق، سرشت مطلق انساني، و امثالهم. در ميان آثار هنرمندان و اديبان مترقي و پيشرو كه ديدگاه كمونيستي ندارند نيز آثار موثر و پر ارزشي كه خرافه و جهل را به مصاف مي طلبد بسيار است، كه بايد آنها را شناخت و شناساند. انقلاب پرولتري از "آيات شيطاني" و "شرم" نيرو مي گيرد و راه خود را در دگرگون كردن ذهن توده ها و پس زدن فرهنگ و باورهاي ارتجاعي مي گشايد؛ همانگونه كه به شعر شاملو و سينماي يلماز گونه ي و موسيقي Rage Against The Machine نياز دارد؛ به آثاري انباشته از اميد و خوشبيني و عصيان. بدبيني، ياس و تصوير تيره و تار آينده را بايد به بورژوازي و طبقات ارتجاعي وانهاد كه به واقع گذشته و كهنگي را نمايندگي مي كنند.

اما وجود هنرمندان مترقي غير كمونيست و آثاري كه مي آفرينند به هيچ وجه نياز به آفرينش آثار هنري پرولتري و فراگير كردنش را نفي نمي كند. انقلاب پرولتري به آثاري نياز دارد كه عمدتا از طريق برجسته كردن و نمونه سازي از تضاد هاي گوناگون اجتماعي و سياسي بتواند جريان دائمي مبارزه طبقاتي، اسارتبار بودن مناسبات كهنه و ضرورت برقراري مناسبات نوين را عميق و عريان نشان دهد؛ هرچند كه نمونه سازي شخصيت ها و قهرمانان نيز داراي اهميت مي باشد و بايد بدان پرداخت.

مطرح كردن جامعه نوين و مناسبات ايده آل و شدني آينده، به معني تبديل آثار هنري به يك كليشه جامد و غالبا حوصله سر بر و كم تاثير كه با يك نتيجه گيري كلي در مورد پيروزي محتوم كمونيسم در سطح جهاني به پايان مي رسد، نيست. بسيار اوقات مي توان ضرورت، يا خطوط كلي و زيبايي جامعه كمونيستي را از طريق برخورد موشكافانه عميق از جامعه طبقاتي و مناسبات كثيف حاكم بر زندگي انسانهايش نشان داد. مي توان با شكافتن اين مناسبات ناعادلانه و اتخاذ يك خط تسلسل ماترياليستي ــ ديالكتيكي در كل اثر كه بتواند مخاطب را از ربط وقايع با زيربناي مادي و روبناي ايدئولوژيك حاكم آگاه سازد، ضرورت و امكان نابودي اين زيربنا و روبنا را هنرمندانه طرح كرد؛ و بسيار اوقات مي توان و بايد موضوعات صريحي چون مبارزات و انقلابات در عصر حاضر را برگزيد و از دل اين تحولات، راه و مسير آينده را ترسيم نمود. اين نبردها بدون شك موضوع مناسبي براي آثار هنري است، اما تنها موضوع نيست و نبايد باشد. در لحظه لحظه زندگي در جامعه طبقاتي، و در حيطه ايدئولوژي و علم و فرهنگ موضوعاتي وجود دارد و بروز مي كند كه مي تواند دستمايه آفرينش آثار هنري پرولتري شود و نگرش طبقه كارگر و اهداف تاريخيش را به خوبي منعكس كند.

هنر پرولتري تبلوري از ايدئولوژي يك طبقه واحد جهاني است و محدوديت ملي ندارد. در عين حال، آثار هنري پرولتري بر حسب شرايط كشورهاي مختلف به ناگزير در اشكال و قالبهاي گوناگون ظاهر مي شود. دگرگوني و انقلاب در اين اشكال و قالب ها نيز مانند هر پديده ديگر اجتناب ناپذير است. محتواي پيشرو و انقلابي، قالبهاي مناسب خود را خواهد يافت يا خواهد آفريد. يك وجه اين دگرگوني، حاصل آميزش سبكهاي مختلف و اشكال مختلف هنري در سطح بين المللي است. يعني روندي كه با توجه به توسعه ارتباطات بين المللي، سريعتر و گسترده تر شده و آشنائي و استقبال روزافزون توده هاي سراسر جهان از آثار پيشرو كشورهاي گوناگون را باعث مي شود. در اين ميان، آثار هنري پرولتري ـ با توجه به بالندگي و پويائي در فرم و محتوا ـ بيشتر از هر اثر هنر ديگري پتانسيل آنرا دارد كه در سطح جهاني فراگير شود؛ زيرا افق هنر و ادبيات پرولتري، همچون خود كمونيسم، رهائي نوع بشر و نه فقط يك طبقه، از كليه اشكال ستم و استثمار است.

 

 

www.sarbedaran.org